دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

صبح روز تعطیل.

صبح2شنبه. تعطیلی. همه جا تعطیله. احیا. بیدارم ولی هنوز بلند نشدم. دیروز رفتم کتابخونه و با2تا دیگه از بچه ها اونقدر خندیدیم که حس کردم نفسم داره از گوش هام درمیاد بیرون. کمی هم درس خوندم که امروز باید ادامهش بدم. ترجمه ناتموم یکی از داستان ها عاقبت تموم شد و الآن باید برم سراغ بعدی. اگر خدا بخواد امروز شروعش می کنم.
1مدل حس شیرین تهش1خورده شاید غمگین بهم میگه داریم به آخر سربالایی نزدیک میشیم. بوی انتها میاد. نمی دونم چه مدلی ولی حسش می کنم. بدم نمیاد. سربالایی رو دوست ندارم. اینکه هر لحظه لازم باشه خودت رو نگه داری و بکشی بالا. به نظرم1مدل بلاتکلیفیه. از بلاتکلیفی متنفرم. از انتظار متنفرم. این2تا همیشه اذیتم می کنن. حتی1پایان منفی رو به انتظار و تأخیر ترجیح میدم. خدا پایان های بد رو واسه کسی نخواد! هیچ زمانی نخواد!
عمل جراحی خالهم ظاهرا موفق بود. نتیجه تا امروز خوبه. بچه هاش دستش رو می گیرن راهش می برن. شبیه بچه هایی که می خوان تاتی کنن. دکتر گفته باید راهش ببرن. امیدوارم این ماجرا کامل واسه خاله و خونوادش تموم شده باشه و دست از سرشون برداره.
پریروز شنیدم که1آشنای دور سرطان گرفته. سینهش رو با عمل جراحی خارج کردن. شنیدم با ظاهر شدن1نقطه کوچولو شروع شد و1دفعه مشخص شد که حسابی جولان داده و تا زیر بغلش رفته و عمیق هم شده. خدا خودش حافظش باشه! از2روز پیش فکرم که بهش می افته، همراه تأسف و تأثر و خدا شفاش بده و از این چیزها، این هم در نظرم میاد که ما تمام عمرمون رو در موازات انتها پیش میریم. ادامه ای در موازات انتها. این رو هر لحظه هر ثانیه با دیدن اتفاق های اطرافمون می بینیم. من می بینم که خالهم تا دم پرواز رفت. می بینم که این آشنای دور سرطان گرفت و سرطانش ظرف1مدت کوتاه چنان پیشرفتی کرد که با وجود عمل و خارج کردن1بخشی از جسمش باز هم دعا لازمه. می بینم که1آشنای دیگه ماه های آخر جنگش با سرطان رو سپری می کنه و اگر خدا یاری نکنه علم کاری از دستش بر نمیاد و چه بسا که عید98رو نبینه. ما این ها رو هر لحظه می بینیم. پس واسه چی یادمون میره؟ آخه ما آدمیزاد ها چه قدر واسه عبرت گرفتن تماشا لازم داریم مگه؟ واقعا واسه چی بیدار نمیشیم؟
1بنده خدایی رو می شناسم که حسابی بیماره. حسابی هم مظلومه. زندگی مچالهش کرده از بس ضربه بهش زده ولی این آدم خنده از چهرهش نمیره. همچین آدمی رو1کسی پیدا شده هی اذیتش می کنه. اذیت هایی نیست که بشه صاف ازش انتقاد کرد. رفتارش و زبونش نیش بهش می زنه و دل اون بنده خدا رو خراش میده. طرف باز هم می خنده ولی لا به لای خنده هاش میگه که فلانی اعصابم رو خورد می کنه از حالا مثلا فلان کار رو نمی کنم تا این دیگه حرف نزنه. به شدت دردم اومد از این. چنان شدید دردم اومد که یواشکی بغض کردم. با خودم قسم خوردم که1حسابی از اون بنده خدای اذیت کن برسم. بدجوری منتظر1مهلت بودم که دیروز طرف خودش مهلته رو داد بغلم و من هم2دستی بغل باز کردم و گرفتم. بعدش هم10دقیقه نگذشته بود که موقعیت ترکوندن بمبی که روی دستم بود پیش اومد و من هم معتلش نکردم. صاف خورد به هدف. چنان ترکید که شاهد ها تا دیشب که یادش می افتادن از خوشی هوار می زدن و خودم هم مورمورم می شد. آزار دادن کسی رو دوست ندارم ولی واقعا لازم بود1کسی1حالی از این بنده خدا بپرسه تا خیال نکنه فقط خودشه که تاختن بلده. خدا ببخشدم ولی باید می کردم. ای کاش این آدم از حالا حواسش جمع بشه و دیگه تمومش کنه! اذیت کردن هنر نیست و خیلی ها واقعا سختشون میشه که این رو بفهمن.
برم1زنگ به مادر بزنم ببینم کجا مونده. این بنده های خدا هم، … چی بگم آخه! دیروز عصر تحملم تموم شد و حسابی از جا در رفتم. نمی دونم من کم تحملم یا مادرم واقعا اشتباه می کنه. هرچی که بود من باید صبور تر باشم و نیستم. اون هم خخخ بهش بر خورد به نظرم. خداییش هنوز از نظر خودم حق داشتم خسته شدم از بس این ها با بلاتکلیفی هاشون من بیچاره رو هم می چرخونن. این که رسم زندگی نشد! به جای اینکه همیشه و همیشه از همه چیز ناراضی باشیم1خورده کوتاه بیاییم1خورده خودمون سعی کنیم1خورده سر بچرخونیم از1طرف دیگه ببینیم چیزی نمیشه به خدا. من خودم هم از اون دسته افراد همیشه در حال نق هستم ولی خخخ گاهی هم کوتاه اومدن در برابر1سری چیز ها رو بلدم. گاهی کوتاه میام. گاهی ندیده می گیرم. گاهی سعی می کنم با چندتا نفس عمیق و سری که بالا گرفتم و مثلا فلان ضربه زندگی رو ندیدم، آهسته رد میشم. رد میشم در حالی که تمام تمرکزم روی اینه که از جا در نرم و وا ندم و چیزی که نمیشه عوض کنم رو اگر نمی تونم بپذیرمش، بی هوار و بی دردسر از کنارش رد بشم. با کسی هم در موردش حرف شاید بزنم. ولی فقط حرف می زنم. این مدلی نیست که از صبح پیش از بلند شدن در موردش بگم و بگم و باز بگم تا شب بعد از بسته شدن پلک هام. سعی کردم این رو واسه باقی اطرافم توضیحش بدم ولی فایده نداره. کافیه من زبونم بچرخه تا1بارون دلیل بباره سرم که تو فرق می کنی ما فرق داریم من فلان موارد رو در زندگی دارم و فلان فکر و فلان دردسر و فلان و فلان و همین طور تا انتهایی که هرگز نمی رسه و خلاصه به جایی می رسیم که میگم باشه عزیز تو فرق داری تو حق داری هر ثانیه از زندگی از هر چیزی ابراز نارضایتی کنی، دور خودت بچرخی و استرس بگیری و از دست در و دیوار و زمین و آسمون و زمان و مکان حرصی باشی و این رو بپاشی به اطرافت و آخرش هم چنان خسته باشی که کلا حواست برن مرخصی و بی افتی به فراموشی و واسه یادآوری چیز هایی که فراموشت شده و کلافت کرده حرصی تر بشی و کلافه تر باشی و بیشتر بچرخی و بیشتر استرس بگیری و، … آخ خدای من افتضاح! خیلی منفی شدم خخخ باید حلش کنم. به خدا تقصیر من نبود یعنی خودم تصور می کنم که نبود گاهی واقعا واقعا واقعا حرصی میشم از دستشون آخه این چه زندگیه که واسه خودشون درست کردن و من بیچاره هم به برنامه هاشون گیر کردم و همراهشون بالا پایین می برنم دیگه نتونستم تحمل کنم دادم در اومدش دیگه! ای بابا!
این ها واسه هفته آینده من تمرین زبان نمیشه. بلند شم برم سر درس و مشقم. تقریبا اندازه4درصد و نیم از شنبه به این طرف منظم تر و بهتر شدم. بیشتر از این ها لازمه ولی خخخ. حالا هم باید بجنبم تا8نشده و باز جا نموندم. تو هم پاشو نشستی اینجا آسمون ریسمون های منو می خونی که چی بشه؟ چیزی داخلش نیست پاشو برو دنبال زندگیت. ای بابا!
فعلا من رفتم. تا دفعه بعد که نمی دونم کی میادش!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جمعهانه.

صبح جمعه. ارور اینترنت. اجازه نمیده وارد بشم. باید منتظر بمونم. نمی دونم تا کی طول می کشه. آخ آخ سرم. دیشب، … آب زرشک، … یعنی چیزه… هوا چه خوبه. اه بابا این چه وضعشه آخ سرم ای بابا!
بدجوری دلم1وان اندازه قد و قوارهم می خواد ولو بشم داخلش بلکه مفصل های نافرمانم به فرمون بشن. دیشب، … فعلا حسش نیست حرفش رو بزنم. شاید1خورده دیگه حسش بیاد ولی این ثانیه حسش نیست. دیشب رو نمی خوام بنویسمش. لعنتی! بیخیال.
مادرم رفته ارتفاعات. چه خوب که مجبور نشدم همراهیش کنم. همه عاشق اونجان و خودم هم دوستش دارم اما نمی فهمم واسه چی اونجا که میرم دلم می خواد پر دربیارم پرواز کنم بیام پایین. داخل این شهر شلوغ و این خونه از همه طرف صداگیر که شب و روزش از شلوغی تقریبا شبیهن.
هفته دیگه کلاس بی کلاس. جفت جلسه هاش تعطیله. این یعنی من5روز کامل آزادم. از هر کلاس و هر گیری آزادم. مادرم اگر بدونه میگه بیا بریم ارتفاعات. اگر تنها بخواد بره و مجبور باشم همراهیش کنم می کنم ولی مایل نیستم. اصلا نیستم. رجوع شود به چند خط بالاتر.
اون هفته که در ارتفاعات گیر کرده بودم یکی از بچه ها داخل تلگرام گفته بود این5روز رو1سفر حتی نزدیک بریم. بد نمی شد اما یکی2تا دردسر انگشت شمار اما بزرگ سر راهه که من بلد نیستم برشون دارم. سفر. اوه من سفر دلم می خواد به شدت دلم می خواد. از مدل سفرهای خل و چلانه ای که خودم موافقشونم دلم می خواد نه از این سفر های عاقلانه مثبتانه نمی دونم چیچیانه. تا این لحظه که نشونه ای ازش نیست به نظرم قرار هم نیست نشونه ای از هیچ سفری در این5روز باشه. مگر اینکه1اتفاق از مدل به شدت غیر منتظرش پیش بیاد و1جوری به1جایی سفری بشم. اگر به احتمال منفیه1درصد این پیش بیاد میشه هم ردیف معجزه ها به حسابش آورد چون واقعا هیچ چی این اطراف نیست که بهش دلالت کنه. معجزه که می دونی چیه! همونی که همه میگن شنیدیم اتفاق افتاده! همونی که هیچ کسی نمیگه دیدم و همه میگن شنیدم! تقریبا همیشه هم اگر سر این نخ رو بگیری بری تا ببینی اونی که اولی بود و دید کی بوده به جایی نمی رسی جز1مزرعه نخود سیاه! این هم بیخیال.
اینترنت همچنان با1فروند ارور ورودم رو بسته. کاش رفع بشه! نشد هم نشد. آخرش که باز میشه! بیخیال.
سرم به طرز اعصاب خورد کنی سنگینه. بدم میاد از این ضربان داخلش. کاش متوقف بشه!
این کیبورد سیستمم عجب اوضاعی درست کرده واسم! سیستم بیچاره! تاریخش دستم نیست چند ساله داره بدون اینکه آخ بگه واسم کار می کنه و پا به پای شب و روز هام میادش و حالا دیگه زمانش رسیده بگه آخ! و گفت. و این آخ گفتنش پدرم رو درآورده خخخ! عه مثل اینکه هنوز جای خخخ گفتن هست. پس هنوز میشه بخندم. پس هنوز میشه خندید. راست میگن خنده درمونه. خداییش فقط بهش فکر کردم انگار همه چیز نیم درصد قشنگ تر شد. باید بلند شم1خورده بخندم. دیشب به شدت1کسی رو دلداریش می دادم که حرصی نشو به فلان و فلان و فلان دلیل. بعدش10دقیقه نشد که1نفر دیگه لازم دید به شدت خودم رو دلداری بده که حرصی نشو به فلان و فلان و فلان دلیل. منه بوق هم حرصی بودم و رفتم ضربان پمپاژ کردم داخل این کله بی مغزم که الآن داره روانم رو پاک می کنه. اه لعنت! بس کن دیگه حالم بد میشه نفله!
دیشب نسبتا زود از تیمتاک زدم بیرون. دیوانه وار می خندیدم ولی، … امروز صبحی هم نرفتم. نمی دونم شاید1سر بزنم. واسه چی بزنم؟ حسش نیست. تا ببینم چی پیش میاد. بیخیال.
درس7زبان این ترمم تموم شد. باید تمرین هاش رو حل کنم. بیخیال این هفته کلاس بی کلاس حلش می کنم. ولی کاش عاقل باشم امروز به جای ول گشتن1کار حسابی کنم. زیاد دارم ولی کم انجامشون میدم.
همچنان دلم وان می خواد. با دوش هم بد نمیشه ولی حسش نیست دلم می خواد وان باشه وسطش ولو بشم و، … و چی؟ آخ حتی تصورش هم اعصابم رو نوازش می کنه. خدایا با اینهمه مثبت نمی فهمم واسه چی من نمی تونم2درجه از حماقت جفنگم کسر کنم تا هر داستان قلابی پایان تحریفی آشغالی نتونه این جوری مضحک به هم بریزدم که برم طرف تفریحات و نتیجهش بشه این ضربان کوفتی؟ آخ خداجونم لطفا این قطع بشه دیگه مثبت میشم قلابی های پایان تحریفی های آشغالی رو بیخیال میشم به جان خودم یعنی چیزه به نظرم میشم خوب یعنی سعی می کنم که بشم. چیزه. میگم که بیخیال.
راستی دیشب وسط شبه خواب هام خواب1عروسک بزرگ دیدم. حسابی گنده بود و حسابی ذوق کردم. در جریان جمع کردن عروسک هام از قفسه خیال می کردم دیگه به عروسک جدید تمایل ندارم اما مثل اینکه دارم خخخ. از اون بزرگ بزرگ بزرگ هاش. با مژه های بلند و مو های لخت و پر و صورت قشنگ و، هی بسه دیگه از اون مدل عروسک ها به نظرم الآن دیگه نیست اگر هم هست من نه جاش رو دارم نه پولش رو نه زمان بازیش رو. ولی اون عروسکه، خوب چیه مگه؟ خواب دیدم الآن هم خوابه خاطرم هست. جنایت که نکردم!
هنوز8نشده. اینترنت همچنان ورودیم رو باز نکرده. به جهنم که نکرده. باید تمومش کنم دیگه حس نوشتن نیست. من رفتم.
صبحت به خیر!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1سرک سر صبحی به اینجا و، …

صبح5شنبه ساعت5و30صبح.
چند ساعت دیگه باید سر کلاسی باشم که حتی1کلمه از درسش رو نخوندم. تمام دیروز داخل تیمتاک بالا پایین پریدم. دیوانه و شلوغ همراه چندتا عاقل تر از خودم تیمتاک رو ترکوندیم. نمی فهمم این روزهای آخری چه دردم شده. انگار بخوام جای تمام حضورهای بعد از اینم باشم این روزها. شبیه خواننده ای هستم که بهش میگن در جراحی قریب الوقوعی که در پیش داری واسه همیشه صدات رو از دست میدی. تا عمل چیزی نمونده. و بعد صحنه و آواز و صدایی که خواه ناخواه از دست خواهد رفت. با تمام روحش تحریر هارو میره.
اون بیرون گنجشک ها بیدار شدن. چه شلوغی کردن! من هم بیدارم. به خودم گفته بودم صبح زود بلند شم1دور بخونم و چندتا تمرین نوشتنی رو حل کنم. الآن بیدارم و به جای حل تمرین دارم اینجا می نویسم. خوابم میاد. دیشب خیلی دیر از تیمتاک رفتم. بعدش هم تا چشم هام بسته شدن کابوس های درجه3از مدل جفنگ این، … خدایا خودم که می دونم اینهمه جفنگه پس واسه چی می تونن این مدلی بهم وحشت بدن؟ حتی در طبقه بندی کابوس های شخصیم هم این مدلش درجه3به حساب میاد. خوب من که می دونم پس الآن دقیقا چمه؟ واسه چی اونهمه شدید وحشت می کنم و اونهمه شدید می پرم و الآن اینهمه شدید ترسیدم ازش؟ یعنی خاک، … خخخ. دست خودم نیست عاقل نیستم که!
ولی خودمونیم اگر عامل این حال و هوای درجه3از دیشب تا الآنم تقلبی بوده باشه حقشه که1تلافیه حسابی سر منبع اصلی که دیشب باعث شد این داستان سر من دربیاد کنم. به جان خودم به حسابش می رسم من پدرم در اومد از دیشب تا الآن اگر درست نباشه1زمان1جایی به حد جیغ کشیدن اون بنده خدای سرچشمه رو از جا می پرونمش.
5و39صبح5شنبه. نمی خوام ببینم چندم خرداد. دلم نمی خواد بدونم. به خاطر خدا هم شده باید برم چندتا تمرین بنویسم امروز این پرسش های کوفتی رو می خوادش. کاش سر کلاس توانم ته نکشه تا برسم خونه!
حسش نیست از خرابی سیستمم در این هفته بگم. همین طور از صحبتی که دیشب آخر شب در تیمتاک داشتیم. حتی حسش نیست توضیح بدم که دیروز صبح در لحظه های آخر انتقال خاله بیمارم به اتاق عمل چه حال و هوایی حاکم بود به خونه و به من که درست دم ورودش به اتاق عمل بهش زنگ زدم و، … واقعا حسش نیست فعلا بیخیالش. نمی دونم واسه چی اینجام واقعا حس هیچ حرفی نیست. دلم می خواد فقط باشم بدون حرف. دیوونه بازی های این اواخرم همراه با کابوس های درجه3دیشبی نفسم رو گرفتن به خدا کم مونده جونم بالا بیاد.
دیشب زده بود به سرم رفته بودم پست های خودم داخل محله رو پیدا می کردم هر کدومشون که اون لحظه دلم می خواستش رو باز می کردم می خوندم. روی اسمم هم نمی زدم فقط پست های خودم بیاد صفحه به صفحه می رفتم عقبی و، … بعدش هم تیمتاک و، … دیروز بدجوری اونجا شلوغ بودم. من در حال و هوای التهاب لبخند می زنم. هرچی این التهاب و استرس شدید تر باشه لبخندم بزرگ تره. اگر فشار بهم بیاد، از جنس التهاب، از جنس دلواپسی، از جنس ترس، می خندم. حتی بلند می خندم. بقیه رو هم گاهی می خندونم. و اکثرا این مواقع بهم میگن ایول چه پر انرژی چه موج مثبتی چه با روحیه چه، … چند نفر پیدا میشن که جنس اون مدل دیوونه بازی ها رو تشخیص بدن؟ به نظرم خیلی نیستن. شاید این مدلی بهتر باشه. شاید. خدایا کمکم کن! فقط کمکم کن!
کامنت اینجاست که جواب ندادم. تقصیر سیستم پدرسوختهم بود که داغون شد و ناکارم کرد و الآن هم نمی دونم می تونم جواب بدم یا نه. به نظرم باید سعی کنم بتونم خیلی تأخیر کردم این مثبت نیست.
داره6میشه. باید بجنبم. شاید با رسیدن صبح این هوای فوق منفی بپره از سرم. هنوز که نپریده. خدایا سپردم به خودت. خودم رو. و هرچند مایل نیستم، ولی جز خودم1چیز های دیگه رو هم سپردم به خودت. به من مربوط نیست ولی، … نمی تونم. دست خودم نیست. دلم، … خدایا با خودت!
5دقیقه به6و ایول1پرنده شلوغ اومده درست پشت شیشه بالکن شلوغ کرد و الآن پرید رفت. اگر خواب هم بودم با این دیوونه بازی که درآورد بیدار می شدم. به فال نیک می گیرم این رو. ولی دیگه واقعا دیره من باید بجنبم. اگر عمری باشه باز هم میام. راستی! زندگی قشنگه. حتی با این حال و هوای ملتهب و مزخرف من که توصیفش اگر مجبور باشم که خوشبختانه نیستم مایه خجالته. زندگی عشقه. عاشقشم!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در ارتفاعات.

توضیح:
این رو دیروز نوشتم و اینترنت نداشتم واسه انتشارش. در نتیجه موند واسه هر زمان که اینترنتم راه بده. یا جناب اینتر می زنم ببینم میره یا میره!
***
صبح جمعه نمی خوام حساب کنم چندم خرداد.
در ارتفاعات.
امروز صبح رسیدم. اون بیرون داره به شدت باد میاد. اینجا فقط صداش هست باید برم بیرون تا دستش برسه بهم. نمیرم. فعلا اون بیرون کارگر هست. خودم هم ترجیح میدم اینجا بمونم و فقط صداش رو گوش کنم. نمی دونم این رو می تونم همین بالا منتشر کنم یا نه. اینترنت اینجا به ضرب زیرلفظی هم جواب نمیده. فعلا می نویسم اگر شد که هیچ اگر نشد همین مدلی نگهش می دارم تا برگردم اون پایین.
کتاب آوردم این بالا درس بخونم. هوا عالیه. طبیعت اینجا بغلم کرده. اما1جورهایی، … کاش یا من اون پایین باشم یا اون هایی که دلم می خواد می شد که این بالا بودن! هیچ مدلی شدنی نیست ولی دلم می خواست می شد بودن! به نظرم بهشون خوش می گذشت. به نظرم بهمون خوش می گذشت. باورم نمیشه واسه چی من اینهمه، … بیخیال شاید این هم از جنبه های جنون هام باشه! به جهنم بابا ولش کن.
خلاصه که در ارتفاعاتم. به نظرم2هفته بعد1تعطیلات چاق و چله میادش خخخ. دلم سفر می خواد. با چندتا بی مخ شبیه خودم که البته موجود نیست خخخ. من از بس دیوونه ام شبیه ندارم. من نمی دونم دلم سفر می خواد. دختر خاله من تهرانه و به شدت اصرار می کنه به مادرم، و زمانی که می بینه ارهش به مادرم نمی بره به من، که پاشید بیایید چند روز اینجا بمونید دیگه! من میگم کلاس دارم. میگه این تعطیلی که داره میاد همه جا تعطیله از جمله کلاس های تو. راست میگه. تعطیله ولی خخخ من خونه دختر خاله دلم نمی خواد. اصلا خونه کسی دلم نمی خواد. میگم1چیزی! یعنی من هیچ چیزم نباید به آدمیزاد بره؟ واسه چی؟ اون دفعه با دوست و آشناها صحبت سفر و اگر امکانش بود کجا می رفتیم و کجا می موندیم شده بود، من بلافاصله نق زدم که اگر پیش می اومد خونه بی خونه. من نه خونه کسی میرم نه کسی رو خونه می برم. طرف گفت خونه فلان دوست داخل همون شهر باشه طرف هم خودش راضی باشه تو باز نق داری که بزنی؟ گفتم بله دارم و می زنم. من از خاله بازی بدم میاد. خونه کسی نمیرم. اگر سفری بشم هتل رو ترجیح میدم. فرقی هم برام نمی کنه چندتا آشنا یا دوست یا اگر وجود داشته باشه، که نداره، رفیق داخل اون شهر داشته باشم. بحث خونه از نظر من مردوده. باز اگر فامیل باشه1چیزی اون هم دیگه سفری که من خوشم بیاد به حساب نمیاد. بقیه سر به سرم گذاشتن و همه خندیدیم و سفری هم قرار نبود که پیش بیاد ولی من واقعا نظرم اینه.
این تلگرام ناجنس هی میگه پیام دارم ولی با اینترنت خوشگل اینجا پیام ها باز نمیشن. شاید هم تقصیر کلیدم باشه. میگن بازش که کنیم سرعت اینترنت رو می گیره. اینترنت اینجا خودش چی هست که این هم ضربش رو بگیره؟ اه اینترنت می خوام یعنی که چی؟ شکلک ناراضی.
من نمی دونم این تعطیلیه سفر دلم می خواد بدون اینکه لازم بشه آوار بشم خونه کسی. خخخ شکلک نق.
ولی خدایی هوا و فضا اینجا عالیه. کاش بودی! تکی کیف نمیده دلم می خواد سریع تر برگردیم پایین ولی دسته جمعی اگر می شد باشیم و خخخ تفریحات هم اینجا دارم. نمی فهمم واسه چی من خخخ! تا نظرم عوض نشده پاشو بیا!
بغل دستیم داخل کلاس زبان این دفعه کمتر ازم چیز پرسید. به نظرم فهمید. خوب بفهمه! حقی که ضایع نکردم حریم خودم رو نگه داشتم. این که گناه نیست. از نظر خودم که گناه نیست. ولی خودمونیم من واقعا، … چند روز پیش همسایه اومده بود خونه من. مادرم رو می خواست. گفتم نیست. عصر که مادرم اومد بهش گفتم فلانی دنبالت می گشت. خلاصه هم رو پیدا کردن. خانمه اومد و با تعارف مادرم وارد شد و نشست و حرف. من هم بودم. داشتم با سیستم ور می رفتم. ترجمه1داستان آسون انگلیسی. حرف ها به درازا کشید. من خسته شدم. با اینکه مخاطب اصلا من نبودم به شدت خسته شدم. از اینکه1متفرقه در حریم من نشسته و1بند میگه و میگه و باز میگه خسته شده بودم. بیشتر طول کشید و من خسته تر شدم. و باز هم بیشتر طول کشید و من حرارت ناخوشآیندی رو در چهرهم احساس کردم که مادرم تأثیرات دیداریش رو دید و اون شب بهم گفت رنگت زرد شده بود اون لحظه ها. دیگه نمی تونستم بشینم. حس کردم اگر20دقیقه دیگه طول بکشه لازم میشه برم دستشویی و با تهوع از سر خستگیم مذاکره کنم. خانمه که رفت، چند لحظه سکوت کردم و بعد به مادرم گفتم به نظرم من به1مشاور درست درمون احتیاج داشته باشم. مادرم به مشاور اعتقاد نداره. خودم هم همین طور. واسه همین شاید کمی تعجب کرد و پرسید چی شده مگه؟ براش توضیح دادم که دیگه نمی تونم هیچ متفرقه ای رو به مدت طولانی تحمل کنم. دیگه نمی تونم وقفه های بین تنهایی هام رو خیلی تحمل کنم. دیگه نمی تونم آدم های نه چندان نزدیک رو به مدت طولانی در اطرافم تحمل کنم. این خوب نیست. دیگه نمی تونم کسی رو تحمل کنم. دلواپس بودم. واقعیتش، کمی ترسیده بودم. مادرم معتقد بود و هست تقصیر من نبود. حرف های اون خانم تکراری و کم محتوا بودن و خودش رو هم خسته کردن. شاید این طور بوده ولی من، من این مدلی نبودم. یعنی نه تا این اندازه. گاهی از تصور اینکه تأثیرات نیمه اول دهه90برای همیشه واسم یادگاری باقی بمونه یواشکی می لرزم. یعنی دیگه هیچ زمانی درست نمیشم؟ واسه همیشه این مدلی می مونم؟ خدایا کمکم کن. نمی دونم کی موفق میشم این هایی که گذروندم رو واقعا پشت سر بذارم. ولی می دونم، مطمئنم، که هرگز فراموششون نمی کنم. نه قادرم، نه دلم می خواد که فراموش کنم. اگر یادم بره تجربه های عوضیم تکرار میشن. این رو دلم نمی خواد. اما این، … ای کاش اثراتش این مدلی موندگار نباشن! به جان خودم این خیلی زشته شاید طرف می خواست1ساعت دیگه بشینه من باید چیکار می کردم؟ بیخیال بابا این هم به جهنم اصلا چه ایرادی داره1کسی دلش متفرقه ها رو نخواد ول کن بابا!
چه خوابم میاد! دلم می خواد روی1تاب دراز ولو بشم، نسیم بزنه و من تاب بخورم و بخوابم. به جان خودم عجیب با حاله. اینجا واقعا مثبته ولی ترجیح میدم خیلی این بالا نمونم. کاش مادرم دلش نخواد تا1شنبه عصر طولش بدیم! می خوام برگردم پایین. برم1خورده درس بخونم و درضمن ببینم میشه با اینترنت گوشیم به سیستم متصل بشم و این رو بفرستم و1دیدی داخل محله بزنم یا نه. ای کاش بشه! اگر شد که آخجون و این آخجونه هم منتشر میشه. اگر نشد شکلک خشم و ناکامی و حرص و نق و از این چیزها. دیگه چی می خواستم بگم یادم رفت؟ ولش کن خوابم میاد باقیش باشه واسه بعد. باز بر می گردم.
ایام به کام همگی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حالش رو ببر!

4شنبه2خرداد97و…
دارم میمیرم. هوا اینجا بس ناجوانمردانه گرم است. تمام صبح رو مشغول طبقه بازی بودم و آخرش هم ناتموم ولش کردم. باورم نمیشه این1زیر قفسه فسقلی مگه چه قدر جا داشت که تونستم اونهمه عروسک داخلش فرو کنم؟ آخه مگه میشه؟ چه داستان هایی که سر خریدن هر کدومشون نداشتم! خخخ یادش به خیر!
امروز صبح مادرم پشت خط نصیحتم می کرد که1هفته به خودم مرخصی بدم و بعدش واسه زندگی کردنم برنامه بریزم. این وضعش نمیشه که1موضوع رو بچسبم و بقیه رو ول کنم. چشمی گفتم و خخخ. گاهی عمیقا حس می کنم من فقط داخل شناسنامه بزرگ میشم. هرچی بگذره از1نوجوون پدرسوخته پیش تر نمیرم. آخ جون! ای کاش زندگی اجازه می داد همون جا بمونم و لازم نبود در عمق دنیای آدم بزرگ ها واسه نفس گرفتن بال بال بزنم!
امروز صبحی با1هم صحبت می کردیم. پشت خط برام توضیح می داد که دلواپسی های یواشکیم ارزش دلواپس موندن ندارن. به نظرم می دونه که برخلاف بیخیالش گفتن های سفتم این روزها بدجوری دلواپسم. این رو به کسی نمیگم واقعا نمیگم. حتی در خلوت خودم هم میگم بیخیالش بلکه واقعا بیخیالش بشم ولی، … پس1از کجا می دونه؟ هی1از کجا فهمیدی؟ به روی من نیاورد فقط می گفت ارزش نداره نگران باشم. گفتم نگران نیستم فقط حیفم میاد آخه حیفه! واسم توضیح داد که حیف نیست و واقعا حتی موردی واسه تفکر نیست و من اینهمه منتظر تعطیلات بودم و حالا باید خستگی در کنم و حالش رو ببرم و نباید سر مواردی شبیه این اعصابم رو بذارم و اجازه بدم که این چیزها اذیتم کنن. اون نگفت ولی من مطمئن شدم که از بالا رفتن ضربانم در زمان هایی که احتمال وقوع اتفاق میره آگاهه. اه لعنت! واسه چی من نمی تونم این رو مخفی نگهش دارم؟ یعنی اینهمه مشخصه؟ یعنی جز1کسی دیگه هم این رو می دونه؟ امروز صبح من اعتراف نکردم. اون هم سعی نکرد ازم اعتراف بگیره. فقط باهام حرف زد. ممنونم 1! بدجوری ممنونم1! واسه همه چیز. و گذشته از تمام این ها، من واقعا، … در این مورد خاص حس می کنم شبیه شناور بودن وسط زمین و هوا در لبه1پرتگاهه. هر لحظه احتمالش میره که1جنبش خیلی ناچیز پیش بیاد و، … هی بیخیالش گیریم که پیش بیاد اصلا به من چه؟ آخ خدایا این واقعا به هیچ کجای هیچ چیز از زندگی من مربوط نیست پس واسه چی الآن با توسیف اون احتمال نفس هام سریع شدن؟ از این حالم متنفرم. دلم نمی خواد این مدلی باشه و باشم. این رو اگر کسی بفهمه میشه1نقطه ضعف برام بشه و حسابی گرفتارم کنه. ولی حالا که بهش فکر می کنم، به نظرم دیگه گرفتارم نکنه. به نظر خودم واسه رفع گرفتاری پیش از وقوع محکم کاری های لازم رو انجام دادم. از این واضح تر دیگه نمی شد خخخ. به تصور خودم از سرم رفع شده ولی احتمالات رو دوست ندارم. اون1درصد احتمال همیشگی و خدایا اه لعنت بر، … آخه واقعا لازم بود این پیش بیاد؟ ای کاش کاری از دستم بر می اومد تا متوقفش کنم! هرچند اگر لرزشی پیش نیاد تا جایی که من می دونم فعلا متوقفه و، … آخ خدای من! کاش خیالم نباشه! اه بسه دیگه نمی خوام الآن بهش فکر کنم دیگه بسه!
تفریحات دیشبم داخل سرم می چرخن. مه سفید و عوارضش. تا جایی که به من مربوطه دیشب اندازه ای که باید خوش می گذشت نگذشت. فقط سنگینی و سردردش موند واسه من خخخ. بدم نمی اومد کار بهتری بود که واسه سرگرمی کنم. مثلا، … نمی دونم چی. ولی این خیلی منفیه که واسه سرگرم شدن و تفریح کردن طرف همچین موارد ناحسابی میرم. باید واسش1فکری کنم هیچ از سردردهای بعدش خوشم نمیاد.
امروز1بنده خدایی داخل تلگرام بهم می گفت بیا اون واتساپت رو دوباره نصب کن بعدش هم وارد گروه واتساپی ما بشو اینهمه ازمون کناره گیری نکن. جوابش رو ندادم. دلم نمی خواست بشنوه که صدام خط بر می داره. به نظرم تا آخر عمرم دیگه واتساپ رو دلم نخواد. من خاطره باز خیلی بدی هستم. اسکایپ رو همین مدلی رها کردم. هنوز هم نمی تونم برم طرفش. اکانتم رو عوض کردم و1دونه دیگه ساختم ولی دیگه نتونستم داخلش فعالیت کنم. با وجود اینکه نصف خاطرات واتساپ رو از اسکایپ نداشتم. من خاطره باز خیلی بدی هستم. ای کاش این ایراد شبیه امراض جسمی درمون داشت تا هرچی لازمه واسه درمونش بپردازم و حل بشه! واتساپ خیلی خوبه اما نه واسه من. اذیتم می کنه. به طرز دردناکی، اونقدر تلخ که تلخیش رو داخل نفس تنگی هام حس کنم اذیتم می کنه. دیگه نمی خوام نصبش کنم. کاش دیگه هرگز لازمم نشه! بعد از اون دیگه داخل هیچ گروه تلگرامی هم نرفتم. سعی کردم ولی سریع خودم رو کشیدم بیرون. نمی تونستم بمونم. به1هفته هم نکشید. حالا فقط عضو کانال ها میشم و بی حرف داخلشون می چرخم. گروه هایی که عضوشون هستم یکیش نماد فناوریه که داخلش فقط می خونم بدون پیام، تا اگر خبر تازه ای درباره تجهیزات نابینایی شد بی اطلاع نباشم، یکیش هم1دسته فامیلیه که داخلش موندم چون اون ها خیلی گفتن و گفتن و پیش از اینکه بلایند گرام رو داشته باشم عضوم کردن و حس کردم زشته اصرار کنم و بیام بیرون، اما اصلا نمی خونمش و بی صداش کردم و فقط هستم و هست، و یکیش هم1دسته3تایی کوچیکه که هر از چندگاهی داخلش با هم حرف می زنیم و گاهی پیش میاد که روزها چیزی داخلش نمیگیم. فقط هست و هستیم تا اگر لازم شد3تاییمون دستمون به هم برسه و دنبال هم نگردیم. من1جورهایی گروه به حسابش نمیارم خخخ. هم کوچیکه و هم آروم. جز این تقریبا هیچ کجا نیستم. بین بچه های اینترنت که ابدا نیستم. بین واقعی های بیرون از جمع نابیناها خخخ1کوچولو چرخکی می زنم و خخخ. گاهی سعی می کنم خودم رو تست کنم. سعی می کنم بخوام که در جمع های مجازیه خودی تر باشم. سعی می کنم برای خودم طوری وانمود کنم که خیلی دلم می خواد تا بهم تلقین بشه و دلم بخواد. سعی می کنم اما موفق نمیشم. نمی دونم تا کی این مدلی باقی می مونم. نمی دونم کی حل میشه. فقط می دونم که فعلا حتی تصور نصب واتساپ و ورود به1گروه جدید باعث میشه که احساس کنم1چیزی از جنس بارون هوام رو تاریک می کنه. صدام خط بر می داره. نفس هام خط بر می دارن. بی صدا و کم اما تلخ و بی اختیار می بارم. من خاطره باز خیلی بدی هستم. من خاطره باز بدی هستم!
سیستم و گوشیه من2تایی دست به یکی کردن اذیتم کنن. ویندوز این سیستم وروجک رو باید عوضش کنم. گوشیم هم به گفته1فرمت لازم داره و هرچی میگه من از زیرش در میرم. می ترسم گوشیه دیگه بالا نیاد بیچاره بشم خخخ.
مادرم1سرویس کار بهم داد و رفت. باید بلند شم انجامشون بدم. بعدش هم درس بخونم و بعدش به باقیه طبقه بازی هام بپردازم. باید تمومش کنم. اگر فاصله بی افته باز بیخیالش میشم. باید حالا که شروعش کردم تمومش کنم. ولی قبل از تمام این ها1سرک به تیمتاک بزنم اگر کسی اونجاست1خورده خخخ. چند روز پیش که محله و تیمتاک روی هوا بود، یعنی در ورودیش فرق کرده بود و نمی شد وارد بشم، بعد از حدود1روز زمانی که آخر شب تونستم وارد بشم و بچه های آشنا رو ببینم که1جا جمعن و موزیک زیر صداهای آشنا می خوند و، … اون شب نتونستم ژست مسخره بیخیالم رو حفظ کنم. دست خودم نبود گاهی نمیشه که نمیشه. خدایا خودم رو دادم دست خودت!
اوخ5شد به جان خودم دیرم میشه من رفتم. ولی باز میام. راستی! زندگی حسابی قشنگه. با وجود تمام بالا پایین های گاهی منفیش که به روان آدم حالت تهوع میده، در مجموع زندگی قشنگه. من دوستش دارم. همین طوری دلم خواست بگم. فعلا برم تا دفعه بعد.
حالش رو ببر.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اول خرداد97و اگر باورم بشه تعطیل شدم!

3شنبه اول خرداد97ساعت نمی دونم چه قدر از9صبح اون طرف تر.
تعطیل شدم! فقط1دفعه دیگه باید برم واسه ثبت کارنامه ها. اگر1خورده رو بیشتر داشتم می گفتم1کسی لطف کنه و به جای من انجامش بده. خخخ دیگه زیادی رو می خواد اینهمه پررو نیستم. ولی لحظه رو عشقه. من اینجام. داخل خونه. تا13باید می رفتم ولی، … خدایا شکرت! خدایا شکرت!
ولی خودمونیم این خیلی بده. این مدل نگاه به کاری که درآمدم ازش کسب میشه وحشتناکه. من باید انجامش بدم و اینهمه ازش، … خدایا کمکم کن. اما باز هم لحظه رو عشقه. امروز اول خرداده. تعطیلاتم به طرز غافلگیر کننده ای13روز زودتر شروع شد. اینکه سال آینده چی می خواد بشه سر زمانش مشخص میشه و باهاش رو در رو میشم. اصلا از کجا معلوم شاید اصلا چیزی نشد. شاید همه چیز چنان20درست شد که تا زمان بازنشستگیم باورش برام سخت باشه. کی می دونه؟ اون بالا1کسی هست که من بدجوری باورش دارم. پس فردا رو بیخیالش. بریم سر خونه اول. تعطیل شدم!
تصور نمی کردم بشه امروز هم بیام اینجا. دیروز ظهر کلاس، بعد از کلاس افتضاح اینترنت، بعدش مهمون، جیگیلک و اهل بیت، عزیز عزیز عزیز من، بعدش هم تمدید اینترنت که دقیقه90با ضرر کردن من سر خرید طرحی بالاتر از نیازم ختم شد و خخخ خلاصه الآن اینجام ولی تصور می کردم دسته کم تا پس فردا نیام این طرف ها. خداجونم تعطیل شدم!
به جان خودم باید1خورده درست درمون تر شب و روزم رو خرج کنم این چه وضعشه؟ امروز روز اوله بذار1کوچولو خوش باشم ولی بعدش، … خدایی گاهی آدم دلش می خواد ول بگرده. نه از اون ولگردی های همراه دلواپسی. گاهی دلت می خواد بی خود و بیخیال با اینکه خواب نیستی تا دم ظهر توی تختت بلولی، بعدش پاشی گیج بزنی، بعدش هم هیچ کار به درد خوری نکنی و روزت بره به ناکجا و کلا تلفش کنی و حالش رو ببری. این هم1مدل مرض از امراض بی شمار من و اگر مثلی داشته باشم امثالمه ولی خوب هست دیگه کاریش نمیشه کرد.
دلم گردش می خواد نمیشه خخخ. ماه رمضونه و روز نمیشه رفت جایی. شب میشه رفت ولی من نمیرم. باید نق بزنم به بقیه که بریم و نمی زنم. نه اینکه هدایت شده باشم و از نق زدن توبه کرده باشم! خیال باطل نکن! فقط، … واقعیتش، … اون هایی که دلم می خواد بهشون نق بزنم که بریم جایی خخخ1خورده دم دستم نیستن. اون هایی که هستن مثبتن ولی از جنس من نیستن. خلاصه که دلم تفریح می خواد ولی، … خوب نق ها رو اینجا زدم الآن بهتر شدم خخخ.
بدجوری کار دارم واقعا اینجا ولو موندنم در حد جنایته. من1کمد باربی دارم که دقیقا2طبقه از کمد زیر1قفسه رو گرفتن. خیلی زمانه در کمدشون رو باز نکردم. این روزها دیگه باید بازش کنم. زمانی خیلی می رفتم سراغشون. چیه دوست دارم اصلا به تو چه؟ تازه بازی هم می کردم الآن هم واسه کسر زمان نمیرم طرفشون وگرنه هنوز عشق می کنم از عروسک بازی خخخ. قیافهش رو! تو هم برو ببین کودک درونت چی می خواد به دلش برس! طفلک کودک درون های این عاقل ها چی می کشن از دستشون! ای بابا!
خلاصه این روزها باید برم سراغ اون کمد. هرچند دلم نمی خواد. چون این دفعه واسه تفریح نمیرم. واقعیتش من در1خونه85متری می چرخم که پر از گوشه هست. یعنی اتاق هاش رو فانتزی ساختن و پرتی زیاد داره و خلاصه اینکه گاهی جا واسه خودم بسه ولی واسه چیز میزهام کم میاد. الآن با همین مشکل مواجهم. جایی که جا باشه واسه سیستمم، پرینترم و این جدیدیه اسکنرم و1سری از این چیزهام نیست. یعنی هست به شرط اینکه بخوام هر جا دستم رسید بذارمشون. مثلا اسکنر باشه روی میز نهارخوری گوشه سمت نمی دونم چپ یا راست. با کارتونش خخخ. باید اون کمد خالی بشه تا کاغذ های روی این قفسه بره داخلش تا اسکنر و پرینتر و باقی موارد برن اون بالا یا برعکس باید این ها برن داخل کمد تا اون کاغذ ها اون بالا بمونن. این قوطی دوست داشتنیه من داخل2تا اتاق هاش2تا کمد دیواری هم داره که البته جفتشون پر از همه چیزن خخخ. لباس، ظرف، موارد متفرقه، و خلاصه همه چیز خخخ همه چیز. حالا موندم اگر1شهر باربی که داخل اون کمد فسقلی های زیر قفسه داخل بغل های هم ریختن و امپی3شدن از اونجا در بیان من باید کجا بخوابم؟ روی دیوارها دلم نمی خواد بذارمشون. خاک بهشون می شینه و موهاشون خراب میشه. قفسه شیشه دار هم ندارم این ها رو بچینم داخلش. باید1دونه دیواری بزرگش رو بزنم که نمیشه. جا می خواد و البته پول خخخ. فقط 1راه به نظرم میاد. اینکه شبیه زمانی که کوچ کشیدم اینجا، همه رو دونه دونه بپیچم داخل پلاستیک فریزر انفرادی، بعدش همه رو بچینم داخل1پوشش مطمئن، مثلا1جعبه محکم، و بفرستمشون طبقه بالای کمد دیواری اتاق خواب. دلم این رو نمی خواد ولی به نظرم مجبور باشم1مدتی انجامش بدم. چند روز پیش1کسی با احتیاط پیشنهاد بخشیدن این فسقلی ها به بچه هایی که عروسک دوست دارن و سن بازیشون هم هست رو مطرح کرد. انتظار داشت جیغ بکشم. خودم هم همین طور. ولی جیغ نکشیدم و خودم و گوینده رو غافلگیر کردم. کار قشنگیه ولی من دلم نمی خواد انجامش بدم. من تک تک این کوچولوهای بی ریخت رو دوست دارم. با خرید و حضور فیزیکی هر کدومشون1عالمه خاطره دارم. از خریدنشون بگیر تا باز کردن جعبه هاشون و تخلیه وسایلشون و کشف1سوراخ جدید داخل جعبه که1چیز جدید دیگه داخلش بود و لباس و مو و ووووییی خخخ مال خودمن نمیدمشون به کسی خخخ. اما چه فایده ای داره که اون ها نایلون پیچ برن اون بالا و من زمان نداشته باشم که دستم بهشون برسه؟ شاید بد نبود اگر دلم می اومد می بخشیدمشون به کسی که زمان و سنش به بازی کردن می خوره و، … از تصورش هم دلم گرفت. واقعا دلم نمی خواد انجامش بدم. خدا رو چه دیدی شاید1روزی فرقی نمی کنه چند ساله بشم، هرچی. شاید1چیزی شد رفتم داخل1خونه بزرگ تر که جا واسه این ها بود و تونستم1قفسه شیشه دار بزرگ هم بزنم که این رفیق های بی صدا داخلش آروم بگیرن. کی می دونه؟ واقعا فردا رو کی دیده؟ می خواد به سن و سال من نخوره؟ مثلا60ساله باشم؟ خوب باشم. من چیم به عاقل ها رفته که این دومیش باشه؟ اصلا من بدون این مدل خل بازی هام که پریسا نیستم. میشم خانم ایکس با اون جلد متین و موجهش. اَییی! بدم میاد این مدلی باشم. به اون ایکس ها میاد چون به اون جلدشون احتیاج دارن. من احتیاج ندارم. این کت واسه من زیادی گشاده بیخیال. من90ساله هم که باشم اگر دلم بخواد مجازم با باربی ها بازی کنم، دیوونه بازی دربیارم و حسابی خل باشم. آخ جون! وایی خدای من آخ جون! لطفا ازم نگیرش! موقعیت دیوونه بودن هام رو ازم نگیرش! دنیای بی سر و ته ولی اختصاصیم رو لازمش دارم. بذار واسم بمونه! لطفا!
داره10میشه. واقعا بد نیست بلند شم. از لولیدن بی خودی خسته شدم خوردنی دلم می خواد. خوردنی و شونه و دوش و نظم و زندگی. من رفتم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و این جمعه.

عصر جمعه. امروز کم درس خوندم. زیاد خندیدم. شیطنت هم زیاد کردم. داخل تیم تاک. نوشته نصفه نیمه دیشبی رو بیخیال شدم و باید پاکش کنم. امروز داخل تیم تاک حرف همه چیز یعنی خیلی چیزها شد و من حسابی خندیدم. خخخ1بنده خدایی هم1لحظه چنان شدید همه رو از جا پروند که دسته جمعی شبیه جت ریختیم سر سایت و من بوق نفهمیدم روی چه حسابی وسط اون گیرواگیر خیال کرده بودم بقیه اگر بخوان برن سایت ببینن شایعه درست بوده یا نه باید از تیمتاک بزنن بیرون و سخته ولی خودم می تونم در حالی که داخل تیمتاکم برم محله و برگردم بهشون اطلاع بدم. گیر داده بودم که وایستید وایستید جایی نرید الآن می بینم میام میگم بهتون ول کن هم نبودم هی می گفتم هی می گفتم. آخرش1بنده خدایی که در شوک شایعه بود کلافه شد گفت بابا واسه چی وایستیم داریم میریم ما هم ببینیم دیگه! بعدش من1دفعه حواسم جمع شد که راست میگه خوب این ها هم شبیه خودم با1آدرس و1اینتر دستشون به محله می رسه چه گیری دادم من آخه! مهلت نبود بهش فکر کنم بخندم. با کله رفتم داخل محله و خخخ دادم در اومد که بیخیال سر کار بودیم حله. هنوز اون لحظه که به خاطرم میاد پقی می زنم زیر خنده. جدی واسه چی اختیار مخم از دستم در رفت؟ شبیه رادیو می گفتم وایستید الآن می بینم میگم بهتون. بنده های خدا خخخ! بعدش البته در گفتگوهای حاصله سعی کردم نقش آدم مثبت رو بازی کنم و جو مثبت و از این مسخره بازی ها که البته خخخ نشد و دستم باطل شد و اصلا به من چه این جو مثبت مثبت ها خخخ!
دیروز1روز رنگین کمانی بود. هر بخشش1رنگی. صبحش1رنگ بود، ظهرش1مدل، عصرش1جور بود و شب1شکل. تا حالا به روزهای رنگین کمانی دقیق نشده بودم. خیلی خوشگلن. وسط روزهام که هر کدومشون1رنگی میشن رنگی هاش کم هستن. کاش بیشتر باشن قشنگه خوشم میاد از ترکیب رنگ های مختلفشون.
مادر زنگ زد گفت وسط راه هستن و دارن میان.
کرزوایل و آموزشش رو گرفتم. باید بشینم سرش. ممنونم ازت1حسابی ممنونم ازت. درس هم نخوندم. باید بشینم سرش. وسایل مشق نوشتن هام رو جمع نکردم و باید جمع کنم. فردا سر کار و خخخ شکلک نق. البته خداجونم شکرت ولی نق، … اما نق، … آخه نق، … خخخ.
باز از مدیریت اینجا شوت شدم بیرون. خدایا بدم میاد آخه! رمزم رو حفظ نیستم آخه! کپی پیستش حرصیم می کنه آخه!
این آمارگیر اینجا چه مسخره هست! این عدده چیه نشون میده؟ واسه چی گاهی روزها این اتصالی داره؟ آمارگیر دروغگو! بیخیال بابا راحت باشه چی بهش بگم؟
میگم واسه چی بعضی ها اینهمه، … چی اسمش رو بذارم؟ داخل کلاس زبانم1بنده خدایی هست که حس می کنم بدون اینکه بخواد و بدونه حسابی آزارم میده. من سر کلاس به شدت متمرکزم و سعی می کنم حتی1ثانیه رو از دست ندم. این بنده خدا بغلدست من میشینه و هی به دستم سقلمه می زنه و حرف می زنه و چیز می پرسه و تا بیام جوابش رو بدم تمرکزم می پره و تا میام باز متمرکز بشم باز این، … اذیت میشم از این مورد. ازش کنار کشیدم تا متوجه بشه از ارتباط نزدیک و صحبت با هم کلاسی اون هم سر صحبت استاد خوشم نمیاد و ترجیح میدم به حال خودم باشم. فایده هم شاید داشته و طرف شاید کمتر به حرف می گیردم ولی قطعش نمی کنه. دلم نمی خواد از جا در برم و خدای نکرده حرفی یا رفتاری ازم سر بزنه که دلش بگیره اما تحملم خیلی کمه. من روی چیزهای مسخره ای حساسم. یعنی بدون اراده از جا در می بردم اون1چیزهایی. یکیش اینه که، … به جهنم بخند میگم یکیش اینه که1کسی روی شونه هام یا دست هام سقلمه بزنه. هرچند آروم ولی حس می کنم ازم برق رد میشه. اون قدر شدید که بی هوا دستم میره بالا تا بزنم توی گوش طرف. دلیلش هم باشه واسه خودم. دلم نمی خواد دروغ بگم. اطرافم همه این رو می دونن و اگر بخوان شونه هام رو تکون بدن یا حواسم رو جمع کنن حسابی مواظبن. نه اینکه از خشمم بترسن، فقط اینکه به من لطف می کنن و تا حد ممکن مراعات می کنن که اذیت نشم. مثلا دست می ذارن روی مچم یا پشت دستم رو به جای شونه هام لمس می کنن. از این مدل ها و نظایرش. ممنونم از همهشون و معذرت می خوام از تمامشون و قسم می خورم به احترام تلاش های اون ها هم شده دارم با تمام زورم سعی می کنم هرچه زودتر روند ترمیم شدن های بی نهایت کندم رو سریع تر کنم.
خلاصه اون ها آشنا هستن و می دونن و لطف می کنن و مراعات می کنن. این بنده خدا آشنا نیست و نمی دونه و در نتیجه مراعات هم نمی کنه. این5شنبه سعی کردم خونسرد باشم. در جواب سقلمهش جواب ندادم تا بیخیال بشه ولی باز تکرار کرد و به خدا حس کردم1جریان قوی از داخل دستم رد شد که تشویقم می کرد دستم بره بالا و، … خدایا کاش دیگه تکرارش نکنه! خوب عزیز من هرچی از من می پرسی رو داخل کتاب داری. بشین بخونش دیگه! عوض اینکه من ازشون کمک بخوام این بنده خدا، … خدایا کمکم کن که به خشمم نبازم! از96به این طرف که برگشتم، برگشتم خونه، با تمام وجودم دارم سعی می کنم که آدم بهتری باشم. پیش از اون هم سعیم رو شروع کرده بودم ولی از عید96به بعد با خاطر جمعی بیشتری دارم سعی می کنم. نه شبیه شاگرد تنبلی که شب امتحان از ترس امتحان فردا داره خودش رو به کشتن میده. شبیه شاگرد تنبل ترم قبلی که از جو امتحان عبرت گرفته و داره سعی می کنه پیش از امتحانی که نمی دونه کی زمانش میاد، درس هاش رو بخونه و تکلیف های جا مونده از گذشته هاش رو هم انجام بده تا زمان امتحان خاطر جمع باشه. خلاصه که دارم سعی می کنم. واقعا سعی می کنم ولی گاهی حس می کنم این آدم بهتری بودن واقعا سخت میشه واسم. الآن باید با این خانم مهربون تر باشم ولی واقعا برام سخته. این بنده خدا بدون اطلاع با شکستن تمرکزم، با سقلمه های آروم روی دستم، با حضورهای نابهنگامش در وسط تمرکز هام اذیتم می کنه و من با وجود تلاشم نمی تونم خیلی خوش رفتار باشم. دلم می خواد دست برداره از این کارش. اون آدم بدی نیست من هم ازش بدم نمیاد. ولی اولا جایی که ما هستیم کلاسه و جای حرف زدن نیست، حتی در موضوعات درسی، دوما هم صحبت شدن با کسی که هیچ آشنایی جز همنشینی در1کلاس مشترک با هم نداریم برام خیلی جذاب نیست. ترجیح میدم به حال و هوای خودم باشم. باورم نمیشه. در نیمه اول94مطمئن بودم که این اخلاق مزخرفم کاملا اصلاح شده. به خدا درست شده بودم ولی، … الآن از گذشته هم سخت تر شدم. دست خودم نیست نمی تونم کاریش کنم. واقعیتش، چندان هم نمی خوام. دلم آشنایی های جدید به این مدل رو نمی خواد. این بنده خدا1نفر آدمه شبیه همه اون هایی که هم صحبت میشن، آشنا میشن، گاهی هم صمیمی میشن. به همین سادگی. به سادگی های معمول همه مردم. مردم عاقل از جنسی جدا از من. و من نمی تونم و واقعیتش نمی خوام اون مدلی باشم. بیرون از حصارهای خودم رو فعلا دوست ندارم. حس می کنم ضربه پذیرتر از اونم که بخوام باز بزنم بیرون و دوباره امتحان کنم. حوصله ندارم. اعصاب ندارم. اعصاب تکرار ندارم. توانش رو ندارم. نمی خوام این رو. کاش این بنده خدا متوجه باشه و، … خدایا منو ببخش! بنده تو بد کسی رو واسه همنشینی انتخاب کرده. منو ببخش!
حقوق ها رو ندادن. پول دلم می خواد خخخ. جدی بجنبن دیگه پول لازم دارم ای بابا!
ایمیلم به1دونه از این سفارش آنلاین ها جواب داد اوخ جان. یعنی شاید هم واسه خاطر ایمیل من نبوده ولی اصل اینه که انجام شد. شهر ما تحت پوششش نبود. رفتم داخل سایتش از بخش تماس بهش ایمیل زدم و امروز که رفتم دیدم ما رو هم پوشش دادن. آخ جون! روی گوشیم ثبتش کردم و ثبت نام هم کردم و در اولین مهلت باید امتحانش کنم. به خدا مدت هاست که خیلی اهل سفارش غذا از بیرون نیستم. خیلی مدته خیلی زیاد. انجام میدم ولی خیلی خیلی کمتر از اون زمان ها. اذیتم می کنه. ولی دلم می خواد شدنی باشه. دلم می خواد دم دستم باشه تا هر زمان لازمم شد راحت انجامش بدم. از محدودیت بدم میاد. خلاصه این یکی از قبلیه که سر کد امنیتی بهشون زنگ زدم و فعلا چندان کاری واسه حل مشکل ما نکردن آسون تره و میگن دسترس پذیر تر هم هست. باید آزمایشش کنم. من شیرینی می خوام. تارت میوه خخخ. هی ابراهیم تمامش تقصیر تو شد. خخخ ولی عالیه خوشم میاد از تونستن های جدید. خدا بیشترش کنه!
اینترنت امروز بعد از ظهر اینجا افتضاح ضعیف شد. باید برم ببینم الآن چه مدلیه. کاش رو به راه شده باشه!
مهلت ترافیکم داره تموم میشه باید تمدیدش کنم. نمی فهمم من واسه چی1ماهه می خرم که هر ماه گیر کنم آخه! این دفعه1سرکی داخل قیمت ها بزنم ببینم میشه دستم رو بازتر کنم و خخخ1خورده بیشتر بپردازم و1سرویس طولانی مدت تر بردارم یا نه.
دیگه چی می خواستم بگم؟ خاطرم نیست. تا مورد جدیدی به خاطرم نیومده برم دیگه. داره شب میشه و من نشستم اینجا. باز میام البته ولی فعلا باید بس کنم. زندگی داره صدام می کنه اگر نجنبم اوضاع خراب میشه. تو هم پاشو عصر جمعه ای حالش رو ببر که فردا شنبه هست. شکلک بدجنسی.
همه ایام، از شنبه تا جمعه، تمام قد به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکه هایی از ذهنیات سر صبح4شنبه و هضمیات دیشب.

صبح4شنبه.
خواااآاااآااابم میاد. دیشب اسکنر رو گرفتم. فروشنده و نصاب هیچ چی از دنیای ندیدن های ما نمی دونستن. یعنی هیچ چی ها! آدم های خوبی هستن ولی روی کمک های این مدلیشون هیچ حسابی نمیشه کنم. طرف اول خیال می کرد واسه محل کار می خوام و گفت همکارهاتون کارهاش رو بلدن؟ گفتم همکار کجا بود واسه خودم می خوام. بعد هم داستان های معمول بین من و بیناها البته1خورده خفیف تر خخخ. بنده های خدا می گفتن واسمون جالب شده چیزهای جدید یاد می گیریم. این هم از این. دستگاهه اومد خونه الآن بغل دستمه ولی من تا مسلط شدن بهش1خورده راه دارم هنوز. دیشب کتابم رو تا جایی که امکان داشت در جهت برعکس باز شدن جلدهاش تا زدم تا نازک بشه و بذارمش اون داخل ولی بیچاره کتابم! آیی آیی کتاب نو و بی لک و تای بیچارهم! اعصابم خراب شد آخه یعنی که چی؟ باید1فکری واسش کنم که دردسرش کمتر باشه. این بنده های خدا نتونستن خیلی در پیدا کردن راه های میانبر واسه دسترس پذیر شدن امکانات نرم افزاریش کمک کنن باید1فکری کنم واسش مگه میشه دستم به امکانات نرم افزاریش نرسه؟ یا باید راه میانبری باشه یا باید به جناب کرزویل بزرگ متوصل بشم. خدایا این رو بلد نیستم من جازی هستم این چه داستانیه آخهههههه! بیخیال حل میشه. ولی کلی از مواردش رو یاد گرفتم. حیف که الآن باید برم سر کار وگرنه باقیش رو هم، … اوخ فردا5شنبه هست درس های فردا رو نخوندم ولش کن باقیش رو فعلا بیخیال هم امروز صبح در زمان های آزاد هم عصر داخل خونه کلی درس دارم! خوب شد یادم اومد!
ابراهیم خدا بگم چیکارت کنه برات اس فرستادم تأیید ارسال واسم نیومد. داخل تلگرام هم فرستادم ولی تو نیستی. خداییش بیا چندتا بطری بزنم بهت حالم جا بیاد دیگه!
واسه خرخر اسپیکر سیستمم هیچ کاری نمیشه کنم. طرف دیروز گفت این واسه چی سر و صدا می کنه؟ گفتم خستهم کرده باید تعمیرش کنم به نظرم باید بیام خدمت شما! گفت اگر بخوایی من بازش می کنم ولی نکن. خرجش می کنی1جاش درست میشه10جای دیگهش به هم می ریزه. همین مدلی استفاده کن. دلم می خواست جیغ بکشم. این صدا بیچارهم کرده. گفتم با این صداهه چیکار کنم جرجر می کنه روی اعصابم راه میره. طرف گفت به جای اینکه بهم پول تعمیر اسپیکر بدی بیا من بهت1دونه اسپیکر بلوتوثی بدم که هم صداش بلند تره هم از این به قول خودت جرجر خلاصت کنه. گفتم باشه. اسپیکره رو باز کرد سر آزمایش سیستمم و این اسپیکر جدیده با هم کنار نیومدن. خخخ دوست نشدن با هم. گفتم بیخیال اگر نمیشه نمی خوام. حس کردم دارم سیستمم رو مجبور می کنم با چیزی که نمی خواد بپذیره همنشین بشه. از این جبر خوشم نیومد. شکلک فوق دیوونه. به جهنم اینکه عجیب نیست من عاقل نیستم. خلاصه بدم اومد از اصرار و گفتم بیخیال اسپیکر نمی خوام. فروشنده اسپیکر رو چپ و راست کرد و گفت این که شارژ نداره معلومه صداش در نمیاد! بعدش هم دادش به نصابش گفت ببر خونه با لپتاب خودت تستش کن ببین اگر سالمه فردا رو به راهش کنیم. پول اسکنرم رو هم ازم نگرفت گفت فردا که واسه روشن شدن تکلیف اسپیکره اومدی همه رو1جا بده. هرچی اصرارش کردم پوله رو نگرفت. واسه چی؟ این بنده خدا الآن هیچ مدرکی ازم نداره. دستگاه پیش منه و ایشون چیزی واسه اثبات دستش نیست. عجیبه! این مدل افراد در این مدل اجتماع واسم عجیبن. واسم عجیبه که هنوز چنین افرادی هم وجود دارن. که اینهمه ساده اعتماد می کنن و، … من پولش رو می پردازم ولی اگر کسی اهل پدرسوختگی های این مدلی باشه به نظرم الآن راحت بتونه. و اون فروشنده هم حتما می دونه. عجیبه! در بستر اجتماع گرگی که داخلش به موجوداتی بر می خوری که در هیچ لحظه ای از عمرشون راست نمیگن، وجود این مدل افراد واسه من عجیبه. تعجب نکن در مورد بعضی آدم ها واقعا تصورم اینه. که هیچ ثانیه ای از24ساعت شبانه روزشون راست نیستن. پیش نیومده به خودشون بگم و امیدوارم هرگز پیش نیاد. دلم نمی خواد پیش بیاد. دلم نمی خواد دیگه هرگز هرگز پیش بیاد. دلم می خواد همین جا درست همین جا تمامش تموم بشه بره. فقط بره. فقط بسته بشه بره! ولی در خاطرم می مونه که1سری از آفریده های پروردگار تا چه اندازه میشه که، … بیخیال اصلا به من چه! خیلی اگر معترضم می تونم پر و بالم رو جمع کنم بهشون نگیره. اطرافم راست میگن اگر بلد باشم چه مدلی رد بشم قرار هم نیست بگیره. خیلی هم اگر از پیچ و خم بدم میاد هنر کنم خودم داخل زندگی بیشتر راست باشم. کمتر پیچ بزنم، کمتر کلک باشم، راست هایی که میگم بیشتر باشه، دل و زبونم به هم نزدیک تر بشن، و خلاصه اینکه اگر اون مدلی به نظرم بد میاد زور بزنم خودم آدم بهتری باشم. بقیه هم حتما اینقدر سرشون میشه که کدوم طرفی دارن میرن! امیدوارم که سرشون بشه! حتما میشه دیگه! خدایا اه خدایا!
بیخیال!
باز داره دیرم میشه خخخ. بدجوری دلم می خواد می شد خونه می موندم و خوش می گذشت ولی نمیشه و ای خدا دیروز همکارها می گفتن اخبار گفته اول خرداد تعطیلات شروع میشه ولی کسی جز همون همکارم نشنید. من که اصلا نشنیدم چون اخبار گوش نمیدم. خندم گرفت. گفتم هر جا هم تعطیل بشه ما هستیم. مگه خاطرتون نیست اون روزی که ناحیه2تعطیل بود و صبحش ما کشیده شدیم اینجا؟ پس بیخیال شو تا13در خدمتیم. اعتراض ها ترکیدن که یعنی چی راست میگه این چه وضعشه مسخرهش در اومده این ظلمه و و و و و و و و و1عالمه و و خلاصه من نق رو زدم و کشیدم عقب باقیش رو خودشون هوار کشیدن و من سرم داخل کتابم بود. خیلی دلم می خواد این شایعه درست باشه. خیلی خیلی زیاد. خدایا یعنی میشه امسال تموم بشه؟ خدایا یعنی میشه سال آینده سال کاری بهتری باشه؟ امسال که از بد بدتر بود خداجونم1لطفی کن 1دستی به سر سال دیگه بکش خخخ!
امروز نمی خوام خیلی دیر کنم. همکارم سر کلاس نیست و من تکی هستم و اگر نجنبم بچه ها تنها می مونن و این مثبت نیست. پس دیگه یواش یواش بجنبم. باز میام. وووییی چه هوا کار دارم! واسه فردا درس دارم، لغت های درس5رو حفظ نکردم؟ لغت های درس6رو ننوشتم، واسه تعطیلات کار دارم، باید اسکنره رو یادش بگیرم، باید کتاب ها رو اسکن کنم، باید کرزویل رو گیر بیارم، باید آموزشش رو بگیرم گوش کنم، باید یادش بگیرم، باید درس بخونم، باید درس های گذشته رو دوره کنم، شکلک آآآآآآآآآخ مخم. ولی الآن فقط زمان رفتنه. باید برم. تمام این کارها باید منتظر بمونن هرچند دلم این رو نمی خواد. فعلا من رفتم. عمری اگر باشه باز میام.
صبحش عالیه. تو هم پاشو! حیفه جا بمونی.
ایام به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

این دیگه فوق سوتی بود. موافقی؟

صبح3شنبه.
ساعت6و2دقیقه. باید بلند شم. دیرم میشه. دیشب چنان وحشتناک خسته بودم که حدودهای نمی دونم8بودیا9ولو شدم و خوابم برد. به نظرم8بود انگار. بعدش11بیدار شدم و دوباره خوابم برد. بعدش2بعدش4بعدش5و تا الآن که بیدار شدم و دیگه باید بلند شم. به نظرم امروز روز شلوغ اما خوبی باشه. امیدوارم.
طرح انتقال مدیریت محله هنوز اجرایی نشده. آخ جون. ترجیح میدم مدیر یادش بره و این پیش نیاد. بدم نمیاد خودش بمونه. دیگه اندازه دفعه های پیش اصرار نکردم یعنی خوب1خورده کردم ولی خخخ خوب چیه مگه حیفه آخه خخخ اصلا خوب کردم اگر نمی گفتم دلم می ترکید چند دفعه ای نق زدم حالا که این مدلی شد باز می زنم. نه دیگه نمی زنم این عادلانه نیست که از1کسی انتظار داشته باشیم خودش رو برای همیشه درگیر چیزی کنه. حتی اگر اون چیز خیلی ارزش داشته باشه. من واقعا دلم می خواد منصرف بشه ولی اگر هم نشد براش آرزوی موفقیت می کنم. دلم گرفت از تصور آخرش. بیخیال سر صبحی.
چند وقت پیش که خیلی ازش نگذشته1اتفاقی افتاد که من تازه در این مرحله از عمرم معنی پیشآمدهای اتفاقی و حیرت حاصله رو فهمیدم. تا اون زمان هرچی غیره منتظره دیده بودم تمامش باطل شد از بس این یکی عجیب بود. به جان خودم از بس حیرت کرده بودم به وحشت می زد شبیه مزه تند فلفل که گاهی از بس تنده تلخ احساسش می کنی. این حیرته هم از بس اون لحظه زیاد بود انگار ترس شده بود. چسبیدم به دیوار و وا رفتم. بعدش موندم چیکار کنم. کاری نمی شد کنم1دفعه پیش اومد تقصیر من هم نبود خداییش تقصیر من نبود خودش شد و گذشت و خخخ. وایی خدا اصلا قشنگ نبود از شدت نمی دونم چه حسی اشتباهی به جای در بالکن در خروجی رو باز کردم نزدیک بود با لباس خونه بدون کلید بزنم بیرون! شکر خدا پیش از اینکه در پشت سرم بسته بشه و به شدت بی حجاب اون بیرون جام بذاره حواسم جمع شد که این در چوبیه در بالکن آهنیه و اینجا که اومدم کریدر طبقه خودمونه نه بالکن و وایی لباسم به شدت خونگیه و فقط همین به نظرم رسید که باید سریع خیلی سریع برگردم داخل پیش از اینکه در بسته بشه. پریدم داخل. شکر خدا کسی بیرون نبود و ندیدنم. اما، … چند لحظه بعدش کسی وسط خندیدن هاش بهم گفت هیچ اتفاقی بی دلیل نیست. یا1چیزی شبیه این. کلمه هاش رو درست و دقیق خاطرم نیست ولی محتوا دقیقا همین بود. چه انتظاری داری من اون لحظه جای شصت پا و چشمم رو نمی شناختم میگی دقیقا کلمه باید خاطرم باشه؟ برو بابا!
خلاصه اون بنده خدا این رو گفت و کلی هم به نظرم به احوالات مضحکم خندید و رفت. ولی دلیل؟ من خودم به این چیزها یواشکی معتقدم. همیشه هم اینجا گفتم. نشونه ها و دلیل ها و اینکه گاهی باید جدیشون گرفت. ولی به نظرم این شامل هر موردی که1دفعه روی سرت نازل بشه نیست. مواردی شبیه این اصلا خخخ! با تمام این ها دلیل، … این اتفاق دلیلش چی می شد باشه؟ یعنی خدا از اون بالا حوصلهش سر رفته بود خواست1خورده شوخی کنه بخنده؟ من سکته می کردم این چه کاریه؟ من فقط همین دلیل رو واسش می تونم پیدا کنم. که خدا یا تقدیر یا جفتشون شوخیشون گرفت و من هم که در دسترس. گفتن1حالی ببریم و1خورده از جا بپرونیمش بخندیم. خداجونم قربونت برم دفعه دیگه نوبت رو بده به بغلی داشتی منو می کشتی!
این روزها گاهی زیاد ملتهبم. نمیگم ولی این التهابه هست. گاهی شدید میشه گاهی خفیف تر ولی هست. گاهی دلم می خواد برسم به انتهاش و خاطرم جمع بشه گاهی هم دلم پایانش رو نمی خواد و ترجیح میدم همین مدلی ول معطل پایان باشم و باشیم و پایانه نرسه. فقط نرسه. این لحظه، … نمی دونم.
دیروز1سوتیه خیلی خیلی مسخره دادم. خدا رو شکر فهمیدم وگرنه خیلی بد می شد خخخ. کلاس بعد از ظهرم داشت دیر می شد. زنگ زدم آژانس و پریدم سوار شدم و بپیش. کرایه که می دادم1نیم ثانیه به سرم زد این پوله1خورده چیزه. واقعا هیچ توصیفی واسش پیدا نمی کنم خیلی سریع از سرم گذشت و پوله رو دادم و یادم رفت. شاید یکی از اون لحظه های التهابم بود شاید هم فقط خسته بودم و شاید هم، … بیخیال شد دیگه. سریع رفتم سر کلاس و به موقع رسیدم. من همیشه اگر دیر نرسم دقیقه90میشم. این هم بیخیال. کلاسه تموم شد، مادرم خونه منتظر بود، کلید داشت یا نداشت؟ اه باید سریع تر برسم خونه. آژانسی از همون آژانس ظهری بیا که خوب اومدی. دوباره سوار و خونه و پیاده. داخل خونه که رسیدم خستگی در کردن و گوش کردن به اعتراض های مادری از1عالمه چیز که حرصیش کرده بود و و و و و باز و و بیخیال شانس آوردی که دیرم میشه وگرنه، …
مادرم1سری چیز واسم خریده بود که ازش تشکر کردم و گفتم خاطرم باشه بلند شدم پولت رو بدم. یادم رفت و عصر شد. داشت شب می شد. مادرم می خواست بره. حس نداشتم بلند شم. یادم اومد که پولش رو ندادم. اه واسه چی یادم اومدی در که نمی رفتم می دادم الآن حالش رو ندارم بلند شم برم سراغ کیفه! بیخیال تا ابد که نمیشه ولو باشم پوله رو هم باید بدم حساب هام قاطی میشه. بدجوری خسته بودم دیشب. انگار جای خون خواب آور داخل رگ هام می چرخید. به زور بلند شدم رفتم سر کیفم که پول مادر رو بدم. می خواست بره. و1دفعه، … اوه! این اینجا چیکار می کنه؟ مطمئن نبودم پس رفتم سراغ بینایی مادر. اسکناس رو نشونش دادم. گفت5000تومن. یخ زدم. خدایا من این رو کنار گذاشته بودم که داخل تاکسی نگردم دنبالش و بدم به راننده. کدوم راننده؟ من امروز3دفعه آژانس گرفتم این مال کدومه؟ مادرم هم هی پشت سر هم می پرسید چی شده؟ چی شده؟
-محض خاطر خدا مادری1لحظه اجازه بده بلکه بتونم خودم بفهمم چی شده!
سعی کردم فکر یخ زدهم رو جمع و جورش کنم. صبحی که اصلا5000تومنی نداشتم. بهم خورد داد. این از این. عصری هم که باز خورد نداشتم دهی دادم بهم خورد داد. این پنجیه مال اون بنده خدای بعد از ظهریه که از صبح نگهش داشته بودم. ولی من مطمئنم بهش کرایه دادم. خدایا جای اسکناس چی دادم دستش؟ دیگه اینقدر بوق هم نیستم اسکناس رو با کاغذ اشتباه نمی کنم. مطمئنم اسکناس بود. ولی چندی بود؟ خدایا من از این اشتباه ها نمی کنم. خیلی زرنگ نیستم. فقط خونه سر مهلت اسکناس هام رو مرتب می کنم که بیرون وسط شلوغی و تعجیل اوضاع خراب نشه. پس این دفعه چی شد؟ اه لعنت به این بی حواسی های این روزها! آخه1نفر نیست به من بگه بی مغز روان داغون واسه چی هر دقیقه حواست میره به، … ولش کن اسکناسه چی بود من به اون بنده خدا چی پرداختم؟ دهی که نبود همهشون اینجان. خدایا من1دونه هزاری داشتم که الآن نیست. نکنه، … خدایا! شیرجه رفتم روی تلفن.
-الو! خسته نباشید من فلانی هستم از فلان ساختمون1سؤال دارم.
-بفرمایید.
-اون آقایی که بعد از ظهر ساعت2و20دقیقه رسوندنم کلاس تشریف دارن؟
-بله چه طور؟
-آخ خدایا شکرت میشه گوشی رو بردارن با خودشون کار دارم.
صداهای پشت خط.
-خانم فلانیه. فکر کنم فهمید.
و بعد به نظرم خنده بود شاید هم فقط شلوغی بود و من این مدلی خیال کردم.
-الو!
-سلام آقا معذرت می خوام من به نظرم امروز، …
این وسط مادرم هم پیش و بین تلفنه می خواست یادم بده چی بگم که سرم کلاه نره و ای خدا حفظ کنه این بزرگ ترها رو!
-خودم می دونم مادری!
مگه می شد؟ خخخ.
اون بنده خدا اومد پشت خط و هنوز نگفته می خندید. خلاصه اینکه من به جای پنجی1هزاریه کهنه و داغون داده بودم دستش و اون طفلک هم هیچ چی نگفت. وایی خدا چه خجالتی کشیدم اون لحظه. این اشتباه به خاطر نشناختن اسکناس ها نبود. چون همون طور که گفتم، پوله رو جدا گذاشته بودم. این2تا اسکناس با هم نبودن که اشتباهشون کنم. پس واسه چی همچین خطایی کردم؟ دیگه پرسیدن نداره جوابش کف دستمه.
طولش ندم. کله تو رو بیخیال خودم داره دیرم میشه خخخ. از اون بنده خدا تا جایی که جا داشت معذرت خواستم و اون طفلک هم فقط می خندید و می گفت طوری نیست پیش میاد. مادرم داشت می رفت و پوله رو دادم ببره بهش بده. این حل شد ولی من، … من واقعا باید حواس جمع تر از این ها باشم. خودم می دونم چی این مدلی پرتم کرده از مرحله. پس واسه چی اجازه میدم؟ واقعا لازمه؟ زندگی یادم داد چیزی که نمیشه تغییرش بدم رو فقط تماشا کنم. حتی مواردی که صد درصد به خودم مربوطن. و این مورد تقریبا هیچ چیش به خود من مربوط نیست. بود ولی در زمانی پیش از این، که از بس متفاوت و دور شده انگار1عمر باهام فاصله داره. ممکن بود من هرگز اون راننده رو پیداش نکنم. آژانسه بغل خونمونه ولی ممکن بود نباشه. ممکن بود هیچ زمانی نشه درستش کنم. و این خاطره از1نابینا تا ابد داخل ذهن1آدم خوب و بی پیچ و خم می موند که طرف نمی دید. یا اشتباهی پرداخته یا اصلا شاید نداشته. ولش کن گناه داره. لعنت بر ذات هرچی نکبته. خدایا شکرت که به خیر گذشت. که اتفاق دیگه ای نیفتاد. که تونستم حلش کنم. ولی به نظرم تا همین جاش باید عبرت شده باشه واسم. من واقعا زمان هایی که ذهن و روانم درگیر1چیزی میشه از باقیه موارد اطرافم غافل می مونم. این درست نیست. خودم رو شاید نتونم عوض کنم ولی توجهاتم رو باید تغییر بدم. واسه چی باید چنان درگیر1مورد، … باشم که در زندگی روزمرهم همچین خطاهای مسخره ای به وجود بیاد؟ این مورد شاید هفته ها طول بکشه و خدا می دونه اگر من همین مدلی پیش برم دیگه چه سوتی هایی میشه که بدم. شاید مورد بعدی خطرناک باشه. به نظرم باید کمی بس کنم. نه کاملا ولی اندازه2تا قدم کوچولو باید بکشم عقب. یعنی می تونم؟ میشه1درصد کوچولو هم شده به گفتار زبونم نزدیک تر بشم؟ من هر طرف می چرخم و میگم بیخیال. من که خیالم نیست. بابا بیخیال. ولی واقعیت این نیست. واقعیت دیروزه. اینکه از بس حواسم نبود اشتباه کردم. واقعیت اینه که خیالم هست. خیلی هم هست. سعی کردم نباشه ولی هست. به نظرم باید بیشتر سعی کنم. خیلی بیشتر. دیگه نباید از سر بی حواسی های این مدلی اشتباه های از هر مدلی کنم. واقعا لازمه نه عاقل بشم، فقط1جاهایی عاقلانه، یا نه فقط عادلانه حواسم رو تقسیم کنم.
وووییی دیرم شد دیگه نمی تونم بنویسم ویرایش این هم بمونه واسه ظهر که اومدم الآن باید بپرم. ولی پیش از رفتن1چیزی رو می دونی؟ زندگی عالیه. حتی با وجود خریت های من. حتی با داستان هایی از جنس دیروزهام که پیش میان و حسابی حالم رو می گیرن و متفکر و شرمنده و گیج جام می ذارن. زندگی عشقه. باور کن. ازم باور کن! داره7میشه من باید رسما پرواز کنم. آآآآهاااایییییی بابا زمان تو رو خدا فقط1کوچولو نفس تازه کن رسیدم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی استراحت در نیمه دویدن های امروز.

بعد از ظهر2شنبه. از سر کار اومدم باید برم کلاس. اسکنرم رسید. آخ جون. ولی نرفتم نگرفتمش. گفته بچه های نصب و آموزشش شیراز بودن تازه رسیدن میره واسه فردا صبح. گفتم صبح سر کارم گفت پس باشه واسه فردا بعد از ظهر. بعدش هم پرسید لپتاب داری می خوایی روی لپتاب نصبش کنی؟ گفتم بله. به نظرم اگر سیستمم از اون گنده غیر قابل حمل ها بود این بنده های خدا می اومدن اینجا. شاید حالا هم بیان اگر بگم ولی نمیگم. می خوام خودم برم. اگر خدا بخواد و مورد نکبتی پیش نیاد فردا شب اسکنره اینجاست. آخجان!
میگم که! مگه نصب اسکنر با نصب مثلا پرینتر تفاوت داره؟ چیش اینهمه سخته که باید برم اونجا واسم نصبش کنن؟ من پرینتر گرفتم بسته بندی آوردمش خونه بعدش بازش کردم بعدش نصبش کردم و کامل بلد نبودم زنگ زدم فروشندهش رو آوردم اینجا واسم رو به راهش کرد الآن موندم واسه چی اینجا خدمات آموزش و نصبی رو هم بدون اینکه خودم نق بزنم پذیرفته و روی فروششه! شکلک تعجب. یا این کاره خیلی سخته یا اینجا یعنی این چند متر مغازه این بنده خدا خارج از مرزهای ایرانه. بیخیال ولش کن ولی باز دوباره هم میگم که! من ویندوزم داغونه منتظرم تعطیل بشم عوضش کنم. این نصب شده ها همراه ویندوزم می پرن و من واسه نصب پرینتر و اسکنرم دوباره باید راه بی افتم دنبال ملت آیا؟ وووییی شکلک قیافهم جمع شد از نمی دونم چیچی.
واسه سر در آوردن از داستان نصب اسکنر به1زنگ زدم خخخ گیر بود و خخخ بیخیال خودم درستش می کنم مطمئنا اینهمه سخت نیست این بنده خدا هم به خاطر تعهد به مشتری داره این کار رو واسم می کنه. ممنونشم حسابی.
اوخ دیرم نشه کلاس زبان و داستان هاش. نه هنوز زمان دارم.
باید جمله هام رو درست کنم. عادت هام گاهی کار دستم میده. دیگه داخل گفتارم هم گاهی آیا رو می فرستم آخر جمله و بعدش حواسم جمع میشه و دیگه نمیشه جمعش کنم خخخ. خدا کنه بتونم از فایل های اسکن شده چیزی که می خوام رو دریافت کنم. ایول میمیرم واسه اینکه کتاب بخرم بیارم بخونم. هر کتابی که دلم بخواد. فارسی نیست البته ولی، … بیخیال مثبتش اینه که زبانم قوی تر میشه. سر و بیخ فکرم رو بزنی اون طرفش داخل موارد اسکن می چرخه الآن. تا زمانی که بیارمش خونه امتحانش کنم نتیجه هم بده خاطرم جمع بشه. اخلاق مزخرفیه ولی مال خودمه و کاریش نمیشه کنم. هی یکی همون که گفتی رو تأیید کردم که بیاره و آورد اگر مدلش اونی که باید نباشه من رسما به حسابت می رسم هرچی هم ایمیل یکی نشان بهم بفرستی چیزی عوض نمیشه خخخ. ممنونم ازت دیوونه. به نظرم سخت بود دنبال چیزی بگردی که به کار من بیاد در حالی که به اندازه کافی از مدل نیاز من نمی دونستی. ممنونم.
این چی بود دیگه؟ گوشیم جیغ کشیده میگه1ایمیل خارجکی واسم اومده خخخ. خدایا اگر نتونم جدی باشم دیر میشه و من همچنان در حال جفنگ پرونی باقی می مونم. جدی نمی دونم این ایمیله چیچیه باید برم ببینمش.
آخ خدا چه خواب دلم می خواد! اگر پلک هام بره روی هم صد درصد خواب می مونم. این1دفعه سرم اومد. ترم پیش خوابم برد و10دقیقه مونده به کلاس پریدم. خدایا آماده نبودم اصلا تصور نمی کردم خوابم ببره. فقط خدا می دونه چه جوری آماده شدم و رفتم کلاس. بیشتر از1ربع ساعت دیر رسیدم. خیلی بد بود خیلی. دیگه هرگز دلم نمی خواد تکرار بشه. استرس اون دقیقه ها واقعا آزارم داد. اینه که الآن به هیچ عنوان مژه هام رو به هم نمی چسبونم می ترسم بخوابم و دیر بلند شم و خخخ.
به نظرم بد نیست من فعلا دیگه ننویسم و برم آماده بشم واسه آماده شدن واسه اینکه آماده بشم برم کلاس خخخ. دلم خواست این تیپ از جفنگ رو هم بگم مشکلی هست آیا؟ به جهنم که هست بذار باشه من این مدلی دلم می خواد و انجامش میدم چون دلم می خواد.
به جان خودم20دقیقه مونده به2من2و30باید اونجا باشم. باقیش باشه بعد فعلا من رفتم. باز میام!.