دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

۱خورده دیروز۱خورده امروز۱خورده این روزها.

صبح شنبه. دیروز شهریه کانون رو پرداختم ولی ثبت نامش باز نشد. ظاهرا رفته واسه3شنبه صبح ولی من واسه چی نمی تونم اون اطراف سرک نکشم؟
مرحله دوم گوشی تکونیم انجام شد و خدایا من نمی فهمم سر چی1زمانی اونهمه خر شده بودم؟ از تصور خودم در اون حال و هوای مسخره حس نفرت می کنم. دلم می خواد دستم به خوده اون زمانم برسه1فصل سیر و پر خدا بزنمش. خوب بیخیال. به جهنم. نمی دونم چیزی داخل گوشیم جا مونده یا نه زمان هم ندارم بگردم. بعدا سر مهلت خود به خود پیدا میشه اگر چیزی باشه و حلش می کنم. تا جایی که من می دونم تموم شده و، … نه نمیشه من برم چندتا فحش به دیروزهای خودم بدم الان میام.
خوب حله. مادرم تلویزیون رو روشن کرده رفته اون طرف داره با خاله تلفنی حرف می زنه. این مادرها کلا قرار ندارن. بلند شده با دست درد و پا دردش که از دیروز بهش گیر داده هی این طرف اون طرف میره تمیزکاری می کنه باز و باز و باز. خدایا من چی بگم آخه! بیخیال بذار خوش باشه. الان بحث فامیلی پشت خط در جریانه. از اون مدل بحث هایی که واسه شکنجه میشه منو تبعید کرد داخلشون.
دیروز یکی از عزیزهای انجمن شعر باهام تماس گرفت و حرف زدیم. گفت بقیه سراغم رو گرفتن و من گفتم دلم بدجوری تنگ شده واسه اون فضا و اون آدم ها و اون گفت که بد نیست گاهی۱استراحتی هم وسط این درس خوندن ها به خودم بدم و این چه زبانیه که تمومی نداره و۲ساعت که زیاد نیست و برم ببینمشون و هفته ای۱روز هم شده واسه خودم فارغ از درس بگردم و خستگی در کنم و شماره استاد و رییس انجمن رو داد بهم و گفت بهش زنگ بزنم. زنگ زدم و بعدش نفهمیدم چی شد که ترکیب دلتنگی و غربت عصر جمعه و فشار درس و خستگی و دلواپسی و استرس و حسرت تمام گردش هایی که دلم می خواد برم و نمیشه و تمام مهره بافی هایی که دلم می خواد کنم و نمیشه و تمام گل کریستالی هایی که دلم می خواد بسازم و نمیشه و1عالمه چیز مزخرف دیگه چنان دیگ آشی روی روانم بار گذاشتن که جلوی مادرم و مهمون آشنا زدم زیر گریه و خخخ مگه بند می اومد؟ حرف نمی زدم. نمی شد. مادرم حسابی از جا در رفت که این ها واسه چی همهش بهت میگن درس کم بخون و زیاد می خونی و اشتباه می کنی و به خودت تفریح بده و و و و… هم گریه می کردم هم خندم گرفته بود. مهمون آشنا کمی با مادرم حرف زد و رفت و من چیزی ازش نفهمیدم. مادرم بعدا گفت اگر آیلتس گرفتن اینهمه اذیتت می کنه خوب ولش کن. بیشتر خندم گرفت.
-خدا از دلت بشنوه عزیزه من تو همین الان داری از پشت خط ملت رو پرپر می کنی.
این رو بهش نگفتم. هیچ چی نگفتم. رفتم آماده بشم بریم خونه جیگیلک. جیگیلکه من چه خانمی شده! داره نوجوون میشه و حال و هوای پیچیده دنیای نوجوونیش از همین حالا شروع شده. خدایا من میمیرم واسه هوای این بچه!
خیلی زمانه1بنده خدایی چندین دفعه واسم گفته که یکی از بچه های خیلی قدیمی دلش تنگ شده واسم و خواهر طرف خیلی سراغم رو می گیره و حسابی دلشون تنگ شده واسم و باهاش تماس بگیرم و باهاش حرف بزنم که واسه روحیه اون بچه قدیمی خیلی این حرف زدنم خوبه و من فقط چشم رو گفتم و عمل نکردم. واقعیتش خیلی، … آخه من با این بنده خدا با شرایط خاصی که خونواده محترمش واسش درست کردن چه قدر حرف دارم واسه گفتن مگه؟ خدایا هرچی می خوام چیزی نگم، ……. این بچه از همکلاسی های دوره ابتدایی خودم بود. وضعیت جسمیش خوب بود. معلولیتش شبیه خودم فقط چشم هاش بود و اگر درست پرورش می گرفت کسی می شد بهتر از من. وضعیت مادی و شغلی و اجتماعیه پدر و مادرش خوب بود. جفتشون شاغل و فرهنگی بودن و تا جایی که من خونشون رو دیده بودم زندگی و امکاناتشون در اون زمان حسابی از مال من و بقیه همکلاسی ها بالاتر بود. و همین طور امکاناتی که می شد این بچه داشته باشه و آگاهی هایی که2تا پدر و مادر فرهنگی و دارای موقعیت اجتماعی می شد واسه تعلیم و پیشبرد بچه هاشون داشته باشن. ولی این خونواده بدجوری اشتباه رفتن. خیلی خیلی خیلی اشتباه. بچه ای که فقط نمی دید حالا1موجوده داغون و بیمار و گرفتار نرمی استخوان و بدون هیچ هدف و هیچ سهمی از زندگی افتاده گوشه خونه و متأسفانه خونواده هنوز هم سهمی از زنده بودن واسه این بچه قائل نیستن. جز اینکه به گفته اون آشنای واسطه خواهره بگرده دنبال من که بیا حرف بزن واسه روحیه بچه مون خوبه. من هم که اوه دریای مهربونی ام به جانه ابلیس. کلا ذاتم مهربونه. چنان مهربونه که طرف رو میارم می ذارم روی سرم. مدیونی اگر خیال کنی خط های این مدلی رو با2شماره می فرستم توی بلاک. نه خیالم نیست. بلاک می کنم و اینجا هم میگم. من هرگز ادعای مهربون بودن نکردم. هرگز مدعی محبت های رنگیه الکی نبودم. این قدر جرأت و شهامت در خودم می دیدم و همچنان می بینم که به تمام جهان اعلام کنم من ابدا مهربون نیستم. به خصوص با اشخاصی که جریمه هایی که تقدیر بابت مشق های ننوشته بهشون داده رو می خوان بذارن روی شونه کسی شبیه من. اون زمان که ما در دنیای بچگیمون خوش می گذروندیم و غافل از فرداهایی که منتظرمون بودن وسط دنیای دیو و پری های قصه های دستسازمون پرواز می کردیم، مادرم با مادر این بچه خیلی حرف می زد. ما بچه بودیم و شیطون و سرمون گرم بازی و شیطنت بود و نمی فهمیدیم ولی من الان دارم می فهمم. مادرم با اصرار از اون خانم می خواست که بیشتر هوای آموزش بچه معلولش رو داشته باشه. خاطرم هست که بهش می گفت ببین خانم فلانی! تو سوادش رو داری. سر کار میری. فرهنگی هستی. سالی30-40تا بچه زیر دستت تعلیم می گیرن. بیا همه رو ول کن توان و سوادت رو خرج این بچه کن. این بچه بیشتر از همه اون بچه ها واجبه. واسه چی سپردیش دست مادربزرگ پیرش؟ اون از نابینایی چی می دونه؟ بیا بشین خونه خودت تعلیمش بده. واسه چی سر سفره خودتون نمی نشونیدش؟ این بچه1اتاق داره قد1دریا و تو پشت1میز جدا داخل1اتاق جدا بهش غذا میدی واسه چی؟ بیاریدش توی جمع خونواده. بذار با2تا بچه سالم دیگه خونت بجوشه. باهاتون غذا بخوره. باهاتون زندگی کنه. واسه چی سفره این بچه باید از شماها جدا باشه؟ مادره می گفت آخه غذا سر سفره می ریزه. مادرم می گفت خوب این بچه نمی بینه. باید یادش بدی. یادش بده. مادره می گفت حوصله ندارم. خدایا قشنگ خاطرم هست می گفت حوصله ندارم. من اون زمان هنوز می دیدم ولی آموزش هام سخت بودن. اینکه بدون نگاه کردن کارهام رو کنم. نباید نگاه می کردم. دیگه عادتم شده بود که چشم هام رو ندید بگیرم. مادرم همه رو واسش توضیح می داد و می گفت ببین بچه من هم سر سفره غذا می ریزه اگر من یادش ندم. این بچه ها حالا ما رو لازم دارن. بعدا که بزرگ بشن میشه تو سر کار بری. استراحت کنی. هر جور دلت بخواد زندگی کنی. ولی الان اگر تو نجنبی پس فردا این بچه که بزرگ بشه میشه بار زندگیت. هیچ کاریش هم نمی تونی کنی. مادرم می گفت و می گفت و مادره می گفت من نمی تونم. حوصله ندارم. داستان این بچه خیلی درازه خیلی. طفلک! خلاصه زمان گذشت و ما بزرگ شدیم. راهمون جدا شد. من دانشجو شدم. معلم شدم. خونه و زندگی تنها گرفتم. البته با کمک و موافقت و حتی اقدام مادرم که برخلاف نظر همه و همه اصرار داشت این کار بشه و چه قدر ممنونشم. مادرش1روز مادرم رو توی خیابون دید. وصفم رو از بقیه بچه های قدیم شنیده بود. از مادرم پرسید تو چیکار می کنی بچهت خودکفاست؟ مادرم گفت من حالا دیگه کاری نمی کنم. بچه من دیگه بچه نیست. من هر روز میرم دیدنش تا واسم چایی درست کنه بیاره ازم پذیرایی کنه و من بشینم خستگی در کنم. من کارهایی که باید می کردم رو کردم دیگه کاری نمی کنم. مادره گفت آخ خوش به حالت! مادرم کلا آدم آرامی نیست. دلش مهربونه ولی سختی ها بدجوری سختش کردن. زود منفجر میشه. و اون روز منفجر شد. دادش در اومد که خوش به حالت و چیز. زن حسابی اون زمان که می گفتم و نمی شنیدی یادته؟ زمانی که من به جای این بچه با چشم های بسته تمرین می کردم تا یاد بگیرم چه جوری یادش بدم و تو می نشستی و می گفتی چه قدر حوصله داری یادته؟ زمانی که می گفتم بیا این بچه ها رو ببریم پیاده روی و ببریم باشگاه و ببریم آموزش و تو این طفلک رو واسه خلاصیت ول کردی توی بغل مادربزرگ پیرش یادته؟ خیلی چیزهای دیگه که در حق این بچه کردی رو یادته؟ حالا اومدی میگی خوش به حال من؟ بی خود میگی. بی جا میگی. نباید بگی. از دست این مزاج آتیشیه مادرم! بهش رفتم آیا؟ خخخ.
اون روز گذشت. این بچه بهم زنگ می زد و من تلفنش رو جواب می دادم. گاهی حرف می زدیم. انگار پرسش هاش رو از روی1نوار ضبط شده می شنیدم. هر دفعه همون ها بودن و چیزی واسه گفتن نداشت. ولی چرا گاهی داشت. اینکه دنبال1فلش بود. مدت ها ازم جزئیاتش رو می پرسید و عاقبت1دفعه که ازش پرسیدم گفت نمی دونم کیم انگار گفت داییم1فلش اضافی داشت چیزهاش رو پاک کرد دادش به من. بعدش در مورد گوشی می پرسید. که چی خوبه و چه مارکی گویا میشه. مدت ها و مدت ها. بعدش گفت که پدرم گوشیش رو عوض کرد گوشیه قدیمیش رو داد به من. گوشیه قدیمیه پدرش گویا نمیشه. باز هم هست. خیلی زیاد. دیگه نتونستم. گرفتاری های زندگی و نتایج حاصل از خریت های خودم و این اواخر هم درسم تمام ظرفیتم و کل آستانه تحریک و تحملم رو گرفت. دیگه جوابش رو ندادم. دیگه نتونستم. از سر مهربونی نبود که نتونستم. من هرگز مدعی مهربونی نشدم و نمیشم. من مهربون نیستم. من حرصی ام. از سر حرص نتونستم. می ترسیدم گوشی رو بردارم و با تمام زور حنجرم جیغ بکشم و باعث و بانی های این فاجعه رو بکشم به فحش. دیگه جواب ندادم. خط همراهم رو از مادرم گرفت. کلافم می کرد. زمان هایی که داخل کلاس زبان روی سایلنت بودم زنگ می زد و بر نمی داشتم. بعدا با خط ثابت می زد و گیر می داد که واسه چی هرچی زنگ زدم نبودی؟ هرچی بهش می گفتم باز می گفت و باز می گفت و شبیه پخش صوت می گفت. هر دفعه اونقدر می گفت که داد می زدم ببین گوشیم غلط کرد چیز خورد زنگ نزد ولم کن. نمی فهمید. بچه ای که هوشش عالی بود، سر کلاس ابتدایی، راهنمایی، حتی رتبه دانشگاهی با هم رقابت داشتیم، حالا با لکنت شدید از داخل دنیای بسته و محدودش پراکنده می گفت. نمی فهمید. فهمش پس رفته بود انگار. دردم می اومد. از جنس خشم نه از جنس مهر. از شدت خشم می سوختم. اون خط رو فرستادم داخل بلاک. دیگه هم به خط ثابت جواب ندادم. یکی2دفعه هم که اتفاقی گوشی رو برداشتم به خدا حرفی نداشتم که بزنم. سرد بودم شبیه یخ. بلکه بس کنه و دیگه نگه. نمی فهمید. دیگه جواب ندادم. و دفعات پیش از این آشنای محترم شنیدم خواهر این بچه دنبالم می گشت تا با همکلاسیه قدیمم که چیزی ازش باقی نذاشتن حرف بزنم چون واسه روحیه اش خوبه. گفتم چشم چون نمی خواستم خونواده طرف رو پیش اون آشنا ضایع کنم. اون خونواده اعتبار اجتماعیشون به عنوان1خونواده فرهنگی پیش این آشنا و خیلی های دیگه در اطرافمون بالاست. گفتم چشم و جواب ندادم. و دیروز اون بنده خدا دوباره زنگ زده بود بهم. این دفعه هم گفت که خواهر فلانی دلش تنگ شده واسم و خیلی دلتنگن واسم و حسابی دلتنگن واسم و حتما زنگ بزنم به همکلاسیم و و و خدایا و… و خخخ مادرم ترکید.
-این ها چی می خوان از جون بچه من؟ شیطونه میگه تمام خط ها رو قطع کنم این جماعت دست بردارن. تا زمان گیر میارن میان می خونن توی سرت که چی بشه؟ اصلا می دونی چیه؟ شماره خونه این خونواده رو بده. مگه نمیگن می خوان بهشون زنگ بزنی؟ بده من خودم زنگ بزنم.
خندم گرفت.
-شماره رو ندارم مادری.
-پس این با چی زنگ می زنه بهت و میگه پیدات نمی کنه؟
-با خط خود این پسره زنگ می زنه. خودش می زنه و خطش داخل گوشیم می افته. جز این خط چیزی ندارم ازشون.
مادرم همچنان فوران داشت.
-خوب باشه همین خط خودش رو بده من می زنم میگم به مامانت بگو گوشی رو بگیره کارش دارم.
گفتم چشم مادری بهت میدم ولی بیخیال شو ولشون کن.
امیدوار بودم امروز یادش بره ولی نرفته. صبحی گفت اگر تونستی هر زمان دوست داشتی خط این پسره رو پیدا کن بهم بده. بهش دادم. کلا حوصله ندارم توضیح بدم و توجیه کنم. حتی مادر خودم رو. اگر می خواد زنگ بزنه بذار بزنه. بذار هر کسی هر کاری دلش می خواد کنه. من واسه چی باید بدم بیاد؟ مادرم دیشب به شدت خخخ. حرصیه از دست اطرافیانم که سعی می کنن از این مدل وحشیانه درس خوندن منصرفم کنن. خیلی زیادن. اون هایی که نصیحتم می کنن. که کمتر به خودم فشار بیارم. که گاهی استراحت هم لازمه. که با این مدل بی ترمز رفتن1کاری دست خودم میدم و که بد نیست کمتر به مدرک آیلتس اون هم تا پایان امسال فکر کنم و بیشتر حواسم به خودم و آرامشم و گاهی استراحت و تفریحاتم باشه. من دیگه نه بحث می کنم نه توضیح میدم فقط می خندم و میگم باشه. مادرم ولی خخخ نمیگه. از جا در میره و می خواد زنگ بزنه به تمامشون و بگه دست از سرم بردارن. اون دفعه می گفت بهم1خط نو میده در عوض من خطم رو بدم بهش تا خودش پیام های این مدلی که به من میاد رو جواب بده تا فرستنده حالش جا بیاد. از دست اطرافیانم حرصیه. فعالیت های اینترنتیم رو شدیدا دوست نداره خخخ. خداییش انجام نمیدم. تیمتاک رفتنم خیلی خیلی خیلی کم شده. به درد محله هم که به هیچ عنوان نخوردم. فقط میام اینجا که این هم چندان اینترنتی حساب نمیشه خخخ. خلاصه که اگر خط ثابت اینجا قطع هم بشه من معترض نیستم. کلا به هیچ چیزی معترض نیستم. حسش نیست. بذار بشه واقعا خیالم نیست. کسی می گفت پریسا به نظرت نباید این ماجرا رو کنترل کنی؟ خندیدم و گفتم نه. از ته دل گفتم نه. احساس نمی کنم لازم باشه. من این زمان جز فشار درس هام و استرس حاصله هیچ فشار دیگه ای احساس نمی کنم. اگر این خط ها قطع بشن هم چیزی از دست نمیدم. این روزها جز درس هام چیزی واسه از دست دادن ندارم. بذار مادرم به اون خونواده زنگ بزنه و منو از انجام این صحبت های عذاب آور هم خلاص کنه. خلاصه که این روزها چیزی هستم شبیه1گونی سیبزمینی انبار خورده. کلا هیچ چیزی جز درس هام به هیچ کجای خاطر و هیچ کجای غیرتم نیست. فعلا هم که به خیر گذشته و زنگی در کار نیست. باشه هم باشه به من چه. ولی میگم، گردش و تفریح عید، چیزه! الان بیرون هوا عالیه و همه میرن عید دیدنی و تعطیلاته و همه استراحت و تفریح می کنن و بیرونی و گردشی و اگر پیش بیاد سفری و واااییی خداجونم شکلک داااآاااآاااد و گریه به همراه پا کوبیدن با دهن تا بناگوش باز و با این نسیم با حالی هم که داره میاد شکلک ولو شدن و از شدت حرص گریه جیغی و عر عری و لولیدن روی زمین و از این چیزها. به جهنم که صحنهش واسه قد و قواره من زیادی زشته. اوخ درس! خدایا دیرم شد من برم سر درس! خداجونم1راهی نشونم بده این ترم جزوه هام اذیتم نکنن! اینجا1فروند مگس داره دور سرم می چرخه و اذیتم می کنه. مادرم اون طرف روی تخت خوابش برده. کاش مگسه همینجا بمونه نره اونجا اذیتش کنه! دیگه بسه باقیش باشه واسه بعد من برم درس بخونم! عمری اگر باشه باز میام.
عید دیدنی و استراحت و گردش و همه این چیز مثبت ها خوش بگذره!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اولین جمعه سال.

صبح جمعه. ایول سکوت! محشره. ساعت دیشب عوض شد و امروز بهم کلک زد. بابا زمان بدجنس دوست داشتنیه خودم! خداییش گناه داشتم نمی شد در بیداری شوخی کنی من نصفه شب رو با صبح عوضی نمی گرفتم؟ الان خوابم میاد دیگه! حالش رو ببر تو بابا زمانه خودمی!
تالک بکه گوشیم رو زدم خاموش کردم و الان1جورهایی گوشی ندارم. داخل کانال این آموزشگاهی که میرم1فایل بود من زدم پخش بشه1دکمه اومد گفت پخش کننده باز شو. زدم گفت اگر این رو استفاده کنید تالک بک غیر فعال میشه. من خیال کردم بعدش فعال میشه. تأیید رو زدم و گفت تالک بک خاموش. از اون لحظه دیگه گوشیم بینایی شده و هرچی می کنم مناسب سازی نمیشه خخخ. باید منتظر بشم روز بالا بیاد بقیه بیدار بشن ببینم کی می تونه درستش کنه. ولی1چیزی. گوشیم این مدلی راحت تره. تمام2ضربی ها1ضربی شدن و حتی قفلش هم تک انگشتی باز میشه و کلا1جورهایی بهش خوش می گذره. طفلک! اگر می تونستم اجازه می دادم همین مدلی در سکوت بمونه اما واقعا هیچ راهی به نظرم نمی رسه که بشه من در سکوت ازش استفاده کنم. تالک بک باید باشه.
امروز ثبت نام کانون باز میشه. واسه اون یکی کلاسم که ثبت نام کردم. حالا منتظرم تا این یکی باز شد بپرم داخلش و1جای خوب و فیکس با این یکی کلاسم بگیرم تا همه جا خوب ها رو نبردن. ببینم این ترم می تونم5شنبه صبح هام رو آزاد کنم یا نه. دلم می خواد بشه ولی اگر نشد هم باکی نیست. کلا امسال از هیچ چیزی باکی نیست. از هیچ چیزی جز جزوه های عکسیه آموزشگاه ملل که خدایا با تمام وجودم خودم رو از داستانش سپردم به خودت!
دیروز وسط شلوغی ها هر طور که بود1مقدار قابل توجهی درس خوندم. خیلی کم ولی بد هم نبود. حالا امروز در این سکوت باید بیشتر بخونم. خیلی بیشتر. و ببین من الان کجام خخخ.
این روزها گاهی یواشکی فقدان بیناییم رو زیاد حس می کنم. چیزی نشده. کسی سر به سرم نذاشته. در جمع بیناها نابیناییم واسم دردسر نشده. اتفاق آنتیکی از اون ها که واسه ما در جمع ها می افته و میشه موضوع1بحث و1پست پیش نیومده. اه چه قدر از این مدل موضوعات و بحث ها خسته ام. خودمونیم اینجا که کسی نیست بذار بگم اصلا حس این مدل گفتگوها رو ندارم اصلا ها! داشتم می گفتم. از این موارد تکراری و برای من به شدت خسته کننده پیش نیومده. اتفاقا همه چیز مثبته و خدایا شکرت! اما من عجیب این ندیدن رو احساس می کنم و1جور تلخی تشنه ام که ببینم. زمانی که به جزوه های عکسی فکر می کنم. زمانی که از ذهنم تا اون کاغذ ها هیچ راهی نیست جز1فاصله کوچولو. جز1پرده نازک از جنس تاریکی که کشیدن روی نگاه من. خدای مهربونم! شکرت به هرچی دادی. ناشکری نمی کنم فقط درددله. می دونی که! می خوام بگم، ای کاش مصلحت می دیدی این که نصفه نیمه داده بودی رو نمی گرفتی! می دونی؟ استفاده از گوشی بدون تالک بک خیلی ساده تره. و اون جزوه ها. می دونی؟ کاش می تونستم بخونم. بدون دردسر روز اول می رفتم سر کلاس شبیه همه اون دسته کاغذ رو می گرفتم و کلاس واسه من هم شبیه بقیه شروع می شد! می دونی؟ به بنده های خاکی شبیه خودم که نمیشه بگم. مادرم دلش می شکنه و بقیه هم یا می خندن یا همدردی می کنن یا اصلا نمی شنون. تقصیری هم ندارن. جز این ها کاری ازشون برنمیاد. ولی تو خدایی. نمی خندی. و مطمئنم که می شنوی. همدردی هم، … نمی دونم. می کنی؟ نمی کنی؟ من که نمی دونم. ولی کمک می تونی کنی. مطمئنم که کاری ازت برمیاد اگر بخوایی. شبیه ترم پیش که خواستی و شد. خلاصه اینکه من گاهی درددل کردنم میاد. و امروز صبح1جورهایی یواشکی حس می کنم دیگه نمی تونم نگم که چه قدر دلم می خواست دیدن هام رو. شب4شنبه سوری هم دلم می خواست. روزهای سفر هم دلم می خواست. زمانی که اون کلیپ های تعریفی اومد هم دلم می خواست. زمانی که بقیه خودشون پرسش نامه های امتحان رو می خوندن و من لازم بود با اون عزیزی که داشت واسم می خوند و هیچ تجربه ای از نابینا نداشت فیکس بشم هم دلم می خواست. آخ که اگر بدونی چه قدر دلم می خواست!!!
ای بابا صبح جمعه ای تماشا کن چی شد! چی میشه گفت! کاریش که نمیشه کرد. دست ما که نیست. خدایا به داده و نداده و گرفته ات شکر. فقط کاش می شد مصلحت می دیدی و این، … خداجونم شکرت!
به جان خودم این ساعته امروز همه رو به هم می ریزه و آخ جون. بابا زمان امروز همه رو می ذاره سر کار و من می خندم. هی حالا با گوشیم چیکار کنم؟ تالک بک نداره گیر کردم خوشم نمیاد. هی باید برم ببینم این ثبت نامه باز شده یا نه؟ واسه چی باز نمیشه؟ موندم پشت درش ملت زودتر میرن ساعت خوب ها رو بر می دارن به من1مشت کشک می رسه خوشم نمیاد. هی یادم رفت جواب1ایمیلی رو باید برم بدم خودم از انتظار بدم میاد بدم میاد کسی رو هم منتظر بذارم. باید توضیح واضحات بدم یعنی واضحات واسه خودم و اصلا از یادآوریش خوشم نمیاد. هی واسه چی من اینجام درس دارم خوشم نمیاد. هی الان کسی بهم زنگ بزنه نمیشه بفهمم کیه چه مدلی اون هایی که می خوام ریجکت کنم رو بشناسم؟ هی عمرا تصور نکن که واسه نوشتن1دونه ریجکت کیبورد این فسقل رو بین فارسی انگلیسی تاب بدم این3تا حالت داره که من هنوز دومیش رو نفهمیدم چیه و هیچ خوشم نمیاد بین این حالات نمی دونم چند گانه تاب بخورم و سرم گیج بره. هی واسه چی این مدلیه من خوشم نمیاد. هی امروز دوم عیده واسه چی تعطیلات این مدلی میره من داخل این هفته کم درس خوندم خوشم نمیاد. هی امسال نمی تونم همراه خانواده برم استان بغلی دیدن خاله بیمارم مادرم می خواد بره چند روز بمونه من هم دلم می خواست درس دارم نمیشه خوشم نمیاد. هی امسال عید سفر نرفتیم پارسال این موقع درگیر چمدونم بودم و اینکه چیزی جا نذارم نمی دونم امشب بود فردا شب بود حرکت داشتیم من از همون سفرها دلم می خواد عوضش امسال باید بشینم اینجا درس بخونم و از دست این کتاب چشمی ها حرصی بشم و هی بخونم هی بخونم هی استرسی بشم و هی قرص قورت بدم و هی خواب عید بعدی رو ببینم که آیا درسم تموم شده یا نشده و اگر نشده بترسم و خوشم نمیاد. هی این سگه مال کیه اون بیرون داره پارس می کنه خوب ببینید چشه گناه داره اعصابم خورد شد خوشم نمیاد. هی واسه چی اینجا اینهمه سرده شومینه رو زیاد کنم سردرد میشم ولی سردمه پتو هم بیارم برم زیرش فوری می خوابم درس دارم خوشم نمیاد. هی الان نمی دونم باید خیال کنم8رو رد کردیم یا7رو نمی دونم چه مدلی حساب کنم واسم می صرفه واسه چی2هوا شدم خوشم نمیاد. هی واسه چی من هنوز نق زدنم میاد ولی موضوع هام واسه نق زدن تموم شد الان داخل سرم دیگه هیچ چی که واسش نق نزده باشم نیست ولی من هنوز نِقَم میاد واسه چی این مدلیه خوشم نمیاد. هی حالا فهمیدی چه مدلی باید1دسته عاقل رو کلا از شر عقلشون خلاص کنی؟ یاد گرفتی؟ اگر نگرفتی بگو1دفعه دیگه عملی واست انجامش بدم. حالا اگر سرت سبک شد برو خوش باش که باقیه عمرت رو خلاصی. آخیش کیف کردم. تا تو باشی نیایی اینجا یواشکی سرک بکشی لای این خط ها بلولی خیال کنی من نفهمیدم. این هم از این.
خوب رسالت امروز صبحم که همانا نوشتن این مزخرفات و مرخصی فرستادن عقل ملت بود رو به انجام رسانیدم و دلم می خواد بیشتر برسانم ولی دیرم شده و باید تا کسی نیومده سکوت درسناک اینجا رو به هم نزده برم سر درسم. به جان خودم سریع باید برم داره موضوعات جدید میاد توی سرم تا نیومده باید این رو تمومش کنم وگرنه، … اوخ داره شکل می گیره من رفتم فعلا تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سلام98خوش اومدی!

صبح5شنبه اول سال.
سلام98خوش اومدی. دیشب شب جالبی بود. از زمین و آسمون تبریک می بارید. تلگرام واتساپ و حتی پیام رسان شده بود اتوبان. خیلی قشنگ بود خیلی. عاشق این مدل حال و هوام. کاش همیشه دنیا شبیه دیشب بود! کلی تبریک گرفتم و کلی هم فرستادم. خط هایی بود که گرد و خاک هاش رو پاک کردم و گرد و خاک های خطم هم از طرف صاحب هاشون پاک شد و انگار ناگفته ها منتظر همین تبریکه بودن که1دفعه به جریان افتادن و اون قدر گفتیم و گفتیم که هر2طرف از نفس افتادیم و باقیش موند واسه از حالا به بعد. خوش گذشت دیشب. من جهان رو همیشه این مدلی دلم می خواد.
هی98من و تو با هم خیلی کار داریم. برای من تو پر از سربالایی هایی هستی که ازشون می ترسم ولی به موفق رد شدن ازشون حسابی امیدوارم. سال97داخل قابش نشسته و داره خستگیه همراهی های طولانیش رو در می کنه و با لبخند رنگیش تماشا و تشویقمون می کنه. بیا بریم به مهمونیه زندگی و پایان ماجراها رو به نفع خودمون فتح کنیم و پرچم خودمون رو بزنیم اون بالا.
کلی چیز می خوام و باید بگم ولی اولا اینجا شلوغه و دوما دیشب به این طرف از قافله درس هام جا موندم. مادرم صدام می کنه. باید برم کمک. جیگیلک و پدر و مادرش میان اینجا. هی98من دوستت دارم. خوشحالم که اومدی و خوشحالم که همراهتم. اوخ مادرم. اگر نجنبم خودش همه کارها رو می کنه و من شرمندش میشم. پس من فعلا رفتم.
عید همه مبارک!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخرین های97

صبح4شنبه آخر سال.
مدرسه ها تعطیل شدن. امتحان های2گانه تموم شدن. نتیجه ها اعلام شدن. از جفتشون به سلامت در رفتم. بدجوری سخت در رفتم ولی رفتم. واسه یکی از2تا کلاس ترم آینده هم ثبت نام کردم و منتظر تاریخ ثبت نام کلاس دومی هستم. خیلی نوشتم و پاک کردم. روزهای گذشته1دفتر نوشته های ناتموم جمع کردم که وسطشون دفتر رو بستم و رفتم و از خیر تموم کردن و انتشارشون گذشتم. شاید این یکی هم بره بغلدست اون بقیه ها.
سال97داره میره. بی انصافی نکنم. سال خوبی بود. البته سخت بود مخصوصا نیمه دومش و سخت تر اینه که الان می دونم قراره98سال بسیار سخت تری باشه. درس ها سخت تر میشن و فشار به طرز وحشتناکی بیشتر میشه و اگر خدا یاری کنه، که البته خدا همیشه یاری می کنه، اصلاحش کنم. اگر خدا بخواد، امتحان آیلتس در سال98یا خیلی نزدیکه یا میاد و من باید ازش رد بشم. خلاصه98سال ترسناکیه واسم. خوب98هنوز نرسیده. از97می گفتم. سال خوبی بود. سخت اما مثبت. من امسال2تا سفر عالی داشتم. کلی لحظه های به شدت مثبت. کلی تلاش کردم و درس خوندم و کلی در راهی که دارم میرم پیش رفتم. ترم5کلاس های آیلتس تموم شده. این یعنی5ترم به پیش. عالیه. سال97من کلی تجربه گرفتم. تجربه هایی که تلخ یا شیرین قطعا برای قدم های بعدی به کارم میاد. سال97من کلی قوی تر شدم. فهمیدم که میشه من صاف وایستم بدون اینکه به هیچ عامل خاکی تکیه داشته باشم. بدجوری سخته و گاهی حس می کنم دارم نصف میشم ولی شدنیه. سال97من دست های خدا رو روی شونه هام حس کردم و حالا می دونم. حالا باور دارم. حالا یقین دارم. که هوام رو داره. هوای همه رو داره ولی همه جزو دنیای من نیستن. من فقط خودم رو میگم. بله خدا هست. در تمام قدم های سختم کنار دستمه و هر جا لازم باشه که از1پرتگاه پهن و سیاه بپرم، می بینمش که دست رحمتش زیر بازوهام رو می گیره و به جای پریدن پروازم میده. فقط باید صداش کنم. ازش بخوام و بهش اعتماد کنم.
سال97مثبت بود. البته1منفی های کوچولویی هم داشت. اما باکی نیست. این خاصیت زندگیه. اگر منفی ها نباشن پس ارزش مثبت ها رو با چی بسنجیم؟ مثبت های امسال بال پرواز بودن و منفی هاش تجربه. جفتشون عالی بودن. خدایا واسه جفتشون شکرت! می شد که امسال رو با دست پرتری بدرقه کنم ولی خوب، همیشه جا واسه بهتر بودن هست. هرچی هم تلاش می کردم باز جا بود که این رو آخر سال بگم. من در سال97کاملا20نبودم. اما0هم نبودم و واقعیتش اگر بخوام به خودم نمره بدم، بذار ببینم! 10، نه. شاید14بد نباشه. عالی نیست ولی قبول میشم. دلم می خواد98که تموم میشه نمره بهتری در کارنامه آخر سالم ثبت بشه اما از این14امسال هم ناراضی نیستم.
خواستم سال جدید رو به هر کسی که این رو می خونه تبریک بگم. جمله رو هم تا نیمه نوشتم ولی دیدم حسش نیست. حسش نیست بگم تویی که اینجا رو می خونی هرچند چنین و چنان ولی سال جدیدت مبارک و ایشالا چه باشی و چه باشه. حسش نیست. اینجا نیومدم تبریک بگم. دسته کم نه حالا. شاید بعد از تحویل سال. شاید هم نه. تا دلم چی بخواد.
سال97رو دوستش داشتم. حس می کنم شبیه2تا دوست دست در دست هم قدم های آخر رو بر می داریم، تا من وارد سال جدید بشم و97تبدیل به1صفحه از صفحات عمرم بشه. حس می کنم سال ها شبیه نمی دونم چیزی شبیه مثلا واگن های قطارن. دارم میرم تا از در بین2تا سال رد بشم و قدم بذارم در سال جدید. بعد شروع کنم به پیش رفتن و رفتن تا انتهای این راه که می رسه به99و همین طور تا آخر. از این تجسم خوشم میاد. هی واسه چی من باید سر40سالگی این ها رو بفهمم؟ اگر پیش از این ها می شد با بازیه تصور و تجسم اینهمه خوش بگذرونم چه قدر کمتر بهم سخت می گذشت! حیف شد. ولی بیخیال هنوز زمان زیاد دارم. تمام سال هایی که زنده هستم، تمام ماه ها، هفته ها، روزها، من زمان دارم که شبیه بچه شیطونی که با1آینه و نور خورشید سایه و نور بازی می کنه با گذر زمان و تصورهای رنگی رنگیه خودم تجسم های از نظر خودم با مزه خلق کنم و خوش بگذرونم. دیوونه هم، … هی! نمی خوام این نعمت رو ببخشم بهت. دیوونه خودمم. از این حال و هوام لذت می برم. چنان لذت عزیزی که توصیف نداره. من تازه یاد گرفتم و دارم یاد می گیرم چه جوری میشه از هر چیز کوچیک و به ظاهر مسخره زندگی لذت برد و با تمام وجود عشق کرد. به خدا راست میگم این عالیه. حس می کنم زندگیم از عید96به این طرف دوباره شروع شد. من تولدی دیگر رو احساس کردم. من زندگی رو2بار در عمرم آغاز کردم. و حس می کنم این دومیه خیلی از اون اولیه کامل تر و اگر بیشتر بجنبم پربارتره. گاهی البته سخته ولی ناممکن نیست و باور کنی یا نکنی دارم یاد می گیرم از همین سخت بودنش هم لذت ببرم. زمانی که از1سربالاییه وحشتناک و شیبدار میرم بالا و با نفس های بریده و دست های زخمی اون بالای قله ولو میشم آخ که چه کیفی داره! خدایا این لحظه لبریز از لذت و کیفم ازم نگیرش!
باید سعی کنم در این مکتب شاگرد بهتری باشم. خوب من شاگرد اول نیستم. نباید هم انتظار داشته باشم که شاگرد اول بشم. من دیر کردم و کارنامه های قبلیم تاریکن. اما بد نیست چون حالا دیگه مطمئنم که شاگرد آخر هم نیستم. آخ جون.
سال97دوست و همراه365روزه و خوب من! به خاطر تمام لحظه هایی که بهم دادی و باهام بودی و به خاطر تمام ثانیه هایی که باهات بودم ازت ممنونم. تو رو دوست دارم و خوشحالم که کاملا ازت جدا نمیشم و در تمام طول عمرم در قاب یکی از صفحه های درخشان دفترم باهام باقی می مونی. از خداحافظی ها و جدایی ها بدم میاد. خیلی خوشحالم که تو در باقیه جاده سرنوشت، تا آخر زندگیه خاکیم، نشسته در1قاب روشن، داخل دفتر عمرم، همراهم میایی و هر زمان لازم باشه لحظه های تلخ و شیرین و تجربه های ارزشمندی که در مدت با هم بودنمون بهم دادی رو برام یادآوری می کنی. دوستت دارم97و امیدوارم بتونم در سالی که میاد بهتر و بهتر باشم!
دلم باز نوشتن می خواد ولی درس هام دارن صدام می کنن. این تعطیلات باید حسابی درس بخونم. این هفته به خاطر استرس نتیجه ها و به خاطر1بیماریه کوتاه مدت ولی سنگین و به خاطر1سری وقفه که پیش اومد نسبتا کم درس خوندم. از دیروز دوباره سفت و سخت چسبیدم بهش اما باز هم کمه. باید خیلی بیشتر و خیلی عمیق تر بخونم. ترم های بعد کانون و کلاس های آیلتس بدجوری سنگینن. باید هرچی آماده تر باشم. خوب دیگه من میرم تا از دقایق آخر97حسابی استفاده کنم. هی98آماده باش تحویلم بگیری. دارم مثل تیر میام توی بغلت! تا چند ساعت دیگه بهت می رسم. حسابی حاضر باش که قراره در محدوده زمانیت به جای راه رفتن پرواااآاااآاااز کنم. من رفتم. شاد باشید همگی!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شب۵شنبه آخر سال و…

۵شنبه شب. فردا ساعت۳باید سر جلسه امتحان پایان ترم باشم. پس واسه چی الان اینجام؟ خیلی باید بخونم. از نصف کتابه ولی مگه میشه من از اولش نخونم؟ استاد دیروز کلی باهامون در مورد آیلتس صحبت می کرد. به من گفت واسه نمره ای که می خوایی با توجه به زمانی که داری باید روزی۱۲ساعت درس بخونی جز این تمرین نوشتن ها. خدایا! یکی از بچه های خیلی خوبمون نمی تونه بیاد. این ترم جا می مونه چون درگیر کارهای دانشگاه و پایان نامه داخل۱شهر دیگه هست. بقیه هم کم و بیش نمی دونم چی شدن و موندیم ما۴تا. من جدی می ترسم ولی مادرم و استادم میگن زیاد دلواپسم. خدایا از استرس احساس تهوع می کنم و البته از خستگی. امروز کم درس خوندم. صبح خیلی کم و بعد از ظهر۱خورده بیشتر. پس واسه چی اینهمه خسته ام؟ خدایا من امشب۱جور عجیبی دلواپسم به دادم برس!
همین الان۲تا پیام پشت سر هم واسم اومد و۱مشکل بانکی رو واسم حل کرد. خداجونم ممنونتم این پوله امانته خودت که می دونی اگر غیبش می زد من باید چیکار می کردم؟ خدایا هر کسی هرچی می خواد تصور کنه ولی به اسم خودت قسم هر دفعه تونستم اون قدر خالص باشم که همه چیز رو از ته ته دلم بسپارم به خودت صد درصد سربلند از در ماجرا اومدم بیرون. این دفعه هم زدم بیخیالی چون واقعا نمی شد کاری کنم. پوله در جریان انتقال حساب ها غیب شده بود و من فقط گفتم خدایا سپردم به خودت. خدایا دوستت دارم. نه واسه خاطر پولم. واسه اینکه خیلی خدایی. خیلی خدایی خیلی!
امشب همه چیز درسته. امروز هم همه چیز عالی پیش رفت در همه موارد. کلا همه چیز عالیه خیلی خیلی عالی! پس من واسه چی اینهمه دلم گریه می خواد؟ دلم واسه چی یا واسه کی اینهمه تنگه؟ خداجونم بدجوری دلم تنگ شده. نمی دونم واسه کی. یعنی خوب واقعیتش… چیزه. خدایا میشه نگم؟ آخه تو می دونی من هم گفتنش… دلم تنگ شده. کاش۱راهی بود که گاهی فقط گاهی… خداجونم میشه۱پیغام ببری؟ میشه۱اجازه بدی؟ میشه یکی از فرشته هات رو بفرستی به۱کسی بگه امشب بیاد به خوابم؟ فقط چند دقیقه. اندازه۱صحبت کوچولو. اندازه۱دست دادن کوچولو. اندازه چند دقیقه لمس کوچولو. اندازه۱بغل کردن کوچولو. حس کردن کوچولو. شنیدن کوچولو. اندازه۱گفتن کوچولو. که دلم تنگ شده واست. که دلم می خواد ببینمت. توی بیداری ببینمت نه وسط خواب های پریشون شب های تب. که کاش پیش ما بودی. کاش پیش ما بودید! که آخه تو کجا هستی که نمیشه پیدات کنیم! که محض خاطر خدا۱نشونی کوچولو از خودت بده. اندازه گفتن و تقاضا کردن و گرفتن۱نشونی کوچولو. اندازه۱دیدار کوچولو. خدایا دلم بدجوری تنگه امشب. خدایا دلم خیلی خیلی خیلی تنگه امشب. امشب آخرین۵شنبه ساله و من واسه خیلی ها فاتحه خوندم. به نیت خیلی ها که دیگه بینمون نیستن. رفتن و۱تیکه از دل هامون رو با خودشون بردن. کجا! آسمون! زیر خاک! نمی دونم. فقط بردن. امشب من واسه خیلی ها فاتحه خوندم. خیلی از عزیزهایی که قبری دارن و سنگی و نشونی که شد نقطه پایان حضورشون. تلخ اما ملموس. تا هر زمان لازم شد بریم سر خاکشون. تا دست بکشیم روی سنگ مزارشون. تا حس کنیم سردی اون سنگ ها رو و باور کنیم که این دفتر هرچند ناغافل ولی بسته شده. باوری تلخ ولی در نهایت شاید از۱نظرهایی آرامش دهنده. دسته کم تکلیفت رو می دونی. امشب واسه خیلی ها فاتحه خوندم. شب۵شنبه آخر سال همه رو مهمون کردم به۱فاتحه ناخالص از ته۱دل تاریک که اگر خدا کمک نکنه هرگز نور به خودش نمی بینه از بس سیاهه. امشب واسه خیلی ها که بسته شدنه دفترشون رو با لمس اون سنگ های سرد باور کردم و کردیم فاتحه خوندم و خوندیم. اما… خدایا من هنوز نتونستم. اینهمه۵شنبه گذشت و من نتونستم. من۱فاتحه می خوام که از دلم بیاد و۱نیت که… نمیاد. نه فاتحهش نه نیتش. حتی نتونستم بگم روحت شاد! خدایا امشب سعی کردم بگم ولی باز هم نتونستم. می دونی؟ این دفتر هنوز واسه من واسه ما بازه. میشه من امشب خواب های خوب از همون ها که دلم می خواد ببینم بلکه بشه۱نقطه واسه پایان این جمله ناتمام پیدا کنم؟ میشه بهش بگی رضایت بده از این بلاتکلیفی دربیام؟ خدایا میشه اندازه۱چه قدر دلم واست تنگ شده من امشب خواب ببینم؟
دلم داره می ترکه. واسه چی من امسال این مدلی شدم؟ روی خاکت امشب بدجوری بدجوری احساس غربت می کنم خداجون. خیلی پیش میاد دلم تنگ باشه ولی تقریبا اصلا خاطرم نیست زمان هایی رو که اینهمه شدید حس غربت کرده باشم. خدایا بدجوری سرده خاکت می دونستی؟ من همیشه عاشق تنهایی هام بودم و هنوز هم هستم. نمی فهمم امشب واسه چی اینهمه شدید حس غربت می کنم. تنهایی نه. فقط غربت. خدایا به هیچ کسی هیچ شبی این مدل حس رو نده!
زده به سرم. من باید امشب درس بخونم. فردا امتحان دارم. ترم سختی بود. باید بجنبم تا فردا تمومش کنم. عوضش چیکار دارم می کنم؟ اینجا نشستم روضه گرفتم. هی آسمونی اگر اینجا بودی الان چی بهم می گفتی؟ به نظرم۱سری از اون قصارهای اختصاصیت رو بارم می کردی که حسابی آب بندی بشم. هی! امشب بیا به خوابم بگو. هرچی دلت می خواد بگو فقط بیا۱نظر من ببینمت. به خدا امشب تمام دلم شده۱آه بارونی که توصیف نداره. خیلی دلتنگم امشب خیلی.
فردا شب این موقع امتحانه تموم شده. هرچی می خواست بشه دیگه شده و من خلاص شدم. امتحان. لعنتی. اسمش و حال و هوای شبش شبیه ساعت های پیش از اعدام می مونه. خدایا میشه فردا دستم سر جلسه توی دستت باشه؟ من واقعا لازمت دارم. که باهام باشی. که خدای مهربونم باشی. که حس کنمت. دور از فشار این ترس مسخره و این دلتنگیه زهری و این غربت سرد تاریک حس کنمت تا این انجماد از دلم و از سرم بره. خداجونم این لحظه هیچ چیزی هیچ زنگی هیچ کلامی نمی تونه رو به راهم کنه خیلی سنگینه هیچ درمونی واسش نمی شناسم جز خودت. فقط خودت. فقط خودت! خدایا امشب کسی رو اینجا نفرست به دل کسی ننداز بهم زنگ بزنه به کسی کلمه نده بهم بگه فقط خودت بیا. فقط خودت بیا بغلم کن. می خوام سرم رو بذارم روی شونه هات و واسه خاطر هیچ چی و بدون هیچ توضیحی شبیه بچه هایی که از لولو ترسیدن گریه کنم. فقط گریه کنم. اون قدر گریه کنم تا خوابم ببره. توی بغلت روی شونه هات بخوابم. اندازه۱عمر بخوابم و بخوابم تا یادم بره چه قدر منجمد و غربت زده ام امشب. خدایا امشب بیشتر از شب های دیگه خدای من باش میشه؟ امشب بیشتر از همیشه نزدیکم بشو میشه؟ امشب بیشتر از همیشه خدای مهربون خود خود من باش میشه؟
دلم می خواد باز بمونم و همین طور وراجی کنم. کاش می تونستم ولی نمیشه. باید برم درس بخونم. واقعا دیر میشه اگر نجنبم. خدایا کمکم کن. خدای مهربونم بذار موقع درس خوندن و موقع امتحان دادن و موقع نفس کشیدن این هوای سنگین خاکی امشب و فردا دست هات رو دورم حس کنم. بدجوری این رو لازم دارم خدایا بدجوری. اگر بدونی چه قدر!
ساعت۸و۳۰دقیقه. دیرم شده. عمری اگر باشه بعد از امتحان بر می گردم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از گوشه و کنار این روزهای من

بعد از ظهر2شنبه. وورد دیوانه دیوانه دیوانه! به جهنم نت پد رو عشقه!
هفته های پیش امروز کلاس کانون داشتم. این هفته ندارم. همچنان منتظر اوضاع امتحانم. امروز زنگ زدم و… ولش کن حسش نیست. باید درس بخونم. دارم سعی می کنم ولی1خورده نمیشه. یعنی میشه ها ولی1خورده سخته.
این روزها بچه ها داخل مدرسه سرود تمرین می کنن و عملا درس و تکلیف جدی نیست. بچه های ما عقب نیستن. کلاس زیاد شلوغه و گاهی وسط اون شلوغی درس خوندن واقعا واسه من سخته. نمی تونم معترض باشم چون من اصولا مجاز نیستم اونجا درس بخونم و اون ساعت ساعت بچه هاست. طفلک همکارم که داره به این بمب های شیطنت آموزش سرود میده و اینهمه صبوره! کاش می تونستم اندازه این بنده خدا صبور باشم! جدی اونهمه تحملم کجا رفت؟ من1زمانی جزو صبورترین های اطرافم بودم. من نمیگم همه می گفتن. حالا دیگه نمیگن. جرأت ندارن خیلی چیزی بگن. این اواخر هر کسی اطرافم باشه گناه داره. خدایا واسه چی من اینهمه بدرفتار شدم؟ نکنه همین مدلی بمونم؟
سرود بچه ها درباره عیده. هوای عیدهای بچگی یادش به خیر. بچه ها واسه تعطیلی روز می شمارن و ذوق می کنن. یادش به خیر! یعنی الان عید واسه این ها همون حال و هوایی رو داره که واسه ما زمان بچگیمون داشت؟ همون هوا؟ همون رنگ؟ همون حس و حال؟ شاید نه. آخه همه چیز عوض شده. اما شاید هم واسه این بچه ها هنوز اون هوا زنده باشه. کاش باشه! دلم شادی از جنس شاد بودن این بچه ها رو می خواد. کاش می تونستم! یادش به خیر!
امسال هرچی به سال جدید نزدیک تر میشیم نمی فهمم واسه چی اینهمه دلتنگ میشم. دلم تنگ میشه واسه تمام اون هایی که دستم نمی رسه بهشون تبریک بگم. سال های پیش هم دلم تنگ می شد ولی امسال1مدل تلخی واسه این تبریک گفتنه دلتنگم. آخرین دفعه ای که همگی دسته جمعی سر تبریک سال نو و اینکه پیام کی زودتر به بقیه برسه کری داشتیم چه سالی بود؟ آیا هیچ گوشه ای از دل هامون این تردید بود که سال بعدش جای چندتا پیام تبریک بین پیام هامون خالی می مونه؟ اگر منصفانه ببینم بله بود. این تردید همیشه بود ولی من شخصا همیشه ازش در می رفتم. تلخ تر از اون بود که دلم بخوادش. حس می کردم اگر نبینمش شاید پیش نیاد. شاید نرسه. ولی پیش اومد. رسید و از روی دل هامون رد شد و چندتا از تبریک ها رو هم با خودش برد. زده به سرم. دلم تنگ شده. واسه زمان هایی که وسط تمام ترس هامون همگی می خندیدیم تنگ شده. نمی فهمم چمه. فقط می دونم. مطمئنم. که این حس تنها واسه من نیست. خیلی هامون این مدلی شدیم. امسال با تکمیل تر شدن جمع پراکنده و نزدیک تر شدن دوباره دست هامون به همدیگه همگی جای خالیه چندتا دست آشنا بین دست هامون رو بیشتر داریم احساس می کنیم. خاله که اومد اول حیرت بود. خاله خودش حیرت رو شکست. بعدش انفجار بود. انفجاری از داد و جیغ و خنده و گریه و سلام ها و سؤال ها و بغل ها و بوسه ها و اشک ها و … دفعه پیش کوچولویی که دیگه کوچولو نیست بهش گفت خاله تو که اومدی1دنیا شادی و1آسمون دلتنگی هم همراهت اومد. خاله بغلش کرد و گفت چه بزرگ شدی بچم! بغل خاله جای خوبی بود تا کوچولویی که دیگه کوچولو نیست بتونه بغضش رو ول کنه. اشک هاش رو ندیدیم ولی هقهقش چندتا هقهق دیگه رو هم آزاد کرد. این بچه قهرمانیه واسه خودش. از من یکی کلی قوی تره. ولی قهرمان ها هم دل دارن. این بچه اون قدر شجاعه که به موقع گریه کنه و من نیستم. کاش نصفش شجاعت داشتم! من نتونستم. فقط سرم رو فرو کردم توی اون شونه های آشنا و نفس کشیدم. اول عمیق و بعدش کوتاه و سریع. دست خاله رو حس می کردم که روی سرم کشیده شد و صداش رو می شنیدم که می گفت بمیرم واسه تو یکی! واسه کدوم بخشش می گفت؟ واسه اون شب مرداد؟ واسه اون شب جهنمیه تابستونیه اوایل پاییز آخری؟ واسه اون روزهای کزایی؟ واسه جهنم91و92 و یادگاری های تلخش؟ واسه این سکوت سنگی؟ واسه اون لحظه های ترسناک که هنوز گاهی در ناخودآگاهم اون بوی عجیب و اون حرارت مزخرف و اون فشار همراه با اون صدای زیر بلند بی انقطاعش رو کامل احساس می کنم؟ واسه خیلی چیزهای دیگه که هست اما نه گفتنیه و نه نوشتنی؟ واسه کدومشون می خواست بمیره واسم؟ نپرسیدم. دلم می خواست بپرسم واسه چی خاله؟ ولی صدام درنیومد. به جاش نفس های تندی بود که داشت سریع تر می شد و سریع تر می شد و انگار هوا رو بهم نمی رسوند. خوشبختانه سکوت چندان طول نکشید وگرنه من نفس کشیدن یادم می رفت. بی نام ها هنوز عادت های قدیمشون رو حفظ کردن و یکی از مهمترین عادت هاشون اینه که نمی تونن سکوتشون رو خیلی نگه دارن. خدا رو شکر. خدا رو شکر که همه چیز کامل عوض نشده. حس می کنم خیلی ها این وسط شبیهم هستن. افرادی که می خوان همه چیز شبیه گذشته ها باشه. این شباهت کامل نیست ولی من تلاش های زیر جلدی و ناگفته در جهت ساختن همه چیز هرچه شبیه تر به دیروزها رو حس می کنم. از اینکه می بینم خودم تک نیستم احساس آرامش دارم و انگار1جریان خون گرم داخل رگ هام آهسته پخش میشه. مطمئنم همه چیز بهتر میشه. جاهای خالی هرگز پر نمیشن ولی میشه که دست هامون اندازه دل هامون دوباره نزدیک باشن و میشه که این سرما از دست و دل هامون بره و دوباره اون نبض آشنا رو در فشار دست های همدیگه حس کنیم. ای کاش می شد که…! کاش واسه بطلان این ای کاش ها راهی بود!
بسه دیگه واقعا نباید ادامه بدم. من باید درس بخونم. اما نه قبل از درس باید بچرخم داخل اینترنت ببینم از کجا میشه1نرم افزار درست درمون واسه کارت به کارت کردن هام پیدا کنم. قبلی ها نفله شدن و باید1فکری کنم. هرچی پیش تر میرم بیشتر مطمئن میشم که باید بیشتر خودم باشم و کمتر از کسی کمک بخوام. حتی از1و حتی در موارد سیستمی و نرم افزاری. ایراد از هیچ کسی نیست ایراد از خودمه که دیگه بلد نیستم شبیه آدم آدمیزادها رو تحمل کنم. اصلا در مورد من هیچ کجا هیچ چیزی تقصیر هیچ کسی نیست جز خودم. فقط خودم فقط خودم فقط فقط فقط فقط فقط خودم. باهام بحث نکن، توجیهم نکن، تلاش واسه قانع کردنم به اینکه اشتباه میرم نکن، هیچ کاری نکن. تمام ایرادها و تقصیرها مال خودمه و اجازه بده همین مدلی باشه. و نرم افزار. خدایا من واقعا1نرم افزار درست و حسابی واسه کارت به کارت کردن هام لازم دارم میشه بهم بدی بدون اینکه لازم بشه از کسی از هر کسی راهنمایی بخوام؟
نه نمیشه ظاهرا بدجوری به سرم زده. جدی چمه؟ هفته تاریک؟ نه بابا گذشته. به شدت بد گذشت ولی به هر حال رفت. درس؟ کلاس های کانون که فعلا تعطیله و فقط این1دونه کلاسه که داره تموم میشه. استرس؟ اینکه این روزها همیشه هست و تا سال آینده قرار نیست دست از سرم برداره و دیگه حضورش عادی شده. خدای من پس الان من دقیقا چه دردمه اینهمه سگم؟ بدم میاد از این هوای ابریم که نمی باره. دلم می خواد بباره ولی نمی باره. نمیاد. گریهم نمیاد. عموی پیرم که امسال فوت کرد گریهم نیومد. به شدت دلم گرفته بود ولی نتونستم گریه کنم. نیومد. شوهر خاله بیمارم که بعد از عمو رفت باز هم نتونستم. سعی کردم ولی نبارید. فلشم که از دستم ول شد و نتونستم پیداش کنم گریهم در اومد. خیلی مسخره بود فلش رو بعدش پیدا کردم ولی گریهم در اومده بود و ادامه داشت. وسطش به حال تمسخر می خندیدم ولی گریه هم داشتم. کسی نبود ببینه. آخرش از خودم خجالت کشیدم گریه و خنده رو جمع کردم رفتم سر درسم. آخرین دفعه ای که عین آدم گریه کردم کی بود؟ آهان یادم اومد. ناغافل1چیزی شنیدم که بیشتر شوکه شدم تا ناراحت. نمی دونم1حس ترسناک بدی بود. انگار برق سلول هام رو گرفت. حرص بود یا نبود؟ نمی دونم غم هم نمی دونم بود یا نبود. فقط شوک بود. از اون سخت هاش. نفسم گرفت. سعی کردم حلش کنم ولی1موزیک مسخره درست همون لحظه اومد و اصلا نفهمیدم اشک های اون لحظه هام از چه جنسی بودن. این وسط زد و1هم تلفن کرد. خدایا حالا چه کاهی به سرم بمالم؟ گوشی رو برداشتم و این گریه کوفتی تبدیل شده بود به عر عر. اون1هم هی می گفت چی شده چی شده. موزیکه هم داشت عربده می زد و خخخ جدی الان که بهش فکر می کنم از خنده سیاه میشم. من عر می زدم و موزیک عر می زد و1می خواست بدونه آخه چی شده و من نمی تونستم بهش بگم چی شده و اون هم هی اصرار می کرد و وااااااایییییی خداجونم خخخ.
اون روز خیلی گریه کردم. یعنی واقعیتش چندان شبیه گریه های آدمیزادی نبود. شبیه برق گرفتگی بود. شبیه این بود که به اعصابم تشنج تزریق کرده باشن. اصلا نمی شد متوقفش کنم مثل بید می لرزیدم و از شدت این گریه عجیب غریب مسخره داشتم خفه می شدم هرچی هم می کردم اقلا شبیه آدم گریه کنم بشینم1گوشه عهام رو بزنم تموم بشه بعدش بلند شم برم پی کارم نمی شد که نمی شد. عصر مزخرفی بود. سبک نشدم از گریه کردن. فقط خسته شدم. بی حال و داغون ولو شدم1گوشه و باقیش رو خاطرم نیست. بعدش روزهای سنگینی گذشتن و بعدش… بعدش هیچ چی دیگه تموم شد. خواستم بگم به جان خودم تلافی می کنم که دیدم اولا زورم نمی رسه، دوما دلم نمی خواد. بله زورم نمی رسه. واسه تلافیه1چیزی باید بالاترش رو مرتکب بشی. من نمی تونم اینهمه بد باشم که به تلافیه اون روز و اون اتفاق کار بدتری کنم. زورم نمی رسه. واسه این مدل تلافی ها باید خیلی…. نه بلد نیستم. دلم هم نمی خواد. اصلا در خودم نمی بینم که دلم بخواد به کسی چنان دردی بدم که اون مدلی حالش بد بشه و از شدت فشار تفاوت بین خشم و غم و حیرت رو یادش بره. خدایا هرگز اجازه نده همچین کسی باشم!
هی! من واقعا1چیزیم هست. گریه توی سرم بخوره من باید از این وضعیت مسخره دربیام. این کلافگی اذیتم می کنه و این… هیچ کجا بند نمیشم. نه اینجا نه داخل تیمتاک نه وسط درس هام نه هیچ کجا. پیدا نمی کنم چه مرگمه. یعنی خوب… واقعیتش… شاید… یعنی میگم شاید1خورده… خدایا!
تموم میشه. درست میشه. این دفعه خیلی دیر اوج گرفت. دفعه های پیش فاصله بین فرودهاش خیلی کمتر بود. این دفعه خیلی طول کشید. این هم به نظرم تقصیر عید و سال جدید و… تموم میشه. می دونم چند روز دیگه تموم میشه. همین حالاش هم از دفعات پیش خیلی سبک تره. خدایا کمکم کن!
اوخ2و10دقیقه! دلم می خواد1خورده ولو بشم داستان صوتی انگلیسی بزنم بخونه و من بخوابم. بعدش بلند شم و… بعدش رو بیخیال. الان هم دیر شده. باید زودتر می رفتم ولو. بیخیال. حالا میرم. فردا کلاس ندارم و نصف تمرین های کلاس پس فردام رو حل کردم. پس فردا جلسه آخر کلاس این ترمه. دلم واسه استادم تنگ میشه. حتی واسه سخت گرفتن هاش. بسه خسته شدم دیگه دلم نوشتن نمی خواد. من فعلا رفتم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی سر صبحی های عجله ای

صبح1شنبه. این اینترنتی شدن امتحان کانون هم داستانی شده. هفته دیگه پایان ترم کلاس های آیلتس. اگر قبول بشم ترم5رو پشت سر می ذارم. خدایا من واقعا باید استرسم رو مدیریت کنم این کار دستم میده تمام ذهنم رو فلج می کنه اجازه نمیده نفسم بالا بیاد. دفعه پیش اوضاعم حسابی دیدنی شده بود. استاد دید و بعد از کلاس بهم گفت ببین پریسا! باور کن من و ممتحن آیلتس قاتل هات نیستیم. این قدر نترس. خدایا چه حس خجالت بدی داشتم اون لحظه. دلم می خواست گریه کنم. چیزی نگفتم. نمی شد بگم. فقط سردم شد. بنده خدا استاد در یکی از این دفعات بلند شد سیستم گرمایی کلاس رو روشن کرد و در جواب اعتراض یکی از بچه ها که می گفت گرمشه گفت من سردمه و تحمل سرما واسم ساده نیست. هرچی طرف گفت گرمش شده استاد گفت که سردشه و خدایا قسم می خورم عمدی نبود من واقعا سردم بود نمی خواستم کسی اذیت بشه ولی داشتم می لرزیدم. استاد اون روز جنس این سرما رو خوند و در جهت رفع این استرس وحشتناک لعنتی کلی حرف با هممون زد و… خدایا کمکم کن!
این روزها گاهی از شدت خستگی و بین خودمون باشه1درصدی از نمی دونم چیچی گیج می زنم. گاهی دست و ذهنم کمی سخت به درس میره و گاهی دلم می خواد، … خدایا چه قدر دلم می خواد! نمیشه فقط1شب؟ فقط1کوچولو؟ فقط1نوبت؟ فقط1نوبت فسقلی کوچولوی… خدایا این هوا رو از سرم بپرون واسه چی نمیره؟ گاهی شبیه دیروز نفسم می گیره از بس دلم می خواد. خدایا نباید طرفش برم. خدایا نباید خدایا نباید! چند روز پیش1جایی خوندم اگر21روز بتونیم بدون1چیزی یا انجام1عادتی سپری کنیم اون عادت یا اون خواهندگی از سرمون می پره. گندش بزنن این مطالب تلگرام هم به هیچ دردی نمی خوره. من6ماهه که بدون1چیزی و انجام1عادتی دارم سپری می کنم و هنوز عصرهایی شبیه دیروز رو بین روزهام جون می کنم واسه چیزی که تمام موجودیت عقلم میگه طرفش نرو و… خدایا کمکم کن!
بچه ها پریشب از مشهد برگشتن. امیدوارم بهشون خوش گذشته باشه! وویی سفر. جدی عید امسال سفر بی سفر؟ شکلک نارضایتیه همراه با تردید. باید تلافیش دربیاد. باید1سفری… من باز هم میرم سفر. نمی دونم کی ولی باز هم سفر در پیش خواهم داشت و حس می کنم، … از دست این حس کردن های من!
این هفته و هفته آینده روزهای ترسناکی هستن. درس و استرس خالص. خدایا به خیر بگذره! راستی ترم بعدی استاد کیه؟ خدا کنه دوباره جزوه ها عکسی نباشن! دیگه نمی دونم چه معامله ای باهاشون کنم. خدایا خودت هوام رو داشته باش. خدایا لطفا.
خواهر پریسا کوچیکه بدجوری بیمار شده بود و همه بی نام ها رو حسابی ترسوند ولی به خیر گذشت. حالا باز می تونه منو گاز بگیره و جیغ بقیه رو هم با گاز گرفتن هاش دربیاره. داستانیه گاز گرفتن های این جونور. جدی نمی دونم واسه چی این مدلیه. بهش میگم آرتری مؤنث. بدجوری گاز می گیره.
پاهای بهشته دیگه کاملا رو به راهه. دیگه لازم نیست مواظب باشه و دکتر و درمون و ورزش و احتیاط های واجب و غیر واجب لازمش نیست. خدا رو شکر. فقط بد نیست فعلا در مسابقات دو و میدانی المپیک شرکت نکنه. باقیش خطرناک نیست. ولی خیلی طول کشید. البته مانع زندگی عادیش نمیشد ولی ورزش و درمون و درد و لنگیدن های آزاردهنده و از این موارد ریز و کمی درشت اذیت کن زیاد بود و خدا رو شکر که تموم شدن. بهشته گفت عصاهاش رو واسه یادگاری نگه می داره تا هر زمان یادش رفت راه رفتن بدون درد و عصا و لنگ زدن چه نعمتیه بهشون نگاه کنه و از زندگی و از پاهاش بیشتر لذت ببره.
ازدواج قریب الوقوعی که گفته شده بود ولنتاین برگزار میشه و نشد و باز هم گفته شده بود خورده به اول فروردین مشخص شد که اصلا وجود خارجی نداشته و صرفا داستانی بود واسه تلافیه1ناکسیه عمدی که7برابر قوی تر تلافی شد و فاعلش در لحظه حل معما و پایان ماجرا دم گوش طرف مقابل گفت دیگه هرگز نخواه که با من ناکس باشی. چون من هزار دفعه از تو ناکسترم. تو دووم نمیاری. به نظرم درست گفته. تأیید می شود. می دونی؟ ناکس بودن مثبت نیست. چه واسه تلافی هر چیزی و چه واسه اثبات اینکه تا کجا می تونی بری و چه واسه هر درد بی درمون دیگه ای. خوشم نمیاد. دلم نمی خواد ناکس باشم. ترجیح میدم در این1قلم تجدید بشم. هرچی می خواد بشه بشه.
ما1خاله داشتیم که خاله بودنش بینمون مشترک بود. این خاله تا نیمه های قصه باهامون بود و بعدش با1دکتر ازدواج کرد و یکی از دوست داشتنی ترین بی نام های جوون رو به فرزند خوندگی گرفت و بعدش با انتقال خودش و اون جناب دکتر ازمون جدا شدن و رفتن و بعدش خیلی اتفاق ها افتاد و ما دور و دورتر شدیم و هم رو گم کردیم و واسطه های ارتباطمون هر3تا، … باورم نمیشه اونهمه مدت با هم بودیم و چی شد که به سر هیچ کدوممون نزد که آدرس رو بگیریم و بدونیم؟ شاید چون باور نداشتیم زمانی برسه که دستمون به اون هایی که آدرس رو داشتن نرسه. شاید هم ترجیح دادیم کمتر بدونیم تا اگر اتفاق عوضی پیش اومد اوضاع واسه اون هایی که در دسترسمون نبودن رو به راهتر باشه و، … به هر حال این خاله بینمون نبود ولی اون ما رو گم نکرد و بعد از بازنشستگی خودش و دکتر و بازگشتش به این اطراف پیدامون کرد و شکر خدا لازم نشد ما آخر قصه رو واسش بگیم چون با چندتا از شجاع ترها وصل شد و اون ها واسش گفتن و زمانی که در1لحظه بسیار دور از انتظار وارد شد و همه رو به شدت غافلگیر کرد همه چیز رو می دونست و لازم نبود ما واسش بگیم. خاله درست وسط1جنگ حسابی رسید و خخخ به نظرم یکی2نفر رو از مرگ حتمی نجات داد و1کدورت تلخ رو حل کرد و، … من که گفتم می نویسمش. خوب البته گفتم سعی می کنم ننویسم ولی این چند کلمه رو که باید می نوشتم. می ترکیدم آخه! اصلا خوب کردم. اذیتم کنید کامل های تمام این خلاصه اخبار رو می زنم اینجا.
دیروز داخل مدرسه سرم خلوت تر بود کلی درس های امروزم رو خوندم و الان از زمان مطالعاتم قیچی کردم و اومدم اینجا به چرت نوشتن. می دونم خوب نکردم ولی دلم خواست.
الان فایده نداره به سایت کانون سر بزنم. باید منتظر بشم. از انتظار بدم میاد کاش تمومش می کردن! هی! سال دیگه این زمان من در چه حالم؟ درسم به کجا رسیده؟ تموم شده؟ امتحان دادم؟ می خوام بدم؟ مدرکم رو گرفتم؟ می خوام بگیرم؟ تمامش حل شده؟ می خواد بشه؟ خدایا! چند روزی سراغ قرص های سبز فسقلی نرفتم. به نظرم امروز باید برم. نمی دونم این رو منتشرش می کنم یا نه. شاید نه. شاید هم1بخش هاییش رو پاک کنم و باقیش رو بفرستم بره. شاید هم زد به سرم و تمامش رو فرستادم روی آنتن. نمی دونم مهرماه که بیاد هوای نگه داشتن اینجا هنوز داخل سرم هست یا نه. اگر تمدیدش نکنم می دونم که باز هم خواهم نوشت. جایی داخل1پوشه در1گوشه از1فلش یا هارد سیستمم. از نوشتن خوشم میاد. حتی اگر اینجا نباشه و من اینجا نباشم.
ساعت از7گذشت الان دیرم میشه بد نیست من برم آماده بشم واسه سر کار. باز میام. نمی دونم کی ولی عمری اگر باشه باز میام.
تا نمی دونم کی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بعد از مدت ها

عصر3شنبه.
خواستم تا آخر ترم های2گانه سکوت اینجا رو نگه دارم ولی، واقعیتش تحملم تموم شد. این مدتی که نبودم خیلی چیزها نوشتم. خیلی زیاد. بعضی ها نیمه رها شدن و خیلی ها هم کامل شدن و رفتن بایگانی تا سر مهلت با1کنترل آ و1دلیت شوت بشن به عدم. زیادن ولی نیاوردمشون اینجا. هم زمان نبود واسه تکمیل و ویرایش، هم، واقعیتش دلم1امتحان کردن هایی رو خواست و1سری، … بسه دیگه دلم نمی خواد هرچی باید امتحان می شد شد و هرچی هم که دلم می خواست که نشه اگر باطل شدنی بود تا الان باطل شده. نشد هم که نشد دیگه بیخیال. حس ادامه نیست. خلاصه اینکه من الان اینجام.
وسط امتحانات شنا می کنم. با تمام داستان هاشون. خدایا این ترم شبیه جهنم سخت داره می گذره هرچی هم به انتهاش نزدیکتر میشیم فشارش بیشتر میشه. این2هفته نمی خواد بره؟ هی بابا زمان جونم میشه1کاریش کنی؟
بچه ها دیروز رفتن مشهد. تمام اون هایی که می شناختم همه رفتن و من اینجا گیر درسم. حالا خودمونیم. خداییش درس نداشتم می رفتم؟ دیروز تصور می کردم که بله. ولی امروز حس می کنم که نه. واقعیتش، … هی! من واقعا حس می کنم دیگه1جورهایی، … بیخیال درس دارم سفر بی سفر. عید امسال هم سفری نیستیم. مادرم اعلام انصراف کرد و رای برادرم هم دیریریم. البته مادرم به نظرم حق داره. وضعیت اطراف و این طرف جوب و اون طرف جوب واسه سفر کردن چندان مثبت نیست شاید بهتر باشه عید امسال وسط4دیواری امن خونه بگذرونیم و واسه من هم بد نیست که کمی در آرامش و بدون هیچ فشردگی زمان و روان درس هام رو مرور کنم و آروم واسه خودم نفس های عمیق بکشم. شاید تابستون سفری شدیم. فعلا عید نزدیک تره. تعطیلی رو عشقه آخ جون!
بدجوری درگیر درس و درس و درسم. استرس حاصله کم مونده به ناکجا واصلم کنه. دیشب بود یا امروز صبح خاطرم نیست. داشتم فکر می کردم این درسه که تموم بشه من واقعا واسه پر کردن خلأ حاصله ماجرا خواهم داشت. برنامه های بعدی رو سپردم به مادر و اطرافیان تا خودشون هر معامله ای که دلشون می خواد با راننده مرکب سرنوشت کنن. و تا زمانی که اون ها مشغول مذاکره و معامله میشن، من تصمیم دارم بعد از پایان این داستان و گرفتن اون مدرک برم1دار الترجمه درست درمون پیدا کنم و اونجا کار بگیرم. هم زبانه یادم نمیره هم1کاری کردم که کار باشه. شغل خونگی و خوندن مطالب جدید و ترجمه و تمرین زبان و پول! آخجون پول خخخ. اگر از این آبشار زنده در برم برنامه شخصیم اینه. اطرافیانم هم بذار مشغول باشن. هر کدوممون موفق تر بودیم واسه من برد برد حساب میشه و چیزی از دست نمیدم. اون دفعه که با1کسی حرفش بود طرف پرسید پریسا حالا خداوکیلی تو طرف کدوم برنامه ای؟ دلت می خواد اون ها مذاکراتشون با جاده رون به نتیجه برسه یا خودت و دار الترجمه و داستان های شخصیت؟ ولی جان خودت راست بگو. رفتم توی فکر. گفتم نمی دونم. این راست ترین چیزی بود که به نظرم رسید. واقعا نمی دونم. بیشتر که سعی کردم دیدم الان مخم می پکه گفتم کو تا اون زمان فعلا درس رو چسبیدم که اگر ولش کنم کلا میرم به فنا. طرف خندید و من گاهی به پرسشش فکر می کنم. فقط گاهی. البته نه این روزها که حسابی گرفتارم. این روزها سخت می گذرن. بد نمی گذرن فقط سختن. درس و استرس و… و1سری جفنگیات رنگی رنگی. در مورد تمامشون نوشتم و فرستادم وسط همون دسته کنترل آ و دلیتی. ولی خوب هاش رو کاش زمان داشتم جدا کنم بزنم اینجا. اما نه ولش کن اگر مهر اینجا تمدیدی بشه بعدا چیزهای درست درمون تری واسه زدن خواهم داشت. هی! به نظرت من به آخر این توفان می رسم؟ یعنی آیلتس رو می گیرم؟ موفق میشم؟ گاهی حس می کنم واسم زیاد سخته. آخه می دونی؟ من خیلی، خیلی، من خیلی دیر کردم. زمان زیاد از دست دادم و درست در انتهای وقت اضافه بیدار شدم و می خوام خودم رو تا سوت به صدا درنیومده به جایی که باید باشم برسونم. سخته. بقیه جوون هستن و در زمان درست. می تونن بیخیال و خونسرد ریسک کنن. بیفتن و دوباره ترم ها رو تجدید کنن و حتی دوباره امتحان آیلتس بدن و این وسط اگر خیلی خسته شدن1نفسی هم تازه کنن و دوباره ادامه بدن و سبک و بیخیال قدم زنان پیش برن و از مناظر اطراف هم دیدن کنن و گاهی بشینن و خودشون رو به1پیکنیک کنار جاده ای هم مهمون کنن. من اما فقط باید بجنبم. با آخرین توان و با آخرین سرعت هرچی می تونم باید بجنبم. اون قدر سریع و اونقدر شدید که گاهی حس می کنم دیگه نفسم بالا نمیاد. به خدا اغراق نمی کنم گاهی واقعا به خفقان روحی دچار میشم. استاد کلاس های آیلتسم میگه من از پسش برمیام. بقیه مشوق هام هم میگن. جمعیت زیادی نیستن ولی صداشون در تشویق حسابی بلنده و تشویق هاشون حسابی سفته. خدایا کمکم کن. خدایا کمکم کن!
الان باید سر تکالیف فردام باشم ولی اینجام. وویی این ترم2تا جزوه داخل کلاس آیلتس داریم. یکیش رایتینگه یکیش کتاب اصلیه. این رایتینگه واسه من شبیه کتاب دینی دوره دبیرستانمه. هی پیچم میده و حرصیم می کنه. امشب هم باید تمرین های درس7رو بنویسم1نگاه بهش کردم ازش چیزی سرم نشد. حالا باید دقیق تر ببینم حتما سرم میشه.
شنبه ای که گذشت شفاهی پایان ترم داشتیم. کاش نمره ها رو می گفتن! نمیگن. چندتامون نبودن. می دونم یکیشون زمانش رو جا به جا کرده و2تاشون هم دیروز گفتن دیرتر از من اومده بودن امتحان دادن. از بقیه بی اطلاعم. استاد دیروز در کمال آرامش گفت اگر کسی امتحان نده میندازتش. لحنش حسابی خونسرد و حکمش حسابی قاطع بود و ترکیب این2تا چنان متحیرم کرد که استاد حیرتم رو فهمید و گفت هان پریسا! چه انتظاری داشتی! بله دقیقا به همین سادگی میندازمشون تا بیفتن و ترم رو دوباره بخونن. پرسشم رو خوند. از کجا فهمید؟
-به همین سادگی؟
این از ذهنم گذشته بود ولی نگفتم و خخخ ظاهرا چنان گویا بود که استاد فهمید. از جوابش نفهمیدم واسه چی سردم شد. داخل کلاس این بنده خدا من معمولا سردمه. به نظرم استاد این رو هم فهمید. دفعه های پیش می گفت پریسا استرس تو اینقدر شدیده که من با چشم می بینمش. واسه چی؟ واقعا لازم نیست اینهمه بترسی. نه از کلاس نه از آیلتس. مادرم واسه چایی صدام می کنه. برمی گردم.
اومدم. چه عجیبه دنیای امروز. اسمی ندارم واسش. مادرم زنگ زد به1آشنا. خبر فوت پسر جوون یکی از آشناهای بسیار مثبت و عزیز رو داد و حسابی، … طرف که داشت می گفت گریه می کرد. مادرم زنگ زد پدرش برداشت و آه از نهادش بلند شد. مادرش نمی تونه صحبت کنه. فردا هفتش رو می گیرن اگر اشتباه نشنیده باشم. خدایا حکمتت رو شکر این بنده های خدا و این درگذشته بدجوری به درد باقیه بنده های خدا می خوردن پس واسه چی آخه! بمیرم واسه دل خونوادش! خداجان لطفا هرگز منو این مدلی آزمایش نکن به اسم خودت قسم تحمل تفکرش رو هم ندارم. اون آقا که فوت شده رو من ندیده بودم ولی پدر و مادرش خیلی خوب بودن. آقاهه هم میگن عجیب آدم خوبی بود! روزگار گل چینه. خدایا نمی دونم چی بگم. خدایا روحش رو شاد کن و به دل پدر و مادرش تحمل بده! به خدا نمی دونم چی بگم.
مادرم رفت. سعی کردم نگهش دارم بلکه از سرش بپره الان میره خونه تنهایی بهش فکر می کنه و اذیت میشه. گفت باید بره. کار داره. حق داشت. نمی تونه کار و زندگیش رو ول کنه بشینه اینجا. باید می رفت. من هم باید درس بخونم. باید بجنبم. کلی درسم مونده. راستی میگم این رو می زنم اینجا یا شبیه اون بقیه ها می فرستمش در صف اعزام به ناکجا؟ نمی دونم شاید بزنمش روی آنتن. احتمالا.
دیروز استاد می گفت فایل های صوتی انگلیسی بذاریم بخونه. گفتم من نمی فهممشون. زمان هم ندارم بشینم پای گوش کردن. منتظرم عید بشه. استاد توضیح داد که لازم نیست بفهمی. فعلا فقط بشنوی کافیه. حسش نیست مکالمه رو کامل توضیح بدم. این خبر کلا روحم رو منجمد کرد. خلاصه اینکه از دیشب بفهمی نفهمی شروع کردم. جای کارتون ها و کتاب های هزاران بار شنیده فایل های پس انداز شده انگلیسیم رو رو کردم دارم گوش می کنم. دلم می خواد بشینم پاشون و بفهممشون ولی زمان نیست و بیخیال بذار ببینم این مدلی که استادم گفت چه شکلی میشه. دلم می خواد باز حرف بزنم ولی واقعا داره دیرم میشه. باقیش بمونه واسه دفعات بعدی. من رفتم درس بخونم. تو هم فعلا شاد باش که شادی رو عشقه.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1کوچولو شبانه از جنس پراکنده

4شنبه شب. بعد از کلاس. این ترم ترم وحشتناکیه. من نمیگم همه میگن. هر کسی که می شنوه ترم چند هستیم و با کی کلاس داریم میگه. تمام شاگردهای قدیمیه این استاد میگن. کارکنان هم میگن. حتی سرپرست هم جلسه پیش که واسه جزوه ها منتظر مونده بودم گفت ترم سختی دارید پریسا. درست گفتن. ترم وحشتناکیه. البته من نمی دونم روی چه حسابی با وجود فشاری که بهم میاد همچنان1جورهایی اینجا و ترم هاش رو دوست دارم. معمولا از چیزی که شبیه دستگاه پرس روانم رو فشار بده زده میشم و ازش بدم میاد. اینجا رو اما با تمام فشارهاش همچنان دوست دارم. در هفته بین2تا ترم حس می کردم1چیزیم هست و نمی فهمیدم چی. زمانی که واسه ثبت نام رفتم فهمیدم اون1چیزی دلتنگی بوده. دلم واسه فضای ترم و کلاس ها و حتی فشار درس و تمرین و تکلیف ها تنگ شده بود. واسشون گفتم. راست گفتم. دلم تنگ شده بود. فقط دلواپسیم بابت تمرین هاییه که منتظرم دستم برسه و خدا نکنه1شنبه بدون تمرین، … نه. خدایا نه!
استاد این ترم ایمیل ازم نمی پذیره گفته باید پرینت بگیرم ببرم واسش. امروز اولی رو بردم. گفتم اما بریل ندارم واستون بخونم. گفت من دوست داشتم سر کلاس هم بخونی. پس اگر می خوایی بریلش رو بنویس بیار سر کلاس و بیناییش رو واسم ایمیل کن. گفتم اگر بخوایید تمرین های بریل رو می نویسم میارم می خونم و پرینت رو هم میارم میدم به شما. گفت سخت نیست واست؟ گفتم این منم که آیلتس می خوام و باید با دستورهای کلاس شما فیکس بشم. گفت بله درسته پس حالا که این طوره دفعه بعد پرینت بینایی و تمرین های بریل که شبیه بقیه سر کلاس بخونی و درضمن اسپیکینگ ها رو هر دفعه از اول می پرسم و1سری چیز دیگه هم بود که الان خاطرم نیست. گفتم چشم. ازش خواستم این جلسه اجازه بده تمرین ها رو نخونم و به خاطر این نخوندنم ازم نمره کسر نکنه چون نمی دونستم. گفت موردی نیست و خدایا این ترم در برم نیفتم بمونم این داخل! هی! من نمی افتم. من، نمی افتم. تموم شد! این2تا درسی که داد تمام گرامرش رو بلدم. البته تمرین لازمه تا روون بشم ولی بلدم. و امروز فهمیدم چه قدر کارم درست بود که زیر فشار تکلیف و تمرین خر نشدم و کانون رو ول نکردم. گاهی1خورده سست می شدم که1طرف رو موقتا رها کنم و خدایا شکرت که نکردم! نگه داشتن جفتشون با هم واقعا واسم سخته و داره سخت تر میشه ولی امروز واقعا حس کردم که ارزشش رو داره. اینجا رو که باید ادامه بدم. کانون رو رها نمی کنم. به هیچ عنوان. فقط کاش نیفتم! هیچ کجا از این2تا جا رو کاش نیفتم! از دوباره کاری متنفرم. به نظرم بتونم این ترم از جفتشون در برم. باید1خورده بیشتر زور بزنم تا بکشم بالا. از پسش برمیام.
چند روز پیش گوشی تکونی داشتم. کلی شماره بود که سال تا سال کار2طرفمون با هم نمی افتاد و1سری هاشون رو دیگه هیچ زمانی نه می بینم نه هیچ کدوم از2طرف به پست هم می خوریم. چه فایده داشت نگه داشتنشون؟ همه رو پاک کردم. نه حس خشم داشتم نه حتی حس رضایت. فقط منطق گفت انجامش بده و دادم. و بعدش حیرت کردم که واسه چی اینهمه طولش دادم؟ تقریبا مطمئنم که صاحب این خط ها هیچ کدومشون دیگه خطی ازم ندارن. اون ها عاقل بودن و خیلی پیش گوشی تکونی کردن. کار درستی هم کردن. مسخره نیست چیزی که هرگز به کار نمیاد رو نگهش داری؟ من که میگم مسخره هست. خلاصه که من طبق معمول دیر جنبیدم و1خورده هم به خودم تایم تعجب دادم ولی بعدش بلند شدم گوشیه رو ول کردم رفتم پی درسم. به نظرم تا جایی که من خاطرم هست1دونه رو تردید داشتم و نگهش داشتم تا یکی2تا مناسبت بیاد و بره. اگر این زمان اومد و رفت و کارمون به هم نخورد و پیش نیومد که وسط جاده به هم برخورد کنیم این1دونه رو هم پاک می کنم. از انجامش شاد نمیشم. می دونم که نمیشم. ولی واقعا چه فایده داره نگه داشتن خطی که هرگز بهش زنگ نمی زنی، بهش پیام نمیدی، ازش تماسی دریافت نمی کنی و پیامی ازش نمی گیری و خلاصه فقط داخل گوشیت هست و هست و هست؟ اگر1چیز از تجربه یاد گرفته باشم اینه که هر زمان واقعا راهی نیست جز اینکه ول کنی بری پس باید ول کنی بری. این هم از خودم و گوشیم. هی! بیچاره گوشیم! خیلی پیش ترها در نظر داشتم عوضش کنم چون ایراد داشت. حالا به چیزی که اصلا فکر نمی کنم این مدل موارده. گوشیم هم انگار سرش شده. باهام راه میاد و کمتر سر به سرم می ذاره. البته پایین اومدن درصد گوشی بازی های من هم بی تأثیر نیست.
به2واسه اطلاع از حال3پیام دادم جوابش نرسید. زنگ نزدم. نمی دونم چه مدلی باید باهاشون حرف بزنم. این بنده های خدا الان روحشون از شدت فشار درد داره. می ترسم به جای تسکین مایه آزارشون بشم. نمی دونم باید مثلا شاد و سرحال باهاشون حرف بزنم یا آروم و از جنس همدردی. نمی دونم کدومش بهشون تسکین میده. خدایا زنگ نمی زنم. کاش بزنم! واقعا برای3دلواپسم. برای2هم همین طور. خدایا چه قدر عجیبه زندگی! خیلی نگذشته از زمانی که مطمئن بودم بین این جمع کوچیک اولین کسی که میره خودمم. حتی تدفین خودم رو هم مجسم می کردم. که جام می ذارن زیر خاک و، … خدایا نمی خوام بهش فکر کنم هنوز از تصور اون تجسم های کابوس وار نفسم می گیره. بعدش رفتم سفر. بعد که برگشتم4رفته بود. بی خبر و1دفعه. بدون هیچ پیش آگاهی و بیماری و اخطاری. رفت! و من نبودم! من از سفر برگشتم و4نبود. برای همیشه رفته بود. دلم تنگ شده واسش! روحش شاد!
بعدش کسی که اصلا تصوری از بیمار شدنش نداشتم بیمار شد. بین ما3در نظرم از همه کمتر احتمالش می رفت این بلا سرش بیاد. و3بیمار شد. خدایا نجاتش بده. خدای مهربونم نجاتش بده. خدایا نجاتش بده. نجاتش بده!
چه قدر درس دارم واسه فردا. صبح کلاس دارم. کانون. خدا رو شکر تمرین های فردا رو پیشاپیش نوشتم و الان فقط خوندنی دارم و چندتا لغت رو باید پیدا کنم و آخ خدا زیادن من اینجا چیکار می کنم!
اون یکی سیستمم باز مشکل پیدا کرده. مشکلش هنوز خیلی بزرگ نیست ولی باید بره بیمارستان. سعی کردم از فرستادنش شونه خالی کنم ولی ظاهرا نمیشه و باید بره. نمیشه ازش توقع داشته باشم همچنان قرص و رو به راه واسم کار کنه. چند سال شده که داره قدم به قدمم میاد؟ اوه خیلی. خیلی زیاد. دلتنگش میشم زمانی که کامل از کار بی افته و نشه کاریش کرد. می دونم که همین حالاش هم خیلی نمیشه کاریش کرد. رفیق قدیمیم. همراه بشرساز با معرفتم. هی خیالم نیست بخند ولی من1خورده به درک اجسام از نوع متفاوتش معتقدم. به جهنم که چشم چپ می کنی و قهقهه می زنی. اصلا چی میشه مگه. خنده عالیه بخند. مگه نه اینکه گیاه به حکم و نظر دانشمندها می فهمه؟ اما درک کردنش شبیه مال ما نیست. خوب اجسام هم اصلشون1جورهایی از طبیعت میاد. واسه چی نمیشه که اون ها هم1نوع خاص از درک رو داشته باشن؟ من که میگم1چیزهایی این وسط هست. شاید هم نباشه ولی من تصور می کنم که هست. و سیستم قدیمی و کارکرده من. خیلی جاها همراهم بود. من دوستش دارم. این فسقل هم این روزها بدجوری همراهه. می ترسم تاب نیاره. هم درس باهاش می خونم هم موزیک و کارتون می ذارم شب می خوابم و هم می برمش سر کلاس تا تکلیف هام رو انجام بدم. این هفته تمام روزها باهام اومد مدرسه. خدا کنه چیزیش نشه تا من از این سربالایی1ساله سلامت رد بشم! مادرم گفت میاد این طرفها. نیومد. برم1زنگ بهش بزنم ببینم کجا مونده. خدایا من دلواپسم واسش. من دلواپسم واسش کاش همسایه بالایی رضایت بده خونش رو بفروشه دسته کم به اسم اینکه حواسش به من باشه می تونم مواظب حس و حالش باشم. خدایا خودت عزیزهام رو حفظ کن من واسشون دلواپسم. اوه زنگ. باید زنگ بزنم. برمی گردم.
اومدم. زنگ زدم. خونه برادرم بود گفت میاد. خدایا من واقعا باید برم درس بخونم واسه چی اینجام؟ دلم می خواد باز حرف بزنم ولی واقعا داره دیرم میشه. باید بجنبم. البته احتمال اینکه فردا ازم درس بپرسه پایینه چون دفعه پیش ازم ریدینگ پرسید ولی همیشه احتمالات رو باید1خورده جدی گرفت. ولی آخه من باز حرف زدنم میاد. بیخیال درس بخونم بعدا باز میام. نمی دونم کی میام ولی عمری اگر باقی باشه میام. فعلا من رفتم درس بخونم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تا حد امکان ضربتی

5شنبه صبح. کلاس.
شوهر خالم فوت شد. بعد از ظهر3شنبه شاید. دقیق نمی دونم. خبرش عصر3شنبه رسید بهمون. دیروز دفنش کردن. خالم باهاش بد تا کرد. یکی از بچه هاش هم همین طور. واسه خالم همسر بدی نبود تا جایی که من خاطرم هست. واسه بچه هاش هم پدر بدی نبود تا جایی که ما خاطرمون هست. می گفتن خالم رو به ناخواه بهش دادن ولی به هر حال اینهمه با هم زندگی کردن و۲تا بچه داشتن و اون خدا بیامرز واسش همسر خوبی بود. خالم بد کرد مخصوصا این اواخر. جوابش رو میده. می دونم که میده. جهان قواعد ترسناکی داره. تلافی می کنه. مطمئنم که می کنه. اه این کیبورد هم دیگه شورش رو درآورده! دیروز همه رفتن ختم. من اینجا درگیرم. سر کار. درس. کلاس. پیگیری واسه جزوه. لعنت به جاهای متغیر این کلیدها!
ساعت چنده؟ باید8کلاس باشم. شب3شنبه دفتر تیمتاک جلسه بود. گاهی بدم نمیاد۱دسته بوته تیغ پیدا کنم خودم رو شوت کنم وسطش تا خاطرم بمونه دردسر درست نکنم. آخه این… بیخیال من دل بوته تیغ ندارم خیلی درد داره از درد کشیدن خوشم نمیاد. درس. چه قدر این لغت پیدا کردن طول می کشه! آخه واسه چی؟ حسش نیست در مورد شروع ترم جدید آیلتس بگم. عه راستی امتحان شنبه رو در رفتم. نمره ای که دلم می خواست و از خودم توقع داشتم رو نگرفتم ولی در رفتم. این ترم از1شنبه شروع میشه و جزوه هاش، … اه! عکس هستن. تمامشون رو عکس گرفتن و پرینتش می رسه به دست بچه ها. و من، … فایل های صد درصد عکسی. نباید به مادرم می گفتم. به نظرم دلواپسش کردم. باید در سکوت راهش رو پیدا می کردم. باید پیداش کنم. هرچند چون متن انگلیسیه امیدوارم صفحه خوان ها باهام همکاری کنن. نمی خوام به اگر نشد فکر کنم ولی هیچ دری بی کلید نیست. من این ترم میرم سر کلاس و باید ازش در برم. خدایا کمکم کن.
پیش از2شنبه حسابی واسه کلاس کانون خونده بودم. ازم پرسید و افتضاح بودم. استاد می گفت بد نبود ولی من فاجعه بودم. هنوز بهش که فکر می کنم از شدت حرص مورمورم میشه. ولی واسه چی! من تمرین هام رو جز در3مورد درست حل کرده بودم واسه چی باید این مدلی ظاهر بشم و، … به جهنم. الان موارد واسه پر کردن فضای ذهنم زیاد دارم. جزوه ها. باید منتظر بشم تا برسن. خدایا کمکم کن!
این2شنبه روز متشنجی بود واسه اعصابم. توضیح دقیق واسش ندارم ولی به خودم که اومدم دیدم ترکیدم. مثل سگ به بچه های کلاس که شورش رو درآورده بودن پریدم، مثل خر زیر بار کار کلاس داخل کانون گیر کردم، و پیش از همه این ها1بسته هوار که با خودم قسم خورده بودم هرگز نکشم رو درست در جایی که نباید کشیدم. دست خودم نبود نتونستم. نشد. باید صبورتر و ساکت تر از این ها باشم. باید باشم ولی، …
از سو تفاهم چی می دونی؟ به نظرم باید واسه خاطر1سو تفاهم خیلی بد از1نفر خیلی خیلی دلگیر1معذرت حسابی بخوام. واقعیتش حالا که بهش فکر می کنم خیلی مسخره به نظرم میاد ولی اون زمان خوب، … من، … طرف سابقه مثبتی نداشت و من هم اعصاب درستی نداشتم و خوب خودمونیم از تو چه پنهون ترکیب تردید و حرص و، … خوب چیه اصلا ترسیدم گناه که نکردم! ترسیدم. آره ترسیده بودم خیلی هم زیاد ترسیده بودم که چی؟ طرف رو که با اون اطمینان خشن متهمش کردم اول وحشتناک جا خورد. بعدش وا رفت. بعدش به شدت حرصی شد و آخرش سکوت کرد. دفعه اولی بود که می دیدم در زمان حرصش سکوت می کنه. دست برنداشتم از سرش. زده بود به سرم. در ناخودآگاهم، … شاید در خودآگاهم بدم نمی اومد که1غلطی از سر حرص کنه و من به بهانه اون غلطش حسابش رو برسم چون مطمئن بودم مجرمه و بدون بهانه نمی شد مجازاتش کنم و خوب، … ناخودآگاه در کار نبود. عمدا آتیشیش کردم ولی سکوتش نشکست. عمدا اصرار کردم عمدا آتیشش رو شدید تر کردم اون هم شعله کشید ولی سکوتش رو نگه داشت و دست هاش رو هم همین طور. شاید دستم رو خونده بود. نمی دونم. ناکام که شدم حرصی تر شدم و بیشتر اصرار کردم ولی این دفعه موفق نبودم. اون سکوتش رو حفظ کرد و من سفت تر و سفت تر متهمش کردم. و می دونی؟
به نظرم اشتباه کردم!
از جایی نه چندان ناکجا1کسی بدون اینکه بدونه دقیقا پشت صحنه چی شده کاملا ناآگاه و اتفاقی وارد ماجرا شد و شب2شنبه مورد اتهام رو آزمایش کرد و صبح نتیجه رو ازش پرسیدم. تصور من غلط بود. اون1کسی از پشت خط بهم گفت که دیشب همه چیز مثبت بوده و هیچ مورد از اون ها که من تصور می کردم، … ظاهرا من بدجوری عوضی رفتم. خوب تقصیر من نبود این، … سابقه، … خوب الان من چی باید بگم؟ معذرت بخوام حله؟ به نظرم نه. این دفعه واقعا زیادی رفتم و این اصلا اصلا اصلا مثبت نیست. خواستم زنگ بزنم ولی واقعا نمی دونستم چی بگم. از سر کار که اومدم سعی کردم درس بخونم ولی، … خدایا من چیکار کردم؟
واقعا نمی دونم چی باید به طرف بگم. نشمردم سر این اشتباه و اتهامم چند روزش رو جهنم کردم و چه قدر عمدا روی روانش رفتم تا1چیزی واسه انتقام ازش، … اون آدم موقعیتش خاصه و من می دونستم و عمدا… می شد که تعادلش رو از دست بده و کاری کنه که واقعا به دردسر بی افته و من عمدا سعی کردم که این طوری بشه. چون از نظرم اون مجرم بود. خدایا بد نبود خفه می شدم! باورم نمیشه عمدا از ضعف موقعیت کسی استفاده کرده باشم. در تمام عمرم هرگز همچین کار زشتی نکرده بودم. خودم رو بدجوری شایسته مجازات می بینم.
از صبح3شنبه تا الان بالای50000دفعه گوشیم رو برداشتم و باز گذاشتمش زمین. واقعا نمی دونم چی بهش بگم که این کثیف کاری پاک بشه. با اینکه اصلا دلم نمی خواست ولی طرف آدرس اینجا رو پیدا کرده و تردید ندارم که خط به خطم رو همیشه و همیشه می خونه. هی! می دونم که این رو هم می خونی. هرچند این ماه های اخیر سفت انکارش کردی. ببین! من بدجوری اشتباه کردم. به خدا نمی دونم چی باید بگم. این اصلا کافی نیست ولی من معذرت می خوام. اینجا در حضور هر کسی که این رو می خونه من معذرت می خوام. به خدا نمی دونستم. خیال کردم باز به هوای پیش می خوایی، … تو گفتی بعد از اون قسمی که خوردی دیگه خیالش هم به سرت نزد و من خیال کردم راست نمیگی. کاش چیز درست درمون تری داشتم بگم که از دلت پاک بشه! به خدا بلد نیستم. من واقعا نمی دونستم. پیش از این جدا از تمام مواردی که باهاشون درگیر بودیم جفتمون سفت معتقد بودیم که ما همچنان دوستیم. از طرف من که این مدلی بود و تو هم می گفتی که هست. من واقعا این دفعه منفی رفتم. خیلی هم بد منفی رفتم. کلمه ای هم بلد نیستم که همسنگ این منفی رفتنم عذرخواهانه باشه. فقط بلدم معذرت بخوام. از ته دل. از ته ته دل واسه خاطر تمام این داستان مسخره ازت معذرت می خوام. میشه ببخشی؟
واسه شوهر خاله گریه نکردم. انگار نمیشه. نمیاد. درمورد مرگ و دنیای اون طرف خیلی چیزها میگن. یعنی الان اون می دونه؟ این تونل تاریک که میگن لحظه آخر می بینیم و به سرعت میریم طرف اون نور که تهش دیده میشه چی؟ یعنی بعدش چیه؟ یعنی همه از داخل اون تونله رد میشن؟ بعدش اون نور محو میشه و ما نیست میشیم؟ یا بعدش وارد نور میشیم و۱بخش دیگه از زندگیمون شروع میشه؟ عصر3شنبه1کسی می گفت خیالت تخت باشه اون طرف هیچ خبری نیست بعد از مردن شبیه خاک و چوب تموم میشیم و می پوسیم و همین و بس. دلم نمی خواد این درست باشه. دلم هم نمی خواد داستان هایی که از شب اول قبر و حس کردن سنگی که روی سر جنازه فرود میاد و بیداری زیر سنگ و این چیزها هم درست باشه. خدایا از این چیزها می ترسم. میشه راست نباشه؟ از تصور اینکه جسدم حس کنه دارن خاکش می کنن. از اینکه صداهای اون هایی که اون بالا روی سنگ قبرم نشستن و بعدش بلند میشن زیر خاک جام می ذارن و میرن رو بشنوم می ترسم. از اینکه اون شب زیر خروارها خاک… خدایا کاش از خاطرم بره این ها چیه این شب ها و امروز اومده داخل سرم؟ خاطرم هست۹۶از این چیزها زیاد داخل سرم بود. عید عجیبی بود عید۹۶واسه من. اصلا تصور نمی کردم اینهمه از خاک وحشت داشته باشم. من زندم. خدایا شکرت! می دونم که این همیشگی نیست. می دونم که عاقبت تموم میشه. می دونم که عاقبت نوبتم میشه و شبیه همه اون هایی که رفتن باید برم. همه باید بریم. من جدا از این قاعده نیستم. اما اگر انتخاب با خودم باشه ترجیح میدم الان نباشه. ای کاش بتونم آماده تر باشم تا زمانش که رسید سبک بپرم! اینهمه ترسناک هم نباید باشه. من می ترسم. چون آماده نیستم. شبیه کسی که واسه امتحان درس نخونده و از برگه امتحان و جو امتحان و جلسه امتحان می ترسه. خدایا کمکم کن! کمکم کن که بشه شاگرد بهتری باشم تا زمان امتحان کمتر بترسم!
امروز باید باز واسه جزوه ها زنگ بزنم. گفتن ما خودمون تماس می گیریم ولی من نمی تونم منتظر بمونم. بعد از ظهر زنگ می زنم. باید بزنم. باید زنگ بزنم. باید واسه رفع اثر تاریک این اشتباه زشتی که کردم اقدام کنم. باید بهش زنگ بزنم. باید باهاش حرف بزنم. باید واسش… چی. واسش بگم؟ چی بگم؟ واسش توضیح بدم؟ چی رو توضیح بدم؟ باید۱مدلی حلش کنم. نمی دونم چه مدلی. این شب ها۱جورهایی سرده. شبیه سرمای اون شبی که اینجا می نوشتم نیست متفاوته. این سرما جنسش متفاوته. باز هم شب هایی در این چند ماه که گذشت داشتم که این مدلی سردم می شد ولی واقعیتش دلم نمی خواست بگم. اعتراف به وجود این مدل شب ها و این مدل حس رو دلم نمی خواست. این شب ها یا زیاد سردمه یا خیالم به اعتراف نیست. این شب ها سردمه. این شب ها… سردمه. خدای من ساعت! بابا زمان وایستا! بجنبم آماده بشم داره8میشه. چه قدر سردمه! خدایا این سرما رو ببر! دیرم شد. تا بعد.