2شنبه صبح ساعت5و15دقیقه. خدایا دارم میمیرم از بس خوابم میاد پس واسه چی بیدار شدم الان؟ این قرصهای عوضی شاید. به نظرم دیگه لازم نباشن وایی دیگه طرفشون نمیرم. هیچ چی بابا دندون عقلم رو زدم داغونش کردم لازم شد از دستش خلاص بشم ولی دندونه شبیه ذات خودم تخس بود حسابی داستان داشتیم بعدش هم که داستانه تموم شد به توصیهی خانداداش من قرص لازم شدم که این کار دستم نده. قرص وایی چیچی بود این نمیخوام دیگه بسه! خلاصه که به خدا من خوابم میاد ولی, …
این روزها حس کسی رو دارم که درگیر لرزشهاییه که نمیدونم پیشلرزه هستن یا پس. مادرم به شدت اطلاعات میخواد از ادامهی داستان مشقی آیلتسیِ من که از97شروع شد و مادرم نمیخواد این پایان رو به عنوان پایانِ قصه بپذیره و من بیشتر از این نمیتونم عقب بندازمش. خلاصه1هفتهای حسابی گفتمان داشتیم و خخخ من نتونستم موفق بشم و الان در پی جمعآوری اطلاعاتم ولی, … هی! من رسما تغییر نظر دادم. من نمیخوام. وایی خدایا!
نمی!فهمم سر چی این اطلاعات جمع کردنه چنان استرسی بهم میده که حس می!کنم مغزم یخ زده. شاید واسه همین الان بیدارم. مادرم دیروز می!گفت این قراره بهت آرامش بده نه اینکه اذیتت کنه. گفتم ولی اذیتم می!کنه مادری. و باقیش رو نگفتم. من که بارها مخصوصا این هفته بهت گفتم این اذیتم می!کنه ولی تو نشنیدی. هیچ کسی نشنید. من تمام این ماههای آخری گفتم این کار درست نیست و هیچ کسی نشنید. نگفتم. خیلی چیزهای دیگه هم نگفتم. خدایا الان دقیقا جادهدرست کدوم طرفیه؟ خدایا1کاری کن دیگه آخه!
خوابم میاد به خدا خوابم میاد. از بس شدیده از چشم بستهام اشک میاد. گریه نمیکنم بابا خوابم میاد. کاش بشه1خورده دیگه بخوابم! هی پروانههای دیوونه از سرم برید بیرون به خدا خستهام میخوام بخوابم! میخوام بخوابََََََََََََََََََََََم!
وایی خوابم میاد باقیش باشه بعد. من رفتم.
شاید.
بعد از ظهر جمعه. مادرم خوابه. یادداشتهای کلاس فردا رو نوشتم باید درس بخونم. بهم اگر خواستی بخند ولی, … دلواپسم. و غمگین. البته یواشکی. مادرم هم هست ولی من دلداریش میدم ولی کسی نیست بهش بگم که خودم رو دلداری بده. میدونی؟ یاکریمهای اینجا نیستن. یکیشون هست ولی بقیه نیستن. مادرم همیشه داره نگرانیش رو میگه. هی میگه یکی گرفته خوردتشون. و من هر دفعه حس میکنم چه قدر از این تصور دردم میاد ولی سفت و سفت میگم عزیزه من ممکنه کسی خورده باشه ولی چی از دست ما برمیاد؟ این قانون طبیعته. مگه اینکه بگیری کنیشون داخل قفس تا سلامت بمونن و عمرشون طولانی بشه اما اینطوری که زندگی بهشون خوش نمیگذره! اینها تا زنده هستن حالش رو میبرن بعدش هم نمیفهمن چی میشه. سخت نگیر ایشالا چیزیشون نشده. اصلا از کجا معلوم کسی خورده باشه؟ هوا سرده شاید رفتن جای بهتر نمیان این اطراف. اون قانع نمیشه و هی میاد واسه من میگه که چه قدر نگرانه. و من دلداریش میدم با چیزهایی که اون بالا نوشتم. ولی گاهی حس میکنم خودم دلم میخواد شبیه بچهای که نق هیچ چی رو میزنه گریه کنم و به1کسی بگم که چه قدر دلواپس اون پردارهای معصومم که مشخص نیست کجا رفتن که نمیان ردیف بشن روی بالکن من. گندمهاشون مونده روی دیوار. وایی این لحظه نباید گریه کنم مادرم اینجاست هرچند خوابه ولی, … خدایا کاش بشه اونها سالم باشن هرچند خودم هم مطمین نیستم ولی, … تو خدای همه هستی. و مروتت. و رحمتت. و مهرت. جملهای که داخل سرم چرخید و گذشت رو دلم نمیخواد بگم. دلم نمیخواد برگرده. دلم نمیخواد. یاکریمها خیلی بیدفاعن. خدایا منو ببخش ولی نباید, … خدایا منو ببخش!
کاش چیزیشون, … کاش میشد به1کسی میگفتم! دلم خیلی گرفته از غیبتشون. خدایا من دوستشون داشتم چه جوری دلت, …
ای بابا خر شدم باز! این اشکها چیه؟ شاید واقعا هوا سرده مخفی شدن من که نمیدونم. ای بابا ای بابا! تماشام کن چه مسخره! اوه تلفن. گوشیه مادرم! بیدار شد الان صورت خیسم رو چیکار کنم؟ ای بابا!
خب مشغول صحبت با برادرم شد من صورته رو1خورده تمیزش کردم خخخ. این موارد خوشبختانه زیاد زیر تمرکز نمیرن. به نظر بقیه نمیاد من بتونم ببارم خخخ. بهتر. فعلا که من دارم دلداری میدم. دلم نمیخواد در همسرایی ماتم واسه پرندهها شرکت کنیم. ولی کاش میشد به1کسی بگم! واقعا دلم, … اه بسه! اینجا گفتم دیگه! کاش حالا دیگه سبک بشم. میدونی؟ گاهی حس میکنم به شدت دلم گفتن میخواد. انگار1کوهه که اگر بگم میره ولی هر چیزی رو که نمیشه گفت. گیریم که بشه به کی باید گفت که بدونه چی میگی؟ اه امروز زده به سرم! احتمالا عادیه آخه جمعه هست الان هم داریم میریم طرف عصر. هی! بسه دیگه! باید درس بخونم. همه چی درست میشه. نمیدونم چه مدلی درست میشه ولی میشه. خب خخخ حتما میشه.
دیشب1عزیزی رو ترسوندمش. واقعیتش حالم داغون بود. حس توضیحش نیست که چی شد و چی شدم و واسه چی شدم ولی به مفهوم واقعی حس انجماد داشتم. خودم رو1لحظه ول کردم ولی1دفعه به خودم اومدم و حس کردم طرف رو به شدتی بیتوضیح ترسوندمش. سریع جمعش کردم و ظاهرا درست شد ولی من فهمیدم که قدرت بشر کش میاد چون تونستم فورا با درک وخامت اوضاع بخندم. من خندیدم و حل شد ولی به خودم تعهد کردم که از اینجا به بعد مواظب باشم و فراموشم نشه که نیلوفرها میشه که دوست داشتنی و عزیز باشن ولی اگر خودت رو بهشون ول کنی میشکنن. داشتم چیکار میکردم! خدایا چند وقته اینطوری طرف رو اذیتش میکردم؟ خدایا منو ببخش! دیگه مواظبم. اونجا هم مواظبم. که ببینم. که بدونم. که خاطرم باشه نیلوفر دیوار نیست گُلِه. خدایا اذیتش نکرده باشم!
کاش فردا حسم درستتر باشه از این مدلی که الان هستم هیچ خوشم نمیاد. چند روز پیش کسی ازم داخل اینترنت پرسید خوبی؟ لبخند زدم گفتم شکر. اون بنده خدا گفت تو بازیگر خوبی هستی تریلی هم از روت بره باز این لبخنده هست و1دفعه نشد بگی خوب نیستم. گفتم خب واسه چی باید بگم؟ مگه چیزی عوض میشه؟ جز اینکه منفی میپاشم داخل هوای کسی که حالم رو پرسیده؟ خب من بد نیستم خوبم خخخ. اون بنده خدا هم خندید و من باز مسخره بازی درآوردم و گذشت. پس واسه چی من شبهایی شبیه دیشب, … آه لعنتی! من باید با همه همینطور باشم نه اینکه, … خدایا اذیتش نکرده باشم! اصلا نفهمیدم خدایا حلش کن باشه؟
میدونی؟ دیگه حسش نیست بنویسم. حس ویرایش هم نیست شاید کردم شاید هم نکردم. ولی دیگه نمیخوام الان بنویسم. من رفتم.
حد فاصل بین عصر و شب1شنبه. داخل گروه واتس کلاس آنلاین توضیح دادم که کتاب بریل ندارم و به خصوص تمرینهای ریاضی زیر دستم نیست و پایه درسهارو میگم حل تمرینات کتاب با بچههاست و سرپرست آموزش به فایلم گوش کرد و امروز بهم پیام داد که در حال پیگیری ماجرا بوده و شاید لازم باشه هفته آینده1سر به محل کار بزنم واسه تحویل گرفتن کتاب بریل. ریاضی. و اگر موجود باشه چندتا دیگه. اگر باشه. حتی اگر فقط ریاضی هم باشه من کلی خاطر جمعم. تصور اینکه به این بچهها بدهکار باشم اذیتم میکنه. خدایا کمک کن امسال مدیون نباشم!
دوباره سردرد البته خفیفتر. مادرم و خاله اینجان. مادرم در حال درست کردن اون سالاد معروفه خخخ. بهش میگم بده من درستش کنم میگه نه. دادم دست خودش هرچی عشقشه بریزه داخلش و خخخ از فردا پس فردا دوباره وارد1هفته پرهیزی سالادی میشم. ووووییییییی! البته اگر نتیجه مشهود باشه اصلا بد نیست فقط گاهی مخصوصا عصرها این سرمای جسم و داخل سلولی که لازم داره1چیز ناپرهیز بهش برسه و, … خدایا این اضافه وزن لعنتی! منو بیار پایین!
زمانی که به وزن متعادل برسم اولین چیزی که میپزم پاستای خودمه خخخ. کمی دور از دسترس به نظرم میاد. یعنی من دوباره به وزن متعادلی که میخوام, … بله که میرسم. امکان نداره جز این باشه. من همچنان پریسام! کمی خسته, کمی دلواپس, کمی, … گرفتار! ولی هنوز خودمم. من به چند کیلو سنگینی اضافی نمیبازم. میام پایین! قطعا میام. اونی میشه که من میخوام! تمام!
خوابم میاد. خواب نیست1جور کوفتگی مزخرفه. ترسناک نیست عادیه. این روزها باید بره.
شنیدم مدرسهها تا آخر امسال باز نمیشن. نفهمیدم آخر سال تحصیلی یا آخر سال99. باید دید. امروز هیچ نقطهای از فردا مشخص نیست. باید دید.
دلم حرف, کار, ماجرای تازه میخواد. دلم میخواد کار جدیدی باشه که بلدش بشم و از انجامش حس رضایت کنم. واقعیتش حس میکنم, … حس مثبتی نیست خخخ. دلم میخواد بگمش ولی حس توضیحش نیست.
باید واسه3شنبه فایلهای درسمرو جمع و جور کنم. باید سعی کنم نرم افزار کلاس برنامهنویسیرو نصب کنم. باید کار با نرم افزار سفارش اینترنتیرو بلد بشم. نرم افزاری که اطراف ما هم جواب بده و بتونم سفارشهای سوپرمارکتی-فروشگاهی بهش بدم. البته چیزی لازم ندارم. خونواده واسه مقابله با خطر کرونا همچنان سنگررو حفظ کردن و فقط کافیه حس کنن من1چیزی لازم دارم تا واسم جورش کنن و خخخ. البته خودمونیم حق دارن. واسه من که نمیبینم رعایت فاصلههای اجتماعی خیلی از1بینا سختتره. پریروز مادرم رفته بود واسه عوض کردن روغن ماشینش. زمانی که برگشت حرصی بود و متعجب. بهش گفتم چی شده گفت طرف ماسک داشته آدم ظاهرا فهمیدهای هم بود1دفعه ماسکشرو برداشت عطسه زد دوباره ماسکشرو زد. میگفت شانس آوردم نزدیکش نبودم. با این حال تا دیدم چیکار داره میکنه سریع کشیدم عقب. داشتم فکر میکردم اگر من بودم اصلا نمیفهمیدم چی شد تا زمانی که طرف با اون عطسهی کزایی میترکید خخخ. به نظرم بهتره من همچنان در سنگر باقی بمونم ولی میدونی؟ گاهی آدم دلش میخواد1چیزی بخره. چیزی واسه خودش. بدون اینکه از خونواده بخواد که بزنه داخل لیست خریدهایی که این روزها مشترک شدن. خلاصهی تمام این داستان اینه که دلم واسه استقلالم تنگ شده. دلم میخواد این, … بیخیال. این دردسر همه جای دنیارو گرفته. ناشکریه من نق بزنم. من تمام امکانات موندن در1قرنطینهی امنرو دارم. واقعا انصاف نیست اعلام نارضایتی کنم. خدایا من معترض نیستم فقط گاهی خسته میشم. میدونی؟ دلم میخواد خودم باشم. دلم واسه این خودم بودن تنگ شده. خیلی خیلی زیاد. یعنی میشه باز من خودم بشم؟
بحثهای من و مادرم در مورد این طرف و اون طرف جوب نامحسوس دارن زیاد میشن. من صاف گفتم موافق نیستم و اون صاف گفته تا انجام نشه خاطرم جمع نیست. من توضیح میدم که شدنی نیست و اون اصرار داره که شدنیه. و من بهش نمیگم که نمیفهمم چه مدلی توضیح بدم که پیش از این با این پریدن موافق بودم و الان, … خدایا توکل به خودت! میشه هرچی میخوایی کنی1کوچولو بجنبی؟ یا این طرف یا اون طرف. از این تشویش و بلاتکلیفی و این بیاطلاعی از انتهای قصه اذیت میشم. خدایا از انتظار متنفرم کاش آخر قصه هرچی سریعتر واسه من و واسه بقیه مشخص میشد!
دیشب داخل تیمتاک با بچههای قدیمتر بودیم. من هی مینشستم بین بچهها و هی بلند میشدم میرفتم بالا. مشغول ترمیم کیبورد گوشیم شدم و, … نتونستم مدت زیاد بینشون بمونم. عاقبت زدم بیرون. اینترنت مثبتش اینه خخخ. هر زمان بخوایی با1فشار دکمه پنجره بسته میشه و باز خودتی و تنهاییهات. من دیشب بین بچهها نموندم ولی باز و باز و باز بیشتر و بیشتر به این واقعیت مطمین شدم که دیگه نمیتونم به گذشتهها برگردم. واسم شدنی نیست. نمیدونم ایراد از کجاست. از ظرفیت من؟ از تغییر دوران و شرایط؟ از تفاوتهای بین امروز و دیروز؟ من نمیدونم. فقط میدونم که دیگه شبیه دیروزهام نیستم.
آدم عجیبی شدم. نچسبتر از گذشتههام. زمانی که کسی اینجا نیست گاهی دلم میخواد کسیها باشن. زمانی که کسی هست دلم میخواد خودم تنها باشم و کسی نباشه. دیشب نتونستم. نموندم. رفتم! من چی میخوام؟ کسیرو کنارم میخوام یا نه؟ به نظرم, … نه. نه هر کسی. کسی از جنس دلتنگیهام. کسی از جنس دیوونگیهام. کسی از جنس دلم. روحم. جنونم. کسی که میخوام. خدایا! لطفا! من آرامش میخوام!
1واسه درست کردن بابیلون راه پیدا کرده. باید بهش زنگ بزنم. نزدم. از اون هفته تا الان میخوام بزنم پیش نمیاد. خدایا من چیم شده؟
خب فعلا قرار نیست چیزی عوض بشه. من همچنان این طرف جوب گیر کردم. همچنان باید درس بخونم بدون هیچ هدفی. همچنان منتظر اتفاقهای قشنگم و همچنان قرنطینه و کرونا و جهانی که همچنان داره آشفتهتر میشه و همچنان, … دیگه بسه. برم سر درسم. این گفتنها به درد نمیخوره. من وضعیتم واقعا بد نیست فقط کمی خستم. خیلی خستم. خیلی!
میرم اینو بزنم روی آنتن و برم درس بخونم. تا بعد.
5شنبه شب. هیچ چی نشده. جسمم تنظیم نیست ولی بیمار نیست یعنی خطرناک نیست2روز دیگه حل میشه. نفهمیدم واسه چی این کمخونیم وحشتناک داره اذیتم میکنه. اینجا میگن به خاطر استرسهاییه که این یکی2ماه داشتم. شاید راست میگن نمیدونم. حس میکنم تمام مفصلهام شبیه چوب خشک شدن و مایع بین استخونیرو ازشون کشیدن خخخ. هیچ چیم نیست ولی بلند که میشم حس میکنم باید صدای جرق جرق بشنوم از بس سفتم. سر بلند شدنم بیهوا هی میگم آخ آخ. واقعا دردش شدید نیست فقط سفته انگار. بلد نیستم توضیحش بدم شبیه چوب و فلز که روغن میخواد خخخ. هیچ زمانی اینهمه احساس خشکی و بیخونی نکردم. خب چیه چه مدلی توضیحش بدم خخخ.
بله دقیقا هیچ چی نشده جز اینکه, … جز اینکه چی؟ چی میخوام؟ دلم نق زدنش میاد. زمانهایی که نیمه بیمار میشم، حتی نیمه بیماریهای کاملا عادی و بیخطر شبیه این، دلم نق زدنش میاد. هرچی بهش میگم حالا تصور کن هر زهرماری الاان میخوایی داشتی. خیال کردی چی میشد؟ خیلی درمونت بود آیا؟ ول کن دیوونه به جان خودم و خودت از این مواردی که سرشون بهم گیر میدی محض رضای ابلیس یکیشون به دردت نمیخورد بیخیال شو ولش کن مگه گوش میده؟ آخ مگه گوش میده؟ وسط دل5شنبه شب, بین صدای بارونِ اون بیرون, توی هوای شبِ زمستون, دلم چیزهاییرو میخواد که نیست. دلم مواردیرو میخواد که نیست. دلم زمانهاییرو میخواد که نیست. روزهاییرو, شبهاییرو, لحظههاییرو میخواد که نیست. دلم, … تنگه. خیلی تنگ. خیلی تنگ! خیلی!
دیروز1بسته پیشنهادهای حسابی رنگی بهم شد واسه امروز. بین1عالمه صدای خندههایی که زمانی قهقهههای خودم از تمامشون بالاتر میرفت. وسط پیشنهادها1کسی ازم پرسید هنوز میخوایی با دستکش دست بدی؟ گفتم آره. اون وسط1کسی پرسید چی؟ طرف گفت این پریسا تازگی … خخخ نمیتونم اون کلمهرو بگم خیلی خخخ. خلاصه گفت این پریسا این اواخر ازینا شده میگه زمانی که ببینمتون دیگه باهاتون دست نمیدم و از این چیزها. پشت خط گوشیم از خندههای دسته جمعی ترکید. دقیقا همون ثانیه بود که مطمین شدم باید امروزرو رد کنم و بمونم در حصار قرنطینه. بحث نکردم. حتی خودم هم باهاشون خندیدم. ولی فهمیدم که نباید بینشون باشم. حس توضیح نیست. من امروز هم شبیه سالی که گذشت از خونه بیرون نرفتم. نمیدونم بقیه رفتن یا نه ولی من نرفتم. داخل خونه موندم و, … خدایا دلم گرفته. نه به خاطر اینکه گردشها از دستم میرن. نه به خاطر اینکه اونها میخندن به حال و هوای عجیبم که نمیپسندنش. دل من از این چیزها نمیگیره. سنگتر از این حرفها شدم. ولی خدایا! حس میکنم مال هیچ کدوم از2طرف نیستم. پیش از این وسط شر و ماجرا بودم ذاتم هم همون طرفی بود. من ذاتم آروم نیست خودم هم میدونم رفیقهام هم میدونن و تو هم میدونی. خدایا من جوهرم آروم نیست. زمانی که وسط شر و ماجرا بودم ذاتم باهام همقدم بود. شاید هم من باهاش همجهت بودم. من1جورهایی تقریبا مال همونجایی بودم که بودم. ولی الان, … حس میکنم مال اینجایی که هستم نیستم. مال این بخش آروم و مستقیم. اینجا با جوهر من بیگانه هست. اینجارو قدمهای من نمیشناسن. حس غربت میکنم. بلد نیستم توضیحش بدم. حس میکنم الان مال هیچ کجا نیستم. حس میکنم کسی نمیدونه. کسی نمیفهمه. هیچ کسی. حتی1نفر بین این میلیاردها جمعیت جهان نمیفهمه این غربتمرو. شاید اشتباه میکنم ولی حسم اینه. خدایا! این چه آزمایشیه میگیری ازم؟ الان این مدلی عشق میکنی؟ دوست داری؟ خدایا تماشا خوش میگذره؟ من بلد نیستم حسمرو توضیح بدم ولی تو که توضیح لازم نداری. تو خدایی. واسه تو که نباید بخوام توضیح بدم. خدایا من فقط میخوام برم بهشت ولی واقعا, … خدایا من کجای جادهام؟ حس میکنم گم شدم. همذاتهام بهم میخندن و من وسط تاریکیه این جاده گم میشم و تو سکوت میکنی. یعنی من دارم درست میرم؟ اگر درست میرم پس واسه چی اینهمه سردمه؟ واسه چی اینهمه تاریکم؟ واسه چی سبک نیستم؟ رضایت نمیاد؟ خاطرم جمع نیست؟ واسه چی اینهمه حس غربتم درصدش بالاست؟ خدایا! اوه خدایا!
امروز جایی نرفتم. ظاهرا تا زمانی که نمیدونم چه قدر طول میکشه هم جایی نمیرم. خدایا! آخ خدایا!
امشب, اینجا, توی دلِ5شنبه شب, بینِ صدای بارونِ اون بیرون. توی هوای شبِ زمستون, دلم, … دلم, … نمیدونم. دلم تنگه. خیلی تنگه! خیلی!
من و سردرد و4شنبه.
عصر4شنبه. مثبت و منفی همه چی قاطی هستن. ولی همه کوچیکن. شکر. خدایا شکر! مثبت کوچیکش هم خوبه و ارزشش رو داره به خاطرش شاد باشم و شکر کنم. منفی هم کوچیکش دیگه گفتن نداره نمیارزه واسش نق بزنم. خدایا پس حسابی شکرت! ولی این, … آخ سرم! هفتهی تاریکه خر! خدایا2تا کدئین پس کجا رفتن؟ اثر کنید دیگه! وایی خداجون درد میکنه. تو چی میگی واسه خودت برو بابا اصلا عشق میکنم قانون فاصله و نیمفاصلهرو اینجا رعایت نکنم سایت خودمه عمومی که نیست زیاد شلوغش کنی میرم هرچی ز و ض و ظ و ذ و س و ص و ث و ح و ه و ت و ط اینجاست رو جابجا میزنم. عه راستی ا و ع و ق و غ رو یادم رفت بگم. حقشون سوخت. خلاصه دلم میخواد فاصله و نیمفاصله بیفاصله و نیمفاصله. دلم میخواد حرفی داری؟ بیخود داری سایت خودمه. آخ سرم سرم خدا وایی سرم!
کمی تا قسمتی گیجم. کانون تموم شده و این هفته یک بخش خیلی بزرگ از درس و مشق پر. گاهی از این جای خالی یواشکی وحشت میکنم. بهم استرس میده خخخ. دارم خیلی نامحسوس میرم روی برنامه ولی خیلی یواش. تردمیلم رو تقریبا شروع کردم. درس خوندنم ولی بینظم شده. فشرده و منظم نیست. باید درستش کنم. گاهی ولو شدنها و بیخیالیهامرو زیاد طولش میدم. آخ سرم! به نظرم بد نیست من ولو بشم باقی نقهامرو افقی بنگارم. خلاصه این هفته انگار یک جورهایی شناور گذشته. نمیدونم گاهی بیخودی صبح که بیدار میشم استرس دارم که حالا چی میشه. مدرسهها همچنان تعطیلن. کتاب بریل ندارم و تدریس سخته چون صفحات زیر دستم نیستن و صفحهخوان پیدیافهای اینترنتیرو درست نمیخونه مخصوصا قرآن و ریاضی که واقعا وضعیتشون واسه من وحشتناکه. حس میکنم یک بخش بزرگ استرسم مال کاره. انجام وظیفهای که مال منه بدون کتابهای درست درمون و بدون صفحهبندی و بدون هیچ چی سخته. از طرفی هم قرنطینه اجازه نمیده فعلا بریم سر کار و جدا از همه چیز من واقعا میترسم پس ترجیح میدم خونه بمونیم. ولی این کتابه, … خدایا کمکم کن. من نمیخوام کوتاهی کنم ولی واقعا سخته لطفا اجازه نده بدهکار این بچه ها بشم!
هفتهی آینده باید بیشتر منظم بشم. میخوام به استاد کلاسهای هنرم زنگ بزنم. مادرم پیشنهاد کرده بود که هفتهی آینده بزنم. هفتهی آینده داره میاد. از تو چه پنهون خودم هم از بیرون رفتن میترسم. کرونا. هیچ دلم نمیخواد گرفتارش بشم. اگر هم بخوام ایمن بمونم باید ماسک و اون شیلد روی سرم, … به کسی نگفتم ولی سردرد. من دقیقا از عید96به این طرف حتی تل به سرم نزدم. اذیتم میکنه. تلهای خیلی سبکم هم اذیتم میکنن. موهام رو با گیره جمع میکنم پشت سرم ولی تل نمیزنم. پیش از تعطیلی مدرسهها زمانی که برمیگشتم خونه و شیلد رو از سرم برمیداشتم انگار متولد میشدم ولی سردرد. آخ آخ این سردرد. چند باری که مادرم فهمید گفتم چیزی نیست به خاطر تنفس هوای زیر شیلده خودت هم این مدلی میشی. گفت آره میشم همه میشن. خلاصه حل شد خخخ. یعنی تقریبا حل شد ولی من واقعا سردرد داشتم و این حل نمیشد تا تعطیل شدیم و دیگه لازم نشد من شیلد یا ماسک بزنم. باور کنی یا نکنی از زمان تعطیلی به این طرف من از خونه نرفتم بیرون. اگر ادامه پیدا کنه همچنان نمیرم. گاهی خسته میشم. گاهی حس میکنم دلم میخواد موهامرو بدون جیغ و داد آروم بگیرم توی مشتم چنگ بزنم و بیصدا گریه کنم از خستگی. باور کنی یا نکنی من از اسفند پارسال جز این مدت که رفتم سر کار دیگه از خونه بیرون نرفتم. گاهی از خستگی این حصر حس میکنم بیصدا جنون میگیرم. ولی همچنان ادامه میدم چون خخخ دلم میخواد زنده بمونم. بدون کرونا. بدون شیلد. این شیلده واقعا سبکه ولی من بدجوری سردرد میشم. برادرم بارها و بارها پیشنهاد مرخصی بدون حقوق بهم داد. از سردردم چیزی نگفت. میدونه موافق نیستم حرفش رو بزنیم. ولی اصرارش مادرم رو کلافه کرد و خخخ حتی پیشنهاد گواهی داد. گفتم آخه گواهی هم فوقش1هفته. اینکه راهش نیست. ولی اون نگران بود و بیچاره مادرم این وسط خخخ.
خلاصه اوضاعیه. وایی سرم! خخخ این سردرد امنه فقط دوختتم به زمین و جز این خطرناک نیست.
حالا که کانون تموم شده پیشنهادهای با حالی در مورد پر کردن زمانم دریافت میکنم. مادرم از چندتاشون آگاه شد و خخخ به من نگفت اما هیچ خوشش نیومد و حسابی دلواپس شد که جذابیتهای رنگی از درسم بازم کنن و نامحسوس نصیحتم میکرد که مادر الان باید تمرین کنی تا یادت نره و نکنه به این جماعت گوش بدی تو دیگه از این مدل تفریحات کلی فاصله گرفتی درسهاترو ول نکنی و و و و و خخخ. بهش اطمینان دادم. گفتم نگران نباش مادری مدرک آیلتس دست من نبود ولی درس خوندن دست خودمه. مطمین باش ولش نمیکنم. البته این هفته حسابی شل گرفتم ولی دوباره2دستی میچسبمش دلواپس نباش. بعدش هم سعی کردم دیگه از پیشنهادات رنگی که به سویم جاری میشن آگاه نشه خخخ. واقعیتش در حال حاضر خودم هم دیگه تمایلی بهشون ندارم. شاید دارم و خودم نمیفهمم ولی, … الان واسم جالبتر اینه که1کار درست درمون کنم و شاهد ماجراهای بهتری باشم. وایی خداجان این لحظه هیچ ماجرایی به دلپذیریه توقف این سردرده نیست نفله دبل کدئین که بهت رسید خب الان چی میخوایی ول کن دیگه!
بد نیست من اراجیف پراکنی رو ول کنم بلند شم یک زنگ به مادرم بزنم ببینم کجا گیر کرده که نرسیده اینجا. اگر هم حس و حالش موجود باشه بشینم نیمفاصلههایی که اینجا نزدم بزنم. خخخ این مدلی قشنگ نیست خخخ. فعلا بذار همین مدلی باشه من یک زنگ بزنم بعدش اگر خواستم اینو بفرستم روی آنتن شاید عشقم کشید درستش کردم شاید هم نه. آخ سرم. دردش کمتر شده ولی من هنوز حال جسمم آنتیکه. هی! زندگی همینطوریش هم حسابی قشنگه. من که دوستش دارم تو هم هرچی میگی خودتی. من رفتم.
درصدی نقهای بیخطر.
صبح شنبه. خدایا امروز کلاس دارم و کلی درس نخونده روی دستمه پس الان دقیقا اینجا چیکار میکنم؟ هی! عصبانیام. نه نه خطرناک نیست خخخ از اون مدل حرصهای, … وایستا اینجا نق بزنم. من الان میتونم بیشتر تفریح کنم. یکی از تفریحاتم مطالعهی کتابهای دلخواهمه. اسم خیلیهاشون هم زیر دستمه. رفتم از اینترنت دانلودشون کنم و بخونمشون. الان با وجود صفحه خوانها و مبدل فایلها تا حد زیادی فایلهای پیدیاف واسه ما قابل دسترس شده. در نتیجه من فایلهای متنی کتابهام واسم در خیلی موارد قابل خوندنه. خلاصه رفتم اینترنت و کتابها اونجا بودن. پیداشون کردم ولی زمانی که خواستم برشون دارم دیدم گیر کرد نمیاد خخخ. حس توضیحات اضافه و نقهای اضافه نیست درس دارم. کتابهای من داخل کتابخونههای الکترونیکی چسبیدن که واسه خوندنشون باید عضو سایت بشیم بعدش نرم افزارشرو نصب کنیم روی گوشی یا روی سیستم بعدش کتابهرو بخریم. خب خیالی نیست میخریم ولی, … اه! رفتم نرمافزارشرو نصب کنم گفت باید عضو سایتش هم باشی رفتم ثبت نام کنم این عوضی داخل فرمش کد امنیتی تصویری داشت من نمیتونم رد شم ازش. باید از1بینا بخوام ولی تازه بعدش هم نمیدونم این نرمافزاره قابل دسترس هست یا نه. هی! بدم میاد. لعنتی! من این کتابهای کوفتیرو میخوام. میخوام! عاقبت هم1راهی واسه خوندنشون گیر میارم. من پریسام. از1مشت شکل و تصویر کج و کولهی مسخره نمیبازم! حالا باشه تا درسم عقبنشینی کنه. خیلی لازم نیست عقبنشینی کنه امروز کلاسه پیش بره و امشب امتحانه پیش بره و, … اوه! اوه خدا! اوه خدایا درس! من واسه چی اینجام؟ داره10میشه الانه که11بشه بعدش12بعدش1بعدش2بعدش من دیگه نمیتونم درس بخونم3کلاس دارم! اوه خداجان کتابهای دلخواه من فعلا همونجا باشن تا, … هی! دیرم شد! من رفتم! هی راستی! دردسرهای زندگی و دردسرهای مضاعف من همگی به جهنم! زندگی هنوز قشنگه. به جان خودم دیرم شد من رفتم!
آش جمعه.
ظهر جمعه. حس میکنم تمام تارهای اعصابم شبیه سیمهای قرقرهی بالابر کشیده شدن و الان حسابی آیی آیی! ولی حالم واقعا بد نیست. نمیشه گفت بدم واقعیتش الان که دقیق میشم میبینم مثبتم از منفیم بیشتره. هرچند فقط1خورده ولی در هر حال بیشتره. دیشب, خدای من! شب وحشتناکی بود. نتونستم از برنامهی محله لذت ببرم. شب خیلی خیلی بدی بهم گذشت خیلی بد! خدایا لطفا دیگه از این مدلش نه واسه من نه واسه هیچ کسی نخواه هیچ نمیپسندم اینرو واسه کسی. خب بیخیال. تموم شد رفت دیگه. میدونی؟ حسش نیست در موردش توضیح بدم. بدجوری بد گذشت. بذار حرفشرو نزنم بلکه این گزگز ناخوشآیند از روحم بره. بیخیال تموم شد رفت. تمام!
امروز داشتم از روی کیوکاردهای کلاس اسکایپ فردام نت برمیداشتم که1دفعه به کاغذهام دقیق شدم. این هفته کاغذهام2صفحهای نشدن خیلیهاشون هم نصفه بودن. یعنی متنهای من کوچیک شدن؟ دقیقتر شدم. البته بعضی متنها از بعضی دیگه کوچیکترن ولی دلیل پایین اومدن حجم یادداشتهای من این نبود. پیش از این جملهها رو واسه اینکه راحتتر ضربهشون کنم به بخشهای کوچیکتر تقسیم میکردم و از هر بخشیشون1چیزی مینوشتم. البته الان هم همین کاررو میکنم ولی امروز دیدم که جملههای کمتریرو بخش بخش میکنم و جملههای درازتررو هم به بخشهای کمتری تقسیم میکنم و کلمات کمتری از این بخشها رو یادداشت میکنم. شاید من خوشخیالم ولی این به نظر شخصی من یعنی حالا من جملههای انگلیسیرو بهتر درک میکنم و سریعتر بلدشون میشم و نیازم به یادداشت برداشتن البته هنوز خیلی زیاده ولی از گذشته کمتره. و این یعنی هرچند خیلی نامحسوس ولی داره اوضاع زبانم بهتر میشه. از این حس کلی حالم جا اومد و دادم رفت هوا که در نتیجه مادرم ترسید که واسه چی جیغ میکشی. خلاصه که روزگارم بد نیست هرچند زمانه گاهی چندان خوشرفتار نیست.
مادرم داره1مدل آش شبیه آش عدس میپزه. دیشب1کوچولو ناپرهیز شده بودم. خخخ پاستا نخوردم ولی خخخ.
این هفته چندان به درد نمیخورم ولی از هفتههای بعد یواش یواش باید بلند شم. تردمیل و زندگی و نظم و تمرین لغتهای کتاب کانون از بیسیک1تا هر جایی که بتونم به دیکته و معنی مسلطتر باشم. دنبال1راه مفیدم. باید تایم بذارم و تمرین کنم و جمله بسازم و متن بنویسم. باید این لغتها داخل سرم بشینن. باید. باید!
هفتهای که گذشت سنگین بود. هفتهای که در پیشه مهآلوده و من گیجم. شبیه کسی که از زیر آوار درش آورده باشن. باید خودمرو جمع و جور کنم. و هفتههای بعد دیگه دلیل توقفم موجه نیست.
همچنان نگفتن که فردا باید بریم سر کار یا همچنان تعطیلیم. هوا اون بیرون ناجوانمردانه سرده و کرونا حسابی بین ملت بیخیال جولان میده و همچنان من میترسم و در قرنطینه باقی موندم و همچنان بقیه, … اما نه بقیه دیگه سر به سرم نمیذارن. خخخ این سوژه خوشبختانه دیگه رنگ و روش رفته و کهنه شده و من فعلا خلاصم. بذار این بقیهها از ماجراهای جدید لذت ببرن و من این گوشهی جهان زمان و امکان واسه ترمیم خودم داشته باشم.
گاهی شبها خواب میبینم که دیگه اینجا نیستم. پریشب خواب میدیدم خیلی ناگهانی فهمیدم که دیگه داخل ایران نیستم و خخخ1جای دیگهام. ولی هرچی فکر میکردم یادم نبود که کی اومدم اونجا. بیدار که شدم دیدم داخل خونهی آشنای خودمم. نفس عمیق کشیدم. آخرین چیزی که شنیدم صدای نالهی خفیف همراه با لبخندم بود و بعد دوباره خوابم برد.
فردا امتحان ترم تیمتاکیمونه. میگم حالا اگر من1کوچولو لغت تقلب کنم به جایی بر میخوره آیا؟
اوه خدا فردا کلاس اسکایپ. درسش رو نوشتم ولی هنوز نخوندم. بد نیست برم سر درسم. ولی چیزه. من گشنمه. یعنی گشنه که نه ولی دلم خوردنه این آشه رو میخواد. مادرم از نمکش رضایت نداره. من میرم نق بزنم و بپرم داخل دیگ و بعدش درس.
بعد از ظهر5شنبه. آخ آخ از دست این5شنبه که حسابی, … ولش کن به جهنم. به جهنم!
راستی شنبه تعطیل هست یا نیست؟ این هفته هم قرنطینه تمدید بود. البته من از درس و مشقم وا نموندم کلاسهام اینترنتیه. راستی عاقبت نیم فاصله رو بلد شدم. خدا خیرت بده مدیر! راستی چیزی به پایان مرحله اول اصلاح قصهی آدم برفی نمونده. فقط6صفحه. راستی واسه زمستون دیگه کانون بیکانون. راستی دیگه سر کلاس اسکایپیم انشا ندارم. راستی استادم در اسکایپ حسابی رضایت داره ازم فقط میگه بیشتر تمرین کن و حالا که کانون دیگه نیست میشه که من بیشتر تمرین کنم. راستی دیگه یواش یواش بعد از اینکه به ثبات رسیدم میشه تردمیلم رو دوباره شروع کنم البته فقط نیم ساعت در روز و با شمارهی خیلی کند. از اون سرگیجهی کزایی به شدت میترسم ابدا دلم تکرار تجربهی اون سقوط لعنتی از تردمیل روشن رو نمیخواد. راستی حدود17کیلو از اواسط مهر تا الان کم کردم و الان هرچند سرعتم در کاهش وزن کمتر شده ولی اوضاع بد نیست. منتظرم به وزن دلخواه برسم تا بتونم دوباره پاستا بپزم. میشه سریعتر باشم با اون سالاده وووییی خدا مورمورم شد از تصورش ولی نفهمیدم مادرم چی در مدلم دید که به نظرم ترسوندش هرچی بهش میگم میگه نه مادرجان اصلا خودم غذاهات رو جیرهای میدم بهت ولی اون سالاده رو فعلا ول کن. در جواب اصرارم که آخه واسه چی فقط گفت نمیخواد سریع بیایی پایین اون مدلی قیافه و پوستت رو خراب میکنه. حس کردم ترسش فراتر از خرابی پوستم بود ولی دیگه با اصرار اضافی اذیتش نکردم. منتظرم این هفته که موج تغییر برنامههای زندگیم شدیده سپری بشه رضایتش رو واسه1خیز1هفتهای جلب کنم و بدون اینکه این بنده خدا هم دلواپس باشه1دفعه دیگه بپرم وسط کرت گیاهان سالادی! اوه خدا! هی! پیامک اومد بذار ببینم شاید از بانک باشه واسه حقوق. از بانک بود ولی پیامک واریز نبود برداشتی بود. راستی شاید بشه به استاد کلاسهای هنرم زنگ بزنم ببینم میشه با ماسک و شیلد برم ادامه بدم و مدرک فنیم رو بگیرم یا نه. خواستم هفتهای که میاد زنگ بزنم مادرم خخخ میگه حالا بذار بعد از ترم کانونت1استراحتی کن شاید2هفته دیگه اوضاع بهتر شد. مادرم احتیاط میکنه. مستقیم نمیگه نکن. شاید چون دیگه میدونه من اگر قانع نشم فرقی نمیکنه ایشون چه قدر واسم عزیزه. کاری که بخوام کنم رو میکنم ولی اگر متقاعد بشم و باشم دیگه حله. خلاصه که خیلی ملایم گفت میگم حالا1هفته صبر کن بعدش زنگ بزن ببین این استادت اصلا کلاس داره یا شبیه خودت و خود ما حساسه و فعلا کلاسش رو بسته. واقعیتش خودم هم از1هفته نیمه متوقف بودن بدم نمیاد پس فعلا زنگه بره واسه هفتهی بعد. این هفته باید از شوک پایان کانون دربیام. باید لرزش این4چوب که به خاطر تغییر برنامه داره ترتر میکنه متوقف بشه تا ببینم کجای داستانم. باید نظم رو به زندگی پاشیدهام برگردونم. باید صبحها که بلند میشم به جای اینکه از شدت استرس مورمورم بشه و اول از داخل رختخواب بشینم1بخشی از درسهام رو بخونم بلند شم رختخوابم رو مرتب کنم. خاطرم بیاد که آدمم. که زنم. باید بلند شم موهام رو شونه بزنم. لباس درست درمون بپوشم. عطر ملایم خونگی بزنم. قهوه بخورم. بعدش آروم برم سر درسم. باید باورم بشه که دیگه زمان دارم واسه همهی اینها اگر نظم گذشته رو پس بگیرم. من خیلی چیزها از دست دادم. این2سال و نیم که گذشت واسم خیلی گرون تموم شد. اینجا که خودمم و خودمون خیالی نیست اگر بگم. من توی این جاده چیزهای با ارزشی رو جا گذاشتم. خیلی زیاد بودن خیلی. لحظههای بیتکرار و بیبازگشتی که میشد با دوستهام خاطره بسازیم. اونها رفتن و خاطره ساختن و من جا موندم وسط کتابهام. حالا اون دوستها دیگه نیستن. حالا3رفته. الان خوابیده زیر خاک. من حتی سر دفنش نرفتم. نشستم خونه و درس خوندم. کرونا. درس. ترس. و3رفت. حالا دیگه2نیست. رفته به راه خودش. بدون3رفته. حالا دیگه1در شرایط کاملا متفاوتیه. حالا1کسیه که من نمیشناسمش. واقعیتش نمیخوام هم بشناسم. ترجیح میدم آخرینهایی که ازش به خاطر دارم رو در قاب خاطراتم نگه دارم. این1رو ترجیح میدم ازش چیزی ندونم. اذیت میشم. خیلی زیاد. حالا دیگه چندتا از مجردها ازدواج کردن. چندتا از متأهلها بچه دارن. حالا دیگه خیلی چیزها عوض شدن. و من در زمان این تغییرات نبودم. من اینجا بین کاغذها و استرسها از تمام اینها جا موندم. اون لحظهها همراه تمام اونها که میشناختم رفتن و دیگه هرگز برنمیگردن. اون لحظهها رفتن بدون من. از دست من رفتن! برای همیشه رفتن! من کلاسهام رو داشتم. هنر بهم آرامش میداد. جامرو در انجمن شعر پیدا کرده بودم. داشتم با شغلم کنار میاومدم. بعد از سفر96داشتم زنده بودنم رو حس میکردم. من در این جاده تمام اینها رو جا گذاشتم. حالا من کسی هستم که زبانش شاید1خورده بدک نیست ولی به شدت خستم. به شدت بی حوصله و بی حسم. عمیقا حس میکنم که روانم زخمیه. عمیقا حس میکنم که سلامت نیستم. اینها رو نمیتونم واسه کسی توضیح بدم. باور نمیکنن. حس اصرار ندارم. پریروز مادرم از سفرهای بعد از کرونا میگفت. زمانی ذوق سفر داشتم. الان ندارم. گفتم سفر دوست ندارم. دلم سفر نمیخواد. مادرم مقصدهایی رو میگفت که زمانی عاشقشون بودم. رویام بود که باز برم و حس کنم اونجام. خوابش رو میدیدم. مادرم گفت و من حس کردم چیزی از جنس1مدل خستگی سرد و تلخ بغض شد و نشست روی حنجرهام. مادرم متوجه نشد. فقط گفتم دلم نمیخواد. سفر به هیچ کجارو دلم نمیخواد. میخوام بخوابم. فقط بخوابم. مادرم متوجه نشد. زمانی که چپیدم توی دستشویی متوجه نشد که واسه چی رفتم. زمانی که اومدم بیرون متوجه نشد که دلیلی نداره آدم از داخل دستشویی با صورت شسته بیاد بیرون مگر اینکه به دلیلی متفاوت از معمول رفته باشه توی دستشویی. حس میکنم حتی سلامت جسمم هم ولم کرده رفته. بیمار نیستم. بیحالم و سنگین. زمانی که شروع کردم به شدت وزنم از امروزم سبکتر بود. الان شدم1گونی کاه که حس جنبیدن توی جسمم نیست. پیش از این ظرافتهای زنانه درم, … چه فایده داره این حرفها! حالا اونهمه فشار به اندازهی قابل توجهی رفته و من, … با1عالمه خستگی و1روانه نصفه نیمه و1آستانهی تحریک نزدیک به0اینجای جاده موندم. سخت گذشت. خیلی خیلی خیلی سخت. خخخ حالا واسه چی اینطوری؟ این چه حالیه؟ داستان این بارون چیه؟ الان واسه چی؟ خخخ واسه چی آخه؟ واسه چی؟ در میزنن. مادرم.
خب این هم از مادرم. امشب رادیو گوش کن برنامه داره. تلفن. فاطمه. میام.
این هم از این. طفلک فاطمه! خخخ. حل شد تا ماجرای بعدی. من قبلش داشتم نق میزدم ولی سر نخ نق زدنم از دستم در رفته نمیدونم کجاش بودم. خب نق پر باقیرو بیخیال تا نوشتار بعدی و نق بعدی و, …….
باید درس شنبهرو حاضر کنم. باید واسه امتحان المنتری1که خودمون داخل کلاس اینترنتی تیمتاکی باید پشت سر بذاریمش آماده باشم. گرامرم خیلی بدک نیست ولی آخ از املا و لغت. بسه دیگه بلند شم چایی درست کنم. شاید من زیادی تلخم. باید واسه ترمیم موارد قابل ترمیم آماده بشم. باید چیزهایی که هنوز میشه پس گرفترو پس بگیرم. خدارو چه دیدی شاید همون طوری که مادرم معتقده و استادم معتقده و خیلیهای دیگه معتقدن این1جایی که خیلی هم کاریه به کارم بیاد! آینده به موقع خودش میرسه و ما به موقع باهاش رو در رو میشیم. اگر عمری باقی باشه باز برمیگردم. تا نمیدونم کی.
کاملا هیچ چی.
خدایا! وحشتناک خستم. خدایا! ……. خدایا! لطفا, ……. منو بغل کن!
یک قطره از هر اتفاق.
عصر جمعه. خیلی زمانه اینجا نیومدم. وایی درس دارم چه هوا! همینجا معذرت می خوام به خاطر کامنتهایی که اینجا بی جواب موندن. میگم دفعه آخری که اینجا بودم مگه چه قدر قاطی داشتم که تمام3ها رو5نوشتم؟ حس ویرایش نیست اینجا اصلاحش می کنم. من اون شب بعد از3سال تقاضای پایان داشتم نه5سال. از عید96تا الان رو هر مدلی حسابش کنم5سال نمیشه. باور نمی کنی ولی خودم اونقدر نفهمیدم تا1نفر که اینجا رو خوند بهم گفتش که حسابم بد ضعیفه. فقط نفهمیدم خواست من حسابم رو اصلاح کنم یا خواست بگه بله من می خونمت تا جونت دربیاد حالا تو بیا هرچی دلت می خواد پتو بکش روی اینجا. هی! بیخیالش. به هر حال ممنون بابت توضیح در مورد3و5که من اشتباهش کردم.
کلاسهای کانون دارن پیش میرن. آسون نیست ولی میرن. من هنوز کندم و هنوز در هماهنگی با میکروفونم به شدت گیر دارم و کلا نمی تونم اونجا بنویسم و در جوابهای نوشتاری کلا نیستم. طی پیامهایی که داخل واتساپ به استادم دادم و بعد از نق هایی که به استاد ترم پیشم زدم الان استاد این ترمم کم و بیش از وضعیت من آگاهه و هرچند هیچ زمانی با نابینا سر و کار نداشته ولی خدایی هرچی ازش بر میاد داره انجام میده تا باهام بیشتر و بیشتر همراه باشه که سر کلاسش کمتر کمتر اذیت بشم و باقیه اذیت شدنهام واقعا دست این بنده خدا نیست. خدا خیرش بده! هفته ای که داره میاد یک جهنم درسیه همراه با تکالیف کانون و تکالیف این یکی کلاسم و سر کار و خدایااااا!
استاد کلاس اسکایپم بهم گفت دیگه لازم نیست واسه7رایتینگ و اسپیکینگ برم سر کلاسش. اگر فقط همین رو می خواستم دیگه کارش باهام تموم شده و بعد از این10جلسه میشه مرخص بشم. واقعیتش اولش ذوق کردم ولی, … فردا می خوام بهش بگم قول تایمم رو به کسی نده. من می خوام ادامه بدم و بعد از این دهه باز هم دهه هام رو تمدید خواهم کرد. واقعیت اینه که برای من دیگه آیلتسی در کار نیست. این رو باید بپذیرم و بلد بشم که بدون بغض کردن در موردش حرف بزنم. شبیه چشم هام که هرچند بی نهایت دلم دیدن می خواست و می خواد, ولی حالا دیگه می تونم بدون اینکه متأثر بشم با مردم بینا در مورد دنیای خودمون صحبت کنم و با اون حالت غمگین مسخره ملت رو از پرسیدن و از زندگی نندازم. هی به خدا از اولش هم من این مدلی نبودم خخخ. خلاصه اینکه واقعیت اینه. آیلتس بی آیلتس. ولی می دونی چیه؟ من خیال ندارم زبان رو بیخیال بشم. این بی پدر2سال تموم زد زندگیم رو, سلامتی جسمم رو, سلامتی نیمبند روانم رو که تازه داشت چسبش خشک می شد رو فرستاد به فنا سر1مدرک کوفتی و عاقبت هم برگه رو بهم نداد الان من اگر ولش کنم از شدت حرص تا ابد تیمارستانی میشم. من نمی تونم ولش کنم. این رسما زد داغونم کرد من تا اینجا اومدم اگر100سال دیگه هم خدا عمر بهم بده دست از سر این لاتینه لعنتی برنمی دارم تا بهش کامل مسلط بشم. این باید عاقبت1چیزی بهم بده. آیلتس نداد چیز دیگه باید بهم بده. من بدون اینکه سود این2سال رو ازش بکشم بیرون ول کنش نیستم.
دلواپس آخر ترم کانونم. این ها ازم امتحان حضوری نمی گیرن. خدایا صفحه خوانم سایت امتحان رو چه مدلی باید بخونه ترم های پیش من حضوری اونجا بودم این ترم رو چه جوری پاس کنم؟ خدایا نذار بی افتم! ناکامی از آیلتس فقط2هفته از حرف زدن انداختم و بعدش1خورده آخ و واخ و الان هم که داری می بینی مدلم رو. ولی این لعنتی نفرت و خشمش ازم پاک نمیشه. نمی دونم سر چی بد خشمی ازش گرفتم. مرخصی تابستون و اینکه نمی تونم شبیه بقیه بیخیال و ساده امتحانش رو پشت سر بذارم فقط چون شبیه بقیه نیستم چنان نفرتی از این ترم و این کلاس و این فاز ماجرا بهم داده که هر دفعه می خوام برم سر کلاسش انگار, … یک مثال خیلی بد واسه دوست های اینترنتیم زدم که متوجه حس و حالم بشن که اینجا نمیشه بگم خخخ. بهشون گفتم اینقدر از این داستان بدم میاد که انگار اون مثاله خخخ. یکیشون که جوونتر بود خندید و هر دفعه اذیتم می کنه و میگه پریسا رفتی کلاس کانون و اون مثاله؟ یکیشون همدردی می کنه و میگه ایشالا تموم میشه. یکیشون سکوت می کنه و یکیشون میگه می فهمم چی میگی. از4تاشون ممنونم. اون ها هر کدومشون1مدلی همراهیم می کنن. یکی با خندیدنش هیبت ماجرا رو می شکنه. یکی با تکرار این اطمینان که این همیشگی نیست و انتها داره بهم تحمل میده. یکی با سکوتش و یکی با درکش. خدایا میشه آخرش رو درستش کنی؟ میشه دستم رو بگیری بذاری اون طرف خط؟ خدایا دیشب1دفعه از زبونم پرید اگر این ترم بی افتم و لازم بشه دوباره تکرارش کنم یا خودم رو می کشم یا خود به خود میمیرم. مادرم اینجا بود. گفت چرت میگی واسه چی؟ اگر نشد به جهنم ولش می کنی این کلمه خودکشی گفتنش هم چرته نگو. ولی خدایا! وایی خدایا! خدایاااا!
قیمت1سیستم بین تبلت و لپتاپ22و900. بر جوهر شیطون آتیش خب الان من چی بگم؟ هی! من منظورم این نبود! الان اینجا توضیحش بدم حله؟ حل نیست؟ اوخ خدا!
اینجا داخل شهر ما1بوم داریم و2تا هوا. مدرسه های ناحیه1بسته شدن و ما ناحیه2ها هنوز باید بریم سر کار. خدایی کجای دنیا همچین کمدی دردناکی میشه تماشا کرد بدون بلیت و حتی خودت هم مجاز هستی که داخلش بازی کنی؟ من جدی می ترسم واسه چی تعطیلمون نمی کنن؟ چند روز پیش یکی از بچه ها سرما داشت و اتفاقا سر و کارش با خودم بود. به این بچه چی میشه بگم! بچه هست. خدایا من می ترسم میشه کمک کنی؟ هر لحظه گروه رو به امید بخشنامه تعطیلی می بینم و چیزی نیست. به مرخصی هم نمیشه فکر کنم چون اهل جیبی گرفتن نیستم. میگم چیزه. یعنی جیبی چیز مثبتیه به شرطی که تنها منبع درآمد نباشه. آقا اصلاح می کنم اتفاقا خیلی هم اهل جیبی گرفتن هستم ولی در کنار حقوق اصلیم خخخ. آخ جون جیبی خخخ!
اتفاقها اطرافم کم نیستن البته کوچیکن و از مدل پست رمزدار می باید تا اینجا خیلی هاشون رو بنویسم ولی حسش نیست زمانش هم نیست که بنویسم و خلاصه اینکه فعلا بیخیالش.
کاهش وزنم تقریبا متوقف شده به خاطر اینکه در استراحت هستم. اون سالاده واسه افرادیه که لازمه فقط چندتا بیان پایین نه کسی شبیه من. البته مثبته ولی واسه کسی در شرایط من اگر پشت سر هم بتازم کار دستم میده و لازمه وسطش توقف داشته باشم. کلا این یکی رو سپردم دست مادرم خودش حلش کنه خخخ. اون هم تایم استراحتم رو زده و حالا میگه دیگه بسه باید دوباره1خیز برداری من هم گفتم باشه و حالا خودش می خواد وسایلش رو تهیه کنه و دوباره درست کنه و وووییی خدا باز باید این چیزه رو بخورم پشت سر هم خخخ. دوباره میام از اون هفته ی سالادیه ترسناک اینجا نق می زنم آخ جون!
امروز1صحبت پر و پیمون با رئیس ایالت خونواده یعنی حضرت مادر داشتم. در پی اعلام رأی نهایی خودم در2تا صبح پیش و سکوت مادر مطمین بودم که یکی از این روزها مذاکره ی سختی در2طرف سینی چایی خواهیم داشت و امروز صبح خخخ1دونه داشتیم. به نظرم یک یک مساوی شده باشیم خخخ. خلاصه اینکه من بعد از کانون میرم دنبال دیپلم های فنی حرفه ایم, بعدش کامپیوترم, در جریانش تردمیلم, البته در امتداد زبان, این از مزایا, عوضش زبانه رو می خونم, و خخخ اطمینان می کنم و فیتیله نق و اعتراض رو می کشم پایین و اگر کارها اون مدلی که از نگاه بقیه درسته درست شد, یعنی هر زمان درست شد, من بچه مثبت خونه میشم و میرم اون طرف جوب خخخ. من سعی کردم توضیح بدم که آدم باید واقعبین باشه ولی دیدم بد نیست گاهی توضیح ندیم و فقط بگیم هر زمان همه چیز درست شد باشه من درستم و دیدم که این مدلی خیلی مثبتتر شد و خخخو. میگم یعنی الان من بدجنسم؟ من که سر کسی کلاه نذاشتم. به من چه که1چیزهایی شدنی نیست و کسی نمی خواد باور کنه که شدنی نیست! من که توضیحش دادم اصلا باقیش به من چه؟ ولش کن بیخیال. کانون بره زندگی رو عشقه خخخو! این شکلی هم چپکی چشم نچرخون من واقعا سعی کردم که ملت روشن بشن و چیزی که نمیشه رو نخوان و اون ها نمی خوان باور کنن. راست میگم من واقعا سعی کردم ولی داشتم متهم می شدم به شباهتم به اون آشنای پیر قدیمی, پدرم, که همیشه می گفت نمیشه و نا امید بود و نا امید می کرد. دیدم این مدلیه دیگه سعی نکردم و فقط گفتم هر زمان اینی که من دلم می خواد شد باشه چشم ولی فقط اون زمان نه زودتر. پیش از اون هم من زنده بودنم میاد. من دیگه سعی نمی کنم زاویه دید کسی رو به طرف واقعیت هایی که خودم دارم می بینم بچرخونم چون نتیجه اش رو نمی پسندم تو هم هرچی دلت می خواد کله بجنبون. درضمن به من چه که الان سر و ته این خط ها منگت کردن و نفهمیدی چی شد! ننوشتم تو بگیری که! من باید اینجا بنویسم وگرنه حرفم منفجرم می کنه. این مدلی هم به کسی نگفتم هم گفتم و خودم رو راحت کردم خخخ. شفا هم مال خودت من نمی خوام راحتم همین مدلی. شفا رو واسه عاقل ها بخواه که اینهمه طفلکی هستن و گناه دارن و من راحتم و وووییی درسم موند و مادرم بیدار شد و خدایا فردا مدرسه و تایم کلاس شنبه3شنبه هام عوض شد از9شب پرید اومد3بعد از ظهر و مادرم صدام می زنه میگه بیا انار بخور و من رفتم ویرایش و آنتنی شدن این هم باشه واسه بعد. من رفتم تا نمی دونم کی.