صبح2شنبه. امروز سر کار نمیرم. خدا به خیر کنه غیبتم دیده نشه. میشه اطلاع ندم؟ بابا عجب گرفتاری شدم خوب این زنگه رو نزنم نگم دیگه! ولش کن1طوری میشه دیگه.
ساعت این فسقل6و54دقیقه. حالا که می مونم خونه باید درس و مشق کلاس بعد از ظهر رو بهتر بخونم و بنویسم. خدایا مهر بیچارهم کرده. امسال1مورد مشکوک به اوتیسم به کلاس اضافه شده و بچه ها1پایه بالاتر رفتن و… میگم این اوتیسم اتیسم نبود؟ گوگولی جوابش رو بلده ولی به جان در این لحظه نصفه نیمه ی خودم که ابدا حسش نیست برم ازش بپرسم. ول کن بابا مگه می خوام مقاله بنویسم بذار هرچی می خواد باشه اصلا به من چه! خلاصه امسال مهر رسما از روی قد و قواره من رد شده. درس. شدید و پر فشار. بچه ها. شلوغی های فراتر از تحمل. خدایا این مدلی درس خوندن واقعا سخته اینجا زمان و تمرکز لازم رو پیدا نمی کنم. چی میشه بگم؟ این ساعت ها ساعت های کار هستن و من در واقع اصلا نباید در این ساعت ها سر درسم باشم. این زمان مال بچه هاست و این ها در واقع چیز اضافه ازم نمی خوان. و من1جورهایی حقشون رو بهشون نمیدم. خدایا منو ببخش. این ها ازم قصه می خوان هم صحبتی می خوان حضور می خوان و من فقط در حد درس های کتاب هاشون همراهیشون می کنم. کاش می شد این ماه ها رو مرخصی می گرفتم. به نظرم عملی باشه ولی سعی می کنم انجامش ندم. من درآمد این ماه ها رو لازم دارم. ای کاش لازمش نداشتم و این, … بسه حس توضیحش نیست.
این روزها حس عجیبی دارم. در گذشته هم گاهی پیش می اومد ولی هم خفیف تر بود و هم قطع و وصل می شد. این روزها خیلی شدیده. اونقدر شدید که جنسش متفاوت شده. و مداوم. قطع نمیشه و هر لحظه همراهمه. این روزها به طرز بسیار مشهودی حس می کنم هیچ سنخیتی با اطرافم ندارم. پیش از این اگر این مدلی می شدم می شد که اینهمه مشهود نباشه ولی, … داخل تیمتاک که میرم خیلی کمتر از پیش ترها با بقیه قاطی میشم. گاهی باهاشون میگم و می خندم ولی فقط گاهی. معمولا اگر اونجا باشم میرم داخل آدیو باکس2و واسه خودم داستان های انگلیسی یا حتی گاهی فیلم های فارسی می ذارم گوش میدم ولی تنها. اگر کسی به حرفم بگیره, واقعیتش بسته به اینکه کی باشه باهاش همراهی می کنم و گاهی که کم هم نیست اصلا همراهی نمی کنم. اگر حس هم صحبتی با طرف رو نداشته باشم هیچ تلاشی واسه مراعات انجام نمیدم. پیش از این متفاوت بودم. صبورتر بودم و شاید کمی مهربون تر با اطرافم. حالا نه صبورم و نه مهربون. بیرون از تیمتاک هم همین طور. ابدا با اطرافم فیکس نمیشم. حسش که نیست نیست. تموم شد رفت. این افتضاحه و من می دونم ولی تلاشی واسه عوض کردنش نمی کنم. انگار خیالم نیست. انگار این عدم تمایل چنان شدیده که دلم نمی خواد واسه کنار زدنش تلاش کنم. بدرفتار شدم. خیالم هم به اصلاحش نیست. خلاصه چیزی شدم که بقیه شاید بهش بگن مغرور ولی شخصا اثری از غرور در خودم نمی بینم. فقط همه وجودم سرشاره از بیگانگی با همه و بی حوصلگی با مراعات هر چیزی که درشرایطم تأثیری نداره. این لفظ مغرور رو واسه این گفتم که شنیدم بقیه به افرادی که پیش از من این مدلی شدن زیاد از این چیزها گفتن و میگن. حالا اون بنده های خدا رو می فهمم. طرف به جایی رسید که دیگه نتونست همراهی کنه. نتونست کنار بیاد. نتونست مدارا کنه. نتونست باشه. سکوت کرد و کشید عقب. و در نگاه بقیه شد1آدم مغرور. در مورد بقیه نظری ندارم چون به من چه. ولی خودم غروری در خودم نمی بینم. چیزی ندارم که بهش مغرور باشم. اما خیالم هم نیست که این رو واسه کسی توضیح بدم و نظری رو عوض کنم. می دونی؟ این وسط1چیزی کسر شده ازم انگار. حس می کنم1چیزی از جنس روح, از جنس دل, باید با اطرافت همراه باشه. باید دلت واسه اطرافت بزنه. باید1چیزی وسط دلت بخواد که باشی. اگر اون1چیزی نباشه دیگه خیالت نیست. انگار بستگی های روانت شل میشن. باز میشن. قطع میشن. و تو دیگه در عین حضور باز هم اونجایی که هستی نیستی. می خوایی ول کنی بری ولی به هزار و یک دلیل گرفتاری و نمیشه. اصرار می کنی. گیرها باز نمیشن. و زمانی به جایی می رسی که دیگه اصرار هم نمی کنی. دیگه خیالت نیست حاضر به حساب بیایی یا غایب. دیگه نمی خوایی بری. نمی خوایی هم بمونی. دیگه خیالت نیست. در هر حال تو دیگه نیستی حتی اگر بقیه سایه حضورت رو ببینن که بی صدا به دیوار تکیه زده و بودن هاشون رو تماشا می کنه. اوایل سعی کردم این مدلی نباشه ولی این روزها عجیب بیخیال شدم. خیالم نیست جایی باشم. خیالم هم نیست نباشم. اگر بگن باید فلان جا باشی تا جایی که به درس هام گیر نکنه میگم خوب باشه. بعدش همون سایه تکیه زده به دیوار به نمایندگی از خودم در زمان مشخص در مکان مشخص حاضره و شکر خدا وسط این گیر و دار که واسه هر کسی1رنگیه کسی این تفاوت رو نمی بینه و اگر هم ببینه خیالش نیست که بیاد به این سایه تکیه زده به دیوار ناخنک بزنه و حرکتش بده. چی شدم؟ چند روز پیش1می خواست بیاد دیدنم. گفتم نه. گفتم کسی رو نمی خوام ببینم. حالم اون شب بد بود. الان حالم معمولیه. الان1جور بی حسیه مسخره ای دارم ولی همچنان نمی خوام کسی بیاد دیدنم. کسی رو در4دیواریم نمی خوام ببینم. حتی1رو. اون عصر1گفت و گفت و من واقعا دلم دیدن هیچ کسی رو نمی خواست. هنوز هم دلم نمی خواد. نه دلگیرم نه حرصی فقط به شدت خودم رو با تمام اطرافم بیگانه می بینم. بین بچه های تیمتاک و بیرون از اینترنت. از موارد اطرافم بدم نمیاد. حتی دوستشون دارم. اما چه مدلی بگم1جورهایی خاطرم انگار جمع شده از همه چیز. به نظرم دیگه لازم نیست دلواپس اطرافم باشم. همه چیز همونجایی هستن که باید باشن و شکر خدا اوضاع اطرافم امنه. امن و مثبت و آرام. و اینکه بقیه هایی هستن که می تونن مواظب همه چیز یا تقریبا همه چیز باشن و دیگه میشه که من خیالم نباشه و تماشاگر آرامشی باشم که همیشه دلم می خواست باشه. به نظرم1جورهایی پایان… و از آن پس همه به خوبی و خوشی زندگی کردند خخخ. ایول. و بعد از این خاطر جمعی, حس می کنم جهان اطرافم, مناسباتش, محاسباتش, موضوعاتش, موارد مورد بحثش, عوامل محرک مثبتش, حتی موارد محرک برای گلایه هاش, هیچ کدوم و هیچ کدوم محرک من نیستن. مال من نیستن. به زندگی بیخیال و بی علاقه نشدم. این مدلی نیست که مثلا هیچ چیزی دلم نخواد یا هیچ جمعی و یا هیچ موضوعی و هیچ حرفی و… فقط با تمام اطرافم عمیقا بیگانه شدم. علایقم و حتی نارضایتی هام به شدت با اطرافم ناهمگون و متفاوت شدن. دیگه چیزی هیچ چیزی از اطرافم جذبم نمی کنه. خوب یعنی تقریبا هیچ چیزی. چم شده؟ واسه چی این طوری شدم؟ واسه چی اون شب داخل همین هفته که داشتم فایل های انگلیسی داخل ادیو باکس1گوش می کردم و اون بنده خدا اونهمه سعی کرد سر صحبت رو باهام باز کنه جواب های تلگرافی و سر بالا دادم بهش؟ واسه چی زمانی که واسه اینکه به حرف بیام اونهمه تأکید کرد که من ازت خوشم میاد و همیشه اینجا که بودی دلم می خواست باهات حرف بزنم با1ممنون خشک تمومش کردم؟ واسه چی زمانی که سعی می کرد حس کنم به موفقیتم علاقه داره و واسه همدلی کردن باهام پشت سر هم می گفت خیلی خوب کار می کنی و حتما موفق میشی جوابش رو ندادم؟ واسه چی بعد از اصرارش به حرف زدن با همون ممنون لعنتیه کلافه کنار موندم؟ من هرگز مهربان نبودم. هرگز ادعاش رو هم نداشتم. ولی خداییش اینهمه نامهربان هم نبودم. واسه چی این طوری شدم؟ می دونی؟ با این توضیحات دارم سعی می کنم دلواپس این حال و هوا بشم. دارم سعی می کنم بدم بیاد. دارم سعی می کنم لزوم تغییر دادنش رو روی شونه هام حس کنم و این حس وظیفه حرکتم بده. فایده نداره. بدم نمیاد. خوشم هم نمیاد ولی خیالم نیست. روی شونه هام هیچ الزامی واسه ایجاد تغییر در این مورد حس نمی کنم. حس حرکت واسه عوض کردنش نیست. نمی دونم می فهمی یا نه. واقعا حسش نیست. دلم نمی خواد سعی کنم عوض بشه. دلم نمی خاد سعی کنم مدارا کنم با دل ناشناسی که میاد و دلش می خواد حرف بزنه باهام. دلم نمی خواد سعی کنم جواب بدم به همدلی کردن هاش. دلم نمی خواد سعی کنم ممنون گفتن هام شاد و مهربون باشن در جواب ابراز احساساتش. از اطرافم بدم نمیاد ولی1جور عجیبی بیگانه ام با همه چیز این اطرافم. یعنی این ها تمامش به خاطر فشار این ماه هاست؟ یعنی بعدش درست میشم؟ حس می کنم نمیشم. حس می کنم دیگه هرگز نمیشه برگردم اون وسط. حس می کنم دیگه هرگز اون سایه تکیه زده به دیوار تکیهش رو از دیوار بر نمی داره و جز تماشای سردش کاری نمی کنه. و واسم عجیبه که دلم نگرفته از این حس. خدایا یعنی من دیگه درست نمیشم؟ یعنی ممکنه اگر در شرایطی بیفتم که با حس و حال و خواهندگی های این زمانم فیکس باشه این مدلی با تمام عناصر اطرافم سرد نباشم؟ یعنی این بیگانگی در شرایط متفاوت ناموجود میشه؟ هی! شرایط متفاوت. من می خوامش. دلم هوای متفاوت با هوای اطرافم می خواد. دلم موارد جالب تری واسه مشتاق شدن, تماشا کردن, جذب شدن, بسته شدن و حتی دفع کردن و نارضایتی می خواد. در اطرافم تقریبا هیچ محرکی که واسه من محرک باشه نیست. دلم محرک می خواد. می دونی الان که نوشتم حس می کنم اوضاعم رو به راهتره و در ماه های آینده, بعد از پشت سر گذاشتن این کابوس درسی کاغذی میشه که محرک های محرک رو در شرایط متفاوت پیدا کنم. شاید در1جو متفاوت, کاملا متفاوت با جو حالای اطرافم. اینجا, اطرافم, سیاره محرک های بی اثره واسه من. به نظرم دیگه هرگز با این جو فیکس نمیشم. ولی احتمالا بعد از خلاصی از این وضعیت مسخره, حالا نتیجه هرچی که باشه, میشه که به سیاره محرک های موثر پرواز کنم و هوای اونجا بیشتر بهم بسازه. اوخ خدا7و24دقیقه و امروز به احتمال قوی ازم ریدینگ می پرسه و من تازه از زیر پتو جوونه زدم و ببین به جای مطالعه چه غلطی دارم می کنم! خخخ اینجا نوشتن رو هنوز دوست دارم. کاش این علاقه رو از دست ندم. حیف میشه من اینجا نق نزنم. ترجیح میدم این میل رو حفظ کنم. کاش بشه! باید بجنبم. انتشار این خرچنگی و امروز جرأت قهوه خوردن نیست سردرده داره بالای سرم چرخ می زنه و میگه1میلی خطا برو تا فرود بیام و به جای قهوه آب جوش و عسل قاشقی شاید کار راه بندازه واسم و بعد از اون ضربتی درس. آخ خدا درس! خدایا دیرم شد من رفتم.
تمدید شد.
عصر3شنبه. مهر هم رسید. من شبیه سال گذشته کمکی شدم. خدا رو شکر! از تعطیلات اضافی خبری نیست. ولی بد هم نیست. می شد که خیلی بدتر باشه و من امسال ابدا ظرفیت این بدتر بودن رو نداشتم. خدایا شکرت! تا اینجا هرجا گیر کردم, جاهایی که هیچ راهی نبود, تو1راهی باز کردی و دستم رو گرفتی و از تنگنا, هرچه قدر باریک, هر اندازه ناگذشتنی ردم کردی و نتیجه این شد که به سلامت گذشتم. مطمئنم از اینجا به بعد هم ولم نمی کنی. مطمئنم که تا آخرش همراهمی. هرچند گاهی فشار رو زیاد حس می کنم. چنان زیاد و چنان شدید که نفسم بالا نمیاد. ولی تا اینجا گیری نبود که تو منو باهاش جا بذاری. خدایا ممنونتم. باز هم باش. من باید از این مانع بپرم. داره می رسه. خدایا واسه بقیه راحته که بگن من می تونم. که بگن خیالی نیست. که بگن استرس هام رو رها کنم. ولی به نظرم تنها تویی که می فهمی چی میگم زمانی که میگم من می ترسم. خدایا من می ترسم کمکم کن!
تمدید اینجا واسه1سال دیگه امروز انجام شد. واقعیتش به عدم تمدیدش زیاد فکر کردم. قیمت سالانه حسابی رفته بالا و حس کردم شاید به صرفه نباشه و بد نیست رهاش کنم. رها هم کرده بودم و هر دفعه پیام های میزبان رو ندید می گرفتم. هر روز. هر بار. مهلتم داشت تموم می شد. فقط10روز. فقط9روز. خدایا8روز. فقط7روز! 6! 5! اینجا می پرید. با تمام4سالم. با تمام لحظه هایی که ثبتشون کرده بودم. با تمام خاطره هایی که اینجا نقش شدن. با تمام اشک ها و لبخندهای4سال گذشته من. با پشتیبان گرفتن هم به جایی نمی رسیدم. فایده نداشت. کوله بارم رو بدون این سقف و4دیواری مجازی دلم نمی خواست1گوشه نگه دارم. نتونستم تحمل کنم که روز و شب بعد از مهلتم اینجا دیگه مال من نباشه. حسش رو دوست نداشتم. این روزها دستم خیلی باز نیست و باید حسابی مواظب خرج کردن هام باشم ولی, … از مدرسه که اومدم فقط می دونستم که نمی تونم. تمدیدش کردم. به مدت1سال. البته حدود290هزار تومن واسم آب خورد ولی حالا اینجا واسه1سال دیگه هم مال خودمه. نمی دونم مهر آینده من در چه وضعیتی هستم. آیا توان مالیم اجازه میده که باز هم تمدیدش کنم یا باید تموم شدن مهلت رو تماشا کنم و رد بشم؟ نمی دونم. دلم می خواد این مدلی نباشه ولی هی! تا اون زمان هنوز1سال دیگه باقیه. خدا رو چه دیدی شاید تا اون زمان من, … چیزی نمی دونم از1سال آینده. نمی دونم مهر آینده من در چه حالم. کجا هستم. چه وضعیتی دارم. در چه حسی شناورم. در چه هوایی می پرم. ولی حالا حالاست. به قول هاگرید داخل هری پاتر و1سری عاقل دیگه, هرچی بخواد بشه به موقعش پیش میاد و ما به موقعش باهاش رو به رو میشیم. پس فایده نداره الان بهش فکر کنیم و نگرانش باشیم. امروز اینجا تمدید شد. حالا اینجا برای1سال آینده همچنان مال منه تا داخلش دیوونه بازی هام رو ثبت کنم. این مثبته. به علاوه خیلی مثبت های دیگه که الان زمانش نیست بشمارمشون. باید بلند شم واسه رو به راه کردن چندتاشون. زمان واسه توضیح نیست. بعدا میام اگر حس و حالش باشه میگم اگر هم نباشه نیست دیگه. ساعت به سیستم این فسقل6و1دقیقه عصر. من رفتم.
ایام به کامت.
کاکائو۹۷درصد.
صبح5شنبه. مادرم داره از سفر کوچولوش میاد. گرگان. خونه خاله. بچه های خاله جمع بودن. از این خاله و اون خونه و بچه های خاله و اون خونواده و اون فضا و اون حال و هوا کلی خاطره دارم. از اون خاطره هایی که دلم ضعف میره واسه هواش. بازار هم رفتن. اون بازاره رو دوست دارم چیزهای جالبی داخلش پیدا میشه. به نظرم2دفعه رفتن. مادرم پیش از تعطیلات رفت. من نتونستم. درس.
جزوه های آیلتس2که دست من رسید اشتباهی بود. تکلیف عوضی انجام دادم. نصفش رو هم نداشتم. تعطیلاتم رو واسه خاطر هیچ چی ریختم دور. شب از شدت حرص و خستگی و تلخکامی باز فشار چشمم پرید بالا. نمی فهمم واسه چی هر دفعه سر داستان های آیلتس داخل ملل حرصی میشم فشار چشمم بیدار میشه. انگار جنس این حرص با حرص های دیگه متفاوته. دیروز رفتم جزوه های, …. کاش درست باشن ولی, … فایل نیستن. کاغذن. اندازه مچ بچه کلفت. با جلد تلق و فنر. از قیافهش خوشم میاد. فقط کافیه بازش کنم و, …
من نمی بینم!
باید اون فنرها رو باز کنم. باید برگ برگ جداش کنم. باید اون جلدهای تلق رو بذارم کنار. باید شب که تاریکه تا هر ساعتی شده بشینم اسکنشون کنم بلکه بشه بخونم و تکلیف هام رو انجام بدم. باید این دسته کاغذ رو پخش کنم اطرافم. باید مواظب باشم که فراموشم نشه کدوم صفحه رو گرفتم دستم. باید مواظب باشم صفحه ها به هم نخوره که بدونم کجای اسکن هامم. باید, …
خداجونم! بدت نیادها! چشم هام رو دلم می خواد. بچه شدم. ولی دلم بهانه می گیره. پا می کوبه. عر می زنه. که من هم می خوام شبیه بقیه این جزوه رو باز کنم بخونم. بچه که بودم, سن مدرسه, دبستان, آمادگی, عر می زدم که من کتاب و دفترهای شبیه مال داداش می خوام. که عکس داشته باشن و برگه هاش زمان ورق زدن صدا بدن و کوچولو باشن و داخل کیف های مدرسه خوشگل جا بشن. من کتاب گنده نقطه دار دوست ندارم. من چشمم می بینه می خوام با چشم بخونم دوست ندارم روی این کاغذ بی ریخت بی عکس ها دست بکشم. اون دکتره بدجنسه با من بده الکی میگه شبیه داداش سواد یاد نگیرم. ازش بدم میاد. همه دکترها بدن ازشون بدم میاد. همهشون بدجنسن تازه دروغ هم میگن. این ها بلد نیستن الکی میگن دکتر نیستن. من همه عکس ها رو می بینم باز میگن کتاب نقطه دار بخونم. من کتاب نقطه ای دوست ندارم. اصلا من مدرسه نمیرم. از مدرسه بدم میاد. من مدرسه اینجوری دوست ندارم. من مدرسه شبیه مدرسه آزیتا دلم می خواد. اونجا پر دختره. خیلی زیادن. همه دفتر مدادهای رنگی دارن. پاک کن های قشنگ دارن. من می خوام برم اونجا. اینجا بچه های کلاسمون10تا هم نیستن. تازه بعضی هاشون پسرن. تازه از من بزرگترن. تازه کتاب دفتر و مدادهای رنگی هم نداریم. اینجا دخترهاش هم1جوری هستن. بعضی هاشون حرف نمی زنن. بعضی هاشون راه نمیرن. اینجا کسی شبیه آزیتا و محبوبه و مهرنوش نیست. اینجا همه1جور دیگه بازی می کنن. اینجا رو دوست ندارم. اینجا مدرسه نیست من از اینجا بدم میاد. من مدرسه نمیرم. … … …
اه لعنتی! سر صبحی باز احمق شدم. خدایا خر شدم صبحی مگه تازه اینجوری شدم واسه چی من این روزها اینهمه, … نمی تونم. به قرآن نمی تونم. خدایا به دینت ائمهت کتابت آسمونت خاکت به خودت نمی تونم. بر می گردم اگر عمری باشه.
هنوز عمری باقی بود برگشتم. اینجام ولی, … کاش این جزوه رو دیروز دستم نمی دادن! تمام این ترم های کزایی سعی کردم دستم به یکی از این ها نرسه. واسه چی این مرحله آخری, … خدایا یعنی این هم جزو امتحانه؟ خدایا واسه چی اینهمه زجرم میدی واقعا لازمه؟ خدایا شکرت! خدایا شکرت! نمی تونم. بر می گردم.
اینجام. طول کشید ولی اینجام. تیمتاک بازه. انجمن موج نور داره برنامه نویسی درس میده. اطرافم صداها در جریانن و من, … خدایا خل شدم واسه چی؟ من11سال پیش وارد شب شدم سخت هم گاهی گذشته ولی مدت ها بود دیگه این مدلی نمی شدم. فقط هفته اول. بعدش هم البته ساده نبود. خیلی تلخ بود خیلی. بعدش هم دلم تنگ می شد. حتی گاهی گریهکی هم می کردم ولی هیچ زمانی اینهمه, اینهمه تلخ, اینهمه سیاه, اینهمه تلخ, اینهمه تاریک, اینهمه تلخ, اینهمه سنگین, اینهمه تلخ, اینهمه دلگیر, اینهمه تلخ, اینهمه تلخ, اینهمه تلخ نبود. چم شده این روزها. چم شده این شب ها؟ چم شده از دیشب که این جزوه داخل کیفم توی خونه باهامه؟ چم شده که اینهمه شدید از لمس اون حجم داخل کیفم پرهیز می کنم؟ چم شده که با تمام وجودم می خوام هرچی بیشتر عقبش بندازم؟ چم شده که منطق زورش نمی رسه بهم بفهمونه بخوام یا نخوام نمیشه تاخیر کنم و باید برم سر انجامش؟ چم شده که شروع باز کردن فنرهای ۱دسته کاغذ و شروع اسکن از۱سری برگه اینهمه واسم آزاردهنده هست؟ چم شده امروز صبح که می دونم یا امروز یا امشب باید برم برش دارم و شروع کنم تا واسه1شنبه تکلیف داشته باشم؟ خدایا با اینهمه مهربونیت تماشا می کنی اینهمه تلخی رو! دسته کم شبیه همیشه اجازه می دادی فایلی جزوه بخونم. آخه این تماشا داره؟ واسه تو با اینهمه مروتت! خدایا مروتت رو انداختی روی شونه هات و تماشا می کنی! می تونی؟ دلت میاد؟ آخ خدا چه دلی داری تو! به خلقتت قسم من اگر بودم دشمنم رو دل نداشتم این مدلی تماشا کنم. به قرآن هر کسی هر کسی بود هر مدل نفرتی ازش داشتم دستم واسه هرچی از دستم بر می اومد می رفت بالا. من از تو مهربون تر نیستم. ولی اینهمه شب خیس چه مدلی جا میشه توی مهربونیه تو؟ کاش1کسی بود جواب این رو بهم می گفت! تو خودت که نمیگی. میگی؟ جوابش رو بهم میگی؟ خدایا بیا بگو قلبم درد می کنه. آخ خدا نمی تونم. بر می گردم.
اینجام. اه این چه مسخره بازیه حالم به هم خورد از خودم. یعنی که چی؟ خوب1سری جزوه هست دیگه چی هست مگه حالا؟ ای بابا! من پیش از این کتاب برگ برگ کردم واسه اسکن. حالا این1مشت کاغذ انگار ازش طلا باریده. من باید1شنبه تمرین های حل شده ببرم ملل این لوسبازی ها یعنی چی؟ حالا انگار14سالمه تازه هم فهمیدم که جزوه خوندن کار من نیست. خوب یعنی که چی؟ اصلا خوب که چی؟ سر40سالگی و این سوسولبازی ها! شورش در اومد. اه! نوبرش رو آوردم انگار. شلوغش کردم که چی بشه؟ اصلا چه معنی داره؟ واسه چی اینهمه خیسی رو هرچی پاکش می کنم باید درصدش بره بالا الان؟ مسخره! واقعا که! خریت هم اندازه داره. قباحت داره. ای بابا! وایی نمیشه الان1چیزی داغون میشه. یا کیبورد نصفه نیمه این فصقل یا قفسه سینه من که چیزی نمونده بترکه. اه مسخره! بر می گردم. الان میام الان میام الان.
اینجام. خوب بحث عوض. اوه ساعت داره10میشه. های2کانون تموم شد. شکر خدا کتاب های3رو دارم. باید شبیه ترم پیش لغت ها رو پیش از شروع ترم بنویسم. البته اگر می شد معنی ها رو هم می نوشتم خوب بود ولی زمان, … دیشب درس1رو بدون وورکبوک از لغت جدید بدون معنی پاکسازی کردم امروز صبح هم درس2تموم شد. حالا داخل ترم می دونم دنبال چه لغت هایی داخل دیکشنری بگردم. استاد ترم پیش می گفت این ترم سخته. کتابش رو دارم می بینم. راست میگه. یعنی سخت نیست فقط1کوچولو پیچیده تر به نظر میاد. شاید چون به گفته استاد ترم پیش دفتر گرامر این ترم بسته میشه. ترم بعد ادوَنس. وووییی خدایا قبول بشم! وووییی خدایا زبانم قوی بشه! وووییی خدایا آیلتس! اه این آیلتس! توی روحش! پدرم رو درآورد خداییش بدون استرس این کوفتی خود زبان اینهمه هم نکبت نیستش فقط این, … هی! ول کن این ها رو! من باید صحبتم سریع بشه. باید نکات گرامری رو تمرین کنم. باید لغت بیشتر بلد بشم و به کارشون بگیرم تا زمان صحبت کردن واسه پیدا کردنشون مکث کمتر داشته باشم. خدایا میگن باید حرف بزنی من ترکیدم از بس شبیه هم نوع هام با خودم حرف زدم هرچی می کنم باز زمانی که کسی جز در و دیوار مخاطبم میشه گند می زنم به ساختار زبان آخه! میگم۱چیزی! واسه چی هر جا من بگم هم نوعهام ملت خیال می کنن باید منظورم نابیناها باشه؟ با این مدل هم نوعهام عرضی ندارم اینجا هم نوعهای واقعیم یعنی دیوونه ها منظور نظر می باشند. وووییی خداجونم!
تیمتاک رو بستم. سکوت1دفعه ریخت داخل. بذار1خورده باشه1چایی با هم بخوریم حالا. پریشب که داستان جزوه های اشتباهی و اون تکلیف های عوضی و نصفه اذیتم کرد رفتم داخل اینترنت داستان سرچ کردم و1کتاب قصه های کودکان انگلیسی پیدا کردم و برش داشتم و نشستم به خوندن. کند بودم و لغتنامه هم بود و من می خوندم و خخخ1دفعه دیدم سرم به شدت گیج میره و از منگی و خستگی1جوری شدم. صداها انگار توی سرم داشتن کش می اومدن و, …
-یا خدا چی شدم؟
سر که بالا کردم ساعت مچی کوچولوم از بالای قفسه با اعلام گذشتنم از آستانه نیمه شب و پیش روی ساعتی به طرف صبح روز بعد جوابم رو شوت کرد. کتابه رو تا آخر خونده بودم ولی تمام توانم هم تا آخر رفته بود. فقط ولو شدم و1راست رفتم توی بغل خواب. خوش گذشت باز باید برم از این ها پیدا کنم بخونم کیف میده. بد نیست1چایی درست کنم مادرم الان دیگه می رسه. هی اسکن. امروز باید1خورده لغت جدید از داخل کتاب های3بنویسم امشب باید بشینم به اسکن کردن و فردا اگر فایل ها فایل بشن بشینم تکلیف های1شنبه رو بنویسم. هی من تا حالا جزوه های ملل رو کاغذی نداشتم کی می دونه شاید اسکن های خودم از اون فایله بهتر بشه؟ اسکنر من دستگاه خوبیه. من هم که تا بتونم مواظبم کار خودمه دست خودمه می دونم چی به چیه سرش زمان می ذارم که هرچی بهتر انجام بشه. یکی از ترم های کانون بود کتابش دیر اومد یا نیومد یا آهان نه اشتباه زیاد داشت کتابش رو خریدم اسکن گرفتم ازش جدولی ها رو بد گرفت ولی کار بد در نیومد کلی اشتباه های کتاب رو از روی اون فایل گرفتم. این ها که جزوه های پرینتی هستن کی می دونه شاید بد نباشن. اگر این هم جواب نده, که می دونم میده, امکان نداره صد درصد باطل باشه, میرم از اینترنت اونقدر متن می خونم که خود زبان از رو بره. ولی این فایل اسکنی اونهمه هم منفی نمیشه من مطمئنم. یعنی خوب تقریبا مطمئنم خخخ. هی بیخیال دفعه های پیش که جزوه ها افتضاح زدن به حالم بدم نمی اومد1دفعه کاغذیش رو امتحان کنم ببینم کار من بهتر درمیاد یا کار اون فایل پردازها. حالا این هم مهلت. خدا اگر بخواد و تنبلی اگر اجازه بده امشب برم سراغش. وووییی اسکن یادم رفته کاش یادم بیاد! خدایا امشب کسی اطرافم نیست بپرسم ازش یادم بیار دیگه ایول. ایش درس های های3داستان کم دارن هرچی ریدینگه همه مقاله های دراز و بی قواره هستن حتی تمرین های کتاب اصلی هم مقاله های این مدلی هستن وووییی خوشم نمیاد شکلک خشم. واسه چی داستان های جذاب داخل کتاب ها و جزوه ها اینهمه کمه؟ داخل جزوه های ملل هم همین مدلیه. اون دفعه1ریدینگ بود درباره فاضلاب و صنعت فاضلاب و پیشرفت فاضلاب و فاضلاب و توالت از قدیم تا امروز و فاضلاب و توالت و فاضلاب و توالت و توالت و توالت و, … اه گندش بزنن من قصه می خوام اون هم نه هر قصه ای دلم داستان از اون مدل های با حال می خواد که جذبم کنه و1دفعه تموم که شد ببینم از نصفه شب گذشته و من نفهمیدم و از این چیزها. ساعت از10گذشت و من باید بجنبم. چایی و لغت و, …
در می زنن. مادرم. من رفتم.
سیاه, زرد, خاکستری.
صبح5شنبه. دیر کردم. باید6سر درسم حاضر می شدم و الان7و30صبحه و تازه من اینجام. استاد آیلتس2کمی, … نمی دونه باهام چیکار کنه. من با کلاس متفاوت با شرایط خودم پیش میرم. سعی می کنم جا نمونم. سخته. کسی کمک نمی کنه اگر وسط این راه مسخره بیفتم زمین. گفتار استاد بهم امیدواری نمیده و من از رو نمیرم. دیشب1آشنا می گفت ببین پریسا واسه گرفتن آیلتس باید4یا5یا حتی6سال زبان کار کنی بعدش تازه بری کلاس های آیلتس و من شونه بالا انداختم و گفتم ببین من6سال زمان ندارم من این لعنتی رو تا آخر امسال می خوامش. طرف نق زدنم رو شنید ولی شونه هام رو ندید که پریدن بالا. چه مدلی باید می دید؟ داخل اینترنت بود. تیمتاک. برادرم میگه همین طوری این سربالایی رو به گاز برو تا دفعه دیگه توی سفر بعدی بشی مترجممون. گفتم جیگیلک زبانش از من بهتره. برادرم نشنید. مادرم میگه تو می تونی و اگر به6و نیم می رسی امتحانه رو بده. میگه استرس نداشته باش. دلواپسیت بی خوده. بزرگش کردن سخت نیست. خخخ حالا تو بیا1زبونی یادم بده که من واسه این عزیزها توضیح بدم با چی طرفم. جدی این ها چشونه؟ نمی بینن؟ نمی دونن؟ واقعا؟ بله واقعا. نمی بینن. نمی دونن. دیروز صبح منفجر شدم که اینقدر بی خودی بهم نگید استرس نداشته باش دلواپس نباش نباش نباش. دست بردارید شماها نمی دونید فقط همین طوری میگید و میگید. مادرم معترض شد که چرا من متوجهم. ترکیدم.
-نه نیستی. متوجه نیستی مادر من تو متوجه نیستی پس لطفا دیگه بهم از این چیزها نگو اصلا هیچ کسی هیچ چی بهم نگه.
مادرم بعدا در توجیهاتش می گفت که می دونه و متوجهه و من دیگه چیزی نگفتم. انگار دیگه نشنیدم. فایده نداشت انفجارم. واسه چی باید کاری می کردم که امروز بار وجدانم سنگین تر باشه؟ بیخیال بذار خیال کنه می دونه. ولی این, … خدایا اون ها نمی دونن تو چی؟ تو می دونی؟ حتما می دونی. میشه1چیزی بگی توی این تاریکی من نمی بینمت می خوام خاطر جمع بشم هستی. شبیه همیشه که هستی. سر صبحی زده به سرم؟ الان دلم می ترکه. بر می گردم.
بیخیال اینجام. دیشب با1حرف می زدیم. وضعیت3مثبت نیست. دکتر تهران میگه50-50اون هم با رضایت صاحب بیمار چون خود جراحیش ریسک داره. و2گفته من رضایت میدم چون3هر شب داره درد می کشه. خدایا! من که درد می کشیدم این ها کنارم بودن و حالا دوست های من دردی رو می کشن که من واسه تخفیفش هیچ غلطی نمیشه کنم. خدایا! خدایااااآاااااآااااااااااآااااآاااا!
مادرم می گفت1نباید این ها رو بهت بگه تو الان موقعیتت مناسب نیست. گفتم نکنه واسه این کاغذه آدمیتم هم باید بره به جهنم مادری؟ من هنوز آدمم. این آدمی که داره زجرکش میشه دوست منه. اون2که از فشار درد همسرش روانش پاک شده زمانی که من درد داشتم و کسی از خونواده جنس دردم رو نمی شناخت یکی از دوست های نزدیکم بود. من حرف خودم رو می زنم و خونواده در هوای خودشونن. از نظر این عزیزها مردم رو بیخیال. فقط حواست به خودت باشه. دوست سیری چند؟ اصلا از همه این ها گذشته تو که نمی تونی کاری واسش کنی پس غصه خوردنت چه فایده ای داره؟ اصلا مگه فقط همین یکیه توی این مملکت هزارها از این ها هست. پیش از این به تمام این گفته ها جواب می دادم. هنوز هم جواب دارم ولی ترجیح میدم دیگه ندم. گفتم بله حق با شماست من که کاری نمی تونم کنم برو خاطر جمع باش. مادرم رفت و نمی دونم خاطر جمع شد یا نه. و من دیشب از سنگینی بار دلم ولو شدم روی مبل آشنای داغون و درد کشیدم و تمام شب رو خواب های تاریک دیدم. خدایا! می دونی؟ این ها1جهان رو ایراد می کنن و خودشون سر هیچ چی آتیشی هوا کردن که واقعا لازم نیست و من گیر کردم وسطش. این چه طلسم عجیبیه که چشم هاشون رو بسته و باز نمیشه؟ واقعا من اشتباه می کنم؟ واقعا این ها متوجه نیستن چی داره میشه؟ کاش من اشتباه کنم!
تابستون رفت. مهر داره میاد. و من از4ماه تعطیل حتی1نصفه روز تعطیل نبودم. خدایا کمکم کن! امروز حس می کنم از شدت خستگی و فشار روانی این داستان به مفهوم واقعی با سر رفتم داخل بنبست. شکر که این لحظه تنهام. واقعا نمی خوام کسی از این دسته اطرافم باشه. این ها هزیون میگن. هی هزیونه یا هذیونه؟ برو بابا تو هم این وسط! این ها قصه باطله میگن. استادم می خنده. و بی نام ها در اطرافم بی صدا می چرخن و وسط زمزمه های بدون صداشون دلواپسی هاشون رو موج میدن. از چی اینهمه نگرانن؟ این ها واسه من دلواپسن. ولی واسه چی؟ من که, … مگه چه مدلی شدم؟ و خدا, … خدایا من نمی دونم تو این وسط در چه حالی خودت بگو. تماشا می کنی؟ می خندی؟ تفریح می کنی؟ خوابی؟ بیداری؟ به حال همه ما و حال و هواهای متفاوت و پایان های عبرت دهنده مون تأسف می خوری؟ هستی ولی در چه حالی؟ من که نمی دونم خودت بگو.
این جوجه نق نقو اومده روی بالکن. امروز دونه هاشون رو دیر دادم. کاش اذیت نشده باشن! اون پرنده بد رفتاره همچنان هست و بقیه رو از قلمرو خودش می پرونه. اخلاق نداره. اون دفعه کفرم رو درآورد گفتم بذار این دفعه بیایی این طرف شیشه گیر کنی تا بگیرم بندازمت داخل کمد همونجا بمونی. بعدش هم درت میارم می ذارمت این طرف شیشه و روی بالکن دونه می پاشم بقیه بیان بخورن و بگردن و تو اینجا گیر کنی نتونی هیچ چی بگی. مادرم خندش گرفت و می گفت1مشت دونه بهش بیشتر که نمیدی چته؟ گفتم بقیه گناه دارن این مسخره زندگیشون رو قهوه ای کرد آخه. مادرم گفت اولا بقیه حقشونه. همین نوک رو اون ها هم دارن. تازه اون ها بیشترن و اگر بخوان بزنن حسابی پیروز میشن. کسی که زورش می رسه ولی اجازه میده بهش زور بگن حقشه بلا سرش بیاد. دوما به تو چه؟ تو آدمی این ها یاکریم. این ها زندگیشون همینه. خودشون حلش می کنن. شاید هم حلش نکنن ولی این قاعده زندگی کردنشونه. تو که نمی تونی توی زندگی این ها دخالت کنی. گفتم ولی من این دیوونه رو گیرش میارم میندازمش توی کمد. مادرم گفت برو بابا. من خندم گرفت. این موجودات بیخیال نظریات ما دارن زندگیشون رو می کنن. خوش به حالشون!
امروز قهوه کمک نمی کنه. به شدت بهم استرس و این روزها سردرد میده. بد نیست برم سر درسم. اینقدر واسه این هفته زیاده که جرأت نمی کنم برم سراغش. فایل های1شنبه هم, … خدایا بدجوری درهمه خط هاش این رو واقعا نمیشه درست کنم آخه چه جوری تکلیف انجام بدم؟ خدایا نجاتم بده!
ساعت8و23دقیقه. چرت گفتن و نق زدن فایده نداره. واقعا باید بس کنم و برم سر خوندن هام و نوشتن هام. خدایا این, … بسه واقعا دیره من باید بجنبم. تا بعد.
5شنبه سواری.
عصر5شنبه. داخل گروه آیلتس2بچه ها صحبت می کنن. می خونمشون. تمرین های کانونم رو می نویسم. متوقف شدم. واسه خاطر چندتا فعل باید2تا صفحه و بیشتر رو بنویسم. با این دستم. این روزها1جورهایی انگار بیشتر از خیلی زمان های دیگه کسری های حاصل از ندیدنم رو حس می کنم. احساسم گاهی شبیه اوایل ورودم به تاریکیه. هنوز به اون شدت نیست و دائمی هم نیست ولی گاهی بدجوری شدید میشه. گاهی شبیه امروز. شبیه20دقیقه پیش. حس مزخرفیه. به کی میشه از این چیزها بگم؟ به هیچ کسی. جز اینجا. خدایا من معترض نیستم ها فقط میگم. باید1خورده اینجا بگم دیگه خخخ. ولش کن درست میشم.
حرصم درمیاد. نظرت در مورد قول هایی که میره توی آستینت چیه؟ از اون هایی که به ناخواه میدی و به خودت که میایی نمیشه کاریش کنی. من موارد عجیبی در منطقم دارم. از نظر خیلی ها اشتباهه ولی این جزو موجودیتم شده و نمیشه عوضش کنم. یکی از این موارد اینه که قولم و تعهدم واسم حکمه. حکم محکمی هم هست. قولی که میدی تضمینیه از خودت که میدیش به کسی. میدیش دست کسی. اگر بشکنیش بخشی از خودت رو زدی نفله کردی. حالا بیا توجیه کن که مثلا من در شرایط خاص بودم و1چیزی گفتم. بی خود گفتی. دیگه گفتی و تموم شده. نمیشه کاریش کنی. نمیشه! من1دونه از این ها رو چند روز پیش سپردم به1کسی. هرچند الان شبیه مار زخمی می پیچم به خودم ولی کاریش نمیشه کنم. واقعیتش موقعیت مسخره ای بود. من از خودم خارج بودم. باید سریع محل رو ترک می کردم ولی به حواس جمعیه خودم زیادی مطمئن بودم و نکردم. طرف اونجا بود و… حرف زدیم. من خاطرم نیست چی ها گفتم فقط اولش رو یادمه ولی باقیش رو خاطرم نیست. ظاهرا اون بنده خدا موافق وضعیتی که داخلش رفته بودم نبود و خوب به نظرش درست نمی رسید و… من واقعا خاطرم نیست ولی دیروز که طرف فهمید باز هواییه پروازم بهم گفت من توصیهش رو پذیرفتم و بهش گفتم کمتر می پرم. من زیر بار نرفتم و گفتم چیزی خاطرم نیست. واقعا هم خاطرم نبود. هنوز هم نیست. ولی اون بنده خدا مطمئن می گفت ببین تو واقعا این رو گفتی و بعد عین کلمات رو گفت بهم. اصرار فایده نداشت. طرف شفاف تر از اونه که بخواد به این سادگی دروغ بگه. و من با اصرار کردنم فقط خودم رو فریب می دادم. چیکار باید می کردم؟ گفتم من خاطرم نیست میشه تو هم یادت بره؟ طرف گفت باشه من یادم رفت ولی کاش تو خودت یادت بیاد چی گفتی! واقعا بی فایده بود. زیر دررویی هیچ فایده ای نداشت. دیگه هیچ حرفی از طرفم هیچ فایده ای نداشت. من خاطرم نبود و خاطرم نیست ولی ظاهرا حرف رو زدم و قوله رو دادم و… به شدت کفرم در اومده بود. به طرف گفتم ببین به خاطر این حرف تو و این شهادت تو من دسترسپذیرترین تفریح این روزهام رو از دست دادم. دلم می خواد دستم بهت برسه تا یواش بزنمت. خخخ دل نداشتم یعنی ندارم محکم بزنم. ولی داشتم از حرص خفه می شدم. کاری از دستم بر نمی اومد. هنوز هم بر نمیاد. دیگه حرفش نشد. الان هم طرف پیشم نیست که ببینه سر حرفم موندم یا نه. واقعیت اینه که اگر سر حرفم نمونم طرف نمی فهمه. ولی1داور سفت و سخت می فهمه و اجازه نمیده فراموشم بشه که من1چیزهایی رو نگه نداشتم. خدایا بدجوری الان لازم دارم اون پریدنه رو آخه من الان چی بگم؟ خیلی مسخره هست ولی من نمی تونم منطقم رو عوض کنم. اون از خدا خیر دیده عمرا اگر بدونه چه بلایی سرم آورد. آخ خدای من!
داخل گروه تلگرامی آیلتس2داره پیام میاد. کاش این ترم بره. واقعا هیچ کجای زبان خوندنم اندازه این2ترم که در حال سپری کردنشم اذیت نشدم. بار روانیش واقعا داره آزارم میده. چی میشه بگم؟ اینجا سیاره بیناهاست. کلاس بیناها. شهر بیناها. دنیای بیناها. این ها حرف های هم رو می فهمن. با هم سر به سر می ذارن. استاد هم جوابشون رو میده. باهاشون حرف می زنه. پیام هاشون رو می بینه و جواب هم میده. من این وسط حرفی واسه گفتن دارم ولی نه به زبون این ها. تقصیر این ها نیست. تقصیر استاد و بقیهشون نیست. من متفاوتم. کاش می شد متفاوت نباشم! کاش می شد! بیخیال. شد دیگه. خدایا شکرت!
خدایا من تشنمه. عجب غلطی سر خودم آوردم! این… ول کن بیخیال. چه فایده داره نق زدن هام؟
داخل تیمتاکم. بچه ها آهنگ درخواستی گوش می کنن و حرف می زنن و واسه خودشون خوشن. بد نیست از اینجا بزنم بیرون و تمرین هام رو حل کنم. ولی آخه اونهمه رو باید الکی بنویسم واسه چندتا فعل؟ جدی نق نمی زنم ولی هیچ راهی واسه حل کردنش نیست که من اینهمه اضافی ننویسم؟ به خدا دستم داغون شد به خدا نق نمی زنم دستم درد می کنه به خدا این درست نیست آخه!
هی بیخیال. میشه که بدتر از این ها باشه. مثلا1شنبه. وایی ترم آخر. خدایا این ترمه و این کلاسه و این… باید واسه بعدش1فکری کنم. جایی یا کسی که بتونه واسه اون2-3ماه آخر کمکم کنه.
ایول میلاد و این آهنگش! آخ جون! داخل تیمتاک بچه ها از زیاد خندیدن هام حیرت می کنن. میلاد میگه این1روزی از شادی زیاد سکته می کنه. بقیه هم میگن نمی دونم هر کسی1چیزی میگه. و من همچنان می خندم. فقط می خندم و می خندم.
بین یاکریم هایی که میان روی بالکنم دونه می خورن1جوجه هم هست. تازگی ها میاد. جیک جیک کنان با به نظرم مادرش میاد و میره. شبیه خودم نق می زنه. سر دونه خوردن با هم درگیر میشن. اینهمه دونه اونجاست و این ها هم رو می زنن. موجودات دیوونه. فسقلی های پرپروی شیرین دیوونه. خخخ. ساعت5شد. تمرین هام موند. دلم می خواد برم بیرون. بچه ها و خونواده هر کدوم رفتن1طرفی. من گیر کردم اینجا به خوندن پیام های گروه تلگرامی آیلتس2… اه ولش کن دیگه!
احمد داشت پادکست ضبط می کرد میلاد و من شیطنت کردیم گند زدیم به تمرکزش. حالا باید ادیت کنه. میلاد میگه واسش بگم به چیچیه اون مدل بله گفتنش همیشه می خندم. جواب رو می چرخونم. میلاد باور نمی کنه و من بیشتر می خندم. من نق می زنم که می خوام بنویسم میلاد هی می خندونتم نمیشه. بچه ها میان و میرن و خخخ نمیشه من بنویسم. احمد هم رفت پادکستش رو بیرون از تیمتاک ضبط کنه.
ساعت5و30دقیقه. کی نیم ساعت گذشت؟ آخجون این ها سرگرم اذیت کردن همدیگه شدن من می تونم بنویسم. دلم خوردنی غیر مجاز می خواد. سیرم آخه. این تمرینه رو دستم نمیره به نوشتنش. آخه اینهمه اضافی نوشتن واسه خاطر چندتا فعل؟ به جهنم بابا اگر تا الان نوشته بودم تا حالا تموم شده بود. آخه گیر اینجاست که زیاد نفهمیدم چیچی می خواد. اه گندش بزنن.
اینترنتم فردا مهلتش تموم میشه. باید تمدیدش کنم. نمیشه خودم داخل این سایته نچرخم منتظر بشم1بیادش نق بزنم بره درستش کنه؟
کتاب هری پاتر رو به صورت پیدی اف و آدیو گرفتم. هر7تاش رو. انگلیسی. ولی نمی دونم خوندنش فایده داره یا نه. آخه داستانش رو حفظم از بس خوندمش. وایی اینگلیش. لعنتی!
پیام در تلگرام. آیلتس2و فایده ای واسم نداره ولی بذار ببینم کیه. نگفتم؟ مانیا هم اومد تیمتاک. حالا شلوغ تر میشه و این ها سر به سر همدیگه می ذارن. ایول! تیمتاک1دفعه شلوغ میشه. بچه ها میان و میرن. جدی این نرم افزاره عجیبه. انگار همه با هم1جورهاییی1جاییم. با2تا کلید وارد1مکان میشیم که همه میشه1جا باشیم و با همون2تا کلید میشه که بزنیم بیرون و دوباره خودمون باشیم و دنیای واقعی و… تمرین های حل نشده من. ای خدا.
این بچه ها هر کدوم جهانی دارن واسه خودشون. گاهی دلم1جهان شبیه مال بعضی از این ها می خواد. کاش می شد! گاهی از جهان خودم با گیرهاش و تمرین هاش و درس هاش و وظایف این روزهاش خسته میشم. گاهی دلم می خواد می شد جهانم با جهان1دونه از این بچه ها عوض می شد یا شبیهشون می شد. گاهی حس می کنم داخل جهان خودم گیر کردم. نه همیشه. فقط گاهی.
تیمتاک دیگه زیاد شلوغه. خسته شدم. آلت و اف4و تمام. چه سکوتی! ساعت5و46دقیقه. برم تا7درس بنویسم که واسه برنامه ساعتی با کتاب برگردم تیمتاک. این هم1کوچولو واسه منتظر شدن و چیزی شبیه انگیزه شاید. من رفتم.
میعاد.
تا کجا باید دید، این بی انتها پاییز را،
تا کجا باید دید!
تا کجا باید شنید، این سکوت خیس را،
تا کجا باید شنید!
با کوله باری از غبار، در جاده های یلدایی،
تا کجا باید کشید، این حدیث تاریک را،
تا کجا باید کشید!
امشب، تمام پهنه ی شعر را در جستجوی شعری، کلامی، سلامی، که ترجمانی باشد بر گوشه ای از نقش بارانی این آه ابدی، بیدار، تبدار، می جویم!
و واژه ها، آرام، با گام هایی از جنس شرم، از برابر جستارهای تاریکم، عقب می نشینند.
از ورای باران، آه چه می بارد باران!
می نگرم خاموش، مدهوش، ویران،
سیلان سیاه غبار سرد حادثه را،
که در تکه های خاطر هزار تکه من، دوباره بیدار می شود.
و امشب، باز این کهنه حدیث جاویدان، این گذشته ی تا همیشه ماندگار،
در انعکاس سرخ خون خشکیده بر تقویم من، دوباره تکرار می شود!
و مهتاب، باز سرد و ماتمپوش، به تسلای شب،
در پس دردی از جنس قیامت، تار می شود.
چه بی انتهاست شرح این انتهای بی نهایت!
که تمام وسعت آسمان شب، از اینجا تا مرز پایان، تا آن سوی باور،
تا قیامت،
سرشار است از زمزمه های نور افشان ستارگان،
این شاهدان تا همیشه بی نشان،
که نوای اشک شب را در گوش های فرشتگان، تا همیشه نجوا می کنند.
امشب، هیچ شعری همراه نیست!
امشب، هیچ واژه ای ترجمان آتش این آه نیست!
اینجا، هوا هوای تلخ آهی بی انتهاست!
امشب، شب میعاد من و شب و باران و خاطره هاست!
-پریسا-
22-5-1398.
چه خبر؟
بعد از ظهر۱شنبه. از بازی مسخره کلیدهای این فسقل خسته شدم. چندتا حالت داره که من همیشه داخلش گم میشم. خوابم میاد. این فسقل کلیدهای جهتنماش مشکل پیدا کرد و لازم شد با نرم افزار جای کلیدها رو عوض کنم تا فعلا بیمارستانی نشه. هنوز به کلیدهای جدید عادت نکردم و اذیتم می کنه. به هم ریختگی فایل هایی که هر جلسه باید حلشون کنم واقعا داره آزاردهنده میشه. بیشتر از خود تکلیف ها این فایل ها کارم رو سخت کردن و دیگه واقعا از دست این موارد جانبی خسته شدم. دیشب با۱بنده خدایی تلفنی حرف می زدم و حرص می خوردم که این مدلی اگر هم بخواد نمره هام بره بالا نمیشه. طرف می گفت پریسا مگه این درس ها که تمرینی انجامشون میدی معیار سنجش تو در آیلتس اصلی هستن؟ گفتم نه بی تاثیرن. گفت پس واسه چی شبیه بچه ابتدایی ها نمره نمره می کنی؟ تو تمرینت رو تا جایی که اون فایل ها بهت اجازه میدن حل کن. بذار بشی۲چی میشه مگه؟ اصل اینه که تو داری تمرین می کنی. این ترم ها که ردی نداره. گفتم نه نداره. طرف خواست بگه نه و درد ولی نگفت. واسم توضیح داد که من در هر حال باید تمرین کنم و بعد از تموم شدن این کلاس ها یا حتی اگر زمانش هست بین این کلاس ها دنبال متن های بیشتری باشم و از اینترنت متن بردارم بخونم و درگیر این فایل ها باقی نمونم. امروز صبحی۱زنگ زد و گفت چه خبر؟ واسش گفتم. تلفن دیشب رو هم تلگرافی واسش توضیح دادم و۱گفت اون بنده خدا احتمالا داشت تو رو خر می کرد. اون لحظه فقط گفتم نه. بعدش دیدم ابدا دلم نمی خواد این در خاطرم بمونه. بعدش به این فکر کردم که۱از اولش این مدلی بوده یا حالا گذر زمان این مدلیش کرده. بعدش دیدم فقط۱خاطره کوچیک ناخوشآینده و چیزی بیشتر از اون نیست. بعدش حس کردم این اولین دفعه نیست و آخریش هم نیست و مدت هاست که از۱هم شبیه بقیه انتظار این مدل کلمه پرونی ها رو دارم و دیگه نه غافلگیر میشم و نه متحیر. بعدش فقط۱نفس عمیق نه از جنس آه بلکه صرفا از جنس تاسف کشیدم و رفتم پی کارم. بعدش هم واسه پرسیدن۱سوال لازم شد به همون بنده خدا زنگ بزنم و طرف که پرسید چه خبر ترکیدم. بنده خدا حیرت کرد که پریسا چی شده مگه من چی گفتم؟ منفجر شدم که دلم نمی خواد ازم بپرسید چه خبر و بعدش قصار تحویلم بدید. اون طرف منو می شناخت. وضعیت این روزهام رو هم می دونست یعنی می دونه. چند ثانیه طولش داد و بعد توجیهم کرد که خیال نداره قصار تحویلم بده و بد نیست واسش بگم چی شده. نتونستم آدم بزرگ باشم. بهش گفتم تو دیشب با چیزهایی که در مورد اون فایل ها گفتی داشتی منو خر می کردی؟ بیچاره چنان تعجب کرد که کم مونده بود با گوشی توی دستش بخوره زمین. مونده بود چی بگه. اگر اینجا بود و اگر من می دیدمش مطمینم دیدنی می شد و مایه خنده. در جواب پرسشش واسش توضیح دادم. طرف۱رو هم دورادور می شناخت. اول سکوت کرد. بعدش۱نفس بلند کشید. بعدش شبیه همیشه صبورانه واسم توضیح داد که منو خر نکرده و تجربه و باورش رو بهم گفته و اگر قرار بود منو خر کنه نمی گفت کارم سخته چون نمی تونم از منابع معرفی شده استفاده کنم و باید خارج از مسیر راهنما پیش برم و گفت به نظرش من اون قدر بزرگ شدم که لازم نباشه خرم کنه و گفت بد نیست من شنیده هام رو بیخیال بشم و دیگه توقعم رو از اطرافیانم قطع کنم. گفتم من که توقعی از کسی ندارم. فقط به سوال ها جواب میدم. خبرهای من این مدلیه تقصیر من نیست که. طرف خندید و گفت باشه. خبرهای این مدلیت رو به اهلش توضیح بده. جواب چه خبرهای معمولی فقط۱عبارت معمولیه. خبر خیر. سخته؟ خندم گرفت. گفتم نه سخت نیست. طرف هنوز می خندید. گفت پس از این به بعد بگو. گفتم باشه و طرف بیشتر خندید. ولی واسه چی خندید؟
امروز کلاس آیلتس۱و خدایا این کلاسه هم شاده هم شلوغه اما من دلم می خواد این۲تا ترم سریع تر بره. شاید واسه خاطر فایل ها باشه. این کلاس بهم حس استرس و خستگی و۱سری از این زلمزیمبو منفی ها میده. وووییی. ایول کیوکاردها رو راحت می فهمم توی خونه هم نسبتا ساده می تونم حرف بزنم. یعنی خوب ساده تر از گذشته. کلا بهتر می تونم موضوع و جمله سر هم کنم. ولی داخل کلاس لکنتم زیاد میشه و استاد هم میگه همگی۲تا۲تا تمرین کنید و خودش توی کلاس می چرخه و وسط اون قیامت من اصلا نمی فهمم چی میگم و فقط می دونم که استاد۱دفعه میاد و هی میگه فستر فستر و من بیشتر گیر می کنم. هی این چه وضعشه؟ ایسپیک دیوونه! بابا فستر نه فستر. ای بابا فستر خدایا این فستره. بابا فس تِر! آهان شد. وایی فاجعه چشمی! به جهنم بیخیال بابا!
خدایا ماک! این ماک ها… کاش نداشتیمشون! یا شبیه این تکلیف ها خونگی بودن. عجب هفته ای میشه اون هفته! خدایا خودت حلش کن! هی بیخیال تا چند روز دیگه کلی چیز پیش میاد. خدا رو چه دیدی شاید۱خوبش هم واسه من پیش اومد و این نکبت از سرم۱جوری گذشت و… نمی دونم چی. بیخیال. برم۱خورده دیگه بخونم ولی نمیشه قبلش۱کوچولو ولو بشم؟ عجب خستم! آخ چه می چسبه الان۱ست کامل مه سفید با کیفیت فوق۲۰و موارد جانبیش و… آخ نه نمی خوام باز سردردهاش یادم افتاد به جان خودم هر زمان دفعه آخریش یادم میاد سرم سنگین میشه و تیر می کشه. ایول جسمم خیلی عشقی شوتش کن از موجودیتت بیرون. کاش باقیه موارد تحلیلی رو هم زورت می رسید شوت کنی بیرون! نمی خوام این تحلیل رفتن رو. اگر بتونم به تایم آزاد در عمرم برسم و دوباره پاهام روی ساحل امن بند بشه اولین کاری که می کنم یعنی خدا شاهده اولی اولی اولیش دوباره شروع کردن تردمیله. حتی نیم ساعت در روز یعنی شب. فقط۱دفعه دیگه من روی ساحل وایستم. ای خداجان فقط برسم!
ساعت از۱و نیم گذشت. من رفتم. هی زندگی! لطفا جام رو به کسی نده. من بر می گردم. اگر خدا بخواد!
خدایا!!!!!!!
شنبه شب.
متن دکلمه ای که امروز اومد داخل کانال محله کو؟ خیر سرم خودم نوشتمش. کاش گم نمی شد تا امشب می زدمش اینجا! متنه رو درست خاطرم نیست. یعنی اصلا خاطرم نیست. خاطرم نیست! ولی خاطرم هست که دلم گرفته بود! ولی خاطرم هست که دلم گرفته. خدایا من هیچ چی نگفتم. خدایا من هیچ چی نمیگم. پس کی بیخیال میشم! خدایا پس کی من بیخیال میشم! متنه چی بود؟ خاطرم نیست. خاطرم نیست! بذار ببینم!
این روزها، این شب ها، امشب، بی وصف، بی کلام، بی پایان، دلم گرفته!
خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا!خدایا!خدایا!
… … … … … … …
عصر شنبه. خدایا1کاری کن من فردا از5بالاتر بشم و دیگه5نیارم و هی برم بالا هی برم بالا و خخخ. کاش واسه امتحان بزرگه فایل ها اصلاح نخواد و کاش من زبانم سریع تر سریع تر بشه و کاش این مهر پدرسوخته امسال دیرتر برسه به خدا گرفتارم و کاش و کاش و کااااشششش و کاش و کاش.
از1جایی بوی نفت میاد. خدا به خیر کنه! هی من گرممه حوصله آتیش بازی ندارم خداییش این در طلا هم که باشه بحث آتیش بازی بیاد وسط باز کنید من در برم به خدا حسش نیست. جدی من نیستم واقعا دلم نمی خواد تا همون جاش واسه تمام عمرم بسه دیگه دلم ادامهش رو نمی خواد. چیه نخیر هیچ هم اشتباه نگفتم همون جاش. اون جاش دیگه ول کن گذشته رفته گیرش نمیاری سرش رو گره زدم فرستادم1جایی بذار بره دیگه. بدون عرض معذرت به تو چه. سایت خودمه دلم می خواد جفنگ بگم تو هم نگاه چپ هات رو جمع کن برو معلم اخلاق عاقلک ها بشو اینجا نبینمت! ای بابا!
چند وقت پیش خیلی عمیق حس کردم چه قدر از دنیا کم چیز می دونم. خورده بودم به پست1آشنای تقریبا قدیمی که نفهمیدم سر چی حرف کشید به جاهای عجیبی که واسم1چیزهای عجیبی گفت که چند شب کلا هنگ بودم. بعد که دوباره دیدمش گفتم ببین از زمانی که اون چیزها رو واسم گفتی حس می کنم دنیا1طبقه دیگه هم داره. طبقه ای که درش مخفی بوده و من اصلا نمی دونستم که هست. حالا می دونم که هست و من اصلا1قدم هم واردش نشدم و موندم پشت درش. واقعیتش چند وقت هم داخل اینترنت در به در اطلاعات بودم ولی به نظرم بد نیست بس کنم. هنوز حس می کنم اون طبقه هست و من چیزی ازش نمی دونم ولی همون اندازه که لای درش باز شد و با1چشم اون داخل رو دیدم به شدت اذیتم کرد. تصورش خیلی، خیلی، خیلی، دردناک، تاریک، تلخ، تلخ، آزارم داد. تصورش به شدت آزارم داد. اونقدر شدید که1شبی بعد از1صحبت دیگه که با اون دوست قدیمی داشتم حس کردم چه قدر می تونم متنفر باشم از، بیخیالش من مرد این طبقه نیستم اصلا مال این داستان ها نیستم اصلا کی گفته همه باید بدونن همه جای دنیا چه خبره؟ تا حالا که ندونستم چیزی از دست دادم مگه؟ بذار اون طبقه باشه و اون در هم دوباره بسته بشه و هرچند دیگه مخفی نمیشه چون دیگه می دونم که اون اونجاست ولی بذار بسته بمونه و من از طبقه پشتش از جهان پشتش بی اطلاع بمونم. من پیش از آگاه شدن فقط قدم های اول رو تصور کردم و، به شدت آزارم داد این تصور کردن هام. به شدت آزارم میده تصور خودم در حال عضویت در اون طبقه ناشناس. به شدت آزارم میده این! دیگه نمی خوام تصور کنم. حالم خوش نیست. بحث عوض!
مادرم رفته خرید. دلم چیز میز می خواد ولی نمی دونم چیچی. با پفک و کرانچی عشق نمی کنم معدهم اذیتم می کنه. کلا جسمم ریخته به هم. کاش این داستان سریع تر بره حس می کنم دارم از نظر جسمی تحلیل میرم. خدایا کمکم کن! جسمم باید تاب بیاره تا این، یعنی تموم میشه؟ یعنی من به جایی می رسم که زبانم سفت بشه و این امتحان عوضی رو پشت سر بذارم و آخ خدا یعنی کی میشه بیام بگم تموم شد؟ خدایا چه قدر دور به نظرم میاد! خداجونم کمکم کن!
این یاکریم دیوونه حسابی داستان داره. درصد خطاهاش داره میره بالا. پریروز اومده بود داخل و گیر کرد و نمی تونست بره. هرچی بیخیال شدم دیدم نمیره هی می خوره به همه جا. بلند شدم بفرستمش بره ترسید دیوونه بازی درآورد خورد به شیشه و خورد به همه جا و افتاد پایین و خلاصه گرفتمش1خورده نازش کردم و فرستادمش بره. خیلی پیش هم1دفعه اومده بود داخل آشپزخونه گیر کرده بود گرفتمش فرستادمش رفت. امروز هم دوباره اومد داخل و گیر کرد و این دفعه رفت خورد به شیشه و لیز خورد و گیر کرد بین میله کج پرده که حسابی لق و کج شده و نمی فهمم واسه چی از روی شیشه برش نمی دارم. زدم به بیخیالی که این بره ولی دیدم نمیره و صدای بال زدن هاش متفاوت شده. کلافه شدم بلند شدم رفتم طرف صدا ببینم چی شده که این دیوونه ترسید و خواست در بره ولی گیر کرده بود و بال هاش موند هوا لای میله و زمانی که دستم رسید و گرفتمش اعصابم حسابی خراب شد. از بین شیشه و میله که برش داشتم بالش رو بالا نگه داشته بود و پایین نمی آورد. جونم لرزید از ترس. مونده بودم اگر بالش شکسته باشه چه غلطی کنم؟ جرأت هم نداشتم امتحان کنم ببینم می تونم بالش رو بیارم پایین یا نه. باله مونده بود هوا و پرنده بیچاره ولو مونده بود روی دستم. با هزار مدل دعا و خدا خدا یواش محل اتصال بال با تنش رو مالیدم تا یواش یواش بالش شل شد و با هزارتا مدل دیگه دعا و دلواپسی آهسته باله رو آوردم پایین. شکر خدا به خیر گذشت. الان مادرم میگه بالش1کوچولو انگار آویزونه و احتمالا درد می کنه ولی می تونه بپره. فاصله داخل اومدن ها و گیر کردن هاش داره کم میشه. ولی هنوز از دست من در میره. بین یاکریم ها هم این تنهاست. مادرم میگه اون های دیگه همه2تا2تا میان دونه می خورن میرن این تکی میاد می خوره و نمیره و همین اطراف میشینه. معمولا لای گل های مادرمه و گاهی هم میره تنهایی میشینه روی تیر برق رو به رو. ولی در هر حال همیشه تنهاست. اون های دیگه رو تحویل نمی گیره که بیان طرفش و خودش هم طرفشون نمیره و اون های دیگه هم دیگه به این اخلاقش عادت کردن و اصراری ندارن باهاش بپرن و خلاصه2طرف بیخیال همدیگه شدن. این یاکریمه حسابی منم. حس و حال کسی رو ندارم. بقیه هم دیگه دستشون اومده و دست برداشتن از تلاش واسه شکستن این حصار که من از این طرف سفت نگهش داشتم. من و دنیای بیرون دیگه بیخیال همدیگه شدیم. البته جز1سری موارد نامعمول که خخخ خودم هم جزو و عضو شونم و کاریش نمیشه کرد. منظورم از دنیای بیرون جهان عاقل های استاندارد بود که شکر خدا فعلا از سرم رفع شده. البته نسبتا. و این پرنده بوق حسابی منم. این موجود میاد داخل خونه من می چرخه و گیر می کنه و با من انس نمی گیره. روی بالکن من عمرش رو سپری می کنه. دونه از روی دیوارم می خوره. شب و روزش اینجاست ولی تا نزدیک بالکن میرم در میره و به محض اینکه بر می گردم داخل بر می گرده روی بالکن. نمی دونم بقیه چه حسابی می کنن ولی از نظر من این موجود به اندازه کافی شعور داره که این مدلی اعلام کنه که نمی خوام کسی نزدیکم بشه. حتی تو صاحب بالکن. فاصلهت رو باهام حفظ کن تا جفتمون زندگیمون رو کنیم. من پیامش رو گرفتم. دقیق و کامل. تا جایی که می تونم حریمش رو نگه می دارم. این روزها نمیرم روی صندلی گهواره ای کنار در شیشه ای. شب ها اگر زمان داشته باشم میرم و روز ها از شیشه کنار می کشم. دونه که واسش می ریزم زودی میام داخل. و خلاصه جفتمون به موازات هم زندگی می کنیم. با هم ولی هر کدوم تنها. به نظرم جفتمون هم رضایت داشته باشیم. ولی گاهی واقعا نمیشه. شبیه زمان هایی که این دیوونه میاد داخل و گیر می کنه. شبیه پریروز. شبیه امروز. چیکار باید می کردم؟ نمی شد ولش کنم اونجا بمونه که. به نظرم این برخوردهای اتفاقی رو بتونه تحمل کنه. واسه من هم پیش میاد که با دنیای بیرون برخوردهایی داشته باشم. خوب پیش میاد. بیخیال. خلاصه در جوار هم بد نمی گذره بهمون. به نظرم واسه اینکه جفتمون حریم های خودمون رو داریم. گیر نمیدیم به حصارهای طرف مقابل. ولی اوه خدا این گاهی، کاش دیگه گیر نکنه واقعا حالم بد شد لحظه ای که با بال اون مدلی گرفتمش. جدی اگر بالش شکسته بود من، وایی خدا این مدلی نشه تصورش هم حالم رو بدجوری بد می کنه.
تماشا کن ببین زمان درس خوندنم رو دارم چه مدلی صرف می کنم! واقعا که! خوب چیکار کنم نوشتنم میاد.
مادرم هنوز نیومده. دیگه باید پیداش بشه.
3رو می برن واسه جراحی. قراره بستری بشه واسه جراحی. جراحیش سخته. خدایا کمکش کن! پروردگارا تو خدایی هر چیزی ازت برمیاد. این کار بنده هات نیست دست خودته نجاتش بده!
این روزها یعنی بیشتر این شب ها گاهی سعی می کنم لحظه پایان این آزمایش ترسناکم رو مجسم کنم. موفق نمیشم. بدجوری دور به نظرم میاد. نمی تونم خودم رو بعد از امتحان بزرگه تصور کنم. خیلی دلم می خواد برسه خیلی خدایا خیلی! یعنی روز بعد از امتحان چه مدلی میشم؟ یعنی اون شب چه رنگیه؟ شبش که گیجم فرداش چه مدلی میاد؟ در می زنن. مادرم. من رفتم.
صبح5شنبه. خوابم میاد. کلی تکلیف دارم. نمیشه1خورده دیگه بخوابم؟ خستم به خدا. واسه چی هرچی تکلیف انجام میدم لیسنینگ و ریدینگم از5ونیم بالاتر نمیرن؟ ولی چرا رفتن. دفعه اول ریدینگم شده بود3و نیم از9خخخ بعدیش شدم5و به نظرم سومی رو چندان خوب نزدم آخه خداییش فایل هاش بد ایراد داشتن. اه ولش کن دیگه!
تولد محله هم که گذشت و تموم شد. آخ خدا! اوه خدا! اوووووووخخخخخ خداااااااا! آخیش! تموم شد! کاش1زمانی داستان آیلتس من هم تموم بشه! خدایا زنده می مونم بیام از این آخیش ها اینجا بگم؟
3رو حرکتش میدن طرف تهران. اینجا هر کاری تونستن کردن. اونجا1دکتری گفته ما1تیمیم که سعی می کنیم جراحیش رو انجام بدیم. خدایا بشه. خدایا بشه!
مادرم امروز میره به ارتفاعات. قرار بود صبح بره ولی بعد از ظهر میره. دلم می خواست می رفتم. خدایا باورم نمیشه من گردش دلم می خواد. هی! چیزی که شدنی نیست شدنی نیست. پس بیخیالش.
خدایا واسه چی اینهمه خوابم میاد؟ اصلا دلم نمی خواد بلند شم. بدجوری دلم این پتو رو می خواد و خواب. آخ خداجان!
در اطراف خودم و درس خوندن هام اتفاق های با نمکی می افته که خخخ دوباره پست های رمزی می باید تا بنویسمشون. داخل تیمتاک بچه ها با آدرس اینجا سر به سرم گذاشتن و خلاصه اینکه فهمیدم عابرهای اینجا بیشتر از اونه که بتونم به بی رمز نوشتن ادامه بدم خخخ. البته همگی گفتن از پیچیده های اینجا چیزی سر در نمیارن ولی بحث اون1درصده هست و خخخ این شیطون ها واسه اذیت کردن من میگن که این اطراف میان آخه من همش حرفش که میشه از آدرس دادن پرهیز می کنم و نق می زنم که نمی خوام کسی بیاد اینجا خخخ. کلا آدم مهمون دوستی هستم می بینی؟ عه یعنی چی خوب می کنم ای بابا!
کی حس رمز داره؟ حالا1کوچولو که بگم که. هی بیخیال کسی این اطراف نیست خخخ.
لاتین داره در بین بینام ها به1اپیدمی یواشکی تبدیل میشه. پریروز یکیشون با1کتاب که قایم کرده بود داخل… چیزه! میگم که دیگه چه خبر؟ خلاصه طرف گیر رفت و کتابه در اومد و اون بنده خدا هم موند ول معطل و کسی که گرفته بودش هم وا رفت که تو هم؟ واخ خدا به شماها چه قدر بدم دیگه از این ها نبینم؟ و1فقره پرروی شجاع هم مشخص نشد از کجای ناحیه وز کرد که هیچ چی نده درس بده همه عین آدم بشینیم سر درسمون. به جان خودم همه پراکنده بودن ولی کل خونه ترکید. صاحب کتاب هم از این معرکه استفاده کرد و کتابش رو گرفت در رفت.
خلاصه کردم دیگه طولانی که ننوشتم رمز بخواد خخخ. هی من خوابم میاد. خدایا چمه! امروز صبح مادرم میاد اینجا تا بعد از ظهر از اینجا بره. مهمون داره در ارتفاعات. یکی از دوست های خانوادگی که دلم می خواست در بزمشون حاضر می شدم. خدایا دلم می خواد می شد می رفتم خدایاااااا! بسه دیگه واقعا دیگه نباید نق بزنم.
سفر خونواده برادرم قطعی شد. مادرم دلواپسه. من دلداریش میدم. برادرم دلش می خواست ما2تا هم می رفتیم. از من که امیدی نیست می خواست مادرم باهاش همراه بشه ولی مادرم موافق نشد که نشد. من اصرار کردم که بره و مادرم گفت باباجون تو که نیستی من زبان بلد نیستم باید به خونواده داداشت چسبیده باشم2تا قدم نمی تونم جدا ازشون برم خوشم نمیاد این طوری هی میگی هی میگی! دیدم راست میگه دیگه نگفتم. خداییش تابستون گذشته که رفتیم سفر من و مادرم بیشتر مواقع جدا می رفتیم گردش. خونواده برادرم بیشتر دوست داشتن برن بازار و مادرم دلش می خواست بره چندتا جای دیدنی که وصفش رو شنیده بود ببینه. برادرم گفته بود با ما میاد تا مادرم بره اونجاها رو ببینه خانمش هم موافقت کرده بود ولی مادرم سفت گفت نه. حق هم داشت. مرد باید با زن و بچهش باشه. خلاصه من گفتم بذارش به عهده من و تو فقط چشمم بشو. سرت رو درد بیارم طوری نیست اون ها رفتن و من و مادرم هم رفتیم واسه خودمون. مادرم اولش یواشکی دلواپس بود و بعدش خخخ ترسش رفت و اوضاع درست شد و نتیجه این شد که هر کسی به تفریحات مورد علاقه خودش می رسید و من هم این وسط حق مترجمی و راهنماییم رو نگرفتم. کسی چیزی بهم نداد و خخخ تا همین امسال هم دارم نق می زنم. شوخی کردم. خیلی هم حسم مثبت شد که مادرم به دیدنی هایی که می خاست ببینه رسید. خدایا شکرت! کاش بیشتر به دردش می خوردم!
خلاصه اینکه سفر امسال رو نمیره و من با شنیدن توضیحاتش بهش حق میدم. سخته اون مدلی. من هم باشم خوشم نمیاد. خونواده برادرم عالی هستن ولی آدم در هر حال گیر نباشه بهتره.
خدایا این خوابه نمی پره! چه مرگم شده! الان ولو شم می خوابم آیا؟ درس دارم آخه. هی بیخیال1خورده ولو بشم جسمم ببینه پتو بغلش کرده1خورده آروم بگیره خودش بیخیال میشه. ولی درس. ولی خواب. ولی…
مادرم1سفر در عید می خواد. دنبال1تور مناسبه. و البته بین چندتا مقصد مردده. میگه خودمون2تا با تور میریم. می خواد مقصد رو ببینه. می خواد بشناسه واسه… خدایا من… به نظرم1خورده می ترسم. چی داره میشه؟ واقعا امکانش هست؟ خدایا میشه کمک کنی؟ خیلی دلواپس میشم گاهی. خدایا من می ترسم لطفا بیا!
خواب. خوابم میاد. دیگه نمی خوام بنویسم. من رفتم.