صبح3شنبه.
موج دوم کلاس ها هم عاقبت رسید. فردا جلسه دومه. و من عاقبت بدون کتاب بریل رفتم سر کلاس. درس دارم و اومدم اینجا به نوشتن. نوشتن دلم می خواد ولی نه از این مدلی هاش. دلم1نوشتن حسابی می خواد که نه زمانش هست نه تمرکزش. حرف زیاد دارم ولی بلد نیستم بنویسمشون. حالا می فهمم اون هایی که بهم میگن خوش به حالت می تونی بنویسی ما پر از حرفیم ولی نمی تونیم بنویسیمشون چه حسی دارن. این روزها من پر از حس هایی هستم که دلم می خواد می شد می نوشتمشون ولی نمی تونم. این مدل نوشتن ها، از مدل همین که الان دارم می نویسم این روزها برخلاف گذشته آرامش بهم نمیدن. شاید1زمانی بتونم.
دلم خیلی تنگ میشه اینروزها. گاهی هم یواشکی متوقف میشم و آهکی هم می کشم ولی سریع بلند میشم ادامه میدم. زمان نیست. من دیر کردم. زمان واسه توقف ندارم.
استاد کلاس آیلتسم آخر جلسه اول گفت تو بمون کمی حرف بزنیم. نشستم تا بقیه رفتن. از چگونگی یاد گرفتن هام پرسید. دلواپس کتابی بود که زیر دستم نداشتمش. می خواست کمکم کنه. گفت ببین من بهت آبانس نمیدم خیال هم ندارم باهات راه بیام ولی واقعیتش اینه که شرایط تو با بقیه تفاوت داره و اینکه کتاب هم نداری. هر کاری که از دست من بربیاد و در یاد گرفتنت کمکت می کنه بهم بگو. در یاد گرفتنم نه در نمره گرفتنم. عالیه! بدم میاد از این راه اومدن های لعنتی. کلی خاطرم از استاد جمع شد. بعدش هم چون ترم اول و جلسه اولم بود و چیزی از قواعد اون مرکز و اون کلاس ها نمی دونستم، استاد تک تک مواردی که جلسه بعد از ما انتظار داشت انجام بدیم رو واسم شمرد و گفت این ها رو می خوایی چه جوری انجام بدی؟ دونه دونه می گفت و می پرسید این رو چیکارش می کنی؟ براش توضیح می دادم که حلش می کنم. رسید به1بخشی که ما باید بنویسیم و بدیم به خودش. گفتم من می نویسم ولی شما نمی تونید بخونیدش. گفت با تلگرام واسم صدات رو بفرست. گفتم اون شفاهی میشه املاش رو شما نمی بینید. گفت پس بنویس بفرست. گفتم می تونم ایمیل کنم. واسه چی پرینترم رو یادم رفت؟ می شد واسش پرینت بگیرم. حالا فردا ببینم اگر ایمیله به هر دلیلی به دستش نرسید از جلسه بعد پرینت واسش ببرم. خلاصه گفت باشه پس ایمیل کن. و باز هم خلاصه در کمال خوشبختی از طرف من، این بنده خدا اصلا از اون هایی نیست که به نفع ندیدن هام کوتاه بیاد و من چه قدر این مدل آدم ها رو دوست دارم! راست میگم واقعا دوستشون دارم. تمام تکلیف های کلاس رو چون دفعه اولم بود برام گفت و توضیح داد که همه رو در کلاس بعدی از همه کلاس از جمله من می خواد. ایمیل رو امروز صبح واسش فرستادم. خدا کنه خیلی خرابکاری نکرده باشم! دم آخر ازش پرسیدم استاد من کجای داستانم؟ گفت جلسه اول که هنوز نمیشه چیزی گفت ولی طبق1براورد کلی و اولیه که ازت داشتم، تو زبانت خوبه. سطحی که اومدی نشستی سطح خوبیه و من هرچند هنوز دقیق ندیدم و نمی تونم قطعی بگم اما احتمال میدم تو بهتر از سطحی باشی که نشستی. تکلیف ها رو1شنبه شب و دیروز انجام دادم و دلواپسم که نکنه چیزیش جا مونده باشه. حالا مونده خوندنی هاش و خلاصه آماده کردن و مکالمه کانون و پرسش های مکالمه و دید زدن تمرین های کانون و آماده کردن اسپیکینگ واسه کلاس آیلتس فردا و، … اوه خدا چه قدر کار مونده کنم و اینجام!
از کلاس که اومدم سبک تر از زمانی بودم که می رفتم. گوشیم زنگ خورد. کسی از آشناهای نمی دونم چی، خیلی رفیق، خیلی نزدیک، خیلی همراه، بله خیلی همراه. بعد از سلام های معمول از کلاسم پرسید. تعجب کردم. انتظار نداشتم کسی از بی نام ها کلاس هام رو خاطرش باشه اون هم اینهمه دقیق. من10دقیقه نمی شد اومده بودم خونه. تعجبم رو نگفتم. طرف خط به خط کلاسم رو حسم رو و اوضاعم بدون کتاب رو پرسید و من گفتم و گفتم. کلی تشویقم کرد. خیلی بیشتر از حد انتظارم. و من، … نخندیدم. به جای حس رضایت بغض تلخی رو می خوردم که پایین نمی رفت. سکوتم طول کشید و طرف تا جایی که امکان داشت نشکستش. نادیدهش هم نگرفت. سکوت کرد. سکوتی که1جوری بود. نه از اون مدل هاش که انگار کسی پشت خطت نیست. نفس هاش رو می شنیدم و آهی که سعی می شد کنترل شده باشه.
-پریسا! تو حرف نداشتی. حرف هم نداری. مطمئنم که عالی پیش میری. از چیزی که تصور می کنی واسه تو آسون تره. باور کن. من که باورت دارم تو هم خودت رو باور کن و مثل تیر برو. همین الانش می تونی در ترجمه های ساده به من کمک کنی. راستی کار نمی خوایی؟ درصد میدم ها!
نفس هام کوتاه تر می شدن. سکوت.
-پریسا! می فهمم.
سعی کردم.
-چی رو می فهمی دیوونه! دارم حال می کنم از تشویق هات خخخ بگو باز بگو از بس همه به درس و مشقم خندیدن عقده ای شدم1خورده تشویق کن حالم جا بیاد.
کلمه های آخرم رو به زور پرت کردم بیرون. صدام شکست. نفس هام شکست. دیگه نمی شد حرف بزنم.
-پریسا! می فهمم. به جان خودت می فهمم. دلت می خواست این ها که من بهت میگم رو یکی دیگه بگه. اگر به من باشه واقعا هم جاش بود که بگه. خیلی هم بیشتر از این. تو شایستگی دریافتش رو داری.
چه قدر نفس کشیدن سخت بود!
-پریسا! گوش کن! اون هم میگه. به وقتش میگه. نمی تونه نگه. تو می تونی به جایی برسی که نگاه های اطرافت قادر به ندیدنت نباشن. اون هم چاره ای نداره جز اینکه ببینه و بگه. خودت رو اذیت نکن. هر بینشی لیاقت درک کردن نداره. ازش توقع بیشتر از این نداشته باش. نمی تونه. ولی1روزی که دور هم نیست دیگه ازش برنمیاد که نبینه. اگر نگه نگاهش و سکوتش میگن. فقط اون زمان دیگه تو اون قدر بالا پریدی که نمی شنوی. حالا نوبت اونه که دیر برسه.
نفس کشیدن داشت غیر ممکن می شد. چه قدر دلم تنگ بود! چه قدر! خدایا چه قدر دلم، …
به صدای آرومی که از پشت خط کلمه ها رو آهسته آهسته به ذهنم تزریق می کرد، مثل خونی که از داخل سرنگ در جریانی بی توقف و1نواخت اما آروم وارد رگ ها میشه، بی حرف گوش کردم و گوش کردم. چه خوب بود که ازم انتظار جواب نمی رفت. نمی تونستم. فقط می شنیدم. نفس هام سخت جریان داشتن. بعدش آهسته آهسته آسون تر شد. نمی دونم چه قدر طول کشید که عادی شد. با نفس های آرام و عمیق و چشم های کاملا باز گوش می کردم و چه قدر دلم تنگ بود! خدایا! این دلتنگی رو از لیست احساسات خط بزن. بدجوری تلخه.
همچنان از گوشه کنار به وسیله افراد معدودی که به پریدن هام امیدوارن به شدت تشویق دریافت می کنم. صداهای تمسخر و انکار خیلی بیشتر و بلندتره ولی مشوق ها همچنان هستن. اون ها نمیگن من در هر حال کنارتم اما هستن. اون ها هستن و با تمام وجود واسه بردم هوار می زنن. شاید تعدادشون اندازه انگشت های1دستم هم نشه. مادرم، برادرم، آشنای خیلی همراه، و، … دیگه هیچ کس. هی چرا هست! یکی فراموش کردمت معذرت می خوام. دیشب نشستم7تا ایمیل آخریت رو دوباره خوندم. مسخره هست ولی حسش مثبت بود دلم تمدید و تکرار خواست خخخ دوباره خوندمشون. ممنونم ازت. هی راست میگم ایمیل هات دیشب حالم رو خیلی بهتر کرد.
واقعا هم اندازه انگشت های1دست نشدن خخخ. ولی بودنشون در سکوی تماشا از ته دله. کاش بتونم رضایت از پیروزیم رو در صداهاشون بشنوم! خدایا کمکم کن!
خدایا8گذشته باید برم درس بخونم. هی دلم1صبحانه خطرناک می خواد از اون هایی که بعدش2دستی دلم رو می چسبم و به خودم فحش میدم. شاید بزنه به سرم و سفارش بدم بیاد چون نه زمان آماده کردنش هست نه حسش. شاید هم با1قهوه تلخ عزیز سر و تهش رو بستم تا زمانی دیگر خخخ. این شب ها تردمیل پر. این روزها کلاس آواز پر. تفریحات معمول و مخصوص و نامعمول و نامخصوص پر. این روزها کلا جز درس و کلاس زبان تقریبا همه چیز پر. خدا به خیر کنه خخخ.
راستی1چیزی! من1دوست جدید پیدا کردم. یاکریمی که از در باز بالکن میاد داخل و از بالای سرم پرواز می کنه و از پنجره باز آشپزخونه میره بیرون و سکتهم میده خخخ. از دستم در میره و باید مواظب باشم نترسونمش. مادرم میگه عاقبت این میاد داخل و1زمانی که حواست نیست می خوره به پر و پات و حسابی می ترسوندت. در رو باز نذار دختر سکته می کنی. من ولی درها رو باز می ذارم. اتفاقا از اون زمان بیشتر درها رو باز می ذارم و سعی می کنم مواظب تر باشم که اگر اومد داخل کمتر بترسه. کاش1زمانی بیاد روی شونهم بشینه و اجازه بده نازش کنم. بدجوری خوشم میاد ازش. کاش بمونه!
احتمالش میره که1سفر در پیش داشته باشم. خودم و مادرم و خونواده برادرم. هنوز قطعی نشده ولی1دفعه دیروز عصر از طرف برادرم حرفش شد و مادرم هم گفت اگر کار و کلاس این یعنی من اجازه بده باشه هستیم. براش توضیح دادم که اگر هم من نتونستم اون باید بره ولی مادرم گفت تاریخی که کلاس نداشته باشم رو در نظر می گیرن. خخخ مادرم از مرخصی از کلاس هام حرفی نزد. درسم واسه مادرم از کل زندگیم حیاتی تره. خدایا! خدایا خواهش می کنم. من این بنده خدا رو خیلی اذیتش کردم خیلی. اجازه نده این دفعه نا امید بشه. کمک کن تا به تلافیه تمام خطاهایی که رفتم این دفعه دلش رو شاد کنم! خدایا به خاطر خودم. به خاطر مادرم. به خاطر مادرم!
اگر رفتنی بشیم آخر شهریوره. بدم نمیاد که بشه. یعنی واقعیتش خیلی هم خوشم میاد که بشه خخخ. این به سفر مشهدی که بچه ها رفتن و من واسه خاطر کلاس هام نرفتم و به اردوی اون هفته که بچه ها رفتن و باز هم من به خاطر کلاس هام نرفتم و دیگه به نمی دونم چی در خخخ.
خدایا دیییرم شد من جدی رفتم. رفتم به خدا این دفعه دیگه رفتم. این رو بعدا می فرستم روی آنتن نمی دونم کی فعلا زمان ندارم باشه واسه بعد. قبلش باید1سرک به پشت صحنه محله بزنم. دوستش دارم. کاش، … بیخیال. من رفتم. حالش رو ببر.
میگم که، …
عصر شنبه.
این4شنبه کلاس بی کلاس. استاد گفت جبرانی هم بی جبرانی. پیش درآمد هفته آینده که موج دوم کلاس هام شروع میشن و4شنبه آینده2تا کلاس دارم جفتش هم زبانه.
خاطرم نیست گفتم یا نه حسش هم نیست برگردم ببینم. کلاس آواز پر. این آخرین اتصال به دنیای غیر از کلاس زبان رو هم بریدم خخخ. حالا فقط مونده کارم که اون هم جبری از زندگیه و به نظرم کاریش نمیشه کرد. شاید هم بشه. مثلا مرخصی بی حقوق. ولی آخه درآمدش رو لازم دارم و، … بیخیال زمانش که رسید بهش فکر می کنم. تا مهر هنوز بیشتر از1ماه مونده. بیشتر از1ماه زمان خوبیه. خدایا شکرت و فعلا بیخیال و یواشکی به امید1اتفاق مثبت خخخ.
میگم واست شده1زمانی به شدت دلت خواسته باشه به جای کسی باشی چون حس می کنی طرف خیلی، … خیلی، … چه کلمه ای بگم که وصف حس بعد از این خیلی باشه؟ خیلی توانا، خیلی موفق، خیلی… اه نمی دونم خیلی فرد تک و تاپ و از این خیلی هاست؟ این مدلی به نظرت میاد و حس می کنی چه قدر دلت می خواد جاش باشی! جاش که نمیشه باشی! حس می کنی چه قدر دلت می خواد شبیهش باشی! شبیهش هم سخته نمیشه باشی. حس می کنی چه قدر فاصله از اون تا خودت زیاده و چه قدر دلت می خواست می شد1خورده شبیهش جاده رو پیش بری تا زندگیت بهتر باشه! آخ که چه قدر، …!
و بعدش که دقیق تر، خیلی دقیق تر، شاید عاقلانه تر، شاید هم بیشتر و کامل تر تماشا کردی، می بینی اون چیزی که تو دیدی فقط برق1مشت خورده کاغذ رنگی بوده و بس؟ خخخ عجب حالی میشه آدم اون لحظه! من امروز1لحظه همچین حسی کردم. خیلی زمانه که ترجیح میدم به این مدل حس هام دقیق نشم ولی امروز بعد از ظهر1خورده چرتم گرفت و زمانی که از چرت پریدم کنترل عقب نگه داشتن حس هام دستم نبود و تا بیام کامل بیدار بشم خخخ حسه رو کرده بودم تموم شده بود دیگه نمی شد کاریش کرد.
بله امروز عمیقا حس کردم چه قدر مثبته که من نه جای اون بنده خدام، نه شبیهشم، نه می تونم و می خوام که شبیهش جاده رو پیش ببرم چون هیچ دلم نمی خواد اون مدلی برام پیش بره! حالا از اینکه اینهمه با طرف فاصله دارم یعنی باهاش متفاوتم عجیب حس سبکی و باورت بشه یا نشه حس سرخوشی می کنم. اون آدم همچنان در نظرم تواناست. خیلی هم زیاد. کسی که اگر بخواد، اگر می خواست، می تونست مدت ها پیش در جایگاهی باشه که من امروز به شدت می خوام اونجا باشم و خیلی های دیگه هم همین طور. حالا فقط به توانایی های اون آدم حسرتم میاد. دلم می خواست اندازه اون می تونستم. ولی نه بیشتر از این. خوب. من اندازه اون آدم نمی تونم. نباید هم بتونم. من هیچ چیزم شبیهش نیست. نه نگاهم، نه دیروزم، و در کمال رضایتی از ته دل، نه امروزم. من خودمم با توانایی های محدود خودم. با ذهنی که خیلی نمی تونه روی وظیفه ای از جنس درس متمرکز بمونه. خسته میشه و میره جاهایی که مجاز به رفتن نیست. با جسمی که گاهی از دستش حرصی میشم ولی بعدش باز با هم آشتی می کنیم و هوای هم رو داریم. با اخلاق و رفتار جلف و مزخرفی که نمیشه عوض بشه چون اگر بشه یعنی من دیگه خودم نیستم. و از همه برجسته تر، با جنونی که حسابی دوستش دارم و دلم درمون شدن ازش رو نمی خواد. من اینم. به نظرم همین واسه پریسا بودن و به قول علی پریسایی کردن در زندگیم بس باشه. اون بنده خدا هم، … خوب امیدوارم از چیزی که هست رضایت داشته باشه. واقعا امیدوارم.
چند روز پیش داخل کلاس زبان بحث، … اوه خدا بحث های آزاد کلاس زبان این ترمم زیادی شاخه دارن و از ناکجا به همه جا می رسن خخخ. خلاصه اون روز خاطرم نیست سر چه بحثی رسیدیم به اینکه آیا ما خودمون رو دوست داریم یا نه. چهره و رنگ مو و هیکل و از این چیزها. از من که پرسید گفتم نه. گفت چیت رو دوست نداری؟ گفتم هیچ چیزم رو. گفت مثل چی؟ گفتم قیافهم رو دوست ندارم. جسمم و قد و قواره و اندامم رو هم دوست ندارم. از تمام این ها بدم میاد. اون گفت نباید و من متأسفانه پیش از اینکه بتونم خودم رو جمع کنم شونه هام پریدن بالا و به نظرم این نباید پیش بیاد چون حس می کنم زشته ولی خخخ دست خودم نبود شونه هام گاهی خودکار عمل می کنن این اواخر.
خلاصه ماجرا تموم شد و من گفتم از همه ظاهرم از بالا تا پایین متنفرم و بعدش، … شاید مسخره باشه ولی بعدش احساس بدی داشتم. حس می کردم در حق جسمم1جورهایی بی معرفتی کردم. در حق مو هام که البته لخت و صاف شبیه پر نیستن ولی با اون موج کوچیک و رنگ خرمایی تندشون همه میگن قشنگن. همه جز خودم. در حق چشم هام که بیناها میگن عادی و خوش رنگن هرچند نمی بینن. در حق دست هام که هرچند اون مدلی که خودم دلم می خواد ترکه ای با انگشت های بلند و باریک نیستن ولی دوست های خوبی هستن واسم و جای خودشون و جای چشم هام تمام زندگیم رو پیش می برن. در حق پاهام که هیچ کجا جوابم نکردن و همیشه در رفتن های بی پایان و حتی بی نتیجه همراهم شدن. در حق تمام جسمم که همیشه میگم واسه چی ترکه ای و نازک با استخون بندی های ظریف نیست و واسه چی قدم1کوچولو بلندتر نیست و واسه چی من استخون هام نازک تر نیست و واسه چی فرم هیچ چیزم اون مدلی که خودم خوشم بیاد نیست و واسه چی و واسه چی و…
خیلی مضحک بود ولی به خودم که اومدم دیدم هنوز سر کلاسم اما با1دستم اون یکی دستم رو گرفتم و آهسته دارم نوازشش می کنم. من حتی برای نشون دادن کمترین ذره های احساسم هم از جسمی کمک می خوام که بارها و این دفعه انگار واضح تر از همیشه اعلام کردم که چه قدر از همه چیزش بدم میاد. حس خیلی بدی بود. دلم گرفت. نخند از من این مدل حس ها عجیب نیست اصلا بخند خوب دلم گرفت دیگه!
به خونه که رسیدم واقعا دلم سنگین بود. این چه حرفی بود زدم؟ من واقعا بد قواره نیستم و همه اطرافم میگن در مورد خودم اشتباه می کنم. همه چیزم1جورهایی نه از همه نگاه ها، اما از نگاه خیلی ها خوبه. شاید عالی نباشه که نیست، اما بد هم نیست و خوبه. حقش نبود اینهمه بی مروت باشم به جسمم، فقط چون خودم مدل دیگه ای دلم می خواست و اون مدلی نیست.
واسه جسمم دلم گرفته بود. واسه خدایی که این مدلی منو آفریده دلم گرفته بود. واسه خودم، خودی که اینهمه بد بود دلم گرفته بود. جسمی که اینهمه باهام خوب و همراهه و اینهمه نسبت بهش نامهربون بودم. خدایی که چه قدر خدای منه و هوام رو داره و من به جای شکر نعمت هاش با اونهمه وقاحت گفتم و بارها هم گفتم که چه قدر از نتیجه آفرینشش بدم میاد. و خودی که وسط1عالمه هیچ از جنس تاریک ندیدن و ندونستن1عمر تاب خورده و با بینش های این مدلی کارنامه و دل و روانش رو تاریک کرده بود. چه قدر سنگین شده بودم!
حتی حس عوض کردن لباس نداشتم. با همون لباس بیرون نشستم روی صندلی راحتی و تاب خوردم. دست هام هنوز داخل هم بودن و حسم هر لحظه همراه فشار دست هام بدتر می شد. به کسی هم نمی شد بگم. حس بدی بود. حس خیلی بدی بود.
از اون روز هر زمان این ماجرا به خاطرم میاد اون حس بد هم باهاش میاد. حرف زشتی زدم. کار بدی کردم. تمام این مدت، تمام مدتی که این مدلی دیدم و این مدلی رفتار کردم، کار بدی کردم. از اون روز سعی می کنم با خودم با جسمم مهربون تر باشم. سعی می کنم اما حالم هنوز چندان بهتر نشده. اون حس بد از این اتفاق همچنان هست و اذیتم می کنه و خوشم نمیاد ازش.
نمی دونم ولی دلم خواست این ها رو1جایی بگم. مطمئنم به هیچ کسی از اطرافم نمیشه این ها رو بگم. اطرافیانم رو هرچی بیشتر بهشون دقیق میشم، فاصله بیشتری بین خودم و اون ها می بینم. انگار هر روز بیشتر دلیل واسه عاقل بودن های اون ها و متفاوت بودن دنیاهامون به دستم و به نگاهم میاد. اون ها دربند این مدل احساسات نیستن. اون هایی هم که شاید گاهی بیشتر با هم نزدیک و هم صحبت بشیم، کلا به من و این بخش از جهانم، اگر در موردش باهاشون حرفی بزنم، که نمی زنم، حسابی می خندن و…
نظرم عوض شد من همه چیزم رو دوست دارم. منکر این نیستم که دلم می خواست مدل دیگه ای باشن ولی دوستشون دارم. از اون روز واقعا حس می کنم تمام اون موارد رو دوست دارم. اگر می شد مدلشون رو عوض کرد واقعا ترجیح می دادم انجامش بدم اما دیگه ازشون بدم نمیاد. ای کاش اون حس بد غمگین و تلخ از کام روحم بره! اصلا ازش خوشم نمیاد. کاش زودتر پاک بشه!
خوب ساعت از5گذشت الآنه که مادر برسه و من چایی حاضر نکردم. معمولا دوست داره زمانی که میاد چایی آماده باشه. نباشه هم چیزی نمیگه ولی اون زمان من به خودم بیشتر نق می زنم. پس فعلا من رفتم. راستی! زندگی حرف نداره. من خیلی دوستش دارم. خیلی زیاد!
شاد باشید!
بر غبارِ شانه هایم بتاب خورشید!
هنوز اشک ها، انعکاست را، در قلب های کوچکِ خود به یادگار نگاه داشته اند.
هنوز اینجا، تمامِ شب، قصه ی تابناکِ حضورت را به گوش های شنوای ستارگان آواز می کند.
از پسِ پرده های باران خورده ی خیال، مهتاب را به نظاره نشسته ام،
که نور را از داستانِ درخشیدن هایت وام می گیرد.
و درد،
این همراه ترین بعد از تو،
شکستِ آه در سکوتِ بغض هایم را، آرام، همراه، همیشه، با من به تماشا ایستاده است.
بر شکستِ بال هایم بتاب خورشید!
یادِ ملتهبِ پروازم را، آرام، نوازش کن.
به یاد دارم طنینِ باورت را، که می پیچید در زوایای منجمدِ ضمیرِ به خواب رفته ام،
و می نوشت بر خاکِ ویرانه های بودنم،
که کوچک است هوای پرواز، برای حضورهای پروازخواهِ من، اگر بخواهم.
اگر بخواهم!
چه دیر آموختم ترجمانِ باورت را!
و چه دور رفته ای تو، از هوای پروازخواهِ من!
در گردشِ بی توقفِ این هستیِ دوار،
باز امشب به آغازِ انتها رسیده ام.
یک بارِ دیگر، سوار بر این چرخشِ بی انجام، رسیده ام به آغازِ انتهای تو.
و تنها شب، این شبِ ساکتِ شکسته در مهتاب،
شاید که بداند تفسیرِ این تبِ تاریکِ همیشه را، در هوای بی نفسِ من.
بر التهابِ سردم بتاب خورشید!
می خواهم باز آخرین هایت را، در هجومِ کابوس های تب اندود به آغوش بفشارم.
بر امتدادِ بی پایانِ انتظارم بتاب خورشید!
شاید که آب شود با خیالِ باز تابیدنت.
چه شیرین است این رؤیای تلخ! دور! تاریک!
رؤیای بی تعبیرِ یک آسمان تو!
بر نگاهِ رؤیازده ام بتاب خورشید!
باز امشب، محو در شعله های از خاک تا خدای این کابوسِ بیدار،
گم شده در زوایای تکرارِ آن قصه ی بی تکرار،
در هوای منجمدِ خوابِ پرواز آتش گرفته ام.
بر غبارِ شانه هایم بتاب خورشید!
دلم قدری آسمان می خواهد.
پایان. 22-5-1397.
همچنان من و خودم.
5شنبه.
داریم به سرعت به طرف عصر میریم. 2و46دقیقه و من لا به لای درس خوندن دارم جلد دوم از کتاب صوتی قدرت5نگهبان رو می خونم. نمی دونم چند جلده ولی من فقط2تا جلدش رو دارم. دیشب درس نخوندم. اصلا نخوندم. امروز باید جبرانش کنم ولی، … خخخ.
ساعت7داخل تیمتاک جشن تولد گوش کنه و به جان خودم نمیشه از دستش بدم من7باید اونجا باشم.
خدایا این استاد این ترم واسه چی تدریسش این مدلیه؟ یعنی خوب ایشون تدریسش مال خودشه من واسه چی این مدلی هستم که نمی تونم باهاش خیلی فیکس بشم؟ آخه خداییش می خوام نق نزنم اگر هم می زنم برگردونم روی سر خودم ولی آخه1جاهایی، … خدا بخواد این ترم در برم. به جان خودم اندازه1نمره سر مرزی می تونم پیش ببرم اگر عوامل بازدارنده متوقفم نکنن. از همون عوامل مزاحمی که معمولا سر راه ما سبز میشن. موانعی از جنس ندیدن هامون. اینکه محیط امتحانم چه قدر آروم باشه، اینکه دانشجویی که محض صواب میاد در روزی متفاوت با زمان امتحان اصلی واسم سؤال ها رو بخونه چه قدر خوندن بلده و چه مدلی می خونه، اینکه چه قدر میشه با سرعتش فیکس بشم و چه قدر می تونه بفهمه واسه کسی که کاغذ زیر دستش نیست و فقط با گوش باید پرسش ها رو درک کنه باید چه مدلی بخونه، اینکه اون متن های کزایی که همه میگن این ترم حسابی زیاد و طولانی هستن رو چه مدلی بدون اینکه در اختیارم باشن فقط با شنیدن اون هم در محیطی که نمی دونم چه مدلیه و با صدایی که نمی دونم چه مدلیه و با لهجه دانشجویی که شاید هم ترم خودم باشه و، … آخ خدایا فقط می تونم بخندم. وایی خدا نیفتم! اوه نه نمی افتم ابدا ابدا!
خیالی نیست ولی1زمانی خیالم بود که نفرات کمتری اینجا رو بخونن. مخصوصا افرادی که دلم نمی خواد بدونن حرف ناحسابم چیه. دقیقا همون ها اینجا رو پیدا کردن و، … به جهنم. من باید اینجا بنویسم می خواد نبایدها بخونن می خواد نخونن. به جهنم دیگه خیالم نیست من باید اینجا بنویسم واسه خاطر خودم. فقط خودم. در این مورد چون به کسی آسیب نمی رسه خیالم به هیچ کسی نیست. هرچی دلم بخواد اینجا می نویسم چون دلم می خواد.
زمانی حس می کردم به اینجا1جورهایی شاید1مدل دلبستگی پیدا کردم. گاهی تصور می کردم اگر اینجا نباشه حسم مثبت نیست. حالا هیچ حسی ندارم. اینجا در نظرم فقط جاییه واسه حضورهای شخصیه اینترنتیه من. دلم بهش بسته نیست. اگر بپره حسم مثبت نیست ولی منفی هم نیست. اگر مهر برسه و1دفعه به سرم بزنه تمدیدش نکنم اصلا متعجب نمیشم. بلد نیستم حس و حالم رو توضیح بدم. واقعا بلد نیستم. شبیه همیشه باید بگم1جوریه. چند شب پیش1کسی داخل تیمتاک سر به سرم می ذاشت و می گفت خوبه فلانی بره سایتت رو بفرسته هوا. شاید پیش ترها، چه قدر این پیش ترها دور به نظرم میاد، این رو واقعا1اتفاق بد می دیدم. ولی اون شب و این روزها و حتی همین حالا که اینجام، می بینم واقعا هوا رفتن اینجا هیچ حسی بهم نمیده. شاید فقط اندازه گفتن1اه در زمانی که ببینم دستم به اینجا نمی رسه. نه بیشتر. گاهی که زمان تماشا و تمرکز به خودم رو پیدا می کنم به نظرم میاد باید متحیر باشم ولی نیستم. نکنه اونقدر پیش برم که داخل جهان جذب هیچ چیزی نشم؟ وایی خدا خوشم نمیاد. ولی این مدلی نیست. من هنوز می تونم از اتفاق های کوچیک ذوق کنم. به ماجراهای بی مزه بخندم. واسه خاطر بیماریه1دوست بسیار عزیز واقعا دلواپس بشم. شبیه گذشته هایی که دور نیست دنبال چیزهای کوچیک و خوشآیندی بگردم که دلیل انتظارهای کوتاه و شیرینم باشن. من هنوز می تونم با خوشی های کوچیک خودم خوش باشم و از چیزهایی که حتی به چشم عاقل ها نمیاد کیف و تفریح کنم و از کم ترین امکاناتی که دستم بهش می رسه لذت ببرم. لذتی واقعی که در گذشته کمی مایه حیرت و شاید هم حسادت اطرافیانم می شد. من این امتیاز رو داشتم که از هر امکانی که در نظرم مثبت بود بیشتر از حد انتظار لذت ببرم. هنوز هم همین طورم. واقعا هستم. پس به نظرم لازم نیست خیلی دلواپس باشم. خوب پس حله.
داشتم می نوشتم. یعنی می گفتم. از اینکه اگر دلم بخواد اینجا بنویسم می نویسم. هرچی دلم بخواد. هر مدل که دلم بخواد. تا اینجا هست و حس و حال اینجا نوشتن واسه من هست و بعدش هم خخخ خدا رو چه دیدی شاید1جای دیگه. شاید هم دیگه دلم نوشتن نخواست. این لحظه این مدلی دلم می خواد.
برق رفت. اینترنت هم رفت. خدا رو شکر الآن رفت کاش ساعت7به بعد دیگه دردسر درست نکنه من برنامه رو داخل تیمتاک گوش کنم. الآن سیستمم خاموش میشه وایستا این رو سیو کنم تا نفله نشده. بیخیال فقط مونده1خورده دستکاریش بعدش هم منتظر میشم برق بیاد اینترنت هم بیاد ثبتش کنم اینجا.
دلم کلید رمز نمی خواد. پس بدون کلید می نویسم چون این مدلی دلم می خواد. بنا بر این،
پیامی که دیروز صبحی نق واسش زدم رو من نفرستادم ولی از طرف مقابل بهم رسید. همون طوری که انتظار می رفت و حتی من هم انتظارش رو داشتم، نشونی از تسلای خاطر درش نبود.
-این ماجرا که شروعش کردی تا قطره آخر تحملت رو می مکه. تو مرد تحمل نیستی. میمیری. تمومش کن.
چه قدر دلم تنگ شده بود! چه قدر زیاد! چه قدر دلم می خواست می شد شبیه سال گذشته شبیه ماه های گذشته بتونم1بیخیالش بگم، تکیه بدم به اعماق بیخیالی و فرو برم در اعماق سراب و اجازه بدم مسؤولیت تمام و تمامم از شونه هام برداشته بشه و چه عشقی! خستگی در کردن. خواب. آرامش. چه عشقیه آرامش! نجنگیدن. رها کردن. آروم گرفتن در پناه حصاری که مطمئنی از هر چیزی که مایه دردسرت میشه حفظت می کنه! چه عشقیه با خاطر جمعیه بالای صد درصد رها کردنه همه چیز و آگاهی به این واقعیته دلچسب که قوی ترها و آگاه ترهایی هستن که مسؤولیت همه چیز رو به جای تو به عهده بگیرن و پیش ببرن و رو به راه کنن. همه چیز رو. حتی خودت رو. حتی لازم نباشه به اینکه چی واست درسته فکر کنی. آگاه ترهایی هستن که به جات بهترش رو تشخیص بدن و اجرا کنن. و تو فقط در آرامشی هرچند از جنس سراب، اما موجود و پناه دهنده نفس های عمیق می کشی و سوار بر بال هایی که مال خودت نیست، در جاده زندگی، در مسیری که زیر نگاه خودت نیست، در آسمونی که قلمرو پرواز خودت نیست، پیش میری و میری و میری! بی ترس افتادن. بی دلواپسیه سقوت. بیخیال نگاه به مسیر و موانع و فرداها. بهشت! چه عشقیه بهشت!
این ها همه به طرز ترسناکی شیرینن و خیلی بیشتر از اون که بتونن واقعی باشن لذتبخش هستن. بله این درسته ولی، …
عادت ندارم پیام رو بی جواب بذارم. معمولا جواب میدم یا دسته کم تا اینجای عمرم این مدلی بوده. از اینجای عمرم جواب دادن هام و جواب ندادن هام بستگی داره به خیلی چیزها اما این رو باید جواب می دادم. جواب دادم.
-موافقم من مرد تحمل نیستم. پس مرد مردن میشم و میمیرم.
جواب سریع رسید.
-مردن به این سادگی نیست. واسه مردن باید خیلی زجر کشید. خیلی فراتر از تصور مغز کوچولوی تو.
جوابم سریع رفت.
-من و مغز کوچولوم با زجر کشیدن بیگانه نیستیم. هم آثارش هست و هم خاطراتش. احتمالا توضیح که نمی خواد. می خواد؟
جواب کوتاه بود و، … اسمی واسش نمی ذارم.
-تو نمی تونی بپری. تا انتها هم پیش بری دقیقه90با سر میری وسط بنبست و می افتی. بهت اطمینان میدم که له میشی.
جوابم کوتاه بود و مطمئن. خشم نداشتم. فقط مطمئن بودم. اطمینانی سفت و سرد، به سفتیه سنگ و سردیه سیمان، به تک تک حروفی که می نوشتم.
-من می پرم. بذار له بشم. در لحظه ای که صدای خورد شدن استخون هام رو گوش می کنم خاطر جمعم که تمام سعیم رو کردم. من این رو ترجیح میدم. و خاطر جمعم که چیزی ازم باقی نمی مونه تا بنبست سازها از زرورق پیچ کردنش و تماشای دلیل اثبات زبردستیشون حس پیروزی کنن.
بعدش سکوت بود. سکوتی سنگین، منجمد، تاریک. اولش چند لحظه بی حرکت نشستم. نمی دونم واسه چی. دلم حرکت نمی خواست. گوشیم دستم بود و آروم نشسته بودم. بعدش شبیه رباط یواش گوشیم رو گذاشتم روی میز و بلند شدم رفتم سراغ قهوه. تمام حرکت هام یواش بودن. شبیه آدم آهنی های روغن کاری شده. خندم گرفت. لبخند بود. بعدش خنده شد. به قهقهه نرسید. فقط آروم واسه خودم خندیدم. کوتاه و خیلی آروم و خیلی کند.
قاعدتا می بایست گریه کنم. با توجه به چیزی که از خودم می شناسم، یا دسته کم پیش از این روزها می شناختم، بعد از اون خنده می بایست گریه می اومد. حالا نه خیلی عرعری. حتی بی صدا فقط در حد چندتا هقهق و1خورده اشک. نیومد. نفهمیدم واسه چی. خیال می کردم خیلی بیاد. از2شنبه پیش به این طرف منتظرشم. نیومده. نمیاد. آخرش میاد. نمی دونم کی ولی میاد. بمونه واسه زمانش.
دیشب که نشد. در حال حاضر اگر شیطنت هام و ناخنک زدن به کتاب داستان هام اجازه بدن، دارم معادل های انگلیسی لغت های درس5رو پیدا می کنم و همراه با معنی های فارسیشون همه رو دوباره می نویسم. این استاد که امیدوارم خدا همیشه شاد و خندون نگهش داره دیروز نگفتشون. فقط از رو خوندشون. دیالوگ درس4رو هم باز نپرسید. خدایا ترم بعدی اوضاع بهتر باشه!
دیگه بسه می خوام برم. باید لغت های درس5رو کامل کنم و اگر بشه3بخش اول تمرین های درس5رو هم بنویسم. نگفته ولی من این ترم خیلی با برنامه های کلاس پیش نمیرم. امروز یا فردا این تمرین ها رو باید حل کنم بعدش هم گرامر درس5رو واسه خودم بخونم و یاد بگیرم و اگر مهلتی بود ادامه تمرین های درس5رو تا هر جا زمان داشته باشم بنویسم. بد نیست بجنبم. اگر بخوام به برنامه ساعت7امشب برسم، که اگر قطعی اینترنت پیش نیاد می رسم، باید تا اون زمان درسم رو به1جایی رسونده باشم تا بتونم بی دلواپسی حالش رو ببرم. خوب فعلا من رفتم. بعد می بینمتون.
برق اومد. ساعت4و28دقیقه.
ایام به کام.
یواشکی.
صبح4شنبه. باید آماده بشم برم کلاس. میشم حالا. با موهای خیس نشستم اینجا به بهانه اینکه1خورده خشک تر بشه بلند میشم دارم تنبلی می کنم.
ریدینگه رو بلد نشدم آخرش. کاش دیالوگ ازم بپرسه!
دیشب تیمتاک بودم. بیشتر از زمان های دیگه در این روزها. بخش دوم مسابقه موزیک. حسابی شلوغ بود و آخجون امشب نیمه نهایی و5شنبه هم اصل برنامه زنده تیمتاکی خدایا هیچ چی نشه من بتونم برم گوش کنم برنامش با حاله حیفه از دستم در بره!
تقریبا خودم رو کشیدم به حاشیه اینترنت این روزها. خوب1خورده وجدان درد شدم وسط این گیرواگیر اگر اون وسط ازم بر می اومد باید می موندم ولی، … نتونستم. نمی تونم. نمی تونم این روزها. این دفعه. این برنامه. این هفته. این هفته و هفته آینده بره بلکه من1کوچولو نفس بکشم. البته یواشکی. تمام این روزها، تمام این هفته، تمام هفته آینده تا، … از شدت دلواپسی یواشکی نفسم تنگ میشه. اگر اون وسط بودم مطمئنم وا می دادم. این رو نمی شد یواشکی نگهش دارم وسط صحنه در مقابل چشم و گوش همه وا می دادم. نباید. اومدم کنار. حالا اگر وا هم بدم خیالی نیست. یواشکی دست هام مشت میشن. یواشکی نفس هام سریع میشن. یواشکی مغزم تیر می کشه. یواشکی تند شدن جریان خون داخل رگ هام رو حس می کنم. یواشکی دعا می کنم. یواشکی گریه می کنم. یواشکی منتظرم. منتظرم! یواشکی. آخرش هم، … آخرش چی میشه؟ خدایا! زده به سرم. این روزها یواشکی زده به سرم. اه بسه دیگه اول صبحی نمیشه این چیزها داخل سرم نباشه؟ کتابم کو!
دیشب1کسی داخل تیمتاک اومده بود اینجا رو دیده بود به این کتابم کو می خندید. نمی دونست این واقعیه. این روزها سر خیلی چیزها با خودم درگیر میشم و واسه خلاصی از تمامشون ناخودآگاه دستم رو می برم اطرافم و حواسم که جمع میشه می بینم داخل سرم یا بیشتر به زبون دارم میگم کتابم کو؟
این هفته هم میره. و هفته بعد. مطمئنم که بعد از این یواشکی ها هم باز من درگیر و دلواپس خواهم بود. این روزها خیلی خیلی چیز دارم واسه درگیری و دلواپسی. اون ها خیلی هاشون یواشکی نیستن. واضحن و واقعی. کاملا واقعی. به حقیقت کتابی که لمسش می کنم. ولی این، … این هفته، … این، … خدایا به خیر کن من واقعا، … باشه باشه می دونم اشتباهه ولی دست خودمه مگه؟ من از انتهای این قصه چیزی نمی خوام فقط، … فقط بدونم که اون ستون ها همچنان عمودی باقی می مونن. خیالم نیست از دور تماشا کنم فقط نیفته! یکی ایمیل بعدیت رو باز نمی کنم می تونم تصور کنم چه کلمات مهرآمیزی داخلش می فرستی واسم. هی به خدا تقصیر من نیست دست من هم نیست تازه چیزی که نمیشه من دارم زندگیم رو می کنم آرزو کردن که ایراد نداره!
داره8میشه. باید بلند شم. سر8و30باید کلاس باشم. استاد این جلسه گرامر و دیالوگ و ریدینگ درس نمیده. فقط لغت و تمرین و پرسش و از این مزخرف ها. گفته اگر می خواییم غیبت کنیم روزهای این مدلی غیبت کنیم. من نمی خوام. غیبت کردنم نمیاد خخخ. من باید اونجا باشم. باید!
4شهریور کلاس های آیلتس شروع میشن. همه میگن وحشتناک سخته. من جزوه ندارم. بهم میدن ولی بیناییه. باید اسکن کنم. بریل کردنش رو بگو. اه لعنت! داخل این استان نکبت به این بزرگی1جایی نیست بشه مراجعه کنم بهش این لعنتی رو بریلش کنم. واقعا که خجالتآوره. پای ادعا که میاد سقف آسمون رو جر میدیم که فلان مؤسسه چنینه و فلان مرکز چنانه و از این فوق اراجیف. پای عمل که میاد تا نوک گوش های خرکی میریم پایین. من1چاپگر بریل می خوام که واسم این نکبت ها رو بریل کنه آخه چه مدلی این ها رو بخونم بدون اینکه زیر دستم باشن؟ خدایا کاش من ایران نبودم! یعنی اینهمه جا وسط زمینت هست ملتش دارن حالش رو می برن باید از آسمونت مینداختیم اینجا اون هم با نقص بینایی که واسه خوندن1جزوه کزایی اینهمه بچرخم؟ آخه عدلت رو شکر این درسته؟ الآن من چه غلطی کنم آخه؟
باز من حرصی شدم. خدایا من چاپگر بریل می خوام اینهمه رو که نمیشه دستی بنویسم آخه! هر کسی ندونه تو که می دونی دست های من، … بعد از صدمه هایی که دست هام و همه جونم خوردن، … من دیگه هرگز نتونستم کیبورد بزنم. اگر طولانی کاری رو کنم از درد بیچاره میشم. اگر مجبور بشم این جزوه ها رو دستی بنویسم باید فاتحه دستم رو بخونم. حتی واسه خاطر تایپ طولانی با صفحه کلید هم اگر مواظب نباشم دستم اذیتم می کنه. خدایا واسه تو که نباید ثابتش کنم لازمه آیا؟ من باید این ها رو بریل کنم. اینجا چاپگر لعنتیه بریل نیست. بیا پایین بگو من الآن چیکار کنم؟ بقیه با چشم می خونن مال من رو تو زدی نفله کردی باید با دست بخونم امکاناتش اطرافم نیست بیا واسم حلش کن. بیا واسم بنویسش. بیا واسم بخونش. بیا دیگه!
امروز صبح از دنده عوضی پا شدم برم پیش از کلاس دنده رو تعمیرش کنم این شکلی روزم شروع بشه هم خودم دیوونه میشم هم ملت رو خل می کنم. جدی من، … معذرت دست خودم نیست1خورده دلم، … دلم، … گرفته. تنگ شده. دلم می خواد می شد1خورده چند کلمه حتی اندازه1پیام متنی فسقلی، … خدایا نباید بگم. خدایا نباید باشه. خدایا نباید! معذرت می خوام. خدایا معذرت می خوام!
بسه دیگه8شد با این نوشتن ها الآن درست نمیشم فقط دیرم میشه. من رفتم. اوه گوشیم صدام زد تلگرام کی پیام زده بهم؟ خخخ من رفتم لباس و کلاس و پیام و هی بابا زمان جان لحظه هات وایستا جا موندم!
حرف اضافه.
صبح3شنبه ساعت حدودهای10صبح.
تمرکزم روی درس امروز زیر0شده و زورم نمی رسه جمعش کنم. واسه چی؟ خدایا!
دیروز عصر رفتم انجمن شعر. بهم2تا برگ دست نویس دادن داخلش1قطار سؤاله گفتن پر کن بیار واسه اون مجلسه نمی دونم چیچی. خدایا نمی خوام. از روی ادب گفتم چشم و گرفتمش. حالا کو تا دوباره برم اون طرف ها!
دیروز باید می رفتم. خیلی زشت بود اگر غیبتم بیشتر طول می کشید. البته خودم هم دلم شدید تنگ شده بود ولی زمان نبود و، … اه ولش کن دیگه! دیروز رفتم تا باز کی پیش بیاد. آخرین شعری که زده بودم داخل محله رو اونجا خوندم. می خواستم نخونم. ترسیدم زیادی افتضاح باشه. ولی خخخ1عالمه تشویقی گرفتم. میگن باید کوتاه بگم ولی من در نوشتن هم پر حرفم و کوتاه گفتن رو یاد نگرفتم هرچی می کنم نمیشه خخخ.
دلم امروز دیوانه شده. به هرچی و هر جا سرک می کشه جز درس هام. خدایا درس دارم آخه!
نمی فهمم چم شده. شبیه1مدل پریشونی بی توصیف. شبیه1جور خسته شدن. از اون خسته شدن های وسط سربالایی که دلت می خواد بشینی نفس بگیری و دوباره بری. از اون قاطی کردن های وسط مسابقه ورزشی. یا امتحان. یا هر چیزی که تداوم داره و تلاش می خواد و وسطش1دفعه می بینی بریدی و هیچ طوری هم نمیشه مسلط بشی. شبیه سیستمی که1دفعه به هم بریزه و هنگ کنه و لازم داره چند لحظه یا چند ساعت خاموشش کنی تا خودش رو جمع و جور کنه. ولی این، … درس دارم. الآن به کسی بگم نهایتش میگه خوب1خورده نخون به خودت استراحت بده و از این چیزها. درست میگن ولی به نظرت مثلا الآن از سر درسه پاشم استراحت خوب حالا چی؟ چیکار کنم؟ برم تفریح؟ کجا تفریح کنم؟ چه تفریحی کنم که بهم خوش بگذره و بپسندمش؟ برم سینما؟ برم پارک؟ وسط این هوای آتیشی؟ برم پیش بچه ها؟ بعدش بشینم با هم چی بگیم؟ چی باشه که در حال گفتن و شنیدنش به این فکر نکنم که اگر خونه بودم چند خط می خوندم و چه قدر دارم جا می مونم؟ یا بلند شم داخل خونه تفریحات شخصی و مه سفید و، … آخ خدا اه آخه سر صبح زمان این کثافت کاری هاست مگه؟ تا صبح فردام میره به ناکجا اگر انجامش بدم. حتی امشب هم زمانش نیست فردا صبح باید ذهنم بیدار باشه خودم زنده باشم برم کلاس. این هم شد کار؟
غیبت نباشه نق باشه بیخیال با روش تدریس استاد این ترممون اصلا فیکس نمیشم. دست خودم نیست واقعا نمیشم. خدا کنه نیفتم! قواعد رو بلدم. درس رو هم می خونم. کلا گیر نکردم. فقط کلاسه1جورهایی، … ببین ترم بعدی با کی بیفتیم. خدا کنه استاد ترم پیشم باشه!
مادرم، برادرم، خالم، … … … ول کن بیخیال. حسش نیست. اینهمه عقل و منطق اطرافم ریخته بعدش به من میگن واسه چی خل در اومدی. با اینهمه داستان دور و برم انتظار می رفت افلاطون در بیام! واقعا که!
این شب ها داخل تیمتاک قیامته. دیشب رفته بودم. امشب نمی دونم شاید رفتم شاید هم نه. جشن اصلی5شنبه هست. به نظرم برنامه قشنگی میشه. بچه ها دارن حسابی زحمت می کشن. باید5شنبه رو خالی بذارم. هات گوش کن این دفعه آتیشیه. شنیدن داره حسابی. از دستش نمیدم.
زنگ گوشیم.
اومدم. خدایا دارن روانیم می کنن خدایااا جنون گرفتم از دست همه خدایا واسه چی1در باز نمیشه من در برم از این بهشت خلاص بشم ای خدااآاااآاااآاااآااا دیگه نمی تونم تحمل کنم خدایا از اینجا نجاتم بده دیگه نمی تونم تحمل کنم.
لعنتی! اه لعنتی! بر می گردم.
خوب حله. یعنی الآن افسارم دوباره دستمه خخخ. به خدا نمی فهمم من ظرفیتم از اونی که بوده پایین تر رفته یا این عزیزها واقعا روی ظرفیتم رو فشار میدن این اواخر گاهی روی لبه جنون خالص راه میرم و فقط مواظبم پرت نشم از مرز اون طرف.
این وردپرس دیوونه باز شوتم کرد بیرون نمی فهمم واسه چی این دوباره رمز کپی پیست کردن واسم اندازه1کوه سخته. این هم گرفته منو خوب نندازم بیرون دیگه! ای بابا!
این روزها رو سنگین سپری می کنم. روزهای بدی نیستن. هیچ روز خدا بد نیست. ما روزها رو رنگ می کنیم. روزهای بدی نیستن این روزها. فقط سنگین سپری میشن واسه من. خیلی سنگین. خدایا کمکم کن بدجوری از هر طرفی داره فشار میاد. بدجوری فقط خودمم و خودم. بدجوری سنگین می گذرن این لحظه ها. خدایا بدجوری کمک می خوام. کمکم کن!
برم1خورده کتاب بخونم بلکه حالم جا بیاد بتونم بشینم سر درسم. خدایا کمکم کن. این لحظه به شدت دلم می خواست می شد از بالای اون نیزه های کوفتی بپرم اون طرف. لعنت به من که سریع تر نجنبیدم اگر دیروزها به جای باطل گشتن پریده بودم الآن این مرحله گذشته بود و اینهمه اینجا وسط این هوای مسخره گیر نکرده بودم و اینهمه، … نباید. این ناشکریه نباید بگم. خدایا معذرت ولی باور کن گاهی تحمل0میشه آخه خودت شیرین کاری های این بنده هات رو ببین! خسته شدم آخه!
وردپرس بحث سرش نمیشه. باید برم رمزه رو بدم تا دوباره راهم بده. برم انجامش بدم تا از اینکه هستم چیزتر نشدم خخخ. فعلا دیگه حسش نیست از این چیزها بنویسم. اگر ادامه بدم یا باید چیزهای دیگه رو بنویسم که اگر شروعشون کنم به این زودی تموم نمیشن، یا باید حرف مفت هایی شبیه همین ها که نوشتم بنویسم که حسش نیست. پس فعلا بیخیالش تا دفعه بعد. من رفتم. راستی! زندگی همچنان قشنگه. حتی مدل گرد و خاکیش، و حتی از نگاه1موجود فوق نق نقویی که من باشم.
ایام به کام.
شاید1خورده سبک شم.
صبح1شنبه. نباید اینجا باشم ولی اگر نمی اومدم می ترکیدم. فقط1خورده. فقط1صفحه. فقط چند خط.
کل دیروز رو خواب بودم انگار. رفتم کلاس زبان، اومدم کتاب خوندم، البته فارسی، محض تفریح، بعدش رفتم کلاس آواز، استاد هی از مزایای تمرین گفت و گفت، هیچ چیش رو درست نفهمیدم، بعدش اومدم خونه، کتابه رو گذاشتم بخونه و خواب. چندین دفعه بیدار شدم، کولر رو روشن و باز خاموش کردم، آب خوردم، و باز خوابیدم. حتی پا نشدم بیام روی این مبل3تاییه که همیشه بالاش ولو میشم. ولو شده بودم روی1مبل2تایی که شبیه کاغذ مچالهم کرده بود و تا ساعت3شب پا نشدم جام رو عوض کنم. می خواستم وسط عالم خواب بمونم و ای کاش می شد تا ابد!
هرگز اندازه این روزها حس نکرده بودم رازداری چه قدر میشه سخت باشه. من همیشه در تمام عمرم هر صفت نکبتی که داشتم و دارم، رازداری یکی از مثبت هام بود. این رو همه می دونن و همه میگن. کوهی از امانت های مردم توی دلم موند و شبیه اتاق ضروریات مدرسه هری پاتر اندازه1شهر گنده با دیوارهای بلندش راز داخل دلم امانته. رازهایی صاحب های خیلی هاشون دیگه خودشون هم فراموششون کردن. از اون دوره و اون داستان و اون بخش زندگی رد شدن و دیگه لازم هم نیست اون راز تاریخ مصرف گذشته رو خاطرشون بیاد. اینهمه مدت اینهمه راز رو نگه داشتم و صدام درنیومد و این دفعه، خدایا این به جای دلم روی شونه هامه و چه قدر سنگینه!
خیلی زمان نیست شنیدمش ولی به نظرم1عمره که روی شونه هام رو فشار میده. کاش نمی شنیدم! اینهمه ملت بی اطلاعن کاش من هم نمی دونستم! البته اون لحظه اونجا گفتم بیخیالش راحت باش ولی حالم بد بود. هنوز هم حالم بده. کاش می شد به1کسی می گفتم! دلم می خواد1کسی بدونه. شاید از دستشون کاری واسه توقفش بر بیاد! شاید از دست خودم هم بربیاد! ولی چه کاری؟ حرف بزنم؟ هوار بزنم؟ تقاضا کنم؟ بحث کنم؟ اصرار کنم؟ آخه که چی؟ این ها فایده ندارن. من زمانی می تونم بحث کنم که1گزینه سفت تر در برابر اونی که روی میزه یعنی یواشکی زیر میزه داشته باشم. بگم ببین! این مدلی نشه. اینی که من میگم شاید بهتر باشه به1مطالعه که می ارزه من میگم عوضش این شکلی بشه. اگر همچین چیزی دستم باشه حرفی واسه گفتن دارم وگرنه هر چیزی و به هر زبونی که بگم میشه حرف مفت و من از حرف مفت بدم میاد و می دونم شنونده هم ابدا حس شنیدن نداره و حق هم داره. من گزینه بهتر ندارم. اینهمه بالا نپریدم که بهترش از دستم بر بیاد. خدایا کاش نمی دونستم! یعنی واقعا هیچ طوری نمیشه این متوقف بشه؟ یعنی این واقعا پیش میاد؟ ترکیدم از بس به همه گفتم من خیالم نیست تو که می دونی من خیالم هست الآن داری از اون بالا بهم می خندی؟ خوب بخند. آره عاقل نیستم. دیوونم. بوقم. بچه نفهم بی مغزی هستم که سر گل های فوتبال بین قرمز و آبی فشارم می اومد پایین از حرص. هنوز بزرگ نشدم. خوب که چی؟ هست دیگه. بخند ولی1طوری اجازه نده که این، … خدایا! این مدلی نشه دیگه!
کنار وظایف انجام نشده1دونه هست که تا میرم انجامش بدم، … به بقیه میگم خنده اجازه انجامش رو نمیده ولی، … میگم دروغ مثبت نیست اما این1دونه از اون کوچولو هاشه میشه این خیلی منفی نباشه؟ فقط به جای گریه میگم خنده ایرادی داره آیا؟ ضرر که به کسی نمی رسه1دروغ فسقلی بیشتر نیستش که!
یادت به خیر اوزیر کوچولو. شب تولدت هم تقریبا حسم این شکلی بود. دلواپسی خیسی که شبیه آتیش می سوزوند و اشک ها از اراده خارج می شدن و همراه با امید به اینکه پایان متفاوت باشه. خاطرت هست نمی خواستم بیام؟ خاطرت هست اومدی پیشم؟ خاطرت هست خودم رو زدم به خواب؟ خاطرت هست با هم رفتیم تولدت؟ خاطرت هست اشک هام رو گذاشتی به حساب ترسم؟ خاطرت هست ازم خواستی زیاد شاد باشم؟ باقیش رو خاطرت نیست چون من نگفتم. حس مزخرفیه احتمال بدی داخل تولد کسی عامل شادی میشی که ممکنه فردا شب دیگه نباشه. این ها رو خاطرت نیست. نگفتم. دلم واست تنگ شده! آخرش ترکی یاد نگرفتم. بلد نیستم. دلم واست خیلی تنگ شده بچه!
باید بجنبم. باید وظیفه جا موندم رو انجامش بدم. باید شونه هام رو صاف کنم و این گذار رو هم پشت سر بذارم. باید درس بخونم. باید1آدم بزرگ معقول و منطقی باشم. باید، … اه لعنتی! کتابم کو؟
زنگ.
مادرم اومد. باید برم. باید بشینم باهاش حرف بزنم. بهش گوش بدم. سبکش کنم. باید کنارش باشم. دیگه چی می خواستم بگم؟ هیچ چی ولش کن مادرم. باید برم. تا زنگش به خاله تموم بشه من باید این رو تمومش کنم. بعد که مهلتی بود باز میام. نمی دونم کی ولی میام. من رفتم.
صبح3شنبه.
ساعت9صبح. جرأت نمی کنم اینجا بنویسم. می ترسم اگر شروع کنم تا آخر شب بنویسم. چه قدر حرف دارم واسه گفتن! واسه نوشتن! چه قدر زیاد! از مرداد. از تمام مرداد. مرداده همیشه آتیشی، همیشه روشن، همیشه تاریک!
از این روزهام. از حال و هوای به طرز خطرناکی آرومم در برابر اتفاق های تا انتها هرگزی که برخلاف انتظار خودم و همه و شاید حتی خدا پیش اومدن و اومدن و اومدن و زمانش رسید و من حاضر بودم و خیلی آروم و بی هیچ تشنج درونی و بیرونی سپری شد و سپری شدم و شدیم و گذشت. از لحظه های بعدش. از ورودم به خونه. از حس بی توصیفم. عجیب، آروم، بی توصیف. بی توصیف! از دلواپسی های اطرافم که نکنه این آرامش پیش از خطرناک ترین انفجار عمرم باشه و1کاری دست1کسی مثلا خودم بده. از دیروز آرام. از دیشب عجیب. از شبی آروم. شاید بعد از مدت ها، شاید هم در تمام عمرم تا اینجا، اولین شب آرامش.
چه قدر حرف دارم واسه گفتن! چه قدر کلمه دارم واسه نوشتن. نمی خوام شروعش کنم. اگر شروع کنم تموم نمیشه. من زمان ندارم. باید برم درس بخونم. قبلش دوش لازمم. نمی خوام بنویسم. نمی خوام سکوت آروم زندگی رو بشکنم. این سکوت از اون هاییه که حرمت دارن. حیفه بشکنن. دیروز و تمام دیشب حتی با صدای آهسته حرف می زدم. حس می کردم چیزی که درش شناورم از جنس1مدل شیشه رنگی خیلی قشنگ و خیلی نازکه که اگر بلند صحبت کنم می شکنه. هنوز هم ساکتم. هنوز هم هیچ حسی ندارم. هنوز حس می کنم تمام موجودیتم در1جور بی حسی شبیه تزریق بی حس کننده، شبیه حال و هوای بعد از به هوش اومدن های بعد از جراحی، شبیه بیداری بعد از کما، … می ترسم بنویسم. می ترسم بیدار بشن تمام حس هایی که خوابن. می ترسم اگر به توضیح آنچه گذشت اصرار کنم بفهمم چی شد. می ترسم گریه کنم. می ترسم. از تمرکز، از گفتن، از گریه کردن می ترسم. این گریه اگر شروع بشه هوار میشه. جیغ میشه. عربده میشه و آتیشم می زنه. خودم رو. تمام جهان اطرافم رو آتیش می زنه. می دونم. مطمئنم. ترجیح میدم سکوت رو حفظ کنم. ترجیح میدم منتظر بشم تا این روزها سپری بشن، تا بابا زمان کارش رو کنه، تا اون گرد و غبار طلایی رو هرچی بیشتر بپاشه، بعد آهسته حس هام رو بیدار کنم تا بتونم، … بتونم چی؟ بیخیال. بیخیال! بحث عوض.
دیروز رفتم امتحان تعیین سطح آیلتس. باید8ترم بخونیم. من افتادم ترم سوم. یعنی باید6ترم بخونم. اولش حرصم گرفت که بالاتر نرفتم. ولی حالا حس می کنم اگر دست خودم بود اصلا امتحان نمی دادم می گفتم بفرستنم ترم اول تا از پایه شروع کنم. ولی بیخیال لازم نیست من دارم کانون هم میرم و کتاب های آزاد هم می خونم. اونجا هم1خورده بیشتر از1خورده پدرم درمیاد و خلاصه می رسم. باید گوش هام رو قوی کنم و همچنین دایره لغت هام رو. حس می کنم این2تا که قوی بشن نصف بیشتر راه رو رفتم.
این دکتر جکیل هم کلی خل بوده. کتابش داخل استیج4آکسفورد هست. دیشب و امروز فرصت نکردم ادامهش رو بخونم. امشب مهمون میاد. جیگیلک و بقیه. عزیز دلم. خدایا این موجود رو خیلی بد دوست دارم. خدایا کاش می تونستم بهش نشون بدم. چی سرم اومده که نمی تونم محبتم رو شبیه آدم به طرف محبتم ابراز کنم؟ حتی1زنگ نمی زنم. به خدا اگر بزنم نمی دونم اصلا چی باید بگم. دست خودم نیست. بلد نیستم. بنده های خدا اگر نمی دونن، که نمی دونن، خدا می دونه که من در زندگیم تا اینجا خیلی اضافه تر از اونی که اکثرا می بینن پتک آهنگری زندگی خورده وسط ملاج روانم. حس می کنم شبیه زغال سنگ زیادی سفت شدم. اون قدر سفت و نچسب شدم که نمی تونم شبیه آدم به کسی ابراز محبت کنم. سکوت می کنم، گوش بهش می کنم، لمسش می کنم، یا کنارش می مونم تا جسمم جسمش رو لمس کنه، حتی در حد لمس مثلا پنجه های پاهامون که زیر میزه، یا شونه به شونه، در هر حال لمس جسم، یا اینکه، … خدایا! آخ خدایا! حرصی میشم و سرش، … از این آخری متنفرم. واسه چی گاهی میشه من با عزیز هام اینهمه بد تا می کنم؟ نمی فهمم به خدا چم میشه. خودم رو درک نمی کنم. با مادرم. بیچاره مادرم. البته این زمان ها فقط سکوت می کنم. اخم می کنم. مادرم چیزی نمیگه. من هم نمیگم. فقط هستم و هست. بعدش که به خودم میام هم چیزی نمیگیم. مادرم. خدایا مادرم! دلواپسشم.
این آخری رو هرگز سر جیگیلکم در نیاوردم. اوه خدا هرگز! این عشقمه. این بهشتمه این این این موجود تمام دلم تمام عشقمه من واسش میمیرم بی اغراق واقعا میمیرم اگر لازم بشه. خودش نمی دونه. کاش هرگز ندونه! کاش هیچ زمانی این مدل دوست داشتن تجربهش نشه! همه میگن شبیه من شده. همه چیزش. یا خدا1کاری کن این مدلی نشه بهش که فکر می کنم از ترس می خوام یقهم رو جر بدم بزنم بیابون. خداجونم خودت می دونی چی میگم1طوری خودت حلش کن. خدایا لطفا. خدایا لطفا!
اوخ من9باید می رفتم دوش و بعدش درس باز اومدم اینجا و زمان از دستم در رفت.
کلاس های آیلتس از4شهریور شروع میشن. این ترم کانون21شهریور تموم میشه. خدایا نیفتم!
جزوه های کلاس آیلتس رو قرار بود بهم بدن ندادن. گفتن اگر ترم1می افتادی آماده بود ولی ترم تو داره عوض میشه باید صبر کنی تا همون زمان. براشون توضیح دادم من باید بریلش کنم. گفتن آماده نیست. به نظرم راست می گفتن. آخرش گفتن ببین پس مرحله به مرحله که آماده شد بهت میدیمش. کاش زودتر آماده بشه! جزوه ها که بیاد کلاس شروع میشه و کی اسکنشون کنم و خدایا کاش بشه تهران واسم بریلش کنه تازه اگر هم کنه کلاسم شروع شده و تا برسه دستم، … اه لعنت! هیچ مثبت نیست! اما مثبت هاش رو ببینم بهتره. من2ترم جلو افتادم، هم زمان هم هزینه، آخجون، کلاس ها تمرین حل کردنی داره ولی ریدینگ ها رو لازم نیست از رو بخونیم و فقط باید به قول این ها سامری یا همون خلاصه ارائه بدیم، این نمی دونم خوبه یا بد ولی واسه خاطر جمعی و تقویت روحیه این هم آخ جون، و از همه بهتر اینکه ریدینگ ها سی دی دارن و واسه خاطر لسنینگ صوتیه جزوه ها رو هم میدن بهمون و این دیگه بی برو برگرد آخ جون داره پس آخ جون!
درس های فردا رو پراکنده خوندم. باید بجنبم. امشب نمی تونم درس بخونم. می خواستم امروز برم کتابخونه نشد. درس. به فرداها امیدوارم. شب ها ازشون می ترسم و روزها میگم بیخیال چیزی نمیشه. مانع بلند هر لحظه به نظرم نزدیک تر میاد و به تشویق کننده هام برادرم هم اضافه شده. مادرم دیروز عصر باهاش حرف زد و اون حسابی داستان رو جدی گرفت و حسابی تشویقم کرد و هم صدا با مادرم گفت بهش بگو بجنبه ما پشت سرش هستیم و هواش رو داریم فقط بجنبه و بپره ساپورتش با ما. دیگه چیزی نگفتم. دیگه این روزها چیزی نمیگم. نه از بلندی و دور بودنش نق می زنم، نه واسه توضیح دادن اینکه چه قدر سخته واسه من این تمرین کردن و این پریدن زمان و زور صرف می کنم، نه منکر عملی شدن این پایان که این ها میگن میشم، فقط سکوت می کنم. درس می خونم. لبخند هم می زنم. و می ترسم. در خودم. آروم. بی صدا. بی حرف. می ترسم. دیواری که باید ارتفاع بگیرم و ازش رد بشم بلنده و دور، با1ردیف بلند تیر های تیز صف کشیده روی لبه هاش. من باید خیلی مرتفع بپرم تا بتونم به اون طرفش برسم. بال های20سالهم جواب می دادن و خدایا من سرم به کدوم جهنمی گرم بود که غافل شدم؟ باز هم اینجا! باز هم رسیدم اینجا! لعنتی! بال های40ساله من کمی از تصور اینهمه بالا پریدن می لرزن. خدایا اگر شروع کنم دیگه نمیشه متوقفش کرد نکنه کم بیارم و بزنم به تیرهای اون بالا؟ له میشم خدایا من جدی می ترسم کمکم کن. خدایا کمکم کن!
مادرم سفت میگه من باید بتونم و این شدنیه. برادرم میگه ما هستیم. بقیه، … بقیه در خیلی موارد دیگه خیلی چیزها دارن که بگن به این نمی رسه. و1میگه فرض کن سال آینده مدرکت رو هم گرفتی خوب بعدش چی؟ حالا می خوایی چیکار کنی؟ خندم گرفت ولی نخندیدم. گفتم هیچ چی. گفت پس مریضی این مدلی می خوایی این طوری فشار بیاری؟ خوب کانونت رو داری میری5سال دیگه زبانت قوی بشه چی میشه مگه؟ عین کلمه ها خاطرم نیست محتوا این بود. بیشتر خندم گرفت و شاید هم خندیده باشم خاطرم نیست. گفتم این بخشش کار منه پس انجامش میدم و باید عالی انجامش بدم باقیش دیگه کار من نیست. مال من نیست. اصلا مربوط به من نیست. من کاری نمی کنم. اصلا قرار نیست کاری کنم. من فقط درس می خونم. فقط آیلتس می گیرم. بعدش هم، … خوب کتاب می خونم. ترجمه می کنم. اون زمان دیگه بدون تردید و دلواپسی میرم1دار الترجمه پیدا می کنم و اوخجان شغل خونگی! ولی اون زمانش رو من نمی بینم. الآن فقط درس می خونم. این ها رو گفتم ولی، … خدایا نمی تونم نبینم. نمی تونم با چشم های تنگ شده واسه دیدن دورتر، خیلی دورتر، به اون طرف آزمون نهایی متمرکز نشم. دست خودم نیست. من واقعا، … ای کاش این روزها، … بیخیال. دفعه اولم نیست که وسط توفان بدون قطبنما گیر می کنم. تو که هستی پس باقی رو بیخیال. همچنان باش! همچنان خدای من باش! با وجود تمام منفی های یواشکیم، که فقط خودم می دونمش و خودت می بینیش، باز هم خدای مهربون من باش! بذار شونه هام شونه هات رو در کنارم لمس کنن. من باید عزیز هام رو لمس کنم. همین طور مایه های آرامشم رو. هر کسی ندونه، هر کسی باورش نشه، تو که می دونی. تو که باورت میشه. تو که هیچ زمانی هیچ … خدایا کمکم کن!
9و46دقیقه صبح3شنبه. واقعا دیر کردم. چه قدر قهوه دلم می خواد. سر صبحی1دونه خوردم نمیشه الآن1دونه دیگه بخورم؟ فقط1دونه! شاید عصر نشه نمیشه سهم عصر رو الآن بخورم؟ زنگ گوشیم.
اومدم. مادرم بود. دیشب انجمن شعری ها واسش زنگ زدن. چند وقت پیش هم واسه خودم زنگ زدن. گفتم میرم و نرفتم. هر هفته میگم هفته بعد. دیروز هم نرفتم. دلم تنگ شده واسشون. اصلا تصور نمی کردم دلتنگشون بشم. دیشب زنگ زدن به مادر. اون مجلسه، که خیلی پیش حرفش رو زده بودم، واسه من، … خدایا نمی خوام.
قرار شد هفته آینده برم. هم حضور و هم، … شاید خداحافظی. البته قراره موقتی باشه ولی، … می دونم که دیگه، … خدایا دلم تنگ میشه. اینهمه داستان این روزها بالای سرم گرد و خاک کرده من گریه نکردم اصلا گریهم نیومده الآن بحث خداحافظی که شد چه سوخت پشت پلک هام. از خداحافظی متنفرم. اون جمع رو دوست دارم. از زمستون که ترم زبانم افتاد عصر2شنبه دیگه نرفتم ولی الآن که حس می کنم شاید هفته دیگه آخریش باشه، … وایی اشک. جدی! عجب!
از خداحافظی ها بدم میاد. شاید واسه همینه که داستان های این روزها بارونیم نکردن. چون خداحافظی داخلش نبود. رأی تمام عوامل داستان، از جمله خودم، این بود و هست که ما همچنان دوستیم. دوست های بی خشم. دوست های خوب! این اشک بی موقع هم عجب داستانیه! هنوز که چیزی نشده! پس من کی اصلاح میشم آخه؟
خدایا9و56دقیقه. من واقعا دیر کردم دیگه اصلا مهلت نیست این رو باید بزنم اینجا حتی ویرایشش باید بمونه واسه بعد. کاش ویرایش نخواد! خیلی دیرم شد. من رفتم.
ایام همیشه به کامت.
1خورده حضور.
بین صبح و ظهر1شنبه. لوله بازی به نظرم تموم شد. خدایا دیگه موردی پیش نیاد تموم شده باشه دیگه!
با نزدیک تر شدن امتحان تعیین سطح آیلتس استرسم نمی فهمم واسه چی درصدش میره بالاتر. استرس هام این روزها از جنس سیمانه انگار. تمام احساساتم این روزها از جنس1مدل یخ زدگیه سفت و زمخته انگار. رؤیای سیمانی می بینم انگار. مواردی رو با چشم های بی اشک پشت سر می ذارم که پیش از این جهانی زور زدن داخل سرم کنن باید پشت سر بذارمشون و من نخواستم. نتونستم. زورم نرسید و حالا زورم نمی رسه تا دلم بخواد که متوقف بشم و متوقفش کنم.
از پشت صحنه محله میام. امنه. فعلا چیزی واسه انجام دادنم نیست. این روزها گاهی ته مایه هایی از سایه های سرخ جنون های دیروزی اطراف دلم و ذهنم لک میندازه ولی به فشار کتاب هام و مطالب و داستان های ملموس و زمان حالم می بازه. گاهی هم حس می کنم لازمه اقدامی کنم و میرم پست یکی مونده به آخرم داخل محله رو می خونم. به نظرم از20دفعه بیشتر خوندمش. به نظرم فعلا دیگه لازم نیست. به نظرم، …
اطرافم پر از صداست. صدای صحبت لوله کش. صدای اون آقای داخل تلویزیون. صدای مادرم. این آخری رو دوست دارم. کاش این خونه بالاییه می فروخت تا مادرم می خرید و بالای سرم بود و خاطرم ازش جمع بود و، … خدایا من دلواپسشم اگر1زمانی1جایی باشم که خیلی دور باشه و دستم بهش نرسه، … میشه1طوری بشه با هم بریم اون1جایی؟ خخخ منو باش هنوز خودم اینجا چسبیدم و، … واقعا اینجا چسبیدن اینهمه بده؟ یعنی دلم نمی خواد؟ اصلا؟ اگر پای عمل و انتخاب بیاد وسط واقعا حاضر میشم رها کنم؟ اه کتابم کو؟
این روزها همه بی جواب هام همین مدلی تموم میشن. عقب نشینی به وسط کتاب هام. از جنس رضایت. با لذت.
استیج2تموم شد چندتا خاطرم نیست2تا یا3تا کتاب داستان از استیج3هم خوندم الآن وسط1کتاب دیگه از استیج3هستم. خسته شدم ولش کردم اومدم اینجا دلم حرف خواست. این کتابه4تا داستانه2تاش رو خوندم2تا دیگه مونده. موندم این6تا استیج ته بکشه داستان های صوتی متنی از کجا گیر بیارم؟ خداجونم من کتاب داستان می خوام کاش پیدا بشه! داخل اینترنت یا داخل مغازه ها. باید هم فایل متنیش باشه هم صوتیش جفتی. می خوام. می خوام. می خوام! بیخیال فعلا که هنوز3تا استیج و نیم دیگه با1عالمه کتاب هستش تا اون زمان هم اوه خیلی اتفاق می افته خیلی. امتحان تعیین سطح آیلتس و جزوه هاش و درس های کانون و و و1عالمه و. به1و یکی دیگه از بچه ها گیر دادم زبان بخونیم. نمی فهمم واسه چی به ملت گیر میدم. بنده خدا1دوست نداره من نق می زنم بهش. باز هم1گفت زبان دوست نداره ولی اون یکی دیگه از بچه ها گفت اتفاقا خیلی دلش می خواد. خلاصه خیلی گفتیم و گفتیم و آخرش قرار شد من این6تا استیج رو بزنم داخل1دونه فلش و ببرم کتابخونه و برسونم دستش.
مادرم در حال تمیزکاری و جاروبرقی و صداهای حاصله و از این چیزها. بهش میگم کمکت کنم میگه نه. من هم بی تعارف نشستم اینجا.
باید برم درس بخونم. وسط داستان خوندنم برق رفت رفتم کتاب آوردم المنتری1رو باز کردم و دوره. درس اول تموم شد برق اومد. خوب شد کتاب هام مال خودمه. گاهی دوره لازم میشم واسه خاطر جمعی و البته یادآوری.
هوا بس ناجوانمردانه گرم است. آتیش گرفتم.
از لوله کش در مورد وان پرسیدم. گفت تقریبا شدنی نیست اگر هم باشه خرجش از فایدهش بیشتره و خلاصه کلا منطقی تره که بیخیالش بشم. زمان ندارم نق واسش بزنم ولی1زمان بهش اختصاص میدم که بزنم. اما در هر حال باید بیخیالش بشم. تا زمانی که اینجام. این4دیواری با وانه من نمی خونه. شکلک نق ولی کوتاه زمان نیست.
محمد1کانال نشونم داد باید سر مهلت بهش سر بزنم. کتاب صوتی انگلیسی داره. آخ جون. ممنون محمد.
در حال خوندن ساده نویسی شده کتاب جک لندنم. ماجرای اون سگه باک که دزدیدنش بردن سورتمه کشی. فارسیش رو خونده بودم خواستم بیخیالش بشم ولی نشدم. قبلش1کتاب در مورد هواپیما دزدی بود بهم حال داد. از این ها باز می خوام.
بدجوری زنگ تفریح می خوام بدجوری! هر روز میگم باشه واسه شب این شب ها هم که نشد امشب رو نمی دونم احتمالا میشه اما شب که میشه میگم ول کن درس دارم زمان نیست و از این چیزها. به مه سفید که عمرا برسم. زمان می بره و بعدش سردرد و سنگینی و کلا شب و فرداش پر. اینهمه زمان ندارم باید بخونم تمرکزم رو لازم دارم. ولی موارد دیگه رو به نظرم بشه1کاریش کرد. ساعت های آخر شب که دیگه خیلی خوندن فایده نداره. من واسه تفریح کردن چندین تا راه بلدم. البته تقریبا تمامشون هم چیزن یعنی بد نیست انجامشون ندم ولی میدم. دختر بدی شدم این روزها. خیلی بد. به جهنم. بد بودنم میاد.
نزدیک بود فردا بریم بیرون نرفتیم. من اصرار نکردم و1جورهایی، … نشد. به خاطرش متأسف نشدم. زمان تأسف ندارم. حس و حال تأسف رو هم ندارم. تفریح دلم می خواد. سفر. خنده های صدا داغون کن. قطار. عشق و حال های آشنا و، … اه بسه دیگه!
به نظرم5شنبه بود یا1روز دیگه بود خاطرم نیست1ساعتی رفتم تیمتاک. بهم مشق دادن. دلم نمیاد بطری خالی پرت کنم خخخ.
مادرم صدام می کنه. پیاز. من رفتم باز میام.
اومدم.
مادرم سر صبح اخبار2تا قتل داخل شهرمون رو خونده و دلواپسه. این بنده خدا هم هرچی خبر عوضیه گیر میاره می خونه بهش هم که میگم نخون میگه آدم باید بدونه و ما باید بدونیم مملکت چه خبره و باید بدونیم و باید و باید و بعدش رو دیگه نمی دونم چون بیخیال میشم و میگم باشه بدون بدون ول کن برو خبر عوضی بخون. خودم هم می خونم ولی کمتر خیلی کمتر.
دلم می خواد شادتر باشم و این روزها خیلی نمیشه. کمی تا قسمتی جسمم با روانم دعواش شده. همیشه این مدلی میشه گاهی و خخخ زمان هاش تقریبا تعیین شده هست. الآن در یکی از اون زمان های تعیین شده شناورم و از زمین و زمان دستی می خوام.
مادرم رفت بیرون این بغل1چیزی بخره الآن میاد. میوه و از این چیزها. دلواپسشم. خیلی زیاد.
چند روز پیش بود خاطرم نیست کی. در جریان درگیری های بی اسم و بی سر و ته اما لازمم1کسی بهم گفت بزرگ شدی پریسا. خوشم نیومد. کاش این ها نشونه های بزرگ شدنم نباشن! بزرگ ها عاقل هم میشن. خوشم نمیاد. خیلی خوشم نمیاد. شکلک تهوع.
حسش نیست از گیرهام واسه کسی حرف بزنم. حتی واسه1هم نگفتم. دلم نمی خواد حرفش رو بزنم. دلم می خواد به1جایی و1گوشی نق بزنم ولی طرف نپرسه داستان چیه. شکلک بی توصیف خخخ. در و دیوار خوبن. تنها که بشم حتما از خجالت خودم و این فضا درمیام خخخ. پیام از تلگرام. گروه5نفره فسقلی من و4تا دیگه.
رفتم خوندم اومدم. نیمچه شیطنت هایی گاهی می کنیم داخل گروه. عجیبه که من داخلش موندم. جدی خاطرم نبود از1هفته خیلی گذشت و از گروه در نیومدم! یعنی این مثبته؟ شکلک امیدواری و از این چیزها.
مادرم این روزها پدرش در اومد. بیچاره مادرم. کلا نفله شد از خستگی و حرص و اعصاب خوردی. چی بگم! مدلش اینه کاریش هم نمی دونم میشه کرد یا نه من که بلد نیستم. هنوز نیومده. ازش پفک خواستم برام بخره و می دونم می خورم و حالم چیز میشه ولی باز می خورم. میگم این هم مثبته؟ یعنی میشه معنیش این بشه که اون1کسیه اشتباهی گفته و من هنوز بزرگ نشدم؟ در نتیجه عاقل هم نشدم؟ دلم نمی خواد آخه!
ولی ظاهرا بخوام یا نخوام باید باورم بشه که در1ابعادی هم بزرگ شدم و هم عاقل. از1سری معصومیت های احمقانه مسخره که تا حدودهای92یا93داشتم و حتی تا این زمان ها هم ته مایه هاش1خورده باقی بود دیگه اثری نیست. اصلا حسشون نمی کنم و در عوضش به جای تمام اون زمان از دست رفته آتیشی میشم گاهی. این رو به نظرم دوستش ندارم ولی گاهی از پسش برنمیام و باید حتما در لحظه1راهی واسش، … خدایا حالا چیکار کنم؟ خخخ وااایی خدا خخخ! عاقل هم، … به نظرم1جاهایی، … دلم نمی خواد حرفش رو بزنم. حتی اینجا. می ترسم اگر بگم گریه ای که این روزها نمی کنم سد پاره کنه و می ترسم اگر گریه کنم وا بدم و اگر وا بدم باز به خودم ببازم و اگر ببازم باز هم ادامه اونهمه، … اه لعنتی نمی خوام حرفش رو بزنم!
احتمالا امروز که لوله بازی تموم شده1خورده اینجا آروم تر بشه. کاش بشه!
مادرم اومد. آخجون پفک و از این چیزها خرید واسم خخخ. خدایا من واسه چی از این ها می خورم؟ واسم خوب نیست ولی آخجووون خخخ!
من کتاب داستان صوتی متنی انگلیسی می خوام. از اون هایی که از پس خوندنش بر بیام و هم صوتیش داخل پوشه باشه هم متنیش که بشه به وورد تبدیلش کنم و1خورده ایسپیک بخونه من بفهمم1خورده صوتیه بخونه من بفهمم و خلاصه من کتاب داستان صوتی متنی انگلیسی می خوام که بفهمم. جدی میشه1زمانی زبانم فوق فول بشه؟ خدایا این هم یکی از ابعاد عاقل شدنه؟ اگر هست نمی شد در این زمینه خاص و1سری موارد مزخرف دیگه من زودتر عاقل می شدم که اینهمه دیر نشه؟ باورم نمیشه من سال های پیش چه غلطی داشتم می کردم که اینهمه نفهمیدم؟ باز که رسیدم به اینجا! این روزها همیشه می رسم به اینجا. نمی خوام بهش فکر کنم. اذیتم می کنه.
دهه90تا اینجاش کلا دهه من بود. منفی و مثبت. خیر و شر. اگر زمان به تمرکز و تفکر بدم حتما تعجب می کنم. چه عجیب!
اینجا شلوغ شد. متفرقه نیستن ولی شلوغه. بحث های همیشگی اطرافم در جریانه و من بیشتر از پیش بیخیالم.
امشب حتما باید1خورده غیر مجاز برم. ناپرهیزی هام اصلا مثبت نیست ولی انجامش میدم. باید انجامش بدم. امشب باید زمان خالی کنم واسه ناپرهیزی های نه چندان مجازم که باید حسابی مواظب باشم1نیم قدمی اضافی برندارم چون اوضاعم بدجوری بدجوری میشه. مواظبم. یعنی، سعی می کنم مواظب باشم.
بسه دیگه برم درس بخونم نوشتنم دیگه نمیاد فعلا برم تا بعدا که باز نق زدنم بگیره و زمانش و حسش هم باشه! در ظهر پیش میرم. صدام زدن. ناهار. من رفتم.
نصفه شب نشینی!
4شنبه شب.
تنها نیستم. لوله کشی و منبع و خونواده و، … حس توضیح نیست.
درس می خونم. کتاب داستان انگلیسی هم می خونم. استیج2هم تقریبا تموم شد رفتم3و اولیش سرود کریسمس بود. داستان اسکروج. می دونستمش خواستم نخونمش ولی گفتم بخونم تا گوشم با متن های استیج3آشنا بشه و چه خوب شد خوندم. ارزشش رو داشت. دیشب شروع کردم و همون دیشب تموم شد و حسابی سخت بود و نسبت به استیج2کند پیش رفتم اما توقف نداشتم. دومیش هم فرانک اشتاین یا استاین بود که تازه الآن تموم شد. البته این زبان اصلی ها ساده شده هستن واسه مبتدی ها ولی باز هم از اینکه می تونم هرچند خیلی کند و با کمک دیکشنری کتاب زبان اصلی بخونم خوشم میاد. اسکروج پایانش قشنگ و شاد بود. فرانک اشتاین پایانش قشنگ و غمگین بود. تلخ بود. دردناک بود. دلم می خواست گریه کنم دست اون غوله رو بچسبم اجازه ندم بره. دلم می خواست می شد واسش از تمام چیزهایی بگم که بقیه نقش های داستان بهش نگفتن. دلم می خواد می شد بهش بگم دنیا اون اندازه که اون دید بد نیست. اون روی بدش رو دید و آدم های بدش رو. اگر اون واقعی بود و اگر می شد در اون لحظه آخر دستم بهش می رسید مطمئنم می شد از اون پایان منصرفش کنم. می تونستم. می دونم که می تونستم. 1کوچولو خودم رو شبیهش حس کردم. کاش می شد بهش1عالمه چیز می گفتم. چیزهایی که دلش می خواست بشنوه و دلم می خواست بگم! عادلانه نیست که اون وسط هیچ کسی نگفت. مگه چه قدر سخت بود واسشون؟ شخصیت های آشغال! چیه! اصلا به تو چه! روانی هم خودتی! اعصاب ندارم! عه!
از نیمه شب رد شدیم و همچنان لوله و لوله و لوله. خستم وووییی خستم خداجونم!
حس دقت روی ترتیب فعل و فاعل نیست بذار هر مدلی دلم می خواد کلمه بپاشم اینجا.
استاد انجمن شعری که مدت هاست نمیرم اول از طریق یکی از اعضا سراغم رو گرفت و این دفعه خاطرم نیست اینجا گفتم یا نه با اون عضو با هم که بودن زنگ زدن خودم باهاش صحبت کردم و کلی معذرت خواستم و توضیح دادم که بدجوری گرفتارم. استاد گفت1نظر بیا دیدارها تازه بشن برو تا فکرت راحت بشه بعدش بیا. می گفت قرار بود اون مجلسه نمی دونم چیچیه که گفتن بگیریم رو بهار واسم بگیرن ولی من تمام زمستون و بهار نبودم و همچنان در غیبتم و، … خدایا من مجلس نمی خوام زمان ندارم2شنبه ها برم اونجا! دلم واسشون تنگ شده ولی جدی حس می کنم نمیشه نمی تونم. اگر بشه این2شنبه برم1سری بزنم خیلی زشته استاد خودش گفت1دفعه بیا باید حتما1دفعه برم.
این روزها هیچ چیزی جز کتاب هام آرومم نمی کنه. نه تفریحات، البته اگر زمان واسشون پیدا کنم، که نمی کنم، نه استراحت، نه قهوه، نه موزیک، فقط لحظه هایی که1کتاب انگلیسی حتی داستان های ساده می خونم، یا تمرین های درس های جلوتر رو حل می کنم، یا لغت می خونم، کمی آرامش همراه درصد بالایی خستگی حس می کنم که البته بهتر از تهوع گرفتن از شدت استرسه. استرس! جدی واسه چی؟ به قول مادرم که همراه تأکید بر الزام این تلاش هام دلداریم هم میده، من چیم کمه؟ سقفم که بالای سرم هست. خدا رو شکر! نونم رو هم که نبریدن. خدا رو شکر! این پرش رو اگر ببازم، خدای من که نمی بازم، نمی بازم! واسه پریدن روی خط های بالاتره و اگر مثلا1زمانی، … نه امکان نداره من انجامش میدم! خلاصه در غیر این صورت هم چیزی از دست نمیدم. قاعدتا نباید اینهمه استرس داشته باشم پس این واسه چی، … به نظرم دوریه هدف و کندیه روند ماجراست که اعصابم رو فشار میده. اینکه باید تا1مرداد منتظر تعیین سطح آیلتس بمونم. اینکه تا3شهریور باید منتظر شروع ترم آیلتس بمونم. با اینکه درس های کانون داره سیر معمولیش رو طی می کنه حس می کنم من زمان ندارم و باید اندازه سال های غفلتم بجنبم و در نتیجه این سیرها زیاد کند میرن و این حرصیم می کنه. خدا رو شکر که کتاب داستان خوندنم هرچند کند ولی راه افتاده وگرنه از اینکه هستم روانی تر می شدم.
از دنیای اینترنت و تیمتاک و حتی اینجا خیلی جدا موندم. فقط به پشت صحنه محله سر می زنم. انجام وظیفه حسابش از گردش هام جداست. باید انجامش بدم و این باید رو کسی بهم تحمیل نکرده. حس خودمه. حس خودم! نوشتنی های تیمتاکی رو نوشتم تحویل دادم اما باقیش رو رفتم معذرت خواستم. واقعا واسم شدنی نبود. اگر بهش متمرکز بشم به نظرم میاد که این انصرافم انعکاس مثبتی نداشت ولی این تنها کاری بود که به نظرم رسید میشه کنم. با اینهمه گرهی که من و کتاب هام این روزها به همدیگه خوردیم واقعا به درد هیچ صحنه ای نمی خورم. شکر خدا همون شب نفر جایگزین پیدا شد دیگه نفهمیدم انتخاب هم شد یا مدل دیگه حلش کردن. نتونستم تا آخر صحبت ها بمونم و بعد از اون شب هم پیش نیومد که خیلی اینترنت بازی کنم و جویای احوال بقیه بشم. ای کاش همه چیز عالی پیش بره! تماشاچی که میشه باشم. ای کاش بتونم! می دونی؟ دلم واسشون تنگ میشه.
خبرهای تاریک این روزها اذیتم می کنن. تصادف سنندج. چندتا بچه دزدی و پیدا شدن جسدهای خالی از دل و روده. و باز هم، … سعی می کنم بهشون متمرکز نشم. روی ذهنم سایه میندازن و نفس کشیدنم رو مشکل می کنن. از تصورشون در میرم. موفق میشم و نمیشم. به وسط کتاب هام عقب نشینی می کنم. بدک جایی نیست. تاریک، پر فشار، اما مؤثر.
نیمه شب شده. لوله کشی همچنان ادامه داره. دلم آرامش فارغ از حضور لوله ها و آشفتگی های اتاق رو می خواد. من به درد هیچ اجتماعی نمی خورم. زنده باد رفیق پرستیدنیم! تنهایی!
1سری مزخرف اینجا نوشته بودم پاکش کردم. اوخ دریل الآنه که همسایه ها بیدار بشن بیان پشت در. ساعت2دقیقه از12گذشته واقعا اگر معترض باشن حق دارن ای کاش این امشب متوقف بشه! ملت گناه دارن. هرچند خودمونیم چندین دفعه این بلا رو همسایه های عزیز سرم درآوردن و حسابی حالم جا اومد از لطفشون ولی من واقعا دلم نمی خواد از طرف من همچین چیزی واسه کسی پیش بیاد. به من چه دریل لوله کشه شلوغ کرده تقصیر من نیستش که! خدایا اه!
کم مونده بود کار آموزشی روی سرم هوار بشه که نپذیرفتم. فقط همین1بر رو کم دارم که امسال تابستون از1دری برسه. آموزش کامپیوتر به1بچه کم بینای کلاس دوم. با خونواده همراه که همکاریشون خوبه. از طرف کسی که بهش حسابی مدیونم. هی! من در تعطیلات، به خصوص در این تعطیلات، هیچ چیزی رو به هیچ بچه ای آموزش نمیدم. حتی اگر صحبتش از طرف کسی مطرح بشه که حسابی مدیونشم. ارجاعش دادم به مسئول آموزش کامپیوتر. بعدش هم دیگه نفهمیدم چی شد. مایل هم نیستم بفهمم فقط من انجامش ندم باقیش به من چه. بد شدم که شده باشم. خودخواهم که باشم. من اگر حس و حالش رو هم داشتم، که ابدا ندارم، زمانش رو ندارم. واقعا ندارم. آخ خداجونم این لوله کاری کی تموم میشه!
اصلا تصور نمی کردم تعطیلات امسالم این مدلی باشه. کلی مطمئن بودم حسابی استراحت می کنم و ول می گردم و اصلا اصراف وقت می کنم و خودم رو مجبور می کنم از بیکاری و بیخیالی حوصلهم سر بره. نه تنها این شکلی نشد، اندازه3برابر ماه های کاری درگیر شدم و خخخ درگیرتر هم میشم. وووییی باز یادم افتاد! ولش کن لحظه رو عشقه! عشق بخوره وسط ملاجم در همین لحظه پدرم در اومد از بس درس دارم این چه وضعشه آخه؟ شکلک حرص. از این وضعیت خوشم نمیاد. شکلک شکلک درآوردن واسه کتاب هایی که نمیشه ازشون جدا بمونم.
لوله بازی همچنان ادامه داره. کاش تموم بشه! امشب تموم نمیشه باید متوقف بشه باقیش بمونه واسه دفعه بعد.
دیگه چیچی می خواستم بنویسم؟ باز نق زدنم میاد ولی حسش نیست. از این گفتن ها دیگه امشب کیف نمی کنم دلم می خواد چیزهای کیف دار بنویسم خاطرم نیست. بیرون از اینجا هم همین شکلی شدم. از صحبت های اطرافم لذت نمی برم. دلم می خواد چیزهای با حال تری بگم و بشنوم. البته این روزها من چیزی نمیگم دلم می خواد چیزهای با حال تری بشنوم. دلم می خواد درباره کتاب و داستان زبان اصلی و کلاس و درس های آینده بهم اطلاعات برسه. ولی اطرافم حوصله و اطلاعات ندارن و از این مدل صحبت ها هم دوست ندارن خخخ. گاهی به1گیر میدم که زبان بخونه. حوصله نداره. میگه دوست ندارم. گاهی اصرارش می کنم. بهش گیر میدم بیا سفت بچسب تو هم گارد بگیر با هم دورخیز کنیم بلکه از مانع بپریم. میگه نمی خوام دوست ندارم و من گاهی نیمچه نق بهش می زنم و اون حوصله نداره خخخ. این روزها کمتر نق بهش می زنم. کلا این روزها سرم بدجوری به کار خودمه. گاهی3زور می زنه نقنقم رو دربیاره موفق نمیشه. باید متوقفش کنه چون فایده نداره. حسش نیست.
لوله بازی واسه امشب تمومه تا دفعه بعد. دارن برنامه بعدی رو مشخص می کنن. خوابم میاد. بدجوری. کتاب بعدی چی باشه؟ بعد از این که خوندم2تای بعدی قصه نبود جاشون می ذارم میرم سر بعدی. قصه خوندن رو بیشتر دوست دارم از اون کتاب ها خوشم نمیاد فعلا قصه بهتره خخخ. ولی امشب نه امشب خسته شدم بعد از لوله بازی می خوام ولو بشم1کوچولو جفنگ گوش کنم تا خوابم سنگین تر بشه خاموش کنم بعدش خاموش بشم بخوابم. فردا باید پرسش های ریدینگ بنویسم. استاد این ترم میگه بنویسیمش.
دلم کتابخونه رفتن می خواد. کاش فردا می تونستم! شاید بتونم ولی احتمالش خیلی قوی نیست. وایی خدا خوابم میاد واسه چی برنامه ریزی ها تموم نمیشن؟ جدی شکلک نق.
دیگه بسه نوشتنم نمیاد این برنامه ریختنه تموم بشه یا نشه من الآن میرم1چیزی که فهمیدن نخواد می ذارم توی گوشم ولو میشم. ساعت12و37دقیقه نیمه شب و من رفتم.
شب به خیر.