جمعه شب. آخ جون! عاقبت یکی از بازی های قدیمی که دوستش داشتم رو از داخل یکی از هاردهام گیر آوردم و نصبش کردم و وایی خداجونم موفق شدم راهش هم بندازم و بازی هم کنم! دفعه های پیش امکان نداشت بدون کمک1بتونم. تمام مراحلش یادم رفته بود. امشب بی کمک رفتم. یادم نبود ولی, … هی بیخیال من حلش کردم! آخ جون! این بازی رو دوست دارم. چیز خاصی نیست1جور پازله که باید تمام خونه هاش جز1دونه در آخر خالی باشن. اولش فقط1خونه خالی داره و آخر کار فقط1خونه ی پر داشته باشیم. هنوز خیلی از کلیدهاش خاطرم نیست ولی بازی کردم یوهووووو خداجونم ایول! حالا روی سیستمم3تا بازی دارم. خیلی پیش ترها کلی داشتم ولی الان, … فعلا همین3تا بسه. فعلا رد شدن از مانع نصب این بازیه بسه که حالش رو ببرم. آخ جون! تونستن هام رو دوست دارم حتی در حد نصب1بازیه قدیمیه کامپیوتری که دیگه کسی نگاه هم بهش نمیندازه. بذار بقیه بازی های جدید کنن من این رو دوستش دارم و اوخ جان به کسی زنگ نزدم خودم تکی نصبش کردم!
فردا باید برم سر کار. خوابم میاد. باید واسه3شنبه بیشتر آماده بشم. درس. بمونه واسه فردا.
ثبت نام های کلاس های کانون شروع میشن. اه لعنتی اگر این مرخصی جبری داخل آستینم نرفته بود الان کانون تموم شده بود ولی این, … خدایا با کلاس های غیر حضوریش چه معامله ای کنم؟ من این وامونده رو بلد نیستم! کسی هم اطرافم نیست که تجربه ی مستقیم این لعنتی رو داشته باشه و کمکم کنه! کاش1کلاس فسقلی حضوری بذارن این ترمم تموم بشه دیگه! یا1کسی بیاد واسم بگه چه مدلی کلاس اینترنتی هاشون رو ضربه کنم! اتفاقا اگر بشه کلی هم به نفعم میشه ولی, خدایا بلد نیستم باید چه جوری حلش کنم؟ هی بیخیال1طوری میشه دیگه!
کارگاه ترجمه منتفی شده. دقیقه90از5تا کمتر شدیم و مربی با1ایمیل به ما3تا که مونده بودیم اطلاع داد که به حد لازم نرسیدیم. کلاس پرباری می شد و البته به شدت سخت! زیر4تا کلاس زبان و1زمستون بابا برفی له می شدم. ولی کلاسه, … کاش از دستش نمی دادم! می تونست ازم1نیمه مترجم بسازه1همچین کلاسی! نشد دیگه! خوابم میاد.
کاش بشه فردا پیش از ظهر از اونجا بیام بیرون! با ماسک و شیلد واقعا اذیت میشم4ساعت بمونم بیرون از خونه. خدایا چی می خواد بشه؟ آخرش چی میشه؟ آخر این قصه ی کرونایی کجاست؟ من می ترسم کمکمون کن!
کلی نت از درس های3شنبه و شنبه ی آینده و3شنبه ی آینده برداشتم. آخ جون! انشای3شنبه رو اما ننوشتم. کاش دستم در انشا نوشتن سریع و قویتر بود تا چندتا پیشاپیش می نوشتم!
فردا کلاس زبان با بچه های اینترنت. رفتیم المنتری1 و هورا! کتابه بدجوری متفاوته. جو عجیب غریبش رو طول می کشه باهاش صمیمی بشم. اوخ باید مکالمه حفظ می کردم. یادم رفت! خدایا چه قدر از این کار بدم میاد! میگم فردا تقلب کنم آیا؟ خخخ.
این کلاسه رو ازش خوشم میاد. چیز جالبیه. از اول کانون شروع کردیم و داریم میریم بالا. چندتا رفت و اومد داشتیم ولی اعضای اصلی ثابت موندیم و نمی دونم تا کجا ثابت می مونیم. فاطمه از ترم پیش اومده باهامون و امیدوارم بمونه! نرگس حسابی مشتاقه ولی گاهی با دیدن فشاری که به من میاد1کوچولو دلش می لرزه. شبیه امشب. تفاوت موقعیت خودم و خودش رو واسش توضیح دادم و به نظرم حس و حالش ترمیم شد. بچه های مشتاق و سفت و سخت بینمون کم نیستن. امیدوارم همگی تا انتها بریم. خیال که ایراد نداره بذار ببافم. مثلا اینکه تصور کنم ما تا انتهای کتاب های کانون بریم و دسته جمعی مطالعات آزاد هم کنیم و همگی قوی بشیم و مثلا روزی که همگی آماده ایم دسته جمعی بریم کانون های منطقه هامون بگیم ما حاضریم از امتحانتون عبور کنیم. اصلا مثلا1مدلی پیش بیاد همگی اون هایی که تا آخر راه موندیم دسته جمعی بریم1کانون داخل1منطقه و واسشون شوک درست کنیم و مثلا امتحان بدیم و اونقدر قوی باشیم که همگی مثبت بگیریم و واسه همگیمون مدرک کانون صادر بشه. هی نخند بطری می زنم بهت به چه بزرگی! خیال پرداختن که مفته بذار من1خورده تفریح کنم کیف داره. اصلا بشین خودت هم امتحان کن! در مورد هرچی که ازش خیلی عشق می کنی خیال بباف. تمام روزت رو تلف نکنی! فقط چند دقیقه. باور کن خیلی خیلی خوش می گذره! یوهو!
همین روزها باید اخطار تمدید اینجا بیاد. خدایا من آنتی ندارم. لعنتی! باید بدم بلدش کمکم کنه. خدا خیرش بده!
داخل تلگرام واسه نرگس گفتم چه مدل خیال هایی دارم می بافم. شبیه خودم حسابی ذوق کرد خخخ. اگر اتفاق غیر عادیه مسخره ای نیفته ما چندتا که قطعا تا آخرش میریم. مگر اینکه چیز عجیبی پیش بیاد که امیدوارم این مدلی نباشه! من که هستم. نرگس هم اهل بریدن نیست. مرضیه هم کلا نمیشه داستان رو ول کنه باید تا آخرش باشه. بقیه رو نمی دونم. واقعا نمی دونم. امیدوارم در خط پایان کسی ازمون کم نشده باشه! ولی جدی عجب مثبت میشه ها! همگیمون در ترجمه حسابی سفت بشیم و شبیه قصه های سریالیه بلند دسته دسته بریم پی سرنوشتمون. نرگس هم شبیه خودم ترجمه کاری دوست داره. مرضیه رو نمی دونم. فاطمه رو هم نمی دونم. زهرا و حبیبه رو هم نمی دونم. علیرضا هم به نظرم حس و حال ترجمه کاری نداشته باشه. عاطفه هم همین طور. شاید اشتباه می کنم ولی الان تصورم اینه. تصور می کنم مثلا این چندتایی که ترجمه کاری دوست ندارن از مهارتشون1مدلی که خوششون میاد استفاده کنن و جای دیگه ولی ازشون مطلع باشیم. مثلا علیرضا1ورزشکار زبان بلد باشه و1کسب و کاری اون طرف آب ها گیرش بیاد و بره اون طرف, یکی2تا از بچه های مثبت تر کارمند بشن و ازدواج کنن. چندتامون هم ترجمه کاری گیرشون بیاد و, … یعنی کلا امشب من زده به سرم. خب زده باشه چیه مگه؟ کیف میده.
به نظرم اگر فردا مدرسه نداشتم امشب به سبکی1فروند مگس کوچولو خوابم می برد. حیف که مدرسه دارم و امشب به سبکی1سوسک بالدار خوابم می بره. خواب؟ هی! من خوابم میاد! می بینم1چیزیم شده! نگو خوابم میاد! وووییی امشب سرم گرم شیطونی شد یادم رفت می خواستم دوش بگیرم! هی من خوابم میاد!
مادرم مشغول گوشی بازیه. فردا می خواد بره ییلاق. اگر می تونستم باهاش می رفتم. اگر درس و کلاس و کارم نبود! کاش می تونستم! کاش می رفتم! یا کاش می شد نگهش دارم با خودم! نمیشه. کرونا این پایین بدجوری داره کولاک می کنه. این بنده خدا هم اینجا که هست میره بیرون یا پیش میاد من از سر کار با ویروس میام خونه و خلاصه خطرناکه. اونجا که باشه من فقط دلواپس تنهاییشم ولی اینجا, … کاش درس و کارم اجازه می دادن!
عاقبت تغییر نشانی ای که برادرم و خونوادش منتظرش بودن اتفاق افتاد. رفتن. خونشون از اینجا دوره. داخل1شهریم ولی دور. خیلی دورتر از هفته های پیش. کرونا هم که هست و نمیشه بریم دیدنشون. اون ها هم نمیان. مراعات هاشون ترسناکه. ببین چیه که من و مادرم هم میگیم این مدلی بدجوری سخته! خلاصه که اون ها رفتن. مادرم خوشحال نیست از این رفتنه. نمیگه ولی ته دلش گرفته هست. من هم نمیگم. باید بیشتر از این ها دلداری بدم ولی, … مادرم فردا میره. من می مونم اینجا. هی! برادرم دیگه این بیخ نیست. خب نباشه خخخ! شکلک با توصیف از اون مدل ها که دلم نمی خواد توضیحش بدم خخخو.
مادرم همچنان گوشی بازی می کنه. و من هی چشم هام رو می مالم و, … چشم هام! خواب! هی! من خوابم میاد! فردا صبح باید بلند شم برم مدرسه! وووییی خوابم میاد! این کیه داخل تلگرام؟
نرگس بود. این بنده خدا رو با توصیف خیال پرداختن هام بدجوری هوایی کردم امشب. آخ جون خخخ! ولی خواب! هی من خوابم میاد. بسه دیگه نمی خوام بنویسم. ویرایشش هم باشه واسه بعدا. الان همین طوری که هست روی آنتن! ساعت11و40دقیقه ی جمعه شب به ساعت این رفیق سفیدم. شب به خیر!
مهر!
5شنبه بعد از ظهر. درس و درس و درس. شنبه کلاس اسکایپیم تعطیله. استاد باید بره سمینار. زمان خوبیه که خودم رو امتحان کنم ببینم اگر این کلاس رو ادامه ندم وضعیت مطالعه کردنم چه مدلیه. به نظرم تا همینجا امتحان بسه باید برم به ادامه ی درسم برسم. مطالعه رو ول نکردم ولی از دیروز تا الان درصدش به طرز وحشتناکی اومده پایین. دیروز که خسته بودم. امروز هم که یواش یواش و واسه خودم دلی دلی کنان درسکی هم می خونم. خب این نشون داد که فرضیه ی ترک کلاس و مطالعه ی خودکار عملا باطل. تمام. دیشب کلاس نویسندگیم رو با پیام واتسی پوچ کردم. بعد از کلاس زبانم با بچه های اینترنت سیستم رو ول کردم واسم1فایل از صدای شب جنگل پخش کنه و خوابیدم. از خستگی حس بیماری داشتم. حس وحشتناکی که این هفته بر اثر فشارهای از همه مدل داشت لهم می کرد عاقبت ترکوندم. حس ترس از کرونا و فشار و استرس درس و وضعیت مسخره ی کانون و ترم آخر و مدرسه و کلاس ها و بابا برفی و خستگی مداوم خودم از ماسک و از خودم و این بیماری جدید مسخره که خوردم به پستش و بر اثرش هی شبیه بیمارهای اسمش رو نبری خودم رو لمس می کنم و روی مژه هام اشک میشینه و باز خودم رو لمس می کنم و باز اشک ها میان وسط و اگر همین طوری ادامه بدم تمام صورتم خیس میشه عاقبت به انفجار رسوندنم و…
هی! جازم بسته شد. از بس تند نوشتم جازه قهر کرد و الان دارم بی صدا می نویسم. بذار بنویسم بعدا بر می گردم درستش می کنم. خلاصه دیروز و پریشب کلا در حال انفجار بودم. الان آرومترم و خخخ خیلی دلم نمی خواد توضیح بدم چی بهم گذشت تا به این حالت نیمه آرام رسیدم. یعنی می خوام توضیح بدم ولی نه الان و اینجا. شاید داخل1پست قفلدار. شاید.
تکلیف کلاس ریپرم رو ننوشتم. به خدا عمدی نبود اصلا نمی تونستم بفهمم چی باید کنم. ذهنم بسته بود. روانم بیشتر. دیگه نمی تونستم. واقعا دیشب بنبست روانی رو با تمام جونم لمس می کردم.
این2روزی که گذشت حتی برخورد سر بال مگس به هوای دردناک اطرافم اذیتم می کرد. اضافه وزنم اذیتم کرد. شبیه خیلی چیزهای دیگه. از بس خودم رو لمس کردم دیشب حس کردم بازوهام از این کار متنفر شدن. کار مسخره ایه می دونم ولی انگار این کار جای نگاه کردن داخل آینه رو واسم می گرفت و بیشتر می فهمیدم چه قدر جسمم ویران شد اون هم فقط ظرف2سال. مهر که رسید دومین سالگرد شروع تلاشم بود و دومین سالگرد رها کردن کل زندگی جز درس خوندنم به هدف آیلتس. خدایا2روز واقعا بدی بود! روی زندگیم متمرکز شدم و اذیتم کرد. روی از دست داده هام تمرکز کردم و اذیتم کرد. روی تفاوت تصوری که از مهر امسال داشتم با چیزی که الان درش هستم فیکس شدم و اذیتم کرد. خودم رو لمس کردم و تفاوت قد و قواره ام از2سال پیش تا الان رو سنجیدم و به طرز بسیار دردناکی اذیتم کرد. هنوز اذیتم می کنه ولی الان این لحظه خخخ شاید1کوچولو کمتر. شاید بشه برگردم به تعادل گذشته و دیگه لازم نباشه خودم رو لمس کنم و بزنم زیر گریه. خدایا یعنی میشه؟ از شواهد و قراین که برمیاد احتمالش از این به بعد زیاده که شروع بازگشتم به وضعیت عادیتر کلید خورده باشه. خدایا بشه لطفا! حس می کنم اگر این سیر شروع بشه و2تا قدم مثبت و نتیجه های هرچند کوچیک مثبت به نشان شروع اصلاحات ببینم اوضاع بهتر و زورم بیشتر میشه که خودم هم کمک کنم ولی این, … خدایا کمکم کن!
دلم تنگ شده واسه خودم. این خودمی که الان هست نه. خودم خوده خودم. من خودم رو می خوام. تردمیل زدن الان می تونه واسم دردسر درست کنه. باید1خورده اوضاع بره زیر کنترل تا بشه بلند شد و1حرکت تردمیلی ای زد. من که از این چیزها سر درنمیارم نمی دونم فقط الان می دونم باید بشه خخخ. و این خودمی که دلم واسش تنگ شده فقط1آدم با قواره ی1خورده قابل تحملتر نیست. خودم رو می خوام. من کارهایی بیشتر از تماشای داغون شدن دوش خونم و نفله شدن کتابم ازم برمی اومد. من اون خودم رو می خوام. و واسه برگشتن به اون بالا باید اول بتونم این پایین درست سرپا وایستم بدون اینکه تلو تلو برم توی دیوار. خدایا میشه درست بشه؟ وایی اگر بدونی چه قدر می خوام!
اه بی جاز سخته بذار بازش کنم جازه که الان ناز می کنه ان وی دی ای بیا کمک!
آخیش حالا بهتر شد. می دونم واسه درست شدن این وضعیت مسخره راه سختی در پیش دارم. کاش بتونم! به نظرم بتونم اگر, … کسی به عنوان اولین درس هایی که ازش گرفتم می گفت برای اینکه به چیزی که می خواییم برسیم باید خواستن ها از جنس متفاوتی باشن. کلمه واسش نیست جنسش درک کردنیه. اینکه تو1قیامت هم بشینی و چیزی رو بخوایی هرچی هم آتیشی بخواییش, حتی اگر عمل هم پشت این خواستنت باشه به جایی نمی رسی. یا اینکه خیلی سخت می رسی و نتیجه موقته. واسه اینکه1چیزی بشه و بشی باید1مدل متفاوتی بخوایی. باید مغزت, روانت, وجودت بخوادش. چه قدر نمی فهمیدم! حالا می فهمم. مادرم بیدار شد. میرم چایی درست کنم. برمی گردم.
برگشتم. مادرم رفت بیرون. میادش. امروز بهش گفتم. که بدجوری دارم اذیت میشم. و این از استرس درس هام که اون روزی در موردش صحبت کردیم جداست. گفتم بیمار شدم. انگار تیک گرفتم. هی خودم رو لمس می کنم و اشکم درمیاد. اینکه لباس هام دیگه فیتم نیستن آزارم میده. این خوردن بی هوا به خاطر استرس رو باید1جوری متوقفش کنم. باید برگردم بالای تردمیل ولی به نظرم حالا نشه به خاطر درسم و به خاطر, … مادرم گفت درسته دخترجان حالا نمیشه. ولی میشه از این وضعیت بیایی بیرون. چندتا توصیه ی خوراکی هم بهم داد و حاضر شد همراهیم هم کنه. چیزی نپرسید ازم و آخ جون! امروز پشت سر اون2روز که از مهر گذروندم خیلی بد شروع شد ولی الان خخخ حس و حالم سبکتره. کاش بتونم سریعتر به خودم برسم! دلم خیلی واسش تنگ شده خیلی. خدایا1دفعه دیگه فقط1دفعه دیگه بشه من شونه های اون خودم رو لمس کنم! باور کن دیگه هرگز اجازه نمیدم اینهمه ازم دور بشه. دیگه اون بالا جاش نمی ذارم و این پایین گیر نمی کنم. می خوام برگردم اون بالا. می خوام برسم به خودم. دلم واسش تنگ شده. خیلی زیاد. خیلی خیلی زیاد.
ولش کن دیگه بسه. باقیش بمونه واسه عمل. امروز1ادکلن رسید دستم. آخ جون! ادکلن دوست دارم. راستی املاش درسته؟ مغزم هم انگار غبار گرفته. پریروز کسی ازم1نوشته خواست داخلش2تا غلط وحشتناک داشتم. من هرگز املای محکمی نداشتم و اینکه یادم بره ذخیره رو با ز ننویسم خیلی واسم عجیب نیست اما اینکه به جای نوظهور نوضحور بنویسم دیگه واقعا ننگه. به خدا نمی دونم چی توی سرم چرخ می زد که این, … فکرش رو کن؟ نوضحور! خدایا نوضحور؟ آخه نوضحور؟ وااااآااااآاااآاااآاااآاااییی خدا!
هی بیخیال. ادکلن. حسش نیست از گوگولی جان بپرسم ولش کن اینجا من قاعده ندارم بذار همین مدلی باشه. هرچند شبیه اون زمان ها خودم واسه خریدنش نبودم که وسط1دنیا بوی خوش هرچی خودم دلم می خواد رو بردارم ولی از گرفتنش کلی ذوق کردم. ذوقم رو نتونستم نشون بدم. من مدت هاست که انگار خوشحالی کردن به روش های گذشته ام فراموشم شده. نمی تونم از خوشی بیخیال و راحت داد بزنم. اگر بزنم واقعی نیست. کاش طرف که بسته رو بهم می داد این رو به حساب چیزی نذاشته باشه. ادکلنه رو دوست دارم. نمی دونم اسمش چیه. آشناست خیلی آشنا ولی اسمش رو نمی دونم. بوی ملایم خوبی داره اما نباید زیاد بزنم. بوهای ملایم این مدلی رو اگر زیاد بزنم انگار بد میشن و اذیت می کنن. نه تندن نه یواش فقط گیج می کنن. این رو باید متعادل بزنم. دوش ادکلن ممنوع خخخ. هرچند خیلی زمانه دیگه اون مدلی ادکلن نزدم. اگر در اسپری کردن چیزی زیادی برم اون چیز فقط الکله و بس. آخ الکل! آخ از دست این کرونا! خدایا کمک کن موج سومش رسید و میگن بدجوری ترسناکه. خدایا می ترسم. واسه خودم. واسه خونوادم. خدایا کمکمون کن از این گرداب سلامت رد بشیم من واقعا واسه دنیای کوچیکم و عزیزهام دلواپسم. خدایا اجازه نده چیزی بشیم. خدایا لطفا. خدایا لطفا!
من1تسبیح از خیلی پیش داشتم که نمی دونم شکلش به چشم بیناها چه مدلیه. شاید زشت باشه شاید هم معمولی باشه نمی دونم. ولی به دید انگشت های من این تسبیحه خیلی خوشگله. بدجوری خوشم میاد ازش. گم شده بود وسط چند بار کوچ کشی و پیچ و خم ها و سربالایی ها و سرپایینی های مدل به مدل جاده. چند روز پیش پیداش کردم. داخل1جعبه سفالی کوچولو که1مهر کوچیک مخملپوش با این تسبیح رو بغل کرده و در حالی که زهوارش در رفته بود ته کمد از حوادث مخفی شده بود. جعبه نشکسته ولی داغونه. چون نشکسته می تونم امیدوار باشم که بشه تعمیرش کرد. باید چسب بخرم و امتحان کنم بلکه بشه درستش کنم. تسبیحش رو برداشتم داخل کیفم می برمش همه جا. گاهی هم می گیرم دستم و هی باهاش ور میرم. نمی دونم واسه چی. از لمسش خوشم میاد. نرمی دونه هاش بهم حس آرامش میدن. الان هم دلم می خوادش. برم چایی درست کنم مادرم الان میاد بعدش هم برم تسبیحم رو بردارم بیارم اینجا بذارم کنار دستم بعدش این رو ویرایش کنم و بفرستم روی آنتن. ساعت2و31دقیقه بعد از ظهر5شنبه به ساعت این رفیق سفیدم. من رفتم.
عصر آخر.
عصر جمعه. کلی درس دارم ولی ولو شدم اینجا و1کتاب تکراری مسخره رو واسه نمی دونم چندمین دفعه می خونم. فردا مدرسه. فردا امتحان کلاس اینترنتیم با بچه ها. بیسیک3. فردا کلاس اسکایپی. فردا تولد من.
امروز آخرین روز از این سال عمرمه و من, … هرگز به خاطر ندارم در هیچ آخرین روزی از هیچ سالی از عمرم اینهمه احساس غربت روی خاک خدا کرده باشم. حتی تابستون اون سال کزایی که مردادش, … شاید چون اون زمان هنوز راه نرفته ای بود که آخرش یا می باختیم و من تموم می شدم, یا می بردیم و من دلم خنک می شد. نباختیم. من تموم نشدم. ولی دلم خنک نشد. آتیش گرفت و رفت زیر1کوه خاکستر. ولی اون سال هم در آخرین عصر اون سال از عمرم این مدلی نشدم. امروز چه مرگم شده؟ یعنی تأثیر هوای عصر جمعه هست؟ یا شاید اثرات قرنطینه یا لباسی که از بس بی قواره شدم دیگه فیکسم نشد یا, …داخل تیمتاک نشستم. داخل یکی از کانال هاش که صدا درش بسته هست. روی اسمم زدم در حال مطالعه. حس صحبت با هیچ کسی نیست. هیچ کسی. بعد از ظهری رفتم و سعی کردم بخندم. خندیدم ولی زمانی که شلوغ شد زدم بیرون و الان دوباره رفتم. من چم شده؟ توی وجودم دنبال دلیل اینهمه رخوت سرد می گردم. سال سختی بود41سالگیه من. سعی می کنم سرچشمه ی اینهمه شب رو توی روحم پیدا کنم.
از بنبست های امسال دلگیر نیستم. ازشون خوشم نیومده ولی الان دیگه دلگیریم اینهمه نیست که امروزم رو این رنگی کنه. از اتفاق ها هم همین طور. فشارهای گذشته و الان هم که1جورهایی دیگه همه گیر شده. و1بخشیش هم مخصوص خودمه که خب توی هر زندگی1سری از این ها هست. از1سال کهنه تر شدن شناسنامه ام هم حالم این مدلی نیست. چیزی نیست که ازش لذت ببرم ولی هنوز اذیتم نمی کنه. چه فرقی می کنه روی اون کاغذ چه سالی نوشته باشه من در هر حال خل درونم بیدار و فعاله و همین رو عشقه. هرچند سال های پیش حتی به خاطر عوض شدن سنم هیجانزده هم می شدم ولی امسال, … خدایا هیچ کدوم از این ها نیست پس من واسه چی اینهمه تلخ و تلخ غمگینم؟ چه دردمه؟ چی می خوام؟ امسال برای ورود به فردا اصلا حس ندارم. شبیه مسافر قطاری هستم که باید واگن عوض کنه ولی حس بلند شدن و گذشتن از اون در وسط2تا واگن در هیچ کجای وجودش نیست. چی میشه اگر من از جام نجنبم و واگنه خود به خود واسه خودش عوض بشه؟ چی میشه اگر مثل جنازه اینجا بیفتم و بابا زمان خودش بغلم کنه از مرز بین2تا سال عمرم ببردم اون طرف؟ پس حس و حال سال های پیشم کجان؟ من امسال چی شدم؟ چی این هوا رو تسکین میده؟ خدایا من چمه؟
به شدتی بسیار شدید کسی رو می خوام که بشه بهش بگم. که بشه ازش بپرسم. که بشه ازش بخوام. کسی که از جنس خودم به زبون خاک باهاش حرف بزنم و باهام حرف بزنه. نشونه نمی خوام این لحظه تمام درکم از هر نشونه ای خواب رفته من جواب می خوام صدا می خوام لمس می خوام. می خوام کسی بدون هیچ نشونه ای صاف و واضح بهم جواب بده. کسی که بتونم لمسش کنم. صداش رو بشنوم. تکونش بدم و بدون اینکه درک لازم داشته باشم مخاطبش باشم و بدون اینکه زور بزنم بفهمم چی میگه. خدایا تو خدایی خاکی نیستی حضورت جوابت زبونت رو باید درک کنم. من الان درکم رفته جهنم. خدایا من امروز چی شدم؟ باورم نمیشه! آخه من واسه چی این طوری شدم؟
ابدا موافق نیستم فردا این مدلی وارد سال جدیدم بشم ولی نه حس عوض کردنش رو دارم نه بلدم چه مدلی عوضش کنم. اینجا نوشتن در این لحظه تنها چیزیه که از دستم برمیاد. واقعیتش نمی دونم واسه چی اینجام و چی باید بگم. فقط1لحظه به خودم اومدم و دیدم اگر همین طوری در سکوتم باقی بمونم فردا رو با نگاه سلامت نمی بینم.
1نفر وارد کانالی شد که من هستم. هیچ صدایی و هیچ موزیکی نبود. خوشبختانه رفت. دلم حرف زدن با بچه های تیمتاک رو نمی خواد. دلم حرف زدن با هیچ کسی که می شناسم رو نمی خواد. دلم حرف زدن با خونوادم رو نمی خواد. دلم حرف زدن با آشناهام رو نمی خواد. دلم حرف زدن اینجا رو نمی خواد. دلم حرف زدن با هیچ کسی از اون هایی که اسمشون توی سرم چرخ می زنه و خودشون نمی دونم حس و حال دارن در این لحظه منو بشنون یا نه رو نمی خواد. دلم این ها رو نمی خواد. اصلا نمی خواد. ابدا نمی خواد! کاش اینجا بودی! آخ که ای کاش تو اینجا بودی!
اون سال خاطرت هست؟ کادو تولده رو. داستان های بعدش رو. ترکیب خشم ها و خنده ها رو. عواقب مضحکش رو. نتیجه ی اون شبی رو. خستگی ها رو. دردسرها رو. به خیر گذشت ها رو. عبرت های نگرفته رو. خاطره شدن ها رو. یادت هست؟ یادش به خیر!
هرگز تصورم نمی شد به اون زمان ها بگم یادش به خیر. حتی به روزهای بهترش. که خوب هاش هم رنگ تندی از استرس ها و دلواپسی ها رو توی خودشون قاطی داشتن. یادش به خیر!
ماه ها و سال ها هر لحظه و هر ثانیه این فکر رو پس زدم و زدم و زدم که بخش من توی جهان زنده ها کجا بود؟ که زمان خلقتم خدا بخشم رو به جای من به کی بخشید؟ که اون آشنای پیر قدیمی, پدرم, که الان بخش منو از هرچی که ازش نگرفتم داره میده به اون دختر جوون, میگن خواهرم, زمان من فکرش به چی بود؟ که تو زمانی که شبیه قهرمان ها خودت رو سپردی به پریدن تا1باغ شکفتن رو از خزان نجات بدی واسه چی سهم من از خاطرت رفت؟ مگه میشه1کسی اینهمه بی سهم آفریده شده باشه؟ مگه میشه این مدلی فرستاده باشنم روی خاک؟ اگر نمیشه, که همه میگن نمیشه, پس واسه چی الان من هیچ خاطره ی درست درمون و دلچسبی از اون آشنای پیر قدیمی ندارم؟ واسه چی اون هایی که اونهمه واسم عزیز بودن حالا هر جایی هستن جز در دسترس قلم تقدیر من؟ واسه چی الان تو اینجا نیستی که تماشام کنی و چندتا فحش به قواره ی داغون و مدل خرکیم بدی و واسه فردا تولدم رو تبریک بگی بهم؟ هی! واسه چی بی توجه به سهم من رفتی ستاره بارون؟ واسه چی1لحظه به خاطرت نرسید پس من چی؟ من می خوام تو الان اینجا باشی. من تبریک فحش نشونم رو می خوام. فردا تولدمه. فردا من42ساله میشم. این عدد یاد چیزی نمیندازدت؟ اون شبی رو خاطرت هست که به اون کشف مزخرفمون کلی یواشکی خندیدیم؟ شب آسانسور بازی رو میگم ها! عددهای برعکس تاریخ تولده رو میگم ها! گفتی سالی که تو هم42سالت بشه باز شبیه امشب میریم نره خر بازی. حالا من دارم42ساله میشم. بیا بخندیم. جایی نریم فقط باشی. بیا بهم زنگ بزن. من دم اذان صبح فردا42سالم میشه. بیا بهم تبریک بگو! اصلا تبریک هم نمی خوام فقط بیا بگو هی عوضی من همین اطرافم که بزنم واسه خاطر این مدل جفنگت لهت کنم. اصلا بیا بزن لهم کن. فقط بیا باش. ظاهرا خودم رو به دردسر کثیفی انداختم. نمی فهمم این چه مدل جفنگیه که گیرش کردم. از اون داستان های نکبتی که هم ازش می خندیدی هم1فصل می زدیم بعدش می گفتی اگر زنده ای بیا ببینم چه غلطی باید کنیم. بیا منو بزن بعدش بگو من چه غلطی کنم. اصلا هیچ غلطی نمی کنم تو هم نکن فقط باش. تو رو به خدا من هنوز اون دفتر واسم بازه بیا1کاری کن اون پایان توی سرم بره خلاص بشم این خلاصی بشه کادوی تولدم. به کادو بودن نمی خوره ولی تو بیا بهم بده. فقط بیا فقط بیا فقط باش به خدا خیلی خیلی لازم دارم این حضور رو فقط باش! الان می بینی؟ منو می بینی؟ این مدلی می پسندی؟ توی این حال حال می کنی از دیدنم؟ نمی کنی؟ به جهنم! بیا بگو نمی پسندی. بیا بگو حال نمی کنی. بیا فحشم بده. خدا دیگه نمی تونم!
خب این هم از عصر آخر. مادرم داره میاد از ییلاق. اگر همین لحظه برسه قیافه ام بدجوری دیدنیه. خدایا1خورده دیر کنن این مدلی نبیننم!
تلفن.
برادرم. جیگیلکم پرسش درسی داشت. ادبیات. این ها واسه چی کتاب های دبیرستان ما رو می خونن؟ جیگیلک من چه خانمی شده! جفت چشم های تاریکم کف پاهاش عشقی شده عشقم واسه خودش. خدا چه قدر دوستش دارم! خدایا کمکم کن اگر این عشق باز هم چیز واسه پرسیدن ازم داشت شرمنده اش نشم بلد باشم جواب بدم! همون طنین صدای بچگی هاش که حالا رنگ صدای نوجوونی گرفته داشت از پشت خط باهام حرف می زد. خدایا من به مفهوم واقعی میمیرم واسه این بچه! وایی که چه دوستت دارم بهشت کوچولوی عزیزه خیلی خیلی خیلی عزیزه من!
باید برم درس بخونم. زمان و زندگی منتظر من نمیشن. باید برم بهشون برسم بیخیال حالم و بخشم و هر زهرماری که کشیدم اینجا به چرت نوشتن. این رو نه رمز نمیدم بهش. به جهنم من روانم درد می کنه اینجا هم هرچی دلم بخواد میگم نظرات حضرات هم بیخیالش.
هنوز داخل تیمتاکم. هنوز به طرز بی سابقه ای با تیمتاک, با بچه ها, حتی با اون هایی که پیش از امروز عصر خیلی حس صمیمیت بیشتری داشتم, با تمام جهان, احساس غربت می کنم. غربتی که خاطرم نیست هرگز حتی وسط1جمع غریب تجربه اش کرده باشم. شاید بعد از این نوشتن ها برم وسطشون1چرخی بزنم. شاید هم نه. اگر برم فقط واسه تعدیل ظاهر ماجراست که مادرم توی هوای الانم نبیندم. هیچ دلم نمی خواد این مدلی ظاهر بشم. خب بسه دیگه. درسم دیر شد. ابدا حس ندارم برگردم اون بالاها رو بخونم و ویرایشش کنم. خدایی هیچ مدلی در خودم نمی بینم این رو. نمی خوام بذار همین مدلی بمونه. دیگه نمی خوام بنویسم. ساعت6و20دقیقه ی عصر جمعه28شهریور1399. من رفتم.
3شنبه صبح. محل کار. وسط درس. تمرکزم1دفعه رم کرد و باید دوباره جمع و جورش کنم. بذار1خورده چرت بنویسم بلکه برگرده سر جاش. داخل فلشم پر شده از جفنگ نوشت های منتشر نشده که نمی دونم چیکارشون می کنم. حس نق هم نیست. امشب کلاس دارم. باید درس بخونم. خسته شدم از بس رایتینگ هام رو6و6و نیم شدم. استادم میگه خوبم ولی من از خودم رضایت ندارم. باید بهتر باشم. دستم در درک مطلب و خوندن و شنیدن کنده و ترجمه هم ضعیفم و کند. لعنتی! باید بیشتر مطالعه کنم ولی تکلیف هام زمان بهم نمیدن. مطالعات زبانم خلاصه شدن به تکالیفم که اصلا خوشم نمیاد.
پروژه ی ریپر رو دیشب فرستادم. 20نبودم ولی به نظرم خیلی هم بد نشد.
این روزها اطرافم, … شبیه همه جای این خاک سیاهه و هواش سنگینه و آسمونش شب و زمینش سرخ و خبرهاش منفی و, … خدایا صدا کردن های من و ما به صبرت خط نمیندازه از تو چه پنهون دیگه نفس ندارم صدات کنم که بیدار بشی و ببینی. پس کی صبرت تموم میشه؟ آخه بگو پس کی ما همون زمان بیاییم!
یکی2هفته پیش1کسی اومده بود و ازم سهمی رو می خواست که نپرداختم. اومده بود از1سفر دور. جاده های مارپیچ تجربه ها رو رفته و برگشته بود. تقصیر اون نبود. تقصیر اون نیست. من دیگه نفس تحمل کردن نداشتم. بریدم و تموم شد. چند هفته پیش چیزی نگفتم. فقط به زبون سکوت و بیخیالی توضیح دادم که من چیزی نمی پردازم. به هیچ کسی هیچ چیزی نمی پردازم. سهمی که به من بخشیده شد رو دیگه نمیشه بپردازم. من واسه تحمل ضربه های این مدلی که هنوز آتیش جای زخمشون رو یواشکی حس می کنم دیگه زیادی خستم. در خودم نمی بینم دوباره پرداختن و دوباره باختن رو. چنان نفرت انگیز کشیدم عقب که خخخ طرف اگر بدهکار هم بودم ترجیح داد بهم ببخشه و چیزی ازم نگیره که خودش رو کثیف نکنه. دقیقا همین رو می خواستم. حل شد و تمام.
نباید این رو بگم ولی از همه چیز خودم به شدت, … خدایا من از خودم رضایت ندارم و این خیلی اذیتم می کنه. باید1مدلی درستش کنم ولی حس می کنم ویرانی بالاتر از توان منه. به نظرم میاد باید اول1حجمیش از1جایی اصلاح بشه تا زورم به باقیش برسه. از کجا؟ از کجا اصلاح بشه؟ خدایا نمیشه! اه لعنت! به توصیه های روانشناسانه1درصد اعتقاد ندارم. مسخره هستن. مال عاقل ها هستن و روی من جواب نمیده. بدم میاد از تصورش. ولی این, … خدایا خوشم نمیاد در مواردی که دلم نمی خوادشون ولی جزئی از خودم هستن خفه میشم کاش می شد درست می شدن!
دلم نوشتن1متن یا شعر یا هر چیزی می خواد که سنگینی درد ناگفته ی این روزهای سیاه روی شونه های خودم و اطرافیانم رو کم کنه. نتونستم واسش گریه کنم. حجم دردش بدجوری زیاده. مادرم تونست من نتونستم. دلداری دادن فایده نداره. نتونستم. فقط درد کشیدم شبیه تمام اون هایی که این روزها هوای دردی که توی این هوا موج می زنه رو نفس کشیدن و نفس می کشن و با هر نفس شبیه خودم آه دردشون رو قورتش میدن که صدایی از سینه هامون درنیاد و بلایی رو بیدار نکنه که خودمون هم بخشی از درد بشیم. من اونهمه شجاع نیستم که درد مادرم رو تصور کنم در حالی که چیزهایی رو در موردم تماشا کنه که این شب ها از تصورش گریه می کنه و اون زمان دیگه نمیشه عوضش کنه و فقط باید ببینه و ببینه و, … دعا کنه؟ مگه دعا نکردن؟ جواب نداد. می دونی چند نفر دعا کردن؟ اندازه ی1جهان. همه جور دل بینشون بود. دل های محکم. دل های نازک. دل های خسته. دل های زخمی. دل های شکسته. دل های گرفته. دل های پاک. دل های شفاف. دل های صمیمی. دل های تحت مالکیت مطلق خدا. حتی دل های تاریک هم بود. می دونم که بود. این دعا اونقدر موجش بزرگ بود که حتی دل های تاریک شبیه مال من هم لرزیدن و خدا رو صدا زدن که دعاشون رو بشنوه و بیدار بشه1دستی توی داستان ببره و اجازه نده پایانش اینهمه تلخ باشه ولی نشد. ضربان قلبم تیر می کشن این روزها. این شب ها. این نصفه شب ها. خدایا باورم نمیشه اون ساعت های سیاه رو تماشا کرده باشی. با اونهمه مهربونیت فقط تماشا کرده باشی. فقط تماشا کرده باشی!
بسه دیگه. سر کارم. نباید. درسم موند. به نظرم این رو منتشرش, … نمی دونم. شاید کردم. شاید هم فرستادمش بین باقی باطله های این روزهام. ولی خدایا! ولی خدایا! ولی خدایا! آخ خدایا! آخ خدایا! آخ خدایا!
ساعت11صبح3شنبه. من رفتم.
فوق منفی!
عصر جمعه. به شدتی عجیب خواهان پایان درسم. باید نت برداری هام رو واسه فردا بنویسم و ببرم مدرسه. بعدش کلاس فردا شب رو پیش ببرم و پیش به سوی موارد کلاس3شنبه. بعدش دوباره و بعدش؛ … اه لعنتی! فایده ی این نوشتن ها چیه؟ چیزی که عوض نمیشه. دیروز بود به نظرم که به1زنگ زدم. اگر به هوای الانم باشم دیگه فعلا بهش زنگ نمی زنم. هر دفعه این بحث تکراری نفرت انگیز بینمون می چرخه. اون می خواد من متقاعد بشم که حفظ قرنطینه ی کروناییم اشتباهه. بیام بیرون. که چی؟ آخه کدوم جهنمی الان میشه رفت؟ کافه. رستوران. قبرستون. واسه چی نمیشه آدم ها بفهمن که تا1جایی باید در موارد مسخره ای که خودمون بهش معتقدیم بحث کنیم؟ خب برید. شماها برید! تمام جهان برید هر بهشتی عشق می کنید و دست از سر من بردارید. دیگه واقعا دارم متنفر میشم. حس اعلام نفرت ندارم. حتی حس هشدار. فقط1زمانی بی هیچ حرفی این خط لعنتی رو می سپرم دست مادرم. خخخ بالای1ساله که این رو می خواد ولی اصرار نمی کنه. دیگه می دونه من جوهرم وحشیه نه با اصرار نه با منطق قانع نمیشم اگر واقعا نخوام. بیشتر بلد شده باهام چه مدلی پیش بره که پیش ببره. خخخ من هم بلد شدم چه مدلی1چیزهایی رو خخخ بی دردسر پیش ببرم که جفتمون آسیب نبینیم. ولی در مورد این خطه هنوز موفق نیست. اگر اون هایی که دستشون بهم می رسه بیشتر از این روانم رو فشار بدن هیچ بعید نیست همین روزها موفق هم باشه. خسته شدم. از دست همه. نگفتم. به1نگفتم. به هیچ کسی نگفتم. بد خسته شدم از این بحث های چرخون و تکراری. من بیرون برو نیستم. کافه و رستوران و هر جهنمی که بقیه می خوان به رفتن متقاعدم کنن برو نیستم. هیچ موافق نیستم خودم و خونوادم رو به خاطر شایدهای این جماعت گرفتار دردی کنم که می شد نباشه و وارد زندگیمون میشه فقط واسه اینکه من از بی تفریحی خسته شدم و1روزی رفتم به1کافه ی مسخره و1رستوران لعنتی تا حال نکبتم جا بیاد. خدایا فقط تصورش از وحشت منجمدم می کنه. اگر چیزی بشه, اگر خودم این وسط گرفتار بشم, بدتر از اون, اگر سر این حماقت من کسی از اطرافم گرفتار بشه, مادرم, برادرم, جیگیلک, خدایا! وایی خدایا الان پس می افتم! خدایا جایی نمیرم لطفا این رو از سرم ببر بیرون الان دق می کنم!
بدجوری درس دارم. بدجوری خسته شدم. بدجوری بی انتهاست. بدجوری نق می زنم. بدجوری اینجا تلخه. بدجوری سنگین می گذره. خدایا خیلی سنگین داره میره خیلی!
اطرافیانم میگن مدرسه ها باز نمی مونه. تعطیلش می کنن. من باورم نمیشه. خخخ کاش اگر می خواست تعطیل بشه امشب اعلام می شد تا من برای فردا زمان درس خوندنم بیشتر بود. خسته شدم آخه.
مادرم داره از ییلاق میاد. امشب اینجاست. باید بجنبم.
همچنان داخل تیمتاک درس می خونم. مسخره هست ولی انجامش میدم. داخل1کانال که میکروفونش بسته هست نشستم و درس می خونم و گاهی هم درس نمی خونم فقط هستم.
به نظرم به دردسر ترسناکی افتادم. در رفتن فایده نداره غلط نکنم بد جایی خودم رو گیر انداختم. خدایا هنوز امیدوارم اشتباه کنم. این واقعا, … اوه خدا! آخ خدای من!
کسی بهم گفت اونی که به خاطرش دلواپسم قاچاق بچه ها نبود فروششون بود. گفتم خب بچه رو واسه چی باید خرید و فروش کنن؟ گفت شاید واسه اینکه فرزند گرفتن از پرورشگاه سخته و خونواده ها این مدلی صاحب بچه میشن. گفتم شاید هم بچه ها این مدلی راحتتر واسه استفاده از اعضا و اندام هاشون بهره میدن. طرف دادش در اومد که لعنتی تو باید همیشه بدترین حالتش رو ببینی و بگی؟ باید اون مغزت رو اصلاح کنم. حوصله نداشتم. گفتم برو اول شاخ و برگ های اوضاع خودت رو هرس کن بعدش اگر عمری واست موند به مغز من گیر بده. جای حرف نبود. قطع کرد رفت خخخ.
سر کار با ماسک و شیلد سخته. سال گذشته زمانی که از بی تفریحی و درس و سختی دایم نق می زدم اصلا تصور نمی کردم که زمانی آرزوی نفس کشیدن بی ماسک و راحت در هوای بیرون از خونه به سرم باشه. خدایا یعنی سال آینده اگر زنده باشیم چی منتظرمونه؟ نکنه بدتر از این باشه؟
قرار شده کلاس های محل کارم حضوری باشن. همکارم اصرار داشت و بعد از صحبتی که باهام کرد من سکوت کردم. دلایلش درست بودن و چاره ای نبود جز اینکه متقاعد بشم. قراره فعلا بچه ها1روز درمیون بیان و روزی2یا3ساعت. کاش زمانش فردا نبود من واسه فردا شب درس دارم آخه! مادر یکیشون می گفت من هر روز هم می تونم بیارمش. جدی این ها چه تصوری از خطر و کرونا و درس ابتدایی و خدای ناکرده مرگ دارن؟ خب البته عجیب نیست از اشخاصی که بیخیال قرنطینه میرن گردش و تفریح یا بچه هاشون میرن بی ماسک با رفیق ها چرخ و عشق و حال و به شبیه های من هم می خندن. خدایا سر به سر این ها نذار گناه دارن اگر چیزیشون بشه خیلی بده. کاش اجازه می دادن روزهایی که بچه ها نیستن ما توی خونه بمونیم! خدایا من واقعا می ترسم کاش می شد بیرون رفتنم کم بشه! همکارهای من به این وضعیت می خندن. طرف داخل کلاس ماسکش رو بر می داره. بهش میگم نکن خانم جان خطرناکه. میگه خفه میشم. میگم اگر بگیری هم خفه میشی خطرناکه. میگه خب بگیریم چی میشه مگه؟ میگم هیچ چی فقط میمیری. این وامونده درمون نداره اگر بدنت خودش از پسش برنیاد این می کشدت. میگه خب بکشه. همه باید1روزی بمیریم اینقدر نترس و می زنه زیر خنده. ماسکش رو بر می داره و می خنده و میره. خدایا این ها از طرف خودشون میگن من نمی خوام زجرکش بشم میشه مواظبم باشی؟
به شدت تغییر و انگیزه و از این چیز ریزها که منتظرشون می شدم لازم دارم. باورم نمیشه مگه شدنیه که اینهمه تهی؟
میگم این حس و حال مضحکم واسه خاطر عصر جمعه هست یا واسه خاطر درسم که مونده یا واسه خاطر مدل خرکیم؟
بیخیال الان به شدت پایان این وراجی ها و پرداختن به درس و مشقم رو لازم دارم که اگر نکنم فردا از اینی که هستم بیچاره تر میشم و این اصلا مثبت نیست. من رفتم تا بعدا بیام باز جفنگ های فوق منفی, هی! نمی خوام! دلم جفنگ های مثبت می خواد. کاش پیدا کنم تا بگم. اوخ ساعت6و27دقیقه! من رفتم درس!
بهانه!
2شنبه بعد از ظهر. امروز با چشم های خیس رفتم مدرسه. کلافه شده بودم از دست, … نتونستم تحمل کنم. از شدت حرص چشم هام خیس شدن انگار. ولی نفهمیدم اشکه چی شد. پاک شد؟ بخار شد؟ کجا رفت. فقط هقهق خشم بود. از اون مدل ها که اگر توی خونه بودم حتما1چیزی باید می شکستم. البته شکستم. شیشه ی عطری که داخلش محلول داشتم داغون شد. خدا رو شکر دستم سالم در رفت ولی, … عمدا نشکستم. نفهمیدم چی شد. اطرافیانم دوستم دارن ولی من بد خستم. از همه چیز حتی از اینهمه دلواپسی عجیب غریب. برادرم میگه خخخ مرخصی بگیرم و بمونم خونه. هرچی واسش توضیح میدم که این شدنی نیست, … از دست این عزیزها! امروز هم که گیر داده بودن به جای شیلد از این برقع ها بذار امن تر باشه. تصور کن من1دستم عصای سفید1دستم روی کیف روی شونه ام در حالی که کیبورد یدک این فسقل توی دستمه و با اون برقع روی سرم میرم بیرون که1دفعه باد میاد و این چیزه رو شبیه کارتون های بچگیمون از سرم بر می داره میره. وایی یعنی اون لحظه فقط باید می دیدیم تا از جریان کاملا ملموس و مشهود خشم1عکس بگیری. این همه رو اضافه کن به اینکه1ماسک زیر برقع زده بودم و برقع تا پایین مغنعه ام بلند بود و جلوش حفاظ داشت و قشنگ به زور نفس می زدم زیرش و خودمونیم خدا رو شکر که این مدلی ماجرا حل شد به خدا راست میگم من4ساعت اون زیر زنده هم اگر می موندم باید می رفتم بیمارستان زیر اکسیژن واقعا نمی تونستم نفس بکشم ولی حس و حال بحث نداشتم. این چند روزه مغزم رو درو کردن امروز گفتم به جهنم فقط می خوام برم. رفتم و جلوی در خخخ. دیگه نتونستم تحمل کنم. چنگش زدم گرفتمش و زدم زیر خخخ1مدل گریه ای که فقط حرص داشت و داغ بود ولی الان هرچی فکر می کنم نمی فهمم پس چی شدن اشک هاش! بنده خدا مادرم خخخ! من برگشتم بالا دوباره همون شیلد و ماسکم رو زدم و هرچند مرتبشون نکردم و در نتیجه الان دماغم داره تیر می کشه و امروز حسابی اذیت شدم ولی به هر حال رفتم مدرسه ولی خخخ با اون حال و هوا رفتم و مادرم دلش حسابی سوخت و بعد از رفتنم با داداشه حسابی روی هم غر زدن خخخ بعدش هم که برگشتم واسم ماکارونی های مدل بچگیم رو درست کرد خیلی هم درست کرد خوردم و حسابی سیرم الان البته بدم نمیاد بلند شم به تهدیگش ناخنک بزنم این دیگش درست بالای سرم داره صدام می کنه باید بمونه سرد بشه. خلاصه این هم از امروز من و خخخ.
کیبورد یدک رو دادم به فسقل. باید می بردمش مدرسه. درس دارم. امروز که برگشتم دیگه جرأت نکردم بردارم بیارمش اینجا. الان دارم با کیبورد خود این رفیقم می نویسم. دستم هنوز روی این کلیدها سفت مونده باید تمرین کنم. با هم کنار میاییم. امروز حس کردم فسقل بیشتر از کیبوردش تعمیر می خواد. من اینهمه مدت باهاش کار می کردم و اذیت نمی شدم. عجب صبری داشتم خخخ!
یواش یواش دارم به این رفیق سفیدم اعتماد می کنم. به هیچ سیستمی اینهمه دیر اعتماد نبودم. رفیق سفیدم خیلی منتظر اعتمادم شد خیلی زیاد. رنگش سفیده.
چه هوا کامنت باید جواب بدم! اوه بجنبم!
واقعیتش نیومده بودم اینجا از این چیزها بنویسم یعنی بگم. من امروز, … اومدم که, …
… … …
دلم تنگ شده!
درس ها و زندگی دارن فشار میارن و من این وسط دنبال راهی هستم که از مهر یا از نزدیکترین زمانی که بتونم دوباره شروع کنم به, … به خودم شدن. ساده نیست می دونم. تا جایی که خاطرم هست اول باید از جسم شروع بشه. تردمیل. هم وزن و هم تحرک و هم ورزیدگی که این آخری رو بد از دست دادم و باید پسش بگیرم. بدون تسلط به جسم امکان نداره بشه برگردم بالا. نمی دونم اگر هم بشه من نمی تونم. و تردمیل. به شدت درگیرم. مدرسه ها هم اومدن وسط و خدایا من می دونم میشه1ساعت از شبانه روز برم سراغ تردمیل و دوش بعدش ولی نمی دونم چه مدلی باید زمان رو واسش باز کنم. فقط می دونم شدنیه ولی نمی دونم چه جوری.
هی! اگر بودی! آخ که اگر بودی! آخ که اگر بودی!
بنبست ها یکی یکی سبز شدن. به تمامشون خوردم. بعضی ها رو درو کردم ولی از بعضی هاشون نتونستم رد بشم. چنان بد خوردم به دیوار که له و داغون پرت شدم عقب. از رو نرفتم. باز بلند شدم و هنوز در حال خیز برداشتن و پیش رفتنم. دارم در امتدادش می پرم. در امتداد بنبستی که همه میگن ببین این که در رو نداره ولش کن کوتاه بیا. سخته پریدن واسم در راهی که حس می کنم در سن و جایگاه پرواز درش نیستم. کند پیش میرم و سخت ولی دارم میرم. حالا ببین؟ شاید موفق نباشم ولی دیگه اون وا رفته ی بی هوای داغون بی خودی که بودم نیستم. اونقدر سفت شدم که بعد از زخمی شدن متوقف نباشم. منو می بینی؟ من برنده نشدم. هرچند تقصیر من نبود ولی انتظار افتخار ندارم. ولی رضایت که میشه بخوام داشته باشی ازم! نمیشه؟ حالا داری؟ رضایت رو میگم. کاش داشته باشی! هیچ زمانی نمی فهمم! کاش می فهمیدم! کاش می شد که بفهمم! هیچ زمانی نمی فهمم!
خبرهایی از باند قاچاق بچه ها چنان بد به همم ریخت که حس می کنم این روزها زندگی1جهنم به توان2شده. چیزی از این لعنتی نمی دونم فقط توی تلگرام خوندم که هست و با وجود اینکه مأمورها1سریشون رو گرفتن ولی همچنان داستانشون ادامه داره و هنوز منحدم نشدن. منحدم نشدن؟ نه که نشدن. مگه انحدام1همچین چیز وحشتناکی به این سرعته؟ و به این سادگی؟ اخبار حاکی از این بوده که پلیس همچنان در تلاش برای متوقف کردنشونه1تعدادیشون رو هم گرفته ولی هنوز موفق نشده متوقفشون کنه. خدایا کاش بتونن! خدایا کمکشون کن موفق بشن! بچه ها. آخ خدا بچه ها! خدایا! خدایا! بچه ها! خدایا!
کلید اینسرت این کو؟ خدایا یعنی اگر امشب اون کیبورده نیاد من با این فیکس میشم؟ امروز سرم گیج رفت با فسقل رفتم توی دیوار و دانگل اون کیبورد کج شد. درستش کردم ولی حس می کنم احتمالا باید منتظر دردسر از طرفش باشم. با این ضربه اون کیبورد ضربه پذیر شده و, … اه کیبورد این فسقل واسه چی هیچ کجا نیست؟
باید به کامنت های اینجا جواب بدم. بد نیست دیگه فعلا تمومش کنم و باقی بمونه واسه بعد. درسم موند. مادرم اینجا خوابه. یاکریم ها روی بالکن در حال پریدن و بقبقو و خدا می دونه چه شیطنت های دیگه ای هستن. نمی بینمشون که بدونم. طبق روال این اواخر, بی اصلاح و ویرایش و وورد, مستقیم از نت به آنتن.
به ساعت رفیق سفیدم, ساعت2و19دقیقه ی بعد از ظهر2شنبه. من رفتم.
صبح جمعه. شبی بود دیشب! دلواپسیه شنبه و1سری, … از داخل تیمتاک صداهای شب جنگل رو پیدا کردم و زدم و مستر رو بردم بالای بالا. آرامش می داد ولی شب, سرماش, دردش, غربتش, …
خیلی دیر وقت بود. به خودم که اومدم گوشیم توی دستم بود و دستم روی گوشم بود و این لرزش های کزایی و اون سرگیجه ی لعنتی و خدایا نفسم بالا نمی اومد و داخل گوشیم صدا بود و صدا بود و صداها بودن و بودن و, … صدای شب جنگل هنوز از داخل اسپیکر سیستمم می اومد و من گوشم به گوشی و گوشم به صدا و دست های منجمدم هر لحظه بیشتر و بیشتر از پاک کردن سیلی که تمومی نداشت خیس می شدن ولی نه صدایی داشتم که آخ بگم نه هقهقی که آزادش کنم. به نظرم بد نیست من تا1سال دیگه طرف بخش های نبایده اینجا پیدام نشه. کرونا هم شده مزید بر علت ولی اینترنت و نرم افزارهاش نعمت های بزرگی هستن که امیدوارم موفق نشن ازمون بگیرنشون!
دیروز از کلاس تدوین به واقع هیچ چیزی نفهمیدم. باید ببینم چی از کلیدها یادم میاد.
فردا صبح باید برم بین اشخاصی که با خنده میگن من کرونا داشتم. پدرم گرفته توی بیمارستان زیر اکسیژن. شوهرم از خوده من گرفت. وایی شهید میشیم خخخ. من که از جلسه ی مدرسه که رفتم حالم خراب شد هنوز هم کامل رو به راه نیستم. خدایا خودم رو دربست سپردم به خودت دارم سکته می کنم. از دیروز دارم به بازنشستگی زیر20سال فکر می کنم. اصلا شدنیه؟ حقوقم از نصف کمتر میشه؟ به جهنم. اصلا مایل نیستم جونم رو مفت به بی تدبیریه1مشت آدم بیخیال ببازم. خدایا من باید چه جوری از این کابوس خلاص بشم؟ من نمی خوام سر این مسخره بازی ها لای نایلن پرت بشم وسط1قبر6متری لای آهک. این مدل رفتن خیلی جفنگه. اون هم سر حماقت اشخاصی که نمی فهمن ارزش جون رو ولی جونت توی دستشونه. خدایا داری باهامون چیکار می کنی؟ شهید یا هرچی اون همکار خوشم به شوخی گرفته و داره میگه من نمی خوام. شهیدها با دلشون رفتن و دلشون خواسته من دلم نمی خواد. خدایا دلم نمی خواد. نجاتم بده!
دیشب توی گوشیم خیلی چیزها گفته شد. من بیشتر می شنیدم چون نمی تونستم بگم. صدام رو داخل بخش آخر جا گذاشته بودم انگار و جاش1آسمون اشک بی صدا گرفته بودم. چندتا فحش جدید هم بلد شدم که از اون طرف خط به تیر کرونا پرتاب شد و ملتی رو ترکوند و دایره ی لغات فحشناک منو قویتر کرد و یادم آورد که هنوز میشه خندید. به نظرم1صحبت نیمه اضطراری در پیشه. کرونا که فعلا رفتنی نیست قرار شده عقل ها بره روی هم برای یافتن تمهیداتی در جهت باز کردن راه به سوی زندگی بهتر در امتداد محدودیت های کرونایی. اون مدلی نگاه نکن قرار نبود تو سر در بیاری من گفتم که خاطرم جمع باشه1جایی گفتم که جای دیگه زبونم بی خودی نجنبه نگفتم تو بگیری چی شد که! ای بابا! نمی دونم در اون صحبت های نیمه اضطراری حضور دارم یا نه ولی کاش به نتیجه برسه من واقعا دلم این, …
1جفت دستکش پارچه ای گیر آوردم. همیشه از دست های دستکش پارچه ای پوش حرصی می شدم. حالا خودم حاضر شدم بپوشم. کرونا رو بهانه نمی کنم. برای پرهیز از کرونا نیست. واسه کرونا دستکش پلاستیکی کافیه یا حتی فقط1قوطی الکل. این مال بعد از کروناست. زمانی که میرم بیرون. زمانی که دست میدم. زمانی که دستم, دست هامون, دست های هم رو لمس می کنن. تغییراتم زیادن اونقدر زیاد که ترجیح میدم بهش دقیق نشم وگرنه سرم گیج میره. چی شدم؟ احتمالا دایمی نباشه ولی در لحظه مدلم اینه. احتمالا عامل تغییر که از دیدرس توی این جاده خارج بشه برگردم به اصل نکبتم ولی الان این مدلی شدم.
به شدت حس کسر انگیزه می کنم. چندتا لازم دارم. من واقعا لازمه به زندگیم1نظمی بدم و از این حالت مضحک دربیام. به نظرم نه کاملا ولی1خورده شدنی باشه اگر, … انگیزه ها شبیه باطری عمل می کنن. اگر نباشه فرقی نمی کنه من چه قدر بخوام. نمی تونم بجنبم. فعلا اطرافم تا دیدم کار می کنه هیچ چی نیست. نه منظره ای, نه رودخونه ای, نه حتی پیچی. تا چشم میره جاده ی بی منظره و بی تغییر غبار گرفته و بس. کاش این مدلی نمونه!
باید امروز درس بخونم. فردا اوه عجب فردایی! صبح تا ظهر مدرسه. عصر ساعت6کانال ترجمه واسه هماهنگی. ساعت7کلاس زبان با بچه ها. ساعت9کلاس زبان اسکایپ. بعدش هم آمادگی واسه1شنبه و خدایا!
دلم می خواد بنویسم ولی, … بسه حسش نیست. حس بردن این داخل وورد و ویرایش هم نیست. کلا حس هیچ چی نیست. من رفتم بعد باز میام نق می زنم.
چند لحظه پیش!
5شنبه بعد از ظهر. تا انتهای بخش های نباید اینجا رفتم. الان تموم شد. تقریبا10دقیقه پیش شاید. نفسم بالا نمیاد. حس بی توصیفی دارم. حالم عجیبه. شاید بد. شاید عجیب فقط عجیب. کاش نمی خوندمش! کاش شروعش نمی کردم! خدایا! آخ خدایا! احساس می کنم با هوای این بیرون بیگانه ام. هوام رو می خوام. واسه تنفس.
چند لحظه پیش توی گروه واتساپ آموزشی محل کار1بخشنامه رسید. آموزشی که تا صبح امروز قرار بود غیر حضوری باشه بر طبق این بخشنامه حضوری شده و خخخ. بقیه اعضای گروه یعنی همکارهای من در شوک هستن و من فقط لبخند زدم. اون ها که ندیدن ولی من زدم. تصور کن1دفعه اومدن گفتن برنامه ای که بر طبق تمهیدات فراوان پس فردا باید اجرا می شد پر. همه چیز عوض. خخخ. حالا مدرسه ی ما باید مثل فشنگ بجنبه واسه سرویس! آخه قرار بود آموزش غیر حضوری باشه و تا جایی که من اطلاع دارم سرویس بی سرویس. به جهنم! به من چه! نمی فهمم واسه چی نه حیرت کردم نه به اندازه ای که تصور داشتم حرصی شدم. فقط ترس. می ترسم. کرونا. هی! من که زیر شیلد و ماسکم. پارسال گاهی1خورده قهوه با خودم می بردم اونجا می خوردم که نهایتش امسال نمی برم. چیزی عوض نشده. البته زیر شیلد و دستکش با بچه ها, … هی بیخیال بی بچه ها هم ما باید اونجا می رفتیم ولی, … کرونا, … خدایا جون ما رو دادی دست کی ها! حواست هست دارم میگم من می ترسم؟ که نمی خوام این مدلی مفت نفله بشم؟ که نمی خوام ویروس لعنتی رو بیارم خونه جایی که خونوادم و مادرم رفت و آمد می کنن؟ خدایا خسته شدم اینهمه گفتم و میشه بشنوی؟
باید درس هام رو جفت و جور کنم. شنبه صبحم پر شده و شنبه شب کلاسم. با باز شدن مدارس صبح هام رو از دست میدم. خصوصا اینکه امسال فصقل تعمیر نشده که بشه ببرمش. عجب وضعیتی!
شنبه عصر ساعت6باید در واحد ترجمه ی تیمتاک محله باشم. هماهنگی واسه شروع کارگاه ترجمه. خدایا من توی زندگیم هرگز شبیه این روزهام حس فشردگی و گرفتار بودن در کسر زمان بهم فشار نیاورده بود. خیلی پیش اومد که خیلی بیشتر از الان مضطرب باشم. غمگین باشم. وحشتزده باشم یا گرفتار. ولی این, … خیلی خیلی ناخوشآینده. اصلا از احساسش خوشم نمیاد. کلاس های کانون رو باید حواسم باشه که ثبت نامش رو از دست ندم. شروعش در مهر. هی! حالا که مدارس حضوری میشن پس کانون هم حضوری میشه. خدایا واقعا1در رو لازم دارم الان روانی میشم این وضعیت تا کی ادامه داره واسه من؟ هیچ طرفی هم شل نمیشن. گیرهام رو میگم. یعنی تا آخر عمرم همین مدلیه؟ فعلا دیگه حس ندارم بگم خدایا چون حس می کنم جواب نمیدی. این لحظه خستم حتی از صدا زدنت. برم درس بخونم انشای شنبه موضوعش سخته و من هنوز چیزی ننوشتم. امروز7کلاس تدوین. دیگه نمی تونم. من رفتم.
سوار خط عصر2شنبه!
2شنبه عصر. شبیه عصرهای جمعه شدم. نوشتنی هام رو نوشتم باید درس بخونم واسه کلاس فردا. واسه چی اینجام پس؟ وبویسوم دیگه کمک نمی کنه و مهر داره میاد. حالا اینجا رو چه مدلی تمدیدش کنم آخه؟
این روزها استرس, … شبکه ی شاد, … مدرسه, … اون جو, … شنبه, … خدایا! کمکم کن! جدی واسه چی این مدلی میشم؟ نکنه واقعا این ویروسه اونجا منتظرم باشه؟ وگرنه من واسه چی اینهمه, … خدایا حواست هست من بدجوری, … به جهنم خوب چیه می ترسم گناهه؟ آره آقاجون من می ترسم از اون محیط و بهداشتش که باید هر روز حدود4ساعت با دستکش لاستیکی و تلق روی صورتم داخلش بچرخم چیه می ترسم خیلی هم می ترسم الان حله؟
اصلا واسه سفر آماده نیستم. خدایا همه چیز تویی عمر دست خودته هر زمان اراده کنی باید بریم ولی تا جایی که جا داره ترجیح میدم الان نوبتم نباشه. این مدلی. با این زجری که از این ویروسه میگن. بعدش اون مدل تدفین. پیچیده وسط نایلن. قبر6متری اگر درست شنیده باشم. بسته بندی سقوط به ته چاه. لای آهک. تازه این فقط خودمم. بعدش ویروس و خونوادم. خدایا الان سکته می کنم کاش این ها از سرم بره بیرون! خدایا کمکم کن!
به سرم زده! اصلا شاید اینهمه سخت هم, … اه! خدایا تا شنبه هنوز کلی راهه. خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن!
این شب ها نمی فهمم سر چی عجیب استرس میاد و نمیره. شدیده و تیز و عمیق. خدایا به خیر کن!
اگر کانون ترمم رو داغون نمی کرد حدود2هفته دیگه شاید هم1هفته دیگه امتحان پایان ترمم بود. خدایا مصلحتت رو شکر! یعنی این هم جزو مشق جریمه هامه؟ اگر هست که هیچ. من معترض نیستم. اگر نیست خدایی سنگین بود واسم. خیلی سنگین. خندیدن هام رو نبین تو اصلش رو می دونی.
میگم از هفته ی آینده با درس هام چیکار کنم؟ پدرم درمیاد. هی بیخیال من پیش از اسفند چیکار می کردم؟ خودمونیم کلاس های اسکایپی پیش از اسفند, … بود. اون زمان هم بود. بهش می رسیدم هرچند سخت. حتما راه داره. تازه الان خوندنی ها بیشتره و انشا هر جلسه فقط یکی. ولی اون زمان فسقل سالم بود می بردمش مدرسه. الان فسقل رو نمیشه ببرم. عوضش کتاب کانون رو میشه ببرم مدرسه. تمرین ها رو که دارم می نویسم. می مونه کلاس اسکایپی و خوندنی های این طرف. کانون رو که می برم مدرسه. کلاس اسکایپی هم که باید پیش بره دیگه. یادگیری هام هم1کوچولو سریعتر شده یعنی باید شده باشه دیگه. وایی خدا جان! آخ خدا! ای خدا جان!
هی1چیزی! از وورکبوک کانون3تا درسش رو نوشتم فقط3تا دیگه مونده. کاش برسم! یعنی میشه اگر باز هم فشرده تر کار کنم. نمی کنم که!
قرنطینه ی من نعمت بزرگی واسه درس خوندن هام بود. کاش تمدید می شد! من هنوز به شدت درس دارم. کاش می شد کانون, … هی بسه. کانون تموم نشد. ترمم عقب افتاد. رفت واسه مهر. دیگه هم نمیشه کاریش کرد. تمام!
دلم1نور امید می خواد که نگاهم رو تکیه بدم بهش و خاطر جمع باشم. حس می کنم اعصابم در حالت انقباض دایم باقی مونده. دلم می خواد رهاش کنم. کاش می شد!
بسه. درس. نمی دونم امشب چیزی می خونم یا نه. ولی فعلا میرم بلکه خوندم. خدایا کمکم کن!
خدایا می شنوی؟
صبح شنبه. دیشب1خروار خواب های عوضی دیدم. چنان بد بودن که صبح که بلند شدم از اطرافم می ترسیدم. البته چندتا از عوامل سازنده ی این مزخرفاتی که دیدم رو می شناسم. بد خوردن, موضوع انشایی که نصفه شب رسید دستم و حسابی بهم استرس داد, تصور1فوج درس همراه1انشای ننوشته برای امروز صبح, یک سری فشارهای مسخره از داستان های معمولی خانواده که من نمی دونم چه مدلی واسشون و واسه خودم حلشون کنم؟ از دست آدم ها و اشتباه کردن هاشون خدا, استرس هفته ی آینده و مدرسه و داستان های عجیبش که از همین حالا توی گروه واتساپی شروع شدن و خدا می دونه امسال امتدادش چه شکلی باشه, کاش خدا حواسش بهم باشه و حفظم کنه, و شاید1سری مطالعات غیر مجاز که به1کسی گفتم چشم انجامش نمیدم ولی دیشب باز انجامش دادم و ادامه هاش رو رفتم و, … جنگل گردی دلم نخواست. دلم تنگ شد. خیلی خیلی تنگ شد خیلی! این ها همه با هم1جا شدن و دیشب توی خواب بد گذشت. واقعا بد! بیخیال. حتی حس ندارم امروز دعا کنم. و این به خواب دیدن هام مربوط نیست. خستم. کار درستی نمی کنم اینجا این روزها. زیاد تلخم و زیاد خاکستری این روزها اینجا. ولی اینجا من خودمم. اینجا که نباید ماسک بزنم! اینجا اگر نگم تحملش بدجوری سخت میشه.
دیشب حس کردم دلم گفتن می خواد از مدل آتیشی. زنگ زدم به مادرم. به گفتن های من نرسید. باید می شنیدم. خیلی زیاد. دفعه ی اولی نبود که دلم گفتن می خواست و به تیر گفتن تماس گرفتم و به سرعت جا عوض شد و شنیدم و شنیدم. دفعه ی اول نبود ولی دیشب بدجوری دلم گفتن می خواست. دردسرت ندم. نگفتم. شنیدم. بعدش سنگینتر از10دقیقه پیشش قطع کردم و چسبیدم به مطالعات غیر مجازم. آخرهاشم. اذیتم کرد. شدید. خیلی شدید.
این ریپر مسخره روانیم کرده. نمی تونم باهاش درست درمون فیکس بشم. آخر هفته جلسه ی دومه من هنوز گیر این کلیدهام. خدایا نمی فهممش واسه چی؟
باید احوال بابا برفی رو بپرسم. دیر کردم. خدایا نمی تونم نه زمانش رو دارم نه روانش رو. حس می کنم امروز به شدت حرصی, … نه حرصی نیستم. دلگیرم. حس می کنم امروز به شدت دلگیرم از همه ی جهان. من چیز دسته بالا نمی خوام فقط اینکه جهان بفهمه من هم میشه بریده باشم از خستگی. نمی خوام درک بشم. کمک هم نمی خوام. این لوسبازی ها مدت هاست از سر من پریده. ولی به نظرم این توقع بالایی نیست که بخواییم با فولاد اشتباه گرفته نشیم. همه میگن تو می تونی. بله دارم می تونم ولی کسی نمی خواد1کوچولو سرش رو1وری کنه ببینه به چه قیمتی دارم می تونم! بعدش هم که ولو میشی همه حیرت می کنن که آخی طفلک قسمتش این بود. تقدیرش تا اینجا بود. آره خودش هم ناشکر بود چه قدر بهش گفتیم خودت رو زیر فشار نذار چه قدر گفتیم مواظب خودت باش مواظب نشد این هم عاقبتش. حس بحث نیست که بگم آخه لعنتی ها من چه مدلی میشه مواظب خودم باشم زمانی که واسه درمون این فشارها قرصی نیست و پشت سر هم گونی گچه که روی هم میاد روی کت و کولم؟ مواظب باش گفتن آسونه میشه گفت. ولی شماها دیگه نگید. خسته شدم نگید. بابا نگید! اصلا هیچ چی دیگه نگید این گفتنه از اون ندیدنه غیر موجهتره دیگه نمی خوام بگید من مواظب خودم باشم دیگه نگید محض خاطر خدا بسه دیگه نگید!
شاید من امروز از ور چپ بلند شدم. کسی اطرافم نیست و چه خوب! بد می شد اگر این آتیش رو می پاشیدم به ملت. بد نیست من امروز تیمتاک هم آفتابی نشم. هم خودم خستم هم درست نیست با آدم ها این مدلی رو به رو بشم. هی! من چمه؟ اینجا دیگه لازم نیست بشنوم اینجا فقط میشه که بگم. خدایا می دونی چیه؟ امروز به خودت هم دلم نمی خواد بگم. حسم مثبت نیست. حس می کنم تو این روزها واسه اون هایی که با ناخنهای خونی دارن ذره ذره ازمون جدا می کنن و می خورن خداتری. خدایا آخه این درسته؟ تو ما رو آفریدی. تو دیدی چی داره میشه. تو تماشاگر اینهمه ویرانی از پشت اینهمه دود شدی. دست بالا نکردی دست های ویرانگر رو کوتاه کنی که هیچ, میدون هم بهشون دادی که بیشتر ویران کنن و هنوز داری بیشتر بهشون میدون میدی که زنده زندگی رو خاک کنن. درصد افسردگی اینجا رو دیدی؟ اشک جوون ها رو دیدی؟ خودکشی اون جوون کنکوری رو دیدی؟ مردن مردم رو دیدی؟ پروازهای بی فرود تا ابدیت رو دیدی؟ جا مونده های این ها رو دیدی؟ صدای دردشون زمانی که صدات زدن رو شنیدی؟ این ها آه نداشتن؟ اون ها جوون نبودن؟ خدایا تو1جهان رو با زمین و آسمونش آفریدی. همه قواعد رو بلدی. می دونی اگر1جای کار اشتباه باشه چی پیش میاد. می دونی اگر خشتی کج باشه دیوار تا آسمون کج میره. تو می دونی اگر1سیلی به ناحق فرود بیاد اثرش در هستی پخش میشه و موجش چه بسا که نسلی رو درگیر کنه. تو اینهمه خشت اشتباه رو دیدی. تو اینهمه سیاهی و سرخی رو روی دست ها دیدی. تو اجازه دادی. خدایا واسه چی؟ این گوشه ی دنیا جزو آفرینشت آیا نبود؟ مادرهاش دل نداشتن؟ پدرهاش شرم از روی زن و بچه حس نمی کردن؟ بچه هاش آرزو نمی کردن؟ واسه چی اجازه دادی این ها تمامش بشه خاک؟ واسه چی هنوز داری اجازه میدی؟ این گوشه ی جهانت رو نمی خوایی؟ خاطر وجودهای زجرکشیده اش خیالت نیست؟ دل های شکسته ی اینجا دل نیستن؟ آه های خیس اینجا به حساب نمیان؟ به جای اینکه زیر بال های شکسته رو بگیری رفتی اون طرف ایستادی و زیر پتک ها رو گرفتی که قویتر بره بالا و شدیدتر بیاد پایین؟ خدایا مگه ما در حق تو چیکار کردیم؟ هان نگم؟ گناهه؟ به جهنم! ما در حال سپری کردن جهنم هستیم. از استرس اینکه1لحظه ی دیگه امنیتی هست یا نیست, شغلی هست یا نیست, فردایی هست یا نیست, عمری هست یا نیست, هر لحظه در حال پرپر زدنیم. خدایا تو که از این دلواپسی ها نداری ما داریم. به بنده هات که می تونی بگی بیخودی با جهنمت تهدیدم نکنن نمی تونی؟ جهنم همینجاست. درست همین گوشه ی جهانت که تو دلت خواسته گرفتارهاش رو نبینی. خدایا آخه واسه چی اجازه دادی؟ خدایا این درست نیست دارم آتیش می گیرم آخه تو خدایی تو می تونستی جلوی این شب رو بگیری. نگرفتی. نگرفتی و زیر بازوهای سیاه رو هم چسبیدی که بالاتر برن و بیشتر کثافت بپاشن به جهانت و به باورهای من! آخه واسه چی؟ چه تقصیری دیدی که مجازات به این تلخی جوابش بود؟ واسه چی این کشتی رو ول کردی زیر مهار جنون و مالیخولیا و کفری که با برند دینت خورد توی سرمون؟ خدایا بیداری؟ خدایا واسه چی؟ واسه چی اجازه دادی واسه چی اجازه میدی واسه چی؟ دلم داره می ترکه. هر کسی فقط1عمر داره. مال ما تباه شد و رفت. تموم شدیم و کسی خیالش نبود. هر دفعه گفتیم خدا هست. بله هست ولی دیشب و امروز صبح حس کردم واسه طرف مقابل بیشتر هست تا این طرف. عمری که از ما تلف شد هدیه ی تو بود. اجازه دادی داغونش کنن. و داری اجازه میدی که بیشتر داغونش کنن. آرامش روح و سکون دل حق هر جنبنده ایه که نمی خواست وارد این چرخه ی تاریک بشه و تو خلقش کردی. واسه چی اجازه دادی از ما دریغش کنن؟ خدایا دلگیرم. از همه چیز. از اطرافم. از ترس هام. از چیزهایی که دارن پیش میان و از به ندیدن زدن های تو. به جهنم که درست نیست بذار بگم. خدا از بنده هاش دلگیر میشه و میگه. اگر بنده دلش بگیره چی؟ من می خوام بگم. خدایا دلگیرم از به ندیدن زدن هات. مهربونی های تو از بس بی انتها هستن توصیف ندارن پس چه جوری دلت اومد اینهمه رو تماشا کنی و بعدش اجازه ی ادامه اش رو هم تمدید کنی و هنوز هم پشتیبان این امتداد تلخ باشی؟ دلم گرفته خدایا! دلم گرفته از این صبوریت. دلم بدجوری گرفته دیشب. امروز. امشب. به کی بگم؟ از هر کسی دلم گرفت اومدم گفتم خدا! از صبر خودت دلم گرفته. بگو به کی بگم؟
این کاغذ سیاه کردن ها درمون درد ما نیست. تو که خیالت نیست بقیه هم اگر بفهمن نهایتش بیان1ضربه بزنن توی سر من که خفه شم البته اگر از طرفم حس خطر کنن که امیدوارم نکنن! شاید این رو منتشر نکنم. شاید شبیه تا دیروزم سکوت کنم و بگم من این چیزها توی مخم جا نمیشن. شاید به هیچ کسی نگم. هیچ کجا نگم. شاید بیام در حضور همه هرچی گفتم رو پس بگیرم که دردسرم نشه. شاید هر چیزی بشه و بشم. ولی در هر حالتی که باشم, هرچیزی که پیش بیاد, تو بدون, خدایا بد دلم گرفته از این صبوریت! خیلی خیلی دلم گرفته. اندازه ی تمام اشک های این گوشه از جهانت, که تو زدی به ندیدنش دلم گرفته! اندازه ی وسعت آرزوهایی که خاک شدن, آرامشی که افسانه شد, خنده هایی که رفتن و تموم شدن, دلخوشی های کوچیکی که تاریک شدن, امیدهایی که روی دست های زخمی صاحب هاشون مردن و تموم شدن, دلم از صبر و سکوتت گرفته! خدایا دلم اندازه ی1شب بی صبح درد بی انتهای تاریک گرفته! کاش می خواستی و می دیدی و می فهمیدی!