دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

امروز شنبه و امتحان میان ترم و، …

صبح شنبه. می دونم بابا باید سر کار باشم ولی اینجام. نمیرم. امتحان دارم. امروز ساعت9باید سر امتحان باشم. میان ترم کلاس های آیلتس. بقیه دیروز امتحان دادن و من باید می موندم واسه امروز تا1کسی باشه واسم بخونه. اه لعنتی! بدم میاد از این لعنتی! هی بیخیال.
خداییش این ترم میان ترم خیلی بهتر از ترم پیش خوندم. کاش نتیجه بهتر باشه. میان ترم پیش واقعا واسم سخت بود. جون کندم تا امتحانه رو دادم. کاش این دفعه ساده سپری بشه و زود تموم بشه! دیروز حسابی بیمار بودم. سردرد از مدل وحشتناکش و1سری اوضاع مزخرف دیگه که نگران کننده نیست و کاملا عادیه ولی بدم نمیاد ضرب سردرد حاصله رو1خورده کم کنم هر دفعه هم میگم واسه دفعه دیگه قرص کنار می ذارم و هر دفعه قرصه یادم میره و این عوضی سر بزنگاه گیرم میاره و من قرص ندارم و دیروز که کلا جمعه بود و مادر هم نبود و یکی بود3تا نبود جز خودم هیچ کسی نبود یعنی بود ولی برادره خونه خودش بود مادره هم خونه خاله بود اصلا داخل شهر نبود خودم هم که داغون بود یعنی بودم داروخونه هم که نمی دونم باز بود یا بسته بود1کتاب پر و پیمون هم شبیه اسمش رو نبر اینجا آماده خونده شدن واسه امتحان امروز بود و خلاصه آآآآخخخخ سرم خدااا سرم! بابا من معترضم این چه اوضاعیه یعنی داخل این هیکل بی سر و ته نباید اندازه کافی خون باشه که این سردرده هر دفعه به ریش نداشته من نخنده؟ این چه وضعشه آخه؟ به چیچیه من میاد کم خون باشم واسه چی هستم آخه؟ یعنی چی آخه؟ پدرم در اومد آخه! وووییی ساعت چنده؟
مونده هنوز. میگم1دور دیگه بخونم؟ نخونم؟ اه الان مخم می ترکه خدایا بسه دیگه!
هی من ورد می خوام. الان دارم با چی می نویسم؟ ورده یا نت؟ سرعتم بدک نیست چه عجیب! بذار ببینم کاما سر جاشه؟ ولش کن فعلا که لازم نیست هر زمان لازم شد می بینم. ظاهرا زمان هایی که پ میره بالای اینتر می شینه اوضاع نباید خیلی بدک باشه. ولی جدی این داره باهام فیکس میشه. خیالم نیست بخند اما هنوز تصور می کنم این ها هم سرشون میشه. تصور می کنم هر چیز بی جونی مدل خودش سرش میشه و ادامه حیات میده و، … هی آخجون کاما ایناهاش! کاش سرعتم همین مدلی بمونه! اون مدل کند نوشتن روانم رو چرخ می کنه. به جان خودم واردش که ميشم1حرف مي نويسم فردا صبح مي خونه. با سرعت نوشتن من اصلا جور درنمياد. من1زماني داخل شب نشيني هاي محله هر شبي333دفعه اخطار سرعت غير مجاز مي گرفتم از بس سريع مي نوشتم حالا اگر بخوام با ورد بنويسم بايد به جناب حلزون بگم قهرمان ماراتون! وووييي نه! خوشم نمياد! بايد1طوري حلش کنم وگرنههههههه شکلک خشم. ول کن1فکري واسش مي کنم.
محله! واسه چی باز دیروز گیر کرد؟ عاقبت هم نتونستم5شنبه شب برم جشن تولد شب روشن! امتحان چیز! امتحان اسمش رو نبر! امتحان های2قلوی اسمشون رو نبر. امتحان های همون کلمه که همیشه جای فحش میگم و تخلیه روانی میشم! آخیش1خورده بهتر شد!
آخ خدا من واقعا باید این توصیه های قرص آهن و از این مزخرفات رو جدی بگیرم تمام استخون هام شبیه آنفلوآنزایی ها درد می کنه جدی دیگه شورش در اومد من این مدلی باید برم سر جلسه این امتحانه! با این وضعیت مسخره اگر امتحان هم نداشتم موندم چه مدلی باید سر کارم حاضر می شدم. خدایا حال جسمم خوش نیست لطفا هوام رو داشته باش امروز سر امتحان خیلی گاف ندم.
هي باز پ رفت بالاي کيبورد. جدي اين واسه چي اين مدليه خخخ! به نظرم1چیزهایی داره به کشفم میاد مطمئن نیستم هر زمان مطمئن شدم میام اینجا کشفیاتم رو اعلام می کنم و حالش رو می برم.
ساعت8و4دقیقه شد. یواش یواش باید بلند شم و با توجه به سرعت مورچه ایه امروزم در آماده شدن بد نیست1خورده زودتر بجنبم.
فرار فايده نداره. بحث هاي جدي شبيه1مشت شبپره که ولشون کرده باشي1جايي داخل سرم پرواز مي کنن و مي خورن به ديوارهاي ذهن نه چندان, نه چندان چي؟ هرچي هم داغون باشه ذهن خودمه. اي بابا بحث هاي جدي. چي بودن؟ اينکه این هفته که اومده هفته امتحاناتمه. پايان ترم کانون و ميان ترم کتبي اون يکي کلاسم. کمتر از1ساعت دیگه باید رو به روی برگه امتحان باشم. بدجوري دلواپسم اگر بهش فکر کنم. دفعه پيش شرايط متفاوت بود و با اينهمه ميان ترم اونجا اونهمه سخت بود خدا اين دفعه رو حسابي کمک کنه! هي واسه چي ايسپيک بعضي علامت ها رو نمي خونه؟ اينکه روي غ نشسته با شيفت مي زنم چيه؟ داخل ورد اون يکي سيستمم اين به نظرم کاما بودش اونجا هم نمي خوند اينجا اين رو انگار تا پيش از اين نداشتمش واسه چي الان هست؟ به جان خودم ايناهاش ديوونه هم خودتي. نه تو نيستي خودمم. حيف نيست صفت به اين مثبتي رو ببخشم به کسي؟ ديوونه بودن عاليه. خداييش حرف نداره. چند روز پیش نمی دونم چه روزی بود داشتم با1تلفني حرف مي زدم1عالمه گفتيم و گفتيم و من حسابي توضيح دادم که از راه هاي کاملا صاف و عابرهاي اين راه ها حسابي خسته ميشم. اين آدم هايي که کامل مثبت و خوب و همه چيز تکميلن؛ اين ها که در زندگي هميشه راه درست رفتن؛ نقطه تاريک نداشتن؛ خطا و اشتباه نکردن؛ از خط منطق اون طرف تر نرفتن؛ کتاب هاي عاقل ها رو مي خونن و زندگي عاقل ها رو مي کنن و راه عاقل ها رو ميرن؛ اين ها واسه من به شدت غير قابل درک و اگر دلگير نشي دافعن. اصلا نمي تونم تصور کنم که شبيهشون باشم و اصلا نميشه که تصور کنم مدت طولاني بتونم باهاشون همنشين بمونم. از اين مدل زندگي ها حس رضايت نمي کنم. البته به اون بنده های خدا هم حق میدم که نتونن منو تحمل کنن با این جوهر خل و ناخالصم. اون ها محترم هستن و نمیگن ولی مطمئنم اون ها هم نظرشون در مورد شبیه های من این مدلیه. و من. من در زندگيم تا اينجا اشتباه زياد رفتم. نتيجه هاي وحشتناکي هم ديدم. خيلي پيش اومده که از1سري هاشون به شدت دردم بياد و بگم کاش اين غلط رو نکرده بودم که حالا نتيجه اين مدلي افتضاح نمي شد. بارها گفتم اگر مي شد برگردم1راه هايي رو ابدا ديگه نمي رفتم. ولي مي دوني؟ در مجموع حس مي کنم از کل زندگيم، از راهي که رفتم، از داستان هايي که گرد و خاکشون رو به دفتر عمرم پاشيدم، تا اونجايي که کسي از دستم و از داستان هام آزار نديد چندان هم پشيمون نيستم. اگر به کسي نگي هيچ تضميني نيست که در صورت تکرار نوار زندگيم1بخش هاي بزرگيش رو دوباره تکرار نکنم. اين از سر خيره سري نيست واقعا حس مي کنم زندگي صاف و کارنامه سراسر سفيد چيزي نيست که در40سالگي تماشا کردنش روحم رو ارضا کنه. من هيچ زماني آدم آرومي نبودم. چه در کودکي که شبيه دخترهاي ديگه به خاله بازي و عروسک بازي هاي عادي رضايت نمي دادم و هرگز نشد که نقش1مادر معمولي رو واسه عروسک ها يا بچه هاي ديگه پذيرا بشم و ترجيح مي دادم باهاشون هم بازي نشم مگر اينکه اون ها به دنياي بازي هاي غريب من سر مي کشيدن؛ چه در نوجواني که در هر موردي که خاطرم مياد1قانون شکن درست و حسابي بودم؛ و چه در جواني که…
بچه که بودم خاطرم هست بقيه مي گفتن بزرگ بشه درست ميشه. نوجوون که شدم مي گفتن از اين سن و سال رد بشه درست ميشه. درست نشدم. جوون که شدم1ست کامل از شعله هاي از همه رنگ زدم به دنياي خودم و تمام خونواده بيچاره خودم و حالا در سني که همه مي گفتن سن اعتلاي انسانه ايستادم و دارم در1وبسايت شخصي اينترنتي اعتراف مي کنم که اگر کارنامه عمرم از اشتباه هام پاک بود روحم از تماشا کردنش ارضا نمي شد. اگر در اين مرحله درست نشدم ديگه هرگز عوض نميشم. و من درست نشدم. من زندگیم پر از ماجراست. تمام صفحه های دفترش تا اینجا پره از لکه هایی که آرامش رو از نگاه خواننده های عاقل و معقول می گیره ولی، … من هنوز هم از دیدن سفیدی مطلق روی برگه های تمیز و خوش خط نگاهم چرتش می بره. هنوز هم آرامش رو در ناخودآگاهم پس می زنم و با وجود تمام تلاشی که واسه منطقی بودن و عاقلانه زندگی کردن انجام میدم، اما این لحظه با مراجعه به خودم می بینم همچنان همون بی فرمون دیوانه ای هستم که در20سالگی بودم. فقط حالا سبکم1خورده عوض شده و مدل موج سواری هام فرق کرده. گاهی ظاهرش عاقلانه میشه و گاهی مهارتم در دیده نشدن بیشتره و گاهی هم بیخیال گفتن هام بلندتر و قوی تر میشه و، … از خودم حیرت می کنم. نکنه در80سالگی هم همین مدلی باقی بمونم؟ آخ جون! یعنی تا اون زمان زنده ام؟ با این مدل جنگی رفتن هام تا اونجا می رسم؟
هی8و16شد من واقعا باید بپرم. آهایی بابا زمان جون هر کسی دوست نداری1خورده وایستا اومدم!
هی من دارم میرم امتحان بدم. کاش نتیجه عالی باشه! بقیه اش باشه واسه بعد. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1زمان محدود کوچولو

1شنبه ظهر. در فاصله بین1صبح کاری و1کلاس، … اوه خدایا امروز داخل مدرسه نتونستم چیزی بخونم. ولی چرا خوندم و عجیبه که با این کم خیلی کم بدک نیستم. الان باید1خورده بخونم و، …
آخجون دارم با این یکی می نویسم و خیلی سریع تره ایول. ورد2010و من جز همین نوشتن هیچ چی از امکاناتش نمی دونم. میگم یعنی اگر روی اون فسقل هم2010نصب کنم همین شکلی سریع میشه؟ و کاما هم جاش مشخص میشه؟ هی راستی داستان اون کامای مسخره اونجا به هیچ صراطی مستقیم نشد و احتمالا کیبوردش بیشتر از2تا حالت داره که من نمی دونم اما به هر حال ازت ممنونم ناکجا آباد. چیه چشم تاب میدی1کسی به فرم تماس اینجا ایمیل زد اسم و آدرسش ناکجا آباد بود الان به نظرت من با چه اسمی باید ازش ممنون می شدم؟ وایی خدا عجیب خسته ام. به نظرم چیزی شبیه بیمارم. شبیه سرماخوردگی های زمان بچگی، زمانی که تب داشت شروع می شد و مادرم تشخیصش می داد. کیف می کردم زمانی که می گفت فردا نمی تونی بری مدرسه. حالم بد بود و با اوج گرفتن تب بدتر می شد ولی1حس گرم خوشآیندی وسط جریان خون تبدارم بود. نه واسه اینکه نمی رفتم مدرسه. یعنی بدم نمی اومد از خونه موندن ولی این حس تمامش واسه این خونه موندنه نبود. حس خوبی بود که درک می کردم1کسی که زورش به قوانین می رسه در برابرشون ازم حمایت می کنه و حتی زورش به اون بیماریه کزایی هم می رسه و قراره من پیشش بمونم تا دست مرض کمتر بهم برسه و درمون بشم و کسی هم نمی تونه بهم گیر بده که واسه چی مدرسه نیومدی و واسه چی تکلیف نداری و درس نخوندی و، … گاهی عجیب به یاد گذشته هایی که اگر واقعیتش رو بگم در زندگی من چندان هم دور، هست؟ نیست؟ نمی دونم. گاهی به یاد گذشته هایی که دیگه نمی دونم چه قدر ازش گذشته بدم نمیاد1یادش به خیر یواشکی بگم. به زمان هایی که فقط تماشا می کردم تا1نفر دیگه، آگاه تر و تواناتر از خودم افسار این مرکب گاهی سرکش و رم کرده رو بگیره و هر طرف که درسته ببردش. سرما خوردم انگار و می دونم دیگه زور هیچ کسی به قوانین زندگی من نمی رسه. چون اون ها به ضمیر خودم تکلیف شدن نه فقط به زندگیم. حالا دیگه کسی نمی تونه بهم گیر بده که واسه چی سر کلاس زبانت حاضر نشدی ولی من حاضر میشم حتی اگر حالم از این خیلی بدتر باشه. چون می دونم باید اونجا باشم. هی چیزی نیست من فقط1خورده چیزم یعنی خسته شدم و احتمالا1خورده سرما خوردم و1خورده، … هی! من نگرانم. وضعیت3اصلا مثبت نیست و من بدون اینکه بهش زنگ بزنم از بقیه جویای حالش میشم و درک می کنم که حالش واقعا بده. حال جسمیش. حال روحیش. در جواب احوالپرسی تلگرامیم2زیر جلدی متهمم می کنه که قاه قاه می خندم. سعی کردم طوری که حس نکنه این اتهام رو فهمیدم براش توضیح بدم که من واقعا نمی خندم. که دلواپسشونم. که واسه رفع این گرفتاری دعا می کنم. بهش حق میدم دلگیر باشه. از من و از تمام جهان. از منی که بدون این مرض لعنتی راه میرم و نفس می کشم و بدون اینکه در هیچ کجای جسمم چیزی از دردهای وحشتناک3 رو حس کنم داخل تلگرام پیام میدم که هی دیوونه ها شما رو به راهید؟ بهش نگفتم که شب پیشش چه حس وحشتی از، … اون دلگیره چون درگیره. درد همه چیز آدم رو له می کنه. این2نفر گرفتارن. خدایا و من هیچ غلطی نمی تونم واسه رفع این گرفتاریشون کنم. دلم می خواست می تونستم. دلم می خواست می شد دست هام رو دراز کنم، دستشون رو بگیرم و از این تونل تاریک بکشمشون بیرون. خدایا یعنی میشه زودتر از اون طرفش در بیان؟ بهشون زنگ نزدم. به نظرم نمی زنم. واقعیتش نمی تونم. می ترسم اونهمه قوی نباشم. دلم نمی خواد3و حتی2بشنون که1جایی از حرف زدن هامون صدام خش بر می داره. می ترسم نتونم. خدایا من واسشون دلواپسم میشه کمک کنی؟ خدایا می دونی؟ تو فقط1خدا هستی ولی می دونم عشق رو می شناسی. تقصیر بنده هات نیست که تو تک خدای جهان هستی. اون ها تک نیستن و وسط شلوغی های جهان هم رو پیدا می کنن و عاشق هم میشن و با هم ازدواج می کنن و هم رو دوست دارن. میشه به این بیشتر توجه کنی؟ میشه اوضاع3رو درستش کنی؟ به خاطر جفتشون؟ نمی تونم گریه کنم. دلم می خواد. عجیبه. از مرداد ماه امسال من واسه مشکلات خیلی جدی نتونستم گریه کنم ولی سر گیرهایی شبیه داغون شدن سیستمم اون طور شدید می بارم. چه دردم شده! شاید جنس این باریدن فرق داره. شاید جنس اون اشک ها عمیق تره. و شاید من در موارد جدی سنگ شدم. شاید واسه دردسرهای کوچیک و مسخره که ناخن کوچیک گیر3هم نیست اون بخش معمولی تر وجودمه که هنوز می تونه گریه کنه و، … نمی فهمم. این کلمه های افسار در رفته رو نمی فهمم. چی دارم میگم! خداجونم اینکه تماشا می کنی افتضاحه لطفا3رو درستش کن. دلم نمی خواد به خاطره ها فکر کنم. و به اون قهقهه هایی که2نوشته یعنی غیر مستقیم نوشته درگیرشونم. نمیشه واقعا خندید زمانی که می دونی یکی از همراه های خندیدن هات اینهمه شدید گرفتاره. کاش می تونستم کاری کنم! هر کاری جز اینجا نشستن و این ها رو نوشتن! هر کاری که بتونه کمک کنه. تسکین نده کمک کنه. درمون کنه. از قلمرو بیماری بیاردش بیرون. خدایا من نمی تونم ولی تو می تونی. میشه حلش کنی؟ میشه دستش رو بگیری بکشیش بیرون؟
به ساعت من2دقیقه مونده به2و من3باید کلاس باشم. اوخ خدا قرار بود1دفعه دیگه اسپیکینگ دومی رو1نگاهی بندازم. الان دیرم میشه. تایم نوشتنم تموم شد. تایم هر چیزی جز حرکتم تموم شد. باید بجنبم. من سال ها دیر کردم. باید بجنبم تا1بخشیش رو جبران کنم. بدجوری سخته. گاهی چنان وحشتناک خسته میشم که می خوام هوار بزنم که این عادلانه نیست. به جهنم توقفم. به جهنم جا موندنم. به جهنم همه چی. خسته شدم دیگه نمی تونم دیگه نمی کشم دیگه بسه. ولی درست همون زمان1چیزی، گاهی1کلمه حرف، گاهی1پیام از1آشنا یا حتی از1کانال تلگرام، گاهی1جمله با صدایی که لبخند قاطیشه و گاهی1نفس سبک و شاد از جنس تعیید و شادی از طرف مادرم که به شدت امیدواره و راضی از تلاشی که سعی می کنم هرچی موفقیت آمیزتر باشه، باز حرکتم میده و ترجیح میدم زوری که واسه هوار جمع کردم رو صرف2قدم دیگه کنم و زمانی که این2قدم رو پیش میرم میگم هی1خورده دیگه. من خیال می کردم نمی تونم ولی2تا قدم اومدم بذار1خورده دیگه برم. باز هم1خورده دیگه و باز هم1خورده دیگه و باز هم.
اوه خدا3دقیقه از2گذشت من واقعا دیرم شده باید بجنبم. ببینم زمان دارم1لیوان بخور اکالیپتوس فوری واسه خودم درست کنم یا نه. اگر هم نشد بیخیال. به نظرم اون قدرها که خیال می کردم هم حالم بد نیست. جا واسه1خورده دیگه تحمل دارم. اندازه2ساعت نشستن سر کلاس. فقط1خورده دیگه. فقط2ساعت دیگه. هی! فقط1خورده دیگه! دیرم شد. دیگه نمی تونم بمونم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی هم قدم با جمعه

جمعه.
ترجیح میدم ندونم چندم پس اینجا هم نه حساب می کنم نه می نویسمش. این پ بدکردار واسه چی هر دفعه روی این کلیدها جا عوض می کنه؟ دیشب بالای اینتر بود الان بغل و نشسته. از دست این! بیخیال دارم بهش عادت می کنم قشنگه. ولی به نظرم این فسقل بهش فشار میاد. مینی ها واسه اینهمه کار ساخته نشدن امیدوارم این بیشتر از انتظارم دووم بیاره. من به طرز مضحکی به وسایلم بستگی پیدا می کنم. صبحی که شبش بهم گفتن اون یکی لپتابم داغون شده و تمام شب کل اطلاعات مفیدش رو تخلیه کردم صبح بدی بود. باید دیگه می بستمش. با۱سی دی نمی دونم چی اومده بود بالا و خیلی سخت اطلاعاتم رو ازش کشیدم بیرون و اگر خاموش می شد دیگه بالا نمی اومد. چاره ای نبود. خاموشش کردم. کیبوردش داغون بود و با کیبورد یدک باهاش کار می کردم. جمعش کردم. اسپیکرش ایراد داشت و بهش اسپیکر یدک وصل بود. جمعش کردم. شارژرش رو بستم. باتریش فاسد بود و بی برق۵دقیقه هم دووم نمی آورد. باتری فاسد رو جا زدم. مانیتور رو که می بستم دیدم خیلی جدی لازمه کیبوردش رو خشک کنم. در تمام اون لحظه های آخر داشت روی سیستم به کما رفته داغونم بارون می بارید. دست خودم نبود هم وحشت درس هایی که بی سیستم نمی شد بخونمشون هم بیداری شب پیش و هم رفتن اون وسیله بی جون آشنا که اگر درست بگم۸سال جفت تمام لحظه های من بود ضربهم کرده بودن. دلم بدجوری گرفته بود. سکوت خونه بعد از خاموش شدن آخرین صداهای ایسپیک انگار روی دلم آوار می شد. سعی نکردم چشم های خیسم رو پاک کنم. فایده نداشت. حس خیلی بدی داشتم. انگار بچهم مرده بود. هرچی می کردم به مسخرگی جریان فکر کنم و بخندم گریه کردنم بیشتر می شد. اون سیستم دیگه صدا نداشت و من نمی تونستم بغلش نکنم و نزنم زیر گریه. زنگ تلفنم. مادرم. سعی کردم۱خورده به عاقل ها شبیه تر باشم ولی نشد. پشت خط ترکیدم. بنده خدا مادرم. کلی دلداریم داد که چیزی نشده اون دستگاه که دل نداره بفهمه یکی دیگه جاش می ذاری بعد از۸سال اون هم با کاری که تو ازش کشیدی خوب طبیعیه عمرش تا همینجا بود۱دونه بهترش میاد جاش واسه تو هم پر میشه و۱عالمه حرف دیگه که باید آرامش می داد ولی نمی داد و آخرش فقط زمزمه کردم دوستش داشتم. طفلک مادرم. گفت می دونم دخترجان ولی گریه کردنت فقط احتمال سردرد شدنت رو زیاد می کنه. بلند شو آماده شو باید بری سر کار این روحیه رو هم به خودت نگیر همین عصری میریم۱جایی که برادرت معرفی کرده۱دونه جای این که خراب شد می گیریم این رو هم۱نشون میدیم شاید بشه وسایلش واسه تعمیر دستگاه های دیگه به کار اونجا بیاد. دلم داشت می ترکید خخخ. واقعیتش این خخخ هنوز در ذهنم هیچ جایی نداره و هرچند سعی می کنم ولی اصلا نمی تونم حتی وانمود کنم که موضوع واسم خنده داره. نیست. واسه من اصلا خنده دار نیست. هنوز به اون صبح که فکر می کنم دلم می گیره.
اه کامای این کو؟ داخل ورد کاما رو می دونم کجاست ولی نت پد داستانش۱خورده متفاوته و وووییی. بیخیال شاید بعدا تونستم داخل ورد کپی بزنمش و اه خدایا!
خلاصه اون صبح گذشت و عصر ما رفتیم واسه تعویض سیستم و خرید۱دونه جدیدش طبقه پایین فروشگاه تعمیرگاه بود و من واسه خاطر جمعی خودم هم شده بود جنازه به بغل رفتم پایین. بیمارستان سیستم های بی جون و بی دل و۰و۱که بخندی یا نخندی من خیلی بی حس بودنشون رو باور ندارم. همیشه حس می کنم تمام موارد اطراف ما حس دارن فقط جنس حس هاشون با مال ما متفاوته. مثلا زنده بودن گیاه شبیه زنده بودن ما نیست. اما گیاه زنده هست. کی می دونه شاید سیستم ها هم می فهمن ولی به مدل خودشون. به جهنم که می خندی دلم می خواد بنویسم حس خودمه.
اونجا روی صندلی مچاله نشستم و منتظر شدم. نوبتم که شد سیستم خاموشم رو تحویل دادم. نزدیک بود دوباره گریه کنم. کلی طول کشید و بعد از۱عالمه بررسی و تلاش بی نتیجه عاقبت بهم گفتن اونجا نشستنم فایده نداره. گفتن سیستمم به هیچ ترفندی جواب نمیده و با اینهمه هر کاری بشه می کنن. گفتن اول خیال کردن۱مشکل ویندوزی کوچیکه ولی ظاهرا… بله مشکل خیلی بیشتر بود خیلی. گفتم ترجیح میدم تا حتی الامکان همین سیستم رو نگه دارم چون سیستم جدید واسه من در حال حاضر زیاد هزینه می بره و… اون ها اون روز سعی کردن ولی فایده نداشت. اومدم خونه. این فسقل رو از کیفش درآوردم و شروع کردم به راه اندازیش. کنار اومدن باهاش واسم اندازه۱کوه سخت بود. جفتمون هم رو نمی فهمیدیم.
طول کشید ولی اوضاع خیلی خیلی آهسته می رفت که شروع کنه به عادی تر شدن. سخت بود و نمی شد کاریش کرد. درس داشتم و باید پیش می بردم.
چند روز طول کشید خاطرم نیست ولی زنگ زدن و گفتن تونستن سیستم قدیمیم رو احیا کنن. بعد از ظهر بود. پرواز کردم. دستم که بهش رسید بی توجه به اینکه کجام و چندتا تماشاچی دارم پشت مانیتورش رو ناز می کردم. حتی اون هایی که دور از من پشت میزهاشون نشسته بودن فهمیدن و خخخ گفتن که مشخصه دلم تنگ شده بود واسش. بعضی نرم افزارها رو سخت پذیرفت و بعد از حدود۳ساعت کلنجار رفتن عاقبت راه افتاد و موقع ترخیصش بهم گفتن باید مراعاتش رو خیلی کنم. حالا اینجاست داخل کمد ولی از زمانی که آوردمش خونه هنوز بازش نکردم. هنوز دارم با این فسقل پیش میرم و اون یکی داخل کمد خاموش مونده. به نظرم بعد از اینهمه فشار کارهای من مستحق استراحته. راستی خاطرم باشه فردا زنگ بزنم ببینم باتری نو که قرار بود واسش بیاد اومد یا نه.
چی داشتم می گفتم رسیدم اینجا؟ یادم نیست حسش هم نیست برگردم اون بالا ببینم.
وویی داشتم درس می خوندم تمرین های۱شنبه رو حل می کردم خسته شدم تا قهوه ام سرد بشه اومدم این اطراف گفتم زود میرم واسه چی اینهمه طول کشید؟
امروز صبحی محله واسم باز نشد. قبل از اینکه بیام اینجا هم رفتم کلا صفحه فایر فاکسم به این آدرس ارور داد. باز رفت هوا. طوری نیست میاد پایین.
به نظرم قهوه ام به جای سرد شدن یخ کرد. دارم تمرین می کنم نوشیدنی هام کمتر داغ باشن. از سرطان خوشم نمیاد. باید خیلی چیزهای دیگه رو هم تمرین کنم. اینکه واسه فرار از خستگی و استرس و فشار و هر چیزی نرم سراغ خوردن. این کار واقعا درست نیست و من این اواخر واقعا در این زمینه شورش رو درآوردم. باید بس کنم. باید بیشتر درس بخونم و کمتر داخل تیمتاک ولو بشم به شیطنت. باید… اه باید کاما رو اینجا پیدا کنم لازمش دارم این چه اوضاعیه آخه! باید ورد۲۰۰۷رو هم امتحان کنم شاید اوضاع بهتر باشه.
راستی دیشب تونستم گوگل او سی آر رو پیدا و روی این فسقل نصب و آزمایش کنم و لازم نشد به۱زنگ بزنم و نق بزنم و بپرسم و کلی خوش به حالم شد. حس می کنم من و این فسقل داریم بیشتر هم رو می فهمیم. انگار همون طوری که من با کلیدها و کارکردش فیکس میشم این هم با مدل کار کردن و نیاز من داره فیکس میشه. بیشتر توضیح نمیدم چون۱دفعه دیدی از سر انسان دوستی و ثواب هم شده۱ماشین تیمارستان گرفتی به حساب خودت اومدی فرستادیم ناکجا.
خوب دیگه بسه ببینم با این خرچنگی های نت پد نشان چه میشه کنم. به امید ورود سریع و بی دردسرم به ورد در نوشته های بعدی.
وویی دیرم شد من رفتم. هی! شاد باش! زندگی فقط۱باره. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

مثل اینکه آمدیم!

آمدیم. بذار۱امتحانی هم با این کنم.
ایول نت پد مهربون! دلم ترکید واسه نوشتن. خدایا جدی دارم می نویسم! یوهووووو!
خوب خوب بسه.
خدایا چه قدر مدته که اینجا نبودم! اندازه۱عمر حرف دارم ولی نه تایمش هست نه حسش. اولیش رو بگم باقی رو هم باید بگم و رسما بیچاره میشم پس بیخیالش. ولی خداییش خیلی زیادن خیلی!
از داستان های جزوه هام و درسم و بریل کردن جزوه هام و ماجرای مرتب کردن اون خط های درهم و داستان رسیدن بریل ها و کشف این واقعیت ترسناک که نوشته ها کوتاه نویسی بودن و من از کوتاه نویسی فقط کمی بیشتر از کوفت سرم میشه بگیر تا فوت عموی نابینام و داستان های فوق شخصیم و درس خوندن هام و ترم چهار این کلاسه و استاد و لویی بریل و۱جلسه از کلاس های کانون و لپتابم که داغون شد و حس و حالم زمان جمع کردنش و تعمیرگاه و تعمیرش و کنار اومدن با این مینی فسقلی و امسال و کلاس و متاسفانه بیماریه۳که از خدا می خوام هرچه سریع تر دست از سرش برداره و…
آخ کف کردم۱نفس گفتم و گفتم و…
این فسقلی اجازه نمیده با وردش شبیه آدم بنویسم و نتیجه این شد که موندم پشت کلیدها و امشب دیگه تحملم ته کشید و دارم با جناب نت پد می نویسم. ولی نت پد امکاناتش کمه و ترتیب بی ترتیب. ولش کن این مدلی نمیشه فعلا فقط۱اعلام حضور بزنم بلکه نشانی از تخلیه شدن در خودم ببینم و نفسم جا بیاد. دیگه بسه میریم که آزمایشی این رو با این فسقل تخس دوست داشتنی بفرستیم ببینم ثبت میشه یا ثبت میشه یا ثبت میشه یا میشه یا میشه یا…
من عاقل بشو نیستم. آخ جون! خداجونم خیلی خوبی که من عاقل نمیشم. یوهوووووو خخخ من رفتم آزمایش پست زدن با متن نت پدی و این۱سوم وجبی که پدر درآوردیم از همدیگه.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من می ترسم از، … خودم. خدایا کمکم کن!

5شنبه صبح. بعد از کلاس.
داخل کلاس امروز حسابی بد ظاهر شدم. نمی دونم واسه چی. یعنی می دونم ولی، … کمی حواسم، …
بد رفتار شدم این روزها. اطرافیانم باید به سگ بگن فرشته. نه لیوان می شکنم نه جیغ می کشم حتی نق هم نمی زنم یعنی البته داخل گوش کسی نمی زنم. خوب باشه کج نگاه نکن کمتر می زنم خخخ.
در1مدل تاریکیه بی صدام این روزها. از اون گرفتگی های ساکتی که هوار ندارن. اون هایی که می دونن اطرافم نمی پرن. دست خودم نیست پر هر کسی بهم بگیره داد سرش نمی زنم ولی جواب هام مهربون نیستن. حوصله کسی رو ندارم. حوصله مهربون بودن رو ندارم این روزها. جز سکوت اطرافم و البته کتاب هام حوصله هیچ چی رو ندارم این روزها. شب به شب داره بدتر میشه و البته مطمئنم این مدلی نمی مونه. چند شب دیگه درست میشم ولی این لحظه ها مدلم اینه. با کاغذ ها و کتاب هام بد تا نمی کنم. هرچند بد تکالیفم رو انجام میدم ولی، …
چند شب پیش1کسی زنگ بهم زد که از شدت حیرت حس کردم به شدت لازمه بلند شم1خیز، … خوب به من چه من حیرت کردن هام به آدمیزاد نرفته شبیه همه چیزم واقعا این حس رو داشتم چیکار کنم؟ دروغ بگم؟ ای بابا!
برداشتم حرف زدیم. چه قدر حرف داشتم که واقعی بودن و حتی1هجا ازشون رو نگفتم. بلند خندیدم و خندیدیم. شبیه خود اون بنده خدا. چیزی نگفتم. یعنی چیزی که قابل گفتن باشه نگفتم. خیلی بود خیلی. نگفتم. چه فایده ای داشت گفتنش؟ پیش از این باور داشتم که گفتنش فایده داره و اونهمه زور زدم واسه گفتن ها. حالا حس می کنم کلا باطل رفتم. کلا باطل دیدم. کلا باطل بودم. کلا باطل بود همه چیز. و منه خر رو باش که هنوز اگر ترمزم رو نکشم واسه اونهمه باطل یواشکی، … ای خاک بر سرم!
حرصی نیستم فقط دیگه باور ندارم. حتی1درصد. به نظرم اینهمه واضح بود پس من واسه چی نمی دیدم؟ از کی اینهمه دیر انتقال شدم؟ بیخیال.
وسط خندیدن ها آیفون خونم نق زد و پریدم که باز کنم. کسی نبود. یعنی بود ولی با من کار نداشت شکر خدا. خخخ1کسی دنبال1کسی می گشت خیال کرده بود اینجاست و طرف نبود. اون اومد و رفت ولی گوشی دیگه قطع شده بود و من هم دیگه زنگ نزدم.
دلتنگ باورهای شفافم هستم در مورد تمام باطل ها این روزها. دلم تنگ شده واسه اونهمه اعتقادی که به درستیه باورهای خرکیم داشتم. چه اعتقادی داشتم! چه احمق خوشبختی بودم! یادش به خیر! ولی بد نیست. شاید بیداری بهتر باشه. عاقبت که بیدار می شدم اگر دیرتر می شد از شدت فشار حاصل از فاصله اون خواب عمیق و این بیداریه ضربتی1بلای بدتری سرم می اومد. مثبتش رو ببینم. واسه فراموش کردن تمام باطله ها خودم رو چنان شدید درگیر درس کردم که گاهی حس می کنم وسط اینهمه تکلیف خفه میشم. بد نیست. خفه شدن وسط اینهمه تکلیف بهتر از امتحان خیلی چیزهاست. چیزهایی که بعضی هاشون رو واسه تسکین امتحان کردم و1شب لعنتیه نکبت کم مونده بود بدترهاشون رو هم امتحان کنم. امکانش دم دستم بود اگر1فرشته نجات شاهد نبود. اون نجات دهنده هرگز نخواهد دونست اون شب از چه فاجعه ای نجاتم داده. خودم و خونوادم رو. نه خودکشی نبود. بعضی چیزها از مردن خیلی ترسناکترن. باور کن هستن. شب وحشتناکی بود و هرگز فراموش نمی کنم که چه قدر اون شب ضعیف بودم. هر چیزی می شد که بشه. داشت می شد و، … خدایا! اون نجات دهنده ناآگاه رو همیشه از هر منفی که نیت می کنه بره طرف خودش و زندگیش حفظش کن. اون نمی دونه. خونواده من هم نمی دونن. من از طرف خودم، از طرف مادرم، و از طرف تمام اعضای خونواده کوچیکم از ته دل واسش خیر می خوام. خدایا بهش بده! لطفا بهش بده!
اون شب دیگه تکرار نشد. شب های بد خیلی داشتم خیلی. ولی به اون خطرناکی نبودن. کاش واسه هیچ کسی پیش نیاد!
حالا از اون گرد و خاک های آتیشی گذشتم ولی هنوز1زمان هایی شبیه این روزها، زمان هایی که خسته تر و ضعیف تر میشم، جای زخم های یادگاری تیر می کشن و به شدت اذیتم می کنن.
سعی می کنم بهش فکر نکنم. سعی می کنم به هیچ چیزی فکر نکنم. حتی به اینکه چه قدر امروز سر کلاس واسه جواب دادن درسی که اونهمه خونده بودمش بد ظاهر شدم. چه مرگم شده بود؟
باید اصلاح گوگل اوسیآرم رو انجامش بدم. بدون1و خودم تنها. ترجیح میدم دیگه بیشتر متکی به خودم باشم. دلم نمی خواد زیاد حرفش رو بزنم. با کسی دعوام نشده فقط به نظرم باید این مدلی باشه. دلم نمی خواد بیشتر توضیحش بنویسم.
خواستم1چیزی سفارش بدم از بیرون منصرف شدم. این تفریح بسیار بدیه که من انجامش میدم. این هم شد کار؟ فعلا بیخیالش شدم کاش از سرم بپره. واقعا گرسنگی نیست این عادت بدیه که تازگی گرفتارش شدم هیچ خوشم نمیاد. مخصوصا شب ها. باید ترکش کنم. پس فعلا سفارش بی سفارش.
زمان واسه پرداختن به خیلی از عادت هام نیست. به ناخواه در ترکم. آخ که چه قدر دلم1سری تفریحات رو می خواد. مثبت نیستن. اذیت می کنن، ضرر دارن، و1کلام غیر مجازن ولی بد می خوامشون این روزها. این روزها. از دست این روزها!
شنبه امتحان شفاهی پایان ترم کلاس های آیلتس. ساعت6بعد از ظهر. تمرین های1شنبه. نوشتن درس هایآینده1شنبه و4شنبه که درس میده و من کتاب ندارم و باید دستنویس بنویسمشون.
در مورد ایندکس دیگه به1نگفتم. دیگه هم نمیگم. دیگه حوصله بحث و یادآوری ندارم. دیگه حوصله هیچ چیزی رو ندارم. دیگه حوصله هیچ کسی رو ندارم. واقعا ندارم. حس می کنم از جهان اطرافم دور و دور و دور میشم. حس می کنم دیگه واقعا مال این جهان نیستم. حس می کنم من و اطرافم دیگه هم رو نمی فهمیم. پیش از این هم گاهی حس می کردم ولی خفیف بود خیلی خفیف تر از این روزها. حالا به شدت با اطراف و اطرافیانم احساس بیگانگی می کنم. حس می کنم اون ها هم همین طور. دیگه هم رو نمی فهمیم. بچه هایی که زمانی با هم آشناتر از این روزها بودیم دیگه بهم گیر نمیدن که از این لاک کتابی کاغذیم دربیام. خیال می کردم اگر زمانی اون ها بیخیالم بشن خوشحال بشم. خوشحال نشدم. ناراحت هم نشدم. هیچ حسی از این سکوت ندارم. نه منفی، نه مثبت. انگار همیشه این مدلی بوده. انگار هیچ زمانی قرار نبوده جز این باشه.
مادرم نیست و لازم نیست حرف بزنم. پس نمی زنم. لازم هم نیست بشنوم. پس نمی شنوم. به کسی زنگ نزدم. دیروز نزدم. امروز هم نزدم. آخرین دفعه که با1حرف زدم کی بود؟ خاطرم نیست. آهان دیروز که خواستم واسه مادر زنگ بزنم اشتباهی1جورهایی ناخودآگاه کلید میانبر خطش رو زدم و بعد از اینکه1زنگ خورد فهمیدم عوضی زدم. قطع کردم. زنگ نزدم توضیح بدم. حسش نبود. هنوز هم نیست. دیگه حس هیچ چی جز درس خوندن نیست. البته چرا حس1چیزهای مزخرف دیگه هم هست که خخخ واسه1سری هاشون زمان نیست واسه1سری هاشون هم امکان نیست و واسه1سری هاشون هم خخخ1چیزهایی که باید باشه نیست و چیه عمرا کاملش نکنم که سر در بیاری می خوایی بفرستیم به فنا؟ عجب گیری کردیم ها!
ولی جدی هست. حس1چیزهایی هست. اینکه منتظر چیزهای بهتر باشم. اینکه خودم رو سفت نگه دارم تا این روزهای دلگیر رد بشن و هوا دوباره باز بشه. اینکه دلم بخواد با کسی که می فهممش و شاید می فهمدم حرف هایی بزنیم از اون مدل که دلم می خواد و شاید دلش می خواد. اینکه سفت پای ترک1سری عادت های عوضیم وایستم و با دیدن نتیجه مثبتش یواشکی ذوق کنم. چه قدر دلم می خواد می شد شروع این نتیجه مثبت ها زودتر می رسید! من در این موارد زود می بازم ولی اگر نتیجه رو زودتر ببینم سفت تر میشم. دست خودم نیست هنوز زیاد ضعیفم.
خلاصه هنوز حس خیلی چیزها هست. اما فقط حسشون هست خودشون فعلا رفتن مرخصی خخخ. من هم دلم می خواد مرخص بشم. نه از اینجا. دیشب خیلی جدی داشتم فکر می کردم که باید از1جاهایی مرخص بشم. عوامل منفی کاری به من ندارن ولی من، … خودمونیم کسی که نیست تو هم که امیدوارم نگیری داستان چیه خخخ واقعیت اینه که من تحملش رو در خودم نمی بینم. منفی ها اذیتم می کنن. خودشون اذیتم نمی کنن یعنی این مدلی نیست که1عامل منفی بیاد طرفم تا اذیتم کنه. بلد نیستم توضیح بدم فقط اذیت میشم. منفی ها تقدس خاطراتم از1عالمه مثبت که تا حد جنون هم دوستشون داشتم و هم بهشون اعتقاد داشتم رو به گند کشیدن. آگاهانه. عمدا. تماشای بی طرف از طرف خودم رو گاهی نمی تونم تحمل کنم. گاهی شبیه این روزها، که از زمان های دیگه ضربه پذیرتر میشم، واسم به طرز دردناکی سخته. می ترسم1جاهایی تعادل رو ببازم و خدای ناکرده مرتکب عملی بشم که عادلانه نیست. مثبت نیست. انسانی نیست. عادلانه نیست. عادلانه نیست! می ترسم به ضعفم ببازم و دستی که باید پایین نگهش دارم به انجام نادرستی بره بالا چون می تونه و چون من نمی تونم از پس این میل شیطانیم بر بیام. می ترسم موفق نشم خودم رو پشت نرده های انسانیت نگه دارم. می ترسم به خودم، به خشمم، به ضعفم ببازم. واقعا می ترسم. این شب ها بدجوری می ترسم. سعی می کنم چشم هام رو ببندم از این تماشا ولی، … من باید مرخص بشم. در غیر این صورت نمیشه چشم هام بسته باشن. خدایا این رو چه مدلی باید واسه کسی توضیحش بدم؟ بلد نیستم آخه. چی میشه بگم؟ دیشب واقعا خواستم بگم. خواستم بنویسم. گوشیم رو هم برداشتم ولی گذاشتمش زمین. باز برش داشتم و باز گذاشتمش زمین. دفعه سوم بلند شدم رفتم گوشیم رو با اینکه هنوز کلی شارژ داشت زدم به شارژ. جایی دور از دسترسم روی میز طرف دیگه اتاق بعدش هم اومدم نشستم وسط کاغذ هام به درس خوندن. حس کردم تلاشم تمام زورم رو گرفت. پیشونیم انگار داغ شد و حس می کردم1چیزی شبیه نم عرق ازش زد بیرون. نفس هام عمیق و شماره ای شدن. دیگه نمی شد ادامه بدم. کتاب هام رو بستم. ولو شدم روی مبل. مچاله شدم توی خودم. خوابم برد. خدایا من نمی خوام حیوان باشم. ظاهر مسأله خیلی کوچیکه ولی تفاوتی نداره منفی چه قدر بزرگ باشه. اصل اینه که من انجامش میدم. دزد کبریت بدزده یا الماس به هر حال دزده. اصل عمله نه جنس. اگر در این مورد به ظاهر کوچیک من آگاهانه بد باشم پس1000دفعه وایی بر من! خدایا کمکم کن! اگر نتونم تحمل کنم باید حتما حتما بکشم عقب. باید خودم رو از خودم خاطر جمع کنم که ازم بر نمیاد. باید بکشم کنار و1گوشه آروم و خلوت از اول اول اول انسان بودن رو تمرین کنم و خاطرم باشه که چیزی نمونده بود ببازم و این یعنی هنوز خیلی مونده من انسان باشم.
تمام این ها درست، فقط الان این رو چه مدلی توضیحش بدم واسه، … بگم چی؟ اصلا نگم. فقط اینکه من1خورده، … خسته ام؟ گرفتارم؟ بیمارم؟ گرفتارم؟ دلواپسم؟ گرفتارم؟ گرفتارم؟ بله گرفتارم. گرفتار خودم. گرفتار این حس بی توصیف خبیث که گاهی اینهمه وحشی و وحشتناک ازم می خواد ضربه بزنم. چون می تونم بزنم. باید خودم رو خلاص کنم از این تونستن. باید امکان این ضربه زدن رو از دست بدم. باید خلاص بشم از این اختیار ترسناک که داره به شدت امتحانم می کنه این شب ها. خدایا! خدایا من نمی خوام اینهمه بد به خودم به وجدانم به نگاه خود انسان بودن ببازم کمکم کن! خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن!
ساعت از11گذشت. من هم واقعا از نفس افتادم. باورت نمیشه تا نبینی. این خط های آخر نفسم رو گرفت. باید دوباره تمرکز روی هر چیزی جز درس خوندن رو به خودم ممنوع اعلام کنم. باید دوباره کلا این مدل تمرکز رو به خودم ممنوع اعلام کنم. حالا می فهمم واسه چی این مدلش خطرناکه. حالم، … نمی دونم چه مدلیه. تشنمه. دارم آتیش می گیرم از تشنگی. آب. قهوه. هر جفتش. باید بجنبم. درس دارم. طبق معمول این روزها، کتابم کو. ولی اول رفع این آتیش. تشنمه. وحشتناک تشنمه. دیگه نمی تونم بمونم.
تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

فقط سلام، … و کمی عرض دلتنگی. و بعد، …!

سلام آشنای، … ناشناس؟ تو که ناشناس نبودی. بیگانه ای که ناشناس نبود. بود! نبود! نمی دونم. نمی دونم!
سلام آشنای آشنایی که شبیه هیچ کس نبود. حالت در چه حاله؟ خوبی؟ چه خبر از هوای هوات؟ چه خبر از هوای آسمون؟ چه خبر از بهشت؟
قرض از مزاحمت، عرض دلتنگی بود که احتمالا حوصلهش رو نداری. نمی دونم. هنوز شونه بالا میندازی در جواب دیدن یا شنیدن این مدل احساسات یا نه. خاطرت هست چه حرصم می گرفت یواشکی؟ خاطرت هست می فهمیدی حرصی شدن هام رو؟ خاطرت هست1دفعه داستان که تموم شد من حرصم تموم نمی شد؟ خاطرت هست از کنارم رد که می شدی بی حرف زدی روی شونهم و چنان گونهم رو کشیدی که آخم رفت هوا و گذشتی؟
داشتم می گفتم. قرض عرض دلتنگی بود. دلم تنگ شده واست. نمی فهمم مردادها بعد از تو واسه چی اینهمه سرد شدن. نمی فهمم چه حکمتیه که وسط اون هوای آتیشی خیس عرق میشم و باز می لرزم. نمی فهمم چه طور زیر سنگینیه خودش له نمیشه مرداد!
چند شب پیش1خواب عجیبی می دیدم. بچه که بودم1قصه گوش کردم که داخلش ستاره های خوشه پروین6تا بودن. بعدش1برادر و خواهر بودن روی زمین. برادره از1پا و خواهره از جفت چشم هاش معلول بودن. برادره رفت آسمون تا عرابه سرنوشت رو پیدا کنه، سرنوشت خواهرش رو عوض کنه و بینایی خواهره رو پس بگیره. اما در جنگ با عرابه ران تبدیل به ستاره شد. بعدش خواهره رفت آسمون تا برادرش رو پیدا کنه و اون هم ستاره شد. آخر قصه خاکی ها از روی زمین ستاره های خوشه پروین رو می دیدن که2تا ستاره بهشون اضافه شده بود. حس می کنم پیش از این هم این رو گفتم. کجا گفتم؟ به کی گفتم؟ تو که نبودی بودی؟
چند شب پیش خواب می دیدم ستاره شدم. وسط ستاره های خوشه پروین. حس می کنم این هم دفعه اول نبود. انگار پیش از این هم دیدمش. انگار1دفعه دیگه خوابش رو تا ستاره ها رفتم. خاطرم نیست کی بود ولی بود. اما این دفعه، خیلی واقعی می زد! خیلی!
ولش کن. از خودت بگو. از جهانت. مکانت. از خودِ خودت.
راسته اونجا حصارها حذف میشن؟ راسته که یارانِ عزیز آن طرف بیشترند؟ راسته که دیگه حالا تو و تمام تکه های روح چند پارهت تا ابد بدون هیچ پایانی با هم هستید؟
راستی اونجا که تو هستی مرداد هم دارید؟ مردادهای اونجا هم شبیه اینجا تاریکن؟ اونجا1دل هست که یواشکی تمام مرداد رو گرفته باشه؟ که تنگ بشه؟ که گاهی از درد بخواد بیخیال تپش هاش بشه؟ اونجا که تو هستی خواب هم هست؟ کابوس چی؟ کابوس1شب تاریک مهتابی که قیامت روی خاک بود؟ که آسمون و زمین جفت شده بودن و آتیش جفتشون رو بغل گرفته بود؟ که تمام هستی آتیش بود و فریاد بود و خون و جهنم؟ به نظرم این چیزها رو شماها ندارید. به نظرم اونجا که تو هستی4فصل بهار باشه و بیداری و نور و1عالمه پرستو. خوش به حال پرستوها! مطمئنم سر نشستن روی شونه هات دعواشون میشه. مطمئنم لای موهات لونه می کنن. مطمئنم دست هات گهواره جوجه هاشونه. خوش به حال پرستوها!
میگم از اونجا اگر بخوایی ببینی این پایین هم پیداست؟ میشه خاک خدا رو دیدش؟ زمین از اون بالا چه قدریه؟ ما هم هستیم؟ دیده میشیم؟ از اون بی نهایت فاصله میشه نقطه های ریز دائم سرگردونه این کره خاک گرفته رو تشخیص داد؟ از اون فاصله میشه دید که1کسی1دم غروب5شنبه میمیره واسه1نشونه به نشانِ انتهای تو؟ میشه تاریکیه انتظار2تا چشم بی نگاه خسته رو دید که5شنبه جمعه ها بین زمین و آسمون ول معطله؟
میشه التهاب حسرت زده2تا دست بی حس رو تشخیص داد که رضایت داده به سرمای1سنگ سفت و بی روح که بشه رفت بغلش کرد؟ فشارش داد؟ خاکش رو گرفت و اسم هک شده وسطش رو عطر بارون کرد؟ بلکه هوای این دل توفانی1خورده وا بده؟ از اون فاصله میشه دید که1دل داره می ترکه واسه حتی1اسم بالای1سنگ بلکه قانع بشه؟ بلکه باور کنه اون پایانِ مهتابی رو؟
از اونجا که تو هستی میشه اشک های نباریده رو دید؟ میشه ضربان دلتنگی رو شنید؟ میشه آه رو فهمید؟
از خاکِ خدا اگر بخوایی، … می دونم که نمی خوایی پس بیخیال. از حال و هوای خودم هم اگر بخوایی، … می خوایی؟ بگم؟ نمی دونی؟
راستی اونجا که تو هستی ماجرا هم هست؟ جنگ و دردسر چی؟ دلواپسیِ راه های نرفته. سؤال های بی جواب. قصه های ناتموم. پریدن های ناکام. انتقام های نگرفته. این ها اونجا که نیست. هست؟ راستی اونجا شب هم هست؟ یادش به خیر چی؟ دیواری هست که بشه سر بهش تکیه داد و یواشکی وسط بغل شب یادش به خیر هارو بارید؟ راستی اونجا که تو هستی قاصدک هم داره؟ قاصدک های اونجا کجا میرن زمانی که روی شونه های نسیم شاد و سرخوش با1بغل خبر پرواز می کنن؟ راستی تو زبون ستاره ها رو، زبون پرستوها رو، زبون فرشته ها رو بلد شدی؟ راستی اونجا هم لالایی هست؟ آهنگ هست؟ آواز هست؟ از اون آهنگ آشنات سخت تره یاد گرفتنش؟ همونی که مهلت نشد من بلدش بشم؟ چه قدر دلم شنیدنش رو می خواد! می تونی تصور کنی حاضرم چی بپردازم1دفعه دیگه بشنومش؟ می دونی چه قدر فکر کردم به چه عنوانی داخل اینترنت سرچش کنم ولی چیزی به ذهنم نرسید؟ می دونی هنوز قهرم با مرداد؟ می دونی سنگینی می کنن شب های مهتابی روی روحم؟ هرچند نمی بینمشون؟ می دونی اون درخت هنوز هم بار نمیده؟ می دونی بحثش بود که قطعش کنن ولی نکردن؟ می دونی هیچ کسی نمی گفت ولی همه منتظر بودن تبر رو1نفر دیگه ببره بالا؟ می دونی هر کسی به سبک خودش کشید عقب از این کشتن؟ می دونی چندتا دل تنگ شده واست؟ می دونید چندتا دل تنگ شده واستون؟ می دونی1دفعه چندتا از دخترهای بینام ها یواشکی رفتن طلسم خواب گرفتن که بیایی به خوابشون؟ بعدش هم که داستان لو رفت بقیه هایی که بهشون خندیده بودن هر کدوم در خلوت خودشون یواشکی دلتنگیشون رو تنهایی ریختن بیرون؟ می دونی مچ چندتاشون رو خودم گرفتم؟ می دونی حتی گریه هم بود؟ می دونی هنوز به اون هایی که تمام دلتنگیشون رو تونستن ببارن حسودیم میشه؟ می دونی سعی کردن که سعی کنم ولی نشد؟ می دونی هر جا هر زمان چمدون نوزاد ببینم نفسم تنگ میشه؟ می دونی بچه ها واسم نمادهای عزیزی شدن که نمی خوام نزدیکم باشن؟ می دونی چه حس تلخیه مهر و بی مهریه هم زمان با هم؟ می دونی ذوق زدگی های پدرهای در انتظار بچه های هنوز متولد نشده حالم رو افتضاح می کنه؟ می دونی هر جا به هر مناسبتی اگر صدای دف رو بشنوم نمی تونم هقهقم رو مهار کنم؟ می دونی اگر کسی در حضورم دف بزنه بی اختیار از شدت باریدن نفسم می گیره؟ می دونی دف تا آخر عمرم برام نمادی از معصومیت های ناکام باقی می مونه؟ می دونی اون هایی که از آخر قصه واسه عصرهای5شنبه سنگی به یادگاری دارن گاهی که جرأت می کنن پوشیده و گاهی مستقیم دلداریم میدن؟ می دونی1دفعه بچه ها نفهمیدم واسه خاطر من یا واسه خاطر خودشون پیشنهاد1قبر نمادین پر از یادگاری ها رو به رأی گذاشتن؟ می دونی یکی از ناموافق ها من بودم؟ می دونی درخته لونه چندتا پرستو شده؟ می دونی چه دردیه نبودنت؟ می دونید چه دردیه نبودنتون؟ می دونی چه قدر لازم دارم که باشی؟ می دونید چه قدر لازم داریم که باشید؟ می دونی چه وحشتناک دلم تنگ شده واست؟ می دونید چه وحشتناک دل هامون تنگ شده واستون؟ می دونی الآن آتیش گرفتم ولی نمی تونم ببارم؟ می دونی هنوز کابوس خط پایان رو می بینم؟ می دونی همیشه عین هم تکرار و تموم میشه؟ می دونی چه قدر چه قدر دلم می خواست می شد برگردیم عقب تا بیشتر تلاش کنم واسه منصرف کردنت؟ می دونی این حس تقصیر عاقبت نفلهم می کنه؟ می دونی شب های کابوس با اینکه دیگه حفظم که خوابه چه زوری می زنم که متوقفش متوقفت کنم؟ می دونی هر دفعه واسه من انگار واقعا1دفعه دیگه تکرار میشیم؟ می دونی این شب ها از اون جهنم که پرت میشم بیرون دیگه کسی باهام نیست؟ می دونی واسه چی؟ می دونی اینجا اگر بخوایی آدم باشی نه عروسک مجرمی؟ می دونی این شب ها من زیر جلدی مجرمم؟ می دونی چه قدر مطمئنم که اگر اینجا بودی طرفم رو می گرفتی و چه قدر دلم می خواست این بودن رو حتی بدون هواخواهیت؟ می دونی این روزها به چه قیمتی دارم آجر به آجر پیش می برم و گاهی یواشکی توی خودم به شدت حس می کنم که پیش نمیره؟ می دونی واسه اینکه تمسخرهای شوخی و اتهامات جدی رو نشنوم داخل گوش هام سیمان فرو کردم و از سنگینیِ سرم منگم؟ می دونی چه قدر تشویقم می کردی اگر اینجا بودی؟ می دونی چه قدر خودمم و خودم این روزها؟ می دونی چه قدر می خوام باشی؟ می دونی چه قدر دلم تنگ شده واست؟ می دونی چه قدر می خوام باشی؟ می دونی چه قدر چه قدر می خوام باشی؟
این از حال و هوای من. باز هم هست بگم؟ می دونی چه قدر دلم می خواد بگم؟ می دونی دارم می ترکم از گفتنی های نگفته؟ از دلواپسی های یواشکی؟ از فشار آخ هایی که مجاز به نالیدنشون نیستم؟ می دونی چه قدر دلم گفتن می خواد؟ می دونی چه لبریزم از اینهمه؟
می بینی؟ هنوز نق می زنم. لحظه هایی که زمان گیرم بیاد، در لحظه های کوتاه نفس گرفتن وسط دویدن هام. یا زمان هایی شبیه دیشب، شبیه امشب، شبیه دیشب، آخ دیشب! آخ از دیشب! ای خدا! آخ خدای من!
این روزها هرچی پیش تر میرم، بیشتر حس می کنم چه قدر سخته تو بودن. حتی خوابش رو هم نمی بینم که1روزی بتونم. من1قدم از سربالایی هات رو هم نرفتم و نمیرم اما اینهمه سخته. فقط خودم بودنم اینهمه جهنمیه تو چه مدلی سپری می کردی؟ زمان هایی که بهش فکر می کنم، چیزی از جنس1حیرت تلخ، از جنس بغض های سنگی، از جنس ناکامی های تلخ چه زود دیر شد، خلاصه کنم، از جنس درد، 2دستی چنگ می زنه به دلم. انگار ضربان قلبم1لحظه میره به دستانداز. بعدش تایم توقف تموم میشه و باید بلند شم. دیر کردم. خیلی. باید بجنبم بلکه1خورده جبرانش کنم. سخته. این روزها سخت می گذرن. سخت تر اینکه می دونم سخت ترهاش توی راهه. یواشکی بهت بگم؟ به کسی نگی! می ترسم. خیلی زیاد. کاش اینجا بودی!
گاهی دلم می خواد کلمه ها نامحدود می شدن. هرچی دلت می خواست کلمه بود که بگی. هرچی قوی تر. هرچی عمیق تر. ولی نیست. جواب نمیدن این چندتا حرف و هجا. بیشتر می خوام. عمیق ترهاش رو لازم دارم بلکه بشه خودم رو ترجمه کنم واست. نیست. کلمه نیست.
دلم تنگ شده واست. واسه همه چیزت. حتی واسه لحظه های سنگیت، که حس می کردم جهانی له میشه زیرشون. راست میگم. دلم تنگ شده واست! از ته دل! از ته ته دل! کاش پیشم بودی!
دیشب1دفعه دیگه اومد و رفت. اگر نجنبم امشب هم میره. لحظه ها گرون حساب میشن باهام این روزها. باید بجنبم. تایم توقفم تموم شد. باید بلند شم. چه قدر دلم، … بیخیال. دیر میشه. تو هم خسته شدی از خوندنم اگر خونده باشی. راستی می خونی؟ منو می خونی؟ چه قدر دلم می خواست می شد این رو بدونم! بیخیال. این هم بالای تمام ندونستن هام.
اگر منو خوندی، اگر زمان داشتی و حس و حالش بود و از اونجا منو دیدی؟ اگر زمانی وسط جشن ابدیِ نور و فرشته1گوشه خاطر عزیزت از یاد حضورم گرد و خاکی شد، واسم1دعایی اون گوشه های دلت بفرست. به خدا خیلی لازم دارم خیلی. دعات رو. شونه هات رو. صدات رو. خیلی لازمت دارم خیلی. کاش بودی!
باشه باشه الآن تموم میشه. فقط1خدانگهدار که می دونم آخرش نمیگم، چون هیچ نشونی از پایانت روی خاک واسه من، واسه ما نیست، نه سنگی، نه اسمی، نه اثری، هیچ چی نیست! فقط1جای خالیِ تاریک، که با هیچ هیچ حضوری نمیشه پرش کرد. نه پر میشه، نه فراموش میشه، نه کهنه میشه! چه تلخه اینهمه بی نشون و بی نشونه نبودنت!
می گفتم. فقط1خدانگهدار که می دونم این دفعه هم نمیگم، و1آسمون قطره های شفاف آتیشی که هرچی می کنم نمیشه ببارمشون، و1بهشت قاصدک های رنگی از جنس1عالمه بوس های یواشکی، از همون ها که چندین دفعه در اون روزهای وحشتناک که خیلی بد مسموم و بیمار بودی روی پیشونی داغت می زدم و چه خوب که تو نمی فهمیدی! نفهمیدی مگه نه؟
می بینی؟ این دفعه هم خدانگهداره رو نگفتم. می دونم که باز هم نمیگم. اما باقیش بذار بمونه واسه خودم. باقیش نوشتنی نیست. گفتنیِ. باریدنیِ. روی شونه ها یواشکی کشیدنیِ. دیگه زمانم ته کشید. خوش به حالت! حرفی، … هست. حرف که زیاده اما، … شماها اونجا چی میگید؟ هیچ چی. شماها که خداحافظی ندارید. تمامش سلامه و حضور و، … ما ولی همچنان میگیم حرفی نیست جز، … جز1عالمه حرف. جز1جهان حسرت. جز1آسمون دلتنگی برای تو!
دلم تنگ شده واست! کاش بودی!
به امید دفعه آینده و نوشتن های آینده.
نشانی، آسمان، بهشت، بی نشان ترین ستاره شب، برسد به دست های آشنای تو!
پایان.
15-7-1397.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من حرف دارم. خیلی زیاد. زمان نیست!

جمعه شب.
الان عصر میشه یا شب؟ ساعت7و41و تابستون این ساعت می شد عصر.
بازخوانی تکبال امروز صبح تموم شد. حالم1جورهایی، … بلد نیستم توضیحش بدم. حس می کنم باید برگردم داخل هوای جنگل سرو و ماجراهاش. انگار1دفعه وسط این هوای واقعیه غریبه ول شدم. واسه چی هر دفعه می خونمش این مدلی میشم؟ فقط فاصله های بین خط هاش رو گرفتم هنوز به ترکیبش دست نزدم. یعنی باید باز بخونمش؟ می خوام؟ نمی خوام؟ آه خدایا!
چه قدر گفتنی دارم واسه اینجا نوشتن. از خیلی خیلی خیلی چیزها. زمانش نیست خدایا می خوام بنویسم زمانش نیست. فردا امتحان کتبی میان ترم. شفاهی رو دادم از10شدم6ونیم. کاش بیشتر زورم می رسید! نرسید. فردا باید از سر کار غیبت کنم. امتحانه صبحه. امروز بقیه امتحان دادن و من واسه خاطر چشم هام جا موندم. کلاس های کانون شروع شدن. استادم عوض شد. کلاس این ترم برعکس ترم پیش حسابی خلوته. میگن این خانمه خیلی سخت نمره هست ولی من بدم نمیاد. اتفاقا جلسه اول خیلی واسه من خوب گذشت. درس داد و حالا باید تمرین بنویسم و مکالمه حفظ کنم و لغت بنویسم و تمرین های این کلاس و تمرین های اون کلاس و درس بعدی که باید بریل بنویسمش تا سر کلاس کتاب زیر دستم باشه و، … وایی خداجونم!
بهم میگن واسه چی وایی که می نویسم2تا ی آخرش می زنم. آخه ایسپیک این مدلی بهتر می خونه من هم دستم عادتش شده. باید1چیزهایی رو در نوشتن هام عوض کنم و1سری عادت ها که می دونم درست نیستن رو ترک کنم. اولیش هم این وایی. باید بشه وای. ولی خخخ وایی قشنگ تره آخه وای هم شد مدل؟
چندتا دیگه هم هست که فعلا حسش نیست.
خدایا من کلی چیز دارم واسه گفتن اگر بخوام بگم دیر میشه نمی تونم خیلی اینجا بمونم درس دارم.
تولدم هم اومد و رفت. چهل سالم شد. بچه که بودم خیال می کردم در40سالگی آدم پیر میشه. خسته میشه. منتظر می مونه که تموم بشه چون کارهاش توی دنیا تموم میشه. لذت ها، هدف ها، رفتن ها، رسیدن ها، دیگه تموم میشن.
حالا من40ساله شدم و هیچ کدوم از این حس ها رو ندارم. اتفاقا به نظرم از1آستانه ناشناس گذشتم و وارد1جاده جدید شدم. جاده ای که خیلی چیزها واسه دیدن داخلش برای من هست. چیزهایی که شاید در جوونی باید می دیدم و تجربه می کردم ولی ندیدم و نکردم چون زندگیم1جورهایی از مسیر این تجربه کردن ها نگذشت. برام جالبه که اون ها منتظر موندن تا جای دیگه، اینجا، اینجای عمرم، بهشون برسم و کشفشون کنم. اون ها عقبنشینی نکردن. حس های گرد و خاک گرفته و ناشناسی که اصلا نمی دونستم در وجودم وجود دارن به خاطر بدون استفاده موندن از بین نرفتن. ساکت و صبور منتظر موندن و حالا بیدار شدن و خخخ گاهی یواشکی بیچارهم می کنن. ازشون خوشم میاد. از این حال و هوا خوشم میاد. از40سالگی خوشم میاد. واسه من انگار1شروع عجیب و ناشناس دیگه هست. بلد نیستم توضیحش بدم. گاهی حس های20سالگیم رو اینجا تجربه می کنم و خوده20ساله و گیجم از داخل قاب آینه ای که مقابل40سالگیم اون رو به رو کمی دور ولی واضح تماشام می کنه مات و شیطنت آمیز بهم می خنده. حس عجیبیه. دلم می خواد در توصیفش حسابی پر حرفی کنم ولی زمان، …
امسال تولدم من سفر بودم. اصلا انتظار تبریک نداشتم ولی1عالمه گرفتم و حسابی غافلگیر شدم. بیشتر غافلگیر شدم زمانی که از اون هایی تبریک بهم رسید که انتظارش رو نداشتم. مخفی نکردم و نمی کنم که بعد از حیرتم خوشحال شدم. خندیدم. گریه هم کردم ولی یواشکی. دلم، … تنگ شده بود. دلم تنگ میشه. دلم، … از دست این دلم! دلم می خواد باز در موردش وراجی کنم کلی ازش مونده ولی زمان نیست.
دلم می خواد در مورد1بسته فسقلی که به نام1کسی آوردم و به کام1نفر دیگه شد هم بگم. گریهم در اومد و خخخ گفتم واسه پس گرفتنش طرف رو می زنم ولی زورم نرسید و طرف هم هرچی زور زدم حرصیش کنم تا قهرش بیاد و بستهم رو پس بده فقط خندید و گفت که هیچ مدلی تصور نکنم که این شدنیه. بعد هم بازش کرد و همونجا1خورده از محتواش رو به کار گرفت و گفت حالا شد دسته دوم و دیگه نمیشه ازم بگیریش هرچند در هر حال این واسه من بود و بهت پسش نمی دادم. دلم می خواد باز هم بگم ولی زمان نیست.
کلی چیز داخل سفرم بود که دلم می خواد بگم ولی زمان نیست. خوش گذشت و تجربه هام مثبت بودن. دلم می خواد از اون شب بگم که سرم رو به آسمون بود و1فرشته عزیز بهم توضیح داد که امشب آسمون خیلی ستاره داره. دلم می خواد بگم که چشم هام رو بستم و ستاره ها رو تصور کردم و اون قطره های یواشکیه خیس، … و اون صدای آشنای عزیز.
-توی فکر اوزیری؟
دلم می خواد بگم که چه قدر حرف با آهی که نخوردمش فرستادم آسمون. دلم می خواد بگم که دستم رو بدون اینکه ستاره ها رو ببینم اشاره رفتم به آسمون.
-به نظرت داخل کدوم یکیه؟
دلم می خواد آرامش غمگین اون صدای آشنای عزیز رو بگم.
-به نظرم هیچ کدوم. به نظرم بالاتره. خیلی بالاتر.
خدایا یعنی این مدل وحشیانه درس خوندنم انتهایی داره؟ اون قدر دور به نظرم میاد که حس می کنم تا انتهای عمرم طول می کشه. وووییی خداجونم!
اینجا حسابی زلزله ملت رو ترسونده. شدید هم میاد. میگن باز می خواد بیاد و خدا به خیر کنه! خوشم نمیاد ولی ظاهرا از بقیه اطرافم شجاع ترم. البته اگر به کسی نگی فقط ظاهرا خخخ.
هی ابراهیم ممنونم بابت اون پست. ولی نمی شد اجازه بدم بره روی آنتن محله. آخه هر کاربر حق داره1پست تولد داشته باشه و من داخل محله به جای1دونه2تا داشتم. یکیش95بود یکیش96و سومیش واقعا جایز نبود بنا بر این من پشت صحنه خوندمش و با اجازت توقیفش کردم اما خودم حسابی خوندمش و حسابی خندیدم و به خاطر بخش اولش حسابی تلافی می کنم و به خاطر بخش دومش حسابی ممنونم ازت. ممنونم دشمن عزیز.
خدایا بابا زماااان کاش می شد وایستی من باز نوشتن دلم می خواد به خدا می خواد واقعا می خواد من حرف دارم خیلی دارم زیاد دارم زیاااآاااآاااآاااد دارم1خورده چرت بزن دیگه!
ساعت8و12دقیقه جمعه شب. نمیشه بمونم. درس هام صدام می کنن. مهلت نیست از هوای دلم بگم. بد هم نیست بمونه واسه زمانی که هوای دلم بهتر از امشب میشه. الان هم بد نیست فقط1کوچولو، … به نظرم تمامش تقصیر این تکباله. خدا بگم پروازیش کنه که بپره بره آسمون وسط باقی پرنده ها سرش گرم بشه این مدلی افتضاح به هوای من نزنه. نکبت کوفتی نفله چیز و این و اسمش رو نبر … ولش کن دیرم شد من رفتم. باز میام. نمی دونم کی میام کاش بشه زودتر بیام ولی فعلا باید بپرم در برم. وااایییی با1عالمه ییییی دیرم شد من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

امشب، همه ی خاکِ خدا مالِ منه!

عصر5شنبه. دقیقا6ونیم به سیستم من. دلم نمی خاد باور کنم اون بیرون داره شب میشه. حس می کنم هنوز روزه شبیه اول تابستون. کوتاه شدن روز رو امسال اصلا نفهمیدم. از گذر زمان غافلم امسال و به نظرم این مثبته.
نتیجه ترم کانون اومد. قبول شدم. ترم تموم شد. میرم اینتر2هرچند از ترکیب نمره ای که گرفتم اصلا خوشم نیومد. پایین بود اما نیفتادم. واقعا حس می کنم تقصیر من نبود. شاید هم خودم رو تبرئه می کنم ولی، … یکی از بدترین ترم هایی بود که تا الان در کانون گذروندم. خدایا شکرت که تموم شد! کاش تکرار نشه! بیخیال. خودم که می دونم چه قدر مرد میدونم باقی رو بیخیال. در رفتم! آخ جون!
دیروز آخر کلاس آیلتس از استاد شرایط امتحان شنبه رو پرسیدم. استرسم رو دید. گفتم بدجوری دلواپسم. گفت واقعا لازم نیست. تو واقعا خوبی. اصلا احتیاج نیست این طور نگران باشی. فقط درس بخون. برو بخون. بیشتر بخون. اما نگران نباش اصلا بد نیستی. تعریف این بنده خدا رو می تونم باور کنم. نه واسه اینکه ازم تعریف کرده. واسه اینکه همون جلسه اول نشونم داد که قرار نیست بیشتر از معلوماتم امتیاز از این کلاس بگیرم و خدا می دونه چه قدر خاطرم جمع شد از بابت این موضوع. روی همین حساب زمانی که میگه بد نیستم میشه امیدوار باشم که واقعا بد نیستم و آخ جون خخخ. با اینهمه، من اینجا امتحان اولم هست و دفعه اولم هست و به نظرم ممتحن استادم نیست و بچه ها امروز می گفتن ممکنه فلانی باشه که تند صحبت می کنه و لهجه داره و نمیشه فهمید چی میگه و و و و و و آخ آیی استرسم رفت بالا آیی آیی خخخ.
خدایا از پایان موفق این ترم کانونم خیلی خوشحالم. انگار سبک شدم. داشتم یواش یواش یواشکی می بریدم. خدایا لطفا ترم بعدی شرایط این مدلی نباشه گناه دارم. خداجونم لطفا!
امشب زمان نیست و احتمالا فردا هم زمان نباشه ولی باید زمان جور کنم1نگاهی به کتاب های ترم آینده بندازم. خدا کنه داستان داخل ریدینگ هاش پیدا بشه! داستان دوست دارم خخخ.
فردا جبرانی آیلتس. ساعت10صبح. شنبه هم میان ترم شفاهیش. ساعت6عصر. و1شنبه هم کلاس اصلیش سر ساعت اصلیش. ساعت3و1شنبه شب حرکت.
درس های فردا هنوز تموم نشدن و من بی حساب خستم. کمی تا قسمتی جسمم چیزه یعنی جیزه یعنی، … دلم می خواد1چیز خوشمزه سفارش بدم در حالی که گرسنهم نیست و می دونم این کار درست نیست و، … دلم می خواد این هیجان تیز ناشناس رو ترجمه کنم واسه خودم ولی بلدش نیستم. شیرین نیست تلخ هم نیست1جوریه. اعصابم رو خورد می کنه. شاید واسه خاطر همون1خورده چیزه جیزه باشه نمی دونم ولی، … من چمه؟ دلم، … نمی دونم دلم چی می خواد. اجازه نمیده آروم1جا بشینم شبیه آدم به درس هام برسم. از جا می پرونه و دور اتاق چرخم میده. نمی فهممش. چیزیه شبیه1مدل، … همون هیجان. گاهی شاد، چند لحظه بعد نگران، کمی بعد غمگین، و دوباره شاد، خدایا این دیگه چه مدلشه؟
این هفته1ناخنکی به داستان تکبال می زدم. تا صفحه سیصد و هفتاد و خاطرم نیست چند رو خوندم و خط های نصفه رو کشیدم پشت سر هم. چندتا غلط رو داخلش گرفتم و، … حالم رو به هم می زنه این کبوتر احمق که هر لحظه نوکش بازه به عر زدن. باورم نمیشه اینهمه گریه داخل سرگذشتش باشه. دارم حساس میشم. مگه میشه1زنده اینهمه اسمش رو نبر باشه؟ یعنی واقعا به جای اینهمه گریه کردن هیچ غلط دیگه ای واسش نبود که کنه؟ اه لعنتی کاش می شد داستانه رو دستکاریش کنم! واقعا دلم می خواد ولی نمیشه. واقعا نمیشه. آخه تکبال این بود. موجود بی پرواز داغونی که واسه خاطر پرواز خواهیه بی نهایت و بی حسابش خودش رو گرفتار کرد و اون قدر ضعیف و نفله بود که یا پناه می گرفت یا عر می زد. من نمی تونم مدل دیگه ای بنویسمش. به شدت دلم می خواست می تونستم ولی، … اگر این ماجرا بخش دومی داشت، یعنی نوشتنش، امکان نداشت این مدلی باشه. تصور نمی کنم هرگز خیال ادامهش به سرم بزنه ولی اگر می زد، که نمی زنه، اون پرداره عر عرو دسته کم کمتر عر زدن داخل ماجراهاش هست.
ساعت از8شب گذشته. باید بجنبم. وایستا1خورده دیگه باشم اینجا!
سال ها سال ها پیش من در محل کار قبلیم با1چاپگر بریل سر و کار داشتم. همون زمانش هم قدیمی بود. به نظرم بیشتر از10سال پیش بود. بعدش دیگه منتقل شدم و دستم به هیچ چاپگر بریلی نخورد. الان هیچ چیش رو خاطرم نیست. فقط شنیده بودم دستگاهه رو در شرایط مطلوب نگهش نداشتن. شنیدم و نمی دونم چند درصد درست بود. پیگیر هم نشدم. به من چه؟ و پریروز که واسه پر کردن فرم ارزشیابی رفتم، گفتن دستگاهه اومده اینجا. و کسی وارد نیست راهش بندازه. اون چاپگر پیر انبار خورده و اگر اشتباه نکنم داغون اومده اینجا. در محل کار من. درست کنار دست من. و اگر بتونم راهش بندازم، زیر دستم. پریروز نرفتم ندیدمش. دیر شده بود باید بر می گشتم سر درس هام. اصلا نمی دونم در چه شرایطیه. هیچ چی ازش خاطرم نیست. چنان دلم می خواد بتونم باهاش کار کنم که فقط خدا می دونه چه قدر. اگر بتونم، اگر بشه، خدایا! کمک کن بلدش باشم. بذار از کلاس بیام بیرون! خداجونم! خواهش می کنم. هم خستم، هم زمان می خوام و توان می خوام که بیشتر درس بخونم. خدایا می دونی چند ساله کلاسم؟ اون هم این مدل کلاس؟ به نظرت مجازاتم تموم نشد؟ میشه تخفیف بدی؟ بنده هات هم گاهی داخل زندون عفو می خورن و1خورده از زمان مجازاتشون بخشیده میشه. تو خدایی. میشه عفو بدی باقیش رو نگیری؟ من نه زورم می رسه امضات رو عوض کنم نه می خوام. هرچی تو بخوایی ولی باور کن دیگه بریدم میشه امسال رضایت بدی و چیزی رو بخوایی که دل و روان من هم می خواد؟ خدایا لطفا! خدایا از ته دل! خدای مهربونم! اگر مصلحت می بینی کمک کن که بشه و اگر نمی بینی تحملم رو ببر بالا. خیلی خستم خداجونم خیلی. می دونی که! کلی دلم درددل می خواد ولی نه حسش هست نه زمانش. تو که از ناگفته هام آگاهی پس بذار نگم تا اون سد که هنوز پا برجاست همچنان بمونه. امشب، این شب ها، زمان شکستنش نیست. تو می دونی من چی می خوام. اگر بهم دادیش از ته دل شکرت. اگر هم بهم ندادیش باز هم از ته دل شکرت. از ته دل!
دیروز در مورد فرداهای بعد از آیلتس صحبت بود. من خندیدم و گفتم به اون بخش بعدی واقعیتش امیدوار نیستم چون هر راهی از نگاه و تحقیقات من بسته هست ولی بهش هم فکر نمی کنم. به نظرم میاد چیزی که شدنی نیست فقط فکر آدم رو بی خودی پر می کنه پس بیخیالش. فقط به درسم فکر می کنم. و به مدرکی که سال آینده باید به فکر چه مدلی گرفتنش باشم. مادرم موافق نبود. گفت تا حالا جز چشم های تو هرچی گفتم باید کنم رو کردم. این رو هم خاطر جمع باش من گفتم باید بشه و میشه. گفتم مادری تو نمی دونی من داخل اینترنت هیچ دلیلی واسه این اطمینانت پیدا نکردم از جای دیگه هم نکردم و خلاصه هیچ چی نیست. مادرم مطمئن گفت هست. من هست هایی رو از دل نیست ها کشیدم بیرون که هیچ کسی نتونست پیداشون کنه. این رو هم می خوام پس باید بشه. دیگه حرفی نزدم. فقط درس خوندم. فقط درس می خونم. امشب دلم، … خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن!
دنیام داره به سرعت و به شدت با اطرافیانم متفاوت میشه. زیاد شدن فاصله ها رو به وضوح حس می کنم. امروز از جا در رفتم و فقط می خواستم گوشی رو قطع کنم. قطع که شد حس کردم دیگه دلم نمی خواد زنگ بزنم. نزدم. نمی زنم. دارم خیلی خیلی آهسته ولی برای خودم کاملا محسوس دور میشم. می دونم جنسش چیه ولی معترض نیستم. حسش نیست. دلم گاهی می خواد که1کسی شبیه خودم دیوونه باشه بشینیم1عالمه حرف بزنیم ولی، … اطرافم همه عاقلن. فاصله هام از عاقل های اطرافم داره بیشتر میشه. خیلی زیاد شده و زیادتر هم میشه. و من معترض نیستم. اصلا شاید این مدلی درست تر باشه. شاید.
امسال روزها داخل ذهنم شمرده نشدن. یادم میره چیزی به اول مهر نمونده. گاهی یادم میاد ولی باز میره. می دونم که میاد ولی بهش متمرکز نمیشم. زمان ندارم واسش. حیرت می کنم که تابستون کی رفت و بعدش باز یادم میره و من هستم و کتاب هام. خدایا کمک کن این چاپگر و من با هم کنار بیاییم. اگر بتونم بیدارش کنم دوست های خوبی میشیم. می دونم که میشیم. شبیه من و سیستمم. شبیه من و فلش هام. شبیه من و دستگاه های کوچیک و بزرگ این خونه امن.
حسابی سیرم و حسابی خوردنی دلم می خواد. هی از سفر که برگشتم دوباره میرم روی شبکه پرهیزات میشه فعلا خوش باشم؟ ولی آخه سیرم. آخ که پاستای چیچی بود کربونآرا اگر درست خاطرم مونده باشه اسمش همراه سالاد سزار چه کیفی داره! بشینم پشت سیستم درس بخونم و این بغل دستم باشه هی بخورم هی بخونم. وووییی ابلیس برو برووو خخخ.
این دندون بی معرفت عاقبت زیر فشارهای ناخودآگاهم شکست و حسابی کار دستم داد. امروز صبح با بساط درس و مشقم همراه برادرم رفتم به محل تعمیرات دندون و خخخ با قورت دادن1فروند آمپول و دریافت1سری مواد پر کردنی دندونه تعمیر و من به خانه عودت داده شدم. هی راستی عودت یا اودت؟ خداییش بدجوری حسش نیست متمرکز بشم ببینم کدومه. اصلا فکرم جواب نمیده الان. به نظرم اون1خورده چیزه جیزه داره کارش رو می کنه. خوبه که این دفعه با اعصاب خوردی و آخ و واخ و گریه ناله همراه نیست وگرنه امشب حسابی گناه داشتم.
دلم می خواد باز حرف بنویسم ولی دیگه داره خیلی دیر میشه واقعا باید بجنبم. باز میام. نمی دونم کی ولی عمری اگر باشه باز میام. فعلا من رفتم. تو هم حالش رو ببر. حسابی هم ببر. هی زندگی! بدجوری می خوامت!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حسابی شلوغ اما نه چندان بد!

صبح4شنبه.
درس و درس و درس و امتحانات. پایان ترم کانون. میان ترم شفاهی کلاس های آیلتس. کانون صبح امروز. آیلتس عصر شنبه.
و در امتداد امتحانات، همچنان کلاس های همزمان. صبح کانون. عصر آیلتس. امروز. جمعه جبرانیه آیلتس به جای4شنبه آینده. و1شنبه عصر در زمان خودش. صبح دیروز محل کار و فرم ارزشیابی. صبح1شنبه جلسه شورای آموزگاران به نشانه اعلام شروع سال تحصیلی. و در لا به لای این رفتن ها درس های2تا کلاس. خدای من! خخخ.
تمرین های امروز عصر رو باید کامل کنم. هنوز1خوردش مونده. باید بجنبم. جزوه های آیلتس رسما داستانی هستن. درس به درس نوشتمشون تا7و این در حالی بود که نصف مطالبش رو جاز واسم نمی خوند. پریروز کتاب های ترم بعد کانونم اومد کتابخونه رفتم گرفتمش. اونجا1و یکی دیگه از بچه ها بودن. گفتن جزوه هات رو ببینیم شاید بشه1خورده بهتر خوندشون. بحثش پیش از پریروز شروع شده بود حس و زمانش نیست توضیحش بدم و خلاصه پریروز جزوه ها باهام اومدن کتابخونه. اونجا بچه ها1خورده باهاشون مذاکره کردن و در نهایت دیروز صبح بعد از اینکه از محل کار و ارزشیابی برگشتم وسط درس هام نتیجه مذاکرات رو ایمیل کردن واسم. حالا اون نصفه هایی که جاز نمی خوند رو هم به زبون صفحه خوان دارمشون. آخ جون! این هم1مثبت گنده واسه من. جزوه های من قدم به قدم در راه دسترس پذیر شدن باهام پیش میان نه1دفعه خخخ. خوب مرحله بعدی چیه؟
از استاد آیلتس پرسیدم نمره مرزی چنده؟ از چند به پایین می افتم؟ گفت مگه تو می افتی؟ گفتم خوب امکانش، … گفت امکانش نیست. تو نمی افتی. البته نمره کامل رو که معمولا کسی به این سادگی نمی گیره ولی تو افتادنی نیستی. گفتم ولی من، … گفت برو خانم تو نمی افتی برو.
این مؤسسه رو دوست دارم. افرادش تا اینجا واقعا بهم کمک کردن ولی کمکی از جنس درست. اون ها باهام راه میان ولی از راه درستش. از همون مدل که من دلم می خواد. اون ها کمک می کنن تا ندیدنم رو دور بزنم و راه های متفاوت برای رسیدن به یادگیری رو پیدا کنم. شبیه بقیه که آخرش به یادگیری می رسن. من شبیه بقیه تکلیف تحویل میدم، شبیه بقیه درس جواب میدم و تمرین حل می کنم، و شبیه بقیه اشتباهاتم رو داخل گوشیم دریافت می کنم و موظفم به اصلاحشون. نمی دونم قراره چه مدلی امتحان بدم ولی تا بهش نرسیم مشخص نمیشه. این بنده های خدا از گیرهای من چیزی نمی دونستن ولی همشون سعی کردن و دارن سعی می کنن هر مدلی که میشه در دور زدن گیرها کمکم کنن. از استاد گرفته تا باقیه کارکنان اونجا. من یواش یواش داره هوای اونجا و کلاس هاش دستم میاد. هنوز تجربه امتحاناتش رو نداشتم که شنبه عصر حاصل میشه خخخ. و به نظرم اون بنده های خدا هم هوای داستان های من داره دستشون میاد و هرچی پیشتر میریم به نظرم بیشتر فیکس میشیم. واقعا دستشون درد نکنه. کمتر جایی بوده که این مدلی ببینمش. اینجا و آدم هاش رو دوست دارم. اون ها این اطراف نیستن هرگز هم نخواهند بود ولی میگن و نمی دونم چه قدر این درسته، که حال و هوای خوب شبیه موج مثبت توی فضا پخش میشه و جای درستش رو پیدا می کنه و بدون اینکه گیرنده بدونه از کجا گرفته چیزی که باید بهش برسه بهش می رسه. شاید این درست باشه و خدا قوت امروز صبح من به افراد مؤسسه آیلتس مازندران برسه. کاش درست باشه و کاش برسه. پیرو این نظریه که نمی دونم چه قدر میشه درست باشه، من به کارکنان مؤسسه آیلتس خدا قوت های از ته دل میگم و اینکه چه قدر ازشون ممنونم. یعنی ترم های بعدی هم اوضاع این شکلی می مونه؟ کاش بمونه!
مصرف قهوه هام این روزها بدجوری رفته بالا. باید مواظب تر باشم. مخصوصا شب.
اگر خدا بخواد هفته آینده عازم سفرم. به عجیبیه سفر96نیست و بسیار دلم می خواد که به شیرینیه سفر97باشه. ناشناسه و1خورده شاید غریب و خخخ جیگیلک که نظرش مثبته و مادر من و اون دلواپسن اما من فقط دوست دارم مطمئن باشم که سفر شیرینی خواهد بود. عمری اگر باشه شنبه بعدش در خانه هستم. و بعد1شنبه و اول مهر. خدایا کمکم کن جدا از هر مدل نق و داستانی من امسال زمان و توانم رو بدجوری واسه درس خوندن لازم دارم خداجونم1کاری کن1جوری از فضای کلاس دورتر باشم واقعا با نصف شدن زمان و صرف توانم درس خوندنم سخت میشه. و من هرگز از راهی که شروعش کردم بر نمی گردم. این راه رو تا انتها باید برم حتی اگر لازم باشه به جای دویدن بخزم. من که ول کنش نیستم خدایا کمکم کن کمتر سخت باشه. خدایا لطفا!
حالا نمی خوام خیلی بهش فکر کنم. امروز حسابی گرفتارم. کلاس آیلتس، پایان ترم کانون و دلواپسیه نتیجهش، تمرین ها و خوندنی های ناتموم کلاس امروز، زنگ به شرکت بهنوین که دیروز داخل اینترنت دوباره بعد از سال ها پیداش کردم و حسابی خوش حال شدم، داستانش طولانیه الان زمانش نیست به خدا دیرم شد باشه واسه بعد، بستن چمدون پاشیده ای که هنوز دست بهش نزدم و اگر امروز نجنبم و1خوردش رو نبندم بعدا کار واقعا سخت میشه، و وایی تماشا کن نشستم دارم می شمرم دیییییرم شد! باید برم ولی قهوه. هی بابا زمان من باید لیوان قهوهم رو داشته باشم وگرنه روزم واسه شروع شدن قیژ قیژ می کنه اندازه1لیوان قهوه فوری وایستاااا!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باز هم من، باز هم اینجا، باز هم جمعه.

جمعه. شاید بشه گفت بعد از ظهر.
جفت کلاس هام رو پیش می برم. آیلتس رو بدون کتاب. ظاهرا باید هر دفعه درس آینده رو بنویسم. بدون کتابی که زیر دستم باشه اونجا نشستن داره به سرعت سخت میشه. یعنی درس های آیلتس دارن به سرعت سخت میشن. شبیه فشار دستگاه پرس که کم کم ولی با سرعت زیاد میشه. تازه2جلسه گذشته ولی ازدیاد فشار رو حس می کنم. می ترسم از مهر. زمانی که مهر برسه اینهمه زمان نخواهم داشت. خدایا کمکم کن! کاش امکاناتم بیشتر بود! مثلا می شد سرعت نوشتنم رو زیاد کنم یا کتاب داشتم یا پول داشتم نت تیکر می خریدم یا، … هی! من هیچ چی از این ها رو ندارم. تنها چیزی که دارم دست هام و ذهنم و همتم هستن. و دیگه هیچ. البته چرا. مادرم که به شدت پشت سرم ایستاده و چنان شدید خواهان و منتظر موفق شدنم تماشام می کنه که حیرت می کنم. مادرم همیشه در خواهندگی هاش سفت و سخت بود خیلی هم سخت. ولی کمتر دیدم این مدلی پای1چیزی سفت وایسته. لازم هم نبود که من ببینم. هرچی می خواست بشه دست خودش بود. باید خودش می رفت دنبالش. خودش اقدام می کرد و خودش پای ماجرا می ایستاد و در امتدادش پیش می رفت و موانع رو کنار می زد و می جنگید و می رسید. این دفعه من باید از طرفش پیش برم و پیش ببرم. و مادرم در این مورد به شدت سفت وایستاده. هیچ چیزی هم نرمش نمی کنه. البته من معترض نیستم اما برام جالبه. زمانی که با اطمینان گفت بذار مدرسه ها باز بشن اگر ببینم به درس هات نمی رسی و زمان و توانت جواب نمیدن با مرخصیه بی حقوق موقتا از اونجا میارمت بیرون عمق داستان رو حس کردم، و زمانی که حال جسمیم به شدت بد بود و مادرم تأکید داشت باید هر طور شده اجازه ندم این بیماری باعث غیبتم از کلاس هام بشه بیشتر حس کردم، و البته خودم رو به کلاس رسوندم و موجبات خاطر جمعی مادرم و خودم رو فراهم کردم ولی حالم که جا اومد با تمام وجود حس کردم این داستان چه قدر واسه مادرم حیاتیه. مادرم شاید به ظاهرش نیاد ولی اگر چیزی، هر چیزی، موقعیت و امنیت و آرامش بچه هاش رو تهدید کنه به شدتی ترسناک از جا در میره و مقابله هاش گاهی از نظر من وحشتناکن. و این دفعه موفقیتم باید خیلی براش مهم باشه که حتی شدت بیماریم هم نتونست و نمی تونه این فکر رو به ذهنش بده که شاید بد نباشه در مواقع این مدلی بهم توصیه کنه1جلسه از کلاسم غیبت داشته باشم و بیشتر مواظب سلامتم بشم. حالا که دارم این ها رو اینجا می نویسم بیشتر درکش می کنم. این لحظه مادرم رو از زاویه ای متفاوت با همیشه دارم می بینم. پیش از این فقط به چشم مادر خودم می دیدمش. این دفعه شاید واسه اولین بار این آدم رو از زاویه نگاه1فرد خارج از داستان تماشا می کنم. و اعتراف می کنم که کمی شاید از این تحلیلم تعجب و شاید وحشت حس می کنم.
اون روز در جواب پیشنهاد مرخصیه مادرم فقط خندیدم و گفتم من باید هزینه کلاس هام رو تأمین کنم مادری. ممنونم ولی من حقوقم رو لازمش… حرفم رو برید و گفت لازمش نداری. اگر به اونجاها برسه هزینه کلاس هات و باقیه هزینه هات با منه. تو فقط درس بخون و پیش برو و به بقیهش فکر نکن در موردش هم حرف نزن. فقط درس بخون. من دیر انتقالم ولی گاهی1خورده شاید بیشتر می فهمم. این دفعه هم شاید به موقع فهمیدم که پیشنهاد مادرم اصلا پیشنهاد نبود. فقط به من آگاهی داد. و تنها چیزی که حالا به نظرم میاد اینه که واسه کم کردن فشار روی شونه های مادرم باید اولا بیشتر بخونم، ثانیا مهر که رسید بیشتر سعی کنم بلکه توان و زمانم جواب بده و لازم نباشه هزینه های کلاس و زندگیم روی شونه های مادرم فرود بیاد. اون منتظر رضایت من نمیشه. خدایا اگر1زمانی با اینهمه من موفق، … میشم. حتما میشم. خدایا من باید باید از پسش بر بیام. خدایا ولم نکن من واقعا می ترسم. من امکاناتم، … خوب یعنی می خوام بگم می شد بیشتر باشه اما، … من از تنگناهای تنگ تر از این هم گذشتم. واسه چی اینهمه ترس برم داشته؟ دفعه اولم نیست که جاده واسم تنگ میشه. من نیمه اول دهه90با چه مواردی که رو در رو نبودم! من با خود پایان اعظم2دستی دست دادم. من ازش رد شدم. من هنوز اینجام. هنوز دارم ادامه میدم. من از انتها گذشتم و در حال ادامه دادنم. می شد ببازم ولی بردم. من در تمام عمرم کارهایی کردم که هیچ کسی نکرده. خیلی هاش رو نمیشه واسه هیچ کسی بگم. داخل هیچ سایتی بنویسم و حتی در حضور هیچ کسی بهش فکر کنم چون از حال و هوام پیداست. ولی من خودم می دونم. خودم و خدا. من از زمانی که12سالم بود دفتر ماجراهای تاریک و پیچ در پیچ زندگیم باز شد و من از تمام صفحات این دفتر هرچند زخمی و گاهی هم به شدت داغون، اما زنده و موفق رد شدم و حالا اینجام. این دفعه هم از این صفحه به سلامت رد میشم. می دونم که میشم. البته نمی تونم این واقعیت ترسناک رو نبینم که این دفعه به شدت سخته. به شدت! اما من باید بتونم. باید بتونم. باید! خدایا کمکم کن!
پایان ترم کانون داره میاد. از کلاس این ترمم دارم به شدت خسته میشم. تحملش گاهی سخت میشه و گاهی به شدت خودم رو عقب نگه می دارم که از جا در نرم. از جا در رفتن هام رو نمی پسندم. اون ها مثبت نیستن. هر دفعه این مدلی میشه اتفاق هایی پیش میاد که بعدا به شدت ازشون احساس، … به نظرم1چیزهاییم به مادرم رفته باشه خخخ.
این روزها با تمام گیرهام نمی فهمم چه جوری1زمان هایی، … زمان هایی که دلم به شدت نق بهم می زنه تازه می فهمم اون هایی که من بهشون نق می زدم و می زنم چه دردی تحمل کردن از دستم. جدی میگم این واقعا اذیت می کنه. کاش دلم خفه خون بگیره خستهم کرده. امروز صبح داخل تیمتاک به1شاهد نه چندان مستقیم، کسی که چیزی از داستانم نمی دونه فقط زبون1گوشه از نق های بی منطق دلم رو شاید فهمید، شاید شنید، شاید دید یا شاید خوند، نوشتاری گفتم که کار نباید انجام نمیدم. داشت بهم می گفت نباید سمت فلان مورد بری چون فقط سرخورده میشی. نوشتم نمیرم. دیگه هرگز نمیرم. به خدا نمیرم. این تأکید رو در واقع واسه خاطر خودم کردم. اینکه حالا می دونم1شاهد از این قولی که دادم و این قسم خدایی که خوردم آگاهه، کمک می کنه اگر1زمانی اونقدر از دست دل و دلتنگی هام درمونده شدم که تصمیم عوضی به سرم زد، خاطرم باشه که1نفر جز خودم می دونه که من گفتم به خدا طرف اون موارد ممنوعه نمیرم. زمانی که این یادم بیاد می دونم که متوقف میشم. دستم می لرزه. گوشیم قفل باقی می مونه و هرچند فشار اون لحظه وحشتناکه اما سکوت فاتحانه باقی می مونه و آخرش من گوشیم رو روی میز رها می کنم. رهاش می کنم تا دست هام رو دور لیوانم فشار بدم و عربده بزنم. هوار بزنم. فحش بدم داد بزنم باز و باز و باز عربده بزنم. اونقدر بزنم که نفسم دیگه بالا نیاد ولی گوشیم آروم و بی صدا روی میز باقی می مونه تا اون موج لعنتی رد بشه و بره تا دفعه بعد. و آگاه بودن1شاهد غایب کمک می کنه. انگار زور دست های1شاهد هرچند غایب به کمک منطق نداشتهم میاد تا2تایی خودِ از خود بی خودم رو دور از هدایتِ جنون های بی مهار نگه دارن تا منطق و زمان بتونن1دفعه دیگه با تزریق آرامش های هرچند موقت آرومش کنن. چه تصور ترسناکی! خوشم نیومد ولی من تصور کردن هام1جوری هستن. خوشم بیاد یا نیاد، که این دفعه نمیاد، تصورم یعنی تجسمم این مدلیه.
خلاصه1شاهد خوند که من نوشتم به خدا دیگه هرگز طرفشون نمیرم. هی شاهد! خودت نمی دونی چه لحظه های سختی این شاهد بودنت همراهم خواهد بود. لحظه های سختی شبیه همین حالا. همین امروز. همین عصر جمعه. همین لحظه که اینجا نشستم و گوشیه قفل شدهم آروم و صبور کنارمه. درست کنار دستم. نمی دونی و کاش هرگز ندونی! اما ممنونم از تصور این حضور غایبت که باهام هست. منطقم ممنونه ازت. کمک بزرگی براش میشی. جدی میگم.
چه قدر نوشتن رو دوست دارم! چه قدر دلم می خواد بیشتر بنویسم! چه قدر، … درس های فردا رو باید بخونم. کلاس1شنبه آیلتس هم1خروار تکلیف توی بغلم ول کرده باید تمومشون کنم. درس و درس و درس. تیمتاک رو کلافه کردم. هر دفعه میرم میگم درس دارم و داد بچه ها رو درمیارم. دیشب داخل تیمتاک اونقدر خندیدم که جدی داشتم خفه می شدم. یکی از بچه ها1ضعفی ازم گرفته هی باهاش اذیتم می کنه و من کلا به اون حال و مدل طرف حساس شدم تا شروع می کنه من از خنده می ترکم. باید1فکری واسه این داستانم کنم وگرنه خخخ. تیمتاک خوبه به نظرم دوستش دارم. بستهش نشدم. خیال هم ندارم بشم. ولی اگر زمانی بچه های تیمتاک رو نبینم دلم تنگ میشه. نه از این مدل ترسناک و خطرناکش. دلم تنگ میشه از مدل دلتنگی نه از مدل جنون. شاید گاهی از دستم خسته بشن از بس شلوغم. می بینی؟ باز شدم خودم. پریسای شلوغ که کفر اطرافش رو درمیاره. خخخ این رو واسه خودم به فال نیک می گیرم. من باز می تونم داخل جمع هایی که بینشون حس آرامش بیشتری کنم خودم باشم. با همون سلام های بلند و همون هوارهای از سر شیطنت و همون قهقهه های بلند و بلند و بلند. زیاد شلوغم. هر کسی از تیمتاک اگر اینجا رو می خونه ازش معذرت می خوام ولی، … به خدا دست خودم نیست نمیشه من مدل دیگه ای باشم. خیلی سعی کردم ولی نشد. نتونستم. بلد نیستم. بچه های تیمتاک هم به نظرم همین طوری شناختن و پذیرفتنم. چند دفعه که بی صدا بودم تعجب کردن که واسه چی پریسا بی صداست این عادی نیست خخخ. گاهی هم شده صاف بهم گفتن ببین پریسا این مدلی ساکت نمون با جیغ وارد بشو شبیه همیشه شبیه خودت این طوری بهتره خخخ. به نظرم منظورشون این بود که این طوری خودت تری. خدایا ایول خوشم میاد باز می تونم شلوغ باشم. این یعنی1قدم بزرگ به سوی ترمیم. یعنی میشه باز شبیه اولم بشم؟ شاید به این زودی ها نباشه ولی، … مثبتش رو ببینم. من باز هم شبیه گذشته هام بین دوست هام شلوغم. به حد درآوردن کفر بی حوصله ترها شلوغم. روحت شاد آقای چشمه. حواسم بود که خسته می شدی از شلوغی هام. می بینی؟ یادمه. کاش خیلی اذیت نشده باشی به خدا نمی خواستم اذیتت کنم من فقط تفریح می کردم. خندیدن در حد قهقهه و شلوغ کردن از جنس خوشحالی رو دوست داشتم. خیلی زیاد. پیش نیومد که معذرت بخوام ازت. بابت خیلی چیزها. میگن رفته ها ما رو می بینن. کاش می شد مطمئن بشم! یعنی الان داری منو می بینی؟ یعنی ممکنه منو بخونی؟ نمی دونم. ولی اگر می بینی، اگر می خونی، به خاطر شلوغ کردن هام، به خاطر اذیت شدن هات، به خاطر اون تصور اشتباهم که به خطا زد، ازت معذرت می خوام. به خاطر این آخریش به این سادگی خودم رو نمی بخشم. آخه من از کجا باید می فهمیدم؟ منو ببخش به خدا نمی دونستم. منو ببخش!
حس ویرایش زیاد نیست فقط همین اندازه که ایرادهای املایی رو پاک کنم. این رو بزنم و برم وسط درس و کتاب و البته قبلش1کوچولو سرک به پشت صحنه محله که کسی داخل صف پشت در جا نمونده باشه و1کوچولو هم تیمتاک. به جان خودم فقط1کوچولو خخخ. اوخ دیرم شد جدی باقیش باشه واسه بعد فعلا من رفتم. هی راستی! زندگی خیلی قشنگه! درست تماشا کن! خیلی دوستش دارم خیلی!
ایام به کام.