بعد از ظهر جمعه. ساعت20دقیقه به4عصر. مادرم خوابه. سرماخوردگی و تب و…
درس می خونم. تمرین های کانون. ادونس1و اسفند که داره میاد اما… حس توصیف نیست. با درخواست پرسشنامه ی بریلم موافقت نشد. با درخواست منشی هم نمی دونم. اگر هم بشه ترجیح میدم نخوامش. می گفتن شاید بشه کاری کرد که بلیت جور بشه پرواز کنی بری جای دیگه امتحانه رو بدی و البته احتمالش بی نهایت ضعیفه و واقعیتش ترجیح میدم که این شدنی نباشه. می ترسم از این پرواز. چنان می ترسم که انگار اجل رو بالای پله های هواپیما می بینمش که میگه بیا. بیا تا تضمینی ببرمت. بلیتت1سره هست فقط اگر جرات کنی بیایی. با اینهمه اگر می شد خودم تکی می رفتم… خونواده نمی خوان تنها بفرستنم. خدایا تصورش… نمی خوام پرواز کنیم. من پیش از این پرواز داشتم ولی این دفعه چنان شدید ازش می ترسم که تمام روانم می لرزه. دلم نمی خواد به ایرسافام زنگ بزنم. این داستان بیشتر از توانم بهم استرس میده. و پرسشنامه… و امتحان… و24اسفند…. خدایا من اون روز چه مدلی داخل خونه بمونم و تصور کنم این لحظه های امتحان من بود که به خاطر اینکه نمی تونم پرسشنامه بینایی بخونم داره میره؟ به نظرم تلخ بگذره خیلی تلخ. با اینهمه به نظرم الان جای این دردها نیست. جای این دردها نیست زمانی که درد از آسمون می باره روی دل های مردمم.
این هفته تکلیف کلاس استاد مبارکی رو ننوشتم. گفتم استاد نتونستم. خیلی تلخ گذشت این هفته نتونستم. گفت می فهمه. گفت سعی کنم کمتر روی درد متمرکز باشم. گفت بنویسم. خواستم بنویسم دیدم اگر بخوام بنویسم باید بیشتر متمرکز بشم و اگر بشم سد صبرم خورد میشه و اگر بشه این توفان با خودش می بردم جهنم. باید می نوشتم. نتونستم. دلم می خواد بنویسم. نمی تونم. کاش می تونستم! کاش!
دلم نوشتن می خواد. دلم می خواد قصه بنویسم. داستان1دسته پرستو که وسط زمستون گیر کرده بودن. به چه سختی و دردی بال های یخزده و بی حسشون رو باز کردن تا بپرن خدا می دونست. دلم می خواد می شد بنویسم. قصه ی1دسته پرستو رو بنویسم که واسه پیدا کردن بهار, از وسط قلب یکی از شب های زمستون پرواز کردن و رفتن به طرف صبح تا به بهار برسن. دلتنگ هاشون اون طرف شب, دم مرز صبح, روی نقطه ی شروع بهار منتظرشون بودن. دلم می خواد داستان پروازی رو بنویسم که به فرود نرسید. دلم می خواد می شد شرح پریدن1دسته پرستو رو بنویسم که وسط دل شب زمستون به طرف صبح پرواز کردن ولی شب پروازشون رو بلعید. پرستوها رفتن و نرسیدن. صید شب شدن. بعدش رفتن بالا. بالا, بالا, بالاتر. اونقدر بالا که به آسمون رسیدن. پرستوهایی که رفتن و به جای رسیدن به بهار, برای همیشه آسمونی شدن. خدایا من حتی یکیشون رو ندیده بودم. پس واسه چی جاشون توی دلم اینهمه خالیه؟ یعنی بچه پرستوها لحظه های آخر چه حسی داشتن؟ ترسیده بودن؟ درد داشتن؟ می فهمیدن؟ خدایا میشه درد نکشیده باشن؟ میشه نفهمیده باشن؟ میشه نترسیده باشن؟ خدایا میشه لحظه های آخر تو تمامشون رو, به خصوص کوچولوهاشون رو بغل کرده باشی تا با دیدن روی ماهت نگاهشون به شب نیفتاده باشه؟ میشه اجازه نداده باشی بترسن؟ بفهمن؟ میشه تو کمک کرده باشی که حس نکنن؟ خدایا میشه1تخفیف بدی من بتونم گریه کنم؟ الان دلم می ترکه آخه!
تصویر یادگاری هاشون, که از اون بالا ریخته بود زمین, تصویر1مشت پر, تصویر1مشت آرزوی پرپر, تصویر1مشت یادگاری های پراکنده, خدایا واسه همین1تصویر شکرت که من نمی بینم. از تصورش می خوام تا انتهای جهانت داد بزنم. اونقدر داد بزنم که همه ی دنیا بیدار بشن. آخه این چه خوابیه که انتها نداره؟ واسه چی بیدار نمیشن؟ خدایا تو چی؟ تو که بیداری! تا کجا می خوایی اجازه بدی؟
مدت هاست دیگه تیمتاک نمی رفتم. این روزها هم گاهی میرم1گوشه تکی موزیک گوش میدم و درس می خونم و… شاید مدیر درست میگه. شاید عزاداری می کنم. شاید. رفتن و نرفتنم فرق چندانی نمی کنه. آخه با کسی حرف نمی زنم. حس هم صحبتی با هیچ کسی نیست. فقط گاهی با مدیر اون هم نوشتاری.
دلم بدجوری گرفته. دلم اندازه ی1جهان پرواز ناتموم گرفته. دلم اندازه ی رویاهای معصوم ریرا, اندازه ی آرزوهای دریا و دلینا, اندازه ی فاصله ابدی میان دست های حامد و پریسا گرفته. دلم به اندازه ی وسعت شب تعبیر خواب بدفرجام سروش گرفته. خدایا دلم خیلی گرفته!
مادرم بیدار شد. چایی خوردیم. رفت. یکی۲شب به بهانه اینکه من تنهام و استرس دارم اینجا نگهش داشتم. اون هم می دونست کلک می زنم ولی ترجیح داد بمونه. کاش امشب هم می موند! البته امشب حالش شکر خدا بهتره و تنها هم نیست. امشب باز خودمم. سلام رفیق قدیمیه خودم! تنهاییه با معرفت و بدجوری عزیز! جدی اگر من لازم بود همیشه با جمع باشم عمرم خیلی کوتاه می شد. خدایا شکرت!
زمزمه هایی هرچند بسیار ضعیف در مورد تغییر نشانی… به نظرم باید موافق باشم. مادرم بهم احتیاج داره. نمیگه ولی داره. اونجا بزرگتره. میشه که مادرم باهام باشه و راحت باشه. ولی اینجا رو بد دوست دارم. خدایا بمونم دیگه! نمی دونم هرچی خدا بخواد. سپردم به خودش.
کلی تکلیف جا مونده دارم. استاد آیلتس گفته از فردا کلاس های انفرادیم. ولی واسه چی؟ من که نمی تونم۲۴اسفند امتحان بدم. این کلاس ها واسه پیش از امتحانه. خدایا۱چیزی بگو الان میمیرم!
بسه دیگه. دیگه نمی خوام بنویسم. از بس عزا اطرافم هست و از بس خودم سیاهم مدت هاست نخندیدم. خدایا کی به دادمون می رسی؟
مادرم زنگ زد. رسیده خونه. دلواپسم واسش. دلواپسم واسه همه. دلواپسم از فردای تاریک پرستوهایی که به امید بهار پرواز یاد می گیرن و توی دل شب زمستون یادگاری های سرخ ازشون از آسمون می ریزه روی خاک. خدایا چه قدر دلم گرفته!
حس ویرایش نیست. حس نوشتن نیست. حس اشکی هست که نمیاد. کاش بباره! خدایا کاش ببارم! نمی خوام ادامه بدم این خط های کج و کوله رو. تا بعد.
رنگارنگ.
عصر جمعه. میشه الان از کلاس و درس و این ترم و تفاوت کتاب ها و شروع قریب الوقوع کلاس های انفرادی و مشکل تمرین های کتاب این ترم کانون و مطالعه ی امتحان2ماه آینده و سر کار و کسر زمان و گیر مدیریت ساعت ها و استرس و تشویق ها و اطمینان1سری از اطرافیان از جمله مادرم به موفقیتی که دارم می بینم به این سادگی نیست و بار وحشتناک روانی که این روزها زده موجودیتم رو درو کرده چیزی نگم؟ میشه از تلخی های عصر جمعه هم نگم؟ میشه از داستان مسخره ی این هفته که4ماه و نیم زور زدم آروم و محترمانه ختم به خیر بشه ولی عاقبت لازم شد با زبون سگی تمومش کنم نگم؟ میشه این که دارم می نویسم رو نبرم داخل وورد ویرایش نکنم و بعد از نوشتن داخل نت پد همین مدلی خرچنگی پرتش کنم روی آنتن هر مدلی رفت رفت؟ میشه این2ماه بره؟ میشه زمان1خورده یواش تر بره؟ میشه سریع تر تموم بشه؟ میشه وایسته من روی دقیقه هاش کشیده نشم تمام روانم زخمی شد درد می کنه؟ میشه امتحانه سریع تر بیاد بره؟ میشه امتحانه به این سرعت نزدیک نشه؟ خدایا! میشه من1دقیقه سرم رو بذارم روی شونه هات؟ به خدا خستم. خدایا به خدا خستم. آخه تو تا کجا صبوری؟ خدایا خستم دیگه نمیگم1کسی بفهمه. کسی نمی فهمه میشه تو بفهمی؟ خدایا خستم خدایا خستم. خدایااا خستم! میگم اگر من این امتحانه رو موفق نشم چی؟ میگم اگر موفق بشم چی؟ اگر نشم بعدش, اگر بشم بعدش, نکنه نشه در پرش اول ازش در برم؟ نکنه ازش در برم و بعدش همه چیز, … خدایا دارم سکته می کنم کاش می شد واسه1کسی توضیح می دادم این ها رو! کسی نمی فهمه. واسه تو توضیح بدم؟ میایی پایین بشینیم من1قهوه درست کنم واست تو گوش بدی من واست دلواپسی هام رو ترس هام رو تردیدهام رو توضیح بدم؟ میایی بشینیم گوش کنی؟ میایی منو بفهمی؟ میایی ازت بپرسم آخر این قایله کجاست و توی بغلت بلولم و نق بزنم که1کوچولو بگو به کسی نمیگم واسم گفتی؟ خدایا! میایی مهمونی داخل4دیواریه من؟ میایی حرف بزنی باهام؟ میایی حرف بزنم باهات؟ میایی دق نکنم؟ از این سکوتم منفجر نشم؟ از ترس فرداهایی که هر مدل می بینمش ترسناکه و مبهم روانم پاک نشه؟ میایی لمست کنم؟ میایی من رو در روی نگاه تو بشینم و نقش1دیوونه ی همیشه قاهقاه رو بزنم کنار خودم بشم؟ خدایا میایی بغلم کنی؟ خودم رو خوده خودم رو از گرد و خاک خاکستری عصر جمعه پس بگیری؟ خدایا میایی این عصر جمعه کسی نباشه فقط تو باشی و من باشم؟ میایی تو خدای خودم بشی من بنده ی نق نقو و نچسبت باشم که در هر حالتم می دونم دوستم داری؟ خدایا! خدایا میایی کمکم کنی؟ دارم می ترکم خدایا کمکم کن! میشه دیگه بسه؟ میشه الان دیگه از این ها نگم؟ خوب پس چی بگم؟
وضعیت3اصلا مثبت نیست. وضعیت2هم همین طور. اون طرف3حالش داغونه و2بریده و این طرف ما هستیم که هیچ کاری از دستمون برنمیاد. هفته ی گذشته2رو دیدم. تا تونستم خندیدم باهاش. حرف زدم باهاش. سکوت کردم تا حرف بزنه باهام. باهامون. جز این چیزی برنمی اومد ازم. گفت1زمانی با هم بریم بیرون. این رو دیگه خداییش نیستم. نه زمانش رو دارم نه دلش رو. 3نبود. نمی تونست. نمی تونه. خدایا این طفلک رو تا کی در حال زجر کشیدن تماشا می کنی؟ من که خدا نیستم تو می دونی ولی من خاکی ام نق که میشه بزنم. سوال که میشه کنم. ازت که میشه بخوام. که زیاد داره اذیت میشه. که زیاد دارن اذیت میشن. که تا کجا طول می کشه؟ که کمکشون کنی. که نجاتشون بدی. که این درد لعنتی رو تمومش کنی. خدایا این خیلی سخته لطفا1کاری کن! خدایا لطفا. خدایا لطفا!
اون آشنای پیر قدیمی, پدرم, چند وقت پیش خورد زمین و صدمه دید. من نمی دونستم. اگر هم می دونستم کاری نمی شد کنم. نمی رفتم دیدنش. زنگ هم, … نه. نمی زدم. بعدش فهمیدم. نزدم. چی میشه بهش بگم؟ حرفی ندارم بزنم بهش. به خدا نه انتقام می خوام نه لج کردم. واقعا حرفی ندارم بزنم. حرف رو با کسی داری که زمان گرفت و گیرها و زمان اوج گرفتن هات باهاته. کنارته. کمکته. حتی در حد1تماشاچی. حرف ها رو خاطره ها می سازن. با کسی که در تولد خاطرات تلخ و شیرینت هیچ کجای صحنه نمی دیدیش چه حرفی میشه بزنی بعد از اینهمه سال؟ اینهمه سال! چه قدر گذشته! چه هوا سال! عمری گذشت ازم. خدایا چه قدر سال! امروز, این لحظه عجیب احساس41سالگی می کنم. پشت سرم1جهان خاطره ردیف شدن به امتداد1عمر41ساله! اوه خدا41سال خاطره!
بسه دیگه. حالا1خورده کانال عوض.
میگن آدم ها زیاده خواهن. درست میگن ولی من امروز واقعا حس کردم میشه به جایی رسید که زیاد نخواست و ناکام نبود. در زندگی خونواده ی برادرم داره اتفاق از نظر من مهمی می افته. تغییر نشانی. شاید خیلی ها خیالشون نباشه ولی از نظر من این مهمه. رفتیم خونه ی جدید رو دیدیم. من نمی خواستم برم. درس داشتم. جیگیلک و مادرش اصرار کردن که به خاطر ما بیا. شادی های صداهای عزیزشون هوای گذشته های آشنای دور رو داشت. زمانی که جیگیلک عزیز من هنوز توی بغلم رو می شناخت و به عنوان1همبازی توی دنیای بچگی هاش مجوز حضور داشتم. رفتیم و دیدیم. شکر خدا خونه خوبیه. خیلی ازش خوشم اومد. امروز صبح با1دوست برون اینترنتی صحبتش بود. گوشی به دست نشسته بودم روی صندلی گهواره ای تاب می خوردم و می گفتیم و می گفتیم. طرف بعد از شنیدن مشخصات خونه ی جدید گفت پریسا راست بگو. چه قدر دلت خواست از اون خونه ها؟ سکوت کردم تا فکر کنم و بهش راست بگم. به خدا راست گفتم.
-نمی خوام. اون خونه ها می تونن جای خونواده های خوشبخت باشن نه جای نفرهای خوشبخت. به درد من نمی خوره.
طرف نخندید. از اون خنده های لعنتیه ناباور. جدی بود و هم قدم با بحث. از جنس تفکر. از جنس باور.
-یعنی واقعا, واقعا واقعا اگر مثلا همین حالا امکانش رو داشتی نمی رفتی اون مدل خونه واسه خودت بخری؟
خیلی مطمئن جواب دادم و به خدا راست بود.
-نه نمی رفتم. اون خونه رو اگر من داشتم, عصرها می شد برم روی نیمکت های حیاطش بشینم و اندازه ی1کوه دلم بگیره. اون مدل خونه ها سکوتشون صمیمی نیست. باید همیشه داخلشون صدا باشه. اون مدل خونه ها با نفرها صمیمی نمیشن. فقط با خونواده ها فیکسن فضای اون خونه ها. راست میگم. واقعا از اون خونه ها نمی خوام. اینجایی که هستم رو ترجیح میدم. البته اگر می شد1بالکن بزرگتر داشتم, از اون ها که می شد داخلش1میز صندلی جمع و جور جا داد و عصرها نشست و همراه سر و صداهای اون پایین قهوه خورد خیلی عالی می شد. همین طور هم1وان بزرگ که بشه داخل حموم جا دادش. آخ که چه قدر این2تا رو دلم می خواست. ولی هیچ زمانی نمیشه همه چیز رو با هم داشت. من1بالکن کوچولو دارم که حتی بدون میز صندلی هم خودم و فنجون قهوه عصرم داخلش جا نمیشیم. جای یاکریم هاست. حمومم هم کوچیکه و هر مدلی حساب کردم جا واسه وان نداره. حتی1وان کوچیک. ولی اینجا4دیواریه امنه منه. با فضای نه چندان بزرگ ولی آشناش. با سکوت های صمیمیش. جایی که می تونه جای1نفر خوشبخت باشه. جایی که عصرهاش نه حیاط داره نه نیمکت و قهوه در فضای آزاد اما در عوض سکوت هاش مهربونن. دیوارهاش. فضاش. آرامشش. اینجا می تونه جای1نفر باشه. اینجا سکوت عصرهاش سنگین و دلگیر نیست. حتی سکوت های عصر جمعه هاش آشناست و مهربون. تلخ اما مهربون. اما صمیمی. شبیه قهوه های تلخ من. اینجا فیت1نفره. اینجا همه چیزش, از فضاش گرفته تا هواش, با1نفر که من باشم و حال و هوای تک نفره های من فیکسه. اینجا رو دوست دارم با ای کاش های بدون حسرت واسه داشتن1بالکن بزرگتر و1وان. اینجا رو واقعا دوست دارم. واقعا دوست دارم!
رفیقم گوش کرد و گوش کرد و بعد از سکوتی شاید طولانی نفس عمیقی کشید و زمانی که سکوتش رو شکست, چیزی, شاید کمی شبیه حسرت در ته انعکاس هجاهاش بود. شاید هم من بد فهمیدم.
-پریسا! می دونی این ها که گفتی چه قدر زیاد حسرت خیلی هاست؟ حال و هوای تو, همین هوایی که الان از خودت و فضات و احساست توصیف کردی رو می دونی خیلی ها حاضرن می شد پول می دادن تا بخرن؟ خیلی ها که وسط دیوارهای خونه های بزرگ و مجهز به وان و بالکن هاشون حس و حال تو رو از ته دل آه می کشن و عصرها روی نیمکت های حیاط, از پشت پرده ی اشک خیره به فنجون قهوه ی سردشون با حسرت این حال و هوا رو در ای کاش های بارونی زمزمه می کنن؟ می دونی این خیلی ها خیلی زیادن؟ می تونی تصور کنی که تو فقط واسه همین حس و حالت میشه یکی از خوشبخت ترین ها باشی؟ می تونی تصور کنی که چه قدر عزیزی در نگاه خدایی که در این حال و هوا داره تماشات می کنه که نعمتی به این ارزش داده بهت؟ پریسا! می فهمی چی دارم میگم بهت؟
می فهمیدم؟ نمی دونم. اون لحظه نمی دونم. ولی الان دارم می فهمم. اینجا نشستم و دارم به طرف جمعه شب حرکت می کنم و دارم آهسته آهسته می فهمم. هرچی به اون دوست گفتم عین حقیقت بود. و دارم می فهمم که هرچی اون دوست به من گفت هم عین واقعیت بود و هست. بعدش هم حرف های دیگه ای زدیم. از امتحان آیلتسی که ازش اینهمه می ترسم. از اینکه بعدش چی میشه. از اینکه اگر دفعه ی اول ببازم چی؟ از اینکه اگر ببرم چی؟ کلمه هام رو که بغض برید, سکوت که حاکم شد, چه قدر حس می کردم سردمه. تا زمانی که سکوت آروم با جریان آشنای صدای پشت خط شکست و ریخت زمین.
-پریسا ببین! مگه تو همیشه نمیگی هر زمان جایی به بنبست خوردی و زورت نرسید می سپاری به خدا؟ مگه این دفعه هم بارها نگفتی خدایا توکل به خودت؟ پس واسه چی فقط حرف می زنی؟ واسه چی واقعا بهش نمی سپاری؟ ول کن پریسا! بسپار به خودش. به زبون نه. از ته دل. اصلا گیریم که نتونستی. شاید واقعا نباید بری به قول خودت اون طرف دیوار. شاید هیچ مانعی جز این نمی تونه متوقفش کنه و لازمه همین طرف بمونی. اصلا گیریم این هم درست نباشه و همین طوری بی خودی فقط به خاطر ضعف انگلیسیت دفعه اول نتونی. بذار خیالت رو راحت کنم. شاید خوشت نیاد ولی راستش رو بخوایی تو دیگه نمی تونی این دفتر رو ببندی اگر می خوایی زحمت های این1سالت باطل نشه. این امتحان رو موفق بدی یا خدای نکرده نتیجه از اونی که باید پایین تر باشه فرقی نمی کنه در هر حال تو باید از این به بعد همیشه در حال مطالعه باشی. با استرس یا بدون استرس امتحان. حالا گیریم لازم باشه چند ماه دیگه دوباره این امتحانه رو بدی. پریسا تو که در هر حال باید بعد از اسفند هم بخونی حالا1امتحان دیگه هم بده. ببین! گوش بده! اون هقهق یواشکی مسخره ات رو جمع کن دارم باهات حرف می زنم. گیریم به دفعه ی دوم بکشه. اگر خدای نکرده همچین چیزی پیش بیاد تو1بار این تجربه رو از سرت گذروندی دیگه شبیه الان واست ناشناس نیست. پریسا! عاقل باش! بدترین حالتی که میشه پیش بیاد اینه که1دفعه دیگه امتحان بدی. به خدا اونهمه که تصور می کنی بد نیست. اصلا بد نیست در مقابل اونهمه خوشبختی که همین چند دقیقه پیش داشتی می گفتی و می گفتم و می دونیم که هست و چه قدر هم بهت نزدیکه. درست در اطرافت. به وضوح واقعیت. اونقدر نزدیک و اونقدر واقعی که تو هم جزئی ازش هستی. بلند شو. بلند شو به جای یواشکی گریه کردن چندتا نفس عمیق بکش و1قهوه بخور بعدش هم از زندگیت لذت ببر.
الان چند ساعتی از اون مکالمه گذشته. دارم ریز ریز بهش فکر می کنم. به جزئیاتش و به جریان ملایمش. ساعت5و32دقیقه به ساعت این فسقل. قهوه ی عصرم رو خوردم. در و پنجره ها رو هم بستم که سرمای شب بهم ناخنک نزنه. شب داره می رسه. از صبح, از ظهر, از زمان شروع نوشتن این خط ها آرومترم. خیلی آروم تر. خدایا کی اومدی؟ لطفا بمون. همینجا با من بمون. هرگز ترکم نکن. کنارم بمون و خدای آرامش بخش و توانا و عزیز و صمیمیه من باش. همچنان دلم ویرایش و تنظیم این خط ها رو نمی خواد. بذار این دفعه همین مدلی چرکنویس بفرستمش روی آنتن. چیزی نمیشه. اصلا این مدلی خودمونی تره.
در می زنن. مادرم. تا بعد.
چیزی از دیشب.
5شنبه شب. اینترنته, … از بس پرتم کرد هوا شوت شدم پایین الان حالم پشت و رو شده. درس می خونم.
دوره پری اینتر2کانون تموم شد اگر خدا بخواد و اینهمه وسطش معطل نکنم پری اینتر3هم حد اکثر تا بعد از ظهر شنبه تموم میشه. البته فقط لغت و گرامر بدون متن ها و بدون وورکبوک. با خوندن هر درسی خاطرات کلاس ها توی سرم رژه میرن. بعضی هاشون رو که می خونم لبخند می زنم. بعضی هاشون رو که می خونم آه می کشم و میگم این ها1زمانی چه قدر واسم سخت بودن. مثلا زمان ها. از دست این زمان ها! جدی مصیبتی بودن خخخ. انواع گذشته ها. آخ چه اذیتی کردنم این ها از دبیرستان تا اینجا! و شرطی ها. تازه رسیدم به نوع اولش و هنوز نوع2و3مونده ولی داخل جزوه های ملل همه رو دوره کردم و وایی خدا جزوه پری4ملل عاقبت تموم نشد و جزوه های آیلتس1و2هم, … هی بسه! نمی دونم کارم درسته یا نه ولی با دوره کتاب های کانون دارم بیشتر حال می کنم. آخه کتابه زیر دستمه و میشه امیدوار باشم هم گرامر رو دقیق دوره می کنم هم سیستم لازمم نیست یعنی فعلا نیست هم میشه تصور کنم این به تند خوانی بریل زبانم کمک می کنه و سر امتحان اگر خدا بخواد و همه چیز مثبت پیش بره و پرسشنامه بریل بلند نویسی رو بهم بدن شاید2درصدی از برکت این خوندن ها سریع تر باشم. ولی خودمونیم چه قدر متفاوته تسلط به مطلبی که زیر دست هات داریش با احاطه به چیزی که فقط می شنویش. شاید من خیال می کنم ولی واقعا تفاوتش زیاده. حالا تصور کن اگر مطلب زیر چشمت باشه چه قدر اوضاع بهشت میشه! آخ خدا حکمتت رو شکر! چی بگم! نشد دیگه! هی بیخیال!
از خیر خیرخواهی1عزیز باید در محل کار مواظب باشم. طرف خدایا چه اسمی بذارم؟ از سر حسی که اسمی واسش پیدا نمی کنم حواس بالا دستی هام رو شوت کرده روی من و درس خوندن هام و اون ها هم اونقدر معرفتشون متفاوته که نکردن صدام کنن دفتر بهم بگن بابا ما به نظرمون تو از زیر کار مفت در میری چون این مدلی شنیدیم بیا تو هم واق واقت رو کن حرف هات رو شنیده باشیم. خلاصه باید زیاد مواظب باشم. بیخیال. من خدایی دارم که سنگ را در بغل شیشه نگه می دارد. این ها که1مشت عزیزهای خاکی شبیه خودم بیشتر نیستن. اگر خدا نخواد1برگ هم نمی جنبه. و با تمام این ها نمیشه این رو فراموش کنم که من باید بیشتر مواظب باشم. و همچنین این رو که خخخ سال آینده خدا به خیر کنه این ها تلافی این2سال رو خخخ. خدایا خودت هوای من بی هوا رو داشته باش!
باز هرچی دستم رسید خوردم الان دلم درد می کنه. خدایا این چه کاریه؟ میشه بعد از امتحان این استرس از سرم بپره دیگه این مدلی شبم رو به دلدرد نکشم؟ بله به نظرم مطمئنم که میشه. خدایا کمکم کن. باید1چیزی, … بیخیال. چیزی نیست. هیچ چیزی موجود نیست. من در حال لیز خوردن روی1جاده یخزده ام. دست هام رو هم باز کردم. ولی نه دستم به جایی گیر می کنه نه چیزی روی این خاک منجمد هست که متوقفم کنه. خودم رو ول کردم روی شونه های انجماد و روی دست های خدا. اگر این نقطه که درش هستم بخوادم, … من به اندازه ای که باید تلاش می کردم واسه این حضور تلاش کردم. دیگه نمی کنم. باقیش با جاده. با خاک. با آب با هوا با هر چیزی جز خود من. خخخ چپ نگاه نکن قرار نیست تو چیزی ازش بفهمی واسه خاطر دل خودم نوشتم. فحش هایی که داری میدی هم خودتی.
عاقبت احمد اقامتش رو گرفت. این بخش از قصه احمد خوش پایان بود. هرچند این پایان شروع یک قصه جدیده واسش. اما این بخشش خوش پایان بود و خدایا من چه قدر خوشحالم واسش! هی احمد! به خدا از ته ته ته دلم خوشحالم. بهت تبریک میگم دوست اینترنتی! امیدوارم از شادی شبیه امروز عصر که دیدمت همچنان در پرواز باشی! و1عالمه دعای به شدت دلی و به شدت خیر از طرف من واسه تو! خدایا شکرت! مبارکت باشه احمد!
حس می کنم این روزها الهه حالش بهتر شده. این عالیه. یواشکی دلواپسش بودم. خوشحالم که می بینم رو به راه تر از ماه گذشته شده. خدایا ایول داری! هی الهه زندگی سخته ولی تو رو به راه باش. تو وایستا. تو ادامه بده. شبیه همه ما.
بین بچه ها درس می خونم ولی خیلی زمان ها سکوت می کنم. خیلی پیش میاد که شلوغ کنم و قهقهه بزنم و زمانی که حسابی شلوغ میشه و بقیه سرگرم میشن من تکیه میدم به دیوار سکوت و کتاب به بغل تماشا می کنم. تماشا می کنم. تماشا می کنم. حس می کنم, … این روزها عجیب حس بیگانگی با همه جا و همه اطرافم می کنم. جز با4دیواری امنم. در تیمتاک بین بچه ها, در محل کار بین همکارها, حتی در بین جمع خونواده کوچیکم. حس می کنم متعلق به هیچ کدوم از اینجاها نیستم. خیلی زمان ها خیالم نیست ولی1زمان هایی هم حال نمی کنم با این حس. گاهی ها هم1خورده اذیتم می کنه. بعضی از این گاهی ها هم1خورده بیشتر از1خورده و1چندتایی از این گاهی ها هم از1خورده رد میشه و خیلی اذیتم می کنه و امشب, …
می بینم که بقیه جاهاشون رو پیدا می کنن و فرود میان. شبیه1دسته پرستو. اون ها در جای خودشون جاگیر میشن و بعد سرشون رو از لونه ها میارن بیرون و جیک جیک سر میدن. هر کسی اندازه نگاه و مدل بال هاش جا می گیره. هر کسی به زبون و نغمه خودش جیک جیک می کنه. و من چه قدر از این چرخیدن های بی فرود خسته میشم گاهی! به طالع معتقد نیستم ولی, … گاهی فرود در طالع1سری از آفریده های خدا نیست. راستی تالع یا طالع؟ خخخ. عجب تشنمه امشب! کاش می شد مطمئن باشم که دسته کم تا1ماه دیگه این مدلی تشنه نمیشم تا امشب1خورده خاکی می زدم. از تو چه پنهون, امشب از اون شب هاست که بفهمی نفهمی فرود دلم می خواد. کاش می شد!
بیگانه ام با تمام این منظره ها. خدایا پس جای من روی جهانت کجاست؟
اینترنت کلا مرخص شد و رفت هوا. میاد و تا میرم تیمتاک باز میره. کاش درست بشه بدم میاد این مدلی. با خاموش و روشن کردن مدم الان وصله ولی, … بذار1خورده بگذره میرم تیمتاک ببینم وصل می مونه فیلم ببینم یا نه.
خدایا واسه چی دیگه تعطیلی رسمی نداریم من واقعا1صبح میان هفته ای آزاد لازم دارم باید به ایرسافام زنگ بزنم باید چندتا زنگ دیگه هم بزنم باید آخ خدا چه قدر دلم بازنشستگی می خواد و چه قدر دلم خلاصی می خواد و چه قدر دلم آرامش می خواد و چه قدر دلم زندگی به سبک همه آدم های دنیا که غم فرداشون رو ندارن و زندگی عادی می کنن و از حق آدمیت برخوردارن می خواد و چه قدر, … چه قدر امشب ناشکر و نق نقو شدم خدایا معذرت می خوام بذار به حساب خریتم ببخش ازم نشنیده بگیر.
اینترنت باز رفت. لعنتی دیگه بلند نمیشم این وامونده رو خاموش و روشن کنم. خدایا این چه وضعشه داخلش گیر کردیم؟ یعنی اینهمه جا روی جهانت بود ما رو باید سر می دادی داخل ایران؟ قربون عدلت برم ولی خودمونیم در گوشی بگم بهت که عادلانه نبود. که1کسی رو با4تا ستون سالم بفرستی بهشت جهانت و ما رو با3تا ستون لقلقو و داغون پرت کنی وسط این جهنم خاکیت که سر هر چیز و هر چیز و خدایی هر چیزش ملتهبیم. خدایا خداییت روی سرم ولی1لحظه خودت رو جای ما بذار ببین حال و هوامون رو که دسته کم این نق زدنه رو بهم امشب گناه نگیری.
دوباره وصل شد. غلط کرد! نمی خوام. حالم به هم می خوره از این, … وایی خداجان تشنمه خدا تشنمه خدا تشنمه خداااا بپرون این عوضی رو از سرم آخه!
نمیشه. خستم. ویرایش و انتشار این بمونه واسه هر زمانی که حسش رو داشتم. نصفه شب یا فردا صبح یا هیچ زمانی. می خوام ولو بشم و اگر اینترنت اجازه بده برم تیمتاک گوش کنم به چپ و راست رفتن های بچه ها و اگر بشه بخوابم و اگر هم نشه فقط رها بشم در خلأ. دلم خلأ های زمان مه و سیراب شدن هام رو می خواد. بیخیال. تا اینجای امشب رو که بدون این ها رفتم بذار باشه واسه زمانی که تشنه تر بودم. خدایا کمکم کن. دیگه نمی خوام بنویسم. شب به خیر.
گردش های حدودا بی هدف!
شنبه شب. اوه کی شب شد! ساعت, …اوه8و7دقیقه؟ آخه چه جوری؟
درس می نویسم. تمرین های کانون. درس آخر از های3و خدایا به خیر کن!
نمی دونم کارم درسته یا نه ولی از امروز صبحی شروع کردم کتاب های کانون رو از المنتری3دوره کردن. فقط گرامر. متن های ریدینگش به دردم نمی خورن. امروز داخل مدرسه تا درس4رفتم. اگر امروز عصری با اون صدای موزیک ملایم اونهمه سنگین خوابم نبرده بود الان جلوتر بودم. لعنتی!
اسفند سریع اما سنگین و سرد داره میاد. خدایا! خدایا داره میاد! خدایا من چم میشه؟ حس می کنم اعدامی ها که حکمشون میاد این مدلی میشن. تصور اینکه24اسفند وارد اون سالن میشم بدون هیچ, …میگن گوشی نباید ببریم. مطمئن نیستم ولی شنیدم حتی ساعت مچی هم نباید ببریم. البته من به نظرم باید سیستم ببرم داخل چون رایتینگ رو باید بنویسم و جواب ها رو باید بزنم البته اگر با سیستمم موافقت بشه. اما جز این فقط خودتی و خودت. نه کسی باهاته که بشناسیش, نه چیزی باهاته از جنس گوشی که شماره های آشنای داخلش مطمئنت کنه, نه فضا آشناست, از1جایی به بعد دیگه هیچ چیزی باهات نیست. فقط خودتی و خودت. فقط خودت! خدایا حالم الان, … آخ بر می گردم.
اومدم. ولی این, … خدایا این مدلی که نمی تونم اون روز از اون در کوفتی رد بشم و برم داخل. تصور کن همراه وسایلی که مجازم ببرم1بسته نایلون هم ببرم و در توضیحش بگم جای استفراغ. اِق حالم بد شد. طرف میگه بیا همین طوری در راه خدا1دونه0بهت بدم برو گمشو. ایش جدی حالم بد شد نه واقعا این مدلی نمیشه من باید چیکار کنم؟ هی چی میشه اگر پایان اون روز کزایی بیاد و من از اونجا عمودی بیام بیرون؟ آخ خدا یعنی غروب24اسفند1غروبه شبیه همه غروب ها؟ شبش چی؟ مثلا شبیه امشبه؟ نه عمرا نیست فرق داره. یعنی من اون شب رو می بینم؟ حالم خوبه؟ اومدم خونه؟ وایی در و دیوارهای اینجا اون شب چه جوری میشن؟ دنیا اون شب چه شکلیه؟ شبی که اون روز کزایی گذشته. گاهی چنان استرسم بالاست که حس می کنم اونجا میمیرم و زنده به آخرش نمی رسم. تصور اینکه سر جلسه سکته زدم و سر از اون دنیا در میارم هم می خندوندم هم می ترسوندم هم, … خدایا این چه وضعشه واسه چی من شب ها خل زدنم6برابر میشه؟ این مزخرف ها چیچیه اه!
جیگیلک مریض شد. پشت سرش برادرم افتاد و پشت سرش خانمش ضربه شد. نگران3تاشونم و دلواپس مادرم. این ویروس بد چیزیه. خدایا خودت عاقبت این مردم رو به خیر کن چیزی نمونده که ندیده باشن و باشیم! میرم1زنگ به این خونواده بیمار بزنم ببینم در چه حالن.
زنگ زدم. تب کنترل شده. البته هنوز هر3تاشون افتادن ولی تب مهار شده. میگن دکتر در مورد بیماری جیگیلک گفته این1آنفلوآنزا بود که رد کرده باید مراقب باشید. نمی فهمم واسه چی از این جمله منقلب شدم. گوشی رو قطع کردم و تب مهار شده و, … پس واسه چی من چشم هام خیس میشن؟ خدایا جیگیلک منو اذیت نکن! ببین! منو ببین! من قویترم. اون ویروس عوضی رو بفرستش بالای سر من. هر بلایی که به تیر این بچه از قلم تقدیرت میاد رو بفرستش طرف من. سال94هم گفتم. امسال هم میگم. تا زمانی که زندم میگم. دردها رو به جای این بچه پاس بده به من. فقط به من! به منفی های جهانت بگو دست از سرش بردارن. من که اینجام! در دسترسترم. واجد شرایطترم. دست به آخم عالیه. درد کشیدن رو بلدترم. من واسه تحمل کردن از این بچه بهترم. خیلی بهترم خیلی. خدایا می شنوی؟ منو می شنوی؟ گیرهای این بچه مال من. تمامش مال من. از کوچولوش تا بزرگش مال من. درد این بچه رو ازت خریدارم به شرط اینکه هیچ زمانی جیگیلک منو اذیتش نکنی. اجازه هم ندی تقدیرت با اون قلمش اذیتش کنه. همون قلم سیاهش که جوهرش پاشید روی چشم هام و تمام این, … هی باز امشب من بوقم. میگم1خورده غیر مجاز, … اه بسه لازم نیست من درس دارم الان خوب میشم ای بابا!
میگن اعلام شده حدود20روز دیگه1موج دیگه از آنفلوآنزا میاد که از این یکی شدیدتره دکترها به بیمارها هشدار مراقب باشید میدن. نمی دونم این چه قدر درسته ولی, … خدایا من واسه خونوادم می ترسم خودت مواظبشون باش لطفا. خیلی جاها مدارس تعطیل شدن پس واسه چی داخل این خراب شده هنوز بچه ها مدرسه میرن؟ کاش می شد جیگیلک این ماه مدرسه نمی رفت؟ کاش می شد تمام خونواده کوچیک من با1چیزی واسه2ماه خوابشون می برد و لازم نبود برن بیرون. لازم نبود با کسی تماس داشته باشن. لازم نبود قاطی زندگی ویروسی و بیمار اون بیرون بشن. خدایا امشب کلا من شکل نق شدم هر طرف میرم آخر خط هام به نق می رسه. دست خودم نیست به خدا. هم دلواپسم, هم خستم از استرس و فشار و این سیر بی تغییر, هم1خورده, … خوب البته فقط1خورده, … خخخ نمی دونم گاهی پیش میاد البته خفیفه فقط گاهی از این گاهی ها1خورده شدیدتر میشه که باید مواظب باشم با موجش زمین نخورم سفت وایستم تا رد بشه بره. خوب1کوچولو سخته و خخخ اگر بی افتم کارم تا مدت ها تمومه و من زمان زمین خوردن زیر موجهای سیاه رو ندارم. ترجیح میدم سفت وایستم. کاش بتونم! هرچند در حال حاضر خیلی شدید نیست و کاش پیش درآمد توفان نباشه و این, … نخیر نمیشه امشب ازم حرف درست درمون درنمیاد. شاید بهتر باشه بس کنم برم سر درسم. امشب از پراکنده های همیشه هم جلوتر رفتم و سوپر پراکنده گفتم خخخ. ولی جدی توی راه اینجا که بودم در نظرم بود1چیزی رو بگم الان هرچی به مخم چکش می زنم یادم نمیاد چیزه چی بود. اصلا واسه گفتن همون اومدم که خاطرم جمع بشه الان خاطرم نیست. شکلک کسل.
این اینترنت هم که هی قطع و وصل میشه. داخل کتابخونه تیمتاک نشستم به درس خوندن و از این ها نوشتن و این هی خودش قطعم می کنه خودش باز وصلم می کنه می بره داخل کتابخونه. انگار سوار1چیزی هستم هی میره هوا منو هم با خودش می بره هوا باز فرود میاد منو هم میاره پایین و باز دوباره و دوباره و باز دوباره. من هم بیخیال واسه خودم سوارش نشستم دارم درسم رو می خونم این هی میره بالا میاد پایین منو هم هی می بره هوا میاره پایین. هی! بسه دیگه حال تهوع گرفتم وایستا پایین دیگه! باز رفت. اینترنته دیوونه!
برنامه مناسبتی گوش کن داره میاد. یلدا. بچه ها درگیرن. من بین تماشاچی هام. موفق باشید عزیزها!
زیر پست خانم جوادیان که با گوشی خوندمش کامنت نزدم. زیر هیچ پستی کامنت نزدم. مدت هاست که, … محله رو هنوز به شدت دوست دارم ولی اگر قدم بذارم داخلش نمی تونم در بیام. اگر زیر1پست کامنت بزنم زیر باقیشون هم باید بزنم. نمی تونم. زمان ندارم. به خدا گرفتارم. این24اسفند نفرینی بیاد بره تا آزاد بشم. یعنی میشم؟ آزاد میشم؟ تموم میشه؟ اگر نمره ای که باید نیارم, … باز4ماه دیگه باید امتحان بدم و, … خدایا به آسمونت آخه این چه وضعشه حالم بد میشه این ها رو از سرم بردار دیگه!این اینترنت بی کله سنگ تموم گذاشت و کامل قطع شد. روی هوا گیر کردم. باید بلند شم مدم رو خاموش و روشن کنم بلکه وصل بشم. عجب داستانیه!
عاقبت چیزه یادم نیومد. جدی چی بود؟ فراموشکار شدم. میگن واسه اینکه آلزایمر نگیریم بد نیست بریم۱زبان دوم بخونیم. من دارم می خونم پس واسه چی تاثیرش روی مخم عقبکیه؟ به جای اینکه حواس جمع تر بشم فراموشی گرفتم که! شکلک قیافه خنثی و از اون شکلک های کج و کوله اولش تعجب آمیخته با تاسف و آخرش هم از اون دیگه چی بگیم های بدون اسم.
واسه چی من این روزها اینهمه خوابم؟ ولم کنن تمام روز و شب می خوابم ولی نه نمی خوابم نصفه شب می پرم خل می زنم. یعنی بیشتر از روز و سر شب خل می زنم. اصلاح شد دیگه.
ساعت۸و۵۷دقیقه شنبه شب به ساعت این فسقل. بلند شم برم مدم رو۱ناخنک بزنم بلکه اینترنته کله خراب به راه بیاد و وصلم کنه. بسه دیگه جفنگ زیاد نوشتم. ساعت۸و۵۸دقیقه. من رفتم. تو هم حالش رو ببر و هر زمان از بیکاری حوصله ات سر رفت یادت بیار که۱کسی به نام من اینجا داره پوست میندازه اگر ناشکری کنی از روی نوک مداد تقدیر شوت میشی در موقعیت من تا حالت جا بیاد. ساعت۹تمام به ساعت این فسقل. تا بعد.
سلام جمعه!
صبح جمعه. مثل اینکه آمدیم باز. خدایا هیچ کجا خونه آدم نمیشه. این روزها چنان… حس می کنم این روزهای من شبیه۱تخته نقاشی خیلی بزرگن که۱عالمه رنگ مایع و چرخون خالی کرده باشن روش. رنگ ها سرد نمیشن و هی می جوشن و هی می چرخن و میرن توی بغل هم و در میان و باز میرن و باز در میان و باز می چرخن و می جوشن و می چرخن و درهم میرن و جدا میشن و می چرخن و… الان حالم به هم می خوره.
کلی حرف و توضیح و نق دارم بزنم ولی حس شروع نیست. دلم می خواد اینجا باشم ولی حسش نیست همه موارد اتفاقیه در زمان غیبتم رو بگم.
اسپیکرم داغون شد. من هم رفتم۱دونه دیگه گیر آوردم که داغون کنم.
کیبوردهای جفت رفیق های۰و۱من هنوز نرسیدن. مال این فسقل که۱دفعه قحطی اومده و گیر نمیاد مال اون بزرگه هم که… ول کن این ها رو.
حالا دیگه به شدت مطمینم که اینجا از چیزی که خودم تصور می کردم شلوغ تره. یعنی دیگه باید مواظب باشم و با لباس رسمی اینجا بچرخم؟ عمرا خخخ. اینجا من خودمم. بذار هر کسی می خواد ببینه و تعجب کنه و خخخ…
داخل تیمتاک بچه ها سر به سرم می ذارن و گاهی در حضور من میان اینجا و این اومدنشون رو در لحظه بلند اعلام می کنن. علی عنوان پست های اینجا رو بلند می خونه و جیغ و دادم رو درمیاره و بقیه می خندن. مهتاب شماره۲هم چند روز پیش می گفت میاد این طرفها. مینا هم سر به سرم می ذاره با اون اسم نفله و آدرس اینجا و تا می رسه شبیه شیپوری که بهش فوت کنن صدام رو درمیاره. امداد نامحسوس تیمتاک هم دفعه پیش می گفت اینجا به روز نشده. ماماااآاااآاااآاااآااان! و من هر دفعه شلوغ می کنم و نق می زنم که نمی خوام برید اونجا و بچه های تیمتاک می خندن. من هم می خندم. بچه های تیمتاک از جمله خودم اگر بتونن فرصت خنده رو از دست نمیدن. اون ها جیغم رو درمیارن می خندن، من نق می زنم و می خندم، خلاصه هر زمان که بتونیم به هر چیزی که بتونیم می خندیم. هی بچه ها! وسط نق زدن هام هیچ زمانی نگفتم. بعد از این هم نخواهم گفت. ولی اینجا میشه که بنویسم. آخه اینجا خودمم. اینجا میشه که بنویسم شماها رو دوست دارم. اونقدر که نتونستم منتظر بشم اینترنت دوباره تعمیر بشه تا برگردیم خونه و پشت خط مدیر گریه ام در اومد تا آوردم جایی که شماها بودید. اونقدر که درس و مشقم رو بر می دارم میام تیمتاک۱گوشه می شینم به درس خوندن. گاهی میشه۲ساعت۱گوشه اون واقعیت مجازی می شینم و بدون اینکه۱کلمه با کسی حرف بزنم فقط درس می خونم و درس می خونم. اونقدر که عاقبت نتونستم تیمتاک رو از سیستمم حذف کنم. اونقدر که دلم می خواد من باشم و شماها باشید و ببینم میرید و میایید و من واسه خودم درس بخونم. اونقدر که نمی خوام بیرون از اینترنت ببینمتون. هیچ کدومتون رو. هیچ زمانی. بیرون از اینترنت در زندگی واقعی نمی خوام ببینم. اونقدر که چندتاتون اینهمه بهم نزدیکید و من نمی خوام حتی اتفاقی ببینمتون. من شماها رو به مدل جنون خودم به اندازه ای که۱جمعیت اینترنتی میشه عزیز باشن دوست دارم. شاید به مدل مسخره و خرکی. شاید غیر قابل درک واسه خیلی هاتون. شاید زیادی چپکی. شاید زیادی نامتعارف و متفاوت. اما من همین مدل عجیب غریب و چپکی، به روش و به مدل خودم، هرچند عجیب، هرچند نامعمول، هرچند زیادی و از مدل ناخوشآیند متفاوت، شماها رو دوست دارم. نمی دونم چندتاتون این ها که گفتم یعنی نوشتم رو می فهمید. ولی به نظرم خیلی هاتون اصل و خلاصه ماجرا رو متوجهید. که من شماها رو دوست دارم.
چند وقت پیش۱اتفاقی افتاد که فهمیدم هنوز واسه رسیدن به مرحله تکامل حسابی باید راه برم. واقعیتش۱خورده… واقعیتش۱بنده خدایی به شدتی که از توضیح خارجه از جا درم برد. واقعیتش هنوز که بهش فکر می کنم از جا در میرم. واقعیتش بد نیست ما گاهی پیش از باز کردن دروازه دهنمون فکر هم کنیم ببینیم چی داره از این دهن درمیاد بیرون. واقعیتش باز از جا در رفتم. واقعیتش بد نیست دیگه بس کنم.
خلاصه اینکه من بد منفجر شدم و حسابی در حضور چندتا شاهد عربده زدم و خخخ این بنده های خدا هنوز دارن میگن. اون آدم رو بد تهیه ای دیده بودم واسش. ولی۱شاهد عزیز متوقفم کرد. بهش گفتم چشم و تا این لحظه سرش موندم. اگر طرف پرش به پرم نگیره فقط از کنارش رد میشم ولی می دونی گیر کجاست؟ گیر اینجاست که بعد از این کثافتکاری من به خودم نگاه می کنم و می بینم که کثیف شدم. با خشم. با عربده زدن. با حرص و کینه و حس منفی نسبت به کسی که واقعیتش روی درکش هیچ زمانی حسابی باز نکرده بودم که حالا غافلگیر شده باشم. اون آدم نفهمید چی گفت. حرفش از دهنش در اومد و تموم شد. و من البته هنوز میگم توبیخش لازم بود چون این مدل موارد واقعا نباید تکرار بشن. ولی بعد از اون ماجرا و اون توبیخ و اون پایان، موندگاری این حرص در وجود من که خیال می کردم خیلی جلوتر از این رفته باشم، آخ خدای من! ظاهرا هنوز زیادی کدرم. تا شفاف شدن هنوز جهان ها راهه واسم. خدایا کمکم کن!
تاریخ امتحانم تا تغییر بعدی تعیین شد. مگر اینکه چیز عجیب غریب جدیدی پیش بیاد. اینجا ایرانه سرزمین معجزات برعکس یادت که نرفته؟
ترم کانون رو به پایانه. خدایا کاش قبول بشم برم ببینم ادونس چه مدلیه! اگر از این ترم در برم فقط۳ترم کانون دیگه می مونه. هی پس واسه چی من اینهمه حس می کنم کم بلدم؟ وووییییی!
این ایرسافام باز اسکن پاسپورت می خواد. فرستادم آخه. خدایا من تا حالا اسکن پاسپورت نگرفتم منظور این ایمیله چیه؟ فردا باید زنگ بزنم بلکه۱چیزهایی سرم بشه.
کلاس های انفرادیم هنوز شروع نشدن. کاش شروع بشن کم مونده از دلواپسی روانم بپکه.
میگن در ترم های ادونس بیشتر صحبت می کنیم و گرامر تقریبا تموم میشه. هی من هنوز۱سری گیر گرامری دارم چه مدلی رفعشون کنم؟ ولی واسه چی؟ الان دستور زبان فارسی رو ازمون امتحان بگیرن من۲۰میشم آیا؟ نه که نمیشم. زبان هم همینه خوب. یاد استاد موسوی داخل ملل به خیر و استاد هادینژاد. هی استاد هادینژاد من کلاس انفرادی های شما رو می خوام واسه چی بهم زمان نمیدید؟ بدید دیگه!
نمی تونم نگم بابا. این مدتی که نبودم خخخ. واقعیتش گاهی خخخ. شده خیال کنی۱مرض لاعلاج گرفتی از وحشت روانت قهوه ای بشه بعدش بفهمی چیزیت نیست؟ چه حس مثبتیه! من این بلا سرم اومده بود خخخ. البته بیماری بی علاجی در کار نبود منظورم۱حس خطرناک روحی یعنی چیزه… خدایا خخخ خخخ!
نه نمیگم. اینجا نه. احتمالا داخل۱پست رمزدار می نویسمش. اگر ننویسمش دلدرد میشم خخخ. فقط اینکه ترسناک بود و سخت بود و خدایا افتضاح بود و شکرت خدا که تموم شد و حل شد و فهمیدم که اشتباه می کردم و من گرفتار هیچ وضعیت خرکی از مدلی که تصور کرده بودم نیستم و همچنان خودمم و همچنان آزادم و سبکم و همچنان همه چیز رو به راهه و آخ جون خخخ وایی خدایا یوهوو خخخ آخ جون!
اوه ساعت۱۰شد درس هام موند. هی من۱قهوه دیگه دلم می خواد. بیخیالش فعلا اینجا رو عشقه. اول انتشار این برای اثبات حضور، بعدش جواب چندتا کامنت از چندتا دوست که حسابی به خاطر تاخیرم ازشون معذرت می خوام، بعدش هم وووییی خداجان درسسسسسسس! یعنی بعد از امتحانم من میام اینجا چی میگم؟ خداجان میشه چیزهای خوب بگم؟ میشه شاد باشم؟ میشه نتیجه چیزی باشه که می خوام؟ آخ خدا لطفا. خدای مهربونم! لطفا!
ساعت۱۰و۱دقیقه به سیستم این فسقل. من رفتم ویرایش و انتشار و جواب کامنت و این وسط قهوه و درس و… تا بعد.
2درجه خلاف جهت!
صبح1شنبه. غیبت از محل کار. هفته تاریک دیوونه. جفت سیستم هام رو دیروز بردم بیمارستان. بزرگه موند اونجا. این فسقل رو آوردمش خونه البته بدون درمون. کیبوردش باید عوض بشه و کیبورده موجود نیست. باید منتظر بشم بلکه پیدا بشه و نمی شد اونجا بمونه. با کیبورد یدک وصلم. اون بزرگه هم, … اصلا مشخص نیست چشه. دیروز از حدود3تا بعد از6بعد از ظهر زمانم پرید و اونجا بالای سرش بودیم و عاقبت لازم شد جاش بذارم برگردم خونه. بهم پیشنهاد شده کار4ماه بعد رو حالا کنم. جفتشون رو بفروشم1چیزی بذارم سرش1جدید بخرم. واقعیتش ترجیح میدم انجامش ندم. این ها رو دوست دارم نمی خوام این مدل غافلگیر ازشون, … خودمونیم من هم کلی بوقم ها! آخه کدوم بیماری به اجسام اطرافش این مدلی دل میده؟ هوم! من! خخخ.
باید1پیام داخل تلگرام بفرستم کاش یادم بمونه!
حالا که اینجا موندم باید استفاده کنم. درس و درس و درس و… درس.
خوب این از این. پیامه رو فرستادم کاش این قطع و وصل تلگرام بذاره پیامم بره و کاش اون طرف خط پیامه رو ببینه و کاش چیزی که می خوام رو بتونه واسم بفرسته و کاش یادش نره و کاش و کاش و کااااآااااآااااآااااش و کاش و کاش! اوه خدایا!
آبان داره تموم میشه. کاش استاد کلاس انفرادیم رو شروع کنه این بلاتکلیفی بیچاره ام کرد. خدایا من کم می خونم باید این جزوه ها تا حالا تموم شده باشن.
ایمیله رو باید آذر بفرستم. حس می کنم با فرستادن این ایمیله چیزی شبیه شمارش معکوس شروع میشه انگار ساعت1بمب ساعتی رو کار بندازم. خدایا می ترسم. خدایا این ها نمی فهمن من می ترسم. خدایا می ترسم آخه!
خدایا کمکم کن!
هنوز با گوشی جدیدم به گیر می خورم. دستم نیومده هنوز. به نظرم زیاد فشارش میدم. جدی میگم دیروز کلافه شدم از بس قفلش باز نمی شد و عاقبت فهمیدم چش بود. دستم رو زیادی سفت می کشم بهش. ضربه هام زیادی محکم هستن. باید مهربون تر باشم وگرنه جواب نمیده بهم. هنوز کلی قابلیت هاش رو بلد نیستم. دلم می خواد با دوربینش کار کنم نمیشه. از بچه های نابینا هم کسی نیست بهم بگه چه مدلی باید انجامش بدم. بیخیال دیر نمیشه. خدایا امتحان. خدایا کمکم کن!
این هوای دیوونه! سردم میشه شومینه رو که زیاد می کنم هوا خفه میشه و حالم رو چپه می کنه. الان باید کمش کنم باز سردم میشه. گندش بزنن.
ایول خخخ کیبورد یدکه رو برداشتم اومدم روی صندلی گهواره ای نشستم دارم می نویسم این فسقل خودش اون سر اتاق روی اوپن جا مونده من اینجام. عجب با حاله خخخ آخ جون خخخ!
میگم این مدلی هم بد نیست ها اگر این فسقل درست هم شد داخل خونه همین مدلی بچرخم کیف میده این فینگیلی از هر جای خونه که باشم روی سیستم آنتن میده حالش رو ببرم آخ جون.
هی سال آینده میشه من بدون استرس از این لذت فسقلی ها ببرم واسه خودم خوش باشم؟ چیکار کنم هر مدلی بچرخم عاقبت فکرم همینجا فرود میاد دست خودم نیست. خدایا یعنی من دوباره زندگی آروم رو تجربه می کنم؟
مدیر1پوشه نشونم داد که اگر تیمتاکم پرید و دوباره نصبش کردم با کپی پیستش باز بر می گردم به تنظیمات تیمتاک مخصوص خودم. با این حساب لازم نیست اونهمه مشخصات رو داخل1فلش زندانی کنم. دیروز3تا فلش خریدم. یکیشون رو اختصاصی گرفتم واسه موارد مبادا. حالا میشه فلش قدیمیم رو آزاد کنم و این جدیدیه رو پر کنم از ضروریات و, … گوشیم و سیستمم باید باشن ولی اگر1زمانی وضعیت1مدلی چرخید که1کوچولو دستم بهشون نرسید این فلشه باید باشه. همراهم. نزدیکم. توی دستم. باید بتونم لمسش کنم. باید بشه نگهش دارم توی مشتم. باید حسش کنم. اگر دستم به جایی نرسید. خدایا این چیزها واسه چی میاد توی سرم یعنی چی آخه؟ من هنوز پشت دیوار گیر کردم اصلا مشخص نیست چند دفعه باید بپرم تا بشه از مانع رد بشم الان واقعا لازم نیست از این چیزها توی سرم بچرخه و اذیتم کنه و, …. خدایا کمکم کن. خدایا کمکم کن. خدایا کمکم کن! خدایا!!!!!!!!!!
دلم اعتقادی از جنس یقین های دیروزهام رو می خواد. که بتونم فال حافظ بگیرم. استخاره کنم. هر کاری کنم بلکه این حس وحشت و استرس تخفیف بگیره. همدلی ها, همراهی ها, همدردی ها, تشویق ها, کمک نمی کنن. دلم می خواد1چیزی باشه که بتونه کمک کنه. خدایا کمکم کن!
ساعت داره میره طرف9و این اصلا درست نیست که من اینجا یا هر کجا زمان از دست بدم. باید برم سر درسم. حالا که خونه موندم از این توفیق اجباری باید استفاده کنم. راستی اگر واقعا این فسقل و اون بزرگتره درست نشن من باید چیکار کنم؟ سیستم جدید رو واسه بعد از امتحان می خواستم و این, … عجب وضعیتی!
میگم1چیزی! بعضی آدم ها از چی ساخته شدن؟ خاکشون متفاوته آیا؟ این ها عجیبن. عجیب معصومن و عجیب در میرن از لیست شیطان. از بچگی به ما گفتن مواظب باش شیطان به گناه نندازدت. کاری به بخش فلسفی ماجرا ندارم ولی باور ما اینه. من خودم همیشه حس می کنم شیطان واقعا زیر جلدم در حال انجام عملیات ضد آدمیته خخخ. از شوخی گذشته این باور همه ماست و, … خوب این شیطان مگه قرار نیست توی گوش همه بخونه؟ پس چه جوریه که بعضی ها از لیستش حذف میشن؟ یعنی یادش میره؟ فراموش می کنه این ها رو؟ چه مدلی1کسی می تونه اینهمه آروم در بره از نگاهش؟ حالا گیریم1دفعه شیطان یادش رفت. حالا2دفعه. حالا اصلا10دفعه. دفعه11و12و دفعات بعدی چی؟ بارها شده من انجام غلطی رو دلم خواسته و می خواد که می دونم خدا گناه گرفته. ولی دلم می خوادش. اونقدر شدید می خوادش که می بازم. انجامش میدم در حالی که ثانیه به ثانیه انجامش می دونم در حال ارتکاب به گناهم. گناهی که هرچند ضرری به کسی نمی زنه ولی خدایی که هر لحظه صداش می زنم گفته انجامش ندم و من نمی تونم در برابر این هوس عوضی برنده باشم. و1سری آدم خاکی, همین اطراف می چرخن که هیچ مدلی نمیشه تصور کنم شبیه من به هوس ارتکاب به همچین غلط هایی ببازن. اصلا این ها این فازهای ممنوعه رو بلدن؟ مگه میشه بلد نباشن؟ شاید هم نباشن ولی, … امکان نداره. یعنی هیچ زمانی این رو نمی خوان؟ یعنی هیچ زمانی نظایرش رو نمی خوان؟ مگه این ها خاکی نیستن؟ میگن آدمی به ممنوعه ها حساس میشه. این در مورد من به نظرم1000برابره. ممنوعه ها به طرز بیمارگونه ای جذبم می کنن. تا نشکنمشون خاطرم جمع نیست. فقط1چیزی واسم ممنوع بشه تا بیمارش بشم خخخ. نمی دونم واسه چی این مدلیه. شاید اگر ممنوعش نکنن تمام عمرم هم طرفش نرم ولی اگر اون1چیز یا عمل یا هر چیزی در حصار ممنوع باشه هوس شکستن این حصار بیچاره ام می کنه. خیلی آزاردهنده هست ولی کاریش نمیشه کنم. و میگن آدم ها همه این حس رو البته نه به شدت من اما دارنش. و این1سری ها که حرفش رو اون بالا زدم, این ها ندارن مگه؟ اصلا اسم ممنوعیت هوس میاره. که بشکنیش. این1سری ها واسه شکستن ممنوعه ها هوس ندارن؟ اصلا ندارن؟ حتی1درصد؟ مگه میشه؟ مگه شدنیه1کسی اینهمه پاک بمونه وسط اینهمه کثافت این زمونه؟ خدایا افراد این مدلی چه جوری می تونن؟ کاش می شد یاد می گرفتم! چند شب پیش1کسی داخل تیمتاک از بچه ها می پرسید دلتون می خواد جای کی باشید؟ از اون جمع در رفتم. ترسیدم ازم بپرسه و من, … نمی شد بگم دلم می خواد جای کی باشم. نوجوون که بودم دلم می خواست جای خیلی ها باشم. چون زندگیشون رو از مال خودم بهتر می دیدم. طرف پولش از من بیشتره. طرف زندگیش از مال من جالبتره. طرف موقعیتش از من بهتره. طرف فلان امتیازش از من بالاتره. کاش من جاش بودم!
ولی الان واقعا نمی خوام این مدلی جای کسی باشم. هر کسی گیرهای خودش رو داره و من حالا این رو می فهمم. اما این, … دلم می خواد جای1سری ها باشم نه به این خاطر که از خودم خوشبخت تر می بینمشون. واسه اینکه دلم می خواد حس و حالشون رو زندگی کنم تا بفهمم. تا سر در بیارم. تا دستم بیاد این ها از چه مدل خاکی ساخته شدن که مدلشون اینه. تا سرم بشه این ها چه مدلی از گیر شیطان در میرن و اینهمه راحت و آروم به خشم حاصل از ناکامیش نگاه می کنن و در سکوت از تلاش های دوباره و دوباره اش رد میشن. به نظرم شیطان از دستشون خسته شده و دیگه ولشون کرده که به حال خودشون باشن. دلم می خواد جاشون باشم. نه واسه همیشه. واسه1ماه. واسه1هفته. واسه1روز. واسه1ساعت. کاش می شد من جاشون باشم!
من جای کسی نیستم. جای خودمم و الان در حال اتلاف زمان درسم هستم که حسابی این کارم منفیه. واقعا باید برم سر درسم. ساعت9و2دقیقه صبح به ساعت این فسقل. من رفتم. خدایا کمکم کن!
صبح جمعه با خودم!
صبح جمعه. کیبورد این فسقل و خود این فسقل دیشب مرخص شدن. یعنی نیمه مرخص. امروز1کلمه درس نخوندم. تا الان داشتم تمام اطلاعاتم رو از اینجا منتقل می کردم به1هارد که شبیه سال گذشته رودست نخورم و لازم نشه1شب تا صبح بیدار بمونم و با سی دی یدک اطلاعاتم رو بکشم بیرون. الان باید درس بخونم. چه زمان بدی این طوری شد! حالا من چیکار باید کنم؟ این2تا سیستم جفتشون نصفه نفس هستن و تازه بدون کیبورد یدک فردا چه مدلی این فسقل رو ببرم سر کار این کیبوردش درست کار نمی کنه! خدایا چند ماه دیگه تاب می آوردن چی میشد مگه؟ کاش پول داشتم1درست درمونش رو می خریدم! هی بیخیال فعلا که پول ندارم شرایط هم همینه که هست باید1فکری کنم واسش. ولی چی؟ چه فکری؟
دیشب, … خخخ1خورده زدم به جاده تفریحات ولی اونقدر سنگین رفتم که مه سفید زیادی متراکم شد و20دقیقه ای کامل بردم آسمون و الان هرچی ذهنم رو می چلونم هیچ چی از خاطرات اون حدود20دقیقه خاطرم نیست. فرود که اومدم فضای اتاق پر از صدای خنده بود. کسی اینجا نبود. تیمتاک و سریال شوخی کردم و بچه هایی که نمی فهمیدم به چی می خندیدن. چه فرقی می کنه به چی؟ اون ها با هم می خندیدن و این عالی بود. بعدش دیدم این فسقل کار دستم داده و بعدش با کمک عباس سعی کردیم درستش کنیم که نشد و بعدش1دفعه حواسم جمع شد و دیدم حالم خیلی بده و دیگه نتونستم تحمل کنم. جوون مثبتیه این عباس. هر دفعه1کسی گیر داره این بنده خدا تا جایی که بتونه در حال کمکه. از نگاه من1جورهایی انگار به نیروی امداد نامحسوس تیمتاک تبدیل شده این بنده خدا. دیشب هم خیلی سعی کرد به من کمک کنه ولی این گیر بزرگتر از اونه که با امداد حل بشه این فقط با پول حل میشه خخخ. و الان کیبورد یدک و خدایا!
هنوز از فشار پرواز دیشبی گیج می زنم ولی خوشبختانه شدید نیست شاید چون خخخ باند پروازم اون باند کوچیکه بود و به خاطر آسیب دیدن باند بزرگه و البته واقعیتش رو بگم به خواست خودم که از سردردهای بعدش هیچ خاطره مثبتی نداشتم کوچیکه رو ترجیح دادم و خدا رو شکر خر نشدم و دوباره تجدیدش نکردم و خلاصه وووییی کاش می شد ولو بشم و بخوابم!
دیروز2تا از بچه های هم کلاسم امتحانشون رو دادن. نتیجه ها13روز دیگه میاد. گفتیم واسمون داخل گروه بذارن ببینیم چه کردن. یکیشون می گفت می خواد تمام شب فیلم ببینه. یکی دیگه هم خاطرم نیست چی می گفت ولی دقایق بعد از امتحان رو واسه همه ما آرزو داشت. خدایا حس می کنم این2نفر از اون پل معروف قیامت گذشتن کاش می شد من هم گذشته بودم! وایی امتحان! میشه1کسی بگه من با این سیستم کوفتی چه مدلی باید امتحان بدم؟ خدایا پول بده برم سیستم بخرم! نه نمی خواد مخ بده درس بلد بشم ترکیدم از بس کردم توی سرم و نرفت آخه!
اون بیرون1پرنده ایه نمی دونم گنجشکه شاید مطمئن نیستم ولی اومده داره شلوغ می کنه. احتمال میدم به تیر دونه های روی بالکن اومده و سعی می کنم هرچی کمتر حرکت هام از اونجا دیده بشه که اگر می خواد بمونه بتونه.
امروز صبحی کم مونده بود یاکریم تکی روی بالکن رو له کنم. این موجود روی بالکن بود و من رفتم دونه بپاشم و این نپرید و من که نمی دیدم رفتم و رفتم و بی ترمز رفتم و درست1قدم مونده به4چوب و2قدم مونده به ملاجش این پرید و من تازه متوجه شدم چی داشت جفتمون رو تهدید می کرد. اگر اتفاقی واسش می افتاد خدا شاهده امروز می رفتم بیمارستان. تصورش رو کن! بری1دفعه محکم و سفت قدم بذاری روی1موجود زنده اندازه1یاکریم. از تصورش حالت تهوعم تشدید میشه. خدایا منه احمق باید یواش برم طرف بالکن. تصور نمی کردم آخه. این ها همیشه تا من می رفتم طرفشون می پریدن آخه. از کجا می دونستم این1دونه ممکنه این دفعه نخواد بپره؟ دیگه مواظب میشم. خیلی خیلی مواظب. خدایا شکرت که به خیر گذشت. لطفا این مدلی آزمایش نکن اگر چیزی می شد واقعا دیگه از کنترل خودم در می رفتم راست میگم. حالا می فهمم واسه چی این ها با من رفیق نمیشن. چه مدلی باید رفیق بشن من واسشون شبیه تانکم که بی هوا میاد و میاد و اگر نجنبن و در نرن پرس می کندشون. خودم هم جاشون بودم از همچین چیزی در می رفتم. عزیزهای پردار کوچولوی من! بذار بپرن من دوستشون دارم.
می دونی؟ این حرف ها تمامش بهانه ان. می دونی؟ پر از حرف های نگفته ام. می دونی؟ پر از قصه های ناتمامم. می دونی؟ دلم می خواست می شد من و اون یاکریم تکی زبون هم رو می فهمیدیم. دلم می خواست می شد بهش بگم بیاد روی شونه هام بشینه. اصلا بیاد روی میز کنار دستم بشینه. من درس بخونم و گاهی پرهاش رو ناز کنم. نه اون اینهمه تک بمونه نه من. می دونی؟ دیشب بعد از فرود حس کردم1مدل تلخی سردم شد. اونقدر سردم شد که هرچی لباس پوشیدم این سرما نرفت. بین خنده های بچه های تیمتاک غرق شدم ولی باز سردم بود. زیر پتو مچاله شدم ولی باز سردم بود. باز سردم بود! هنوز هم سردمه. دلم1لیوان سرد و پر و حسابی سنگین می خواد که خاطرم نباشه این سرما رو ولی, … تجربهش کردم. بعد از اون لیوان ها هم شبیه بعد از پرواز دیشبی خاطرم هست که چه قدر سردمه. خدایا زمان های عادی کمتر خیالم هست ولی این واقعیت موجوده که من گاهی بد سردمه. شبیه دیشب. این فسقل نفله شد و لازم شد توجهم رو بدم بهش ولی باز سردم بود. امروز هم سردمه. خیلی سردمه. خدای مهربونم! من عجیب سردمه! میگم نکنه فوت کردم خودم بی اطلاعم؟ مگه میشه اشک سرد باشه؟ اشک ها همیشه داغن. پس واسه چی این ها سردن؟ یخ زدم ای بابا!
بیخیال. خدایا حکمتت رو شکر! چیکارش میشه کرد! این مدلیه دیگه. بیخیالش. بیخیالش!
کپی اطلاعاتم تقریبا تموم شد. باید ادامه تمرین های کانون رو بنویسم. بدجوری سخت بودن نمی فهمم واسه چی با اینکه درس رو بلد بودم تمرین ها رو اصلا نفهمیدم. خدایی تمرین هاش به نظرم خیلی تخس رسیدن. باید گرامر این ترم کانون رو دقیق تر بخونم. شاید لازم باشه این ترم رو1دفعه دیگه بخونم. یعنی بی افتم؟ خدایا میشه1کاری کنی بفهممش نیفتم؟ واقعا این رو دلم نمی خواد.
کاش این سنگینی بعد از فرود بره! داره اذیتم می کنه. خوشم نمیاد شبیه1وزنه سراسری تمام جسمم رو می کشه پایین به طرف ولو شدن و من درس دارم.
یعنی اون2تا همکلاسیمون الان دارن چیکار می کنن؟ من اگر بودم به زور هم شده می خوابیدم. بدون استرس امتحان فقط ولو می موندم و از اینکه دورم کتاب و کاغذ نیست لذت می بردم. به قول یکیشون نتیجه هرچی شد شد این بنده های خدا تا13روز دیگه نمی دونن چه کردن پس فعلا خلاص. خدایا یعنی نوبت من هم میشه؟ الان به هر کسی بگم میگه بله که میشه. تو می تونی. عالی پیش میری و و و و و و نمی دونن واقعا شدت این فشار رو. تصور اینکه چه مدلی باید ازش رد بشم از همین الان روانم رو دچار زلزله می کنه. به نظرم میاد شنا می کنم. جریان تندتر و شدیدتر شد و شد و شد و رسیدم به گردابی که می دونستم بهش می رسم. اینجا جریان چنان شدیده که اگر1لحظه نجنبم لهم می کنه. و از اون رو به رو, درست آخر این راه, صدای غرش آبشاری میاد که تمام دنیای من کاملا توی حلقش جا میشه که ببلعدش و همراه موجودیت له و لورده خودم بفرستدش به عدم. به نظرم شبیه1راه تونلیه تنگ وحشتناک میاد که پر شده از جریان خشمگین که می غره و می پیچه و کف می کنه و خدا به داد هر چیزی برسه که واردش میشه. و من باید ازش رد بشم و برسم به اون طرفش. خدایا بچه های تیمتاک به تصوراتم می خندن ولی همهشون یا اکثرشون موافقن که من تصوراتم زیادی برام قوی و واضح میشن. این ها که توضیح میدم رو انگار واقعا می بینم و می شنوم. غرش مقابلم رو و تیرگی اون تونله رو واقعا حس می کنم. اونقدر دقیق که1شبی داخل این هفته خوابش رو می دیدم. وحشتناک بود ولی بهش نرسیده پریدم. خوب معلومه که می پرم هنوز که بهش نرسیدم. خدایا من واقعا می ترسم نجاتم بده!
پیام واتساپ! احتمالا از گروه محله. ببینم کیه!
چیزی نبود. عوضش رفتم تلگرام جوک خوندم اومدم. این پرنده بیرونیه سردش نیست آیا؟ همین طور1بند داره شلوغ می کنه و به صدای جیک جیکش میاد از جنس کیف و حال باشه. تا بهار که خیلی مونده. زمستون توی راهه. این از چی اینهمه ذوق می کنه؟ آفرین به امیدواریش! بد نیست من1خورده ازش یاد بگیرم. آخه اون که فسقل نداره نفله بشه درس و مشقش بره هوا. جدی حالا من, … اه اینهمه نق باورم نمی شد1زمانی خودم از نق زدن های خودم خسته بشم. الان که می تونم با کیبورد یدک بخونم و بنویسم واسه چی اینجام؟ نق زدن آسونه. و در این موقعیت برای من خجالت آور. کاش درصدش رو بیارم پایین!
بسه دیگه باید برم سر درسم. ساعت10و37دقیقه صبح جمعه. من رفتم.
4شنبه. به طرف گذشتن از مرز ظهر پیش میریم. امروز خیلی درس نخوندم. اینجا شلوغ بود. هنوز هم هست. کتاب هام هم, … خوب1خورده خراب شد یعنی برگه ها, … این ها3تا کتاب بودن روی هم بعدش من برداشتمشون واسه مطالعه و حل تمرین و بعدش کتابه1خورده داغون, … اصلا به من چه این کاغذها و شیرازه های نفله داغون, … تا همین حالا داشتم درستشون می کردم تمام برگه هاشون قاطی شده بود و, … اوه خدا! آخ خدا! ای خدای من!
باید1بک آپ از اینجا بردارم. این روزها فضای اینترنت نابینایان امن نیست. ویروس هایی از جنس خود بچه های نابینا. بیرون از این دنیای تاریک و بسته به هر کسی میگم حیرت می کنه و تا توجیهش نکنم باورش نمیشه که ما خودمون از بین خودمون و از جنس خودمون به خودمون ضربه می زنیم و از درون خودمون رو می جویم. حق دارن باور نکنن. خدایا اون ها حق دارن ما رو متفاوت ببینن. آخه واقعا متفاوتیم. از اون متفاوت های بد. زمانی که خودمون به خودمون مروت نداریم بقیه با چه اطمینانی می تونن ما رو شبیه خودشون در بین خودشون و از جنس خودشون ببینن و بپذیرن؟ بهشون حق میدم. هرچی پیشتر می ریم بیشتر. از نابینا بودنم دلگیرم ولی نه متأسف. ولی از تعلقم به این بدنه امروز و این لحظه عمیقا متأسفم. تلخ و دردناک و تلخ و تلخ و تلخ متأسفم. اذیتم می کنه این حس تأسف. دلم نمی خواد احساسش کنم. اذیتم می کنه!
تمرین های درس6کانون عجیب زیاد و سختن. نکته های درسش رو بلدم ولی نمی فهمم این کتابه چه مدلی چرخونده که با خوندن توضیحاتش همون که بلدم رو یادم میره. باید بشینم درست درمون بخونمش. الان نمیشه. اینجا شلوغه. تلویزیون و آدم ها و زندگی.
جزوه پری2امروز تموم شد. باید برم3رو شروع کنم. درس ها به نظرم حسابی آشناست. با خوندن هر درس کلاس ها رو یادم میاد. اینهمه خاطره کی ساخته شد؟ این ها کی خاطره شدن؟ چه عجیب اصلا نفهمیدم! باید سریعتر باشم. خیلی سریعتر. آبان داره میره و, … خدایا امتحان رسید!
باید روی داستان آدم برفی و پروانه کار کنم. آهایی موارد رنگی رنگیه داخل سرم جا بدید این بابا برفی با پروانه اش هم جا بشن. عجب داستانیه این روزهای من!
خاطرم نیست اینجا گفتم یا نه حسش هم نیست برگردم ببینم بیخیال بذار تکراری باشه. چند وقت پیش داخل تیمتاک1خورده بی صدا بودم. بگذریم از این روزهام که تقریبا همیشه داخل تیمتاک بی صدام. خلاصه اون عصر بی صدا بودم. همون زمان1کسی واسم نوشت چته؟ گفتم چیزیم نیست. اون بنده خدا اصرار کرد و من نفهمیدم روی چه حسابی هوس کردم اذیت کنم. نوشتم تصور کن به ناروا خاطرخواه شدم. طرف بلافاصله واسم نوشت برو آمو. ترکیدم از خنده. گفتم یعنی چی واسه چی باورت نمیشه؟ مگه چیه من گیر عشقی داشته باشم بخوام درددل کنم؟ به من نمیاد خاطرخواه شده باشم؟ گفت باورم میشه ولی این مدل درددل ها رو این مدلی نمیگن. گفتم خوب چه مدلی بگم صاف اولش رو گفتم دیگه. گفت نه این مدلی نه. باید اولش بگی مثلا حس می کنم دلم می خواد با1کسی حرف بزنم و از این چیزها و بعد از کلی حرف یواش یواش بگی. این طوری میشه طرفت رو بذاری سر کار نه این مدلی که تو شروع کردی. دیگه از خنده اشک پاک می کردم. نوشتم یعنی ضایع کردم آیا؟ طرف گفت بله. بعدش صدام داخل کانال در اومد و خواستم یلدا و فاطمه رو با این داستان خاطرخواه شدنم اذیت کنم. احمد هم اومد. مدیر هم رسید. یلدا و فاطمه داشتن می گفتن تو واسه چی بی صدایی پریسا؟ احمد هم شیطونی می کرد و مدیر خاطرم نیست سر چیچی نمی شد صحبت کنه می نوشت. این وسط گفتم بچه ها اگر بگم عاشق شدم چیچی میگید؟ باورتون میشه؟ یلدا و فاطمه کلی مهربون گفتن آره عزیز که باورمون میشه و از این چیزها ولی احمد شبیه خودم پقی زد زیر خنده و اونقدر خندید که مجبور شدم وسط قهقهه های خودم فحشش بدم. اون وسط پشت سر هم نوشته می اومد که فرض کنید این عاشق بشه. فقط فرض کنید. فاطمه و یلدا خوددارانه باهام همدلی می کردن که یعنی چی مگه چیه اصلا هم بعید نیست. من خنده هام رو قورت می دادم و احمد می گفت خدایا اگر1روزی بشنوم این پریسا خاطرخواه شده اونقدر می خندم که, … که چی؟ خاطرم نیست گفت که چی بشم. بعدش من سعی کردم شروع کنم به حرف زدن و تا اومدم شروع کنم که آههه بچه ها حس می کنم دلم می خواد با1کسی حرف بزنم حالم خیلی بده, نفهمیدم چی شد چنان بد خندم گرفت که نفسم بند اومد. من قاه قاه می خندیدم, احمد قاه قاه می خندید, فاطمه و یلدا اعتراض می کردن که یعنی چی بذار حرف بزنه, مدیر هم که صداش نبود فقط می نوشت, از اون طرف هم نوشته می اومد که فقط فرض کنید این عاشق شده باشه و بخواد بگه که من خاطرخواه شدم. خلاصه من آخر کار نتونستم جمعش کنم و بیخیال اذیت کردن ملت خنده رو ول کردم بره آسمون. نمی دونم چه قدر ازش گذشته ولی حالا دارم سعی می کنم با نگاهی مدل نگاه احمد خودم رو ببینم. هی! این بنده خدا حق داره. خودم هم از این زاویه که تماشا می کنم از تصور همچین چیز مسخره ای تا حد مرگ می خندم. جدی این, … خخخ! من دوست هام رو اونهمه شدید دوست دارم. بی توجه به جنسیتشون بی پروا و راحت دوست داشتنم رو ابراز می کنم. تا جایی که حریمشون اجازه بده و اذیت نشن محبتم رو بهشون نشون میدم. اگر از ظرفیت اون ها و اطرافمون مطمئن باشم صاف و راحت بیخیال اینکه طرف همجنسم هست یا نیست جلوی1لشکر آدم میگم من فلانی رو دوستش دارم. بارها به خاطرش مورد انتقاد واقع شدم ولی اصلاح نشدم. در نتیجه پشت سر گذاشتن1سری تجربیات منفی که کم هم نبودن, به شدت از اینکه رفیقی توی دلم جا بشه پرهیز می کنم چون محبتش عمیق فرو میره توی خاک دلم و درنمیاد و آزارم میده. واسه اینکه با1سری دوست موقتی خاطره نسازم و اذیت نشم حاضر نیستم ببینمشون. تا اینجا اومدن و نرفتم دیدنشون. حتی1بفرمای تعارفی هم بهشون نگفتم با اینکه واقعا دلم دیدنشون رو می خواست. از محبت آشناهای نادیده لبریز میشم. از درد عزیزهایی که حتی1دست۱دستی و رسمی به همدیگه ندادیم می بارم. از ته دل. واسه افرادی دلتنگ میشم که جز1سری خاطره که فقط واسه خودم می ارزیدن هیچ اشتراکی با هم نداشتیم. خاطراتی که یقین دارم اون ها دیگه خاطرشون نیست. از تصور زمانی که باید این4دیواریه آشنا رو رها کنم و بزنم بیرون بغض می کنم. حس می کنم این در و دیوارها هم شبیه خودم دلشون واسم تنگ میشه. حس می کنم تا مدتها از دلتنگیه یاکریم های روی بالکنم شب ها ببارم. من اینم. ولی تصور عاشق شدنم واسه بقیه و حتی واسه خودم اونقدر خنده داره که اون روز داشتم از خنده خفه می شدم. من چه مدل موجودی هستم؟ یعنی کسی هست که مدل جنونش شبیه من باشه؟
به محض خلوت شدن اینجا باید برم سر درسم. این ها1بحث تکراری رو گرفتن رها نمی کنن. نه به نتیجه می رسن نه سکوت می کنن. آدمیزاد موجود جالبیه. یا من به خاطر این انزوای1سال و نیمه متفاوت شدم و قواعد معمولی زندگی رو نمی فهمم. اینجا اخبار سیاسی گوش میدن و چه قدر براشون جالبه. تلویزیون می خونه و اینجا حرف می زنن و بحث می کنن و خخخ.
چند شب پیش خواب می دیدم دیگه اینجا نیستم. رفته بودم از اینجا. جای عجیبی بود. کلی هم داخل خوابه ماجرا بود ولی خخخ ساختمونش خیلی با مزه بود. ازش خوشم می اومد. بعدش هم البته لازم شد شبیه تیر دور راهروهای ساختمونه در بریم ولی ساختمونه با حال بود خخخ.
ساعت1و4دقیقه بعد از ظهر. هی من به اخبار سیاسی علاقه ندارم چیزی هم ازش سرم نمیشه! هیچ زمانی سیاست رو نشناختم. تمایلی هم به شناختنش نداشتم. سیاست زیادی کثیفه. خوشم نمیاد ازش. دنیای من خیلی کوچیکه. اندازه مشکلات و تمایلات شخصیه خودم. اندازه دلواپسی هام و امتحان آیلتس و رویاهای زندگی بعد از امتحان آیلتس و کلاس های هنر و بازار و خرید1سری زلمزیمبو و1سری تفریح و1سری موارد برند خودم و بعد, … خدایا از دست این بعد! بعدش چی میشه؟ جدی اگر, … اون طرف دیوار واسه من چه مدلیه؟ مثلا روز اول. مثلا5دقیقه اول. مثلا20دقیقه اول. مثلا1ساعت اول. غروب اول. شب اول. سر شب. دل شب. نیمه شب. اه این چیزها چیه میاد داخل سرم؟ خیلی مزخرفه. چیکارش کنم فکره دیگه میاد و میره. بذار بیاد و بره. حالا رو عشقه. من اینجام. الان آبانه. درس و استرس و1سری موارد نکبت در حال پرس کردنم هستن و آخ خدا له شدم این ها رو از روی موجودیتم بردار لطفا!
میگم این آدم ها چه مدلی شلوغی های اطرافشون رو تحمل می کنن؟ تلویزیون و بحث های متفرقه که هیچ مدلی هم درش به توافق نمی رسن و این دور باطل که همین طور می چرخه و می چرخه و خدایا تمومش نمی کنن! من دیگه از غیر اجتماعی گذشتم کلا به موارد اسمش رو نبر پیوستم با این اخلاقم. این هم شد کار؟ یعنی درست نیست؟ به جهنم که نیست. من اینم فعلا هم لازم نمی بینم عوض بشم و چیزی رو عوضش کنم. پس بذار همین مدلی باشه و باشم.
ساعت1و18دقیقه بعد از ظهر4شنبه. دیگه نمی خوام بنویسم. بک آپ. از اینجا بک آپ می خوام. همین الان هم می خوام. من رفتم بک آپ و فعلا نمی دونم بعدش چیچی.
بین۲نیمه
صبح1شنبه. تعطیل. خونه سر درس. خدایا تعطیلات رو بیشترش کن.
کلاس آیلتس2هفته گذشته تموم شد. عصر4شنبه. بچه ها عکس گرفتن. من نرفتم. عکس اولی رو نرفتم و دومی رو گفتن باید باشی. نفهمیدم چی شد که حس کردم اگر حرف بزنم اشک هام دیگه بند نمیاد. به خونه که رسیدم واسه گروه پیام دادم که دلم تنگ میشه واسشون و دعا کردم موفق باشن. من هیچ زمانی باهاشون قاطی نشدم. صمیمی نبودم. بینشون نبودم. همیشه1جورهایی در کنار ماجرا بودم ولی عجیب حس کردم دلتنگ میشم واسه کلاس هام. واسه ملل. من بیشتر از1ساله که هر هفته2دفعه می رفتم اونجا. انگار1جورهایی اونجا1بخش از برنامه روزانه یا هفتگی زندگیم شده بود. با منشی ها خداحافظی که می کردم صدام گرفت. یعنی فهمیدن؟ گفتم باز میام. خانمه خندید و گفت ما باز شما رو می بینیم. دیگه نتونستم بمونم. زدم بیرون و رفتم تیمتاک و…
به توصیه استاد از اول شروع کردم به خوندن جزوه هایی که دارم. قرار شد تا آخر آبان بخونم و جمعبندی کنم و ببینم کجاها گیرم بیشتره و بعدش کلاس های انفرادی واسه رفع ایراد و آمادگی های نهایی واسه امتحان اصلی و…
شروع کردم. یواشم. باید سریع تر باشم. باید مطالعه آزادم بیشتر باشه خیلی بیشتر. باید تیمتاک رو از سیستمم پاک کنم. چند شب پیش تا مرحله حذف رفتم. باید1اینتر می زدم ولی نزدم. خدایا کمکم کن!
واقعا لازمه بیشتر درس بخونم. باید خیلی قوی تر عمل کنم خیلی. و این1ماه… استاد گفت کف نمره ای که لازم دارم رو مشخص کنم. خدایا من چیزی لازم ندارم جز پایان این کابوس. باید1سرکی داخل اینترنت بزنم ببینم کجاها چه مدلیه. باید چندتا زنگ بزنم. باید چندتا چیز بپرسم. خدایا کمکم کن! من نمی دونم راه درست کدوم طرفه. خدایا من نمی دونم ولی تو می دونی. من چشم هام رو می بندم و باقی رو می سپارم به خودت. اگر این راه درسته, اگر این پرش باید انجام بشه کمکم کن! و اگر به هر دلیلی آخرش تاریکه خدایا حفظم کن. اجازه نده. خدایا کمکم کن!
دیروز صبح زود1دفعه به شدت شوکه شدم. از سرم برق رد کردن انگار. کمتر زمانی به این ضربت خواب از سرم پریده اون هم خواب صبح. خدا رو شکر که به موقع دیدم و… کاری نتونستم واسه اصلاح وضعیت انجام بدم. فقط مطلع شدم و اطلاع دادم و خدایا به خیر کن! امروز صبح هم که, … خدایا این دفعه نوبت کیه اصلا دلم نمی خواد سومی باشم.
عروسی یکی از بچه ها نزدیکه. به نظرم23آبان. من نمیرم. بچه ها5شنبه خونهش بودن. من نبودم. خیالش رو هم نداشتم. طبق معمول این ماه ها, درس.
این اواخر1خورده… اعتراف می کنم که1جاهایی باید باورت بشه بازنده ای. از تلاش واسه1مواردی به جایی نمیشه رسید. باید باختت رو بپذیری تا سبک تر به باقیه مواردی که احتمال بردن درش هست بپردازی. من در یکی از این موارد دیروز صبح کاملا متقاعد شدم که برنده نبودم ولی عجیبه که نه دلم گرفت نه احساس منفی داشتم. فقط خسته بودم و بعدش کاملا شبیه1قطعه گم شده پازل این پذیرش رفت در بخش خالی ذهنم و خیلی ساده متقاعد شدم و پذیرفتم و باور کردم که در این مورد برنده نبودم و دیگه هم نخواهم بود. دیگه تلاش نمی کنم که انجامش بدم. فایده نداره. من باید حواسم به خودم باشه. به درسم. امتحانم. من باید در امتحان آیلتس هرچی بیشتر موفق عمل کنم. کف نمره رو بیخیال مشخص می کنم ولی من باید از پس این مانع بر بیام. به طرز بسیار مسخره ای سعی کردم یکی از عزیزترین دوست هام رو با خودم همراه کنم. تصور پریدن بدون عزیزها واسم سخت بود. هنوز هم سخته ولی نه! دیگه چندان سخت نیست. ماه هاست که دارم انجامش میدم و حالا می بینم چندان هم سخت نیست. سعی کردم2دستی اون عزیز رو تکونش بدم. از جا بکنمش و بکشمش بالا تا بال هاش باز بشن. موفق نشدم. دلش نخواست. خوب نمی خواد! زور که نیست این آدم همین مدلی که هست راحته چی میشه بگم بهش؟ چند دفعه با خودم گفتم دیگه بیخیالش میشم و نشدم. امروز صبح از ته دل سکوت کردم و من دیگه چیزی به خودم نگفتم. امروز این منطق بود که1چیزی بهم گفت.
-اگر1نشدی بعد از اونهمه تلاش نشد پس نمیشه. همینجا تمومش کن!
و به خدا همینجا تمومش کردم. دیگه هم شروعش نمی کنم. اون عزیز هنوز واسم با ارزشه ولی نمی تونم با خودم همراهش کنم زمانی که خودش آرام نشستن و روی شونه های زمان به خواب رفتن رو ترجیح میده. از اینجا به بعد باید بدجوری مواظب باشم. زمان و توانم باید کفایت کنه و تا هدف ببردم. باید بجنبم. زمان واسه امور متفرقه نیست. و تلاش های باطل واسه حرکت دادن کسی که آرامش رو ترجیح میده یکی از اون متفرقه های به شدت باطله. دیگه ادامهش نمیدم.
از جزوه اول6تا درس رو خوندم. اوایلش رو دیروز داخل محل کار خوندم و کاش وسط مسخره بازی های اطرافم خوب خونده باشمشون!
فشارهای این اواخر ضعیفم کردن. این روزها گاهی از مواردی می ترسم که در حال و هوای عادی عمرا از طرفشون چیزیم نمیشه. این روزها می ترسم بتونن1جاهایی ضربهم… خدایا کاش می شد واسه1کسی توضیحشون بدم نمیشه! کاش بتونم!
گوشی جدید خریدم ولی هنوز گوشیم رو عوض نکردم. دلم نمیاد این رو ولش کنم. قابش داغون شده بود واسش1قاب نو گرفتم و حالا هر کسی میگه گوشیت رو عوض کن دلم نمیاد. داخل تیمتاک به مدیر گفتم ببین حس می کنم این لباس نو پوشیده و نو نوار شده تا حس کنم هنوز آماده کاره و می خواد بمونه دل ندارم کنارش بذارم. مدیر خندید. من ولی یواشکی1قطره کوچولو رو پاک کردم و گوشی قدیمیم رو ناز کردم و توی دستم فشار دادمش. حس مزخرفیه. من به درک اجسام… بله اصلا معتقدم میگی چی؟ جنون دارم که داشته باشم. این که وجه اول جنونم نیست این هم روی اون بقیه. من به درک اجسام معتقدم. همه بدونن همه جهان بدونن که من به درک اجسام معتقدم. دلم نمیاد گوشیم رو که با بودجه محدود من قابش عوض شده بذارم کنار. از تصورش اذیت میشم. مگر اینکه1مورد استفاده درست درمون واسش باشه. ولی خودمونیم این نفله هم بد اذیت می کنه زمان هایی که سر اذیته. اصلا واسه همین اذیت هاش اینهمه پیاده شدم واسه خاطر1گوشی جدید. می خواستم از این جدیده استفاده نکنم ولی ایسپیک روش نصب کردم و واسه خاطر تست و تمرین ازش استفاده کردم و رم و سیمکارت جهان اون طرف دیوار و نرم افزار و خخخ نمیشه چیزی زیر دست من بره مرخصی. ولی سخته واسم2تاشون اطرافم باشن. باید این رو حلش کنم. ولی روی این جدیدیه واتساپ ندارم. اسکایپ هم ندارم. کاش می شد لازم نشه!
مادرم رفته گرگان. خونه خاله. امروز صبح بر می گرده. پریشب هوس ناپرهیزی از مدل پرخوری زد به سرم و نکردم. کاش می شد1چیزی1مدلی این رو از سرم پر می داد! من روزها پرهیز می کنم و شب ها از روی استرس سیریناپذیر می خورم. از سر گرسنگی نیست. از سر… نمی دونم چیچیه. خدایا باید این کار رو نکنم. و تردمیل. دلم تنگ شده. یعنی میشه دوباره برگردم به تردمیل و برنامه عادی زندگی و. یعنی تا اون زمان نمیشه من سفت روی پرهیزهام بمونم و شب ها این مدلی از خوردن هرچی دستم می رسه دلدرد نشم؟ خدایا کمکم کن! این هم شد کار؟
داخل محل کارم به گیر خوردم. درس خوندن اونجا سخته. خونواده ها انتظار دارن ازم. حق هم دارن من وظایفم رو رها کردم چون درس دارم. سکوت لازم دارم واسه درس خوندن و اونجا سکوت نیست. بچه ها شلوغ می کنن. خدایا من هیچ اثری از صبوری و حوصله در مورد این فرشته ها در خودم نمی بینم. چی به سرم اومده؟ واسه چی نمی تونم؟ واسه چی؟
ساعت8تمام به ساعت این فسقل. ای بیچاره این فسقل! بعد از درسم از دستم خلاص میشه این فسقل. و خدایا من1سیستم درست درمون می خوام اون زمان و از کجا باید تهیه کنم هزینه نکبتش رو؟ هی بیخیال زمانم تموم شد باقیش باشه واسه بعد. قهوهم هم سرد شد. من رفتم قهوه و درس و از این چیزها.
محض خاطر سبکی خاطر.
شنبه شب. ساعت8و40دقیقه شب به ساعت این فسقل.
داخل تیمتاک. باز هم۱گوشه از گوشه های آرومش. انشای فردام رو ننوشتم. تمرین های کانون هم این دفعه بدجوری تخس بودن. کلی غلط داخلشون داشتم و بذار باشه دیگه نفسم درنمیاد برگردم بهشون.
از اینجا پرت شدم بیرون و کپی پیست کردن این رمزه واسه چی اینهمه واسم سخته!
دفعه پیش مدت ها از پرت شدنم گذشته بود و زدن رمز و ورود مجدد نمی فهمم واسه چی اینهمه به نظرم…
این روزها تمامش… خدایا باورم نمیشه من خودم همیشه می گفتم حواسم هست که سخته و سخت تر میشه ولی این, … این این اصلا در تصورم جا نمیشه من واسه پریدن از هیچ مانعی اینهمه وحشتناک, … گیر در عمرم خیلی داشتم. همه داشتن. هر کسی اندازه پر و بالش1جاهایی لازم شده با فشار بپره. ولی این, … خدایا این, … حس می کنم از چندین طرف بهم حمله شده و با هرچی زور موجوده دارم از همه این طرف ها فشرده میشم. جسم و روان و ذهن و, … دل, … و این, … خدایا! خدایاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآااا!
گاهی، به خصوص شب ها، حس می کنم صدای جرق جرق استخون های روانم رو می شنوم. تجربهش کردی؟ کاش نکرده باشی! افتضاحه. کاش فقط فشار درس خوندن بود و با همین1مورد طرف می شدم! این, … خلاصه اینکه داره سخت می گذره. ناشکر نباشم. بد نیست فقط سخته. خیلی خیلی خیلی خیلی سخت! کاش ندونی! گاهی دیوار هم داغ می کنه از دستم. دیواره سرده سرد. بدجوری سنگین سپری میشه. شونه هام معترضن. خیلی خستم. کاش پیشم بودی! راستی اگر حالا اینجا بودی چی می گفتی؟ فحشم می دادی؟ همدلی می کردی؟ کمک می دادی؟ چه جوری؟ کسی نمی تونه کمک کنه. از اینجاهاش به بعد رو فقط خودم باید برم. هیچ کسی نمی تونه. فقط خودم. به معنای واقعی. هرچی پیش تر رفتم تنگ تر شد و ناهموارتر و ناآشناتر برای همه. حتی خودم. و حالا دیگه هیچ کسی باقیه راه رو بلد نیست. گیر که می کنم کسی نمی دونه جواب هام رو. باید خودم تجربه کنم. باید خودم پیدا کنم راه خروج از بنبست ها رو. از بد یا خوب حادثه ظاهرا1جاهایی1جورهایی در1سری موارد پیشگامم. کسی این راه ها رو نرفته انگار. اگر هم رفته اینقدر دور و اینقدر پیش تر از من بوده که خود طرف هم خاطرش نیست. دارم تنها میرم. داخل این جاده تنگ و خاکی سنگی. زمین هم می خورم. اگر به کسی نگی زخمی هم میشم. بدجوری خستم. کاش پیشم بودی!
چند شب پیش وسط پریشونی های خواب هام انگار می دیدم که به شدت در حال تمرینم. نمی دونم جنس این تمرینه چی بود و فقط خاطرم هست که به شدت سریع و سنگین بود و به شدت به شدت بالاتر از نفسگیر. و نمی دونم چی داشت می شد که باید تا حد مرگ ضربتی پیش می رفتم و پیش می رفتیم. چیزی شبیه اون غافلگیری های عوضی که روی سرمون آوار می شد و رضایت داشتیم از اینکه چند قدم کوتاه مونده به سر بزنگاه فهمیدیم. نمی دونم چی بود داخل خوابم که زمان کوتاه بود و من شبیه کسی که باید در1مهلت خیلی کوتاه از1ارتفاع ناهموار وحشتناک بره بالا داشتم روی زمان کشیده می شدم. حس توضیح نیست بلد هم نیستم خودت می دونی چه جوریه. تو هم بودی و نبودی. وسط اون قیامت پیدا نبودی ولی می دونستم اونی که روی زمان داره جونم رو می کشه تویی. خاطرم هست که نفسم تنگ شده بود. می خواستم بگم به خاطر خدا1لحظه توقف. نمی شد بگم. نه مهلتش بود نه نفسش. فقط روی زمان به شدت کشیده می شدم و به خدا روحم درد می کرد.
از خواب که پریدم قفسه سینم از شدت نفس زدن های سریع تنگی می کرد و هوا انگار کم بود. هوا بود ولی مهلت نفس زدن نبود. هنوز داشتم ادامه خوابم رو زندگی می کردم. هنوز داشتم روی زمان کشیده می شدم. هنوز خواب می دیدم در بیداری. کسی نبود. نه اثری از حادثه بود و نه اثری از تو. هیچ صدایی نبود. شب بود. یکی از شب های آروم و عادی و کاملا معمولیه خدا. شبی آروم از شب های بعد از قصه. اونقدر نفس های عمیق کشیدم تا ضرب آهنگ قلبم و نبضم و نفس هام آروم تر شدن و بعدش یواش یواش هماهنگ شدن و بعدش سکوت. بعدش, … گریه نمی کردم. به خدا نمی کردم. فقط نمی فهمیدم چه مدلی تمام صورتم خیس خیس می شد و هرچی پاکش می کردم بیشتر و بیشتر خیس می شد و باز خیس می شد و باز و باز و باز. گریه نمی کردم. فقط سیل بود. می بارید و تموم نمی شد. نفس هام آروم شده بودن. همه چیز آروم شده بود. شب آروم بود. آروم و عادی. فقط سیل بود که بی صدا, بی هقهق, بی هیچ لرزشی, بی توقف از لای مژه هام می بارید و می بارید و می بارید. و دلم که با تمام ذرات موجودیتش می خواست برگرده به اون خواب های پریشون. به اون کشیده شدن های بی توقف و فوق نفسگیر روی زمان. به اون شب های ملتهب. به تکرار حضورهای تو. تو و همه اون هایی که برای همیشه همراهت1گوشه از بهشت رو به نامشون زدن و زدید. به خدا دلم تنگ شده واست. به خدا دل هامون تنگ شده واستون. کاش اینجا بودی! کاش اینجا بودید!
عمل اول۳انجام شد. سنگین بود ولی میگن خوب بود. حالا۲و3منتظر نوبت عمل دوم هستن. نمی دونم عمل اولی بود یا این دومیه که میگن14ساعت طول کشیده یا قراره طول بکشه. عملش صرف نظر از زمانش بدجوری سنگینه. من این مدلی شنیدم. پریروز۱می گفت عمل اولش از سرش گذشت و به خیر گذشت. وضعیت۳لب تیغه. واسش دعا کن. می خواست با2عروسی کنه و بره ماه عسل. حالش خوش نیست. واسش خیلی دعا کن!
۱خودش رو۱خورده بیشتر از۱خورده داده به کام دردسر. هیچ دلم این رو نمی خواد ولی کاری جز حرف زدن و حرف زدن اون هم در زمان هایی که خودش آمادگی واسه گفتن و شنیدن داشته باشه از دستم بر نمیاد. کاش بر می اومد! فقط زمان هایی شبیه امشب میشه که حرف بزنم. کاش تونسته باشم۱خورده آرامش به روانش بفرستم! دروغ نگفتم بهش. هرچی گفتم رو خودم باور دارم. کاش بی اثر نباشن گفتن هام!
اتفاق های اینجا پشت سر هم میان و رد میشن. انگار1زمان هایی میریم روی دور تند. گاهی اتفاق ها ملتهبن. البته نه از جنس التهاب های قصه. متفاوتن و بی تغییر و گاهی به شدت تلخ. خبر منفی اینکه به شدت کند شدم و سست و ولو. بعد از این ماجراهای کاغذی باید دوباره از قدم۱شروع کنم اگر می خوام برگردم به اوجم. خطا زیاد می زنم این روزها. نشون به اون نشون که مادرم تا زمانی که خاطرش بود فکرش درگیر ماجرای دوش بود که پیدا کنه چی شد و خودم همچنان مواظب کتاب هامم بعد از بلایی که سر کتاب ترم پیشم اومد. بیچاره کتابم! به خدا کتابه هم زیاد شل بود و… خوب باشه تقصیر خودم بود ولی… البته کاملا تعمیر نشد اما کتاب شد و خوشبختانه از دست نرفت و بله می دونم اتفاق مسخره ای بود و نباید پیش بیاد و از این چیزها. خلاصه که حسابی پس رفتم. اگر خدا بخواد و عمری باشه از شب بعد از این امتحان کزایی دوباره بلند میشم و همه چیز از اول. بدجوری سخته. آخه این دفعه بی راهنما پیش میرم. هم سخته و هم تلخه. از هر جفتش خیلی. کاش می شد گریه کنم!
خبر مثبت اینکه عاقبت موفق شدم2تا جهان رو تقریبا کامل از هم جدا کنم. همه چیزش رو. عاقبت تونستم در1زمان2جا و۲تا باشم. این توضیح رو خاطرت هست؟ راستی توضیح بود یا توصیف بود یا تشبیه؟ مطمئنم که دیگه واسه خاطر پراکنده پریدن های توجهم منفجر نمیشی. پراکنده ها رو بیخیال. عاقبت تونستم. اصرارم رو پس می گیرم. شدنیه. شرط رو باختم. بیا باختم رو ازم بگیر. فقط بیا تا بپردازم. آدرس بدم؟ من هر شب می خوابم. سر راسته. حاضرم تمام شرطهای جهان رو تا آخر عمرم بهت ببازم و چه عشقی میشن شب های بعد از باخت هام! چه بهشتی میشن خواب های اون شب هام! باور کن که سخت نیست واست. سخت هاش با من. تا قدم آخرم روی خاک شرطهای بسته و نبسته رو بهت می بازم. باختن هاش با من. تو فقط بیا برد هات رو بگیر. اه لعنتی! کاش می شد گریه کنم! آخ لعنتی!
داشتم می گفتم. عاقبت تونستم. حالا دیگه تنها نقطه ضعیف اتصال بین۲تا جهان شاید اینجاست. زمان هایی که با نوشته های پرتی شبیه این، بر اثر برخورد هرچند ضعیف و در بسیاری مواقع نامحسوس بین۲تا دیوار جرقه های فوق ضعیف ایجاد می کنم بلکه انفجارهای وجود ملتهبم تخفیف بگیره. این خرچنگی هام هم که به حساب نمیاد. گاهی رمز دارن شبیه اون قبلیه. و گاهی زیادی پرتن شبیه این الانیه. دلم نمی خواد روی این رمز بذارم. به جهنم بذار باز باشه. اینجا هنوز امنه. کسی این اطراف رو با نگاه متمرکز نمی خونه. اگر هم بخونه چیزی نمیشه. من قصه بازه خیال پردازی هستم که گاهی از شدت فشار موارد بی توصیف داخل۱سایت شخصیه در پیتی واسه خودش جنون می بافه. واسه عاقل هایی که گذرشون به این اطراف بی افته، که البته صاف و صریح بگم اصلا دلم نمی خواد که بی افته، به جهنم که دور از ادبه من از مهمون مخصوصا از مدل عاقلش در حریم های شخصیم از جمله خونه حقیقی و خونه مجازیم خوشم نمیاد، به جهنم اگر کسی بدش اومد، همین توضیح کافیه که جواب تمام معماهای آن سوی شبانهشون باشه. شونه بالا می پرونن و میگن طرف روانیه و خلاص. تعیید نظرشون هم با خوده خودم. این ها رو ول کن. خودم رو عشقه. عاقبت تونستم. دیر تونستم خیلی دیر. ببخش اینهمه دیرآموزم ولی عاقبت تونستم. عاقبت تونستم هم زمان با باریدن از فشار حیرت تلخی که به خاطر اون توفان آخری روی سر همگیمون آوار شد, در جهان این طرف راه برم و حرف بزنم و بگم و حتی بخندم و خوب باشه1جاهایی هم از دستم در رفت که نوشته شد به حساب امتحان آیلتس و استرس حاصله که البته چندان بی راه هم نبود و خوب حالا1کوچولو جزئیات هم داشت که کسی از این طرف نمی بینه و قرار هم نیست ببینه چون من تونستم جمعش کنم. من تونستم و, … تشویق نمی خوام. همون1ضربه روی شونه هام رو, … کاش می شد که بودی و می زدی! نمی دونی چه قدر دلم می خوادش! نمی دونی!
راستی توفان آخری بد بود. خیلی ناگهانی اومد و زد و داغون کرد و رفت. همه مات بودن. من مات نبودم ولی, … واسه چی گریهم نمی گرفت؟ واسه چی خشک بودن نفس هام؟ زیادی آروم گذشت از سرم انگار. از سر همه انگار. حتی از سر عزیزی که دلواپس آتیش گرفتنش بودیم. چیزی نگفت. کاری نکرد. فقط اون لحظه ای که من وسط شلوغی های ساکت و تلخ1لحظه نمی دونم چه شکلی شدم که لازم شد به1چیزی تکیه بدم, لحظه ای که تکیه هم جواب نداد و لازم شد بشینم, لحظه ای که نشستن هم جواب نداد و لازم شد که نفس های بلند و عمیق بزنم, چیزی گفت. دستم رو گرفت و گفت چیزی شدی پری؟ و زمانی که سکوتم نشکست شونه هام رو2دستی گرفت و آهسته فشار داد و می شنیدم که باهام حرف می زد. دلداریم می داد انگار. و واسه چی من سکوت کرده بودم؟ این من بودم که باید دلداری می دادم. باید دستش رو می گرفتم. باید شونه هاش رو فشار می دادم. باید حرف می زدم. باید شونه هام پناه می شدن تا خودش رو سبک کنه. گریه کنه. داد بزنه. عربده بزنه. اونقدر که خلاص بشه از این سکوت سیمانی. پس واسه چی من ساکت بودم؟ اون حرف زد و شونه هام رو حس کردم که زیر دست هاش آهسته لرزیدن. بعدش گریه بود؟ نه! بعدش شرم بود. گریه ای هم اگر بود از جنس شرم خالص بود. از جنس تلخ و سنگینه شرم. بدجوری تیز بود این شرم. از دست آشنایی که لیوان آب توی دست هام گذاشت, از صدایی که تشویقم کرد به خوردنش, از شونه هایی که تکیه گاهم شدن که نیفتم اندازه تمام جهان خجالت می کشیدم اون لحظه ها. این من بودم که باید لیوان آب رو می دادم به اون دست هایی که, … راستی اون دست ها لرزش نداشتن! و من بودم که تحملم برید. که لرزیدم. که ترکیدم. که تا شدم. که گریه, … کردم یا نکردم؟ چندان خاطرم نیست. سریع گذشت و کابوس وار. مثل برق رفت و تموم شد. سایه محو و چرخون غبارش رو خاطرم هست. عربده توفان و آتیشش رو. و انتهای خاکیش رو. و اون صدای بی لرزش که همچنان بی لرزش باقی موند و فقط در انتها1پرسش که مطمئنم تلخیه آرامش سیاهش خاک رو هم تکون داد.
-دیگه چیزی وسط این جهنم نیست واسه موندنم. حالا من چیکار کنم؟
و جوابی که چه بلافاصله, چه قاطع, چه به موقع, چه مطمئن و چه آرامشبخش پرده های سکوت رو نیفتاده پاره کرد.
-ما هستیم. من هنوز اینجام. من و بقیه. وسط این جهنم ما هنوز هستیم. کار رو هم زمانش که برسه همه با هم می کنیم. بلند شو. بلند شو بریم. داره شب میشه. شب و خاک ترکیب دلچسبی واسه زنده ها نیستن. بلند شو از اینجا بریم. هی شماها! پاشید. بلند شید تا شب نشده از اینجا بریم. پاشید!
و صداها بود که به تعیید زمزمه شدن. و دست ها بود که به کمک دراز شدن. و قامت ها بودن که آهسته برپا شدن. و قامتی بود که برپا شدنش اندازه نشسته موندنش بغضم رو ترکوند. خدایا واسه چی نمی شد که من فقط1داد بزنم بلکه این راه باز می شد! نشد! اون شب بود یا فرداش؟ که در جهان این طرف پشت خط می خندیدم و1خورده هم واسه امتحانی که به شدت داره نزدیک تر میشه نق می زدم. و درست در همون زمان توی سرم می چرخید حالا باید1دونه فاتحه بفرستم یا2تا؟ در مورد اولیش که تکلیف مشخصه ولی آیا دومی هم داره یا نداره؟ آدم از چه زمانی و از چه سن و سالی فاتحه لازم میشه؟ از چه زمانی بعد از موجود شدن1وجود میشه پشت سرش فاتحه خوند؟ واسه وجودی که این هوای خاکی رو نفس نکشیده باشه به صرف دمیده شدن روح در جسمش میشه فاتحه فرستاد یا لازم نیست؟ روح دقیقا از کی به جسم وارد میشه؟ کی1وجود1وجود به حساب میاد؟ وجودی که باید زنده حسابش کرد و اگر رفت پشت سرش فاتحه فرستاد؟ اصلا مگه وجودی که هنوز نیومده میشه که رفته باشه؟ این تکلیف چه مدلیه؟ باید از1مرجع مطمئن بپرسم. و همچنان نق های جهان این طرف بود و خنده و گریه های من و امتحان آیلتس و جزوه و درس و آیلتس و آیلتس و این خط سیر بی توقف. و روزهای بعد, … راستی روزهای بعد چه جوری گذشتن؟ چه سریع غبارها پاک شدن و خاطره ها جمع شدن و عکس ها غیب شدن و منظره اتاق ها عوض شدن و کمدها رو به راه شدن و برای حسن ختام این دردنامه تغییر آدرس اون هم چه تمیز! مگه میشه اینهمه سریع1توفان غبار اومده و رفته باشه؟ باورم, … میشه. حالا دیگه باورم میشه. دیگه در این جهان کمتر چیزی هست که من باورش نکنم. این دنیا خیلی بزرگه. هر چیزی داخلش میشه که باشه. از قصه هایی که تا نبینیشون, تا لمسشون نکنی, تا قهرمانشون نباشی باورت نمیشه که واقعی باشن, تا مدرسه هری پاتر و چوب جادو و جاروهای پرنده. توی دل این دنیا هر واقعیتی جا میشه. بذار بقیه بخندن ولی من باور می کنم. پیچ های جاده من یادم دادن که این دنیا هنوز خیلی ندیده ها داره که به عقل هیچ عاقلی قد نمیدن. بهتر که قد نمیدن. عاقل ها رو بیخیال. این بنده های خدا در جهان خودشون کلی گره دارن که سرگرمشون کرده. بذار به هوای خودشون باشن.
نمی دونم این رو چیکارش می کنم. منتشرش می کنم؟ حذفش می کنم؟ ولش می کنم داخل بایگانی بمونه تا1ماه و2ماه و6ماه دیگه اتفاقی ببینمش و اون زمان حذفش می کنم؟ واقعا نمی دونم. چیزی که ازش مطمئنم اینه که الان در این لحظه اصلا دلم کپی پیست اون رمز رو نمی خواد. راستی این رمزه رو من واسه چی حفظ نمیشم؟ خدایا با این کله می خوام لغت زبان هام به خاطرم بمونه! وایی خدایا باز یادم افتاد زبان خداجونم قربونت برم1طوری رو به راهم کن دیگه! ببین گناه دارم هوام رو داشته باش لطفا. خدایا لطفا! خدایا لطفا!
ساعت9و21دقیقه شنبه شب به ساعت این فسقل. دیگه نمی خوام بنویسم. درس هام موند. من رفتم.