صبح5شنبه.
وایی خدایا! دیشب1خواب خیلی عوضی دیدم. چیز مزخرفی بود فقط ایرادش اینجا بود که من داشتم از ترس سکته می زدم. اونقدر شدید ترسیده بودم که از خواب پریدم و، … الان که روز شده فقط گیجم که این چی بود من دیدم. ولی این، … شبیه دیوونه ها پیش از صبح به1کسی زنگ زدم و واسش گفتم. خیلی کارم مسخره بود ولی داشتم نفس می بریدم از ترس. الان همه چیز آرومه. من بیدارم و ترس رفته. طرف پشت خطم گیج می خورد. طفلک! حواسش که جمع شد و فهمید از چی دارم نق می زنم خاطرش هم جمع شد و زور زد تا کامل بیدار بشه و نشست به حرف زدن. می دونی؟ اگر خودم بودم1کسی همچین چیزی رو تقریبا نصفه شب زنگ می زد واسم می گفت هم بهش می خندیدم هم می کشتمش که بیدارم کرده جفنگ بگه. حق من بود همین بلا رو سرم بیاره ولی، … کار مسخره ای کردم. خاطرم باشه واسه خاطر این بچه بازیه مضحکم ازش معذرت بخوام. اون آدمه نه بهم خندید نه حرصی شد که واسه چی بیدارش کردم که جفنگ بگم. فقط بعد از اینکه همه چیز آروم تر شد حیرتش رو پرسید:
-ببین پریسا تو خواب دیدی. صبح که بشه و کامل که بیدار بشی می بینی که در عالم واقعیت چیزی که تو خوابش رو دیدی عملا اصلا شدنی نیست. به هیچ عنوان این اتفاق در عمرت پیش نمیاد. دلیل هم لازم نیست بشمرم چون خودت می دونی که این در بیداری ناممکنه. پس نگرانی از بابت اینکه نکنه شاهد تحققش باشی و باشیم به کنار. ولی1چیزی اینجا هست که مایه تعجب من و قابل تأمله. اینکه تو واسه چی باید از عاملی که اولا یقین داری حتی در اطرافت هم نیست، دوما مطمئنی که هرگز هم در اطرافت نخواهد بود و تو هم اطرافش نخواهی پرید، و از همه مهم تر سوما اگر هم دستش بهت می رسید، که نمی رسه، دلیلی هم نداره که بخواد دستش بهت برسه، به هیچ وجه نمی تونست اینهمه واست تهدید و خطر و وحشت ایجاد کنه اینهمه بترسی؟
اون لحظه گیج تر از اون بودم که بتونم تعجب کنم یا به فکر فرو برم. فقط مثل بید می لرزیدم و حالم واقعا بد بود. طرف هنوز حرف می زد و من از شدت ترس نفس تنگی گرفته بودم و واسه جبران کسر هوا هقهق های خشک می زدم. حالا ولی بیدارم و کمی شاید متحیر. پرسش اون آدم پشت خطم درسته. این خیلی مسخره هست. من از چی اونهمه شدید ترسیده بودم؟ واقعا این فقط میشه مایه خنده باشه و من به چه شدتی ازش وحشت کرده بودم. درست شبیه بچه ای که خواب دیده باشه به وسیله1لولوی به شدت عصبانی دزدیده شده. خخخ خدایا منو ببخش به خدا این قرار بود توصیف حال مسخره خودم باشه نه اینکه، … خخخ.
ولی جدا از خخخ های با شمار و بی شمار من دیشب واسه چی اونهمه شدید ترسیده بودم؟ اون آدم پشت خطم درست می گفت. هیچ دلیلی وجود نداره که بتونه حتی احتمال بده چیزی که من خوابش رو دیدم در هیچ کجای عمرم پیش بیاد. و من از چی اینهمه ترسیده بودم؟
و جز این، حالا توی بغل صبح امن1چیز دیگه هم هست که خودم رو به حیرت انداخته و اصلا ازش خوشم نمیاد. اینکه اصولا واسه چی من باید همچین چیزه مسخره ای رو در خواب ببینم؟ من که دیشب در هیچ کجای فکرم اون عامل نمی چرخید. من که مدت هاست در هیچ کجای شلوغی های ذهنم اون عامل نمی چرخه. واقعا نمی چرخه. واسه چی باید خوابش رو ببینم اون هم اون مدلی! خخخ شاید چون دیشب1کسی رو حرصی کردم. تقصیر خودش بود. کاملا آگاهانه پرتم کرد وسط1دردسر گنده که کلی بهش گفته بودم ببین این واسم دردسر میشه من گرفتارم نکن. انجامش داد و به حرصم خندید. الان هم نمی دونم چه غلطی کنم که پیشش ببرم نه میشه انجامش بدم نه می تونم انصراف بدم و درس هام، … دیشب واقعا حرصی بودم واقعا. واقعیتش حالا هم همچین لبخندی نیستم. ولی می دونی چیه؟ واسه چی نمی تونم انصراف بدم؟ پای هر چیزی تا1جایی میشه ایستاد. اگر اوضاع خیلی خطری بشه، … انصراف نمیدم. تجربه بهم گفته بحث بی فایده هست. دیگه تحمل ندارم شاهد هیچ خنده ای در برابر دلواپسی های جدی و نفسگیرم باشم. اگر نشه پیش ببرم بی حرف و بی بحث و بی هیچ توضیحی بسیار بی ادبانه خخخ خاموش میشم و تمام. کاش لازم نشه!
ولی این، … این چی بود من دیشب دیدم؟ پرسش اون آدم و پرسش خودم1گوشه ذهنم رو سیخونک می زنن. من واسه چی باید از همچین عاملی به همچین شدتی بترسم؟ و اصلا من واسه چی باید این رو وسط خواب هام ببینمش؟ می دونی؟ اصلا خوشم نیومده. کاش دیگه پیش نیاد! نمی دونم این واقعا دست من نیست شاید باز هم پیش بیاد ولی اینکه من اینهمه مسخره وحشت کنم شاید دست خودم باشه. باید حلش کنم. باید1طوری درستش کنم. ابدا خوشم نمیاد از تصورش. من دیشب اونقدر ترسیده بودم که بی تلاش واسه مخفی کردنش و بدون تردید به طرف زنگ زدم و همه چیز رو واسش گفتم. امروز اگر بود امکان نداشت بتونم اینهمه راحت در موردش حرف بزنم از بس مضحک و جفنگه. و چیزی به این مضحکی و جفنگی به چه مجوزی جرأت می کنه نصفه شب از خواب های من سر در بیاره و به اون حد غیر مجاز منو بترسونه؟ شکلک خشم. پدرش رو درمیارم. پدر عامل رو نه خخخ پدر این حالت رو. باید اتوکاریش کنم که صاف بشه و خخخ هی خخخ رو ول کن بهم بر خورده. شدید هم بر خورده. من دیگه دلم نمی خواد بترسم از این، … این، … اییییینننن، …. اهههههه! خخخ.
از7صبح گذشتیم. دیروز کلاس کنسل شد و نرفتیم و من به جای درس خوندن حرص خوردم از دست موارد پریشبی که قرار شده اگر لازم شد بی ادبانه دکمه خاموشم رو بزنم. امروز باید تلافی کنم. درس. اگر امروز هم نخونم شورش درمیاد. من میرم قهوه و بعدش هم درس. آخر هفته من که درسیه. آخر هفته ات خوش.
1شنبه شب.
از جلسه اول کلاس آیلتس1میام. خدایا الان دقیقا می فهمم مفهوم کلمه کاملا متفاوت یعنی چی. حس عجیبیه. خوشم میاد اگر، … خدایا میشه جزوه هام اذیتم نکنن؟ میشه گیرهای حاصل از این ندیدنه دردسر درست نکنه؟ میشه الان من بدونم با تکلیف های نوشتاری که سر کلاس داده میشه و با پیام هایی که داخل گروه قراره بیاد اگر عکسی باشن چه معامله ای باید کنم؟ هی بیخیال. هنوز که موردی نیست.
از امشب سعی کردم فیش برداری رو شروع کنم. ابدا بلدش نیستم. حتی به فارسی. ولی دارم سعی می کنم به انگلیسی فیش بردارم. کاش جلسه های بعدی رو هم بتونم این مدلی پیش ببرم! مطمئنا سخت تر میشه و موارد واسه نوشتن بیشتر میشن و خدایا میشه کمک کنی؟ خداجونم لطفا!
امروز به نظرم واسه اولین دفعه در عمرم واقعا دلم خواست کتک بخورم. اصلا تصور نمی کردم زمانی این رو بخوام ولی امروز تشنه این بودم که چوب می خوردم. نه اشتباه نشه بیماریه خودآزاری ندارم. اسمش چی بود؟ مازوخیسم؟ مازوخیست؟ اه نمی دونم بابا! از این ها ندارم. ولی ببین گاهی به وضعیتی دچار میشی که ترجیح میدی طرفت حسابی بزندت یا دسته کم تند بهت بگه و چندتا فحش هم بارت کنه که آهایی فلان شده خیال کردی با کی طرفی به نظرت چه غلطی داری می کنی و کسی هم که نفهمید هان؟ ولی در عوض در مقابل1توبیخ بسیار آرام ولی کاملا واقعی تمام جونت خجالت می کشه و چه قدر دلت می خواد اون لحظه1فصل سیر چوب می خوردی به جای این که گرفتی. من امروز بعد از ظهری این مدلی شدم. هنوز خاطرم که روی اون لحظه متمرکز میشه از ته دل می خوام که می شد کتک و فحش و یا دسته کم توبیخی خشن تر می گرفتم. می دونی؟ فقط گفتم معذرت می خوام. و واقعا احساس کردم تا لای موهام از شدت خجالت داغ شد. واقعیتش دیشب، … به خدا نمی خواستم بی احترامی به چیزی یا کسی کنم. من فقط، …. یعنی1دفعه پیش اومد. بعدش طول کشید و ادامه داشت تا، … امروز هم که خواستم توضیح بدم فقط همین مدلی پراکنده می گفتم. اوه خدا! آخه واسه چی من در40سالگی باید سیر کنم در هوای سال های راهنمایی و دبیرستان زمان هایی که پشت نیمکت های کلاس با بچه ها یواشکی واسه هم پیام های کوتاه روی موشک های کوچولوی رنگی می فرستادیم؟ همون زمان هم پیش اومد که استاد بگیردمون ولی من قشنگ خاطرم هست که هیچ کدوم از اون گیر رفتن ها اینهمه واسم خجالت همراه نداشتن. خدا واست نخواد اصلا حس قشنگی نبود. خوب آخه تقصیر من، … بود. خداییش تقصیر من بود. اصلا اولش من شروع کردم و، … خدایا دیگه دلم نمی خواد حس امروز رو تجربه کنم دیگه هرگز نمی خوام اجازه بدم پیش بیاد. هنوز بهش که فکر می کنم سلول به سلول صورتم داغ میشه.
باید استاد زبان این ترم رو بیرون از کلاس پیدا کنم و چندتا چیز ازش بپرسم. مشاور از ایشون آگاه تر گیرم نمیاد فقط چه مدلی در زمان مناسب دستم برسه بهش؟
چه قدر خوابم میاد! شاید این رو فردا منتشر کنم. شاید هم اصلا منتشر نکنم. خوندنی های کانون. آخ خداجان شکرت که فردا سر کار نمیرم. خدایا اگر وسط این گیرواگیر مدرسه هم داشتم جهنم اندر جهنم می شد این روزها واسم. چه عالیه که فعلا صبح هام آزادن.
این ترم باید بدجوری مطالعه کنم. اگر آیلتس می خوام دیگه زمانش رسیده که افتضاح بجنبم. واسه این جنبیدن هم، … خدایا من باید با استادم حرف بزنم. کاش بشه4شنبه بیرون از کلاس ببینمش! خدایا کمکم کن!
بدجوری خستم. ولی واسه چی؟ من امروز البته درس هم خوندم ولی فقط2ساعت رفتم کلاس و برگشتم واقعا واسه چی اینهمه شدید خستم؟ و همراه این خستگی دلم، … خوردنی خخخ. میوه اینجاست و من در کنار میوه چیزهای نباید دلم می خواد. لعنت این مدلی تا آخر این امتحانه میشم1تانک. خوشم نمیاد.
امروز پیش از کلاس داشتم فکر می کردم بعد از این سال و این امتحانه چه قدر کار دارم که کنم. چه قدر زندگی دارم که کنم. باید تردمیل زدن هام رو از اول شروع کنم. باید وضعیت جسمم و ورزشم و خوردنم رو دوباره تنظیم کنم. باید سیستم هام که تا اون زمان احتمالا چیزی ازشون باقی نمی مونه رو با1تازه نفس رو به راه تر عوض کنم. باید دوباره واسه گرفتن دیپلم گل سازی و مهره بافی فنی حرفه ای اقدام کنم. باید بدل سازی رو یاد بگیرم. باید به زندگی خارج از نظمم1نظم واقعی بدون از فردا و از فرداها بدم. باید1صندلی گهواره ای بالشتک دار واسه خودم بخرم. البته این که دارم هرچند بالشتک نداره اما هنوز سالمه ولی من1گرم و نرمش رو می خوام که فرو برم داخلش و تابم بده و من داخل نرمیه گرمش خوابم ببره. خدایا چه حس خوبی! از تصورش داره مورمورم میشه. الان همینجا می خوابم.
امروز پیش از کلاس حسابی استرس داشتم و، … امروز روز عجیبی بود. از صبحش تا همین الان که شب شده من انواع احساسات متنوع رو کاملا جدا از هم در ساعت های مختلف تجربه کردم. استرس، خستگی، ترس، شرم، بی تابی، هیجان، التهاب، حیرت، خشم، تأثر، و ادراک. حالا هم که عجیب دلم می خواد1چیز نباید بخورم و بعدش برم توی بغل پتوی آشنا و این مبل حسابی شناس و حسابی داغون که دل و روده هاش رو پاشوندم از هم و ول کنش نیستم. وووییی خواب روی این مبله و لای پتوی آشنای خودم! هی! زندگی میشه چه کیف داشته باشه! دیوونه هم خودمم. خیال کردی امتیاز به این بزرگی رو تعارف می کنم به تو؟ نخیر مال خودمه. من دیوونه خوشبختی هستم که از فکر خوابیدن روی1مبل نفله و لولیدن لا به لای1پتوی آشنا چنان ذوق می کنم که انگار1خونه به نامم زدن. بذار همه دنیا بخندن. من اینم. دیوونه خوشبختی که تمام ریزه های مثبت زندگیش رو به حد جنون دوست داره. دیگه نمی خوام بنویسم. انتشارش باشه واسه بعد. الان در مورد خوردن و نخوردن و بعدش هم1خواب خوش فکر می کنم. هی بابا زمان! امشب کولی دلم می خواد. میشه منو کول کنی تا صبح ببری؟ جونمی بابا زمانه خودم! وایستا اومدم! یوهوووو!
جنون!
جمعه شب.
فقط5تا تست دیگه مونده. درست یا نادرست همه رو جز این5تا حل کردم و خدایا چه بد زمانی خسته شدم. دیگه ذهنم جواب نمیده. کاش بشه امشب تمومش کنم!
جزوه های ترم بعد کلاس اون طرف رو گرفتم. به کسی نگی ولی می ترسم برم طرفش. اما فردا باید برم. کاش جایی بود فردا واسه1تفریح کوچولو می رفتم! امشب، … امشب دلم داستان می خواد. داستانی با1جریان قوی که زورش برسه حرکتم بده. همراه خودش ببردم تا… تا… تاااآاااآااا… می دونم می دونم بابا می دونم داستان ها فراز و فرود هم دارن. هنوز فراموش نکردم که گاهی این فراز و فرودها به شدت تهوع میدن. مگه میشه فراموشم بشه؟ ولی امشب، …
دلم می خواست می شد دربیام از این سکون ساکت. از حس فقرم خوشم نیومده. از نشستن و زیر سنگینی ای کاش های یواشکی و دلتنگی های بی صدا و یادش به خیرهای نگفتنی با چشم های نیمه باز و نفس های گرفته تمرین حل کردن خسته شدم. دلم پریدن می خواد. امشب باز به هوای پیش ترها دلم اشتباه کردن می خواد. دلم دیوونگی می خواد. دلم زدن به دل ماجرا می خواد. دلم رویا می خواد. خیال. جنون. امشب دلم جنون می خواد.
امشب دلم می خواست می شد پر داشتم. شبیه یاکریم های آشنای هر روزه این روزهام. دلم می خواد می شد می پریدم. بی سر و صدا پر و بالم رو باز می کردم و از این پنجره شبزده می زدم بیرون. دلم می خواد می شد1شبی بی حرف از این پناه آروم و امن پرواز می کردم. دلم می خواد می شد1شبی وسط تردید آسمون بین مهتابی شدن و باریدن، می رفتم دست های مینا رو می گرفتم و2تایی از این سیاره قاعده مند عاقل های با قاعده واسه همیشه می پریدیم و1دنیا دور می رفتیم از این دنیای حصاربندی شده اهل منطق و کلام و توضیح و توجیه و نقش و نقاب. دلم می خواد می شد اونقدر بالا می رفتم که می شد آدرس سیاره خودم و خودمون رو بپرسم از ستاره های معلق و بی نشون. دلم می خواد می شد اونقدر پرواز می کردم که می رسیدم به شهر بابا برفی. بعدش می رفتم سر می ذاشتم روی شونه های برفیه مهربونش و تمام کارنامه خاکیه این خاکی ها رو آه می کشیدم. دلم می خواد می شد دست های سرد و مهربونش روی سرم می چرخید و صدای آشناش رو می شنیدم که واسه دل زخمیه من و مینا شعرهای این دفعه برخلاف قصه بابا برفی شاد می خونه. دلم می خواد می شد بهش بگم باباجون میشه ما2تا هم پروانه هات باشیم؟ میشه بشینیم کنار دستت؟ میشه بمونیم زیر شالت؟ میشه پناه بگیریم در پناه مهربونی هات؟ دلم می خواد می شد خستگی هام رو جا می ذاشتم پشت این پنجره های بسته خاک گرفته و می رفتم از اینجا تا همیشه. دلم می خواد می شد وسط شهر سفید بابا برفی بین دونه برف های شاد و پری های سفید پوش همیشه رقصان جا می شدم برای همیشه. نمی دونم واسه چی ولی1جورهایی مطمئنم رفته های قصه همگی اونجان. همگیشون. دلم می خواست می شد که باز هم، …
امشب دلم به سرش زده باز. امشب چه هوای عجیبی داره هوای دلم! امشب دلم بد گرفته! اینقدر گرفته که نمیشه گریه کنم. حتی نمیشه آه بکشم. امشب دلم فقط پریدن می خواد. کاش می شد!
چه قدر سنگینم امشب! چه قدر حرف دارم واسه گفتن! چه قدر گلایه دارم از همه و همه و همه اون هایی که با1چتر رنگی از هر مدلش سپر ساختن و گذشتن از همه چیز و همه چیز. امشب چه قدر خسته ام از همه!
درددل رو واسه دیوار هم میشه گفت. این رو همین امروز خودم گفتم. ولی به چه دیواری میشه مطمئن باشم که اگر تمامش رو بگم، کج نشه و ویران نشه و خاک نشه از سنگینیه اینهمه حکایت؟ امشب دلم درددل می خواد دیوار! شونه هات جا واسه دردهای من دارن؟ امشب دلم رها شدن می خواد. تا اون طرف خورشید. تا قصه های صمیمیه بابا برفیه مهربون. خوش به حالت بابا برفی! نگران پروانهت و پروانه های خاکی نباش. اون ها بلدن با خاک چه مدلی کنار بیان. خوش به حالت که اینجا گرفتار نیستی. دلم می خواد می شد از برف بودم تا سبک می شدم و می رفتم اونقدر بالا که خاک دیگه به گردم هم نمی رسید. دلم دیار صمیمی و سفیدت رو می خواد بابا برفی! راستی می دونستی داستانت رو گفته بودم واسه اوزیر؟ می دونستی خوابت رو دیده بود؟ می دونستی شهر سفیدت رو دیده بود؟ یواشکی گفته بود واسم. خاطرم نیست. شب آخر بود یا شب پیشش! دلم می خواد می شد می رسیدم تا اون بالا و دوباره سوار می شدم به اون قطار آهنگی همراه اوزیر کوچولو و تمام روحم پر می شد از خنده هاش. نتونستم داستانش رو بنویسم بابا برفی. هر دفعه شروع کردم دیدم هنوز چند خط ننوشته تمام دلم از چشم هام فواره می زد بیرون. کاش1زمانی بشه بنویسمش! راستی بابا برفی اوزیر می گفت اگر بیاد اون هوالی دلش1کلبه یخی می خواد نه خونه برفی. هیچ زمانی نفهمیدم اونجا یخ هم هست یا فقط برفه. اوزیر می گفت اگر بتونه بعد از اینکه فهمید میاد بهم میگه و قرار شد اگر هم من فهمیدم بهش برسونم. من نفهمیدم بابا برفی. اوزیر ولی، … فهمید؟ نفهمید؟ من می دونم فهمید. ولی فاصله اونقدر دور و اینجا اونقدر سرد بود که دیگه دلش نخواست برگرده بیاد بهم بگه. در چه حاله الان؟ بهش خوش می گذره؟ پدرش رو دید؟ الان خوشحاله؟ بهش بگو دلم واسش تنگ شده. بهش بگو درست فهمیده بود من در مورد حسم به بچه ها بهش دروغ گفتم. بهش بگو من دوستش دارم. بهش بگو موافقم دروغ گفتن زشته. بگو اگر بخوام دروغ رو رنگش کنم سیاهه. از اون سیاه بدرنگ ها. کاش می شد2تایی با هم رنگش می زدیم و باز می خندیدیم! بهش بگو دلم می خواست قد دل اون شجاعت داشتم. بهش بگو باز هم درست فهمیده بود من می ترسیدم. بدجوری هم می ترسیدم. بهش بگو درست دید اون شبی داشتم یواشکی گریه می کردم. از ترس. بهش بگو راست گفت ترسیدن که خجالت نداره حتی واسه آدم بزرگ ها. بهش بگو قبول دارم میشه آدم بزرگ ها هم بچه های خوبی باشن. بهش بگو من آدم بزرگ بدی هستم ولی خیلی دارم سعی می کنم خوب باشم و نمیشه. بهش بگو هیچ زمانی به خوبیه اون نمیشم. بهش بگو عاقبت ترکی یاد نگرفتم. بهش بگو دلم اندازه چشمک1ستاره فسقلی واسش تنگ شده. بابا برفی! بهش بگو. تمامش رو بهش بگو!
خر شدم امشب. چه مرگم شده! دیگه بسه. به نظرم هنوز قرص های سبز کوچولوم حاضرن کمک کنن. من رفتم.
بعد از ظهر جمعه.
پریروز امتحان پایان ترم. در رفتم. البته ارتفاعم به طرز خطرناکی پایین بود. با نمره۱۳و نیم. باید بهتر می شدم ولی نشدم. ترم بعدی از۱شنبه. امتحان کانون هفته آینده. این ترم کانون ضعیف و بی نظم ظاهر شدم. به خدا تقصیر من نبود. تمام توان و زمانم رو کلاس های این طرفی مکید دست من نبود آخه! و این امتحانه… در فکر۱ریسک خطرناکم که می تونه خیلی مثبت باشه یا خیلی منفی. به اندازه تکرار۱ترم کانون می تونه خطرناک باشه. دارم سعی می کنم جراتش رو داشته باشم ولی…
اولین دفعه که عمیقا حس کردی چه قدر فقیری چه زمانی بود؟ من دیروز تجربهش کردم. خیلی عمیق و خیلی آزاردهنده بود. تا اینجای عمرم خیلی چیزها بود که دلم خواست داشتم یا انجام می دادم و به خاطر کسر امکانات معنوی و مادی نتونستم. احساس فقر هم داشتم ولی دیروز فهمیدم که اون ها اصلا حس فقر نبودن. دیروز با تمام درکم حس کردم که خیلی خیلی فقیرم و چه قدر این حس تلخ بود! هنوز هم تلخه. خیلی زیاد.
گاهی به شدت لازم داری با۱کسی حرف بزنی. منظورم درددل نیست. درددل رو واسه دیوار هم میشه کنی. فقط می خوایی سبک بشی و اتفاقا اگر به کسی نگی بهتره. چون گوشی که زبون باهاشه قابل اعتماد نیست. اگر درددلت رو واسه کسی گفتی بی تردید منتظر باش۱جایی یا فاش بشه یا شمشیر که بیاد پایین و نصفت کنه. ولی گاهی لازمت میشه جدا از درددل کردن حرف بزنی. گاهی وسط مه و تاریکی گم میشی و جهت صحیح رو گم می کنی. گاهی۱صدا بیرون از خودت لازم داری که از روی جهتش بتونی جهت درست رو پیدا کنی. من مدتیه که این صدا رو لازم دارم. در۱موردی حسابی گیر کردم و دیگه نمیشه طولش بدم. اگر می خوام انجام بشه باید نهایتش تا اواسط هفته ای که میاد حلش کنم. وگرنه دیر میشه و باید بمونه واسه نمی دونم چه زمانی. و دیروز…
دیروز با تمام زور حافظه و تمرکزم گشتم۱کسی رو پیدا کنم تا در موردش باهاش حرف بزنم. کسی نبود. اطرافم نفر زیاد پیدا کردم ولی باورم نمیشه حتی۱دونه از اینهمه ها نبود که حس کنم می تونم واقعا باهاش حرف بزنم. انتظارش رو داشتم ولی حسابی از جا درم برد. دلم می خواست کل گوشیم رو با تمام اسامی داخلش بزنم فرمت کنم. چه فایده ای داشت؟ کمک نمی کرد. به چندتاشون هم زنگ زدم. باورت نمیشه تمامشون چنان در هواهای متفاوت متفرقه بودن که اصلا اجازه ندادن ببرمشون به هوالیه اون هوا تا بشه سر صحبت مربوطه رو باهاشون باز کنم. بعدش متوقف شدم و گوشیم رو با۱مکث طولانی برداشتم و نفهمیدم چه مدت بی هدف و بی حرکت بین دست هام نگهش داشتم و عاقبت ولش کردم روی اوپن. حس مزخرفی داشتم و متاسفانه یا خوشبختانه همراه با۱بی حالی لعنتی که حسابی کاری بود وگرنه نمی دونم واقعا با اسم های داخل گوشیم چه معامله ای می کردم.
دم عصر رفتم تیمتاک. از بچه ها پرسیدم هر کدوم فقر رو در چی می بینن. هر کسی۱چیزی گفت. میلاد و علی شوخی می کردن. مانیا گفت بینایی. میلاد گفت پول. یلدا گفت هر انسانی از۱نظر فقیره. سمانه گفت خودت چی؟
واسشون ماجرا رو گفتم. اینکه درگیر۱گیر شاید از نظر بقیه کوچیکم که به شدت لازم داشتم و دارم در موردش از کسی راهنمایی بخوام. کسی بیرون از خودم و بیرون از ماجراهای این روزهام. گفتم که خیلی گشتم. داخل گوشیم رو حسابی گشتم. گفتم که به چندتاشون زنگ هم زدم. تا حال و هوای نفر به نظرم هفتم رو هم واسشون توضیح دادم که توضیحی بود به بچه هایی که گفتن باید امتحان می کردی و۱جورهایی خودت هم نجنبیدی که طرف رو پیدا کنی. بعد از توضیحاتم سمانه گفت پشت کار خوبی داشتی که به اینهمه آدم زنگ زدی و همچنان دنبال نفر مورد نظرت گشتی. گفتم گشتم و به شدت هم گشتم و نبود. واقعا نبود. و گفتم که واسه اولین دفعه در تمام عمرم چه قدر عمیق و ملموس احساس کردم که چه قدر فقیرم.
از من داشته باش. اینکه واسه پرسیدن ها و گفتن های جدی و واقعی کسی رو در اطرافت نبینی یکی از بدترین انواع فقره. فقری سنگین و۱جاهایی حسابی تلخ. تصور کن ما هر روز با چندین نفر میگیم و می خندیم. به حرف های معمولی و گاهی مهم ترشون گوش می کنیم. همراهشون قهقهه می زنیم و واسه جدی هاشون سکوت می کنیم و حتی سعی می کنیم واسشون جواب ها رو پیدا کنیم. و زمانی که واقعا لازمه1کسی باشه تا واسش خودمون رو بگیم، …
من خودم از اون اجتماعی های توپ که آشناها و دوست هاش سر به فلک می زنن نیستم. حتی از حد معمول پایین تر هم هستم. ولی در روز با کلی آدم سر و کار پیدا می کنم و کلی حرف های شوخی و جدی و مهم و بی محتوا می زنیم.
همون طور که اون بالا گفتم منظورم از گفتن درددل کردن نیست. دیگه اعتقادی به این مزخرفات عاطفی ندارم. درددل کردن جفنگه. نه کمک می کنه نه پیش می بره. زبونت رو ببند و دلت رو قوی کن و شونه هات رو هم همین طور. بعدش هم پاشو راه بیفت. ولی گاهی واقعا لازم میشه1چیزهایی رو از1کسی که یا عاقل تره یا از بیرون به ماجرا اشراف داره بپرسی. گاهی واسه آگاه تر شدن صدایی جز صدای خودت رو لازم داری. صدایی که از بیرون ماجرا بیاد و بتونه کمک کنه جهت درست رو پیدا کنی. و اون زمانه که می تونی واقعا ببینی سرمایه داخل گوشیت چه قدره. من اعتراف می کنم ظاهرا بدجوری فقیرم. نشمردم ببینم چند دهتا اسم داخل گوشیم ثبته ولی حتی1نفر اونی که امروز باید می بود نبود. اعتراف مزخرفیه ولی باید اعترافش کنم. متاسفم که اینهمه فقیرم. واقعا متاسفم. از ته دل. واسه خودم حسابی متاسفم. شاید تقصیر خودمه که اشتباه رفتم. شاید هم تقصیر اطرافمه که از هم قدم هام کم می خواد و توقع آدم ها از خودشون میاد پایین و پایین و باز هم پایین تا می رسن به جایی که فقط میشه باهاشون گفت و خندید و البته فقط گاهی. واقعا گیر کجاست که من اینهمه فقیرم؟ آیا من زیاد متوقعم؟ آیا اطرافیانم زیاد کم توقعن؟ یا هیچ کدوم؟ نمی دونم.
دیروز گذشت و من همچنان این حس کزایی رو با خودم یدک می کشم. می دونم که به این هم عادت می کنم. فعلا جدیده و اذیت می کنه. کهنه که شد می پذیرمش. فقر خودم رو هم شبیه خیلی چیزهای دیگه می پذیرم و شاید هرچند دیر و تلخ ولی شونه بالا میندازم که خوب که چی! شد دیگه! و میرم پی کارم. ولی حتی در اون زمان هم چیزی از وضوح و از تلخیه این واقعیت کسر نمیشه. اینکه من چه قدر فقیرم.
بیخیال. کاریش نمیشه کرد. فعلا دارم تمرین حل می کنم که هفته آینده پدرم کمتر دربیاد. این تمرین ها مزخرفن. باید برم کل کتاب رو بخونم تا حلشون کنم. من هم نمیرم. خداییش بدجوری کار می بره و من واقعا ذهنم به مرور کل کتاب نمیره الان. به جهنم. این تمرین های اشتباهی هم روی تمام نقص های این ترم کانونم. اگر قرار باشه بیفتم این۱مشت تمرین نمی تونه نجاتم بده و اگر در رفتنی باشم بدون دوره کردن های امروز هم در میرم. می دونی؟ خسته شدم از بس استرس۲طرف رو۱جا روی شونه هام کشیدم. این هفته چند دفعه رسما حس کردم دارم رسما خل میشم. زمانی که از خواب پریدم و حس کردم۱چیزی از جنس کلاسی که زمانش گذشته یا تکلیفی که باید انجام می شد و نشد و یا حتی تایم امتحانی که ازش جا موندم فراموشم شده و بعد از شاید۱۰-۲۰دقیقه چرخیدن وسط پریشونی باورم شد چیزی رو فراموش نکردم و زمانی که در بیداری۱لحظه چیزی رو خاطرم بود و۱لحظه بعد کاملا از خاطرم رفت و جاش رو به۱پریشونی و حیرت اعصاب خورد کن داد، واقعا حس کردم داره عقل از سرم میره. فعلا دارم آهسته با1ریسک منفجر نشده روی شونه هام پیش میرم و خدایا خودت کمکم کن که راه درست رو پیدا کنم. این نوشت افزار دیوونه هم باز گیرش گرفته. خدایا کاش پول داشتم1درست درمونش رو می خریدم! این هم بیخیال. فعلا که کار می کنه. از کار هم که بیفته، … جدی بیچاره میشم. خدایا میشه کمک کنی؟ خدایا لطفا!
بسه دیگه. بد نیست دیگه تمومش کنم تا دفعه بعد. خدا رو چه دیدی شاید قرار باشه که اینهمه هم سخت نگذره.
مادرم بیدار شد. من رفتم. زندگی به کامت.
بعد از ظهر جمعه. بین درس و تیمتاک و1سری موارد دیگه شناورم. دیروز داخل کلاس کانون کلا کلید شدم نتونستم جواب بدم. استاد گفت نمره این دفعه رو واسم نمی ذاره ولی گفت پریسا حتما به اندازه بخواب. گفتم نمیشه زمان نیست هفته آینده2تا پایان ترم و امتحان و درس و آیلتس و استاد گفت می دونم ولی پریسا حتما بخواب. همهش می گفت فراموش نکن. بخواب. مگه قیافهم چه مدلی شده بود؟ خوابم نمی اومد فقط روی هوا بودم. درس هم نشد جواب بدم. باید دفعه بعد حتما تلافی کنم. دفعه بعد! امتحان کتبی پایان ترم کلاس این طرفیه. خدایا نجاتم بده!
این روزها1چیزی، … این روزها1حسی، … این روزها1هوایی، … دیشب1زنگ زده بود. گفت چته؟ گفتم هیچ چی. گفت1چیزی هست بگو چیه. صادقانه فکر می کردم تا1کلمه واسه توضیح حسم پیدا کنم بگم بهش. طول کشید.
-نمی دونم1حس، … نمی دونم1حس، … 1حس، … کمبود.
این بهترین کلمه ای بود که واسه توضیح به سرم اومد. دیگه تا آخر صحبتمون حرفش نشد. و حالا می بینم این توصیف درسته. دقیقا1حس از جنس کسر1چیزی توی هوام می چرخه. کمبود1چیزی. نمی دونم چی. فقط می دونم این روزها و این شب ها به شدت1چیزی رو لازم دارم که باید باشه و نیست. گاهی اینقدر شدید میشه که احساس می کنم روحم تب کرده. نمی فهمم چی می تونه باشه فقط می دونم که این زمان به طرز بسیار آزاردهنده ای لازم دارم که بشه و باشه اما نیست. این دیگه چه مدلشه؟ سر کار که نمیرم بگم خستگی های اون طرفه. فقط درس دارم و استرس امتحان و کلاس و از این چیزها. پس این چیه؟ خدایا اذیتم می کنه چی می تونه باشه؟ واسه1نگفتم. اون هم دیگه نپرسید. اگر هم می پرسید نمی تونستم بگم. خودم نمی دونم. این، … سرده. تلخه. تاریکه. سنگینه. جفنگه. خدایا اذیتم می کنه کمکم کن!
رفتم یکی از نوشته های زخم و زیلی که خیلی پیش نوشته و انداخته بودمش داخل سطل آشغال این فسقل رو پیدا کردم زخم و زیلی هاش رو تعمیر کردم گذاشتمش بایگانی. نمی دونم واسه چی ولی کردم. هی میگم زخم و زیلی رو چه مدلی می نویسن؟ زیلی یا ذیلی؟
راستی اون شبی که هی نق زدم کاش خواب ببینم! اون خوابی که دلم می خواست رو ندیدم. اما خواب1آدم بسیار مثبت رو دیدم. خخخ شبیه همون زمان ها که هم رو می دیدیم با هم می گفتیم و می خندیدیم و نمی دونم کجا بودیم که اتاقه بزرگ بود و1چیزی شبیه1حوض مانند هم وسط اتاقه بود و خلاصه داشت خوش می گذشت. جای برادری، آدم خوبیه این بنده خدا. یکی از آخرین افرادی بود که دلتنگیش رو از دلم خط زدم. خطش رو که پاک می کردم دلم خیلی گرفت. گریه نکردم ولی دلم گرفت. می دونم که ما دیگه هرگز هم رو نمی بینیم. آخه من نتونستم و نخواستم اطرافیانش رو همون مدلی که خودش باورشون کرد باور کنم. نمی شد. من دلم اونهمه شفاف نیست. نشد. اون بنده خدا هم خوب رفیقه. چه انتظاری میشه داشته باشم ازش؟ که بی معرفت بشه و با وجود آگاهیش از بینش های من جدا از رفیق هاش واسم1لیست جدا باز کنه تا داخلش جا بشم؟ من همچین انتظاری ندارم ازش. در نتیجه ما دیگه هرگز هم رو نمی بینیم. من ولی همیشه واسش دعا می کنم. به خدا از ته دل واسش دعا می کنم و امیدوارم دل ساده و مهربونش تمام ثانیه های عمرش از شدت شادی ضعف بره. واسه من دل این آدم شبیه1آسمون صاف و ستاره ایه. خدایا بدجوری خوشبختش کن. اجازه نده عمو روزگار اذیتش کنه. این آدم شفاف تر از اونه که دلت بیاد سنگ تقدیر دلش رو بشکنه. لطفا مواظبش باش.
خلاصه که داخل خواب های من حرف تاریک بینمون نبود. اونقدر سر به سر هم گذاشتیم و خندیدیم که از نفس افتادیم. همون مدلی بود که در بیداری های دور دیده بودمش. شاد و شفاف و مهربون و خخخ هر جا که هست خدا حفظش کنه!
دلم مه سفید می خواد. بلکه این حس اذیت کن که اون بالا گفتم دست برداره از سرم. در عین حال هم دلم مه سفید رو نمی خواد. نمی دونم واسه چی بهش که دقیق و متمرکز میشم1چیزی شبیه1باریکه خیلی خیلی ضعیف ولی چندش آور از جنس تهوع در اعماق ضمیرم احساس می کنم. از اون تهوع هایی که با خستگی و سنگینی و دردهای نکبت سر همراهه و تو باید فقط بخوابی و دعا کنی کاش سریع تر تموم بشه و جز این هیچ کاری از دستت برنمیاد. آخرش چی؟ می خوام یا نمی خوام؟ نمی دونم. 50 50خخخ. جدی میگم نمی دونم. دلم1چیزی می خواد که هوای این حس مسموم از سرم بره ولی اون چیز مه سفید، … هست؟ نیست؟ نمی دونم. هی این چه مسخره بازی ایه من اصلش رو می خوام. من همون لعنتی که الان کسر دارم و باعث این حس کزایی شده رو می خوام. نمی دونم چیه. من دلم می خواد بفهمم چیه و گیرش بیارم و این حس دیگه نباشه. اون مه نفله فقط می فرستدم اون بالا به چرخیدن. این رو نمی خوام. اه ببین چی شدم! لعنت!
فقط1جلسه دیگه از کلاس این طرفیه مونده. بعدش امتحان. خدایا کمکم کن! من نمی افتم. کلاسی هام به نظرم بد نباشن. شفاهی میان ترمم هم خوب بود. کتبیه میان ترمم هم بد نبود. شفاهی پایان ترمم رو اگر همت کنم2شنبه بد نمیدم. فقط کتبی پایان ترم1خورده زیادی واسم ترسناکه. خدایا! خداجونم میشه سر امتحان جفت دست هات رو از روی شونه هام برنداری؟ خدایا لطفا!
چه باد با حالی! فقط حیف که جهتش از پشت سرم میاد و هی موهام رو می پاشه روی صورتم و ای بابا عجب بلاییه نکن عه!
امروز صبح بلندگوی تظاهرات رو روشن کرده بودن هرچی در و پنجره ها رو می بستم صداش می اومد داخل و افتضاح می زد به درس خوندن های من. بعدش1دفعه برق ها رفت و خخخ این فسقل باطری داشت و من در پناه سکوت درس خوندم تا برق اومد و دوباره بلندگو روشن شد ولی من تا اون موقع کلی درس خونده بودم.
قهوه دلم می خواد. امروز2تا خوردم. از اون ها که خودم خیلی دوست دارم نبود. درجه2ولی در هر حال2تا بود و بد نیست دیگه بیخیال بشم. ولی قهوه. قهوه دلم می خواد. هی بیخیال. باشه واسه بعد.
باز دلم می خواد نق بزنم. چندتا انتقاد و چندتا واسه چی واسه چی از همون هایی که گاهی اینجا می پرونم. ولی حسش نیست. ساعت از3گذشت. نباید ولی دلم می خواد برم1سرکی به تیمتاک بزنم بعدش دوباره درس. خدایا1سر کوچولو بزنم. فردا سر نمی زنم. دیگه سفت فقط درس. امروز هم دارم می خونم ولی1سر کوچولو خخخ. باید بجنبم. امتحانات رسید. خداجان من می ترسم کمکم کن! دیرم میشه. من رفتم. تا نمی دونم کی.
کاش خواب ببینم!
4شنبه شب. از کلاس اومدم. باید واسه فردا درس بخونم. ساعت8صبح کلاس دارم. تمرین ها رو نوشتم ولی خوندنی رو نخوندم. داخل کلاس3زنگ زد امشب بریم بیرون. گفتم درس دارم. دارم به خدا. ولی امشب واسه چی به جای این خوندنه، … رفتم جنگل سرو. حسش نیست تعریف کنم چی شد که1سر اونجا زدم بلکه بشه اصلاحش کنم و اگر نتونستم از زیر این کلاسه در برم به جای1تکلیف طولانی، … رسیدم به تکبال25و خورشید سکوتش شکست و حسابی با تکی قاطی شدن و، … با کرکس بحثشون میشه ولی هم رو دوست دارن. بقیه می خندن و خورشید و کرکس واسه هم خط و نشون می کشن و همه هستن و کسی از دست نرفته و تکی حتی خواب فرداها رو هم نمی بینه و، … خدایا! ای خدایا!
رفتم تیمتاک بخش موزیک و آخ جون فعاله. اینجا نمیشه حرف زد فقط میشه موزیک شنید. داخل این اتاقه. خدا خیرشون بده فعالش کردن. این موزیکه چه قدر، … پروردگارا میشه من امشب1کمی خواب ببینم؟ بذار ببینم دیگه! درست درمونش رو ببینم نه اون کابوس کوفتی رو.
باید درس بخونم. فردا کلاس دارم. و2شنبه شفاهیه پایان ترم و1شنبه کلی تمرین واسه نوشتن و خوندن و، … ای خدا! ای خدای من! ای خداااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآااای من!
قهرمان اون قصه کزایی1کبوتر بود. خدایا خاطرت هست؟ می دونی کبوترها دلشون چه قدریه؟ اصلا دل هر جا و در هر جسمی که باشه مگه چه قدره؟ به خدا1کوچولو. بزرگ هاش هم کوچیکن به خدا. بعدش این1کوچولو اگر، … زده به سرم. باز امشب خل شدم. ای بابا چیزی نشده که! ای بابا چیزی نیست که! ای بابا!
اون بیمار کماییه نمی دونم در چه حاله. تردید دارم از کما در اومده باشه. ولی تردید هم دارم تموم شده باشه. از صاحب های بیمار نمی پرسم. واقعیتش دلم نمی خواد. هم درست نیست هم، … دلم نمیاد. اون ها هم چیزی نگفتن. واسه چی باید بگن؟ دفعه پیش هم اتفاقی فهمیدم. خوب یعنی، … باشه بابا باشه اصلا چه فرقی می کنه فهمیدم دیگه. خدایا1جوری حلش کن که کسی این وسط، … یعنی واقعا از دست من چیزی برنمیاد؟ یعنی واقعا نباید هیچ چی بگم؟ هیچ چی؟ اه نه که نباید. لعنت به هرچی ذات نکبته این چیزها چیه امشب می چرخه توی سر من خدایا درس دارم فردا ازم بپرسه چه غلطی کنم آخه؟
خخخ دیشب خواب می دیدم می خوام ادامه این کبوتره رو بنویسم ولی هر دفعه می نشستم سرش1چیزی می شد. نمی دونم مثلا در می زدن مهمون می اومد یا مادرم صدام می زد کارم داشت یا گوشیم زنگ می خورد یا نمی دونم چیچی ها می شد. این وسط من حرص می خوردم که بابا بذارید بنویسم الان شروعش یادم میره دیگه. عاقبت هم خواب دیدنم تموم شد و ننوشتم خخخ. خدا رو شکر ننوشتم وای خدا نصیب نکنه ول کن!
ولی جدی اگر به سرم می زد شروعش می کردم بیچاره می شدم حتی توی خواب. شروعش رو بیخیال ادامهش رو بگو خخخ وووییی خداجونم خخخ اوخ واااااای خخخ!
چه قدر دلم می خواد ولو بشم1خورده نفس های عمیق بکشم و خواب، … خدایا! خدایا ببین چه دلی دارم ازت می خوام؟ خدایا1کاری کن من امشب خواب ببینم. خدایا1کاری کن خدایا لطفا. اگر بدونی چه دلم می خواد! اگر بدونی چه حرف دارم! اگر بدونی! خداجونم اگر بدونی! خدای مهربونم! می دونم نمیشه ازت معجزه بخوام. دلم می خواد که بخوام ولی چیزی که نمیشه نمیشه. کاش می شد! کاش! ولی خواب! خواب که میشه بخوام! خدایا از بس دلم می خواد، … نمی تونم بنویسم. گریهم نمیاد. فقط کلمه واسه توصیف خودم گیر نمیارم. دیگه نمی تونم بنویسم. خوابم میاد. کاش درس نداشتم! هی1خورده1کوچولو ولو بشم1کوچولو بخوابم بلند میشم میرم سر درسم. فقط1کوچولو. فقط1خورده. فقط، …
پریشان.
شنبه صبح. عجب شبی بود دیشب! سخت گذشت. جدی باید واسه این1فکری کنم هیچ خوشم نمیاد این مدلی چپهم کنه زیر پتو به هزیون گفتن و چرت دیدن. واقعا که! ولی میگم این ها چی بود من می دیدم؟ وووییی خدایا البته تو همه چیز رو می بینی ولی میشه این دیشبی های منو ندیده باشی؟ خاک بر سرم خداییش نمی دونم این ها از کجا در اومدن. ای بابا به من چه دست من بود مگه خواب می دیدم خوب. آدم مریض خواب درست درمون که نمی بینه من که مخم در حال عادی هم پریشون می بافه شب هایی شبیه دیشب که اصلا جای بحث ندارن. اصلا به من چه فرمون خواب دیدن هام که دست خودم نیست ای بابا! وووییی خداجونم میشه1لطفی کنی1پاککن بکشی یادم بره؟ دارم بخار میشم از تصور اینکه تو تمامش رو دیدی. جدی چی شد که این، … کسی می گفت خواب دیدن ها حاصل اتفاقات روزمره هستن. این اتفاقه در هیچ کجای دیروز و دیروزهای من نبود به خدا. یکی دیگه هم می گفت خواب هایی که ما می بینیم حاصل ذهنیات نهفته در ناخودآگاه، …. آخ خدایا نه نه نههههههه این در ناخودآگاه من نبود! لعنت بر ذات عوضیه این بیماریه! هی بسه دیگه می خوام این چیزه از سرم بره بیرون! ولی این، … خدایا دارم از نفرت و، … خجالت خفه میشم آخه واسه چی این، … نباید این رو اینجا بنویسم ولی باید1جایی بگم باید1جایی بشه من این رو بگم وگرنه می ترکم. به کسی نمیشه بگم چون طرف هر کسی باشه فورا جزئیاتش رو می خواد ازم و سر به سرم می ذاره. اینجا میشه بنویسم چون اینجا خیلی چیزها می نویسم و کسی هم دستش نمی رسه ازم جزئیات بخواد و با پرسش های رگباری سر به سرم بذاره. ولی خدایا این، … خدایا1کاری کن من دیگه از این چیزها نبینم! خدایا لطفا!
فردا کلاس دارم2تا پشت سر هم. فاصله2تاشون نه اونقدر زیاده که بیام خونه نه اونقدر کمه که از داخل اولی بچپم داخل دومی. الان من چه غلطی کنم؟ تمرین های این درسه رو تئوری کامل فهمیدم ولی نمی فهمم واسه چی عملی هاش رو احتمالا90درصد اشتباه حل کردم. این جمله های مسخره! امروز روی شبکه نق تنظیم شدم انگار. نباید این مدلی باشم. درست نیست. واسه خودم هم اذیت کن و دردسرسازه.
باز این دستگاه بخور عطریه رو روشن کردم. کوچیکه رو. بزرگه رو اگر روشن کنم دلم می خواد موزیکش رو هم روشن کنم و خخخ ولش کن فعلا همین کوچیکه بهتره. باز این یاکریم دیوونگیش گرفت! عجب بوقیه1کسی نیست بهش بگه دیوونه تو که می تونی پرواز کنی واسه چی اینجا موندی؟ بپر برو1جای با حال. نه گذرنامه می خوایی نه ملیتت جایی ثبته که واست شونه بالا بندازن. آخه واسه چی موندی اینجا؟ واسه چی نمیری؟
دیروز داخل تیمتاک بحث های جدی بود. مدیر صحبت می کرد. چندتا دیگه هم وارد صحبت شده بودن. کسی بهم پیام زد که تو هم1چیزی بگو. گفتم ول کن. گفت چرا؟ گفتم واسه اینکه اینترنت و تمام مواردش دیگه واسه من اونهمه ارزش ندارن که تجربه های مزخرفم رو1دفعه دیگه تکرار کنم. من1دفعه سعی کردم1چیزهایی رو توضیح بدم و1چیزهایی رو ثابت کنم به1سری افرادی که خیلی خیلی خیلی زیاد دوستشون داشتم. نتیجه چی شد؟ دیگه اونهمه هم احمق نیستم که بخوام1دفعه دیگه اون نتیجه های جفنگ رو وجب بزنم. نه ممنون من هیچ چیزی نمیگم و هرچند درد داره واسم ولی ترجیح میدم فقط تماشا کنم بذار هرچی می خواد بشه هر کسی می خواد هر مدلی می خواد اشتباه کنه و هر نتیجه ای که نباید حاصل بشه. به من چه. طرف نوشت راست میگی. کاری که می کنی درسته. درد هم نباید داشته باشی. کار درست رو می کنی. خاطرم نیست دیگه حرفی زدم یا نه. دیشب کلا تلخ بودم. آخر شب هم که حالم به شدت بد بود و حسابی پدرم در اومد تا الان که ظاهرا می خوام برم به طرف1کوچولو بهتر شدن. جسمم خودش رو جمع و جور کرده که از دیشب بدتر نشه و شروع کنه به رو به راه شدن ولی اخلاقم همچنان اسبیه. خوب بابا سگیه. نمی دونم چیچی ایه فقط خوش رفتار نیستم.
آخ جون عطر اینترلود! شاید اگر قیمتش در دسترس باشه از1جایی برسه دستم. البته با پرداخت قیمتش از طرف خودم. چیه خیال کردی مجانی واسم میاد؟ خخخ. اینترلود دوست دارم. واسم پر از خاطراتی از جنس این دستگاه عطر پخش کن و اون قهوه های تلخ و، … خدایا یعنی میشه اون ها باز تکرار بشن؟ هی! تکرار موقت نمی خوام. می خوام اون خاطره ها مال خودم باشن. می خوام جزوشون باشم. مهمون نباشم واسه همیشه مال خودم باشن. کاش بشه! خدا رو چه دیدی شاید زد و شد! جدی این اگر بشه، … درس. من درس دارم. امتحان بزرگه آخر سال می رسه و تا آخر سال فقط10ماه دیگه مونده. خدایا فقط10ماه. خدایا فقط10ماه! و پایان ترم شفاهی2شنبه هفته آینده میاد و کتبی پایان ترم این ترم نمی دونم کی ولی همون حدودهاست و بعد ترم های بعد و، … خدایا من نباید الان اینجا باشم. درس هام موند. خدایا بگیر منو رفتم.
اولین جمعه تعطیل.
صبح جمعه.
تعطیل شدم. آخ جون. دیروز اصلا درس نخوندم. رفتم کلاس بعدش رفتم کتابخونه واسه کتاب هام و بعدش، … سرم درد می کنه. از پریشب درد می کنه. دیروز با قرص عقب نگهش داشتم و امروز باز درد می کنه. دلم این قرص خوردن ها رو نمی خواد. ترجیح میدم تا بشه بی قرص رد کنمش. چیز خطرناکی نیست فقط اذیت می کنه. این کم خونیه عوضی. هفته تاریک. همیشه این سردرده کم و بیش سرجهازیشه. باز جای شکرش باقیه که هفته پیش وسط اون افتضاح زمانی شروع نشد. یا2هفته بعد شب امتحان پایان ترم. شبیه دفعه پیش که کلا همراه درس خوندن هام وسط جمله های درسم یکی درمیون می گفتم آخ سرم. خلاصه که درد می کنه. خلاصه که دیروز درس نخوندم. خلاصه که امروز هم به شدت کند پیش میرم. خلاصه که آخ سرم. خخخ. جدی آخ سرم.
کتابخونه جاش عوض شده. من از جای جدید بدم نمیاد. خصوصا که بوفه هم داره و میشه از اتاق زد بیرون و1چیزی خرید. مسخره هست ولی بیشتر از چیز خریدن حسشه که خوشم میاد ازش. از جاهایی که بوفه دارن خوشم میاد. اینکه حتی اگر نخوایی هر لحظه چیز بخری بخوری اما بدونی اگر بخوایی دم دستته واسم با حاله. هی سرم درد می کنه حسش نیست ببینم جمله بندی هام چه مدلیه. هر مدلی می خواد باشه ولش کن.
دیشب تکبال102رو خوندم و تموم شد. این12قسمت آخر رو نمی دونم واسه چی خوندم و تمام دیشب رو خواب های عوضی دیدم از بس این جنگلی ها وحشی بودن. کامنت ها رو نخوندم. خواستم سرسری از بالای سرشون1تابی بخورم دیدم اصلا دلم نمی خواد. توجه کردی؟ توی این جاده چه افرادی که باهاشون برخورد می کنی و1مسیری رو هم با هم قدم می زنید و بعد وسط شلوغی ها هر کسی میره به راه خودش. کامنت های گذشته رو که می خونم حسم این مدلیه. اون زمان هایی که خیلی هم دور نیست دلم می گرفت ولی الان فقط سکوت می کنم. گاهی هم لبخند می زنم. اما ترجیح میدم کامنت ها رو نخونم. هنوز این مدلی سبک ترم.
دلم می خواد تمرکزم رو بیشتر بدم به درسم. واقعا لازمه. ولی این سردرده و این، … اه این، … از دست این! ماه رمضان که بره1دفعه دیگه میرم کتابخونه. احتمالا لازمه این رفتنم.
دیروز داخل تیمتاک از خنده ترکیده بودیم. این به قول این ها گندمک. خخخ. مهتاب می گفت گاهی واقعا دلم براش تنگ میشه. پریروز داشت می گفت کاش1عروسکی واقعا این مدلی بود من می گرفتمش. من گفتم1دونه بود من گرفتم تموم شد دیگه نیست. مهتاب گفت اینکه وجود خارجی نداره. گندمک گفت راست میگه من وجود خارجی ندارم وجود داخلی دارم. به خودم که اومدم دیدم همگیمون از خنده نفس کم آوردیم.
مرغ مینای الهه لاستیک سر گوشی هدفونش رو خورده و حسابی حالش رو گرفته بود. بعدش هم حال خودش گرفته شد و طفلک حسابی اذیت شد. دلم سوخت. خوشبختانه الان حالش خوبه. اون لاستیکه حسابی دردسر شد واسش. به نظرم دیگه مواظبه چی می خوره. فقط این وسط هدفون الهه ناقص شد. این مرغه رو من خیلی دوستش دارم. می خوایی باور کن می خوایی باور نکن ولی من مطمئنم که حیوون ها هم شبیه آدم ها هر کدوم واسه خودشون شخصیت و خصوصیات اخلاقیه متفاوت دارن. این کوچولوی الهه خیلی سرش میشه. ازش خوشم میاد. میگم حیوون ها می فهمن پس واسه چی این یاکریم های اینجا نمی فهمن عاقل بشن اینهمه مخ من بیچاره رو کار نگیرن؟ شانس منه به نظرم. عجب داستانیه. بیخیال من در هر حال دوستشون دارم. بذار این ها این مدلی باشن.
چه عالیه که این جمعه کلاسی در کار نیست. بدجوری گناه دارم به خدا. خدایی نمی خوام نق بزنم ولی جدی ترکیب سردرد و هفته تاریک و کلاس با مطالعات و تمریناتش بعد از چندتا جمعه کلاس های پشت سر هم به خدا خیلی فشار داشت. کلاس اگر بود می خوندم و می رفتم ولی به خدا بدجوری اذیت می شدم. خدایا شکرت! حالا باید واسه1شنبه بخونم و بدجوری کند پیش میرم. بد نیست سعی کنم و بجنبم.
دیروز به شدت هواییه گردش بودم. ماه رمضان بود و روز نمی شد جایی رفت. همه جا بسته بود. شب هم که، … ترجیح میدم حالاها نباشه.
1رفته بود دیدن2و3و می گفت3گفته پیش از اینکه واسه عمل بره بیمارستان1دفعه با پری بریم بیرون. وووییی خداجونم من زمان ندارم. تازه کجا میشه بریم؟ الان3ضعیفه و باید از هر چیزی در موردش ترسید. به1هم گفتم به خدا الان هر جا بریم واسه3کم و بیش خطرناکه. بریم به فضای آزاد؟ با این هوای متغیر که شبیه آب خوردن می تونه اوضاعش رو به هم بریزه. بریم رستوران؟ آخه رستوران هم شد جا واسه گردش؟ بشینی بخوری بعدش بای بای بری خونه. بریم کافه؟ با اسنک ها و فست فودهاش که واسه3اصلا خوب نیست. بریم سفره خونه واسه خاطر آلاچیق هاش؟ با بوی تنباکو و قلیون و اون هوای سنگین و شرایط با حالش. تصور کن3چه مدلی میشه زمانی که بر می گردیم. بابا این ها رو یعنی2نمی بینه؟ از دست این ها. ووویی این چیه؟ اه یعنی چی داشتم حرف می زدم اَییی حالم بد شد این چیچیه؟ واسه چی1دفعه1بوی شدید گوسفند و مواد شوینده قاطی همه جا پر شد؟ وووییی نکبت ایش!
اه واقعا که! گندش بزنن حالم رو به هم زد!
نمی دونم این چی بود اصلا خوشم نیومد. تمام حس حرف زدنم رو برد دیگه حال ندارم بنویسم. این چه وضعشه آخه؟ همه جا باید1چیزی باشه حالم رو بگیره! خوشم نمیاد. وووییی خوشم نمیاد دیگه حسش نیست بنویسم من رفتم.
صبح3شنبه. سر کار. بچه ها نیستن. این جوجه نمی رفت. می گفت می خوام پیشت باشم. دستم رو بوس بارون کرد و رفت و باز اومد و رفت و، … امیدوارم تابستون بهش خیلی خوش بگذره. هوای بچگی و شروع تعطیلات و، … هی دلم هوای بی نظیر این کیف و لذت رو خواست. تعطیلات تابستون و آزادی و کارتون و بازی و همه این خوشمزه ها رو دلم می خواد. دلم در هوای اون زمانه و زندگی شبیه فشنگ در جهان مشکلات آدم بزرگ ها پیشم می بره و من هیچ خوشم نمیاد. دلم می خواد می شد شبیه این بچه ها از شروع تعطیلی ذوق کنم. خخخ نمیشه. من امسال حتی تعطیلات معمولیم رو هم ندارم. کاش داشتم!
تونستم در مورد کلاس خصوصی های مدیر ملل صحبت کنم. پرسنل اونجا از مدیر پرسیدن و نتیجه رو بهم اطلاع دادن. خلاصه کنم. به طوری که واسم گفتن کار بچه های ترم آینده بسیار بسیار سنگینه. خانمه از قول مدیر آموزشگاه گفت به خانم جهانشاهی بگو ترم بعد کلاسش زیر دست منه و من اونقدر واسه کلاس هام تمرین و تکلیف دارم که زمان واسه کلاس دیگه ای نخواهد داشت. بعد از تموم شدنه ترم هاش با من، اگر باز هم کلاس خصوصی خواست صحبت می کنیم. اصرار کردم و بنده خدا خانمه گفت خانم جهانشاهی به من گوش بده ترم آینده به شدت کار می بره شما زمان پیدا نمی کنی به تکلیف های اضافه کلاس های خصوصی برسی. بعدش هم1خلاصه کوچیک از فهرست مواردی که هر جلسه در ترم آینده باید انجام بدیم واسم گفت که از داخل سرم1قطار با بوق ممتد رد شد هنوز هم داره رد میشه. سعی کردم باز اصرار کنم و اون بنده خدا خط تلگرامی مدی رو بهم داد و گفت از ما بشنو و کلاس خصوصی در این فصل و این ترم نخواه ولی اگر پیامی و پرسشی داری به این خط پیام تلگرام بفرست. خط رو گرفتم و یادداشت هم کردم و هنوز چیزی نفرستادم. بعد از پایان این ترم راه بچه های زبان آموز از رهسپارهای امتحان آیلتس جدا میشه. زبان آموزهای معمولی لازم نیست2ترم بعدی رو بیان. البته هنوز خیلی چیزهاست که باید یادشون بگیریم، اما ظاهرا باقیه کار با تمرین و تکرار و رفع اشکال و مواردی شبیه این حل میشه و، … اون ها کارشون تموم میشه و میرن پی زندگیشون. الان داخل ملل3تا استاد هستن که کلاس های ترم6دارن. نمی دونم هر کدومشون چندتا کلاس دارن ولی از بین بچه های این کلاس ها1سری از امتحان می افتن، بعضی ها خودشون ترجیح میدن دوباره ترم رو بخونن، و1دسته نمی خوان واسه آیلتس بخونن و در نتیجه داستان واسشون تا همینجاست و دیگه ادامه نمیدن. از بچه های کلاس ما1نفرشون، نه به نظرم2تا، ولی نه! نمی دونم چندتا بودن که می گفتن نمی خوان ادامه بدن. یکیشون می گفت ترجیح میده داخل منزل باقیه راه رو بخونه و من بهش گفتم این طوری باید خیلی همت بالایی داشته باشه که بتونه. نمی دونم شاید درست نبود این مدلی بگم ولی گفتم که ببین تو و من اینجا که مربی بالای سرمون هست و هر جلسه ازمون درس می خواد مدلمون این مدلیه. تصور کن کسی نیست و خودتی و خودت. نمی خونی. اگر آیلتس می خوایی همینجا ادامه بده. متقاعد نشد. من هم اصرار نکردم. خلاصه واسه خیلی ها این ترم ترم آخره. ترم های بعد اونجا به ترم های آیلتس معروفن. و کلاس هاش مستقیما زیر تدریس مدیره. تا جایی که من می دونم تمام کلاس های ترم های آیلتس رو مدیر شخصا بر می داره. می دونی؟ سردم شد. تصورش، … این ترم که تموم بشه، اگر خدا یاری کنه و نیفتم، یکی از3مرحله ای که داخل سرم خود به خود طبقه بندی شدن تموم میشه. مرحله دوم انتهای ترم های آیلتس و مرحله سوم امتحان اصلی. وایی1دفعه چه سردی شد! اون زمان ها که هنوز زمان داشتم بازی های کامپیوتری می کردم. هر مرحله بزرگ چندتا مرحله کوچیک داشت که باید ازشون رد می شدیم و راه بین2تا مرحله1مانع خیلی بزرگ تر از موارد قبلی بود و، … الان من رسیدم به غول مرحله اول! خدایا کمکم کن! دیروز خانمه پشت خط بهم میگه شما در کلاس ترم آینده کلی کار داری به کلاس خصوصی نمی رسی. گفتم البته اگر این ترم قبول بشم. چنان مطمئن گفت حتما قبول میشید که از ضعف های زبانم خجالت کشیدم. گفتم من کلاس تقویتی لازم دارم. آخه ضعیفم. با اطمینان می گفت نه شما خوبی واقعا خوبی اگر ضعیف بودی که به پری4نمی رسیدی. خدایا بقیه چه مدلی می بیننم؟ من واسه چی اینهمه، … کاش قوی تر بودم! این زبانه کوفتیم کاش قوی بود! اگر ضعیف نیستم پس واسه چی هنوز داخل تمرین هایی که حل می کنم پر از اشتباهه؟ واسه چی متن ها رو سخت ترجمه می کنم؟ واسه چی سر اسپیکینگ روون نیستم و باید خیلی خیلی زیاد تمرین کنم تا بهتر حرف بزنم و اصلا بی اشتباه نیستم؟ واسه چی هنوز باید متن ها رو کلمه به کلمه با جهتنماها بخونم تا معنی جمله دستم بیاد؟ واسه چی لغت ها یادم نیست و هی باید از دیکشنری ببینمشون و واسه چی درک لیسنینگم اندازه ای که باید خوب باشه نیست و واسه چی سر امتحانات اونهمه پدرم درمیاد تا تموم بشن و واسه چی به زور بین15و16می چرخم و واسه چی اینهمه یواشم و واسه چی درس های آخر اینهمه واسم سخت بودن و واسه چی در حل تمرین های کانون اینهمه گیر می کنم و واسه چی بقیهش یادم رفت ولی می دونم باز بود هرچی فکر می کنم چیزی یادم نمیاد؟ خدایا این ها رو بقیه واسه چی نمی بینن؟ دلم می خواد1کسی که می تونه کمکم کنه ببینه و بهم بگه چه مدلی این واسه چی ها رو رفعشون کنم. کاش رفع بشن! خدایا کمکم کن!
ساعت از11گذشت و دلم می خواد بلند شم برم امتحان کنم ببینم اگر اجازه دادن برم خونه. فقط1ساعت دیگه مونده ولی دلم نمی خواد بمونم. باید درس بخونم. واسه5شنبه کانون کلی تمرین دارم که بنویسم و درس های4شنبه رو نوشتم ولی هنوز خیلی باید بخونمشون. هفته آینده1شنبه جالبی در پیشه. کلاس2شنبه کانون1روز اومده عقب و نشسته داخل1شنبه و خدا رو شکر که ساعت های2تا کلاس هام به هم نخوردن وگرنه دوباره باید از کانون غیبت می کردم. به فاصله نیم ساعت پشت سر هم ردیف شدن. باید شبیه فشنگ از کلاس کانون در بیام و بخزم داخل کلاس آیلتس. خدایا کمکم کن. کاش واسه5شنبه اونهمه تمرین نداشتیم! تازه خوندنی هم هست. فردا شب ساعت7که از کلاس بیام باید جونم در بیاد. کاش امشب بشه به1جاهای خوبی برسونمش! ایول صبح فردام واسه درس های کلاس فردا آزاد شد! با1مدل دلواپسی همراه با1حس انتظار شاید مشتاقانه که وحشت هم قاطیشه منتظر ترم بعدم. خدایا کمکم کن! این2ترم که در پیشه شبیه توفان موج داره. من نمیگم همه میگن. حتی پرسنل ملل. خدایا کمک کن جزوه هام دسترس پذیر باشن! خدایا کمک کن سیستم هام درست کار کنن! خدایا کمک کن من به زبان و زمان سوار بشم نه اینکه پشت سرش کشیده بشم. از این کشیده شدنه تمام روانم درد گرفته. خدایا کمک کن با ایرسافام و با امتحان اصلی و با امتحان پایان این ترم به گرفتاری نخورم! خدایا کمک کن از پایان ترم در برم! خدایا لطفا!
امتحان13خرداد رسما اعلام شد. شفاهی پایان ترم. دیگه به هیچ عنوان نباید اجازه اون مدل غافلگیری رو به خودم بدم. نمیدم. این4شنبه5شنبه دیوونه رو رد کنم باید خون هم راه بیفته هر روز1نگاهی به درس های پیش بندازم تا هوای کار در لبه امتحان دستم باشه. خدایا کمکم کن!
دیرم شد. برم اسپیکینگ های فردا رو1دفعه دیگه بخونم. ساعت11و24دقیقه. من رفتم درس بخونم.
ایام به کامت!
من و فسقل و مدرسه!
صبح2شنبه. سر کار. تکلیف انجام میدم. لیسنینگه سخته. نه یعنی شاید سخت نیست ولی من هیچ مدلی روی عبارت هاش متمرکز نیستم. الان در مودش نیستم. کاریش نمی دونم میشه کرد یا نه ولی نیستم. امروز بعد از ظهر کلاس کانون. به این کلاسه و کتابش ظلم کردم این ترم. کلا فدای اون یکی شده خدا عاقبتش رو به خیر کنه! دوباره ترم رو نخونم صلوات.
به شدت مشاور و مشاوره لازم دارم. ببندش منظورم مشاوره روحی نبود راهنمایی تحصیلی می خوام که سر مهلت و با1زبون ساده به جواب سوال هام برسم. کاش می شد1جورهایی، …. اه ولش کن دیگه!
دیشب پیش از سریال ساعت12تیمتاک خوابم برد. آخرین قسمتش بود نفهمیدم چی شد. از بچه های تیمتاک نمیشه بپرسم. تجربه بهم میگه از این جماعت چیز جدی نباید بپرسم و انتظار جواب درست درمون و جدی نباید ازشون داشته باشم. خیالی نیست بیان ببینن این رو گفتم چون پیش خودشون هم گفتم و باز هم میگم. این چیزیه که من دیدم و بارها تجربه کردم و حالا باورم اینه. اگر بخوام فقط حرف بزنم و بگم و بخندم میرم تیمتاک. واسه پرسش های جدی و حرف های جدی اون ها رو نمی دونم ولی من حتی1نصفه درصد روی تیمتاک نمیشه حساب کنم. خلاصه که قسمت آخر رو از دست دادم. شکلک1اخم سطحیه کوچولوی همراه با شونه بالا دادن که حالا چیز مهمی نیست ولی بد نمی شد اگر می فهمیدم آخرش چی شد. به جهنم حالا1سریال ماست ایرانی چیچی بود مگه!
قاعدتا فردا باید روز آخر سر کار باشه. ای کاش باشه! نمیشه مرخصم کنن فردا اینجا نیام؟ زهی جرأت که این رو ازشون بخوام خخخ.
کلاس های آیلتس1خورده داره، … استاد مثل فشفشه میگه و می نویسه و من به جای دویدن دارم پشت سر کلاس کشیده میشم. به راهنمایی های اون ها هم نمیشه امیدوار باشم. اون ها نمی دونن. فقط درس میدن. فقط و فقط. حسش نیست توضیح بدم. یعنی این داستان تموم بشه من1ماه فقط بدون استرس می خوابم. یعنی تموم میشه؟ خدایا یعنی میشه تموم بشه؟ اینقدر موج اون جلوترها شدیده و اینقدر پایان دور و دیره که حس می کنم تا اون طرف ابدیت طول می کشه. خدایا کمکم کن!
این لیسنینگ پدرسوخته رو باید انجامش بدم. نمیشه. واقعیتش رو بگم؟ کمی گیرم و کمی منگ. نمیشه گفت بیمار. فقط کمی. دلم درد می کنه و نمی فهمم چشه. به جان خودم ناپرهیزی نکردم. فقط قهوه. ممکنه به قهوه حساس شده باشم؟ سر و ته ماجرا رو با1لیوان قهوه که1دونه آبنبات دراز داخلش انداخته بودم همراه1دونه سیب هم آوردم و الان1درد خفیف ولی پیوسته و اذیت کن داخل دلم قدم می زنه. شدید نیست ولی باعث میشه مورمورم بشه. خلاصه که خوشم نمیاد. شبیه دل پیچه های بچگیمه. یادش به خیر بزرگ تر ها واسه رفعش راه حل های با مزه ای داشتن. یعنی الان من اون راه حل ها رو انجام بدم دردم می خوابه؟ باید منتظر بشم برگردم خونه اینجا نمیشه خخخ. تازه مطمئن نیستم خودم بتونم. باید1نفر دیگه باشه خخخ. فکرهای کثیف نکن چیزی نبود فقط بچه ای که از این دلدردها داشت رو رو به بالا می خوابوندن و1کسی با انگشت روی ناف بچه فشار می آورد و انگشتش رو می پیچوند. تقریبا1حس شبیه نیشگون بود انگار حس می کردی دارن شکمت رو نیشگون می گیرن و اصلا خوشت نمی اومد ولی معمولا جواب می داد. هی من داشتم شوخی می کردم. می دونم که این در مورد آدم بزرگ ها جواب نمیده. ولی جدی آخ دلم. زنگ تفریح خورد. بچه ها نیستن. آخ آخ دلم.
بد نیست1دفعه دیگه به اون ایرسافام زنگ بزنم بلکه1دل به دردتر برداره بفهمم چی میگه و متوجه بشه چی میگم. خدایا1کسی بیاد آیلتس رو برام توضیح بده من تا حالا حتی نتونستم جو کوفتیش رو حتی تصور کنم و این تفاوت، … میشه1نابینا این رو گذرونده باشه من ازش بپرسم چه جوری از این70-80تا خان رد شده من هم همون جوری رد بشم؟ آخ دلم. نمیشه1کسی جای من از این چرخیدن ها رد بشه من اصلا حوصله بحث و تفهیم به این عزیزها رو ندارم. نکنه بهم1منشی بی سواد بدن که نتونه بخونه؟ شبیه امتحانات دانشگاه بچه ها که گاهی میگن منشی نتونست بخونه! خدایا وووییی خدایا وووییی خدایا بحث با این عزیزها خدایا وووییی! آخ دلم! نکنه اجازه ندن سیستم خودم رو ببرم اونجا؟ سیستم های اون ها نرم افزارهای ما رو نداره و اگر هم داشته باشه من تا بیام باهاشون راه بی افتم زمانم رفته. راستی می فهمن که من زمانم در امتحانات از بیناها بیشتر باید باشه یا نه؟ باید به چه زبونی توضیحش بدم تا این عزیزها بفهمنش؟ نکنه روز امتحان1چیزی1مورد از این موارد1جاییش، … آخ دلم. راست میگم داره بدتر میشه. حس می کنم این جفنگیات که توی سرم می چرخه دلدردم به شدت محسوس تره. کاش دیگه دردش تموم بشه کلافه شدم. هی بیخیال هنوز کو تا امتحان اصلی! فعلا این ترم رو رد کنم صلوات! وایی دلم!
بد شدم این روزها. اصلا حوصله کسی رو ندارم. به شدت بی اعصاب شدم و در جواب هر چیزی منفجر میشم. دیروز1فروند از بچه های قدیمی، … آخ چی بگم از دست این ملت! جوابش رو اصلا ندادم. حوصله ندارم. زمان هم ندارم. به خدا راست میگم واسه مهمون بازی به هر دلیل و به هر عنوانی نه زمان دارم نه به هیچ عنوان حس و تمایل. این در1دفعه که باز بشه دیگه بستنش دردسر داره. خوشم نمیاد پس بیخیال. عجب گیری کردم! ای بابا! آخ آخ وایی دلم!
ایول لانگمن رو نصب کردم روی بابیلونم. جفتشون دیکشنری انگلیسی هستن. خودم نصبش کردم و آخ جون.
چند شب پیش چندتا شب پشت سر هم وسط پریشونی های خواب هام نمی دونم واسه چی خواب بازار ابن بتوته دبی رو می دیدم. راستی املاش درسته؟ حسش نیست برم داخل اینترنت از گوگولیجون بپرسم. تازه حسش هم باشه اینجا گوگولی بی گوگولی باید صبر کنم برسم خونه که البته نمی کنم. نه صبر نه اصلاح. بذار همین مدلی باشه. کجا بودم؟ آهان چند شب پیش. چندتا شب پشت سر هم. وسط خواب های پریشون. بازار ابن بتوته دبی. وایی آخ جون! خداییش توی هوای کفش و لباس خریدن نیستم فقط دلم می خواد برم اون داخل هی راه برم هی راه برم بوهای مدل به مدلش رو حس کنم و برم داخل قهوه فروشی ها و رستوران هاش هی قهوه و شکلات و ساندویچ های کوچولو بخورم و باز راه برم و پشت شیشه ها فضا رو حس کنم و باز راه برم و عطرها و اسانس ها رو بو کنم و اون نمونه های تستی کوچولوی خوشمزه رو تست کنم و از هر کدوم خوشم اومد بخرم بخورم و از برخورد اطرافیانم که شبیه آدم زنده باهات برخورد می کنن و محض نمونه1نفر بینشون پیدا نمی کنی که مثلا ندونه با1نابینا چه مدلی تا کنه یا از دیدنت حیرت کنه یا بی خودی بهت رحمش بیاد و، … هی کاش باز خواب ببینم! خواب جایی که از فروشنده گرفته تا دربون بلدن زمانی که می خوان دستت رو بگیرن از اصول جهتیابی پیروی کنن و اگر ازشون کمک بخوایی مدلی آستینت رو نمی گیرن ببرنت که حس کنی1تیکه آشغالی نه1آدم. دلم می خواد از این بیداریه دود گرفته صرف نظر کنم و نباشم بین اشخاصی که در جایگاه های بلند نشستن ولی فهمشون از خودم و شرایطم و مشکلاتم و آدم بودنم و تفاوت هام اندازه1سطل آشغال هم نیست. دلم می خواد باز خواب ببینم. دلم می خواد این بیداریه عوضی تموم بشه و من بخوابم و تمام عمرم رو خواب ببینم! خدایا چه دردم شده! محض خاطر خدا همکارم اینجاست اگر چشم هام خیس بشن می بیندم اصلا درست نیست من واسه چی این مدلی شدم! چند لحظه تنفس. بر می گردم.
خوب اینجام. دلم حسابی درد می کنه. باید1فکری واسه شدت تحریک پذیریم کنم و این اعصاب نفله رو آتل ببندم که کمتر از جا در بره. دسته کم واسه خاطر خودم و تا جایی که به عوارض مزخرفی شبیه این دل درد لعنتی ختم نشه. تلفن از1الان میام.
تمام. شبیه رگبار پشت خط نق زدم به اون بنده خدا. خیلی مسخره بود ولی زدم. بیچاره1هیچ چی نگفت. فقط باهام هم صدایی کرد و هی این گناه داره واسه چی من از هر جا حرصی میشم میرم شکایتش رو می برم به این؟ هی1این طرف ها نمیایی ولی جدی من معذرت می خوام. یادم رفت ازش بپرسم از حال2و3خبر داره یا نه. به نظرم فعلا چیزی نمی دونه. اگر برنامه عوض نشه خردادماه3عمل داره. خدایا به خیر کن!
ساعت10و35دقیقه. بد نیست برم به باقی تکلیف هام برسم. باید لیسنینگم رو حل کنم. باید تمرکزم رو بدم بهش و اگر حواسم سرش بند نشد باید تمرکزم رو بهش ببندم که در نره. هی! بدجوری حس، … کاش می شد، … خدایا به نظرم این روزها جز خود خودت هیچ کسی نمی فهمه در چه حال و هوایی هستم. لطفا کمکم کن! لطفا کمکم کن!
دیرم شد. من فعلا رفتم.
ایام به کامت.