دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

انگار هستم هنوز.

صبح5شنبه. بعد از کلاس. نمردم انگار. به خدا دیشب خیلی بد بود. یعنی دیشب بد نبود من بد بودم. شب و روزهای خدا که بد نیستن. ما رنگشون می کنیم. سیاه یا سفید.
از کلاس اومدم و نفس تازه کردم. می خوام دوباره برم بیرون. کتاب های ترم بعدم رو هنوز نگرفتم می خوام برم بگیرم. امروز صبح1بی اطلاع از دیشب بهم زنگ زد. گفتم حالم خوش نیست. اول نفهمید چی شده بعدش که حرف پیش رفت مطلب اومد دستش. بنده خدا! باهام حرف می زد در حالی که نه من زمان داشتم نه اون. گاهی حضورها و فقط حضورها می تونن کمک کنن. اولین دفعه ای نبود که1در زمان های از خود بی خود شدن هام کنارم بود. اون لحظه در صبح امروز تمام دفعات پیش به خاطرم اومدن و تونستم اون اندازه به این حس بی مهار لعنتی مسلط بشم که افسارش رو شاید موقت اما بگیرم دستم و بپرم سوار شم. هنوز شبیه سرمازده ها می لرزیدم ولی تونستم1دونه پیام داخل تلگرام بفرستم و بلند شم برم سر کلاس. الآن حس می کنم بی حسم از اثرات تهوع های دیشبی. بی حس اما الآن شب نیست. روزه و روز اوضاع بهتره. درضمن ساعت های اولیه هم سپری شدن و حالا1خورده درست تر میشه خودم رو جمع کنم. هرچند هنوز گیجم و هرچند این، … بیخیال. عاقبت تموم میشه. به نظرم1درست میگه اگر1خورده بتونم آروم تر سپریش کنم امن و بی دردسر پیش میرم و سلامت می رسم اون طرفش. خوب واسه من1خورده سخته. زمان هایی که شبیه دیشب اوضاع1دفعه چیز میشه نمی تونم آروم و بیخیال رد بشم. دست خودم نیست واقعا سخته واسم. ولی، …
این کلید بیچاره داره زور می زنه تلگرامم رو وصل کنه و نمیشه. به نظرم باید فکر1دونه کلید دیگه باشم. اگر پیامی بیاد من نمی بینمش چون تلگرامم بسته هست واتساپ هم ندارم و خلاصه خخخ گوشیم از جهان اینترنتی جداست و، … میگم بد هم نیست ها! بیام1خورده کلا اینترنت گوشیم رو ببندم و بازش نکنم. مثلا1روز. نه کمه1هفته. الآن که بهش فکر می کنم می بینم بد نیست خخخ. مدیونی خیال کنی واسه خاطر اینکه جلوی فیلتر کلیدم کم نیارم این مدلی میگم خخخ.
به نظرم مدل اسکنرم رو پیدا کردم. حرف ها زده شده و باید صبر کنم تا هفته آینده سفارشم برسه و برم واسه خریدش و آموزشش و نصبش و و و و و ولش کن حس اذیت نیست به خدا همه جونم رو انگار داخل کاور فرو کردن1جور مزخرفی هستم.
فوق جفنگ های دیشب رو بر نمی دارم. خواستم بر دارمش ولی کامنت گرفته و کامنت ها برای من با ارزشن. چون نشونه های حضور و محبت آشناهای اینجاست و دلم نمی خواد از دست بره. زمانی که وبلاگ داشتم رو قدیمی ترها خاطرشون هست. فقط واسه نگه داشتن کامنت های اونجا تا مدت ها منتقل نمی شدم. تا زمانی که تونستم کامنت های اونجا رو با کپی پیست حفظ کنم و اومدم اینجا و خخخ چه خوب شد که اومدم.
یکی از همسایه های طبقه بالا، نمی دونم کدوم طرفی، شاید هم طبقه پایین ولی احتمالش ضعیفه، داره دریل کاری می کنه. وووییی اعصابم! الآن میرم بیرون. امروز دلم تفریح می خواد. بد نیست خونه بخوابم ولی اگر قرار باشه با استراحت کردن فکرم آزاد بشه و بره به اماکن دیشبی همون بهتر که برم وسط ناپرهیزی بلکه امن تر باشه.
این دیوونه ها دارن آشغال های دریل کاریشون رو می ریزن بیرون. می خوره به نرده های بالکنم. کاش نریزه روی سکو که هیچ خوشم نمیاد!
داره12میشه باید برم. دلم می خواد امروز ناپرهیزی کنم. یعنی به دلدرد و آخ و واخ بعدش می ارزه؟ شاید خخخ شاید بی ارزه.
تعطیلات که شروع بشه باید ورزش کردن هام رو مرتب کنم. این چه وضعشه؟
درس5زبان رو گرفتیم. تموم نشده ولی گرامرش رو به نظرم بیشترش رو گفت. می تونم بخونمش و تمرین هاش رو خخخ. خوب چیه مگه وسط هفته زمان تمرین نوشتنه؟ نیست دیگه! ولی امروز نه. باشه فردا. یا امشب یا فردا.
این کتاب دروغ های صمیمانه داره زیادی عذابآور میشه. دیگه هیچ چی از این خانم نویسنده نمی خونم. بدجوری شبیه خانم های ایرانی می نویسه. نوشته ایشون منو یاد خودنوشت هایی میندازه که، … آخ خدای من! جدی از قهرمان زن این قصه بدم میاد. باقیشون هم جذاب نیستن. خیلی خیلی، … آقای عاشق زیادی ماست و ذلیله و خانمه هر غلطی دلش خواست کرد و باز طلبکاره. از اون دسته اشخاص مزخرفیه که اگر دست من بود دسته کم1سیلی از اون جانانه هاش خرجش می کردم و بعدش می گفتم سریع بدون ادا میگی می خوایی چه غلطی کنی! اگر می خوایی بمیری بری جهنم فقط بگو و مطمئن باش ازت می پذیرم و می کشم کنار تا هر غلطی دلت خواست کنی. ولی آقای عاشق این کار رو نمی کنه. در جواب لوس بازی های لوث شده خانم که جون خودش و3تای دیگه رو انداخته توی هچل، بر می گرده طرف رو می بوسه. اَییی! وووییی خداجونم! اَََیییی! خیلی کم از کتابه مونده وگرنه دیگه نمی خوندمش. به نظرم3تا یا4تا لبه از نوار. ولی نمی دونم. قابل پیشبینی نیست اگر حوصلهش بیشتر از این سر بره کلا بیخیال پایانش میشم و خدایی ولش می کنم دیگه شورش در اومده. تا دماغ پاک کردن طرف رو می نویسه. به خدا راست میگم. توضیح میده که زنک چه جوری دماغش رو پاک کرد. دوباره هم با پشت دست پاک کرد و مردک دستش رو گرفت و بوسید و از این چرندیات. خدایا این افتضاحه. خیال می کردم داستان های خارجی به این حد از نفرت نمی رسوننم.
شارژ گوشیم کامل شد ولی کلیدم تلگرام رو باز نکرد. بیخیال اصلا بهتر. بلند شم دیگه12شد. اول این رو بچسبونم اینجا و بعدش برم.
آخجون اسکنر! کاش بشه هرچی کتاب دلم می خواد رو باهاش اسکن کنم بخونم. کاش ترجمه کردنم سرعتش بیشتر بشه تا سریع تر بخونم! کاش، … ولش کن دیرم میشه. من رفتم.
ایام به کامتون.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بی نام.

در فاصله بین شب4شنبه و صبح5شنبه. ساعت3و13دقیقه نیمه شب یا صبح نمی دونم.
از خواب پریدم. دیشب اینترنتم به طرز وحشتناکی ماجرا داشت. هنوز هم ضعیفه ولی راه میده. اون بیرون به شدت باد میاد. صدا بیدارم کرد. یعنی پروندم از خواب. دیشب1چیزی نوشتم که نفرستادمش اینجا. اینترنت، … به نظرم فعلا دلم نخوادش.
ساعت3و15دقیقه. اینترنت راه میده. به زور ولی میده. نمی تونم بخوابم. تهوع. خدایا کاش این باد آروم تر می زد الآن نمی پریدم! کاش همونجا بی حرکت می موندم دوباره خوابم می برد چشم باز نمی کردم1خورده طول می کشید بعدش خواب بودم واسه چی زد به سرم و نصفه شبی، … ضربانم زیادی بالاست. حس می کنم داره به قفسه سینهم فشار میاد. حالم خوش نیست. آخ خدا! آخ خدا این تهوع لعنتی!
اون بیرون هنوز باد میاد. اینجا تاریکه. ایسپیک همراهم بیداره و سکوت رو می شکنه ولی، … من صدا می خوام. خدایا واسه چی کسی بیدار نیست1کسی رو بفرست این جو رو بشکنه من واقعا می ترسم. ترس. ترس واقعی. ترس مشخص و ملموس و واضح. بلند میشم. سرم گیج میره. تکیه میدم به دیوار. میرم طرف کلید برقی که سال هاست دیگه نورش رو نمی بینم ولی روشن بودنش بهم اطمینان و در مواقع بهتر بهم لذت میده. کلید رو می زنم. ریزش نور داخل اتاق تاریک رو حس می کنم. تهوع.
صدای باد از اون بیرون میاد. در و پنجره ها رو بستم و این گوشه دارم ذهره ترک میشم. نفس هام رو می شمرم. سریعن و بریده. انگار دویدم. سعی می کنم بهشون متمرکز بشم. می شمرمشون. 1، 2، 3، 4، 5، خفه شو ایسپیک دیگه بسه! آخ! آخ خدا! تهوع!
ساعت3و22دقیقه. سعی می کنم گوشیم رو بردارم. باید پیام بفرستم. نمی دونم واسه چی و واسه کی فقط حس می کنم وسط فضای بی انتها رها شدم باید مطمئن بشم پیامم به1جایی می رسه تا مطمئن باشم وسط این حضور که کابوس شده تنها نیستم. خداجان واسه چی کسی نیست بفهمه؟ خودت چی؟ تو خدایی پس می فهمی مگه نه؟ میشه1کاری کنی الآن جونم بالا میاد!
باد اون بیرون شدیدتر شده. قفسه سینهم از شدت فشار درد گرفته. من می ترسم. شبیه بچه ای که بعد از حضور در1حادثه وحشتناک، بعد از دیدن صحنه های اتفاق، بعد از دیدن پایین اومدن سقف امن خونه آرامشش روی سر خونوادهش، بعد از دیدن آتیش سوزی و تماشای از دست رفتن پدرش وسط آتیش، بعد از لمس واقعیت مرگ، مرگ1قهرمان، شب با آخرین داستان داخل ذهنش، داستان هیولای شب، که عاقبت از داخل قصه در اومد و خونه و خونوادهش رو ویران کرد و پدرش رو خورد، شب وسط پریشونی های اطرافش از وحشت خوابش برده باشه و نصفه شب از خواب پریده باشه و دیده باشه که هیچ کسی اطرافش نیست و با هیولای ناپیدای شب تنهاش گذاشتن می ترسم. حالم بده. تهوع!
ساغت3و31دقیقه نیمه شب. این تهوع دیگه شورش رو درآورده. این چه مسخره بازیه آخه فشار عصبی چه ربطی داره به معده! تمومش کن دیگه! خوابم میاد. به خدا خستم. می خوام بخوابم. نمی تونم. نفس هام سریع تر میشن. سعی می کنم فکرم رو بکشم طرف مثبت ها. مثبت؟ کدوم مثبت؟ این لحظه تمامشون فراموشم شدن. این فشار چنان سفت وارد میشه که تمام مثبت ها فرار کردن و عقب نشستن. این عادلانه نیست من نمی تونم باهاش طرف بشم. ذهنم چسبیده به وحشت. عرق می ریزم ولی سردمه. دارم می لرزم. مثل بید می لرزم. چنان شدید که دندون هام می خورن به هم. مسخره هست. حس تب و لرزهای بچگیم رو دارم. داغم. آتیشم. لرز ولم نمی کنه. داره بیشتر میشه. سعی می کنم آروم و عمیق نفس بکشم. نمی تونم. نفس هام کوتاهن. سرفه می کنم. شدید سرفه می کنم از تلاش برای عمیق نفس کشیدن. خدایا نکنه واسه خاطر هیچ چی تموم بشم امشب؟ سعی می کنم خودم رو پیدا کنم.
-هی چیزی نیست آخه! مگه زده به سرم؟ مگه بچه شدم؟ خودم خندم نمی گیره از این، … ای بابا! خجالت داره! بابا بیخیال!
ولی در همون حال نفسم از شدت فشار بند میاد. آخ نمی تونم. تهوع.
ساعت3و40دقیقه نیمه شب. پاک از دست رفتم. نه منطق سرم میشه نه مهار هیچ چیزم دست خودمه. جنگ رو می بازم. بی فایده هست من امشب نمی تونم از پس خودم بر بیام. خودم رو رها می کنم. حس می کنم میشه که قلبم وایسته از این نفس زدن های از جنس پریشونی. جدی اگر امشب اینجا سکته کنم فردا میان می برنم و میگن علت مرگ سکته بود. خیلی چیزهای دیگه هم میگن.
-آخی چه ناگهانی فوت کرد!
-آره طفلکی خلاص شد!
-آخه چیزیش نبود!
-خوب همینه دیگه! آدم های خوب راحت و بی درد میمیرن. زجر نکشید!
-از کجا می دونی آدم خوبی بوده؟
-این طفلکی چه گناهی می تونست کرده باشه؟ چشم که نداشت گناه هم از چشم میاد این ها فرشتهن.
-راست میگه. مردنش رو هم که دیدی خدا چه راحت بردش. جاش بهشته.
-الآن این جور مردن مد شده. از جوون20ساله بگیر تا پیر90ساله سکته می کنن. این حرف ها چیه؟
-چی میگی خوب سکته هم وسیله هست دیگه. خدا خواست بندهش رو راحت ببره. تازه خانم فلانی هم می گفت خوابش رو دیده داخل1باغ گل بود و چنین و چنان بود.
-آره اجل پشت دلیل های مرگ می مونه تا بنده های خدا حواسشون بهش نباشه.
-همسایه بغلیمون رو یادته چه آدم خوبی بود؟ اون هم سکته کرد.
و … … …
خندم می گیره. کلی از این چیزها میاد توی نظرم و خندم می گیره. ولی از آخریش هیچ خوشم نمیاد.
-اون که رفت و راحت شد بیچاره مادرش!
وایی خدا مادرم! اگر امشب این مدلی مسخره و بی خودی تلف بشم فردا مادرم نمی فهمه. نیستش. بعدش نمی دونم کی بهش اطلاع میدن. خدایا نکنه اونجا که هست بهش بگن؟ اون جاده وحشتناکه مادرم بی هوا رانندگی نکنه تا اینجا برسه من، … من که دیگه اون زمان نیستم! تموم شدم. هی من نمی خوام این مدلی بشه! اه لعنتی! حالم بده. از چشم هام داره مشت مشت اشک میاد. نفس کشیدنم سخته. تهوع بیچارهم کرده. از این حس متنفرم. تلگرام. یا خدا چی اومده نصفه شبی. از اینترنت متنفرم. متنفرم. متنفرم. از تهوع متنفرم. از این حال و هوای افتضاح متنفرم. خدایا نجاتم بده! آخ از دست این تهوع! آخ لعنتی! نمی تونم!
ساعت3و50دقیقه. فلج شدم از خستگی. از فشار نفس های تند. از فشار تهوع. از ترس. بی حس شدم. به نظرم زیر پوستم مورمور میشه. از جنس خالص ترس. ترس. دست از سرم بر نمی داره این ترس. من می ترسم. بیشتر از چیزی که بتونم توضیحش بدم، بیشتر از چیزی که حتی خودم بتونم درکش کنم می ترسم. حالم بده. تهوع!

ساعت3و56دقیقه نیمه شب. دیگه نفس ندارم. خیلی احمقانه هست ولی این رو اگر زورم کافی باشه می فرستم روی آنتن. اگر امشب1چیزیم شد شاید کسی اینجارو بخونه و آخرین هام رو که ثبتشون کردم ببینه. واسه من دیگه فایده نداره ولی شاید1کسی هم فهمید و به جای اونهمه مزخرف که واسه مرده ها میگن، بعد از فهمیدنش1خورده بخنده و بگه:
-عجب احمقی بود! این چه مدل مردنه! شبیه چیز حروم رفت از بس بی مزه مرد ولی خوب هرچی باشه مرده مرده هست. خدا رحمتش کنه! کاش اون دنیا خریتش تخفیف پیدا کنه ولی خخخ دست خودم نیست مردنش خنده داره. خدا بیامرزدش.
از تصورش خندم می گیره. واقعا گریه نمی کنم ولی این اشک ها واسه چی تموم نمیشن؟ از سرفه کردنه؟ خفه شدم خدا! باز داره میاد. این تهوع لعنتی! هی1لحظه وایستا بذار این رو تمومش کنم. بذار منتشر بشه.
اون بیرون باد همچنان می زنه. ولی منقطع شده. الآن نیست و1لحظه بعد به شدت هست و بعدش دوباره نیست. حس می کنم تمام زورم رو با تهوع های پشت سر هم فرستادم بیرون. کاش خوابم ببره. هرچند خوابم آروم نیست. از بیداری و فشار گذر این لحظه ها می ترسم. امشب از همه چیز می ترسم. خدایا بیا بغلم کن من واقعا دارم از هواری که قورتش میدم خفه میشم.
ساعت4صبح. می فرستمش واسه انتشار و دعا می کنم که بتونم از این کابوس بیداری رد بشم. دیگه نمی تونم بنویسم. فردا به انتشار این فوق جفنگیات می خندم ولی بذار امشب باشه اگر همه چیز رو به راه شد برش می دارم. خدایا کمکم کن. دیگه نمی تونم بنویسم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من، امروز، فردا!

3شنبه.
از سر کار اومدم1چیزی هم خوردم. فردا برخلاف همه4شنبه ها با بچه ها نیستم. آخ جون. واسه کل محل کار مأموریت زدن. به مناسبت پخخخ روز معلم پخخخ دست خودم نیست به نظرم چیز میاد مثلا یعنی که چی این، … این، … این دیریریم! معذرت می خوام گاهی باید یواشکی فکر کرد من عادت بدی دارم که با صدای بلند تفکر می کنم. خلاصه باید بریم به1به نظرم همایش. گفتن دل بخواهه ظاهرا کسی نرفت انداختنش وسط ساعت موظفی و حضور جبری. پارسال هم بود و خخخ من خوشخیال به نظرم رسید این روز رو به اون هایی که نمی خوان همایشی بشن بخشیدن و مرخصیه رو کادوی این روز معلمه حسابش کردم و سرحال و سرخوش در کمال سلامت و بدون هیچ دلیل موجهی نرفتم سر کار. بعدش مدیر حسابی معترض بود که واسه چی نبودی. با اعتماد به نفس200درصد گفتم واسه چی باید می بودم؟ اونجا که سر کارم نبود حضورم اجباری باشه؟ اون هم با استفاده از اختیارات مدیریتیش خخخ واسم توضیح و تفهیم ثبت کرد که این ساعت ساعت کاری بوده و من می بایست همراه اون ها در هر بهشتی که اون ها بودن می بودم. من موافق نبودم واقعیتش امسال هم موافق نیستم و به نظرم می شد که معافم کنه ولی برخلاف سال پیش و سال های پیش نه حرفی زدم، نه اعتراضی کردم، نه حتی وارد هیچ بحثی در این مورد شدم. همکارها گفتن و من گفتم باشه. امروز صبح همکارم گفت ببین دفتردار گفته اسم تو در لیست فردا نیست. گفتم باشه. همکارم گفت آخه اگر اونجا نباشی باید بیایی مدرسه. گفتم باشه. همکارم شاید تعجب کرد. دلم سوخت و توجیهش کردم.
-فردا از8صبح تا12و30ساعت موظفیه. من باید در اختیار باشم و هستم. هر جا بگه همون جام.
همکارم گفت آخه شاید تا2طول بکشه. گفتم به جهنم این هم2ساعت اضافی به تلافی مرخصی هایی که به خاطر بیمار شدن های امسالم گرفتم. ول کن. همکارم گفت پس برو بپرس ببین تکلیفت چیه. رفتم از ناظم پرسیدم. این بنده خدا جای برادریم آدم خیلی خوبیه. گاهی ظاهرا لحنش از جنس اخطار میشه ولی دیگه من می دونم ته هشدارش بی نهایت صبور و مهربونه. شبیه اون دفعه که با لحن ناراضی بهم گفت خانم می خواستم ببینمت. واسه چی اینهمه پشت سر هم صبح ها تأخیر می کنی؟ بیا دفتر. رفتم دفتر. خاطرم نیست کی بود که اینجا گفتم من هر زمان گیر می کنم خیلی بی جا و بی موقع لبخند می زنم و دست خودم نیست. اون لحظه که رفتم رو به روی میزش هم لبخند می زدم. ناظم می گفت یعنی چی؟ واسه چی تأخیر داشتی؟ و از این چیزها. و من با اون لبخند عوضی می جنگیدم. عاقبت فقط گفتم معذرت. سعی می کنم تکرار نشه. ناظم گفت یعنی که چی؟ الآن من چیکار کنم؟ تأخیر داشتی. و آخ از این لبخنده. لعنتی! ترسیدم خیال کنه با اون نیش بازم مسخرهش می کنم. به خدا این مدلی نبود نمی تونستم جمعش کنم من واقعا دست خودم نیست. سرم رو بالا نکردم بلکه نبینه ولی دید. گاهی حس می کنم این بنده خدا تنها کسیه که مفهوم لبخندهام رو در این مواقع فهمید. تنها کسی که تا اینجای عمرم باهام برخورد داشته و این حالتم رو دیده. بهش نمیاد توی خط این آگاه شدن باشه ولی من حس می کنم اون می دونه. اون روز هم حس کردم فهمید. جنس لبخند لعنتیم رو فهمید. صداش رو از موج مدیر رس آورد پایین و گفت بفرمایید ولی تأخیر نکن. لحنش امن بود. اشتباه ننوشتم درسته امن. من واسه خودم اصطلاحات خاصی دارم که فقط مخصوص خودمه. یکیش لحن و کلام امنه. لحن و کلامی که بهت می فهمونه همه چیز امنه. من بهش میگم امن. به نظر خودم یعنی در اصطلاحات و فرهنگ تعاریف شخصیم این امن با آروم تفاوت داره. مثلا کسی با لحن کاملا آروم می تونه به من توضیح بده که در فلان مورد صد درصد گرفتار شدم و هیچ مدلی خلاص بشو نیستم. اه بسه زیاد توضیح دادم خسته شدم خوب لحنش امن بود دیگه! ای بابا! اون روز هم لحن ناظم زمانی که صداش اومد پایین و به دفتر مدیر نمی رسید امن بود. فقط زمزمه کردم. ممنونم! ناظم با همون صدای معمولی قبلش گفت خوب بفرمایید کلاس. رفتم. هنوز لبخند می زدم اما این دفعه جنسش متفاوت بود.
ای بابا داشتم1چیز دیگه می گفتم رسیدم به این که. آهان فردا.
رفتم ناظم رو پیدا کردم ازش پرسیدم فردا من کجای ماجرام. گفت تو مرخصی رد کن دیگه. گفتم من که چیزیم نیست دلیل موجه هم ندارم واسه چی مرخصی رد کنم میام اینجا دیگه. بنده خدا دادش در اومد که نمیشه تو بیایی اینجا واسه خاطر تو1نفر باید ناظم و معاون و کادر اینجا بمونن چون اینجا با حضور1نفر پرسنل بازه نمی خواد بیایی. خندم گرفته بود.
-پس من چیکار کنم؟
ناظم گفت وایستا مدیر از اداره بیاد.
تشکر کردم و رفتم تا مدیر بیاد. اومدش. آخ که چه قدر دلم مرخصی می خواست خخخ. رفتم بهش گفتم من فردا چیکار کنم؟ گفت بیا همایش دیگه. مظلوم شدم البته نه چندان. خخخ. چیکار کنم زیاد مظلومیتم نیومد. خوب نیومد حس باید بیادش اون لحظه نیومد. این هم1مدل از مزخرف گفتن های شخصیمه. اخم هات رو جمع کن. محض اطلاع باید بفرمایم که از این به بعد می خوام اینجا30برابر گذشته خودم باشم. تو هم بی خود خوشت نمیاد. یا همین الآن خوشت میاد یا سعی کن بعدا خوشت بیاد. دهه!
خلاصه به مدیر گفتم آخه اسمم در لیست فردا نیست و تا اومد به خودش بجنبه و فرمان حضور در کلاسم رو صادر کنه تیر بعدی رو شلیک کردم که مدرسه هم که ناظم گفت نمیشه بیام آخه میگه اگر من فردا اینجا باشم باید کادر به خاطر حضور من1نفر اینجا بمونه و نمیشه. مدیر گفت آره این هم راست میگه. فشنگ آخرم رو تلف کردم ولی به هدف نخورد.
-ناظم گفت مرخصی رد کنم.
مدیر گفت خوب فردا بیا مدرسه با مینیبوس مدرسه میریم همایش.
اه بخشکی شانس! دوباره امتحان کردم.
-البته من اصرار ندارم که باشم اسمم هم که نیستش گفتم بیام بپرسم.
مدیر یا نگرفت یا محترمانه می خواست تلافی تمام نافرمانی های از پارسال تا امسالم رو کنه خخخ.
-نه اشکال نداره مأموریت رو واسه همه گروهی زدن فردا اینجا باش با مینیبوس میریم محل همایش.
گفتم:
-اسمم نیست آخه! اصراری هم نیست از طرف من.
گفت:
-اشکال نداره صبح8اینجا باش.
دیگه باید کوتاه می اومدم. جرأت می خواست که مستقیم اون جمله کلیدی خطرناک رو بگم.
-نمیشه من فردا رو مرخصی رد کنم و نیام؟
جرأت می خواست گفتنش که من نداشتم. مخصوصا با اون داستانی که1شنبه پیش درست کردم با اون سرگیجه نکبت! ولی خودمونیم اگر مدیر می خواست می شد که بهم، … یعنی باید می گفتم آیا؟ این احتمال وجود داشت که بزنه ریزم کنه خخخ. نتیجه اینکه فردا صبح باید برم داخل1همایش مسخره در1جای از نظر خودم مسخره که همه ذوق می کنن چون قراره نهار بدن. اه لعنتی! همکارم گفت بیا نهار هم میدن خوش می گذره. رگ بدجنسیم که چند وقتی بود مهارش می کردم از دستم در رفت، و خبیثانه به خاطرش آوردم که یادته پارسال به همکارهایی که رفتید1ساندویچ اولویه دادن که تا1هفته نوبتی همگی مسموم شده بودید و آه و ناله دفتر رو برداشته بود؟ طرف گناه داشت خخخ. اول تعجب کرد و رفت به فکر و بعد گفت آخ آره آره یادم اومد واااییی و من چند درصد وجدان درد شدم که ذوق نهار فرداش رو نابینا کردم. دست خودم نبود. دست خودم نیست من ذاتا موجود بدجنسی هستم. جدی میگم بدجنسم. نمی تونم خیلی جلوی بدجنسی هام رو بگیرم. گاهی موقتا از پسش برمیام ولی این دائمی نیست و از دستم درمیره و هیچ کاریش نمیشه کنم چون این در ذاتمه و عوض کردن جوهر ازم ساخته نیست.
و من فردا باید برم به اون همایش کزایی. آخ خدا چه قدر بدم میاد! فردا مادرم پیشمه. ظهر می خواستم زودتر بیام با هم باشیم. اه لعنتی! اما بیخیال چیزی نمونده تعطیلی برسه. باز هم مهلت گیر میاد. یعنی خدا کنه باز هم به این زودی ها گیر بیاد! منفیش اینه که حس می کنم فردا رو دارم می ریزم دور و تلفش می کنم. مثبتش اینه که بچه ها به خصوص امیرعلی بزرگه روی اعصابم نیست. هم من به شدت آستانه تحریکم این روزها پایینه هم این بچه روی روانه و خلاصه جفتمون گناه داریم. دیروز به شدت از جا در رفتم از دستش. وحشی شده بودم از حرص. فقط خاطرم بود که حق ندارم روی این مخاطب دست بالا کنم. عوضش دست روی وسایل بالا کردم و بیچاره همکارم! امروز هم با این پسره حرف نمی زدم. اون هم اخمو بود و صداش در نمی اومد. تا زمانی که بی حرف اضافه شروع کردم بهش املا گفتم. خدا شاهده فقط صدام آروم بود. لحنم آروم بود. امن نبود از نظر خودم که نبود فقط آروم بود و چند دقیقه بعد دوباره دم درآورد و به حرف اومد و سرحال شد. از خودم متنفر میشم این زمان ها. خدایا این امسال داره میره من واسه چی نمی تونم مهربون تر باشم؟ اصلا واسه چی باید، … من سال دیگه همراهش نیستم و این با تمام خشم ها و هوارهای من درست لحظه ای که اجازه پیدا می کنه باز باهام حرف بزنه سعی می کنه با پرحرفی به حرفم بگیره و اتفاق رو از سرم پاک کنه و باز هم بهم بگه که بعد از رفتنش باهام تماس می گیره و می خواد که بگیره و خطم رو مادرش داره و می خواد بعد از رفتنش بهم زنگ بزنه و دلش تنگ میشه و آیا من دلتنگش میشم یا نه و من مهربون نیستم ولی خوبم و خخخ دقیقا این رو میگه و خخخ میگه تو خیلی خوش اخلاق نیستی ولی خوبی و از این چیزها که عینش رو نمی دونم فقط خاطرم هست که توضیح میده دوست داره باشه و باشم و، … خدایا این چه امتحانیه می گیری ازم؟ بعد از رفتن این من باید با وجدانم چه غلطی کنم؟ آخه من که روانشناس نیستم از کجا بدونم باید با این بچه چه مدلی رفتار می کردم که حسش این نباشه؟ من باهاش چندان مهربون نیستم. هم به خاطر خودم، هم به خاطر خودش. امیدوار بودم همه چیز درست بشه ولی ظاهرا درست نشد. خدایا خودت درستش کن من نمی تونم. من نمی تونم! بلد نیستم. خیلی دلواپسم خدایا کمکمون کن!
خدایا این3از دیروز بهم زنگ می زنه و من جواب نمیدم. چیکارم داری آخه! من اگر نخوام به هیچ عنوان جواب تلفن نمیدم. اطرافیانم متنفرن از این کارم ولی با تمام گفتن هاشون من تا نخوام جواب تلفنم رو نمیدم. الآن هم جواب3رو نمیدم چون نمی خوام. یا می خواد بگه بریم بیرون، یا می خواد واسم از، … اون1دوسته. نه اندازه1و حتی نه اندازه2که در زمان پریشانی های بی مهارم جفتشون در کنارم بودن. و حتی نه اندازه نگین که91و92به شدت همراهم بود. اما به هر حال3دوسته. اما من الآن نه دلم می خواد با هم جایی بریم، نه حس شنیدن دارم. خخخ3ازم1بسته شکلاتش رو می خواد. از سفر که اومدم این بسته شکلاتی که بهش ندادم حسابی خخخ میگه مونده روی دلم واسه چی خوردیش؟ بهش گفتم خوردمش3تا تهش رو خوردم. بدجنسی کردم. آخه واقعیتش این، … بیخیال ایشالا سفر بعدی آخ جون سفر باز هم از این سفرها دلم می خواد کاش بشه که بشه خخخ!
زنگ تلفن رفت. بقیه هم گفتن امروز بریم بیرون گفتم نه. همکارهام هم امروز از راه سر کار رفتن اردوی دسته جمعی. بازنشسته هایی که1دفعه اینجا در موردشون حرف زدم امروز همه رو مهمون کردن. من نرفتم. گفتم کلاس دارم. نداشتم. همه هم فهمیدن دروغ میگم. اصراری نداشتم که کسی نفهمه. اتفاقا دلم می خواست بدونن راست نگفتم بلکه بدونن دیگه ابدا مایل نیستم واسه اینکه باهاشون نمی پرم و چرا نمی پرم و باید بپرم و از این روضه های تکراری بهم بگن و بگن و بگن. امروز نه با دوست ها رفتم تفریح، نه با همکارها رفتم اردو، فقط اینجا نشستم و دارم می نویسم. دلواپسم. می ترسم. واسه خودم. فقط خودم. خدایا من دلواپسم. من نمی خوام درگیر، … من نمی تونم. تحملش رو ندارم. تحمل تکرار این چرخه رو ندارم. نکنه گیر کنم لای پره هاش و نشه که در صورت لزوم خودم رو بکشم عقب؟ نکنه نتونم سر موقع خودم رو از، … حالم بد میشه از دلواپسی. بهش که فکر می کنم، بهش که دقیق میشم، شبیه الآن، حالم شروع می کنه به بد شدن. اگر ادامه بدم باز اون تهوع عصبی آشنای لعنتی میادش. کسی باور نمی کنه. اون هایی که این رو نمی بینن، فقط توصیفم رو می شنون، باور نمی کنن. من فقط بهشون میگم من نمی تونم. من نمی خوام. من انجامش نمیدم. به خدا نمی تونم. و حس می کنم، مطمئنم، که اون ها نمی تونن عمق این عذابی که فقط فکر کردن بهش روی سرم آوار می کنه رو حتی تصور کنن. دیروز باز حرفش شد. خندیدم و گفتم من نمی تونم. داشتم می خندیدم ولی همون لحظه1حس کاملا مشهود و محسوس از لرز، … و فقط1نفر داخل تیمتاک شاید حالتم رو درک کرد و شاید از روی آگاهی های دیروزش گفت راست میگه. پریسا درست میگه. پریسا نمی تونه. واقعا نمی تونه. و چه قدر ته دلم از اون1نفر ممنون بودم. احساس سپاسم عمیق بود هرچند نگفتم. گاهی لازم نیست کاری کنیم. حتی لازم نیست هر لحظه باشیم. فقط اینکه بفهمیم. عمیق و سر موقع بفهمیم واسه تزریق آرامش کافیه. هی1نفر! اگر اینجا رو می خونی ازت ممنونم که درک می کنی. اگر هم اینجارو نمی خونی باز هم ازت ممنونم که درک می کنی. ممنونم از درکت که اینهمه صاف زده به هدف و اینهمه با ارزشه. لازم نیست درک های این مدلی هر لحظه ابراز بشن تا آروم بشیم. همین اندازه که می دونی1کسی فهمید عقب کشیدن هات از چه جنسی هستن، حتی اگر دیگه هرگز چیزی در موردش نگی و نگه، فقط همین اندازه که می دونی1کسی دید، که1کسی حواسش هست، که1کسی فهمید، عجیب آرامش بخشه. به من که حسابی آرامش داد. خنده هام بعدش واقعی تر بودن. بیشتر از جنس خنده. درصد ترس و استرس داخل خندیدن های بعدی کلی اومده بود پایین. و الآن، … خداجونم کاش سریع تر تموم بشه و کاش این صفیر هرچه سریع تر از بالای سر من رد بشه بره از بس مچاله و آماده باش واسه پریدن و پرواز کردن موندم تمام استخون های روانم درد می کنه اه این چه وضعشه من که می دونم تمامش شینگولکه آخرش مشخصه تموم بشه بره دیگه!
زیادی حرف می زنم. خدا حفظم کنه خخخ! وایی اینجا چه گرمه آتیش گرفتم! اوخ جان تلگرام صدام زد و این یعنی با کلیدهای غیر مجاز که این روزها عمومی شدن تلگرامم بیداره. آخ جون.
ساعت از2گذشت و من خسته شدم از نوشتن. بلند شم برم این درها رو باز کنم و1نوازشی هم به کلیدهای پنکه برسونم بلکه هوا بهتر بشه! فردا هم، … بیخیال از4شنبه ای که تصورش رو داشتم خیلی بهتره و تا هفته آینده هم خدا مثل همیشه بزرگه. پس ایول و پیش به سوی ادامه جاده. آهایی بابا زمان خداییش معرفت کن وایستا واسه5شنبه هیچ چی نخوندم الآن هم زمان استراحتم رو گذاشتم به آن سوی شب گردی و1خورده تخفیف بده دیگه!
دیگه بسه واقعا باید بس کنم تا دفعه بعد. راستی1چیزی! زندگی حرف نداره! ایول زندگی با تمام کج و کولگی هات حساااااابی می خوامت! خیلی زیاد!
ایام به کامتون!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خورده اعتراف، 1خورده خاطره، 1صبح از زندگی.

صبح جمعه.
فردا باید برم سر کار. با اون نکبت روز آخر هیچ دلم نمی خواد کسی اونجا ببیندم و خودم هم کسی رو اونجا ببینم. خیلی خیلی بدم میاد از این مدل اتفاق ها. اه لعنتی! بیخیال. چند روز دیگه این جفنگ واسه حدود4ماه تموم میشه و تا4ماه بعد1عمر اتفاق میشه که بی افته. فقط اگر خدا بخواد و، … توکل به خودش. فقط خودش. تا امروز در بنبست های خالص که از دستم هیچ و هیچ چی بر نیومده از توکل صرف ضرر نکردم. مطمئنم که باز هم نمی کنم. حتی اگر حکمش ادامه این وضعیت باشه. خدایا هرچی تو بگی. هرچی تو بخوایی!
باز از بخش مدیریت اینجا پرت شدم بیرون. واقعا کپی پیست رمز ورود سخت نیست ولی من خیلی از این کار بدم میاد. کاش این پرتم نکنه بیرون! باید دوباره وارد بشم.
دیروز استاد زبان اومد کلاس. شکر خدا سلامت بود. خوشحالم که مورد جدی نبوده. شاید لازم باشه تمرین های درس چهارم رو که حل کرده بودم بازبینی کنم. دیروز که درس می داد1چیزهایی یاد گرفتم که پیش از اون با خوندن یا سرسری خوندن اشتباه فهمیده بودمشون. از دوباره کاری بدم میاد ولی احتمال میره لازم باشه. دیگه نباید طولش بدم. امروز. حتما.
همچنان نگرانم. روزها که درگیر زندگی میشم کمتره و شب ها زیاد. واقعا لازم نیست ولی من دلواپسم. هیچ زمانی با تغییر ساده کنار نیومدم. و الآن1جاهایی1چیزهایی داره عوض میشه و من دلواپسم. واسه همه چیز دلواپسم. واسه خودم هم دلواپسم. هرچند دیگه به نظرم احتمالش زیر صفره که دلواپسی واسه خودم لازم باشه. به احتمال غریب به یقین من درگیر چیزی از اون مدل که ازش در میرم نمیشم. اگر پیش ترها بود شاید ولی الآن دیگه تقریبا مطمئنم که چیزی نمیشه. بعد از13امسال موارد دلواپسی های شخصی از این مدل واسه من رفع شده. می دونم که شده. ولی این1درصد احتمال خطا که یادش گرفتم گاهی، مخصوصا شب ها، به شدتی که لازم میشه از جام بپرم و خودم رو به دستشویی برسونم و روی اون خم بشم می ترسونه. بله اعتراف می کنم. خیلی بی توضیح و خیلی مضحک. ولی از محتمل شدن این1درصد می ترسم. زیاد به خودم میگم اولا چیزی نمیشه، دوما به فرض محال اگر هم چیزی باشه هیچ و هیچ دلیلی نداره من این طوری بی مهار وحشتزده باشم. آخه واسه چی؟ مگه بچه5ساله شدم که از هیچ چی این مدلی میشم؟ از خجالت آور گذشته و بسیار قبیح و زشته، و … ولی بی فایده هست. به خودم که میام، می بینم خم شدم روی دستشویی و از شدت فشار تهوع مشت مشت اشک از چشم هام میاد بیرون. این رو تا حالا به هیچ کسی نگفتم. چندتا از بچه های آشنا می دونن که حس مثبتی به فرض این مدل پیشآمد ندارم. طرف1دفعه که حرفش خیلی مختصر پیش اومده بود حالم رو دید. دست هام رو که1تیکه یخ شده بود لمس کرد و دیگه فریب خندیدن هام رو نخورد. حالا هر زمان صحبتش میشه میگه می دونم. خودم اون روز دیدم چه جوری شدی. من سعی می کنم اگر حرفش بشه، اگر بشه، مسخره بازی دربیارم و به ماجرا بخندم. اون ها هم می دونن یا تقریبا می دونن که حسم مثبت نیست. ولی تا الآن به هیچ کسی نگفتم که این شب ها از شدت فشار اون1درصد احتمال بارها و بارها ضربه فشار تهوع های شدید عصبی میشم. زدم به قهوه و سردردهای کرخت گرفتم. زدم به تفریحات و سنگین و داغون روز بعدم رو تلف کردم. زدم به رفع تشنگی و اون قدر رفتم تا فراموشم بشه. ولی، …
حالا که دارم اینجا می نویسمش، حالا که از ذهنم اومده بیرون و کلمه شده، خیلی خیلی بیشتر از همیشه جفنگ بودن داستان رو حس می کنم. خدایا خجالت آوره دارم از خجالت آب میشم. من باید1جایی این ها رو بگم یا بنویسم شاید حل بشه ولی این لحظه که دارم می نویسمش واقعا از شدت خجالت دارم می لرزم. این واقعا، … آخ خدای من!
بیخیال تا اینجاش که اومدم. پیش از این کسی بهم گفت مایه های اذیتم رو بگم. اگر نمی تونم بنویسم. نوشتم و پاک کردم. فایده نداشت. بعدش گفتم شاید کاغذ راهش باشه. نوشتم و پاره کردم. باز هم فایده نداشت. به کسی نمی شد بگم. مستطر در ابهام و الفاظ نامشخص اینجا نوشتم. فایده داشت. کمک کرد افسار این اسب رم کرده رو بگیرم دستم و بهش مسلط بشم و شروع کنم به حلش. حالا دارم این رو هم اینجا می نویسم ولی واقعا این دفعه مطمئن نیستم بشه از دستش خلاص بشم. بیشتر از اون که با این چیزها درست بشه اذیتم می کنه.
این نوشتن رو دوست ندارم. واقعا دلم نمی خواد ولی امتحان می کنم شاید فایده داشته باشه. شاید خلاصم کنه. شاید! خدایا! کمکم کن!
متنفرم از گفتنش از نوشتنش ولی، … من واقعا، … اسم این حس چیه؟ ترسه آیا؟ اگر هست من واقعا می ترسم. چیزی فراتر از تحمل منطق که این زمان ها چراغش خاموش میشه. شبیه مواجهه با1خطر خیلی جدی. واقعا بلد نیستم توضیحش بدم. این مورد در ناخودآگاه من نماد تمام تصویرهای وحشتناکی شده که من ازش در رفتم و پناهنده شدم به، … و نمی فهمم. واقعا نمی فهمم واسه چی ناخودآگاه دیوونه و مزخرفم در مواجهه با این1قلم با تمام قوا اعلام خطر میده. سعی می کنم شبیه آگاه ترهای اون طرف میز با اون لحن لعنتیه از جنس منطق از خودم که این طرف میز با تهوع درگیرم طرف بشم. از خودم می پرسم:
-تا حالا چیزی دیدی؟ چیزی بیشتر از کلمه؟ چیزی که عملا اتفاقی رو تداعی کنه؟ اصلا موقعیتش بوده که ببینی؟ اصلا موقعیتی خواهد بود که ببینی؟
جواب ها همه منفی هستن. نه. ندیدم. پیش نیومده. نمی بینم. پیش نمیاد. آخه از کجا میشه که پیش بیاد؟ مطمئنم که نمیاد. تا آخر عمرم. چیزی نشده. چیزی هم نمیشه.
ولی در همون حال پیش از تکمیل جواب هام، …
-به خاطر خدا! تهوع. من لازم دارم برم دستشویی. به خاطر خدا!
از این حالم متنفرم. متنفرم! من در عمرم خیلی چیزها رو پشت سر گذاشتم. خیلی زیاد بودن. بعضی تونل ها چنان تاریک و پیچ در پیچ بودن که اگر خودم طی نمی کردمشون، امکان نداشت مسافرشون رو باور کنم. و هرچی از اون روزها دورتر میشم به بیرونی ها بیشتر حق میدم که باور نکنن. بنده های خدا!
من در عمرم از خیلی تونل ها گذشتم. تونل های تاریک. خیلی تاریک. خیلی هم ترسیدم. زیاد پیش اومد که حس کنم از شدت فشار وحشت تعادلم رو، تعادل همه چیزم رو از دست میدم و برای همیشه به جهان جنون دایمی میرم و دیگه بر نمی گردم. ولی هیچ کدوم از وحشت هام اینهمه طولانی نبودن. اون ها با رفع موقعیت رفع شدن و ماجرا تموم شد. در بعضی موارد که عمیق تر و خطرناک تر بودن کاملا تموم نشد. ترسی فرو خورده و مهار شده ازش جا موند که می شد و میشه مهارش کرد و فقط به خاطرش لرزید. بالاترین درجه ترس رو عید96تجربه کردم. در تمام عمرم هیچ زمانی به این شدت لمسش نکرده بودم. اون قدر شدید بود که هنوز هوای مسمومش خاطرم هست. دیگه هیچ کجای زندگیم چنین وحشتی تکرار نشد. و اگر خدا بخواد دیگه هیچ زمانی در ادامه زندگیم چنین تجربه سیاهی تکرار نمیشه. امیدوارم. و دومیش، … خدایا جا داره از شدت خنده تمسخر خفه بشم آخه این، …
برام خیالی نیست چند درصد از جهان چه قدر عوض بشه. برام خیالی نیست چی پیش بیاد. یعنی هست اما می دونم اگر پیشآمدهایی که احتمال پیشآمدشون رو میدم پیش بیاد اتفاق هایی که می افته بد نیست و خیالم راحته. واقعیتش زیادی هم راحته چون به خیلی چیزها مطمئن میشم. فقط نمی خوام واسه شخص من پیش بیاد. می خوام ازش کنار بمونم. می خوام از فاصله امن تماشا کنم. به هر کسی میگم می خنده. حق هم داره. نه من بلدم و مایلم به این وضوح توضیح بدم، نه اون بنده های خدا به هیچ کجای خاطرشون خطور می کنه که من در خودم اینهمه، … اینهمه، … اه لعنت! خدایا. خدایا!
در حال حاضر لازم نیست دلواپس چیزی باشم. جهان خخخ در حالت تعلیق بین زمین و هوا تاب می خوره و هنوز ثابتیم. و من با عضلات منقبض کاملا آماده ام که به محض شروع حرکت به سمتی که احتمالش رو میدم سریع پرواز کنم. ظاهرا که واسه من همه چیز حله. پس واسه چی این مدلی میشم آخه؟
مطمئن نیستم این رو بفرستمش روی آنتن. بیش از توصیف از نوشتن این سطرها احساس خجالت کردم چه برسه به اینکه بخوام فقط1درصد تصور کنم کسی بفهمه دقیقا چی گفتم. اوخ خدا. لطفا! بیخیال الآن نمی خوام دیگه بهش فکر کنم. صبح جمعه هست واقعا ترجیح میدم روزم بدون فشار شروع بشه.
امروز مادر میاد. یعنی گفت میاد. خدایا این بنده خدا1جا بند نمیشه هواش رو داشته باش. قهوه، نه. چایی می خوام. از مدل1خورده شیرینش. خخخ معمولا از چایی شیرین بدم میاد. خوب چیکار کنم شبیه آب قنده. آب قند! اَییی! وایی خدای من ایش! ازش خیلی بدم میاد. بچه که بودم خاطرم هست1مدتی عجیب آب قند دوست داشتم. بهش می گفتم شربت آب شکر. تا چشم مادرم رو دور می دیدم می رفتم سراغ ظرف شکر و قند و لیوان هم نه1دون از اون شیشه گشادها بر می داشتم داخلش قند یا شکر می ریختم و آب و بخور تا بترکی. مادرم از دستم عاجز شده بود. مونده بود چیکارم کنه. تا اینکه1روزی که قندهای خونه رو تموم کرده بودم و مهمون اومد و مادرم بی قند موند و کلی ماجرا درست شد که بماند، بعد از حل مسأله مادرم صدام زد. خاطرم هست حدودهای عصر بود. گفت بیا اینجا. رفتم پیشش. از اونجایی که خرابکاری کرده بودم و این خرابکاریم حسابی مایه دردسر شده بود برخلاف همیشه حسابی مظلوم شده بودم. خخخ روش در رفتن از مجازات یا تخفیف. شکلک از همون بچگی بسیار پدرسوخته. مادرم1دونه شیشه گشاد خیلی بزرگ داد دستم و گفت این رو بگیر. ازش گرفتم. مادرم بردم سر کابین که داخلش1ظرف خیلی بزرگ شکر بود. اگر در جستجوهام پیداش کرده بودم به قندها دستبرد نمی زدم و خیتی بالا نمی اومد. جرأت نداشتم از کشف اونهمه شکر ذوق کنم. برخلاف مظلومیت وحشتناک اون لحظه هام بود. مادرم گفت بردار بریز توی شیشه باهاش شربت درست کن. شیشه خیلی گنده بود و چه قدر شکر لازم داشت تا1به قول خودم شربت آب شکر حسابی بشه داخلش درست کرد؟ قشنگ نصف قدم می رفت توش خخخ. مونده بودم مادرم می خواد چیکار کنه ولی سرم پایین بود و کارم رو می کردم. طول کشید ولی شیشه رو حسابی شکری کردم. مادرم کمک کرد شیشه رو بردم سر شیر. مادرم گفت پرش کن. آب رو باز کردم و منتظر شدم تا پر بشه. مادرم1کفگیر گنده داد دستم و گفت به هم بزن. کفگیر رو گرفتم و اون قدر ظرف رو به هم زدم تا همه شکرها آب شدن. مادرم من و شیشه رو برد داخل آشپزخونه. بهم گفت بشین. نشستم. شیشه رو داد بغلم. بدجوری تعجب کرده بودم. مادرم گفت بخور. تمامش رو بخور. اونقدر بخور که سیر بشی. مظلومیت یادم رفت.
-همهش مال خودم؟
مادرم نه حرصی بود نه می خندید.
-همهش مال خودت. همهش رو بخور. بعدش بیا بیرون.
از خوشی ماتم برده بود. من و اینهمه خوشبختی محاله خخخ! مادرم رفت بیرون و در آشپزخونه رو بست. اون زمان اوپن در کار نبود. من موندم و1شیشه گنده پر که از بس بزرگ بود می شد داخلش خفهم کرد. معطلش نکردم. شیرجه رفتم روی شیشه و دِ بخور. خوردم و خوردم و خوردم. نشستم و خوردم. پا شدم و خوردم. دور آشپزخونه چرخیدم و خوردم. آخرش دور خودم می چرخیدم و همچنان خوردم. اونقدر خوردم که حس کردم الآن منفجر میشم. مادرم اومد و گفت هنوز تمومش نکردی؟ گفتم نه. خسته شدم. مادرم گفت همهش رو بخور بعدش خستگی در کن. تازه داشتم می فهمیدم به چه دردسری افتادم خخخ. کاریش نمی شد کرد. با درست کردن داستان قندها مادرم رو بدجوری مگسیش کرده بودم. مکث کردم. مادرم گفت تا ته شیشه رو بخور. همهش رو. تا آخرش. چاره ای نبود. باید تا تهش می رفتم. خوردم و باز خوردم. آخ دلم. دارم میمیرم آییی. فایده نداشت. شیشه لعنتی انگار ته نداشت. این دیگه چی بود! عصر شده بود و من همچنان می خوردم. خخخ خدایا یادش به خیر خخخ!
دردسرت ندم. به ته شیشه که رسیدم حالم بی توصیف بود. مادرم شیشه رو برداشت و فرستادم داخل حیاط و گفت هم توالت داخل حیاط هست که بری هم باغچه که اگر خواستی استفراغ کنی. همونجا باش تا دل و روده هات هوا بگیره.
خخخ! وایی خداجونم خخخ!
نتیجه اینکه از اون روز تا همین الآن، من هر جا اسم آب قند یا همون شربت آب شکر بیاد حالم بد میشه. به شدت ازش بدم میاد. چنان بدم میاد که دفعه آخر زمانی که فشارم رفته بود پایین اطرافم به زور2تا جرعه به خوردم دادن. یعنی زور فیزیکی. به خدا خیلی مضحک بود ولی مجبور شدن این کار رو کنن و بعدش نفسم گرفت و اونقدر سرفه کردم که بنده های خدا سکته زدن. بعد از داستان اون عصر و اون شیشه دیگه چایی شیرین رو هم خیلی دوست نداشتم. هنوز هم ندارم مگه اینکه گاهی چی بشه دلم بخواد مثلا همراه نون و پنیر1خورده کم شیرینش رو بخورم وگرنه خخخ! دلم1دفعه واسه مادرم تنگ شد. مادرم در مقابله با موارد آزاردهنده ای شبیه این یکی روش های جالبی داشت. ای کاش حالا هم می شد انجامشون بده. برای بریدنم از مواردی که می دونم نباید بخوامشون ولی عین مگسی که جذب کندوی مرگش میشه بی اراده میرم طرفش. خدایا کاش می شد به مادرم می گفتم شاید1راهی واسهش داشت! مادرم همیشه واسه همه گیرهای بچگی هامون1راهی داشت. الآن هم واسه گیرهای بزرگی هامون، اگر بفهمدشون، راه داره. اولش راه هاش به شدت به نظر غیر قابل استفاده میان ولی بعدش می بینیم که عجیب جواب میدن و ما حسابی از مخالفت هامون شرمنده میشیم. من بیشتر خاطرم مونده تا برادرم. واسه همین کمتر باهاش مخالفت می کنم و هرچند با تردید، ولی قدم آهسته راهی که میگه رو میرم و بعدش که از محکم بودن زمین زیر پاهام مطمئن میشم قدم دو میرم تا آخرش. آخ مادرم! طفلک مادرم! بیچاره مادرم! عزیز من! خدای خاکیم! مادرم! چه قدر اذیتش کردم! چه قدر اذیتش می کنم! خدایا قسم می خورم سعی کنم دیگه پیش نیاد! خدایا قسم می خورم دیگه پیش نیاد! خدایا قسم می خورم که، …

همین الاآن مادرم زنگ زد. گفت داره حرکت می کنه. خداجونم هواش رو داشته باش! لطفا!
نظرم عوض شد شاید این رو بفرستمش روی آنتن. به شرط اینکه بالاش رو نخونم خخخ. بسه دیگه چایی دلم خواست بلند شم برم. صبح جمعه قشنگیه. قشنگ و ساکت و آرام. خوشم میاد موهام رو شونه کنم و آواز بخونم و، … الآن باز می زنم جاده وراجی نه دیگه بسه باقیش باشه واسه بعد واقعا باید برم. بر می گردم اگر عمری باشه.
هی! زندگی عالیه. شاد باشی!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باران می بارد امشب.

شب4شنبه.
از تیمتاک محله میام. مقدمه بی مقدمه. دلم گرفته. از اون مدل هایی که به سرم بزنه نیست فقط گرفته. شبیه اون عصر دیماه94که، … عصر بدی بود. من سفر بودم. با1دسته. عصر بود. باید بر می گشتیم. یکیمون باید زودتر می رفت بلیتش زودتر بود. بلند شدیم ازش خداحافظی کردیم. همه می خندیدیم به نظرم. دست هم دادیم. اون رفت و ما قرار شد یکی2ساعت بعد بریم. بعدش خیلی دلگیر بود. از رفتن اولی، از رفتن خودمون، دلم اون عصر چه وحشتناک گرفته بود. امشب هم اون مدلی دلم گرفته. بعد از بدرقه اولی رفتم به بهانه وارسی وسایلم داخل اتاق. اشک هام1جوری بودن. نمی فهمیدم واسه چی ولی عجیب حس می کردم این جمع رو دیگه هرگز نمی بینم. هرچی به خودم می گفتم این مدلی نیست حالم بدتر می شد. دست خودم نبود. زدم زیر آواز. صدام گرفته بود از بس اون چند روز که با هم بودیم خندیده بودم. ولی زدم زیر آواز. ترانه امید. باران می بارد. یکی از بچه ها از داخل دستشویی در اومد بیرون و گفت بچه ها من گریه کردم. دیگه نتونستم تحمل کنم. زدمش کنار به نظرم و گفتم می خوام برم دستشویی. اون داخل کاری نداشتم ولی باید می رفتم1جایی که دیده نشم. داخل دستشویی. جا بهتر نه گیر نیاوردم واقعا نیاوردم. همونجا موندم. صدای گرفتهم رو ول کردم. هیچ زمانی اندازه اون لحظه ها دلم نمی خواست صدام گرفته نبود. انگار آخرین آوازی بود که می شد بخونم. انگار آخرین کاری بود که می شد در اون مرحله کنم. اشک هام سیل شده بودن. دلم نمی خواست کسی بدونه. ولی این حس ناشناس، از جنس تلخ1عصر غریب، از جنس خالص غربت، از جنس خالص خداحافظ تا همیشه، آخ که چه قدر حس وحشتناکی بود! واقعی بود. می فهمیدمش. یقین داشتم بهش. یقینی که ترک هم نمی خورد!
با همون صدای گرفته خوندم و خوندم و اشک هام رو هرچی پاک می کردم باز هم بودن. دلم خیلی گرفته بود خیلی!
حسم درست بود. اون جمع رو دیگه هرگز ندیدم. من دوستشون داشتم. به خدا. به خدا! خیلی خیلی زیاد دوستشون داشتم. اون ها رو دیگه هرگز ندیدم. اون ها دیگه هرگز1جا جمع نمیشن. هر کدومشون1طرفی رفتن الآن. بعضی ها تک افتادن از بقیه. بعضی ها گرفتار شدن. بعضی ها ستاره شدن و از خاک پر گرفتن و رفتن به مهمونیه آسمون. بعضی ها صید شب شدن. بعضی ها رفتن به حصار خوابگردی و همونجا موندن. من اینجام. اینجا با تماشای تکرارها از بعدهای مختلف.
امروز عصر داخل تیمتاک محله بودم. دقیقا همچین حسی بهم داد صحبت2نفره ای که با1کسی داشتم. پیش خودش خندیدم. شبیه همیشه. و بعدش دیگه نتونستم تحمل کنم. اومدم اینجا. تنها جایی که هنوز به نظرم1خورده امنه. امروز عصر، می دونم که باز اولی داره میره شاید واسه اینکه بلیت داره. شاید هم نه. ولی می دونم که باز با هم خداحافظی می کنیم. و من نه از رفتنش، بلکه از شباهت این خداحافظی که نمی فهمم واسه چی داخل ذهنم تداعی میشه، اینهمه وحشتناک دلم گرفته. این دفعه با هم دست هم نمیدیم. بعد از اون شب لعنتی دیگه هیچ چی شبیه اولش نشد. دیگه هیچ چی شبیه اولش نمیشه. هیچ زمانی. هیچ طوری. بدجوری دلم گرفته امشب. دلم می خواد حرف بزنم. با1نفر در موردش حرف بزنم. دلم می خواد بلد باشم حس اون عصرم رو، حس امروزم رو توضیح بدم براش. دلم می خواد1مدلی بگم که بشه طرف بفهمه. نمیشه. نمی تونم. بلد نیستم. از دست این اشک ها! اون عصر هم همین مدلی شدید می باریدن. اون جمع رو دیگه هرگز1جا ندیدم. اون جمع رو دیگه هرگز نمی بینم. دلم می خواد بتونم بلند گریه کنم نمی تونم. صدام نیست انگار. دلم حرف زدن می خواد. گریه آسوده دلم می خواد. اینجا که الآن کسی نیست واسه چی نمی تونم؟ انگار1چیزی صدای گریهم رو دزدید. گریهم میاد. گریهم میاد با تمام نفسم الآن گریهم میاد ولی صدا نداره. سعی می کنم هقهق بزنم تا نفسم باز بشه موفق نمیشم. فقط گریهم میاد. اشک با هرچی زور داره و بدون صدا. دلم می خواد بگم. دلم می خواد ننویسم بگم. به1نفر که می فهمه دلم می خواد بگم. دلم می خواد سرم رو تکیه بدم به شونه1کسی نه به این مبله و بهش بگم. که اون عصر حس می کردم دیگه هرگز این وداعها سلام نمیشن. دیگه هرگز شب تموم نمیشه. دیگه هرگز هیچ چی شبیه اولش نمیشه. دلم می خواد بگم این دفعه دست هم نمیدیم. فقط می خندیم و میگیم خوب خوش گذشت بای بای. و تمام. دلم می خواد حرف بزنم. اینجا کسی نیست. صدایی ازم در نمیاد. هقهق دلم می خواد. از اون هقهق هایی که نفس رو باز می کنن. خدا! ای خدا! ای خدا!
اون عصر صدام گرفته بود. حالا صدام گرفته نیست. اون عصر زده بودم زیر آواز. با صدایی که از خنده های روزهای پیش و از بغض اون عصر آخر گرفته بود. حالا صدام اگر دربیاد صافه. دلم می خواد بزنم زیر آواز. دلم ترانه باران امید رو می خواد. نمی دونم کجای موزیک هام ثبتش کردم. کاش بود!
باران می بارد امشب! دلم غم دارد امشب! آرام جان خسته! ره می سپارد امشب! خدایا من چه دردم شده امشب؟
دیشب داخل تیمتاک با1نفر پیامی یعنی نوشتاری صحبت می کردیم. نفهمیدم چی شد صحبت کشید به دیروزها و امروزها و حس و هوای من. نفهمیدم چی شد که دیدم دارم از ته دل میگم من دوستشون داشتم. به جان مادرم من دوستشون داشتم. به خدا من خیلی زیاد دوستشون داشتم. طرف گفت یعنی نوشت می فهمم. من می نوشتم و اون می نوشت درک می کنم. درک می کنم. نفهمیدم چی شد که دیگه نتونستم توضیح بدم. و اون بنده خدا ادامهش رو نوشت. توضیحاتم رو کامل کرد. نفهمیدم چی شد که دیگه نتونستم بنویسم. طرف پرسید گریه می کنی؟ نفهمیدم چی شد که دیدم تمام صورتم خیس خیسه. چنان خیس بود که دست هام واسه پاک کردنش کافی نبود. نفهمیدم چی شد که دیدم از ته دل دارم می بارم. نفهمیدم چی شد که می نوشتم تقصیر من نبود. تقصیر من نبود. به خدا تقصیر من نبود. تقصیر من نبود!
نفهمیدم چی شد که می باریدم. نفهمیدم چی شد که درد داشتم. نفهمیدم چی شد که دیدم هنوز اینهمه دردم میاد زمانی که میگم من دوستشون داشتم. نفهمیدم چی شد. نفهمیدم چی شدم. نفهمیدم چی شده. نمی فهمم چی میشه. کی تموم میشه. خدایا کی تموم میشه. خدایا کی تموم میشه!
به گفته آگاه ترها، من در زمان نامناسب از زندگیم در جایگاه نامناسبی بودم. به نظرم درست میگن. زمان بد بود. شرایطم بد بود. زندگی بد بود. جهان سیاه بود. حادثه ها پشت سر هم اومده و رفته بودن و1سری هاشون هم هنوز نرفته بودن. حادثه ها بد بودن. روز تاریک بود. شب کابوس بود. زندگی سیاه بود. سیاه بود. سیاه بود! و من در چنین اغمایی1دفعه خودم رو جایی دیدم که حالا می فهمم اصلا جای من نبود. اون زمان نمی فهمیدم. نفهمیدم. حالا می فهمم. می فهمم! ای کاش اون زمان هم می فهمیدم! در امنیت و تعادل جایی که جای من نبود فرو رفتم و شروع کردم به ترمیم. اشتباه بود. اشتباه! ای کاش می فهمیدم! و بعد، … ای خدای من!
درد دارم امشب. انگار نمیشه سالم سپری کنم امشب رو. کاش لازم نباشه ولی لازمه. تشنه ام امشب. به شدتی که کم پیش میاد تشنه ام امشب. لیوان سرد داخل دست هام رو می خوام. که پر بشه و خالیش کنم. باز پر بشه و باز خالیش کنم. اونقدر که دیگه این اشک ها رو نفهمم. حس نکنم این گرفتگی رو. نشنوم این سکوت رو. نبارم این اشک های بی هقهق رو که اینهمه زور می زنم صدا داشته باشن و امشب بی صدان. نمی فهمم. این ماه دیماه نیست. امشب سالگرد هیچ چیزی نیست. این لحظه ها هم زمان با هیچ لحظه ای در دیروزهای من نیست. پس واسه چی من بعد از تیمتاک حالم اینهمه بد شده؟ خدایا الآن خفه میشم چم شده نجاتم بده! ترانه باران امید. کاش می دونستم کجا ثبت کردمش! اون عصر این ترانه محتواش هیچ ربطی به لحظه های ما نداشت. ولی من بدجوری هوای داخلش رو با هوای اون فضا اون لحظه ها اون هوا یکی می دیدم. امشب هم این ترانه محتواش هیچ ربطی به حس و حالم نداره. هیچ بخشی از کلامش توصیف واقعیت نیست. ولی من هواش رو بدجوری با هوای اون عصر، با هوای امشبم یکی می بینم. واسه چی؟ این2تا شب کاملا دور از هم واسه چی داخل دنیای من اینهمه به هم شبیه شدن؟ آواز دلم می خواد. خفه میشم امشب خدایا صدام رو می خوام. ترانه باران امید.
اون شب صدام گرفته بود. امشب صدام گرفته نیست. دلم آواز می خواد. با تمام صدام. با تمام صدایی که امشب گرفته نیست.
گرید به حالم! کوه و در و دشت! از این جدایی!
می نالد از غم! این دل دمادم! فردا کجایی!
سفر به خیر! سفر به خیر! مسافر من!
گریه نکن! گریه نکن! به خاطر من!
آخ خدا! دیگه نمی تونم. دیگه نمی تونم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی ای کاش از جنس دلتنگی!

صبح3شنبه.
دیروز و امروز سر کار نرفتم.
دیروز کلاس زبان استادمون عوض بود. این بنده خدا چند وقته گلوش اذیتش می کنه و با صدای فوق گرفته میاد سر کلاس. اون هفته می گفت صحبت کردن واسم خطرناکه و خیلی آروم حرف می زد. دیروز هم اصلا نیومد کلاس و1نفر دیگه جاش اومده بود. من اولش خیال می کردم گلو دردش مال سرماخوردگی باشه ولی خیلی طول کشیده. واقعیتش، یواشکی1خورده دلواپسم واسش. چیزی نباشه! این روزها هم که درد و مرض های عجیب غریب مد شده. خدایا طوریش نشه گناه داره! باید تا5شنبه منتظر بمونیم یعنی بمونم ببینم میاد یا نه اگر باز هم نیومد، … خوب نمی دونم. دلواپسشم. کاش چیزیش نباشه!
ایمیل بی معرفت پوشه داستان هام رو واسه آقای آگاهی نفرستاد و کفرم رو درآورد. نای فحش دادن ندارم. عجیب بی حالم امروز. از اون بی حالی های کرخت که نه جاییت درد می کنه نه حالت به هم می خوره نه گرسنه ای نه تشنه ای نه گرمته نه سردته و با تمام این ها1چیزیت هست. از اون1چیزی هایی که هیچ دکتری در هیچ کجای جسمت نمی تونه گیرش بیاره و درستش کنه. جاش امنه و درمون های این مدلی دستشون نمی رسه بهش. دلم نمی خواد بزنم بیرون. از سرگیجه ها می ترسم. دلم هم نمی خواد خونه بمونم. انگار جایی پناه نمیده بهم. دلم می خواد با1کسی حرف بزنم. ولی زمانی که1کسی میاد میگه چت شده پریسا میگم هیچ چی. انگار هیچ کسی اون1کسی که دلم می خواد باشه نیست. خوب واقعا نیست. دلم واسه کسی تنگ شده که نیست. خیلی لازم دارم1چیزهایی رو بهش بگم و اون، … خوب اگر اینجا بود با1حالت انزجار از ته دلی می گفت خاک بر سرت که تا این درجه از خریت رفتی و از این چیزها. ولی بعدش با حوصله ای که به هیچ عنوان نمی شد ازش تصور کرد، دستم رو می گرفت و می گفت بیا بریم1خورده مال خودمون باشیم. می رفتیم. سواره یا پیاده. داخل ماشین به قول جوون ها توی دور یا جایی ساکن می شدیم. فرقی نمی کرد. فقط می رفتیم. مال خودمون می شدیم. فقط خودمون2تا. و اون دیگه نمی گفت خاک بر سرت. باهام حرف می زد. در مورد موضوع مسخره ای که بهش نشون داده بود تا چه درجه ای از خریت رفتم صبور و با حوصله باهام حرف می زد. حرف می زدیم. توضیح می دادیم. توجیه می کردیم. دلیل به هم می دادیم. قانع می شدم. دست خودم نیست جمله خطرناکیه. می رسیدم بهش. و بود. دستی که به شدت تکونم می داد تا بیدار بشم و بیدار بمونم بود. کمک می کرد تا دست خودم باشه. تا دیگه شبیه این لحظه و الآن نباشم. تا این حس نفرین شده یواشکی لعنتی نتونه یواشکی روانم رو شبیه پارچه های پوسیده پاره پاره کنه از شدت فشار. دلم تنگ شده واسه حضوری که مدت هاست دیگه نیست. ولی کجاست؟ من خیلی جاهارو واسه احساسش گشتم. با خیلی وسایل گشتم. از خیلی راه ها گشتم. مگه میشه1کسی دیگه هیچ کجا نباشه؟ مگه میشه کامل از هستی ناپدید شد؟ مگه نه اینکه زنده ها روح دارن و روح باقیه؟ مگه نه اینکه ما هرگز نیست نمیشیم؟ پس چه جوری میشه1نفر نیست شده باشه؟ واسه چی من پیداش نمی کنم؟ اگر نیست شده پس من سال گذشته در یکی از ترسناک ترین مراحل عمرم چه جوری دیدمش؟ سراب ندیدم. دیوونه نشدم. اشتباه نکردم. به خدا بود. خدایا1کسی حرفم رو باور کنه! هرچند من به هیچ کسی نگفتم. ترسیدم خیال کنن زده به سرم. این چیزها واسه من عزیزتر از اون هستن که با ناباوری ها کثیفشون کنم. پس نگفتم. اما بود خدایا تو که باور می کنی مگه نه؟ خواب نمی دیدم. بیدار بودم اون لحظه ها! بیدارتر از هر زمان دیگه ای در تمام عمرم. اون لحظه ها نمی شد خواب بود. اون لحظه ها رو نمیشه فراموش کرد. تا عمر دارم اون وحشت تلخ و نافذ از خاطرم پاک نمیشه. و بعد، … من صدای قدم هاش رو می شنیدم. عطرش رو می فهمیدم. دستش رو حس کردم. واضح بود حتی واضح تر از زمان هایی که همیشه در دسترسمون داشتیمش. صداش رو می شنیدم. کاملا واضح می شنیدم. پس واسه چی حالا که اون لحظه ها گذشتن، پیش از اون لحظه ها که اونهمه گشتم، بعد از اون لحظه ها که اینهمه مشتاقم، واسه چی پیداش نمی کنم؟ واسه چی هیچ کجا نیست؟ من واسه چی باز این طوری شدم؟ سر صبحی واسه چی اینهمه دلم تنگه؟ من چم شده؟ الآن من دقیقا چمه؟

دلم تنگ شده واسش. یعنی می خونه اینجا رو؟ دلم تنگ شده واست. کاش پیشم بودی! گاهی بد جوری تاریکه. دلم حضور خورشید رو می خواد. دلم خورشید رو می خواد. خورشیدی که از جایی گرما طلب نمی کرد و نمی گرفت و باز می تابید. فقط می تابید. فقط می تابید! دلم تنگ شده واسش! دلم تنگ شده واست! اگر اینجا رو از هر جا که هستی، اگر هستی، می خونی، دلم تنگ شده واست! خورشید آشنای ناشناس!
درست بعد از13امسال بود که عمیقا باورم شد1چیزهایی رو هیچ تغییری نمی تونه عوض کنه. حتی قویترین تکان دهنده ها که عمیق ترین خواب ها رو می شکنن. حتی خاک! گاهی1چیزهایی، گاهی1خواب هایی به هیچ ندایی بیدار نمیشن. همیشه می دونستم1جاهایی واقعا هیچ راهی نیست ولی همیشه سعی می کردم راهی باز بشه. با تحمل، با تلاش، با دعا! گاهی واقعا باز می شد. گاهی عوض می شد. گاهی می شکست. گاهی، … ولی1چیزهایی مثل خاک بی تغییر باقی می مونن. نمی تونی عوضشون کنی حتی با1پایان از جنس خاک. حتی مرگ هم نمی تونه بعضی از، … این نوشتن ها فایده ندارن. بیخیال.
گاهی بعضی چیزها به هیچ عامل تغییری عوض نمیشن. شبیه خاک. شبیه خاکی که با وجود تمام دردهایی که روی سینهش می باریم، همچنان سنگین، همچنان سرد، روی گور عزیزهای از دست رفته خوابه و حتی گرم هم نمیشه از اینهمه محبت های خیس و شکسته ای که از دل ها و چشم ها بهش می بارن و می بارن و باز می بارن. گاهی بعضی دردها هیچ طوری درمون ندارن. شبیه این دلتنگ شدن های من. خیلی گذشته. اینهمه سال! اینهمه روز این همه شب اینهمه ماه! و من، و ما، همراه شدیم با جریان بی توقف زندگی، و ظاهرا باور کردیم پایان ها رو. اما هنوز این دفتر در ناخودآگاهم، در ناخودآگاه خسته و تاریکم، انگار1جایی باز مونده. بسته نشده دفتر حضوری که دیگه نیست! گاهی حس می کنم واسه بقیه قهرمان های قصه هم همین مدلیه. نه شبیه من. هر کسی شبیه خودش. اندازه خودش. واسه خودش. دفترهای باز مونده خیلی مثبت نیستن. اونجا داخل ضمیرت باز موندن و هر از چند گاهی ورق که می خورن، تیزی های لبه صفحاتشون روحت رو از داخل خراش میده. چه دردی داره این خراش ها. خراش هایی از جنس خالص دلتنگی. و من خودخواه زمان هایی شبیه صبح امروز که توی خودم گیر کردم، بیشتر از هر زمان دیگه ای دلتنگ میشم. واسه گفتن چیزهایی که به هیچ کسی نمیشه بگم. واسه اون توبیخ های آشنا که بعدش، چند دقیقه بعدش، نیم ساعت بعدش، می رفتیم تا1خورده مال خودمون باشیم. واسه اون لحظه های تلخ اما شیرین. خدایا چه قدر دیر فهمیدم! کاش1جاهایی از زندگی تکرار داشت. کاش می شد باز هم باشی! کاش پیشم بودی! کاش پیشم بودی!
زیادی سیاه شد. معذرت. باید بلند شم. امروز حتی اینجا نوشتن هم خیلی کمک نکرده. ساعت9شده. روز قشنگیه و فقط من وحشتناک دلم، … کاش می شد من، … بیخیال بلند شم درس بخونم5شنبه کانون رو تعطیلش نکردن. عجیبه که برخلاف همیشه که تشنه تعطیلات بودم و هستم، این دفعه در این1مورد مشتاقش نیستم. یعنی بدم نمی اومد تعطیل بشه ولی فقط بدم نمی اومد. دیروز گفتن تعطیلی بی تعطیلی و من دیدم از این هم هیچ بدم نیومد. انگار حتی یواشکی1خورده خاطر جمع هم شدم. اگر تعطیل بشیم نظم به هم می ریزه. الآن31خرداد این ترم تموم میشه و اگر1روز این وسط تعطیل بشه یا باید جبرانی بذارن که مشخص نیست چه روزی باشه، یا از31خرداد میره اون طرف تر که نمی دونم چه دردمه که خوشم نمیاد. شکلک دیوونه که البته چیز جدیدی نیست خخخ! دیروز نصف درس چهارم رو گرفتیم پس حالا می تونم به تمرین هاش ناخنک بزنم و خیلی از کلاس جلو نباشم. آخ جون. بسه دیگه ساعت از9گذشت بابا زمان داره میره من هم امروز حال ندارم دنبالش پرواز کنم. آهایی بابا زمان منو ببر!
شاد باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1روز تقریبا کامل با، … زندگی.

صبح1شنبه. خیلی دیره باید برم سر کار. کمی گیج میرم امروز. دیشب خوابیدم ولی ظاهرا کسر خواب این چند شب جبران نشده یعنی شده ولی تنظیماتم به هم خورده و الآن گیج می زنم. فشاری که قورتش می دادم دیروز1دفعه منفجرم کرد. دلم نمی خواست کسی این رو ببینه ولی دقیقه80وا دادم. درست نوشتم80هنوز10دقیقه به وقت اضافه مونده بود که من بریدم و جلد آدم مثبت بیخیال عاقل منطقی هرچه شد شدم رو ترکوندم ازش پرت شدم بیرون. دست خودم نبود دیگه نتونستم. بیخیال.
دیرم شده. این روزها کمی پریشونم. نه دروغ گفتم این روزها کمی بیشتر از کمی پریشونم. دیروز خودم رو غافلگیر کردم. خیال نمی کردم هنوز اینهمه باشه. کاش می شد امروز بیرون از خونه نمی رفتم. سرگیجه کزایی. زیاد نیست ولی من ازش می ترسم. بدم میاد کار دستم بده و بقیه ببینن. متنفرم از این داستان تماشا دادن ها.
دلواپسم. الآن کمتر شده. دیشب خیلی اتفاقی با چندتا آگاه تر از خودم در مورد مایه دلواپسی هام حرف زدیم و فعلا معتدل تر شدم. یعنی منفجر نمیشم و می تونم شبیه آدم بی سر و صدا منتظر تماشا کنم. دیرم میشه. کاش می شد امروز نمی رفتم!
این چند روز آخری انگار نمی خواد بره. نمی دونم واسه چی امسال اینهمه فوق شدید بریدم. خداجونم کمکم کن.
دیروز از اداره1لیست اومد اسم همکارهای در آستانه بازنشستگی داخلش بود. شلوغی شده بود که نگو. خیلی بودن. هر کسی اسمش رو پیدا می کرد و شلوغی راه می افتاد بعدش اسم هم رو پیدا می کردن و بیشتر شلوغی راه می افتاد. همکار من یعنی هم گروه من هم اسمش هست. همه خوشحال بودن. شبیه زمانی شده بود که1دسته می خوان برن به1سفر هیجانی و بقیه تماشاشون می کنن. بدجوری دلم می خواست اسمم قاطی اسم هاشون بود. بدجوری دلم سر و کار داشتن با بچه ها رو نمی خواد. بدجوری دنیا تاب می خوره امروز. اوخ دیرم شد.
هنوز اسکنر نخریدم. امروز باید بیشتر درس بخونم دیشب که تیم تاک بودم روزش هم تا می رفتم درس بخونم این، … یعنی تمرکزم می پرید می رفت1جاهای دیگه و کم درس خوندم یعنی کم نخوندم کم درسم رو فهمیدم. بدجوری دیرم شد این بمونه اومدم کاملش می کنم.
ساعت11صبح1شنبه. زودتر از زمانش رسیدم خونه. خیلی زودتر. سرگیجه عوضی کار دستم داد. خیلی نبود یعنی بود ولی بقیه خیلی بیشتر از اندازه لازم ترسیدن. مگه چه مدلی میشم این زمان ها؟ طرف نمی تونست فشارم رو بگیره نمی دونم ایراد از کجام بود ترسید. خلاصه تنها اجازه ندادن مرخص بشم. زنگ زدن و زنگ زدم مادرم رو از کار و کلاسش باز کردم کشیدم اونجا که بیا این ها دست بردار نیستن. بیچاره مادرم. حرصی ام از دست این عاقل ها. شاید تا دفعه آینده حرصم نپره در جواب احوالپرسی ها1جفنگی بگم. شاید هم تا اون زمان بیخیال بشم و چیزی نگم. بیچاره مادرم. کارفرما بهش گفت تا رو به راه نشدم نفرستدم سر کار. یعنی تا شنبه مجازم کرد خونه بمونم. قاعدتا باید عشق کنم ولی به جاش فقط تعجب می کنم. درسته از تعطیلی و مرخصی بدم نمیاد ولی این1جورهایی کلاشیه من که اونهمه چیزیم نیست از حالا تاشنبه6روز میشه! من فقط1خورده سرم گیج رفت و1کوچولو فشارم، … خوب حالا1خورده بیشتر از1کوچولو. اندازه ای که نبضم چند لحظه زیادی ضعیف بود و دستگاه نتونست بگه فشارم چنده. خوب1خورده هم نمی شد بلند شم و1خورده هم، … اه خوب اصلا که چی؟ گیج رفتم دیگه اینهمه شلوغ کردن نداره که! یعنی که چی؟ خوب که چی؟ خدایا بیچاره مادرم! کاش این طوری نمی شدم! ولش کن فعلا کاریش نمیشه کرد ولی این، … لعنت بر ذات هرچی پلیدیه!
تلگرام قطع شده. واتساپ ندارم. پاکش کردم. نمی خوام نصبش کنم. کاش تلگرام وصل بشه. داخل محله می چرخم. خاطرم1درصد کوچولو جمع شده. چیزهایی که من خیلی دلم می خواست بگم چون حس می کردم خیلی ها نمی دونن رو1نفر دیگه اومد گفت. نمی دونم گفتنش فایده داشته باشه یا نه ولی گفت و من خاطر جمع شدم که1کسی گفتنی هایی که داشتم می ترکیدم بگم رو گفته. قهوهم سرد شد الآن میام.
خوردمش1دونه دیگه درست کردم. آخه2تا مارک دارم. از یکیشون درست کردم الآن از دومیش درست کردم. اصلیه که عطرش زیادی آشناست! دوست دارم این عطر رو. لیوانم رو آوردم اینجا کنار دستم تا هم بلند نشم هم تا این سرد بشه عطرش رو حس کنم.
روی همین مبل که داغونش کردم نشستم. همین که مینا داخل تیم تاک می شناختش. دستگاه بخور روشنه و داره از اون بوهای خوش که عشقمه پخش می کنه همه جا. موزیکش رو خاموش کردم. فعلا نمی خوام بزنه. عطر این قطره های دوست داشتنی و عطر آشنای قهوه من و سکوت! آخ سکوت! الآن مدرسه شلوغه. باید اونجا باشم ولی نیستم. خیلی بده ولی من دارم از آرامش و فضای اینجا لذت می برم. می دونم این ساعت ها الآن مال من نیستن ولی، … خدایا ببخش! منو ببخش! نباید اجازه می دادم ولی، … خدایا ببخش!
میرم1نگاه دیگه به پست سنجاقی محله کنم بر می گردم.
چیز جدیدی نیست. پست در حال انتظار هم نیست. کلا فضا امنه. فکر من اما1خورده نا امنه. یعنی شلوغه. داشتم می گفتم. روی مبل نشستم. همون مبلی که مینا داخل تیم تاک می شناخت. همون مبلی که امیر علی بزرگه می شناسه. سیستمم رو بغل کردم و گذاشتمش روی پاهام و خخخ پاهام روی طبقه پایین میز عسلی بزرگه جا خوش کردن و انگشت های دستم کلید ها رو نوازش می کنن و لحظه به لحظه افکارم رو می نویسن. دستگاه بخور روی میز طرف چپم بدون موزیکش با1صدای فشفش و چیزی شبیه حباب بازی1پری کوچولو سکوت رو تزئین می کنه و عطر می فرسته همه جا. رو به روی من روی میز کمی مایل به راست لیوان پر و داغی که هنوز سرد نشده و عطر قهوه آشنا ازش میاد بیرون و میاد طرف من و میره همه جای اتاق تا واسه1مدت طولانی بمونه و من از این موندگاریش کلی خوشم بیاد. این مارک قهوه رو خیلی دوست دارم عطرش می مونه. عطر آشنای آشنای آشناش. چه قدر از ترکیب این2تا بو و این آرامش خوشم میاد.
هنوز دلواپسم. همراه درصدی خاطر جمعی. شاید اشتباهه هم دلواپسی هام و هم خاطر جمعیم. دلواپسم از چیزی که شاید هیچ چیزش واقعا به من مربوط نیست ولی من بیخیالش نیستم. نمی تونم باشم. و خاطر جمعم از اینکه گفتنی های من به وسیله1آگاه تر از خودم گفته شده. و باز هم خاطر جمعم از اینکه می بینم آگاه هایی که به تصورم بی تفاوت شدن، نسبت به چیزهایی که زمانی براشون ارزش داشت، شاید اون قدر که خیال کردم بی تفاوت نباشن و دسته کم اون قدر خیالشون هست که دلشون نخواد شاهد پایان های منفی باشن و اون قدری خیالشون هست که دسته کم در حد1هشدار هم شده اقدام کنن. شاید تصور من اشتباه باشه. خوب اشتباه باشه! اما دلم می خواد این مدلی تصور کنم. این طوری حس و حالم بهتره. هنوز دلواپسم ولی حس و حالم از این تصورم، هرچند اشتباه، اما بهتره. قهوهم رو تست می کنم ببینم میشه خوردش یا نه.
سردتر شده ولی هنوز بد نیست1خورده دیگه صبر کنم. مادرم میگه اینهمه داغ نخور سرطان می گیری. من از قهوه سرد خوشم نمیاد. مادرم الآن نیست ولی به نظرم بد نیست بهش گوش کنم. با1سرگیجه کزایی این بنده خدا از زندگیش باز شد. بیچاره مادرم! خدایا منو ببخش! اگر واقعا با ناپرهیزی هام سرطانی بشم پیش و بیش از خودم این طفلک اذیت میشه. من خونوادم رو تا اینجا زیاد اذیت کردم. سر همه چیز. هر مدلی که تصورش رو کنی من این ها رو اذیت کردم. دیگه نباید پیش بیاد. کاش پیش نیاد! خدایا این ها سر تکی تکی موارد من اذیت شدن بسه دیگه! خدایا لطفا! خدایا لطفا! نتیجه اینکه لیوان قهوه فعلا میره کنار تا چند لحظه دیگه که کمی سردتر بشه. فقط کمی.
باید امروز زنگ بزنم در مورد مارک اسکنر خیلی جدی تحقیق کنم. یکی از دوست های حسابی دوست بهم2تا شماره فرستاده که هنوز باهاشون تماس نگرفتم. هی آشنا ممنونم ازت! از ته دل! ممنونم ازت!
سرگیجه ها میان و میرن. الآن اومدن ولی من جایی نیستم که بتونن اذیتم کنن. در خونه هستم. در فضای آروم و حسابی امن. بین4دیواریه امن و عطرهای آشنا و سکوت عزیز. اینجا نشستم. سرگیجه ها دمغ میشن و کمی دیگه اطرافم می چرخن و به دنیای اطرافم فشار میارن تا محکم تر و سریع تر تاب بخوره. داره تاب می خوره. بیشتر تکیه میدم و عمیق تر در آرامش امن فرو میرم. سرگیجه ها چند ثانیه دیگه زور میدن. الآن زورشون ثابته و این لحظه بیشتر نمیشه. همچنان بی اعتنا می نویسم و لبخندم هرچند کج و بی حال و بی حالته ولی حفظش می کنم. سرگیجه ها آهسته آهسته دارن خفیف تر میشن. دنیا داره از تاب خوردن می ایسته. خیلی آهسته حرکتش داره کند میشه. باز هم. باز هم. سرگیجه ها دارن عقب می کشن تا چند لحظه دیگه1دفعه حمله کنن. تمام امروز همین مدلی بود. اونجا در محل کار تونستن اوضاع رو به هم بریزن و نتیجه این شد که من الآن اینجام. ولی اینجا زیادی امنه. زنگ گوشیم.
جواب دادم مادرم بود. خاطر جمعش کردم که چیزیم نیست اون بنده خدا رو فرستادم سر زندگیش. امروز از کار و بارش باز شد اومد از محل کار رسوندم اینجا. خواست بمونه گفتم بره. نگرانه ولی ترجیح میده به ترجیحات من توجه کنه. در نتیجه رفت و با تلفن از حالم می پرسه و میگه اگر لازم شد بهش زنگ بزنم. کاش بتونم دلواپسی رو از دلش پاک کنم. واقعا چیزی نیست. سرگیجه های بدجنس! الآن عقب کشیدن ولی کامل نرفتن. در حالت ضربه فنی اعلام حضور می کنن. اون اندازه که اگر بخوام بلند شم بهتره مواظب باشم. یواش بلند شم و آهسته و از کناره ها راه برم تا اگر لازم شد سریع دستم رو به چیزی بگیرم یا تکیه بدم و آهسته بشینم. قهوهم دیگه باید سرد شده باشه.
چه تلخیه دلچسبی! تموم شد دیگه هیچ چی داخل لیوان نیست. باز هم می خوام. باید بیخیالش بشم2تا لیوان خوردم سومیش دردسر درست می کنه واسم پس بیخیالش. به دلواپسی هام که متمرکز میشم سرگیجه ها به طرز وحشتناکی سریع حمله می کنن. انگار این2تا با نخ به هم وصلن. لعنتی! هیچ از این وضعیت خوشم نمیاد.
تلگرام همچنان قطعه و ای کاش وصل بشه! خوب بذار1خورده مثبت بین باشم. بعد از ظهر و اگر فردا صبح خونه باشم صبح می تونم واسه کلاس فردا بعد از ظهر بیشتر درس بخونم. کلاس زبانم رو اگر روی برانکارد هم باشم باید برم. مدیر کانون نمی تونه این مدلی بفرستدم مرخصی. اگر شده دم اون در دراز بکشم در اون ساعت مشخص من اونجام. این1مورد از اون لجبازی های خطرناک برند پریساست که درست باشه یا نباشه هیچ چیزی نمی تونه کنارش بزنه. هیچ چیزی! شبیه مواقعی که بیخیال هر دلیل و منطق و مصلحتی بیخیال هر چیز و هر چیزی سفت و بی خش میگم نه! نه! نه! نه! نه! میرم محله الآن میام.
رفتم دیدم و اومدم.
دلم می خواد تمرین های درس چهارم زبان رو بشینم حل کنم. ظاهرا آسونه. کتابم گرامرش رو نداره فقط مثال هاش هست اما از روی مثال هاش تقریبا فهمیدم چی شد ولی بد نیست صبر کنم کلاس بهم برسه. هنوز تمرین های درس سوم رو حل نکردیم. تازه5بخش تمرین های درس دوم حل شده هنوز1بخش مونده. زیادی جلو رفتن هم خوب نیست1جوریه انگار مطالب قاطی میشن و اوضاع خراب میشه. میگم حالا تمرین اول و دوم رو حل کنم اولیش لغته دومیش هم اون پسوندها. فعلا بیخیال عصر درس بخونم شاید هم این2تا رو فقط همین2تا رو حل کنم نمی دونم. عجیب ویر تمرین حل کردن افتاده به سرم. تعطیلات که شروع بشه باید بلند شم حضوری برم چندتا دار الترجمه سر بزنم. ولی قبلش اسکنر و تمرین های خونگی و خداجونم یعنی صبح های تعطیل شبیه الآن همهشون این مدلی امن و آروم و بهشتی هستن؟ آخ جون! بذار1خورده خیال بافی کنم خوش می گذره. در مورد اینکه دستم در ترجمه چنان قوی بشه که داخل تعطیلات1دار الترجمه پیدا کنم و داخلش جا بی افتم و بتونم از این به عنوان1شغل دوم که درش آهسته و روون پیش میرم استفاده کنم و، … تا حالا خیال پردازی هام رو ننوشته بودم. نه اینجا و نه هیچ کجا. حتی در وورد معمولی و خصوصی. هرچند من از زمانی که ستون های اینجا رو فرستادم بالا دیگه وورد خصوصی نگه نمی دارم. خیلی چیزها می نویسم ولی یا منتشر میشن اینجا یا پاک میشن. اون هایی که پاک میشن هیچ کجا نمی مونن. خلاصه اینکه تا حالا خیال پردازی هام رو جایی ننوشته بودم. اولین دفعمه و دلم می خواد پاکش نکنم بذارم بمونه.
رفتم ببینم تلگرام وصل شد یا نه گوشیم هنگ کرد. هنگ هاش داره زیادی زیاد میشه ولی حسش نیست فحشش بدم. حیف این فضا نیست با فحش خط بی افته؟ ولش کن خودش میاد بالا. باید بلند شم چندتا زنگ بزنم. باید درس بخونم. باید ترجمه داستانی که شروع کردم رو ادامه بدم. باید1سری از داستان هایی که از اینترنت کش رفتم رو دسته کنم بفرستم واسه آقای آگاهی.
گوشیم اومد بالا. به نظرم لازم نیست برم ببینم تلگرام وصل شده یا نه. اگر وصل بشه سیل پیام هایی که از صبح موندن پشت در می ریزن داخل. پس بیخیال.
داشتم می گفتم. باید، … ولش کن باید اول1چیزی خورد. گشنمه. ولی نه خیلی زیاد. نمی دونم چمه حس می کنم اگر نوشتن رو ول کنم به شدت دلواپسی ضربهم می کنه. زور می زنم عقب نگهش دارم. اگر دلواپسی برنده بشه سرگیجه ها هم برنده میشن. خوشم نمیاد.
از1جایی هرچند خفیف اما داره بوی دردسر میاد. بوی تلخ و سرد دردسری که من ازش عقب می کشم ولی می دونم اگر پیش بیاد خاطرم از1چیزهایی حسابی جمع میشه. بوی دردسر. بوی خفیف و تلخ دردسر. از اون دردسرهای نامحسوس با لزوم حضورهاشون. شبیه پریدن از1مرحله اجباری اما لازم. شبیه آمپول. مخصوصا در نگاه بچه هایی که اون قدر بزرگ شدن که بفهمن واسه درمون شدن باید آمپول بزنن ولی هیچ خوششون نمیاد. این دردسر از نگاه من جنسش اون مدلیه. ابدا آمپول دلم نمی خواد. جای واکسن های آخری که دقیقا جنسش همین مارک بود هنوز مونده به خدا از بس درد داشت زیر فشار حاصله پیچ می خوردم. و حالا دارم خیلی خفیف پیش حضور بوی الکلش رو حس می کنم که از بین شیشه و در بطری که خیلی نامحسوس تکون داده و خیلی خیلی کم شل شده میاد بیرون. پیش درآمد شروع اقدام به تزریقات. نفس تزریق به نظرم کمک می کنه ولی، … من دلم نمی خواد مورد تزریق باشم. دردش فراتر از توانمه اگر گزینه تزریق بیاد وسط من نیستم و البته خخخ بی خخخ. بیخیال در هر حال من که نباید آمپول بزنم خخخ اگر پیش بیاد از در اضطراری درمونگاه می زنم بیرون در حالی که حسابی خاطر جمعم آمپول لازم ها آمپوله رو دریافت می کنن و حتما درمون میشن خخخ. جدی از این طرف که تماشا می کنم بد هم نیست. خیلی هم مثبته. ولی میگم آمپول؟ یعنی آمپول؟ آمپول آیا؟ خخخ میشه من این بخش آخری رو پاکش کنم؟ آخه آمپوووول خخخ خخخ خدایا خخخ!
زنگ تلفن. اومد و رفت. کلی طول کشید. یکی از آشناها بود که می خواست مطمئن باشم و ازش، … بیخیال من مطمئن نیستم. زندگی یادم داد اعتماد نکنم. زندگی یادم داد باور نکنم. زندگی یادم داد این سایه ها که برای گرفتن دستت به طرفت دراز میشن دست نیستن نباید گرفتشون. زندگی، … زندگی قشنگه. قشنگ و حسابی عزیز.
چی داشتم می گفتم؟ آهان آمپول. خلاصه اینکه آمپول بد نیست خیلی هم مثبته مخصوصا واسه درمون درمون خواهان عزیز. حالا هم به نظرم آمپول کمک می کنه به درمون این بیمار عزیز. این بیمار عزیز. این بیمار خیلی خیلی خیلی عزیز. خدایا چه قدر دوستش دارم!
دلم حسابی می خواد که بیمار درمون بشه حتی با تزریق ولی خودم از پشت پنجره شاهد درمون شدنش باشم. از1مکان امن که مطمئن باشم درد این تزریقات تهدیدی برای هیچ نقطه ای از بریدگی های در حال جوش خوردن من نیست.
این تلگرام هم که وصل نمیشه! خوب بشه دیگه! اه! الآن محل کار تعطیل شده. اگر اونجا بودم الآن وسط راه خونه داشتم بر می گشتم. زنگ در. مادرم.
رفتم و اومدم. مادرم اومده. بیچاره مادرم! خدایا منو ببخش! مادرم صدام می کنه. بساط نهار. باید برم. بر می گردم.
باز اومدم. مادرم اینجاست. بیچاره مادرم! واسه چی اینهمه پریشونم؟ همه چیز درسته. من اومدم خونه و می تونم فردا هم خونه بمونم. اوضاع ظاهرا آرومه و موردی واسه خشم و پریشونی نیست پس من دقیقا چمه؟ چی داره این کار رو می کنه؟ اه لعنت! بد نیست برم ولو بشم بغل دست مادرم که نمی دونم چه مدلی تلگرامش وصل شده ولی مال من همچنان در حال اتصاله و متصل نیست. خوابم نمیاد ولی عجیب خستم. کاش اگر نوشتن رو ول کنم درصد پریشونیم بالاتر نره! شاید چند ساعت دیگه بهتر بشم. شاید. امروز حتما باید واسه اسکنر تحقیق کنم. دیگه زیادی طول کشیده اون هم در مورد من که کلا از تأخیر بدم میاد. در بالکن بازه و هوای شلوغ از اون بیرون میاد داخل و با جریان هوای بهار و عطر نفس گل های روی بالکن عطر موجود داخل اتاق هم جاری شده و وایی خدا این بوها رو عجیب دوست دارم. صدای فشفش این دستگاه رو از بین شلوغی ها دیگه سخت می شنوم ولی خیالی نیست. من که می دونم اون اینجاست. داره کار می کنه و حباب های رنگیش رو فوت می کنه روی پریشونی های من. پری های نادیدنی از پشت سایه های نورانی و رنگی روی شیشه هاش که بیناها میگن قشنگه حباب های کوچولو برام می ترکونن و به پریشونی های از جنس واقعیت های سیمانیه جهان واقعیه من و ما آدمیزادها می خندن. نسیم میاد همراه شلوغی ها و بوها و جریان هوای تازه. بابا زمان روی سرخیه التهاب حاصل از دلواپسی هام دست نوازش می کشه و آهسته، طوری که دردم نیاد، با لایه های خیلی نازک غبار، غباری از جنس خودش، از جنس گام های مهربونش، روی شعله های بی مهار رو می پوشونه. اون ها باز بیرون میان و بابا زمان باز آروم و صبور با لبخند ملایمش روی حرارت التهابم دست غباری می کشه و به نفس های از جنس دردم مهربون و آرامش بخش می خنده. دوستت دارم بابا زمان. ممنونم ازت! خیلی زیاد. خیلی زیاد!
ساعت داره2میشه. به نظرم بد نیست فعلا دیگه بس کنم. این سیستم رو استراحتش بدم و خودم هم استراحت کنم بلکه این سرگیجه های بدذات و منتظر برن به ناکجا تا دفعه های بعد که امیدوارم به این زودی ها نباشه.
ساعت4و24دقیقه عصر. هنوز اینجام. یعنی رفتم و الآن دوباره اومدم و همچنان در وسط این نوشته دارم مانور میدم. خوابم نبرد. واتساپ رو موقتا نصبش کردم ولی این جدیده عجیب غریبه ازش چیزی سرم نمیشه. تلگرام که وصل بشه باز می پرونمش. خاطرم نیست اومدم اینجا چیچی بگم الآن از خاطرم پرواز کرد رفت. سرم کمی تا قسمتی سنگینه هنوز. از1کسی1پیشنهاد بسیااار وسوسه انگیز داشتم که اصرار داشت بپذیرمش. گفتم نه! واقعیتش وسوسه شدم ولی گفتم نه! اونهمه شجاع نیستم. از این مدل ریسک ها می ترسم و اصلا همین اندازه که صحبتش رو گوش کردم حس ترس می کنم. بهم نمیاد ولی شاید زیادی مواظبم. خلاصه فعلا از وسوسه جستم کاش گرفتارش نشم!
تلگرام واسه1سری ها وصله ولی من هنوز ندارمش. این کتابه که دارم می خونمش بد نیست پر از داستان کوتاهه ولی بعضی داستان هاش خیلی ماستیه کفرم درمیاد. بعضی هاش ام قشنگن. میره که گریهم دربیاد. دلم بدجوری می خواد بخندم. از اون خنده های سبک و بلند. از اون خنده های از ته دل. خدایا لطفا!
ساعت5و2دقیقه عصر. نگین زنگ زده بود. کلی گفتیم و گفتیم. خندیدیم و خخخ تموم شد دیگه.
تلگرام همچنان قطعه. واتساپ آژیر می کشه و دلم این رو نمی خواد. هنوز گیج میرم و از این هم خوشم نمیاد. هوا خوبه جون میده واسه سلامت بودن و تفریح کردن. نه از اون تفریحات مه آلود نه خخخ نمی دونم چه مدل تفریحی. شاید از اون مدل های مثبتش. در حال و هوای جوونی و نوجوونی بزنی بیرون دنبال بستنی خوردن و خندیدن و پارک و قایق سواری و سفر و گردش های رفیقانه بی مه و شیطونی های اشباع از خنده های بی کنترل و، … آخ خدا چه می خوام این ها رو! فعلا آرامش می خوام بدون این پریشونی بی محتوا. دلم سبکیه خاطر می خواد. شاید اگر برم درس بخونم، شاید اگر داستان ترجمه کنم، شاید اگر1چرخ داخل فروشگاه های اینترنتی واسه تفریح بزنم و چندتا جنس ببینم و چندتا مارک اسکنر قیمت کنم، شاید اگر؛ … شاید این مدلی این موریانه های روان دست از جویدن های یواشکی بردارن و بیخیالم بشن. واسه چی من اینهمه می نویسم؟ امروز رکورد زدم.
مادرم مشغول صحبت با تلفنه. دختر خاله پشت خطه. بچه همون خاله بیمارم. من همچنان دارم می نویسم. حسش نیست وگرنه تا آخر شب امشب رو همین مدلی می نوشتم تا گزارش1روزم کامل بشه. اوخ گوشیم صدام کرد داخل محله پست جدید اومد برم بخونمش.
ساعت6و22دقیقه عصر1شنبه.
رفتم پست رو خوندم و1دونه در صف رو هم فرستادم روی آنتن. ابراهییییم ابراهیم به جان ابلیس من می کشمت هم نصفت می کنم هم لهت می کنم هم پرس می کنمت هم خفهت می کنم هم می کشمت حالا وایستا دستم بهت برسه همه این بلاها رو سرت میارم حالا وایستا!
تلگرام وصل شد. آخ جون! واتساپ دوباره حذف! هنوز نکردم بعدا انجامش میدم. باید پستت رو درست درمون بخونم ابراهیم. یعنی از مدل خواننده ای بخونمش نه مدل فرستنده روی آنتنی. به من چه که سر و ته نوشتنم مشخص نیست همون خودم معنیش رو می فهمم بسه دیگه! عه!
ساعت7و13دقیقه عصر1شنبه. کتاب های ترم بعدم رسیدن! آخ جون! خبرش الآن بهم رسید. داخل تلگرام! جدی بدجوری ذوق کردم. از ته دل. حتی اگر پر از اشتباه باشن، که امیدوارم این مدلی نباشه، باز هم وجودش کلی مایه آرامشه. من با همین کتاب های پر از اشتباه این ترم از کلاسم جلوتر درس ها رو دارم می خونم. کاش تا آخرش همین مدلی بتونم پیش ببرم! خلاصه کتابم رو عشقه که رسید! خداجونم شکرت!
واتساپ رو دوباره پروازش دادم. ترجیح میدم نباشه. هوای عصر مایل به شب داره سردتر میشه ولی من ازش خوشم میاد. اون بیرون شلوغه ولی نه اندازه امروز. شب آروم و سبکیه اگر این پریشونی نباشه. دارم سعی می کنم خفیف تر بشه. خبر خوش رسیدن کتاب هام کلی کمک کرد و شبیه1دسته سرباز تازه نفس که به عنوان نیروی کمکی در جنگ واسه یکی از طرفین برسه زورم رو برای مقابله با پریشونی های نامحسوس و این گیجی های مسخره چند برابر کرده و الآن کلی من قوی تر شدم و اون ها عقب نشینی کردن. ممنونم از خبر خوشت1! ممنونم که همیشه خوش خبری! ممنونم که همیشه در پایان هواهای خاکستری هستی تا با1فانوس، با1چراغ دستی، با1ستاره و با هر چیزی که نور ازش بزنه بیرون، نور کم یا نور زیاد، لبه خاکستری ها رو بزنی کنار و پارهشون کنی تا باز دوباره روز بشه و بتابه و بتابم. بتابم به زندگی و لحظه ها و بودن های خودم!
ساعت7و19دقیقه عصر1شنبه. مادرم رفت. امیدوارم خاطرش جمع شده باشه! امروز اذیتش کردم. خدایا منو ببخش! دیگه نباید اجازه بدم این پیش بیاد! خدایا کمکم کن! آخ جون کتاب هام! ایول! در بالکن رو هنوز نبستم. هوا عالیه حیفه که مخفی بشم داخل جعبه. بذار کمی دیرتر بین خودم و صداهای شلوغ و واقعیه بیرون شیشه بذارم. فعلا این در باز بمونه. روی میزم لیوان قهوه نیست. دستگاه بخور هم روشن نیست. من هستم و سیستم و صداهای بیرون و نسیم و گنجشک هایی که جیک جیک های پرواز عصرشون رو می شنوم. شاید هم چلچله باشن. خدایا کاش خونه مادرم این بیخ بود! دلم می خواد اطرافم باشه. به خاطر خودش! به خاطر خودم! به خاطر همه چیز! کاش بالایی بفروشه و، … خدایا لطفا! مواظب عزیزهام باش! خدایا لطفا! خدایا لطفا!
ساعت7و22دقیقه عصر1شنبه. پیام از تلگرام. به نظرم1باشه. رفتم بازش کنم گوشیم باز هنگ کرد. باید منتظرش بشم بیاد بالا. اه دیوونه! گوشیه دیوونه! تا این بیاد بالا برم1دیدی به محله بزنم.
باید برم تلگرام رو، محله رو، هرچی خوندنیه رو بخونمش. باید برم درس بخونم. باید به چند جا زنگ بزنم. باید برم اینترنت چرخی و پست ابراهیم چرخی و دیگه نمی دونم کجای اینترنت چرخی اما اول این رو تمومش کنم و خاطرم جمع بشه.
نمی دونم این رو منتشرش می کنم یا نه. واقعا نمی دونم. فعلا فقط باید تمومش کنم. به نظرم یکی از اون طولانی ترین هاش باشه. من رفتم. عمری اگر باقی باشه باز میام. هی بابا زمان جونم وایستا من امروز گیج میرم نمی تونم بدوم باید کولم کنی!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اسمش باشه چی؟

صبح5شنبه. نمی فهمم واسه چی از کلاس که میام1جور حس مشابه حس تولدی دیگر و بعد از امتحان و از این چیزها زیر پوستم گزگز می کنه. البته خفیفه خیلی خفیف تر از بعد از امتحان ولی هست. خوشم میاد ازش. خلاصه اینکه از کلاس اومدم.
همچنان اسکنر می خوام.
دلم می خواد چند لحظه ولو بشم از طرفی نمی تونم واسه خوندن ادامه داستانه منتظر بمونم. خوابم میاد. امروز صبح زود ساعت حدودهای4صبح نمی دونم واسه چی بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. چشم هام می سوختن و مجبور بودم به هم فشارشون بدم از خستگی ولی خوابم نمی برد. نمی فهمم واسه چی. از حرص دلم می خواست خودم رو گاز بگیرم آخه روزهای کاری میمیرم واسه1دقیقه اضافی و حالا باید4صبح بیدار بشم آیا؟ بی فایده بود. به هر حال خوابم نبرد. ساکت موندم که مادر بیدار نشه. این روزها بیشتر باهامه و باهاشم. به نظرم لازمه. ای کاش صاحب خونه بالای سر من بفروشه تا مادرم بخره و بیاد این بالا. این مدلی خاطرم جمع تره. خیلی نگرانشم خیلی زیاد. اگر نزدیکم باشه دستم بیشتر و بهتر بهش می رسه و ضمن اینکه جفتمون حصارهای خودمون رو داریم در دسترس همدیگه هستیم. ای کاش بشه. باز هم هرچی خدا بخواد به عقل ناقص من میاد که این مدلی خوبه شاید واقعا خوب نباشه پس هرچی خودش می دونه و خودش می خواد.
می خندی ولی بیخیال بذار بگم1جوری هستم. دلم می خواد حرف بزنم. با آدمیزاد نه در و دیوار و سیستم. دلم صحبت می خواد امروز. ولی نه هر مدل صحبتی. دلم صحبت حسابی می خواد. نه از اون حرف های فوق حساب که به کله جنون آلود من نمی رسه. و نه اون قدر بی حساب که، … حالا یعنی بعضی ها که کم هم نیستن دور و اطرافم توی دهن هاشون می چرخونن و مشت مشت می ریزن بیرون و کیف هم بهشون میده. مدیونی اگر خیال کنی دسته خاصی در نظرم بوده. خوب راست میگم دیگه. تازه کلی هم ژست دارن که من اشتباه می کنم پا به پاشون نمیشم. آخه بنده خدا یعنی حتما باید واقعیت نظراتم رو بهت بگم تا بس کنی؟ ول کن دیگه! بیخیال.
خلاصه دلم صحبت از مدل متوسط و2طرفه می خواد. دلم می خواد حرف بزنیم. چرت نگیم حرف واقعی بزنیم. اصلا بازی کنیم. در مورد چیزهایی بگیم و بشنویم که جالب باشن. واسه هر2طرف جالب باشن. نه اون قدر غیر جدی که آخرش حس کنم1بسته هیچ چی رو حمل کردم و بی خودی خسته شدم، نه اون قدر جدی که حس کنم با1عاقل دارم حرف می زنم و حالم به هم بخوره. دلم صحبت هایی در سطح شوخی های معمول و غیبت فلان خانم شوهر دار از جاری هاش و حس و حال دوران بارداری و چه قدر هوای زندگی خاکیه و اگر بدونی دیروز چی شد و گوش کن برات تعریف کنم تا بفهمی چه شوهر مزخرفی دارم و فلانی گفت بالای چشمت ابرو بوده حالا نیست پس آدم آشغالیه و ای وایی چه خوب گفتی من هم همین طور و از این گوهر فشانی ها نمی خواد. اصلا دلم نمی خواد. دلم صحبت می خواد. دلم حرف می خواد. حرف! دلم صحبتی در حد بازی هایی که میشه کنیم، در حد کتاب هایی که میشه بخونیم، در حد تمرین و ترجمه و تایپ و پیدا کردن کارهای این مدلی و بحث و تبادل نظر همراه نتیجه گیری های عملی و دلچسب که فقط حرف نباشن و انجامش بدیم و توضیح نکات جالب و انجام موارد جالب این مدلی و، … دلم صحبت می خواد. حس ندارم بگردم ببینم اطرافم کسی هست بشه باهاش این مدلی صحبت کرد یا نه. الآن در1نگاه اجمالی حس می کنم کسی نیست و هیچ خوشم نمیاد. شکلک مود نق. ول کن برم1سرکی در این سوی پرده و آن سوی پرده محله بزنم ببینم کسی در انتظار نباشه الآن میام.
امنه. داشتم نق می زدم. تموم شده بود یا هنوز باید ادامهش رو بزنم؟ نه مثل اینکه تموم شد باید برم پاراگراف بعدی و موضع نق بعدی.
دیروز کابینت کار اومده بود واسه عوض کردن مدل آشپزخونه. کابین ها رو و کلا طرح آشپزخونه رو باید عوض کنم اگر بخوام دستش بزنم. مادرم به شدت موافقه و خودم1خورده مرددم. اولا هزینهش زیاد میشه و من الآن دستم باز نیست، دوما این طور که من پای بحث نشستم و شنیدم تغییرات فراتر از حد انتظاره و کلا فضای این طرف خونه1چیز دیگه میشه و واقعیتش مطمئن نیستم از اینی که هست بهتر بشه و دلواپسم نکنه بعد از اینکه همه چیز تموم شد و هزینه ها صرف شد و خاک بازی ها و گرفتاری ها رفع شدن و نوبت تماشا رسید، ته دل خودم و باقی تماشاچی ها1ای کاش یادش به خیر طرح قدیمی باقی بمونه. البته احتمالش ضعیفه ولی، … وایی خدا بیشتر این تردیدم به خاطر طی کردن سیر این کاره. باید کابینت ها از جاشون در بیان، باید آشپزخونه کلا خالی بشه، باید کابینت های جدید اینجا درست و فیکس بشن، باید اوپن آشپزخونه برداشته بشه که نتیجهش کلی خاک بازی و آجر بازیه، وایی خدا واااآاااآاااییی خدا خاک و آجر و خاکه چوب و آشغال های حاصل از تغییر و تعمیرات داخلی اون هم درست وسط حال خونه من! وسط4دیواریه من! وسط خونه من وسط خونه من ای خداااآاااآاااآاااآااا وسط خونه من! الآن جیغ می کشم. من بحث1اسباب کشیه تمیز و معمولی که میاد وسط تب می کنم از بس بدم میاد از به هم ریختگی و پریشونی و در اومدن همه چیزهای آشنا از جاهای آشنای خودشون و تغییر آدرس های آشنای چیزها و و و ولش کن الآن حوصله1عالمه و نوشتن ندارم و خلاصه کلا بدم میاد از این مدل داستان ها و حالا1دفعه درست از وسط خونه ای که داخلش واسه خودم ولم1دفعه از این ویرانی ها در بیاد! خیلی جیغ کشیدنم میاد. میاد به خدا میاد بدجوری میاد وااایییییی جیغ کشیدنم میاد این مدت کجا قایم بشم این قیامت رو اینجا نبینمش جایی هم نمیشه برم من جز اینجا که هستم جایی راحت نیستم اذیت میشم نمیرم هیچ کجا نمیرم خداجونم ووووییییی وویی از تصورش حالم چپه میشه نمی خوام بهش فکر کنم نمی خوام بهش فکر کنم نمی خوام بهش فکر کنم خداجون نمی خوام بهش فکر کنم!
شکلک نفس عمیق. شکلک1لحظه توقف. شکلک1نفس عمیق دیگه. شکلک1دونه دیگه، و1دونه دیگه، و1دونه دیگه، و1دونه دیگه، و1دونه دیگه، و1آخ این چی بود دیگه؟ خوب دردم اومد مگه بیماری؟ ای بابا! بیخیال بریم ادامهش.
مادرم معتقده این کار باید بشه. میگه آشپزخونه اینجا خیلی کوچیکه و چه معنی داره وسایل آشپزخونه رو از داخل کمد کنار حموم در بیاری ازشون استفاده کنی دوباره بذاری داخل کمد کنار حموم؟ و چه معنی داره وسایلی که میشه دم دست باشن تا ازشون استفاده بشه داخل کابینت های طبقه بالا در چنان ارتفاعی باشن که هر دفعه واسه برداشتنشون مجبور باشی صندلی بذاری روی سرامیک و با کلی مواظبت که صندلی روی سرامیک لیز نخوره از اون بالا بی افتی گردنت بشکنه وسیله رو برداری استفاده کنی و دوباره با همون کیفیت ترسناک بذاریش سر جاش و بعد از2دفعه تکرار این کار کلا از خیر استفاده از وسیله مربوطه بگذری و در عین حال که همه چیز واسه راحتیت داخل خونهت داری خودت مجبور به تحمل سختی بشی و وسیله مورد بحث بدون استفاده بمونه؟ خلاصه مادرم به1عالمه دلیل که چندتاش رو نوشتم معتقده که این کار باید بشه. به نظرم درست میگه اما آخه اینهمه ویرانی و خاک و خاکه چوب و سنگ و آجر و واااآاااآاااییی باز دوباره حالم بد شد من رفتم دوباره مراحل اون شکلک های بالا رو اجرا کنم الآن میام.
اومدم. ولی خودمونیم اگر پیشبینی های مادرم درست در بیاد و این طرحه جواب بده باید جالب باشه. فضای آشپزخونه به نظرم کوچیک تر بشه ولی همه چیز میره سر جای خودش و خخخ اتاقم و آشپزخونه کلا1شکل دیگه میشن و به نظرم میاد اون مدلی انگار رفتم داخل1خونه دیگه. بدجوری همه چیز عوض میشه و تصورش بهم1حس عجیب غریبی میده. ولی ویرانی ها، … خدایا این وحشتناکه. چند سال پیش که خیلی هم ازش نگذشته، داشتن دیوارهای اینجا رو درستش می کردن. از این چیزهای شبیه تگری بهش می زدن که الآن دوباره برای بی نهایتمین دفعه اسمش یادم رفت. خلاصه طرف گفت باید4پایه و ملزومات کار وسط اتاق باشه، وسایل اتاق باید جمع بشن، و از همه بدتر پنجره ها و در بالکن باید خاطرم نیست چند شبانه روز کاملا باز باشه تا دیوارها خشک بشن و بوها و گازها و نمی دونم چیچی ها برن بیرون. مادر و برادرم هرچی گفتن و گفتن حاضر به ترک سنگرم نشدم. همینجا با همین کیفیت ویران موندم. شب ها از سرما لای پتو کوچولو می شدم ولی حاضر نشدم2روز از این4دیواری برم جای دیگه تا دردسر تموم بشه و برگردم. برادرم خیلی اصرار داشت ولی مادرم زمانی که حس کرد واقعا از ترک اینجا بیشتر از شرایط موجود اذیت میشم، با وجود اینکه حسابی اصرار دلش می خواست ولی دیگه نگفت و برادرم رو هم توجیه کرد که دیگه بهم اصرار نکنه. بنده خدا مادرم خخخ. بین دلش و لجبازی من و عقل و منطق خودش مونده بود. از طرفی دلش نمی اومد وسط اون قیامت جام بذاره و بره به محیط امن و آباد خودش، از طرفی هم می دید که من اگر همراهش برم راحت نیستم. من ترجیح می دادم اینجا باشم حتی در اون شرایط افتضاح. مادرم فهمید و گذاشت به عهده خودم. فقط گفت هر زمان حس کردی داری اذیت میشی دیگه اینجا نمون. بلند شو بیا. گفتم باشه و نرفتم. اون اندازه اذیت نمی شدم که از پناه گاه دوست داشتنیم بزنم بیرون. اینجا رو بیشتر از اینکه1خونه حسابش کنم دوست دارم. خدایا به هر کسی پناه گاه این مدلی نداره1دونه بده و از من هم تا زمانی که زنده هستم نگیرش. خدایا لطفا! خدایا لطفا!
و من الآن دارم به این فکر می کنم که ویرانی این دفعه خیلی بیشتر از داستان اون دیوارهاست و نمی دونم باید چیکار کنم. به تعطیلات هم نمی خوره امکان داره همین روزها کار شروع بشه. کابینت کار دیروز اندازه ها رو گرفت و رفت تا طرح رو بریزه و نشونمون بده. من مادرم رو امین کردم که خودت ببین و بپسند و در مورد تغییرات لازم با اون بنده خدا طرف بشو من که طرح نمی شناسم با خودت. ولی آشفتگی های کار، … خدایا ترجیح میدم همینجا بمونم در هر شرایطی ترجیح میدم اینجا بمونم کاش خیلی طول نکشه و کاش خیلی افتضاح نباشه! می دونم که هست. از توصیفاتی که شد معلومه. اما من می خوام بمونم. در هر حال می خوام اینجا بمونم و الآن که بهش فکر می کنم بدم نمیاد زودتر ماجرا بیاد و بره تا ببینم بعد از پایان داستان خونه چه شکلی میشه. کاش با حال بشه خخخ!
من وان می خوام. داخل حموم فسقلی اینجا این مدلی وان جا نمیشه. اما من وان می خوام. همیشه می خواستم اما الآن بیشتر می خوام. خیلی زیاد. نق زدم1لوله کش بیاد ببینه می تونم با1سری جا به جایی ها انجامش بدم یا، … دیگه یا نداره من وان می خوام باید بتونم. منتظر لوله کشی هستم که به خودش و کارش مطمئنم و فعلا گرفتاره. گفتم منتظرش میشم کارش تموم بشه و داخل اون هفته بیاد و جز خودش کار لوله کش دیگه رو نمی خوام. اون بنده خدا هم حسابی اعلام شرمندگی کرد و گفت حتما میاد و هر کاری بتونه می کنه. کاش بتونه حلش کنه! من وان می خوام. درست درمونش رو هم می خوام. خوب، خونه و وان و اسکنر و دیگه چی؟ فعلا هیچ چی دیگه خسته شدم برم2دقیقه ولو بشم1کتاب تکراری بخونم بعدش بلند شم باقیه داستانم رو ترجمه کنم ببینم آخرش چی شد. راستی، حالا کمتر دلم حرف زدن می خواد. می خواد ولی خیلی کمتر. اینهمه چیز اینجا گفتم کلی نق زدم الآن حالم بهتره. خسته هم شدم دیگه بسه ننویسم تا دفعه بعد. درضمن، خیلی زمانه نگفتم. زندگی قشنگه. زندگی با ارزشه. زندگی عشقه.
شاد باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی بی عنوان از جنس پراکندگی های بیخیال.

عصر4شنبه. آخر هفته. آخ جون. عجب خسته ای شدم این هفته! فردا کلاسم. باید سؤال طرح کنم. هفته پیش استاد رسما نفسم رو گرفت. دقیقه آخر زده بود به سرم همراه مادرم برم دیدن خاله. خوب شد نرفتم. استاد اومد، حالش هم بد بود و نه صدا داشت نه اعصاب، موقع درس پرسیدن که شد بهم گفت آماده هستی دیگه! بدون صدا گفتم بله. گفت بیا. براش توضیح دادم که کتابم زیادی بزرگه و واسه روخونی باید بغلش کنم و ایستاده سخته اجازه بدید همینجا نشسته جواب بدم. بعدش هم کتابه رو بردم بالا و بنده خدا استاد هوارش در اومد که اوه چه قدر بزرگه! خندم گرفت که خوردمش. استاد گفت نمی خواد بلند شی بیایی همینجا که نشستی جواب بده. بدک نبودم به نظرم. خیال می کردم شبیه دفعه پیش بهم مروت کنه ولی خخخ این ترم ظاهرا مطمئن تر شده که اگر سفت بگیره نمی شکنم. ولی جدی خوب شد اون هفته غیبت نکردم نمره کلاسی گرفتم از استاد و واسه فردا هم باید آماده باشم شاید باز بپرسه ازم.
باید بجنبم واسه خریدن اسکنر. رفتم داخل دیجیکالا دیدم از129تومن تا30میلیون تومنیش موجوده. باورت میشه30میلیون تومن1اسکنر! اون قدر از قیمت ها ترسیدم که در رفتم و تا امروز دیگه نگشتم خخخ. به جان خودم ترسناک بودن یعنی چی آخه! جدی من اسکنر می خوام. چه مارکی از نظر وضوح اسکن و دقت بهتره و البته قیمتش هم به جیب طبقه من می خوره؟ طبقه؟ میگم من الآن طبقه چندمم؟ اگر بی افتم از این بالا چیزیم میشه؟ خوب مثبتش کنیم اگر بخوام پروااااز کنم تا طبقه بالا خیلی باید بپرم؟ اصلا زور بال هام می رسه؟ جواب ها به ترتیب، بله، بله، نه. اگر بی افتم چیزیم میشه. اگر بخوام برسم اون بالا باید با بال های معجزه بپرم. و زور بال هام تا اونجاها نمی رسه. ولی، … مدت ها مدت ها پیش که اندازه دنیاها دور به نظرم میاد، کسی بهم می گفت هر کسی باید اندازه پر و بال خودش بپره. من موافق نبودم. دلم می خواست خیلی بالاتر بپرم. خیلی خیلی بیشتر از پر و بال های خودم. نتیجهش اصلا مثبت نبود. اصلا مثبت نبود. اصلا! بیخیال. شکلک جفنگ. بسه این جفنگ پردازی ها. من اسکنر می خوام. چیزی که زورم برسه و در نوع خودش20باشه. آهاااآاااآاااآاااآااایی کدوم مارک بهتره!
ایول رفتم داستان های سطح دوم و داره خوش می گذره. دیشب شروعش کردم بد نبودم. از اونجایی که ایسپیک باید بخونه و من باید بفهمم و نتیجه رو تایپش کنم سریع نیستم ولی بد نیستم. ای خدا میشه سریع تر بشم؟
خخخ اگر1دار الترجمه خوب پیدا کنم و کارم داخلش موفق شروع بشه و پیش بره با اولین درآمدش1جعبه تارت میوه ای به خودم شیرینی میدم. چیه انتظار داری بگم به تمام اینجا شیرینی میدم؟ آخه جناب اینجا اینترنته اون کام کجت رو چه مدلی شیرین کنم آخه! نشستی1چیزی میگی! ای بابا! خوب1راهی! من می خورم اینجا توصیفش می کنم خوبه این مدلی؟ من که میگم خوبه. دیوونه هم خودتی.
هنوز کتاب های ترم آینده نرسیده دستم. میگن چاپ کتاب های رودکی شروع شده. من همچنان منتظرم. ولی اسکنر، … کتاب، … داستان، … کتاب های جدید، … هرچی دلم بخواد، … خرید کتاب هرچند به زبان انگلیسی اما بدون وحشت از اینکه کسی نیست برام بخوندشون، … اسکنر، … من اسکنر می خوام!
تعطیلات تابستون داره میاد. چه قدر منتظرش بودم واسه کلاس های بدل سازی. شاید نتونم برم. اگر کار ترجمه پیدا کنم شاید لازم باشه بیخیال کلاس های هنری بشم. باید به زبانم مسلط بشم. باید. باید! سال پیش گفتم باید و امسال به مهره بافتن و گل ساختن مسلط شدم. امسال هم میگم باید و باید زبانم اگر20نمیشه به18برسه. باید. باید! طبق دستور همیشه، من پریسام. از1مشت کاغذ بریل اشتباهی که با تأخیر می رسه دستم و1مشت کاغذ بینایی که مطالب لازمم رو قورت داده نمی بازم. پارسال هم عین همین ها رو گفتم امسال هم میگم. بدون کلاس بدل سازی یا با کلاس بدل سازی، من از پس هر کلاسی که شروع و ادامهش رو بخوام بر میام. من پریسام. پریسای دیوونه ای که با معیار عاقل ها جور نیست، در حس و حوصله عاقل ها نیست، حسش، حالش، هواش، با هوای عاقل ها یکی نیست، دیوونه ای که حتی بین دیوونه ها هم کمتر هم حس و هوا داره اما اگر بخواد که چیزی واسش بشه میشه. چون باید بشه. باید باشه. باید همون مدلی بشه که من می خوام. باید این سیر به همون مداری بچرخه که من می خوام. باید دستم به نتیجه مثبت برسه چون من می خوام. می خوام. می خوام!
به نظرم دیگه بسه. زیادی تأخیر داشتم. باید هرچه سریع تر این ول چرخیدن ها رو بس کنم و دنبال1مارک درست درمون اسکنر بگردم. هر آن ممکنه لازمم بشه. ولی1چیزی. من قهوه دلم می خواد. از اون قهوه خوشبوها. از اون قهوه آشناها. از اون قهوه هایی که عطرشون حالا برام از جنس1نشونه آشنای خیلی آشنا از قصه شهر پری هاست. آخ که میمیرم واسه1دونه داغش! هر مدلی درست می کنم اون مدلی نمیشه. خدای من قهوه می خوام!
دیگه بسه. دیرم شد. من رفتم. بر می گردم.
یکی از ارزشمندترین اصل های زندگی:
شاد باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در زمان استراحت بین روزمرگی هام.

عصر3شنبه.
خخخ امروز4اردیبهشته. نه بابا شوخی کردم بنداز کنار بطری رو. گفتم بطری دلم آب زرشک خواست. خداییش خداییش خیلی مصرفم رو کشیدمش پایین. سفر که بودم کولاک کردم یعنی کولاک ها! داستانی داشت آب زرشک های سفرم که خخخ اینجا جای گفتنش نیست باید قالبش رو با اینجا فیکس کنم بتونم توضیحش بدم هر کسی گرفت باهاش میره هر کسی هم نگرفت جا می مونه ولی خخخ بیخیالش فعلا نمیشه. خلاصه که بعد از برگشتنم فقط شکلات می خورم اون هم گاهی و فعلا تقریبا طرف آب زرشک نرفتم. البته این از برکت اراده بالام نیست. آب زرشک های سفریم رو دلم می خواد که اینجا نیست و این هایی که من دستم بهشون می رسه خخخ اندازه ای که باید باشن آب زرشکی نیستن و من سنگین ترهاش رو می خوام. نتیجه اینکه فعلا آب زرشک بی آب زرشک تا نمی دونم کی. اما شکلاته، … بلند شم برم1دونه بردارم نیم درصدی حالم جا بیادش. بیخیال میرم فعلا نق رو عشقه.
کتاب های بیناییه این ترم و ترم آینده رو از کانون گرفتم. دیروز. داستانی داشت. مخصوصا ترم آینده. نمی دادنش که! حس تعریف داستانه نیست. فقط اینکه عاقبت1آقایی اومد به بخش خواهران به نظرم از1دری داخل سالن در اومد که می رفت به1جایی شبیه کتابخونه و نشست پای سیستم و به اون خانمه که مونده بود با من چیکار کنه گفت پول نقد. خانمه به من گفت پول نقد داری گفتم آره. دردسرت بدم نه ندم گناه داری. پوله رو دادم و اون آقاهه به نظرم از کارت بانکی خودش و پنل نفهمیدم خودش یا اون خانمه کتاب این ترم و اون ترم رو برام خرید و بلند شد رفت داخل همون در و تا من اومدم بگم الآن چیکار کنم خانمه دستم رو گرفت گفت بیا من بهت بگم بیا! بردم دم همون در آقاهه هم2تا کیف پارچه ای داد بغلم و گفت حالا برو. این کتاب این ترم این هم کتاب اون ترمت بگیر برو! خخخ مظلوم شدم گفتم ممنون و پرواز کردم طرف کلاسم که داشت دیر می شد. شکر خدا قبل از استاد رسیدم. حالا مونده اسکن. می خوام اسکنر بخرم. شب دوم اردیبهشت خاطرت هست؟ اسکنر متصل به اون پرینتر نیمه باطلم کار نکرد. اونقدر قدیمی شده که سیستمم نرم افزارهاش رو نشناخت و نصب نشدن. یا باید باهاش مذاکره کنم، یا باید1دونه اسکنر تک کاره بخرم. دلم راه دوم رو می خواد که مطمئن تره اما پول، … خدایا پول بده خدایا پول بده خخخ بده خدایا خیلی بیشتر از اسکنر پول بده پول پول پول آخجون پول پووووول پول من پول دوست دارم پول خخخ!
ملت رو بیچاره کردم واسه کتاب بریل هام. ظاهرا امروز رودکی شروع کرده به چاپ کتاب ها. ولی خداییش جدا از نق های من کتابی که این ترم دادن بهم خوندنش کار حضرت فیله هرچی پیش میرم ایرادهاش بیشتر میشه من واقعا1جاهایی گیر می کنم. اسکنر می خوام. اسکن می خوام. اصلا این مدلی نمیشه2تا چشم بینا می خوام. یعنی که چی بیناها این کیف پارچه ای سبک ها رو میندازن روی شونه میرن کلاس میان من باید1کوه بذارم روی شونه هام چون کتابم سوپر کتابه از بس بزرگه؟ به خدا شونه هام داره میاد پایین! با همین غول میرم مدرسه با همین میرم کلاس زبان آخه این هم شد کار؟ این ها دیگه نق بودن ولی راست بودن به خدا سنگینه خسته شدم نمیشه من ببینم خداجون آیا؟ بیخیال. شکرت خدا!
امروز بچه ها1جا جمعن. همه نیستن ولی خیلی هاشون هستن. من نرفتم. خیال هم ندارم برم. حسش نیست. واقعا نیست. غمگین نیستم. از اون حال و هوا مزخرف ها هم ندارم. فقط دلم نمی خواد. حس می کنم، … نمی دونم چی حس می کنم فقط دلم نمی خواد. به نظرم بینشون حرفی واسه گفتن ندارم. به نظرم اون ها هم حرفی واسه من ندارن. نتیجه اینکه اینجا که الآن ولو شدم بیشتر بهم خوش می گذره.
باید درس بخونم. واسه5شنبه. بیشترش رو جلوتر خوندم. باید باقیش رو هم بخونم.
مادرم دیگه باید پیداش بشه. بلند شم چایی دم کنم. قهوه دلم می خواد. قهوه ساز دلم می خواد. داخل دیجیکالا دیدم دلم ضعف رفت که بخرمش خخخ. مادرم توجیهم کرد و منصرف شدم. یعنی منصرف که نشدم متقاعد شدم که بیخیالش بشم. شاید وقتی دیگر و شاید هم هرگز خخخ. ولی قهوه. با اون بوی محشرش. نه از این قهوه سماوری ها که شبیه چایی دمش کنم. از این ها نمی خوام. از اون قهوه هایی که بوش شبیه بوی قهوه های داخل سفرم میره همه جا. وایی خدا قهوه می خوااااام می خوام می خوام میییی خوام.
داستان های سطح1ازشون فقط چندتا مقاله مونده و1قصه که شیطونه میگه ولشون کنم برم سراغ سطح بالایی ها. تیترهای اون سطح رو دیدم به نظرم داستان هاش قشنگ تره. دلم می خوادشون. شاید امشب بهشون ناخنک بزنم. از ترجمه مقاله خوشم نمیادش. وویی1جوریه. داستان دوست دارم.
مادرم زنگ زد گفت نون می گیره میادش. می خواست ببینه هستم خونه یا رفتم با بچه ها. می گفت واسه چی نمیری!
بلند شدم رفتم چایی دم کردم اومدم. من بدجوری از اون قهوه خوشبوها می خوام. واقعیتش من بدجوری1چیزهای دیگه هم می خوام که، … ولش کن الآن باز می زنم خاکی.
همکارم گفت واسه پیدا کردن دار الترجمه کمکم می کنه ولی من فقط گفتم ممنون. عمیقا معتقدم این بنده خدا همین طوری1چیزی گفت. من هم همین طوری1ممنون گفتم. از این همین طوری ها زیاد بین ملت میره و میادش. انتظار ندارم کاری کنه چون همین طوری ها رو می شناسم.
هفته دیگه4شنبه بعد از مدرسه اردوی همکارهاست که2تا از بازنشسته های امسال همه رو مهمون می کنن. بهم گفتن بیا گفتم نه. این2تا رو خیلی دوست داشتم. از بهترین هایی بودن که بین همکارهام می شناختمشون. کاش نمی رفتن! محل کار با وجود این ها جای بهتری بود. ایشالا که هر جا هستن خوش باشن! از ته دل میگم. ولی جشنشون نمیرم. یکی از همکارها همونی که امسال خیلی می گفت یعنی میگه واسه چی با همکارها نمی پری و از این پرسیدن ها، گیر داده که بیا گفتم نه. هی گفت گفتم نه. خدا کنه دیگه بیشتر اصرار نکنه! در هر حال من نمیرم ولی اذیت میشم از اصرار کردن هاشون. خوشم نمیاد کسی به حصارهام ناخنک بزنه. داشتم بهتر می شدم. سرم رو از این داخل آورده بودم بیرون و ای کاش، … باید همونجا یعنی همینجا می موندم. اشتباه کردم. من این مدلی راحتم. داخل جعبه. البته نه کاملا. خخخ1جاهایی بین1جمع هایی، …. خوب شاید اون ها هم داخل جعبه باشن. شبیه خودم. چون کسی به این سادگی نمی تونه واردشون بشه. چند وقت پیش بحث ورود عضو جدید بود که به شدت با رأی اکثریت رد شد و تمام.
از داخل اینترنت مطالب دارای منبع جمع می کنم واسه ارائه چیزی شبیه پژوهش بلکه امتیازش رو بگیرم. هیچ سالی دنبال این چیزها نبودم ولی امسال تصادفی فهمیدم که شاید خیلی ساده باشه گفتم1امتحانی کنم بلکه امتیازش رو زدم.
نایت ساید تموم شد. دیشب. حالا در زمان های فراغت چی بخونم؟ شکلک نق. این دیگه از اون نق های نقه که خخخ خدا خودش به خودش صبر بده.
زنگ در.
باز کردم. مادر. تا برگردم اینجا. چایی خوردیم. واسه قهوه نق زدم. باید برم. بر می گردم.
شاد باشید!