دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خورده صبح!

3شنبه صبح سر کار.
زنگ چهارم. بچه ها رفتن جشن. تولد واسه6ماه اول سالی ها. امیدوارم دوستش داشته باشن! این فسقل شده همراه همیشگیم. باهام هر روز میاد سر کار. کاش این جشنه طول بکشه این ها امروز حسابی شلوغ کردن. اسپیکینگ های فردا سخت نیستن ولی باید مال دفعات پیش رو هم تمرین کنم. این لحظه دیگه نمی تونم باید1کوچولو بیخیالش بشم. جمعه پیش داخل کلاس کل کلاس جریمه شد. استاد گفت این4شنبه جفت درس ها رو جواب میدید و نمره این دفعه و دفعه پیش رو می گیرید. یا جواب میدید و نمره حسابی می گیرید یا جواب نمیدید و به جای1دونه2تا0 میگیرید. گفت این دفعه یعنی جمعه ای که گذشت واسه کسی نمره نمی ذارم جز پریسا که نمره این دفعه اش رو همین دفعه می گیره. نگفت چند شدم. استادهای اینجا نمره های کلاسی رو نمیگن. البته من فقط نمره جمعه رو گرفتم و هیچ چیزی جز درس خوندنم نمی تونه از0فردا نجاتم بده. اوه بیخود! من فردا0نمیشم. دانشآموز20اینجا نیستم ولی0هم نمیشم. این استرس لعنتی رو اگر بشه مدیریتش کنم اوضاعم خیلی بهتر میشه ولی، … اه لعنتی!
این کلاس بیخ دفتره خانم هاست و این جماعت چه قدر شلوغن! مدیر اومد و گفت همگی باید برن سالن. امسال شکر خدا اذیتم نمی کنن. نمی دونم از محبتشونه یا چون سال گذشته دیدن چی داشت سرم می اومد و می خوان کمک کنن. خدا خیرشون بده جدی امسال بدجوری مدیونشون شدم. همه چیز مثبته واسه اینکه بتونم وسط کار گریزهایی بزنم به درس هام و این گریزها حسابی زیادن. با اینهمه کاش خرداد سریع تر می رسید! کاش تعطیل می شدیم! خداییش جدا از نق زدن های همیشگی در مورد کارم این دفعه واقعا لازمه صبح هام آزادتر بشن تا بیشتر زورم به درس هام برسه و، … ماه رمضان داره میاد. خدایا من روزها بدون قهوه خوردن بیچاره میشم1کاری کن!
گاهی1چیزهایی هیچ مدلی توجیه نمیشن. شاید از نظر من این مدلی باشه ولی، … به نظر من1چیزهایی هست که هرگز هرگز هرگز نباید در موردشون بگی. حتی در پوشش بهترین کلمات و تحت عنوان بهترین دلیل هم نباید حرفشون رو بزنی. اگر دیدی باید به روی خودت نیاری و رد بشی و اگر به هر دلیلی و با هر کلامی در موردش حرف زدی1جورهایی اعتبارت میشکنه و دیگه نمیشه درستش کرد. گفتم که این نظر و نگاه منه و شاید اشتباه باشه ولی من این مدلی می بینم و هیچ مدلی هم نمیشه عوضش کنم. گاهی باید بعضی حرف ها رو نزد چون اگر طرفت1کسی شبیه من باشه دیگه از نظرش می افتی. شاید هرگز نگه و شاید هرگز ندونی ولی اون اعتبار و بزرگی که پیشش داشتی دیگه رفته و هیچ مدلی هم بر نمی گرده.
واسه من اتفاق افتاد. البته شنونده بودم. اتفاقه واقعا چیزی نبود و، … ای کاش چیزی در موردش گفته نمی شد! روی طرفم حساب دیگه ای داشتم. اون آدم هنوز هم برام محترمه ولی1جورهایی این، … چی اسمش رو بذارم؟ بلد نیستم این زمان ها به این مدل موارد چی میگن. حس می کنم این بنده خدا با این گفتنه1جورهایی1قدم خیلی بزرگ از دایره رفته عقب و به دیوار اشخاص معمولی و دور و عمومی نزدیک تر شده واسه من. حیف شد! راست میگم. بعضی جاها بد نیست سکوتمون رو نگه داریم حتی اگر کلمات بهترین ها باشن و دلیل ها موجه ترین ها. خوب بیخیالش. اتفاقه حل شد و ماجرا تموم شد و من هم خوب یادم نمیره ولی منم دیگه کاریم نمیشه کرد.
باز بارون گرفت. وویی چه سرده! خداجونم امسال بهار رو طبیعطت کوفتمون کرد. سال های پیش این زمان درها رو باز می کردم و به صدای اومدن چلچله های مهاجر گوش می دادم و بوی بهار و هوای اردیبهشت و همه چیز. امسال درها رو بستم و کنار شومینه می لرزم.
کاش امروز زنگ زودتر می خورد! می خوام برم خونه. کار دارم. خسته هم هستم. امروز کلاس ندارم آخجون! عوضش درس دارم ولی خیالی نیست امروز بعد از مدرسه می تونم توی بغل4دیواریه دوست داشتنیم ولو بشم و وایی عالیه!
درست خاطرم نیست به نظرم یکی2روز پیش1پیام تلگرامی از1آشنای قدیمیه اینترنتی داشتم که می گفت اینجا دنبالم می کنه و واسم آرزوی موفقیت داشت. ممنونم آشنای قدیمیه اینترنتی. امیدوارم دلت شاد باشه و همیشه این شادی رو شبیه عطر بهار نارنج وسط روحت حس کنی.
به نظرم دیروز صبح زود بود که با صدای جیغ و فریاد گوشیم از جهان نیمه بیداری شوت شدم این دنیا. شنبه شب و تیمتاک و جلسه و این، … ای خدا1کسی بفهمه من حرف حساب واسه گفتن ندارم. توی سرم هیچ چیزی جز این درگیری های کتابی کاغذی و استرس و درس و مشق و ترم ها و ماه ها نیست. آخه من حرف حساب از کجای موجودیت گرفتارم دربیارم؟ من کل زندگیم رو جز سر کار رفتن و درس خوندن ول کردم. روی چیزی نمی تونم متمرکز باشم در حالی که ذهنم به این شدت درگیر موارد بی جواب خودمه. واقعا واسه چی من اینهمه انتقال دهنده بدی هستم که این رو نمی تونم توضیحش بدم؟ باز زد به سرم. هی! من حرف حساب به سرم نمیاد. داخل سرم نیست. تو بیا اعدامم کن. چیزی که نیست نیست. نقطه سر خط. خخخ مثل اینکه تونستم توضیح بدم سخت نبود!
آخجون این زنگ که تموم بشه فقط1دونه زنگ دیگه می مونه. امروز چم شده شبیه بچه ها دلم می خواد بپرم برم خونه. آخجون خونه. خدایا ازم نگیرش! خیلی دوستش دارم. خیالم نیست بخندی پس میگم. این روزها حس می کنم1چیزهایی رو خیلی راحت تر میگم. اینجا بیشتر و جاهای دیگه شاید هنوز1خورده کمتر. ولی در هر حال میگم. مثل اینی که الان دارم میگم. این که حس می کنم4دیواریم می فهمه. منو می فهمه. و تمام چیزهایی که داخلش هستن هم می فهمن. کامپیوترهام. جفتشون. پرینتر و گوشی و اون مبل کهنه داغون آشنا که بعد از تعویض مبل ها اجازه ندادم از داخل حالم ببرنش بیرون و گذاشتمش زیر اوپن بمونه و تمام مدت درس خوندن هام و ولو شدن هام هنوز روی اونه. حتی در و دیوارهایی که پیش از این زیاد ضربه های خشم هام رو تحمل می کردن و حالاها دیگه باهاشون مهربون تر شدم. حتی زمان هایی که از سر گیجی بهشون برخورد می کنم و دردم میاد. این روزها دیگه در به هم نمی کوبم. به دیوار هم مشت نمی زنم. لیوان شکستن هام هم خیلی خیلی کم شدن. آخریشون رو اصلا خاطرم نیست کی بود. این روزها گاهی به طرز مسخره ای حس می کنم داخل فضای آشنای خونم که هستم بین آشناهای دیرآشنامم. آشناهایی که از جنس فلز و پلاستیک و سنگ و چوبن ولی عجیب حس می کنم منو می فهمن. خودت رو خسته نکن. دیوونه بودن های من کاملا شخصیه. به هیچ بهانه ای نمیشه تحویل ناکجا آبادم داد چون من داخل دنیای خودم، داخل4دیواریه خودم، داخل حریم خودم دیوونه ام. فقط در صورتی ضرر از طرفم به کسی می رسه که طرف اون قدر احمق باشه که بخواد به زور از اون بیرون به این داخل راه باز کنه و با انگولک آجرهای این حصار بیاد داخل و خودش رو گرفتار و گرد و خاکی و کثیف کنه. چندتا از این ها داشتم. به این زودی ها نبود. حسابی زخم و زیلی شدن. تقصیر خودشون بود. باشه تقصیر من هم بود ولی چیکار می شد کنم به خدا خودشون خواستن. اما موافقم من باید قوی تر مانع می شدم و تنها چیزی که به خاطرش تقصیرکارم از نظر خودم همین ضعف ایجاد مانعم بوده که حالا دیگه چنان سفت پاش وایستادم که به نظرم هیچ مدلی نمیشه که مرتکب چنین تقصیر دردناکی بشم. نمیشم. خدایا نمیشم. مطمئنم که نمیشم.
خلاصه که اون فضا عشقمه. اون چند متر از جهان رو بدجوری دوست دارم با هرچیزی که داخلشه. هرچی پیش تر میریم بیشتر بهش بسته میشم و سفت تر و ساده تر افراد متفرقه رو از ورود بهش منع می کنم. پیش از این1کسی گفت پریسا خوبه اطرافیانت ناراحت نمیشن از اینکه اینهمه راحت بهشون میگی دوست نداری خونت مهمونی بیان. گفتم خوب ناراحت بشن. از تعارفات الکی بدم میاد. طرف راحته1بفرما بزنم جدی راه می افته میاد و من این وسط باید کلی ظاهرسازی کنم و ابراز خوشحالی از اومدنش کنم در حالی که اصلا خوشحال نیستم. خوب دارم هم خودم رو اذیت می کنم هم به اون بنده خدا دروغ میگم. این چه کاریه؟ همون اولش صاف میگم چه مدلی فکر می کنم تا هم خودم خلاص باشم و هم اون آدم. اگر هم می خواد ناراحت بشه بذار از همون اولش بشه. این بهتره تا اینکه بریم خونه همدیگه و بشینیم سر سفره همدیگه و بعد از خوردن نمک همدیگه از هم دلگیر و بریده بشیم. از این حال و هوا اصلا خاطره مثبتی ندارم. از این حال و هوا متنفرم. بذار از دستم ناراحت بشن که دلم نمی خواد مهمونم باشن و دلم نمی خواد مهمونشون باشم. من اینم. این حق آدم هاست که هم رو بشناسن. دلم نمی خواد اطرافیانم رو در مورد خودم گمراه کنم. بذار بدونن. اگر بپذیرن که هیچ. اگر هم نپذیرن و ناراحت بشن و رد بشن که باز هم هیچ.
وووییی سردمه. خدایا این1ساعت بره ایول!
میگم، … نه نمیگم. گفتنم نمیاد. ولی میگم، … بعد از تموم شدن این درس خوندن هام زندگی واسه من چه مدلیه؟ نکنه تغییراتش زیادی بزرگ باشن؟ هی! من نمی خوام. نمی خوام هم برگردم به دنیای معمولیه سر کار و نق های کلاس و مدرسه و این مزخرفات. من دلم می خواد بعدش هم بخونم البته بدون این فشار لعنتی و برم کلاس هنرهام رو ادامه بدم و، … و تردمیل زدنم رو دوباره شروع کنم و، … و داستان های زبان اصلی بخونم و واسه خودم ترجمه کنم و، … و رومیزی مهره ای و گل ببافم و بدل سازی بلد بشم و1جایی کلیدهای ارگم رو دوباره بلد بشم بزنم و، … و، … و، … … …
ای خدا!
جشن تموم شد. بچه ها ریختن بیرون. امیرعلی و طاها اومدن دارن پرحرفی می کنن. مثل همیشه.
اینجا اینترنت واسه انتشار این نیست. یعنی برم خونه می فرستمش روی آنتن؟ شاید بفرستم. شاید هم1کلید و حذف و تمام. اوخ برم درس بخونم کلی زمانه اینجا ولم دیرم شد من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بسیار عجولانه

صبح جمعه.
ساعت12باید کلاس باشم. جبرانی به تلافیه تعطیلیه1شنبه. درس می خونم. سعی می کنم مطالبی که امروز ازم پرسیده میشه رو به خاطر بسپارم. از خاطرم فرار می کنن . با ذهنم گرگم به هوا راه انداختن. سعی می کنم و باز هم سعی می کنم.
امروز بچه ها همگی خونه نگین هستن. تولد پسر کوچولوش. به من هم گفت. دیروز زنگ زد کلی حرف زدیم. مطمئنم گفتن نداره که من نمیرم.
ذهنم قفل کرد اومدم اینجا. باز شوت شدم بیرون باید کلید رو پیدا کنم وارد بشم. رمز اینجا هرگز خاطرم نمی مونه.
به شدت لازم دارم وسط این شنا1لحظه نفس گیری کنم ولی زمان نیست. مواردی که باید در موردشون حرف بزنم سخت نیستن ولی من اسپیکینگم، … استاد هم که هر دفعه بهش میگم فقط میگه نگران نباش. خدایا من نگرانم. خستهم. گیر می کنم در تسلط به مطالب درس هام. خداجونم کمکم کن.
این ترم لغت هاش عجیبن. بیشتر عبارتن. و نامأنوس از نظر من. خدا امتحانات رو به خیر کنه! زمان. زمان می خوام. واسه1مکث کوتاه زمان لازم دارم. حس می کنم ذهنم باید مهلت داشته باشه این هایی که داخلش فرو می کنم رو هضم و جا به جا کنه. مهلت نیست و شبیه معده ای که2دستی و بدون جویدن غذا داخلش فرو کنی همین طور می خونم و می خونم و خوش به حال معده که می تونه بالا بیاره و خلاص بشه این کله منفجر هم بشه کاریش نمیشه کنم.
جفت کلاس ها رگباری میان و میرن و تکلیف پرت می کنن و فقط مهلت هست که تا دقیقه90تکلیف انجام بدم و هی من واقعا زمان لازم دارم.
از تصور اینکه این داستان به سال99هم کشیده بشه مورمورم میشه. خدایا می دونم این مدلی نمیشه. امتحان اصلی داره میاد و چه قدر ازش می ترسم. هی بیخیالش فعلا از گردنه این ترم باید رد بشم. بد نیست فعلا به فکر این مورد باشم.
این روزها ظاهرا همه چیزم مثبته. میگم و می خندم و نق می زنم و می خندم و گیج می خورم و می خندم و می خندم و… و جز اطرافیان نزدیکم که ظاهرا خیلی با هم نیستیم ولی خوب می شناسنم، کسی نمی دونه که به شدت تحریک پذیر شدم. پیش از این اگر کسی بهم می گفت این درس خوندن ها رو ول کن یا چیزی شبیه این، فقط می خندیدم و اوایل سعی می کردم توضیح بدم که این شدنی نیست و بعدها فقط می گفتم باشه و بعدتر فقط می خندیدم. ولی این روزها حرصی میشم و اگر کسی زیادی حق به جانب این رو بگه یا کمی بیشتر از چندتا جمله درش اصرار کنه به شدت از جا در میرم. این اصلا مثبت نیست اگر اون لحظه نتونم خودم رو کنترل کنم جوابی به طرف میدم که بی تردید مناسب نیست و بعدش به شدت پشیمون خواهم شد. ولی حرفی که زده شد دیگه زده شد و کاریش نمیشه کرد. این لحظه ها فقط سعی می کنم سکوتم رو نگه دارم. چند وقت پیش که خیلی دور هم نیست چیزی نمونده بود که بشکنه. خدای من1بنده خدایی خیلی مطمئن و خیلی حق به جانب می گفت خوب ولش کن! واسه چی ادامه میدی؟ تقصیر خودته. خیال کردی این مدرکه رو هم بگیری چی میشه؟ مگه ما که نگرفتیمش چی شد؟ وایی خدا اون آدم خیلی محترمه و من واسش خیلی خیلی خیلی زیاد احترام قائلم و اون لحظه اگر، … خدایا شکرت که تونستم خفه شم! خیلی بد می شد خیلی بد می شد خیلی!
کاری که گفته بود رو انجام ندادم. ایشون هم شکر خدا دیگه چیزی در موردش نگفت. یعنی پیش نیومد که بگه. در نتیجه فعلا حله. ولی این اصلا درست نیست. باید خوددارتر باشم. باید باشم ولی، … کاش دیگه این ها رو بهم نگن! کاش نمی گفتن! واقعا اذیت میشم. تمام توصیه هاشون رو خودم می دونم. اینکه بهم فشار میاد. اینکه باید1زمانی واسه خودم و تفریحم و استراحتم و زندگی کردنم بذارم. اینکه نباید این مدلی سفت بهش بچسبم و خیلی چیزهای دیگه. همه رو می دونم به خدا می دونم. ولی چیکار میشه کنم؟ جز اینکه دارم انجام میدم هیچ راهی نیست. واقعا نیست من باید انجامش بدم و باید تمومش کنم. من20سالم نیست که1عمر زمان داشته باشم. من محدودیت زمان دارم. به شدت هم دارم. باید بجنبم. خدایا کاش اینهمه دیر نکرده بودم! کاش می شد فقط5سال از عمر تلف شده لعنتیم رو بهم پس می دادی! دارم پرس میشم. خدایا کمک کن بتونم!
با کسی نمی تونم این حرف ها رو بزنم. نمی فهمن. میگن خوب ولش کن. من نمی تونم ولش کنم. این روزها حتی تشویق هم حرصیم می کنه. افرادی که بدون اینکه اصلا بدونن و سعی کنن که بفهمن من با چی درگیرم فقط شبیه پخش صوت میگن تو می تونی. خیلی مسخره هست ولی ترجیح میدم نگن. اصلا چیزی نگن. این وسط چند تایی هستن که گفتن هاشون اذیتم نمی کنه. اون هایی که مشکلاتم رو تحلیل می کنن و دسته کم می پرسن و با دقت می شنون فلان گیر سر چیه و سعی می کنن بفهمن. زمانی که بهشون از فرمت جزوه ها میگم همین طوری ضبط صوتی نمیگن تو می تونی. سعی می کنن بفهمن. بعدش سکوت می کنن. بعدش میگن از نظرشون و در تصور و تجسمشون این دردسر چه قدر غریب و سخته. و بعدش سعی می کنن کمکم کنن تا ذهن درگیرم رو آرومش کنم و بپذیرم که می تونم از پسش بر بیام. این نفرات زیاد نیستن ولی من دوستشون دارم.
در حق بقیه دارم بدجنسی می کنم ولی به خدا نمی خوام بدجنس باشم. فقط خستهم. خسته و نگران و، … خدایا تو که می فهمی مگه نه؟ میشه کمک کنی؟ میشه من ازت آرامش بخوام؟ میشه هوام رو داشته باشی؟
دنبال1نقطه اتکای روشن و مطمئنم. واسه این روزهای سراسر دلواپسی و تلاشم. درست وسط جریان. چه موجی هم داره! خدایا خرداد. خرداد بیاد. هرچند امتحانات هم باهاش میاد ولی میاد و میره و هرچی بخواد بشه میشه و این ترم ها چه ازشون در برم چه، … اوه نه در میرم حتما در میرم. خلاصه این2تا ترم وحشتناک میرن و بعدش مدرسه ها تعطیله و سبک ترم های آیلتس عوض میشن و، …
وایی8ونیم رو رد کردم من امروز ظهر باید کلاس باشم خوندن و نوشتن هام موند انتشار این هم باشه واسه بعد فعلا من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی انشا از چندتا رنگ!

عصر جمعه. کلاس های کانون دیروز شروع شد. کتاب این ترم کلا متفاوته و من از این تفاوت خوشم میاد هرچند کارم سخت شد. دیگه حفظ دیالوگ نداریم. آخ جون. دیگه داشت یواش یواش بهم بر می خورد یعنی که چی؟
یکی از بهارهای بسیار سخت عمرم رو سپری می کنم. تکلیف های2تا کلاس و2تا ترم به طرز وحشتناکی زیاد و سخت شدن. انگار جفت کتاب ها جفت پا رفتن روی پدال گاز که لهم کنن. ببخشید3تا کتاب. آخه کلاس آیلتس2تا کتابه. کتاب این ترم کانون هم که1دفعه کلا رفت روی شبکه خطر و حتی لغت های جدید رو هم دیگه لیست نمی کنه باید خودمون بگردیم جدیدها رو پیدا کنیم و معنی ها رو از داخل1مینی دیکشنری عجیب غریب دربیاریم که من از دیروز باهاش سر و کله زدم و تازه سر و بیخش رو تشخیص دادم و الان دارم می بینم که کلمات با علائم قاطیه و فقط خوندنش کلی سخته واسم. صبح تا ظهر هم که سر کارم. بچه ها سرمست بهار3برابر پیش از عید شلوغی دارن و تمرکز اونجا عجیب مشکله و خدایا چه3ماهی رو سپری کنم من! خدایا کمکم کن!
این روزها هر طرف که می چرخم اخبار عوضی میاد. پریروز عصر در مورد1دوست نه2تا دوست و هرچند کامل نفهمیدم چی شده و درست هم نبود که اصرار کنم واسه دونستنش اما جنس گیر از اون جنس های لعنتی بود که هیچ ازش خوشم نیومد و دیروز صبح هم1داستان دیگه و1دوست دیگه. این دیروزیه، …خدایا چه قدر به طرف نق زدم بلکه این تجربه کوفتی رو بیخیال بشه و نتیجه دیروزی سرش نباره! شاید لازم بود بیشتر اصرار می کردم و می گفتم و می گفتم تا مانع این تجربه عوضی بشم ولی آخه نمی شد. خیلی گفتم و گفتم خیلی زیاد. شنونده ازم نشنید. کاریش نمیشه کرد. گاهی هیچ راهی نیست جز تجربه. کاش لازم نمی شد! حالا دیگه گفتن ها و دیدی گفتم ها و من که گفته بودم ها فایده نداره. کاری هم از دست من بر نمیاد. کاش بر می اومد. حالا فقط میشه تماشا کنم و دعا کنم که حل بشه. دردسر دوست دیروزی، گرفتاری های دوست های پریروزی، گیرهای خودم. آخ از این خودم! ببینم دیگه چی ها می خواستم بپاشم اینجا! آهان!
به1سری بنده های خدا هم فقط باید1خفه شو ته دلی گفت و بی توجه به اینکه نتیجه میده یا نمیده ازشون رد شد و گذشت. دیگه بلد شدم گفتنش رو. کاش خیلی پیش ترها یادش گرفته بودم! ای کاش! بیخیال. حالا دیگه بلدم.
این عصرهای جمعه شبیه زهرمار می مونن. با هرچی شیرینش کنی تلخن هیچ کاریش هم، … نمی دونم شاید کاریش بشه کرد ولی من بلدش نیستم. من با درس هام و دلواپسی هام و شنبه ای که داره میاد و هفته ای که از بس تکلیف داخلش دارم به جهنم می زنه و سر کار و اوخ خداجان خرداد برسه!
کانال هات گوش کن دوباره فعال شد و من ازش حسابی خوشم میاد. لینکش رو می پاشم همه جا.
خدا می دونه دلم چه قدر1خورده زندگی کردن می خواد. پریشب مهمون اومد. از کلاس که اومدم مهمونه رسیده بود. مادرم بود و خدا رو شکر! یکی از عزیزهای انجمن شعر با همسرش. می خندید و می گفت باید1سر برم انجمن. گفتم درس و کلاس و تکلیف و تمرین و، … کسی انگار باورش نمیشه که واقعا اون2ساعتی که میگن می تونی صرف باقیه موارد کنی رو ندارم. خیلی هنر می کنم وسط درس هام و موقع چیز خوردن هام میرم تیمتاک و خیلی پیش میاد که تیمتاک رو باز می کنم و همونجا می شینم به درس خوندن و بعدش می زنم بیرون و دوباره می شینم به درس خوندن. خدایا باورم نمیشه این درس خوندنه تموم بشه! کاش تموم بشه! کاش تموم بشه!
خیلی موارد ویران در اطرافم داره آهسته آهسته اصلاح میشه. خیلی موارد که از جاشون در رفته بودن آروم دارن بر می گردن سر جاشون. خط های خیلی ترک ها یواش یواش دارن کم رنگ تر میشن و دارن جوش می خورن. نمی دونم خط یادگاری ازشون می مونه یا نه ولی دارن جوش می خورن. این وسط1سری جاهای خالی هرگز پر نمیشه. فراموش هم نمیشه. اون زخم های تلخ واسه همیشه روی این صفحه ها باقی می مونن تا همه ما خاطرمون باشه که از چه مسیرهایی گذشتیم. چند روز پیش در امتداد برپاییه مجدد یکی از این ستون های افتاده، وسط هیاهو کسی آهسته خطاب به سکوتم گفت:
-ما زخمی های حادثه ایم. تا آخر عمرمون هم زخمی های حادثه باقی می مونیم. تا زمانی که آخرین نفر ازمون زنده هست این قصه روی خاک پابرجاست. ما زخمی های حادثه ایم پریسا. ما هرگز شبیه باقیه جهان اطرافمون نمیشیم. هرگز شبیه خوده پیش از حادثه خودمون هم نمیشیم. این فکر خامه و بی نتیجه و باطل. ما برای تمام عمرمون زخمی های حادثه باقی می مونیم. زخمی و متفاوت و بسته به همدیگه. ما باید برای هم و در روزهای هم باقی بمونیم. باید هم رو ببینیم. باید هوای حضور همدیگه رو نفس بکشیم. با هم حرف بزنیم. با هم بخندیم و گریه کنیم. باید در کنار همدیگه سکوت هامون رو آه بکشیم. باید با هم حرف بزنیم. حرف هایی که هیچ کسی نمی تونه بفهمه و ما نمی تونیم و نباید به هیچ کسی بگیم و نمی تونیم از هیچ کسی توقع داشته باشیم که بشنوه و بفهمه. ما نمی تونیم هوای زندگی رو بدون هم نفس بکشیم. زمانی که پر میشیم از حس گفتن و حس سکوت و حس دلتنگی و حس درد و حتی حس شادی، باید بتونیم دستمون رو به دست های همدیگه برسونیم. حتی اگر1سیل آدم اطرافمون باشن، که بخوان کمک کنن، بخوان همراهیمون کنن، باهامون بگن و بشنون. اون اشک ها رو پاکشون کن پریسا! زخم ها کهنه میشن. یاد می گیریم باهاشون بهتر و بهتر سر کنیم. به شرطی که یادمون بمونه و بپذیریم. ما زخمی های حادثه ایم. و تا آخرین قدم هامون روی خاک زخمی های حادثه باقی می مونیم.
کی صورتم خیس شده بود؟ اصلا نفهمیدم. دستی که دستمال داد دستم رو می شناختم. زمانی که شاید خیلی دور نیست جزو گرم ترین دست هایی بود که می شناختم. پر از تلاش و امید به فرداهایی که حالا داخل آستین1لباس همیشه سیاه محو شدن. نفسم گرفت ولی هقهق نشد. دستمال رو همراه دستی که سال هاست سرده گرفتم و صاحبش رو محکم بغل کردم. نمی دونم واسه چی ولی دلم می خواست اون جسم سیاهپوش توی بغلم باشه. موهاش رو نوازش کردم. جوونی و شادابیه پژمرده روحش رو از لا به لای آهی که روی شونه هام گم شد حس کردم و گونه بی صدا خیسش رو بوسیدم. اشک هایی که روی شونه هام باریدن رو کسی ندید. کسی ندید ولی همه می دونستن. همه می دونن. همه می دونیم حال هم رو. ما زخمی های حادثه ایم. جدا از هم اگر باشیم زندگی خیلی واسمون غریبه. چه خوبه که باز با هم هستیم!
دارم بر می گردم به اصلم. خیلی چیزهام عوض شده ولی جام عوض نشده و ظاهرا عوض هم نمیشه. هر کسی داخل پیچ و خم این جاده و در چرخش های این جهان1جایی داره که هرچی بچرخه جاش همونجاست. من هم جام اینجاست. بین کتاب زنده قصه حادثه. خیال می کردم اشتباهه. سعی کردم جام رو پیدا کنم. نکردم چون جایی نبود. جای من اینجاست. با تمام سفید و سیاهش. دلم تنگ شده بود واسه آشناییه حس و هواش. کاش این جاهای خالی نبودن! اما به قول یکی از خودمون، هر چیزی بهایی داره. بهای صبح رو ما پرداختیم. خیلی سنگین پرداختیم ولی ارزشش رو داشت. این تنها شبی نبود که سپری شد و گذشت. و همین حالا چه بسیار شب هایی که هنوز هستن و خدا می دونه کی و با چه بهایی به صبح می رسن. از خدا می خوام که خیلی ازشون باقی نمونده باشه! و از خدا می خوام اگر دست هایی واسه پایان این شب ها تلاش می کنن، بهایی که واسه رسیدن صبح می پردازن خیلی سنگین نباشه!
چی شد که به نوشتن این انشا مشکی ها رسیدم؟ نمی دونم به خدا. بیخیال. خودم رو عشقه و درس و مشقم رو. اوه درس! درسم موند! خدایا تازه اول ترمه به نظرم گناه دارم هوام رو داشته باش! خدایا لطفا!
باید بجنبم. جدی دارم جا می مونم. زیاد طول نمی کشه که از خستگی مخم ارور هنگ بده و دیگه چه خوابم بیاد و چه خوابم نیاد چیزی داخل سرم نمیره. ساعت به سیستم این فسقل7و27دقیقه. من رفتم درس بخونم. جمعه شب خوش!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در آستانه شروع ترم.

بعد از ظهر1شنبه.
ساعت3و15دقیقه. امروز ساعت5کلاس دارم. جلسه اول از ترم6و من واسه چی اینهمه بی خودی ملتهبم؟ نمی فهمم1جور عجیب غریبی انگار1جا بند نمیشم دلم می خواد بلند شم قدم بزنم یا سریع تر آماده بشم برم کلاس دیر نشه. شاید واسه اینه که این ترم آخرین قدم از مرحله اول از3تا مرحله هست. اگر خدا بخواد و این ترم رو در برم، ترم آینده یکی از2تا ترم پیش آیلتسه و میگن کلی متفاوت و البته کلی سخته.
کلاس ها شروع شدن. سر کار از شنبه و کلاس های2گانه از امروز. ترم پیش تایمم3تا5بود ولی این ترم لازم شد عوضش کنن. تایم خودمون حذف شد. آخه از کلاس ما و تایم ما فقط2تا رفتیم ترم بعدی و واسه2نفر1تایم جدا نمیشه بدن. در نتیجه تایممون حذف شد و عوضش کردن. اون همکلاسیه ترم پیشم نمی دونم چی شد ولی خودم رفتم قاطیه قبولی های کلاس های دیگه. دلم واسه کلاس ترم پیشم تنگ میشه. جمع کوچولوی جالبی بود. البته هیچ رابطه و حتی هیچ صحبتی جز درس و کلاس بین من و اون ها نبود ولی1جوری حال و هوای اون کلاس رو دوست داشتم. ای کاش این ترم هم کلاسه همون مدلی باشه!
ساعت3و21دقیقه. هنوز زمان هست. میگم1کوچولو تقلب کردم. گرامر درس امروز رو1نگاهی انداختم و خوب زمان1خورده داشتم و چی میشه مگه؟ خوب1سری تمرین های جلسه بعدی رو هم حل کردم مگه چیه؟ چندتا چیز جدید داخل این کتابه هست که سر در نیاوردم چیکارشون کنم. امروز استاد میگه. و1بخش نفله هم بود که خط هاش بدجوری نامرتبه البته واسه من با حضرت صفحه خوان وگرنه بقیه باهاش مشکل ندارن. خلاصه من خیلی نتونستم درستش کنم ولی نمی فهمم واسه چی حسش نیست دلواپسش باشم. خدایا من دلواپس این گیرها نیستم پس این التهابه فلسفهش چیه؟ خداجان یعنی میشه این قصه تموم بشه؟ زمانی که اون کاغذ آخر برسه دستم، … آخ خدا چه بخوابم من با آرامش! مادرم و خیلی های دیگه میگن نمی تونی. میگن بعدش دیگه نمی تونی بیکار نشستن رو تحمل کنی. به نظرم راست بگن. من دستم و مخم باید به1چیزی گیر بدن. اگر بیکار باشم اوضاع خودم و بقیه اطرافم نخود کشمشی میشه. خدا بگم چیکارت کنه یکی با اون ایمیل هات که کلا کلامم رو عوض کردی مواظب نباشم چه چرت هایی که نمیگم تمامش هم تقصیر حضرت خودته!
ساعت3و26دقیقه. هنوز زمان هست. پیدا کردم سرعت کتاب خوندن اون مورچه رو چه مدلی کم کنم. کلی چیز داخلش پیدا کردم از جمله ساعتش که بلد نبودم چه مدلی ازش استفاده کنم و ایول این مورچه رو دوستش دارم کاش چیزیش نشه! کلا این چیزهام رو دوست دارم. صدای تمامشون ایسپیکه ولی هر کدومشون داخل زندگی من شخصیتی هستن واسه خودشون. ازشون خوشم میاد. کاش حالاها باهام باشن و طوریشون نشه زیر فشار این خوندن های من!
باز بارون گرفته. سرد هم هست. یا من سردمه. خدایا دیگه سیل نیاد جایی رو خراب کنه!
ایول تقریبا فقط44روز از سال کاری مونده. خرداد که بشه صبح هام آزاد میشن واسه مطالعه بیشتر و خوب بابا خودم هم آزادتر میشم. خرداد! وویی خرداد با امتحاناتش! این التهاب از جنس ناشناس کلافهم کرد. آخه چی می تونه باشه؟ من که وضعم بد نیست. شکر خدا1کوچولو درس خوندم و روی نقطه0نیستم. باید سفت تر و بیشتر می خوندم ولی، … پس واسه چی این مدلی میشم؟
این2روز به نسبت روزهای گذشته زیاد تیمتاک رفتم. بیخیال کلاس ها از امروز شروع میشه و ظرف1هفته حسابی گرفتار میشم و زمان، … اوخ خدا باز باید دنبال بابا زمان شبیه بادبادک نخ در رفته پرواز کنم و کاش بهش برسم!
ساعت3و34دقیقه. هنوز زوده. این روزها باز قهوه خوردنم زیاد شده. می برم مدرسه و اگر1روز قهوه صبحم در دسترسم نباشه اونقدر خسته و گیجم که از چشم هام بی هوا اشک میاد. شبیه مخدری هایی که موادشون نمی رسه. دلم می خواد بخوابم. نمیشه. این شب ها نمی فهمم واسه چی1دفعه بی هوا نصفه شب از خواب می پرم و گاهی طول می کشه تا باز خوابم ببره. یعنی تمامش واسه خاطر استرسه؟
عادت مسخره ای پیدا کردم. چیز می نویسم و اگر همون لحظه نفرستمش اینجا دیگه نمی فرستم و پاکش می کنم بره. اگر همین مدلی عادت کنم مهر از تمدید اینجا خلاصم. این که دارم می نویسم رو هم اگر بذارم واسه بعدا دیگه نمی فرستمش.
ساعت3و38دقیقه. مادرم اون طرف خوابه. کاش این لحظه که بیدار شده بود ساعت می پرسید بهش می گفتم اگر تا رفتنم بلند نشد چایی واسش دم کردم. چایی سبز باید1خورده بمونه تا رنگش بیاد سر جاش. شاید اشتباه باشه ولی من این مدلی دمش می کنم. تلخه دوست ندارم ولی میگن خاصیت داره می خورم. البته فقط زمان هایی که مادرم هست وگرنه تنها که باشم اهل هیچ مدل چایی نیستم. فقط قهوه. آخ جون. باید دمنوش ها رو امتحان کنم. شاید هوای متراکم قهوه از سرم بپره و بلکه1درصدی از این استرس جفنگم هم بیاد پایین.
خوابم میاد. از اون خواب هایی که وسطش نپرم. از اون خواب های از جنس آرامش عمیق. خدایا کی میشه که بشه!
استاد این ترم اگر برنامه عوض نشه، که امیدوارم نشه، استاد ترم پیشمونه. این یعنی لازم نیست واسه تحویل تکالیف و فیکس شدن دوباره اقدام کنیم. شبیه ترم پیش باید تمرین ها رو پرینت بگیرم بدم بهش و، … و البته بریلش رو هم بنویسم که زیر دستم باشه و استاد خوندنم رو ببینه. هی یعنی این ترم هم2برابر بقیه نوشتن دارم! شکلک کج و کوله.
ساعت3و43دقیقه. مادرم رفته داخل گوشیش داره اخبار متشنج از اینجا آنجا همه جا می خونه و می شنوه. من جاش بودم می خوابیدم. آخ جون خواب!
بد نبود پیش از کلاس1خورده دیگه درس می خوندم. ولی نه بیخیال بذار این ساعت ها رو بی درس بشینم بعد برم سر کلاس. این حس رو همچنان نمی دونم جنسش چیه. التهابه ولی چیز بدی نیست. کاش می شد سر امتحان هام به جای اون استرس وحشتناک از این مدل حس عجیب ها داشتم!
ساعت3و46دقیقه. کتاب های های1رو عاقبت نفهمیدم چه مدلیه. ناآشناست. خدا کنه استاد کانون، … کانون! آخ خدای من!
کی میگه قهوه خواب رو می پرونه؟ من هر زمان زیاده روی می کنم بیشتر بی حس میشم. آخه واسه چی من هیچ چیزم به قواعد آدمیزادی نرفته؟ واسه چی من برعکس همه میرم آخه؟
واسه چی باید هر دفعه میرم بیرون شارژ گوشیم حتما فول باشه؟ هنوز45درصد داشت زدمش به شارژ انگار100درصد با45درصد تفاوت داره. نهایتش فقط1زنگ واسه تاکسی بخوام بزنم دیگه لازم نمیشه این چه عادتیه؟ بیخیال زدم دیگه.
ساعت3و52دقیقه. دیگه نمی تونم. باید بلند شم. اتاق رو با قدم وجب بزنم. با چایی سبز سرگرم بشم. هر کاری جز اینجا نشستن. باید بلند شم. نمی فهمم واسه چی ولی می دونم دیگه نمی تونم بشینم اینجا.
ساعت3و53دقیقه. مادرم بیدار شد. دیگه نمی تونم. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی زمزمه وسط سکوت.

صبح5شنبه. هفته دیگه امروز جلسه اول ترم کانون. من واسه تاب خوردن زبون این کیبورده بین فارسی و انگلیسی واقعا ماجرا دارم. این چه وضعشه؟ دیشب دیزی پلیرم رو از مرخصی خارج کردم. این فسقل گناه داره. راستی چه مدلی سرعت کتاب خوندن رو با اون نیم وجبی کم کنم؟ خاطرم نیست چه مدلی سرعتش رو زیاد کردم. خیلی ازش گذشته. سرعت باقیه اعلام هاش رو کم کردم ولی هنوز کتابه رو مثل جت می خونه میره. واسه فارسی خوندن خوبه ولی عمرا نتونم متن های انگلیسی رو الان با این سرعت بفهمم. هی مورچه تو چه مدلی یواش میشی؟ دقیقا2روز دیگه باید ببرمش سر کلاس. نصف قابلیت های به درد بخور و نخورش رو تازه دیشب شناختم. ازش خوشم میاد کاش زیر دست من سلامت بمونه!
هوا بیرون عالیه ولی من درها رو بستم. نمی فهمم واسه چی بازشون که می کنم سردمه. واقعا سرد نیست واسه چی من سردم میشه؟ نکنه دیگه نشه از هوای بهار کیف کنم؟ اه چه مزخرفاتی من پوششم مناسب نیست این هوا هم اعتباری بهش نیست درست میشه بابا.
احتمالا شنبه صبح سر کار بساط ماچ و بوسه گرمه. هیچ خوشم نمیاد. من که کسی رو نمی بوسم. وویی خوشم نمیاد. مسخره! خودمونیم. اخلاق ندارم ها! به جهنم بابا اخلاق می خوام چیکار خخخ.
این پرپروهای فسقلی باز اومدن پشت شیشه بالکن دارن شیطونی می کنن. دونه هاشون رو ریختم. عمرا اگر برم طرف در. بدجنس ها تا میرم طرفشون در میرن. من هم نمیرم طرفشون.
یکی از بچه ها باید این هفته می رفت تهران. نوبت دکتر داشت. با این جاده و اون هشدارها و این هوا. خوشم نیومد. خودش هم خوشش نیومد. خوشبختانه نوبته عوض شد و رفت واسه هفته آینده. امیدوارم تا اون زمان اوضاع زمین و هوا رو به راه تر باشه تا این بنده خدا و همه بنده خداها بتونن برن و بیان.
گرامر ترم4رو هم دیشب خوندم و تموم شد ولی لغت های چندتا درسش مونده. باید خیلی بیشتر بجنبم خیلی. آیلتس دیوونه.
چند وقت پیش1کسی داخل اینترنت ازم می پرسید خبر فلانی رو داری یا نه. گفتم نه. راست گفتم به خدا اطلاعی ندارم از هیچ کسی. طرف اولش انگار باور نکرد و گفت یعنی تو واقعا نمی دونی. به روی خودم نیاوردم که این ناباوریش رو فهمیدم. گفتم واقعا نمی دونم. خوب اگر کسی می خواد از احوالات کسی مطلع بشه راه های بهتری هم هست. تماس و پیام و البته پرسیدن از آگاه هایی که من جزوشون نیستم. واسه چی باید باشم؟ اون کسی که غیبش می زنه حتما این مدلی دلش می خواد. اون قدر هم عاقل هست که تشخیص بده چی می خواد. من واسه چی باید با اصرار شبیه موریانه های دیوانه زور بزنم و دیوارهای اطرافش رو بجوم تا وارد بشم و واسه چی باید بخوام که به زور از لاکش بکشمش بیرون؟ هوم! عاقل! اَییی! از عاقل ها خوشم نمیاد. غیر قابل تحملن. وووییی! و در مورد اون حصارها، نه من نیستم. ولی1زمانی بودم! هوم؟ آها؟ اممم! لعنت به خوده اون زمانم! اشتباه نمی کردم. غلط می کردم. خوب بسه الان بلند میشم خودم رو می زنم.
باز از اینجا شوت شدم بیرون. خدایا من رمز ورودم رو حفظ نیستم این چه داستانیه؟ اوخ پیام از محله. ولی من صبحی رفتم هیچ نوشته ای در انتظار نبود. الان میام.
خوب امنه. صاحب پست خودش نویسنده بود و اتفاقا از اون محترم هاش هم هست. باید سر زمان بی عجله بخونمش. پست های ایشون ارزش زمان صرف کردن دارن ولی نه زمان های عجله ای. راستی خاطرم باشه پست پینوکیوی خودم رو اینجا نزدم. به نظرم دیگه بشه بزنمش. فعلا حسش نیست باشه بعدا.
9ونیم رو رد کردیم باید برم سر درسم. عجب سکوت با حالی! یعنی این از شنبه دوباره می شکنه و همه دنیا میشه پر از صدا؟ وویی کاش نمی شد! این مدلی آروم خیلی بهتره نمیشه همیشه همین مدلی کم باشیم؟
میگم نمیشه به مناسبت پایان تعطیلات و شروع دوباره سربالایی من1شبی1کوچولو تفریح، … خوب بابا آرزوی مفت و مجانی که ایراد نداره از قول تا عمل هم که کلی راهه1خورده من خیال بپردازم چی میشه مگه؟ ای بابا!
اون هایی که اومدن و عید رو با باقیه بی نام ها بودن گفتن که رفتنی نیستن و حسابی خوشحالمون کردن. بعضی ها رو آشکارا و چندتامون رو هم یواشکی بدون ابراز شادی. چیه خیال کردی مهمونی های فامیلی پر کلا زندگی هم پر؟ خخخ من اون دنیا هم که باشم جوهر خرابم باهامه. البته کار عوضی نکردم ولی خوب دید و بازدیدهای شخصیم رو نشد بیخیال بشم. دلم می خواد بخوابم. کتاب بخونم و بخوابم و دلواپس چیزی نباشم. این فعلا شدنی نیست. نمیدونم کی شدنی میشه اما به این زودی ها نیست. بیخیال. واسه همیشه که این مدلی نمی مونه. فقط امیدوارم این التهاب به التهاب های جدی تر ختم نشه که هیچ موافقش نیستم. خدایا با خودت. اجازه نده این خاکی های عزیزت فرمونم رو بفرستن جاده خاکی. من حوصله ندارم می خوام روی جاده صاف و مستقیم واسه خودم چرخ بزنم این ها با عرض معذرت1چیزیشون میشه و من موافق این1چیزی شدنه نیستم لطفا خودت حلش کن واسم.
ببینم حالش رو دارم برم وارد اینجا بشم واسه انتشار این؟ اه کاش شوت نمی شدم بیرون! اینجا، … راستی امسال مهر اینجا رو تمدید می کنم یا نه؟ الان نمی دونم. شاید نکنم. واقعا نمی دونم. شاید مشتاق تر بشم شاید هم کلا بیخیالش بشم. خدایا واسه چی من اینهمه خوابم میاد؟ نمیشه کلا یادم بره که چه وظیفه ای روی شونه هامه کلا امروز و فردا رو بخوابم؟
بسه دیگه زیادی رفتم جاده جفنگ برم سر درسم. شکلک خمیاااآاااآاااآاااآاااآااازه و خزیدن سر درس و مشق در کمااال خستگی و بی حالی. باتری اون مورچه هم اعلام فول داد باید برش دارم. بسه دیگه من فعلا رفتم. تو هم جای من1خورده بخواب. ایشالا اگر می خوابی بترکی.
روز خوش.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

13 به در

اینجا دلی تنگ است. آنجا، نمی دانم!
بیخیال شعر نو و کهنه و متن و همه قواعد درست درمون.
اینجا بهار شده. پرستوها برگشتن. امروز که پنجره رو چند لحظه باز کردم صدای جیک جیک هاشون می اومد. از همون مکان قدیمیشون. همونجا که لونه قدیمیشون بود. نمی دونم اون لونه هنوز هست و پیداش کردن یا دیگه نیست و دارن1دونه دیگه می سازن. زیر لبه بوم من، بالای بالای پنجره بین دیوار و بوم. اینجا آسمون باز شده. اینجا گل ها بیدار شدن. اینجا درخت ها دارن زمستون رو از شونه هاشون می تکونن. اینجا، … اینجا بهاره. بهار.
تنهام. کسی نیست. جیگیلک و خونواده بودن. رفتن. همراه مادرم. اصرار کردن بیا بریم بستنی بخوریم گفتم نه. واسه اولین دفعه سفت و سفت گفتم نه. به تمامشون گفتم نه. اختلاف نظرهای این2تا عزیز واقعا خستم کرده. تا امروز ملاحظه می کردم امروز نکردم. لبخندم رو حفظ کردم و گفتم نه. با شماها نمیام. روحم رو سنگین می کنید. راست گفتم. روحم سنگینه امروز. روحم سنگینه این روزها از همه چیز. از اختلاف نظرها و تفاوت بینش های این2نفر. از ماجراهای اطرافم. از اینهمه اتفاق بد. از اینهمه خبر بد که خودم ازشون بی اطلاع نیستم ولی بقیه زمانی که بهم می رسن بدون توجه به اینکه چه حال وحشتناکی از شنیدنشون پیدا می کنم واسم توضیحش میدن. خدایا من هرگز هرگز ازشون نخواستم بهم توجه کنن. به خدا هرگز هرگز انتظار نداشتم منو ببینن. حس و حالم رو در نظر بگیرن. مواظب و متوجهم باشن. ولی خداییش این دیگه واقعا نامردیه. دیدن اینکه اینهمه شدید از شنیدن ضجه های اونی که زندگیش رو سیل برده داخل1کلیپ چه قدر اذیتم می کنه اصلا سخت نیست این ها واسه چی حس نمی کنن؟
همراهشون نرفتم. دیگه هم تا بتونم همراهشون نمیرم. خستم امروز. خستم این روزها. نمی دونم چمه. شاید به خاطر استرس پایان تعطیلات و سر کار و شروع کلاس های2گانه و تشدید فشارهای2تا ترم سنگین باشه. شاید هم به خاطر هفته تاریکه. هفته تاریک. سیل. نگاه های خیسی که خونه هاشون جلوی چشم هاشون خراب شد. خونواده به شدت عزیز و به شدت خوابم. من. درگیری هام. دردسرهام. دلتنگی هام. خدایا!
مادرم گفت بر می گرده. باید تا برگشتنش حال و هوام رو اصلاح کنم. باید مسلط باشم. باید، … از این حال و هوای دلواپس و پریشونم راضی نیست. واسه چی؟ واسه چی نیست؟ این چیزیه که خودشون ازم ساختن. من این نبودم. پریسای بوق و بیخیالی بودم که از شغلم نق می زدم و با1و2و3می زدم بیرون و واسه1گردش2ساعته معمولی با1سری دوست کلی بالا پایین می پریدم. دیوونه نفهمی که واسه خاطر1کامیون موارد مسخره بی ارزش زار می زدم و واسه درست کردنشون خدا می دونه چندین تا شب تا دم صبح از ضجه زدن نفسم می گرفت و فرداش با تلفن1و2و3می رفتم بیرون و روی شونه هاشون گریه و خنده هام قاطی می شدن. اون ها به خریتم می خندیدن و من به عقل اون ها. من این بودم. پریسای پریشونی که با تمام پریشونی هاش1جورهایی ته عمرش خوش بود. استرس هام از جنس شغل و کلاسم بود و اون کامیون موارد بی خود و بی ارزشی که خواه ناخواه گذشتن و تموم شدن. شادی هام قد1آلاچیق داخل1سفره خونه جفنگ و1آب میوه و1بستنی برجی، همونی که امروز گفتن بریم بخوریم و نرفتم کوچیک می شدن و اثرشون اندازه1دنیا خوشی و خنده بود واسم. من این بودم. چیزی که حالا هستم رو خودم نخواستم که باشم. من شروعش نکردم. من نخواستمش.
نباید این ها رو بگم. نباید. نه اینجا نه هیچ کجا. نباید این رو منتشرش کنم. نباید.
روحم سنگین شده این روزها. کاش می دونستم مادرم کی بر می گرده تا سعی کنم گریه کنم. نمیاد. شاید امروز بیاد. شاید. از تصور اون درد کشیده ای که رو به روی زندگیه ویران از سیلش نشست و گریه می کرد. از مردی که به خاطر شکستن سقفش شکست. از یادآوریه گریه1مرد از درد شکستن ستون خونش. خدایا حالم بده کمکم کن! آخه تو با اینهمه محبتت این چه معامله ای بود با مردم شکسته من کردی؟ تو کشورم رو دیدی. تو مردمم رو می بینی. تو می دونی که این مردم مدت هاست شکستن از1000درد دیگه که سیل لازم نبود واسه تکمیلش. واسه چی این عیدیه تلخ رو بهشون دادی؟ این ملت چیکار کردن مگه؟ از بنده هات تحمل می کنن بس نیست؟ آخه خداجان تو خدایی. ما گیر می کنیم میگیم خدا. دردمون میاد میگیم خدا. خاکی هات زخم بهمون می زنن میگیم خدا. حالا تو بگو این ملت چی باید بگن آخه؟ کاش کسی بود می فهمید به خدا هیچ چیز اضافی نمی خوام فقط بفهمه فقط بفهمه فقط بفهمه فقط فقط فقط فقط فقط!!!!!!! خدایا من باورت دارم. اعتقاد دارم بهت. فقط نمی فهممت. نمی فهمم. دارم منفجر میشم. خدایا حالم بده. نفسم بالا نمیاد. خدایا آب. آب می خوام. باید برم آب بخورم الان میمیرم از نفس تنگی.
آب هم خوردم. برگشتم اینجا. فایده نداره این نوشتن ها. باید برم درس بخونم. درس بخونم. درس بخونم. درس بخونم. درس بخونم. کلاس. درس. زبان. آیلتس. امتحان. خدایا نفس بده صدات کنم من این لحظه واقعا حالم بده. روانم داره له میشه زیر سنگینیه این. خدایا! چه صبوری! اینهمه تماشا می کنی و باکت نیست! هست؟ نیست؟ نمی دونم. حالم مثبت نیست. آرامش می خوام. مدت هاست فهمیدم این آرامش رو از خونوادم نمیشه بخوام. خونواده ای که به شدت عزیزن ولی دیگه به شدت بیگانه با من و حال و هوام. اصلا خوشم نمیاد از این اعتراف تلخ ولی این واقعیته و دیگه نمیشه اعتراف رو عقب بندازم. اون ها عزیزهای بیگانه با حال و هوامن. دارم ازشون دور میشم. بیشتر و بیشتر. داریم بیگانه تر میشیم. اون ها نمی بینن. نمی دونن. همون طور که نمی بینن با دیدن اون کلیپ ها چه افتضاح و چه واضح بدحال میشم. دیدنش سخت نیست و اون ها نمی بینن. این رو هم نمی بینن. دارم دور میشم. امروز باهاشون بیرون نرفتم. پیش از این اگر مادرم می رفت می رفتم. اصرار کردن و نرفتم. گفتم نه. از دل گفتم نه. سفت گفتم نه. حتی به جیگیلک. خیلی زمانه که دور شده ازم. دنیاش جدا شده ازم. بزرگ شده. عاشقشم ولی دور. خیلی دور. نمی تونم. باز آب می خوام. آب.
این هم از آب و این هم از قرص. کار خطرناکی کردم. این دفعه3تا خوردم. سعی می کنم مصرفش نکنم و اگر لازم شد فقط1دونه. ساعت های پیش از امتحان2تا. هیچ زمانی3تا نخورده بودم. لازم بود. یکیش مونده تو گلوم نمیره پایین انگار. هرچی آب خوردم نرفت. اذیتم می کنه. کاش بره! کاش اثر کنه! کاش بهتر بشم. خدایا کاش بهتر بشم امشب این مدلی باشم سکته می کنم کاش اثر کنه!
به نظرم الان نباید دیگه بنویسم. اگر ادامه بدم باز اون مدلی میشم. درست نیست. مادرم هر لحظه امکان داره برگرده. حالم مثبت نیست. خدایا حالم بده. زنگ می زنن. مادرم. باید برم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

هم گام با شنبه شب.

شنبه شب. داریم به نیمه شب نزدیک میشیم. ساعت11و38دقیقه. در حال تبدیل جزوه هام. خوابم میاد. حس می کنم باید بدجوری فشرده تر از این ها بجنبم. شل می جنبم و آخر شب از نتیجه کار روزم خوشم نمیاد. اگر بیشتر جنبیده بودم جزوه ها امروز تموم شده بود و فردا دوباره می شد به مطالعه ادامه بدم. عقبم. خیلی زیاد. هی بذار مثبتش رو ببینم. از18تا درس فقط4تاش مونده. اون هم اگر صبحی شیطونی نمی کردم و داخل تیمتاک، … خدایا نمی شد حیف بود امروز داخل تیمتاک با بچه ها از شدت خنده رسما داشتم خفه می شدم و می شدیم. اگر از دستش می دادم واقعا حیف می شد. عوضش به دربی عصر نرسیدم. مجبور شدم بشینم به مرتب کردن خط های جزوه هام ادامه بدم. حالا هم کم و بیش میشه ادامه بدم ولی درصد اشتباهاتم کم کم با پیش رفتن داخل شب میره بالا. گیر واقعیم فقط داخل6درسه که لیسنینگ هاش بدجوری جدولی هستن. اون هم فقط چندتا پرسش. آهان درس2هم تمرین اولش رو نتونستم داخل فایلم پیدا کنم و درس6هم تمرین هاش، … هی وایستا1دفعه دیگه برم تمرین های درس6رو1دیدی بزنم شاید حالا بتونم حلش کنم. این چه صداییه! خدایا این چیه نصفه شبی! کی داره لای دیوار تیله بازی می کنه؟ به خدا راست میگم صدای تیله قل دادن میاد. یعنی بچه همسایه نصفه شبی بیداره و اون طرف دیوار داره تیله قل میده؟ ولی این همسایه من فقط1بچه داره. دختر کوچولویی که دیگه داره بزرگ میشه و تصور نمی کنم هوای تیله بازی اون هم نصفه شب و اون هم تنهایی اون هم کنار دیوار بزنه به سرش. پس خدایا این چه صداییه؟ صدا قطع شد دیگه نمیاد ولی خودمونیم اگر به کسی نگی من1کوچولو دیریریم. راستی واسه چی این شب ها زمانی که خیلی خسته میشم و خوابم می گیره حس می کنم درکم از محیط1مدل عجیبی عوض میشه؟ انگار شب سنگین تر میشه و از تو چه پنهون می ترسم. از اون ترس های معمولی نیست1جور عجیبی انگار هر لحظه منتظرم از1چیزی درست بغل گوشم از جا بپرم و، … بابا به خدا این صداهه هست امشب از کجا داره میاد؟ عجب داستانیه! ولش کن خودش بیخیال میشه میره. چی می گفتم؟ آهان تمرین های درس6رو باید دوباره ببینم شاید بشه درستشون کنم. می گفتم که تا اینجا فقط6تا درس رو گیر کردم و بیشتر هم داخل لیسنینگ داستان دارم. جدول های دیوونه. اون بیرون1چیزی شبیه آتیش بازی ترکید انگار. خاطرم نیست این شب ها دلیلی واسه جشن و آتیش بازی داشته باشیم. شاید هم باشه من تقویم ندارم. اما عادلانه نیست. اگر هم باشه نباید اجرا بشه. ملت عزادارن. سیل زده داغونمون کرده. خیلی جاها هنوز توی آبه و خدا می دونه اگر هشدارهایی که واسه فردا دادن درست باشه چی ها که نمیشه. الان جای آتیش بازیه؟
جزوه های این ترم به نظرم خیلی سخت نرسیدن. خدایا تموم بشن من باید1نگاهی به گرامر ترم های پیش مینداختم این اکتیو ها رو خوندم اون ها رو ول کردم واسه چی تعطیلات کش نمیاد؟ ای خدا بزنه من1مهلتی دستم بیاد بتونم اسپیکینگم رو تقویت کنم. به خدا خیلی هاش رو بلدم فقط جونم بالا میاد تا بتونم بدون لکنت صحبت کنم. آخه چه مدلی میشه روون حرف بزنم آدم داخل حرف زدن فارسیش هم4تا ام و اوم می کنه مگه میشه من این تپق ها رو حذفش کنم آخه! هی به1موجود انگلیسی بلد که بهم نمی خنده جهت روده درازی انگلیسی نیازمندم که باهاش حرف بزنم و به جونش نق های انگلیسی بزنم و اسپیکینگ و نگینگ لاتینم تقویت بشه!
بد خسته ام. هی ایول فقط4تا درس. کلی هم هرچند سرسری ولی کل جزوه ترم بعد رو دید زدم. حالا کامل ناآشنا بهش نیستم. یکی به نفع من. آخ جون. خدا کنه رایتینگ هم همین مدلی پاک باشه بتونم راحت درستش کنم اون ترم که رسما جوهر از جونم کشید. ای خدا یعنی میشه این ترم رو هم خرداد قبول بشم تیرماه وارد بشم به آیلتس1و اوخ میگن وحشتناک سخته. هی به جهنم که سخته من از پسش برمیام. تنها چیزی که ازش ترس دارم شدید هم دارم خود امتحان آیلتس کبیره که تا اسمش میاد مورمور هم میاد. خدایا اگر نتونم این ترسم رو مهار کنم سر جلسه وا میدم لطفا کمکم کن. جلسه؟ جلسه امتحان آیلتس؟ وویی خداجونم سردم شد به خدا جدی میگم حالم داره بد میشه میگم هنوز خیلی مونده میشه حرفش رو نزنم؟ ولی1چیزی بگم؟ من به خاطر جزوه ها و داستان4شنبه شب بدی که داشتم اسکنرم رو به این فسقل نصب کردم و نتیجه های جالبی هم ازش گرفتم. ایول به خودم که بدون کمک نصبش کردم و راهش هم انداختم. اگر این درس ها واسم زمان آزاد بذارن حالا راحت تر می تونم اون دسته کتاب داستانم رو اسکن و مطالعه کنم. ولی اگر بره واسه بعد از امتحان آیلتس به نظرم این دسته داستان ها دیگه خیلی به کارم نیاد. آخه به نظرم بعد از اون دیگه بتونم برم1خورده بالاتر و داستان های درست درمون تر رو بخونم. وویی آخجون خدایا من از این گردنه بپرم رد بشم چه بهشتی بشه! فقط1خورده، … یعنی، … خوب می دونی واقعیتش تغییراتی که اطرافیانم میگن بعدش، … من می ترسم. این شب، این لحظه، همین الان، از اون زمان هاییه که حس می کنم تغییر از اون مدل رو دلم نمی خواد. من جام راحته. این گوشه جهان مال خودمه. تنهایی هام رو دارم. سیستمم رو دارم. کتاب هام رو دارم. و اگر همت کنم و قوی تر بشم علمم رو دارم. خونوادم رو نزدیکم دارم. شغلم رو هم دارم که هرچند به خاطرش نق می زنم و خدایا منو ببخش، اما در هر حال شغلیه و شکر خدا از لحاظ موقعیت شغلی اصلا هم بد نیست. اینکه من نوع کارم رو دوست ندارم دلیلش خیلی چیزهاست ولی نمی تونه این واقعیت رو بپوشونه که موقعیت شغلیم مثبته. خلاصه من، … این گوشه از جهان من همه جهانی که دلم می خواد داشته باشم رو دارم. حتی سکوتم رو. سکوتی که دلم می خوادش رو دارم. زمانی که شبیه امشب در و پنجره ها رو می بندم و حس می کنم در امن ترین و آرام ترین نقطه خاکم. زمانی هم که دلم کمی با جهان بودن رو بخواد و فقط کمی، می تونم این مقدار رو تنظیم کنم. با باز کردن پنجره ها که حسابی صداهای بیرون رو و اگر چشم هام می تونستن ببینن رفت و آمدهای بیرون رو میارن توی خونه و انگار دارم با نبض پویای جهان اطرافم زندگی می کنم. من در عین حال که با مردمم بین حصارهای دوست داشتنیم از مردم جدا هستم و لازم نیست بیشتر از اندازه ای که دلم بخواد بهشون نزدیک و باهاشون قاطی باشم. اگر دلم آسمون بخواد می زنم بیرون و بعد از چندتا قدم می رسم به1فروشگاه بزرگ که تقریبا همه چیز داخلش پیدا میشه. می تونم داخل جمعیت جاری بلولم و به محض اینکه خسته شدم اون چندتا قدم رو بردارم و سریع برسم به اینجا. به این گوشه امن و آروم. بعدش بخزم این تو و در و پنجره ها رو ببندم و داخل سکوت دلچسب این فضا سرخوش و شوقزده شناور بشم. آخ خدایا چه عشقیه! اگر خوب درس بخونم و خوب بلد بشم می تونم شغل خونگی داشته باشم. می تونم برم به1دار الترجمه و بدون اینکه مسؤولیت تأسیسش رو روی دوشم حمل کنم، جزو مترجم هاش باشم و از چیزهایی که می خونم بیشتر و بیشتر یاد بگیرم. می تونم بعد از درسم دوباره برم کلاس های هنر. مهره و گل کریستال رو دوباره ادامه بدم و مدرکشون رو از فنی حرفه ای بگیرم. می تونم بدل سازی رو یاد بگیرم. می تونم ارگم رو که سال هاست باز نشده دوباره بزنم. من اینهمه چیز اینجا دارم که نمی تونم بغلشون کنم و با خودم هر جا میرم ببرمشون. من خیلی چیزهای دیگه اینجا دارم. کلی چیز و کلی نفر اینجان که با رشته های نادیدنی ولی محکم بهم بسته شدن و بهشون بسته شدم. امشب دلم نمی خواد چیزی عوض بشه. امشب حس می کنم اگر همین حالا مهلتش واسه فردا صبح پیش بیاد جا می زنم. امشب حس می کنم مردش نیستم. امشب حس می کنم فقط تا بعد از آیلتس و گرفتن مدرک می تونم بپرم نه بیشتر. نه بالاتر. امشب ترجیح میدم بعد از اون امتحان بزرگ باقیه ماجرا موفق پیش، … خدایا من نمی دونم هرچی به صلاحه همون رو واسه خودم و اطرافم بخواه. خدایا نگرانم لطفا باهام باش. شبیه همیشه باز هم باهام باش.
ساعت از نیمه شب گذشت. آتیش بازی و تیله و همه چیز بی صدا شدن. حالا فقط صداهای شب میاد. اگر سردم نبود در بالکن رو باز می کردم تا صداهای شب بیاد داخل. وووییی نه سردمه. تازه سکوت رو هم دوست دارم. در هم بمونه واسه شب های گرم تر که باز بشه و با اون نسیم خنک تابستونی خوش بگذرونم. اینهمه نوشتم اگر جنبیده بودم الان1درس دیگه هم تبدیل و مرتب شده بود. ولی بیخیالش در هر حال باز هم می موند واسه فردا. 3درس یا4درس چندان فرقی نمی کنه. فردا انجامش میدم. اما این اسپیکینگ. خدایا چه مدلی تند انگلیسی بلغور کنم؟ هی راستی بلغوره یا بلقور؟ ایسپیک که میگه اولی درسته. پس تا اطلاع ثانوی بلغور تصویب شد. هی خوابم میاد. می خوام برم. کاش امشب خواب های آدمیزادی ببینم یا ولش کن اصلا نخواستم نمی خوام امشب اصلا خواب نبینم. تلگرام. پیام از مادرم. از مهمونی رسیدن خونه. خداجونم شکرت! خدایا مواظبشون باش خیلی زیاد. خدایا لطفا! خدایا مواظب من هم باش! خیلی این شب ها لازم دارم دست هات رو دورم حس کنم. گاهی بدجوری سردم میشه. تو که می دونی. پس لطفا هوام رو زیاد داشته باش. خیلی زیاد. از خیلی نظرها. خدای من! خدای مهربونم! باهام باش. شبیه همیشه. بیشتر از همیشه.
خیلی خسته ام خیلی. می خوام بخوابم. دیگه نمی خوام ادامه بدم خوابم میاد. شب به خیر.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

چه شنبه خوشگلی!

صبح شنبه. امروز چندمه؟ 10یا11یا نمی دونم. هی شنبه سلام. تو چه قشنگی! فقط کاش من اینهمه خوااابم نمی اومد! خداییش این تعطیلیه واسه من، … بیخیال سال دیگه کلی می خوابم.
شب4شنبه خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی تلخ گذشت. بد نبود به من بد گذشت. شب و روزهای خدا که بد نمیشن. ما و داستان هامون رنگشون می زنیم. و داستان4شنبه من واقعا بدرنگ بود. خدا واسه هیچ کسی هیچ کسی نخواد! از مرز استرس گذشته بودم و اگر این داستان1شب دیگه ادامه داشت خدا می دونه چی می شدم. جزوه هام، … فایل ها، … کاغذ، … تایپ، … اه خداجونم!
بیخیال حل شد ولی اون شب کزایی نتیجهش شد فشار چشم من که1دفعه رفت بالا و جای دشمن هم خالی نباشه چنان دردی به چشم راست و به کل طرف راست سرم داد که خدا نخواد هرگز بدونی!
صبح5شنبه طرف راست سرم شروع کرد به هشدار دادن و، … بعدش همه چیز شروع کرد به فروکش کردن و تا ظهر اوضاع سرم و اوضاع باقیه موارد تقریبا در کنترل بود. اون روز تا ظهر کتابخونه موندم و شب خخخ به تلافیه دیشبش حسابی خوش گذشت و جای تو هم اصلا خالی نباشه چون خوش گذشتن های من فقط مال خودمه و البته شبیه هام و نمیشه تو اونجا باشی. خلاصه که به خیر گذشت و خدایا شکرت که اگر باهام نبودی، … چه مزخرفاتی! مگه میشه تو باهام نباشی؟ مگه میشه تو خدای مهربون من نباشی؟ مگه میشه که من1شب تلخ تا صبح از ته ته ته دل صدات کنم و صبح فردا جوابم به بهترین شکلی که شدنی باشه توی مشتم نباشه؟
جزوه های این ترم رو هم گرفتم. خدا به اعضای ملل خیر بده که این ترم هم بهم دادنش. تردیدهاشون رو می فهمم. حق دارن. به خدا اگر راه دیگه ای داشتم اینهمه این بنده خداها رو اذیت نمی کردم. خدایا کمک کن من قبول بشم هم خودم از این کابوس خلاص بشم هم این طفلک ها!
این روزها دارم جزوه ها رو درست می کنم. آخه این ترم کسی نیست واسم تایپشون کنه. اون دوست ترم پیش حالا گرفتار درس و مقاله و کارهای خودشه. خدایا من باهاش حساب نکردم این طفلک اون ترم رسما نجاتم داد و من جز دعای خیر هیچ چی نداشتم بهش بدم. هزینه ازم نگرفت و من هرچی اصرار کردم اون نخواست. حق داشت. کاری که واسم کرد بزرگ تر از اون بود که با پول بتونم واسش جبران کنم. و حالا از ته دل واسش دعا می کنم که کارش به بهترین صورت پیش بره. آمین!
خلاصه این ترم تایپ بی تایپ. اما به لطف اون بالاییه مشکلی نیست. جزوه های این دفعه از دفعه پیش خیلی بهترن. من در1روز تا درس6رو تبدیل و مرتب کردم. درهم بودن خطها بعد از تبدیل شبیه ترم پیش فاجعه نیست. یعنی طوری نیست که من نتونم ازش سر در بیارم. فقط تا اینجا چندتا جدول بود که نتونستم باهاشون کنار بیام. خدایا میشه1کسی رو پیدا کنم این ایرادها رو واسم بگیره؟ خداجونم لطفا!
میگم واسه چی ما ایرانی ها نه گفتن اینهمه واسمون سخته؟ گاهی این خیلی، … من ترجیح میدم1نه صاف و مستقیم بشنوم تا اینکه دور خودم بچرخم. به خدا نه گفتن جرم نیست و خیلی هم از پیچ خوردن و تاب دادن بهتره. خوب عزیزه من اگر به هر دلییلی نمی تونی یا حتی حسش نیست که بخوایی کاری رو کنی صاف به خواهنده بگو نه. اینهمه کلمه واسه تلطیف این نه وجود داره خوب جملهشون کن و بگو دیگه! واسه چی خودت و طرفت رو می چرخونی؟ ای کاش، … ولش کن بابا ای کاش رو! ایشالا ما هم شجاعت نه گفتن رو پیدا می کنیم. من که دارم. زیادی هم دارم. هی نخیر پس گرفتم اصلا هم زیادی نیست خیلی هم خوب می کنم اینهمه1کلامم خخخ.
دیشب بعد از1شب وحشتناک تلخ و1شب در نهایت خوشی و بی خودی و زیادی در ارتفاع، عاقبت1شب آدمیزادیه آرام رو سپری کردم و به تلافیه تمام این3روز پر التهابی که گذروندم آروم درس خوندم و آروم جزوه هام رو مرتب کردم و آروم خوابیدم. دیر وقت اما آروم. آروم تر از شب های امسال. امیدوارم سال آینده درصد این آرامشه بیشتر باشه! آمین!
دیشب یکی از عجیب ترین خواب هایی که می شد ببینم رو دیدم. خواب دیدم2تا از دورترین اشخاصی که وسط این گرفت و گیرهای بی سر و ته در هیج کجای ذهنم جاشون نیست اومدن خونم. همون توی خواب هم به شدت تعجب کردم.
-شما2تا اینجا؟!
به خدا عجیب بود واسم من کاملا خاطرم بود که این2نفر رو واسه چی و به چه شدتی قراره دیگه هرگز نبینم. نه توی خونه خودم نه توی خونه اون ها نه هیچ کجای دیگه از جاده سرنوشت3تاییمون. نه بابا بحث قهر نیست یعنی از طرف من نیست ولی مهری هم دیگه نیست و اگر جز اینکه الان هستیم رفتار کنیم تظاهره و چون2طرف می دونیم این خیلی مسخره هست. خلاصه اینکه من دیشب توی خواب خاطرم بود که این2نفر در عالم واقعیت داخل4دیواریه من نمیشه باشن پس اینکه دارم می بینم واقعی نیست. حس عجیبی بود که داشتم. هم تعجب کرده بودم هم از اینکه می دونستم این واقعی نیست خندم گرفته بود ولی به هر حال مهمون مهمون بود و خواب و بیداری هم سرش نمی شد. نمی دونم چه مشکلی بود که نمی شد توی اتاق بمونیم. این2نفر نمی دونم از کجا رسیده بودن که حسابی خسته بودن. بردمشون داخل آشپزخونه. خونم شبیه حالا نبود. ترکیبی بود از خونه قبلیه مشترکمون با خونواده. پیش از اینکه برادرم با خانمش از مرحله نامزدی به مرحله عروسی برسن و برن سر خونه خودشون و پیش از اینکه خونه من از زندگی مادرم جدا بشه، و یکی از خونه های حیاطداری که زمانی داخلش اجاره نشین بودیم.
خلاصه من و این2تا تازه رسیده رفتیم داخل آشپزخونه ای که حسابی کوچیک بود. نشستیم زمین. نمی دونم چه موضوعی بود که من با حرارت ازشون می پرسیدم و یکی از اون2نفر هم داشت کامل و دقیق واسم توضیحش می داد اما هر2تا به شدت خسته بودن. فضا کوچیک بود. من تکیه زدم به زیر اوپن. خانمه رو به روی من تکیه زده بود به1برجستگی روی دیوار و آقاهه از خستگی ولو شد زمین. فقط واسه ولو شدن1نفر جا بود و خانمه از خیرش گذشت. ما حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم و من توی سرم می چرخید که حالا چه مدلی باید بلند شم داخل این فضای قوطی کبریتی مانور بدم و چایی دم کنم این بنده خدا اینجا نقش زمین شده اگر بلند شم نمی بینم ناغافل پخش میشم روی سرش الان چیکار کنم؟ نمی دونم چی می گفتیم ولی توی خوابم انگار ساعت ها گذشت و ما حرف می زدیم. آقاهه تقریبا خوابش برد و خخخ من مونده بودم بد نیست این2تا رو داخل آشپزخونه جا بذارم برم واسش1پتویی چیزی بیارم یا زشته و نباید انجامش بدم؟ آخه مهمون اون هم از مدل خسته و تازه رسیده اون هم مهمون دفعه اولی رو داخل آشپزخونه می خوابونن اون هم بدون هیچ چی؟ خوب به من چه این، … راستی واسه چی نمی شد بریم داخل اتاق؟ به خدا خاطرم نیست. اصلا خاطرم نیست موضوع خستگی اون2نفر که موضوع توضیحات خانمه و موضوع شنیدن های من و چیزی که اونهمه مهم بود و اونهمه اون2تا رو و بعدش که برام توضیحش دادن منو درگیر خودش کرده بود چی بود که اینهمه طول کشید و تمومی نداشت ولی می دونم ذهنم چنان مشغول شده بود که تصور واقعی بودن یا نبودن این ورود عجیب رو کامل از سرم پروند. چیز خطرناکی نبود. یعنی نه اونقدر بد که فشار چشمم بره بالا و سردرد بشم. ولی مهم بود و گردش خون3تامون رو سریع می کرد. البته2تامون چون آقاهه اونقدر خسته بود که همونجا روی موکت نازک خواب خواب بود و ما2تا حرف می زدیم و حرف می زدیم و ساعت ها حرف می زدیم. راستی واسه چی من همچین چیزی رو خواب دیدم؟ وسط اینهمه آدم اطرافم، آدم هایی که هر روز و هر هفته می بینمشون، آدم هایی که عید رو به هم تبریک گفتیم، دیدن همدیگه رفتیم، درباره خیلی چیزها حرف زدیم، با هم تلگرامی در ارتباطیم، کلی حرف های جدی و غیر جدی و کلی برنامه های مسخره و بی مزه که فقط به خودمون حال میده و اگر1میلی اشتباه بریم بیچاره میشیم واسه امسال ریختیم و کلی به درس های من که مانع ماجراهامون میشن فحش دادیم، واسه چی من باید2تا از دورها رو خواب ببینم که از بس دورن حتی داخل خواب هم از دیدنشون اینهمه حیرتزده میشم؟ موضوع بحثمون چی بود؟ این2تا واسه چی اینهمه خسته بودن؟ خدایا گوشت رو بیار پایین؟ میگم نکنه اجازه بدی تقدیر سر به سرشون بذاره! این خستگی واقعی که نبود مگه نه؟ خداجونم بگو که نبود. خدایا لطفا! من فقط خواب دیدم دیگه. مگه نه؟ خدایا مگه نه؟ اصلا قدیم ها می گفتن خواب زن کجکیه. یعنی مثلا این2تا آدمه الان1اتفاق خیلی20واسشون افتاده که دارن حالش رو می برن. اونقدر هم داره بهشون خوش می گذره که از شدت این خوشی سرگیجه گرفتن. خدایا اینطوریه مگه نه؟ خدای مهربونم بگو که اینطوریه. می دونی؟ خوب این اصلا مثبت نیست که وسط عیدی کسی خدای نکرده گیر باشه. یعنی میگم خوب بنده هات بهتره همه رو به راه باشن دیگه! البته هر کسی بود من واسش این مدلی دلم می خواست این2تا هم واسم شبیه همه آدم های زمینن یعنی می خوام بگم تفاوتی نداره که کی باشه و کجا باشه فقط خوبه که هیچ کسی گرفتار نباشه و خوب البته من هر کسی رو توی خواب به جای این2نفر می دیدم همین مدلی واسشون می خواستم فرقی نمی کنه طرف کیه و این، … اه یعنی چی اصلا؟ ای بابا! من هم با این خواب دیدن هام! واسه چی من هیچ چیزم به آدمیزاد نرفته اصلا این چه وضعشه؟ ای بابا کلی درس دارم نشستم اینجا قصه2001شب می نویسم که چی؟
ساعت داره9میشه کاش می شد من1خورده جزوه مرتب کنم1خورده درس بخونم ولی نمیشه. من دیوونه نمی تونم1کار رو در امتداد1کار دیگه انجام بدم. تا این تموم نشه نمی تونم برم سر باقیه موارد. پس برم سر جزوه درست کردن هام. راستی به نظرت جدول ها رو به کی بگم کمکم کنه اصلاحشون کنم؟ خیلی ها رو خودم حلش کردم ولی1جاهایی واقعا ازم بر نیومد. خداجونم تا اینجا که عالی پیشم بردی میشه این سنگ کوچولو رو هم کمک کنی از سر راه بردارم؟ باور کن سعی کردم خودت هم شاهد بودی. تقاضا هم کردم ولی نشد. باز هم تقاضا می کنم ولی اگر نشه، … خداجونم بیا این جدول ها رو واسم درست کن. ایول قربونت من که نمی تونم این ها رو بخونم مرتبشون کنم استاد هم ترم که شروع بشه تمرین هاش رو می خواد خدای خودمی بیا واسم حلش کن خخخ!
جدی دیرم شد به سیستم من4دقیقه مونده به9من رفتم. هی این شنبه خیلی خوشگله فقط حیف که نمیشه من برم ولگردی و باید درس بخونم. آخ خدا سال آینده من بی درس حاااااالش رو ببرم خخخ! اوخ جاااآااااآااان چه تصور عزیزی! دیرم شد. من رفتم. باز میام. هی بابا زمان تو جد هم داری؟ اگر داری سر جدت وایستا اگر هم نداری سر نمی دونم کیت وایستا بذار برسم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و شب و درس و بارون!

3شنبه شب. چند قدم مونده به جنون برسم. درس و اخبار ایران و همه چیز. خدایا آسمونت چه عیدی ای داد به ملت! مسافرهای نوروزی عزادار شدن. شیراز. خدایا! خدایا! خدایا!
مادرم می تونه با دیدن صحنه ها گریه کنه من نمی تونم. فقط درس می خونم و در خودم فشرده میشم ولی نمی تونم گریه کنم. کاش می تونستم! خدایا بذار من هم گریه کنم!
هشدار دادن. اسم خیلی از منطقه ها که سیل بهشون رسیده و خیلی منطقه ها که سیل قراره بهشون برسه رو می شنوم. در خیلی از این منطقه ها افراد آشنایی هستن که واسه سلامتیشون یواشکی توی گوش خدا دعا می کنم. خدایا کمک کن! ایرانمون، … خدایا!
اینجا هم امروز عصر بارید. الان دیگه تقریبا نمی باره. شدید نبود. شنیدم در مورد سد کرج هشدار دادن. در مورد تهران واسه48ساعت آینده هشدار دادن. سیل رسیده به یزد. شیراز رو داغون کرد. کرمانشاه و دزفول. سد دزفول. خدایا!خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا!
ثبت نام کانون هنوز باز نشده. قرار بود امروز10صبح باز بشه و نشد. منتظرم که باز بشه. جزوه های ملل این ترم هم به احتمال خیلی قوی عکسیه. امروز زنگ زدم پرسیدم و قراره فردا ظهر دوباره بزنم. دلواپس جزوه ها هستم ولی نه صد درصد. اونی که تا اینجا دستم رو گرفت و آورد وسط این جریان تند ولم نمی کنه. فردا دوباره زنگ می زنم. کاش جزوه ها آماده باشن تا سریع تر برم تحویلشون بگیرم که باهاشون طرف بشم!
اکتیو1هم تموم شد. امروز تا درس3از اکتیو2رفتم. تمرین هایی که نامفهوم و درهم هستن رو جا گذاشتم.
اخبار از شیراز داره میگه. ملت شیراز دارن مسافرها رو از سیل حفظ می کنن. هر کسی هر مدلی بلده داره کمک می کنه. تهران رو داره نشون میده. خدایا هشدار میدن در مورد سیل و، … به یکی از بچه های شیراز داخل تلگرام پیام دادم. دیشب بود انگار. خاطرم نیست. جواب نیومد. می دونم چیزیش نمیشه چون احتمال اینکه اون بیرون بوده باشه زیاد نیست. داره گلستان رو نشون میده. سوادکوه رو نشون میده. خونه هایی که شبیه قوطی با هجوم سیل ریخت پایین. سیل چند سال پیش مازندران رو داره نشون میده. باز سوادکوه. ماشینی که از پل پرت شد و1فوج سنگ ریخت سرش. خدایا حالم داره بد میشه کاش مادرم از دیدن این صفحه منصرف بشه و قطعش کنه نفسم بالا نمیاد.
وکیل آباد مشهد. سیل. خدایا! ای خدا! باز تهران. مناطقی که سیل بهشون رسیده. مناطقی که سیل داره بهشون می رسه. خدایا دیگه نمی تونم.
دلم می خواد می شد گریه کنم. می شد متن بنویسم. می شد شعر بنویسم. نمیشه. تمرکزم، … درسم، … لعنت به این، … خدایا کمک کن!
کاش بشه1خورده دیگه بخونم و این3تا متن بین درس های3و4رو رد کنم! مطمئن نیستم بتونم. خوابم نمیاد خسته ام. انگار مغزم شبیه اسفنجی که آبش رو چلونده باشن خشک و فشرده شده. دلم می خواد می شد1مدلی از این حال و هوای محبوس روحم رو بفرستم بیرون. به نظرم روانم شبیه کسی که داخل1انباریه بسته پر از کاه دود گیر کرده نفسش تنگ شده. دیوارهای این حال و هوا فشارم میدن انگار. دری نیست که بازش کنم تا هوای کاه دود بره بیرون. نشستم اینجا روی این مبل و درس هام، … اخبار، … درس هام، … دلواپسی هام، … سیل، … ملتم، … مسافرهای عید، … هشدار، … مناطق در معرض سیل، … سدهای سرریز و خط های قرمز، … درس، … درس، … درس، ……… …
سعی می کنم موارد مثبت رو ببینم. دیشب رفتم به نظرم34تا کتاب عکسی دانلود کردم. کتاب های داستان. زبان فارسی اما گوگل اوسیآر روی اولیش سنگ تموم گذاشت. ایول! خبر سیل. مرودشت. آب از مهار در رفته و، … سیل به جزیره کیش رسید. برق در جزیره کیش قطع شد! خدایا!
کتاب ها چندتاشون شرلوک هولمزه باقیش هم از آیزاک آسیموف. اسمش رو مطمئن نیستم درست نوشته باشم. بیخیال حس سرچ و اصلاح نیست. اخبار از گمیشان. مردم همت کردن و هنوز دست به کارن. اولی رو تبدیل کردم شرلوک هولمزیه. داخل1قایق25نفر، قایق چپ شد فقط6نفر رو پیدا کردن. باقی رو آب برد. حتی جنازه ها رو نگرفتن. داشتن نجاتشون می دادن و وسط راه نجات، … بد نیست امشب موقع خواب به خودم1کوچولو مرخصی بدم و به جای فایل صوتی انگلیسی این کتابه رو بزنم واسم بخونه. عمرا نشه بدون صدا توی گوشم امشب بخوابم. دوباره آب تجن اومده بالا. خبرش رسید. نکنه باز روستاها رو ببره زیر آب؟ خدایا کلی مسافر اومدن شمال زیر چادرها نشستن. اخبار می گفت بالاتر از4میلیون میشن. سیل بیاد این ها رو نابود می کنه. خدایا کمک کن!
درس خوندنم کند پیش میره. باید سریع تر باشم. اگر اکتیوها تا آخر تعطیلی تموم نشه، … خوب نشه. نفهمیدم استاد این ترمم کیه. استاد ترم پیش یا استاد ترم پیش تر. یکی از قوی ترین همکلاسی هام این ترم جا موند. نتونست بیاد امتحان بده. درگیر کار پایاننامه خارج از شهر بود و به امتحان نرسید. احتمالا این ترم هیچ کدوم از بچه های آشنا باهام نیستن. کلاس این ترمم حیف شد. دلم می خواست می شد با همون دسته بودم. نمیشه. دیگه دسته ای نیست. جز من و1نفر دیگه همه داخل ترم پیش جا موندن. اول ترم2تاشون دیگه ادامه ندادن، یکیشون تایمش رو عوض کرد، یکی دیگه از وسط راه برید و نیومد، یکیشون درگیر پایان نامه شد، بقیه تا امتحان اومدن و جا موندن و من و یکی دیگه رفتیم بالا و نمی دونم اون دومی تایمش باهام هست یا نه. تایم اصلیمون حذف شد. کلاسمون به حد نساب نرسید و منتقل شدیم به1تایم دیگه. خدایا جزوه ها! خدایا عکس! خدایا کمکم کن!
خدایا! خدایا کمکم کن!
ساعت از11گذشت. دیره. برم1خورده دیگه درس بخونم. خدای من حالم بد میشه از این، … خدایا این، … این، … خدایا باهام باش! دلواپسم. خسته ام. خدایا کمکم کن!
من رفتم درس بخونم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

۱روز جدید از جنس معمولی

صبح۱شنبه. خدایا این نوشتنه عادت نشه واسم! باید بجنبم بنویسم برم بدجوری درس دارم. امروز دیرتر بلند شدم. دیشب تا دیر وقت بیدار بودم. اونقدر خوندم که حس کردم میشه باز هم بیدار بمونم اما نمیشه ذهنم تمرین ها رو بگیره و حل کنه. امروز، … اه آخه واسه چی همیشه چیزهایی که لازم داریم یا دلمون می خواد رو در زمان هایی گیر میاریم که دنبال چیزهای دیگه ایم؟ همیشه دلم می خواست کتاب هایی که دوست دارم رو از اینترنت بگیرم بخونم ولی هرچی بود زبان اصلی بود و من چیزی ازشون سرم نمی شد. فارسی ها هم که بدجوری عکسی بودن و، … امروز صبحی دیدم نمیشه از توی بغل پتوجونم دل بکنم بیام بیرون گفتم1کار مثبت کنم. این شب ها یا روزها زمانی که درس نمی خونم به فرمان استاد ترم پیشین فایل انگلیسی می ذارم بخونه. نمی فهمم ولی استاد گفته بود طوری نیست نمی خواد بفهمی بذار بخونه مغز کار خودش رو می کنه. خلاصه این دفعه این داستان هیولای باسکرویل یا درنده باسکرویب رو گذاشته بودم بخونه. هی می ذارم بخونه هی وسطش می خوابم. خلاصه. امروز صبحی گفتم من که کتابه رو دوست دارم از این فایله هم کم می فهمم بذار دانلودش کنم هم می خونم هم می فهمم هم کمکه درسم میشه دیگه. دستم رو از زیر پتو کردم بیرون زدم سرچ و پیدا کردم و دانلود. دیدم فایله پیدی اف تشریف داره و تازه داخل این فسقل پی دی اف ها اگر نجنبم با1چیزی به نام اینترنت اج یا نمی دونم چه کوفتی باز میشن و کلا جاز انصراف میده. رفتم گوگل اوسیآر رو باز کردم و زدم واسه تبدیل. گفتم اگر نشد و به هم ریخته تحویلم داد با اوپن بوک بازش می کنم. بماند که تمام این ها چه قدر طول می کشید. بلند شدم تا این تبدیل بشه1قهوه هم خوردم و منتظر موندم. فایله تبدیل شد، نتیجه نهایی رو داد، تعیید رو زدم، فایله باز شد، اتفاقا به هم ریخته هم نبود، البته اشتباه هم داشت ولی غیر قابل فهم نبود، و به زبان روان فارسی بود! خدایا سرم رو که عمرا به جایی نکوبم دردم میاد و من خاطر جناب کله رو زیاد می خوام. الان من چی بگم؟ خوب آخه اون زمان که من دنبال فارسی های این ها بودم واسه چی اینهمه دردسر داشتم و حالا به چه سادگی یکیشون اومد توی بغلم؟ خدایا یعنی زمانی که من دیگه جزوه های آموزشگاه ملل رو نخوام مثل آب خوردن فایل های مرتب و تمیز ووردشون میاد دستم؟ به جان خودم اگر این مدلی بشه چنان جیغی می کشم که تمام اینترنت بلرزه.
باز هشدار بارش و سیل دادن. اینجا مردم بیچاره شدن. خدایا رحم کن این ملت گناه دارن تو واسه چی این مدلی عیدی میدی آخه!
دلم1وان گنده می خواد با آب گرم که داخلش چوب های معطر اوکالیپتوس بندازم و ولو بشم داخلش و خدایا از تصورش هم پلک هام سنگین شد. الان فقط1دونه چوب میندازم داخل لیوان و بخور و اه نمی خوام بابا!
این درس خوندن ها که تموم بشن کلی کتاب داستان هست که دانلود کنم و بخونم. آخ جون. ای خدا بشه من زبان اصلی رو راحت تر بفهمم بزنم بخونه من سرم بشه حالش رو ببرم!
اینجا چنان سکوته که انگار در اطرافم حیات نیست. باید فردا اینجا رو دید. فردا که اداره ها باز میشن و باز روز از نو و داستان از اول. شکلک خمیازه از سر کسالت حاصل از تصور.
این شب ها گاهی خواب امتحان می بینم یا خواب استرس های پیش از1چیزی. نمی دونم چی. چیزیه شبیه امتحان. کلا به بدو بدوهای پیش از امتحان شبیهه. میگم من با این درصد بالای شجاعت شب پیش از امتحان اصلی رو چه مدلی صبح می کنم؟ خدایا با خودت!
داخل تیمتاک1اسباب بازیه جدید آوردن. ازش خوشم میاد ولی مشکل اینجاست که بقیه هم ازش خوششون میاد. هر زمان میرم می بینم بقیه سر وقتشن و دارن بهم می ریزنش. اسمش رو نمی دونم چیه ولی به نظرم1رباطه که هرچی با پیام درخواست بدی واست پخش می کنه. بچه ها سر به سرش می ذارن و به هنگش میندازن. بچه هان دیگه. چی میشه گفت بهشون؟ دوست دارن. امروز صبحی رفتم تا کسی نیومده1خورده درست درمون باهاش بازی کنم ولی در هنگ بود و کار نکرد. کاش می شد1دونه از این ها نصب کنم بدون تیمتاک داخل سیستم شخصیم. مثلا می شد روی دسکتاپ این فسقل1دونه باشه و بدون اینکه برم داخل تیمتاک و منتظر بشم بازیه بقیه تموم بشه خودم تنهایی باهاش بازی می کردم! ولی خودمونیم این خطرناکه. اگر واسه خودت باشه مشکلی نیست ولی در جایی شبیه تیمتاک، … تصور کن هر چیزی میشه ازش بخوایی و اون هم پخش می کنه. هر چیزی. و این هر چیزی اگر به سر کسی بزنه که درخواست بده نتیجه اصلا مثبت نیست. من دیشب نصفه شب این زد به سرم و واقعیتش1کوچولو واسه تیمتاک دلواپس شدم. نه واسه خودم. من مدت هاست که اونجا میرم ولی بسته اونجا و بسته هیچ کجای اینترنتیه دیگه نیستم. میگم هیچ کجا یعنی واقعا هیچ کجا. دوستشون دارم ولی فقط دوستشون دارم مکان های اینترنتی رو. نه بیشتر. حتی اینجا. خلاصه که واسه بقیه هایی دلواپس شدم که شب و روزشون اونجان و حتی بعضی هاشون داخل تیمتاک می خوابن. به نظرم اگر1زمانی نباشه کمی در بعضی موارد سخت بگذره. خوب البته این مثبت نیست اما به من چه؟ من جزو اون موارد نیستم پس بیخیال. واسه این هم اگر پیش بیاد حتما تمهیداتی وظع میشه. بیخیال به من مربوط نیست اما من واقعا1دونه از این ها دلم می خواد که شخصی باشه و فقط واسه خودم. خخخ کلی چیز دارم بهش درخواست بدم که واسم پخش کنه. هی من1دونه می خوام واقعا می خوام خیلی می خوام خیلی زیاد خخخ. کلی کارتون. کلی فیلم. کلی آهنگ و کلی قصه و، … چیه! اصلا به تو چه! برو تخمه آفتاب گردونت رو بشکن به من چیکار داری؟ ای بابا!
از3همچنان بی اطلاعم. یعنی از راه دور و از طریق1و پیام تبریک نوشتاری که2تایی به همدیگه فرستادیم می دونم حالش معمولیه اما هم رو ندیدیم و صحبت هم نکردیم. این روزها نمی خوام به اینکه مثلا با هم بریم بیرون فکر کنم. محدودیت زمانم شدیده و این گزینه کلا رده.
همسایه ها بیدار شدن. یکیشون داره میره عید دیدنی. با خونواده. صدای بچه خونواده داره میاد.
امسال واسه هیچ کدوم از همکارها پیام تبریک نفرستادم. حتی بازنشسته ها. از نقش بازی کردن ها حالم بد شده دیگه بذار خودم باشم. و این خودم، دلش نمی خواد چیزی بفرسته واسه همکارهای مهربون و محترم و حسابی مثبتش. شاید چون این خودم زیادی منفیه ولی در هر حال دلش نمی خواد. راستی مهر آینده اوضاع چه مدلیه؟ امسال شکر خدا مثبت گذشت. مدیون و ممنون همکارمم. اگر خطش رو داشتم واسش تبریک، … نمی دونم می فرستادم یا نه. ایشون1آقای جوونه و داخل محدوده کاریه ما1خورده، … بیرون از اون محیط من خیلی ساده واسه دوست های آقا و خانم کلی پیام تبریک و پیام گفتگو و پیام همه چیز می فرستم و البته جواب هم میاد و این2طرفه هست. اما این، … بیخیال من خط همکارم رو ندارم اما از ته ته ته ته دلم واسه کامیابیش دعا می کنم و به خدا دلم می خواد حسابی موفق و دلخوش بشه. اگر این بنده خدا امسال نبود خدا می دونه من باید چه مدلی پیش می بردم. و مهر سال آینده! یعنی لازم میشه مرخصی بدون حقوق بخوام؟ خدایا نمی خوام بهش فکر کنم سردم میشه از استرس. مهر به امتحان اصلی خیلی نزدیک تره تا امروز و واقعیتش بد نیست من فعلا در امروز بمونم. می ترسم. کاش بشه تا اون زمان این استرس مسخره رو مدیریت کنم این کار دستم میده. اه بسه حالا نه باشه واسه بعد لطفا الان از سرم برو بیرون ضربان نبضم رو به هم ریختی!
اوخ خداجونم چه دیری شد! این نت پد واسه چی زده به سرش؟ داره1بلایی سر نوشتهم میاره. این رو تمومش کنم برم ببینم چشه. وویی درس! دیرم شد! من رفتم. تا بعد.