2شنبه شب. از11فقط1کوچولو گذشته. به نظرم کمتر از10دقیقه.
امشب1حسی شبیه، … خدایا چی ازم بر می اومد؟ جز اینکه الان انجام دادم هیچ چی به نظرم نرسید. واقعیتش، … فقط این به نظرم رسید. هیچ مدلی نتونستم حلش کنم. رفتم به کسی که به نظرم می تونست یعنی می تونه حلش کنه نق زدم. به نظرم حسابی کلافه کردمش. من هیچ زمانی ایجاز بلد نشدم. نتیجه اینکه اون بنده خدا رو پیداش کردم و اونقدر حرف زدم اونقدر حرف زدم زدم زدم تا بنده خدا مغزش رو گرفت به نظرم در رفت. من هم فرار کردم زدم بیرون در رفتم اومدم این گوشه قایم شدم. بسه دیگه حس مسخره بازی ندارم. دلم گرفت. آخه چه غلط دیگه ای می شد کنم؟ بابا1کسی بفهمه من نمی خوام این مدلی باشه و باشم! این دست من نیست! این تقصیر من نیست! این لازمه. این بایده. بایده باید. من باید از هر چیزی که میشه ازش انصراف داد انصراف بدم. این چیزی نیست که من دلم بخواد. این لازمه. این بایده. این جبره. جبره جبر! جبر می فهمی یعنی چی؟ یعنی باید! یعنی اجبار! یعنی زور! یعنی باید دلت رو بزنی کنار. باید علایقت رو بزنی کنار. باید هرچی که دلت باهاشه رو بذاری کنار. باید بگی نه. باید بیخیال نگاه و نظرها بشی. باید بیخیال متقاعد نشدن ها و متقاعد نکردن ها باشی. باید هرچی دلت می خواد ببینی رو نبینی. هرچی عشق می کنی بشنوی رو نشنوی. هر جا دلت ضعف میره باشی نباشی. باید خیالت نباشه به اینکه تونستی کسی که دلت می خواد بگیره چی حس می کنی رو متقاعد کنی یا زدی بینشش به خودت رو خاک کردی. باید فقط مقابل رو بگیری زیر نگاه تیز و متمرکزت و بری. بیخیال همه نکبتی که در اطرافت می پاشی فقط بری طرف رو به رو. فقط بری فقط بری فقط بری و بری و بری. باید فقط بری. هیچ چاره ای نداری جز اینکه بگی نه و فقط بری. به جهنم که دردت میاد. به جهنم که چه قدر سخته واست. به جهنم که نتونستی نظرهایی که واست ارزش داشتن و دارن رو قانع کنی که تو منفی نیستی فقط گرفتاری. به جهنم که چه اذیتی میشی از این رها کردن ها و گذشتن ها! به جهنم همه چیز. حتی به جهنم خودت! دلت! حس و حالت! دردت! دلت! به جهنم دلت! به جهنم! این بایده. فقط باید بری به طرف رو به رو! اگر خودت هم مانع خودت شدی باید خودت رو جا بذاری و ازش رد بشی و بری. دل سیری چند؟ به جهنم که وسط1نصفه شب خفه میشی از حس غربت سردی که با این نه و نه و نه گفتن ها بغلت می کنه! به جهنم! این بایده. باید بشه. باید! حالا فهمیدی جبر رو؟ حالا شناختی قواعد جبری یعنی چی؟ این جبره. این جبره جبر!
دلم می خواد گریه کنم. تصور نمی کردم اینهمه دلم بگیره ولی گرفت. خدا رو شکر اون لحظه هایی که داشتم وراجی می نوشتم می فرستادم و می فرستادم و باز می فرستادم این مدلی نشدم. اگر می شدم نمی تونستم وراجی کنم. بعدش که اومدم اینجا1دفعه حس کردم دیگه تحملم1کوچولو ته کشید. بعدش هم دیگه لازم نیست تحمل کنم. اینجا میشه بشینم و دلم بگیره. خدایا کتابم اینجا کنار دستم باشه فقط چند دقیقه من نفسم بالا بیاد الان میرم سر درسم. دلم بدجوری گرفت. هی دیوار! امشب شونه هات رو قرض میدی؟ حالا نه. درس دارم. چندتا معنی لغت هست باید پیدا کنم. بعدش هم1نگاهی به تمرین های این کتابه بندازم. باید امروز حل می کردمشون ولی تموم نشدن. هنوز1خورده کار واسه امشب هست که کنم. بنویسم و بخونم تا جایی که ذهنم راه میده. بعدش، … هی دیوار! امشب شونه هات رو قرض بده. دلم گرفته از1عالمه نه که گفتم. خوب الان چه دردمه؟ حل شد دیگه! چیه انتظار داشتم1دسته آدم بیان باهام همدردی کنن که آخی نازی چه اذیت میشی آره ما می فهمیمت واست دعای حاجت هم می خونیم بعدش میریم منتظر میشیم هر زمان عشق تقدیرت کشید ول کندت بیایی وسطمون تا واسه حضور عزیزت جشن شادباش بگیریم؟ الان چمه؟ مگه گیرم این حل شدنه نبود؟ خوب الان شد دیگه! پس چمه؟ چمه؟ پس من الان چمه؟ لعنت به هرچی غفلته که اینهمه جریمه هاش عوضیه من الان چمه؟ خیال کردم چی؟ همه گرفتارن. هر کسی توی هوای گیرهای خودشه. اونی که من ندید گرفتمش و گذشتم1گیر سفت و مهمه واسه خیلی هایی که هیچ جبری از جنس اینی که من روی کولم می برم روی دوششون نیست. چیه الان انتظار داشتم ملت بار کولشون رو بذارن زمین بیان بزنن روی شونه هام که عجب همتی داری برو که دعای ما باهاته؟ بعدش هم گرد و خاک هات رو که خوب تکوندی برگرد بیا که جات1دسته درخت کاشتیم تا خودت بیایی آبش بدی؟ ای خاک بر سر من الان من دقیقا چمه؟ نمیشه. هی دیوار! درسه رو هم می خونم. شونه هات رو همین الان قرض بده تا از این حرص سکته نکردم. خدایا چیزی نیست ها! من معترض نیستم. الان درست میشم. فقط دلم1کوچولو گرفت. اندازه1از دست دادن دیگه که می دونی؟ خیلی هم واسه من کوچولو نبود. ولی می دونی؟ چیزی نیست. من معترض نیستم. الان خوب میشم. چند لحظه دیگه خوب میشم. حالاش هم خوبم فقط دلم گرفت. خدایا می دونی؟ واقعیتش1خورده زیاد گرفت. ولی معترض نیستم. الان درست میشم. الان درست میشم! چند دقیقه دیگه درست میشم. فقط10دقیقه. نه فقط5تا. فقط5دقیقه من با این دیواره1کوچولو سلام علیک کنم بعدش درست میشم. خدایا معترض نیستم ها! فقط1خورده سرم روی شونه های این دیواره خستگی در کنه. فقط5دقیقه. درست میشم. ساعت11و32دقیقه. دیگه نمی تونم.
عصر جمعه. ازش زیاد گفتن همه و گفتم خودم. تیمتاک و موزیک و، … اینجا.
تمرین های درس اول کانون رو حل کردم تموم شد. بخش هایی از تکلیف های4شنبه رو هم نوشتم. امروز عجیب حس کردم به تمرین های کانون مسلط تر از ترم ها و دفعه های پیشم. کاش داخل اون یکی کلاس هم همین مدلی بودم! کاش زمان داشتم تا سر مهلت و یواش واسه خودم می رفتم تا بی استرس مسلط تر می شدم! خدایا این یکی از بزرگ ترین غفلت هایی بود که در گذشته داشتم و حالا داخل1بنبست نه چندان فرعی گیرم انداخته. لعنت آخه آخ خدا هر کسی ندونه تو که باید بدونی من نمی تونستم. نمی شد. آخه چه معامله ای باید می کردم؟ می دونم می دونم بابا می دونم این ها تمامش توجیهه باید می تونستم باید می کردم باید می شد باید باید باید باید باید خدایا باید می دونم می دونم همه رو می دونم بسه دیگه! بگم غلط کردم حل میشه؟ بگم؟ بنویسم؟ امضا کنم؟ واسه چی من این، … خدایا میشه1چیزی به این دل زبون نفهمم بگی این مدلی روانیم نکنه؟ آخه این چه مدل نکبتیه که بهم، … قربونت برم خداجان. قربون حکمتت برم خداجان. قربون مهربونیت برم خداجان. قربون صبرت خدا. خدا. ای خدا!
این روزها گاهی حس می کنم شدم1نفر دیگه. دلتنگی های1نفر دیگه دلم رو فشار میده. موزیک هایی که گوش میدم حرف دل1نفر دیگه هست. جنس دلتنگی هام از جنس درد های دل1نفر دیگه هست. خدایا یعنی هیچ مدلی نمیشه تخفیف بدی؟ می دونم عدالتت خط بر نمی داره. می دونم هر کسی باید حسابش رو بپردازه. ولی ببین گاهی1نفرهایی1جاهایی رو بد اشتباه میرن. گاهی تقصیر اون1نفرها نیست. گاهی کسی نیست راه درست رو نشونشون بده. نور نیست. راهنما نیست. نشونی نیست. درک نیست. آگاهی نیست. نمیشه گاهی تو مرحمت کنی کوتاه بیایی؟ نمیشه اون1نفرها کمتر جریمه بپردازن؟ من نمی دونم اندازه حسابشون چه قدره. ولی می دونم اندازه خداییه تو اندازه مهربونیه تو اندازه مروت تو چه قدره. خدایا خیلی پرداختن نمیشه باقیش رو تخفیف بدی؟ خدایا من ازم بر نمیاد ولی تو ازت برمیاد. نمیشه دیگه اون1نفرها بسشون باشه؟ از این تماشا متنفرم. نه میشه تماشای تاریکم رو ادامه بدم، نه میشه از این در بزنم بیرون و دیگه نخوام ببینم. خدایا! می دونی؟ اون1نفرها دارن اذیت میشن. نمیشه1مهلت دیگه بهشون بدی؟ نمیشه این دفعه خودت راهنماشون بشی؟ نمیشه کمک کنی؟ کاش ازم بر می اومد! برنیومد خودت که دیدی. مانع زیاده. خیلی زیاد. انجامش می دادم اگر، … خدایا کمک کن! به دل های تنگ و به قدم هایی که از سر ندونستن هاشون اشتباه رفتن کمک کن. بهشون مهلت جبران ها رو بده. خدایا گاهی اگر مهلت ها باشن خیلی چیزها عوض میشه. فقط1دفعه دیگه مهلته رو بده. می دونی؟ اون1نفرها خیلی فشار دیدن. خیلی خستن. خیلی زیاد. نمی دونم حقشون این فشارهای آخری هست یا نه. این رو تو می دونی. حساب رسی کار من نیست. ولی می دونم که شونه هاشون بدجوری خسته هست. خدایا ببین؟ منو ببین؟ امروز واسه خودم نق نمی زنم. خدایا ببین؟ عصر جمعه هست. خدایا پریسا رو ببین؟ باهات کار دارم. من نمی تونم خاکی هات رو چنان سفت تکون بدم که از این هوای تاریکشون بپرن. یعنی می دونی؟ خوب، … گاهی راه درست انگار بسته هست و خوب، … می دونی؟ من نمی خوام از امتحان رد بشم. من گرفتارم. گرفتار موانع تاریک. ولی تو دستت بالاست. تو خدایی. تو مانع نداری. تو سر تمام جاده ها رو بلدی. تو می تونی. میشه کمک کنی؟ میشه حلش کنی؟ خدایا! تقاضا می کنم. خدایا! تقاضا می کنم! خدایا! تقاضا می کنم! خدایا!
همین روزها3رو عمل می کنن. دیروز باید عمل می شد ولی حال فیزیکیش مساعد نیست و عمل رفت واسه1شنبه. نمی دونم1شنبه هم می تونن عملش کنن یا نه. عملش سنگینه. تازه این یکی از عمل هاشه. خدایا بهشون رحم کن. هم به۳و هم به2رحم کن. خدایا طوری نشه!
خدایا حساب رسی کار من نیست مخصوصا در مواردی که من هیچ کجای ماجرا نیستم و هیچ چی نمی دونم. ولی می دونی؟ گاهی بدون اینکه بخوام به شدت حرصی میشم. گاهی، … گاهی، … گاهی، … متنفر میشم. نباید بشم ولی میشم. هرچی میگم من آگاه نیستم و اصلا هیچ کجای قصه نیستم و اصولا حق هیچ مدل قضاوتی به خصوص قضاوت منفی ندارم ولی، … خدایا من که خدا نیستم. من1خاکی ناقابلم با1دل تاریک و1نگاه محدود که تحمل ندارم1نفرهایی که1گوشه دلم جاشون شده اینهمه شدید اذیت بشن. می دونم اشتباه هایی بوده. دقیقا نمی دونم چی ها بوده ولی به نظرم درصدش1خورده شاید بالا بوده. ولی خدایا تو ما رو دوست داری. همه ما رو دوست داری. من می دونم. اون1نفرها رو هم دوست داری. دارن اذیت میشن. دلم نمی خواد. گاهی با تمام تلاشی که می کنم، که آروم باشم، که منطقی باشم، که بی طرف باشم، که اصلا نباشم، از خاکی هات، از خاکی هایی که بدون اینکه بخوان و شاید اصلا بدون اینکه بدونن چه آتیشی رو شعله ور می کنن دستشون به ویران کردن ها بالا میره متنفر میشم. چند شب پیش1لحظه تمام وجودم شد نفرت. خیلی کوتاه بود. کمتر از1دقیقه. ولی تلخ بود. تاریک بود. سرد بود. از جنس خشم بود. سریع بهش مسلط شدم و سریع دفعش کردم. خدایا میشه ادامه این بدهی رو از اون1نفرهایی که دارن زیر فشار این حساب رسی پرس میشن نگیری؟ گاهی به تلافیه بسته بودن این بنبست که هیچ چیزش عملا به من مربوط نیست، با1مدل لجبازیه سرد و سمج می چسبم به دیوار و فقط نگاه می کنم. باشه های بی محتوا میگم و همونجا سرد و ساکت باقی می مونم. بلند نمیشم. دستم رو بالا نمی برم. گاهی چشم هام رو هم می بندم و حتی نگاه هم نمی کنم. با هوار زدن به جایی نرسیدم و گاهی بدجوری سکوت می کنم. توضیح هم نداره که بدم واسه کسی. فقط خودم می دونم دقیقا واسه چی این مدلی وحشی و نافرمان میشم. کسی خوابش رو هم نمی بینه که دقیقا داستان چیه. خدا کنه هیچ زمانی کسی خوابش رو نبینه! دلم نمی خواد. جواب تمام این بدرفتاری ها1اصلا به تو چه درست درمونه که اتفاقا بر حق هم هست ولی، … من درست بشو نیستم. ولی می دونی؟ ظاهرا به این سادگی نیست. خیال می کردم این مدلی سریع جواب میده ولی، … دفعه آخری1لحظه نفس هام برعکس رفتن. مثل فشنگ از جا پریدم و خخخ شبیه تیری که در رفته باشه پرواز کردم به هر کجا باید می بودم و نبودم. ولی این، … حس می کنم خشمم، خشمی که از درد خودم نیست گاهی آتیش اون لجبازی های آشنای گذشته پریسا رو از زیر خاکسترها می کشه بیرون و در مواقعی که باید سریع بجنبم عقب نگهم می داره. توضیح هم نمیشه بدمش. کارم مسخره هست ولی گاهی دست خودم نیست. خدایا خودت به خیر کن1دفعه دیگه شبیه دفعه آخری پرش لازم بشم سکته می زنم این واقعا فراتر از انتظارم بود و اوخ خدا ترجیح میدم دیگه پیش نیاد!
باید چندتا پرسش از ریدینگ طرح کنم و لغت ها رو بخونم و ریدینگ رو دوباره و دوباره بخونم و1نگاه فسقلی دیگه هم به گرامر بندازم و، … فردا احتمالا از من درس نپرسه ولی بد نیست آماده تر باشم. کاش درس2رو ازم بپرسه! قصه هست و بیخیال باید1خورده دیگه بخونم تا فردا رو به راه تر باشم.
امشب ساعت8باید تیمتاک باشم. سر درنیاوردم داستان چیه فقط اینکه باید باشم. خدایا یعنی سال آینده من، … بسه. دیگه بسه!
این روزها وسط درس هام1چیزهای متفرقه لعنتی رو می خونم که واقعا نباید بخونمشون. نمی دونم واسه چی دست برنمی دارم ازش. این خوندنه گاهی واقعا آزار میده و من واسه چی ادامه میدم؟ لعنت!
ساعت از7گذشت. بسه دیگه می خوام برم. نمی دونم بیشتر درس های فردا رو خوندم الان باید برم1خورده بیشتر بخونم و1خورده بی خودی بچرخم در این هوای سنگین و تلخ عصر جمعه تا سپری بشه و به شب برسه بلکه سبک تر بشه و بلکه سبک تر بشم. خدایا توکل به خودت!
۱کوچولو هیچ چی.
5شنبه صبح. تمرین حل می کنم. باید بلند شم قهوه درست کنم و برگردم و تا سرد بشه2تا تمرین دیگه حل کنم. رفتم تیمتاک واسه استراحت موزیک گوش کردم بهم نچسبید اومدم بیرون. مادرم رفت به ارتفاعات. به ترم7و8کلاس آیلتسم نمی تونم اعتماد کنم. ترم های پیش سر و بیخش مشخص بود. جونم بالا می اومد ولی تکلیفمون مشخص بود. این حالاییه بدجوری متفاوته. بدجوری بی در و پیکره و بدجوری، … نمی دونم چیچیه. امتحان میان ترم داره میاد و میگن امتحانش شبیه ترم های دیگه از این کتابه نیست. چیزیه شبیه آیلتس. خدایا یعنی کل اطلاعات لعنتی ای که در این ترم ها پشت سر گذاشتیم به اضافه نمی دونم چیچی ها و به اضافه تسلطی که من اصلا در خودم نمی بینم! من28تیر چه مدلی این امتحان عجیب غریب رو باید بدم؟ تازه گیرهای جانبیه خودم هم هست. منشی و، … اه ولش کن دیگه!
دیشب خواب دیروزها رو می دیدم. نمی دونم دقیقا کجاهاش بود ولی خاطرم هست که به شدت هیجانزده بودیم همگی. دلواپسی و هیجان های پشت سر هم حاصل از امتحانات عملیه به هم چسبیده و بی توقف نفسگیر بودن و زمانی که بیدار شدم فقط نفس های عمیق می کشیدم. اون روزها بدجوری ملتهب و این روزهام بدجوری آرومن. از اون آروم هایی که آرامش نداره. همراهه با دلواپسی هایی که شبیه نیش مگس به روان سیخ می زنن. و واسه تخفیفش نمیشه بلند شی بری هیچ کاریش کنی. استرس ها و هیجان های اون زمان داغ بودن و آتیشی. چون موارد همه عملی بودن. گاهی بعد از اینکه1مورد تموم می شد تازه حواسم جمع می شد که خدایا این چی بود پشت سر گذاشتیم و از شدت وحشت مورمورم می شد ولی خیلی مهلت نبود چون بعدی تقریبا بلافاصله می رسید و واااییی! ولی این، … این عوضی خوده نکبته. باید بشینی تماشا کنی و بنویسی و تماشا کنی و بخونی و تماشا کنی و تماشا کنی و، … بابا زمان به خاطر خدا نرو! نمی خوام حالا به آخر سال برسی! من نمی تونم این دلواپسیه عوضی رو واسه هیچ کسی توضیح بدم. یا میگن خوب ولش کن، یا میگن نترس بابا طوری نمیشه، یا میگن بابا بیخیال تو می تونی، یا از، … خدایا کمکم کن!
کتابخونه. برم؟ بیخیالش بشم؟ ساعت از۹گذشت. سکوت اینجا داره روانم رو می جوه. بلند شم قهوه رو درست کنم بچسبم به باقیه تمرین هام تا روانم کامل صاف نشده.
می دونی؟ باز هم دلم می خواد بگم. یعنی بنویسم. ولی ترجیح میدم حرفش رو نزنم. حرف چیزهایی که دلم می خواد اینجا یا1جا می نوشتم. ولی واسه چی نمیگم؟ واسه اینکه هنوز امیدوارم که1چیزهایی عوض بشه؟ یا واسه اینکه گفتنش واسم قطعیش می کنه و دلم نمی خواد؟ یا اینکه از خونده شدنش دلواپسم؟ شاید همش باشه. ولی به نظرم تمامش1جورهایی دسته کم تا اطلاع ثانوی باطله. مگر اینکه اتفاق جدیدی بیفته و1دفعه مسیر رو عوض کنه. چیزی شبیه1معجزه. یا1دستانداز که1تکون شدید به مسافرهای این مرکب بده و خوابیده ها رو از جا بپرونه. وگرنه، … فقط تماشا کردم. نه البته فقط تماشا نکردم. حرف هم زدم. سکوت رو ترجیح میدم. پس نقطه.
اعصابم هنوز خوابن امروز انگار. واسه چی بیدار نمیشن؟ هرچی می کنم خوابن. نمی دونم حسش رو می دونی یا نه. اعصابت که بعد از بیدار شدنت خواب باشن1مدل حس، حس، حس مسخره ایه. هی دیگه تحمل ندارم میرم1غلطی کنم الان از اینی که هستم بیشتر خل میشم. تو هم نشین اینجا چرت و پرت بخون کار بهتر نداری؟ پاشو برو دیگه! ای بابا!
4شنبه شب. کلاس آیلتس امروز کنسل شد. ترم کانون امروز شروع شد. کاش فضای کلاس تا آخر ترم همین مدلی که امروز بود بمونه. از این کلاس شماره13همه بدشون میاد جز من. شبیه اتوبوسه. درازه و خخخ1جوریه. تا حالا چندین دفعه ترممون افتاده داخل این کلاس ولی همون جلسه اول کلاس رو عوض کردن و رفتیم کلاس14و12و نمی دونم چند. امروز حرفی از تعویض کلاس نشد. کاش نشه خخخ. بچه ها آروم بودن. یخشون نشکسته بود. کاش نشکنه! استاد عوض شد. استاد ترم قبلی3ترم باهام بود. بچه ها هم کم شدن و عوض شدن. چندتا از2تایی های به هم چسبیده که چند ترم باهام بودن امروز دیدم که جدا شدن. فقط1دونشون داخل این کلاسه بود و اون یکی احتمالا زمان کلاسش عوض شده بود. البته اون ها ترم های پیش فقط هم کلاسم بودن. با هم کاری نداشتیم. اون ها1دسته نوجوونن و من، … دلم حس و حال اون ها رو می خواد. کاش داشتم. کاش هنوز نوجوون بودم. کاش می شد زندگی فلش بک داشت. دلم می خواد برگردم. امروز به مادرم گفتم. خندید و گفت تو هم این دوران رو داشتی. گفتم خوش نگذشت. مادرم بیشتر خندید و گفت چه طور خوش نگذشت که هنوز مزه اون خاطره ها توی دهنته و هوای اون دوست ها توی سرت؟ خدایا این مدل زمان ها1در نشونم بده من در برم! موندم چی بگم. رفتم سراغ خوردنی. من هر زمان گیر می کنم یا میرم سراغ خوردنی یا با عرض معذرت می پرم میرم دستشویی. امروز نمی شد برم دستشویی چون10دقیقه نمی شد از اونجا در اومده بودم و اگر می رفتم اوضاع خراب می شد پس رفتم سراغ خوردنی.
داخل تیمتاکم. موزیک پخش میشه و من می نویسم. نوجوونی هام رو می خوام. نوجوونی های من پر بود از شروع های چرخون و سریع و، … با چرخش های دیوانه وار و بی توقف و رنگ های بسیار تند. زمان نداشتم سرگیجه بگیرم وگرنه حتما می گرفتم. با اینهمه، با وجود اون چرخش ها، اون رنگ ها، اون سرگیجه هایی که اون زمان نگرفتم و عوضش در سال های آینده پدرم رو درآورد، من نوجوونی هام رو می خوام. کاش می شد1دفعه دیگه زندگی کنمشون! کاش می شد!
چند شب پیش در حال ارتکاب به1ناخنک بسیار غیر مجاز و بسیار خطرناک دستگیر شدم. وایی به خدا خونم منجمد شد1لحظه. فقط خدا رو شکر کردم که چندان غلطی نکرده بودم و وایی خدایا! از تک و تا نیفتادم و سعی کردم دست پیش رو بچسبم ولی، …
-این بدترین چیزیه که میشه ازت ببینم.
داشت نفسم می گرفت. ترسیده بودم. تمام زورم رو زدم که مشخص نشه الان جونم بالا میاد.
-ولی این به شدت اشتباهه این، …
-تمام!
بی هوا1قدم کشیدم عقب. خدایا شکرت که جز خودم کسی دقیقا نفهمید چی شد! بدجوری شانس آوردم. خدایا از بیخ گوشم گذشت ممنونتم. به نظرم بد نیست من1جاهایی خفه شم و کمتر واسه پر خودم آتیش درست کنم.
به شدت لازمه درس بخونم. داشتم می خوندم به خدا. الان باید واسه شنبه تمرین حل کنم. خسته شدم. ذهنم کلید کرده نمی تونم. یعنی میشه ولی بدجوری سخته. احتمال اشتباه حل کردن بدجوری هست. فردا که کلاس در کار نیست. بدم نمی اومد اگر می رفتم کتابخونه. شاید رفتم شاید هم نه. خوابم میاد. دلم می خواد سریال تیمتاک رو ببینم. دلم می خواد، … خدایا ترم7و8آیلتس رو دارم میرم ولی، … خدایا چه مدلی زبانم رو قوی تر کنم؟ من واقعا باید بیشتر تمرین کنم ولی بلد نیستم چه غلطی کنم با این، … آخ خدایا!
ساعت10و نیم شده. خابم میاد. بچه ها فردا میرن اردو. همه اون هایی که می شناسم. این مقصده رو بدجوری دوست دارم. کاش بهشون خیلی خوش بگذره! باید حالا که کلاس امروز کنسل شده از مهلتم خیلی استفاده کنم. کردم. لغت های درس1کانون رو داخل دیکشنری پیدا کردم و1دفعه هم کل درس و گرامر و ریدینگ رو کامل خوندم. نوبت حل تمرین ها شد که من بریدم. کاش می نشستم حل می کردمشون! تموم نمیشن ولی واقعا لازمه امشب می نوشتمشون و فردا درس های متفرقه می خوندم. من اصلا مطالعه آزاد ندارم و این خیلی بده.
بدجوری خستم. دلم1خواب با رویا می خواد. کابوس نه خدایا رویا. از اون شیرین هاش. از اون با تعبیرهاش. خدایا ببخش من همیشه متوقع بودم و هنوز هم عوض نشدم. رویا رو با تعبیرش می خوام. آخ که چه قدر می خوام. آخ که چه قدر می خوام!
خستم. شاید تیمتاک رو باز کنم و منتظر سریال بشم و همونجا هم بخوابم. دلم می خواست می شد. نمیشه. بچه ها سر به سرم می ذارن و نمی ذارن بخوابم. دلم می خواد به شلوغی هاشون گوش کنم و بخوابم. کاش اذیتم نمی کردن تا، … چه فایده داره؟ اونجا تیمتاکه. اون ها هم بچه های اینترنتن. اونجا تیمتاکه. اونجا در قلمرو اینترنته. نظرم عوض شد نمی خوام اونجا بخوابم. نمی خوام گوش به اون شلوغی ها بخوابم. این رو نمی خوام. این رو نمی خوام! دیگه نمی خوام بنویسم. خستم. خوابم میاد. شب به خیر.
نه چندان مختصر و مفید!
صبح3شنبه. خواب موندم. حالا باید پرواز کنم حسابی درس دارم. فردا ترم جدید کانون شروع میشه. خدا به خیر کنه این کتابه رو دیدم کلا اومده پدر منو دربیاره. کاش استاد استاد باشه! ضبط نمایشه رفت واسه جلسه سوم و انداختم به جیغ کشیدن. الان من چه غلطی کنم اون ساعت خودم رو چه مدلی برسونم آخه؟
پریروز حال روحیم به شدت بد بود. چندتا موقعیت حسابی مثبت و به شدت وسوسه انگیز1جا آوار شدن روی امسالم و به خاطر درسم لازم شد همه رو1جا رد کنم. چیزهایی که1عمر از زمانی که خاطرم هست دلم می خواستشون. اون ها اومدن و من زیر فشار ضرب اسلحه این وظیفه که روی شونه هام می برمش فقط گفتم نه. فقط گفتم نه. فقط گفتم نه!
شب که گذشت، صبح که رسید، حس کردم چنان کابل های روانم قطع شدن و چنان خودم بریدم که حتی حس و حال نفس کشیدن نداشتم. از این طرف این داستان های شیرینه دیر هنگام که به ناخواه ازشون کشیدم عقب، از اون طرف اخبار افتضاح موانع امتحانات آیلتس برای ما، از طرفی1سری گرفتاری های شخصی و فوق شخصی خودم، خدایا بنبست روحی اینه؟
بعد از ظهر مادرم رسید. گفت چه خبر؟ همه رو واسش گفتم. هیچ حسی توی صدام نبود. شبیه ماشین بی حس فقط گفتم. چون پرسیده بود چه خبر. از اردویی که آخر همین هفته هست و مقصد جاییه که1عالمه خاطره عالی ازش داشتم و چه قدر دلم می خواست می رفتم گرفته تا اون موقعیت های20که1عمر واسم آرزو بودن و می شد سکوی پرش به طرف1دسته از دوست داشتنی ترین رویاهای نوجوونیم می شدن. فقط گفتم و گفتم. تموم که شد، مادرم گفت دخترجان تو تا گرفتن مدرکت خیلی چیزها رو از دست میدی.
سرم رو گرفتم پاییین. توی دلم زمزمه شد:
-و اگر بدونی که چی ها رو از دست دادم! اگر بدونی!
بغض کردم. نه واسه خاطر موقعیت های20که از دست می دادم. نه واسه اردویی که نمی رفتم. نه واسه کلاس هایی که رها کردم. نه واسه خاطر دیپلم کلاس هنرم که در2قدمیش متوقف شدم و کشیدم عقب. نه واسه سفرهایی که نرفتم. دقیقا واسه هیچ کدومشون. فقط دلم به چنان شدتی گرفته بود که توصیف نداشت. دلم تنگ بود. تنگه چیزهایی که از دست رفتنشون غریبانه گذشت و حتی نمی شد وسط اخباری که مادرم می گرفت شبیه ماشین دربارهشون حرف بزنم و بگم که اون ها از دست رفتن و من فقط تماشا کردم. دلم بدجوری گرفته بود. اندازه تمام دلتنگی های جهان دلم گرفته بود اون لحظه ها. اشک از چشم هام نمی بارید. فقط دلم گرفته بود. خیلی زیاد. خیلی سنگین. دلم گرفته بود!
مادرم بعد از چند لحظه سکوت رو شکست. نمی دونم فهمید یا نه. فقط می دونم که چند لحظه سکوت کرد و بعدش شکستش. واسم گفت که رسیدن به این هدف چه قدر با ارزشه. واسم گفت که بعد خودم می فهمم. واسم گفت که هرچی از دست دادم رو می تونم با کیفیت بهتر دوباره به دست بیارم. لبخندم تلخ بود و به نظرم دیگه خیس.
-من همه چیز رو نمی تونم با کیفیت بهتر به دست بیارم. بعضی چیزها فقط1دونه هستن. از دست که رفتن دیگه رفتن. کاش می شد این رو واست بگم مادری! بلکه1جوابی هم واسه این داشتی که این آتیشم فروکش کنه.
این ها رو نگفتم. فقط سرم رو هرچی می شد پایین تر گرفتم بلکه دیده نشه و نشم. مادرم هنوز واسم حرف می زد.
-زمانی که شما2تا بچه بودید، مخصوصا بعد از تولد تو، زمانی که از شوک وضعیت تو کمی در اومدم، به خودم گفتم باید آینده شما2تا به خصوص آینده تو روشن باشه. من نمی تونم همیشه چشم هات باشم. باید در زندگی به جایی برسی که لازم نداشته باشی هیچ کسی روی دوش زندگیش ببردت. تو می بایست زندگی خودت رو داشتی. و1زندگی روشن و موفق. این رو به خودم گفتم و عزاداری واسه چشم هات رو گذاشتم کنار. بعد از اون، دیگه فقط1چیز رو می دیدم. هدفی که رو به روی نگاهم بود. خیلی دور. خیلی سخت. ولی هدف بود. فردای بچه هام واسم هدف شده بود و من شروع کردم. حالا که پشت سرم رو نگاه می کنم، می بینم خیلی چیزها رو از دست دادم. آرزوهای کوچیکی که نشد براوردهشون کنم. و همین طور خواسته های بزرگی که شدنی بود و ارزشش رو هم داشت که بهشون برسم. ولی من هدفی داشتم که از تمام این ها واسم بیشتر می ارزید. حالا از دست داده هام رو با چیزی که بهش رسیدم می ذارم توی ترازو و می بینم کفه رسیدنم از کفه باخته هام سنگین تره و پیش خودم احساس سربلندی می کنم. اون چیزهایی که من در راه رسیدن به هدفم از دست دادم رو اگر با هم1جا جمعشون کنی میشن1زندگی. میشن جوونی و عمر و زندگی1نفر آدم که دیگه تکرار نمیشه. تموم شده و رفته. ولی ارزشش رو داشت دخترجان. برادرت الان زندگی خودش رو داره و شکر خدا زندگی فردی و اجتماعیش بد نیست. تو هم همین طور. تو از هیچ نظری به هیچ کسی وابسته نیستی. حتی به برادرت و به من. چه ما اطرافت باشیم چه نباشیم تو می تونی زندگیت رو بچرخونی. خونت رو داری. شغلت رو. درآمدت رو و استقلال و توانایی هات رو. اگر بیشتر بهم گوش می کردی خیلی بیشتر از این ها هم داشتی. خوب گوش نکردی. عیبی نداره. حالا هم که گوش میدی خیلی دیر نیست. هنوز میشه که بالاتر بری. ولی اگر هم نرفتی، که میری، واسه زندگی کردنت درمونده دستگیری حتی خونواده نیستی. هم امکانش رو داری هم توانش رو. من از از دست دادن هام پشیمون نیستم دخترجان. چون حالا دارم نتیجهش رو می بینم. از من داشته باش. وقتی به نتیجه برسی تمام از دست دادن های امروزت در نظرت کوچیک میان.
مادرم گفت و گفت و گفت و من گوش می کردم. به جای تمام سال هایی که نشنیده بودمش گوش می کردم. فقط گوش می کردم و چه قدر چه قدر دلم گرفته بود.
-فقط اگر1سری هاش از دست نمی رفتن! فقط اگر1چیزهایی از دست نمی رفتن! آخ خدا اگر این از دست دادن ها استثنا داشت! دیگه هیچ موقعیت طلایی و هیچ اردویی و هیچ چیزی دلم نمی خواست. فقط اگر دلم اینهمه گرفته و اینهمه تنگ نبود!
با تمام این ها، آهسته و نامحسوس سبک تر می شدم. اما دلم چه قدر گرفته بود! چه قدر تنگ بود! خدایا گاهی چه طاوان های تلخی رو باید بپردازیم واسه اشتباه رفتن هامون! کاش می شد دسته کم در موردش حرف بزنم! آخ مادری کاش می شد وسط گفتنی ها بگم واست! کاش اینهمه ناگفتنی نبود!
این ها رو نگفتم. هیچ چی نگفتم. فقط گوش می کردم به مادرم که واسم حرف می زد و سرم همچنان پایین بود. گاهی به شدت احساس می کنم که مادرم خیلی خیلی بیشتر از چیزی که نشون میده درباره من می دونه. از خودم و از دیروزها و جزئیات ناگفته های دیروز و حتی امروزم. واااییی خدا نکنه امروزهام رو خخخ. بله دیروزها از دود و سیاهی پربارتر بودن ولی اون ها گذشتن و تموم شدن امروزها فعلا کثیفکاری چندانی نداره. خوب یعنی در مقایسه با گذشته ها نداره. ولی امروز مال حالاست و خخخ وایی خداجون!
الان2روزی از اون شب و صبحش و اون عصر و اون حال و هوای نابود گذشته. در مورد اون موقعیت های20که از دستم رفتن دارم یواش یواش با سرخوردگی هام کنار میام و می پذیرم که امسال تحقق هیچ رویایی واسه من شدنی نیست حتی اگر یقین داشته باشم که فقط همین1دفعه در تمام عمر شانس رسیدن به اون رویای خاص واسم پیش اومده. من وظیفه ای دارم که باید به انجام برسونمش. شاید بطلان این موقعیت های20و بطلان تعبیر1عمر رویا هم جزو طاوان هایی باشه که باید بپردازم. این2روز این مدلی بهش فکر نکرده بودم. من واسه چی باید اینهمه غافلگیر و سرخورده می شدم؟ من باید منتظر سنگین تر از این ها می بودم. عجیبه که یادم رفت! خوب اگر این مدلیه که کاریش نمیشه کرد. خدایا ببخش که یادم رفت! من همچنان هستم. بین این جریان شدید و خطرناک و وسط این راه و سر تعهدم. من هستم. تو فقط باهام باش. فقط خدای مهربونم باش. فقط همراهم باش. فقط کمکم کن. خدایا کمکم کن! موانع رو هرچی بهش نزدیک تر میشم بزرگیشون رو بیشتر می بینم. هیبتشون۲هفته شوکم کرده بود. خدایا اون ها واقعا بزرگن. ولی هیچ کدومشون به بزرگیه تو نیستن. تو از تمام موانع سر راه بزرگتری. دست های توانات رو از روی شونه هام بر ندار! کمکم کن از پسش بر بیام. خدایا کمکم کن. خدایا کمکم کن!
بدجوری دیر شده. جا موندم. روی فردا صبح واسه درس خوندن هام نمیشه حساب کنم. باید بجنبم. فردا2تا کلاس دارم. یکی صبح، یکی عصر. وایی تمرین نوشتن های کانون رو بگو. خخخ بیخیال فردا کلاس شروع میشه الان باید برم سر درس های فردا عصر که چیزی ازشون نخوندم. راستی! لغت های درس10رو دیشب نوشتم و شکر خدا تموم شد. کاش مهلت داشتم معنی ها و لغت های وورکبوک رو هم در می آوردم ولی بیخیال. تا همینجا هم خدایا شکرت که جنبیدم.
ساعت9و19دقیقه. من رفتم. تا بعد.
تقریبا همین طوری.
عصر2شنبه. مادرم سرگرم تلگرامه. خودم سرگرم درس. و البته1گشتی در اینجا. امشب ساعت8جلسه دوم ضبط نمایش. خدایا اگر8نرسم چی؟ بهشون گفتم ولی، …
لغت های درس10کتاب کانون رو پیدا می کنم. بدون معنی و فقط داخل کتاب اصلی نه کتاب تمرین. چه قدر هم که این ترم درس ها طولانی و پر از لغتن! خدا رو شکر اقدام کردم!
این اواخر، البته نه چندان اواخر، پیش از این شروع کرده بودم ولی هر دفعه ولش کردم و باز بعد از مدتی از اول شروع کردم، خلاصه. این اواخر بین درس هام در حال خوندن1چیزی هستم که، … اذیتم می کنه خوندنش. اما نمی دونم واسه چی باز می خونم. کاش دیگه نخونمش! اصلا یعنی چی مگه من درس ندارم واسه چی گیر دادم به این؟
دلم واسه1بنده خدایی این هفته حسابی تنگ شده. چند وقته مسافرته. خدا کنه سفرش امن و بی دردسر باشه و هرچه سریع تر تموم بشه! هم رو زیاد می دیدیم. پیش از سفرش. زمانی هم که برگرده باز هم رو می بینیم ولی، … مدت هاست فقط هم رو می بینیم. ما1زمانی خیلی رفیق بودیم. خیلی خیلی زیاد. اون بیشتر. من هم دوستش داشتم ولی اون بیشتر رفیق بود. زمانی که خیلی جوون تر و خیلی بی تجربه تر و خیلی گیج تر بودم مواظب بود. همراه بود. اگر ازش بر می اومد هواخواه بود و زمان هایی که لازم می شد تکیه گاه بود. زمان هایی که خسته می شدم. می ترسیدم. از روی سر به هوایی بلا سر خودم می آوردم. گیر می کردم. پریشون و دلواپس می شدم. همه این زمان ها دلداری هاش بودن. هواخواهی هاش بودن. حضورهاش و کمک هاش بودن. بعدش خیلی چیزها شد. بعدش گرد و خاک نشست. بعدش همه دوباره هم رو پیدا کردیم. همه اون هایی که مونده بودیم. ما باز هم رو دیدیم ولی دیگه اون مدلی رفیقانه دست به هم ندادیم. الان همه چیز خیلی مثبت تر شده و داره مثبت تر هم میشه ولی ما2تا، من و این بنده خدا فقط هم رو می بینیم. قهر نیستیم. خشم هم نداریم. اتفاقا گاهی پیش میاد که خیلی معمولی بگیم و بخندیم و حرف بزنیم. ولی، … اه بلد نیستم توضیح بدم بابا. خودت بچرخ اگر از این مدلی هاش اطرافت داری باقیش رو پیدا کن اگر هم پیدا نکردی بگرد پیدا کن. ای بابا!
خلاصه که در تمام قصه اون رفیق بزرگتره ی خوبی بود. گرد و خاک ها که نشست، خشم ها که خوابید، ضربان ها که آروم شد، ما باز با هم شدیم. ولی دیگه شبیه گذشته ها نشدیم. معمولی شدیم. بگو بخندی و عادی. بدون حرص. بدون کنایه. بدون اخم. اما نه شبیه گذشته ها. هیچ کدوم هم به چیزی که بودیم معترض نبودیم. با هم بد نبودیم. خوب هم چرا بودیم. ولی جنس این خوب بودنمون متفاوت شده بود. شبیه گذشته ها شبیه پیش از توفان نبود. همه چیز عادی بود. از اون عادی های بی روح و معمولی. کسی هم معترض نبود. نه من، نه اون، نه بقیه. جنگی نبود پس اعتراضی هم نبود. بعدش لازم شد اون بره سفر. خیلی زمانه که سفرش طول کشیده. ازش بی اطلاع نیستم. با بقیه تماس داره و اخبار سفرش بهم می رسه. من می پرسم و بقیه میگن و اگر هم من یادم بره بپرسم باز بقیه میگن چون همه باید بدونیم نه چون2تا رفیق می خوان به هم سلام برسونن. همه به هم میگیم چون همه باید بدونیم. خط موقتش رو ندارم. نگرفتم. البته تنها من نیستم خیلی هامون نداریم. لازم نیست آخه. فقط چندتامون دارن و واسه هممون کافیه. ولی اگر پیش از گرد و خاک بود من حتما یکی از اون هایی بودم که خط موقتش رو می گرفتم و الان یکی از اون چندتا می شدم. من نخواستم و اون ها هم ندادن. من نگفتم و اون ها هم نگفتن. ول کن این حرف ها رو. دلم واسش تنگ شد. کاش این سفر عوضیش تموم بشه برگرده. از انتهای قصه به این طرف زیاد هم رو دیدیم. ولی هیچ زمانی مهلت واسه من نشد که به خاطرم بیاد گذشته ها ما2تا چه مدلی بودیم. که چه قدر اون رفیق بزرگ تره ی خوبی بود. که چه قدر من بچه دردسر ساز و اذیت کنی بودم. بچه ناآرومی که رفیق بزرگ تره همیشه مواظب ناآرومی هاش می شد. هی! دلم تنگ شده. کاش برگرده وسط بقیه بلوله تا خاطرم از بودنش جمع باشه. همین دور و بر باشه بسه. شبیه باقیه روزهای بعد از قصه ببینمش که هست. دلم تنگ شده واسش. کاش برگرده!
این درس10هم که اه! این نویسنده های این کتاب ها خیلی چیزن. یعنی که چی همه ریدینگ هاش مقاله هست؟ داستان بذارید دیگه! یعنی10تا درس و10تا ریدینگ فقط1دونه داستان؟ آخه این درسته؟
کتاب های کانون درست پشت سر ما داره عوض میشه. یعنی اگر من وایستم این توفان تغییرات بهم می رسه. رودکی بریل کتاب های جدید کانون رو نداره. تصور کن این کلاس هم کتاب بی کتاب! خداجان وایی خداجان نیفتم این نرسه بهم!
اینجا بارون میاد. هوا سرده و آخ جون. شبیه مرز بین پاییز و زمستون های بچگی هامه. باد میزد و بوی بارون می آورد داخل خونه و من تند تند مشق می نوشتم و می مردم که زودتر تموم بشه تا برم بازی کنم. یادش به خیر!
دست راستم باز درد می کنه. دردش شدید نیست ولی اذیت کنه. از اون دردهای خفیف و آزاردهنده مزخرف. اذیتم می کنه. به نظرم باز باید مچبند فنردارم رو واسه شب تا صبح از داخل کشوی میز آرایش دربیارم. بد نمی شد اگر می شد چند روزی کامل بسته باشه و چیزی ننویسم! حتی تایپ با این فسقل هم امروز اذیتم می کنه. من نمی تونم به دستم مرخصی بدم کاش این درده متوقف بشه!
باید به چندتا سایت واسه منابع آموزشی سر بزنم. باید ایمیل ایرسافام رو مرتب کنم. باید مدرک های پزشکیم رو جمع و جور کنم. باید قوی تر درس بخونم. باید جواب این پیام تلگرامم رو بدم.
مادرم درگیر تلفن زدن ها و سفارش دادن ها و پرسیدن ها و جواب گرفتن ها و دیگه نمی دونم چیچی هاست. آخجون لواشک. من هم می خوام1کیلو واسم سفارش بده.
خدایا1کسی بیاد لغت های این درسه رو واسم دربیاره! اگر این نوشتن ها رو بیخیال بشم و سفت بچسبم به کار امشب تموم میشه. البته اگر.
مادرم صدام می زنه. چایی. من رفتم.
به خاطر سبکی خاطر.
صبح۱شنبه. درس می خونم. دلم می خواد می شد می رفتم زیر دوش و همونجا می موندم و بیرون نمی اومدم. مادرم داره بر می گرده. احتمالا لازم نیست ماسک بزنم. درگیر خودش و رنگ و ویلا و نقاشی نرده ها و مشتری و… فقط خاطر جمعش کنم که درس هام پیش میرن حله.
در مورد امتحان آیلتس و دردسرهای جانبیش برای ما اخبار ترسناکی می رسه. و اینکه بیناها چه مزایای بزرگی دارن. و اینکه ما چه قدر موانع بزرگی داریم. خدایا یعنی این عزیزهایی که تشویقم می کنن و میگن این رو بگیرش تو از پسش بر میایی می دونن من با چی طرفم؟ خخخ معلومه که نمی دونن. خونواده من نهایتش تصور می کنن این۱چیزی شبیه کنکوره با دردسرهاش واسه نابیناها. من هم خیال ندارم واسشون توضیح بدم. چه فایده ای داره؟ خوب گیریم که توضیح دادم. خوب که چی؟
-ای بابا این به فشارش نمی ارزه خوب اگر نمیشه ولش کن ولی به تقویت زبانت ادامه بده!
خخخ مسخره!
هی بسه دیگه. باید درس بخونم. درس های جلوتر که امروز میده رو هم باید۱تماشایی کنم. تیکه های درس امروز رو هم بریل نکردم که زیر دستم باشه. هرچند خیلی به کار نمیاد از بس درهمه. خدایا الان من چی بگم؟ بگم کمکم کن؟ می کنی؟ بله که می کنی. تا اینجا که کردی. ولی از اینجا به بعدش بدجوری سخته یعنی به من که تا تسلط به این افتضاح۱جهان فاصله دارم چه مدلی میشه کمک کنی؟ اینقدر این درهم و اینقدر من پرتم که اصلا در ادراکم جا نمیشه این کمکه رو چه مدلی میشه بهم بدی. تا اینجا گیرم جزوه بود. ترم بود. کلاس بود درس بود امتحان های ملل بود. می تونستم کمک رو تصور کنم زمانی که می گفتم خدایا کمکم کن. و از اینجا به بعدش رو نمی تونم تصور کنم. به خداییه خدا تردید ندارم ولی آخه خودت هم باید۱جوهری داشته باشی تا دستت رو اونقدر ببری بالا که به نجات خدا برسه! بدجوری این جریان شدیده. خودم رو بدجوری بی تجربه و بی جوهر می بینم این وسط. خدایا من نمی دونم چه مدلی بلد نیستم تصور کنم فقط کمکم کن! واسه چی این مدلی شدم؟ خودم رو باختم این اواخر انگار. وحشت این پرش خیلی سریع تر از خودش بهم رسید و چه ناگهانی رسید! شبیه توفانی که از حرکت۱فوج… اه نمی دونم بابا ول کن بیخیال توضیح اصلا واسه چی باید دقیق توضیحش بدم ای بابا!
نمی دونم چی باید بنویسم. هرچی بود پیش از این نوشتم. امید و انتظار و خستگی و دلواپسی و خواهندگی و وحشت و حیرت و غافلگیری و دعا و تردید و دیگه نمی دونم چی ها همه رو نوشتم. الان چی باید بگم؟ خستم؟ دلواپسم؟ درگیرم؟ چی بگم؟
اون خواب کزایی آخریم انگار میره۱جورهایی تعبیر بشه خخخ. اتفاقا اگر من درس نداشتم۱جورهایی تعبیرش بالای سر خودم چرخ می زد و خخخ من گرفتارم و نمی تونم اونجا باشم و تعبیره اگر فرود بیاد روی سر۱نفر دیگه نازل میشه. هوم! از این طرف که می بینمش برخلاف صبحی به نظرم میاد این گرفتار بودنم کلی مثبته خخخ. من درگیرم و نمی تونم جای دیگه ای باشم و در نتیجه از۱عالمه چیزهای کجکی برکنارم خخخ. چیزهای کجکی؟ اوخ خدا! بد نیست۱جایی رو بگیریم پرت نشیم بعید نیست۱زلزله شدید توی راه باشه. هی به من چه؟ من هیچ کجای این چیزهای کجکی نیستم. بهم گفته شد باشم و البته خیلی ممنونم از لطف اون هایی که معتقدن اینهمه ازم برمیاد ولی خوشبختانه یا بدبختانه من گرفتارم و خخخ من نیستم خودتون برید من تماشا می کنم خخخ و خخخ و خخخ. این مدلی نگاه نکن من دردسر درست نکردم من فقط شنیدم. اصلا من جام زیر سایبون کلاس هام امنه باقیش به من چه؟ ای بابا به من چه عجب داستانیه! ولی گذشته از این ها بدجوری دلم می خواد اون هایی که داخل میدون می چرخن موفق باشن. من نمی تونم اونجا باشم ولی به شدت خواهانم که بردشون رو ببینم. شکلک تشویق واسه چی یواشکی؟ نخیر شکلک تشویق آشکار و اتفاقا حسابی بلند. همه می دونن من کدوم طرفم پس بیخیالش. هی ایول برید که۲۰میرید! ایول بزنید به هدف! آخ جانمی!
چیه؟ نفهمیدی؟ خوب نباید هم بفهمی. اگر می فهمیدی که می فهمیدی. من نگفتم که تو بفهمی. گفتم که خودم حالش رو ببرم. بردم تموم شد دیگه نموندش واسه تو.
دیشب گفتم واسه چی تمام اتفاق هایی که من کلی دلم می خواستشون و پیش نمی اومدن دقیقا حالا باید پیش بیان؟ دقیقا امسال؟ دقیقا امساله لعنتی که من این مدلی اینجا وسط این اسمش رو نبر گیر کردم؟ نه پارسال؟ نه سال آینده؟ دقیقا امسال؟ خدایا اون زمانی که اونهمه می تونستم و دلم می خواست هیچ چی نشد و حالا که اصلا نمی تونم باید همه چیز بشه؟ میگم زمانش رو که واسم تنظیم نکردی دسته کم آرامش بده بتونم اینهمه حس باخت رو قورتش بدم الان خفهم می کنه!
راست میگم. بدجوری دارم اذیت میشم. نمی دونم چه دردم شده. هیچ چیزی آرامش نمیده بهم. نه قرص، نه خواب، نه تفریح، اه گندش بزنن نمی خوام تا۲روز سردرده عوضی بیچارم کرد دیگه نمیرم طرفش. لعنتی! به خدا بهش که فکر می کنم سرم تیر می کشه. این چه اثر مزخرفی بود؟ روانم پاک شد از خستگیش و از سردردش و از سنگینیش و از تمام اثرات عوضیش که نفهمیدم واسه چی۲روز و نصفی مونده بود و نمی رفت. من کسی بودم که تابستون۹۵با این نکبت شب و روز زندگی می کردم. گاهی به روزی۵دفعه می رسید و کلا روی هوا چرخ می زدم. حالا چی شده که۱انحراف۲ساعته تونست۲روز و نصفی از زندگی مرخصم کنه؟ جدی تمام اون۲روز انگار بهم وزنه بسته بودن. پدرم در اومد. این مثبته؟ منفیه؟ شاید مثبته. شاید واقعا دیگه نباید برم طرفش. یعنی ازش پاک شدم؟ یعنی جسمم داره بر می گرده به پاکیه۹۴ش؟ ایول! ولی هی دلم واسه اون گیج خوردن های با مزه تنگ میشه. بیخیال. من همین مدلیش هم گیجم. تماشا کن وسط زندگی چه گیجی می خورم؟ آخ خدا زندگی! درس! من اینجام واسه چی؟ درسم موند! خدایا درسم! دردسرهای این امتحانه! خدایا من نمی دونم چه مدلی ولی کمکم کن. این روزها واقعا حالم عوضیه. بدجوری اذیت میشم بدجوری. خدایا کمکم کن. هی دیرم شد بسه دیگه من رفتم سر درس.
من و خیلی چیزها.
صبح جمعه.
تا درس۵رو از لغت جدید پاک کردم. البته فقط درس بدون تمرین های کتاب تمرین. و باز هم البته بدون معنی. ترم جدید کانون۴شنبه شروع میشه. کاش تا اون زمان بشه لغت ها رو کامل کنم. واسه کتاب تمرین هم به نظرم داخل ترم بشه تحملش کرد. این پدرسوخته اجازه نمیده ترم های پیش آیلتس رو بخونم ولی… اه ولش کن دیگه! نمی خوام درس هام رو توضیح بدم الان.
دلم می خواد هیچ چی ننویسم و۱صفحه سفید منتشر کنم اینجا و فقط اینجا چرخ بزنم بی حرف. تکلیف کلاس تیمتاک۳شنبه شب رو ننوشتم. تمرکزش نیست زمانش نیست حسش نیست کلا هیچ چیزش نیست. این روزها کسی پیدا نمیشه از بغلدستم رد بشه و پرش به پرم بگیره و چیزیش نشه. به جهنم. دیشب به۱می گفتم حالم… گفت بگو چته و نگفتم. می دونی؟ دلم نمی خواد از این چیزها واسه کسی حرف بزنم. حتی واسه۱و واسه هیچ کسی. پیش از این هم دلم نمی خواست ولی خواه ناخواه حرف می زدم. یعنی ازم می کشید و خخخ. الان دیگه خیلی دلم نمی خواد. به۱نمیگم. به هیچ کسی نمیگم. دلم نمی خواد. چند شب پیش… چند شب پیش؟ چه شبی بود؟ چه فرقی می کنه! چند شب پیش۱کسی داخل تیمتاک می گفت من آماده ام به حرف هات گوش بدم تا جایی که تو بخوایی حرف بزنی. خندم گرفت. خیلی منفیه این خندیدنم ولی خندیدم. میکروفونم بسته بود و فقط می نوشتم ولی اگر باز هم بود باز می خندیدم. ممنونم از اون۱کسی ولی ایراد اینجاست که من نمی خوام حرف بزنم. روز پیشش هم به یکی از تیمتاکی ها صاف گفتم ببین من دلم نمی خواد شماها منو ببینید خودم هم دلم نمی خواد بیرون از اینترنت شماها رو ببینم. تقصیر من نبود این رو چندین دفعه با کلمات مهربون تری گفته بودم و باز می شنیدم که چه و چه. و اون روز ابدا حوصله پیدا کردن کلمات مهربون تر رو نداشتم. گفتم نمی خوام ببینمتون. اون بنده خدا گفت بهش بر نخورده ولی می دونی؟ زمانی که میگی بهت بر نخورده اتفاقا عمیقا بهت بر خورده. واقعا نمی خواستم بهش توهین کنم اون محبتش رو بهم می رسوند و من… دلم محبت نمی خواد. دلم محبت اینترنتی ها رو نمی خواد. دلم حرف زدن با۱دوست اینترنتی تیمتاکی که آماده هست تا جایی که من بخوام حرف بزنم به حرف هام گوش کنه رو نمی خواد. دلم گفتن ناگفتنی هام به۱رو نمی خواد. اه لعنت دلم این چیزها رو نمی خواد. پیام از کانال. بخونم الان میام.
خوندم. بزرگترین دشمن من چیه؟ به نظرم خریتم. تا اینجا. ولی عادل باشم. من در زمان خریت هام عشق و حال هم کم نداشتم. فقط الان لازم شد از مرز بین خریت و در بعضی ابعاد عاقلیت بپرم که مرزه پهن بود با کله افتادم توی جوب و الان تمام جونم درد می کنه. خدایا! اه خدایا!
این روزها دیگه داخل تیمتاک نمی خندم. شلوغ هم نمی کنم. گاهی میرم درس می خونم. هر روز دارم۱خورده از زمان درس خوندن داخل تیمتاکم کم می کنم. شبیه سیگاری هایی که۱نخ۱نخ میان پایین. اونجا هم که هستم یا میرم جاهایی که صداها بسته هست و نمیشه حرف زد شبیه موزیک و یا اگر شبیه دیشب بین بچه ها باشم سکوت می کنم و۱گوشه سرم به دفتر و کتاب هامه. بچه ها هم دیگه سر به سرم نمی ذارن. یکی از مثبت های این جماعت و همه جماعت ها اینه که ساده می پذیرن. اگر۱شلوغ دیوانه۱دفعه بزنه به سرش و بی صدا بشینه۱گوشه شاید اولش۲درصد عجیب به نظرشون بیاد ولی بعدش در کمتر از۵روز طرف رو همون مدلی که هست می بینن و بعدش هم اصلا نمی بینن و رد میشن و میرن به راه خودشون. زمانی که بینشون بی صدا تماشا می کنم خندیدن های جمعیشون رو دوست دارم. اما مدت زیادی نمی تونم بمونم. صداهای بلند و شلوغ طولانی اذیتم می کنن. خدایا شبیه این روزهام نمونم دلم واسه خندیدن تنگ شده. اه به جهنم.
دیروز دوباره به مرکز آموزش ایرسافام زنگ زدم. ترکیدم. گفتم داخل این مملکت به این گندگی۱نفر نیست بفهمه من چی میگم آخه واسه چی؟ از ادیت خط های لعنتیه جزوه های لعنتیم گرفته تا ثبت نام و امتحان و توضیح شرایط متفاوتم و همه چیز و همه چیز باید واسه من آزاردهنده باشه آخه واسه چی؟ بقیه بچه ها واسه۱شنبه گیرشون فقط انجام تکلیف هاست و فاصله انجامش هم فقط باز کردن لای کتابه و من باید۱شب و۱روز تموم بشینم روی ادیت خط های درهم و عاقبت هم موفق نباشم و زمانی که می شد صرف مطالعه لعنتیم بشه صرف هیچ چی شد و اعصابم رو هم نفله کرد و با تمام این ها من دارم می خونم و فقط می خوام۱کسی بهم بگه من با شرایط متفاوت لعنتیم این امتحان لعنتی رو چه مدلی باید بدم و کسی نمی فهمه آخه واسه چی؟ بنده خدا خانمه از پشت خط! چی می شد بهم بگه؟ آخرش گفت حق دارید اینجا در محیط های آموزشی معلولین واقعا اذیت میشن. خندیدم. بدجوری زهری بود این خندیدنم. گفتم بله و این فراتر از محیط های آموزشیه. خلاصه ایشون۱سری چیز بهم گفت که باید منتظر بشم توی هفته انجامش بدم. البته جز ایمیلی که باید بزنم و شرایطم رو بنویسم و تقاضاهام رو هم همین طور تا۳ماه دیگه جوابش بیاد و ببینم با کدوم یکی از تقاضاهام موافقت میشه که با شرایط فیکس بشم. آیا منشی بهم میدن؟ آیا اجازه میدن واسه بخش رایتینگ سیستمم رو ببرم و ازش استفاده کنم؟ آیا خط بریل برام موجوده؟ آیا با زمان مضاعف برای امتحانم موافقت می کنن؟ آیا من الان سرم رو به۱جایی بزنم؟ خدایا لعنت!
دیشب باز داشتم پشت خط۱نق می زدم که آخه من اون سال های لعنتی که جوون تر بودم داشتم چه اسمش رو نبری می خوردم که این مطالعه و اون امتحان کوفتی رو ندادم که حالا این مدلی درگیر نباشم؟ همین طوری می گفتم و می گفتم که۱گفت خر خدا می دونی اگر اون سال هایی که به قول خودت جوون تر بودی شروع می کردی چه دردسرهای وحشتناکی داشتی؟ می دونی اون زمان امکانات نبود؟ اینترنت نبود کامپیوتر به این سادگی در دسترس نبود لغتنامه ای در کار نبود نرم افزار تبدیل عکس به متنی نبود و تو باید۱کسی رو پیدا می کردی هر ترم جزوه هات رو واست روی نوارهای کاست با اون شرایط مسخره و صداهای اضافی ضبط کنه و زنگ بزنی به رودکی تا۱لغتنامه۴۷جلدی رو با کامیون بفرسته واست و برای هر لغت می بایست وسط۱دریا کتاب می گشتی و مثلا۱دفعه می فهمیدی که از بین این۴۷جلد کتاب۵صفحه از جلد۴۳افتاده و نیست. هیچ چی دیگه نیست که نیست و کلا۱اکیپ کامل باید ساپورتت می کردن تا این درسه رو بخونی و تمومش کنی یا اینکه۱هوش استثنایی لازم داشتی که همه چیز رو حفظ کنی و با تمام این ها اون سال هایی که تو واسشون نق می زنی اصلا آیلتسی وجود نداشت و و و و و و ………. وایی۱همین طور می گفت و من سرم گیج می رفت. اون می گفت و من گیج می خوردم. آخرش هوارم رفت هوا که هی۱بسه نگو روانم داره حال تهوع می گیره این فوق وحشتناکه دیگه نگوووووو. خخخ۱خندید و گفت خوب مثل اینکه تا حالا از این جنبه بهش فکر نکرده بودی. از حالا هر دفعه خواستی افسوس بخوری که چرا اون سال ها انجامش ندادی فقط همون۱کامیون کتاب رو یادت بیار و بیخیال شو. درسته که تو دیر شروع کردی و الان هم امکانات نیست ولی همه می دونیم که امکانات حالا از اون زمان خیلی خیلی بیشتره. من هنوز گیج بودم و۱هنوز می خندید انگار. من منگ بودم و اون گفت خوب مثل اینکه این۱افسوس رو از دوشت برداشتم. خدا رو شکر. به نظرم خندیدم انگار. ولی این افتضاحه. دیشب۱راست می گفت. من هوشم بدک نیست ولی نابغه نیستم. اون راه واقعا وحشتناک بود. حالا آسون تره. فقط ای کاش راهی بود که می شد زبانم قوی تر باشه تا این… به۱فقره کلاس خصوصی جهت تقویت چهارچوب لق زبان انگلیسیم نیازمندم. گندش بزنن به هر کسی میگم کجکی می فرستدم. اینجا به۱کسی گفتم واسم کلاس خصوصی بذار ارجاعم داد به۱جایی که زنگ زدم و دیدم۱آموزشگاه زبانه با۱دوره۳ماهه مکالمه و امتحانات شفاهی و۱سری فایل صوتی و۱جزوه پیدی اف و۱قبض۱میلیون و۱۰۰هزار تومنی که این آخریش رو مادرم میگه تو بخون من می پردازم ولی بعدش گفت نه ولش کن کلاس هات میشن۳تا این رو بعد از اینکه دوره۸ترمت تموم شد می تونی بری. خخخ ممنون! هی! لعنتی من کلاس خصوصی لازم دارم. دیروز گفتن احتمالا لازم باشه امتحان بزرگه رو تهران بدم. کاش می شد مادرم رضایت می داد اگر رفتنی شدم همراهم نمی اومد! می دونم رضایت نمیده. امتحانه رو منتظر نمیشه تنهایی برم تهران بدم برگردم. کاش می شد! این مدلی خاطرم جمع تره. مادرم رضایت نمیده و من هم خیال اذیت کردنش رو ندارم. اگر دلش می خواد بیاد بذار بیاد. کلا خیال بحث کردن با هیچ کسی رو ندارم. دیشب۱کسی۱چیزی رو ازم خواست که انجامش بدم. گفتم باشه. از این به بعد تا نمی دونم کی هر زمان این بنده خدا و همه بنده های خدا هرچی رو ازم بخوان که انجامش بدم فقط میگم باشه. باشه های ماستی خخخ. خوب نتونستم به خدا نشد ولی دیگه حس توضیح نیست. اصلا توضیح واسه چی زمانی که با۱فروند باشه داستان ختم میشه خخخ.
ضبط نمایش تیمتاک ناتموم موند. احتمالا۲شنبه باز باید جمع بشیم. روی حرفم موندم. گفتن زمان به خنده می گذره و نمی رسیم. گفتم من نمی خندم. جفنگ هم نمیگم که بقیه بخندن. شب۴شنبه جمع شدیم. من نخندیدم. جفنگ هم نگفتم که بقیه بخندن. بقیه اما حسابی زمان نفله کردن با خندیدن هاشون. هوم! به من چه! تقصیر من نبود! من زمان نفله نکردم. ایول خودم! کاش به جلسه سوم نیفته!
بیمار کمایی که اینجا ازش گفتم همچنان در کماست. آخرین اطلاعاتی که بهم رسید این بود که قرار بود۱کاربلد بره بالای سرش بلکه بشه… چی بشه؟ راستی قرار بود همین روزها باشه. نمی دونم چی شد. تا دیشب که چیزی عوض نشده بود یعنی طرف اقدام کرده؟ نکرده؟ من نمی دونم. فقط می دونم و مطمینم که این آخرین چیزیه که دلم می خواد در این جهان کاغذی ببینم و بدونم. آخرین پایان از آخرین ماجرا. بعدش نه غیب نمیشم. ولی عملا از قصه ها و ماجراهای کاغذی می کشم عقب. همین حالاش هم کشیدم عقب فقط هنوز اثبات نشده. میشه. اون ها ساده می پذیرن. به سکوتم و به نبودن هام و به نکردن هام و نپرسیدن هام و باشه های کاغذی گفتن هام عادت می کنن و عاقبت می پذیرن و میگن که این دیگه به درد نمی خوره. شاید خیلی چیزهای دیگه هم بگن. خوب طوری نیست بذار بگن. از این چیزها کم ندیدم. اگر۱دونه خاک عقل توی سرم باشه عبرت آخری رو هرگز فراموشم نمیشه. هنوز تصور تماشای چیزی که دیدم تلخه واسم. خاطره آخرین تماشا رو هرگز نتونستم فراموش کنم و به نظرم هرگز نباید هم فراموش کنم. این جماعت اینن. تفاوتی نمی کنه چه قدر بالا باشی و پرچمشون رو چه قدر و چه مدت بالا ببری. کافیه دستت و قدم هات به هر دلیل موجه یا غیر موجهی بلرزه. بلایی سرت میارن که دیگه هرگز نمی خوایی باشی. خوشبختانه من فقط تماشاگر بودم ولی خیلی تلخ بود این تماشا. از اون تلخ های عبرت آموز اگر اهل عبرت گرفتن باشم. هستم. دسته کم در این مورد هستم. پس شکلک لوله کردن و فوووووت به هوا.
اوه داره۱۰میشه! از کی نشستم اینجا به چرت نوشتن؟ قرار بود صفحه سفید منتشر کنم! هومممم. بله حتما. هی! قهوه. من قهوه می خوام. امروز نخوردم. برم۱قهوه و۱خورده موزیک و لغت های۱درس دیگه. تا بعد.
غیر مجاز!
بعد از ظهر3شنبه. لغت های کتاب ترم بعد کانون رو درس به درس استخراج می کنم. بدون معنی هاشون. تازه2تا درس شده. تمرین های فردا رو نوشتم واسه تحویل. باید خوندنی هام رو بخونم. امروز، … یعنی مال امروز نیست مال خیلی پیشه ولی امروز، … خدایا! گاهی واقعا فکرهای جفنگی می زنه به سرم که عملی کردنشون واقعا از هر طرف که تماشا می کنم منفیه ولی آخه این، … خدایا این چه سریه که بعضی از خاکی هات از لیست سهمیه های مدل به مدلی که به باقیه خاکی هات می رسه خط می خورن؟ من هم دلم1خورده از اون سهم ها می خواست. من هرگز حسود نبودم تو می دونی که نبودم. هرگز! هیچ زمانی دلم نخواسته بود و نمی خواد چون تقدیر فلان سهمیه رو به خودم نداد پس واسه چی به فلانی ها داد و کاش می شد من جای اون ها سهمیه می گرفتم. من هیچ زمانی به تلافیه ناکامی های خودم بدخواه کسی نبودم. واقعا نبودم. ولی دلم می خواست خودم هم اینهمه ناکام نبودم. دلم اینهمه باختن رو نمی خواست. من هم دلم برد می خواست. دلم سهمیه می خواست. تو مصلحت ندیدی و بهم ندادی. من تلاش کردم که خودم از عمو روزگار بگیرم. به خیال خودم گرفتم ولی سهمه بخش من نبود انگار. سنگ قبری شد روی شونه هام که اینهمه سال همه جای عمرم با خودم کشیدمش و عاقبت هم زیر فشارش ولو شدم زمین. خدایا! واسه تو سخت نبود. قربون حکمتت برم. من سهم دلم می خواست. به همه اضافه هم دادی. خوب کردی. دستت درد نکنه. ولی من هم این گوشه صف بودم. واسه چی بهم ندادی؟ واسه چی همون نصفه رو هم گرفتی ازم؟ دلت اومد؟ مهربونیت چه مدلی تاب آورد از تماشای حسرتم؟ حسرتی که کسی ندید. هیچ کسی جز تو ندید. تو دیدی. تو فهمیدی. تو تا قطره آخرش تماشا کردی. واسه چی اجازه دادی آخه؟ تو که خدایی زدی. از خاکی هات انتظاری میره مگه؟ شکرت خدا! زدی که زدی. دستت درد نکنه. حتما صلاح بوده بزنی. حکمتت رو شکر. ولی می دونی؟ بدجوری درد داشت. هنوز هم درد داره. جاش درد می کنه و به کی میشه بگم جز خودت؟ خاکی هات همه گرفتارن. کسی نه زمان داره نه حال و نفس که بشه بهش از این چیزها بگی. همه درگیر ضربه های خودشون و دردهای خودشونن. ولی من گفتنم میاد. من دردم میاد. از این درده آخ گفتنم میاد. خسته شدنم میاد. بریدنم میاد. من دردم میاد. هنوز دردم میاد خدایا! تو خدایی درد نداری. نمی دونی چه تلخه1کسی دردش بیاد و نشه که بگه. آخه تو که دردت نمیاد. من ولی دردم میاد. خدایا! می دونی؟ به کسی نگی! دارم اذیت میشم. گاهی تحملش سخت میشه. گاهی نمیشه تحملش کنم. بدجوری سخته. گاهی. فقط گاهی. جدا از اون گاهی ها بی سر و صدا اذیتم رو میشم و می خندم و1نق هم شاید بزنم شاید نزدم و رد میشم. ولی گاهی این گاهی ها بدجوری تلخن. دارم اذیت میشم. خدایا تو خدایی اذیت نمیشی و شاید ندونی چه مدلیه. اگر بدونی چه سخته! اگر بدونی چه تلخه! اگر بدونی چه تلخن لحظه هایی که حس می کنی دیواری که سرت رو به شونه هاش تکیه میدی چه سرده واسه باریدن هات. اگر بدونی! خدایا اگر بدونی چه بد سپری میشن لحظه هایی که حس می کنی داخل تمام جهان فقط خودتی و شب و سکوت و خودت و خودت و خودت! اگر بدونی چه تاریکه زمان هایی که نمی تونی واسه هیچ کسی توضیح بدی و بگی چه اذیتی داری میشی! اگر بدونی! تو همیشه خدایی. همیشه سفتی و همیشه قادری و همیشه توانا. تو هیچ زمانی دلت نمی گیره. هیچ زمانی خسته نمیشی. هیچ زمانی لازمت نمیشه واسه خاطر جمعیه اون هایی که درست یا نادرست دیوار می بیننت نقش دیوارهای قلعه سنگبارو رو بگیری. تو تجربهش نکردی. نمی دونی چه سخت می گذره زمانی که خودت به شدت دیوار لازم داری واسه خستگی در کردن هات و1دفعه ناغافل باید نقش دیوار رو بگیری واسه بقیه های شاید خسته تر و شاید کم تحمل تر از خودت! اگر بدونی چه زوری باید بزنی اون لحظه که بخندی! اگر بدونی چه توانی لازمه که اون لحظه دیوار باقی بمونی! اگر بدونی چه بد حسیه که بخوایی بیخیال دیوار موندن بشی و بیفتی و خلاص بشی از تمام این نقش ها ولی مهلت نباشه واست حتی واسه فرو ریختن و خلاص شدن! اگر بدونی!
به سرم زده باز. چیزی نیست. دلم، … به جهنم جنایته مگه؟ دلم تنگ شده. به جهنم هر کسی می خواد بخونه. مجرمم که باشم. هر کسی هر تعبیری دلش می خواد کنه. به جهنم. به جهنم! بله دلم تنگ شده. واسه چیزهایی که اشتباه بودن ولی بودن دلم تنگ شده. واسه زمان هایی که دلواپس چیزی نمی شدم دلم تنگ شده. واسه آرامشی که هرچند از نگاه عاقل ها واسه من مجاز نبود ولی بود و سر مهلت به دادم می رسید دلم تنگ شده. واسه شب های لعنتی ای که اینهمه سردم نمی شد دلم تنگ شده. می خوام بخشم بخش خودم اینجا باشه. بله اینجا درست همینجا کنار دستم. توی دستم. مال خودم. برای خوده خوده خوده لعنتیه لعنتیه خودم. شبیه گذشته های لعنتی. من دیوارم رو می خوام. واسه چی نخوام؟ من دلم تنگ شده و نمیشه بگم به کسی. واسه چی نمیشه؟ واسه چی نباید؟ به جهنم که اینجا رو حالا خیلی ها بلدن. به جهنم که می بینن. به جهنم که می خونن. که می فهمن. که نمی فهمن. به جهنم تعبیرها و تفسیرهای همه و همه و همه. به جهنم! من خسته ام اگر فهمیدی این رو هم بفهم. من دارم اذیت میشم این رو هم بفهم. من دلواپسم این رو هم بفهم. من سردمه. شبیه جوجه های لعنتیه خیس خورده سردمه این رو هم بفهم. من حرف دارم من معترضم من هنوز زنده ام این رو هم بفهم. هر کسی هستی هر کسی که واسه تفریح وسط این خطهای عوضی داری می چرخی تا زمانت باطل بشه در کنار تحلیل های حاصل از1000تا چیز لعنتی و تفسیرهای جفنگت این ها رو هم بفهم.
خدایا می بینی؟ خر شدم. بیا1زبونی یادم بده که خاکی هات بفهمن. می خوام حرف بزنم. نمی خوام درددل کنم. درددل کردن بخوره توی سرم. نمی خوام. می خوام داد بزنم. می خوام عربده بزنم. می خوام بیدار بشن بفهمن که من دیوار نیستم. من1نفر لعنتی هستم با2تا شونه که داره له میشه از بس بارش سنگینه و1دل لعنتی که خیلی خیلی بد گرفته. بد خورد و خاک شیر شده. بد تنگه. خیلی بد.
خدایا ببخش نمی تونم. بذار عربده هام رو بزنم اینجا. بذار داد بزنم اینجا. بعدش تعهد می کنم که بشم همون دیوار مزخرف بی صدا و هر زمان لازم بشه خندان لعنتی. این لحظه بذار سبک بشم. خیلی بد سنگینم خداجان. خیلی. کاش بیایی پایین از اون بالا! خدایا جمعه بود داخل تیمتاک گفتم دلم می خواد خدا بیاد بغلم کنه اون ها می خندیدن. اونجا دیگه نمیگم. اینجا ولی بذار بگم. هنوز می خوام بیایی بغلم کنی. خدایا می خوامت. می خوام بیایی پایین بشینی کنار دستم. می خوام بچسبم بهت. می خوام بیام توی بغلت. می خوام دست هات رو حلقه کنی دور شونه های داغونم. می خوام سرم رو بذارم روی شونه هات. چشم هام رو ببندم و تو باشی و باشی و باشی به جای تمام سهمی که دلم اونهمه می خواست بهم بدی و ندادی بهم. می خوام شونه هات دیوارم باشن. می خوام پلک های داغه تاریکم رو بذارم روی دست هات. می خوام چشم هام رو دلم رو از این آتیش تخفیف بدم با مهر دست هات. به جای سهمی که نصفه نیمه داشتم و گرفتی ازم. بیا پایین از اونجا! بیا روی این مبل کهنه داغون که شاهد همه چیزم شده بشین بغلدستم. بیا بغلم کن. بیا فقط بیا. چیزی نمیگم. نق نمی زنم حرف نمی زنم چیزی نمی خوام ازت اصلا صدام درنمیاد فقط بیا. فقط بیا بغلم کن. فقط بیا باش می خوام حس کنمت. خدایا یا تو بیا یا من دق می کنم. خدایا بیا بهم اطمینان بده می فهمیم یا من دق می کنم. خدایا یا تو باش یا من دق می کنم. خدایا دارم دق می کنم! خدایا دارم دق می کنم!
واسه چی این مدلی شدم؟ کاش این رو پاکش کنم نفرستمش اینجا! این اصلا چیزی نیست که دلم بخواد اینجا یا هیچ کجا باشه. دلم نمی خواد ولی این لحظه دلم هم نمی خواد پاکش کنم. نمی دونم چه بلایی سرش میارم. کاش اونقدر شعورم بیاد سر جاش که منتشرش نکنم! اگر هم نیومد که خوب نیومد دیگه! به جهنم! اینجا مال خودمه. تمدیدش می کنم واسه همین مسخره بازی هام. بذار اینجا بی شعورتر از جاهای دیگه باشم. چیزی که نمیشه.
بسه دیگه. باید برم درس بخونم. عادت مسخره ای پیدا کردم. میرم تیمتاک میشینم داخل یکی از اتاق هاش تنهایی و درس می خونم. باید ترکش کنم این عادت رو. بعدا ترکش می کنم. بذار امروز ترکش نکنم. شاید فردا. شاید دیرتر. بسه دیگه. مادرم الان اگر بیاد خیلی بد میشه. دلم نمی خواد این مدلی ببیندم. میرم قیافه نخراشیدم رو درست کنم بعدش هم بشینم سر درسم. این گفتن ها فایده ندارن. من باید درس بخونم. خدایا خودم رو بیخیال کمک کن این مدرکه رو با نمره بالا بگیرم. به خاطر مادرم. به خاطر دلش. امیدش. انتظارش. دعاهاش. خدایا! این رو بهش بده! ازت تقاضا می کنم. به عنوان1خاکی با1کارنامه حسابی سیاه و1دل حسابی گرفته. لطفا کمکم کن! این توان رو بهم بده که به جای تمام نبودن هام، نکردن هام، ندیدن هام، این رو واسش کنم! خدایا کمکم کن!
ساعت به سیستم این فسقل2و52دقیقه بعد از ظهر. دیگه نمی تونم بمونم. نمی خوام.
بعد از ظهر1شنبه.
کلاس4شنبه کنسل شده بود و امروز به جای اینکه جلسه سوم باشه دومیه. خدایا رفتیم واسه1تایم جبرانی در1عصر جمعه داغون تابستون. شکلک داغون.
درس امروز مال4شنبه بود و من چندان درش ناوارد نبودم و کلاس هم امروز ساعت5و45عصره و در نتیجه دیروز بعد از کتابخونه بچه ها گفتن و من هم بدم نمی اومد و خوب1خورده شیطون هم کمک کرد و1خورده بیرون و1خورده گردش و1خورده تفریح و… شکلک پشیمون ولی نه کاملا.
نتیجه اینکه الان سرم درد می کنه و هرچی می کنم این درده نمیره کلافه شدم ازش.
خوش گذشت. اگر تاریخ درست دستم باشه به نظرم بعد از حدود1سال رفتم تفریح. خوب رفت تا1سال دیگه. خدایا هنوز زندم میشه تا دیر نشده و این زنده بودنه خفه نشده نجاتش و نجاتم بدی؟ یعنی این روزها تموم هم میشن؟ خداجونم میشه کمک کنی مهارت ضعیف من و حرکت بابا زمان رو1خورده هل بدی سریع تر من به مهارت لازم و بابا زمان به وقت لازم برسیم و این امتحانه رو پشت سر بذارم و، … خدایا کمکم کن. خدایا کمکم کن. خدایا کمکم کن!
حسش نیست از خطهای درهم جزوه ها بگم و از اینکه استرس حسابی روانم رو جوید و اینکه همچنان حل نشد و خدایا کاش چشم هام، … بیخیال. خدایا شکرت!
منتظرم تایم ثبت نام کانون باز بشه و باز نمیشه. اه یعنی که چی اون دفعه هم باز نمی شد تا رفتم کلاس و دقیقا همون روزی که من کلاس داشتم این باز شد تا برگردم همه تایم خوب ها پر شده بود و دیگه هیچ چی واسه من نمونده بود جز1دونه2شنبه بعد از ظهر و1ساعت8صبح5شنبه که حسابی مایه انبساط خاطر جیگیلک شد و حال خودم رو حسابی گرفت. الان هم حتما اون مدلی میشه دیگه! ای بابا یعنی چی آخه؟ این هم شد کار؟
تکلیف کلاس نویسندگی3شنبه شب هنوز به شدت دستکاری می خواد. خدایا1دری نشونم بده از هرچی کلاسه در برم و فقط بخوابم. آخ چه بهشتی میشه من بدون استرس هیچ درسی و هیچ کلاسی و هیچ چیزی بتونم فقط بخوابم. اونقدر بخوابم که نمی دونم چی.
آخ سرم! قرص هم قرص های قدیم. کدئین های الان انگار گچ هستن. هی حسش نیست برم املای کدئین رو مطمئن بشم. غلطه که غلط باشه اینجا که کلاس آموزش املا نیست کسی ببینه اشتباه بشه. اصلا بذار همین مدلی باشه. شکلک اخم. عجب گیری کردم ها!
ساعت داره2میشه. هنوز تا زمان کلاسم زمان هست. تعطیلیه بین2تا جلسه عصبیم کرده. من بیکار ننشستم ولی بدون تکلیف بودن به مدت طولانی در کلاس هایی که هنوز تا پایانشون راه زیاده1جورهایی کلافم کرد. انگار انتظار دارم سنگینی هاش زودتر بیاد و زودتر هم بره. انگار اینکه واسه کلاس تکلیف در کار نباشه و بتونم زمان اضافی و مطالعه خارج از کلاس داشته باشم در زمانی که کمتر از1سال واسه قوی شدن و امتحان دادن مهلت دارم غیر عادی و استرسزاست. واسه من فعلا همه چیز استرسزاست. اگر تکلیف بده استرس دارم اگر نده استرس دارم. اگر بپرسه یا نپرسه من استرس دارم. اگر بگه مطالعه آزاد کنیم استرس دارم اگر هم منبع بده بگه تا فلان زمان فلان مطلب رو از داخلش می خواد باز من استرس دارم. خدایا واسه چی اسمم رو داخل کلاس خصوصی هاش ننوشت من واقعا لازمه قوی تر بشم این، … خدایا من استرس دارم. شدید هم هست. خدایا کمکم کن!
در مورد محتوای خواب پست قبلیم به1کسی گفتم. البته به جز اونی که با زنگ نیمه شبانه از خواب پروندمش. آخ آخ باز یادم افتاد. عجب کار زشتی کردم! خیلی بد شد! به خدا دست خودم نبود واقعا نمی فهمیدم چه غلطی می کنم از بس ترسیده بودم اختیار همه چیزم در رفته بود از دستم و، … به طرف بدجوری معذرت بدهکارم. خاطرم باشه امشب بهش زنگ بزنم. اگر روم بشه.
خلاصه داستان رو البته بدون جزئیاتش، فقط تا حدی که اون عامل چی بوده و توی کابوس با چی رو به رو شده بودم واسه1کسی گفتم. یعنی نوشتم. چون نوشتاری بود حال و هوای طرف رو نفهمیدم ولی بعدش به نظرم خندیده بود و هنوز1زمان هایی کاملا غافلگیرانه ماجرا رو یادم میاره و می خنده و جیغ منو درمیاره و باز می خنده. تا اذیتش می کنم فورا میگه فلان عامل. من جیغ می کشم و میرم سر شلوغ کردن های معترض و دیگه یادم میره سر چیچی داشتم نق می زدم و خلاصه ماجرا1جورهایی به نفع طرف منتفی میشه و بعدا که دوباره یادم میاد جا و زمان اعتراض نیست و من کلی کفرم درمیاد و میگم باش تا تلافی کنم ولی هر دفعه همین مدلی میشه و تا میام سر1چیزی معترض بشم از اون طرف1یادداشت کوتاه واسم میاد و این داستان تکرار میشه. هی طرف آخه من بهت چی بگم که اینهمه، … خدایا تحملم رو ببر بالا!
این چه اوضاعیه دیشب خواب می دیدم امروز شده رفتم سر کلاس از همه درس می پرسه به من که می رسه هیچ چی بلد نیستم. اصلا خوشم نیومد. هی بسه دیگه از تصورش حالم میره روی درجه تهوع من واسه چی این مدلی شدم؟ چندتا لغته دیگه ای بابا! ولی جدی تصور کنم سال دیگه این زمان شده و من امتحانه رو دادم و تعطیلات تابستونیه و واااااییییی خدا چه عشقیییییی!
ولی جدی، من سال دیگه این زمان کجام؟ در چه حالم؟ کاش می شد1کوچولو بدونم. فقط1کوچولو. هم دلم می خواد بدونم هم ازش می ترسم. واقعا اگر می شد آدم ها1سال بعدشون رو بدونن، … حالا که فکرش رو می کنم می بینم بد می شد. خیلی بد. تصور کن کسی که پارسال امسالش رو می دید و می فهمید مثلا امسال تابستون فلان عزیزش که پارسال این زمان زنده و سرحال کنارش زندگی می کرده دیگه نیست. مثلا این آشنای ما که پسر رشیدش رو همین امسال داد به خاک! بمیرم واسه دل پدر و مادرش! خدایا من این جوون رو ندیده بودم ولی دلم آتیش گرفت. این خدا بیامرز پارسال زنده بود. چیزیش هم نبود. داشت زندگی می کرد. و امسال زیر خاکه. تصور کن پدرش، مادرش، همسرش، می دیدن که این امسال دیگه بینشون نیست. نمی دونم شاید پیگیر می شدن بلکه این مرض نهفته زودتر کشف و درمون می شد و الان، … خدایا نمی دونم. فقط می دونم اگر اتفاقی مقدر باشه که پیش بیاد پیش میاد. و می دونم که همه ما باید1زمانی بریم. زمانش که برسه هیچ قدرتی نمی تونه نجاتمون بده. جز همون دستی که حکم به رفتنمون داده. اگر می شد آینده رو دید، به نظرم زندگی برخلاف تصور ما از زهر تلختر بود. خوبه که نمی بینیم. نمی دونیم. ولی میگم کاش می شد من فقط وضعیت درس و زبانم رو می دیدم. شبیه سوراخ چشمی روی1دریچه که میشه از داخلش رو به روی سوراخ رو دید. کاش می شد! البته صادقانه بگم، من هیچ تضمینی نمیدم که سرم رو1وری نکنم واسه دیدن ناحیه وسیع تری از اطراف سوراخ. خخخ آدم باید تا می تونه صادق باشه. خوب چیکار کنم راست گفتم دلم می خواد بدونم آخه. خدایا از غیب و از فردا تنها تویی که آگاهی. به من کمک کن که بتونم هرچه زودتر بار این وظیفه و بار این استرس های خوردکننده رو از روی شونه هام به سلامت بردارم و با پایانی خوش بذارمشون روی زمین مقصد! پروردگارا می دونم که هرچی تو بخوایی میشه. و می دونم که تو واسه بنده هات بد نمی خوایی. من گاهی ناآگاهم. راه درست رو نشونم بده. کمکم کن که هرگز از جاده درست و از جاده حکم و مهر تو خارج نشم. خدایا رهام نکن. من همچنان می ترسم. دست هات رو از شونه هام بر ندار. همچنان خدای مهربونم باش!
ساعت2و20دقیقه. بد نیست به جای این نوشتن ها برم درس ها و لغت های ترم های پیش رو بخونم. ولی، … بد نیست بلند شم سماور رو تنظیم کنم واسه چایی سبز و1خورده شیطنت واسه قبل از کلاس و، … پروردگارم کمکم کن!
من رفتم. ایامت به کام.