1شنبه شب. کلاس نیمه جدید اینترنتی زبان و جمع کوچیک در تیمتاک. سفتتر از بقیه من و یکی دیگه هستیم باقی انگار حالش رو ندارن ولی کاش داشته باشن به نظرم جایی به کارشون میاد. کلاسه تموم شده. بحث آشپزیه. خدایا چه قدر دلم میخواد میشد بلند شم ماکارونی درست کنم! خدایا چه عجیب اصلا تصور نمیکردم زمانی تمام تفریحات اطرافم تا اون قطره آخر بره! یعنی من باقی عمرم این مدلیه؟
نباید این مدلی بگم. ناشکریه. اینکه من امکان حفظ قرنطینه رو دارم و خیلی امکانات دیگه کلی جای شکر داره. نباید این مدلی بگم. ولی خدایی گاهی دلم, … من پیش از این بیرون میرفتم. کلاس بود ولی بود. گردشکی هم بود. کلاسهای هنر بود. مهارتهای جدید هنری بود. کلی امید به پایان قرنطینهی درسی مشقی و آزادی و گردش و رستوران و سفره خونه بود. سفارش غذاهای دلخواه از رستورانهای مورد علاقه بود. آشپزیهای جدید یا مدل قدیمی آشنای خودم بود. امید به پایان داستان آیلتس و تغییرات بعدش بود. خیلی چیزها بود. ولی حالا نیست. اول درسم و آیلتس اومد و تمام زندگیم رو بلعید و تموم شد. بعدش بنبست تحریم از رسیدن به اون تغییرات ناکامم کرد. بعدش کرونا اومد و قرنطینهای که داره میشه1سال و اطرافیانم البته نه تمامشون اما1بخش بزرگشون به خاطرش منو مسخره میکنن. بیرون رفتنها ممنوع شدن. کرونا همه جا رفت. غذاهای رستورانی خطرناک شدن. سفارش و خرید موارد غیر لازم اعم از غذاها و شیرینیها و باقی غیر ضروریها از بیرون قطع شد. بعدش این پرهیزه کوفتی که باید سنگین میرفت و تموم میشد ولی جسمم اون اندازهای که تحملم قد میده همکاری نداشته و نداره و این لعنتی حسابی طولانی شده و نمیدونم تا کی ادامه داره. بعدش قراره چی حذف بشه؟ خدایا میشه بسه؟
این روزها فقط درس میخونم. واسه بچههای واتس درس میدم و سوال طرح میکنم. سرم رو میکنم داخل اینترنت. خسته میشم و میرم1گوشه و سعی میکنم باز هم درس بخونم. تردمیل هم, … اوه تردمیل! امشب نزدم. میزنم ولی, … خدایا! خدایا کمکم کن!
دلم میخواد بلند شم پاستا بپزم. دلم میخواد زنگ بزنم خوشمزه ترین کیکی که دلم میخواد رو سفارش بدم و بیدلواپسی واسه خودم قهوه و کیک بیارم و با1کتاب از مدل دلخواهم بشینم به خوندن و خوردن و مزه مزه کردن آرامش و, … فردا باید چندتا جای دیگه زنگ بزنم. خدایا نه! بسه دیگه!
در نظم دادن به ساعتهای شبانه روزم دارم سعی میکنم بهتر باشم. الان20نیستم ولی0هم نیستم. به نظرم بشه1فروند8بدم به خودم.
از تیمتاک همین الان زدم بیرون. اگر بیشتر از این طولش بدم شب پیش میره و من ازش جا میمونم و تردمیله میمونه واسه فردا و من این رو دلم نمیخواد. ولی به خدا راست میگم واقعا پام درد میکنه. بد نیست حرف گوش بدم و به جای6روی 4و5تنظیمش کنم پام بدجوری دردش میاد این تموم که میشه شب از درد بیدار میشم. خب بابا حالا بین4و5ولی باید بزنم. بد نیست برم تا دیر نشده. ولی با تمام این نقها که زدم و همچنان خواهم زد, زندگی هنوز ارزش حفظ شدن داره. هنوز میارزه که به خاطر حفظش همچنان بیتفریح داخل قرنطینه بمونم, به خاطر رسیدن به اعتدال وزنه لعنتیم و رسیدن به سلامت بیشتر از خوردنیها و پختنهای مورد نظرم فعلا صرف نظر کنم, و همچنان به انتظار تغییری بمونم که دیگه حتی نمیدونم از چه جنسی خواهد بود اگر اصلا باشه. اوه برق رفت. شانس آوردم که این رفیق سفیدم هنوز باتری داره. خب حالا باید منتظر بمونم تا وصل بشه ولی بد نیست ته موندهی باتری این کوچولو رو نگه دارم شاید لازم بشه. اما سکوت دوست ندارم میرم کتابی که دیشب به فایل نت تبدیل کردم رو بفرستم داخل دیزی پلیر بخونم تا یا برق بیاد یا باتری اون هم تموم بشه که بعدش میرم سراغ پاوربانک و گوشیم. ولی بدون برق اینترنتم هم پرید و نمیخوام از ته باتری گوشیم واسه ثبت این روی آنتن اینجا استفاده کنم. پس این بمونه تا اتصال اینترنت خانگی. خب داشتم چی میگفتم؟ آهان زندگی و ارزشش. بله زندگی هنوز از نظر و نگاه من با ارزشه. هرچند الان در فصل سختش پیش میریم. اما زندگی با ارزشه. با ارزش, قشنگ, با شکوه. من رفتم. تا بعد.
دستهها