صبح1شنبه. سر کار. زنگ چندمه؟ خوابم میاد. قهوه دیگه کمک نمی کنه باید درصدش رو ببرم بالا. از1لیوان باید بپرم روی2و3و، …
رایتینگ های عوضی! تمامش جدول های به هم ریخته بود هیچ چیش رو نتونستم رو به راه کنم. دیشب داشتم حسابی حرص می خوردم به خاطرش. هرچی کردم نشد که نشد و من داشتم منفجر می شدم و1دفعه، …
-اینهمه واسه چی؟ من نمی تونم این جدول ها رو بخونم. من نمی تونم این تکلیف های جدولی شکلی رو انجام بدم. من نمی تونم حلش کنم. نه واسه اینکه بلد نیستم. واسه اینکه شرایط و امکانات من بهم اجازه نمیدن. حرص هم کمک نمی کنه. خوب که چی؟ باید به استاد بگم که این شبیه تمرین های شکلیه کتاب های دانشآموزهای نابینا داخل مدرسه های تلفیقیه. یا عوضش کنه و عوضش1چیز دیگه ازم بخواد یا بیخیال بشه. من میگم. یا متوجه میشه یا نمیشه. اگر شد عوضش1تکلیف دیگه بهم میده و اگر نشد کاریش نمیشه کنم. شبیه خوندن این جدول ها که نمی تونم کاریش کنم. من واسه خاطر گیر در خوندن چندتا جدول نمی افتم. اگر هم بی افتم به خاطر1ترم از آیلتس گرفتن جا نمی مونم. سخته شبیه همیشه. جدید نیست. واسه من همیشه سخت بوده. تفهیم شرایطم. تطبیق با وضعیت. تلاش جای خودم و جای بقیه که شرایط خودم با اطرافم فیکس باشه. سعی به درک و اصلاح شرایط به جای خودم و حتی به جای بقیه که نتونستن یا حتی دلشون نخواست خودشون رو به دردسر بندازن و بفهمن. واسه من همیشه سخت بود. حالا هم سخته. فقط حالا1خورده بیشتر سخته. من از این گذار رد میشم و به موج های ناکامه پشت سرم می خندم. این جدول ها هم به جهنم. من نمی تونم بخونمشون. من نمی تونم تکلیف های رایتینگ این دفعه رو انجام بدم. بیخیالش.
فایل رو بستم و رفتم پی کارم. الان هم دارم واسه کلاس امروز درس می خونم. این جوجه کلاس حسابی به بازیم گرفت. مادرش میگه خیلی دوستم داره. بچه میاد و توی بغلم می لوله و بازیم می گیره و بعدش دستم رو بوس می کنه و واسم دست تکون میده و میره و من، … خدایا! خدایا این، … خدایا! بچه ها، … من، … خدایا!
دفعه آخری که خواهر پریسا کوچیکه رو بغل کرده بودم و یواشکی توی خودم پیچ می خوردم لو رفتم. بد هم رفتم. گاهی از زبونی غیر از مال خودت چیزهایی رو می شنوی که حتی در خودت هم حاضر نیستی بگیشون. و اون عصر من، …
-پریسا! بچه ها فرشته های خاکی هستن. جالبه که هرچی ازشون کناره می گیری باز اون ها دوستت دارن. پریسا! اون کبوترهای معصوم خدا دوستت دارن و می دونی؟ تقصیر اون ها نبود. تو باید این رو بپذیری. تقصیر بچه ها نبود.
یخ زدم. حس کردم1دفعه وسط1ظرف خیلی بزرگ یخ فرو رفتم. انگار ریه هام از هوا1دفعه خالی شدن. انگار روحم منجمد شد. انگار1آسمون شب اومد پایین و اومد پایین و فشارم داد پایین. صدا هنوز بود.
-لازم نیست چیزی بگی. لازم نیست توضیحش بدی. لازم نیست بهش متمرکز بشی. فقط باور کن. تقصیر بچه ها نبود. اون ها رو و خودت رو واسه تقصیری که نیست مجازات نکن.
سعی کردم بخندم و شونه بالا بندازم و بگم باز زدی به چرند گفتن؟ من اصلا نمی فهمم چی میگی و به نظرم خودت هم نمی فهمی. سعی کردم قاه قاه بخندم. سعی کردم بلند شم از اون فضای سنگین بزنم بیرون. سعی کردم ولی نتونستم. صدام رو، حرکتم رو، خودم رو گم کرده بودم. خواهر پریسا کوچیکه شبیه گربه از جسم بی حس و حرکتم اومد بالا و به انتقام اینکه تحویلش نمی گرفتم مچم رو گاز گرفت. آخم در اومد و خواهر پریسا کوچیکه راضی از انتقامی که گرفته بود توی بغلم جاگیر شد. بغلش کردم و حرکت و صدا و همه چیز برگشت. بچه سر و پاهاش رو تاب داد و جاش رو درست کرد و ولو شد وسط بغلم به تماشای آینه رو به رو، و خیلی عادی و معمولی، انگشت پدرش که به نشان نوازش روی گونه هاش کشیده می شد رو گاز گرفت. آخ پدرش و خنده های بقیه و، …
چه قدر خوابم میاد. پیام داخل واتساپ اومد واسم. نه خدایا واتساپ نه!
ساعت10و20دقیقه. به نظرم احتمال انتشار این ضعیفه. این یعنی زمان درسم رو ریختم دور.
امروز صبحی1کسی می گفت آخ بزنه و ایرسافام یاری نکنه و امکان منشی نگیری ازشون و مدرکت رو هم نتونی بگیری. آیی می خندیم، آیی می خندیم، گفتم اولا می گیرم. دوما اگر هم نگرفتم چیزی از دست ندادم. مهارت کسب کردم. طرف1سره می گفت مهارت بی مدرک به چه درد می خوره؟ اینهمه ماه و سال خودت رو کشتی آخرش مدرکه رو نگیری آیی می خندم، آیی می خندم، سعی کردم واسش توضیح بدم که اولا این طور نمیشه دوما اینکه بتونم زبانم رو قوی تر کنم حتی به فرض محال اگر مدرکی هم در کار نباشه باز واسه من فایده داره. ولی طرف اصلا گوشش به من نبود و هی می گفت مهارت بی مدرک واسه تو فایده نداره. اینهمه خودت رو بیچاره کردی که مدرک بگیری. بزنه و نگیری. چه عالی میشه! تو مدرکه رو نگیری و من آیی بخندم، آیی بخندم، چه قدر می خندم، دیدم طرف به هیچ صراطی مستقیم نیست دیگه واسش توضیح ندادم. گذاشتم آیی بخنده، آیی بخنده، پیش از این ها اگر همچین چیزی پیش می اومد، هرچی جواب داخل آستینم داشتم شلیک می کردم به طرف مقابل. و حالا فقط لبخند می زنم. چه فایده داره موفق شدن در همچین میدون هایی؟ در خیلی موارد میشه پیروز میدون باشی. میشه چنان جوابی به فلان نفر بدی که اثرش جاوید بشه. میشه چنان در فلان مورد برنده باشی که کسی به گردت نرسه. میشه حریفت رو خاکش کنی. داغونش کنی. در نظر همه در فلان کری پیروز بلابحث باشی. ولی چه فایده؟ واقعا این ها چه قدر ارزش دارن؟ گیریم که فلانی رو با جواب یا با عکس العمل های متقابل زدی نفله کردی. همه هم تشویقت کردن که ایول دیدی طرفش رو چه قشنگ بیچاره کرد انداختش1گوشه؟ عجب آدمیه این! کم نمیاره! خوب که چی؟ واقعا اونی که واسه بردن ازش زمان و توان صرف کردی اینهمه می ارزید؟ اگر می ارزید پس واسه چی موافقش نبودی؟ با کسی که ارزش مکث و توجه داره نمی جنگن. باهاش کنار میان. اگر موافقت نیست متقاعدش می کنی. اگر متقاعد نشد بهش گوش میدی شاید اون درست باشه و تو متقاعد بشی. اگر هیچ کدوم از این ها نشد در خودت واسش ارزش و احترام قائل میشی. و اگر طرف به هیچ کدوم از این ها نمی ارزید، پس با عرض معذرت تو بدجوری1چیزیته که خودت رو معطل می ذاری که بزنیش زمین. من همچین کاری نمی کنم. از اولش این مدلی نبودم. اگر پر کسی به پرم می گرفت تا تلافی نمی کردم خاطرم جمع نمی شد. من از اولش این مدلی بی صدا نبودم. الان مدتیه این مدلی شدم. حالا واسه خودم خیلی زیاد ارزش قائلم. اون قدر زیاد که فقط اگر طرف به اتلاف زمان و زورم بی ارزه واسه خاطرش متوقف میشم و بس. حالا برای من حتی دشمن ها هم باید اون قدر بی ارزن که واسه دشمنی کردن باهاشون وایستم و رو بهشون کنم. می بینی؟ بزرگ شدم. دیر ولی سریع. از خورده خاکروبه هایی که بهم این تجربه ارزشمند رو دادن ممنونم. اگر اون ها نبودن، چه بسا که من هنوز توی هوای جواب دادن ها و برنده شدن ها در زمین خاکی های خرابه و بی اسم و نشون داشتم حال و هوام رو تلف می کردم.
خدایا درس. باید برم درس بخونم. ساعت10و30دقیقه. من رفتم.
ایام به کامت.
کمی از همه چیز.
بعد از ظهر شنبه. لا به لای تمرین و تکلیف و درس و درس و درس. شماره ایرسافام رو پیدا کردم. زنگ هم زدم. خدایا یعنی جدی لازم بود1ایرانیه نابینا باشم؟ این ها اصلا، … هی بیخیال. دفعه اولم نیست. خدا رو چه دیدی بلکه دفعه آخرم باشه. هرچی خدا بخواد. حسش نیست نتیجه زنگم رو بگم. بعدا حالا حالش نیست. باید برم واسه خودم مدرک جور کنم که نمی بینم و با ایمیل واسه این ها بفرستم. مادرم میگه واسه چی سرحال نیستی؟ حسش نیست. گفتم چیزی نیست شاید خسته باشم. جدی خستهم. دیروز مهتاب آدرس اینجا رو می خواست نق زدم که نمی خوام بدونی خخخ. علی هم اونجا بود راه پیدا کردن اینجا رو یادش داد و مهتاب گفت میاد و من همچنان نق می زدم که نه اینجا نیا علی هم نیاد تو هم نیا اصلا کسی نیاد خخخ. مهتاب میگه1پست از زبون گندمک بزن. من نمی زنم. گندمک باید خودش بزنه خخخ. جدی این فسقلی داره به1شخصیت حقیقی حقوقی داخل تیمتاک تبدیل میشه. به من چه این بچه ها خودشون این مدلی می بیننش من نگفتم این طوری باشه. جدی تقصیر من نیست دیگه1جوری شده داخل تیمتاک1سری بچه ها میگن ببین پریسا تو چه صحبتی داریم باهات برو به گندمک بگو بیاد باهاش حرف بزنیم. چنان باهاش حرف می زنن و میگن گندمک بیاد که کلا در و دیوار تیمتاک داره باورشون میشه این فسقلی از خودم جداست خخخ. خلاصه که پستی که گندمک بزنه چی که درنمیاد! جدی من این فسقل رو دست اون فسقل نمیدم روی کلیدهاش راه میره سیستمم نفله میشه کلی باهاش درس دارم.
بدجوری خستم این روزها. دیوانه وار فقط می خورم و دیشب از معده درد روانم پاک شد. آخه دیروز ساعت2بعد از ظهر کلاس داشتم و زمانی که برگشتم کلا از جهان حرصی بودم و تنها راه فراری که جلوی دستم بود رو رفتم. از1نون دراز دو سومش رو خوردم با3تا نیمرو بدون اینکه اصلا گرسنه باشم. بعدش تا خود صبح معده بیچارم فحشم می داد. امشب این رو تکرارش نمی کنم. به خدا نمی کنم معده داغونم هنوز گزگز می کنه خخخ.
1با2تماس داشت و حال3رو ازش پرسید. من هم از1پرسیدم. حال3چندان مثبت نیست. جزئیاتش رو نمی دونم فقط اینکه این2تا مثبت نیستن. هم2و هم3داغونن. ای خدا کاش می تونستم واسشون کاری کنم! آخه این چی بود این طفلک ها گرفتارش شدن! خدایا کمک کن!
مادرم صدام می کنه. باید به چندتا حساب واسش پول بفرستم. بر می گردم.
برگشتم. یکی از حساب ها صاف شد در مورد دومی داره تلفنی حرف می زنه و فعلا من اینجام. امروز1میره دفتر2و بهم گفت اگر خبر جدیدی گرفت بهم میگه. خدایا2و3رو نجات بده!
دیروز الهه می گفت باید به زور هم شده حتی1زمان نیم ساعته واسه خودت جور کنی بدون دغدغه درس هات. زمان رو جور می کنم ولی با دغدغه درس. حتی وسط خواب هام. خدایا این سنگینیش، … مادرم تلفنش تقریبا تموم شد. باید برم واسه صاف کردن حساب دومی. بر می گردم.
این هم از دومیش. مادرم رفت پای تلفن تا مطمئن بشه پوله رفت. پیام از محله نابینایان. احتمالا باز هم پکتوس. ببینم! نه پکتوس نبود خخخ.
این هم از مادرم. رفت دنبال1000تا گرفتاری. خودش هم میگه آروم و قرار نداره. باید برم درس بخونم. این امتحانه با مدل اطرافم و دردسرهای تفهیم به مسوولین این چیزه و، … خدایا چه قدر این مانع امروز بلند به نظرم میاد! به شدت نفس گرفتن لازم دارم. حتی حسش نیست بیرون از اینجا نق بزنم. بی صدا شدم و فقط سکوت می کنم و گاهی میگم واااخ! خواب کمک نمی کنه. فیلم و سریال و سر کار کمک نمی کنن. به نظرم اگر زمانش رو داشتم اردیبهشت و ملزوماتش هم دیگه کمکی نمی کرد. هی1چیزی! امروز با تمام سنگینی ها و خستگی ها و نمی دونم چیچی ای ها دلم تنگ اون مه سفید کوفتی نشد! ایول! باورم نمیشه. واسه1لحظه فکر کردم اگر دستم می رسید و1خورده، … دیدم1ندای ضعیف نق نقو از اعماق ذهن بی سر و تهم نق زد که وووییی نه ول کن نمی خوام با اون بعد التحریرهای مزخرفش. کی حال گیجی و سردرد و سنگینی داره؟ با اون بوی سنگین و داستان های جانبیش. نه خوشم نمیاد. این قدر تعجب کردم که دقیق شدم و دیدم درسته. خیلی ضعیفه ولی هست. یعنی اگر الان دستم برسه رد نمی کنم ولی اندازه ماه پیش این زمان اصرار ندارم که بخوامش. یعنی داره از سرم می پره؟ یعنی هواش داره از سرم میره؟ واقعا میشه که بره؟ خدای من! آخ جون! دلم می خواد از این چیزها نخوام. دلم می خواد ازش لذت نبرم. دلم می خواد دیگه دلم نخوادش. یعنی این شدنیه؟ یعنی میشه1زمانی اگر دستم هم برسه سفت و بی تردید رد کنم و بگم نه خوشم نمیاد؟ واااییی خدا چه تصور بااااا حالی! این هم1مثبت از طرف درس های بی انتها و اذیت کن من. خدایا بشه که بشه!
امروز مادرم می گفت کی تعطیل میشی لازمه1دستی به قیافهت بکشی این مدلی جنگل نباشی. بی اختیار آه کشیدم و گفتم من که تعطیلی ندارم. مادرم گفت از سر کار که راحت میشی. گفتم بله میشم ولی تعطیلی ندارم. مادرم گفت اگر داشتی حوصله ات سر می رفت. می خواستی چیکار کنی؟ تمام تابستون می شد با بچه هاتون بری گردش؟ گفتم نه. می خواستم برم کلاس های هنرم. مادرم گفت اینکه داری میری کلی ارزشش بیشتره. این کجا و اون کجا. خواستم بگم ارزش اون که الان نمیرم به این بود که کل اعصابم باهاش راحت بود و زندگی مگه چیه؟ اینکه بتونی در لحظه هات خوشبخت باشی. من در حال بافتن1چیز مرواریدی، در حال بافتن1گل کریستال، در حال ساختن1جواهر بدلی، تمام لحظه هاش رو خوشبخت بودم. با تمام دلم حس خوشبختی می کردم. ارزشش به این بود. و حالا دارم از خستگی نفس می برم.
نگفتم. می دونی؟ من قرار نیست چونه بزنم. فقط باید ادامه بدم. باید این مدرک رو به دست بیارم. قورتش دادم. مادرم بود که باز گفت عوضش فردا که این کار تموم شد کلی واست فایده داره. راحتیه بعدش کلی می ارزه. کلاس هنرت هم سال بعد هست. بعد از این کار میشه بری ادامه بدیش. سکوت کردم. من قرار نیست بحث کنم. من فقط باید ادامه بدم. من فقط باید ادامه بدم. اون لحظه فقط سکوت کردم ولی نمی فهمم الان واسه چی1چیزی رو باید پشت سر هم قورتش بدم. نه پایین میره نه، … خدای مهربونم! چیزی نیست معترض هم نیستم. فقط خیلی خسته شدم. خیلی هم می ترسم. این سخته. این دیوار رو هرچی بهش نزدیک تر میشم بلندتر به نظرم میاد. خدایا هم خستم هم ترسیدم میشه1خورده من بهت نق بزنم تو هم1کوچولو زمان بهم بدی موهام رو ناز کنی بگی نترس من اینجام؟ خدای مهربونم باور کن این لفظ رو خیلی ازت می خوام. فقط هم از تو. که به همون لحن ناب96توی گوشم بگی نترس من هنوز اینجام. خدایا می دونم که هستی ولی بهم بگو. لازممه که بگی. می خوام بگی. می خوام امشب بگی. هی! بر می گردم.
خوب حله. باید بجنبم. کلی درس دارم. واسه فردا و واسه پس فردا. وووییی سیزدهم خرداد شفاهی پایان ترم. این دفعه دیگه نباید اجازه بدم این عبارت ها و خط ها اون مدلی غافلگیرم کنن. باید بجنبم. آخ جون از4شنبه تعطیل میشم و از صبح شنبه اوضاع میشه که بهتر باشه. فقط1خورده بجنبم کلی پیشم. الان هم نباید اینجا باشم. رایتینگم با1سری تمرین و1سری خوندنیم مونده. اگر بخوام امشب آخر شب به بهانه سریال برم تیمتاک باید تا اون زمان درسم رو به1جایی رسونده باشم. وگرنه تیمتاک پر. اوخ ساعت داره6میشه من رفتم درس. هی! ایام به کامت.
میانهفته!
4شنبه صبح. سر کار. بچه ها امتحان میدن میرن. الان نیستن و، … فقط4روز کاری دیگه تا تعطیلات. تعطیلات؟ من که تعطیلات ندارم! امسال من، … هی بیخیال. من4روز دیگه صبح هام آزاد میشن و این واسه خودم و درسم کلی مثبته.
نمره های امتحانات2قلو اومد. شفاهی از10شدم7و کتبی از20شدم15و خدایا چه کابوسی بود! دلم می خواست بهتر می شد ولی از ته دل خدا رو شکر که به اون بدی که تصور می کردم نشد. واسه پایان ترم باید خیلی بهتر بخونم. اگر خدا بخواد با آزاد شدن صبح هام اوضاع میره که رو به راه تر بشه. امیدوارم بشه. ولی الان نمره ها اومد و من تک نیاوردم و این فوق عالیه از نظرم. خدایا ممنونتم تصورم خیلی خیلی وحشتناک بود از امتحان ترسناکی که دادم. از2شنبه تا دیشب3تا جفنگ نامه نوشتم ولی خخخ نفرستادمشون اینجا. مایه آبروریزی می شدن. داخلشون پر بود از نق و خخخ چیزی نبود با خدا درددل می کردم. خوب شد نزدمشون اینجا.
سیستم بزرگه رو دوباره فرستادم درمونگاه. باز تعمیری شد. من واقعا زیاد ازش کار نکشیدم ولی اون دیگه زیاد ضعیفه. و باطری این فسقل هم از دیروز شروع کرده به زودتر تموم شدن. هیچ خوشم نمیاد. هنوز کامل مطمئن نیستم و باید سر مهلت امتحانش کنم. تردیدم ضعیفه. به احتمال قریب به یقین حدس ناخوشآیندم درسته. و اگر واقعا این پیش بیاد من باید چیکار کنم؟ خدایا من درس دارم الان هم قیمت ها وحشتناک بالاست چه مدلی1سیستم نو جور کنم جای این2تا؟ ولی این2تا! من دوستشون دارم. دلم نمیاد این ها وسط راهم جا بمونن. اون دفعه ای داشتم فکر می کردم این ماجرا که تموم بشه من1عالمه چیز رو باید عوض کنم. تعمیر و ترمیم و تجدید کنم. به نظرم آخر ماجرا جفت سیستم هام کامل مرخص میشن. گوشیم. نوشت افزارم. فقط پرینترم و اسکنرم سلامت در میرن. تا حالا که کارشون زیاد نبوده ولی هیچ تضمینی نیست که از این به بعد هم بهشون همین مدلی خوش بگذره. ترم های بعد ترسناکن. از جلوتری ها شنیدم که شرایط اون جلوترها خیلی خیلی سخته. من احتمالا رفیق هام رو در نیمه های راه از دست میدم. به جهنم که می خندی. این بی جون های پلاستیکی آهنی سیمی رفیق هامن. تمامشون در لحظه هایی که کسی نبود بودن. هنوز هم هستن. بی توقع و بی دلواپسیه هیچ چیزی از طرفشون. هیچ چیزی جز داغون شدن. هرچی پیش تر میرم بیشتر با این موارد حس رفاقت می کنم و بیشتر از آدم ها و رفاقت هاشون می برم. خداییش حق دارم. نمیگم همه ولی اکثرا اون هایی که به پست من می خورن1جورهایی، … چی بگم آخه. چند شب پیش1کسی1جایی بهم خورد. بابا بذار بگم دیگه تیمتاک رفته بودم. البته نه واسه شلوغ کاری. من گاهی میرم اونجا فقط واسه اینکه چند لحظه موزیک های رادیو رو گوش کنم و همراهشون درس هم بخونم و1جورهایی هم استراحت و هم درس با هم. اون شبی سرم از شدت خستگی و فشار سنگین بود. رفتم تیمتاک و اتفاقا شلوغ هم بود. بچه ها داشتن شلوغ می کردن. من بینشون نموندم. رفتم داخل رادیو. کسی اونجا نبود. موزیک پخش می شد و من سرم به درسم بود. خیلی پیش میاد که کسی پیش از من رفته باشه اونجا. می بینم طرف تنهایی اونجاست و با خودم میگم کسی که بین شلوغی های لابی نمونده و تنها رفته رادیو یا شبیه خودم داره کاری انجام میده یا اصلا اون لحظه می خواد فقط موزیک گوش کنه و حرف نزنه. اگر طرف آشنا باشه1سلام بهش می کنم و دیگه حرف باهاش نمی زنم چون حس می کنم این کار در اون لحظه تجاوز به حریم به حساب میاد. بعد از سلام من هم میشینم1گوشه مشغول کار خودم میشم و موزیک گوش میدم و اون بنده خدا هم سرش به کار خودشه. من حرف نمی زنم و با خودم میگم اگر اونی که پیش از من اونجا بوده بخواد یا بتونه صحبت کنه خودش حرف می زنه. خلاصه اینکه مواظبم به حریم کسی خط نندازم. بارها این پیش اومده که خیلی طولانی با1یا حتی2نفر ساکت داخل رادیو بودیم و حرف نمی زدیم و هر کسی مشغول خودش بود. و از نظر من این طبیعیه.
خلاصه. اون شبی رفتم اونجا و1بنده خدایی پشت سرم وارد شد. در نظر بگیر که دست های من مشغول بودن به نوشتن و داخل تیمتاک من اگر بخوام حرف بزنم باید دستم رو بذارم روی کنترل کیبورد و نگهش دارم تا حرفم تموم بشه. و می تونی تصور کنی که اگر می خواستم با کسی حرف بزنم باید نوشتن رو بیخیال می شدم. من به شدت کسر زمان داشتم و به شدت خسته و کلافه بودم و به شدت می خواستم فقط1خورده موزیک هایی که خودم نداشتم و نمی دونستم چی هستن زیر گوشم پخش بشن و درس بخونم و ذهنم1خورده آروم بشه ولی به هیچ عنوان در وضعیت چاق سلامتی نبودم. زمان نداشتم. ابدا نداشتم. دفعه اولم نبود و در نتیجه چیز تازه ای نبود که بقیه شاهدها ازش بی اطلاع بوده باشن. اون ها بارها منو دیده بودن که می رفتم1گوشه تیمتاک و تنها می نشستم و سرم به کار خودم بود.
دردسرت خوب می کنم میدم. داشتم می گفتم من رفتم رادیو و1نفر پشت سرم وارد شد. خوب.
-سلام.
-علیک سلام.
-خوبی؟
-خیلی ممنون.
-چه خبر؟
-خبری نیست.
-چرا صدات این قدر ضعیفه؟
-نمی دونم. دارم درس می خونم.
-چیکار می کنی؟
-درس می خونم.
-چرا صدات ضعیفه بلندتر صحبت کن.
-دارم درس می خونم.
-چی؟
-دااارم دَََََرسسسس میییی خونم دََََََََرس.
-خوب اگر بلندتر صحبت کنی که توی درس خوندنت تأثیری نداره. داره؟
دیگه نتونستم تحمل کنم. اگر می موندم جیغ می کشیدم. محکم کوبیدم روی اف4و زدم از تیمتاک بیرون. چیزی نبود ولی به شدت از جا درم برد. آخه پس ما کی می فهمیم؟ واسه چی من سعی می کنم بفهمم ولی بقیه اصلا سعی نمی کنن منو بفهمن؟ فقط به اندازه ای بفهمن که اذیتم نکنن؟ خدایا یعنی اینهمه سخته؟
اینقدر حرصم گرفته بود که تا دیشب آخر شب نرفتم تیمتاک. زمانی هم که رفتم سریال شروع شده بود. گوشش کردم و بلافاصله بعدش زدم بیرون. هم درس داشتم هم حوصله نداشتم با هیچ کسی حرف بزنم. آدم ها اینن. با این عزیزها من باید حس رفاقت کنم؟ نمی کنم. سیستم های دوست داشتنیم بهترن. واقعا بهترن. این ها اگر مشکل واسم درست کنن میگم خوب دستگاهن. نمی فهمن. نمی تونن بدونن. ولی به آدم هایی که خلق شدن تا بفهمن ولی به جای فهمیدن توانشون رو به بازی کردن و بازی دادن و بازی گفتن و بازی گرفتن و به ادعاهای پوچ و مسخره صرف می کنن چی میشه بگم؟ بعدش داد و هوارمون گوش فلک رو پاره کرده که واسه چی بیناها با ما چنینن و چنانن. باباجون تو بیا به خودت1نگاه سریع السیر بنداز ببین تو چی داری به1بینا بدی. خوب معلومه طرفت نمیاد زمانی که می بینه تازه باید موارد فوق ساده اجتماعی رو یادت بده. بینا هم شبیه خودت1آدمه با1دنیا گرفتاری و فکر و ذکر و گره و ماجرا. اون به قول تو بینا هم1کسی رو می خواد که بتونه در کنارش اگر مشکلش حل نشد دسته کم آرامش بگیره. نه اینکه روانش پاک بشه. من که از جنس خودتم اینه حالم از معجزاتت اون بینا میگه مگه مرض دارم می چرخم بین اکثریت1مایه آرامش پیدا می کنم. همنشینی که دسته کم بتونه به معیارهای ساده همنشینم باشه نه مته اعصابم. شرمنده تند گفتم ولی پشیمون نیستم. از نظر من واقعا لازمه حواسمون خیلی جمع تر باشه. اصلا مواظب نیستیم! ما هنوز خیلی راه داریم که به معیارهای عادی برسیم ولی در ادعا کردن و مخصوصا در توقع داشتن نمره اولیم. اولیش خودم. واقعا لازمه بیشتر سعی کنم و به جای اینکه به بنده خدا واسه خاطر متفاوت دیدنم و متفاوت رفتار کردن هاشون تقصیر پرت کنم1دیدی به خودم بزنم ببینم خودم کجای کارم. کاش1زمانی بتونیم درست ببینیم و سعی کنیم که درست بفهمیم. اولیش خودم. واقعا لازمه یاد بگیرم. کاش بتونم!
ساعت10و14دقیقه صبح4شنبه. باطری61درصد. به نظرم بد نیست اسپیکینگ های امروز رو2-3دفعه دیگه بگم تا لکنتم کمتر بشه.
شرکت نماد فروردین نت تیکرهای قسطی می داد. کاش می تونستم بخرم! ناقابل25میلیون خخخ. قسطی بود ولی هرچی فکر می کنم می بینم25میلیون ندارم. من1امسال این مدلی وحشیانه درگیرم و البته نت تیکر همیشه به کارم میاد اما سال های بعد به نظرم میشه که نباشه. و امسال، … کاش پول داشتم! اگر داشتم دسته کم اینهمه نوشتن هام با دردسر همراه نبود و شبیه اون دفعه از شدت مچ درد مجبور نمی شدم آتل ببندم و با1دست و نصفی بنویسم و عاقبت هم آتل رو واسه نوشتن باز کنم و شب از مچ درد کلافه بشم و، … هی بیخیال. من25میلیون تومن ندارم. کاریش نمیشه کرد. خیلی عالی می شد اگر داشتم ولی چیزی که نمیشه نمیشه. من این پوله رو ندارم و نمیشه هم که داشته باشم. پس بیخیال. تا اینجا که هر مدلی بود تونستم برسم. با نوشت افزارهای مختلفی که گاهی واقعا اذیت می کنن. با سیستم هایی که دارن کم میارن. با دستی که به خاطر تایپ کردن و به خاطر نوشتن هام هرچند1بار میره داخل آتل و باز پیش از اینکه زمان لازم واسه التیامش سپری بشه به خاطر حجم نوشتن میاد بیرون تا دفعه بعدی. اما اصل اینه که من تا اینجا رسیدم. بدون نت تیکر و بدون باقیه امکاناتی که اگر بود اوضاع بهتر می شد. خوب اگر تا اینجا اومدم پس دلیلی نداره باقیه راه رو نشه برم. اون هایی که پول دارن نت تیکر بخرن شاید اندازه من سمج نباشن. شاید هم باشن ولی بیخیالش. اون ها به من مربوط نیستن پس بیخیالشون. نت تیکر هم دستم بهش نمی رسه چون پولش رو ندارم پس این رو هم بیخیالش. اما سیستم. اگر خیلی خیلی گرفتار بشم مجبورم1دونه قسطی تهیه کنم که البته کلی کارم سخت میشه و واقعا واقعا امیدوارم امسال این لازم نشه. هنوز که نشده. دزد رو هم که تا نگرفتن پادشاهه. لحظه رو عشقه خخخ.
ساعت10و22دقیقه. باطری59درصد. خدایا کاش این مدلی نمیشد! خوب دیگه بسه. من زمانم با این حضرت باطری محدوده. باید پیش از اینکه به10درصد برسه برم درس بخونم. هی ایول هفته دیگه امروز صبح خونه نشستم دارم دلی دلی کنان درس می خونم و خخخ. دیرم شد. من رفتم. تا بعد.
بعد از امتحانات۲قلو!
عصر شنبه. بعد از امتحانات2قلو. خدایا این دیگه چی بود!
اون هفته فقط درس خوندم و تکلیف نوشتم. کلاس4شنبه عصر و5شنبه صبح و جمعه صبح با1کوه تمرین هاش که تا دم صبح جمعه می نوشتمشون و فقط نصف روز تا صبح شنبه واسه امتحانات2قلو و… حس می کنم از خستگی روی هوام. از امتحان اومدم. از امتحانات اومدم. شفاهی رو خوب دادم. استاد راضی بود. می گفت از گذشته خیلی بهتر شدم. ولی کتبیش وحشتناک سخت بود. خدایا باورم نمیشه. آخر کار منشی از خستگی صداش در نمی اومد. می خوند ولی حالش داشت به هم می خورد و این رو قشنگ حس می کردم. رایتینگ آخر رو با این فسقل نوشتم. دفعه اولم بود امتحانم رو این مدلی می دادم. کاش خیلی افتضاح نشده باشه. الان هم باید بشینم سر تکالیف فردا. کاش فردا صبح مدرسه نداشتم! خدایا خستهم. خدایا امتحانم بد نشده باشه! بدجوری سخت بود بدجوری. به خدا سخت بود و من هم مهلت واسه خوندن کم داشتم. فقط1نصفه روز. باید باز هم بیشتر بخونم. باید باز هم داخل ترم بیشتر بخونم. خدایا لطفا این دفعه خراب نشده باشه به خدا نمی دونستم. به خیال خودم داخل ترم خونده بودم ولی ظاهرا بیشتر لازم بود و من با امتحانات هم زمان و کلاس های جبرانی و لغت های پراکنده غافلگیر شدم. خدایا کمکم کن.
دیروز بچه ها کتبی رو دادن و اومده بودن داخل گروه مشغول بودن. جواب ها رو می دادن و سوال ها رو می گفتن. بازش نکردم. تقلب نکردم. من تقلب نکردم خدایا! امروز به معاون اول که ازم امتحان می گرفت گفتم. بهش گفتم من1سری جواب ها رو داشتم و تو بعدا پیام ها رو می بینی. من بازشون نکردم. اگر باور نداری گوشیم رو میدم ببینی که7تا پیام از گروه دارم و دست بهشون نزدم. راست میگم. به خدای اخلاق. دارم راست میگم. طرف مقابلم گوش کرد. خندید و گفت می دونم. مطمئنم که بازشون نکردی. ما می دونیم. اخلاق شما رو می شناسیم. لازم نیست گوشیت رو ببینم. اگر میگی نکردی مطمئنم نکردی. بلند شو برو امتحانت رو بده.
امتحانه بدجوری سخت بود. کاش واسه فردا تکلیف نداشتم و کاش فردا صبحم واسه خوندن آزاد بود! هی! بیخیال. این فشار چیزی نیست که ازش بی اطلاع بوده باشم. اگر بدتر هم بشه جای حیرت واسه من نیست. فقط کاش نتیجه می اومد! کاش می اومد!
نمی دونم روی چه حسابی رفتم تکبال90رو باز کردم و خوندمش. همین الان تموم شد. مادر و خاله اینجان. تکبال90رو تا انتها رفتم. کامنت ها رو هم تا نصفه خوندم. دیگه نتونستم ادامه بدم. از وسط کامنت ها ول کردم بستمش اومدم بیرون. خدایا! آخ خدای من!
من نباید اینجا باشم. واسه فردا کلی نوشتنی و کلی خوندنی دارم. یعنی این تموم هم میشه؟ امکان داره تا آخر سال این ماجرا ختم به خیر بشه؟ خدا کنه!
تکبال90که تموم شد حس کردم1چیزی انگار حس توضیح خسته بودنم رو ازم کشید. حس کردم1چیزی حس هر توضیحی رو ازم کشید. من نباید اینجا باشم. باید برم سر درسم. شاید بعدا بیام. نمی دونم کی. ولی پیش از رفتن چه قدر تشنمه. افتضاح تشنمه. اول آب بعدش درس. من رفتم.
ایام به کامت.
شنبه نامه.
بعد از ظهر شنبه.
سر کار نرفتم. اه لعنتی! فردا باید عواقب جشن مزخرف امروز رو صاف کنم. خدایا بدم میاد لطفا خدایا بدم میاد خدایا بدم میاد بدم میاااآاااآاااآاااآاااد1کسی بفهمه خدایا من بدم میاد!
درس می خونم. یعنی تکلیف انجام میدم. به جان خودم این عادلانه نیست دیروز سر کلاس پیش از ورود استاد همه یعنی همه بخش بخش تمرین ها رو به همدیگه دادن1نفر1بخش رو نوشته بود بقیه ازش گرفتن نوشتن1نفر دیگه1بخش دیگه رو نوشته بود بقیه از روی نوشته هاش نوشتن سومی اومد گفت من فلان بخش رو ننوشتم از بقیه گرفت نوشت و خلاصه همه از روی تمرین های هم نوشتن و تازه نق هم زدن. خانم های کلاس می گفتن درس زیاده. استادها کمک نمی کنن. اه جمعه ظهر کی کلاس میاد. واسه چی تمومش نمی کنه ما بریم. کاش نپرسه بلد نیستیم. بیاد مرخصمون کنه بریم. اه می خواییم بریم. بریم. بیاد بگه بریم. … … … خدایا! اصلا به جهنم به من چه! ولی خودمونیم دردم میاد اگر سر شرایط آنتیکم بیفتم. من که حتی1دفعه تمرین از روی تمرین های کسی ننوشتم. من که غیبت نکردم. من که خداییش سعی کردم همیشه تا اونجایی که توان ذهن سیمانی شده داغونم می کشه درسم رو بخونم و نخونده سر کلاس حاضر نشم. بعدش بزنه واسه1سری موارد مزخرف بیفتم و، … هی دارم بدجنس میشم. این درست نیست. بسه دیگه بیخیال.
تداخل کلاس هام و کارم و امتحاناتم این هفته وحشتناک شدن. میان ترم کتبی و شفاهی پشت سر هم ردیف شدن و این هفته کلاس آیلتس1روز رفت عقب و نشست روی ساعت کلاس کانونم. دستم به استاد کانون نمی رسه الان چه غلطی کنم؟ جمعه هم جبرانیه کانون رو احتمالا امتحان میان ترم کتبیه آیلتس می خوره. خدایا1دفعه2جلسه غیبت خیلی ظلم حساب میشه. من باید فعالیت های کلاسیم رو داخل کانون نگه دارم وگرنه پایان ترم به دردسر می افتم الان چه مدلی حلش کنم؟ تازه سر کارم هم هست که مزید بر علت شده و، … عجب ترمیه این ترم! خدایا ازش در برم شاهکار زدم از مدل2آتیشه. وایی اگر یعنی چی؟ نکنه1زمانی، … جدی اگر1زمانی این ترم مثلا بزنه و، … از تصورش حالم بد میشه خدایا من نمی افتم. من نمی افتم! حالا اگر1درصدی اگر1درصدی اگر، … خدایا راست میگم حالم خوش نیست حس می کنم1جورهایی، … بچه شدم! هنوز که چیزی نشده! اگر هم، … نه! نمی تونم. حالا نه. میشه1زمان دیگه واسش آماده بشم؟ الان مادرم اون طرف خوابه نمی خوام تغییر حالت مشهودم رو ببینه. بعدا. بعدا بهش فکر می کنم. شاید امشب. شاید فردا. شاید، … خدایا من بدجوری می ترسم لطفا کمکم کن. خدایا کمکم کن!
دیشب، … نمی دونم کارم درست بود یا نه. باید می کردم. باید می گفتم. سعی کردم. واقعا کردم. تردید داشتم ولی زمانی که شروع کردم دیگه نمی شد متوقف بشم. موفق نبود. یعنی نبودم. شاید لازم بود بیشتر سعی می کردم. شاید لازم بود از کلمه های عمیق تر و ترکیب های قوی تری کمک می گرفتم. شاید لازم بود طلسم کلمه ها و جمله ها رو عمیق تر فرود می آوردم. مطمئنا این عمیق تر و قوی تر فرود آوردن شدنی بود. نمی دونم نتیجه می داد یا نه ولی این قوی تر فرود آوردن از من بر می اومد. واقعیتش رو بخوایی، نکردم. حس کردم تقلبه. حس کردم اگر با زنجیر کلمات موفق بشم کسی رو به سکوی پایان زنجیرش کنم عدالت رو رعایت نکردم. حس کردم این نامردیه. حس کردم عادلانه نیست که1نفر رو شبیه کسی که با جادو یا هیبنوتیزم یا هر زهرمار دیگه ای مجبور می کنی به انجام کاری که در حالت عادی موافق انجامش نیست با طلسم کلمه ها گرفتار بشه و به چیزی رضایت بده که اگر به جای کلمات با منطق باهاش طرف می شدی به انجامش رضایت نداشت. تو بخند ولی من به طلسم کلمات معتقدم. کلمه بازها کارهایی می تونن باهاش کنن که باورت نمیشه. خودم هم اگر نمی دیدم باورم نمی شد. حالا باورم میشه. اینکه میگم تعریف از خودم نیست و بهش افتخار نمی کنم چون گاهی جوانمردانه نیست. این اعترافه. من خودم گاهی کلمه باز خطرناکی میشم. اندازه1سری ها قوی نیستم ولی از خیلی ها قویترم. نه همیشه، اما گاهی اگر بخوام1چیزهای کوچولویی با کلمه ها، … اگر واقعیتش رو بخوایی دیشب که شروع کردم این نیت رو داشتم. آماده اجراش هم شدم ولی، … نتونستم. نشد. طرف مقابلم خیلی… داشت اذیت می شد. من دلش رو نداشتم. هر کسی رو نمیشه اذیتش کرد حتی اگر خیلی خیلی بی مروت باشی. گاهی1سری افراد طرف مقابلت میشن که اذیت کردنشون دل می خواد. حتی اگر اندازه1واکسن زدن درد داشته باشه. من دیشب دیدم که دلش رو ندارم. در خودم ندیدم این فشار رو. کلمه بازی رو بیخیال شدم. سعی کردم امکاناتم فقط منطق باشه و بس. به جایی که دلم می خواست نرسیدم ولی، … خدا ببخشدم دیگه هرگز دلم نمی خواد در این مورد تکرارش کنم تا خوده صبح از خودم متنفر بودم واسه این زجری که تحمیل کردم. خدا منو ببخشه! کاش اون بنده خدا هم منو ببخشه! بهم معترض نشد که کاش می شد ولی کاش ببخشدم! کاش نیت خیر بتونه عذر موجهی باشه واسم!
خوب حالا چی؟ من زدم و نشد. حالا یکی از دلیل های بزرگی که این خط رو نگه داشتم پرید. باید عوضش کنم؟ نکنم؟ کنم؟ هی من زدم و نگرفت امید که نمرده. شاید اونی که باید بزنه زد و گرفت. اگر خطه رو عوض کنم چه مدلی تماشاگر باشم؟ تماشا که میشه کنم. امیدوار که میشه باشم. دعا که میشه کنم. نمیشه؟ خدایا به خودت سپردم. هرچی تو بخوایی.
خدا کنه تا نیمه خرداد سر کار نبرنمون! خدایی وضعیت من داره روز به روز فشرده تر میشه کاش این سر کاره1خورده وا بده! البته امسال که شکر خدا تا جا داشت وا داد و خدایا چه قدر ممنونتم. ولی کاش1خورده بیشتر وا بده واقعا گرفتارم.
دیروز دیوانه وار تشنه اردیبهشت و آلاچیق و تفریحات ممنوع بودم. قدم برداشتم که برم ولی نرفتم. این کار درست نیست. من نباید برم طرفش. نباید. نباید! دسته کم تا پایان این قصه کتابی درسی نباید. خدایا ولی چه قدر دلم می خوادش. چه قدر چه قدر دلم می خوادش! خدایا کمکم کن!
ماه رمضان رسید. وایی بر من و این تشنگی که تحملش رو ندارم خخخ. جدی من از تشنگی گریهم درمیاد.
وضعیت3بدجوری نامشخصه. عمل در پیش داره. به نظرم2تا. یکیش داره میاد. خدایا کمک کن! جفتشون گناه دارن. هم2و هم3دارن له میشن. خدایا کمک کن!
مادربزرگ یکی از بچه های قدیمی فوت شد. یکی از معصوم ترین بیبی هایی بود که می شناختم. دوستش داشتم. خبر فوتش رو که شنیدم هم ناراحت شدم هم خیالم جمع شد. شاید ظالمانه به نظر بیاد ولی همراه ناراحتیم خوشحال شدم. دلم آروم شد. اون1بیبیه پیره مظلوم و مهربون و بیمار و نازنین بود. اگر بیماریش به مرحله درد می رسید و اون درمون های دردناک روی جسم ضعیفش اعمال می شد و اون دردهای وحشتناک بهش تحمیل می شد، … خدایا نفسم بند میاد از تصورش. اصلا این رو واسش نمی خواستیم. بیماریش درمون نداشت. به مرحله درد می رسید اگر زنده می موند. دردش وحشتناکه. من دیدم سرطان با گرفتارهاش چیکار می کنه. واسه هیچ طنابنده ای این رو نمی خوام. اون1بیبیه معصوم و نازنین بود. اون دردها زجرش می دادن. حتی الان فکرش خودم رو هم زجر میده. خدا رو شکر که تحملشون واسش لازم نشد. شدت فشار بیماریش خیلی طول نکشید. بستری شدنش1هفته هم نبود. رفت! حس می کنم خدا و فرشته هاش دست های ظریفش رو گرفتن و از زیر دست های بی مروت سرطان کشیدن بردنش. ایول! حالا اون کوفتی کلی حرصیه. این طعمه از دستش در رفت. نتونست زجرش بده. خدا به بقیه گرفتارهاش رحم کنه! روحت شاد بیبیجونه مهربون! به خدا راست میگم من واقعا دوستت داشتم. خوشحالم که اون تحمل های دردناک لازمت نشد! حالا راحت بخواب! خوابت خوش! روحت شاد! این بغضه کاش1خورده معرفت داشت می ترکید الان خفه میشم. آب. بر می گردم.
خوب برگشتم. طول کشید. تا گوشیم رو از شارج بردارم و آب و1خورده گوشی و ایول فایلم دانلود شد! این روزها داخل پراکسی های مدل به مدل… راستی پراکسی درسته یا پروکسی؟ نمی دونم. این روزها بین از این ها های مدل به مدل گردش می کنم و تلگرامم سکسکه داره ولی هست. این هستش رو عشقه. فایلم رو بردارم الان میام.
فایله رو بازش کردم. تصویری صوتی بود و انگلیسی. شوت شده از جانب مادرم. ببین تو رو خدا مادرم هم بهم تکلیف میده خخخ. ولی ایول گوشش کردم1عالمه ازش رو فهمیدم یوهووو خخخ! ای خدا خیلی خدایی1کمکی کن من این مدرکه رو درست درمون بگیرم. به جان خودم مادرم خیلی بیشتر از خودم شاد میشه. خدایا کمک کن! چیزی واسه خودم ازت نمی خوام. یعنی نه که نخوام ولی اگر لازم باشه انتخاب کنم، … خدای مهربونم! تو که اجازه نمیدی ببازم. میدی؟ می دونم که نمیدی. فقط همراهم باش. فقط خدای مهربون من باش! فقط دستت رو بر ندار از روی شونه هام. فقط دستم رو ول نکن. فقط باهام باش. من دلواپسم. خدایا همراهم باش!
ساعت از2گذشت. دیرم شد. باید برم انشا بنویسم. من رفتم. ایام به کامت.
در حاشیه روز.
4شنبه صبح سر کار. بچه ها رفتن جشن الفبا. امروز درس سکوت گرفتن و واسشون زیادی سخته خخخ. این ها نمی تونن درست سر کلاس بشینن. به نظر من چیزهایی جز درس های کتاب هست که بچه ها باید داخل کلاس یاد بگیرن. پیش ترها ما این چیزها رو یاد می گرفتیم ولی امروز به بچه ها یادشون نمیدن. بچه مفهوم احترام رو نمی فهمه. داخل محیط کلاس درست نشستن رو بلد نیست. حرمت کلاس و حرمت بزرگ تر و حریم خودش و اطرافش رو نمی دونه. میشینه سر کلاس پاهاش رو می ذاره بالای میز2تا پایه صندلی رو می بره هوا و اگر ولش کنی تا خود ظهر مزخرفات بی سر و ته میگه و می خنده و تا1درجه به روی ماهش بخندی به شدت پررو میشه و الی آخر. امسال من درگیر نیستم. به مفهوم واقعی کمکی هستم و چه قدر خوشحالم به خاطرش. امسال کلا خودم رو از همه چیز کشیدم کنار. نه زمانش هست نه حسش. خلاصه این بچه ها باید خیلی فراتر از کتاب هاشون بلد بشن و نمیشن. امروز1تمرین کوچیک داشتن و سخت بود واسشون. خونواده ها خوششون نمیاد ولی به نظر من خیلی هم مثبته و اگر دست خودم بود می گفتم زنگ ادب رو در بین ساعات مدرسه داخل برنامه درسیشون جا بدن. واقعا لازمه. جدی میگم. خوب به جهنم. به من مربوط نیست.
واسه تست امروز دارم می خونم. بریدم در رفتم اینجا تا بعدش باز شوت بشم وسط خوندن هام. یکی از بخش های کتاب این ترمم بدجوری درهم رفته و1سری مواردش رو نتونستم خیلی رو به راه کنم. خدایا این ترم رو به خیر کن. از تصور پایان ترم تمام جونم یخ می زنه. خدایا واسه چی من اینهمه می ترسم؟ همه میگن بیخیال. گاهی حس1اعدامی رو دارم که کسی جز خودش خیالش به آخر ماجرا نیست. همه میگن نگران نباش. میگم بابا می افتم و ملت میگن اشکال نداره. ترم بعد دوباره می خونی. خدایا من نمی خوام ترم بعد بخونم می خوام همین ترم در برم لطفا کمکم کن.
دیروز عصر بدجوری هوای آلاچیق توی سرم بود. موکت های کثیف اردیبهشت و اون پشتی های سفتش و حتی اون چایی های مزخرف سفره خونه ایه آلاچیق ها. نیاوران. شبستان. آخ خدایا حتی دلم واسه هوای کثیف و سنگین اون فضا تنگ شده بود. هنوز هم دلم تنگه واسش ولی الان صبحه و من داخل مدرسه ام. امروز بعد از ظهر کلاسم. فردا صبح کلاسم. امشب کلی تمرین دارم واسه نوشتن و خوندن. فردا عصر باید تکلیف هایی که امروز میده رو انجام بدم واسه جمعه و کلی بخونم. جمعه بعد از کلاس ساعت12که تا حدودهای2طول می کشه باید تکلیف هایی که از کلاس فردا میاد رو انجام بدم واسه2شنبه و تمرین های کلاس جمعه رو انجام بدم واسه1شنبه. نوشتنی و خوندنی و اون هفته افتضاحه همراه با امتحانی که شنبه آینده میاد و3روز قبلش من پشت سر هم کلاس دارم و این کلاس ها تمرین دارن و وایی خداجان شکلک سرگیییییییجه. خدایا کمکم کن!
این ترم واقعا سخت نیست ولی حس می کنم امتحانش باید بدجوری سخت باشه. شاید چون لغت هاش اکثرا عبارتن و من فراموششون می کنم و شاید واسه اینکه گرامرش عجیب در دسترسه و، … پروردگارا لطفا من دارم ذهره ترک میشم.
به شدت منتظر پایان سال تحصیلی هستم. اگر صبح هام آزاد بشن شاید بشه برم کلاس های خصوصیه مدیر ملل و بیشتر یاد بگیرم. کاش بشه. اگر خدا بخواد و این ترم در برم ترم بعد میرم زیر دست ایشون. در دفعات محدودی که دیدمش آدم مثبتی بود ولی نمی دونم تدریسش چه مدلیه که بچه ها از اسمش استرس می گیرن. دفعه آخری که دیدمش درست سر جلسه امتحان شفاهیم بود. ازش اجازه خواستم فارسی حرف بزنم اجازه نداد. من هم کلا انگلیسی بلغور کردنم پرید و به جای سلام و احوالپرسی شبیه دسته زمینشور صاف وایستادم اون وسط بی حرف. هنوز یادم که میاد از خجالت بخار میشم. کاش1مهلتی پیش بیاد تا واسش توضیح بدم من غیر اجتماعی و بی ادب نیستم فقط اون لحظه واقعا نتونستم لاتین سلام و احوالپرسی کنم و شما به من اجازه فارسی حرف زدن ندادین و خلاصه نمی تونستم حرف بزنم ابدا نمی تونستم و این، … خدایا همش حس می کنم الان این رفتار ماقبل تاریخیم رو می ذاره به حساب اینکه برخورد اجتماعی بلد نیستم. وووییی شکلک زشت بی توصیف حاصل از حس مزخرف خجالت و از این حس بی ریخت ها. جدی خیلی بد شد! کاش این ترم قبول بشم تا ترم بعدی ببینمش و واسش توضیح بدم!
هی این عادلانه نیست هم کلاسی هام تمرین ها رو از همدیگه می گیرن کپی می کنن و، … من داخل این دوره هاشون نیستم. یعنی واقعا اگر بهم پیشنهاد می شد این کار رو می کردم؟ مسخره ترین پرسش. البته که نمی کردم. اگر بخوان جواب ها رو میدم ولی جواب ازشون نمی گیرم. حتی اگر مطمئن باشم این ترم می افتم باز این مدلی نمی خوام قبول بشم. ولی خودمونیم سخته اگر بدونی می افتی و اگر1خورده تقلب کنی در میری و نکنی. واقعا کاش در اون شرایط نباشم! اینکه انجامش نمیدم نشونه بزرگمنشیم نیست. فقط اینکه اگر با تقلب در برم یعنی به اندازه ای که باید بلد می شدم بلد نشدم و این در ترم های بعدی و از همه خطرناک تر سر جلسه امتحان آیلتس واسم دردسر میشه. خلاصه که خدایا از این ترم سلامت درم ببر! خدایا لطفا!
جلسه پیش داخل کلاس سر موضوع تدریس استاد از تکی تکیمون می پرسید اگر وسط خیابون پول پیدا کنی چیکار می کنی؟ بر می داری یا نه؟ و اگر برداری چیکارش می کنی؟ می خواست1نکته گرامری بهمون درس بده. به من که رسید گفت پریسا اگر سر خیابون پول پیدا کنی برمی داری یا نه؟ گفتم نه. آروم ولی مطمئن گفتم نه. استاد گفت تو برنمی داری. مطمئنم که تو این رو انجامش نمیدی. سکوت کردم. راه نفسم رو1توپ کوچولو بست و یواش و نامحسوس1خورده بزرگ تر شد. پشت پلک هام گرم شدن. ای کاش قد تصوری که بقیه ازم دارن مثبت بودم! کاش بودم! اندازه تصورشون مثبت. اندازه تصورشون توانا. اندازه تصورشون سفت. چند روز پیش داخل تلگرام با1کسی صحبت می کردیم. می گفت از نظرش من خیلی توانم بالاست. خندیدم. استادم میگفت مطمئنه که من پوله رو برنمی دارم. سعی کردم بخندم. دیشب1کسی بهم می گفت فلان گیر رو عالی حل کردم و خودش و همه مطمئن بودن این ازم برمیاد و چه خوبه که انجام شد و فقط1نفر می تونست اینهمه تمیز و سریع درستش کنه که اگر بود، … دیگه نمی شد سعی کنم بخندم. سعی کردم اون توپ بزرگ رو با1نفس خیلی عمیق بدمش پایین که نشد و سرفه هام، …
-من متأسفم پریسا. می دونم دلت نمی خواد ولی این واقعیتیه که همه میگن و می دوننش. تو زمان هایی که واسه موارد جفنگ به سرت نمی زنه و خودت رو ول نمی کنی واقعا در شباهت، …
داشتم خفه می شدم. هوا نبود. نفهمیدم چی شد.
-خفه شو!
من هیچ توضیحی واسش ندارم ولی این اصلا شبیه صدای خودم نبود. چند ثانیه سکوت و، …
-اجازه میدی بگم که درست همین لحظه، …
فقط می شنیدم.
-نه اجازه نمیدم. اجازه نمیدم!
خدایا این جماعت چیزی رو باور دارن که نیست. کاش بود ولی، … البته استادم در این اطمینان حق داشت. من واقعا اگر پول پیدا کنم برش نمی دارم و اگر برش دارم امکان نداره ازش استفاده کنم. باید مالک اصلیش رو پیدا کنم و چون شاید این شدنی نباشه پس اصلا برش نمی دارم. هر چه قدر می خواد باشه. و هرچی می خواد من گیر پول باشم. پول مال من نیست پس برش نمی دارم. این درسته ولی، … اطمینان استادم زمانی که داشت این رو می گفت دلی بود. چیزی فراتر از اطمینان به اینکه من1دسته پول رو بر نمی دارم. بلد نیستم توضیحش بدم. من به اون درستی و اون توانایی که از نگاه اون ها دیده میشم نیستم. ای کاش بودم! ای کاش بودم ولی، … من هنوز فقط آدمم. موجود2پایی که هنوز تا انسان شدن راه زیاد داره. خدایا کمکم کن زودتر برسم! خدایا کمک کن جاده اصلی رو پیدا کنم. می دونم این راه تا ابد طول نمی کشه و دیر یا زود نوبتم میشه که پرواز کنم. خدایا کمک کن تا اون زمان روی جاده اصلی رسیده باشم! من می خوام زمان پرواز صاف برگردم خونه. خدایا اجازه نده واسه همیشه از خونه دور بمونم! کمک کن زمانش که رسید بتونم برگردم خونه!
ساعت11شد. درس. باید برم درس بخونم. ویرایش و انتشار این هم بمونه واسه بعد. من رفتم درس بخونم. ایام به کامت.
بین پره های دقایق.
بعد از ظهر3شنبه.
باید واسه فردا درس بخونم. تست می گیره. فردا و پس فردا و جمعه کلاسیم. جمعه سر ساعت12کلاس جبرانی. تقلب کردم و نصف تمرین ها رو نوشتم. خدا به خیر کنه این کار رو واقعا نباید انجام بدم ولی، … بیخیال انجام میدم دیگه. نوشتنی های فردا هم، … اوه اشتباه های جلسه پیش. خوب شد یادم اومد. درست همین الان.
این هفته1بنده خدایی رو به حد نمی دونم چیچی، … به نظرم تا حد زجر حرصش دادم. خدایا منو ببخش! چاره ای نداشتم. اون بیماره کماییه، … می خواستن لوله های حیاتش رو قطع کنن. هرچی منتظر شدم1آشنای با تجربه با صلاحیت بیاد1چیزی بگه کسی چیزی نگفت و صبح اون شبی دیگه ترکیدم. نمی شد اجازه بدم این مدلی پیش بره. خدایا نمی شد. نمی دونم کارم درست بوده یا نه. اصلا نمی دونم باید دخالت می کردم یا نه. البته کاری نکردم فقط عقب انداختمش. اگر بخواد چیزی بشه میشه و من، … خدایا من که اصلا مراحل سیر بیماری توی این پرونده رو کامل نمی دونم واقعا این وسط چه غلطی می کنم؟ دست خودم نبود. نمی شد سکوت کنم. با خودم گفتم اگر بتونم متوقفش کنم این مهلته تمدید میشه و اگر خدا بخواد و بنده های خدا هم1خورده بخوان و بدونن چه مدلی باید پیش ببرن اوضاع درست میشه و اگر هم بخواد خراب بشه1کوچولو دیرتر خراب میشه. زمان واسه سبک سنگین کردن نبود. شب مثل تیر می رسید. دیر می شد. نمی تونستم منتظر احتمالاتی بشم که تا این لحظه پیش نیومده بودن و دیگه بعید بود در اون ساعت های آخری پیش بیان. فقط، … فقط دستش رو گرفتم کشیدم عقب.
-فقط متوقف شو. فقط متوقف شو. فقط متوقف شو. فقط امشب متوقف شو فقط امشب متوقف شو فقط! …
یواشکی از خودم متنفر شدم ولی بروزش ندادم. من مهربون نیستم. خوشجوهر هم نیستم. ولی اذیت کردن کسی که حتی زمان های خشم شدید هم صداش بالا نمیره واقعا خودم رو به شدت آزار میده و خدایا هیچ چاره دیگه ای بلد نبودم. طرف این طرف ها نمیاد. اذیتش کردم. کاش حرصش که پاک شد بشه ببخشدم! خدایا منو ببخش!
اگر بشه اسمش رو موفقیت گذاشت به نظرم موفق شدم البته فقط در حد1مهلت کوتاه و همون لوله های باریکه حیات که اون شب قطع نشدن و نمی دونم بعدش چی میشن. آیا واقعا درسته که من بدون هیچ آگاهی از جنس این درد لعنتی بخوام واسه پایان این کما اقدام کنم؟ آیا اصلا درسته که بیماره بیدار بشه؟ اگر قراره ماه ها بعد دوباره بره به کما، … خدایا!
من واقعا کاری نکردم فقط این تمدیده، … این رو باید می کردم. واقعا حالا که بهش فکر می کنم می بینم باید می کردم. همیشه باید مهلتی باشه. من فقط عقبش انداختم. گاهی این تمدیدهای کوچولو و کوتاه مدت معجزه می کنن. من فقط سعی کردم امکانش رو به بستگان معجزه بدم. این مهلت ها گاهی عجیب کارسازن. نمی دونم این1مورد چه مدلی میشه و خدایا چه قدر امیدوارم مثبت باشه ولی نتیجه هرچی بشه به نظرم این تمدید لازم بود. و این، … به من این وسط فقط نفرین اون طفلکی که اونهمه شدید از جا در بردمش می رسه. طفلک من خخخ! هی بیخیال. اگر پایان خوش باشه این حرصه میره من هم که دفعه اولم نیست چوب پرده روی سرم میاد پایین. اون بنده خدا هم، … هوارهایی که سرم نکشید رو مدیونش شدم. خدایا منو ببخش! نمی خواستم اذیتش کنم من فقط، … آخ خدای من!
این جمعه، اون جمعه، و1جمعه دیگه که نمی دونم کی میاد کلاسیم. اون شنبه امتحان. وایی خداجونم امتحان. خدایا من اون هفته4شنبه5شنبه جمعه کلاسم پس کی بخونم واسه امتحان شنبه آخه؟
3دوباره رفته زیر درمون. امروز صبحی نفهمیدم واسه چی یاد4افتادم. کاش هنوز بود! دلم واسش تنگ شده. هنوز دلم واسش تنگ میشه و هنوز خدا رو شکر می کنم که در سفر96گوشیم همراهم نبود که سفرش رو بچه ها بهم بگن. تصور کن در اون مرحله از سفر خودم می شنیدم اینجا چی شده. خداییش چه اوضاعی می شد! ولی، … به نظرم واسه همیشه عمرم نتونم این رو از سرم پاک کنم که4رفت زمانی که من اینجا نبودم. زمانی که می رفتم4زنده بود. سالم بود. و زمانی که اومدم اصلا نبود. به جای1آدم که دفعه آخر همراهم اومد و کلی هم بهم کمک کرد حالا چه غافلگیرانه1کپه خاکه سرد بود و1مشت گل خشک و1جای خالی! دلم تنگ شده واسش. به خدا راست میگم. دلم می خواست می شد زنده بود. آدم خوبی بود. آدم خوبی بود! روحش شاد! دلم واسش تنگ شده. آدم خوبی بود!
دیروز عصری1آشنای دور اینترنتی رو داخل تیمتاک دیدم. مدت ها از غیبتش گذشته بود. خوشحال شدم دیدمش. کاش برگرده بین بچه های اینترنت! هم واسه خاطر بچه ها، هم واسه خاطر خودش. به نظرم واسه2طرف این مثبته. دیدنمون خیلی طولانی نبود. بعدش من اونقدر شلوغ کردم که نفهمیدم اون کی رفت. حرف جدی هم نزدیم. فقط چندتا جمله مسخره بازی بود ولی در هر حال من خوشحال شدم که دیدمش.
مادربزرگ یکی از بچه های آشنا بیماره. از1شنیدم و خدایا1احوال تلگرامی هم نپرسیدم. به خدا فراموش کردم از بس درگیرم. این بیبی رو من دیده بودم. عجیب ناز و مهربونه. دوستش دارم. کاش اذیت نشه! ظاهرا بیماریش سخته. شاید نتونه تحمل کنه. چه انتظاری میشه داشته باشم؟ اون1بیبیه پیره با بیماری بی علاج به نظرم کهنه. خدایا این بیبی گناه داره. فقط اذیتش نکن. فقط اذیت نشه! مادرم اینجا خوابه نمیشه بلند شم آب بخورم بد نیست دیگه از این ها ننویسم. امروز چمه! دلم هوای زمان هایی رو کرده که من و1و2و3و4هنوز بودیم. اون روزها حال خودم اصلا اصلا اصلا مثبت نبود ولی زمان های بدی نبودن. آخه همه بودیم. هنوز4بین ما بود. 1و2و3هنوز جمع و در دسترس بودن. هنوز3بیمار نبود. هنوز موج های زندگی اینهمه هر کدوممون رو دور پرت نکرده بودن. هنوز1چیزی دور هم نگهمون می داشت. شاید وضعیت عجیب و خطرناک من. ولی خیالی نبود. آخه هنوز هم بودیم. من بودم و1بود و2و3و4و همه. با تمام ابعاد افتضاح وضعیت من، باز تفریح می رفتیم. آلاچیق های اردیبهشت و شبستان و هر جا که دستمون می رسید. گیجشون من بودم. من و گیجی ها و گریه ها و تفریحات فراتر از حد مجاز و سردردها و ناپرهیزی ها و، … دلم خیلی، … خوب که چی؟ گناه که نمیشه دلت تنگ بشه. میشه؟ بذار بشه! به جهنم. دلم تنگ شده. دلم خیلی تنگ شده. دلم خیلی تنگ شده. خیلی.
مادرم بیدار شد. من رفتم چایی سبز دم کنم. تا بعدی که نمی دونم کی میاد.
در آستانه نیمه شب.
شب شنبه. داریم میریم به طرف نیمه شب. منتظر دانلود فایل اشتباه های جلسه پیشم که بنویسمش و بریلش فردا سر کلاس زیر دستم باشه. این اینترنت چیز. حس بدی دارم. حس می کنم هفته ای که گذشت و امروز کمتر از اندازه ای که می شد بخونم درس خوندم. درصدی زیر در رویی و۱خورده اینترنت. خدایا!
خیلی جدی دارم به پیشنهاد مادرم فکر می کنم. خیلی نرم به مالکیت موقت خطم اصرار داره و البته بسیار نرم و نامحسوس که من احساسش می کنم. شاید واقعا لازم باشه این رو هم ازش گوش کنم و خط آشنام رو بدم بهش و عوضش۱خط نو ازش بگیرم. حس می کنم نکنه واقعا لازم باشه. من ظاهرا از پس خودم برنمیام. این خطرناکه. واسه من که اگر بخوام واقعا تلاش کنم ثانیه ها هم میشه حیاتی باشن این بی مسوولیتی ها می تونه نتیجه ای اندازه۱ترم کامل توقف رو به بار بیاره و خدایا بعدش چی باید به خودم بگم؟ جدی این لحظه حس می کنم باید قرنتینه باشم. باید خطم عوض بشه. باید وایفایم بسته باشه جز در مواقعی که می خوام کتابی دانلود کنم یا از اینترنت به عنوان۱عامل کمک درسی استفاده کنم. ولی آیا تضمینی هست که بعد از عوض کردن این شماره و بستن وایفای با داده خط جدید به جاهایی که نباید سرکشی نمی کنم؟ اگر به هوای امشب باشم نمی کنم. فقط قدم اولش سخته. جدی میگم. خطه رو که تحویل دادم دیگه تمومه. شاید شب اول و خوب شاید شب دوم و سوم و، … من باید امسال رو سپری کنم. من باید از پس این ماجرا بر بیام. این مدلی نمیشه. نصف زمانم رو تلف گشت های اینترنتی می کنم و نصفش رو هم صرف توضیح اینکه چه قدر درگیرم و عاقبت هم معمولا نتیجه نمیده و به جای نتیجه۱مشت توصیه که کمی به خودت سبک تر بگیر و دلواپس نباش و تو از پسش برمیایی و حالا۲ساعت زمان صرف بیرون از کتاب هات کنی طوری نمیشه تحویل می گیرم. امشب از دست خودم حرصی ام. فردا که مادرم رو ببینم در مورد خط جدید باهاش، … ولی این، … من۱کار کوچولو دارم که باید انجامش بدم. با خط جدید نمی تونم. اصلا نمی دونم این کاره رو انجام میدم یا نه. اصلا نمی دونم کار من هست یا نه. اصلا نمی دونم مصلحت هست به آتیش نزدیک بشم یا نه. من که بلد نیستم. می ترسم خراب تر از اینکه هست کنمش. مقابلم۱بیمار به خاطر۱غده کوفتیه ناحسابی توی کما ولو شده بالای تخت و خدا می دونه چه قدر دلم می خواد نجاتش بدم. چاقوی جراحی و۱سری تجهیزات هم در دسترسه ولی مشکل اینجاست که من جراح نیستم. خدایا شاید اصلا نشه با جراحی نجاتش داد! شاید بدخیمه. شاید، … شاید هم بشه نجاتش داد و من با دستکاری مشکل رو بیشتر کنم و نفسی که می شد نجاتش داد رو از بین ببرم. بعدش دیگه نیت خیر سیری چند؟ نیت خیرم بخوره توی سرم بیماره نفله میشه و چه من خیرخواه باشم چه نباشم دیگه هیچ فایده ای نداره. ولی آخه یعنی بکشم عقب و فقط تماشا؟ اگر بیماره از دست رفت چی؟ اگر لازم باشه من۱غلطی کنم چی؟ اگر شدنی باشه و من بعد از اینکه خیلی دیر شد بفهمم می شد۱غلطی کنم و نکردم چی؟ بدجوری مرددم خدایا! پروردگارا تو که خط دل ها رو می خونی و الان می دونی من چه قدر گیر این تردید و این تخت و این گرهم. میشه۱راهی بهم بدی؟ خدایا اصلا منو بیخیال میشه۱اشاره کنی این درست بشه؟ خدایا لطفا! کاش می دونستم من باید این وسط چه غلطی کنم. یعنی هیچ چی؟ واقعا هیچ چی؟ واقعیتش رو بخوایی یکی از دلیل های خیلی بزرگی که خطم رو نگه داشتم اینه. اگر مطمین بشم که باید فقط تماشاچیه این کما بمونم می تونم بکشم عقب و رد بشم. البته ساده نیست ولی چه فایده داره تماشا کردن ها زمانی که می دونی کاری از دستت بر نمیاد؟ فقط به طرز مزخرفی اذیت میشی. ولی… نمی دونم. خدایا گیرم اینجاست که نمی دونم. جرات هم ندارم امتحان کنم. این غده کزایی بد جایی نشسته می ترسم اگر نوک چاقوی ناوارد من بهش بگیره اوضاع خیلی بد بشه. امشب بدجوری این تردید داره اذیتم می کنه خدایا بیا بگو من چه جوری می تونم درستش کنم؟ اصلا باید اقدامی کنم یا نه؟ خدایا! وایی خدایا کاش می دونستم!
و خط. خط همراه من. باید عوضش کنم. باید. باید! این ترم اگر من بیفتم فقط واسه خاطر این وقفه هامه و چون می دونم از کجا خوردم داغون میشم. کسی هم که… خدایا واسه چی هرچی میگم من دلواپسم کسی نمی فهمه؟ استادم که فقط میگه نگران نباش. رفیق ها که میگن۲ساعت بیا بیرون قاطیه ما و هرچی میگم نمیشه شبیه پخش صوت فقط میگن فقط۲ساعته. همکارم میاد میگه۵دقیقه در روز هم نمیایی دفتر واسه چی؟ میگم درس می خونم خیلی ساده میگه خوب اینهمه نخون. حوصله ات سر نمیره تمام روز توی کلاسی؟ بیا پیش بقیه دفتر دلت باز بشه. خلاصه از هر دری۱بری می رسه و وایی خداجونم دلم می خواد جیغ بکشم و موهام رو چنگ بزنم. این مدلی نمیشه. باید عوضش کنم. باید۱دفعه غیب بشم. حتی از نظر و از نگاه خودم. فقط قبلش این، … خدای مهربونم! تو خدایی واست پیش نمیاد. ولی می دونی که واسه ما خاکی ها گاهی پیش میاد که قدم هامون به ناخواه کج بشن و بعدش، … خدایا تو می تونی درستش کنی. میشه این دفعه هم۱دستی به این کجی ها بکشی تا درست بشن؟ خودت می دونی که اگر بشه چیزی جز لبخند آخر قصه به من نمی رسه پس چیزی از شیرینیه شفای این بیمار واسه خودم نمی خوام. تو می دونی که نمی خوام. خدایا از این دلی تر بلد نیستم. اگر از بنده می خواستم می گفتم تو رو به خدا۱کاری کن. از تو باید چه مدلی بخوام؟ به چه نامی باید قسم بدمت؟ میشه۱کاری کنی؟ میشه۱جراح بفرستی؟ کسی واردتر از من که چیزی از جراحی سرم نمیشه؟ میشه خودت با یا بدون جراحی هر مدلی که خودت بلدی درستش کنی؟ خدایا ببین منو؟ دارم ازت تقاضا می کنم می دونم بیداری و می شنوی. خدایا لطفا. خدایا لطفا! خدایا تو رو خدا!
از فردا بیشتر درس می خونم. باید به این حس خستگیه بهاری مشت بزنم تا بره. باید حواسم بیشتر جمع درسم باشه. باید بیشتر سر درسم باشم. باید از باقیه موارد بزنم واسه درسم. باید فردا شب سر جلسه تیمتاک۱چیزی داخل سرم باشه که ارایه بدم. هی من فردا شب تا۷کلاسم و پس فردا هم کلاسم و فردا شب باید درس پس فردا رو بخونم و، … خدایا خودت به خیر کن دارم اذیت میشم این چه وضعشه؟
این فایل خیال نداره دانلود بشه. اینترنته…
فقط۵دقیقه به نیمه شب. اگر نشد بیخیالش میشم تا فردا که ببینم خدا چی می خواد. از خستگی چشم هام اشکی شدن. این مدلی فایده نداره. یعنی داره ولی فردام رو به هم می ریزه. باید فکر کنم. باید۱طوری از این اوضاع دربیام. باید این خط رو تسلیم کنم و این۱سال رو با۱سیمکارت گمنام سپری کنم. باید این بیماره از کما دربیاد. خدایا۱کاری کن دربیاد. خدایا۱کاری کن دربیاد. خدایا اگر از دست من کاری واسه شفاش برمیاد۱کاری کن بفهمم و بلد بشم و انجامش بدم تا درست بشه! باید، … ساعت۱۲نیمه شب. دیگه نمی تونم بمونم. خدایا خودم رو و همه رو سپردم به خودت.
عصرانه.
۵شنبه بعد از ظهر. باید سر درسم باشم. از صبح که از کلاس اومدم هیچ چی نخوندم. فقط خوابیدم و خوردم و لولیدم و خخخ دیگه یواش یواش باید بلند شم برم سراغش. خواستم برم کتابخونه ولی نرفتم. امروز صبح حس کردم از شدت خستگی دارم بیمار میشم. امروز ظهر نشده۱چیزی خوردم و ولو شدم روی مبل داغون آشنای عزیز. زیر اوپن. اون جدیدی ها خوبن ولی روشون تقریبا هیچ زمانی ولو نمیشم. مطمین نیستم حالش رو داشته باشن بدرفتاری هام رو تحمل کنن خخخ فقط روشون میشینم اون هم گاهی که گذرم به اون گوشه اتاق بیفته. حل میشه. خلاصه ولو شدم این رو و ایسپیک با معرفت کتاب خوند و خواب. بیخیال همه چیز. بیخیال۱عالمه درس. بیخیال آیلتس. بیخیال فردا و فرداها. خوابم می اومد. به جای تمام این هفته سختی که گذشت خوابم می اومد. پتوی همیشگی بغلم کرده بود و سرما اون بیرون از روی پتو قلقلکم می داد و بیشتر وسط بغل پتو و بغل این مبله و بغل خواب فرو می رفتم. چه کیفی داشت! خواب!
خیلی زمان نیست که بیدار شدم. البته وسط هاش با چندتا عامل عزیز از خواب پریدم ولی باز پتو بود و مبل و ایسپیک و سکوت و هوای آشنا و خواب! خدایا زنده شدم انگار خخخ! حالا می چسبید۱دونه وان از اون بزرگ هاش! کاش داشتم! جا نمیشه اینجا وگرنه تا حالا زده بودم. هر مدلی که به نظرم رسید طرحش رو تصور کردم و به لوله کش گفتم. گفت اصلا هیچ راهی نداره. این حمام واسه وان کوچیکه و هیچ کاریش نمیشه کرد. من به۱استخر بادی از اون بزرگ هاش داخل دستشویی هم رضایت دادم ولی اونی که من می خواستم نه داخل دستشویی جا می شد نه داخل حمام. خلاصه اینکه نشد که بشه و از این نشدنه هیچ خوشم نیومد. اما نشد. ظاهرا هم راهی نیست که بشه. خوشم نمیاد. من وان می خوام. کاش می شد!
۲تا کلاس هام این ترم واسه سورپرایز کردن ما مسابقه گذاشتن. کلاس های آیلتس این ترم۳تا جمعهمون رو قورت داده و تا جایی که من حفظ شدم۱جمعه دیگه رو هم واسه امتحان شفاهی میان ترم خورده. مطمین نیستم ولی به نظرم این مدلیه. باقیش رو خاطرم نیست که بعدش واسه پایان ترم ها هم جمعه قورت داده یا نه. امروز استاد کلاس کانون می گفت این طرف هم۱جمعه کلاس جبرانی داریم به خاطر تعطیلات خرداد. افتضاح تر اینجاست که اگر درست فهمیده باشم تاریخ این یکی خورده به جمعه ای که من اون طرف امتحان دارم. هی این چه وضعشه؟ فقط تداخل رو کم داشتم. روز امتحان و۱کلاس عادی و، … وایی خداجونم امتحان! من این ترم لغت ها رو خوب بلد نشدم امتحان! وویی امتحان! وایی سردم شد پتوم کو؟
دیشب با۱بنده خدایی تلفنی صحبت کردم. هر۲تا روی مرز بین جهان دیدن و ندیدن وایستادیم و من حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم و، … مدییییییییره گوووووووووووش کن! چی بگم آخه! چی میشه بگم جز دعا؟ همون دعای داخل تلگرام. خدایا قربون دستت۱خورده سریع تر لطفا.
خلاصه اون بنده خدا خواست کاغذ سیاه کردن هام رو ببینه یعنی بخونه و من گفتم چندتاشون داخل گوش کن هست و مدیر گوش کن دستش می رسه که واسش بفرسته و، … می دونی؟ اگر اون بنده خدا اینجا رو پیدا کنه از خجالت تموم میشم. وویی خداجونم خخخ! می دونی عوض کردن ترکیب این دیوونه خونه واسه خاطر۱احتمال چه قدر سخته؟ اوه نه نمیشه اصلا ابدا. هی اصلا واسه چی؟ خوب من اینم. همینی که اینجا نوشته. من واقعیتم اینه. واسه چی باید عوضش کنم؟ گاهی خجالتآوره ولی عوض کردن ظواهر چه فایده ای داره؟ من اینجا رو هم پاکسازی کنم باز اینم. همین مدلی. دیوونه و جفنگ نویس و گاهی خجالتآور. خوب چیکارش میشه کنم؟ شبیه اینه که بگم مثلا ندیدن هام رو از کسی که پشت خط تلفن با هم صحبت کردیم مخفی کنم. خوب اگر اون ندونه من بینا میشم؟ نمیشم. من در هر حال نمی بینم چه۱جهان آدم بدونن و چه ندونن. واقعیت خوشآیندی نیست ولی واقعیته. بذار بدونن. در این مورد هم من مال دنیای آدم عاقل ها نیستم چه۱جهان بدونن و چه ندونن. نمی دونم واقعیت خوشآیندی هست یا نیست ولی می دونم که واقعیته. اون بنده خدا هم اگر۱زمانی اینجا رو پیدا کرد و واقعیت منو خوند، … خوب بیخیال فقط تصورش از۱آدم به هم می ریزه. آدمی که فقط۱دفعه تلفنی باهاش حرف زده و از دنیای ندیدن هاش و نوشتن هاش چیز شنیده. عوضش۱عالمه آدم هستن که بعدش ایشون پیداشون می کنه و تصورش رو تایید می کنن و ایشون در آخر کار داخل نتیجه گیری هاش این نکته رو هم لحاظ می کنه که افراد خیلی با هم متفاوتن. بینا و نابینا هم نداره. افراد می تونن متفاوت و در نظر اول غلط انداز باشن. بینا و نابینا هم نداره. افراد میشه دفعه اول که تلفنی باهاشون حرف می زنیم تصور مثبت و جالبی از خودشون و جهانشون بهمون بدن ولی بعدش مشخص بشه که مال دنیای جنون شخصیه خودشون هستن. بینا و نابینا هم نداره. خلاصه اینکه بیخیال. من واسه اون بنده خدا آرزوی شادکامی می کنم و امیدوارم تونسته باشم با اون صحبت تلفنی۱دریچه کوچولو واسش رو به دنیای جدید تر باز کرده باشم. دریچه ای که از طریقش ایشون بتونه آدم های لایق تر از من رو واسه ادامه تکمیل شناخت هاش پیدا کنه. این امیدواری و این افتخار جایزه من. لازم نیست کسی قبول داشته باشه. من خودم وظعش کردم و خودم به خودم جایزه دادمش و خودم می پذیرم و حالش رو می برم. کلا خودم رو عشقه!
باز اون بیرون همسایه ها دارن چیکار می کنن؟ شلوغش کردن و هیچ خوشم نمیاد.
بلند شم چایی درست کنم تا مادرم برسه. چایی تازه دوست داره. سبز. اَییی اصلا خوشمزه نیست. ولی خودمونیم خودم هم بهش حسابی عادت کردم. دیگه نمی تونم از اون۱بار مصرف های قدیمیم استفاده کنم. اذیتم می کنه. امروز که اومدم خونه هوای ناپرهیزی توی سرم بود. دیشب هم بود. هوای برداشتن گوشی و۱سفارش حسابی و خوردن هرچی که نباید خورد. دیشب نکردم. بلند شدم ناپرهیزی کردم ولی از مدل سیبزمینی سرخ کرده خونگی. بعدش هم طبق معمول پشیمون شدم. امروز هم نکردم. زنگ نزدم سفارش اینترنتی و غیر اینترنتی هم ندادم. من همه چیزم درست تر از پیشه جز این خوردنه مسخرهم. تنها راه فرارم شده. تا گیر می کنم می خورم. تا دلواپس میشم می خورم. تا خسته میشم می خورم. هی دارم متنفر میشم این واقعا مزخرفه. راست میگم من۱ساعت زمان آزاد در شبانه روز می خوام. من تردمیلم رو می خوام. می خوام۱ساعت آزاد فیکس فقط واسه تردمیل زدن و دوش بعد از ورزش داشته باشم که شبیه فرایض واجب انجامش قطعی باشه ولی نمیشه. این درس نفله. خدای مهربونم! میشه پیشبینی های مشوق ها درست دربیاد؟ میشه امسال آیلتس رو بگیرم؟ میشه سال آینده اوضاع این مدلی نباشه؟ دلم واسه نظم زندگیم دلم واسه کل زندگی تنگ شده. اگر این کلاس ها۲تا نبود! اگر نبود به خیلی چیزها می رسیدم. درسته کلاس های هنرم رو نمی شد داشته باشم ولی تردمیل! هی بدجوری دلم می خوادش! نمیشه برم طرفش. اگر امشب برم باید همیشه برم. این چیزها رو نمیشه گاهی وقتی انجام داد. اصلا واسه جسم مثبت نیست. خدایا کمکم کن. فقط اگر بتونم از این توفان سلامت رد بشم و۱دفعه دیگه برسم به ساحل، آخ اگر فقط۱دفعه دیگه بشه برسم به ساحل! خداییش دیگه هرگز بی نظم و تنبل نخواهم بود و از زیر هیچ چیز زندگی عادی در نمیرم. خداجونم۱جوری سرعت شنا کردنم رو زیاد کن تموم بشه من دلم زندگی می خواد. دلم می خواد هر شب تردمیل بزنم و گاهی روزها از بیکاری حوصله ام سر بره و از تکرار این تردمیل زدن و بیکار شدن و تکراری نوشتن خسته بشم و احساس کسالت کنم. حتی دلم واسه این حس کسالت هم تنگ شده. وایی چه تصور خوبی! حتی از حسش هم از خوشی مورمورم شد. یعنی باز هم از اون روزها واسه من پیش میاد؟ خدایا پیش بیاد! خدایا لطفا!
این روزها همچنان اخبار منفی از هر طرف میاد و من فقط سعی می کنم خودم رو نگه دارم. آخرین اطلاعی که از وضعیت۳داشتم این بود که با پایان تعطیلات عید باید دوباره می رفت واسه ادامه درمون. با۲که صحبت می کردم صدای خنده هاش چه قدر خسته بود! خدایا این تلخه. لطفا کمکشون کن! دلم می خواست می شد اینقدر قوی باشم که برم سر اون بیماریه کزایی هوار بزنم که هی! دوستم رو ول کن! مسخره هست ولی دلم واقعا می خواست می شد این کار رو کنم. کاش می شد!
این روزها زمان هایی که حرصی میشم فقط سکوت می کنم. دیگه واسم سخت نیست. گاهی حتی می خندم. انگار از داد زدن ساده تره. دیروز این۱دیوونه حسابی، … فقط گوشی رو قطع کردم و حدود۱ساعت بعد که پشت خطش بودم بدون خشم انتقاد کردم اون هم فقط در جواب سوالش و دیگه هیچ. حوصله خشم نداشتم. در هر حال من بارها بهش گفته بودم که از این کاری که می کنه بدم میاد و اون ظاهرا یا دلش نخواسته یا نتونسته بفهمه یا شاید هم اون اندازه این تمایل من واسش مهم نبوده که اون کار به خصوص رو تکرار نکنه که اذیت نشم. خوب اگر تا اینجا و با وجود تاکیدهای من نفهمید یا نخواست که مراعات کنه واسه چی باید واسه دوباره گفتن و حرصی شدن زمان و زور تلف کنم؟ نمی کنم. فقط۱به جهنم توی دلم میگم و رد میشم. در مورد همه چیزهایی یعنی تقریبا همه چیزهایی که از جا درم می بردن و می برن تقریبا همین مدلی شدم. نمی دونم شاید به این خاطره که دیگه هیچ کسی در نظرم خاص نیست. اگر از دست۱حرصی می شدم و داد می زدم واسه این بود که این آدم واسم متفاوت بود. هنوز هم متفاوته ولی دیگه۱متفاوته متفاوت. به من چه که نگرفتی. من که نمیگم تا تو بگیری. اینجا میگم واسه خاطر دل خودم. تو هم برو آب بخور حالت جا میاد. ای بابا!
خلاصه که دیگه موارد آزاردهنده اطرافم کمتر مجبورم می کنن که دادم در بیاد. اگر هم معترض باشم صدام بلند نیست. وایی خدا عوضش بعضی جاها کلامم بدجوری بد میشه. بد نیست۱جاهایی همون داد بزنم و عوضش کلماتم کمی محترمانه تر باشن. به خدا دست خودم نیست اون لحظه فقط، … خوب تقصیر من چیه که این جماعت گاهی، … اوخ خدایا!
بسه دیگه نوشتنم نمیاد. می خوام بلند شم. کار دارم و درس دارم و چایی و۱سری کار مزخرف دیگه.
هی راستی! خیلی زمانه که نگفتم. زندگی بدجوری قشنگه. خیلی دوستش دارم. البته ساحلش رو ترجیح میدم ولی در هر حال دوستش دارم. خدایا کمک کن سریع تر برسم! دیرم شد. من رفتم. تا نمی دونم کی.
۱خورده امشب!
3شنبه شب. داخل خونه. من و این فسقل. امروز بچه ها صبح داخل مدرسه بهم زنگ زدن. تفریح. گردش کوچولوی خودمونی. چه قدر دلم می خواست. گفتم نه. درس داشتم. نمی شد. اصرار کردن. گفتم نه. خیلی گفتن. گفتم نه. چه قدر لازم داشتم! چه قدر! گفتم نه. عصر باز بهم زنگ زدن. جواب ندادم. باز زنگ زدن و گوشی رو برنداشتم. چه فایده ای داشت برداشتنش؟ باز اون ها اصرار می کردن که حالا2ساعت بیا و باز من می گفتم نه نمیشه به خدا نمی تونم درس دارم. و باز اون ها می گفتن فقط2ساعته و باز من می گفتم نمیشه و باز اون ها می گفتن بابا2ساعت و باز، … اه لعنت! اه لعنت لعنت! خدایا! به شدت احساس ناکامی و خستگی داشتم. دلم می خواست می شد شبیه کوچولوها گریه کنم. من دلم می خواست می رفتم بین زندگی. نمی شد. نمی شد و آخ خدا چه قدر لازم داشتم که بشه! مادرم که اومد ظاهرا قشنگ مشخص بود رو به راه نیستم. اون لحظه چیزی نگفت و زمانی که اومد کنارم نشست و شروع کرد به حرف زدن تازه فهمیدم کنار سینی چایی سرم رو گرفتم بین دست هام و نشست کردم توی خودم. مادرم حرف زد و حرف زد و واسم با نرم ترین زبون مادرانه مخصوص خودش و البته همراه1مقدار سس تند از جنس اگر زودتر به جای رفیق بازی و کج رفتن جنبیده بودم الان همه چیز تموم شده بود و هر اشتباهی طاوانی داره کله سنگینم رو از داخل دست هام آورد بیرون. حالا داشتم گوش می دادم. مادرم می گفت می دونه بدجوری خسته شدم ولی این رو هم می دونه که آخر کار زمانی که موفق شدم و تموم شد به این دوران از عمرم به چشم برجسته ترین بخشش نگاه می کنم. خواستم بگم می ترسم تا اون زمان دووم نیارم و بیفتم. نگفتم. لبخند زدم. از اون لبخندهای مدل، … نمی دونم مادرم متوجه مدلش شد یا نه. ولی همچنان گفت و گفت که این از دست دادن ها طبیعیه و باید صبورتر باشم و برادرم هم همین راه رو طی کرد و من از پس این1سال برمیام و بعدش موقعیت های خیلی مثبت تری واسه تفریح کردن پیدا میشه و من نگفتم که برادرم زمانی که واسه کنکورش به شدت درس می خوند1جوون18ساله بود نه1کارمند خسته40ساله با1000ماجرا داخل ذهنش و1مخ سیمانی که در طول سال های دراز پر شده از خیلی چیزهایی که نباید اونجا باشن ولی هستن و گاهی واقعا نفسگیر میشن و اجازه نمیدن درس داخلش بمونه. اصلا چیزی نگفتم. فقط خندیدم و سعی کردم این خندیدنم بلند نشه که مبادا بارون بیاد خخخ. بچه شدم. واسه1گردش فسقلی که آدم بزرگ ها گریه نمی کنن. ولی من دلم می خواست گریه کنم. نکردم. گوش دادم به مادرم که می گفت و من می شنیدم و بعدش چایی خوردم و بعدش شبیه بچه مثبت ها اومدم نشستم سر درسم. این تنها کار درستیه که باید کنم. فقط لبخند بزنم و بچسبم به درسم. مادرم درست میگه. باید زودتر از این سال ها می جنبیدم. نجنبیدم. و این فشار امروزم طاوان تأخیرمه. مادرم این رو هم گفت البته نه اینهمه شدید. واسم توضیح داد که اشتباه ها طاوان دارن دختر جان. ولی گاهی طاوان ها خیلی سختن و جبران نمیشن. حالا مال تو1سال سفت و سخت تلاش کردن و از همه خوشی های کوچیکت بریدنه. چیزی نیست. تموم میشه. این طاوان سبکیه. فقط1سال. خسته هم میشی ولی این گذراست. باید بیشتر تحمل داشته باشی و اعصابت رو هم سرش خراب نکنی. نگهش دار واسه درس هات.
بی حرف تأییدش کردم. اشتباه ها طاوان دارن. من دارم طاوان میدم. طاوان تأخیرم و طاوان خیلی چیزهای دیگه. مادرم درست میگه. شکر خدا که از این سنگین تر نشد. شبیه مثالی که واسم زد. شبیه اون بنده خدایی که در1لحظه همسر و مادرش رو1جا از دست داد و خودش جایی بود که دستش حتی واسه سوگواری به گوشه پرچم عزاشون نرسید. مادرم خیلی نرم واسم توضیح می داد که من باید خوشحال باشم که طاوان اشتباهم اونهمه سنگین نیست و قابل جبرانه. موافقم. خدای مهربونم! شکرت که این مدلیه. اگر لازم باشه1000تا از این تفریح ها رو هم نمیرم. نق هم البته می زنم. من که خدا نیستم. گاهی خسته میشم. شبیه امروز. شبیه این روزها. اما خدای خودم! ممنونم که اونهمه سنگین باهام حساب نکردی. لطفا نکن! من تحملم اونهمه نیست. من مدت هاست که از چندین جا شکستم. تو که می دونی. اگر خیلی تقدیرت فشارم بده از جای چسب خوردگی هام وا میدم و می پاشم. لطفا بهش اجازه نده! ممنونم که ندادی. ممنونم. راست میگم. ممنونم. از ته ته ته ته ته دل. خدایا همچنان خدای من بمون. همچنان خدای مهربونم بمون. اجازه بده گاهی خسته شدن هام رو نق بزنم و بعدش با توضیح و توصیه های مادرم و البته همراه اون سس تند خفیفش باز برگردم سر درس هام. فقط کمک کن پایانش مثبت باشه. پایانش سفید باشه. خدایا لطفا! میشه آخر امسال من فاتح به خط پایان رسیده باشم؟ خدایا کمکم کن!
خوب ساعت از7شب گذشت. من با بچه ها بیرون نرفتم. زمان تموم شد و گذشت. باید برم سر درسم. فردا کلاس دارم و البته بلدم اما نه به اندازه کافی. درس های گذشته رو هنوز مرور نکردم، اسپیکینگ ها رو روون نمیگم، لغت ها رو گیر می کنم و سامری ریدینگم رو بلد نیستم. اوه چه هوا کار دارم! درضمن باید1طوری1جایی داخل برنامه هام باز کنم تا ادامه اکتیو2رو بخونم. همیشه سر تکلیف و تمرین هستم و مطالعه آزادم متوقف شده. مادرم رفته دکتر. باید منتظر بشم اگر تا نیم ساعت دیگه نیومد1زنگ بهش بزنم. اوخ دیرم شد من رفتم سر درس.