۲شنبه صبح. به ساعت این فسقل۵دقیقه مونده به۷صبح. باید بیشتر تمرین کنم تا سحرخیزتر باشم.
کلاس های آیلتس۱وارد فاز دومش شد. هی فازه یا فاذه؟ برو بابا بیخیال.
ادامه اخبار. کلاس های آیلتس۱از دیروز وارد فاز دوم شد و چنان همه غافلگیر شدیم که توصیف نداشت. دیشب دقیقا به مدیر داشتم می گفتم. نمی دونم این مثل رو دارید یا نه که فلانی بلایی سرش اومد که راه رفتنش رو گم کرد. ما اینجا همچین مثلی داریم و خدا شاهده من در۴۰سال عمری که از خدا گرفتم تصور واقعی بودنش رو نداشتم. اما دیروز عصر قشنگ دیدمش. دیروز که از کلاس زدم بیرون از شوک تکلیف های۴شنبه چنان گیج بودم که راه رفتنم رو گم کردم. به خدا کردم. هیچ ربطی هم به ندیدنم نداشت. من عصا دستم بود و اون راهرو حدود۱ساله که شده محل رفت و آمدهام اون هم۲بار در هر هفته. دیگه بلدش شدم و اگر شلوغ نباشه بی عصا هم می تونم در خروجی رو پیدا کنم ولی به خدا دیروز نتونستم. از کلاس در اومدم یواش رفتم رسیدم به دیوار رو به رو. بعدش به جای راست چرخیدم به چپ و رفتم داخل کلاس بغلی. بعدش به جای اینکه بچرخم پشت سرم چرخیدم به راست و رفتم داخل۱نیم راهروی کوچولو که۱کلاس دیگه تهش بود و قشنگ می دونستم کجاست و کلاس ما اونجا نیست و در خروجی هم اونجا نیست. بعدش برگشتم عقبی و دوباره رفتم طرف در کلاسمون. بعدش به خودم اومدم و بعد از۱مکث مسخره چرخیدم به چپ و از راهرو اومدم بیرون ولی به جای چرخش مجدد به چپ چرخیدم به راست و۱جایی بین دفتر امتحانات و آب سردکن و چندتا منتظر سر درآوردم. بچه های کلاسمون داشتن از منشی ها پاسخنامه واسه تکلیف۴شنبه می گرفتن و من می خواستم برم بیرون ولی یادم رفته بود از کجا. حسابی شلوغ بود و من حسابی گیج بودم. عاقبت۱خانمی به نظرم خیال کرد من۱چیزیم هست مثلا سرگیجه ای چیزی دارم و حالم بده. دستم رو گرفت گفت خوبی شما؟ یا۱همچین چیزی. گفتم بله ممنون. خانمه که۱خورده خاطر جمع تر شد گفت می خوایی کجا بری؟ گفتم بیرون. می خوام برم بیرون. بنده خدا گفت دستت رو بده از این شلوغی ردت کنم. دستم رو گرفت بردم به راهروی خروجی و این گیجیم رو هم گذاشت به حساب ندیدنم و رفت. از ساختمون که اومدم بیرون داخل حیاط۲تا از همکلاسی ها رو دیدم که شبیه من گیج شده بودن و البته شاید نه به شدت من. بنده خدا آقاهه گفت خانم جهانشاهی جزوه جدیدها و پاسخنامه رو گرفتی؟ گفتم من پاسخنامه نگرفتم به نظرم باید روی برگه بنویسم ولی جزوه ها رو بله دارم و اینهمه تکلیف این… خانمه گفت آره خیلی زیاده. آقاهه خندید و گفت من الان می خوام برم خودکشی کنم. من گفتم خدا نکنه ولی این۱دفعه شروع شد و… خانمه موافق بود. آقاهه گفت کاری نمیشه کرد اگر می خواییم امتحان بدیم باید کار کنیم. ایشالا همگیمون موفق بشیم. با ایشالای خودم داشتم به خودم می اومدم. اون۲تا همکلاسی ها خداحافظی کردن و رفتن و من دیگه حواسم جمع شده بود ولی وایی خدا چه هوا تکلیف! یعنی۸تا کیوکارد؟ یعنی۸تا؟ با۱خروار نوشتنی! با۴بخش لیسنینگ و۴۰تا سوال هاش و۳تا متن ریدینگ و۴۰تا سوال هاش و تایم گرفتن و جواب نوشتن و… این که خودش۱شبه ماک خونگیه! خدایا فقط تا۴شنبه و الان خدا از اون بالا میاد۱پس گردنی می زنه بهم که خوب پدرسوخته تکلیف زیاد و زمان محدود و تو الان واسه چی اینجایی نق می زنی؟ جدی من الان واسه چی اینجام و نق می زنم؟ جون به جونم کنن، …
هی مدیر گوش کن این اطراف نیستی هرچی نق دلم می خواد می زنم به حضور غایبت وسط این گیرواگیری که گیرشم این چی بود دادی بهم۳تای آخری رو هرچی می نویسم از داخلش صدای تکلیف های۴شنبه عصرم که داخل فکرم پریشونی راه انداختن میاد. خدایا این ها رو ساکت کن من این۳تا آخری ها رو بنویسم تموم بشه هر دفعه میرم تیمتاک یواشی میرم آخه. تیمتاک. یعنی اینهمه بیحیا و پررو ام که تا۴شنبه عصر برم تیمتاک. هی وسط هاش که مثلا پا میشم۱چیزی بخورم میرم. امشب هم زیزیگولو داره باید برم دیگه. ولی این۳تا. وووییی چی نشی مخم به این۳تا که رسید ته کشید خدایا۱کاری کن شارژ بشه این رو بنویسم و تکلیف هام…
مسخره بازی بسه. واقعیت اینه که… استرس گرفتم از حجمش. اونقدر که ترسیدم برم سراغشون. کلاس های آیلتس۱سریع داره پیش میره و من… داخل کلاس های کانون کمتر این طوری ام ولی این… به این کلاسه حس استرس دارم. داخلش خیلی می خندیم ولی جو این کلاس خیلی آیلتسیه و با تمام خندیدن های استاد و بچه ها و شادی و خنده های موجود در جو کلاس من۱جور حس خاص بهش دارم. نمی دونم۱مدل حس ترس و استرس و… روزهاش که می رسه استرس می گیرم. نسبت به تکلیف های این کلاس هم همین طورم. بلد نیستم توضیح بدم. کلام توصیفی همیشه خودم. ۱جوریه. دقیقا۱جوریه. بهتر بلد نیستم. ولی از اون جورهای… کاش تموم می شد! خدایا این آیلتس… پروردگارا کمکم کن.
امروز مادرم بر می گرده پایین. این روزها باهاش در تماس بودم و هر دفعه۱کوه گلایه داشت و هنوز حرصش نرفته پس باز هم داره و باید۱تایمی باز کنم واسش. خدایا این ها واسه چی با همه چیز زندگی کشتی می گیرن؟ واقعا زندگی به سبک خونواده من ابدا حال نمیده. این روزها زندگی به سبک خود من هم ابدا حال نمیده ولی این…. خدایا میشه دایمی نباشه؟ خداجونم من خستم. دلواپسم. می ترسم. خدایا کمکم کن! حتی نفس جمع کردن اخلاصم رو ندارم. باور کن بدجوری زیر پرس موندم. کمکم کن! خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن!
ساعت۷و۲۸دقیقه. بد نیست بلند شم. ناپرهیزی از مدل قهوه صبحم رو مرتکب بشم و قبلش۱شونه به این موهای دیوونه بزنم که باد پنکه شیطون دوباره زده به همشون ریخته و بعد… هی! آخرش چی؟ در هر حال من باید سر این تکلیف ها بشینم. هرچی طولش بدم بدتره. پس شونه و قهوه و… تکلیف. خدایا حس می کنم بچه ها این مدلی از آمپول عقب می کشن. خوب آمپول هم عاقبت تزریق میشه و جناب بچه تا۱جایی جا داره عقب بکشه. بعدش یا خودش می خوابه زمین یا بزرگترها ایشون رو مورد لطف و تفقد قرار میدن و ایشون کلید میشن لای دست و پاهای حضرات و اون زیر به امر مهم و البته گوش خراش گریه زاری و غش و ضعف مشغول میشن و آمپوله در کمال آرامش تزریق میشه و تمام. این تمامش رو عشقه. اگر میلاد الان اینجا بود می گفت تمام می خوام. خخخ بچه های تیمتاک خدا حفظتون کنه!
خلاصه که اگر نجنبم فردا شب از بیچارگی باید خودم رو خفه کنم. هرچند حالا هم چندان خوشبین نیستم که به اونجاها نرسه ولی هی بسه دیگه درسم موند!
ساعت۷و۳۴دقیقه. خدایا مثل همیشه خودم رو سپردم به خودت. من رفتم. هی بابا زمان سر جد خروس همسایه مدیر این ها وایستا برسم!
غافلگیری اینه؟!!!
صبح شنبه. حدودهای8صبح شاید. حس زمان سنجی نیست. امروز ساعت۱۰ کلاس کانون. دیشب دوباره شده بودم سنگ وسطی و سعی می کردم بین۲تا قطب خونوادم تعادل رو برقرار کنم. برقرار نمی شد و عاقبت گفتم خوب با خودتون. بعدش با اجازه خودم۱به جهنم گفتم و ولشون کردم تا هم رو بِجُوَن. می بینی؟ هنوز آدم نشدم. این کلمه از سرم نپریده و اتفاقا با اعرابش می نویسم و خخخ. اختلاف نظرهای این۲تا، مادرم و برادرم… بیخیال ولش کن حسش نیست.
دیروز، دیشب، … شده با تمام روانت دلت به1کسی، … این چند هفته وسط توفان درس و مشق داشتم1چیزی می خوندم درباره1کسی یعنی1چیزی، … شاید بشه بگم خاطره بود شاید. چندین دفعه تا نصفه رفتم و ولش کردم و بعد از۱وقفه چند روزه باز از اول شروعش کردم و باز تا نصفه رفتم و… این دفعه ولش نکردم و خوندم و خوندم. رسیدم به1جایی که1کسی رو سر1سو تفاهم خطرناک بدجوری متهمش کردم. مال چند سال پیشه ولی هنوز یادآوریش اینهمه واضح تلخ بود واسم لحظه ای که می خوندمش. طرف رو من متهم کردم و بعدش خیلی های دیگه متهم کردن و در1زمان بسیار خطرناک طرف به۱چیز بسیار خطرناک متهم شد و بعدش طرف اتهامش رو پاک کرد ولی1چیزیش، … اتفاق وحشتناکی بود. تقریبا از دستش داده بودیم و خدا دلش نیومد و بهمون پسش داد. اون اتفاق به خاطر کاری که من و ما کردیم نبود. اون آدم چه به اشتباه ما متهم می شد چه نمی شد اتفاقه بود و این، …
با اینکه تمام سلول هام می دونستن ماجرا مال خیلی پیش بوده و حالا به خیر گذشته و تموم شده ولی نمی تونستم مهار آرامشی که از وجودم در رفته بود رو بگیرم دستم. عجیب دلم رفته بود به طرف. توی سرم چرخید:
-چند وقته ندیدمش.
رفته بود جایی. تماس هم نداشتیم. خوندم و خوندم. از اون بخش که گذشتم عجیب حس درد و خستگی داشتم. از اون تلخ تلخ هاش. حس کردم دلم نمی خواد فعلا هیچ تماسی با هیچ کسی داشته باشم. رفتم تیمتاک و به خودم وانمود کردم همه چیز عادیه ولی نبود. درس خوندم و گفتم و خندیدم. نمی شد. زدم بیرون. دوباره رفتم. برنامه ساعت۱۱رو اونجا گوش کردم. این شب ها زیزیگولو. نمی شد. دوباره زدم بیرون. دیر وقت بود. دیگه نرفتم تیمتاک. هیچ کسی رو دلم نمی خواست. خوابم هم نمی برد. خوندن اون صفحه ها بهم حس های آشنای تاریکی داده بود که سنگینم کرده بودن. چه قدر این تاریکی آشنا بود!
خواستم ادامه رو بخونم دیدم دلم نمی خواد. خواستم ولش کنم دیدم نمی تونم. کمی خوندم و رسیدم به… و۱مدل خیلی خیلی عجیبی دلم هواییه هوای اون آدمه بود. هوای همه چیزش. هوای هواداری هاش. مواظبت هاش. رفاقت هاش. خنده هاش. مهربونی هاش. حضورهاش. و با اینکه اصلا دلم نمی خواست به خاطر آوردم. در اون هفته تاریک، حیرتش. خشمش. خستگیش. سکوتش. دردش. و بعد، انفجار حادثه و برائتش در2قدمیه پایانش، … پشت پلک هام داغ می شدن. خدایا چه قدر می خوام ببینمش! خدایا چه قدر می خوام ببینمش! خدایا چه قدر! خدایا چه قدر! چه قدر!
و گوشیم زنگ خورد. خواستم جواب ندم. ولی گفتم شاید مادرم باشه که این وقت شب لازم دیده زنگ بزنه بهم. گوشی رو از بالای سرم برداشتم و ایسپیک بگو ببینم کیه؟ شوکه شدم. چنان شدید که یادم رفت باید کجای گوشی رو بزنم که جواب بدم. برداشتم.
-الو! هی پریسا! خواب بودی؟
گیج بودم.
-نه. بیدارم ولی تو… تو کجا هستی؟
-من آخرهای جاده. دارم وارد شهر میشم.
به نظرم داد زدم.
-برگشتی؟
صدای خنده ای که خستگی ولی رضایت ازش می بارید.
-صدات رو بیار پایین مادرت بیدار بشه7جد من شب جمعه ای فحش بارون میشن. نه هنوز روی هوام. بله که برگشتم. دارم بهت میگم وارد شهر شدم. دلواپس نباش موارد همه خیر بودن و من اینهمه مدت می گشتم نخودسیاه و سفید و زرد پیدا کنم که شکر خدا پیدا نکردم و گفتم اول زنگ بزنم به تو بگم که از همه دلواپس تر بودی. حالا به کسی نمیگم ترسیده بودی.
-مادرم اینجا نیست. باشه نگو. ولی… یعنی الان کسی نمی دونه تو اومدی؟
مکث.
-نه. گفتم اول از همه زنگ بزنم بهت و از دلواپسیت … پریسا! گفتم ترسیدی. نمی خوایی فحشم بدی؟
نفس های گیجم رو کشیدم داخل.
-نه. چه خوب شد برگشتی.
تردید.
-حالت خوبه پری؟
بغض .
-ببین! میگم…
تردید.
-پریسا! من باید از سر کوچه تو رد بشم. می خوایی بیام اونجا؟ ببین تنها میام باور کن.
و همون خنده که خستگی ازش کسر شده بود. شاید به مراعات من.
-بیا.
حیرت.
-بیام پریسا؟
خشی نازک روی خط صدایی که آهسته می شکست.
-بیا.
ادراک.
-پری! گریه می کنی؟
سکوت. سعی کردم بشکنه ولی نشکست. زورم بهش نرسید.
نگرانی.
-پری! چی شده؟
شکست صدا. شبیه شکست نور. شبیه… شبیه هیچ چی. فقط بارون. دیگه حرفی نبود.
-پریسا من کمتر از۱۰دقیقه دیگه اونجام.
در رو که باز کردم هنوز هقهقم رو نتونسته بودم کاریش کنم. نه می شد که قورتش بدم نه آزاد می شد که خلاص بشم. این فسقل روشن بود و صفحه هایی که می خوندم هنوز باز بودن و من دیگه نمی خوندم و هقهق هام و نفس هام با هم دعواشون می شد و…
-سلام! پریسا! دیوونه چته؟
نفس هام بعد از جاری شدن صمیمیت و آرامش اون صدای دیرآشنای عزیز با آزاد شدن هقهق هام آزاد شدن. گوش کردم. لمس کردم. خودش بود. همون صدا. همون دست ها. همون هیبت. همون حضور. از جنس همون سال های دور. تحملم بعد از خاطر جمعی کاملا0شد. دستی که دور شونه هام بود رو سفت بغل کردم و ترکیدم. دست خودم نبود نمی شد بدمش پایین.
-پریسا چیزی شده؟
گریه هام بیشتر شدن. اون دست رو سفت تر فشار می دادم. سفت و۲دستی توی بغلم فشارش می دادم و انگار خدا این آدم رو همون لحظه از کام اون بلای عوضی بهم و بهمون دوباره پس داده بود از حس آرامش حضورش پر می شدم و از حس رفع و دفع چیزی که سال ها پیش از سرمون گذشته بود به شدت هقهق می زدم.
-ببینمت! بیا اینجا بشینیم به من بگو چی شده. بگو واسه چی گریه می کنی؟
در حلقه اون دست های آشنا هقهق زدم:
-دلم واست تنگ شده بود.
چه قدر اون خنده حیرت زده و سبک بعد از1مکث بسیار کوتاه اون لحظه مایه آرامشم بود!
-دل من هم واست تنگ شده بود مسخره! اینکه گریه نداره! هی مینیت رو راه انداختی؟ وقتی من اینجا بودم کامپیوتر قدیمیت هنوز روی صحنه بود. چیکارش کردی؟ این سیستمت چه جمع و جوره. مانیتورت واسه چی… این چیه؟
خیالم نبود. از هوای حضور۱آشنای دیرآشنا پر می شدم و خیالم به هیچ چیز دیگه ای نبود. آشنای دیرآشنا صفحه بازم رو خوند و باز هم خوند و نه بلند بلکه آهسته و مهربون خندید. حلقه اون دست ها سفت تر شدن.
-پریسا پریسا! این چیزها چیه تو می خونی! اصلا تو مگه درس نداری؟ واسه چی این رو بازش کردی؟
هقهق می زدم هنوز.
-واسه اون۱هفته معذرت می خوام. من واقعا… آخ خدای من!
خنده ای که دلی تر می شد و هرچه بیشتر پاک از غبار خستگیه سفر.
– 1هفته و5روز. جمعا درست12روز. بذار ببینم۱۲روز و چند ساعت…؟
چه تلخ بود اینهمه وضوح ماندگاری۱خاطره تلخ در خاطر۱رفیق عزیز! خدایا داشتم خفه می شدم.
-آخ خدای من!
طنینی بدون خنده اما آروم. به آرامشه شبی که آهسته لحظه هامون رو قدم می زد.
-هی! بسه دیگه!
حلقه دست هایی که سفت تر می شدن و حلقه دست های من که سفت تر می شدن و خدایا شکرت!
-پریسا! ببین! زمان بدی بود. داشت به هممون سخت می گذشت. فشار شدید بود. همه نگران و ترسیده و تحریک پذیر و مواظب و هزارتا چیز دیگه بودیم. این وسط۱چیزهایی هم پیش اومد. خوب بعدش هم مدل دیگه هاش پیش اومد و اگر به معذرت خواهی باشه من هم باید واسه بعدهاش معذرت بخوام از تو. داشت سخت می گذشت پریسا! زیر فشار هر چیزی میشه که پیش بیاد. عه دیوونه واسه چی هی می ترکی؟ چیزی نیست پری. من سالمم. تو هم شکر خدا اینجایی. این صفحه کوفتی رو هم ببند و دیگه بیخیالش بشو. به جای این دوره کردن ها باید خاطر جمع باشی که همه چیز درسته. تو باید درس بخونی. مگه آیلتس نمی خوایی هان؟ میشینی روانت رو انگولک می کنی که چی بشه؟ هی بسه دیگه.
دست خودم نبود. نمی تونستم.
-اگر تو… اگر تو… آخ خداجان!
دلم می خواست تا خود صبح اون خنده های روون ولی آروم رو بشنوم.
-هی! من سلامتم. از سفر نخود رنگی هم برگشتم. الان هم اینجام. همه چیز درسته. تو هم رفیق کله خراب خودمی. مثل اون سال ها. فقط حالا بزرگتر شدی ولی هنوز دیوونه ای مثل خودم. اتفاقی که نیفتاده. دیگه گریه نکن. این چیزها رو هم دیگه نخون.
اون حضور و اون دست ها و اون صدا رو با تمام روحم به کام می کشیدم. چه عجیب! واقعا دلم تنگ شده بود واسش. چند وقت بود با وجود اینکه بعد از قصه هم رو می دیدیم باز هم به این شدت رفیقانه دست دور هم حلقه نکرده بودیم؟ تقریبا بعدش دیگه هیچ وقت. هیچ وقت اندازه اون سال های دور و تاریک هم رو به این رفیقی بغل نکردیم. از شدت آرامش لرزیدم. سکوت شکست.
-حالا که حرفش شد پس من هم باید بگم. باید ازت معذرت بخوام. واسه فشارهایی که بدون حضور ما و به خصوص من تحمل کردی ازت معذرت می خوام پری! غیبتم رو ببخش. داشت سخت می گذشت. به همگیمون. همه چیز اشتباهی بود. تمام دنیای ما سر و ته بود. من نمی تونم غیبتم رو در زمانی که باید می بودم و نبودم جبران کنم. اون زمان رفته و خدا رو شکر که دیگه تموم شده. ولی به خدا دلم تنگ شده بود واست. هرچند شبیه تو اون قدر خوشبخت نیستم که بتونم گریه کنم و بروزش بدم. پریسا تو حتی همون زمان که گفتی و گفتیم بیخیال همدیگه هم رفیق من بودی. رفیقی که نمی شد من یواشکی مواظبش نباشم. از اون رفیق های چیز که من حسابی دوستشون دارم. بسه دیگه هنوز هم گریه که می کنی اذیت میشم. اذیتم نکن. باشه؟
در حلقه اون دست های آشنا فرو رفتم. دلواپسیه پرسشم و صدام از ته دل بود.
-هنوز هوا که سرد میشه استخون هات درد می گیرن؟
-دیگه نه خیلی. فقط اگر خیلی خیلی سرد بشه آره درد می گیرن. چیزی نیست. امسال اصلا درد نگرفتن. خیلی ازش گذشته. خاطر جمع باش چیزیم نیست و چیزیم هم نمیشه.
خیلی گذشت که یادم اومد تمام این۲-۳هفته آخری، مخصوصا این هفته، مخصوصا این روز، عصر، شب، به چه شدتی دلم و روحم هواییه این هوای دیرآشنا بود. واسش گفتم. خندید.
-پریسا من معمولا به ندای ضمیر و از این چیزها اعتقاد درست و حسابی ندارم. ولی واقعا امشب نمی دونم چی شد که حس کردم نزدیکت که رسیدم باید۱زنگ بهت بزنم. انگار ضمیرم صدای دلت رو شنید و خودشون با هم حلش کردن. چه خوب شد که زنگه رو زدم.
-برادرت خوشحال نمیشه اگر بفهمه.
نفسی عمیق پیچیده در خنده ای روون.
-برادرم رو ول کن. اضافه شعورش۱جایی کله پاش می کنه. ولی جز برادرم1نفر دیگه هم خوشحال نمیشه اگر بدونه زنگ اول رو بهش نزدم و بعد از ورودم اولین کسی که دیدم خودش نبود. اتفاقا از دستت حرصی بود که اینجا راهش ندادی. هنوز هم حرصیه.
حالا نوبت من بود.
-به جهنم که حرصیه. واسه خاطر خودش راهش ندادم. دلم نمی خواد باز بهش مشت بزنم. این دفعه اگر وا بره بعیده بتونه فرض پاشه بشینه راه بره. نکبت داغون.
خنده ای که این دفعه برخلاف تلاش صاحبش بیخیال حفظ وفاداری و معرفت رها شد و قهقهه شد و رفت بالا و رفت بالا و نفهمیدم واسه چی هم شادم کرد و هم شرمنده.
-نباید این رو می گفتم. معذرت می خوام.
ادراک.
-نباید اینهمه خشم در اندیشت باشه پریسا. اون هم دلش تنگ شده. فقط سبکش با تو متفاوته. تمام این دردسرها از سر دلتنگیه. شبیه دل خودت. تو هم دلت تنگ شده.
سعی کردم بلند و سفت تکذیب کنم. صدام همراهی نکرد. هیچ چیزم همراهی نکرد.
-ببینمت! این ها اشکه؟ تمامش؟ زنده باد خودم که اشتباه نکردم. می گفتن تو عوض شدی و من گفتم نه. حاضر شدم سر شاهرگم شرط ببندم. حالا شاهرگم مال خودمه.
خنده ای که پایان گریه های بی صدای من نشد. ۱نفس عمیق.
-پریسا اینقدر دلت رو اذیت نکن. بهش گوش بده. دلت گناه داره. دل که تنگ میشه زندگی هم تنگ میشه پری. نکنید این طوری.
اون شونه های آشنا رو دیگه آشکارا خیس می کردم. تمام این روزها داشتم منفجر می شدم و نمی شد هیچ کجا حرفش رو بزنم. خدایا دلم داشت می ترکید. چه قدر اون۲تا دست دور شونه هام رو دوست داشتم! چه قدر اون حال و هوای آشنا رو دوست داشتم! خدایا چه قدر دلم تنگ شده بود!
-پریسا! به خدا من می فهممت. حق داری. خیلی هم حق داری. ولی بیا تو هم حق بده. به هیج کسی نه. فقط به دل خودت حق بده. ترکید این دلت. بیا مهربون تر باش. با خودت. با اطرافت.
خشم نداشتم. دلگیر بودم. جنس اعتراضم از دلگیری خالص بود نه از خشم.
-مهربون باشم؟ من مهربون نبودم؟ نه نبودم. من فقط احمق بودم. اونقدر احمق بودم که اگر چشم هام می دیدن امروز عمرم روم نمی شد سر آینه توی چشم های خودم نگاه کنم از بس باخت های احمقانه و لعنتیم سنگین و افتضاح بودن. حالا ببین؟ منو ببین؟
دستی که به نشان همدلی و شاید هواداری شونه هام رو فشار می داد.
-می دونم پری. به خدا ما همه می دونیم. پیش از اینکه تو معترض بشی خودم جوابت رو بدم. بله به اون طرف این نخ هم همین طوری گفتم. بیشتر هم گفتم. تو که نبودی ببینی. صاف گفتم ببین من همیشه طرف تو بودم ولی دلیل نمیشه ندیده باشم در اکثر موارد حق با کی بوده و کی این وسط بیشتر باخته. به خدا گفتم پریسا. تفاوت هایی که حالا خیلی چیزها ازشون می دونی همه درستن. ولی بیاییم همگیمون اینهمه به دل هامون سخت نگیریم. داری اذیت میشی پری. دارید اذیت میشید. داریم اذیت میشیم همه. حالا که نه. ولی خداوکیلی1تایمی صرف کنید خودتون و همه ما از این کشمش بازار دربیاییم.
از لفظ کشمش بازار خندم گرفت ولی دلم نمی خواست سرم رو بالا کنم. همون طوری لا به لای اون حضور آشنا خنده رو زمزمه کردم و نفهمیدم واسه چی وسطش آه کشیدم. حلقه دست های آشنا همچنان سفت بودن. شبیه سال های دور. همچنان سرم روی اون شونه های آشنا بود و با چشم های بسته نفس های عمیق می کشیدم. اون در جایی هواخواهم شده بود که اصلا تصور نمی کردم. به خودم که اومدم دیدم سفتیه حلقه دست هام ممکنه اذیتش کنن. و خنده های آشنای آروم بهم هرچی بیشتر آرامش می داد.
-هی پری تو که نمی خوایی استخون هام رو بشکنی می خوایی؟ عه چه حرف گوش کنی تو! نه بابا به این سادگی نمی شکنم راحت باش. دیگه حسابی سفت شدم. دیوونه سر به سرت گذاشتم داشت خوش می گذشت بیا اینجا. خوب بسه دیگه از درس و مشق هات واسم بگو ببینم داری چیکار می کنی؟
نق زدم:
-وایی نه! حالا نه! نمی خوام بگم.
خنده ای درست از جنس همون خنده هایی که بدجوری شناس بودن.
-هی! می دونم سخته. واسه تو دردسرهاش بیشتر از خود درس خوندن سخته. تعریف کن ببینم!
از کجا فهمید؟ جنس خستگیم رو از کجا فهمید؟ در خاطراتم رفتم عقب. سال ها پیش. نوجوونم. ۱۳سالمه. نصفه شب و حیاط بزرگ خونه پدری و باغچه و درخت های نارنج و آلبالو و پرتقال و اون تاک بزرگ درست کنار پنجره. نشستم روی پله ها. دیر وقته. آسمون از ستاره لبریزه. انگار هر لحظه ممکنه ستاره هاش بریزن پایین از بس زیادن. و منه۱۳ساله چه قدر دلم می خواد که این طوری بشه! بادبادک نگاهم رو از آسمون می کشم پایین. دستی از جنس نوازش به بند ساعت مچیم می کشم و بدون صدا اما چابک از پله ها جدا میشم. از هیجانی مهار شده می لرزم. شونه هام رو جمع می کنم و به سبکیه۱روح۱۳ساله سرکش بدون صدا به طرف دیوار زیر تاک پرواز می کنم.
-پری! با گفتنش سخت تر نمیشه. بگو ببینم! واسم بگو. بگو!
و من گفتم و گفتم و باز گفتم. همچنان می گفتم و در خاطرات سفر می کردم. دیر وقته. آتیش گرفتم انگار. دیگه خبری از خونه پدری و اون حیاط بزرگ نیست. فقط دیواره. دیوارهای۲تا اتاق خیلی کوچیک و۱آشپزخونه در۱طبقه اجاره ای. فقط کمی بزرگ تر از قوطی کبریت. حیاطی در کار نیست. فقط پنجره. کوچیک و بی منظره و تاریک. اما پنجره. ۱۷سالمه. بی توجه به سوزش سر انگشت های دستی که از خون میره که چسبناک بشه دارم بی صدا سیم های کناریه تور سیمیه پنجره رو دونه دونه می پیچونم و به اندازه عبور آزادانه۱دست بزرگ بازشون می کنم. از التهاب و دلواپسی می ترسم ضربان قلبم تمام شهر رو بیدار کنه. دلواپس دیده شدن نیستم. دلواپس داستان هایی هستم که اون طرف این پنجره بدون حضور من پیش میرن و خدایا خیر باشه! خدایا بد نباشه! خدایا چیزی نشده باشه! خدایا! خدایا! خدایا! بدجوری منتظرم. نفسم بالا نمیاد. خون از کنار مچم داره میاد پایین. دستی که آهسته دست های سرد و خیس عرقم رو از باز کردن سیم ها متوقف می کنه. زمزمه ای متحیر و به شدت آشنا. تشنه بودم واسه شنیدنش شبیه گم شده وسط بیابون.
-هی! چیکار می کنی؟ دستت رو ناقص کردی! ولش کن الان درستش می کنم این دست ها رو فردا کجا می خوایی قایم کنی کسی نبینه?
بی صدا ضجه می زنم:
-به هرچی می پرستی، حرف بزن!
خنده ای از جنس خود معجزه که نجوا میشه.
-چیزی نیست. یعنی هست ولی نترس چیز بدی نیست. بذار دستت رو درست کنم. ببین من الان نباید اینجا باشم ولی مطمین بودم تو بی اطلاع بمونی تا فردا یا دق می کنی یا دیوونه میشی و۱کاری دست خودت میدی. باید سریع برگردم. فقط اومدم که خاطر جمعت کنم بعدش هم برم واسه غیب شدنم پدرم دربیاد تا دفعه بعد درست و حسابی ببینمت و واست بگم. خاطرت جمع باشه همه چیز رو به راهه. بیا شکلات بخور. دلواپس هم نباش نمی ذارم بی خبر بمونی.
با تعییدی آهسته خیلی آهسته بر می گردم به حال. به۴۰سالگی. به دلواپسی های حالا. به حلقه اون دست های آشنا. بسیار آشنا. دیرآشنا. خدایا چه راه درازی رو همگی اومدیم!
-کجایی پری؟
صادقانه گفتم:
-توی دیشب ها.
خنده ای که از ورای۱۷سالگیم پرواز می کنه و می رسه به امروز. خط برداشته. شبیه جسم و روح همه ما که دیگه اونهمه جوون نیست.
-دیشب ها رفتن پریسا. امشب ها رو دریاب. واسه درس هات هم حسابی دمت گرم. ببین! تو غافلگیر نشدی. می دونستی واسه تو راحت نیست. پس نباید اینهمه خودت رو آزار بدی. می دونم سخته. ولی به خودت نگاه کن! تو سخت تر از این ها رو گذروندی. این هرچی باشه با تمام هیبت مسخرهش فقط۱امتحانه. فقط۱امتحان روی کاغذ. یا در مرحله اول از پسش برمیایی یا مرحله اول تجربه می کنی و لازم میشه دوباره سعی کنی. از اینکه بالاتر نیست. فقط۱خورده پول از دست میدی که اون رو هم خیالی نیست چون اطرافیانت اونقدر این واسشون اهمیت داره که گفتی خیالشون نیست و هزینه دوباره تلاش کردنت رو می پردازن. اصلا شاید لازم هم نشه. احتمالا همون دفعه اول ازش رد میشی و تمام. حالا گیریم هم که نشدی. گیریم که امسال هم گذشت و لازم شد سال دیگه هم ادامه بدی. طوری که نمیشه. مثلا۳ماه این طرف یا اون طرف. پریسا تو تا اینجای عمرت امتحان هایی داشتی که من تضمین میدم هیچ کسی در موقعیت تو دسته کم بین دورترین آشناهای هیچ کدوم از ما حتی تصوری هم ازشون ندارن. این فقط۱آزمون مداد کاغذیه. آزمونی که شاید و فقط شاید گذشتن ازش واسه تو۱خورده مشکل تر باشه و بدترین حالتش اینه که مجبور بشی مثلا واسه دفعه دوم تکرارش کنی. یعنی اینقدر بده؟ قشنگ بهش فکر کن! واقعا اینقدر بده؟ اینقدر بده که مثلا مجبور بشی۶ماه اضافه درس بخونی؟ اینقدر بد که از همین حالا خودت رو از ترسش بیمار کنی؟
سوار خاطرات بین ستاره هایی که از آسمون سرریز می شدن شنا می کردم و به آرامشی که از اون کلمات و اون صدا و اون دست ها در تمام وجودم جاری می شد می باختم.
نفهمیدم سکوت تا کی طول کشید. حلقه دست ها و نفس های آشنا و آرامشی که شبیه نسیم پیچید توی تمام روحم و آتیش ناشناس این روزها رو تخفیف داد. نه کاملا ولی حالا دیگه می دونستم این لعنتی از چه جنسیه. جای تحلیل اینکه منطقی هست یا منطقی نیست نبود. فقط آگاهی بود و باور و… آه خدایا!
این آخریش با۱آه سبک از حنجرم پرید بیرون و سکوت رو آهسته زد کنار.
-خدا رو اذیتش نکن کار داره. پاشو. پاشو۱لیوان آب بده بهم. ناسلامتی از سفر اومدم.
تازه حواسم جمع شد.
-خاک بر سرم. چیزی خوردی؟
دستی که روی سرم آهسته حرکت کرد و هوای سال های دور و تاریک ولی آشنا رو پخش کرد در تمام موجودیتم.
-خدا نکنه. خاک بی خود کرده روی سر رفیق من بشینه. نه چیزی نخوردم ولی خیالی نیست فقط آب بده که تشنگی رو خیالی هست.
شکر خدا چیز میزهای آماده داشتم. شب سنگینی بود که حسابی متفاوت تموم شد. متفاوت از انتظار من. زمانی که در رو آهسته پشت سر مهمون آشنا می بستم از نیمه شب خیلی گذشته بود و نوک عصای بابا زمان کم کم می رفت که صبح رو لمس کنه. خاطرم مثل پر سبک بود. و سبک تر هم شد.
-هی پرپر الان که دیره ولی هر زمان فرصت داشتی باید کل داستان درس و مشق و ریزه کاری های مطالعاتیت رو واسم بگی. اولا می خوام بشنوم بدونم کجای کاری دوما می خوام۱چیزهای با حالی واست بگم.
شوق سال های دور رو حس کردم. هم در صدای اون و هم در وجود خودم. شوقی آشنا به ماجرا. شوقی ملتهب. شوقی از جنس حرکت و پیش رفتن و… رسیدن.
-الان بگو. تو رو خدا بگو تو رو خدا فقط۱خورده بگو.
-باشه. باشه ولی بدون جزییات.
-باشه تیترش رو بگو.
-از من نشنیده بگیر ولی بحث عملیاته. نه نترس خطرناک نیست. می خواییم۱دفعه دیگه بریم تا عوامل آنچنانی و اینچنینی رو دسته جمعی بذاریم سر کار. میریم که۱بار دیگه۱شنای خلاف جهت تمام عیار رو بریم از مدل خرکیه بینام ها. و باز همگی۱جا. دیگه نمیگم. تا همینجا هم زیادی گفتم. دیره. برو بخواب. گرد و خاک و اخبار سفرم رو وسط این بی مخ ها بتکونم حسابی حرف می زنیم.
حرصم گرفت.
-لعنت به همگیتون من درس دارم نمی تونم پا به پای شنای لعنتیتون بیام. شماها حق ندارید منو جام بذارید اینجا!
خنده ای همچنان آشنا، خیلی خیلی آشنا، به آشناییه سال های دور که هنوز عطر تلخ و ملتهبشون رو قشنگ خاطرم هست.
-کی گفته ما جایی جات می ذاریم؟ ما جات نمی ذاریم. جناب آلبالو داشتی ما رو جا می ذاشتی که قراره باطلش کنیم و دیگه جامون نذاری. نترس چیزی قرار نیست مزاحم درس خوندنت بشه. بابا همه رو که ازم کشیدی بیرون که! هنوز تو پدرسوخته ای و من بوق. باشه بابا می خواییم ببینیم میشه میانبر گیر بیاریم هم مسیرت بیاییم تا سر موقع تقدیر رو رنگ کنیم یا تقدیر می جنبه و رنگمون می کنه. تا حالا که ما جنبیدیم ببینیم این دفعه چندتا رنگ می زنیم بهش.
چیزی شبیه۱توپ تب توی وجودم روشن شد.
-به نظرم مجوزش واسه هیچ کدومتون صادر نشه. مواظب باشید.
خشم بود که قورتش می دادم. از جنس تلخ ناکامی. سکوت به ثانیه نکشید.
-هنوز عوض نشدی. بدبینی و عجول و دیوونه و همه چی. مجوز صادر شده. اصلا به پشتیبانیه همون مجوزه که ما ریسه شدیم. اگر نمی شدیم علاوه بر تو از ذات ناخالص مجوز هم جا می موندیم. تنها کاری که ما کردیم یعنی هنوز داریم می کنیم۱خورده جوشکاری و لعیمکاری بود و هست اون هم فقط واسه خاطر خودمون که باید تمیز انجام بشه تا لای پوست خیار نمونیم. تو چی خیال کردی بچه گنده؟ کسی که اسمش بیاد توی لیست ما دیگه بیرون برو نیست. به نظرت می شد تنهایی در بری تقدیر سواری بدون ما؟ از این کله بفرستش بیرون. ببین قیافهت رو اونجوری نکن بیشتر از این چیزی ازم درنمیاد به جان ذات پریشان مجوز من خودم هم بیشتر از این نمی دونم که بهت بگم. من سفر بودم بقیه تحمل نداشتن منتظر بشن بیام همین ها رو هم از تلگرام و تماس و ایمیل و این آشعال جات فهمیدم باید بقیه رو ببینم واسه سر درآوردن و تمیزکاری و فیکس و جوش و موارد تکمیلی.
از خوشی نزدیک بود جیغ بکشم.
-پری پری تو رو خدا پری جیغ نکش نصفه شبی ملت می فهمن بیچاره میشیم.
زدم زیر خنده. دست خودم نبود. همه چیز درست شبیه سال های خیلی دور بود. به گردش و تکرار تاریخ معتقد تر شدم. خنده های ملتهب یواشکی. خدایا! تاریخ دوباره در تکرار بود!
دیر وقت بود. خوابم می اومد. چشم هام که بسته می شدن حس کردم شب روی پلک هام رو می بوسید.
باید بجنبم. درسم موند. امروز استاد کانون درس۴رو می پرسه و من باید ایرادهای تمرین هایی که جلوتر از کلاس نوشتم رو پیدا کنم و دیروز معنی لغت های درس۵رو از دیکشنری پیدا کردم و اگر دیروز اون کوفت خراب نمی شد تمرین های درس۵رو هم کامل نوشته بودم و حالا بدون کوفت با چی بنویسم و بیخیال درست میشه و و و و و و… خلاصه که اگر طولش بدم بدجوری دیرم میشه. دوباره۲۵مرداد ماک. خدایا باز روز و تاریخ من متفاوته و میگن این ماک سخت تره چون رایتینگ داره و خدایا من بدجوری کند و نابلدم. بیناها کلی امکان دارن که راحت تر بلد بشن و سریع تر پیش برن ولی من… هی! بیخیال. واسه من سخت تره ولی ناممکن نیست. جاده من هیچ زمانی اندازه مال بقیه صاف نبود. اینکه جدید نیست. من همیشه از راه های متفاوت رفتم. گاهی مسیر بدجوری سخت و راه بدجوری دور شد ولی به هر حال حتی در زمان اضافه هم شده که رسیده باشم. من تقریبا همیشه آخر کار جایی بودم که می خواستم باشم. اگر در این۱مورد جا موندم به این خاطر بود که خودم نخواستم برسم و نرسیدم. البته اشتباه کردم ولی دیگه اشتباه نمی کنم. و حالا می خوام پس می رسم. خاطرم هست واسه کلاس های مهره بافی اینجا و بیرون از اینجا چی گفتم. گفتم و انجامش دادم. باز هم میگم و باز هم انجامش میدم. من پریسام. به۱مشت لغت های بی در و پیکر خارجی و۱امتحان بی قواره با اون اسم گنده و هیبت مضحک و سیاهش نمی بازم. من برنده میشم حتی اگر لازم باشه آیلتس رو۲دفعه تجربه کنم. تصور نمی کنم لازم بشه ولی اون۱درصد احتمال رو همه جای عمرم واسه محکم کاری داخل جیبم همراهم می برم و گاهی عجیب کمک می کنه. داستان اون۱درصد رو که بلدی. خیالی نیست اگر بلد نیستی. مال خودمه تو هم بیخیالش بشو وگرنه باید تمام پست های اینجا رو قدم بزنی که اصلا بهت توصیه نمی کنم. داره دیرم میشه. بلند شم برم سر درسم. خدا کنه امروز دستم واسه خوندن و نوشتن و درکم واسه فهمیدن سریع تر از دیروز و دیروزها باشه! هی! این شنبه آتیشی چه قشنگه! من رفتم. فعلا بای!
حالا چی؟!
صبح جمعه. آخ دستم. خوب ببینم میشه بدون نق زدن نق بزنم یا نه.
این کوفتی که باهاش می نوشتم خراب شد و مجبور شدم2صفحه و نصفی رو با لوح بنویسم و بدون نق آخ دستم! کلی نوشتنی دارم و نمی دونم باید چه مدلی بنویسمشون. زنگ زدم واسه تعمیرش و اون بنده خدا گفت تا فردا شب دستم بهش نمی رسه و تنها کاری که میشه کنم اینه که این کوفت رو ببرم بدم به خونوادش همونجا بمونه تا خودش فردا شب بیاد ببینه داستان چیه. البته من می دونم داستان چیه. اگر به کسی نگی این کوفت رو بازش کردم و دیدم ایراد از کجاست. یکی از انگشتک های این کوفت شکست و حسابی گیر هم کرده بود که من آزادش کردم. اهم اهم. ولی واسه درست کردنش با عرض معذرت قطعه لازمه و جوشکاری و دیگه نمی دونم چیچی که شرمندم. هی! لعنتی حالا من چه مدلی بنویسم؟ شکر خدا تمرین های فردا رو نوشتم فقط10تا پرسش ریدینگش موند. داشتم تمرین های شنبه آینده رو می نوشتم که این مدلی شد. نگی تا شنبه کلی زمان هست که به جان خودم می زنمت. زمان نیست. این بنده خدا تا فردا شب نیست. اصلا داخل شهر من نیست باید برم شهر بغلی. بعدش باید منتظر بشم قطعه نکبتش گیر بیاد و مشخص نیست کی گیر میاد. آخ دستم خدا اگر لازم بشه واسه شنبه آینده همه رو با لوح بنویسم چی؟ خوب که چی؟ اگر لازم شد باید بنویسم دیگه! مگه اون زمان ما چه مدلی مشق می نوشتیم؟ اینهمه به این طفل معصوم ها داخل مدرسه گیر میدیم که با لوح بنویسن و این ها میگن دستشون خسته میشه و ما ول کن نیستیم. همینه دیگه. ولی به خدا این ها که من باید بنویسم خیلی زیادن و سختن و، … این حرف ها مفته. کسی که راحتی دیده تنبل میشه و من نوشتن با لوح واسم سخته. ولی خداییش دستم هم درد می کنه و لوح خیلی هم یواشه و من، … چی؟ درس دارم؟ زمان نیست؟ کمتر داخل تیمتاک بلولم حله. ولی با تمام این ها کاش این مدلی نمی شد دستم واقعا اذیتم کرد سر این2تا صفحه و نصفی. راست میگم دستم درد می کنه. خوب درد کنه. اگر هیچ راهی نباشه باید همین مدلی تکلیف بنویسم. تمام! تمام. حله.
گاهی همه عوامل به طرز بسیار گویایی دست به یکی می کنن که بهت بگن از، … خط1خاموشه. مخاطب در دسترس نمی باشد. خوب گیریم که در دسترس می بود. چی می خواستم بهش بگم؟ نق بزنم که وایی چی شد و چی نشد؟ که چی؟ ولی این، … چه سریه که درست زمان هایی که آدم ها رو1کوچولو لازم داری، … بیخیال. همه گیرهای خودشون رو دارن. بسه دیگه. حالا واقعا هیچ راهی نیست که من با لوح ننویسم؟ دستم، … بسه. فعلا که نیست پس گفتنش به جایی نمی رسه.
داستانی که داشتم می خوندم رو گم کردم. با کرزویل تبدیلش کرده بودم نصفش رو خونده بودم نصف دیگهش رو گم کردم. فردا کانون درس می پرسه. باید بخونم. هفته پیش ازم پرسید بد نبودم. احتمالا فردا ازم نپرسه ولی من باید بخونم. آخ خدا دستم. اینکه نق نیست درد می کنه به خدا.
این4شنبه که گذشت نمره های اولین ماک کلاسمون اومد. تقریبا کل کلاس رو این ماکه درو کرد. بچه ها موافق نبودن نمره ها سر کلاس خونده بشه و جیغ و داد راه افتاده بود ولی استاد همه رو خوند. از من بهتر کم نبودن. ولی بدتر از خودم هم کم نبودن. باید خیلی بجنبم و خیلی خودم رو بکشم بالا. مخصوصا لیسنینگ که خیلی ضعیف عمل کردم. به خدا تقصیر من، … خوب باشه بود ولی چه مدلی باید حلش می کردم بلد نبودم آخه. خدایا25مرداد دومیش میاد و میگن این سخت تره چون رایتینگ هم داره و من از همین الان حالم عوضیه به خاطرش. می دونی؟ من1جورهایی توان کم میارم. وسطش چنان خسته میشم که سرم منگ میشه. انگار مغزم رو از1چیزی جز هوا پر می کنن. من از96به این طرف دیگه هرگز به تواناییه قبلم نشدم. یعنی جسمم. زمانی که1چیزی اذیتم می کنه خیلی کم می تونم در برابرش مقاومت کنم. منظورم فشار جسمیه. مثلا اگر خیلی زیر گرما بمونم حالم چنان بد میشه که می افتم. اگر خیلی خسته بشم1دفعه جسمم میره توی حالت اعتصاب و اگر نجنبم و بهش استراحت ندم می خورم زمین و دیگه نمیشه بلند شم تا خستگیم در بره و جسمم از حالت اعتصاب دربیاد. اگر خیلی تشنه یا گرسنه بمونم اوضاعم عوضی میشه و باید یا خودم به داد خودم برسم یا اطرافیان و در نهایت سرم و از این مزخرفات. اردیبهشت96که زیاد این چیزها پیش می اومد دعا می کردم دایمی نباشه و رفع بشه. البته خیلی کمتر شد خیلی خیلی کمتر ولی کاملا رفع نشد. حالاها سعی می کنم مواظب تر باشم. مثلا اگر وسط پله های1مکان عمومی خیلی خسته بشم هر جای پله ها باشم باید بکشم کنار و1خورده نفس تازه کنم وگرنه بعید نیست وسط پله ها ولو شم زمین. هیچ خوشم نمیاد. من زمانی توی دلم افراد این مدلی رو1جورهایی، … مسخره که نه فقط معتقد بودم این ها چه نازک نارنجی هستن و دارن مسخره بازی درمیارن. دوست نداشتم این حرکتشون رو. نمی دونستم1زمانی خودم گرفتارش میشم و این، … خدایا شکرت! کاش این حالت واسم باقی نمونه ولی فعلا که هست و چندان کاری هم از دست من برنمیاد جز اینکه با جسمم بیشتر کنار بیام تا دردسر درست نشه. ولی1جاهایی خدا وکیلی نمیشه کاریش کرد. مثلا وسط1ماک4ساعته. آخه چه کاری از دست من برمیاد زمانی که ذهنم و جسمم با تمام قوا ارور میدن که خسته شدن و باید جمع کنم از جلسه امتحان بزنم بیرون؟ مگه میشه؟ من نزدم بیرون و نتیجه این شد که زمان کم آوردم و آخرهای کار فقط سرم رو چسبیده بودم و آهسته زمزمه می کردم خداجان خسته شدم آخ سرم خدایا سرم! زمانم که تموم شد بحث نکردم. خیالم نبود امتحانه چی میشه. حالم دیگه مناسب ادامه دادن نبود. با زمان یا بی زمان باید بیخیالش می شدم. می ترسم سر امتحان اصلی هم این لعنتی همراهی نکنه. خدایا25مرداد باز ماکه و باز باید4یا5یا6نمی دونم چند ساعت بشینم وسط اون پرسش های لاتین و گوشی باشه داخل گوشم و، … آخ دستم. نمی خوام الان به هیچ ماکی فکر کنم. این روزها حس می کنم روحم هم شبیه جسمم داره ارور میده. هفته تاریک تموم شده ولی من واسه چی هنوز مدل روانم این شکلیه؟ نمی دونم یکی یا2تا از بچه های کلاس آیلتس1ماک ندادن. نمیشه من هم ماک ندم؟ نه که نمیشه. خدایا نمیشه این دانشمندها1چیزی پیدا کنن مخم رو سریع تر کنه بیشتر بلد بشم و زودتر تمومش کنم؟ چند وقت پیش1کتاب خونده بودم که داخلش1داستان بود که مال آینده بود و داخلش بچه هایی که به سن مدرسه می رسیدن رو می بردن1جایی داخل1اتاقی1دستگاهی می ذاشتن روی سرشون1سیم هایی وصل می کردن به سرهاشون نمی دونم از پوستشون می رفت داخل یا چه مدلی بود و خلاصه دستگاهه رو راه مینداختن و طرف1دفعه خوندن یاد می گرفت و درس ها توی سرش بودن. کاش این واقعی بود! من لازمش دارم. پیام تلگرام از همکارم. این هم خدا خیرش بده. بازنشست شده هنوز تستم می زنه. اون دفعه1چیزی فرستاد نوشت این رو انگلیسی بخون. کلی روز بعد پیامه رو دیدم. نخوندم. واسه انگلیسی خوندن باید پیامه رو می نوشتم بعدش ترجمه می کردم و با عرض معذرت برو بابا. حوصله پیام بازی ندارم اون هم، … من با همه چیز زندگیم تا اینجا کنار اومدم جز کارم. ابدا دلم نمی خواد به مهرماه فکر کنم. هی بیخیال هنوز نرسیده.
ساعت داره میره طرف11و من باید بلند شم. شاید1قهوه غیر مجاز بتونه1خورده درصد این نمی دونم چیچی رو بیاره پایین. باید1فکری واسه جمع و جور کردن دل و روده های روانم کنم. این مدلی هیچ مثبت نیست. حس باز کردن پیام همکارم هم نیست. چیزی نمیگه که به کار من بیاد. تقریبا همیشه این مدلیه. تقریبا همیشه بیشتر اطرافیانم چیزهایی نمیگن که به کار من بیاد. یا چیزهایی می پرسن که جواب هاش به کار خودشون میاد، یا راه هایی ارائه میدن که خودش2تا مشکله، یا حرف هایی می زنن که ترجیح میدم نشنوم، یا کلا فقط حال می کنن1چیزی گفته باشن که شنیدنش حال و میل می خواد و الان نه حالش هست نه میلش. جدی ملت در چه هواهای متفاوتی سیر می کنن. پیام هایی که واسم میاد، آدم هایی که به وضوح سعی می کنن سر حرف رو باز کنن و بحث رو ببرن طرف گفتن حرف هایی که دلشون می خواد به1کسی بگن، از نق های معمولی گرفته تا گفتن امیال رنگی رنگی و همه چیزهای مختلف. و من که این روزها از زیر بار تقریبا تمامش جاخالی میدم چون خودم هیچ آجری پیدا نکردم که بار روی شونه های خودم رو چند لحظه بهش تکیه بدم تا هم خستگیم در بره هم شونه هام واسه بار بقیه خالی تر باشه. اون ها فقط می خوان بگن. خوب شنونده هر کسی میشه که باشه. بذار1نفر دیگه این رو انجامش بده. من هم سرم به گیرهای خودم باقی بمونه که تا جایی که عقل ناقصم می رسه فعلا هیچ راهی واسه حلشون نیست و هیچ گوشی هم حس و حال نداره بشنودشون و هیچ دستی هم، … اه بسه دیگه! هر کسی در1هواییه هوای اون ها هم این هاست و هوای من هم اینه. ولی خدایا دستم! خداجان لطفا من1کوفت بی ایراد می خوام باهاش بنویسم باور کن دستم درد می کنه. نمیشه. قهوه. بیخیال ضررهاش. من قهوه می خوام. باید از1جایی شروع کنم. از قهوه. بعدش، هوم، … درس های فردا. بعدش، … نمی دونم فعلا فقط بد نیست بلند شم. خدایا! خدای مهربونم! … … … بیخیال حتی حس دعا کردن نیست. تو که خودت می دونی من هم بارها نق زدم دیگه گفتن نداره. خسته شدم از تقاضا کردن. این لحظه از هر مدل تقاضا کردنی خستم. حتی از خودت. ولش کن بیخیال. من قهوه می خوام. آخجون چه بادی میاد! ایول کاش امروز گرم نشه این همین شکلی بمونه! من رفتم.
…….
شب1شنبه. فردا باید حاضر بشم سر جلسه امتحانی که نه خودم می دونم چه مدلی باید بدم نه اون ها می دونن چه مدلی باید ازم بگیرن. توضیحش بیشتر از حس و حالمه پس نمیدم. فعلا نمیدم شاید بعدا. باید فردا صبح با این فسقل برم اونجا تا اگر استاد خاطرش مونده باشه واسم سوال آماده کرده باشه تست کنم ببینم میشه این فسقل واسم تبدیل کنه و بخونم و امتحان بدم یا، … اگر نشه من باید چیکار کنم؟ اگر نشه امکان داره نتونم از ماک های ملل استفاده کنم. اگر نشه باید فردا برگردم خونه بدون اینکه امتحان داده باشم. بقیه همه امتحانه رو جمعه دادن. داخل گروه در موردش میگن. من جا موندم. شبیه همیشه. من همیشه جا می مونم. این دفعه هم جا موندم. خدایا! خدایا شکرت! اگر می دونستی این حس جا موندنه چه قدر تلخه به تمام اسم هات قسم اگر اجازه می دادی کسی از خاکی هات احساسش کنه! آخه تو خاکی هات رو دوست داری. اگر بدونی این جا موندنه چه قدر درد داره این رو بهشون نمیدی. تو خدایی همه چیز رو می دونی ولی من می دونم این1دونه رو نمی دونی وگرنه اجازه نمی دادی امشب اینهمه احساسش کنم. جا موندن. بلاتکلیفی. این فردا چی میشه ی لعنتی. تلخیه این ها رو نمی دونی من می دونم که نمی دونی.
من نمی فهمم عدم امکان استفاده از4تا ماک چه قدر می تونه بد باشه که اینهمه داره اذیتم می کنه! از تصور اینکه فردا بدون دادن این عوضی برگردم خونه حالم مزخرف میشه. آخه واسه چی؟ مگه بچه ابتدایی ام؟ گیریم که نشه. خوب نشه. من، … نمی خوام. نمی خوام این رو. خدایا دیگه حرفم نمیاد حتی واسه نق زدن. تو خسته نشدی از بس شنیدی؟ واسه خفه شدن این نق ها هم شده نمی خوایی اینهمه مانع رو برداری؟ آخه واسه تو که چیزی نیست. حتی لازم نیست اشاره کنی. فقط اراده کنی حله. پس واسه چی اجازه میدی شبی شبیه امشب رو سپری کنم؟ این هم جزو مجازاتمه؟ آخه1چیزی باشه که من بتونم آخرسر ازش رد بشم اینکه بنبست خالصه الان من چیکارش کنم؟ باید سعی کنم1خورده درس بخونم. منبعی که نیست1خورده کتاب بخونم. تردید و بلاتکلیفیه فردا و تصور اینکه اگر، … بدجوری بی تمرکزم نمی تونم بخونم. داخل تیمتاکم. موزیک و رادیو و رفت و آمدها. فایده نداره میام بیرون آروم نیستم باز میرم داخل اینجا هم که هستم می خوام بزنم بیرون. مادرم هم فقط میگه درست میشه. طفلک مادرم! نمی دونه چی باید درست بشه. خدایا تا حالا سعی کردم و تا اینجا داستان رو پیش بردم البته با کمک تو. اینجا رو چه مدلی باید ببرم؟ من چه مدلی باید از بنبستی رد بشم که برگه عبورش2تا چشم سالمه؟ دیگه مخم قد نمیده. آخه من که نمی بینم. حالا من چیکار کنم؟ خدایا بیداری؟ تماشا خوش می گذره؟
امشب از1کسی، … بهم، … گفتم نه. یکی از اون تلخ تلخ هاش بود این نه که گفتم. دلم نمی خواست. دلم نمی خواست ولی دیگه توانش نبود. دیگه توانش نیست. دیگه نمی خوام اون قصه ها تکرار بشن. دیگه تحمل ندارم. گفتم نه. چه قدر دلم می خواست هنوز باورهام سر جاشون بودن تا، … گفتم نه و گریه کردم. همونجا وسط شلوغی موندم و بدون صدا گریه کردم. صدایی نبود پس کسی نفهمید. خیلی گذشت و خیلی گریه کردم. اونقدر گریه کردم که حس کردم دیگه نفسم واسه بی صدا گریه کردن جواب نمیده. گاهی انگار هقهق کم میاره واسه سبک کردنت. من امشب این مدلی شدم. تلخ بود. تلخ بود امشب. کاش منطق1لحظه خوابش می برد تا، … نه! دیگه نباید تکرار بشه. دیگه نباید تکرارش کنم. دیگه نمی تونم. دیگه دلم نمی خواد. دیگه در توانم نیست. دیگه نمی تونم!
خدایا واسه چی اینهمه حالم امشب بده؟ داره روانم جر می خوره آخه چمه؟ یعنی قرص های سبز فسقلی کمک می کنن؟ چندتاشون از پس اینهمه پریشونی بر میان امشب؟ خدایا واسه چی این مدلی شدم؟ آخه چم شد؟ خداجان1چیزی هر چیزی فقط این حال بره. فقط بره فقط بره الانه که سکته کنم فقط این حال بره!
تماشا کن چه وضع مسخره ای درست کردم واسه خودم. آخ خدا! آخ خدا تماشا کن امشبم رو! ببینم تا کجا دلت میاد! خدایا من هیچ زمانی حالم بی دلیل این طوری نبود واقعا خاطرم نیست دارم می ترسم باید برم1طوری درستش کنم هر طوری که دستم برسه فقط درستش کنم الانه که1چیزی بشم. این چه حالیه؟ من معمولا عشقم تنهایی هامه مخصوصا شب هام که حاضر نمیشم با کسی تقسیمشون کنم. ولی امشب دلم می خواست می شد1کسی اینجا بود. که1صدایی جز صدای خودم، … نه! نه هر کسی. نه هر صدایی. نمی خوام. خدایا این لحظه واقعا واقعا واقعا حالم، … خدایا دستت. دستت رو می خوام. خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن! دیگه نمی خوام بنویسم. دیگه نمی خوام. قرص.
عصر جمعه. چیزی ازش نگم دیگه خخخ. معرف حضور همه هستن ایشون.
درس می خونم. فقط، … میگم جنون هم گاهی ماجرا میشه. این ریدینگه سرگذشت اون آقاهه جرجه داخل فیلم چه زندگی شگفت انگیزی یا1همچین اسمی. داستانش در مورد1مرد مهربون و مردمداره که به خاطر اطرافیانش تمام آرزوهاش از بین رفتن و حالا ورشکست شده و شاید بره زندان و تصمیم گرفت خودش رو پرت کنه داخل رودخونه. بعدش1فرشته میاد نجاتش میده و جرج بهش میگه ای کاش من اصلا متولد نشده بودم. بعدش اون فرشته میگه آرزوت برآورده میشه. تو هرگز متولد نشدی و حالا بیا زندگی اطرافت رو بدون وجود جرج ببین. بعدش جرج میره خونه مادرش و می بینه که مادرش بدون کمک های جرج چه زندگی سختی داره و بعد نوبت همسرش میشه و جرج می بینه که همسرش بدون جرج اصلا ازدواج نکرده و منزوی و افسرده داره زندگی می کنه و بعدش میره به قبرستون و فرشته قبر برادر کوچیکش رو نشونش میده و بهش میگه برادرت در بچگی در1حادثه کشته شد و جرجی وجود نداشت که نجاتش بده. جرج یادش میاد که زندگی برادرش رو نجات داده بود و حالا که اون دیگه متولد نشده پس برادرش هم کشته شده و فرشته باز بهش میگه در جنگی که بعدا اتفاق افتاد خیلی ها مردن چون هری برادرت نبود که زندگیشون رو نجات بده. جرج یادش میاد که هری کوچیک بزرگ شده و در جنگ به1سوپر قهرمان تبدیل شده و زندگی کلی سرباز رو نجات داده بود. فرشته بهش میگه ببین جرج! تو زندگی شگفت انگیزی داشتی. می بینی چه اشتباهیه که بخوایی دورش بندازی؟ خلاصه فیلمه خوش پایانه و جرج هم عاقبت بر می گرده بین خونوادش و گیر اینجاست که نمی فهمم منه بوق واسه چی این رو که واسه فردا می خونم نمی تونم جلوی بغض کردنم رو بگیرم و هرچی میرم بی ایراد و1خورده بلند بخونمش تا تمرین کنم وسطش صدام می شکنه و خوندنم خراب میشه. خدایا واسه چی من این مدلی میشم؟ اگر فردا این ریدینگه رو ازم بپرسه چی؟ این جرج آدم خوبیه آخرش هم مشکلاتش حل میشه میره خونه پیش خونوادش پس من واسه چی گند می زنم به تمرین کردنم؟ پس آخه من کی آدم میشم؟
مادرم از ارتفاعات اومد پایین و رفت خونه برادرم. گفت بیا بریم گفتم نه ممنون حسش نیست باز دوباره تماشاچی اختلاف نظرهای شما2تا باشم واقعا حوصله ندارم خودت برو. مادرم گفت نه بیا دور می زنیم زودی بر می گردیم. گفتم نه ممنون من نمی خوام دور بزنم خودت برو من می خوام همینجا بشینم. مادرم رفت. چه تلخم امروز! چه تلخم این روزها! بدجوری احساس، … احساس، … نبودن می کنم این روزها. ولی1چیزی! گیریم که حالا بودم. کجا می شد که باشم و بهم حال بده؟ بین بچه های تیمتاک؟ داخل برنامه امروز؟ خونه برادرم؟ در ارتفاعات؟ با1و بقیه که سر1برنامه1دفعه ای رفتن خونه یکی دیگهشون؟ کجا؟ هیچ کجا. هیچ کدوم از این جاها رو دلی دلم نمی خواست که باشم. پس چی؟ دقیقا الان این نق زدنم سر چیچیه؟ من که با هیچ کدوم از این دسته ها که شمردم کنار نمیام از بس بی اخلاقم. پس چمه؟ می دونی؟ واقعیتش به نظرم1خورده بدونم چمه ولی دلم نمی خواد بدونم. گاهی حس می کنم تمام عمرم1جورهایی، … اه این چیزها چیه امروز توی سرم؟ خداییش گاهی این تماشاها1جاهایی، … اه ولش کن دیگه! ای بابا!
این جرج. من باید بخونمش تا دستم تند بشه اگر فردا ازم بپرسه وسطش وا ندم ولی این اشکه واسه چی باید بیاد زمانی که دارم می خونم؟ یعنی که چی؟ عجب گیری کردم ها! ولی خودمونیم حالا سریع تر از گذشته دستم روون میشه. درسه رو3دفعه که خوندم کلی سرعتم توی خوندنش زیاد شد. پریشبی بود به نظرم میرهادی داخل تیمتاک می گفت اسپیکینگم بد نیست و من خندیدم. به احترام طرف مقابل نشد بلند بخندم ولی از تیمتاک که زدم بیرون بلند خندیدم. داشت بهم اعتماد به نفس می داد. خخخ خدایا میشه به جای اعتماد به نفس از1جایی1خورده ادراک اضافی واسم برسه من درسم قوی تر بشه بعدش سریع تر بخونم بعدش این استرس مزخرف بره بعدش من سریع تر برم این امتحانه رو بدم و بعدش برگردم به زندگی؟ خدایا کمکم کن! خداجونم من، … می دونی؟ من1خورده، … چیزه یعنی این، … اه! هفته تاریکه دیوونه!
این جرج. باید بخونمش. باید این مسخره بازی هام تموم بشن. آخه من واسه چی همه چیزم باید با همه آدم درست درمون ها متفاوت باشه؟ خوب یعنی چی آخه؟
هی خوش به حالش! کاش می شد من هم1دونه فرشته داشتم. به جان خودم هیچ چی ازش، … یعنی خوب سعی می کردم نخوام فقط این لحظه دلم می خواد می شد می اومد کنار دست هم می نشستیم قهوه می خوردیم و، … قهوه. دیروز و امروز طرفش نرفتم. سردردها وحشتناک می شد اگر می رفتم. با قرص پیش میرم. انصاف داشته باشم. الان سردرد عقبنشینی کرده. این کم خونیه نفله زمانی که با استرسی از جنس چیزی که این آخر هفته داشتم ترکیب میشن و هفته تاریک هم بغلشون می کنه چیزی میشن به نام1دردسر حسابی. الان بدک نیست. فقط به طرز وحشتناکی کوفته ام. سرم هم دیگه چندان درد نمی کنه فقط سنگینه. انگار نه انگار که امروز زیاد بلند نشدم و نسبت به روزهای دیگه کلی هم خواب بودم. خستم. غیر معمول نیست فقط اذیت کنه. این ها واسه من جواب نق نمیشه. من فرشته می خوام که اگر کنارش بشینم قهوه بخورم سردرد نشم و خخخ این لحظه اگر فرشتهه بیادش فقط همین معجزه رو می خوام ازش. که1کاری کن من قهوه بخورم بدون سردرد این روزهام. جدی عجب خوابم میاد! اگر منتظر مادرم نبودم1دفعه دیگه جرج رو می خوندم بعدش می خوابیدم و باقی رو می ذاشتم واسه فردا صبح. ساعت داره8میشه برم1خورده دیگه درس بخونم هر لحظه ممکنه تحملم ته بکشه و ذهنم هنگ کنه و دیگه درس بی درس. من رفتم.
بعد از ظهر4شنبه. کلاس صبح تموم شد. حالا عصریه. آخ خدا!
مادرم برگشته. اینجا با خاله خوابن. من درس می خونم. واسه عصر. دلواپسم واسه3و واسه خودم و واسه مادرم و، …
دلم می خواد بخوابم. اندازه1ساعت،1روز،1سال،1عمر. خوابم میاد. گاهی باورم نمیشه این اوضاع پایان هم داشته باشه. دیشب با1چرت می گفتیم می خندیدیم. می گفتم یعنی انتها هم داره؟ و1می گفت تصور کن80سالت بشه و هنوز می خوایی آیلتس بگیری و نمی تونی. این آیلتس گرفتنه نسل به نسل بهت سفارش میشه و برادرزادت که اون زمان دیگه بزرگ شده میگه به من وصیت شده گیر بدم تو آیلتس بگیری. بعدش تو می خوایی بگیری ولی نمی تونی. این وسط من و همسر و بچه ها و نوه نتیجه هام1جوری میشه میریم خارج و تو هنوز درگیر آیلتس گرفتنی و نمی تونی بگیری. بعدش در80سالگی زمانی که می خوایی بری واسه دفعه84ُم امتحان آیلتس بدی توی راه سکته می کنی به خاطر کهولت سن میمیری. بعدش شبیه سربازهای جنگی که کشته میشن و بهشون بعد از مردنشون مقام بالاتر افتخاری میدن، میان به تو هم1آیلتس افتخاری میدن و تو به نمادی از آیلتس تبدیل میشی ولی دیگه به دردت نمی خوره چون دیگه مردی رفتی. مرده بودم از خنده. ولی خدایا یعنی انتها هم داره؟ یعنی من سال آینده تابستونم تابستونه؟ یعنی باز میشه برم کلاس هنر؟ بدلسازی؟ گلسازی؟ مهره بافی؟ دیپلم فنی حرفه ای این کلاس ها رو بگیرم؟ هر زمان دلم خواست واسه خودم گل و رومیزی و تاج بدلی درست کنم؟ شبیه آدم هر شب نیم ساعت تردمیلم رو بزنم؟ ارگم رو دوباره باز کنم؟ دکمه هاش رو دوباره بلد بشم و باز بشه که بزنم؟ خدایا الان گریه می کنم. دلم چه قدر واسه1خورده زندگی تنگ شده. یعنی باز می تونم این چیزها رو زندگی کنم؟ خداجونم! لطفا!
خل شدم که. استرسه خخخ درست میشه. ولی جدی، این، انتها، این، خدایا!
طفلک بچه هامون هی چپ و راست بلا سرشون میاد. یکیشون پاش شکسته تا3هفته نباید راه بره افتاده خونه. ایول به نظرم2هفتهش رفت بعدش خلاص میشه. ایشالا دیگه از این مدلی ها پیش نیاد واسش. یکی دیگه هم سرما خورد و این سرماهه شدید شد و سر مشکل کلیه رفت بیمارستان شهر نیمبغلی بستری شد. به نظرم امروز بچه ها میرن عیادتش. من نمی تونم برم. عصر کلاس دارم. آخ خدا کلاس! خدایا یعنی انتها هم داره؟
خلاصه همه این روزها دارن نفله میشن. از همه بدتر3هم که، … وایی خداجان این از تمام دردسرهایی که تا این لحظه شمردم و نشمردم بدتره خدایا خودت کمک کن!
سردم شد. موهام هنوز از دوش امروز صبحی خیسه و هرجا که امروز میرم کولر تعقیبم می کنه. داخل کلاس کانون کولر همه رو ول کرده بود من بیچاره رو درو می کرد. بقیه صداشون در اومد که سرده خاموشش کنید و استاد گفت ریموت نداره و خلاصه این کولره تمام2ساعت کلاس منو مورد التفات قرار داد. الان هم اومدم اینجا نشستم و مادر و خاله از گرمای اون بیرون اومدن داخل و کولر و این مبله درست رو به روی باده. وووییی سرده!
دیشب نتونستم سر کلاس نویسندگی حاضر بشم. امروز1کوچولو رفتم تیمتاک. به نظرم1ساعت هم نشد. سر ناهار رفته بودم بعدش هم که غذام تموم شد زدم بیرون نشستم سر درسم. خلاصه مواظب بودم پرم به پر مدیر نگیره که دیشب رو خاطرش نیاد بزنه نصفم کنه. بعدش هم اومدم بیرون و امروز عصری هم کلاسم و امشب هم معلوم نیست تنها باشم یا نه و اگر تنها نباشم تیمتاک نمیرم و خلاصه فعلا حله و خخخ دزد رو تا نگرفتن پادشاهه و خخخ و همچنان خخخ. خوب چیکار کنم دست من نبود به خدا نتونستم اون ساعت تیمتاک باشم تقصیر من نبود که! بیخیال فعلا امنه بعدش رو هم خدا بزرگه خخخ.
امروز باید واسه امتحان جمعه حرف بزنم. 1شنبه ای گفتم میشه پرسش های امتحان رو فایلی بهم بدید اون بنده خدا نفهمیدم واسه چی اونهمه تعجب کرد. شاید من اشتباه می کنم ولی حس کردم بدجوری حیرت کرد. واسه چی؟ مگه چیز بدی گفتم؟ نمی دونم به خدا. آخه علی پنجه ای گفت این مدلی امتحان میده اگر نمی گفت مطمئن می شدم حرف ناحساب زدم. من نمی خوام تقلب کنم فقط می خوام شبیه بقیه پرسش ها و متن ها زیر دستم باشه و شبیه بقیه متنه رو بخونم و جواب ها رو از داخلش پیدا کنم و شبیه بقیه روی متن بچرخم و شبیه بقیه یعنی شبیهشون که نمیشه باشم ولی با تفاوت کمتری نسبت به بقیه امتحان بدم. واقعا چیز بدی گفتم آیا؟ امروز باید برم ببینم امتحانه چه مدلیه. به جان خودم اگر استاد امتحانه رو هم بگه اشکال نداره و بخواد از امتحان دادن معافم کنه، … خوب چی؟ چه غلطی می کنم؟ می شینم خودم رو توضیح میدم؟ داد می زنم؟ قهر می کنم میام بیرون؟ چی؟ کسی چیزی از دست میده؟ مثلا ملت همه بیدار میشن که ای وایی این بنده بی چشم خدا دلگیر شد بیایید ریسه بشیم بریم از دل پاک و شکستهش دربیاریم؟ وایی خدا خخخ وایی خدا خخخ چه لوس! جدی حالم خخخ… از تصورش خخخ. وایی خخخ خخخ خخخ خخخ خخخ! این ها جواب نمیدن. اگر استاد کسی جز ایشون بود مطمئن بودم امکان نداره از امتحان معاف باشم. ایشون1خورده به من آسون می گیره. شاید چون حس می کنه که من، … خدایا از متفاوت بودن حالم به هم خورده. از عضو آزاد حساب شدن متنفرم. من هم می خوام آیلتس بدم. شاید از خیلی هایی که اونجان بیشتر اصرار داشته باشم. شاید هم از چندتاشون بهتر باشم کی می دونه؟ اون نباید منو از تمرینات عملی کلاسش خط بزنه. ولی با اینهمه هیچ کدوم از اون موارد مضحک بالا به درد نمی خورن. من باید شبیه بقیه پیش برم. اگر1درصد هرچی کردم و نشد، در هر حال باید تمرین کنم. با یا بی قواعد کلاس این استادم. من واسه امتحان بزرگه آماده میشم، پشت سر می ذارمش و مدرک آیلتسم رو می گیرم. حالا ببین کی گفتم.
گوشیه مادرم زنگ خورد و از خواب پروندش. طفلک مادرم! گناه داشت. داره دوباره می خوابه. هی مادری! من هم خوابم میاد. نمیشه بیام بخزم زیر پتوی تو؟ هی درس! بذار برم! مادرم فردا احتمالا باز میره. این دفعه ییلاق. کارگر و از این چیزها. این هفته من تقریبا اصلا ندیدمش. از3روز پیش که نبود، الان هم که اومده من باید برم کلاس و صبح فردا هم باز میره. خوب لابد، … لابد باید این مدلی باشه دیگه! هی بیخیال! بچه ام ها! ای بابا!
اوخ ساعت2ونیم! بد نیست من برم لغت هام رو بخونم. این فسقل رو امروز هم باید ببرم. این تبدیل به همراه جدا نشدنیم شده. فقط به کلاس هام راه پیدا نکرده بود که حالا پیدا کرد. خاطرم باشه امشب اون دوست قدیمی رو از کیفش دربیارم باهاش کار کنم. آخه سخته درس هام رو سیستم به سیستم منتقل کنم. این وسط1چیزی جا می مونه یا گم میشه روانم رو خطخطی می کنه تا بفهمم چی به چیه. ولی هی امشب با اون یکی درس بخونم اون تیمتاک نداره خخخ. من هنوز دوستش دارم. همین اندازه که داخل کیفش پیشمه خاطر جمعم می کنه. گفتن باید باهاش مدارا کنم. من خیلی مدارا می کنم. اصلا ازش کار نمی گیرم. باید بگیرم. امشب. درس هام رو می زنم روی فلش و میرم سراغش. دوست قدیمیه با معرفته دوست داشتنیه من! اه این درست نیست من1میز تحریر گنده می خوام که همه چیزم بالاش پخش بشه. یعنی چی همه چیز رو باید جمع کنم تکی تکی بیارم بعدش که کارم تموم شد دوباره جمع کنم؟ واسه خاطر1صفحه پرینت باید پرینترم رو از کمد بیارم پهنش کنم بعدش دوباره جمعش کنم بفرستمش داخل کمد. اگر بخوام از جفت سیستم هام استفاده کنم باید اون بزرگ تره رو از کیفش دربیارم این فسقل رو جمع کنم کارم که تموم شد دوباره اون بزرگ تره رو جمع کنم بذارمش داخل کیفش و این فسقل رو دربیارم و، … آاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآااایی مخم! یعنی که چیییییی! ولش کن بیخیال. ببینم میشه بلند شم بی صدا چایی دم کنم واسشون؟ می ترسم بیدار بشن. امتحانش می کنم. ساعت2و35دقیقه. درسم موند. باید بجنبم. وایی خدا این امتحانه رو چه جوری، … اه ولش کن دیگه! ای بابا! هی بیخیال درست میشه. ساعت2و36دقیقه. من رفتم.
3شنبه شب.
فردا کلاس های2قلو. بچه های آیلتس1جمعه امتحان دارن. من نمی دونم روزم چندمه. دلواپسم که این استاد اصلا خیالش نباشه به امتحان دادنم. واقعیتش، … اه ولش کن دیگه!
تمرین های کانون رو می نویسم. درس2هستیم و فردا3رو درس میده ولی من واقعیتش خوب درسه رو خوندم و تمرین هاش رو دارم می نویسم دیگه! چیه مگه؟ به نظرم واسه بلد شدن گرامر زبان کتاب های از های1به بعد کانون و جزوه های ملل رو بخونم کلی پیشم. و لغت. لعنتی! اه لعنتی!
حال3خوش نیست. از1جویای احوالش میشم. می خوام به2زنگ بزنم ولی حس می کنم در این موقعیت زنگ های پشت سر هم از طرف افراد متعدد بیشتر مایه اذیته تا تسکین. اینه که به1میگم زنگ بزنه و بهم اطلاع بده. هفته پیش عملش کردن. جراح چندان کاری نشد که کنه. می گفت اگر بخوام خیلی منطقه خطر رو دستکاری کنم بیمار درگیر عفونت میشه و میره به کما. مرخص شد. قراره2پروندهش رو ببره تهران. خدایا! تمام پریشب و دیروز افتضاح بودم. دیروز صبحی دیدم اگر بمونم خونه سکته می کنم. بلند شدم درس و مشق و زندگی رو ول کردم رفتم کتابخونه. سعی کردم اونجا عادی باشم. حدودهای ظهر چند لحظه خلوت شد. به خودم که اومدم دیدم صورتم خیسه. خدایا! خدایا این2تا می خواستن عروسی کنن! خدایا حکمتت رو شکر این ها می خواستن عروسی کنن! خدایا آخه1کاری کن خدایا! باورم نمیشه. ما دوست بودیم. کلی خاطره داریم. کلی با هم خوش بودیم. حتی دعوا کردیم و به هم چرت گفتیم. حالا که دفتر رو ورق می زنم حس می کنم از ته دل می خوام3دوباره برگرده بینمون تا حتی اون دعوا کردنه هم باز تکرار بشه ولی باشه و باشیم و باز آشتی کنیم و بخندیم. خدایا! چه جوری دلت میاد؟ خدایا تماشا کن این ها می خواستن عروسی کنن! آخه چه جوری دلت میاد؟ از پریشب منگم. میرم تیمتاک با بچه ها می خندم بعدش میام بیرون نفسم زیر فشار این گلوله لعنتی می گیره. خدایا! آخه خدایا! این ها قرار بود عروسی کنن. این ها هم رو دوست دارن. خدایا1کاری کن! خدایا تو رو خدا! خدایا! خدایاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآااا!
زندگی بدجوری عجیبه. اواخر95تصورم در مورد خودمون5تا چی بود و چی شد! با خودم فکر می کردم از بین ما5تا من اول از همه و خیلی زود میمیرم. بعدش1و2و3و4میان سر خاکم و بعد از مراسمم1تنگ غروب پا میشن میرن. اولش در سکوت میرن1جایی. مثلا1آلاچیق و میشینن و کم کم حرف می زنن و همه چیز اون شب تا آخر شب و روزهای بعد عادی میشه. بعدش2و3با هم ازدواج می کنن. بعدش1هم با1کسی ازدواج می کنه. 4هم که زندگیه خودش رو داشت و خونواده و روند عادیه زندگیش رو ادامه میده. بعدش سفر96رو رفتم. چه شب عجیب غریبی بود شبی که آخرین پیام ها رو به1می دادم تا گوشیم رو خاموش کنم و بذارمش داخل کمد و حرکت کنم طرف در. چیزی از تصوراتم بهش نگفتم. فقط گفتم میرم سفر و گوشی نمی برم. گوشیم رو گذاشتم خونه. فایده ای نداشت بردنش. چه حال عجیبی داشتم اون شب! رفتم!
من از سفر96برگشتم. زمانی که اومدم، 4دیگه نبود. رفته بود! بدون هیچ مقدمه ای، فقط رفت! دفعه آخر که دیدمش سلامت بود. زمانی که از سفر96اومدم رفتم سر خاکش. هنوز از تصورش یکه می خورم انگار. روحش شاد. دلم تنگ شده واسش. آدم خوبی بود! آدم خیلی خوبی بود! روحش شاد!
بعدش گذشت. بعدش2و3عقد کردن. بعدش گذشت. بعدش3بیمار شد. بعدش، … بعدش چی میشه؟ بعدش، … خدایا دکترهای تهران بگن بیاریدش ما جراحیش می کنیم نجاتش میدیم! خداجان1کاری کن! خدایا تو رو خدا!
داخل تیمتاکم. رفتم داخل اتاق تک نفره تست صدا. فقط رفت و آمدها رو تماشا می کنم و درس می خونم و البته الان اینجا دارم چیز می نویسم و هی صورتم رو، …
در3روزی که گذشت یکی از وحشتناک ترین امتحانات این2-3سال اخیرم رو پشت سر گذاشتم. روانم رو رسما به چالش کشیده بود. می دونی؟ گاهی بدجوری امکان و اختیار داری که کارهایی کنی که واقعا دلت می خواد و واقعا دلت می خواد و واقعا دلت می خواد و، … واقعا می دونی که اخلاق ردش می کنه و درست نیست. وحشتناک بود. شبیه بیابون زده ها تشنه انجامش بودم اون لحظه ها. چنان شدید که هر2دقیقه1بار مجبور می شدم بلند شم برم1قدمی بزنم1آبی بخورم و چندتا نفس عمیق بکشم تا از شدت اتش بی توصیف این خواهندگی سکته نکنم. هی یادم رفت اتش رو چه مدلی می نویسن. بیخیال ول کن حس گوگلی نیست. واسه مهار این خواهندگی تمام تمام تمام ذره های اراده رو مصرف می کردم و نمی شد. خدایا نمی شد! گاهی امکانش نیست. گاهی موقعیتش. گاهی توانش. و این هفته تمامش بود. همینجا بود. درست زیر دست هام. درست توی مشتم. از شدت فشار نفسم می گرفت و از کنار گیج گاه هام عرق می چکید. باورت نمیشه ولی واقعا آتیش می گرفتم زمانی که با خودم به اون شدت می جنگیدم. تمام اجزای روانم شبیه طبل ضربان داشتن و این لعنتی از سرم نمی رفت بیرون. که چه قدر طول کشید ولی فراموشم نشد. که بعد از اینهمه ماه اینهمه هفته اینهمه روز اینهمه شب چه الماس تیزی رسید دستم واسه بریدن. که چه قدر حالم جا میاد با زدن1عربده از جنس خشم کهنه آزاد شده و رها کردن دستی که به ضرب تمام میاد پایین. که این جایزه تحمل هامه و حالا میشه که ازش حسابی بهره ببرم. که فقط لازم بود دستم رو بچرخونم و، … آخ که چه تلافی می شد تمام فشاری که عمدا کاملا عمدی و کاملا آگاهانه و کاملا به نیت اذیت کردنم از کثیف ترین راه ها وارد شده بود و، … آخ که چه دلم می خواست دستم بره بالا و چنان قوی بیاد پایین که، … می شد که بشه. به خدا می شد. چه عشقی می کردم اگر می زدم و، …
-هی! بعدش چی؟
دنبال جواب گشتم.
-بعدش، … بعدش من حالم حسابی جا میاد. بعدش سبک میشم. بعدش بی حساب میشم. بعدش، … بعدش، …
تردید کردم.
-واقعا؟ تمام این ها میشه؟ واقعا این میشه که پیروزی به حساب بیاد؟
گیج بودم. به خودم نگاه کردم. زخم ها هنوز بودن. زخم های عمدی. هنوز زمانی شبیه این لحظه که لازم می شد دستکاری بشن به شدت درد داشتن. هنوز اونقدر تازه می شدن که از دردشون به شدت هقهق بزنم و شبیه بارون ببارم. و من اون زمان نمی شد که تلافی کنم. و حالا،
-حالا امکانش هست. بدجوری هم هست. ولی بعدش، …
بلند شدم رفتم کنار پنجره. بسته بود. بازش نکردم. شب تماشام می کرد.
-بعدش التهاب ماجرا میره. بعدش حواسم جمع میشه. بعد از آخیش حالم جا اومد ها و نفس های سبک کشیدن ها به خودم میام. بعدش ماجرا رو از بیرون تماشا می کنم. بعدش می بینم که منبا1شمشیر زهری که به امانت به دستم سپرده شده بود1خلع سلاح بی اطلاع رو چنان از پشت سر زدم که تموم شد. واسه همیشه از دستش خلاص شدم ولی، … ولی، بعدش من چه جوری باید توی روی خودم سر بالا کنم؟ بعدش دیگه هرگز نمی تونم مدعی بشم که می تونم1زمانی انسان باشم. بعدش دیگه هرگز از دست خودم خلاص نمیشم.
حرص داشتم. از جنس خشم. از جنس درد1دسته زخم های کهنه لعنتی.
-ولی زمانی که من زخمی می شدم دقیقا برعکس بود. اون ضربه های کزایی از بالا می اومدن پایین و هیچ طوری متوقف نشدن!
سرم رو به سرمای پنجره تکیه دادم. پیشونیم از شدت حرارت تیر می کشید.
-و واقعا دستی که این مدل ضربه ها رو می زنه چه قدر ارزش داره؟ چه قدر باید بی ارزیم که همچین ضربه هایی بزنیم؟
چشم هام رو بستم. نبض گیجگاه هام اذیتم می کرد. یاد توصیه ای در سال ها پیش به خاطرم هجوم آورد. صدا اونقدر واضح بود که حس کردم میشه با چشم های بسته دستم رو دراز کنم و، … کاش می شد!
-گاهی واسه اینکه ضربه ای بزنی باید خم بشی. باید تا حد هدف سرت رو بیاری پایین. باید شونه هات رو خم کنی و گاهی روی خاک بخزی تا بتونی درست بزنی. پس هر زمان خواستی ضربه ای بزنی اول هدف رو بسنج. ببین زدن اون هدف چه قدر می ارزه. ارزشش رو داره به خاطرش خاکی بشی؟
زخم های کهنه تیر می کشیدن و، … نفس عمیقی که کشیدم انگار60برابر شش هام اکسیژن کشید داخل.
-نه. نداره. حالا دیگه نداره. دلم نمی خواد به اندازه دستی که ضربه های عمدی کثیف می زنه فقط به جرم اینکه قربانی به مدارِ هوس های صاحبش نچرخیده خودم رو کثیف کنم.
آهسته سرم رو از پنجره که حالا دیگه سرد نبود جدا کردم. چشم هام رو مالیدم. دیر وقت شده بود. پنجره بسته رو آهسته باز کردم. نصفه شب با محبت بهم لبخند زد و از پنجره ریخت داخل. شونه هام سبک تر شده بودن.
-این تکلیف ناخوشآیند باید هرچه زودتر تموم بشه. هرچی بیشتر طول بکشه آزاردهنده تر میشه.
آهسته از پنجره باز دور شدم. رفتم سر انجام تکلیفم. انجامش دادم. خیلی خیلی سخت اما تموم شد. دیشب دفترش بسته شد و آخ خدایا بدجوری بدجوری سخت بود! جمع و جور کردنش دیگه کار من نبود. دیگه واسه مرورش نفس نداشتم. رها کردم تا1نفر دیگه به جای من انجامش بده.
خوشحالم که تموم شده. و خوشحالم از بردی که کردم. من پیروز شدم. امتحانم بد نبود. من بدون زدن هیچ ضربه ای پیروز شدم. خیلی خوشحالم خیلی. خدایا ممنونم که هستی!
ساعت8و36دقیقه. برم سر درسم. خداجونم توی خونه هم مواردی از قبیل چیپس و پفک به وفور موجوده هم میوه جات و هم نون و باقیه موارد. پس واسه چی این میل به سفارش1آشغال از موارد خطرناک و غیر بهداشتی بیرونی که هر روز و هر لحظه در موردش داره واسم هشدار میاد و اگر این هم نباشه کلا خوردنش اون هم در شب واسه من ابدا مثبت نیست دست بر نمی داره از سرم؟ ووویی خدایا این رو از کله من ببر بیرون لطفا! هی بیخیال دیرم شد! ساعت8و38دقیقه. من رفتم. هی راستی! تا حالا دقت کردی که زندگی خیلی خیلی خیلی قشنگه؟ به خدا نه بی دردم نه اهل شعار. هم درد دارم هم خستم. ولی زندگی رو با تمام گیرهای اذیت کنش دوست دارم. واقعا دوستش دارم. خدایا شکرت که من هنوز اجازه دارم زنده باشم و زندگی کنم! ساعت8و40دقیقه. به جان خودم دیگه واقعا رفتم. شبت مهتابی.
خواب و بیدار.
صبح1شنبه. عصر کلاس آیلتس. این فسقل باید باشه. درس7رو با حضرت کرزویل رو به راهش کردم و اگر بخوام بریلش کنم کلی باید بنویسم. به خدا دستم درد می کنه. البته این لحظه نمی کنه. چند ساعت بدون استفاده موندن موقتا آرومش کرده. کاش می شد همین طور آروم نگهش دارم! نمیشه و بیخیالش.
دیشب نیمه های کنفرانس اینترنت شوتم کرد از تیمتاک بیرون. بعدش باید بلند می شدم مدم رو خاموش و روشن می کردم. بلند نشدم. چنان وحشتناک خسته بودم که همونجا خوابم برد. خیالی هم نبود هرچی باید می شنیدم رو شنیده بودم. اصلیه رو اول اعلامش کردن و ایول! خلاصه باعث شدن دم ساعت10شبی1جیغی بکشم دیگه! ازدواج علی و مهتاب. ایول! هی علی نمی دونم کی این اطراف میایی ولی احتمال میدم که باز بیایی پس اینجا هم آتیشی به جفتتون تبریک میگم. ایشالا تمام لحظه های زندگیتون حس خوشبختی1قدم هم از دل هاتون دور نشه! آمین!
این هم از این2تا! خدایا خوشبختشون کن لطفا.
دیشب باز برای نمی دونم چندمین دفعه فهمیدم که هنوز دیروزها واسم عادی نشدن. هنوز تحمل ندارم به اون زخم های کهنه لعنتی دست بخوره و هنوز با باز کردن اون دفتر گرد و خاکیه نفرینی حالم چنان بد میشه که میرم از شدت هقهق خفه شم. خدایا خیال می کردم دیگه خیالم نیست. خوب نیست! خیالم نیست! الان این لحظه اصلا خیالم نیست! هی! پس اون اشک ها چی بودن دیشب؟ هم از درسم افتادم هم از اون چیز لعنتی که داشتم می نوشتم و باید تا فردا عصر کاملش کنم. خوب چه مرگم شده بود داشتم می نوشتمش دیگه! اه!
بسه دیگه. دیشب رفته و تموم شده. این کوفتی رو هم باید1طوریش کنم. شاید روز اینهمه بوق نباشم. به1001دلیل من دیگه نباید در هوای دیشب از درد دیروزها ببارم. یکی از این1001دلیل اینه که این وسط کسی شبیه خودم نیست. خوب اون ها عقل دارن من بوقم این از خریت خودمه تقصیر کسی نیست که! هی! دیشب تموم شد. بیخیال.
1کسی بیاد واسه خاطر خدا تیمتاک رو از روی این فسقل بپرونه. به خدا دیشب1کلمه درست درمون درس نخوندم. بعدش هم که اون مدلی شد و ای خدا! راست میگم این مدلی واقعا نمیشه.
الان دلم نمی خواد اون نوشته ناتموم دیشبی رو بازش کنم. سر صبحی اگر حالم اون مدلی بشه خیلی افتضاحه. هم صبحه و من کلی تکلیف واسه امروز دارم و هم مادرم هر لحظه ممکنه بیاد اینجا تا1چیزهایی رو بذاره و1چیزهایی رو برداره و بره و هم به خدا نفس ندارم دوباره شروع بشه دیشب واقعا حالم بد شد. بد نشد افتضاح شد. الان که بهش فکر می کنم می بینم به شدت واسه اون مدلی شدن خسته و بی نفسم. مدیر خدا بگم چیکارت کنه این بسته تیغ ها چیه می ذاری توی بغلم آخه! با مروت2دقیقه دیگه دیرتر متوقف می شدم دوباره باید می رفتم سر لیوان و، … خدایا! آخ خدایا اه!
مادرم امروز میره خونه خاله. اینجا نیست. واسه مادرم دلواپسم. اگر زمانی من این اطراف نباشم، … هی من اصرار ندارم نباشم بارها بهش گفتم باز هم میگم من شکر خدا جام بد نیست. چیزهایی که اتفاق میفتن، اگر بیفتن، اصرار خودشه. و این پرسش دست از سرم بر نمی داره این روزها. آیا واقعا قراره اتفاق بیفتن؟ هیچ نشونه ای واسش نیست که بگه قراره پیش بیاد ولی، … حس می کنم بعید نیست. خدایا! چی بگم؟ من دلواپسم واسه مادرم. من باید این اطراف باشم. خدایا توکل به خودت من دیگه نمی دونم هرچی خودت مصلحت می بینی. اه این فکرها چیه سر صبحی. هنوز کو تا اون زمان؟ من هنوز امتحان بزرگه با کلی مراحل پیش از پرشش رو در پیش دارم. وووییی سردم شد پتو پتو پتو پتو! خخخ به خدا سردم شد سردیه واقعی. ساعت از6گذشته. این زیر پتو خزیدن ها کمک نمی کنن. بلند شم برم سر تکلیف های امروزم. ولی خداییش سردمه اول1کوچولو زیر پتو بخزم دیگه! هی سلام! یاکریم ها اومدن! نمی دونم اون1دونه تکی اومده یا اون4تایی ها! حیوون ها هم اخلاق های متفاوت دارن. این چندتایی که اینجا روی بالکن فسقلی من میان1دونهشون شبیه خودم اخلاق نداره. جدا می پره و تا یکی از بقیه ها میاد نزدیکش باد می کنه و نوکش می زنه. اون ها هم دیگه نمیان طرفش. چندتایی با هم میان و میرن و این1دونه تنهاست. اوایل دلم واسش می سوخت و مونده بودم واسه چی این طفلک رو بین خودشون جا نمیدن. بعدا از توصیفات بیناها دستم اومد که باید دلم واسه اون بقیه ها بسوزه که این دیوونه روانشون رو صاف کرده و هنوز طلبکاره خخخ. همیشه سر دونه خوردن روی دیوار بالکن اون ها ازش کتک می خوردن. چند روز پیش من و مادرم نشسته بودیم به چایی خوردن و مادرم این ها رو واسم توضیح می داد. کفرم در اومد و گفتم هی این چندتا چه قدر خنگن! خوب نفله ها شما چندتایید این1دونه همگی با هم ازش نوک می خورید خوب شماها هم بزنید دیگه! دیروز سر چایی مادرم تماشاشون می کرد و واسم توضیح می داد که این دفعه این ها4تایی اینجا دارن دونه می خورن و اون1دونه جرأت نمی کنه بیاد پایین. یعنی اون روز حرف هام رو فهمیدن؟ مگه میشه؟ اون ها یاکریمن زبون ماها رو که، … نمی دونم واقعا نمی دونم می فهمن یا نه. کاش می شد من هم زبونشون رو می فهمیدم! گاهی دلم این رو می خواست.
هی بسه دیگه. ساعت6و12دقیقه صبح1شنبه. باید تکلیف های امروز رو کامل کنم. اون ریدینگه وووییی ریدینگ ریدینگ ریدینگ ریدینگ ریدییییییینگ ریدینگ من رفتم.
صبح شنبه. تمام دیروز داشتم می نوشتم. دیشب دیگه بریدم. ولی دیشب با حال بود. کرزویل14رو از گوش کن گرفتم و نصبش کردم. این دفعه این فسقل بازی در نیاورد. دفعه پیش کرزویله کجا اذیتم کرد؟ روی این یکی یا اون یکی؟ خلاصه دیشب علی پنجه ای داخل تیمتاک از کرزویل و مدل امتحان دادن هاش واسم می گفت و من تعجب می کردم. گفتم کرزویل ندارم. بلدش هم نیستم. وسط کار اون یکی علی اومد و شنید و1دفعه دادش در اومد که پس یعنی تو از کرزویل استفاده نمی کنی؟ خیلی بوقانه گفتم نه. علی دیگه نتونست تحمل کنه و گفت برو بمیر بابا. از کرزویل استفاده نمی کنه هی هم میگه جزوه هام. من نق می زدم که یعنی چی خوب کرزویل ندارم بلدش هم نیستم خوب اوپنبوک استفاده می کنم عوضش خوب گوگل اوسی آر دارم عوضش خوب کرزویل بلد نیستم خوب یعنی چی، … من می گفتم و علی می گفت و بنده خدا علی پنجه ای. اون یکی علی واسش توضیح داد.
-بابا این پدر ما رو درآورده با این جزوه هاش. هی دیگه حرف جزوه نمی زنی ها!
اون لحظه حواسم نبود بخندم. فکرم درگیر تکلیفی بود که به خاطر پراکندگی خط های جزوه هام ننوشته بودم و باز درگیر تکلیفی بود که این هفته هم قرار بود به خاطر پراکندگب خط های جزوه هام ننویسم و حس افتضاحی که با خنده و گفتن اشکال نداره استاد توی تمام دلم پخش می شد و … ولی امروز صبحی که یادش افتادم بی هوا پخی زدم زیر خنده و هرچی بیشتر سعی می کردم متوقفش کنم با یادآوریه حالت علی خندم2برابر می شد.
امروز ساعت10کلاس دارم. کانون. تمرین هاش رو نوشتم و بدک نیست1دفعه از رو بخونمشون. لعنت بر هرچی کندخوانیه من خوندنم واقعا یواشه. این استاده داخل کانون سبکش متفاوته و درضمن اگر همین مدلی من سر کلاسش بهم زیادی خوش بگذره لازم میشه باهاش حرف بزنم. حس توضیح نیست.
تکلیف های این هفته کلاس آیلتسم رو باید انجام بدم. دیشب کرزویل14ریدینگ داغونم رو تعمیرش کرد و حالا باید تکلیف بنویسم. خدایا شکرت! خدایا آتیشی شکرت!
میگم چی میشه اگر من فردا سر کلاس آیلتس این فسقل رو ببرم؟ بابا به خدا دستم نابود شد از بس بریل نوشتم من این رو ببرمش بلکه نتیجه بده. از ریسکش می ترسم. می ترسم صدای جاز حواسم رو از صحبت های استاد بگیره و چون کاغذ زیر دستم نیست تمرکز و کار واسم مشکل تر بشه و خلاصه کلاسه رو از دست بدم. می ترسم از ریسکش. ولی بدک نیست امتحان کنم. احتمالا فردا.
چه گرمای وحشتناکیه سر صبحی اینجا! کاش می شد می رفتم1دوش می گرفتم! هی شیطونه میگه برم دیر نمیشه. من که دارم اینجا چیز می نویسم سر درس که نیستم. یعنی باید باشم ولی نیستم. اگر بجنبم حله. وایستا این رو تمومش کنم الان میرم.
مادرم امروز بر می گرده پایین. اینجا کار داره. مادرم همیشه کار داره. هر لحظه در حال چرخیدنه. و هیچ زمانی هم خخخ اعصابش آروم نیست. همیشه باید دستم بهش برسه تا تنظیماتش رو فیکس کنم.
باید این کرزویل فلفل نمکی رو بلدش بشم. خدایا کاش می شد به فایل های امتحان اطمینان داشتم تا درخواست فایل می کردم و امتحان ها رو بی منشی و فایلی می دادم این مدلی راحت تره به خدا.
دیروز از بس قهوه خوردم از نفس افتادم. امروز کمتر بخورم بهتره. ولی1دونه که جا داره خخخ. بلند شم برم سراغش. بعدش هم1دوش نه چندان سریع و اوخ الان دیرم میشه من10باید سر کلاس باشم. دوش. وان! هی من وان می خوام. خدایا امروز صبح از اون زمان هاییه که1دونه وان اندازه1قطعه زمین داخل بهشت می ارزید اینجا. کاش1دونه داشتم! آخه این حمومه رو بزرگ تر می گرفتید دیگه! بابا جا نداره من وان می خوام! بیخیال. همه چیز رو که با هم نمیشه داشت. من توی بغل1فضای نه چندان بزرگم که تمامش مال خودمه. من در4دیواریه شخصیه خودم با شلوغی های اون بیرون و امنیت این داخل1ترکیب بی نظیر دارم که عاشقشم. به خدا راست میگم واقعا عاشقشم. من دست های سالمی دارم که باهاش بنویسم. پاهایی که بلند شم باهاش برم سراغ قهوه و دوش. من خیلی چیزها اینجا دارم که عجیب می خوامشون. از این4دیواری آشنای عزیز گرفته تا این مبل آشنای داغون. همه چیز هست جز1دونه وان. خوب این1دونه به تمام اون چیزهای مثبتی که موجوده در. کاش می شد بود ولی نیست و هیچ کاریش هم نمیشه کرد. پس فقط نق زدنش رو عشقه و خخخ بلند شم دیر شد.
باز دلم جفنگ نوشتن می خواد ولی بمونه واسه بعد. الان واقعا باید بجنبم وگرنه تمام روز باید بدوم و باز عقبم. خسته شدم از این بی نظمی هام که درسه اومده توجیه و البته2برابرش کرده. بد نیست به فکر اصلاحش باشم. به ساعت این فسقل از7و نیم گذشتیم. دیگه مجاز نیستم بمونم. من رفتم. صبح شنبه و کل هفته به کامت.
عصر3شنبه. فردا کلاس های2قلو. صبح و شب.
در حال انجام تکالیف کلاس فردا شبم. مال فردا صبح رو باید بخونم. راستی10تا پرسش هم باید واسش بنویسم.
مادرم رو تازه بدرقه کردم. خدایا هواش رو خیلی داشته باش لطفا. هوای همشون رو داشته باش لطفا! کلی ممنونتم.
به نظرم۲ساعت پیش بود رفتم تیمتاک واسه استراحت موزیک گوش کنم دیدم موزیک اون لحظهش رو دوست نداشتم در اومدم. امروز صبحی هم رفتم ولی خوابم برد. دیشب تا اون طرف2بیدار بودم و امروز حدودهای6و نیم پریدم و خلاصه اینکه دم ظهر از نفس افتادم و رفتم تیمتاک1چیزی گوش کنم که خوابم برد. این تکالیف فردا شب چه عجیبن! وووییی هنوز ریدینگش مونده! خدایا من حلش می کنم ولی نباید اینهمه کند باشم. سر امتحان بزرگه این هیچ مثبت نیست. خدایا کمکم کن!
عطر آکوا می خوام. بوی رسمی و مجلسی نداره ولی عجیب می خوامش. خخخ1جوری شدید به دلم نشست و1جوری می خوامش که استرس گرفتم تا ظرفش رو بین دست هام نگه دارم و لمس کنم. کلی با1از عطرها میگیم. زمانی من عطر زیاد دوست داشتم. زمانی2تا چیز رو بد دوست داشتم. یکی عطر، یکی باربی. خیال می کردم دیگه معتدل و متعادل شدم. ظاهرا نشدم. هنوز عطر رو همون اندازه وحشیانه دوست دارم. زمانی1کشو پر عطر داشتم. زمانی هر چیز مادی از این چیز میزهای زنونه که دلم می خواست داشتم. زمانی بسته بسته شونه چوبی های مدل به مدل داشتم. و باز بهش اضافه می شد چون1بسته دیگه دلم می خواست. زمانی1دسته بزرگ تل سر داشتم و باز جدیدترش رو می خریدم چون دلم می خواست و چون می شد. زمانی اگر1شیشه کرم و عطرم تموم می شد با اینکه1کشوی پر هنوز داشتم اما باید جای اون1دونه که خالی بود رو پر می کردم. انجام می شد چون می شد که انجام بشه. زمانی از این چیزها زیر دستم کم نبود. حالا هم کم نیست ولی به اندازه اون زمانی هم زیاد نیست. زمانی، … خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن!
امروز با1در مورد اینکه چه قدر آکوا رو می خوام انگلیسی حرف می زدم. واسه جفت و جور کردن کلمات مشکل سرعت داشتم ولی آخرش1می گفت بد نبودم. هی این بد نبودن هنوز کلی تا رسیدن به معیارهای امتحان بزرگه فاصله داره!
خوب بابا خوب چی بگم الان از دیشب رو به راه تر شدم. فعلا شونه های دیوار رو لازم ندارم و با سرخوردگی های حاصل از جا موندن ها و جا گذاشتن ها و گذشتن ها و از دست دادن هام کمی تا قسمتی در حال کنار اومدنم. البته واقعیتش رو بگم سعی می کنم بهش فکر نکنم که اذیتم نکنه. من همچنان دلگیره از دست دادن هام هستم. ولی یاد گرفتم چیزی که نمیشه نمیشه. من هیچ زمانی از بلاتکلیفی خوشم نیومد. به نظرم یا چیزی میشه یا نمیشه. به نظرم آدم باید این خاصیت رو داشته باشه که تکلیفش با خودش1طرفه باشه. اگر چیزی رو می خوایی انجام بدی پس برو انجامش بده. سفت بگو بیخیال وظیفه و هدف و هرچیزی که مانع این انجام دادنه. دیگه نق نزن فقط برو انجامش بده. اگر هم می بینی راهی واسه انجامش نیست و وظیفه بزرگه رو انتخاب کردی پس1دفعه اون طرف رو ول کن و بپر پشت فرمون وظیفت. دیگه پشت سر نگاه کردن و متوقف موندن و شبیه این فیلم ایرانی ها3دقیقه وسط صحنه ثابت شدن و تصویرات به نظر اومدن و اون2تا قطره اشک سینمایی و1آه و موزیک غمگین و از این جلف بازی ها ممنوع! شبیه آدم نگاه از هرچی باید جا بذاری بردار و بچسب به کار و وظیفه هات. به نظرم1سری از بقیه ها درست میگن من1جورهایی گاهی از، … این اواخر داره بیشتر هم میشه و نمی دونم باید ازش خوشم بیاد یا، … یعنی واقعیه؟ میگم1چیزی بگم؟ بیخیال نمیگم.
وظیفه! اوخ خدا تمرین هام موند. من الان قانونا نباید اینجا بپلکم. کلی تکلیف و کلی خوندنی و کلی، … خداجان الان دیر میشه من رفتم.