صبح جمعه. فردا شب کلاس هست یا نیست؟ استاد جواب نداد. موضوع انشا هم نفرستاد واسم. کاش جواب می داد تکلیفم رو می دونستم!
15شهریور مدرسه. خدایا کمکم کن! بدجوری کمکم کن! لطفا!
دیشب جلسه اول کلاس تدوین. از صدابازی بدم نمیاد ولی از بس چت توی کلاس بود من چیزی ازش نفهمیده بودم بعدش اومدم بیرون با چندتا از بچه های تیمتاک تمرین کردیم و اونقدر خندیدیم که من حس کردم سرم داره گیج میره.
اینجا عجیب بی صداست. تقریبا حس می کنم گوشه ی جهان فقط خودم موندم و در حال تماشای سکون ابدی هستم. فقط خودم. خودم تنها. چه قدر عجیب! چه قدر وسیع! فقط خودم تنها!
اداره های اطرافم باز نیستن. ملت هم در رفتن سفر یا ییلاق یا هرچی. راستی تاسوعا امروزه یا فردا؟ کاش فردا باشه اگر باشه تعطیلات1روز بیشتره و ملت1روز کمتر این اطراف شلوغی راه میندازن! حیف شد که به زمان مدرسه نخورد. این لذت های ریز زندگی هم پر خخخ.
مادرم هم رفت ییلاق. خدا رو شکر! اونجا حس می کنم جاش امنتره. نمی شد بره و عاقبت از لا به لای شرایط فراریش دادم رفت. خوبه که اینجا نیست. دلم نمی خواد وسط توفان کرونا و گرفتاری های دیگه که اذیتش می کنن اینجا باشه. ولی ای کاش می شد خودم هم رفته بودم و وسط این گرفتاری هایی که اذیتم می کنن اینجا نباشم! استرس درس و مشق و مدرسه و, … واقعا هیچ کدوم از این ها اینهمه نمی ارزن که من اینهمه واسشون اذیت میشم. پس واسه چی میشم؟ از بس بوقم! کاش اینهمه بوق نبودم!
استاد مبارکی آدرس اینجا رو خواست ندادم بهش. تصور کن بیاد اینجا رو بخونه. اوه خدا2زار حیثیت نداشته ام میره به خاکستر آخه اینجا؟ نه خداییش اینجا؟ من هیچ چی نمیگم خودت بگو اینجا آخه؟ وووویییییی خخخ!
چندتا ماشین از این زیر رد شدن. دلم خواست داخلشون بودم. حرکت. هوای آزاد. پنجره ی باز و باد. مقصدهای با حال. هی از کجا معلوم این ها کجا می رفتن؟ نه نظرم عوض شد دلم نمی خواد داخلشون بودم دلم می خواد می شد خودم به مقصدی که خودم می خوام با افرادی که خودم دلم می خواد الان بیرون بودم. افرادی که دلم می خواد؟ مثلا کی؟ هی! می دونی چیه؟ همینجا که الان هستم فیت خودمه اصلا نمی خوام اون بیرون باشم همینجا و تنهایی و اینترنت رو عشقه.
باید1فایل آزمایشی درست کنم واسه پیدا کردن جوابهام توی این ریپر. کاش چیزی ازش سرم بشه! گاهی حس می کنم مخم سیمانی شده دیگه مطلب جدید توش جا نمیشه. شاید بشه و من اشتباه می کنم ولی این, … اه این ملت اطرافم واسه چی نشد سرشون نمیشه؟ خاطرم باشه این رو بهشون بگم غیبتشون نشه. حتما باید به طرف بگم بابا تو نشد و من نمی تونم و ازم برنمیاد سرت نمیشه؟ بابا به خدا چسبیدم زیر زمین درک رو بیخیال1طرفی مروت کنه بسه واسم به خدا!
می دونی؟ گاهی حس می کنم از نق هم خسته میشم و عاقبت1زمانی میشه که دیگه نمی زنم. نه می خندم, نه بحث می کنم, نه نق می زنم. فقط1روز صبح, یا1شب بلند, بی حرف و آهسته بلند میشم, گوشیم رو بر می دارم, سیمکارت قدیمیم رو از داخلش درمیارم و خیلی بی حس می شکنمش و مدم رو هم خاموش می کنم و تمام. نمی دونم واسه چی حس می کنم1زمانی به این لحظه می رسم. هنوز مونده. هنوز به دلتنگی های بعدش فکر می کنم. هنوز به اونجایی نرسیدم که به اون بعدش فکر نکنم. هنوز نرسیدم ولی, … خب که چی؟ عه راستی دیدی دارم تمرین می کنم به جای خوب بگم خب؟ این مدلی ایسپیک هم خوب تر یعنی خب تر می خونه این رو. باز هم من و دستور زبان برند خودم که زبان پارسی رو از گور درمیاره به لعنت کردنم. ول کن چی می گفتم؟ آهان خب که چی! خب که چی؟ سیمکارت می شکنم و مدم خواموش؟ که چی؟ چه انتظاری از ملت دارم؟ که بلند شن بیان بزنن روی شونه هام و بغلم کنن که آخ قهرمان بیچاره ی خسته ما می فهمیمت چه زجری کشیدی عزیز دلهامون از اینهمه فعالیت و فشار استرس و تلاش کردن ها و نق زدن ها واسه اثبات اینکه نمی تونی و خسته ای و آه ای اسطوره ی تحمل خیلی می فهمیمت؟ آخ خدایا! آخ خدایا این چه قدر مسخره هست خدایا دلم! واییییی خدایااااا خخخ آییییی خخخ واااااایییییی خخخخ خخخخ خخخخ!
اه مسخره! بسه دیگه دلقک بازی. راستی دلقک یا دلغک؟ حسش نیست از گوگولی جون بپرسم. ولی هی خیلی با حاله گاهی نشستن و از بی مزگی تراشیدن های دستساز خندیدن شبیه الان خودم. خوش گذشت. یا خدا تازه1کلاس دیگه توی راهه. از روند تشکیلش بی اطلاعم ولی اگر تشکیل بشه وووواااااییییی! داخل محله آگهیش رو زدن. کارگاه آنلاین ترجمه. بهش میاد از اون کلاس های فوق سنگین باشه با تکالیف و شرایط نفسگیر که البته عجیب نیست. زبانه دیگه. مربی هم که نمیاد مغزهای اعضا رو نوازش کنه! درس میده, تکلیف میده و بازخورد می خواد! خدایا کدوم بخش از خریتم مجبورم کرد جزو شرکت کننده های داوطلب خودم رو معرفی کنم؟ مدرسه که باز بشه و کانون که شروع بشه با این کلاس اسکایپیه و اون کلاس زبان اینترنتیه و اوخ راستی بخش دوم میدترم زبان اینترنتیه و این کلاس جدیده و اون کلاس داستانه و خدایا بابا برفی خیلی زمانه توی نوبته بالای سرش نرفتم خدایاااا کرونا کرونا کرونا کرونا کرونا کروناااااا کرونا به نظرم راه فرار مثبتیه این کرونا بیا بغلم ویروس جان بیا که کلید نجاتی تو بیا بیاااآاااآاااآااا عزیزه دلم وایی خدا بیا!
خوب. نه ببخشید خب. حالا1لحظه تصور کن استاد مبارکی اینجا بیاد و فقط همین1دونه رو ببینه. یا خدا این از تمام احتمالات ترسناک اون بالا بدتره خخخ خدایا من چه تقصیری کردم که این بلاها سرم میاد آخه؟
ولی1چیزی! هنوز می تونم این خخخ رو بگم. پس هنوز میشه به تمام این ها خندید. خنده مثبته هرچند تلخش. هنوز میشه در موردشون مسخرگی بنویسم و لبخند بزنم. هنوز لبخند هست. امید به فرداهایی که میاد و خدا رو چه دیدی شاید خبرهای خوب داخلشون باشه هم هست. سلامتی جسم هم که هست. خونواده هم که هست. محل امن برای آرامش و تنهایی و آزادی هم هست. سقفی بر سر که وسط این جهنم که کسی به کسی نیست درگیر کوچ و اجاره و صاحب خونه و حکم تخلیه و زمان محدود واسه تغییر آدرس از این هیاهوی ترسناک جهنمی توی بغل ستونها و دیوارهاش در امان باشم هم هست. و از همه بالاتر, خدا هم هست. ظاهرا باید برم اون بالا رو اصلاح کنم. من در جهان تنها نیستم. اینهمه همراه آشنای آشنا! حرفم رو پس گرفتم. من هستم و کلی همراه که تمامشون رو دوست دارم. خیلی هاشون رو اینجا نگفتم ولی اون ها هستن و دارن به فراموش شدنشون می خندن و مسخره ام می کنن به خاطر حواس داغون و پرتم. خدایا فقط تو باش و کمکم کن باقی هم اگر تو بخوایی همچنان هستن. لطفا بخواه! لطفا!
ساعت از9گذشت و استاد کلاس فردا شب هنوز جواب نداد. موضوع انشا هم نداد. بیخیال باید فرمون برنامه هام رو عوض کنم که زمانم تلف نشه. بسه دیگه زیاد اینجا چرخیدم. برم سر درسم ولی آخ که چه قهوه می خوام خخخ! حالا بذار از اینجا بزنم بیرون بعدش درس و قهوه و همچنان خخخ! ساعت9و15دقیقه به ساعت سیستم من. من رفتم.
1گشت کوچولو!
عصر3شنبه. درس می خونم. امشب ساعت9کلاس در اسکایپ. اینجا حسابی گیر کرده بود و باز هم بنده خدا بلد ماجرا که دوباره رفتم بهش نق زدم و حل شد.
از15شهریور مدرسه. میگن ما باید اونجا باشیم ولی بچه ها نباید باشن. کاش بچه ها خونه بمونن! کاش می شد ما هم خونه می موندیم هم امنتره هم اینترنت خانگی قویتره. خدایا به کسی نگی ها ولی من می ترسم. واقعا می ترسم. بقیه هم می ترسن. اکثر پرسنل ترسیدن ولی کاریش نمیشه کنن دستور اداره و ماجراهاش.
منتظر مهرم. ترم کانون. این مدرک هم شده دردسر. لعنتی! هنوز مهلت نشده وورکبوک رو بنویسم. خدایا مهلت بشه دیگه!
فردا میان ترم کلاس تیمتاکی زبان با بچه ها. بیسیک3و لغت هاش. از درس1تا4و من املای لاتینم به داغون میگه آبادی! امشب و کلاس هاش رو به خیر سپری کنم فردا حله. خدایا کمکم کن!
5شنبه کلاس تدوین جلسه ی اول. خدایا اعضا داره روی90می چرخه عجب با حال میشه این کلاسه! صدابازی دوست دارم ولی این خخخ کاش توی مخ من جا بشه!
باید برم درس بخونم. دیرم میشه. اگر به حساب نق نوشته نشه خسته شدم. دلم انتهای این استرس و این مطالعات بی انتها و بی تغییر رو می خواد. نباید این مدلی بگم ولی, …
داره7میشه باید بجنبم. واسه کلاس داستان امشب کاری نکردم. بابا برفی هنوز منتظره. بابا برفیِ مهربون تو که دلگیر نمیشی من خیلی خستم از اون بالا داری می بینی مگه نه؟ هی بابا برفی! اون بالا هم استرس و کرونا و درد از دست دادن ها و دلواپسیِ جون و وظایف بی انتهای تکراری هست؟ به نظرم نیست. هی بابا برفی! اون بالا هم کسی خسته میشه؟ اون بالا هم افکار آنتیک که1دفعه دستگیرت می کنن و بیچاره میشی از دستشون هست؟ اون بالا هم شب ها کسی سردش میشه؟ اون بالا هم دلتنگی حس آشناست؟ اون بالا هم چشمی یواشکی توی دل شب پشت صدای خنده های صاحبش بارونی میشه؟ اون بالا هم از این تاریکی های تاریک هست؟ به نظرم نیست. هی بابا برفی! بین پری های بیخیالت نمیشه1جا هم به من بدی؟ قد1نبض آروم واسه استراحت و آرامش. بهم بدید بابا برفی! میشه؟
4دقیقه به7شب. دیرم شد. برم سر درسم. تا بعد.
استرس تا حوالی جنون!
صبح شنبه. کلاس امشب و درس هایی که کلی مونده تا بخونمشون. امروز به ناظم زنگ زدم. می گفت واسه چی جلسه نیومدی توی گروه زده بودن. قسم خوردم نمی دونستم. راست گفتم. این گروهشون رو چند دفعه عوض کردن بعدش هم1گروه عجیب غریب بود که فقط پیام آپدیت تلگرام داخلش می اومد اون هم الان هرچی می گردم توی گوشیم نیست من از کجا باید می دونستم؟ فردا باید برم مدرسه واسه مهر کارنامه های بچه ها و بردن تقدیرنامه های پارسال و, … خدایا جداشون کرده بودم ولی باز قاطی هستن آخه من نمی بینم الان چه مدلی جداشون کنم؟ این ها تمامش بهانه های جفنگه من به خاطر شروع مجدد ورودم به این سیستم استرس دارم. واقعیتش نمی دونم ایراد کجاست ولی حس می کنم شاید واسه مسئولیت پذیری درست آماده و تربیت نشدم که این مدلی میشم. اگر این مدلیه پس واسه چی باقیه وظایف زندگی رو که روی شونه هام میاد بی ماجرا پیش می برم؟ گیریم با ایراد که با تمرین درست میشن ولی این, … خدایا من واقعا به پذیرش منبع درآمدم نیاز دارم لطفا کمکم کن! خدایا خواهش می کنم! خدایا لطفا! این رو باید واسه کی توضیحش بدم که حل بشه؟ روانشناس؟ روانپزشک؟ مشاور؟ هیچ کسی؟ آخ خدایا!
درسم موند به شدت. نمی دونم واسه چی عقبم. استرس دارم. نمی فهمم چمه. واقعیتش1خورده اش رو می فهمم ولی نمی خوام بگم و باقیش رو نمی فهمم. خدایا من, … خدایا میشه سریعتر رفعش کنی من دلواپسم. اونقدر شدیده که نتونستم تحمل کنم و خودم رو پیش مادرم لو دادم و اون نصیحتم کرد که تو نباید این مدلی شدید در مورد1,… درست میگه ولی من, … دست خودم, … دست خودم, … نیست یعنی نمی دونم من واقعا آخه این, … خدایا منو ببین! اذیتم نکن! تو رو خدا! این رو رفعش کن! تو رو خدا! تو رو خدا!
دلم1دوش حسابی می خواد بلکه این حس ازم دست برداره بره. نمی رسم. درس. دلم به شدت چیزی می خواد که منتظرش باشم. نیست. خدایا من امروز چمه؟ استرس. شدید. حس می کنم اعصابم رو شبیه فنری که به زور جمع شده باشه فشار میدن. توی سرم دنبال1راه خلاصم که با تمرکز ذهنم بهش این فشار بره. خدایا مگه میشه هیچ چی نباشه؟ واسه چی پیدا نمی کنم؟
دلم می خواد به1کسی که می تونه این وضعیت رو متعادل کنه نق بزنم. کسی نیست. همه در این توفان گرفتارن. هر کسی به مدل خودش. خدایا تو که گرفتار نیستی! پس واسه چی1کوچولو این, … خدایا1کمکی می کنی؟ روانم درد می کنه1کمکی می کنی؟ من واقعا دلواپسم1کمکی می کنی؟ خدایا حالا1خورده تماشا بسه1کمکی می کنی؟ خدایا1کمکی می کنی؟ خدایا1کمکی می کنی؟
بچه های کلاس زبان تیمتاک جلسه ی پیش می گفتن1تایمی هم رو ببینیم. سفت گفتم من نیستم. اون ها شاید جدی نگرفتن ولی من جدی نیستم. به اون ها فقط گفتم نه ولی به خودم خیلی چیزها گفتم. خیلی زیاد. باز هم میگم. و در هر حال من نیستم.
این شب ها افکار مسخره ای توی سرم می چرخن و من در کمال وحشت حس می کنم از2ماه پیش به این طرف چه قدر قوی تر شدن و باز حس می کنم که مهارشون داره واسم سخت میشه و باز حس می کنم اگر باز هم قویتر بشن چه بسا به جایی برسن که دیگه نشه جمعشون کنم و وایی خدایا من نمی خوام این مدلی وحشتناک ضایع بشم لطفا اجازه نده!
فردا تکلیف سال کاریه جدیدم احتمالا مشخص میشه. خدایا میشه بهم سخت نگیری و فردا که میام خونه خاطر جمع باشم؟
راستی اگر واقعا آموزش اینترنتی بشه من باید از کجا کتاب بریل پیدا کنم؟ کاش پیدی اف فایل های کتاب ها باشه بریلش رو نمی خوام! کاش, … کاش چی؟ نمی دونم. کاش1چیز عجیب غریب به شدت با حالی بشه که من از حیرت مثبتش ماتم ببره! خدایا چی میشه مگه؟ اینکه توقع زیادی نیست! اصلا باشه مگه چیه واسه تو که سخت نیست بذار من متوقع باشم اتفاقی که نمی افته!
این رو دارم توی نت می نویسم. قبلی ها رو اول اینجا می نوشتم بعدش می بردم توی وورد بعدش فونتش رو درست می کردم بعدش خط هاش رو دستکاری می کردم بعدش می فرستادم روی آنتن. این یکی رو هیچ چیش نمی کنم. همین مدلی که اینجا می نویسم همین مدلی هم می فرستمش روی آنتن. خدایا استرس خوردم بیا نجاتم بده!
2دقیقه مونده به1بعد از ظهر. درسم موند. واقعا دیر کردم. باید می نوشتم چون حس کردم کم مونده ذهن و روانم کامل فلج بشن. نوشتم بلکه تخفیف بگیره. نمی دونم گرفت یا نه. به نظرم نه چندان. خدایا من رفتم ولی تو هر جا که من باشم منو می بینی. لطفا از این وضعیت لعنتی بیارم بیرون! دیگه بسه نمی خوام بنویسم من رفتم درس بخونم!
بهشت!!!
عصر3شنبه. درس. باید توی سرم بره. باید. اتفاق های اخیر نفس واسه کسی نذاشتن. من هم که, … خدایا حکمتت رو شکر! امروز داشتم درس می خوندم و توی تلگرام بچه ها رو اذیت می کردم. دم ظهر گرسنم شد. بلند شدم1چیزی خوردم. بعدش نمی دونم1دفعه چی شد. همه چیز خیلی سریع عوض شد. دردی که امروز صبح اصلا نبود خیلی سریع لای استخون های دنده هام رو قدم زد و رفت داخل و انگار دلش خواست روده هام رو تاب بده. جهان خیلی سریع رفت طرف تاریک شدن. چی سرم اومد1دفعه؟ مهلت حیرت نبود. همه چیز خیلی سریع پیش اومد! من صبح داشتم توی تلگرام با بچه ها می خندیدم و درضمن1کسی رو متقاعد می کردم که در2تا مورد شبیه به هم تعبیرش اشتباه, … همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. مادرم که اومد مونده بودم گیج سرگیجه باشم یا گیج اتفاق. درد داشت نفسم رو می گرفت ولی من بیشتر گیج بودم. همه چیز خیلی سریع پیش اومد! واسه چی؟!
الان بد نیستم. نه به سرعت شروعش ولی نه خیلی کند به هر حال رفت و تقریبا تموم شد. الان20نیستم ولی بد هم نیستم. اما هنوز گیجم. این دیگه چی بود؟ توی لحظه های گیجی و حیرت و توفان سرگیجه فقط خاطرم هست که دستم رو دراز کردم تا, … می دونستم واقعی نیست. داشتم وسط سرگیجه جلوی4چوب در حموم هذیون می دیدم. جفت دست هام که واسه گرفتن هذیون از4چوب جدا شد زمین هم گم شد. همه چیز خیلی سریع پیش اومد!
توی سرم هوای بهشت می چرخید. دلم می خواد برم بهشت. هر زمان از این جهان رفتم. دلم بهشت می خواد. میگن اونجا هرچی از خدا بخوایی میده بهت. هرچی. هرچی! هرچی که بخوایی. من می خوام برم بهشت. بهشتی که برای رضای خدا نیست. اونجا میشه بخوام. هر چیزی رو بخوام. البته این رو نباید بگم. چند وقت پیش به1کسی نق زدم که من بهشت می خوام چون اونجا همه چیز میشه از خدا بگیریم. این نق رو تکرار کردم و اون بنده خدا خخخ نفهمیدم شاید خواست هوای هذیون های باطل از سرم بپره شاید هم واسه پایان ادراک احتمالی ای که به خاطرش احساس خطر کرده بود سعی کرد فرمونم رو بچرخونه به صراط المستقیم ولی من اون شب فرمون بریدم و کم مونده بود کلا اتصال پاره کنم از ترس. اون بنده خدا هم دید الان خون روی دستش می مونه گفت ببین نمی خواد تو مستقیم بری هر مدل بلدی بچرخ واسه خودت ویراژت رو بده و از خاکی برو الان گیریپاج می کنی میری اون دنیا دیگه نمیشه جمعش کرد نمی خواد بلند شو برو خاک بازیت رو کن.
بلند شدم رفتم خاک بازیم رو کردم. دیگه نق بهشت رفتن به اون بنده خدا نزدم. واقعیتش خخخ ترسیدم واسه پیشگیری از خطرات احتمالی که اعصاب رو تهدید می کنن بخواد با چنگک بفرستدم به راه مستقیم.
من دیگه نگفتم ولی بهشت! خدایا بهشت! امروز ظهر وسط تاریکی می سوختم توی هوای بهشت.
-خدایا اگر نفله شدم میشه میشه میشه برم بهشت؟ می دونم اولی چی بخوام می خوام از اونجا زمین رو تماشا کنم. میشه اونجا1پنجره بهم بدی که هرجا و هرچی و هر کسی رو خودم دلم خواست بشه تماشا کنم؟
الان حالم بهتره. بهشت نرفتم. سخته رسیدن به بهشت. ولی من, … خدایا میشه هر زمان از اینجا رفتم منو بفرستی بهشت؟ اونجا میشه هذیون ها هذیون نباشن. میشه زمانی شبیه امروز دستم رو که از4چوب واسه گرفتن هذیون جدا کردم واقعا لمسش کنم نه اینکه با دست و سر بیفتم روی سرامیک. اونجا میشه که من بدون توجه به تمام قواعد درست و سفت حاکم به جاده های اینجا بخوام و بشه که این, …
مادرم رسید. درسم هم موند. بد نیست دیگه تمومش کنم. من رفتم درس بخونم. ولی خدایا! بهشت! میشه من برم بهشت؟ خدایا میشه منو بعد از اینکه جادم اینجا تموم شد ببری بهشت؟ خدایا میشه منو ببری بهشت؟
دیرم شد. درس. بهشت. بهشت!
3شنبه صبح. امشب کلاس اسکایپ زبان. ساعت9شب. بعدش هم کلاس نویسندگی تیمتاک. ساعت10شب. خدایا1قطار بده من بچسبم زیرش در برم از این مدار مسخره!
هوا اینجا به شدتی بیمار کننده برای من بیرونیه. انگار از پنجره میاد داخل و می خواد دستم رو بکشه ببره بیرون. گردش. تفریح. سفره خونه. آلاچیقی با در نیمه باز و1سرویس چایی با استکان های غیر قابل اطمینان و کثیف و اون فضای دور از نظافت که هواش پر از سنگینیه. خدایا دارم دق می کنم نمی خوام معترض باشم ولی این روزها من عملا بی تفریح با اخبار عوضی و بنبست ها و قرنطینه و این درس بی پایان لعنتی اینجا زندانی شدم!
در حال خوندن درس های امشبم. دیروز مرخصی اجباریم در ترم تابستان کانون قطعی شد و حالم رو گرفت اما نه اونقدر که توی تلگرام مسخره بازی درنیارم و نخندم. به سرم زده. خدایا از تو چه پنهون گاهی حس می کنم در1سری موارد دیگه هم به سرم زده. این, … اوه! اوه خدا جان!
فردا اگر عمری باشه باید بشینم تمرین های درس6کانون رو بنویسم بعدش هم پیش به سوی تمرین های وورک. بریلش که زیر دستم باشه باقیش دردسرش کلی کم میشه من سر نوشتن این ها توی ترم بیچاره می شدم یعنی میشم حالا که حذف شدم تا مهر بذار بنویسمشون تا مهر که توی ترم گیر نوشتنه نباشم فقط درس خوندن باشه.
نگران مدارسم. من واقعا باید واسه این بینش عذابآورم1فکری کنم این حس به وظیفه ای که منبع درآمدمه داره بدجوری آزارم میده. دلم می خواست شبیه خیلی های دیگه1منبع درآمدی داشتم که لازم نبود بیرون کار کنم. کاش می شد! خدایا معذرت می خوام ولی میشه1کاری کنی باز نشه؟ می دونم متوقعم ولی, … بذار باز نشه! لطفا بذار باز نشه!
واسه کلاس داستان امشب چیزی ننوشتم. باید روی بخش های آخر آدم برفی و پروانه کار کنم. لعنت به هرچی خاکستریه آخه من نمی تونم الان!
واسه کلاس های تدوین صدا داخل محله ثبت نام کردم. کاش بهش برسم! از محروم موندن از همه چیز واسه خاطر درسی که انتها نداره خسته شدم. گذشته از اینکه این یکی صرف نظر از علایقم جزو وظایفه. از6شهریور شروع میشه.
در کلاس زبان تیمتاک با بچه های اینترنت ترم3هستیم. بیسیک3از کتاب کانون. خوشم میاد از این کلاسه. کار عملی ها رو دوست دارم. رایتینگ و گاهی طرح پرسش از داخل داستان های کوچولو. هنوز واسم سخت نشده پس بهش سوارم. کاش به کلاس اسکایپیم هم همین مدلی سوار بودم! وایی امشبه باید درس بخونم. خدایا کاش بهم مرخصی می داد!
در راهروهای نباید اینجا بخش30هستم. کاش ادامه ندم! دفعه ی آخری خاطرم نیست بخش چند متوقف شدم. واسه چی این کار رو می کنم؟ اذیتم می کنه. کاش نکنم!
بذار1خورده خیال ببافم بلکه حالم جا بیاد. تصور کنم مهر برسه و مدارس باز نشن و من نوشتنی های کانون رو نوشته باشم و اینجا خودم باشم و این کلاس اسکایپیه و درس های سختش و کانون با ترم آخرش و1کلاس کوچولوی حضوری چون با اینترنت نتونستم توی کلاسش باشم و کتابی که تمام لغت هاش رو درآوردم و تمام بریل نویسی هاش تموم شدن و همه آماده زیر دستم هستن و فقط می مونه درسش رو بخونم و آخ خدا بشه که بشه! واسه امتحان آخر ترم آخر هم2تا راه به نظرم میاد. یکی اینکه در مورد همراهی صفحه خوان با سایت دعا کنم که شدنی باشه و دومی اینکه بچرخم1مورد از اون مواردی که همکلاسی هام دارن پیدا کنم تا به جای من وارد بشه و اندازه ی60امتحان بده تا در برم ازش. اوه خدا واقعا که شرمآوره من این کار رو نمی کنم! اه لعنت!
امروز بود یا دیشب داشتم دنبال1چیزی می گشتم دستم خورد به بسته ی کوچیکی که مرواریدهای3داخلش بود. بهم داده بود1چیزی به نظرم1جاشمعی ببافم واسش. رنگ هاش قاطی شدن و هرگز مهلت نشد جداشون کنم. الان من با این ها چیکار کنم؟ یعنی باید بدمشون به2یا بذارم همین مدلی باشه یا بردارم ازشون استفاده کنم یا, … اه خل شدم. 3دیگه رفته و توی اون جاده پشت دری که پشت سرش بسته شد دیگه مروارید لازم نداره. توی نظرم این جاده واسش تموم شد. از1در گذشت و وارد1جاده دیگه شد. جاده ای که ما نمی بینیم. در پشت سرش بسته شد و 3رفت. جاده ی پشت در رو کسی نمی بینه مگر اینکه از در رد بشه و واردش بشه. این راه برگشت نداره که طرف برگرده بیاد به کسی بگه. فقط میرن. فقط میریم. الان3رفته اون طرف در. راستی جاده ی3الان چه مدلیه؟ منظره داره؟ صافه؟ قشنگه؟ روشنه؟ جاده ی من چه مدلی خواهد بود؟ راستی از در گذشتن سخته؟ هر کسی1جور می بیندش. من ازش می ترسم ولی مطمینم اگر بعد از رد شدنم کسی ازم بپرسه میگم اونهمه که من تصور می کردم ترس نداشت. کاش جاده ی من قشنگ و صاف باشه! خیلی از دستانداز و زمین خوردن هام خستم خیلی! خدایا خیلی زیاد!
به شدت چیزی لازم دارم که منتظرش باشم. از اون چیز کوچولوهای گذشته. چیزی به نظرم نمیاد. درست درمونترینش رویای لحظه ی بعد از پایان کانونه اون هم بعد از این بلای آخری که سرم درآوردن. اون هم خیلی دور و خیلی, … خدایا اون تایم تایم مدرسه نباشه! خدایا تو رو به دینت! این ویروسه با اون جو مسخره رو دلم نمی خواد! خدایا1چیزی بگم؟ من نمی دونم تو در تقدیرم چی نوشتی. توی این ماجرا انتها کجاست. و آخر این داستان که2ساله شروع شده با اینهمه غافلگیری و اینهمه دردسر و اینهمه مانع و اینهمه بالا پایین چی می تونه باشه. ولی قربون حکمتت میشه1لطفی به من کنی و رجز خونی های خودت و مادرم رو از روی باقی عمر من برداری؟ خدایا به هر مرامی که تو باهاش موافقی, دین یا اخلاق یا هرچی, له شدم آخه. مادرم می خواد بشه تو نمی دونم می خوایی یا نمی خوایی به نظرم نمی خوایی بعدش اون اصرار می کنه تو مانع می فرستی. خدایا حواس شما2تا هست دارید منو پرس می کنید این وسط؟ نمی خوایید بس کنید؟ یعنی واقعا قد1دونه شن ساحلت هم نمی ارزه من دیده بشم؟ خدایا باور کن خسته شدم. خدایا من خیلی خستم. گاهی حس می کنم به شدتی بی توصیف دلم می خواد سرم رو تکیه بدم به1دیوار و, … گاهی حس می کنم از خستگی دارم میمیرم. مردن جسمی نه واقعا میمیرم. خدایا به کی بگم این ها رو؟ نمیشه وسط این جهان به این بزرگی1کسی نباشه بفهمه این خسته شدم که من میگم چه مدلیه! نمیشه هیچ دستی نتونه از این گیر بکشدم بیرون. نمیشه وسط اینهمه اینهمه خدایا اینهمه دست هیچ دستی نباشه که کمک کنه از این وضعیت در بیام! من باورم نمیشه که نباشه. به شدت حیرتزده میشم زمانی که بهش فکر می کنم. یعنی من اینهمه نادیدنی هستم؟ تمام عمرم این مدلی بودم یا الان این مدلی شدم؟ خدایا بیدار میشی1دقیقه؟ خدایا لطفا! وایی اه!
داره دیر میشه. از درس های امشب فقط نوشتنی هاش رو نوشتم. رایتینگم هم بازبینی می خواد و خوندنی هام رو باید بخونم. بد نیست برم سر درسم. وایی خداجان!
بیخیال ویرایش. بذار همین مدلی باشه چی میشه مگه؟ من رفتم. اگر عمری باشه باز میام.
ظهر2شنبه. نمره ی ترم پیش کانونم عاقبت رسید. قبول شدم ولی, خدایا! ترم جدید رو از دست دادم. هر دفعه تمامشون بهم گفتن نگران نباش نگران نباش و الان میگن سهل انگاری از این طرف بود ولی کاریش نمیشه کرد ببخشید دیگه. این ترم واستون مرخصی رد کردیم از مهر تشریف بیارید. خدایا! آخه تقصیر من نبود! خدایاااااا! مهر مدرسه ها و تایم لعنتی این, … نمی فهمم از دیروز که این رو فهمیدم واسه چی نمیشه1دل سیر عربده بزنم و لیوان بشکنم و گریه کنم. چندتا قطره می خواست بیاد ولی, … شاید هنوز گیجم ازش شاید هم از نظرم اونهمه با ارزش نیست که به خاطرش بیشتر از1شب سردرد شدن پرپر بزنم. دیشب نصفه شب1کسی توی اینترنت می گفت از شنیدن اینکه به سرم نزده خوشحاله. بهم تبریک هم گفت. من نفهمیدم و اون گفت1زمانی می فهمی که این چه قدر مثبته. نق زدم ولی نه از جنس گذشته. این دفعه نه لال شدم نه گیج خوردم فقط نق زدم که آخه من الان چه غلطی کنم ایراد از خودشون بود مهر اگر مدرسه باز بشه و با این یکی کلاسم و با مدرسه من باید با این لعنتی که مطمین بودم پیش از مهرماه تموم میشه چیکار کنم؟ طرف هم دقیق زد به هدف.
-ببین خودت هم می دونی که اون زمان گرفتاریت فقط با رفتن سر کلاسه وگرنه تو الان داری تکلیف ها رو حل می کنی پس بی خودی, …
خخخ اون لحظه فقط حسم خخخ.
خوب حالا که این مدلیه باید بشینم وورکبوک ها رو هم بنویسم. بعدش هم رایتینگ ها. بعدش هم وایی خدا واقعیت اینه که من به تمام جواب ها دسترسی دارم میشه که بشینم همه رو فقط بریل کنم لعنتی خخخ.
و این رو نمیشه فراموش کنم که خیلی ها با تقلب نمره هاشون سریعتر ثبت شد و من, …
خدایا الان چیکار کنم؟ خیلی مسخره هست ولی هنوز امیدوارم که بهم بگن حالا شاید بشه1کاریش کرد بلند شو بیا. امروز خواستم زنگ بزنم باز اعتراض کنم نزدم. یعنی این هم باید می شد؟ آخه واسه چی؟ نمی فهمم. خدایا نمی فهممش. خدایا نمی فهممت!
اینجا رفته بود هوا به خاطر خخخ خرابکاری من. رفتم بلد ماجرا رو گیر آوردم به دادم رسید. دست بلد ماجرا درد نکنه! اینجا نمیاد ولی من اینجا بدجوری ممنونشم. الان آمارگیر اینجا درست شد دیگه دروغ نمیگه. خدایی حرصم می داد با اون آمار مسخره اش. من این جدیدیه رو ترجیح میدم حس خوبیه.
باید واسه فردا درس بخونم انشا هم بنویسم ولی توی سرم پر از بلاییه که کانون سرم آورده و نه میشه یادم بره نه میشه منفجر شم1طرفه بشه. استاد کلاس اسکایپیم میگه ولش کن دیگه ادامه نده این دیگه واقعا به درد تو نمی خوره. دیروز با خودم فکر می کردم من که کتابه رو خوندم و دارم می خونم و به قول اون عزیز توی اینترنت تکلیف ها رو هم که دارم حل می کنم پس واسه چی باید حتما ترم رو پاس کنم به چه دردم می خوره؟ میشه که انصراف بدم و خلاص. ولی خخخ مشکل اینجاست که من اهل انصراف نیستم. مگر اینکه واقعا راهی نباشه. شبیه امتحان آیلتس. اون هم من انصراف ندادم. واقعا راهی نبود. تمام راه ها بسته شدن و هیچ مدلی نشد که بشه. ولی کانون. کاش این مدلی نمی شد! دارم فکر می کنم ارزش داره زنگ بزنم و معترض بشم و نق بزنم یا نه. گذشته از اینکه احتمال جواب گرفتنم بسیار ضعیفه, اصلا تردید دارم به اعصاب تلف کردنش بی ارزه.
باز اینجا به جاهایی سرک می کشم که نباید. هم اذیتم می کنه و هم جذبش میشم. چه قدر ایرادهای نوشتاری دستوری داره. باید زمانی درستش کنم اگر جرأت کنم بهش دست بزنم. اگر جرأت کنم!
شهریور داره میاد و من هیچ چی از تعطیلات نفهمیدم جز اینکه دلم می خواد همین مدلی هم شده ادامه داشته باشه. نمی دونم امسال با مدارس استثنایی چیکار می کنن. نمی دونم مشکل بینش من با شغلم کی و چه جوری حل میشه. کاش این مدلی نبینمش. فراتر از نارضایتیه. ازش استرس می گیرم و خیلی هم شدیده. خدایا میشه1راهی بهم بدی این رو حلش کنم؟ واقعا داره آزار دهنده میشه. جدا از حس و حال من, امسال واقعا از باز شدن مدرسه ها می ترسم. کرونا حسابی دردسر شده و من واقعا دلواپسم. واسه خودم و واسه بچه های استثنایی که بینشون افراد دارای بیماری های زمینه ای کم نیستن. خدایا خودت به خیر کن توکل به خود خودت. میگم خداجون میل خودته ولی به نظرت1کوچولو زمانش نشده که1خورده به من, … یعنی من معترض نیستم ها فقط گفتم1کوچولو بگم جهت یادآوری و چیز یعنی درددل و, … خدایا از تو چه پنهون خیلی خستم. خیلی زیاد. این هم که داستان شده. دلم می خواد می شد1چیزهایی به نفع دل و توان من تغییر می کردن. کاش می شد تو هم این رو بخوایی! چی بگم؟ حکمتت رو شکر!
چرت نوشتنم همچنان میاد ولی بیخیال دیرم شد باشه واسه بعد. ببینم میشه ذهن در رفته ام رو برگردونم سر انشا نوشتنم یا, … خدایا کاش بشه دیرم شد! حس ویرایش نیست. بذار همین مدلی اشتباهی بفرستمش بره اگر حسش بود بعدا تصحیحش کنم اگر هم حسش نبود همین مدلی بمونه. من رفتم. تا بعد.
جمعه شب.
چه هوا اتفاق! خدایا انگار یک عمر شده که اینجا نبودم. حس سلام و ما آمدیم نیست. دلم می خواد بی صدا بیام. انگار که اصلا نرفتم. اتفاق های زیادی افتاد. توی سال99ما شاهد رفتن های زیادی بودیم. چندتاشون دوست بودن. خیلی هاشون برای من فقط دوست ها و آشناهای معمولی بودن ولی رفتنشون تلخ بود. ولی همه اینهمه دور نبودن. یکی از این رفتنها, …
3رفت!
1صبح2شنبه ساعت5و چند دقیقه؟ بهم گفتن ولی خاطرم نیست. چندتا2شنبه ی پیش بود؟ 6تا؟ 8تا؟ چندتا؟ خاطرم نیست. نتونستم برم سر دفنش. نشد برم سر خاکش. چند وقت پیش چهلش بود. من اونجا نبودم. کرونا بیداد می کنه. من حسابی ترسو و خودخواهم. اونقدر خودخواه و اونقدر ترسو که نتونستم میل به زنده و سلامت موندنم رو در رویارویی با مهر رفاقت و اونهمه خاطره ندید بگیرم و برم وسط بقیه. توی قرنطینه ی خونگی مخفی شدم و همینجا وسط کتاب هام موندم تا دفنش کردن و تموم شد. هنوز نرفتم سر خاک. نرفتم دیدن2. نرفتم دیدن انتهای3.
شوهر خاله ام چند وقت پیش فوت شد. زنگ زدم تسلیت گفتم. نرفتم خونه ی خاله. نرفتم ختم شوهر خاله. نرفتم تشهیع جنازهش. دفنش. مجلسش. مجلسی که به خاطر کرونا بدجوری خلوت بود. شبیه همه ی بدرقه های این روزها. این خاله و شوهر خاله رو از بچگی باهاشون یک زندگی خاطره دارم. دختر همسایه شون دوست من بود و من2هفته به2هفته توی خونشون می موندم و خدایا نتونستم اونجا باشم! چند نفر دیگه رو باید از داخل قرنطینه بدرقه کنیم؟ این قصه ی سیاه هم عاقبت تموم میشه. ولی خاطره ی پایان هایی که نتونستم درشون حضور داشته باشم برای همیشه توی روحم باقی می مونه و اذیتم می کنه.
هنوز درس می خونم. اینکه دیگه نمی تونم تا اطلاع ثانوی امتحان آیلتس بدم شبیه زخمی که جاش مونده ولی دردش عادت شده داره در امتداد زندگی همراهم میاد. انگار عضوی از خودمه و وجودش جفت شده باهام. شبیه بقیه اعضای جسمم. شبیه چشم هام. چشم هام!
عاقبت اون فسقل رو گذاشتم کنار. تلخ بود واسم که سیستمی که واسه امتحانم خریده بودم رو بازش کنم ولی کردم. قهرمان ضربه کردن رنج نیستم یکی کمکم کرد وگرنه خودم مال این حرف ها نبودم. فسقل رو نگه داشتم تعمیرش کنم هر زمان شدنی بشه. فعلا نشده.
کیبورد اون فسقل هیچ کجا نیست که نیست. با نصفه کیبورد حتی داخل خونه واقعا بد پیش میره. شکر خدا این روزها سر کار در کار نیست. نمی خوام به مهر فکر کنم. از تصورش فعلا متنفرم. بله متنفر!
ترم های کانون به شدت فشرده ادامه دارن. نمره ی ترمی که گذشت واسه من ثبت نشد. ترم جدید شروع شده ولی من همچنان بلاتکلیفم. درس های کتاب جدید رو خودم دارم توی خونه پیش می برم. تمرین ها رو می نویسم و کتاب رو بعدش می خونم. منتظرم ببینم نمره ای که ثبت نکردن ثبت میشه یا نه. ترم های کانون جویده پیش میرن. کرونا نظم زمانیشون رو بدجوری به هم ریخت. اینترنت نتونست در پیشبردشون به من و چندتای دیگه کمک کنه. ترمی که هنوز نمره اش رو نگرفتم بهمون کلاس حضوری داده بودن با6تا عضو. هر هفته2روز با شیلد روی کل صورتم می رفتم کانون و زمانی که بر می گشتم از بس به جای اکسیژن کربن تنفس کردم به سرگیجه می افتادم. کلاس هامون به جای1ساعت و45دقیقه3ساعته بودن. ترم3ماهه رو باید1ماهه تمومش می کردیم. نمره ی من ثبت نشد. هنوز منتظرم. خدایا به خیر کن من نمی خوام بیفتم! اون یکی کلاسم اسکایپی در جریانه. گاهی حس می کنم وسط سنگینیه فشار درس های2تا کلاس کم مونده پرس بشم. خیلی ها بهم گفتن کانون رو دیگه ول کن. ارزشش رو نداره تو داری مطالب آیلتس رو می خونی. کرونا هم که هست و خلاصه بیخیالش بشو. یکی از اون خیلی ها برادرم بود. هنوز هم میگه. من سکوت می کنم و گاهی هم تک خنده ای می زنم و میگم درست میشه. فقط میگم درست میشه. و بعدش گوشی رو می ذارم و میرم سر درس های2تا کلاسم که قرار نیست هیچ کدوم رو ول کنم. من پریسام. اگر شروع کنم توقف در کارم نیست تا خط پایان. من از این خط پایان هم رد میشم حتی اگر فقط۱مشت خاکستر ازم اون طرف خط جا بمونه. حالا تمام جهان برعکس بچرخه. حرف آخر رو من می زنم. این من هستم که تمومش می کنم. من! پریسا! تمام!
به وضعیت مسخره ای افتادم. به شدت همه چیزم دارن عوض,… خدایا توضیحش سخته نمی خوام واسه توضیحش تلاش کنم. دو شب پیش چنان ترسیده بودم که از وحشت تب کردم. چیه نمیشه من یک شب بترسم؟ من ترسیده بودم الان چیه؟ بد هم ترسیده بودم. مادرم رو می خواستم شبیه کسی که می خوان ببرن اعدامش کنن. واقعا حالم بد بود. ترس روانیم کرده بود. تشنگی نفسم رو می گرفت می خواستم بلند شم برم آب بخورم از شدت تب ترس نمی شد پا شم. شبیه کوچولوهایی که خخخ می خوان بخوابوننشون روی تخت تزریق بی اختیار مشت مشت می باریدم و هرچی می کردم جمعش کنم اصلا نمی شد. واقعا ارادی نبود. هر لحظه تصویرهای فیلم شبی که ماه کامل شد می اومد توی نظرم. سردی تیغ چاقویی که باهاش اون جوون رو سر بریدن روی گلوم حس می کردم انگار. قلبم داشت از زدن جا می موند. هر مدلی توصیفش کنم باورت نمیشه. خدایا مگه میشه اینهمه ترسید؟ دلم خدای خودم رو می خواست که بپرم بغلش بگم خداجان به خدا بنده ی درست درمونی میشم فقط نجاتم بده اجازه نده این, …
دو روز و دو شب افتضاحی بودن. خیلی خیلی بد بود خیلی. آخر سر خدا مأمورش رو فرستاد گفت بلند شو برو از این گیری که گرفتارش شد نجاتش بده این ظرفیتش قد یک استکان بیشتر نیست به درد وظایف درست درمون نمی خوره برو خلاصش کن الان جونش زیر بار روی شونه هاش درمیاد. مأمور خدا هم اومد بالای سرم از زیر آواری که زیرش گیر کرده بودم نجاتم داد. من تا دیروز عصر تب خفیف داشتم بعدش هم1کوچولو داشتم بعدش دیشب خخخ…
الان دیگه تب رفته. ترس هم رفته. ولی خودمونیم من خیلی بی خاصیتم این, … وایی بذار یادم بره بدجوری اذیت شدم. خدایا بد بود خیلی بد بود خیلی بد!
مادرم امشب اینجاست. گوشی بازی می کنه. من هم درس می خونم. البته این لحظه دارم می نویسم. دلم می خواد باز بنویسم ولی داره دیرم میشه. نوشتنم میاد. چیز خاصی هم نیست ادامه ی چرت گفتنم میاد. ولش کن باشه بعد الان دیره باید نت برداری های کلاس اسکایپی فردام رو بنویسم. هی! من کی انگلیسیم عالی میشه؟ باید بشه! باید! باید! میگم که خدایا! ببین منو! هیچ چی هیچ چی نمی خوام فقط دلم خواست صدات کنم تو جواب بدی من باز صدات کنم هیچ چی نگم تو هی جواب بدی و بدی و بدی. این اواخر از همیشه خلتر می زنم. بیخیال بذار بزنم. این مدلی دلم می خواد. وایی بسه دیرم شد باقیش بمونه واسه بعد درسم موند! هی! زنده موندن ارزشش رو داره که6ماه توی قرنطینه بمونی و ندونی چند ماه دیگه باید بمونی. من که ادامه میدم. می دونی واسه چی؟ چون از نگاه من زندگی همچنان قشنگه. قشنگ و با ارزش و با شکوه. می خوام زنده بمونم. بیشتر از دیروز می خوام و شاید کمتر از فردا. این هفته حس می کنم کرونا ویروس واسه من یک پیغام و یک مأموریت داشته. واسه بقیه نمی دونم ولی من, … و احتمالا تا مأموریتش رو انجام نده از جاده ی عمر من کنار نمیره. شاید تمام این افکار به خاطر به قول رفیق هام فوبیای کرونا و جنون قرنطینه باشه. نمی دونم ولی هرچی که هست الان بینشم اینه. و این تغییر! به شدتی عجیب در حال تغییرم. یک چیزهایی در روحم شبیه سقفی که بیاد پایین داره می ریزه. عوض شدم. دارم عوض میشم. و به نظرم به خاطرش یک چیزهایی رو از دست بدم. چیزهایی از جنس ادامه ی خاطرات خوش با1دسته دوست. به احتمال بسیار قوی اون ها این پریسای تغییر یافته ی جدید رو نپسندن. دلم تنگ میشه واسشون ولی گریه نمی کنم. انتظارش رو دارم. ترجیح میدم این مدلی نشه ولی میشه و من حس می کنم دلم نمی خواد برای حفظ محبتشون برگردم به جلد پیش از این روزهام. خوب بود ولی من دیگه دلم نمی خوادش. دوست هام رو دوست دارم. کاش تصورم اشتباه بود ولی نیست و حس می کنم نمی خوام واسه حفظشون اصرار کنم. اون ها هنوز واسم ارزشمندن ولی من عمیقا حس می کنم یک چیزهایی رو دیگه دلم نمی خواد حتی به قیمت حفظ مهر اطرافم. بیخیال. خدایا هوام رو داشته باش باشه؟
اوخ واقعا باید برم خدایا من واسه چی نمیرم؟ ساعت11و25دقیقه ی جمعه شب. رفتم جدی رفتم تا بعد!
مهتاب می بارید!
در امتداد شبانگاهی که محراب عشق قربانگاه خورشید شد,
آسمان, تکه تکه,
بر خاک سرخ می شکست.
و من غرق تماشا بودم.
آه! چه تماشایی!
من دیدم که شب بود.
دیدم که مهتاب می بارید.
دیدم که قامت خدنگ تقدیر, ترک برداشت! خم شد! شکست!
دیدم که آسمان فرو می ریخت.
دیدم که زمین شعله ور می شد.
دیدم که خدا بر آفرینش, پرده ای سیاه از جنس تاریک عزا برمی کشید.
شب بود!
مهتاب می بارید!
و من,
بیجان, بی صدا, بی نفس,
مسخ تماشا بودم! چه تماشایی!
آه! چه تماشایی!
تلخ شبیه زهر.
یکشنبه شب. به ساعت این فسقل ساعت۷و۲۲دقیقه.
یکی بود یکی نبود. غیر از خدایی که همیشه گفتیم و همیشه میگیم همیشه بود و همیشه هست هیچ کسی نبود.
یک زمین بود و یک آسمون. یک شهر بود و یک عالمه آدم. چندتا دل بود و یک عالمه آرزو. یک راه بود که شب بهش پاشید و به بیراهه بردش. یک جهان صدا بود که با دست سیاه بی عدلی ها به فریاد نرسید و ناکام و ناتموم تموم شد. یک جنگل دست های دعا بود که برای پایان اینهمه درد شبیه درخت های بی برگ خزان زده رفت بالا و از ریشه خشکید. یک آسمون دعا بود که برای رهایی از فشار شب و رسیدن صبح راهی درگاه خدا شد و به مقصد نرسید. یک زمین قلب بود که برای پایان تاریکی تپید و به جرم صبحخواهی از زدن ایستاد. یک شهر چشم های خیس به راه مونده و درد کشیده و منتظر بود که برای همیشه در نم اشک های سرخ عزای معصومیت ها نشست. یک کاروان آرزو بود که سراب شد. یک صبح بود که هرگز برای ما نرسید. یک شب بود که صبح و صبحخواه ها رو اعدام کرد. یک خاک بود که از خون خیس شد و از درد آتیش گرفت. یک شعله بود که به جرم نور پاشیدن و به حکم تیرگی زیر خاکستر سرخ دفن شد. یک ندا بود که بی گناه رفت و بی جواب موند. یک دریا بود که به دست های کثیف مرداب صید مرگ شد. یک راستین بود که برای همیشه از این خاک سیاه دروغپرور رفت و آسمونی شد. یک پونه بود که بی هیچ جرمی محکوم شد به چیده شدن و تموم شد به همین سادگی. یک بابا بود که از درد دلتنگی راستین واسه لحظه ی پرواز خودش به عزیزش وعده می داد و بین جنون و کابوس های بیداری ساکن جهنم درد شد برای همیشه. یک رایان بود که رویای معصومش شد اینکه بخوابه و پدرش بیدارش کنه و بهش بگه که رفتنش فقط یک کابوس بد بوده و رایان هنوز پدر داره. یک دلینا بود که دل کوچولوش خدا می دونه لحظه ی آخر در حسرت چی می زد. یک شهر گلی و فقیرانه بود که صید سیلاب شد و پناهنده های سقف های گلیش رو بی پناه گذاشت. یک ابراهیم بود که با تمام توانش توکل کرد و تلاش و با تمام دلش دلداری می داد و چیزی نمی خواست جز رفتن و رسیدن به فرداهای روشن تر که به سیاهی های بی تدبیری و تیر ندونستن های اطرافش خورد و زخمی شد. یک پریسا بود که عاقبت دیگه شونه های دیوار سرش رو جواب کرد و گفت معذورم سنگینیه اینهمه درد واسه سینه ی من زیاده. یک خدا هم بود که گفتم و گفتیم و میگن و میگیم اینهمه رو دیده و می بینه و همچنان بی صداست.
پیامت رو دیدم ابراهیم. من خیلی وارد نیستم با سیستم پیام محله کار کنم ولی خوندمت. به خدای دل ها قسم بیشتر از ناکامیه خودم آتیش گرفتم از پیامت. راست میگم ابراهیم. دردم اومد. چنان شدید که در حضور مادرم یک آخ خیلی بلند گفتم. بعدش یکی دیگه. بعدش یکی دیگه.
خدایا حتی نمی تونم داد بزنم. اسم این رو می ذاری صبر؟ خدایا هستی؟ بله هستی. پس واسه چی؟ خدایا واسه چی اجازه میدی؟ من هیچ چی. این بنده ات به جلسه ی امتحان رسید آخه واسه چی تماشا کردی و فقط تماشا کردی؟
این روزها انگار یک کوه آتیش فرود اومده روی شونه هام. روی دلم. روی نفس هام. در عمرم خیلی پیش اومد دلم گرفته باشه. خسته باشم. بریده باشم. ولی هیچ زمانی شبیه این روزها سیاه و سنگین سپری نشده بود. خدایا تا کجای درد ماها رو می خوایی تماشا کنی؟ بگو تکلیفمون رو بدونیم. به همین سادگی اجازه دادی؟ … به همین سادگی اجازه میدی؟ … تا کی؟ تا کجا؟ آخه بگو تا کجا؟ از درد مادرهای از مزار فرزند جدا مونده بالاتر هم هست مگه؟ از آه بغض پیچ بچه ی بی پدر به جرم هیچ دردناک تر هست مگه؟ از سوز اشک های عزایی که مجاز به جاری شدن نیستن تلخ تر هست مگه؟ خدایا تو سرچشمه ی مهر و مروتی آخه چه جوری تحمل می کنی؟
درد دارم امشب. درد دارم این شب ها. خدایا درد داریم خدایا بیداری؟ خدایا ما درد داریم. پس کی می خوایی به دادمون برسی؟
ابراهیم! عزیز! تحمل کن. نه واسه اینکه صبح میاد. واسه اینکه تنها تو نیستی. اطرافت رو ببین! این روزها هر کسی در اطرافت می بینی یک زخم بزرگ داره روی صفحه ی دلش. بعضی زخم ها سرخن. بعضی هاشون سیاه. یکی سیاه پوشیده واسه عزیزهای ناغافل رفته. یکی ماته از غیبت سقفی که هرچند گلی و سست، اما بود. یکی نگاهش مونده به راه گم شده ای که رفت و دیگه برنگشت و فقط خدا می دونه هنوز خاکیه یا آسمونی شده. تو روی ویرانه های یک سال تلاشت نشستی. من روی قبر کامیابی هایی که نمی دونم به چه جرمی ازم دریغ شدن. ابراهیم! تاب بیار. ما هنوز زنده ایم عزیز. هنوز راه باقیه. می فهممت. به خدا راست میگم. حق داری. جای هیچ حرفی نیست ولی من حرف می زنم. آخه تو دشمن عزیز منی. مگه میشه سکوت کنم در فریادت؟ ابراهیم! تحمل کنیم. راه هنوز هست و ما هنوز هستیم و هرچند ساکت و صبور، اما خدا هم هنوز هست. کاش می شد حکمتش باشه و سکوتش رو بشکنه! کاش!!!!!!! ……..
کاش بشه من این رو منتشر نکنم! حس می کنم نباید بشه ولی من هیچ زمانی عاقل نبودم. ابراهیم! تحمل کنیم. خدا هنوز هست.
خدا، هست! خدا هنوز هست! خدا هست!