صبح3شنبه. باز امشب کلاس و باز درس و باز من اینجام. شب وحشتناکی بود. داخل کلاس کانون حضور موفقی نداشتم. مشکل درسی نبود خوده حضورم. صفحه ی من1چیزیش بود که نمی تونستم میکش رو پیدا کنم. فقط می شنیدم. فشار روانیش ضربه ام کرده بود دیشب. گیر با1صفحه ی اینترنتی سر1کلاس واقعا چیزی نیست ولی من بی اندازه خستم. دیشب داخل واتساپ از استاد تقاضای کلاس خصوصی با هزینه ی اضافی کردم. بنده خدا بعد از کلاس هاش پیامم رو دید و خدایی معرفت کرد جواب داد. صداش بدجوری خسته بود. خدا خیرش بده. می گفت دقیقا الان تو مشکلت چیه؟ درسم رو متوجه نمیشی که کلاس جدا می خوایی یا مشکل دیگه داری؟ واسش توضیح دادم که درس رو کامل گرفتم فقط این صفحه خوان و این سایت با هم جور نشدن و نتونستم گیرهام رو رفع کنم و نمی تونم داخل کلاس فعال باشم و فقط می شنوم. استاد گفت خب اگر مشکل شنیدن نداری و درس واست مفهومه نهایتش فعالیت رو داخل واتساپ ارایه میدی. خخخ حالا احتمالا دفعه ی بعد دیگه کلاس رو نمی شنوم. جدی اگر این مدلی بشه واقعا؟ اه این مدلی نمیشه بابا. جدی نمی فهمم بچه های دیگه با این کوفتی کار می کنن واسه چی من این مدلی گیرم؟ البته اون ها قبل و بعد از کلاسشون اون اتاقه کوفتی واسشون باز میشه می تونن مشکلات رو حل کنن من نمی تونم. حس ندارم بپرسم واسه چی همیشه گیرهای من این مدلی کوره؟ دیشب بعد از5سال1دفعه ی دیگه از خدا پایان رو خواستم. 5سال تمام بود که این رو هیچ گوشه ی ذهنم نمی دیدم. دیشب گفتم خدایا ظاهرا این قصه تمومی نداره تو هم که خیالت نیست کاش دیگه ببریم من واقعا خستم! تو خدایی نمی فهمی خستگی1خاکی زمانی که هرچی تونست کرد و نشد و حالا حس می کنه تمام باقی عمرش باید زور بزنه و با این قصه ی تکراری بجنگه چه شکلیه ولی من می فهمم. لطفا تمومش کن. منو از این جهنم خاکیت که خیالت به تخفیفش نیست ببر. گفتم و خوابیدم و تا صبح کابوس دیدم. بیدار که شدم هنوز زنده بودم. ظاهرا هنوز باید ادامه بدم. لطفا نگی این مدلی حرف نزن و تو می تونی و دور ازت و از این چیزها. خدایی اگر بگی چیزی بهت نمیگم حتی توی دلم ولی حسش نیست از این چیزها بشنوم. به خدا حسش نیست. از این شنیدن ها حسش نیست. الان هم حسش نیست بیشتر از خودم و حس نکبتم توضیح بدم. خیلی خستم خیلی خستم خیلی!
این دیوونه واسه چی ازم جا می مونه؟ تایپم از خوندنش سریع تره من می رسم آخر خط این تازه داره حروف اول خط رو میگه خخخ. زدم صدای پرنده از این رفیق سفیدم پخش بشه زیر صدای صفحهخوان. خاک به گوره هنوز نداشته ام باید درس بخونم امشب استاد اسکایپ لهم می کنه اگر بدونه سر کلاس های کانون داغون بودم و درسش رو واسه این کلاسه نخوندم. همیشه میگه ادامه دادنش واسه تو دیگه فایده نداره کانون رو واسه چی ول نمی کنی؟
جدی اگر من سر این قصه خلاص بشم بعدش چی میشه؟ به هر مدلی خلاص بشم. سکته کنم یا بزنه به سرم و در1لحظه ی جنون و خریت1چیزیم, … بعدش مادرم, … بعدش برادرم, … بعدش اون هایی که منو می شناختن, … بعدش الان کروناست ختم نمیشه گرفت. آخ جون. حوصله ندارم عزیزهایی که توی زنده بودنم یا نبودن یا چرت به ناف مخم می بستن حالا بیان ختمم آژیر بکشن که ای وایی کاش الان زنده بود واسه چی این مدلی رفت چه ناگهانی چه زود وایی خدا1دفعه دیگه زنده ببینیمش تا بیشتر اعصابش رو بچلونیم و و و و و… بعدش1گوشه خاکم می کنن. بعدش ملت میگن اصلا چی شد که این مدلی تموم شد؟ بعدش مادرم میگه خدا واسه چی این طوری کرد باهام؟ وایی خدا بچه ام! بعدش برادرم رو همسرش و بچه اش رو به راه می کنن. بعدش بقیه میشینن دور هم هرهر می خندن و میگن کدوم خری هنوز لفظ خدا بیامرز رو بلده ما که دیگه خیلی اسم این پریسا خله رو یادمون نیست. چندتاشون هم میشینن در موردم قصارهای همیشگیه خودشون رو میگن که ای بابا این اواخر زندگیش خرکی بود تازه آخرش درست درمون هم حال نکرد و به نظر شما سکس داشته یا ناکام رفته اون دنیا و از این کثافتکاری های زبونی که دیدم اطرافیانم بعد از فوت1کسی, و به طوری که من دیدم خیلی فرقی نمی کنه طرف کی باشه در موردش میگن. قیافه ات رو اون شکلی نکن دیدم که میگم. چند وقت پیش1کسی از آشناها جوون بود بنده خدا در1حادثه ی لعنتی فوت شد. طرف جریان رو واسم می گفت و من هم متأثر بودم و هم مات و غافلگیر این اتفاق و طرف رو می شنیدم. اون گفت و گفت و1دفعه آخرش خیلی معمولی گفت آره دیگه همین طور بسته رفت اون دنیا نمی دونیم پلمپ مونده بود یا نه ولی می دونی احتمالا سکس داشته نمیشه این آدم ناکام رفته باشه نه؟ گفتم شاید داشته شاید نه من طرف مقابلش نبودم شاهدش هم نبودم نمی دونم. چیه به جهنم که اینجا رو می خونن. به جهنم که نباید اینجا از این چیزها بگم. به جهنم همه چیز. به جهنم! خلاصه فردا روز بعد از خودم هم تعجب نمی کنم اگر این مزخرفات رو از عزیزان بشنوم. هرچند اون زمان دیگه من نیستم که بشنوم. خیلی پیش1دفعه حرف گیرهای من شد خندیدم گفتم آخرش یا خر میشم با1چیزی می زنم خودم رو افقی می کنم یا دق می کنم و میرم اون طرف از بس سر این داستان ها خسته میشم. اون زمان هنوز می تونستم بخندم. یادش به خیر! اون وسط1بنده خدایی گفت ببین اولا خدا نکنه. دوما اگر خدای نکرده1درصد همچین چیزی پیش بیاد من میام توی مجلست بهشون میگم شما قاتل دخترتون هستید. داخل ماشین بودیم. داشتیم می رفتیم رستوران. الان دارم مجسم می کنم همچین چیزی پیش بیاد. خخخ کاش اون بنده خدا یادش نباشه چی گفته خخخ. قطعا اتفاقی که بعد از این جمله ی اون بنده خدا وسط ملت حاضر پیش میاد قشنگ نیست خخخ. مادرم خخخ وایی خدا هی دختره اگر اومدی این رو گفتی فقط در رو یعنی در روهاااا خخخخخ فقط در رو!
خدایا ساعت8شد این مزخرفات چیچیه می نویسم؟ هی! بسه! درسم موند. اما پیش از خاتمه, من می دونم اینجا رو افرادی می خونن که زمانی هر کاری کردم که دستشون به اینجا نرسه. دستشون رسیده و حالا هم قدم به قدم دارن می خوننم. هی تو! بله من خستم خیلی زیاد. اونقدر خستم که دلم بعد از5سال دوباره پایان رو خواست. و تو تمام این سیر کند و لعنتی رو تماشا کردی. عمدا تماشا کردی تا بگی دیدی بهت گفتم؟ هرچیزی رو بیخیال بشم, این تماشاهات رو بهت نمی بخشم! واست سخت نبود1کمکی کنی تا امنتر از این جهنم رد بشم و نکردی. نه واسه اینکه سختت بود. نه واسه اینکه نمی تونستی. نه واسه اینکه حسش رو نداشتی که باشی. فقط واسه اینکه دلت نخواست رد بشم. واسه اینکه دلت خواست تماشا کنی. اون طرف این مرز هم این تماشا رو بهت نمی بخشم! قرار نیست هر دفعه این رو بگم. دلم خواست1دفعه بگم چون می دونم فراموش نمیشه. تا اون طرف ابدیت روحم این رو نمی بخشم!
بسه دیگه برم درس بخونم امشب حسابی کلاس دارم. نمی خوام درست بنویسم همین مدلی دلم می خواد. امشب حسابی کلاس دارم. اگر این رو بزنم روی آنتن که بعدش میرم اگر هم بزنم روی دلیت باز هم بعدش میرم. به هر حال من درس دارم باید برم سر درسم. تا بعد.
همگام با بابا زمان.
بعد از ظهر2شنبه. خدایا آتیش گرفتم! باز2ساعت مونده به کلاسم من اینجام! امروز کانون جلسه ی سوم ساعت6و30و خدایا کمک کن دلواپسم. کاش همه چیز درست پیش بره!
دنبال نرم افزاری هستم که روی سیستمم تایپ صوتی انجام بده. در جریان گشتن هام خوردم به نویسا که میگن اطراف3یا4میلیونه ناقابل قیمتشه. میگم خوبه با دست بنویسم که چی اینهمه تنبلی آخه؟ ای بابا! خدایا این نرم افزاره موجود باشه من لازمش دارم!
تبلیغات نت تیکر شرکت نماد بدجوری هوش از سرم می پرونه. خدایا کاش پول داشتم1دونه24سلولیش رو می خریدم! آخ که اگر می تونستم! خدایا ثروتمندهای جهانت40میلیون پول خوردشونه خدایی همچین اشخاصی همین نزدیکی ها وجود دارن بعدش من جرأت نمی کنم حتی اسم40میلیون رو بذارم روی زبونم می ترسم زبونم رو ذوب کنه خخخ. جدی کاش می تونستم! کارش رو ندیدم ولی طبق تبلیغاتش اگر داشتمش آخ که اگر داشتمش! خدایا قربون حکمتت! پوله رو میدی به1کسی که میره فلان برج و هتل اونجا هزار نکبت رو می زنه به عمر خودش و بقیه بعدش هم نفله میشه میمیره میره! خب1خورده بده من ازینا بخرم لازم دارم خدایی به کارم میاد این! میگم حالا که پوله رو ندادی1جفت چشم که راحتتره بیا بشین1لیوان چایی زرشکی بخوریم صحبت کنیم شاید رضایت دادی و به1جاهای مثبتی رسیدیم هان؟
بیخیال. خدایا شکرت! ولی من هنوز سر حرفم هستم پول و چشم رو چه بدی چه ندی اگر اومدی من چایی زرشکیه رو میدم بهت. آدم که زیر حرفش نمی زنه! بیا2دقیقه بد بگذرون خوشحال میشم!
میگم الان من جنونم درصدش رفته بالا یا جنونه ثابته فقط هنوز شبیه گذشته خل می زنم و واضحتر شده؟ کدومش؟ خدایا به نظرم جفتش.
باید لغت ها رو بخونم امروز داخل کلاس گیج نزنم ولی, … خدایا شکرت که تابستون این تمرین ها رو نوشتم جدی الان بیچاره می شدم! فقط کاش خلاصه نویسی و طرح پرسش های متن ها رو هم می نوشتم نمی دونم واسه چی اینهمه یواش و ضعیفم درش. خدایا نرم افزار صوتی نویس! شاید باهاش سریعتر بتونم متن ها رو خلاصه کنم بفرستم واسه این استادم! کاش نرم افزاره واسه ما موجود باشه و گیرش بیارم! البته غیر از اون نویسا با اون قیمت ترسناکش!
کلاس کانونم واسم شبیه خخخ1چیزیه که به1پیکر گنده آویزونه و باید کشید بردش تا1جایی ولی حسابی دردسر میشه خخخ. حجم کلاس و درس هام و این ترم آخری با هم ترکیبشون این مدلیه. خدایا تو که اجازه نمیدی باقیش اینهمه سخت بگذره مگه نه! اجازه که نمیدی بی افتم و همه ی این گیرها از اول مگه نه! تاریخ امتحان رو نمی دونم. داخل کارت اینترنتی که گرفتم چیزی ندیدم ولی قاعدتا واسه اینکه با ترم زمستون تصادف نکنیم امتحانه باید اواخر آذر یا اوایل دیماه باشه! خدایا لطفا! آخ صفحه خوان ها در زمان امتحان رو بگو! آخه واسه چی باید اولین تجربه هام از این مزخرفات دقیقا این ترم آخری باشه؟ وووییی خدا! بیخیال الان تازه در مهر هستیم و هرچی بخواد پیش بیاد به موقعش پیش میاد و ما خواه ناخواه باهاش رو در رو میشیم. پس چه فایده داره الان درگیر آذرماه باشم. فقط این فکر افتادنه, … خدایا بهش که متمرکز میشم جدی از استرس حالم شدید بد میشه اجازه نده این به سرم بیاد من واقعا خسته شدم!
تمرین های کتاب رو که حل می کنیم نگه داشتم. خخخ گفتم زمانی که نمره ی رهاییم رو گرفتم همه رو1جا آروم بفرستم لای کاغذ های باطله. آخ چه لحظه ی عزیزی! چیه انتظار داشتی بگم همه رو پرتشون می کنم توی آتیش؟ یا تیکه پاره می کنمشون؟ یا له می کنمشون؟ باورت نمیشه ولی هیچ کدوم از اینها بهم آرامش نمیده. فقط اینکه تمامشون رو1جا بغل کنم و برم کنار اون نایلن بزرگ کاغذ باطله ها که تمرین های نوشته شده و حل شده رو می ریزم داخلش تا بدم بازیافت, بعدش هم خیلی آروم و اتفاقا خیلی دقیق که کاغذ ها خراب نشن تا در بازیافت بیشتر به کار بیان, تمام کاغذ های این ترم رو2دستی دسته کنم و یواش بفرستم داخل اون نایلونه. آخ چه عشقی می کنم فقط از توصیفش! خدایا آذرماه این رو واسم بخواه! لطفا!
از زمان اون آیلتس کزاییه به بنبست خورده ام پشت سر هم واسم نه میاد. این امتحانه کزایی. کلاس های غیر حضوری. پدری که سر گرفتن نمره ی ترم پیشم ازم در اومد. مرخصیه اجباری. کلاس سایتی. و کاش این ترم رو با همون خیز اول در برم بلکه این طلسم بشکنه! خدایا نفسم تنگ شد از دلواپسی دیگه نمی خوام بگم!
انشای کلاس فردام رو دیشب نوشتم. آخ جون. البته دستکاری می خواد ولی نوشتمش. خدا بخواد بعد از کلاس امروز1خورده درس کلاس فردا شب رو بخونم. و اون برنامه صوتیه رو گوش کنم که فردا باید در موردش حرف بزنم. کاش فردا باز انشام7بشه! خوشبین نیستم ولی, … خدایا بشه دیگه!
مدیر محله ازم1متنی خواسته بود که خیلی ازش گذشته. هنوز ننوشتمش و به خدا نمی تونم روی نوشتنش تمرکز کنم. اون بنده خدا هم خیلی صبوری کرده و بهم چیزی نگفته. آخه چه مدلی توضیح بدم؟ دست من که نیست! به خدا سرم پر جفنگیاته زمانی که میگم نوشتنم نمیاد واقعا شوخی نمی کنم نمیاد و منه در به در بلد نیستم واسه کسی توضیح بدم این نوشتنم نمیاد واقعا چه شکلیه. چند سال پیش توی محل کار هم همین گیر رو با یکی از همکارها داشتم. وایی خدا چه دوران تلخی بود! نمی خوام حرفش رو بزنم نمی خوام! خدایا بد گذشت خدایا نمی خوام بگمش نمی خوام! در می زنن.
برگشتم. برادرم بود. داخل نیومد. برام مهمات قرنطینه آورده بود خخخ. کلی میوه و نون و البته خوراکی های ترسناکی که میمیرم برم طرفشون و وووووییییی خخخخ! نمیرم. می ذارمشون کنار واسه زمانه مبادا! توی خونه که باشن آدم حسش مثبته خخخ. زمانی بود که بیخیال فرداها پشت سر هم بسته های چیپس و پفک بود که در1شب باز و خالی می شدن. از اون زمان خیلی نگذشته. کمتر از1ماه. ولی می دونی؟ دیگه اشتباه نمی کنم. من باید خودم رو پس بگیرم و اولین قدم برای این پس گرفتن سبک وزن شدنمه. شروعش کردم و شکر خدا تا حالا بد هم نبودم. تا امروز تقریبا8تا اومدم پایین. البته بگذریم که خخخ بعضی ساعت هاش چه پدری ازم در اومد ولی موفق بودم. کاش از اینجا به بعدش هم بی دردسر پیش بره! البته بدم نمیاد که می شد1خورده آسونتر و البته سریعتر باشه ولی خخخ.
باید برم وسایلی که از بیرون وارد خونه شدن رو ضد عفونی کنم. خدا بگم چیکار کنه این ویروسه شیطون رو ببین چی آورده سرمون؟ الان من باید با مایع ظرفشویی میوه بشورم آیا؟ وووییی خخخ.
امروز کلاسم ساعت6و30و الان ساعت تقریبا5و20دقیقه. خدایا واسه چی باز من استرس دارم؟ اه لعنتی! بسه بد نیست من دیگه ننویسم برم1جوری این لعنتی رو تخفیفش بدم. البته از راهی جز خوردن خخخ. جدی چیمه خوشم نمیاد میرم خودم رو جمع و جور کنم. ساعت5و25دقیقه ی عصر. من رفتم.
من و شب و تب.
عصر شنبه. کمتر از2ساعت دیگه کلاس دارم. بد نیست باز درس بخونم ولی بستم گذاشتم کنار. دیگه نمی تونم. به نظرم بسه هرچی خوندم. به کسی نگی ولی1خورده داغم. 1خورده هم نفسم متفاوت میاد. چشم هام هم1خورده حرارتشون بالاست شبیه زمانی که فشارشون بالا بود. خلاصه چیزی هستم که نباید باشم. من فقط امروز1لحظه رفتم بیرون آشغال بذارم دم در. دم آسانسور یادم اومد که ماسک یادم رفته. گفتم راهی نیست برنگشتم داخل بزنم. به این سرعت که مشخص نمیشه میشه؟ خخخ. شاید هم سر این پرهیزه باشه که با حس و حال روانم دست به یکی کردن و امروز داستان شدن واسم. واسه چی نمی ترسم؟ یعنی اونقدر که باید نمی ترسم. دلواپس درس هامم. راستی واسه چی امروز وزن کم نکردم؟ خوشم نیومد. خخخ این سالاده قد1انباره تموم نمیشه. به نظرم بد نیست فردا مسیر رو عوض کنم و بدون شکستنش از1جاده دیگه بزنم به پیش. جسمم داره جوابم می کنه انگار خخخ چیزی جز این سالاده می خواد. الان که چیزی نمی خواد جز, … جز چی؟ واقعا الان چی درستم می کنه؟ قرص؟ خواب؟ یک خوردنیه غیر مجازه آخ جون؟ یا یک اتفاق بسیار قشنگ از جنس انبساط؟ انبساط کامل. انبساط خاطر. انبساط اعصاب. انبساط عضله های جسم که مشخص نیست واسه چی هر دفعه به خودم میام می بینم منقبض گرفتمشون. انبساطی از جنس خلاصی. از جنس رهایی. از جنس پایانه تمامه استرس ها و دردسرها و دلواپسی ها. انبساطی از جنس ناب آرامش. آخ آرامش! چه کیمیاست این آرامش! خدایا آرامش!
سستم انگار. دلم بچگی هام رو می خواد. دلم تب کردن های بچگی هام رو می خواد. زمان هایی که اگر شبیه امشب داغ بودم, اگر چشم هام می سوختن, اگر کوفته بودم, اگر تب داشتم شبیه الان, مادرم و پدرم تب رو پیدا می کردن و من لازم نبود دلواپس چیزی باشم.
-تب داره. بخواب فردا هم نمی خواد بری مدرسه.
بعدش فقط لازم بود خودم رو توی بغل اون تب کزایی ول کنم و تماشاچی باشم تا بقیه درجه اش رو بسنجن. بهش فکر کنن. درمونش کنن. چه قدر دلم تب های بچگی هام رو می خواد! تب های بزرگی هام رو دلم نمی خواد. تب امشب رو دلم نمی خواد. خدایا چه قدر داغم امشب. آخه واسه چی من که جایی نرفتم. ناپرهیزی هم که نکردم. جز اینکه نشستم اینجا و چند روزی میشه که روانم1جورهایی گفته موقتا انصراف میده.
امیدوار بودم خیال باشه ولی نیست. داره داغتر میشه. دارم واضحتر حسش می کنم. خیال نیست. تلقین هم نیست. تب کردم! جای اشتباه و تردید نیست. واقعا تب دارم.
سلام تب! تو اومدی منو پیدا کردی؟ تو از جنس تب های بچگی های منی؟ کاش باشی! ولی من از جنس زمخت و جفنگ آدم بزرگ ها شدم. دیگه هزیون های تب هام هم شبیه مال بچگی هام نیست. راستی زمخت و هذیون این مدلیه یا دیکته اش متفاوته؟ ولش کن بیخیال. دو نمره از املای کلاسم کسر چیزی نیست که. هی تب! به نظرت تو بتونی دسته کم کابوس هایی از اون جنس رو بهم بدی جای کابوس های بزرگی هام؟ اون هذیون ها هم معصوم بودن. ترس ازشون1جورهایی معصوم و در مقایسه با واقعیت های ترسناک این شب های بی صبح قشنگ بود. بچگی هام رو می خوام. زمانی که حتی دردهاش هم قشنگ بود. می شد دردت که میاد سرت رو توی1بغلی قایم کنی و زار زار بهانه رو گریه کنی. هی تب! منو ببر به اون زمان ها! دیگه نمی خوام وسط این جاده ی بی منظره ی بیابونی ادامه بدم. خیلی خیلی خستم خیلی. تکراریه ولی من واقعا بدجوری خستم. روی جونه چندتا بیمار که میشینی بهت میگن خستن؟ خستگیِ چندتاشون اینهمه دلیه؟ خستم تب! بد خستم! کاش تو بفهمی! خیلی خیلی خستم خیلی!
چیم شده؟ چه دلنازک شدم امشب خخخ! واسه چی آخه؟ عجب! خخخ قیافه ام رو! واقعا که! خدا رو شکر کسی اینجا نیست ببیندم! یعنی یک نره خر قد من تب کنه باید این شکلی بشه؟ وایی خجالت داره! هی پریسا جمع کن خودت رو این فوق زشته به خدا خخخ! ول کن بیخیال کسی که نیست بذار ول و ولو1جا باشم دیگه چی میشه مگه؟ اینجا کسی نیست. آزادیه کامل. همه چیز آزاد خخخ! خدا هم که قربونش برم از خوده. به هر دلیل و حکمتی هم که من ازش سرم نمیشه خیالش نیست میگه من چشمم رو می بندم تو راحت باش. حله دیگه خخخ.
ساعت9باید باشم سر کلاس. کاش این دفعه خیلی خیتی نکارم! کاش زورم برسه1خورده دیگه بخونم! ول کن دیگه زورم نمی رسه. این وسط مخِ بیمار و بیکارم باز گیر داده به خخخ بهشت! هی میگم توی بهشت هم تب هست؟ میشه شبیه تب های بچگی ها باشه؟ بچه که بودم یک شب خواب دیدم رفتم بهشت. خیلی با حال بود. با بچه فرشته ها داشتیم بازی می کردیم1دفعه نمی دونم چه خرابکاری ای کردیم که عاقلترها گفتن وایی دیدی چی شد خرابکاری شد در بریم الان خدا میاد! همه شبیه تیر در رفتیم داخل1اتاقی که بهش می گفتن, … اسمش چی بود؟ نمی دونم ولی جایی بود که در بهشت و چاه جهنم جفتی اونجا بودن و هر کسی هر جا جاش بود رو باید از اونجا می بردن. آدم ها اونجا حسابرسی می شدن. خلاصه بچه فرشته ها کوچیک شدن همگی رفتن توی1چیزی شبیه نمی دونم1جعبه بود روی زمین ولی من هرچی کردم کوچیک نشدم و جا نگرفتم اونجا. بعدش خدا اومد ببینه کی خرابکاری کرده. بیچاره من خخخ! خدا بچه فرشته ها رو از اونجا درآورد و داشت به حسابمون رسیدگی می کرد که کار کی بود و چی شد و کی چه بخشی از خرابکاری رو کرد و هر کسی چه قدر تقصیر داشت و ما واسه چی بعدش در رفتیم و واسه چی واینستادیم درستش کنیم یا راست بگیم و, … خدا خیلی مهربون بود. دعوامون نمی کرد فقط می پرسید تا همگی با هم به واقعیت برسیم. خیلی مهربون بود خدای خوابِ من! اون خدا رو می خوام! امشب شبیه بچه ی تبداری که نق بزنه و بابای در مأموریتش رو بخواد, یا مادره سر کارش رو, من اون خدا رو می خوام. بدجوری می خوام. خیلی مهربون بود خدای خوابِ من! بدجوری دلم می خوادش. بدجوری حرف دارم باهاش. بدجوری سوال دارم ازش. می خوام سرم رو مخفی کنم توی بغلش و بگم خداجونم سلام. منو یادته؟ من همونم که1روزی از روزهای بهشتت با بچه فرشته ها خرابکاری کردیم و در رفتیم. یادته بچه بودم؟ می بینی بزرگ شدم؟ یادته چه مهربون داشتی می پرسیدی؟ یادته اعتراف می گرفتی ازمون؟ یادته لو رفتیم پیشت و گفتیم تمام چیزی رو که تو خودت می دونستی؟ خداجان حالا میشه این دفعه من بپرسم؟ به نظرت از اون روز بهشتت تا امروز مگه من چه قدر بد شدم که تو اینهمه مجازات رو سنگین و بی انتها بهم روا دیدی؟ خداجان اون زمان که داشتی ازمون می پرسیدی, از من و بچه فرشته ها, که بگیم کی توی بهشت خرابکاری کرده, اون زمان تقدیرم رو نوشته بودی؟ ادامه هام مشخص بود یا هنوز برگه های دفترم سفید بودن؟ اون زمان می دونستی قراره شبم ابدی بشه؟ نوشته بودی که منی که اونهمه عاشق نور و رنگ بودم قراره تاریک بشم؟ نوشته بودی چی ها قراره سرم بیاد؟ نوشته بودی چی ها قراره ببینم؟ از کجاها قراره رد بشم؟ چی ها قراره از دست بدم؟ نوشته بودی قراره جاده ام هی تنگتر و تنگتر بشه؟ اون زمان این ها توی دفترم بود یا هنوز ننوشته بودی واسم؟ خداجان اون زمان نوشته بودی قراره تمام زندگیم رو بزنم به نام یک امتحان ناکام که زد داغونم کرد و عاقبت ندادمش؟ اون زمان نوشته بودی که وارد این تونل میشم که نه انتهاش مشخصه نه از ادامه اش معاف میشم؟ خداجان اون زمان این ها رو نوشته بودی توی دفترم؟ اگر نوشته بودی تو با اونهمه مهربونیت چه جوری دلت می اومد خندیدن های بیخیالم رو ببینی و بدونی فرداهام روی خاکت قراره چه رنگی باشن؟ خدایا چه تحملی داری!
ای بابا خل شدم امشب ها! یعنی چی؟ چیمه آخه؟ عجب گیری کردم! ساعت از8گذشت بلند شم1لیوان آب سر بکشم آماده بشم برم کلاس بابا این فیلم هندی ها چیه امشب درمیارم؟
سرم رسما سنگین شده. این تبِ داستانش چیه؟ مادرم گفت بعد از کلاس زنگ بزن بهم. کاش نفهمه! دلم نمی خواد. خدایا دردسر اضافی لازم ندارم لطفا! وایی خدایا لطفا! خدایا قربونت برم بذار امشب دسته کم در مورد احوالات خودم دیگه دلداری ندم باور کن خستم!
داخل تیمتاک توی کاناله بی صدا نشستم صدای پرنده زدم بخونه و دارم جفنگ می نویسم. این صدا رو دانلود کردم توی سیستمم دارمش واسه چی میام اینجا گوش میدمش؟ از بس سریع نوشتم ایسپیک ازم جا مونده خخخ ایول خودم!
صدای این پرنده ها رو دوست دارم. دلم می خواد برم اون داخل. به نظرم توی هوای بهشت هم پرنده ها همین مدلی می خونن. شاد و شنگول و رها! خدایا میشه؟ میشه بعد از پریدنم منو ببری بهشت؟ خدایا ببین اینجا روی خاکت حسابی خاکی شدم دیگه گناه دارم بذار اونجا برم بهشت! خدایا اجازه بده دیگه! تو رو خدا! سعی می کنم با بچه فرشته ها کمتر شیطونی کنیم.
اون تنها دفعه ای نبود که خواب بهشت رو دیدم. باز هم دیدم. همیشه روز بود. یکی از دفعه ها داخلش پرواز هم می کردم ولی هرچی بالا می پریدم خخخ از شاخه های درخت ها نمی تونستم بالاتر بپرم نمی دونم واسه چی. یکی از دفعه ها هم یک مار اونجا بود که من ازش ترسیدم ولی بچه فرشته ها می گفتن نترس اینجا هیچ چی ترسناک نیست. ماره نازک بود. دوست شدیم. خواب های بهشت من قشنگ بودن. کاش می شد دستم بهشون می رسید! به واقعیتشون! به بهشت! کاش می شد باقیه جهانه خدا رو تا قیامت خوابید و بهشت رو خواب دید و نه! خواب ندید! واقعا رفت و زندگی کردش! خدایا امشب خیلی بد غربت داره این خاکت واسم! خودت بیا دیگه!
جدی از این وضعیت مسخره ای که این زمان پیدا کردم هیچ خوشم نمیاد. چه مرگم شده؟ خب دیگه بسه. آخ و واخ و نق و ناله هم اندازه داره. کردم دیگه تموم. از8و نیم گذشت بلند شم1دستی به نکبتی که به شمایلم زدم بکشم برم سر کلاس. تا ابد هم این مدلی پیش برم به جایی نمی رسم. اوخ الانه که دیرم بشه. ساعت8و37دقیقه. من رفتم!
توضیح حاشیه.
صبح شنبه. امروز چندمه؟ باورم نمیشه واسه چی من هر زمانی که نباید اینجام؟ امشب کلاس دارم باید بدجوری درس بخونم واسه چی اینجام الان؟
از کلاس های اینترنتیه کانون2جلسه گذشت. پیش از هر چیز, ممنونم آقای آگاهی! بسیار بسیار و باز هم بسیار ممنونم. خواستم بیام داخل تلگرام بگم ممنونم ولی دیدم کافی نیست ترجیح دادم هیچ چی نگم و عوضش اینجا بنویسم. هنوز در هماهنگی با اون کلاس کمی تا قسمتی گیر دارم ولی تونستم اونجا باشم و حضورم رو به عنوان یکی از زبان آموزهای اون کلاس معرفی کنم. گیریم با درصدی از ناهماهنگی که در واتساپ واسه استاد دلیلش رو توضیح دادم. هنوز سخته واسم جای دکمه ی میک رو پیدا کنم. گاهی نیست و من از جواب دادن ها جا می مونم و بعدش که نوبتم گذشت تازه گیرش میارم. بازش می کنم و صدای نق هام درمیاد و بنده خدا استاد میگه اون کیه صحبت می کنه که من جیغم درمیاد که اوه من من! من می خوام جواب بدم من! بنده خدا استاد که نظم کلاسش کلا سر و ته میشه. برمی گرده روی اسم من و میگه باشه جواب بده و بعدش میره می گرده دوباره سر رشته رو پیدا می کنه. خدا خیرش بده آدم صبور و با شخصیتیه که البته تا حالا با نابینا کار نکرده و چیزی از ما نمی دونه و از اونجا که منو هرگز سر کلاس هاش نداشته نمی دونه باید چه معامله ای باهام کنه. در طول جلسه ها هم من داره هوای کلاس اینترنتی دستم میاد هم استاد داره هوای کار با من دستش میاد ولی خدایی گناه داره طفلک گاهی کلاسش واقعا به هم می ریزه. مثلا یکجایی میگه من کلمه رو می نویسم شما معنی رو بنویسید. بعدش سکوت که میشه من دادم درمیاد که من نمی تونم پیدا کنم نوشته رو. اون بنده خدا مجبور میشه بخونه و من زودی جواب رو میگم و بچه ها می شنون و اوضاع خراب میشه خخخ. دیدی یک دسته بچه دارن جمعی بازی می کنن یکیشون اون وسط به هر دلیلی با بقیه جور نیست میاد کرم می ریزه بازی رو خراب می کنه؟ من الان داخل اون کلاسه این مدلی ام. بنده خدا استاد کلاسه رو با نظمش پیش می بره من می پرم وسط کلاس رو خراب می کنم. البته خدایی این حرکتم عمدی نیست چیکار کنم خب نمی تونم چت کلاس رو پیدا کنم و بنویسم تقصیر من نیستش که! خلاصه استاده گناه داره خدا خیرش بده. و خلاصه اینکه من خودم هم گناه دارم بدجوری از آخر ترم دلواپسم. کاش به خیر بگذره دیگه واقعا خسته شدم.
تکلیف هایی که تایپی و واتساپی واسه استاد فرستادم واااییی سر کلاس فهمیدم که پر از اشتباه بودن و الان حتی جرأت نمی کنم برم بالای سرش درستش کنم. به من چه تا حالا این مدلی تکلیف در کانون ارائه نداده بودم کلا یادم رفت پاکنویسش کنم و خدایا چه بد غلطهایی داشتم! من بدون هیچ تعارفی خودم می دونم که زبانم زیاد ضعیفه ولی خیر سرم اونجا به نام زبانآموز ادونس3معرفی شدم یعنی باید در پرسش نوشتن این مدلی اشتباه کنم و فعلش رو جا بذارم آیا؟ به خدا از سر حواس پرتی بود وااایییی خدایااااآاااآاااآاااآااا از خجالت دارم میمیرم الان استاد تکلیف ها رو دید خدای من وایی خدای من آبروی نداشته ام رفت وایی خداجونم وایی خداجونم وایی خداجون! حس جفنگیه خدا نصیب نکنه خخخ!
روزهای سخت و درسناکی دارم و, … درسته اشتباه ننوشتم درسناک. ترسناک نیستن این روزها درسناکن. داشتم می گفتم روزهای درسناکی دارم و, … بی هدفی و بی پایانیه این قصه گاهی بد آزارم میده. این2روزی که گذشت بد افسرده بودم خخخ الان هم هستم ولی درصدش شاید پایینتره شاید هم عقبش می زنم که بذاره درس بخونم. مجبور شدم کلاس ریپر رو ول کنم. ساعتش موند زیر ساعت کلاس کانون که شبیه لودر اومد درو کردش و رفت. تا حالا2جلسه رو رد کردیم. حالا18تا دیگه مونده. خدایا کمک کن! و امتحان. خدایا امتحان اینترنتی رو با این سایته چه مدلی باید بدم؟ بلدش نیستم خدایا نذار بی افتم لطفا!
عاقبت یونیگرام روی سیستمم نشست. ولی اتفاق های عجیبی افتاده که نتونستم خیلی درستشون کنم. اولیش اینکه جاز روی سیستمم عجیب عملکردش کند شده و1کلید رو که می زنم تقریبا نیم ثانیه شاید هم بیشتر طول می کشه جواب بده و کلافه میشم از کند کار کردن. در نتیجه دارم سعی می کنم با ان وی دی ای فیکس بشم. فرمان هاش متفاوت و کارکردش کمی واسم سخته ولی فعلا که دارم کنار میام. دومیش و بخش سختش اینکه فیلتر شکنی که نصب کردم بابیلونم رو قورت داد و این بابیلون یکی از مهمترین منابع لغتم بود و حسابی لازمش دارم و وابسته شدم بهش و هرچی می کنم هم نصب نمیشه میگه یا این فیلتر خورد کنه یا من. من هم که خدا نکنه بیفتم روی شبکه لج! فیلتر خورد کن رو پاکش نمی کنم. یا جفتشون1جا میشینن روی سیستمم یا بابیلون بی بابیلون.
هنوز به امید بسته شدن مدارسم و هنوز با ترس میرم سر کلاس های حضوری. خدایا واسه چی بسته نمیشه؟ من واقعا می ترسم این ویروسه میگن بدجوری قوی شده. ولش کن حسش نیست از محل کار نق بزنم حتی صحبتش رو هم دلم نمی خواد.
گاهی دلم1خورده اعتماد به نفس می خواد و درصدی امید به1اتفاق مثبت از همون ها که پیش از این ها انتظارم رو بهش گره می زدم و پیش می رفتم. این زمان ها نیست. هیچ نقطه ی رنگی روشن کوچیکی نیست. نه بازار میرم, نه کار جالبی میشه کنم که لذت ببرم, نه حتی1چیز که از خوردنش خوشم بیاد می پزم, پرهیز و درس و کرونا و قرنطینه و مدرسه و, … خدایا چراغهای کوچولوی جاده ی منو پس میدی لطفا؟ واقعا تاریکه واقعا خسته شدم واقعا واقعا واقعا, …!
دیرم شد. برم درس بخونم وگرنه دوباره امشب ساعت7و8میگم خدایا غلط کردم خخخ. بسه باقیش باشه واسه بعد من فعلا رفتم. ساعت9و2دقیقه ی صبح شنبه. هی بابا زمان جون هر کسی دوست نداری وایستا من واسه درس خوندن لازم دارمت میشه1کوچولو قلمدوشم کنی؟
در انتهای بیداری.
1شنبه شب. خدایا امروز چه کم درس خوندم و الان چه شدید خستم! امروز ویندوزم عاقبت تسلیم شد و الان رو به راهه. آپدیتش بدجوری ماجرا شده بود. اون بنده خدایی که سیستم رو ازش خریده بودم نفهمیدم روی چه حسابی قدیمیترین ویندوزی که به دست می اومد رو سوار کرد روی این و من از زمانی که پشت این سیستم رفتم چه ها که ندیدم! هرچی هم می کردیم که آپدیت بشه نمی شد که نمی شد. من نفهمیدم چی شد ولی افرادی بودن که بفهمن چی شد و عاقبت سیستم تخس منو به راه بردن و خدا منو ببخشه اون بنده خدا امروز رسما پدرش در اومد خدایی الان وجدانم درد می کنه. حالا یونیگرام روی سیستمم دارم و حسابی امشب باهاش تمرین کردم ولی الان به شدت خستم. وایی درس! کاش فردا مدرسه نداشتم! ولو شدم اینجا جای درس خوندن دارم ازینا می نویسم و میگم درس دارم! خدایی الان نمی تونم. نمیشه بلند شم درس بخونم. این پرهیزه زده ناکارم کرده. گرسنه نیستم ولی همه جای جسمم جز معده ی شنگولم الان تقریبا بی حس شدن و فقط دلم می خواد ولو بشم. ولی ایول اثرش رو دارم می بینم. البته هنوز لمس نمی کنم ولی می بینمش.
فردا2شنبه کلاس زبان اینترنتی در سایت کانون. ادوبی گانکت رو بلد نشدم هنوز. از محله2تا آموزش برداشتم که بفهمم ولی, … از یکیشون خیلی نفهمیدم باید چیکار کنم. ببین من الان لازم دارم1مدلی بلد بشم دکمه های مورد نیاز کدومن که بزنم و خلاص. فعلا داخل سرم جا نمیشه اطلاعات کلی در مورد کلیدهای دیگه. خدایا کمکم کن!
داخل تیمتاک زدم صدای پرنده1چیز قشنگ بهم داده که ازش خوشم میاد. زدم دانلود بشه بردارمش واسه پوشه ی آرامشم که داخل سیستم ساختم. خدایا باورم نمیشه چشم هام دلشون نمی خواد باز بمونن. می دونی؟ حس ویرایش این نیست. حس بیشتر نوشتن هم نمی دونم به نظرم نیست. خستم. انگار حسم هم خوابش میاد. وووییی بسه باقیش باشه بعدا الان خستم. ساعت10و35دقیقه. من رفتم ولو.
صبح جمعه. داخل تیمتاکم ولی اون بالا. حسش نیست توضیح بدم اون بالا رو. دیشب انشام رو نصفه نوشتم. بدجوری خسته بودم. این پرهیز عجیب غریبه داره جواب میده. فقط گیرش اینه که شب عجیب بی حس میشم و گیج می زنم و خخخ گاهی هم مورمورم میشه. هر شبی این شکلی میشم فرداش وزنم1تکونی خورده به طرف پایین. در می زنن. مادرم.
خب این از این. از تیمتاک زدم بیرون. صبحانه با مادرم و الان من سر نوشتن و مادرم اون طرف به گوشی بازی. اینجا خلوته برعکس روزهای هفته. با مادرم مواد تشکیل دهنده ی اون صبحانه عجیب غریبه واسه منو نصفش کردیم و خخخ مادرم1خورده2دل بود ولی من تشویقش کردم که نصفش واسم بسه چون روز کوتاهه و من الان میشینم سر درس و تحرک بی تحرک و چشم روی هم بذاریم ظهر شده و من جسمم اضافاتش زیاده باید از پس اندازش بیشتر مایه بذاره و خلاصه با نصف کردن این چیز خطرناکی پیش نمیاد و مادرم هم برعکس انتظار من و عکس همیشه این دفعه باهام موافقه و گفت آره درست میگی اگر بتونی تحملش کنی خیلی هم خوبه. تا اینجا که تونستم. با روحیه ای که این خانمه داخل ترازو امروز صبح بهم داد توانم بالاتر هم رفته ولی خودمونیم این تجربه خاطرم باشه زمانی که برگشتم به وضعیت متعادل دیگه1000دفعه غلط کنم اجازه بدم به این مرحله از فاجعه برسم. هی! من بعد از این قرنطینه, بعد از تموم شدن کلاس کانونه لعنتی, باید بزنم بیرون. کانون که تموم بشه من باید برم دنبال گرفتن مدرک فنی حرفه ای از کلاس های هنرم. مروارید بافی. گل بافی. جواهر سازی رو هم باید بلد بشم و مدرکش رو بگیرم. ترم آخر کانون نهایتش دیماه تموم میشه و اگر نیفتم که ایشالا نمی افتم, بهمنماه کلاس زبان اصلیم میشه فقط یکی. قطعا تا اون زمان کرونا نمیره ولی من مدرک فنی هام رو می خوام. هی! من اون ها رو می خوام. می خوام! اگر مشکل جدیدی پیش نیاد و چیزی اوضاع رو به طرف منفی یا مثبت تغییر نده و روال روی همین خط راه بره و عوض نشه, من از بهمنماه باید خیز بردارم واسه قاپیدن دیپلم فنی حرفه ای از کلاس های هنر. لازمه به خاطرش بزنم از خونه بیرون. گیریم با ماسک و شیلد ولی باید بزنم بیرون. من می خوام اون زمان شبیه آدمیزاد از خونه برم بیرون نه شبیه مترسک. شاید تا اون زمان کامل به تعادل نرسم ولی باید رو به راهتر از الانم باشم. خیلی خیلی رو به راهتر. با این مدل سماجتم خدا رو چه دیدی شاید هم تا اون زمان فاصله چندانی با تعادل نداشتم نمی دونم. این حرف ها تمامش اضافیه. من از بین این دیوارها با قواره ی1زن میرم بیرون نه به هیأت1گونی کاه. من پریسام! این رو هم شبیه خیلی چیزهای دیگه انجامش میدم. من خودم رو از این ویرانی پس می گیرم! خیلی هم سریع پسش می گیرم. خیلی سریع, خیلی سفت, خیلی قطعی!
نمی فهمم واسه چی1جور بی حسی عجیب و بی توصیف توی تمام جسمم پخشه. خوابم نمیاد. افسرده هم نیستم. فقط انگار جسمم حس کافی واسه فرمون گرفتن نداره. انگار حوصله نداره. مثلا زمانی که بلند میشم انگار پاهام حوصله ندارن قدم بردارن و حس می کنم میگن1نیم ثانیه ای دیرتر چیزی که نمیشه. خخخ بلد نیستم توضیحش بدم ولی هست. مادرم میگه جسمت درگیر وضعیت جدیده. گفتم پس واسه چی من حس گرسنگی نمی کنم؟ مادرم به تعجبم می خنده و میگه واسه اینکه معده ابزار کارش رو گرفته کاری نداره که چیه فقط مشغول کار خودشه. باقیه جسمت این ها که این روزها می خوری رو نمی خواد واسه همین تو الان همچین حسی در همه جات می کنی. به نظرم تحلیلش غلط نمیاد.
لحظه به لحظه امیدوار خبر تعطیل شدن کلاس های حضوری ام. بدجوری می ترسم. اینجا کرونا در حال اوج گرفتنه. هشدار دادن که از شنبه تا می تونید خونه بمونید. اگر جمعی زندگی می کنید ترجیحا هفتگی و هر دفعه1نفر بره بیرون و خرید. آخه من خونه بمونم؟ بابا من خرید نمیرم سر کار میرم این وامونده رو چه جوری بپیچونم نمیشه که! عجب گیری کردم!
کلاس های کانون به شرط سلامت سایت و رو به راه بودن همه چیز قراره از فردا شنبه شروع بشن. مال من2شنبه. خدایا این نرم افزاره رو بلدش نیستم رفتم محله آموزشه صوتی بود نگرفتم امشب برش می دارم خدایااااآااااآاااا! کلاس! خدایا این عوضی خورده به5شنبه. ضمن اینکه باز هم1دفعه دیگه این نکبت زد به5شنبه هام و چه قدر من از این اتفاق بدم میاد, خدایا همیشه بدترش هم هست. این ساعتش, این تایمش, خدایا6و نیم تا8عصر! ریپر5شنبه ها7و من, … دیشب قشنگ حس کردم ضربانم2ثانیه عقبکی زد. خدایا حالا چه جوری آخه؟ خدایا به خیر کن!
بد نیست من برم درس بخونم. تصور تک کلاسی شدنم و متعادل شدنم و تلاش برای گرفتن مدرک فنی و تصور1سری موارد متفرقه ی دیگه که حس توضیح و رمزگذاری نیست1کوچولو این مورمور ناخوشآیند کزایی رو می فرستن عقب. آخ خدا یعنی شدنیه؟ یعنی میشه دیگه عقب نیفته؟ یعنی من اون روزها رو می بینم؟ که سبکتر بشم؟ که به خودم نزدیکتر بشم و حتی دستم بهش برسه؟ که بتونم سبک بپرم روی تردمیل بدون اون سرگیجه بی ریخته؟ که باز مهره ببافم؟ که باز حس کنم زندم؟ چیزی جز1ماشین دفن شده که فقط درس داره و استرس؟ خدایا چه قدر تا اون زمان مونده؟ یعنی میشه؟ هی اون زمان اول باید اون ضربه ی اون روزیه این بالشته رو تلافی کنم به جانه خودم هنوز بهش که فکر می کنم2تا از4ستونم قیژ قیژ صدا میدن به جانه ابلیس که به حسابش می رسم.
خب دیگه بسه صبح جمعه ای چرت پرونی هم اندازه داره و من چوب خطم پر شده باید برم سر انشای نصفه و خوندنی های کلاس فردا شبم. ساعت9و38دقیقه ی صبح جمعه به ساعت این رفیق سفیدم. من رفتم! هی راستی! زندگی با تمام خاکستری های این روزهاش هنوز می ارزه به خاطرش بجنگم. تو رو نمی دونم ولی واسه من زندگی هم قشنگه هم با ارزش. دیگه جدی رفتم! هی بابا زمان جونم! تو رو خدا وایستا! یوهووووووو!
5شنبه صبح. طبق معمول در تیمتاک و در حال مطالعه. البته این لحظه در حال خرچنگی نویسی. در حال نت برداری های پیشاپیش از متن های کلاس اسکایپی ام که هفته ی آینده دستم بازتر باشه. استاد میگه بی دقتم. میگه تو هرچی کلاس گیرت میاد میری به جاش دقتت رو بالا ببر. خخخ هنوز از کلاس کانون رفتنم رضایت نداره. البته درست میگه ولی آخه این ترم آخره نمیشه ولش کنم. هرچند نمی دونم این ترمی که میاد چی منتظرمه ولی می دونی؟ من خدا را دیده ام. جز امتحانم در باقیه موارد هر جا گیر کردم1جوری دقیقه90راه در رو واسم از بین سنگ و سیمان باز کرده. هر جا هم که راهه باز نشد بعدا فهمیدم حکمتش چی بود. البته جز راه اصلی که اگر باز می شد من اسفند امتحان داده بودم و, … خودمونیم ولی این, … یعنی واقعا اسفند اگر من می رفتم سر امتحان الان همه چیز تموم شده بود؟ آیا من واقعا آماده بودم؟ آیا پایان اون مدلی که دلم می خواست بود؟ من الان درس نداشتم؟ اوضاع رو به راه بود؟ همه چیز؟ از تو چه پنهون حالا دیگه تردید دارم. شاید واقعا من نباید می رفتم سر اون جلسه ی کزایی. ولی پس این درسه, … نمی دونم. این چیزها رو نمی دونم ولی حواسم هست که خدا اجازه نداده پشت بنبست های پیشروی هام در زبان خوندن هام متوقف بشم. ترم پیش هم که اون مرخصیه رو کردن داخل آستینم و عوضش من الان تمام تمرین ها رو نوشته دارم و فقط مونده که توی ترم درس بخونم و, … خدایا کمک کن این ترم دیگه در برم و تموم بشه! بعدش چی؟ نمی دونم.
این هفته وارد1مدل شبه پرهیز عجیب غریب شدم. اسمش رو من رژیم نمی ذارم چون در عین اینکه خیلی سخت نیست گاهی به خصوص این شب ها که شب های اول هستن بد فشار میاره. من بهش میگم پرهیز. شاید تلقینه ولی حس می کنم همین اولش خیلی خیلی آهسته و نامحسوس داره شروع می کنه به جواب دادن. بدجوری سبکتر شدن لازم دارم. بدجوری از چیزی که باید سنگینترم. بدجوری باید این پرهیزجات شدید باشن. شدید نیستن ولی به نظرم بدک نیست. واسه شروع بد پیش نبردم.
خیلی چیزها هست که دلم می خواد در موردشون جفنگ بنویسم ولی حسش نیست. اگر شروع کنم نمی تونم خلاصه بگم هی باید توضیح بدم و هی توضیح بدم و واااییی نه ولش کن درس دارم حسش هم نیست و تازه احتمالش میره که آخر کار مجبور بشم روش رمز بزنم و من همیشه رمزهام یادم میره هر دفعه می خوام1چیز رمزدار از اینجا باز کنم بخونم باید برم کلیدش رو پیدا کنم خوشم نمیاد پس بیخیالش.
به نظرم بد نیست در مورد کلاس های ترجمه1نوکی بزنم, نزنم, بزنم, نزنم, وایی خدایا اون کلاسه بدجوری سخته ولی آخه ترجمه, اگر دستم قوی بشه, ولی آخه کلاس, تکلیف, وظیفه ی مضاعف, ولی ترجمه, ولی کلاس, ولی, … آااااآاااااآااااآااااآااااآاااااآااااآااااآااااآاااآااااا بسه سرم تررررررکییییییییدددددددد!
داخل محله1چیزی در مورد اون نرم افزار بی ریخته که این روزها شده مایه ی دق من اومده. باید برم ببینم چیزی ازش سرم میشه یا نه. این2شنبه که میاد اگر تایم عوض نشه کلاس اینترنتی کانونه و من از این نرم افزار نکبت هیچ چی, … اه گندش بزنن!
این موزیکه چه قشنگه! عاشق این کانال بی صدا داخل تیمتاکم. دیگه تقریبا کامل از جمع بچه های اینجا بریدم. گاهی سرکی می زنم به جمعشون ولی زود میرم بیرون و زنده باد اینجا!
دیروز لا به لای گفتن ها کسی بهم گفت اجازه نده از چیزی که رویات بود جدا بی افتی. تو رویات اخلاق بوده. گفتم مگه تو ازم بی اخلاقی دیدی؟ کسی رو اذیت کردم؟ ضربه ای زدم؟ آزاری رسوندم؟ از خط قرمزی تجاوز کردم؟ گفت نه نکردی. ولی رشدی نداری. گفتم من بلد نیستم. من از عید96به این طرف هرچی واسه نزدیکتر شدن به انسان بودن بلدم رو تمرین می کنم. سعی می کنم آزار نرسونم. دل نشکنم. ضربه ازم به کسی نرسه. اگر ازم بر میاد کمک باشم و اگر نمی خوام یا نمی تونم خراش نباشم. زخمی نکنم. نخراشم. اگر درمون نیستم درد نشم. دیگه چی باید بشم؟ من تا همینجا بلدم. باقیش رو بلد نیستم. واقعا نیستم. بعدش خخخ به نظرم این سریع از جا در رفتنم به سگ رفته و انسان ها می تونن صبورتر باشن این رو هم باید درستش کنم خخخ.
لپتاب یکی از بچه ها رفت به فنا. حدود9سال بود این رو داشت عجیب نیست که داغون بشه. ولی این بنده خدا وسط این توفان قیمت گیر کرد. کاش این مدلی نمی شد!
داخل کلاس1بچه ی جدید اومده. آمادگی. و خدایا من چه قدر دلم می خواست کار این بچه نمی افتاد بهم! جدی چی می شد اگر من در نوجوونی خر نبودم و زبانه رو خونده بودم و الان شغلم ترجمه بود نه سر و کله زدن با بچه های ملت؟ اه بسه! خدایا شکرت!
اخبار وحشتناک از آمار کرونا و ناپرهیزی های مردم حسابی خونواده و البته خودم رو دلواپس کرده و برادرم از هر مهلتی واسه زدن مخ مادرم در جهت زدن مخ من به منظور گرفتن مرخصی و انصراف از کار این ماه ها و موندن در خونه استفاده می کنه که البته موفق نیست. من مرخصی بدون حقوق تقاضا نمی کنم حتی اگر لازم بشه به خود کروناویروس درس بدم. من درآمدم رو لازم دارم. من منتظر نمیشم برادرم یا هر کس دیگه سر هر ماه بیاد بهم جیبی بده و لازم بشه خرجم رو با جیبیِ ماهیانه ای که می گیرم تنظیم کنم و دلواپس باشم که نکنه طرف ماه آینده در روز مشخص جیبی دادن بهم رو یادش بره! هی! از تصورش هم از حرص دست هام مشت میشن. من این رو انجامش نمیدم. تمام!
داخل کلاس زبان اینترنتی تیمتاک1قصه قاطی تکالیفمونه که باید بخونیم و خلاصه ازش بنویسیم و پرسش ازش طرح کنیم. فصل به فصل. قصه بد نیست ولی خخخ باهاش حال نمی کنیم. امروز صبح واسه بچه ها که به رابطه ی خودشون و این داستانه معترض بودن کلی منبر رفتم و خخخ به امید روزی که همگی بتونیم متن های گنده تر از این رو شبیه آب خوردن پیش ببریم و البته من یکی که اون زمان هم نق خواهم زد و یوهو!
ویرایش اول بابا برفی دیشب تموم شد. چه قدر تلخ بود واسم پایانش! نگاه استاد با بینش خودم متفاوته. من دلم وحشتناک گرفته بود و البته نظر استاد محترمه و باهاش وارد بحث نشدم. فقط گوش کردم و سکوت. حالا باید برگردم به اول قصه واسه ویرایش دوم. کاش زمان و حسش باشه سریعتر اقدام کنم و سریعتر پیش ببرم و سریعتر تموم بشه این ماجرا! از تو چه پنهون, خسته شدم. استاد ازم می خواد شخصیت ها و رفتارشون رو تحلیل کنم و من نمی دونم چی باید بگم. می خواد توضیح بدم چی در حسم بود که بابا برفی رو نوشتم. دیشب می گفت بگو به نظرت اعتراض های گاه و بی گاه پروانه به خاطر کدوم بخش از شخصیتشه. گفتم از بخش بی معرفتش. استاد گفت واسه چی معترضه گفتم واسه اینکه نفهمه. استاد خندید. نباید این مدلی می گفتم ولی آخه چی باید بگم؟ خب این پروانه بی معرفت و نفهمه من تحلیلم اینه دست خودم نیست که!
این روزها بدجوری کرخت شدم. نسبت به داستان های اینترنتی دیگه تقریبا هیچ و هیچ حسی ندارم. اگر به خاطر1سری تارها که هنوز پاره نشدن نبود, … نه از اینترنت نمی رفتم این حرف خیلی مسخره هست زندگی این روزها بدون اینترنت شدنی نیست من هم از حرف مفت بدم میاد پس نمی زنم. داشتم می گفتم که اگر به خاطر چندتا از این تارها که هنوز پاره نشدن نبود از اینترنت نمی رفتم ولی, … می شدم1اینترنتیه عقب تر از معمولی و, … حوصله ندارم تماشا کنم این بازی های مسخره ی, … کاش, … بیخیال.
بد شدم. سرد شدم. سخت شدم. بیشتر از گذشته ها. گاهی دلواپس میشم. یعنی دیگه هیچ چی جذبم نمی کنه؟ هیچ چی از بین جمع جلبم نمی کنه به طرف خودش؟ هیچ چی انگیزه های بی حسم رو تحریک نمی کنه؟ ولی باید1چیزی باشه. هست. بله هست. ولی با عرض معذرت نه در جمع های اطرافم. نه واقعی و نه اینترنتی. این هوا ها واسه من زیادی جریانشون یواشه. دلم محرک های جالبتر می خواد که اینجا نیست. فعلا جالبترین اشتراکم با جمع اطرافم کلاس زبان اینترنتیه و جدیترین و البته اعصاب خوردکن ترین اشتراکم با جمع محل کارمه. خدایا چه قدر دلتنگ هنرم.! یهنی میشه بعد از تموم شدن کانون برگردم به کلاس های هنر؟ به بهانه مدرک هم شده؟ خدایا اسمش که میاد نفس کشیدنم صدادار میشه. من هنر رو دوست داشتم. من داشتم به ثبات می رسیدم. آخه واسه چی کسی نمی فهمه؟ واسه چی کسی, … مادرم رو می پرستم ولی به شدت معتقدم اون چیزی که نخواد ببینه رو نمی بینه. شاید براش ارزش نداره نمی دونم واسه همین خیس شدن مژه هام زمانی که دستم به گل هایی که پیش از شروع این کابوس می بافتم جدی نیست. شاید تقصیر خودم هم باشه چون این ها که اینجا می نویسم رو هرگز به خودش نمیگم. چند دفعه خواستم بگم ولی خخخ با همون سلام اول منصرف شدم. من1عمر اذیتش کردم طوری نیست بذار حالا داستان این طرفی پیش بره. ولی خدایا مادرم صبورتر از خودم بوده من واقعا خسته شدم لطفا کمک کن بتونم دوباره ببافم. بسازم. نتیجهش رو لمس کنم و لذت ببرم. خدایا لطفا! البته بارها حال و هوام رو دید. یک بار گفت یعنی تو هنر رو با اینکه الان در حال انجامشی مقایسه می کنی؟ گفتم نه مادری. هنر آرامش اعصابمه. علاقه امه. عشقمه. ولی این که الان دارم انجامش میدم1وظیفه ی بی انتهای خسته کننده هست که من هیچ عشقی بهش حس نمی کنم فقط انجامش میدم چون وظیفه هست. وظیفه ای که2سال تمام امتیازهای کوچیک ولی عزیز زندگیم رو ازم گرفت و الان کلی از زنده بودنم به خاطرش عقبم و ظاهرا انتهایی هم نداره. مادرم نصیحتم کرد که این ارزشش از تمام هنرها بیشتره واست و1جایی به دردت می خوره و تو الان حسش نمی کنی. بهش نگفتم چیزی که من الان حس می کنم فقط1درد تلخ و1مدل ناکامی وحشتناکه. نگفتم. نمیگم. از بحث خستم. از همه چی خستم. عمیق, تلخ, دردناک, خستم. خدایا کاش دیگه تمومش کنی من واقعا خستم. واقعا خستم!
هی بسه دیگه چه تلخم من این روزها یعنی که چی؟ ای بابا! ولی جدی هیچ راهی نداره ما رو تعطیل کنن؟ به خدا از ترس سکته زدیم آخه این پدر آمرزیده ها همه جا رو دارن تعطیل می کنن ملت سرازیر میشن این طرفی بعدش ما باید از خونه بزنیم بیرون بریم سر کار وسط توفان کرونا. خب ما رو هم تعطیل کنن دسته کم بمونیم خونه نریم بیرون آخه! خدایا من جدی می ترسم لطفا به سرشون بنداز فعلا مدرسه ها رو ببندن. خدایا داری از اسفند منو می بینی زیر آبی نمیرم واقعا با وجود
نق هایی که می زنم به شدت مراعات کردم هنوز هم در حال مراعاتم و بیرون نمیرم و مواظبم پس حقه بی حقه. من واقعا می ترسم خدایا لطفا کمک کن لطفا!
مادرم زنگ زد. حرف زدیم. بعد از ظهر میاد اینجا. قهوه دلم می خواد. داره10میشه بد نیست بلند شم1دونه درست کنم بعدش هم بچسبم به درسم.
ساعت9و54دقیقه صبح5شنبه و من و تیمتاک و4دیواری دوست داشتنی و درس و قهوه!
شنبه آنه.
صبح شنبه. باید بلند شم و بعد از یک فقره دوش برم زیر ماسک و شیلد و سر کار. چه قدر دلم می خواد بی حرکت همینجا بمونم و باز بخوابم! پیش از بیداری داشتم چی می دیدم؟ یادم رفت. ولش کن شاید خیلی مثبت نبوده بذار یادم نیاد.
مادرم دیروز عصر اومد. دیشب, … خدایا دلم می خواست مادرم اینهمه, … کاش می تونستم کمک کنم! هم به خاطر خودش, هم به خاطر خودم! ازم برنمیاد گرفتاری هاش رو رفع کنم. آخه خیلی هاشون, … وایی خدایا! من نتونستم بهش آرامش بدم ولی عوضش خودم چنان استرسی گرفتم که تمام زحمت های این چندتا شبم رو با1نصفه بسته بزرگ بیسکویت پروندم. اصلا نفهمیدم. فقط می دیدم از خشم و استرس لبریز میشم و بعدش, … کار درستی نکردم. خدایا کاش می شد من و خونوادم زندگی استانداردتری رو سپری می کردیم. ما همیشه با همه متفاوت بودیم. از خودمون تعریف نمی کنم. این الان دقیقا انتقاده. ما متفاوت بودیم و الان در این لحظه حس می کنم دیگه نمی تونم نگم که چه قدر از این متفاوت بودن خستم. کاش این مدلی نبود. گاهی با نگاه به اطرافم حس می کنم ما چند نفر با1خط شبیه سیم خواردار از جهان جداییم چون مدل زندگیمون شبیه هیچ کدوم از اون های دیگه نیست. ما متفاوت بودیم. من هم متفاوت شدم. متفاوت بزرگ شدم و متفاوت اومدم بالا. به راه متفاوت رفتم و چیزهای متفاوتی رو دیدم که امکان نداره بخوام و حتی تصور کنم کسی در موقعیت و وضعیت من دیده باشه. و حالا در کلافی از تفاوت هایی که من دلم نمی خوادشون هستیم و هستم. گاهی به شدت تردید می کنم. یعنی واقعا لازمه اینهمه سخت پیش بریم؟ مگه بقیه همین جهان رو زندگی نمی کنن؟ پس واسه چی اعصاب من همیشه منقبضه؟ دلم معمولی بودن می خواد. دلم می خواست می شد خودم و جهان کوچیک چند نفره ی اطرافم اینهمه متفاوت نبودیم. دلم دیدن موارد به سبک بقیه رو می خواد. کاش می شد! خدایا خونوادم رو واقعا دوست دارم ولی این مدل نگاه به زندگی, … این نگاه متفاوت, این همه چیز متفاوت, این حال و هوای همیشه متفاوت اذیتم کرده این لحظه. دلم می خواد ازش بزنم بیرون. حس می کنم در تمام زندگی روح ما چند نفر ماسک زده من الان دلم هوا می خواد خفه شدم از اونهمه بیسکویت لعنتی ای که دیشب, … آخ خدای من!
خب دیگه بسه. سر صبحی این حرف ها چه فایده ای داره؟ ولش کن هست دیگه.
امروز داخل مدرسه قراره چیچی بود اسمش کلاس تولید محتوا؟ خدایا این چه مسخره بازیه؟
واسه امشب باید درس بخونم. دیشب1کوچولو خوندم. هی من باید واقعا مواظب تر باشم این مدلی به دردسر می افتم. این هفته تکالیفم کمتر بود و من کمتر درس خوندم و3شنبه هیچ مثبت نبودم البته استاد طبق معمول میگه خوب بوده و من طبق معمول موافق نیستم. می ترسم نکنه با این کم درس خوندنم اسپیکینگ یادم رفته که3شنبه اون مدلی گیر می کردم؟ نکنه امشب هم همین مدلی بشم؟ اه به سرم زده ها! ای بابا!
از ساعت های امروز در محل کار تصور مثبتی ندارم. دوستش ندارم این تصور رو. کاش اشتباه کنم! هی تمامش که شد نق! صبح شنبه ای و اینهمه نق؟ چیکار کنم هرچی داخل سرم می گردم1چیز خوب گیر بیارم نمیادش که! اصلا تمامش تقصیر بیسکویته شد. هی بیخیال. طوری نیست من استاد خراب کردن و از اول شروع کردنم. گیریم که دیشب استراحت بین این شب هام بوده طوری نیست خخخ.
این روزها, … واقعیتش, …
2تا از عزیزها کمی گرفتارن. هر کدومشون جدا جدا در جهان خودشون گرفتارن ولی آخر خط گرفتاری هاشون وصله به همدیگه. خدا رو کچل کردم از بس پایان خط گیرهای این2تا رو ازش خواستم. خدایا مصلحتت رو شکر گناه دارن این2تا خب1حرکتی بزن دیگه!
جدی دلم نمی خواد امتداد گیرهای این2تا رو. از گیرهای یکیشون بیشتر آگاهم. زمان هایی که جفتمون زمان و موقعیت داریم میشینیم به گفتن و گفتن. اون میگه و من سعی می کنم شونه هاش رو سبک تر کنم. کاش دستم می رسید که بیشتر کمک باشم! نمی رسه. نمی تونم. حتی به اندازه ی1آغوش و شونه ای که سرش رو بهش تکیه بدم و بگم عزیزه من حالا اینجا واسم بگو. شونه ی واقعی نه اینترنتی. اه لعنتی! فاصله های عوضی! من بهش میگم صبور باش و توکل کن و خودم شب از خواب می پرم و گیج دعا می کنم. دعا می کنم. دعا می کنم. اما گیرهای دومی رو خیلی نمی دونم. حسش رو نمی فهمم. در موردش کمتر حرف می زنیم. این روزها کلا کمتر حرف می زنیم. اگر بزنیم در حد بگو بخند یا موارد اطراف. سکوت و توقفش در جهت حل گیرهاش رو کمتر می فهمم. پیش از این خیلی اصرارش می کردم که بجنب1حرکتی بزن یعنی که چی این مدلی؟ الان دیگه نمی کنم. حس می کنم بیشتر از این اگر بهش گیر بدم فضولیه اون هم از مدل خیلی بدش. ولی آخه این, … خب آخه واسه باز شدن این کلافِ دیوونه1کسی باید بجنبه و اون1کسی که من نیستم من فقط تماشاگرم جایی از این کلاف نیستم که بخوام حرکتی بزنم یکی دیگه باید بزنه آخه!
نمی دونم حکم خدا چیه. نمی دونم انتهای این قصه کجاست. ولی خدایا! به هرچی میشه پرستید و واسه تو حرمت داره, ببین! ببین منو! این2تا رو اجازه نده دیگه اذیت بشن. تو خدایی مروتت از جنس رحم خداییه دل نداری شبیه ما خاکی ها که بدونی اگر دل بگیره چه مدلیه. دلم گرفته از گرفتگی هوای این2نفر. اجازه نده انتهای قصه ی این2تا دلم آتیش بگیره. می دونی؟ به کسی نگی ها! من این2تا رو یواشکی دوست دارم. یواشکی خیلی زیاد دوست دارم. یک شبی خواب می دیدم, نمی دونم خواب بود یا ادامه خیال های استرسزای لعنتیم بود که خوابم برد یا بیدار بودم و گیج می زدم. در هر حال من واسه ترجمه ی این پریشونی ها زمان صرف نمی کنم و میگم خواب دیدم. این مدلی توضیحش راحتتره اگر بخوام واسه کسی توضیح بدم که معمولا نمی خوام و نمیدم. خلاصه خواب می دیدم که دارم میرم. آشناها جمع شده بودیم1جا. چیزی شبیه سفر اواخر94بود. بعدش دم خداحافظی من می دونستم که دقیقه ی آخره. این2تا رو جفتی بغل کردم و, … محکم بغلشون کرده بودم و صدام وسط1کوه بغض گم شده بود. خیلی واقعی می زد لعنتی. توی بغلم جفتشون رو فشار دادم و فقط گفتم مواظب همدیگه باشید. یک چیزی شبیه آژانس منتظرم بود. سوار که شدم صورتم خیس بود. به خودم که اومدم مثل بارون می باریدم. خدایا این2تا رو اذیتشون نکن. خدایا ببین منو! یاکریم هات اومدن باید برم دونهشون رو بدم گناه دارن ولی من اینجا دارم باهات چونه می زنم. واسه تو که سخت نیست اذیتشون نکن. خدایا ببین منو! این2تا رو اذیت نکن! راه رو باز کن به آرامش برسن. خدایا شنیدی؟ خدایا بیداری؟ میشه1لحظه, …
هی! 1تیکه از خواب دیشبم یادم اومد! ایول! خواب دیدم در کیسه ی دونه ی یاکریم ها رو باز کردم دیدم زیاد شده. گفتم اینکه کم شده بود مادری خریدی ریختی این داخل؟ جواب مادرم خاطرم نیست ولی گندم داخل کیسه تقریبا پر بود. یاکریم ها. برمی گردم.
خب این از این. ولی خوابه رو ایول! من نمی دونم تعبیری داره یا نه ولی از یادآوریش حسم مثبت شد.
مادرم الان زنگ زد و به نظرم ساپورت مثبتی واسش نبودم. امشب مهمون از فامیل. می ترسم از کرونا. خودش هم می ترسه و من, … بیخیال حسش نیست دوباره مرور کنم حرصیم می کنه. گاهی تصور می کنم کاش می شد از تمام این موارد می بریدم و می رفتم! بعدش به خاطرم میاد که تقدیرم به رفتن نبود ولی نمی تونم از خستگی نق نزنم. بیخیال. گندم های خوابه رو عشقه.
یاکریم ها رو نمی شنوم. کاش اومده باشن! کاش بیان! اون ها دیرشون نمیشه. ولی من اگر نجنبم دیرم میشه. باید برم آماده بشم واسه سر کار. پیش از این جفنگ نوشت هام رو ووردش می کردم تنظیمش می کردم ولی الان ها حسش نیست. همین طوری داخل نت می نویسم و بی تنظیم شوت روی آنتن. بیخیال ایسپیک جان که می خونه باقی رو بیخیال. دیرم شد. هی شنبه اینهمه اخمو شروع نشو حالا من1چیز گفتم تو اصلا بد نیستی خیلی هم دوستت دارم وایستا با هم بریم! من رفتم از دل شنبه دربیارم که این مدلی شروع نشه وگرنه تمام هفته ی خودم جهنم میشه و دوست ندارم. تا بعد. یوهو!
درست پیش از بیداری.
3شنبه ساعت6صبح. اینترنتم قطع شده باید بلند شم مدم رو خاموش و روشن کنم تا وصل بشه. هنوز بیدار نشدم. یعنی شدم ولی بیدار شدنم کامل نیست. دلم نمی خواد الان بلند شم. صدای شب از سیستم پخش میشه و من ولو موندم اینجا با, … 1سری, … تصورات از, … بهشت. هی! من درست بشو نیستم. به جهنم که نیستم من دلم بهشت می خواد و این بهشت خواستنم واسه رضای خدا نیست خود خدا که می دونه واسه چی خاکی ها باید ازم تصوری جز این داشته باشن؟ بذار همه بدونن. من بهشت می خوام واسه اینکه میگن اونجا هرچی بخوایی خدا بهت میده. میگن! چه قدر درسته من نمی دونم ولی من روی حساب درستیه این احتمال می خوام بعد از تموم شدن مسیرم روی خاک برم بهشت. بله دقیقا1چیزهایی از خدا می خوام که روی خاک با هیچ چسبی نمی چسبه که دستم به اجابتشون برسه. گاهی حتی معجزه هم نمی تونه نشدی رو شد کنه. من یکی از این نشدها رو می خوام. اینجا نه. اون بالا. داخل بهشت. یعنی خدا بهم میده؟ کاش من برم بهشت!
سر صبحی خر شدم ها! ولش کن دیگه تقریبا بیدارم.
آخ جون امروز مدرسه نمیرم! یوهو! این شب ها از بس دلم خوردن های غیر مجاز می خواد بی حس میشم. انگار خسته میشم از جنگ با هوس های مسخره خخخ. خدایا یعنی نتیجه میده؟ دیروز خواستم1خخخ آزمایش زودتر از زمانش کنم کم مونده بود خودم رو به فنا بدم. می دونستم الان خیلی زوده ولی خخخ منو دیگه شناختی. اهل منطق و انتظار و صبوری و از این موارد درست درمون ها نیستم. خلاصه چیزی نمونده بود1گیری واسه خودم جور کنم که شکر خدا آزمایشه فقط به1خسارت مالی جزئی و1سری آخ و واخ و کشش و مالش از طرف خودم به خیر گذشت ولی آیی آیی اصلا تصور نمی کردم1بالش اگر عصبانی بشه و برگرده طرفت ازش بربیاد1همچین ضربی هم داشته باشه. از بالش جماعت انتظار مهر بیشتر و قدرت خشونت کمتری داشتم. یا کلا همه این مدلی ان یا این یکی استثنا بود به جان خودم چند سانت عقبتر پرت شده بودم الان گردنم شکسته بود! بیخیال به خیر گذشت من هم خاطرم باشه که هرگز اون روی هیچ عنصری رو ندید نگیرم حتی عنصر مهربون و دوست داشتنی ای از دسته بالشیان. یاکریم ها اومدن میرم دونه بهشون میدم و برمی گردم.
خب این از این. کوچولوهای دیوونه تا میرم طرف در فرار می کنن. نمی دونم حالا برگشتن یا نه. صدای دونه چیدنشون میاد ولی نمی دونم چندتاشون برگشتن. اگر می تونستم ببینم منظره ی حضور این ها روی بالکنم واسه تمام روزم بس بود که سرگرمم کنه.
باید درس بخونم. واقعا لازمه بجنبم. امشب کلاس دارم.
استاد کلاس ریپر میگه می شد تکلیفت بهتر باشه. مثلا سکوت هاش رو بگیری. جوابش رو نیمه شب دیدم نمی شد بپرسم سکوت کجاش رو باید پاک کنم؟ شاید امروز بپرسم. ولی امروز به انجام مجدد نمی رسم باید بمونه واسه فردا شاید هم زیر جلدی ردش کنم خخخ.
ولی از سرم بیرون نمیره اون بالش, … آخه چی شد؟ خخخ اگر منم که باز آزمایش می کنم و خدایا واسه چی منو نصفه همه چیز آفریدی آخه؟ نصفه عقل نصفه جسم نصفه آدم نصفه موجودیت و خخخ خدایا بهت بر نخوره ولی1جاهایی حق منو دادی به اون نصفه که خلق نکردی و این نصفه که روی خاک ولش کردی بلوله رو در اون1سری موارد کلا به هیچ چیه جهانت حساب نیاوردی. خیالی نیست یعنی هست ولی چون تویی چی میشه بگم؟ بیخیال فقط خواستم بگم حواسم هست و سرم میشه که بخوام و بدونم و بفهمم. بیخیال. دلت نخواست. چی بگم؟ شکرت! ولی بهشت! خدایا من بهشتت رو می خوام میشه که بشه؟ اه بسه!
داخل1گروه کوچولو کسی گفت دلش1اتفاق خوب می خواد. دومی هم گفت. من نگفتم. ولی آخ که دلم چه قدر1اتفاق خوب می خواد! وووییی عالی میشه. خیلی چیزها میشه که بشه کاش یکیش می شد دیگه! سر صبحی زمان خیال بافتن نیست1ساعت دیگه باید بلند شم بچسبم به درسم ولی قبلش باید1قهوه ی تلخ حسابی بخوام که اوخ جان کلا رگ ها باهاش زنده میشن. کاش یکی از چوب دستی های داستان هری پاتر رو داشتم تا باهاش از همینجا لیوانه رو احضار می کردم و اوه صبحانه وسط رختخواب ایول خخخ!
دلم1وان بزرگ حسابی می خواد. آخه واسه چی اینجا جا نمیشه؟ وووییی! چند هفته پیش زده بود به سرم یکی از این وان بادی بزرگ ها بخرم بذارم داخل آشپزخونه. واسه پیدا کردنش زنگ هم زدم ولی خخخ خوشبختانه پیدا نشد. زمانی داخل دیجیکالا بلد بودم بگردم الان یادم رفته. خاطرم باشه از بچه ها بپرسم اگر کسی از اطرافم بلده برم موی دماغش بشم بگم قدم به قدم دوباره یادم بده گهگاهی برم فروشگاه گردی هرچند جای بازار رفتن حقیقی رو نمی گیره ولی گاهی واسه10دقیقه تفریح بدی نیست شاید هم زد و1وان بادی به قد و قواره ی خودم اونجا پیدا کردم و, … خدایی یعنی اگر پیدا کنم می خرم می ذارم داخل آشپزخونه؟ یعنی آشپزخونه؟ آخه آشپزخونه؟ خخخ به خدا که انجامش میدم. از منه بی کله هرچی بگی برمیاد. بله انجامش میدم. اصلا حالا که این طوریه همین امروز از اون هایی که حس و حالم به پریدن باهاشون می کشه می پرسم چه مدلی میشه رفت دیجیکالا و باقی فروشگاه ها رو دید. شاید2جا زنگ هم زدم واسه تحقیق. این یکی رو مطمین نیستم امروز انجامش بدم ولی در مورد فروشگاه اینترنتی حتما می پرسم.
واسه کانون دیگه امروز زنگ نمی زنم. شاید هفته ی آینده. ولی این کلاس های اینترنتیش, … خدایا میشه من این ادوبی چیچی بود اسمش یادم رفت رو بلد بشم دیگه کلاس حضوری لازمم نشه؟ خداجونم این نباید سخت باشه بلدش بشم دیگه! خدایا ای بابا بلدش بشم دیگه خب!
می خندی خیالی نیست ولی این روزها که شب هاش خودم رو از یخچال دور نگه می دارم حس سبکی بیشتری می کنم. درصدش به شدت نامحسوسه به حدی که شاید تلقین باشه ولی من حسش می کنم. هنوز تا مرحله ی تردمیل حسابی موندم ولی, … خدایا میشه کمک کنی؟ من باید تا پایان قرنطینه به استانداردهای آدمیزاد نزدیکتر باشم. نمیگم کاملا استاندارد باشم چون من هیچ زمانی قد و قواره ی ترکه ایه باربی نداشتم. استخونبندیم بهم اجازه ی این غلطها رو نمیده. ولی رو به راهتر که میشه باشم مگه نه؟ خدایا ببین منو! من بعد از کرونا این مدلی نمی تونم بزنم بیرون. لطفا!
اون دفعه1کسی می گفت پریسا خودت رو نمی بینی زده به سرت درست میگی باید سبک تر بشی ولی به خدا این مدلی که خودت خیال می کنی نیستی. میشه خیلی بهتر باشی ولی تو میگی وحشتناک شدی اما خدا شاهده اینهمه بد نیست باور کن! و من اولش خندیدم و بعدش در جواب اصرارهای اون بنده خدا که کلافه ام کرده بود خخخ, … خدایا اونجا جواب داد واسه چی دیروز روی بالشه جواب نداد خودم رو شوت کرد عقبکی؟ یعنی قانون نارنگی با بالش متفاوته؟ وایی خدا خخخ خدایا خخخ واااییی مخاطب گناه داشت نارنگیه هم گناه داشت و من چه قدر خندیدم و چه قدر حسرت خوردم که چشم هام نمی بینن. بیچاره طرف مونده بود از کدوم طرف به خودش بپیچه. می گفت به درک عوضی حقته اونقدر حرص هیکل ایکبیریت رو بخوری که خفه بشی نکبت دیوونه اصلا آره درسته تو زشتی ایکبیری از بس زشتی نمیشه2دقیقه نگاهت کرد آدم شب کابوس می بینه برو حرص بخور بمیری اه آخه روانیه خر تو1زمانی اینهمه در معرفی خوده آشغالت دست و دلباز نبودی الان چی شد راه به راه نکبتت رو زیارت می کنیم و و و و و و و و و …
خیلی دلم می خواست به همون طریق قبلی حلش کنم ولی نمی شد. اونقدر خندیده بودم که دیگه جون نداشتم. خدایا همین الان هم که یادم میاد دارم می خندم. وایی خدایااا خخخ!
خب بسه دیگه داره7میشه و من واقعا لازمه بچسبم به موارد جدیتر مثل درس های کلاس امشبم اگر واقعا می خوام امشب کلاس کم استرستری داشته باشم. دلم باز جفنگ نوشتن می خواد ولی واقعا دیگه زمان نیست. خب روز شروع شد. بیداری و شونه و بهداشت و قهوه و درس. تو هم بلند شو از زندگی جا می مونی بعدا میندازی تقصیر من پاشو دیگه ای بابا نشسته اینجا ازینا می خونه! ساعت6و45دقیقه. من رفتم.
2شنبه شب . ولو شدم و از زیر پتو دارم می نویسم. واسه چی اینهمه خستم ساعت تازه10دقیقه به10شده! امشب اصلا درس نخوندم. گیر ریپر بازی بودم. تکلیف5شنبه رو این دفعه انجام دادم و فرستادم. با کمک خخخ. به خدا خودم انجامش دادم ولی با توضیح. فاطمه ممنون خدایی اگر نجاتم نمی دادی این دفعه هم بی تکلیف می رفتم سر کلاس چون خدایی ابدا نفهمیده بودم باید چه معامله ای با اون صداها کنم.
اینجا رو امروز واسه1سال دیگه تمدید کردم. دقیقه90و خدایا خیلی قیمته از پارسال بیشتر بود! آخ جیبم الان به شدت تاول زده هرچی هم می خوام درمونش کنم فقط نبض می زنه و درد می کنه. ولی خدایی اگر همین مدلی بره بالا نمی دونم سال آینده امروز چیکار می کنم. ولش می کنم بره هوا؟ دلم میاد؟ بهم پیشنهاد شد دامنه رو به آی آر تغییر بدم. کاش لازم نشه! امروز فکر کردم شاید لازم بشه تا سال آینده به فکر1کانال تلگرامی به جای اینجا باشم. قیمت نداره و بی دردسر هم هست. ولی, … امروز که اخطار دقیقه90تمدید اعتبار واسم اومد1دفعه حس کردم هیچ دلم نمی خواد از دستش بدم. یعنی سال دیگه, … اه بیخیال بابا تا سال دیگه1عمر اتفاق می افته از کجا معلوم سال دیگه وضعیت چه مدلی باشه؟ لحظه رو عشقه!
فردا مدرسه نیستم. عوضش باید بشینم خونه و به جای امشب چنان درس بخونم که جونم دربیاد. به نظرم برسم اگر فردا شیطنت نکنم.
ثبت نام کانون همچنان واسم بسته مونده. امروز تماس گرفتم و گفتن سامانه قطع شده و خودشون هم نمی تونن کاری کنن. گفتن شروع کلاس ها رفته به19مهر. امروز حس کردم چه خوب شد از صبحی حرصش رو نخوردم. خیال می کردم سامانه فقط واسه من باز نمیشه و اگر حرص می خوردم و بعدش می فهمیدم کلا گیر از بیخه حرص خوردن هام حروم می شد. و این ترم. عاقبت شروع میشه و می گذره. عاقبت یا کلاس حضوری تشکیل میشه یا به احتمال قوی نمیشه که اگر نشه باید واسه سر در آوردن از اون برنامه ی مسخره ی لعنتی اقدام کنم. این ترم احتمالا فشرده هست شبیه ترم گذشته. چون داره دیر شروع میشه. خب بشه! من که تمرین ها رو نوشته دارم و زمان ترم فقط لازمه هم درسم رو و هم تمرین هایی که حل کردم رو فقط بخونم و برم سر کلاس درس جواب بدم. دقیقا مشکل چیه؟ من واسه چی باید دلواپس باشم؟ البته جز اون ادوبی دیوونه که نتونستم باهاش رفیق بشم و ترم پیش حالم رو گرفت. دیر و زود شدن زمان این ترم مشکل من نیست پس بیخیالش. عاقبت این ترم هم میاد و میره و هر زمان لازم بشه من هم شبیه بقیه با فشار1ترم ضربتی رو در رو میشم و سپریش می کنم پس فعلا بیخیالش تا19مهر هم خدا بزرگه. نتیجه اینکه یوهو! کلا از عقل کاملا خلاص شدم رفت خخخ.
امروز روی هم رفته روز مثبتی بود. دوستش داشتم. و حالا چه قدر خستم. نمیشه این رو فردا بفرستم روی آنتن؟ بیخیال ویرایشش بمونه واسه فردا الان می فرستم چون فردا منصرف میشم از فرستادنش و, … بسه خوابم میاد. ساعت10و4دقیقه. من رفتم.