دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شب امتحان

عصر جمعه.
امروز بچه ها پایان ترم دادن. من فردا. کاش امروز بود! تفاوت های لعنتی!
دیشب خیلی خیلی کم درس خوندم. تیمتاک. سعی کردم لذت ببرم ولی نبردم. در حال درس خوندنم ولی درس ها زودتر از اونی که باید تموم میشن و می ترسم از سرم برن بیرون. استرس. دور اولم تموم شد.
در حال گذروندن هفته تاریکم. من بهش میگم هفته تاریک. آخه بدجوری تاریکه. داخلش هم همه چیز بدجوری تاریکه. خوشم میاد روی همه چیز اسم می ذارم واسه خودم. هی! داخل نت پد کاما پیدا کردم آخجون!
باید دور دوم رو شروع کنم. استرس، عصر جمعه، هفته تاریک، استرس، استرس، چندتا مورد کوچیک و مزخرف دیگه، استرس، خدایا استرس، …
نمی فهمم چه گیری داخل کلاس های کانون دارم که تمرین هایی که بهم می افته رو اشتباه جواب میدم. خدایا این، … باید1طوری برگردم به جاده تعادل این مدلی امشب سخت می گذره و فردا امتحان دارم و، …
مادرم نصیحتم می کنه که دلواپس نباشم. طفلک مادرم! خدایا به خاطر مادرم!
این هفته کلاس آیلتس نیست. ترم جدید احتمالا از هفته آینده شروع میشه. خدایا فردا نیفتم!
مادرم1مدل قرص سبز فسقلی بهم پیشنهاد می کنه که استرسم رو بیاره پایین. امتحانش کردم نشد. امشب باید باز امتحانش کنم. شاید1کوچولو جواب بده.
خونواده برادرم در فکر تغییر آدرس هستن. این دفعه واسه خودشون. فعلا دیگه کسی در فکر حرکت دادن من نیست. آخ جون! اینجا رو دوست دارم. هرچند هیچ مدلی نتونستم1وان یا حتی1استخر بادی فسقلی داخلش جا بدم. اینجا گوشه منه. گوشه ای از دنیا که فقط مال خودمه. فقط مال خودم. چه قدر این گوشه85متری رو دوستش دارم! خدایا داشته هام رو ازم نگیر و به همه بده! خدای مهربونم! خیلی دوستت دارم! خیلی! از ته دل!
اینجا شلوغه. مادرم درگیر گل کاریه. گل دوست داره. من جا زیاد ندارم. دلش خواست روی نرده های بالکن فسقلی و پنجره های اتاق جای گل بزنه. گفتم حسابش با من ولی من بلد نیستم مواظب گل هات باشم. کار خودته. مادرم از این چیزها دوست داره. عشق می کنه. گل هاش هر کدوم1داستان دارن و خودش مواظبشون میشه و با من کاری نداره. خداییش من بلد نیستم. مادرم هم مشکلی نداره با این بلد نبودنم. فقط جا می خواد واسه1عالمه گل. کاش عشق کنه! هرچی بیشتر. حالا هم کار داره پیش میره. مادرم روی بالکن جای گل زد و پرش کرد. حالا هم نوبت پنجره های اتاق و آشپزخونه شده. آهن ها رو جوش دادن و الان دارن وسطش تخته می زنن. کاش کاره امروز درست بشه تا حالش رو ببره!
دلم می خواد1مدلی از این هوای مزخرف خارج بشم. بدم میاد از این هوا و از این هوای تاریکم. خدایا این، … این روزها واقعا از بی نق ترین روزهای عمرم هستن البته تا پیش از امروز. امروز واقعا حس و حالم، …
فردا این زمان امتحانه رو دادم و خلاص شدم. خدایا نیفتم! خدایا نیفتم! خدایا…!
باید1فکری واسه کلاس های کانونم کنم. این خیلی مسخره هست من واقعا درس هاش رو بلدم نمی فهمم واسه چی سر کلاس اون مدلی کلید میشم. استادم واقعا خوبه. هم مهربونه هم آروم درس میده و آهسته درس می خواد. پس من چه دردمه که نمی تونم بهش جواب بدم؟ واقعا نمی فهمم. خواهرش هنوز بیمارستانه. خدایا گذار هیچ طنابنده ای رو به بیمارستان ننداز! سلامتی نعمت ارزشمندیه. خدایا از کسی نگیرش! از خونوادم و از خودم هم نگیرش! خدایا لطفا!
کار تخته ها موقتا تموم شد. مونده1بخش کوچیکش که فردا درست میشه. مادرم رفته بیرون. برمی گرده. باید امشب1دور دیگه بخونم. دسته کم لغت ها رو حتما باید1گشتی داخلشون بزنم. خدایا حس می کنم تمامش از خاطرم پرواز می کنه میره بیرون آخه واسه چی من اینهمه، … قرص سبز رو خوردم. کاش اثر کنه! واقعا تأثیرش رو لازم دارم امشب. نباید اینهمه به خودم گیر بدم. من واقعا سلامتم رو لازمش دارم. این مدل پریشونی به مدت طولانی اصلا واسم مثبت نیست. خدایا کمکم کن!
از3بی اطلاعم. پیام های خودش و2نمیاد. به1هم دلم نمی خواد زنگ بزنم. امروز اصلا دلم نمی خواد. این روزها هر زمان زنگ می زنم، … دیروز حس کردم دیگه تحمل ندارم. خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم. دیگه هم جواب زنگ ندادم. دلم نمی خواد. دلم گرفته. امشب دلم گرفته. دلم گرفته از همه. دلم تنگ نیست فقط گرفته. دلم گرفته از همه و همه و از همه. از1و از تمام دنیا. دلم گرفته از همه. دلم گرفته از بابا روزگار که قلمش رو بیخیال چرخوند و افتضاح زد به تقدیر من و نتیجه جوهر پاشیدنه بی حساب و کتاب و همین طوریش شد این شب کوفتی که نشست روی چشم هام و دیگه نرفت. اگر نمی نشست امروز من شبیه بچه های کلاسمون امتحان می دادم در حالی که اون سؤال های عوضی رو خودم واسه خودم می خوندم و استرس لعنتیه منشی و کسر تمرکز و1000نکبت دیگه رو نداشتم و خستگی اینهمه تفاوت و منت کشیه عوامل مدرسه واسه مرخصیه روز امتحان و دلواپسی واسه جزوه و گرفتاریه اونهمه نوشتن با این دست داغون و اونهمه سخت خوندن با جزوه ای که خدا می دونه صفحه خوان چه مدلی واسم می خونه و اینهمه داستان روی دل و روی شونه هام و روی زندگیم نبود. دلم گرفته از خودم که اینهمه دیر کردم و اجازه دادم امروز به اینجا برسم و مجبور باشم اینهمه زور بزنم تا جونم بالا بیاد و از استرس روانی بشم و هی درس بخونم هی درس بخونم و آخرش سر کلاس لعنتیم تمرین هام رو اشتباهی جواب بدم و عین خری که وسط سربالایی زیر بار نمک مونده باشه از فشار1000تا حس داغونه جفنگه مسخره یواشکی به عر زدن بیفتم. دلم گرفته. چیزیم نیست فقط دلم گرفته. اه بسه دیگه! عجب افتضاحی! برمی گردم.
خوب حله. حالا باز اینجام. این ها تمامش تقصیره هفته تاریکه. مطمئنم تموم که بشه رو به راه تر میشم. ترکیب عصر جمعه و استرس امتحان فردا و هفته تاریک با هم برابر است با1فروند پریسا از مدل فوق دیوونه. خدایا منو ببخش! من نق زیاد می زنم. تو که می دونی! ازم به دل و دفتر نگیر. تو خدای خودمی. هرچی تو بخوایی. قلم بابا روزگار هم که بی اجازه تو نچرخیده. تو بهش اجازه دادی1خورده جوهر بازی کنه اون هم جوهر پاشید و۱لک روی تقدیر من، … خدایا شکرت! هرچی تو بگی. هرچی تو بخوایی! خدایا شکرت!
مادرم اومد. خونواده برادرم هم الان میان. زنگ. برمی گردم.
خوب این هم از این. دوباره اینجام. خونواده برادرم رفتن. مادرم خواست بره ولی منصرف شد و امشب باهام می مونه. الان هم مشغول جا به جا کردن گل هاش داخل جاهای جدیدشونه. به نظرم خوشش میاد. چه خوبه که خوشش میاد. دوست دارم عشق کردن هاش رو. من هم اومدم که دور دومم رو شروع کنم دیدم نمیشه بدون بستن این صفحه برم سر درس. هی باید بجنبم. باقیش باشه واسه بعد. درس دارم. اوخ خدا8و50دقیقه! وووییی الان خوابم می گیره من رفتم درس بخونم بعدا دوباره میام.
تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و امروز و امشب و امشب و امشب و امشب

3شنبه شب.
از وسط موج کاغذ و کتاب و نوشتن و نوشتن1لحظه سر درآوردم ببینم جهان اطرافم هنوز هست یا نه. هست. عه2تا کامنت اینجاست باید جواب بدم. هفته دیگه امتحان پایان ترم. دیروز داخل کانون1خورده بهتر ظاهر شدم. خدا کنه حال خواهر استادمون رو به راه بشه. میگم من هر لحظه در حال تمرین و تکلیف نوشتن و حاضر کردن درس های کلاسم پس کی زمان مطالعات متفرقه رو پیدا کنم؟ سرما خوردم. با قرص رو به راهم ولی آخ از زمانی که این قرص خوردنه یادم میره. اه۳روز شد پس کی می خواد دوره نکبتش تموم بشه بره؟ اون ایسپیک جدیده رو هنوز نگرفتم باید برم داخل ایمیلم ببینم میشه برش دارم یا نه. باید این خوردن های عصبی رو بذارم کنار مخصوصا شب ها. معدهم رو داغون کرد. دلم خوردنی می خواد باید میوه بخورم ولی من نون و هرچی نباید بخوام دلم می خواد. بی خود می خواد. من بگم نه یعنی نه. از پریشب شروع کردم که بگم نه. و میگم. تموم شد. حس سر خط رفتن و ترتیب نیست این مدلی فوق داغون دلم می خواد. ترم4داره تموم میشه. فقط1جلسه دیگه مونده. اون دفعه داخل کنفرانس در مورد اینجا گفتم ولی این رو هم گفتم که دلم نمی خواد کسی اینجا رو پیدا کنه. استاد پرسید واسه چی و بهش گفتم من مهمون دوست ندارم. نه در خونه واقعیم نه در خونه اینترنتیم. ای خدا کی حس لسنینگ نوشتن داره؟ باید بنویسمش. این روزها داخل مدرسه هم به شدت درس می خونم. زمان ندارم که باورم نشه این من هستم که اینهمه شدید چسبیدم به چیزی که زمانی می گفتم هرگز در تمام عمرم طرفش نمیرم. دیماهه. امروز چندمه؟ امروز11دیماهه. هنوز19روز دیگش مونده و بعدش بهمن و بعدش اسفند. اگر این ترم نیفتم، که نمی افتم، اسفند این زمان ها درگیر پایان ترم واسه ترم5هستم. و همچنین درگیر پایان ترم اینتر3کانون. دلم می خواد اسفند بیاد ببینم حال و هوای آستانه ترم6چه مدلیه. میگن سخته. به نظرم درست میگن سرعت سخت شدنش بدجوری زیاده. بچه های کلاس این ترمم بدجوری خسته شدن. همهش میگن خسته ایم و درگیریم و حالمون خوش نیست و دیگه نمی دونم چی. همه از من جوونترن. کاش می شد از لحظه هاشون بهتر استفاده کنن. از امکاناتشون. از چشم هاشون. از سن و سالشون. کاش می شد! مادرم… دلواپسم واسش. کاش همسایه بالایی که درست بالای سر من1خونه تا جایی که من می دونم بی استفاده داره می فروخت مادرم می اومد اینجا خاطرم1خورده جمع تر می شد! این روزها و شب ها با وجود اینکه به خاطر این خوردن های بی حساب و بی منطق شبانه وزن گرفتم باز هم سردمه. گاهی بدجوری سردم میشه اما در هر حال چه سردم باشه چه نباشه1زمان هایی سرم به طور محسوس و غیر قابل انکار دماش میره بالا. زمان هایی که زیاد روی درس خوندن هام متمرکز میشم. این مدلی که میشه با وجود سرمایی که تا استخون هام میره از سنگ آرامش استفاده می کنم. اسمش این نیست من این مدلی بهش میگم آخه اسم علمیش رو بلد نیستم. از کف دست کوچیک تر رو تصور کن1چیزی اندازه قوطی جوهرهای قدیمی و نمی دونم حالا هم هست یا نه. این رو تصور کن از نمی دونم چوب فشرده هست یا سنگ درستش کردن. در داره و درش رو که باز کنی داخل درش1چیزیه شبیه سنگ یا چه جوری توضیحش بدم شبیه صابون خیاطی که خیلی فشردش کرده باشن. بوی ویکس میده ولی اونهمه شدید و اونهمه موندگار نیست. درش رو می گیری دستت و اون چیز داخلش رو می کشی روی پیشونیت. روی گیجگاه هات. روی شاهرگ گردنت. پشت گردنت. پشت گوش هات. کنار گوش هات. فشار نمیدی فقط یواش می کشی روی اینجاهات. می تونی روی نبض دست هات و نبض های دیگت هم بکشی بسته به خودته. بعدش چند لحظه وایستا. بعدش سرت و هر جا این رو بهش کشیدی شروع می کنه سرد شدن. مواظب باش دستی که به این سنگه زدی رو به چشمت نکشی که بیچارت می کنه. وحشتناکه. دستت رو بشور بعد با چشمت ور برو. چیز خوبیه واسه پایین کشیدن دمای کله در معرض اتصالی من. زمانی که اتصالات مخم میرن که از شدت فشار اتصالی کنن این کمک می کنه. خودم باورم نمی شد این1تیکه استوانه بتونه کاری از پیش ببره. زیاد طول نکشید که فهمیدم در زمان های لازم فقط باید ترس رو کنار بذارم و هر زمان سرم زیادی داغ شد خودم رو بسپارم به این استوانه کوچولو. بعدش هم درش رو ببندم واسه دفعه های بعد. چیز خوبیه. بدم نمیاد الان هم1سنگی به سرم بکشم ولی بدجوری سردمه. واقعا نمیشه تحمل کنم سرم هم اونهمه حرارتش بالا نیست پس بیخیالش. بچه ها دیروز رفتن خونه معصومه. به من هم گفتن بیا. گفتم کلاس دارم نمی تونم. گفتن تو که از اولش تا حالا1جلسه غیبت هم نداشتی خوب1دفعه غیبت کن چیزی که نمیشه. کلاست رو این دفعه نرو بیا با ما بریم. گفتم نه. اصرار کردن. خندیدم. فقط خندیدم. آروم و تقریبا بدون صدا خندیدم. بچه ها دیروز رفتن. من کلاس داشتم. خدایا شومینه رو زیاد کردم ولی چه قدر سرده! من واقعا سردمه. دیشب بعد از نمی دونم چندین روز رفتم تیمتاک. خیلی نموندم. به نظرم حدودهای نیم ساعت شاید. بعدش2ساعت بعد دوباره رفتم ولی5دقیقه هم نکشید اومدم بیرون. امشب هم رفتم و با الهه و علی از سوسک حرف زدیم و اونقدر خندیدیم که من حسابی افتادم به سرفه. به نظرم۴۵دقیقه ای اونجا موندم و بعدش اومدم بیرون و درس و حالا هم اینجا. این روزها خیلی کم تیمتاک میرم. این روزها جز اینجا تقریبا هیچ جای آشنای اینترنتی نمیرم. گاهی تیمتاک شبیه امشب. اینجا رو ترجیح میدم. کلا خودم رو عشقه. پریروز سر کلاس بچه ها در مورد تافل می پرسیدن. استاد می گفت آیلتس بهتره. مادرم خوشش میاد از خرخونی کردن های من. اون دفعه بهش گفتم درسم که تموم بشه جای اینهمه فشار روی ساعت های عمرم1دفعه خالی میشه. می گفت بعدش دیگه نمی تونی بیکار بمونی. گفتم خوب پس بعدش میرم تافل می گیرم می خوایی؟ عشق کرد. یعنی سال دیگه این زمان من در چه حالم؟ جرأت کردم داوطلب این امتحان کزایی بشم یا نه؟ همسایه بغلی مهمون داره هی زنگ منو اشتباهی می زنن و من باز نمی کنم تا زنگ خودشون رو می زنن و از دست این جماعت. کاش خیلی اذیتم نکنن که از جا در برم. امروز صبحی1تلفن بهم شد که بعدش واسه5دقیقه کلا هنگ بودم. آزمایش ژنتیک و تشخیث مدل آرپیه ما که صبح5شنبه داره میاد بغل گوشم و بچه هایی که دسته شدن و دارن صبح زود میرن که آزمایش بدن. مجانی و قابل دسترس و امکان پذیر و… همراهی و تفریح در جمع دوستان و همه چیز. به من هم اطلاع رسید و فقط1جای کار ایراد داشت. من صبح5شنبه کلاسم. زبان. گفتن ارزش داره غیبت کنی. این جلسه کلاس رو بیخیال شو. گفتم خودم بعد از کلاس پشت سرتون میام گفتن بعد از8پذیرش نمیشی فقط باید بیخیال کلاسه بشی. گفتم تا ببینم. بعدش نفهمیدم واسه چی به شدت بی تمرکز شدم. درسم رو دیگه نفهمیدم و کلا حواسم پرید و1حس اعصاب خوردیه مزخرف اومد جاش. امیر کوچیکه خیال کرد واسه خاطر درسم این مدلی شدم و گفت خوب اصلا بگو من دیگه کلاس زبان نمیرم یاد نمی گیرم. نتونستم بخندم. چم شده بود؟ بعدش چند لحظه سکوت بود. بچه ها رفته بودن بیرون و من بودم و سکوت. کمی به خودم مسلط تر شدم. فقط کمی. اندازه ای که بفهمم رو به راه نیستم. به شدت نیستم. بعدش عجیب ترین کاری که الان تصورش داخل سرم هست رو کردم. گوشی رو برداشتم زنگ زدم به مادرم. لازم بود1چیزی جدا از موارد شخصی خودم ازش بپرسم. پرسیدم و جوابش خاطر جمعم کرد ولی بعدش تلفنم طول کشید و به خودم که اومدم دیدم شبیه خیلی بچگی هام تمام داستان رو گذاشتم کف دستش و دارم به سبک خیلی خیلی پیشترها، همون زمانی که هنوز دست در دست مادرم روی جاده اصلی قدم های کوچیک ولی درست برمی داشتم و با فرعی رفتن خیلی فاصله داشتم، دارم بهش نق می زنم که چه قدر به هم ریختم بعد از این خبر و نمی دونم واسه چی. و مادرم باهام حرف می زد. سعی کردم بخندم. اولش نشد ولی بعدش آهسته آهسته بهتر شد. مادرم حرف می زد و حرف می زد و من برخلاف تمام سال های فرعی رفتن هام، به سبک اون گذشته های خیلی خیلی دور دیدم که داشتم یواش یواش به خودم می اومدم. انگار گرد و خاک داشت می نشست و همه چیز دوباره صاف و شفاف می شد. مادرم گفت و گفت و من شنیدم و شنیدم. نه. این دفعه واقعا گوش می کردم. طول کشید. دیگه خیالم نبود. به هیچ آزمایش و هیچ تردیدی. غیبت از کلاس و رفتن به این گردش علمی پر. مادرم گفت دلت می خواد که بری؟ گفتم واقعیتش… و آخر ماجرا گفتم نه. نمی تونم کلاسم رو بیخیال بشم مادری. دیگه دلم نمی خواد. حس کردم به سبک اون پیشترها، همون پیشترهایی که من زیر پرهای امن مادرم حتی خواب فرعی ها رو هم نمی دیدم، همون زمان های دوری که ایمان داشتم مادرم می تونه هر گیری رو از روی نخ زندگیم باز کنه، با گفته هاش و راه حل هاش و بینشش موافقم نه شبیه زمان فرعی هام فقط واسه ختم قائله و مصلحت و هر چیز نکبت دیگه ای. مادرم همچنان می گفت و من گوش می کردم و دیگه همه چیز درست بود. بهش گفتم خدا ازم نگیردت مادری. شبیه آرامش خاطر می مونی. ممنونم ازت. مادرم1لحظه انگار جوونتر شد. خودم هم همین طور. شاید سال ها بود که اینهمه با صدق کلام بهش، به تلاش هاش، به دلواپسی هاش و به راهنمایی هاش ابراز محبت و تشکر نکرده بودم. شاید چون از دل همراهش نبودم. شاید هم چون دلم رو همراه مهارت های ارزشمندی مثل قدردانی و محبت و همدلی بین دست اندازهای وحشتناک فرعی ها جا گذاشته بودم. حالا حسابی بهترم و دیگه خیالم به5شنبه ای که داخل کلاس سپری می کنم، به همراهی و جمع دوستانه ای که داخل کلاس5شنبه از دستش میدم، و به آزمایشی که می تونه1موقعیت استثنایی باشه و من داخل کلاس5شنبه صبح از دستش میدم نیست. مادرم رو بعد از خدا می پرستم. خدایا همه مادرهای جهان رو واسه بچه هاشون نگه دار و همه بچه ها رو تا دیر نشده از فرعی ها برگردون خونه! این هم از امروز صبحم. اوخ درس! کلی درس دارم. دلم می خواد باز حرف بزنم. این روزها واقعا با کسی حرف نمی زنم. اینجا دلم می خواد حرف بزنم. هنوز گفتنی دارم. ولی درس! خدایا دیرم شد باقیش باشه واسه بعد. خدای من واسه چی اینهمه سرده؟ من واقعا سردمه. من واقعا باید لیسنینگم رو بنویسم. من واقعا… من واقعا این لحظه دلم1کارتون1000دفعه شنیده و1مشت خوراکی می خواد. نه به جان خودم طرف نون و غذا نمیرم. بیسکویت هم… هوممم. شاید1دونه. شاید هم نه. ولی میوه و تخمه آفتاب گردون رو دیگه هیچ کاریش نمیشه کرد. ولی آخه لیسنینگ… هی! بعد از خوردنی. انتشار این هم بعد از خوردنی. همه چیز بعد از خوردنی. اول خوراکی. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کاملا از جنس همین طوری.

4شنبه. از سر کار اومدم. باید مواظب باشم کلاسم دیر نشه. دیروز سر کار1نوشته نصفه نوشته بودم خواستم این رو هم بزنم تنگش جفتی1دونه بشن بیخیال شدم نزدم. دستم درد می کنه. دست راستم. به نظرم به خاطر تایپ و کلید بازیه. داخل ساعدم انگار1چیزی1جوریه. داره بدتر میشه. ولی من که نمی تونم تایپ نکنم. می تونم؟
ترم جدید کانون شروع شد. فردا جلسه دومه. استاد ترم جدید استاد ترم گذشته هست. آخ جون! حس می کنم عاقبت1زمانی1جایی داخل1ترمی از زیر دست این استاده رد نمیشم و می افتم ولی در هر حال خوشحالم که این ترم هم استادمه.
ترم4کلاس های آیلتس داره تموم میشه. کمتر از2هفته دیگه پایان ترم. خدایا هر لحظه بهش فکر می کنم از شدت استرس دچار تهوع میشم. این چه وضعشه؟ تهوع! واسه چی این روزها این لعنتی به صورت خفیف تقریبا همیشه باهامه؟ آخ دستم!
بدجوری دلم1خواب طولانی بی استرس می خواد. نمیشه. زمان نیست. داره سخت تر میشه. این ترم کتاب کانون به شدت پر از لغت های جدیده که باید بگردم و معادل هاشون رو پیدا کنم و بنویسم و… هی این مدلی که نمیشه پس بیناهای کلاس چیکار می کنن اینهمه طول نمی کشه به خدا پدرم در اومد.
این روزها این فسقل رو می برم سر کار و هر زمان بشه بهش1ناخنکی می زنم. امروز هم بردمش ولی لازم نشد. الان باید اسپیکینگ های امروز رو تمرین کنم ولی… خدایا واسه چی این بابا زمان نمی فهمه من خسته شدم؟ بابا زمان محض خاطر خدا1خورده وایستا دارم میمیرم به خدا. درس ها بی مهلت و به شدت دارن سخت و فشرده میشن. باورم نمیشه پارسال این زمان فکرم کجاها می چرخید. چه ساده واسه خودم برنامه کلاس های هنری در تابستون آینده رو می ریختم و به خاطر نارضایتی از مدل کارم نق می زدم و سر1چیزهای کوچیک و مزخرف دیگه که حالا حس می کنم هرگز در شأن من نبودن و نیستن و نخواهند بود یواشکی خودم رو می خوردم. چشم تنگ کن ولی من کاملا سر چیزی که گفتم هستم. بله1سری موارد رو کسر شأن خودم می بینم. و دیوانه وار از خودم حیرت می کنم که تا پیش از این چه مدلی حاضر شدم حتی سر پایین کنم و ببینمشون. خیلی پیش این رو البته به شکل خیلی محترمانه تر از حالا به1بنده خدا گفتم. نمی دونم حرفم رو گرفت یا نه. بعدش با خودم گفتم کاش نگرفته باشه! بعدترش با خودم گفتم کاش گرفته باشه بلکه حواسش بیدار بشن! و حالا دیگه با خودم هیچ چی نمیگم. همین گفتن در این مدل موارد رو هم در حد خودم نمی بینم. من بالاترم. به جهنم سو تفاهم ها. به جهنم تعابیر آنچنانی. من از خیلی مواردی که زمانی زمان صرفشون می کردم بالاترم. تو بگو خودخواهم. تو بگو بدم. تو هرچی دلت می خواد بگو همینه که هست همینم که هستم. اه این درد مسخره دستم ول کن نیست کلافه شدم.
پیش از این گفته بودم که از طرف خونواده احتمال1سفر در تعطیلات عید میره. هنوز هم میره و واقعیتش من گاهی حس می کنم ترجیح میدم عید رو داخل4دیواریه با صفای خونه بمونم و بدون دلواپسی از طرف کلاس های2گانه و ملزوماتشون بشینم تفریحی درس هام رو بخونم و حالش رو ببرم و آخ خدا تعطیلی بدون کلاس و درس و استرس! خدایا چه قدر دور به نظرم میاد! انگار اون مدل گشتن و زمان گذروندن مال1زندگی دیگه بود که من از خیلی خیلی خیلی دور خاطرم هست. یعنی باز هم واسه من روزهای اون مدلی میاد؟ گاهی تصور می کنم دیگه تموم شدن و تا آخر عمرم همین مدلیه. بعدش یواشکی به خودم می لرزم. بعدش هم بلند میشم میرم سر درس. آخ دستم!
چند روز پیش کسی می گفت نگرانم که بعد از پایان این سال پرماجرا زمانی که روزهات از درس های ضربتی خالی شدن حوصلهت سر بره و ندونی چیکار کنی. خندیدم و گفتم این هم ممکنه. دور از انتظارم نیست که در پایان این روزها اگر پایان داشته باشن دسته کم اوایل به1مدل احساس خلأ ناخوشایند دچار بشم و نتونم به این سادگی خودم رو از دستش خلاص کنم. هی این لحظه من بین1کوه از دردسرهای کاغذی کتابی گیر کردم و هنوز1عمر مونده که به اون پایان ها برسم. جدی زندگی بی درس و کتاب و کلاس های2گانه و تکلیف های شبانه و استرس های نیمه شبانه و درس و درس و درس چه مدلیه؟ خاطرم نیست. واقعا نیست. خدایا دستم! من زمان بیمار شدن ندارم این رو ببرش عقب لطفا!
دلم می خواد1کوچولو ولو بشم می ترسم خوابم ببره و از کلاس جا بمونم. خاطرم هست1دفعه از سر کار اومده بودم گفتم1کوچولو ولو میشم بعدش پا میشم میرم کلاس. هنوز تا ساعت کلاسم مونده بود و با خودم گفتم نمی خوابم فقط1خورده ولو. ولو که شدم دیگه نفهمیدم چی شد. ایسپیک واسم خوند و من بدون اینکه بفهمم چی شد رفتم و زمانی که از خواب پریدم درست سر ساعتی بود که باید داخل کلاس نشسته باشم. فقط خدا می دونه چه مدلی از جا پریدم و آماده شدم و رفتم کلاس. اون روز با بیشتر از1ربع تأخیر رسیدم. از اون روز باز هم تأخیر داشتم اما نهایتش3دقیقه. از اون روز دیگه هرگز در فاصله بین کار و کلاسم جرأت نکردم ولو بشم و اگر هم شدم جرأت نکردم اجازه بدم خیلی راحت باشم که مبادا پلک هام هم رو لمس کنن. و حالا چه قدر دلم می خواد این ولو شدن رو! اوه نه بیخیال به هیچ وجه حاضر به همچین ریسکی نیستم این کلاسه تأخیر داخلش خطرناکه.
واقعا لازمه اسپیکینگ های امروز رو تمرین کنم ولی خخخ بلدم انگار. این عادلانه نیست من اینجا بدک نیستم ولی اونجا که میرم موقع جواب دادن افتضاح مکث و اشتباه دارم و هیچ خوشم نمیاد. بیخیال چیزی نمیشه. دلم می خواد این امتحانه سریع تر بیاد و بره. دلم می خواد ببینم ترم بعد استاد کیه. دلم می خواد امسال سریع تر بره و من سریع تر این روزها رو طی کنم و اصلا نیفتم و از اون شبه کنکور گنده دیوونه رد بشم و خدایا خوابم میاد خدایاااآاااآااا!
اوخجان فردا سر کار بی سر کار. امسال همه چیز اونجا بسیار متفاوته واسه من و همه چیز در مقایسه با سال های پیش واقعا مثبته و من همچنان ته داستان روزهای تعطیل رو باید بگم اوخجان اون هم از ته دل. دست خودم نیست من و کارم با هم آشتی نمی کنیم خخخ. اما این نامردیه اگر شکر نکنم. خدایا شکرت! شکرت که شاغلم. شکرت که امسال همه چیز اینهمه اونجا واسه من آرومه. شکرت به خاطر تمام موارد درون و بیرون از محل کارم. شکرت به خاطر تمام مثبت های زندگیم! خدای مهربونم شکرت! خدایا شکرت!
از3کم اطلاع دارم. درمونش تا جایی که می دونم همچنان در جریانه و این روند آزاردهنده و دردناک داره واسش طی میشه و همه ما دعا می کنیم که نتیجه هرچه زودتر و هرچه مثبت تر برسه و این درمون دردناک تموم بشه. خدایا کمک کن!
ساعت داره2میشه و من3باید کلاس باشم. مدت هاست که تیمتاک نرفتم. مدت هاست که هیچ کجای اینترنت نرفتم جز اینجا و جاهایی که1ربطی به درس خوندن هام دارن. مدت هاست که جز محل کار و کلاس هام هیچ کجای دیگه نرفتم. جدی این داستان که تموم بشه من باید بعدش چیکار کنم؟ منی که کلا جهانه اطرافم رو کلا یادم رفته و تا اون زمان هم کلا باهاش بیگانه میشم! تصور کن سرم رو بعد از1سال و نیم از این غار کاغذی بیارم بیرون و ببینم همه چیز عوض شده. دوست های مجردی که زمانی با هم می رفتیم دیوونه بازی ازدواج کردن و منتظر بچه هاشونن و بیکارها شاغل شدن و بچه هایی که توی راه بودن به دنیا اومدن و راه افتادن و و و حسش نیست دستم درد می کنه1عالمه و.
ساعت5دقیقه مونده به2و به نظرم بد نیست من دیگه بس کنم. از بس بی سر و ته نوشتم سرم گیج رفت. ولی این… لعنت به هرچی درده دستم درد می کنه این هم شد کار؟
هی بسه دیگه. من میرم1خورده کارتون تکراری بشنوم و1خورده به تمرینی که نکردم فکر کنم تا خوابم نبره و بعدش هم بلند شم برم کلاس. باز میام. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

معلم خوبیه زندگی! خوب درس بخون و زود یاد بگیر!

همچنان۵شنبه. داره شب میشه. درس می خونم. مادرم داره اوضاع اطرافم رو مرتب می کنه. سرویسکار دستگاه تصفیه آب اومده داره تنظیمش می کنه و من درس می خونم و درس می خونم و…
امروز سعی کردم۱کسی رو قانع کنم که۱امانتی رو از روی شونه هام تحویل بگیره ولی موفق نشدم. نمی تونستم توضیح بدم. فقط می گفتم من گرفتارم. من درگیرم. من درس دارم. شکر که رو در رو نبودیم و طرف نفس های به شماره افتادم رو نمی شنید. سعی کردم. بحث کردم. اصرار کردم. نتونستم. جواب منفی بود. آخر کلام اون۱کسی گفت شما جایی نمیری. دیگه هم بحثی ندارم. سکوت کردم. دیگه نمی شد بیشتر اصرار کنم. قشنگ نیست. قشنگ نبود. گاهی باید بس کنیم. واسه رسیدن به هر چیزی تا هر جایی نمیشه پیش بریم. گاهی میشه حرفت پیش بره ولی به هر قیمتی نباید پیش ببری. گاهی باید سکوت کنی. گاهی باید کوتاه بیایی. گاهی باید بحث نکنی. اصرار نکنی. توضیح ندی. توجیه نکنی. گاهی باید حرف گوش بدی هرچند بهت سخت بگذره. گاهی باید خودت رو نگه داری از ادامه بحث و اصرار و آخه گفتن ها. گاهی باید بفهمی که دیگه لازمه اگر چشم نمیگی هیچ چی نگی و در جواب پرسش آخر بگی باشه یا سکوت کنی و اجازه بدی سکوتت نوشته بشه به حساب رضایتت. گاهی باید حواست باشه که به هر قیمتی نمیشه به نتیجه دلخواه رسید. چه بسا این وسط۱چیزهایی رو از دست بدی که واست زیاد با ارزشن. بعدش واست سخت میشه نگاه از درهای بسته گرفتن و رفتن. گاهی باید متوقف بشی از گفتن و گفتن و گفتن. گاهی باید تموم کنی هوار و گفتار رو. گاهی باید به جای اعتراض و به جای تو هرچی می خوایی بگو من در نهایت موافق نیستم بگی چشم سعیم رو می کنم. گاهی باید اجازه ندی یادت بره که سر زمانش از جایی که می خوایی و اصرار داری وایستی۲قدم بری عقب. گاهی باید واقعا سعی کنی. گاهی باید حرفت رو عوض کنی هرچند اگر نظرت هم عوض نشده باشه. گاهی لازمه سری که به نشونه۱نه ی بی تغییر بالا گرفتی رو۱کوچولو بیاری پایین و به جای آسمون به مقابل نگاه کنی. به دستی که از رو به رو دراز شده و دستت رو گرفته و به نگاهی که دوخته شده به نگاهت و گوش کنی به کلامی که واسه عوض کردن نه ی سفتت داره گفته میشه. گاهی لازمه هرچند برخلاف نظرت سرت رو بیاری پایین به نشانه تأیید. به نشانه پذیرش. به نشانه اگر این درسته پس باشه انجام میدم. گاهی لازمه۱خورده متوقف بشی و ببینی. بشنوی. بفهمی. چیزی. صدایی. مفهومی جز خودت رو. گاهی لازمه تحمل کنی و اجازه ندی فراموشت بشه مواردی با ارزش تر از پیش بردن حرف و هدفت هست که حفظشون کنی. گاهی… چه قدر زندگی عجیبه. معلم خوبیه. سختگیره ولی خوب درس میده. از دستش نمیشه در بری. در هر حال یادت میده. اونقدر تکرار می کنه اونقدر امتحان می گیره تا درسه رو بلد بشی. تک ماده و تبصره هم نداره. باید قبول بشی. باید تجدیدیت رو امتحان بدی و قبول بشی. تا درس نگیری تکرار می کنه. باز هم. باز هم و باز هم. پس خوب درس بخون. درست یاد بگیر و سریع تر بلد بشو. پیش از اینکه کار به تجدید و تنبیه و تکرار برسه. چمه این شب ها! چمه امشب! آخ خدا! خدایا! خدایا بسه دیگه!
نباید اینجا اینهمه وراجی کنم ولی دست خودم نیست اینجا تنها جاییه که این روزها می تونم حرف بزنم. اگر نزنم دق می کنم. شب هایی شبیه این شب هام. شب هایی شبیه امشب. اگر نگم. اگر ننویسم دق می کنم. من باید حرف بزنم. با کسی نمی تونم حرف بزنم باید بنویسم. جایی نمیشه بنویسم پس باید اینجا بشه بنویسم. اگر ننویسم دق می کنم. من باید بتونم سبک بشم. هیچ راهی واسه این سبک شدن نیست. باید اینجا سبک بشم. اگر نشم دق می کنم. اگر سکوتم رو نگه دارم دق می کنم. دق می کنم! خداجان دق می کنم بسه دیگه!
سرویسکاره رفت. مادرم همچنان با خونه و با گل هاش مشغوله. حال مثبتش رو دوست دارم. کاش این مدلی بمونه!
باید برم سر درس. هنوز ایمیلم به استاد واسه فردا مونده. استادم آدم جالبیه. دلم بعد از پایان ترم تنگ میشه واسش. دیروز خبرهای خوبی می داد از راه افتادن امکان مشاوره برای ترم های آینده داخل همینجایی که درس می خونم. اینجا رو دوست دارم. کاش بتونم همین طور مستقیم درش پیش برم!
دیگه نمی خوام بنویسم. حس داخل سرم نیست. شاید باز بیام. شاید. کاش نیام! لازمه عاقل تر باشم. درس دارم. باقیش باشه بعد واقعا لازمه تمومش کنم. ولی۱چیزی. زندگی همچنان دوست داشتنیه. حتی بخش های این رنگیش که هم تیره می زنه و هم از طرف من به شدت… بیخیال. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تنفس

صبح۵شنبه. هفته دیگه امروز کلاسم. کانون جلسه دوم از اینتر۳و اون کتابه و…
بدم نمی اومد امروز می رفتم کتابخونه ولی نشد. شنبه امتحان دارم. فردا کلاس دارم. تکلیف کلاس فردا و مطالعه واسه امتحان و اگر زمان باشه۱خورده پیش آمادگی واسه هفته آینده. عجب هفته ای بشه هفته آینده!
داشتم درس می خوندم. خواستم۱بخش از تکلیف های۱شنبه رو بنویسم چون شنبه بعد از امتحان مشکل به تمامش برسم. صبح ها هم که کلا پر. خدایا ای کاش فقط واسه یکی۲سال۱منبع درآمد مطمئن می شناختم تا صبح هام رو آزاد می کردم!
داشتم به درس هام می رسیدم ولی… هی به جهنم دیگه دنبال این کامای مسخره نمی چرخم بذار هر جهنمی که می خواد باشه.
از صبح نتونستم خیلی بخونم. عقبم. الان هم دیدم هیچ مدلی نمیشه و کلا متوقف شدم. باید می اومدم اینجا. باید۱خورده می نوشتم. باید می گفتم که فکر هتل افرا اذیتم کرد و اجازه نداد بفهمم درسم چی میگه. آدرس می خوایی؟ از این هتل افرا؟ شرمنده هنوز ساخته نشده که بری این فقط داخل کاغذه. داخل داستان من. قصه هتل افرا. شروعش کردم ولی نتونستم پیشش ببرم. چند دفعه نوشتم و پاک کردم. ادامه دادنش چنان توانی از روحم می کشه که انگار با دیوانه سازهای داستان هری پاتر رو به رو میشم. کلا روانم میره مرخصی. از طرفی هم ننوشتنش کمکی نمی کنه بهم. بین دیوارهای سرم می چرخه و روی اتصالات مخم پارازیت ول می کنه و سیگنال های درک درس هام می مونن وسط ترافیک. خدایا چه غلطی کنم؟
نگو. لطفا نصیحت بهم پاس نده. اصلا چیزی نگو. همه رو خودم می دونم. می دونم این چیزها باید از سرم بره بیرون. می دونم بی محتواست. می دونم بی خوده. می دونم اشتباهه. می دونم به خدا می دونم. ولی آخه دست خودم نیست من واقعا دارم سعی می کنم ولی۱زمان هایی بدجوری نمیشه. خدایا این چه گیریه من گرفتارش شدم؟
داشتم روی این کیبورده آزمایشات غیر علمی انجام می دادم الان نمی دونم این نوشته چه مدلی شده. هرچی می خواد شده باشه به جهنم بابا.
دیروز در مورد برچسب های اینجا با۱بنده خدایی حرف می زدم. می گفت واسه چی این مدلی برچسب می زنی؟ نق زدم که از برچسب زدن خیلی بدم میاد. طرف به نظرم خندش گرفته بود شاید هم من اشتباهی خاطرم مونده و خنده ای در کار نبود. ولی خاطرم هست که من پشت سر هم نق می زدم که از برچسب بدم میاد. خداییش بدم میاد نمی دونم واسه چی ولی از برچسب زدن بدم میاد. اونقدر بدم میاد اونقدر بدم میاااآااااآاااااآاااااادددددد که نگو. طرف گفت خوب نذار. گفتم کلا از این کار بدم میاد داخل محله هم روی پست های بدون برچسب در حال نق زیر جلدی و روی جلدی برچسب می زنم. طرف می گفت اونجا رو ولش کن اونجا پست ها برچسب لازم دارن اینجا که مجبور نیستی بزنی. برچسب ها کلید واژه هایی هستن که میشه به کمکشون داخل اینترنت گشت و پست ها رو پیدا کرد. تو که نمی خوایی ملت پیدات کنن برچسب واسه چی می زنی؟ فکر زیاد لازم نبود تا بفهمم طرف داره راست میگه. جدی من واسه چی خودم رو مجبور می کنم به برچسب زدن؟ به طرف گفتم نه به خدا نمی خوام من از خدامه هرچی کمتر پیدام کنن و اینجا آروم و امن باقی بمونه. طرف گفت پس برچسب لازم نداری. خصوصا این ها که تو می زنی اصلا برچسب نیستن. خندم گرفت. راست می گفت. چه راسته کیف داری! تصور کن بچه که بودی۱عالمه تکلیف ناخوشآیند داشتی و۱دفعه۱کسی می اومد توجیهت می کرد که این ها رو لازم نیست انجام بدی. آخ چه حالی می داد لحظه ای که از دست این وظیفه کوفتی خلاص می شدی! چه سبکی می شدن شونه هات! خخخ دیروز من با این تحلیله همین مدلی شدم. در نتیجه از حالا برچسب بی برچسب. آخ جون!
این پرنده دیوونه معلوم نیست در چه هواییه. پریروز عصر از سرما پنجره ها رو بسته بودم دیدم۱صدایی میاد. مادرم اینجا بود. پرید رفت ببینه چیه که دید این دیوونه پشت پنجره آشپزخونه داره بال بال می زنه و پنجره رو فشار میده بیاد داخل و۱عالمه پر هاش وسط هوا بودن. در رو که باز می ذارم این میاد از در بالکن پرواز می کنه از بالای سرم رد میشه از پنجره آشپزخونه میره بیرون. در هم که بسته هست میاد پشت در بالکن بال می زنه از خودش دیوونه بازی درمیاره تا میرم دم در پر می زنه در میره. مسخره! مرض داره! دیگه سعی نکردم بهش نزدیک بشم. صبح ها میرم دونه ها رو می ریزم لب دیوار و میام داخل. به زور نمیشه داخل هیچ دلی جا شد. این موجود هم دلی داره و حریمی که من مجاز نیستم در ورود بهش اصرار کنم. نمی کنم. هرچند موافق نیستم ولی کشیدم کنار تا اذیت نشه. ولی ای کاش می شد۱کوچولو گوشه دلش جا می شدم! نمی دونم دلم می خواست۱کوچولو خاطرم واسش… عزیز که نمی شدم فقط۱خورده۱کوچولو خاطرم گوشه دلش… خیلی جا نمی گرفتم اگر۱خورده بهم جا می داد. نه خیلی فقط۱خورده فقط۱کوچولو. اندازه۱محبت معمولیه معمولیه کوچولوی ساده ی معمولیه… هی من چه مسخره شدم! الان این ها اشکه؟ زده به سرم! آخه واسه چی؟ واسه اینکه۱یاکریم که روی بالکنم می چرخه دوستم نداره؟ نمیاد روی شونه هام؟ نمی خواد دستم به پرهاش بخوره؟ یعنی این اینهمه بده که من چشم هام اینهمه واضح خیس شدن؟ خل شدم! اینهمه دل نازکی بهم نمیادش. جدی روانی ام به خدا. واقعا که! خجالت آوره. هی! عجب! این چه وضعشه! واقعا که! این مدلی نمیشه الان بر می گردم.
خوب حالا اینجام. سردم شد درها رو بستم. وووییی سردهههه به جان خودم بدجوری سرده! درها رو باز کرده بودم هوای داخل عوض بشه ولی همراه هوا دمای داخل هم عوض شد و منننجمددددد شدم.
دیروز استاد ازم تعریف کرد. آخ جون! گفت می تونی از پسش بر بیایی و من حسابی ذوق کردم البته یواشکی. سعی کردم روی قیافم چیزی مشخص نشه هرچند اگر هم می شد اون نمی دید. سرش به کارش بود و داشت با کامپیوتر نمی دونم چیکار می کرد. اصلا گیریم که می دید چیه مگه خوب ذوق کردم دیگه خخخ.
مادرم منتظره ترم۶برم و بعد وارد اقدامات عملی بشه. من ترم۴هستم و امتحان پایان ترم داره میاد و من اینجام و باید برم درس بخونم ولی اینجام و درس کم خوندم و اینجام و شنبه امتحان دارم و اینجام و خدایا من واسه چی اینجام!
برادرم پشت خط مادرم احوالات درس خوندن هام رو از مادرم می پرسه و واسم تشویق می فرسته. اینهمه جدی بودن داستان از طرف اون ها واسم عجیبه. حس می کنم۱چیزهایی که شدنی نیست رو اصلا… ظاهرا اون ها بدجوری داستان رو سفت گرفتن. پس واسه چی من خودم خیالم نیست؟ به من چه من درس دارم باقیش به من چه! تنظیم ضرب پرتاب دست هر کسی می خواد پرواز بده با خودش من که پر ندارم بپرم خخخ.
جدی زیاد سعی نمی کنم بهش فکر کنم. اون طرف امتحان آیلتس و مدرکش دیگه به چیزی فکر نمی کنم. انگار اونقدر دور و دیر به نظرم میاد که فکرم تا اونجاها نمی رسه. شبیه کمانی که تیر پرتابش تا۱جایی میره و بیشتر از اون نمی تونه بره. فکر من هم بیشتر از اون مدرک نمی تونه بره. انگار اون طرف اون قاب کاغذی محو در۱جور مه بی رنگ منتظره که بهش برسم و کشفش کنم. ولی گاهی به خودم میگم خودمونیم اگر این دفعه هم مادرم این نشد رو شدنی کنه بعدش جاده چه مدلیه؟ منظره هاش و رنگ هاش و راهش و زمین و آسمونش چه مدلی میشن؟ خوشم میاد؟ خوشم نمیاد؟ هوممم. بدم نمیاد. به نظرم…. ای بابا من از کجا بدونم عجب گیری کردم! همیشه می رسم به همینجا و با۱خخخ نه چندان مشتی بلند میشم در میرم وسط کتاب هام. هی کتاب! اوخ درسم موند!
دلم می خواد تابستون کلاس های خصوصیه این مؤسسه رو برم. مادرم میگه فعلا بیخیالش بشو. راست میگه. واقعا با کسر زمان مواجهم و هفته های آینده این به شدت بیشتر میشه. خدایا کمکم کن!
دلم می خواد باز طولش بدم ولی بیخیال دیگه بسه. باید برم. درس هام صدام می کنن. هی بابا زمان سر جدت وایستا اومدم. هی راستی! زندگی رو سفت دریاب! بدجوری حال میده.
تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خورده بیشتر از1خورده…

در راه عصر۳شنبه. فردا کلاس دارم. باز کاما رو گم کردم. هرچی می زنم جفنگ میادش. بیخیال حسش نیست. دیروز تمام جهان اطرافم باطل… هی کاما کجایی؟ ول کن بیخیال. دیروز۱کسی بهم می گفت حست به همه چیز داره تغییر می کنه. فقط۱مورد خاص نیست کلا به همه چیز. راست میگه. براش توضیح دادم که شبیه موج سواری هستم که روی۱چیزی که حال نداره ببینه چیه ولو شده و داره از ساحل ادراکش دور و دورتر میشه و انگار بست هایی که به دنیای اطرافش بستش می دادن باز شدن و جدا شده و داره دور میشه و جهان اطرافش هم داره ازش دور میشه و اون بست ها هرچند غلط بسته شده بودن و اصلا بست های خودش نبودن اما در هر حال چفت جهان اطرافش نگهش داشته بودن و حالا با جدا شدنشون هیچ اتصالی نیست و هی کامای عوضی معلومه کجا رفتی؟ اه!
شب یلدا داره میاد. بی اون که بخوام یاد۱شب یلدایی می افتم که تمام… اه خدایا بسه دیگه! لطفا این ها رو از سرم ببر بیرون! دیگه نمی خوام اینجا باشن. لطفا ببرشون بیرون!
بدجوری این روزها در هوای دلم. دلم دل کندن می خواد. دلم دل بریدن می خواد. دلم بی حرف و بی اعلام و بی توضیح پریدن می خواد. بریدن می خواد. دلم بدون هیچ مقدمه ای بدون هیچ حرفی بدون هیچ ملاحظه ای محو شدن می خواد. بی نشون شدن می خواد. چنان محو و بی نشون که دیگه هرگز با هیچ جستجویی اگر جستجویی باشه پیدا نشم. دلم می خواد اما… هنوز زوده. نمی تونم. نمیشه. هنوز رشته های نازکی رو حس می کنم که نازکن ولی سفتن. اون قدر سفت بهشون بسته شدم که تا پاره نشن خلاص بشو نیستم. اون ها هنوز پاره نشدن. هنوز سفتن و هنوز از فشارشون دردم میاد اگر زیاد باهاشون بجنگم. شاید به کلفتیه گذشته نباشن ولی هنوز به اندازه ای سفت هستن که اگر زیادی تلاش کنم زخمیم کنه. جای زخمی شدن ندارم. هنوز تا درمون راهم زیاده. ظرفیت تحمل بیشتر از این رو هنوز ندارم. منتظر میشم. این نازک های سفت آهسته آهسته سست تر میشن و عاقبت زمانش… کامای لعنتی! کامای جفنگه لعنتی! کامای مزخرفه جفنگه لعنتی! کامای لعنتیه لعنتیه لعنتیه لعنتیه لعنتی!

وووییی درس دارم.
۳همچنان تحت درمانه. خدا کمکش کنه. دلم می خواد ببینم ترم۵استاد کیه. دلم می خواد بدونم ترم جدید کانون هم استاد کیه. دلم می خواد می شد تنبل نباشم تا در بخش پیام رسانیه کانون می نوشتم که ای کاش اسم استادهای کلاس ها رو کنار ساعت ها و شماره کلاس ها و کدهای زمان بندی بزنن. ولی بیخیال در هر حال اونی که باید مطلب یاد بگیره منم حالا استاد هر کسی می خواد باشه.
دیروز بدجوری۱جور بدی بودم. اتفاقا وصف بی سر و تهش رو هم نوشتم اما شکر خدا نزدمش اینجا و باید بگردم هرچه سریع تر معدومش کنم این از اون نوشته هاییه که کلا باید با اسید از هارد پاک بشه تا چیزی ازش باقی نمونه وگرنهههه خخخ.
واقعیتش رو بخوایی امروز هم چندان کسر نشده از اون بار سنگین یواشکی که دیروز روی شونه های دلم می کشیدمش. ولی امروز من خوددارترم. ظاهرا ضرب موج دیروزی داره گرفته میشه و این هجوم تلخ حس های تاریک شبیه موج های گذشته داره تبدیل میشه به۱خستگیه گرفته و تاریک که ته نشین میشه و با۱آه بلند عمیق میره به بایگانی و تا دفعه بعد و هجوم بعد و موج بعد و باورم نمیشه این کاما اینجا بود پس کو؟
ساعت از۴گذشت! اوخ اصلا نفهمیدم. کم درس خوندم. باید بجنبم. خدایا خرداد رو برسون. هم تعطیل میشم و زمانم بازتره هم روانم آزادتره هم خستگی های سر و صداهای این عزیزها دیگه نیست و هم ترم هام بالاتره و دلم می خواد ببینم ترم۶و۷با اونهمه سختی که ازش میگن چه حسی داره. تازه اگر نیفتم خرداد های۱کانون رو هم گذروندم و آخجون! از حسش خوشم میاد. باید جالب باشه. شاید بتونم اون زمان بهتر و سریع تر انگلیسی صحبت کنم. خیلی دلم می خوادش. خلاصه که من خرداد می خوام.
این۵شنبه آخرین صبح۵شنبه بی کلاسمه تا نیمه اسفند که ترم کانون تموم میشه. نتونستم۵شنبه هام رو آزاد کنم خخخ. بیخیال. تموم میشه. کی؟ شاید سال آینده. راستی سال آینده این زمان من در چه حالم؟ کجای ماجرام؟ دارم درس می خونم؟ دارم آماده امتحان بزرگه میشم؟ دادمش رفته؟ منتظرشم؟ دارم بیخیال کانون رو ادامه میدم؟ دارم آماده پذیرش یکی از اون تغییرات فوق وحشتناک بزرگ میشم؟ این آخریش رو خودم تصور نمی کنم اصلا هیچ تصوری نمی کنم مادرم به جام تصور می کنه. حرفش که پیش میاد من فقط نفس های عمیق می زنم و سکوت می کنم و گاهی که حالش رو داشته باشم می خندم. نمی دونم واقعا می خوامش یا نه. جدی اگر پای عمل بیاد وسط مردش هستم؟ نیستم؟ هستم. به نظرم باشم ولی… بیخیال. خیلی دوره. خیلی هم بلنده. به نظرم بد نیست کلا اونهمه بالا رو اصلا نگاه نکنم چشم هام درد گرفتن خخخ. عمو روزگار خودش حلش می کنه. بذار این دفعه من کاری نکنم. فقط بشینم به تماشا و ببینم این مرکب بی توقف کجا می خواد ببردم. بذار این دفعه مادرم و بقیه با راننده طرف بشن. من به اندازه کافی خراب کاری کردم حالا بد نیست۱خورده بس کنم و البته همراه تماشای منظره ها بیشتر درس بخونم. این۱قلم رو هیچ کسی جز خودم نمی تونه واسم انجامش بده. و درس. اوخ درس. ذهنم رو هرچی می کنم باز نیست واسه نوشتن بخش ایمیلیه تکالیف فردام. باید فعلا کوتاه بیام ولی بذار بعد از اینکه از اینجا رفتم۱کار درست درمون کنم. از تکلیف درسی که فردا می خواد بده۱بخشش رو میشه امروز انجام بدم. اتفاقا درسه رو دیدم تمرین هاش بدجوری زیادن برعکس این یکی. الان بلند میشم میرم۱بخش فسقلی از تمرین های۴شنبه رو می نویسم. باقیش رو باید وایستم درس بده. البته میشه خودم هم بخونم و زور بزنم تمرین ها رو حل کنم ولی ترجیح میدم منتظر تدریس استاد بمونم. این مبحث صفت های عالی و برتر رو۱خورده وسطش گیر می کنم. چندتا اصطلاح و بخش جدید به چیزهایی که قبلا از این مبحث بلد بودم اضافه شده که انگار ذهنم باهاش فیکس نیست. شاید چون جدیده. شاید هم چون این جزوه خط هاش به هم ریخته بهم نشون داده میشه و نمی تونم باهاش فیکس بشم.
برم چایی دم کنم الان میام.
دم کردم. مادرم چایی سبز دوست داره. من دوست ندارم ولی ازش هم بدم نمیاد. می خورم اما بعدش که تنها شدم لیوان قهوه ام سر جاشه خخخ.
چی می گفتم؟ یادم رفت. حسش هم پرید. حس گفتن۱چیزهای دیگه ای هست که دلم نمی خواد بگمشون. دیدی۱دفعه شانس خوب و بسیار خوبم از دنده اون طرفیش بلند شد و۱نفر آدمه نباید محض تخلیه حرص از همه جا و همه طرفش اومد و به نیت رها کردنه چندتا فحش اتفاقی اینجا رو خوند و… اوه خدا از۴تا ستونم۳تاش ریخت باید گچ بری هاش رو بدم تعمیر کنن ولش کن بیخیال اصلا حس گفتن هیچ چی نیست یادم رفت تمامش رو ول کن نخواستم.
من همیشه۱چیزی لازم دارم که منتظرش باشم. این روزها چیزی دم دست ذهنم نیست. و جز درس. اصلا تصور نمی کردم زمانی موارد مربوط به کلاس و درس چیزهایی باشن که فکرم رو بهشون تکیه بدم. همیشه در همه جای تصورم این موارد آخرین هایی بودن که ذهنم رو به زور پر می دادم طرفش. و چه قدر حال حالاهام عجیبه!
بدجوری اینجا سرد شده. هواشناسی پیشبینیه توفان و یخبندان و از این چیزها کرده. من خودم نخوندم از اطراف شنیدم که خبرهاش اومده. خدایا۱کاری کن یخ بیاد مدرسه ها تعطیل بشن من صبح هام خونه باشم درس بخونم! جدی میگم به خدا درس دارم. امسال تعطیلی ها رو واسه درس خوندن می خوام. امسال زمان ندارم به این فکر کنم که چه قدر… امسال شکر خدا تا اینجا خیلی مثبت تر از سال های پیش گذشته. امسال… خدایا شکرت! خدایا کمک کن که سال آینده من… سال آینده من در چه حال و هوایی منتظر رسیدن دیماهم؟ خدایا کمکم کن!
حرصم میاد این ها میگن باید واسه تمرین زبان حرف بزنم درست هم میگن ولی این… من اطرافم این… اه!
وووییی سردههه ایول زمستون اوخجان شبیه زمستون های بچگی هام ایول!
این وسط آیی می چسبه… چی! چی می چسبه! الان دقیقا چی! خداییش نمی دونم. بذار ببینم. می چسبههههههه…….۱خبرعالی. می چسبه۱اتفاق۲۰قشنگ. می چسبه۱سورپرایز غیر منتظره محشر. می چسبه۱جریان ناگهانیه شاد از جنسه غافلگیریه محض که شبیه جریان برق بگیره و از شدت حیرت های شاد۱لحظه گردش خون رو متوقف کنه. آخ که می چسبه! آخ که چه قدر می چسبه! خدایا همین حالا نصیب همه و از جمله خودم۱دونه از اون اصل هاش رو کن!
ساعت از۵گذشت. دیرم شد. زندگی معجزه خداست. خیلی می خوامش. خیلی. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و5شنبه شب

عصر5شنبه. ورد2007و تست.
نمره های جفت امتحاناتم اومد. پایان ترم کانون رو در رفتم. میرم اینتر3و میان ترم کلاس های آیلتس رو هم به نظرم شدم15و نیم. بیشتر از خودم انتظار داشتم خیلی بیشتر. اطرافیانم موافق نیستن. میگن با توجه به گرفتاری هام و موانع موجود خیلی هم مثبته ولی من بیشتر می خوام. باید بیشتر سعی کنم. باید موفق تر باشم. باید این ترم در برم. باید از این پله بلند لعنتی برم بالا. برم1پله بالاتر. برم1ترم بالاتر. باید. باید!
این رو سیوش کردم نمی دونم کجا میره. از ورد قبلی سریع تر شدم ولی به نظرم بشه با وردهای بالاتر سریع تر هم شد. بیخیال فعلا همین بسه.
امروز کم درس خوندم و این مثبت نیست. باید تلافی کنم. میشه امشب نباشه؟ وووییی شکلک خسته شکلک داغون شکلک نمی دونم چه شکلی. نوشتنم میاد ولی حرف حساب بی حرف حساب از همین ها بلدم فقط.
کتاب های ترم بعد کانون رو دیدم. سختن. مکالمه هاش و ریدینگ هاش و لغت هاش بیشتر شدن. دلم می خواد می شد سریع تر از اینتر3می گذشتم می رفتم های به نظرم1جوریه. هرچند کتاب های های1رو هم دیدم و بدجوری سخت بود ولی دلم می خواد بهش برسم. داخل کلاس آیلتس1زبان آموز هست که کانون رو تموم کرده. مثل فشنگ صحبت می کنه. دلم می خواد اون مدلی بتونم حرف بزنم. من وسط اسپیکینگ های کتاب هم گیر می کنم و کلی طولش میدم. استاد این جلسه آخر کلاس گفت اسپیکینگت خوب بود. گفتم افتضاحم. اسپیکینگم افتضاحه من افتضاحم نمی دونم واسه چی. گفت این فکریه که خودت می کنی و اشتباهه. حالا که بهش فکر می کنم از چیزی که گفتم خوشم نمیاد. من باید بهتر باشم. باید. بهتر هم میشم. حتما میشم. وایی فردا بهتر بشم امشب نه خخخ.
کلی چیز داشتم بگم الان خاطرم نیست. شاید هم حسش نیست. دلم می خواد، … نمی دونم چی می خواد. یعنی می دونم ولی بعضی هاشون خیلی خخخ.
ساعت از7شب گذشت. بدک نیست بلند شم1کار حسابی کنم. چیزی شبیه درس خوندن. رادیو تیمتاک روشنه و دارم می نویسم. داشتم کتاب های متنیه داخل سیستمم رو پاکسازی می کردم خسته شدم. بی خودی هاش رو پاک می کنم. بدم میاد از1سری خودنوشت هایی که1دفعه هم زیاده بخونمشون ولی من در زمانی که ظرفیتم بالاتر و زمانم بیشتر بود خوندمشون. هنوز کلی کتاب مونده واسه بررسی ولی من خسته شدم. این آهنگه که داره پخش میشه چه خنکه! کاش بعدیش قشنگ تر باشه! حس این موزیک ها نیست الان من داخل تیمتاک چه غلطی می کنم آخه! دلم می خواد، … گاهی دلم واقعا چیزهای بدی می خواد که خخخ از دست این منه ترسناک که شکر خدا کسی نمی بیندش جز خودم و خدا.
بچه ها داخل تیمتاک از این کانال به اون کانال هی میرن و میان و من داخل اتاق رادیو نشستم و این رفتن و اومدن ها رو تماشا می کنم. با مزه هست واسم.
دلم حرف زدن می خواد و چه قدر هم. ولی نه هر حرفی. دلم بدجوری می خواد با1کسی بشینم اون قدر حرف بزنیم که چونه هامون خواب بره اما حرفی که حرف باشه. راستی اگر الان1کسی بیاد بپرسه حرفی که حرف باشه الان از نظر تو دقیقا چیه من چی باید بگم؟ خخخ چیزه. نمی دونم. نه دروغ مثبت نیست1خورده می دونم ولی، … نمیگم خخخ.
ترم جدید آیلتس حدودهای12دیماه شروع میشه. این یعنی تا اون زمان جفت امتحانات شفاهی و کتبی پایان ترم رو دادیم. خدایا در برم ازش! راستی ترم بعدی استادمون کیه؟ کاش می شد استاد ترم پیشم باشه! کلاس های کانون رو هم باید ببینم کی شروع میشه. هنوز ثبت نامش باز نشده. اوه تا1شنبه. کاش برنامه های این2تا راحت از کنار هم رد بشن و به هم گیر نکنن! حوصله چونه زدن و توضیح و توصیف ندارم.
امروز رفتم کتابخونه واسه ورد2007و اونجا باز بحث اردوی مشهد شد و من در جواب اصرارهایی که می شنیدم آخرش فقط به رسم ادب گفتم اگر بشه که خیلی عالیه ببینم خدا چی می خواد اگر بتونم حتما میام. ولی واقعیت اینه که هیچ طوری نمی تونم و هیچ مدلی نمیرم. امروز باز1کسی بهم می گفت تو واسه چی گوشه نشین شدی و باید داخل جمع بچه ها باشی و واسه چی1دفعه اینهمه عقب کشیدی و، … یادم رفت1کسی نبود2تا بودن. جفتشون از این چیزها می گفتن و من به یکیشون گفتم به خدا درس دارم و به دومی گفتم واسه اینکه ظرفیتم پایینه. به هیچ کدوم دروغ نگفتم ولی به دومی راست تر گفتم. طرف نفهمید و من حس توضیح نداشتم. شاید1زمانی که حسش باشه واسش توضیح بدم. بهش بگم که من اگر مارک رفیق از طرفم بخوره روی1اسمی صاحب اون اسم میره داخل دلم و درنمیاد. من با اون هایی که میرن داخل دلم خاطره می سازم. باهاشون همراه میشم. همدل میشم. هم خاطره میشم. من خاطره هام رو زندگی می کنم. من محبت اون هایی که داخل دلم میرن رو نفس می کشم. به جهنم تعبیرهای عوضی. من بی توجه به جنسیت ها بی توجه به تعبیرها بی توجه به کنایه ها و تردیدهای آدم های بیکار و بی محتوا رفیق هام رو دوست دارم. از بیانش هم پروا نمی کنم. صاف میام به همه و حتی به خود طرف میگم هی! تو رفیقمی. من دوستت دارم. اگر نبینمت دلم واست تنگ میشه. اگر گیر کنی دردم میاد از دردت. اگر شاد باشی حال می کنم از عشق و حالت. هی من دوستت دارم. من اینم. و این چیزیه که نباید باشم. بقیه اطرافم دنیا رو، رفاقت ها رو، خاطره ها رو محبت ها رو شبیه من نمی بینن. اون ها با هم میشینن و پا میشن و1دفتر و1دنیا خاطره می سازن و بعدش با2تا تعبیر متفاوت از1هجای اضافه همه چیز رو خاکستر می کنن و خیالشون هم نیست ولی من دردم میاد از اون باد سرد لعنتی که خاکسترها رو می بره و می پاشه همه جا و محوشون می کنه. اون ها می تونن شونه بالا بندازن و دیگه چیزی خاطرشون نباشه و من نمی تونم. من دردم میاد. من دلتنگ میشم. من گریه می کنم. دلتنگ میشم. افسرده میشم. دلتنگ میشم. داغون میشم. دلتنگ میشم. دلتنگ میشم. دلتنگ میشم. من ظرفیتم پایینه. ظرفیت جمع رو ندارم. من بی ظرفیتم. من نمی تونم.
این ها رو نگفتم. حسش نبود. کاش می گفتم. کاش می شد مدلی می گفتم که اون می فهمید! کاش این لحظه لازم نبود بلند شم برم آب بخورم! اه لعنتی! برمی گردم.
اومدم. خیلی خیلی پیش از وسط گیجی های وحشتناک نیمه اول95این جمله رو متعدد با صداهای متعدد بالای سرم می شنیدم.
-با خودت چیکار کردی!
اون زمان جمله ها واسم مفهوم نداشتن. اون زمان هیچ چیزی هیچ مفهومی نداشت. اون زمان همه مفهوم ها شبیه تصویری که پشت پرده اشک بشکنه پشت شکست ادراکم شکسته بودن و نمی فهمیدم. حالا می فهمم. حالا که فقط توصیف پایین بودن ظرفیتم حالم رو اینهمه افتضاح به هم می ریزه می فهمم. خدایا من با خودم چیکار کردم!
نمی تونم ادامه بدم چند لحظه تنفس.
پایان تنفس. طول کشید و اصلا هم به خاطرش معذرت نمی خوام. آخ خدا! بیخیال! بحث عوض.
کاش تعیین زمان کلاس های کانون امشب باز می شد! کاش می شد اسم استادها رو شبیه شماره کلاس می نوشتن! کاش این ترم طبقه های پایین تر باشیم پدرم در اومد هر دفعه که می رفتم طبقه سوم نفس نداشتم داخل کلاس5دقیقه ای از شدت کمبود اکسیژن کبود می موندم و سینم رو فشار می دادم خخخ. جدی اگر این ترم بریم طبقه بالاتر چی؟ اصلا بالاتر هم داره؟ ووییی نه نداشته باشه دیگه خخخ!
نباید ایراد بگیرم ولی، … خدایا کاش این ترم با استاد اینتر1نیفتم اون خوبه یعنی همه خوبن ولی من نتونستم با جو کلاسش خیلی فیکس بشم. ولی بیخیال به نظرم این ترم1خورده، … نه. بیشتر از1خورده. به نظرم این ترم خیلی قوی تر شدم. درسم رو نمیگم. هرچند اون هم به نظرم قدم زنان میره به طرف بهتر شدن. هرچند دلم می خواد بدو بدو بره ولی حالا یواش میره خخخ. می گفتم که درسم نه. روحم قوی تر شده. شاید ساده تر بتونم جو کلاس رو پیش ببرم ولی با اینهمه ته داستان ترجیح میدم اگر بشه داخل اون کلاسه نباشم.
امروز دلم می خواست باز به1گیر بدم که بیاد زبان بخونه ولی نگفتم. کاش حسش رو داشت که بیاد و بخونه! هی بیخیال آدم ها شبیه هم نیستن خوب دلش نمی خواد زور که نیست! زنگ گوشیم.
تمام. برادرم بود. شکر خدا هر3تا رو به راهن. خوشم میاد از آرامشی که از رو به راه بودنه عزیزهام حس می کنم. خدایا میشه این رو ازم نگیری؟ خدایا میشه این رو به همه بدی؟ اینکه بدونی تمام تکه های دلت در آرامش دارن زندگیشون رو می کنن حسی از جنس بهشت بهت میده. کلی سبک شدم الان. کاش این نعمت نصیب همه بشه! خدایا امشب این رو بهمه بده. به2هم بده و همسرش رو رو به راه کن تا2تاییشون بدون تهدید این درد لعنتی برگردن سر زندگی عادیشون و با هم حالش رو ببرن! به مادر من هم بده تا اینهمه گیر گرفتاری هاش نباشه و به آرامش خیال برسه! به، … این لحظه واقعا نفر خاص و مشکل خاصی از کسی در نظرم، … ولی هست. همین الان از خاطرم گذشت. خدایا لطفا جسم و روان دشمن عزیز رو از گیر خلاص کن و امشب رو شب ورود به سلامت واسش کن! خدایا لطفا! خدایا لطفا!
دیگه این لحظه واقعا کسی و گیری در نظرم نیست. ولی خدایا لطفا همه اون هایی که باید در نظرم باشن و الان فراموش کردم رو همین امشب به آرامش برسون! خدای مهربونم! لطفا! واسه تو از1پلک زدن بنده هات آسون تره. خدایا لطفا! خیلی می خوام. از ته دل!
هی بسه دیگه من واقعا لازمه برم1خورده درس بخونم امروز شورش رو درآوردم ترم بعدی سخته باید1نگاه حسابی به کتاب هاش کنم و من عوضش اینجا نشستم به پراکنده نویسی. تکلیف های1شنبه هم که مونده. اوخ خداجون چه قدر کار دارم! ساعت8و15دقیقه5شنبه شب و من فعلا رفتم تا بعد. هی راستی! زندگی عشقه! فراموش نکن!
تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی زنگ تفریح

صبح4شنبه در محل کار. اینجا در آرامشی بی ثبات نشستم. بی ثبات چون هر لحظه امکانش هست که این در بسته باز بشه و1کسی بیاد داخل و ای کاش این مدلی نباشه! اصلا دلم نمی خواد.
بچه ها امروز نیستن. همکارم مربی اصلی کلاس امروز ضمن خدمت داشت و بچه ها رو از طرف مدرسه تعطیل کردن و در کمال خوشبختی البته. امسال آرامش نسبی و ناشکر نباشم خیلی بالاتر از نسبی در کلاس موجوده و من تازه دارم حس می کنم که سال های گذشته به خصوص پارسال چه بلایی سر خودم و جسمم و روانم اومده. سعی می کنم باورم بشه که نیتی از طرف عاملش در کار نبود. سعی می کنم باورم بشه که شخص مورد نظر بدون نظر چنین زجر تلخی رو بهم تحمیل کرد و سعی می کنم ولی گاهی باورش سخت میشه و خشم تلخم سخت عقبنشینی می کنه. امیدوارم که اون آدم واقعا نفهمیده باشه چی سرم آورد چون اگر آگاه بود و کرد فقط خدا می دونه و خودش. نباید این مدلی بگم. خیلی جاها هم کمکم کرد. ترجیح میدم به سعی کردنم ادامه بدم و تصور کنم که اون شکنجه عمدی نبوده. خدایا با خودت.
الان باید سر درسم باشم. هستم واقعا داشتم می خوندم ولی نمی فهمم واسه چی به شدتی عجیب خسته شدم و اومدم این اطراف سبک تر بشم و باز بپرم سر درس. حس مجرمی رو دارم که در محل رفت و آمد مچ گیر هاش1گوشه پناه گرفته و هر لحظه احتمال میره که کشفش کنن. سال های پیش که کمکی بودم اگر همکار اصلی نبود اطلاع می داد که ایشون هست بگید بچه ها بیان. حتی یکیشون که اصلا بینایی می خوند رو اصرار داشت که روزهای بیکاریه خودش بیاد و سر کلاس بشینه چون من اون روزها بودم. هرچی مادر بچه می گفت خانم معلم جون آخه نمی تونم این بچه اون روزها کار درمانی داره می برمش بیرون واسه درمون می گفت عیب نداره بعد از درمون بیاریدش سر کلاس. خدایا! خدایا با خودت!
ترجیح میدم دیگه در مورد سالی که گذشت و اون بنده خدا و داستان های باطله چیزی نگم چون، … داره1چیزهایی سخت میشه خخخ.
این فسقل امروز باهامه و درس خوندن باهاش ساده تر از کتاب و کاغذ خالیه و خدایا شکرت! هنوز در محیطش با ورد درگیرم و الان هم ایول به نت مهربون!
داشتم می اومدم2تا پست در انتظار بررسی داخل صف محله بود زمان نداشتم ول کردم اومدم و به بقیه هم اطلاع ندادم. چه فایده تلگرام پیام هام رو دیر می فرسته و حرصم رو درمیاره. حس می کنم محله بچه ایه که سنش بالا میره و حالا دیگه بعد از7سالگی اخلاق و مدل خاص خودش رو داره. مدل بچه های، … بچه های، … چه کلمه ای؟ بلد نیستم. بچه های امروز. نه بچه های دیروز. بچه های امروز رو نمی فهمم. هرچی پیشتر میریم کمتر هم اصرار دارم بفهمم. تجربه ها ابزارهای ارزشمندی هستن واسه سفت کردن پیچ و مهره های زندگی. بدجور به کار میان اگر بخوایی ازشون کار بگیری. و اگر نخوایی، با عرض معذرت حقته که وسط جاده سر و ته بشی و خورد و خاک شیر بذارنت همونجا بمونی و بشی عبرت بقیه. از عبرت شدن بدم میاد. نمیشم.
کاش امروز نمره های میان ترم بیاد! خدا کنه خرابش نکرده باشم! این استاده دفعه پیش شکلات خواست کسی نداشت گفت ما مانستریم خخخ. آدم جالبیه. هرچند شبیه فشفشه حرف می زنه و لهجه اش هم بریتیشه و من تقریبا چیزی نمی فهمم از کلامش ولی آدم جالبیه. اون اوایل خوشش می اومد سکوت کنه و بعد از1نگاه طولانی که من نمی دیدم1دفعه ضربتی صدام کنه و من هرچی تمرین و تمرکز می گرفتم می باختم و هر دفعه1متر می پریدم از جام و از دست این آدم ها آخه این هم شد تفریح؟ سکته کردم آخه! تا اینکه1دفعه ضربتش خیلی زیاد بود من هم حواسم نمی دونم کدوم سوراخ مارمولکی داشت سرک می کشید که اونجا نبود و خلاصه چنان بد از جا پریدم که اون بنده خدا به نظرم وجدان درد گرفت و در توافقی ناگفته با خودش دیگه اون مدلی صدام نکرد و از اون روز هر دفعه می خواد صدام کنه آهسته و معمولی میگه پریسا فلان مورد رو توضیح بده. به نظرم احتمال داد که سکته بزنم بمونم روی دست کلاس. خلاصه که از اون روز کزایی این بنده خدا مهربون تر شد و من دیگه کمتر سر کلاسش از جا می پرم. ولی خودمونیم این حالت هیچ قشنگ نیست من واقعا گیرهای مسخره ای دارم. واسه رفعشون هم هیچ غلطی به نظرم نمی رسه که کنم و واقعیتش دیگه خیالم هم نیست که برسه یا نرسه. لبخنده خاطرت هست؟ هنوز گیر که می کنم می خندم. نتونستم درستش کنم. بیخیال بذار طرف خیال کنه خودآزارم. طرف اگر1جو عاقل باشه با1نصفه نگاه می فهمه اون خندیدن هام از سر کیف و حال نیست. اگر هم عاقل نباشه که بیخیال خودش و تصورش. کلا بیخیالی چیز مثبتیه خوشم میاد ازش. ولی این استاده حواسش بود یعنی هست چون احتمالا مطلب رو گرفت و شیطون نشنوه از اون روز تا امروز ضربت خودش رو گرفت خخخ. امروز باهاش کلاس دارم. برم درسش رو حاضر کنم بتونم بهش جواب بدم. نمی دونم واسه چی گاهی در مقابل1سری افراد این، … اه لعنتی!
بیخیال. میگم چه عالی که کسی از کلاسی ها اینجا رو نمی خونن. تصور کن استادم گذرش بی افته این اطراف و درست این رو بخونه! واااآاااآاااآاااآاااییی خخخ!
اینجا امنه. خوشبختانه چیزی نداره که کسی دنبالش بگرده و در نتیجه من هرچی یعنی تقریبا هرچی دلم بخواد می تونم اینجا بپرونم و البته با رعایت اصول مواظبت و مراقبت و از این چیزها.
با3تلگرامی مرتبطم. تلگرام هم که پیام ها رو با تأخیر روزانه شبانه می فرسته. آخرین پیامی که ازش داشتم از بیمارستان بود. تحت درمان حالش رو به راه نبود. از درد کشیدن خسته شده بود و حق داره. سعی می کنم زمان هایی که حالش مثبته پیام هام پر از مثبت ها باشه واسش و زمان هایی که حالش رو به راه نیست پیام هام پر از دلداری و تقویت باشه واسش ولی می دونم من هرچی بگم اون باز هم درد داره و حق داره خسته بشه و ای کاش بیشتر از این می تونستم تا دردش رو تخفیف بدم!
دیوارهای بین من و جهان اطرافم داره کلفت تر میشه. هر چیزی جز کتاب هام رو دارم فراموش می کنم و هر چیزی جز کتاب هام داره فراموشم می کنه. زمان هایی که کنار مادرم نشستم جز درس و کتاب هام و برنامه کلاس هام هیچ حرفی ندارم بزنم. حرف های بقیه رو نمی فهمم. اون ها حرف هایی جز کتاب های من دارن و من از محدوده زندگی عادی جدا موندم انگار. دیروز کسی از احتمال1اردو از طرف کانون در اسفندماه می گفت. سفر. مشهد. گفتم من نیستم. تصور هم سفر شدن با بقیه بچه ها واسم عجیب بود. واسه1لحظه خندم گرفت. طول نکشید که خنده رفت. لازم نیست تصورش کنم چون اصلا قرار نیست من داخل اون سفر باشم. هی! سفر. سفر دلم می خواد. از این مدل هاش نمی خوام. سفر دلم می خواد از جنس سفرهای عید97و آخر تابستون و، … خوب بابا باشه از جنس سفر96ولی آخه96، … خوب بابا خوب96و عید97و تابستون97حالا درست شد؟ خخخ.
بد عادت شدم رفت خخخ. خونواده میگن احتمال اینکه عید سفر بریم هست ولی فقط در حد1احتمال ضعیف. من هیچ نظری ندارم. نه مشتاقم نه بی علاقه. چه مرگم شده! هی سفر! من سفر می خوام. دلم می خواست می شد1سفر رفیقانه می رفتیم به مقصدهای97و چه خیال با حالی خخخ!
این شدنی نیست و من دارم زمان تلف می کنم سر این خیال پردازی ها. گفتم خیال پردازم ولی توهم پردازی مثبت نیست خیال هم باید1درصدی احتمال واقعیت قاطیش باشه آخه. در نتیجه این آخریش پر. ولی خودمونیم گاهی تقدیر1بسته بندی های عجیبی میده دستت که می مونی تو کف محتواش. چیزی که ابدا به حقیقتش باور نداری رو بسته بندی می کنه میده دستت و تو مات می مونی که چی شد. خدا رو چه دیدی شاید زد و از1جایی که به عقل هیچ جن و انسی نمی رسه1دفعه1سفر درست از همون هایی که میگم اصلا شدنی نیست در اومد بیرون و، … اوه چه تصور ترسناکی! عمرا بهت توضیح ندم چه موقعیت و چه احتمال و چه هم سفرهایی رو تصور کردم. برو بابا نمیگم. اصرار نکن نمیگم. به جان خودم نمیگم. اصلا راه نداره نمیگم محض رضای ابلیس بذار یادم بره کلا هرچی درس خونده بودم از سرم پرید الان باید به ذهنم اسید بزنم پاک بشه از این تصورات وگرنه دیگه درس داخلش نمیره این چه بحثی بود واردش شدم اصلا من اینجا چیکار می کنم وایی خاک به سر نمی دونم کی. چیه خیال کردی موهام رو کثیف می کنم؟ عمرا.
اوخ داره10میشه من خیر سرم درس دارم نمی دونم این رو کی میشه بزنم اینجا فعلا اینترنت لاموجود و باید صبر کنم برسم خونه یا با اینترنت گوشی متصل بشم که نمیشم چون هم ضعیفه هم وقت گیره و من درس دارم و ای بابا واسه چی سر این نخ شبیه آدامس کش میاد بریده نمیشه می خوام برم درس دارم عه!
جدی فعلا من رفتم ولی عمری اگر باشه که ای کاش باشه، باز میام و خاطرت باشه که زندگی محشره! تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خواب می دیدم

شب داشت روی دقیقه های عمرم قدم می زد. آروم. بی صدا. نامحسوس. وسط کاغذ و کتاب هام داشتم شنا می کردم. سرم از خستگی سنگین بود. دلم ضعف می رفت واسه رفع تشنگی و، … چند ماه شده که فشار درس مهلت پرواز به جهان بی خودی رو ازم گرفته؟ چندتا شب اینهمه تشنه سپری شد واسه من؟ بیخیال. این هفته2تا امتحان دارم. بعدا هم میشه پرید.
شب رفته رفته سنگینیش رو می داد به شونه هام. به سرم. به پلک هام. خسته بودم. خوابم می اومد. چه قدر خوابم میاد! ولی درس! آخ که چه قدر خوابم میاد. آخه درس دارم. آخ که چه عالیه پلک هام بسته باشن و بشه که بخوابم. ولی آخه درس هام! آخ که چه قدر خوابم میاد! چه قدر! چه قدر!
خواب.
نفهمیدم کی از مرز بین خواب و بیداری گذشتم.
جایی بودم شبیه ایستگاه قطار. شلوغ. پر رفت و آمد. پر از هوای سفر. من بودم و همه. همه اون هایی که دیگه نیستن. هیچ کجای جاده من نیستن. هیچ کجای جاده اون ها نیستم. قطارها می اومدن و می رفتن. ما منتظر بودیم. قطارمون باید می رسید. هنوز نرسیده بود. هوای سفر موج می زد. چه فصلی بود! بهار! پاییز! از اون پاییزهای گرم! زمستون!
بقیه رفتن و غیبشون زد. دلم نمی خواست. نمی دونم واسه چی ولی دلم نمی خواست غیبتشون طولانی بشه. تحمل نکردم. تو اونجا بودی. خندیدی به بی تحملی هام.
-رفتن واسه بلیط ها. میان الان.
شاید داد کشیدم.
-بلیط ها رو که گرفتیم. مال من دستمه. عه! بلیطه کو؟ بلیطم رو گم کردم. حالا، …
شاید نخندیدی. شاید به هوای خیلی دور گذشته هایی بودی و بودیم که چیزی ازش باقی نیست. خاطرم رو جمع می کردی.
-گم نشده بردن تعییدش کنن2دقیقه این زبون رو نگهش دار میان الان.
هوای سفر موج می زد. روی1نیمکت فلزی زیر1سقف سایه بون دار ولو شدم. دلواپس بودم. داشتی می خندیدی به دلواپس بودنم.
-نترس بابا بلیطت سر جاشه. جا بده بشینم.
نیمکت انگار کوچیک شده بود. جا نمی شدیم انگار. نق زدم که جا نیست له میشیم. دست چپم رو گرفتی بردی بالا و گفتی این رو بردار جا میشیم.
قطار رسید. نشسته بودیم منتظر بقیه. دست چپم هنوز دستت بود. نمی دونم به چیم زدی زیر خنده که حرصم گرفت. خواستم دستی که توی مشتم بود رو سفت فشار بدم آخت دربیاد به تلافیه خندیدنت دلم نیومد. فشار هم دادم ولی نه از مدل حرص که آخ بگی. فهمیدی شاید. فقط می خندیدی. بعدش حرف می زدیم. خاطرم نیست از چی. جدی بود انگار ولی بحث نبود. تو می خندیدی و من، … خاطرم نیست. هست. نیست!
گفتم میشه بلند شی جدی له شدم اینجا جا نیست جفتمون پرس نشستیم.
گفتی خوب باشیم چی میشه مگه؟
گفتم اذیتت نیست این مدلی کنسرو نشستیم اینجا؟
گفتی نه نیست نشستیم دیگه الان بقیه میان بلند میشیم میریم توی قطار دسته جمعی کنسرو میشیم.
زدم زیر خنده. هوا به بهار می زد انگار. دست چپم گرم بود. گرفتمش بالا. بالاتر. فقط1خورده بالاتر. به ارتفاع سینم. تا زیر چونم. تا رو به روی پیشونیم. گفتی هی می خوایی مشت بزنی با دست خودت بزن دست منو قاطیه ماجرا نکن. زدی زیر خنده. من نخندیدم. پیشونیم رو گذاشتم روی دست چپم. روی دست راستت. روی مشتی که بی نیت و بیخیال بسته بود و محض هیچ چی باز نشد.
گفتی بقیه هم رسیدن. از کجا می دونستی؟ نپرسیدم. باید منتظر می شدیم. تا حرکتمون هنوز زمان باقی بود. هوای سفر موج می زد. قطاری سوت کشید و اومد. رفت. نمی دونم. زمین می لرزید. ترسی مبهم برم داشته بود. دلم نمی خواست اعتراف کنم. دستی که توی دستم بود تنها چیز مطمئنی بود که نمی لرزید. زمین می لرزید. نیمکت می لرزید. هوا می لرزید. قطار نزدیک تر می شد. هستی داشت می لرزید. صداها و تصویرها قاطی می شدن. یکی می شدن. لرزش تمام جهان رو به1هیچ واحد تبدیل می کرد و من دستی که داخل مشتم بود رو به پیشونیم فشار می دادم.
-گوش بده. به من گوش بده. گوش بده!
-هان بگو. دارم گوش میدم بابا زده به سرت؟ بگو دیگه.
-گوش بده. به من گوش بده. به من گوش بده!
-روانی دارم گوش میدم حرف بزن.
-گوش بده. به خاطر خدا به من گوش بده! به من گوش بده! به من، …
مشتم رو با تمام توانی که نبود فشار می دادم که بسته بمونه. باید این تنها نقطه اتصال رو نگهش می داشتم.
-گوش بده. به من گوش بده. به من گوش بده. گوش بده!
کی بود داشت پشت سر هم ور می زد؟ عین پخش صوت فقط می گفت گوش بده گوش بده. زهرمار. خفه شو! می خوام بخوابم! صدا اما واضحتر می شد. بلندتر می شد. خسته تر می شد. دست چپم از فشار مشتم تیر کشید. شب شونه هام رو تکون می داد.
بیداری.
نیمه شب بود. دنیا خواب بود. روی مبل آشنا خوابم برده بود. همه جا زیر پوشش تاریک نیمه شب محو بود. صداها نبودن. سکوت خوابشون کرده بود. قطار رفته بود. با همه اون هایی که دیگه هیچ کجای جاده من نیستن. همه اون هایی که من هیچ کجای جاده شون نیستم. قطار رفته بود و اون ها رفته بودن و من وسط شب جا مونده بودم. بغضم بزرگ شد و بزرگ تر شد و بدون صدا شکست. دست چپم از حرارت تبدار دردناک می سوخت. گونه هام هم می سوخت. قطره های اشک گونه هام رو می سوزوند. دست چپم هنوز مشت بود. مشتم رو بردم بالا. تا ارتفاع پیشونیم. اشک های داغ شبیه1عالمه جرقه آتیش می پاشیدن. مشتم رو گذاشتم روی پیشونیم. کسی توی دلم نالید.
-گوش بده. به من گوش بده.
صدایی نبود. فقط اشک بود و1آه از همون جنس همیشه.
-تقصیر من نبود. تقصیر من نبود. تقصیر من نبود.
شب همچنان روی خط عمرم قدم می زد. سکوت همچنان در قلمرو بیداری فاتح بود. واقعیت سرد و بی تغییر تماشا می کرد. و من بی حرف و بی هقهق روی مشتی که هنوز بسته باقی مونده بود بغضی از جنس آتیش و از جنس دلتنگی های ممنوعم رو می باریدم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اندر توصیفات احوالات من و عصر شنبه و الباقیه ماجرا.

بعد از ظهر شنبه. امتحانه خیلی زمانه تموم شد و خیلی زمانه رسیدم خونه. بعدش1حس وحشتناک از خستگی فوق شدید. همه خستگی ها با هم و بعدش خواب.
الان بیدارم. مادر داره میاد. باید منتظر بمونم تا نمره ها برسه. شاید فردا. دلم نمی خواد این رو بگم ولی از خودم خیلی بالاتر توقع دارم و نمی دونم واسه چی نمیشه. اندازه میان ترم پیش طولش ندادم ولی به اون اندازه که دلم می خواست مثبت باشم نبودم. شاید هم بودم نمی دونم ولی من دلم بیشتر می خواد. خیلی بیشتر. از1چیزی مطمئنم. بدجوری داره سریع سخت میشه. فایل های شنیداری این دفعه با دفعه پیش و با میان ترم و حتی پایان ترم پیش اصلا قابل مقایسه نبودن. به شدت سخت بودن و خدایا من واقعا سعی می کنم ولی نتیجه واقعا سخت به دست میاد. هی این چیه من کجا دارم می نویسم؟ وایی خدا وایستا این صفحه رو ببندم ببینم کجا میره. از دست این ورد دیوونه! اگر صفحه رو پیدا کنم باز میام.
اومدم. صفحه رو پیدا کردم ولی نمی دونم این فرمت چیچیه. میگه ورده ولی خخخ1جوریه نمی دونم این خخخ من که نفهمیدم بیخیالش.
محله همچنان در گیره. این بچه شیطون دیگه بزرگ شده و ظاهرا خیلی اهل آرامش نیست. شاید هم معترضه. شاید هم، … هی من نمی دونم به من که نمیگه. ازش هم نپرسیدم که بگه. بیخیال من بلد نیستم اون هایی که زبونش رو بلدن از اون بالا میارنش پایین.
هی مگس دیوونه قسم می خورم اگر دستم بهت برسه بندازمت داخل قوری تا روی سماور روشن دم بکشی کلافه شدم از دستت!
ببخشید این موجود مسخره روانم رو درو کرد. بیرون هم نمیره. اَییی نه قسمم رو پس گرفتم داخل قوری نه تازه چایی سبز دم کردم حیفه. میگن خاصیت داره. مادرم طرفدارشه. من هم می خورم ولی قهوه رو ترجیح میدم. آخ که چه قدر دلم می خواد1لیوان قهوه! کاش یادم بره این2روز بگذره! فقط همینم مونده الان. آخ باز یادم اومد که حالم بده. جدی بدجوری این دفعه نفله شدم. این هم شد کار؟
بدک نیست به جای این خرچنگی ها بلند شم برم سراغ درسم. تکلیف های فردا رو هنوز کامل ننوشتم. خوندنی هام مونده. نوشتنی هام هم1بخش بزرگش مونده. ایمیل هم واسه استاد نفرستادم. کاش این ترم به سلامت در برم! کاش بلد بشم بیشتر بخونم. میگن بخون. گوش کن. حرف بزن. کتابه رو که می خونم. گوش باید بیشتر کنم. آخه در کدوم زمان! به خدا زمان نیست. حرف هم که با کی بزنم! حالا اگر باز بگم میگی نق می زنی. خدایا جدی حالم رو به راه نیست. جسمم حالش زیاد بده. دلم می خواد فقط بی افتم چشم هام بره روی هم تااااا هر زمان که، …. تا3روز لازم نشه باز بشه. تمام جونم رو انگار از سرب ساختن. به خدا راست میگم حالم مثبت نیست. این مدل زمان ها نمی دونم واسه چی دلم می خواد شبیه بچه ها یواشکی داخل بالشتم، … دلم نازک میشه انگار. روزهایی شبیه دیروز صبح و اون سردرد کزایی و این لحظه که اینهمه شدید بی حال و گیجم و تمام استخون هام دارن واسه خاطر اینکه حرکتشون میدم فحش بارونم می کنن. حس می کنم زیر پوستم1مدل سرمای مزخرفی چرخ می زنه و ول کن نیست. زیر پتو مچاله میشم ولی درست نمیشه. جنسش با سرمای ماه آخر پاییز متفاوته. جنسش از جنس خالص سرماست. از جنس خستگی. از جنس1مدل غربت یخ زده تلخ. اگر به هوای گذشته بودم حتما گریه می کردم. شبیه کوچولوها درد رو بهانه می کردم و می زدم زیر گریه. بعدش هم اگر کیف بهم نمی داد1آهنگ تلخ هم می زدم تنگش که حسابی سبک بشم. ولی حالا، … نه تایم گریه هست نه حالش. فقط دلم می خواد بخوابم. فقط بخوابم. تا3روز. تا3هفته. تا3ماه. تا، …
خدایا امروز صبحی گفتم یعنی نوشتم که پشیمون نیستم. معذرت می خوام خداجون ولی هنوز هم نیستم. فقط کاش می شد در کنار تمام خریت هایی که ازشون پشیمون نیستم1خورده هم حرف گوش می کردم و از مهلت هام بیشتر بهره می گرفتم و این درس لعنتی رو همون سال ها می خوندم. امکانش بود. نفراتش هم بودن که کمک بهم بدن. راه باز بود و فقط من بوق اون قدر مخ داخل سرم نبود که امروزها رو ببینم و1خورده بجنبم. لعنت بر هرچی غفلته دارم از خستگی میمیرم این راه تا تموم بشه من تموم میشم و کلی مونده به آخرش خاکسترم می پاشه زمین.
جیگیلک5شنبه شب با خونواده اینجا بود. داره زبان می خونه. ترم های کودک رو می گذرونه. شب5شنبه می گفت امتحان تأیین سطح ازش گرفتن و9ترم رفته جلو. از بالای دوره نوجوون ها پرواز کرده و رسیده به لبه شروع ترم های بزرگ سالان. خدایا9ترم! وایی ایول9ترم! یعنی بیشتر از2سال پیشه! ایول خدایا شکرت! اون شب ثانیه های اول نفهمیدم چی گفت و بیخیال از اون لبخندهای گیج زدم. ولی1دفعه فهمیدم چی شد و از جا پریدم و واسه اینکه مطمئن بشم ازش پرسیدم. خوب شد که پرسیدم. از خوشی جیغ کشیدم. عزیز دلم! بهشت کوچولوی من! شبیه پری از وسط راهش پر زد1عالمه رفت جلو و لبه مرحله جدید نشست و منتظره شروع بشه تا پیش بره با قدم های سفت کوچولوش. تا خود دیشب یادم که می اومد از خوشی پر می شدم. هنوز هم میشم. خوبه که این بچه از خودم عاقل تره. همه میگن خیلی شبیهمه و من همیشه می ترسیدم که نکنه شبیه من اشتباه کنه. حالا که می بینم در1چیزهایی از جمله این از خودم عاقل تره چنان حس آرامش می کنم که بغض نفسم رو فشار میده. نمی دونم واسه چی ولی بدجوری باریدنم میاد زمانی که تصور می کنم چه قدر عالیه که این بچه از این نظرها شبیه من نیست. هی جیگیلکم! تو اینجا رو نمی خونی ولی من دلم می خواد اینجا بنویسم. اینجا و هر جای دیگه بنویسم. که چه قدر بی توصیف و بی مرز دوستت دارم. که چه قدر دلواپسم برات. که چه قدر خاطر موفق شدن هات رو می خوام. اون قدر که اگر خودم بچه داشتم تقریبا مطمئنم اینهمه عزیز نمی شد من دوستت دارم. توضیح نداره. فقط اینکه من دوستت دارم. تو هرگز نمی فهمی ولی خیالی نیست همین قدر کافیه که تو باشی. فقط باشی و من بتونم بی دردسر دوستت داشته باشم. بدون اینکه هیچ داستانی سر راهم باشه. بدون اینکه دلواپس هیچ ماجرایی و هیچ امروز و فردایی باشم. بدون اینکه از اعتراف به دوست داشتنت دلواپس هیچ بعد و بعدهایی باشم. من دوستت دارم بچه. نمی دونی چه قدر. نمی تونی اندازه بگیری که چه قدر دوستت دارم. به اندازه تمام عشقی که داخل تمام دنیا هست من دوستت دارم بچه! حسابی موفق باش! حسابی بالا بپر ولی نه از مدل بالا پریدن های من. با بال های خودت بپر. اگر کوتاه بودن اندازه خودت بپر. در نوع خودت هرچی می تونی بالاتر بپر و مرز پرواز نوع خودت رو فتح کن. با تمام روحم تشویقت می کنم بچه. هی! من دوستت دارم. بدجوری دوستت دارم. خیلی زیاد دوستت دارم. تا آخر عشق دوستت دارم بچه!
ساعت داره به سرعت میره طرف3و من هنوز نرفتم سر درس. فردا صبح دیگه باید برم مدرسه و بعد از ظهر هم کلاس و دوباره و دوباره و، … خدایا1لحظه بابا زمان رو سر1چیزی معطل کن نگهش دار وایسته از شدت خستگی دارم نفس می برم. فایده نداره. باید بجنبم. دیر کردم. باید بگردم1راه واسه بیشتر شنیدن و بیشتر حرف زدن و واردتر و سریع تر شدن پیدا کنم. همون طور که چند ترم پیش داخل کانون1راهی واسه لغت حفظ کردن پیدا کردم. فعلا حال رجز خوندن که من راهش رو پیدا می کنم رو ندارم. خداییش خیلی مریضم شاید امشب شاید هم فردا یا پس فردا رجز بخونم ولی حالا فقط خودم رو بکشم تکلیف های فردام روی دستم نمونه. آخ خدا درمون می خوام یعنی درمون که نه یعنی چیزه یعنی اینه یعنی میگم که خوب چیزه… ای بابا چیه شدی چشم و گوش گیریم که من1چیز یواشکی از خدا می خوام صداش زدم در گوشش بگم بکش عقب دیگه حتما باید جیغم رو دربیاری؟ ای بابا!
اوخ1ربع مونده به3به جان خودم دیگه جدی رفتم آخه تا بشینم سر تکلیف مادرم می رسه نه اینکه تنبلیم بیادها فقط منتظرم مادرم بیاد و چایی و خلاصه می خوام از وسط نوشتن بلند نشم. آره ارواح ورم دماغم. خوب بابا از دست این وجدان نق نقو که اعصابم رو نقاشی می کنه. رفتم بابا رفتم. زندگی نذاشتن واسمون. اه.
هی راستی1چیزی! با وجود تمام این خاکستری های پنهان و آشکار این لحظه هام، زندگی اندازه1000تا باغ معجزه قشنگه. هیچ کسی نمیتونه واسه همیشه نگهش داره. من و تو هم نمی تونیم. اما میشه خیلی مفت از دستش ندیم.
موفق باشی!