دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نصفه شب نشینی!

4شنبه شب.
تنها نیستم. لوله کشی و منبع و خونواده و، … حس توضیح نیست.
درس می خونم. کتاب داستان انگلیسی هم می خونم. استیج2هم تقریبا تموم شد رفتم3و اولیش سرود کریسمس بود. داستان اسکروج. می دونستمش خواستم نخونمش ولی گفتم بخونم تا گوشم با متن های استیج3آشنا بشه و چه خوب شد خوندم. ارزشش رو داشت. دیشب شروع کردم و همون دیشب تموم شد و حسابی سخت بود و نسبت به استیج2کند پیش رفتم اما توقف نداشتم. دومیش هم فرانک اشتاین یا استاین بود که تازه الآن تموم شد. البته این زبان اصلی ها ساده شده هستن واسه مبتدی ها ولی باز هم از اینکه می تونم هرچند خیلی کند و با کمک دیکشنری کتاب زبان اصلی بخونم خوشم میاد. اسکروج پایانش قشنگ و شاد بود. فرانک اشتاین پایانش قشنگ و غمگین بود. تلخ بود. دردناک بود. دلم می خواست گریه کنم دست اون غوله رو بچسبم اجازه ندم بره. دلم می خواست می شد واسش از تمام چیزهایی بگم که بقیه نقش های داستان بهش نگفتن. دلم می خواد می شد بهش بگم دنیا اون اندازه که اون دید بد نیست. اون روی بدش رو دید و آدم های بدش رو. اگر اون واقعی بود و اگر می شد در اون لحظه آخر دستم بهش می رسید مطمئنم می شد از اون پایان منصرفش کنم. می تونستم. می دونم که می تونستم. 1کوچولو خودم رو شبیهش حس کردم. کاش می شد بهش1عالمه چیز می گفتم. چیزهایی که دلش می خواست بشنوه و دلم می خواست بگم! عادلانه نیست که اون وسط هیچ کسی نگفت. مگه چه قدر سخت بود واسشون؟ شخصیت های آشغال! چیه! اصلا به تو چه! روانی هم خودتی! اعصاب ندارم! عه!
از نیمه شب رد شدیم و همچنان لوله و لوله و لوله. خستم وووییی خستم خداجونم!
حس دقت روی ترتیب فعل و فاعل نیست بذار هر مدلی دلم می خواد کلمه بپاشم اینجا.
استاد انجمن شعری که مدت هاست نمیرم اول از طریق یکی از اعضا سراغم رو گرفت و این دفعه خاطرم نیست اینجا گفتم یا نه با اون عضو با هم که بودن زنگ زدن خودم باهاش صحبت کردم و کلی معذرت خواستم و توضیح دادم که بدجوری گرفتارم. استاد گفت1نظر بیا دیدارها تازه بشن برو تا فکرت راحت بشه بعدش بیا. می گفت قرار بود اون مجلسه نمی دونم چیچیه که گفتن بگیریم رو بهار واسم بگیرن ولی من تمام زمستون و بهار نبودم و همچنان در غیبتم و، … خدایا من مجلس نمی خوام زمان ندارم2شنبه ها برم اونجا! دلم واسشون تنگ شده ولی جدی حس می کنم نمیشه نمی تونم. اگر بشه این2شنبه برم1سری بزنم خیلی زشته استاد خودش گفت1دفعه بیا باید حتما1دفعه برم.
این روزها هیچ چیزی جز کتاب هام آرومم نمی کنه. نه تفریحات، البته اگر زمان واسشون پیدا کنم، که نمی کنم، نه استراحت، نه قهوه، نه موزیک، فقط لحظه هایی که1کتاب انگلیسی حتی داستان های ساده می خونم، یا تمرین های درس های جلوتر رو حل می کنم، یا لغت می خونم، کمی آرامش همراه درصد بالایی خستگی حس می کنم که البته بهتر از تهوع گرفتن از شدت استرسه. استرس! جدی واسه چی؟ به قول مادرم که همراه تأکید بر الزام این تلاش هام دلداریم هم میده، من چیم کمه؟ سقفم که بالای سرم هست. خدا رو شکر! نونم رو هم که نبریدن. خدا رو شکر! این پرش رو اگر ببازم، خدای من که نمی بازم، نمی بازم! واسه پریدن روی خط های بالاتره و اگر مثلا1زمانی، … نه امکان نداره من انجامش میدم! خلاصه در غیر این صورت هم چیزی از دست نمیدم. قاعدتا نباید اینهمه استرس داشته باشم پس این واسه چی، … به نظرم دوریه هدف و کندیه روند ماجراست که اعصابم رو فشار میده. اینکه باید تا1مرداد منتظر تعیین سطح آیلتس بمونم. اینکه تا3شهریور باید منتظر شروع ترم آیلتس بمونم. با اینکه درس های کانون داره سیر معمولیش رو طی می کنه حس می کنم من زمان ندارم و باید اندازه سال های غفلتم بجنبم و در نتیجه این سیرها زیاد کند میرن و این حرصیم می کنه. خدا رو شکر که کتاب داستان خوندنم هرچند کند ولی راه افتاده وگرنه از اینکه هستم روانی تر می شدم.
از دنیای اینترنت و تیمتاک و حتی اینجا خیلی جدا موندم. فقط به پشت صحنه محله سر می زنم. انجام وظیفه حسابش از گردش هام جداست. باید انجامش بدم و این باید رو کسی بهم تحمیل نکرده. حس خودمه. حس خودم! نوشتنی های تیمتاکی رو نوشتم تحویل دادم اما باقیش رو رفتم معذرت خواستم. واقعا واسم شدنی نبود. اگر بهش متمرکز بشم به نظرم میاد که این انصرافم انعکاس مثبتی نداشت ولی این تنها کاری بود که به نظرم رسید میشه کنم. با اینهمه گرهی که من و کتاب هام این روزها به همدیگه خوردیم واقعا به درد هیچ صحنه ای نمی خورم. شکر خدا همون شب نفر جایگزین پیدا شد دیگه نفهمیدم انتخاب هم شد یا مدل دیگه حلش کردن. نتونستم تا آخر صحبت ها بمونم و بعد از اون شب هم پیش نیومد که خیلی اینترنت بازی کنم و جویای احوال بقیه بشم. ای کاش همه چیز عالی پیش بره! تماشاچی که میشه باشم. ای کاش بتونم! می دونی؟ دلم واسشون تنگ میشه.
خبرهای تاریک این روزها اذیتم می کنن. تصادف سنندج. چندتا بچه دزدی و پیدا شدن جسدهای خالی از دل و روده. و باز هم، … سعی می کنم بهشون متمرکز نشم. روی ذهنم سایه میندازن و نفس کشیدنم رو مشکل می کنن. از تصورشون در میرم. موفق میشم و نمیشم. به وسط کتاب هام عقب نشینی می کنم. بدک جایی نیست. تاریک، پر فشار، اما مؤثر.
نیمه شب شده. لوله کشی همچنان ادامه داره. دلم آرامش فارغ از حضور لوله ها و آشفتگی های اتاق رو می خواد. من به درد هیچ اجتماعی نمی خورم. زنده باد رفیق پرستیدنیم! تنهایی!
1سری مزخرف اینجا نوشته بودم پاکش کردم. اوخ دریل الآنه که همسایه ها بیدار بشن بیان پشت در. ساعت2دقیقه از12گذشته واقعا اگر معترض باشن حق دارن ای کاش این امشب متوقف بشه! ملت گناه دارن. هرچند خودمونیم چندین دفعه این بلا رو همسایه های عزیز سرم درآوردن و حسابی حالم جا اومد از لطفشون ولی من واقعا دلم نمی خواد از طرف من همچین چیزی واسه کسی پیش بیاد. به من چه دریل لوله کشه شلوغ کرده تقصیر من نیستش که! خدایا اه!
کم مونده بود کار آموزشی روی سرم هوار بشه که نپذیرفتم. فقط همین1بر رو کم دارم که امسال تابستون از1دری برسه. آموزش کامپیوتر به1بچه کم بینای کلاس دوم. با خونواده همراه که همکاریشون خوبه. از طرف کسی که بهش حسابی مدیونم. هی! من در تعطیلات، به خصوص در این تعطیلات، هیچ چیزی رو به هیچ بچه ای آموزش نمیدم. حتی اگر صحبتش از طرف کسی مطرح بشه که حسابی مدیونشم. ارجاعش دادم به مسئول آموزش کامپیوتر. بعدش هم دیگه نفهمیدم چی شد. مایل هم نیستم بفهمم فقط من انجامش ندم باقیش به من چه. بد شدم که شده باشم. خودخواهم که باشم. من اگر حس و حالش رو هم داشتم، که ابدا ندارم، زمانش رو ندارم. واقعا ندارم. آخ خداجونم این لوله کاری کی تموم میشه!
اصلا تصور نمی کردم تعطیلات امسالم این مدلی باشه. کلی مطمئن بودم حسابی استراحت می کنم و ول می گردم و اصلا اصراف وقت می کنم و خودم رو مجبور می کنم از بیکاری و بیخیالی حوصلهم سر بره. نه تنها این شکلی نشد، اندازه3برابر ماه های کاری درگیر شدم و خخخ درگیرتر هم میشم. وووییی باز یادم افتاد! ولش کن لحظه رو عشقه! عشق بخوره وسط ملاجم در همین لحظه پدرم در اومد از بس درس دارم این چه وضعشه آخه؟ شکلک حرص. از این وضعیت خوشم نمیاد. شکلک شکلک درآوردن واسه کتاب هایی که نمیشه ازشون جدا بمونم.
لوله بازی همچنان ادامه داره. کاش تموم بشه! امشب تموم نمیشه باید متوقف بشه باقیش بمونه واسه دفعه بعد.
دیگه چیچی می خواستم بنویسم؟ باز نق زدنم میاد ولی حسش نیست. از این گفتن ها دیگه امشب کیف نمی کنم دلم می خواد چیزهای کیف دار بنویسم خاطرم نیست. بیرون از اینجا هم همین شکلی شدم. از صحبت های اطرافم لذت نمی برم. دلم می خواد چیزهای با حال تری بگم و بشنوم. البته این روزها من چیزی نمیگم دلم می خواد چیزهای با حال تری بشنوم. دلم می خواد درباره کتاب و داستان زبان اصلی و کلاس و درس های آینده بهم اطلاعات برسه. ولی اطرافم حوصله و اطلاعات ندارن و از این مدل صحبت ها هم دوست ندارن خخخ. گاهی به1گیر میدم که زبان بخونه. حوصله نداره. میگه دوست ندارم. گاهی اصرارش می کنم. بهش گیر میدم بیا سفت بچسب تو هم گارد بگیر با هم دورخیز کنیم بلکه از مانع بپریم. میگه نمی خوام دوست ندارم و من گاهی نیمچه نق بهش می زنم و اون حوصله نداره خخخ. این روزها کمتر نق بهش می زنم. کلا این روزها سرم بدجوری به کار خودمه. گاهی3زور می زنه نقنقم رو دربیاره موفق نمیشه. باید متوقفش کنه چون فایده نداره. حسش نیست.
لوله بازی واسه امشب تمومه تا دفعه بعد. دارن برنامه بعدی رو مشخص می کنن. خوابم میاد. بدجوری. کتاب بعدی چی باشه؟ بعد از این که خوندم2تای بعدی قصه نبود جاشون می ذارم میرم سر بعدی. قصه خوندن رو بیشتر دوست دارم از اون کتاب ها خوشم نمیاد فعلا قصه بهتره خخخ. ولی امشب نه امشب خسته شدم بعد از لوله بازی می خوام ولو بشم1کوچولو جفنگ گوش کنم تا خوابم سنگین تر بشه خاموش کنم بعدش خاموش بشم بخوابم. فردا باید پرسش های ریدینگ بنویسم. استاد این ترم میگه بنویسیمش.
دلم کتابخونه رفتن می خواد. کاش فردا می تونستم! شاید بتونم ولی احتمالش خیلی قوی نیست. وایی خدا خوابم میاد واسه چی برنامه ریزی ها تموم نمیشن؟ جدی شکلک نق.
دیگه بسه نوشتنم نمیاد این برنامه ریختنه تموم بشه یا نشه من الآن میرم1چیزی که فهمیدن نخواد می ذارم توی گوشم ولو میشم. ساعت12و37دقیقه نیمه شب و من رفتم.
شب به خیر.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و اینجا و باز هم عصر جمعه!

عصر جمعه. باز هم عصر جمعه. از دست این عصرهای جمعه! طفلک عصر جمعه! اگر دل و زبون داشت می گفت که دلش نمی خواد عصر جمعه باشه. مطمئنم که می گفت. مطمئنم! شبیه پاییز. شبیه روزهای خاکستری و خسته پاییز.
هیچ چی نشده. اتفاق جفنگ نیفتاده. کسی اذیتم نکرده. چیزی به سرم نخورده. تفریحات عوضی نداشتم. دلم تنگ، … نشده. دلم تنگ نشده. نه که نشده! اصلا دلم تنگ نشده! ابدا نشده! اصلا واسه چی باید دلتنگ باشم؟ دلم عاقبت زبون سرش شده عاقله الآن دیگه تنگ هیچ نکبتی نیست. دلم تنگ نیست. می فهمی؟ نیست!
خوب رفتم و اومدم. طول نکشید1وقفه فسقلی بود. شاید2دقیقه. حالا اینجام. داشتم می گفتم. هیچ چیز مسخره ای نشده. غمگین نیستم فقط به طرز وحشتناکی بی حسم. فردا کلاس زبان دارم. جلسه سوم از این ترم. شنبه ها و4شنبه ها صبح. نوشتنی های فردا رو نوشتم. باید ریدینگ رو بخونم و آماده باشم که اگر فردا ازم پرسید، که به احتمال قریب به یقین نمی پرسه، بلدش باشم. ازم نمی پرسه مگر اینکه آخرین مهلت ها باشه. استاد این ترمم، … بیخیال هر کسی1جوریه دیگه. فقط کاش امتحان این ترم به خیر بگذره! هیچ خوشم نمیاد دوباره تکرارش کنم. نه نمی کنم واقعا لازم نیست بی افتم و نمی افتم.
بی حسم. خیلی زیاد. چند لحظه ای رفتم تیمتاک ولی این بی حسی به جای اینکه اونجا رفع یا کمتر بشه1جور خطرناکی بیشتر شد. تکلیف های تیمتاکم رو هم نوشتم فرستادم. شکر خدا ظاهرا رضایت بخش بود و حل شد. فقط اینکه1بخش به طور ترسناکی مهمش مونده که نوشتنی نیست. امروز رفته بودم اگر فرد مربوطه رو دیدم انصراف بدم و براش توضیح بدم که باور کن به دلایل1و2و3و4این رو بد نیست از روی شونه های من برداری بدی دست1نفر دیگه. فردش بود ولی مهلتش پیش نیومد. فردا شب باید تیمتاک باشیم. اونجا باید بگم وگرنه هرچی واسه خودم و این بنده های خدا پیش بیاد تقصیر من میشه و جدا از تقصیرش این بدترین مدل بی مسئولیتیه که میشه من مرتکبش بشم. بدجوری خستم. اون قدر وحشتناک خستم که دلم می خواد می شد ولو بشم اینجا و موقتا روحم رو از جسمم بفرستم بیرون تا جفتشون جدا از هم1خورده خستگی در کنن.
این روزها درس می خونم ولی حس می کنم کافی نیست. کم درس می خونم به نظر خودم. استرس اذیتم می کنه و واسه برداشتن قدم های اول از راهی که شواهد میگن در پیشه همه درها تا جایی که من می بینم بسته هست. واقعیتش من خودم خیلی دنبال کلیدها، … واقعا این درهای بسته باید باز بشن؟ واقعا این جریان باید شروع بشه؟ واقعا این پروسه باید راه بی افته و این پروژه باید اجرا بشه؟ واقعا لازمه؟ اینکه من درس می خونم و باید بخونم بد نیست. آخر کار مدرک زبانم رو می گیرم و خوب در هر حال چیزی از دست نمیدم. شاید واقعا لازم بود15سال پیش این درس خوندن هام شروع می شد تا الآن لازم نباشه کارهای چندین ساله رو در2سال انجامش بدم. ولی جز این، باقیش واقعا باید بشه؟ اصلا من واقعا می خوام که بشه؟ جرأتش رو دارم؟ توانش رو چی؟ تحملش رو چی؟ واقعا می تونم؟ واقعا می خوام؟ واقعا اگر این شدنی بشه چیزی که پیش رومه از چیزی که پشت سر می ذارم بهتره؟ یعنی واقعا نمیشه اون چیزهای بهتر همینجا که الآن هستم اتفاق بی افتن و لازم نباشه من اینهمه داخل این جاده ناشناس فوق العاده ناشناس خطرناک مه گرفته برم و برم؟ نمیشه همینجا دست دراز کنم و اون نور براق روشن قشنگ همینجا دم دستم باشه و لازم نباشه واسه رسیدن بهش1دنیا رو دور بزنم و1نصفه زمین راه طی کنم؟ این ها رو به کسی نمیشه بگم. شاید اینجا هم گفتنش درست نباشه ولی من حرف خودم وسط دلم جا نمیشه. همه میگن خیلی رازدارم و اسرار دیگران جاش پیشم امنه. همه درست میگن به شرط اینکه حرف حرف خودم نباشه. امانت کسی اگر باشه حفظش می کنم ولی مال خودم اگر باشه باید1جایی هوارش بزنم وگرنه می ترکم. الآن هم1جاییم اینجاست. هیچ کجای دیگه نگفتم و خیال هم ندارم بگم ولی، … من جدی می ترسم. گاهی، به خصوص شب ها، حس می کنم زمان برداشتن قدم آخر جا می زنم و اون پرش آخر رو نمی تونم انجامش بدم. اصلا تردید می کنم که لازم باشه انجامش بدم. واسه چی باید بپرم؟ مگه همین زمین که روش ایستادم چشه؟ خوب البته بهشت نیست ولی من جام خیلی هم بد نیست میشه وایستم. میشه بشینم. میشه ولو بشم و با خیال پردازی های کوچیک و ناشدنی و بی ارزشم، با نق های همیشگی و اعصاب خورد کنم، با آرزوهای در هر حال محالم، با روزهای معمولی و پر از ای کاش های ابدی و شب های به امید فرداهایی که می دونم هرگز نمی رسن ولی به من کیف میدنم خوش باشم و زندگی همین شکلی که تا اینجاش گذشته باقیش هم بگذره و من هم1آدم معمولی و گم وسط این ملت باشم و زندگی کنم و آخرش هم1روزی یا1شبی بی نام و بی نشون به انتها برسم و خیلی معمولی از خاک پرواز کنم و تمام. خوب این مگه چشه؟ واقعا نمیشه؟ من که دیگه نوجوون نیستم. نوجوون که باشی منتظر1عالمه فردایی که داخلش می تونی1عالمه چیز رو عوض کنی. نوجوون که باشی ای کاش های واقعیت زیادن. نوجوون که باشی پر پرواز واقعی می خوایی چون گل پریدن هاته. ولی من، من بهار رو اینجا وسط ای کاش ها و بنبست هایی سپری کردم که هرگز واقعی نشدن. دلم می خواست که می شدن ولی نشدن. و حالا، بخوام یا نخوام، زمانش شاید سپری شده و دیگه چندان، … یعنی خیلی، … یعنی چه مدلی بگم؟ دیگه1جورهایی شاید1خورده دیر، … درختی که از درختچه بودنش گذشته رو نمیشه چندان کاریش کرد. تا زمانی که جوونه هست و جوونه باید ریشه های کوچیک و جمع و جورش رو از خاک بیابون برداشت برد هر جا دلش می خواد. درخت که شد، ریشه که زد، جاش داخل خاک سنگلاخی سفت که شد، دیگه نه زمان جا عوض کردنش هست و نه حس و حالش. دیگه با خیال رودخونه و جنگل و آواز پرنده ها واسه خودش خوشه. پای عمل که وسط بیاد شاخه هاش می لرزن. شاید لازم باشه اجازه بدیم درخته با ای کاش های محالش حالش رو ببره تا زمانی که تبر پایان بیاد و از خاک بِبُرِه و بِبَرَدِش.
شاید هم من کلا اشتباه می کنم. شاید فردا صبح، صبح شنبه، صبح شروع هفته جدید، زندگی رو مدل دیگه ای ببینم. نمی دونم. شاید مادرم و اون دوست قدیمی که2شب پیش تلفنی باهاش حرف زدم درست بگن. چه عشقی کردم زمانی که خطش رو دوباره ته گوشیم گیر آوردم. رفته سوئد. بهش که زنگ زدم نشناخت. بعدش کلی حرف زدیم. خوشحال شد که زبان می خونم و کلی تشویقم کرد. گفت اون هایی که میگن واسه من دیگه دیره و اتفاقا خیلی هم زیادن خیلی زیاد بی خود میگن و خخخ گفت بهشون گوش ندم و حرصش از دستشون در اومد. می گفت جایی که اون هست زمان من تازه زمان1شروع و1پرواز مجدد شاید بعد از1استراحت کوتاه مدته و به وقت اونجا اتفاقا من درست سر زمان پرهام رو باز کردم و می تونم بپرم و، … ندیده تشویق نیستم به خدا ولی وسط اونهمه کلمه های سرد این تشویقه اون شب خیلی چسبید. هنوز هم داره می چسبه. اون قدر زیاد که الآن با یادآوریش و با دوباره گفتنش یعنی نوشتنش حسم1خورده یعنی خوب بیشتر از1خورده بهتر شد. البته مادرم تشویقم می کنه ولی خخخ اون بنده خدا سرش به هوای خودشه و نمیشه هر لحظه نق بهش بزنم و اجازه بدم استرس هام رو ببینه. ترجیح میدم خاطرش از طرف من جمع باشه. به اندازه کافی و خیلی خیلی بیشتر از اندازه کافی از دستم کشیده. باید این پرش رو موفق طی کنم. این مانع زیادی به نظرم بلند میاد خدایا1کاری کن بتونم همون پرش اول ازش رد بشم تصور خوردن به نوکش و زخمی شدن واقعا منو می ترسونه.
دلم می خواد در مورد درس و موارد جانبیش حرف بزنم. دلم می خواد1گوش شنوا گیر بیارم شبیه ندیده ها هی حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم و اون طرف هم زبونی باشه و میلی که در این موارد باهام حرف بزنه و جوابم رو بده و ما بشینیم و در مورد درس، زبان، کتاب های داستان و این کلاس های کوفتی و اون تعیین سطح نفله اول مرداد و اون ترم خطرناک3شهریور که همه میگن وحشتناک سخته و1عالمه از این چیزها حرف بزنیم و حرف بزنیم و هی حرف بزنیم و بزنیم و باز بزنیم و هی بزنیم و، …
بچه ها امروز رفتن اردو. همه رفتن. همه اون هایی که می شناختم، یعنی به عنوان دوست می شناختم همه رفتن. من نرفتم. موندم خونه. لغت های8درس این ترم رو نوشتم. فقط فارسیشون رو البته. امروز تموم شد. تا آخر ترم جز لغت های پراکنده ای که داخل درس ها پیدا می کنم، دیگه لازم نیست لغت بنویسم. حالا فقط باید بخونم و بلدشون بشم. تمرین هم از کلاس پیشم. گفت واسه فردا فقط3بخش اول درس1رو حل کنیم من از8بخش7تا رو حل کردم و آخریش انگار عکسی بود نفهمیدمش.
دلم می خواد صدای آدم ها رو اطرافم بشنوم. در عین حال که تنهاییم رو حفظ می کنم آدم ها رو حس کنم. میرم تیمتاک که حس کنم ولی می بینم دلم نمی خواد اونجا باشم و سریع می زنم بیرون. دلم می خواد بچه هامون رو حس کنم. میرم داخل گروه تلگرام بهشون پیام میدم ولی می بینم حرف زدن باهاشون آرامشی که می خوام رو بهم نمیده و می خوام تلگرام رو ببندم و می بندمش. دلم می خواد مادرم اطرافم باشه ولی زمانی که اطرافم هست گوش بهش نمیدم و دلم می خواد سکوت کنم. مادرم! واسه چی نرسید؟ دیر کرد! باید بهش زنگ بزنم. خدایا این آدم رو من چه قدر اذیتش کردم. آخه واسه چی منو بهش دادی؟ خداجونم! من هیچ چی. ببین مادرم خیلی گناه داره! واقعا از خودم بیشتر دلش می خواد من بتونم از این لعنتی رد بشم. به خاطر این و دلش و تمام اذیت هایی که از دست خودم و زندگی کشیده به من کمک کن! بذار این1دفعه بشه شادش کنم. به تلافیه تمام کاهلی هام. تمام سرکشی هام. تمام شب های نکبتی که به دست منه احمق برای این آدم ویران شد و تاریک تر از شب های جهانت گذشت. به خاطر دل مادرم. به خاطر دعاهای مادرم. دلی که بعد از اونهمه بلا که سرش آوردم هنوز نگرانمه. دعاهایی که بعد از تموم ویرانی هایی که به بار آوردم هنوز پشت سرم و هوادارمه. اذیتش کردم می دونم. بچه بدی بودم واسه مادرم. هنوز هم بچه بدی هستم واسش. سعی می کنم بهتر باشم ولی افتضاح هایی که به عمرم زدم زیادن و به این سادگی جمع نمیشن. اگر هم بشن، من بلدش نیستم. فقط سعی می کنم بهتر باشم. تا هر جایی که از دستم بر بیاد. الآن هم فقط باید درس بخونم. موفق بشم. ترم هام رو نیفتم. در این تعیین سطح هرچی بالاتر بزنم. در شروع ترم شهریور اون کلاس های ترسناک رو موفق سپری کنم. و بعد، از اون مانع بلند ناگذر با1پرش خیلی بلند سلامت و پیروز رد بشم. به نظرم این مدلی شاید بشه دلش از طرف من، … من، … لعنت به من، … کاش جای من1گودزیلا می زایید خدایا باور کن کمتر اذیت می شد از دستش. خدایا کمکم کن! امکانش رو بهم بده که بالاتر بپرم تا شادتر باشه! این دفعه روی همون خطی می پرم که مادرم، و شاید هم تو میگید که درسته. شاید دیر باشه. شاید دیر کرده باشم ولی، … تو خدایی. اگر بخوایی کمک کنی ازت بر میاد. میشه کمک کنی؟ میشه1پر فرشته بفرستی زیر بال هام تا برم بالا؟ بالا، بالا، بالاتر؟ در مسیر درست هرچی بالاتر؟ خدایا1کاریش کن باشه؟ بفرستم بالا باشه؟ خداجونم لطفا! خواهش می کنم. لطفا!
هی1چیزی! امروز تونستم1نصفه داستان رو با ایسپیک بخونم و سریع تر از زمان های گذشته بفهممش. دیگه ترجمه های داستان رو نمی نویسم حس می کنم1خورده راحت تر می تونم کتاب بخونم. البته خیلی کند. خیلی زیاد لازم میشه که کلمه به کلمه برم ولی1جاهایی رو هم جمله به جمله می رفتم. داستانه ساده بود ولی من تونستم ازش سر در بیارم. تقلب از دیکشنری هم لازم می شد ولی1خورده کمتر از پیش. چند روز پیش هم چندتا داستان ساده صوتی رو گوش دادم و فهمیدمشون. البته از پیش شنیده بودمشون و محتوا رو می دونستم ولی به هر حال از متن ساده شده انگلیسیش سر در آوردم. آخ جون!
این روزها جز وسط کتاب هام، اون هم زمان هایی که چیزی ازشون می نویسم، تمرین حل می کنم یا لغت می نویسم، تقریبا هیچ زمان دیگه ای درست درمون آرامش ندارم. البته چرا. امروز که داستان رو می خوندم هم خوش گذشت. برم ریدینگ بخونم و بلدش بشم و بعدش باز داستان بخونم و قبلش هم1زنگ به مادری بزنم ببینم کجا گیر کرده باز. ای خدا این مادر من واسه چی شبیه باقیه زن ها نیست؟ نمیشه آروم بمونه. به نظرم من1خورده از این نظر شبیهشم خخخ. بیخیال دیگه حسش نیست بنویسم و توضیحش بدم. واقعا لازمه که برم. حس ویرایش و گذاشتن کاماها و حرکت ها و ِ ها و ه های ربط در جاهای مورد نیاز نیست. بذار همین مدلی بمونه.
ساعت7عصر جمعه. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی فراتر از پریشانی!

صبح1شنبه.
خیلی زمانه اینجا نیومدم. این روزها ترسناک شدم. دیوانه وار درس می خونم. درس می خونم و باز درس می خونم. هنوز هم به نظر خودم کم می خونم و باید خیلی بیشتر بخونم. شبیه ماشینی شدم که هرچی سرعت میره ارضا نمیشه و می خواد پرواز کنه و نمی تونه و حالش بده.
دیروز ترم جدید شروع شد. آخر کلاس رفتم استاد ترم پیشم رو دیدمش. باید باهاش حرف می زدم. باید در مورد اینکه از نظرش کجای کارم ازش می پرسیدم. باید بهش می گفتم حاضره بهم تدریس خصوصی کنه تا سریع تر پیش برم یا به فکر1معلم خصوصی دیگه باشم. باید ازش می پرسیدم تدریس خصوصی می تونه کمک کنه سریع تر برم و جهش بزنم یا نه. همه رو جویده و خلاصه پرسیدم. شمارهش رو داد که بعد زنگ بزنم بهش. دیشب نزدم. هم خواستم فکر کنه و هم9به بعد تا دم11داخل جلسه تیمتاک بودم نشد. امشب باید حتما بهش زنگ بزنم. دیروز کامل نتونستم براش توضیح بدم. میگه عجله نکن ولی من عجله دارم خیلی هم دارم خیلی زیاد. خیلی زیاد!
این عینکه جمعه ام رو خراب کرد. همه می گفتن به کارم نمیاد خودم هم می دونستم و نرفتم واسه تستش ولی، … تستش اون روز یعنی پریروز جمعه توی شهر من بود. مدت هاست که می دونم این چیزها دیگه به من کمک نمی کنن ولی، … ولی، … اه لعنتی ولی، …
زیادی به خوردن علاقه مند شدم. ولی هرچی می خورم معده ام نق می زنه و درد می گیره و پیچ می خوره. باید برگردم به زمان پرهیزهام معده ام معترضه.
باید این شب ها که1دفعه می زنه به سرم و هوای چیز خوردن از جا می پروندم بیخیال گشنگی بشم ولی نمیشم. حسش نیست. روانم درد می کنه حوصله تحمل گشنه موندن رو دیگه ندارم. شبیه اون عصر جمعه یعنی پریروز که بیخیال نشدم. باید عاقل تر می شدم و می گفتم بیخیالش ولی، … شبیه بچه ها قهر کردم انگار. عینک مسخره! واسه چی نمی شد من باهاش ببینم؟ واسه چی من نمی بینم؟ واسه چی نورها از زندگی من رفتن بیرون؟ واسه چی من این شب ها این روزها خر شدم؟ چمه؟ چه دردم شده باز؟ دلم می خواد شعر بگم حسش نیست. یعنی حسش هست ولی نمی فهمم واسه چی نمیشه تمرکز کنم روی کلمه ها. تا میام متمرکز بشم اون دلیل یواشکی کزایی که باعث میشه بخوام شعر بگم یواشکی سرک می کشه وسط تمرکزم و گریهم رو درمیاره. باورم نمیشه. من و این مدل خریت های خرکی! مگه میشه آخه؟ واسه چی آخه؟
ولش کن بذار مثبت ها رو بنویسم. اون هفته3شنبه رفتیم بیرون. من بودم و1بود و آخ خدا چیکارش کنم این شماره نداره الآن چی بنویسم جای اسمش؟ خخخ3تا بودیم. حرف زدیم، ماجرا داشتیم، و خخخ هم خندیدیم هم خوردیم هم خخخ به من که خوش گذشت. اون2تا رو نمی دونم.
پریشب2برام متن فرستاد. جوابش رو فرستادم. همیشه یعنی گاهگاهی2برام متن می فرسته و گاهگاهی جوابش رو می فرستم. پریشب بعد از جواب من صدا برام فرستاد که این متن ها رو ننویس خوب نیستن. محتوای متنه غمگین بود خخخ. جوابش رو مدل دیوونه خودم فرستادم و چرت و پرت گفتم. خیلی پیش3بهم زنگ زده بود جواب ندادم. دلم نمی خواد پشت خط حرف بزنم همین مدلی پیامی خوبه. هی خسته شدم از بس درس خوندم مخم ترکید اه لعنت!
شب جمعه هم همین مدلی شدم. رفتم سفارش خوردنی دادم. به جهنم. گشنم بود.
سرم1کوچولو سنگینه ولی درد هنوز نمی کنه. به جان خودم کار عوضی نکردم فقط درس خوندم حرص هم1کوچولو بی خودی خوردم ولی خیلی کم و قهوه هم نه امروز نخوردم و دیگه نمی دونم چه غلطی کردم که حالم اینهمه جفنگه. کاش درست بشم بدم میاد اینجوری.
امروز تا اینلحظه نرفتم تیمتاک. دیروز هم نرفتم جز زمان جلسه که رفتم و بعدش هم سریع زدم بیرون سر درسم. دفعه آخری که بین بچه ها موندم کی بود؟ به نظرم عصر جمعه بود که رفتم تیمتاک. بچه ها داشتن شیطونی می کردن. من دلم می خواست باهاشون باشم ولی حس شیطنت نداشتم. حس تماشا هم نداشتم. رفتم1جای خلوت تنهایی. فقط اسم ها رو داخل لابی می دیدم و انگار همین اندازه واسم بس بود. حس شلوغ کاری نبود. این عینک خخخ. دلم می خواست شبیه بچه ها به1کسی در موردش نق بزنم. به خدا می دونم این حرکتم خیلی مسخره هست. خل شدم حالا درست میشم.
دیروز هم جلسه اول کلاس زبان این ترم بود و هم کلاس آواز. استاد زبان این ترم، … چه فرقی می کنه کی باشه من در هر حال باید سفت بخونم. بدجوری می خوام زبانم قوی بشه. بدجوری حس می کنم اینهمه سال رو باختم. از این حس باخت و این حس جا موندن به شدت بدم میاد. مادرم گفت15سال از برنامه هاش عقبش انداختم با سستی ها و نافرمانی هام. درست گفت. تأییدش کردم. گفتم خریت کردم مادری اشتباه کردم. گفت بله کردی ولی از اینجاش دیگه نکن. سفت چسبیدم به درس.
باید چندتا زنگ بزنم ولی نه حالا. به استاد ترم پیشم، به داییم، به، … دیگه کی؟ این مدل درس خوندن داره روانیم می کنه. به شدت درگیرم و1جور مسخره ای نمی تونم از کتاب هام جدا بمونم. دیروز رفتم1کوچولو ولو بشم دیدم حالم داره از شدت استرس بد میشه1دفعه شبیه فنر از جام پریدم بالا رفتم کتاب آوردم ولو شدم شروع کردم خوندن همون شکلی دستم روی کتاب بود خوابم برد. بعدش باز پریدم و دیگه نشستم روی تخت و بیخیال ولو شدن شروع کردم خوندن. حس می کنم زمان با سرعت سرسام آور میره و من باید خیلی سریع تر باشم و نیستم. خیلی سریع تر. اندازه سال هایی که تلف کردم. باید برسم و نمیشه.
بچه ها جمعه میرن بابلسر از طرف کانون. گفتن اگر میایی خبر بده. گفتم باشه ولی نمیرم. خبر هم ندادم. اونجا هم1صبح تا غروب اگر این مدلی دلواپس باشم دیوونه میشم تا برسم خونه. شلوغی های بچه های از همه مدل کانون رو دلم نمی خواد. گردش های آرام و آشنا رو دوست دارم. از جنس گردش3شنبه گذشته. من بودم و2تا آدم که هم آشنا بودن و هم فقط2تا نه بیشتر. تعداد کم بود و افراد آشنا بودن و آرامش برقرار بود و حتی در جفنگ گفتن هامون هم با هم همگام تر بودیم و، …
دیشب3تلگرامی بهم پیام داد که1زمان بذار بریم بیرون و چه بی معرفتی و بریم بیرون و تو خیلی بی معرفتی و درس واسه چیته و تو خیلی بی معرفتی و، … داخل تلگرام باهاش خندیدم ولی بیرونه رو گفتم نیستم. نمی خوام. گردش دلم می خواد ولی، …
واسه چی من اینجام درس باید بخونم آخه! داخل جلسه تیمتاک چندتا وظیفه موند روی دستم باید زمان و البته تمرکز پیدا کنم سریع انجامشون بدم و خاطرم جمع بشه تا برگردم وسط کتاب هام. خدایا1کاری کن بتونم بجنبم! خدایا این جا موندنم بدجوری اذیتم می کنه حاضرم کلی بپردازم و زمان از دست رفتم رو پس بگیرم. زمان که عقبکی نمیره کاش بتونم خودم رو برسونم. باید به جایی که الآن می شد باشم برسم. خدایا چه مدلی برسم الآن هوار می زنم. مادرم اون طرف داره داخل تلفن دنبال1کسی می گرده که به سؤال های گیاه داریش جواب بده. درخت هاش1چیزیشون هست نمی دونم چی و می خواد درستشون کنه. من حس می کنم نفس کشیدن داخل این هوا گاهی برام سخت میشه. بیشتر از پیش سخت میشه. از این سریع تر چه مدلی میشه رفت؟ واسه چی من1جوون25ساله نیستم؟ واسه چی تا1ساعت درس می خونم خسته میشم؟ خدایا دارم روانی میشم باید با1کسی حرف بزنم نمی دونم کی واسه چی من این طوری شدم؟ تیمتاک؟ نه فایده نداره. 1؟ نه حوصله نداره زمان هم نداره. مادرم؟ نه توی هوای هواهای من نیست حق هم داره. یکی از بی نام ها؟ نه اون ها هنوز نمی دونن جریان چیه. فقط به1و اون همراه3شنبه ای گفتم چی داره میشه. جز این2تا به هیچ کسی نگفتم هنوز. به هیچ کسی و هیچ کسی.
مادرم کلافه تلفن رو ول کرد. جوابش رو نگرفت. میگه کسی بلدش نیست و حرصیه. رفت سر تمرین سنتورش. راستی سنتور یا سنطور؟ حسش نیست ببینم ولش کن بذار همین مدلی باشه. خدایا چه مدلی زبانم خیلی قوی بشه؟ چه مدلی میشه خیلی سریع خیلی قوی بشم؟ آخه چی شد که اینهمه غفلت کردم؟ من این مهارت کثافت لعنتی رو لازم دارم. الآن لازم دارم. نمی خوام5سال طول بکشه من دیگه تحمل ندارم این آشغال عوضی رو الآن لازمش دارم.
نمیشه. چندتا نفس عمیق و تنفس.

اومدم. این طوری بهتر شد. دسته کم این لحظه. باید بس کنم. باید بلند شم برم1کاری کنم. زنگ بزنم. سرچ بزنم. باید1کاری کنم که حس کنم زمان رو از دست نمیدم وگرنه تا عصر به از اون سردردهای ترسناک می افتم. داره11میشه. خدایا کمکم کن. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اومدم1چرخی و1نِقی بزنم!

اوخ چه دیری شد! بیخیال1خورده اینجا بچرخم دیرتر بشه!
نمره نفله دیروز رسید. در رفتم. این دفعه هم جستی ملخک خخخ! جدی خدا کنه ترم ها رو نیفتم همین طوریش کلی از عمرم عقبم. حرصی میشم زمانی که می بینم چه زمانی رو از دست دادم. باید خیلی خیلی پیش حرف گوش می کردم و می چسبیدم به این و الآن تموم شده بود و چه بسا که سرم به درگیری های درس گرم بود و خیلی جاهای زندگیم رو افتضاح مال نمی کردم. خدایا باورم نمیشه این جوون ها واسه چی حرف نمی فهمن؟ داخل کلاس استاد خودش رو می کشه که واسه چی درس نمی خونید اون2تا اون پشت یواشکی دارن از روی دست هم سؤال های تکلیف رو می نویسن. وایی روز ترسناکی بود استاد دید و حسابی خخخ. ولی جدی حس خوبی نیست زمانی که بهش فکر می کنم. اون روزها که بزرگ تر ها می گفتن کاش می شد برگردیم عقب و فلان کاری که الآن شما نمی کنید رو می کردیم نمی فهمیدم چی میگن. می خندیدم و رد می شدم. حالا می فهمم. بدجوری دلم می خواد می شد زمان از دست رفتهم رو پس می گرفتم. می رفتم عقب. هم سن این بچه ها هم اگر نمی شدم، کمی جوون تر و آماده تر می شدم تا بهتر و سریع تر یاد بگیرم و اینجای عمرم بخش بیشتری از این راه طی شده بود. ای کاش اون زمان می فهمیدم! چندتا نفر در اطرافم هستن که دارن بهم میگن هنوز هم دیر نیست. یعنی نه اونقدر دیر که دیگه نشه کاریش کرد. دیر شده ولی زمان هست پس بجنب! ولی آخه من هرچی بجنبم به جایی که می شد امروز باشم نمی رسم! چه قدر میشه بجنبم تا فاصله ها رو کمتر کنم؟ اصلا شدنیه؟ کاش می شد که بشه!
حواسم هست امروز کلمه ها رو خیلی دلی انتخاب نمی کنم فقط می نویسم. از1طرف دلم نوشتن می خواد از1طرف حس تمرکز نیست پس هرچی بیاد می نویسم بیخیالش.
مشکل قهر بودن بلوتوث سیستمم با بلوتوث های دیگه حل نشد. دیشب تونستم با1هندزفری سیمی فسقلی داغون چند دقیقه برم تیمتاک ولی این سیمه قطع و وصل داشت اذیت شدم و سریع زدم بیرون. قابل توجه آریا که چند روز پیش داخل کامنت ها بهم هشدار مواظب باش می داد. من به نشونه ها معتقدم. شاید این مانع اومده که اجازه تکرار خطا بهم نده. خیالم نیست چند نفر بخندن ولی من دلیل ها رو باور دارم. امیدوارم گیر سیستمم رفع بشه نه فقط واسه خاطر تیمتاک. کلا بلوتوثش رو لازم دارم و الآن با این اوضاع مسخره ای که درست کرده اصلا نمی دونم بلوتوثه خاموشه یا روشنه نمی تونم داخل سیستم پیداش کنم ببینم در چه وضعیه. اه شکلک حرص البته از مدل بی خطرش.
دیروز رفتم کلاس آواز. استاد می گفت صدات اواخر خسته بود الآن خیلی بهتری ولی حیفه رهاش کردی ولش نکن و حیفه و دفعه بعد اگر فشار دیدی بگو تا2هفته1دفعه کنیمش ولی ولش نکن و بعدش هم کلی از اینکه صدام و استعدادم حیفه برام گفت و واقعیتش نمی دونم باید باورم بشه یا نه. صدام واسه خوندن بدک نیست ولی به نظر خودم اینهمه هم که استاد میگه، … نمی دونم واقعا نمی دونم ای کاش به همون خوبی باشه تک تک نعمت های خدا که بهم داده شده رو دوست دارم و دلم می خواد همه در بهترین حالتشون باشن تا من حالش رو ببرم.
دلم می خواد باز برم کتابخونه خخخ ولی امروز نمیرم فردا هم نمیرم چون امروز حسابی دیر کردم و کار دارم و فردا هم عصر باید برم انجمن شعر و اوخ هیچ چی ننوشتم الآن میرم آخرین شعری که داخل محله زدم رو می نویسم. خلاصه کتابخونه بمونه واسه به احتمال قوی3شنبه.
بدجوری دلم واسه هنر دست تنگ شده. همینم مونده برم سر اون. همین طوریش کم درس می خونم. جدی نسبت به چیزی که باید بخونم خیلی کم می خونم. باید شبیه کنکوری ها بخونم. باید شب و روز بخونم. باید اونقدر بخونم که زمان از دستم در بره. باید برسم! عقبم خیلی عقبم باید برسم! ولی انجامش نمیدم. از دست خودم حرصیم. همتم کمه. باید درصدش رو ببرم بالا ولی بالا نمیره. از دست این تنبلیه لعنتی.
دارم لغت های اولین ترمی که رفتم کانون رو از کتاب درمیارم و با ترجمه فارسیش می نویسم. حس می کنم دایره لغتم باید به شدت قوی تر باشه. حس می کنم آخ خدا حس می کنم باید زیاد درس بخونم واسه چی اینهمه من یواشم آخه؟
دیشب پشت خط با1کسی دعوا کردم. معمولا در موارد مزاحمت هایی از مدل دیشبی دعوا نمی کردم. سعی می کردم صبور باشم و صبرم که تموم می شد بلاک و سکوت. دیشب ولی دلم این رو نخواست. بعدش از خودم حیرت کردم. بعدش زنگ زدم به1همه رو گفتم. این بنده خدا هم مرغ خونگیه در عروسی و عزا گیر میدم بهش. شاد که باشم زنگ می زنم بهش شلوغ می کنم و دلیل شاد بودنم رو پشت خطش جیغ می کشم تا بدونه و خاطرم جمع بشه. غمگین که باشم زنگ می زنم بهش پشت خطش نق می زنم. حرصی هم که باشم زنگ می زنم بهش پشت خط دادم درمیاد. دیشب زنگ زدم که داد بزنم ولی نزدم. به خودم که اومدم دیدم یواش و بدون هوار دارم ماجرا رو واسش نق می زنم. واقعا نق بود به جان خودم بعدش خندم گرفت. برخلاف حرص و باورم1با برخوردم موافق بود و حسابی تشویقم کرد و گفت از خیلی پیش باید این مدلی می شدم. تا دیشب اصلا فکر نکرده بودم باید این مدلی باشم. حس می کردم میشه بیخیال باقی بمونم ولی، … نه نمیشه دیگه بیخیال نیستم خیلی هم بدم میاد. به1هم گفتم و بعدش1خورده مسخره بازی نسبی درآوردیم و1رفت. من هم حرصم کم شد و رفتم دنبال شیطونی. آخ جون شیطونی! اسمش رو بردم دلم خواست. دیگه حس نوشتن نیست ویرایشش هم حسش نیست می خوام برم. اوخ10گذشت من رفتم بعدا دوباره میام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

مستقیم از ذهن به کیبورد!

سلام شنبه خوبی؟ البته که خوبی. واسه چی باید بد باشی؟
در انتظار نمره آنتیکم هستم. زنگ زدم کلی زور زدم اول کسی جواب نمی داد باید صبر می کردم که البته نکردم و اون قدر زدم تا1کسی جواب داد و گفت نیم ساعت منتظر بمونم بعد وارد بشم. که باز هم البته من منتظر نموندم و پشت سر هم دارم وارد میشم. دست خودم نیست خخخ. منطقیش اینه که الآن بلند شم برم به کارهای دیگه برسم، درس بخونم، ترجمه کنم، لغت بنویسم یا دوش بگیرم. منطق واسه خودش میگه من کجا منطقی بودم که اینجا باشم؟ این وسط با گوشیم هم آزمایش کردم وارد سایت کانون زبان شدم و این واسه چی با لهجه نیمه عربی واسم خوند؟ پرداخت ها از دیروز باز شدن و من تا نمره نیاد چیزی نمی پردازم. ولی این کد، کد امنیتی، این کوفتی رو وبویسوم نمی خونه. دلم هم نمی خواد به کسی بگم واسم انجامش بده. باید چیکار کنم؟ جدی این کوچولو کوچولو ها که واسه حلشون باید دم1بینا رو ببینم اعصابم رو خورد می کنن باید1چیزی باشه که بتونه این رو واسم بخونه. این نیم ساعت واسه چی نمیشه؟ اگر باز هم نمره داخل سایت نباشه باید زنگ بزنم. سخت جواب میدن یا اشغاله یا کسی بر نمی داره. اگر این مدلی بشه بلند میشم حضوری میرم اونجا نق های حضوری می زنم. خخخ این بنده های خدا نباید همچین چیزی رو بخوان. گناه دارن. میگم نیم ساعت نشده که نشده برم1سر بزنم آیا؟ واسه امتحان نشانک گذاری صفحه در گوشیم برم و خخخ با1تیر2تا هدف بزنم هم آزمایش کردم هم رفتم به سایت سر زدم البته هنوز نرفتم الآن میرم.
رفتم نبود نرو نیست. کی حال داره باز زنگ بزنه بوق اشغال گوش کنه! حالا1خورده مونده هنوز.
امروز این استاد آوازه اگر در مورد سبک ها و گوشه ها و دستگاه ها ازم بپرسه اندازه1دونه شن خاطرم نیست. گوشه و سبک و مقام و دستگاه سیری چند من فقط صدام رو لازم دارم که پرورش بگیره و هرچی دلم می خواد رو هواااآااآاااآاااهاهاهاهاهاهاهاهار بزنم. خدایا چه قدر از انتظار بدم میاد! حیف که نمره رو لازمش دارم وگرنه بیخیال انتظار و بیخیال کل موجودیت ماجرا می شدم می رفتم پی کارم. از همون شونه بالا پروندن ها البته در این مورد بدون خمیاااااازه. گوشیم نق می زنه که باتری ضعیف است. ترکید از بس خورد. دم به دقیقه شارژش می کنم باز باتریش ضعیف است. همهش تقصیر این کلیده که واسه باز کردن تلگرام لازمش دارم و باتری گوشیم رو مشت مشت قورت میده. این هم شد کار؟ برم سایت الآن میام.
نیومد. الآن باید بلند شم زنگ بزنم. بذار10دقیقه دیگه می زنم.
فروشگاه اینترنتی قهوه جات پیدا کردم. آخ جون. ببینم احوالات سفارش پستی هاش چه مدلیه مشتری بشم. خاطرم نیست چند وقته1بازار درست درمون نرفتم. حسش نیست. یا سفارش میدم یا پیش از اینکه خیلی لازم بشه اقدام کنم1خدا خیر داده ای واسم می خره میاره پولش رو میدم و خلاص. در همه موارد این داره صدق می کنه و من عجب تنبلی شدم که خیالم نیست.
این لوله کش خیر دیده عاقبت نیومد تکلیفم رو با زوایای اینجا مشخص کنه. من وان می خوام. البته خودم هم این اواخر گیر بودم و یادم رفت نق بزنم بکشونمش اینجا. شاید هم چون هزینه می بره و من1کوچولو بیشتر از1خورده باید مواظب خرج کردن هام باشم. دلم1پول فوق حسابی می خواد که چاه های مادیم رو باهاش پر کنم. پرداخت بدهی ها و1سری خرید ها و1سری تغییرات و، … پول می خوام! این گوشیه دیوونه الآن باتری تموم می کنه باید بزنمش به شارژ.
زدم الآن داره می خوره بعدش پر میشه بعدش2ساعت نشده نق می زنه. برم سایت الآن میام.
رفتم نبود. دیشب تا آخر شب عین اسمش رو نبر هرچی میوه داخل جامیوه ای روی این میزه بود رو خوردم الآن حس می کنم از بالای سرم شاخ و برگ در اومده. از نیم ساعت گذشت باید برم زنگ بزنم. آخ خدا بوق اشغالش رو بگو. وایستا1خورده دیگه طولش بدم1دفعه دیگه برم ببینم بلکه اومده باشه. جدی این قدر به گرفتن نمره فکر کردم که یادم رفت تصور کنم اگر این ترم بی افتم چی میشه. اصلا خوشم نمیاد. شاگرد اول کلاس نبودم ولی به نظرم اندازه1قبولی لب مرزی بلد بودم دیگه. دیگه صبر کردنم نمیاد1دفعه دیگه برم سایت اگر نبود میرم واسه زنگ.
زنگ زدم. این بنده های خدا دنبال نخودسیا می چرخن. استاد رفته تعطیلات و این ها دنبال خخخ. حس توضیح نیست فقط اینکه بلد نشدم توجیهشون کنم باید وایستم بچرخن و نیابن و دوباره زنگ بزنم بلکه خدا کنه و1کسی که در جریان جای بسته نخود ها هست سر برسه و حلش کنه. این وسط من واسه خودم ول معطلم. این گوشی چیمیگه هی واتساپ خارج شد واتساپ وارد شد. این واتساپ رو واسه داستان محله دوباره نصبش کردم ولی جز واسه داستان محله واردش نمیشم. به محض اینکه داستان محله تموم بشه هم پاکش می کنم بره. تلگرام رو عشقه حتی با کلیدش خخخ. یعنی باز برم داخل سایت؟ فایده نداره باید منتظر بشم ولی حالا1دفعه دیگه برم ببینم بلکه حل شده باشه. الآن میام.
نبود. خداییش من واسه چی اینجا ولو موندم؟ مگه این مدلی نمره میاد؟ کار دارم برم انجامشون بدم واسه چی نمیرم؟ تلفن. کیه؟
این هم از تلفن. پشت خطیم تازه فهمید درگیر نمره هستم و حرصی شد که واسه چی نگفتم. البته نه اینکه بخواد یا بشه کاریش کنه فقط اینکه پیش از این تا خرمگس دم گوشم سرفه می کرد می رفتم بهش نق می زدم و این دفعه نزدم بهش حس منفی داد. راستی واسه چی؟ نق نشنیدن مگه بده؟ این رو بهش گفتم بیشتر حرصی شد. بعدش دید سر نمره حس نق شنیدن ندارم فقط خودم باید نق بزنم بیخیال شد گفت بعدا به حسابم می رسه. من هم بیخیال گفتم غلط می کنه. اون هم خندید. و من نق زدم که آهش گرفتدم. اون بیشتر خندید و گفت من عاقل بشو نیستم. خوب راست گفت. نیستم. واسه چی باید بخوام که عاقل بشم؟ این خیلی مسخره هست. تصورش رو کن1دنیا پر از عاقل. اه چه بی مزه! خوشم نمیاد. اصلا خوشم نمیاد!
از این داستان نمره بدم میاد. تقصیر من نبود که مدلم متفاوت شده و امتحانم داستان داشت. امتحان های من همیشه داستان داشتن به استادم هم گفتم واسه چی قبول نکرد الآن همه چیز تموم شده بود دیگه! اه! میگم زوده الآن باز برم سراغ سایت؟ به نظرم زود باشه. اه باز تلفن.
هی من1گوشی نو می خوام. تلفنه هم همون اولیه بود می خواست بهم خاطر جمعی بده که هرچی بشه خیلی مهم نیست و نباید خیالم باشه. شکلک1خورده عذاب وجدان یواشکی. هنوز3روز نشده که این طفلک رو وحشتناک اذیتش کردم اگر خودم جاش بودم دسته کم تا2هفته دیگه هرچی سر طرف مقابلم می اومد آشکارا دلم خنک می شد. به خودش نگفتم. متأسفانه میاد اینجا رو می خونه. این چه مرض مزخرفیه من گرفتم؟ واسه چی هرچی دستم نه سرم می رسه رو می نویسم اینجا؟ بیخیال دلم می خواد. گفت باز زنگ می زنه بهم. الآن گیر1خخخ داستان مسخره بود و من واقعا نباید بهش می خندیدم. پشت خط نخندیدم ولی خخخ به جان خودم خخخ وایی خداجونم خخخ!
اینترنت ضعیف تر شده یا من نمی تونم برم داخل این سایته؟ باید هل بدمش با جاز کی اسکیپ. هل دادم نرفت گیر کرده نمیره. کلا دیگه نمیره داخل استان من. حالا چی؟ حالا هیچ چی.
آخ پام جدی واسه چی اینهمه درد می کنه؟ خاطرم نیست کجا چیکارش کردم. جفتشون درد می کردن یکیش بهتره اون یکیش ولی هنوز درد می کنه. ولی واسه چی؟ کاریش نکردم پس چشه؟ تلگرام. از همون گروه5تاییه که اون دفعه حرفش رو زدم. گوشیم رو میز داره شارژ میشه دستم نمی رسه بهش. شکلک تنبلی. شاید کمکی نکنه ولی دلم می خواد یعنی دلم نمی خواد حس می کنم خاطرم جمع تره اگر بلند شم برم کانون. تا11وایستم بعدش هم آخه حضوری؟ واقعا فایده داره؟ استاد خدا بگم خیرت بده! حالا واقعا رفته مسافرت و گوشیش خاموشه؟ من که باورم نمیشه. خوب به من شماره ندن خودشون زنگ بزنن. کاش بزنن! اه تلفن. به نظرم دیگه نشه بمونم. من رفتم. ویرایش و ثبتش باشه واسه بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

همچنان در امتداد جمعه.

عصر جمعه. اگر روز کوتاه بود الآن باید شب جمعه می شد ولی آخ جون. از روزهای بلند خوشم میاد. مدت هاست که آخر های تابستون، زمانی که شب ها بلند تر و بلند تر میشن، دم غروب، به خصوص غروب های جمعه، انگار دنیا به انتها می رسه. انگار تمام خاکستری های تمام دنیا رو با حضور شب می پاشن روی دل من. شاید واسه خاطر نزدیک شدن مهر باشه. نمی دونم. ای کاش واسه این راه حل پیدا می کردم! واقعا دلم می خواست که می کردم!
ولی امروز اول تیرماهه. روز ها بلندن. ساعت از7گذشته و کاملا روزه. آخ جون. تا مهر هم زیاد مونده خیلی زیاد. خدا رو چه دیدی شاید این دفعه1چیزی شد. از اون چیزهای خوب. از اون چیزهایی که باعث میشه اول از شدت غافلگیری ماتم ببره بعدش1دفعه منفجر بشم و بپرم بچسبم به سقف و بیام اینجا شلوغ کنم. فردا رو کسی ندیده. حالا رو عشقه.
این عصر جمعه هم ته هوای باقیه عصر جمعه ها رو داره با1عالمه تفاوت. درصد خاکستریش کمتره. خیلی کمتر. این عصر جمعه بیشتر از باقی عصر جمعه ها دلم سبکی و خنده و موزیک شاد می خواد. امروز دنیا چه قدر قشنگ تره! بعد از سال ها! سال هایی که حس شمردنشون نیست، امروز دنیا چه قدر قشنگ تره! ایول!
نمره زبانم همچنان نرسید. دستم هم به جایی نرسید تا بفهمم چی شده. از هم کلاسی هام شماره نداشتم، یعنی1دونه داشتم که بهم زنگ زده بود ولی خخخ به دلایلی که پیش از این در1پست دیگه اینجا نق زدم، اون شماره در دسترسم نیست. پشیمون نیستم واقعا داشتم اذیت می شدم. تا صبح فردا راهی نیست شنبه حتما1کسی اونجا پیدا میشه جواب بده تا بیشتر بفهمم.
مادر از بالا برگشت و خاطرم رو جمع کرد. الآن خونه خان داداشه و من نرفتم. نشستم اینجا به نوشتن. نمی دونم واسه چی. واقعیتش می خوام درس بخونم ولی حس می کنم تا نمره این ترمم رو نگرفتم نباید برم سراغ کتاب ترم بعدی. حس می کنم بین2تا ترم معلق موندم و تاب می خورم و خوشم نمیاد خخخ. در حال نوشتن لغت های ترم های قبلم. دیروز رفتم کتابخونه هدفون زدم و شروع کردم لغت ها رو پیدا کردن و نوشتن. هدفونه از اون بزرگ هاش بود و کتابخونه از اون شلوغ هاش بود و من نباید خیلی هدفون بزنم اون هم از اون مدلش و خلاصه ظهر سرم شروع کرده بود به فحش دادن که زمان کتابخونه تموم شد و سرم از هدفون و از شلوغی آزاد شد و بعدش، … خخخ اوخ جان بعدش حسابی خوش گذشت بهم یعنی حسابی هاااا خخخ باز می خوام باز می خوام می خوام می خوام خخخ آخجون باز می خوام.
این روزها بدجوری، … اسم بلد نیستم واسش بذارم. احتمالا1جایی1کاری دست خودم میدم از اون نباید هاش. کاری نمی کنم. بد رفتار نشدم. لج نمی کنم. نمی جنگم. حتی نق هم نمی زنم. فقط به طرز بسیار مشخصی زیادی بی حوصله رد میشم. از مواردی که باید مواظب تر باشم با بی حوصلگی درصد بالایی رد میشم. نمی خوام مسأله درست کنم به خدا سکوت هام دلیل هیچ چی نیستن. نه معترضم نه حرصی نه حتی ملتفت. فقط حوصله ندارم. بلد نیستم توضیح بدم1جوریه. حس می کنم به چیزی که نمی تونم هیچ مدلی عوضش کنم باید بی تفاوت باشم. بی تفاوت تر میشم و چند برابر این بی تفاوتی بی حوصله تر هم میشم. انگار باطن و ماهیت و محتوای این موارد رو حالا می بینم. و با اجازه همگی از چیزی که می بینم حال نمی کنم. خدایا پس واسه چی اون زمان که داشتم پرپر می زدم این امروزی ها رو نمی دیدم و نمی فهمیدم؟ دسته کم در اون صورت1خورده حال و هوام رو به راه تر بود اونهمه شدید اجدادم در برابر نگاه نداشتهم پشتک بارو نمی زدن! راستی اینجا بارو درسته یا وارو؟ پشتک وارو؟ حالا هرچی. خلاصه که کی بشه1انفجار از اون گرد و خاکی هاش روی سر خودم آوار کنم با این شونه بالا انداختن های بی حرفم! وایی خدایا! یعنی واقعا خواهان همچین چیزی هستم؟ نه به خدا نیستم واقعا نمی خوام ولی آخه از دستم چی برمیاد؟ نقش که نمی تونم بازی کنم خوب مدلم این شکلیه واقعا کار عوضی نکردم فقط خمیازه می کشم و رد میشم. اه بیخیال بابا چیزی نمیشه. چیزی هم بشه چیکار کنم خودکشی که نمی کنم همه چیز شده این هم، … اوخ خدا کاش نشه خخخ شکلک1خورده جمع شدم توی خودم یواشکی خخخ!
تلگرام. گفتن میایی عضو گروه عینک هوشمند بشی گفتم نه. واسه چی بشم؟ من نابینای مطلقم این عینکه واسه1خورده دید دار هاست من عضو بشم که چی بشه؟ شکلک ناکامی. الآن گریه می کنم. هی من چشم می خوام. راست میگم واقعا می خوام. این روزها زیاد پیش میاد که دلم یواشکی چشم بخواد. دلتنگ نور بازی های گذشته باشم و از اینکه نمی تونم شبیه بقیه بخونم یواشکی1کوچولو، … واقعا واسه چی این مدلیه؟ چی می شد اگر من می دیدم؟ اگر حکمت و مصلحت و از این چیزهاست خوب واسه چی؟ مگه کجای جهان تنگ می شد با تماشاهای من؟ اگر هم فقط جهش ژن و چرت زدن علمه که باز هم واسه چی؟ واسه چی من؟ نمی شد اون ژن کوفتی به من که رسید تاب برداشتنش نمی گرفت؟ یعنی واقعا هیچ راهی نبود که این مدلی نشه؟ هیچ طوری نمی شد که تماشاهای من هم شبیه تماشاهای بقیه آدم های دنیا به راه باشه؟ هیچ طوری؟ یعنی هیچ کجای علم یا تقدیر یا حکمت یا هر چیز دیگه ای هیچ جایی واسه1کوچولو تماشاهای من نبود؟ فقط تماشاهای من؟ بین اینهمه ملت فقط من؟ بین اینهمه آدم الکی خوش که همین طوری سر سیری میان کلاس زبان و یا درس نمی خونن یا تمرین هاشون رو از روی هم کپی می کنن یا سر کلاس به حرص استاد هرهر می خندن فقط من؟ بین اینهمه ملت که اصلا تماشاهاشون خاطرشون نیست و از سر نمی دونم چیچی میرن خودکشی می کنن و نگاهشون، نگاه سالمشون پر میشه از مرگ و از خاک، بین اینهمه آدم که سر به هوا واسه خودشون وسط جاده زندگی ولو ولو می خزن و نق می زنن فقط من؟ فقط نگاه های من؟ فقط تماشاهای من؟ فقط نور بازی های من؟ کتاب خوندن های من؟ نوشتن های من؟ تماشاهای من؟ فقط نگاه من اضافی بود؟ فقط چشم های من؟ حالا جهان کارش درسته بدون دیدن های من؟ همه چیز رو به راهه؟ همه ارکان هستی سر جاشه؟ اضافی فقط نگاه من بود؟ الآن حله؟ آخ خدای من بی خیال این از زهر عصر جمعه هست که پسش می زنم و از هر راهی بتونه وارد میشه نباید اجازه بدم واقعا نباید. حکمتت رو شکر چی بگم اگر زورم می رسید چیز دیگه ای می گفتم ولی نمی رسه و دسته کم صداقتش رو دارم که بهت اعتراف کنم. بیخیال. واقعا بیخیال نیستم ولی چیزی نمیشه بگم جز این بیخیال. میگم بلکه کمتر خیالم باشه. دسته کم این لحظه کمتر باشه. داره زیاد اذیتم می کنه. نمی خوام بهش فکر کنم. برم1دفعه دیگه سایت رو ببینم هرچند اگر نمره تا الآن نیومده حالا نباید منتظرش باشم ولی خخخ امید همیشه هست. الآن میام.
رفتم دیدم. همچنان وارد نشده.
فردا عصر باید سر کلاس آواز حاضر بشم. اولین جلسه بعد از1غیبت فوق طولانیم. واسه این2شنبه هم باید1چیزی بنویسم واسه انجمن شعر اون هم بعد از1غیبت فوق طولانی. کلاس بدل سازی پر. شکلک گریه. همچنان داستان های اینترنتی ترجمه می کنم ولی یواش. باید سریع تر باشم. اینکه دیگه جزو درس نیست پس میشه که امشب بشینم1خورده ترجمه کنم. آخ خدا بزن مخم اتصالی مثبت کنه دست به ترجمه کردنم سفت بشه خیلی دلم می خواد. تا میرم1کتاب بخونم اون قدر ترجمه کردنش طول می کشه که حوصلهم سر میره. تا ایسپیک بخونه و من بفهمم و ترجمه کنم و بنویسمش و ای خدا باز هم رسیدم به من چشم می خوام خخخ. در زدن. مادری.
دیروز1سوتی ترسناک وسط خوش گذرونی هام دادم که حالا حسابی ازش می ترسم. کاش مواظب تر می شدم! کاش دردسر واسم نشه! شاید هم بی خودی ترسیدم ولی، … بد نیست من گاهی افسار خریت هام رو بیشتر بکشم. آخه این هم شد کار؟
مادرم رفت. بعد از نوشتن این برم سر داستان ترجمه کردن. نمی دونم این مثبته یا منفی ولی به خاطر گیر بلوتوث سیستمم که با گوشی های بلوتوثیم جفت نمیشه و در نتیجه برگشت صدام تا حل و اصلاح این موردم نباید وارد تیمتاک بشم. بلوتوث سیستمم هم که ظاهرا خیال نداره درست بشه. پس توفیق اجباری که بشینم1خورده ترجمه کنم بلکه1خورده بیشتر یاد بگیرم.
ساعت داره9میشه. کمی تا قسمتی واسه نمره ای که نگرفتم دلواپسم. کاش می شد برسه تا خاطر جمع بشم! بیخیال فردا زنگ می زنم. چه شب آرومیه امشب. ازش خوشم میاد. حس خوبی میده بهم. فقط این نمرهه. اه ولش کن دیگه! ای بابا! میگم میشه امشب تردمیل از سرم بره بیرون؟ کمی تنبلی و کمی پادرد. به خدا راست میگم توجیه تنبلی نیست پاهام درد می کنه نمی دونم واسه چی. امروز بعد از ظهر دراز کشیدم چرتم گرفت اون قدر دردش زیاد بود که بیدارم کرد. نمی فهمم چشه فقط درد می کنه. شاید لازمه بیشتر مواظب باشم. شاید این تردمیل زدن امشب اذیتش نکنه ولی این پادرده به اضافه تنبلیه شب جمعه خخخ ای وجدان آگاه بگیر بخواب شب جمعه ای اذیتم نکن فردا شب می زنم خخخ.
جدی بسه دیگه1کوچولو ویرایش این و بعد درس متفرقه. ای کاش فردا بی دردسر نمره کوفتیم بیاد و داستان این ترمم ختم به خیر بشه! خوب دیگه من برم1دفعه این رو بخونم سانسوری هاش رو قیچی کنم بزنمش روی آنتن تا خیلی دیر نشده. ولی خداییش شب با حالیه. من رفتم حالش رو ببرم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بدون حفاظ، 20

صبح جمعه.
انگار روز اول دنیاست. حس تازه از پوست کهنه در اومدن دارم. نه بابا لیوان نشکستم مه سفید هم در کار نبود. فقط، فقط، …
من دیشب1شرط بسیار کهنه و بسیار نامحتمل رو بردم. چنان هم با اقتدار برنده شدم که جای هیچ مدل بحثی داخلش باقی نموند. فاصله برتریم از طرف مقابل اول کم بود بعدش زیاد شد و الآن بردم به شدت تثبیته. من دیشب بردم. و همراه این بردنم1بت سیاه رو هم شکستم. با1ضربه1دستم.
-تو که اصلا ترسناک نیستی! پس اینهمه، …
نتونستم جمله ناتمومم رو تموم کنم. کلمه واسه ابراز حس هام گیر نیاوردم ولی عوضش مشتم حلش کرد. تمامش اونجا بود توی مشتم. حالا که بهش فکر می کنم می بینم خیلی زیاد محکم زدم. ولی عجیب این ضربه بهم چسبید. دلچسب ترین ضربه فیزیکی تمام زندگیم بود که زدم. تا این لحظه از عمرم از هیچ زدنی اینهمه عشق نکرده بودم. باید می زدم. عوض تمام تمام خشم های ناگفتنیم باید می زدم. زدم. محکم زدم. با تمام زور دستم زدم. دیشب من شرط رو بردم. بعد از سال ها، اون شرط نفرین شده رو بردم. من برنده شدم! خیلی خیلی طول کشید ولی من بردم! بیشتر از اینه واسه من. دیشب من جدا از اون شرط کهنه خیلی چیزها بردم. این برد جدا از نفس برنده شدنم خیلی چیزهای دیگه در جریان وقوعش بهم داد که برام شبیه معجزه می مونن. اون قدر زیاد و اون قدر برام باور نکردنی هستن که بین گریه کردن و خندیدن و هوار کشیدن موندم این لحظه. سر صبح جمعه ای1کسی رو پیدا کن بهش شیرینی بدم. دیشب رو هرگز واسه کسی تعریف نخواهم کرد ولی به شدت مطمئنم تا زمانی که زنده هستم یکی از تک عاص های دفتر شبانه روز های عمرم خواهد بود. شبی که من1شرط بسیار قدیمی رو بردم و به عنوان جایزه این بردنم1خود جدید با1دنیای ناشناس و دلچسب جایزه گرفتم. خودی که همیشه بود و من اینهمه سال نمی شناختمش. دیشب کلا تصورم از خودم و ماهیتم و توانایی هام عوض شد و اعتراف می کنم که برخلاف باور همیشگیم از خودم و برخلاف انتظارم1جور بی نهایت خوشایندی از خودم و از این آگاهی خوشم میاد. واقعا تا دیشب نفهمیده بودم که چه جونور آتیش به موجودیتی هستم و الآن، حس می کنم بدجوری واسه خودم جدیدم. یواش یواش دارم از شوک درمیام و به حیرت می رسم. یعنی واقعا این خودم بودم؟ این خودم هستم؟ هرچند بیش از اندازه برام عجیبه ولی به نظرم جواب مثبت باشه. بله این خودمم. خودِ خودم! این خودی که1عمر مطمئن بود کلا موجودیتش واسه1مواردی اصلا ساخته نشده و اون هایی هم که بهش میگن اشتباه می کنی می خوان دلداریش بدن یا در موقعیت مشابه نبودن و آفتاب بهشون نخورده که کبریت رو خورشید می بینن. گاهی می خندیدم، گاهی یواشکی دلم می گرفت، گاهی هم می رفتم داخل ژست آدم منطق زده و سعی می کردم طرف ها رو مجاب کنم که ببین بچه جون! تو اشتباه می کنی. باید در موارد مشابه باشی تا بفهمی چی میگم و چی باید بگی و چی باید تصور کنی. بعدش هم زور می زدم از خودم خوشم بیاد که دسته کم آدم صادقی هستم. عوضی بازی در نیاوردم و راستش رو گفتم و، … اه ول کن این مزخرف ها رو! من بردم. این شرط مسخره قدیمی خیلی قدیمی رو بردم! آخ جون!
7و7دقیقه صبح. سیستم رو بغل کردم و کج ولو شدم و دارم می نویسم. صدای ایسپیک اون قدر یواشه که تقریبا کلید ها رو از حفظ می زنم. کاش اشتباه ننویسم. بیخیال بعدا می بینمش. نمی تونم تحمل کنم باید بنویسم الآن بیدارم و اگر ننویسم بلند میشم خوابیده ها رو بیدار می کنم و این عادلانه نیست. خستگی کاملا فاتح شده و در این شرایط بیدار کردن کسی که ضربه خستگی شده باشه اصلا درست نیست.
امروز بهش میاد از اون روزهای گرم خدا باشه. بیخیال با1دوش تا حد زیادی حله.
چلچله های شیطون همراه گنجشک ها آسمون رو گرفتن روی سرشون. امروز در کمال پررویی آواز هاشون رو می نویسم به حساب خودم. این ها واسه من پشت این پنجره های باز آواز می خونن. چون خوشم میاد. دلم می خواد پررو باشم و کل آواز های همه پرنده های دنیا رو امروز بزنم به حساب خودم. از اون فسقلی ها که کم نمیشه. من ولی کیف می کنم. کلا من این لحظه از هر چیزی که در اطرافمه کیف می کنم. حتی از این سکوت که باید به شدت مواظب باشم نشکنه. خدایا چه قدر عالیه! نمی دونم چی همه چی عالیه! نظرم روی هیچ مورد خاصی نیست دلم خواست بگم عالیه!
نمره امتحان زبان آخر این ترمم دیشب باید می رسید و نرسید. به جهنم که نرسید! بعد1فکری واسش می کنم. الآن رو عشقه!
همیشه از کشف جدید ها عشق می کردم و عشق می کنم. الآن حس می کنم کلی چیز در مورد خودم هست که کشف کنم. کلی پیچ و خم های جدید که تا اینجای عمرم اصلا نمی دونستم در وجود من هم می تونه وجود داشته باشه. خیال می کردم نیست. با اطمینان می گفتم نیست. سفت و سفت به همه می گفتم در هیچ کجای موجودیت من از این مدلی هاش نیست. بقیه تعجب می کردن و خودم می گفتم این خوبه ولی می دونستم که خوب نیست. یواشکی موافقش نبودم ولی خودم رو همین مدلی پذیرفته بودم. یواشکی به خودم می گفتم این هم1نقص شبیه نقص چشم هام ولی این دیده نمیشه پس بیخیالش. خیال می کردم تمام خودم رو یا دسته کم بیشتر بخش های خودم رو کشف کردم. تکراری شده بودم واسه خودم خخخ و حالا1عالمه راهرو های تو در تو پیدا کردم که باید تمامشون رو بفهمم. آخ جون! دیر کردم. اندازه1عمر از نوجوونی هام تا اینجا. خیلی دیره ولی من هنوز هستم. هنوز اینجام. من هنوز زمان دارم. نمی دونم چه قدر ولی کیه که بدونه؟ در این1مورد با بقیه برابرم. خیلی خیلی عقبم ولی هنوز زمان دارم. دیر کردم ولی می رسم. مطمئنم. زود هم می رسم.
ساعت9و8دقیقه. امروز1تیرماه، من در اینجا کتبا و رسما1سری از گفته هام و باورهام و انکارهای تا اینجای عمرم در مورد خودم رو پس می گیرم. هیچ زمانی در زندگی اینهمه از پس گرفتن حرفم حس حیرت و رضایت نداشتم. کلا این لحظه حس رضایت دارم. از خودم. از کلیدی که شبیه معجزه داخل مشتم گذاشته شد تا به کمکش خودم رو بیشتر بفهمم، و چندتا از بنبست های خیلی بزرگم رو کنار بزنم. بنبست هایی از جنس ترس های ناگفتنی که1عمر اذیتم کردن و واسه مقابله باهاش هیچ سلاحی در دسترسم نبود. حالا دیگه می تونم به پیروزی امیدوار باشم. هرچند خیلی دیر اما خیلی شیرین. احساس رضایت دارم. از این صبح. از این شروع. از زندگی. از صدای این فسقلی های آسمونی. از این لحظه های ساکت. از بادی که به زور این پنکه زبل بهم فوت میشه. از بی حسی آشنا و در عین حال ناشناسی که ضربان ملایمش رو ول کرده تا همراه جریان خون توی ماهیچه هام بچرخن و تشویقم کنن به بستن پلک هام و خواب. که البته این تشویق بی اثره. می خوام بلند شم. امروز از اون روزهاییه که اگر ساکت و بی حرکت1جایی بمونم موی رگ های مخم از شدت فشار پاره میشن.
این رو باید می نوشتم چون تنها کاریه که در این ساعت ها می شد کنم. شاید پاکش کردم. شاید هم منتشرش کردم با رمز. شاید هم1به جهنم گفتم و بدون رمز زدم روی اینتر انتشار. فعلا نمی دونم. خسته شدم حفظ سکوت لازم باشه یا نباشه من دیگه می خوام بلند شم.
ساعت9و13دقیقه. امروز اول تیرماهه. اول تابستون. اول تعطیلات رسمی من. اول آشنایی من با1بُعدِ بزرگ و نمی دونم خوشبختانه یا متأسفانه بسیار قوی از خودم. اول صبح. اول خیلی چیزها. اول زندگی. دیگه بسه. من قهوه می خوام. صدا می خوام. موزیک و هوار و قهقهه و1جهان اجازه واسه بروز دیوونه بازی های شنگولانه می خوام. همین الآن هم می خوام. سکوت دیگه بسه. دیگه تحملش نمی کنم. بزن بریم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

چه جمعه خوشگلی!

صبح جمعه. عید فتر.
7و14دقیقه صبح. رفتم تیمتاک کسی نبود. واسه اولین دفعه در1ماه اخیر. همه خوابن. ماه رمضان تموم شد و سکوت بعدش به نظرم عجیب میاد. من واسه چی بیدار شدم الآن؟ خوابم میاد ولی خوابم نمی بره. انگار زیر شونه هام فنر وصل کردن1دفعه پریدم سر سیستم رفتم تیمتاک کسی نبود بعدش اومدم اینجا.
دیشب شب با حالی بود. هم داخل تیمتاک با بچه ها، هم اینجا داخل4دیواریه امن با1بنده خدای زیاد آشنای زیاد عزیز. وسط تفریحاتم بودم که1دفعه بهم زنگ زد که فوتبال رو چه مدلی می بینی؟ شبکه3داری؟ گفتم نه من اینترنتی گرفتم فقط هم صداست با بچه های تیمتاک نشستم واسه خودم دارم کیف می کنم. گفت الآن داری چیکار می کنی؟ گفتم هیچ چی فوتبال گوش میدم و تفریح می کنم. اون هم2دقیقه بعد زنگ زد گفت نخود کیشمیش می خره میاد اینجا. گفتم بیا. خرید اومد با هم نشستیم تفریحات کردیم تاااا فوتبال تموم شد و ساعت از10گذشت و اون رفت خونه و من رفتم تیمتاک و خخخ داخل صندلی آتیشی شلوغ کردیم یعنی کردم و بعدش رو خوب واقعیتش خیلی خاطرم نیست خخخ دیدم دارم از دست خودم در میرم شب به خیر گفتم پریدم بیرون و، … چیه جمع کن چشم هات رو گفتم که خاطرم نیست از اینجا به بعدش دیگه فقط بَرفکه. به خدا خاطرم نیست. خوش گذشت. جای کسی رو هم خالی نمی کنم چون داخل خونه خودم بود و اینجا واسه افرادی که من نباشن ورود ممنوعه.
امتحان آخر ترم داره میاد. باید بجنبم و نمی جنبم. به نظرم آخر هفته. به نظرم5شنبه. اوخ من اینجا چیکار می کنم؟
اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، مدت هاست دیگه بهم زنگ نزده. از عید به نظرم. من هم نزدم. به نظرم قهر کرده. به نظرم انتظار داره واسش آشنای بهتری باشم. نزدیک تر از آشنا. بچه ی بهتری باشم. ولی آخه واسه چی باید باشم؟ از مادرم دنیاها معرفت گرفتم و حالا دارم1درصدیش رو پس میدم بهش. خیلی کمتر از اونی که باید بهش بدم ولی به هر حال دارم میدم. ولی از این طرف چندان نگرفتم چیزی نیست که بخوام پس بدم آخه. می فهمی؟ باید1چیزی باشه. باید مهر باشه که معرفت ازش بیاد. باید دلت تنگ بشه تا بجنبی نه اینکه صرفا دلواپس مسؤولیتت باشی تا بتونی هر روز هوای1نفر رو داشته باشی. باید دلت بخواد نه عقلت. من ازش دلگیر نیستم. معترض نمیشم که واسه چی نشد، نبود، نکرد! دست خودش نبود. همین اندازه تونست. همین اندازه زندگی رو فهمید. تقصیر خودش نبود. ازش نمی شد انتظار داشت. ازش نمی شد انتظار داشته باشم. بیخیال. اما زمانی که6ماه می گذره و در جواب سکوتش باهاش تماس نمی گیرم به خودم هم نمیشه معترض باشم. دست خودم نیست به خدا نمیشه. انتظار ندارم بفهمی. من اینجا میگم واسه خاطر دل خودم. خلاصه که زنگ نزد من هم نزدم. گاهی دلواپسش میشم. اما از جنس وظیفه. بعدش یادم میره و می چسبم به جریان های کوچیک و بزرگ اطرافم. بزرگ شبیه زندگی، کوچیک شبیه دیشب. دیشب شب خوبی بود. خوش گذشت.
مادر بالاست. باید1زنگ بهش بزنم. داییم پیششه. می ترسم الآن خواب باشه دیرتر می زنم. خوب شد لازم نشد و همراهش نرفتم. عمرا اگر اون بالا دیشبی به این مثبتی سپری می کردم.
7و43دقیقه. دوباره رفتم تیمتاک کسی نبود. از تیمتاک خوشم میاد. گاهی پیش میاد فقط میرم داخلش و بچه ها حرف می زنن و شلوغ می کنن و من سیستم رو ول می کنم به امون خدا میرم پی کارم و بچه ها همچنان داخل سیستمم شلوغ می کنن. حس مثبتی میده بهم. انگار جایی هستیم که همه با هم نشستیم اون ها دارن شلوغشون رو می کنن من هم دارم کار خودم رو می کنم. کاری به هم نداریم ولی با هم هستیم. خخخ شکلک دیوونه. چیکار کنم خوشم میاد. به چندتا از1خورده دوست تر هاشون هم این رو گفتم. با مزه هست تیمتاک. اما به شدت مواظبم. که بهش بسته نشم. که به بچه های آشنا بسته نشم. که به جمع آشنای اونجا بسته نشم. هر لحظه آماده هستم که این در بسته بشه. چند روز پیش یکی از بچه های تیمتاک داشت ازمون می پرسید که مثلا اگر اینجا نباشیم حاضرید هزینه کنید واسه جای دیگه؟ گفتم آره. اون بنده خدا در مورد نظراتمون می پرسید. که مثلا پریسا اگر قرار باشه جمع تیمتاکیمون جای دیگه دووم داشته باشه کسی هست که دلت حضورش رو نخواد؟ و از این چیز ها. از همه می پرسید. داشتم به فضای جمعی که می گفت فکر می کردم. حواسم که جمع شد دیدم، … فقط تونستم بگم جمعی نیست که همه افرادش هم رو صد درصد بخوان. و توی دلم گفتم، … به نظرم فقط به خودم هشدار دادم که مواظب باش بیدار بمونی. سعی کردم لبخند بزنم و از خاطرم پاک کنم اسکایپ رو. لبخندم وا داد. خیس شد. رفت!.
جای شکرش باقی بود که همون لحظه زنگ زدن و مادرم رسید و من پریدم آثار جنایت رو از قیافهم پاک کردم که مچم لو نره. حل شد اما من تیمتاک و آشنایی هاش رو دوست دارم. ترمز خودم رو کشیدم اما به نظرم ایراد نداره اگر فقط دوستشون داشته باشم. همین اندازه که الآن هستم. از این سراشیبی اگر پایین تر نخزم حله. حله دیگه مگه نه؟
داخل شناسنامهم توی محله نوشتم اگر مواظب نباشم دلم کار دستم میده. خوب راست نوشتم. میده. الآن مواظبم که نده. اون دفعه خاطرم نیست سر چیچی به سرم زده بود شناسنامهم داخل محله رو عوض کنم. بدجوری دلم می خواست ولی خخخ گذشت و نکردم. بذار باشه چیکارش دارم؟
1بخش دیگه از آخرین پرواز رو نوشتم ولی وسط ویرایشش موندم. هر دفعه میرم سرش خخخ فعلا مونده و امروز دلم نمی خواد بازش کنم. روزم آروم شروع شده اما از اثرات تفریح کردن های دیشبم به شدت مستعد سردرد و باقیه مواردش هستم و این رو اصلا دلم نمی خواد. در نتیجه آخرین پرواز در بایگانی می مونه.
چه جمعه خوشگلی! یعنی میشه عصرش هم به همین خوشگلی باشه و گریهم رو در نیاره؟ کاش بشه خخخ!
داخل تلگرام پیام دارم. برم بخونمش و بعدش هم بلند شم از اینجا. دیشب وسط خواب دیدن هام خواب1دونه خخخ ماتیک گنده دیدم. امروز تا جایی که الآن می دونم قرار نیست جایی برم. قرار هم نیست کسی بیاد اینجا. و من با وجود این آگاهی، بیشتر از زمان هایی که می خوام برم مهمونی یا مهمون بیاد، با وجود آگاهی از اینکه امروز اینجا خودم تنها هستم، بیشتر از هر زمان دیگه ای که خاطرم هست، دلم آرایش می خواد. دلم خواسته بلند شم. به سر و صورتم آب بپاشم. مو هام رو شونه کنم و به سبک پیش از مهمونی رفتن ها مرتبش کنم یکی از کلیپس هایی که ازشون خوشم میاد رو بزنم بهش. چیز میز های آرایشم رو به هم بریزم و آرایش کنم. اینجا1آینه خیلی بزرگ روی دیواره و هرچند به کار من نمیاد اما من دوستش دارم. نمی دونم واسه چی. دلم عطر لاک و لوازم آرایشم رو می خواد. عطرشون رو دوست دارم. دلم می خواد آرایش کنم، عطر خونه رو بذارم کنار و عطر بیرون رو بزنم، عطر مهمونی، لباس درست درمون بپوشم و موزیک درست درمون بذارم و با اون سر و ریخت مسخره داخل خونه این طرف اون طرف بچرخم و به کارهام برسم و واسه خودم قر بدم خخخ. به تو چه دوست دارم خل باشم ضررش به کسی نمی رسه! تو هم اون چشم های گردت رو جمع و جور کن الآن درمیاد می افته اینجا حال ندارم طی بکشم.
ساعت5دقیقه از8گذشت. می خوام همه این دیوونه بازی ها رو کنم بعدش بشینم سر درس و کار و اگر کسی باشه1خورده تیمتاک و به جان خودم فقط1خورده خخخ. این پنکه گناه داره از دیشب داره فوتم می کنه خاطرم نیست کی روشنش کردم ولی الآن باید خاموشش کنم. هم این گناه داره هم خودم فعلا گرمم نیست. دیگه بسه حس نوشتنم تموم شد من رفتم عشق و حال و دیوونه بازی و آخ جون!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

صبحت به خیر!

4شنبه صبح.
به طرز وحشتناکی با بیرون اومدن از زیر پتو مشکل دارم امروز. باید پاشم. فردا کلاس دارم. دیروز نخوندم. صبح تا بعد از ظهر کتابخونه و بعدش هم شیطنت و کتاب و، …
دیروز وارد1دسته تلگرامی5تایی شدم. با خودم5تاییم. دیشب که در جواب سؤال پشت خطی1کسی دیروزم رو توضیحش می دادم، به توضیح این که رسیدم سعی کردم مکث نکنم ولی کردم. خیلی کوتاه. اندازه نیم ثانیه. سعی کردم مشخص نشه ولی شد. طرف پشت خط مکثم رو گرفت. سعی کردم ولش کنه ولی نکرد.
-این افراد اینترنتی هستن؟
-نه واقعی هستن. تمامشون رو دیدم. یکی2تا رو از خیلی پیش می شناسم. از زمان پیش از اینترنتی شدنم.
-همه خیلی صمیمی هستید؟
-نه به نظرم نه خیلی. درجه هاش متفاوته.
-درجه های چی؟
-درجه های نزدیک بودنمون.
-تمام خاطره هایی که بیرون از این گروه با هم دارید همه شیرینن؟ شبیه عکس میوه های بی لک و آبدار و بی نقصی که داخل تصویرها هست؟
-نه. نه اصلا. خخخ1جاهایی سابقه کتک کاری و گاز گرفتن داریم. گاهی هم یکی2تامون به هم اخم می کنیم ولی گاز نمی گیریم. توضیحش، … توضیحات من، …
-خوب بسه. توضیح لازم نیست کامل شد. گرفتم. این درسته.
-چی؟ چی درسته؟
-گروهی که واردش شدی. این1جمع استاندارده.
-چی میگی؟
-میگم در هر موردی، و بعد از آن همه چیز عالی بود و همه به خوبی و خوشی در کنار هم روزگار رو سپری کردن حتی در قصه ها هم مسخره و آبکیه. زندگی که همش خنده نیست. حتی صمیمی ترین دوستی ها هم باید گاهی اخم داخلش باشه که قدر لبخند های بعدی رو بدونیم. و هست. در نزدیک ترین دوستی ها هم گاهی رعد و برق هست. این ها لازمه های رسیدن به اون رنگین کمان بعد از بارونن. داخل همین گروه5نفره به آدم های اطرافت نگاه کن! این واقعیته. واقعیتی که شاید اندازه هیچ رؤیایی برق نزنه اما ملموسه. اما قشنگه. چون هست. می تونی ببینیش. بشنویش. لمسش کنی. درست در دسترس دست هات. در دیدرس نگاهت. در صدارس صدات.
-من نمی فهمم.
-سعی کن بفهمی. این ها چیزهایی نیستن که بشه من واست توضیح بدم. یعنی میشه ولی این ها رو باید بفهمی نه اینکه فقط بشنوی و باور کنی. این طور فهمیدن ها هم با توضیح شنیدن حاصل نمیشن. بهش فکر کن. داری گوش میدی؟ پریسا؟
گوش می دادم اما نمی شد حرف بزنم. می فهمیدم ولی نمی شد حرف بزنم. حالا، اینجا، در این نقطه عمرم، در این نقطه از زمان، در این نقطه از جاده، می فهمیدم. اگر دیروزها بود حتی زمان صرفش نمی کردم که بفهمم. فقط رد می کردمش و با1نه ی بلند و مطمئن و مسخره می گذشتم. ولی حالا اینجا می فهمیدم. خیلی هم خوب می فهمیدم. اما فقط می فهمیدم. نمی شد حرف بزنم. نمی شد! دیدی گاهی بهشتت اون لحظه ایه که کسی بدون اینکه مجبور باشی زور بزنی صدا از حلقت دربیاد دقیقا می خونه چی داخل سرته و از گفتن معافت می کنه؟
-پریسا! دهه90واسه تو فقط1نیمه داره که می تونی روش حساب کنی. نیمه دومش که درش هستی. میشه روش کار کنی. میشه روش حساب کنی. میشه نه کاملا، اما تا حدی که اختیار با خودته و امکانش رو داری به نفع خودت بچرخونیش. نیمه اولش تموم شد رفت. این رو درک کن و اینقدر به پشت سرت نگاه نکن. از این گروه هم2روز بعد لفت نده نرو داخل اون سایتت ننویس که نتونستم. حالا هم بلند شو1پارچ آب سرد بریز روی سرت تا نصفت خیس بشه و هوا از سرت بپره.
خندم گرفته بود ولی نمی شد بخندم. نمی شد!
-پریسا! باور کن دنیا پر از حقیقت هاییه که به قشنگیه سراب ها نیستن ولی همشون هم اونهمه سیمانی و زمخت نیستن. دنیای اطراف ما، دنیای اطراف تو، پره از رنگ های شاد.
با صدایی که صدا نبود از ته نجوا زمزمه کردم.
-رنگ های شاد.
زمزمه هام تأیید می شدن.
-و اتفاق های قشنگ.
-بله. اتفاق های قشنگ.
-و همین طور دوست های خوب.
-دوست های خوب.
از اینجا به بعد دیگه زمزمه هم نمی کردم. نمی شد! از طرف من هیچ صدایی نبود. هیچ صدایی جز سکوتی که شبیه کاغذی که زیر بارون گرفته باشیش آهسته آهسته نمناک می شد. مچاله می شد اما وا نمی داد. از اون طرف خط اما1صدای عزیز شیرین پیچیده بود داخل گوشی. صدای وق و نق1فسقلی آشنا که هنوز هیچ چی نشده عشقش گوشیه و هنوز صدا که از داخل گوشی می شنوه دور و برش دنبال صاحبش می گرده. صدام رو پیدا کردم.
-سلام پدرسوخته ی کوچک.
این بچه هنوز آرتریه. و من از تلفظ یگانه کوچک برانابوس خوشم می اومد. این فسقلی از اون پدرسوخته های یگانه هست که دومی نداره. دسته کم در اطراف من نداره. خلاصه اینکه خوشم میاد این مدلی صداش کنم و به نظرم اون هم عادت کرده و خخخ جواب میده.
داخل گوشی پر از صدای جیغ های از جنس ابراز احساسات شد و من خواه ناخواه در محاصره این حقیقت ملموس و شلوغ از نخ بادبادک بارون خورده خاطرات جا موندم و بعدش تلگرام و بچه ها و، … خواب. امروز صبح که پا شدم، از پیام های داخل گروه فهمیدم که1گیری واسه یکی از بچه ها پیش اومده که هیچ واسش خوشآیند نیست. هنوز باهاش همدردی و حتی همدلی نکردم. این طور که فهمیدم اگر در گفتن هامون احتیاط نکنیم1خورده واسش دردسر بشه. پس سکوت کردم تا ببینم و ببینیم خدا چی می خواد و سرنوشت چه برگی از داخل آستینش رو می کنه و چه مدلی میشه باهاش طرف شد.
چیزی به8نمونده. بلند شم که امروز نمیشه به بیخیالی های روزهای پیش باشم. راستی! اینجا داره بارون میاد و هوا سر صبح1دفعه چنان سردی شد که پریدم در بالکن و پنجره آشپزخونه رو بستم. باز هم راستی! از اون بیرون داره صدای چندتا گنجشک میادش. این فسقلی های شلوغ رو1جور بی وصفی دوست دارم. این ها1جوری هستن خخخ. خوب دیگه من رفتم.
راستی! صبحت هر مدلی که شروع شده، چه آفتابی، چه بارونی شبیه صبح اینجا، به خیر!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

عصر جمعه و مجموعه ای از پراکنده ها.

عصر جمعه.
تعطیلات رسمی تموم شد. به نظرم آخ جون. بدجنسیه ولی دلم می خواد همه چیز در جریان باشه فقط من تعطیل باشم. این روز ها بد نبودن ولی انگار دنیا از حرکت وایستاده بود. به من بد نگذشت. درس و تیمتاک و1خورده بیشتر از1خورده یواشکی های موندگار که خدا هرگز فاششون نکنه خخخ! ولی فردا که همه جا باز میشه رو1جورهایی دوست دارم انگار. خاطرم جمع میشه انگار. بلد نیستم بگم1جوریه.
باید فردا به مدرسه زنگ بزنم سر کارنامه. پیش از تعطیلی باید می زدم عقب انداختمش. اشتباه می کنم می دونم. کاش یا رفتنم لازم نباشه یا مثلا بی افته واسه مثلا4شنبه. خودمونیم این داره واسم1مشکل مسخره میشه. من واقعا باید واسه این نارضایتیه عمیق شغلیم1فکری کنم این واسم دردسر میشه خدایا چه مدلی حلش کنم آخه!
مادرم برگشته پایین. اما احتمالا فردا دوباره میره. خاله رو از تهران آوردن خونهش مادرم میره دیدنش. من نمیرم. بعد از ظهر2شنبه کلاس دارم. نتیجه اینکه بساط یواشکی های دنیای اون طرف دیوارم همچنان به راهه خخخ. کجا بود خونده یا شنیده بودم هر کسی3تا دنیا داره؟ اولیش رو مردم عادی می بینن. دومیش رو خود طرف و اگر پیش بیاد چندتا محدود خیلی نزدیک. و سومیش فقط خودشه و خودش. من به نظرم کل داستان3تا دنیام با همه3تایی های دیگه فرق می کنه. گاهی حس می کنم2نفر موازی هستم با2تا سرنوشت. با2تا گذشته. با2تا حال و2تا آینده و2تا زندگی. و گاهی که خیلی بهش عمیق میشم، در کمال حیرت و گاهی تأسف، با2تا روح. پیش تر ها به سرم زده بود نکنه شبیه این داستان های روانشناسی دچار2شخصیتی شده باشم ولی خخخ شواهد و مدارک موجود بهم فرمودن که شخصیته1دونه بیشتر نیست من2تا زندگی می کنم. دقیقا2تا زندگی در موازات و همزمان با هم. دنیای سومم در هر2طرف مال1نفره. حس بچه ناقصی بهم دست میده که2تا سر داره. قلبش یکیه. نبضش1ضربان داره. حیاتش با1دستگاه حیاتی تأمین میشه ولی، … لعنتی! گاهی به شدت متنفر میشم از این. گاهی هم بهش می خندم. گاهی هم به خودم میگم چشمت کور دندت نرم خودت پختی خودت هم کوفتش کن تا، … نمی دونم تا کی. گاهی هم خیالم نیست. یعنی میگم که نیست و بعد بیخیال فکر کردن بهش میشم. ولی این هست. وجود داره و من مدت هاست که فقط شونه هام رو در مواجهه باهاش می پرونم بالا. و با توجه به تجربیات جفنگی که داشتم فقط تمام زورم رو می زنم که دیوار بین این2تا زندگی موازی ترک برنداره و هیچ چیزی هیچ چیزی از2تا دنیا به اون طرف دیوار نشت نکنه. دلم نمی خواد این تلاقی ها رو. نتیجه هاش از بد بدتر خواهد بود و این واقعا چیزی نیست که من دلم بخواد هیچ زمانی در ادامه عمرم دوباره ببینم.
چه شجاع شدم! به سادگیه آب خوردن دارم در مورد این2تا موازی ها اینجا می نویسم. پیش از این حتی در خلوت خودم حاضر نبودم حرفش رو بزنم و الآن دارم اینجا می نویسم. در جایی که هیچ تضمینی به پوشیده موندن مطلبی که می فرستی نیست. اینترنت. معلومه که نیست. چیزی که اینترنتی میشه رمز هم نداره چه مدلی می تونه پوشیده بمونه؟ این ها رو می دونم و باز می نویسم. در مورد چیزی می نویسم که تا پیش از این اگر حرفش می شد به شدت می زدم زیرش و از معرکه در می رفتم. با اعصابی داغون و استرسی که شدتش از کنترل درم می برد. و حالا چه ساده در موردش منبر رفتم! شاید به این خاطر باشه که اینجا مخاطب مستقیم ندارم. می نویسم و رد میشم. این ها بی خوده من واقعا نمی شد حرفش رو بزنم و الآن دارم می نویسمش. نمی دونم این خوبه یا بد. نمی دونم باید این رو بخوامش یا نه. نمی دونم باید مدیون کی باشمش. فقط می دونم که نوشتمش. فقط می دونم که دارم می نویسمش. فقط می دونم که میخوام بنویسم، که چه قدر گاهی دلم می خواست شبیه بقیه فقط1سر داشتم. خودم بودم تمام قد. فقط خودم. فقط1دونه. جام وسط دنیای معمولی خودم بود نه روی دیوار بین2تا حیات. گاهی در عمرت1لحظه1اتوبان رو عوضی میری و این1لحظه چه فرداهایی که پشت سر خودش نداره! کاش اتوبان زندگی1طرفه نبود. گاهی اگر می شد عقبگرد کرد بد نبود. الآن واقعا هیچ چیز نکبتی نیست. برای من در هر2طرف دیوار فعلا همه چیز امن و تا اندازه ای که شدنی باشه آرومه. همه چیز آرومه، سر تمام نخ ها دستمه، در2طرف دیوار توازن و امنیت برقراره، هیچ کدوم از2طرف دیوار بینشون رو به طرف مقابل کج نکردن، هیچ خطر بزرگی در هیچ طرفی نیست، افسار دست خودمه، تکلیف ها مشخصه، همه جا امنه، همه چیز آرومه، اما، … من به شدت ترجیح می دادم، یعنی میدم، که1نفر باشم نه2تا. خسته میشم گاهی. خسته شدم1خورده. بیخیال. چی میشه بگم؟ بیخیال.
چندتا کار هست باید انجامش بدم و عقب می افتن. باید واسه ادامه کلاس آوازم زنگ بزنم و از تیرماه شروعش کنم. باید بیشتر درس بخونم. باید سریع تر ترجمه کنم. جرأت رفتن دنبال دار الترجمه رو ندارم. حالا که به زمان عمل رسیدم می ترسم. حس می کنم در ترجمه هنوز ضعیف تر از اونم که بخوام همچین کاری کنم. باید برم واسه عوض کردن، … گاهی1چیز هایی بدون اینکه واقعا خیلی مهم باشن به شدتی بی توصیف اذیتم می کنن. اینجا1دفعه گفتمش الآن دلم می خواد حرف تکراری بزنم. دوست دارم68دفعه دیگه بگم سایت خودمه.
کلید. بعضی موارد1جور هایی کلیدن. کلید های به شدت منفی که تا حد جنون از جا درم می برن. یکی از تلاش هام همیشه این بوده که کسی این کلید ها رو نشناسه چون بدجوری باهاشون میشه اذیتم کنن و اشخاص عوضی در گوشه کنار جاده ها کم نیستن. هیچ خوشم نمیاد1سایه کج و کوله سر هیچ چی بتونه حالم رو اونهمه شدید و اونهمه آسون بگیره و حالش رو ببره. امسال نیت کردم چندتا از این کلید ها رو دستکاری کنم. قفل هاشون رو تعمیر کنم و در نتیجه کلید ها عوض بشن. مادرم هیچ موافق نیست. میگه چه معنی داره آخه این هم شد کار؟ مگه تو بچه ای؟ آخرش هم گفت هنوز بزرگ نشدی که اصلا به این چیز ها فکر می کنی. ولی من بهش فکر نمی کنم. اذیت میشم. خیلی بیشتر از تصور مادرم ازش اذیت میشم و اون نمی تونه این رو حس کنه. تقصیری هم نداره. اگر خودم درگیرش نبودم شاید واقعا نمی تونستم حسش کنم. مادرم این روز ها کمتر عوالم من رو حس می کنه. حق هم داره. حالا دیگه نوبت منه که حسش کنم. که درکش کنم. که مواظب عوالمش، احساساتش، بالا پایین شدن درجه هوای دلش باشم. مادرم نمی تونه. دیگه خیلی دیره که بخوام ازش انتظار داشته باشم بتونه. دلم گرفت از نوشتن این. دلم می خواست می شد کوچیک بشم. اون قدر کوچیک که جا بشم وسط بغلش و نق بزنم که مامان من از فلان مورد بدم میاد. داره خیلی اذیتم می کنه. زمانی رو دلم می خواد که مادرم هنوز می تونست حسم کنه. برام از مدلی که من بفهمم دلیل می آورد تا قانع بشم. یا کمک می کرد حلش کنم و خلاص بشم. حالا دیگه خیلی گذشته خیلی. مادرم میگه تفکر به این بی خودیه. من ازش کمک نمی خوام و اون با نفس عمل موافق نیست. و این وسط1مشکلی هست. زمانی که من به حرف تلخ مادرم گوش نمی کنم1دردسری پیش میاد. این مورد کاملا شخصیه ولی دلواپسم که وسط کار به خودم بگم لعنت بر ذات کسی که حرف گوش نکرد اینهمه سخت بود و من نفهمیدم آخه این چی بود واردش شدم؟ شبیه شناگری هستم که می خواد شیرجه بزنه داخل آبی که نمی دونه عمقش و فشارش چه قدره. بهش میگن نرو ارزش نداره ولی شناگره حس می کنه باید باید باید بره و در عین حال می ترسه وسط راه کم بیاره و دیگه نشه کاریش کنه. خوشم نمیاد بیشتر از این واسه مادرم دردسر بشم. درضمن، اگر به کسی نگی، از لفظ دیدی گفتم هم به شدت بدم میاد. و باز هم اگر به کسی نگی، کمی تا قسمتی جرأت نمی کنم قدم اول رو بردارم. کاش1کسی مطمئنم می کرد! واقعا دلواپسم اما، … واقعا نمیشه اجازه بدم همین مدلی نکبت که هست بمونه؟ آخه واسه چی من نمی تونم کنار بیام با این؟ خدایا من واسه چی اینهمه چیزم؟
مادرم همراه برادرم رفتن1تعمیرگاه باز پیدا کنن. ماشینش پنچر شد. رفتن زاپاس رو بردن تا درستش کنن. شاید هم لازم بشه طرف رو بیارنش اینجا. تعمیرگاه باز. امروز. کیمیا. کاش پیدا کنن!
این روز ها زیاد تیمتاک میرم و زیاد شلوغ می کنم. به نظرم باید کمترش کنم. تیمتاک و شلوغی رو جفتی. امروز1بنده خدایی از بچه های تیمتاک بهم گفت فلان تاریخ میاد این طرف ها کار داره زمان بذاریم هم رو ببینیم. گفتم نه. طرف گفت من که نمی خواستم بیام خونت گفتم هم رو ببینیم. گفتم نه. وسط شلوغی ها مهلت نشد بیشتر توضیح بدم. در اولین فرصتی که داخل اینترنت ببینمش براش میگم. که من نمی خوام هیچ کسی از بچه های اینترنت منو ببینن. نمی خوام خودم هم هیچ کسی از بچه های اینترنت رو ببینم. دلم نمی خواد به هیچ جمعی از اینترنت بسته بشم. نمی خوام هیچ کسی هیچ جمعی از اینترنت رو بیشتر از1دسته صدای اینترنتی دوستشون داشته باشم. نمی خوام داستان های آخریم بخش دومی داشته باشن.
مادرم اومد کاسه کوزه تمرکزم رو به هم ریخت و رفت خخخ. این بنده خدا کلا از استرس انگار ساختنش. اومد دور خودش چرخید به1کارواش باز زنگ زد و پرید رفت. بعدش هم دوباره زنگ زد اومد گفت کیفش با گواهینامهش رو جا گذاشته بدم ببره و دوباره رفت. خدا برام حفظش کنه این و آرامش کلا با هم قهرن آشتی دادنشون هم شدنی نیست که نیست خخخ.
راستی ابراهیم شیرینیه رو عاقبت خوردم. لازم هم نشد حضوری برم مغازه. از داخل اون نرم افزار کزایی مشخصات و آدرس ها رو در آوردم شماره ها رو از روی آدرس ها گرفتم و حالا مستقیم زنگ می زنم به هر جا دلم بخواد و نق می زنم که من مشتری اینترنتیتون بودم حالا نرم افزاره مشکل پیدا کرده شما ساپورتم کنید لطفا. و نشون به اون نشونی که1کیلو شیرینی تر رو ظرف1شبانه روز خوردم و فعلا از هرچی خامه هست بدم میاد. اگر1خورده بیشتر می خوردم شیرینی تر هم واسم به سرنوشت آب قند دچار می شد. ایش آب قند! و تا اطلاع ثانوی، ایش شیرینی تر! خخخ.
از تمام این خط ها فقط همین آخری هاش رو عشقه. عصر جمعه هست که باشه! هیچ دلم نمی خواد امروز خاکستری باشم. هرچند اگر وا بدم دلیل واسه خاکستری بودنم کم نیست ولی، … هی بیخیال. امروز روز آرومی بود و من حالم خوبه. فردا هم1هفته جدیده و من باز حالم خوبه. کتابخونه و1و چندتا دوست که اونجا هم رو می بینیم و کلی می خندیم هر روز هفته که بخوام به راهه و من همچنان حالم خوبه. و1عالمه چیز دیگه که از خاکستری ها خیلی بیشترن و از برکتشون من حالم خوبه. ایول! آخ جون! اوه این سر و صداها چیه از بیرون میاد؟ باز همسایه ها دارن شیرین کاری می کنن. بیخیال حالش رو ببرن. من هم برم1خورده درس بخونم و بدم نمیاد1خورده هم حالش رو ببرم. بر می گردم.
حالش رو ببر.