دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

امشب، شب دوم اردیبهشت.

شب دوم اردیبهشت. چه روز کرختی بود امروز! بدجوری خستهم این روزها. واسه خاطر کتابم وحشتناک حرصی هستم. حال جسمم هم1خورده چیزه و این مزید بر علت شده. به نظرم چند روز دیگه درصدیش رفع میشه ولی واسه کتاب ها باید1فکر درست درمون کنم این مدلی نمیشه.
کامنت مینا هواییم کرده. دلم می خواد1دفعه دیگه قصه تکبال رو بخونمش. امشب شب دوم اردیبهشته. دلم هوای جنگل سرو رو می خواد. دلم هوای پرواز رو می خواد. دلم شب نوشت های پریسا رو می خواد. دلم می خواد امشب شب نوشت بنویسم. نمی تونم! امشب شب دوم اردیبهشته.
باید یکی از این روزها1سر به پیوندهای اینجا بزنم و، … دلم نمیاد. دلم نمی خواد. امشب شب دوم اردیبهشته. خاک و هوای خاکی اذیتم می کنه. دلم هوای آسمون رو می خواد. همون هوایی که گرد و خاک نداشت و می شد داخلش پرواز کرد و آواز خوند و زندگی رو نفس کشید. اشتباه های شیرینی بودن دیشب های من! یادش به خیر! امشب شب دوم اردیبهشته.
نگین امروز داخل تلگرام پیام بهم داد که فردا بریم بیرون. گفتم کلاسم. راست گفتم فردا کلاسم. گفت3شنبه بریم. گفتم درس دارم. حسش هم نیست. دروغ نگفتم. حسش نیست. هرچی در خودم گشتم دیدم حس این گردش نیست. حسی نیست. حرفی برای گفتن نیست. شوقی واسه شنیدن نیست. هوایی نیست. انتظاری نیست. توانی نیست. هیچ چی نیست. امشب شب دوم اردیبهشته.
این3شنبه نمیرم. نگین خوبه. همه خوبن اما من نمیرم. همکارهام هم گفتن شبیه همیشه و من گفتم نه شبیه همیشه. ابدا حس پریدن باهاشون رو ندارم. شبیه همیشه. با همکارهام نمی خوام بپرم. با نگین و بچه ها نمی خوام برم گردش. گردش دلم می خواد. هوای ساحل و دریا و جنگل و آسمون رو دلم می خواد. هوای هوای جنگل رو. هوای هوای پریدن های بلندی که انگار می رفت که تا خود خورشید ادامه داشته باشه. دلم پرواز می خواد. دلم خندیدن می خواد. دلم اردیبهشت می خواد. دلم فراموش کردن می خواد. امشب شب دوم اردیبهشته.
کامنت مینا بهانه بود. بدجوری هوایی ام این روزها. این شب ها. این شب. تنها نیستم. مشغولم امشب با مادر و شلوغی های زندگی عادی. مشغولم این روزها با زندگی. داخل روزمرگی ها شنا می کنم. هرچی بیشتر. هرچی عمیق تر. دلم می خواد بی زمان سپری کنم این زمان رو. وسط پیچ و خم شلوغی های1نواخت اما بی قاعده عمر خودم رو گم می کنم. پیش میرم. غوطه ور میشم. غرق میشم. اما آخر هر پیچ، آخر هر بنبست، آخر هر خط ناهموار، زمان با صفحه تقویم بازش در انتظارمه و حضورش رو در ضمیرم جا میده. و من باز هم به آگاهی های تلخ و ناخواه می بازم. شبیه امشب. که خسته از1روز تمام جنگ و گریزهای ساکت و کرخت عاقبت این لحظه و اینجا باز باختم. امشب شب دوم اردیبهشته.
دلم بهار می خواد. دلم سبزیه بهار و آبیه آسمون رو می خواد. سبزیه بهاره خودم. آبیه آشنا و مهربونه آسمونه من! بهار زرد رو دوست ندارم. بهاری که رنگ سبز بهش پاشیدن. سبزهای سیری از جنس تقلب. این سبزها سبز نیستن. این بهار، بهار من نیست. این سقف سنگیه رنگی آسمونه من نیست. کجایی آسمونم؟ چه بیگانه شدی باهام آسمونه من! چه بیگانه شدم با هوای بیگانهت آسمونه من! چه بیگانه ای آسمون! چه تاریکه هوای خورشیدت! چه خشکه نگاه بارونت! چه کوتاهه بلندای سقفت، که تا دیروزهای ناپیدا هرچی بالا می رفتیم انتها نداشت! چه کوچیک شده آغوشت که1بهشت پرواز داخلش جا می شد و باز جا داشت واسه بد پروازی های بی انتهای شیرین! چه سرد شده آبیه گرمت! چه تلخ شدی آسمونم! بد هوایی ام امشب. در خط پایان1روز کرخت. دوم اردیبهشت. امشب شب دوم اردیبهشته.
قدم به قدم به نیمه شب نزدیک میشم. بابا زمان بی توقف و1نواخت پیش میره و من و تمام جهان رو روی شونه های غبار گرفته و مهربونش می بره تا انتهای شب. لحظه ها با عبورشون انگار مسیر رو می خراشن. مسیره لحظه ها، روی روح من. لحظه های تاریک. لحظه های امشب. امشب شب دوم اردیبهشته.
خوابم میاد. کاش فردا تعطیل بودم! دلم خواب بدون دلواپسیه صبح فردا رو می خواد. چند شب پیش چه خوابی داشتم می دیدم که اونهمه می ترسیدم از بیداری؟ خاطرم نیست اما مطمئنم که به دیوارهای رؤیا چنگ می زدم تا بیدار نشم و مطمئنم که بعد از بیداری کوتاه ولی عمیق ناله کردم. از درد. درده بیداری. بیداری درد داره. ای کاش می شد گاهی بیدار نشد! ای کاش می شد!
فردا باید زودتر بلند شم برم کلاس کانون تا تکلیف کتاب رو روشن کنم. باید کتابه رو بخرم و اسکن رو امتحان کنم. کاش بشه! فردا نه امشب. امشب شب دوم اردیبهشته.
بی حسم از خستگی. این روزها گاهی چنان به شدت منتظر اتفاقی هستم که یقین دارم پیش نمیاد که نفس هام طعم آتیش می گیرن. این روزها، این شب ها، امشب، امشب شب دوم اردیبهشته.
فردا بهتر میشم. فرداها بهتر میشم. می دونم که میشم. دفعه اولم نیست. دفعه آخر هم، ای کاش می شد دفعه آخر باشه! اما نیست. نه این دفعه. نه الآن. نه امشب.
دلم1پایان خوش می خواد. دلم1خنده بلند از ته دل از جنس آخ خدا باورم نمیشه واقعا تموم شد می خواد. دلم1… دلم1خواب بعد از1توفان بیداری می خواد. کاش می شد!
تلگرام واسم پیام داره. باید بازش کنم ببینم چی میگه. فعلا نه. نمی خوام دستم رو بردارم از روی کلیدها.
این پسره امیرعلی دیگه تقریبا واسم غیر قابل تحمل شده. فشار وضعیت عاطفیش همراه با اهمال خونوادهش در درس و در همه چیز این بچه داره لهم می کنه. نه از جنس تعهد. از جنس خودخواهی. خودم دارم اذیت میشم. نمی تونم تحمل کنم. آزارم میده. به شدتی بی وصف آزارم میده. از تمام آرامشی که در اون لحظه ها موجود نیست متنفر میشم زمانی که باید دستش رو بگیرم بذارم روی خط هایی که از بس تمرینشون نمی کنه دیگه بلدشون نیست بخونه و انگشتش رو روی کلمه ها کلمه به کلمه پیش ببرم و می بینم این به جای اینکه انگشتش روی کلمه ها باشه انگشت من رو2انگشتی چسبیده. اون لحظه دلم می خواد با هرچی زور داخل اون یکی دستم هست بهش سیلی بزنم. نمی تونم. این درست نیست. تقصیر این بچه نیست. دلم می خواد با دست آزادم به خودم سیلی بزنم. نمی تونم. اونجا محل کاره. همکارم داخل کلاسه. شاهد دارم. بروز این چیزها داخل محل کار هیچ مثبت نیست. می خوام به تقدیر سیلی بزنم. می خوام به سرنوشت سیلی بزنم. می خوام به جهان سیلی بزنم. می خوام به اون هایی که مجبور نیستن این فوق کابوس رو تحمل کنن و در کمال بی قیدی و بی دردی به جای اینکه ساکت بمونن شعارهای جفنگ خوش به حال شما ها تحویلم میدن سیلی بزنم. می خوام به اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، … خدایا منو ببخش! نباید! این خارج از محدوده هست! نباید! خدایا منو ببخش! خدایا منو ببخش!
کم درس خوندم امشب. باید بیشتر بخونم. امشب که گذشت فردا باید بخونم. باید فکرم رو پرواز بدم به طرف چیزی که خوشم بیاد منتظرش باشم. پیش از این ها شاید3شنبه خوشحالم می کرد. الآن هیچ حسی بهش نیست. از تصور موفقیت آمیز بودن داستان اسکن و اسکنر خوشم میاد. اگر بشه چه حالی ببرم من! این هیچ درست نیست ولی بدم نمی اومد اسکنر خیلی قدیمیم که به پرینتر از رده خارجم متصله جواب نده و1جدید قشنگش رو بخرم. می دونم نباید این مدلی فکر کنم. منطقی نیست. باید از خدا هم بخوام کارم بدون خرج اضافی راه بی افته ولی، … چه ایرادی داره داخل سرم کمی آرزو پروری های جفنگ باشه؟ باید اون دستگاه نیمه باطله رو باز از بالای کمد بکشم پایین و ببینم با هم به کجا می رسیم.
مادرم صدام می کنه. خوابش میاد. خودم هم همین طور. فردا باید وسط شلوغی های بی قاعده و زیادی شلوغ محل کار لغت های درس سوم رو باز بخونم. از پسش بر میام. می دونم. فردا. الآن خستهم. خیلی خیلی خسته. ذهنم پرواز می کنه. میره و بر می گرده. روی خط سیر موضوعات متفاوت می چرخه و می چرخه و می چرخه و به سرگیجه میندازدم. باید بلند شم. باید برم از این اتاق بیرون. باید بخوابم. باید1چیزی بذارم دم گوشم زمزمه کنه و من بخوابم. باید فردا اسکن رو امتحان کنم. باید، … ذهنم عمود می ایسته. امشب شب دوم اردیبهشته. امشب، شب دوم اردیبهشته!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

به1عدد دار الترجمه مهربون، … باقیش چی بود یادم رفت!

جمعه شب. در بالکن و پنجره آشپزخونه رو باز کردم. هوای داخل عوض شده. سرم دیگه درد نمی کنه ولی هنوز خیلی خیلی خفیف ته مایه هایی از سنگینی درش هست. دیشب شبیه قحطی زده ها هوای مه رو با نفس هایی که انگار هر لحظه می خواستن اکسیژنش رو از دستم بگیرن قورت می دادم. نفس هام تند بودن. انگار تمام عصر رو دویده بودم. شبیه بالا رفتن از سربالایی. شبیهِ، … شبیه حس دیشب من که داشت نفسم می برید. کار خطرناکی کردم. کار خطرناکی می کنم. این نادرسته. خیلی نادرست. نباید دیگه به این شدت خریت کنم. این مثبت نیست. این خطرناکه. فعلا دیگه نمی خوام در موردش بگم. فعلا دیگه نمی خوام در موردش فکر کنم. باشه واسه بعد. باشه واسه1زمان دیگه. نه امشب. نه شب جمعه. بیخیال.
دارم درس می خونم. یعنی درس می نویسم. مرض مسخره ای پیدا کردم این روزها. میشینم درس های کتاب زبانم رو پیش پیش می خونم و خوب تا اینجاش بد نیست. کتابم پر از اشتباهه و من این ترم باید حواس جمع تر باشم. بد نیست درس ها رو جلوتر بخونم. ولی مشکل از اینجا شروع میشه که بعدش1چیزی قلقلکم میده بشینم تمرین هاش رو هم جلوتر حل کنم. تصور کن تمرین های درسی رو که هنوز اصلا بهش نرسیدیم من مرض دارم که حلش کنم. الآن کلاس هنوز لای تمرین های درس دوم رو باز نکرده واسه حل کردنش و بچه ها تازه این2شنبه باید بیارنش و من مرضم گرفته امروز نشستم دارم تمرین های درس سوم رو می نویسم. اون هفته هم مال درس دوم رو نوشته بودم. شنبه تعطیل بود و گفتم حالا1خورده از درس دوم رو معلم نگفته من بخونمش خیالی نیست تمرین هاش رو هم بنویسم واسه وسط هفته نمونه من کند می نویسم3شنبه و4شنبه شب سخته برام. ولی درس سوم رو هنوز باز نکردیم و من نمی فهمم این چه دردیه افتاده به جونم. این رو به حساب زرنگیم نمیشه بذارم. آخه تمرین های درسی که هنوز نگرفتم رو ممکنه اشتباه حل کنم. ممکنه دیر بهش برسیم و اصلا من نکاتش رو یادم بره. درس که نداده من خودم خوندمشون شاید لازم بشه منتظر بمونم معلم درس بده این مدلی شاید سطحی بخونم یادم بره. شاید، … اه بسه دیگه خفه شدم! ای بابا! شاید هم این شاید منفی ها از اثرات عصر جمعه و تفکرات مربوط به شروع هفته کاری در صبح فردا باشه و شاید اصلا خیلی هم عالی باشه که من درس ها رو جلوتر میرم و تمرین ها رو جلوتر می نویسم. اصلا همین مدلیه عالیه دستم می رسید درس چهارم رو هم می نوشتم خخخ. فعلا وسط سومی تاب می خورم ببینم امشب تا کجاش پیش میرم.
مادرم از گلستان نیومد. موند خونه خاله احتمالا فردا صبح میاد.
شکلک مکث.
چند دفعه چندتا خط با چندتا موضوع نوشتم پاک کردم. پشیمون شدم از نوشتن هاشون. دلم نخواست. چیزی نبودن ولی دلم نخواست.
خلاصه داشتم می نوشتم خسته شدم گفتم بیام1گشتی بزنم برم باقیش رو بنویسم. خاطرم نیست اگر جمله شرطی منفی باشه جوابش هم باید حتما منفی بشه یا نه. الآن میرم از گرامر درس سوم دوباره تقلب می کنم.
شکلک خشم.
نمی دونم واسه چی1بخش از نوشتنم رو خورد. عوضی! حسش نیست دوباره بنویسم پسش بده نکبت! اه!
ولش کن دیگه خاطرم نیست چیچی نوشته بودم پاک شد. ولی واسه چی پاک شد؟ بیخیال به جهنم.
بدجوری دلم ازدیاد سرعتم در مکالمه زبان رو می خواد. دلم می خواست می شد1قرصی بود می خوردم زبانم فول می شد آخجون. باید تمرینش کنم ولی آخه جایی از زندگی روزانه این نکبت به کارم نمیاد چه مدلی تمرینش کنم آخه! خیلی زمانه که میگم باید1دار الترجمه فسقلی که کارش خیلی چیز نباشه پیدا کنم ازش بخوام تستم کنه ببینه به درد کارش می خورم یا نه. خیلی زمانه می خوام ولی فقط میگم و هنوز واقعا اقدام نکردم. جرأت نمی کنم مطمئن نیستم هنوز اونهمه قوی شده باشم. ولی به نظرم دیگه باید اقدام کنم. هنوز جرأت نمی کنم ولی فقط این مدلی میشه بیشتر تمرین کنم. این راهیه که به نظرم میاد. الزام که باشه هم تمرین ناخودآگاه بیشتر میشه و هم اثراتش موندگارتره. شبیه اینکه بری1کشور خارجی و مجبور باشی چند روز انگلیسی صحبت کنی. به جان خودم اون چند روز اندازه2ماه زبان یادت میده و حسابی هم ماناست! خلاصه اینکه به1عدد دار الترجمه مهربون که سیل خرابکاری هام رو هر دفعه بذاره به حساب باشه دفعه دیگه اصلاحش کن نیازمندیم! در این مواقع ما در فرهنگ و ادب استانمون1مثل یعنی جواب مثلگونه خیلی زشتی داریم که در جواب آرزوهای این مدلیه گوینده شوتش می کنیم وسط تخیلات طرف و در میریم که من میمیرم اینجا بنویسمش و در برم خخخ! ولی شدنی نیست چون اینجا رو نمیشه بذارم روی کولم و در ببرم و دست سازمان نمی دونم چیچی که در قوانینش اومده داخل سایت ها حرف زشت نباید بگیم به اینجا می رسه و از اینکه روی هوا معلق باشم خوشم نمیاد بهم حالت تهوع میده پس بیخیال جمله. ولی حیف شد جمله اون شکلی نوشتنم میاد!
ساعت داره8میشه برم باقیش رو بنویسم و قبلش1سرک دیگه به گرامر درسش بزنم. این نایتساید هم دیگه شورش رو درآورده. خسته شدم سریع تر بخونمش تموم بشه بره از بس لفتش میدن. یاد کارتون فوتبالیست ها می افتم وسط1شوت طرف می پرید هوا1قسمت و نیم کامل داستان زندگیش از تولد خودش و7نسل پیش از خودش تا امروزش رو به نظرش می اومد طرف هنوز روی هوا بود بعدش می اومد پایین و1پاس و باز قصه از نو. اوخ8شد ولم کنی تا صبح حرف می زنم من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدایا1کاری کن دیشب ها تموم بشن!

صبح جمعه.
دیشب شب عالی مزخرفی بود. هنوز سرم درد می کنه. کم مونده بود نخ بین روح و جسمم پاره بشه و از بس بالا رفته بودم داخل فضا ول بشم و دیگه نتونم برگردم این پایین. زیادی رفتم می دونم. دفعه آینده که البته به این زودی ها نیست مواظب تر میشم. دیشب، شبِ، …
دیروز عصر1کار جدید با تلگرام یاد گرفتم. بلد شدم مخاطب های تلگرامم رو حذف و مسدود کنم. تا حالا بلد نبودمش. چه قدر مخاطب حذفی داشتم! چه قدر! حسابی تمرین کردم و الآن کامل بلدم. چندتاشون رو هم، … مهلت نشد یعنی دیگه خوب دیگه خسته شدم داشت شب تر می شد گوشیم هم دیگه حوصله نداشت و، … حالا بعدا.
گوشی داخل دستم داغ شده بود انگار. ولش کردم رفتم تفریح. تفریحات خونگی و خخخ بسیار امن. امن به جان خودم. آخ سرم کاش دردش دست برداره. از نصفه شب دیشب خیلی کمتره ولی از سردرد خوشم نمیاد. کمش هم اذیت می کنه.
باید بلند شم برم سر درسم. پیش از اون نشانه های تفریحات دیشبم رو جمع کنم از هم بازش کنم پاکش کنم بذارمش داخل جعبهش روی میز آرایشم تا، … ای کاش حالاها لازم نشه. واقعا دلم می خواد دیگه طرفش نرم ولی، … زورم نمی رسه. شب هایی شبیه دیشب زورم نمی رسه. اگر نمی رفتم اگر نمی رفتم، … نمی شد باید می رفتم باید می کردم نمی شد. خدایا1کاری کن تموم بشه! خدایا1کاری کن دیشب ها تموم بشن! خدایا1کاری کن تموم بشن!
هنوز جواب ام آر آی خاله رو نشون دکتر ندادن. موند واسه فردا. حسش نیست کیبوردم رو انگلیسی کنم درستش رو بنویسم. غلطه که باشه. به جهنم.
اون بیرون بهار کولاک کرده. بهار و صبح دست در دست هم حسابی شلوغش کردن. فضای صبح جمعه پر شده از صدای چلچله هایی که دسته دسته رسیدن و می رسن . باد نمی فهمم از کجا بوی بهار درخت هایی که ظاهرا این اطراف نیستن رو میاره و می پاشه همه جا. آخ سردرد لعنتیه عوضیه عوضیه عوضی! زنگ تلفن.
جواب دادم حله.
درست8باید بجنبم. هی بابا زمان هیچ راهی نداره امروز1کوچولو یواش تر بری؟ من سرم درد می کنه1خورده مراعات کن دیگه! فایده نداره. مثل همیشه. باید برم. جمعه به خیر.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پس کی؟

صبح5شنبه. گیج خوابم هنوز. باید بلند شم. کلاس دارم. بد نیست ریدینگ امروز رو1دفعه دیگه بخونم. تنها نیستم. مادرم بیداره. داره آماده میشه واسه رفتن. باید بره گلستان دیدن خالهم. خاله بزرگم1دفعه1چیزیش شد. نمی دونیم چی. میگن خون به مغزش کم می رسه یا اکسیژن نمی دونم. دست و پاهاش بی حس میشن و نمی تونه راه بره می افته زمین. مادرم نگرانه. این خالهم به بقیهشون حال و هوای مادربزرگم رو میده. مخصوصا به مادرم. میگه دلش که واسه مادربزرگم تنگ میشه میره دیدن خالهم. از همون مسیر هم میرن سر خاک پدر و مادرشون. مادرم می خواد بره دیدنش. اگر کلاس نداشتم خودم هم می رفتم. خالهم رو دوستش دارم. مادرم درست میگه1جوریه این.
به نظرم من هرچی عمر کنم1چیزهایی رو نمی فهمم. یعنی درک نمی کنم. یکیش حس و حال آدمیزاده. ما آدم ها چه جور موجوداتی هستیم! مادرم هر دفعه می رفت دیدن این خالهم به خاله کوچیکم می گفت بیا با هم بریم من که ماشین دارم سوار میشیم میریم. این بنده خدا همیشه سراغت رو می گیره و هر دفعه من می خوام برم دیدنشون میگه تو رو هم با خودم ببرم خوب بیا بریم دیگه! و خاله کوچیکه هر دفعه هر دفعه خدا1بهانه در می آورد و نمی رفت. بهانه هاش هم تقریبا همیشه دروغی بودن. فقط چون حوصله نداشت بره اونجا. فقط چون1سری ماجراهای مزخرف بین بچه های2تا خاله ها، … فقط چون، … حالا خاله بزرگه بیماره. بیماریش عجیبه و به خاطر سن و سالش همه ترسیدن که نکنه از دستش بدیم. خاله کوچیکه گفته می خواد بره1هفته اونجا بمونه و مواظبش باشه. بقیه هم همین طور. مادرم نگفت. مادرم شبیه همیشه می خواد امروز بره و قرار هم نیست1هفته بمونه. اون سهمش رو سر زمانش در مورد این خالهم و دل خودش پرداخته و داره می پردازه و بدهکار نیست. به دلش به وجدانش بدهکار نیست. و من نمی فهمم. واقعا نمی فهمم ما واسه چی اینهمه، … نه به اون نرفتن ها نه به این1هفته ها. الآن دیگه به چه درد می خوره این؟ خاله تا دیروز هشیاریش انگار1دفعه تحلیل رفته بود. چه فایده داره الآن بریم دور و برش پیراهن جر بدیم؟ اگر واقعا قرار باشه از پیش ما بره چه فایده داره حالا دیگه بریم24ساعته بغلش کنیم و آخ و واخ راه بندازیم؟ این هر دفعه چشمش به در بود و اون هایی که مشتاق بود ببینه هم زمان داشتن و نرفتن. حالا این1هفته ها فقط واسه آرامش دل خودمونه نه آرامش بیماری که چه بسا مهمون خاک باشه. پس ما کی عبرت می گیریم از این داستان تکراری که هر دفعه تکرار میشه؟
قهر بین اقوامم بیداد می کنه. از جمله مادرم با یکی دیگه از خاله هام. بهش گفتم ببین مادری! دنیا اینه. خدای نکرده این می شد واسه هر کدوم از شما ها یا حتی ما ها باشه. اینهمه مدت سر هیچ چی با خاله قهرید. هرچی باشه شما2تا خواهرید. آدمیزاد نمی دونه فرداش چه رنگیه. زندگی بالا داره پایین داره عروسی و خدای نکرده سیاهی داره همه هم می دونیم. هرچی بهت گفتن و گفتیم بیخیال این کینه بشو گفتی نمیشه. خوب باشه دل با گفتن صاف نمیشه می دونم. ولی بیا در حد سلام و علیک با خاله حرف بزنید. اون هم که دلش می خواد خیلی هم می خواد. تو هم از خر شیطون پیاده شو اندازه دیدارهای اتفاقی هم شده با هم صحبت کنید. الآن خاله گفته بود میره دیدن خواهرش تو گفتی اگر این باشه من نمیرم. اون نرفته تو داری میری. تصور کن1چیزی بشه جفتتون اونجا هم رو ببینید. اصلا تصور کن خدای نکرده1دفعه بیان بگن این خاله زبونم لال دیگه نیست. خداییش ما آدم ها به وجدان خودمون رحم نمی کنیم. اینهمه گذشته تو هنوز سرش رو گرفتی داری می کشی ول نمی کنی. خوب ول کن دیگه!
من گفتم و گفتم و مادرم شبیه تمام این مدت گفت نه. فقط نه. فقط نه!
نمی دونم چه حالی میشه اگر1دفعه خدای نکرده طرف قهرش1طوری، … پس آخه ما آدم ها کی بیدار میشیم! کی عبرت می گیریم! کی می فهمیم؟ چند دفعه باید سرمون بیاد بلکه شاید1روزی در یکی از این دفعه ها1خورده آگاه تر باشیم؟ چند دفعه؟
کاش کلاس نداشتم! کاش می رفتم امروز! مشکل وجدان ندارم خخخ هر زمان تونستم همراه مادرم دیدن این خاله رفتم. کاری از دستم بر نیومده فقط حضور داشتم. الآن واسه خاطر دلم این ای کاش رو میگم. از کلاس زبان نمی تونم غیبت کنم. واقعا نمی تونم اگر1جلسه جا بمونم حسابی گرفتار میشم. کسی هم اطرافم نیست بتونم باهاش تمرین کنم. خودم هستم و1کتاب این ترم حسابی اشتباهی و1سری نکته که باید بفهممشون. خلاصه که غیبت پر.
کمی تا قسمتی دلم گرفته. از جنس دلواپسی. دیروز ام آر آی دادن. منتظرن نتیجه بیاد. نکنه1چیزی داخل سرش، … داییجون بزرگه همین مدلی رفت. تومور20سال پا به پاش اومد و عاقبت بردش. خاله جون رو آلزایمر برد. واسه چی ما خونوادگی با سر می افتیم خخخ؟ واسه چی من می خندم به این؟ اصلا خنده دار نیست ولی، … خالهم سن داره. حدودهای70شاید. ولی دلم نمی خواد به نبودنش فکر کنم. دلم تنگ میشه واسش.
دلم گرفته از قهرهای داخل فامیل. بیشتر از همه از قهر مادرم و خاله. کاش می شد فقط اندازه1نگاه1سلام اتفاقی با هم آشتی می کردن. باقی رو دل و خون خودش انجام می داد. خاله هم مایله ولی مادرم، … آخ از دست1کلام بودن های مادرم! میگن از این نظر حسابی بچه مادرم هستم خخخ. دلم نمی خواد این مدلی باشم. خیلی بده که آدم1کلام باشه مخصوصا در این مدل موارد. یعنی جدی من این شکلیم آیا؟ شکلک نارضایتی از خود و شکلک انزجار و از این شکلک منفی ها. بچه ها من خیلی زور زدم این قهر تموم بشه. الآن2سال یا3سال خاطرم نیست دقیق ولی مدتش زیاده که شروع شده و من این وسط پدرم در اومد تا1خورده درستش کنم ولی اصلا ابدا نشد. تازه این وسط خوش انصاف ها من رو هم خراب کردن پیش خاله و الآن خیال می کنه من راپورتش رو دادم. شوهرش پیش یکی از نزدیکان شاکی شده بود و خدا عمر بده به طرف که گفت ببین آقا مهدی بقیه رو ول کن این رو من می شناسم مطمئن باش بد به خانمت گفتن این تمام مدت داره سعی می کنه صلح بده حسابش کلا از این جنگ و دعوا جداست. نمی دونم اون ها باور کردن یا نه. من هم دیگه زنگ نزدم بهشون واسه توضیح اینکه داستان چی بوده. از توضیح خودم واسه ناباورها هیچ خاطره خوبی ندارم. چیزی نگفتم و فقط با مادرم حرف زدم و حرف زدم ولی، … بچه ها خیلی خیلی بدم میاد از این قهرشون چیکار کنم تموم بشه؟ انگار سکوت بین این2تا گازم می گیره واقعا این لحظه حس بدی دارم نمیشه1طوری درست بشه؟
نه مثل اینکه امروز هرچی بنویسم به اون بخش های صبح و زندگی قشنگه نمی رسه اگر هم برسه1وریه خخخ. ساعت از6گذشت بلند شم ببینم امروز چی واسم داره. کاش1چیز عالی باشه! خداجونم روزم رو قشنگش کن اومدم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدایا لطفا! …

عصر2شنبه. از کلاس اومدم. منتظر مادر هستم واسه چایی. امروز انجمن شعره که من نرفتم. فعلا نمیرم. حس می کنم دلم تنگ شده ولی حس رفتن ندارم. چیزی ننوشتم. چیزی اصلاح نکردم. درس دارم. خستم. بیخیال.
واسه5شنبه کلی پیشم. تمرین ها رو تعطیلات نوشتم. لغت درس بعدی رو نگفت. فقط ریدینگ درس2رو باید بخونم و15سؤال ازش بکشم بیرون. می تونم امشب رو خوش باشم و فردا و پس فردا جلوتر رو بخونم و از گرامر درس3سر در بیارم و باز هم پیش باشم. آخ جون!
حسابی ذخیره باطری واسه عروسکم رو فراهم کردم. چندین تا بسته باطری از انواع مختلف خخخ. هنوز بازشون نکردم. راست میگم. این شب ها یا درس می خونم یا ورزش می کنم و بعد از ورزش و دوش دیگه زمان اون مدل داستان ها واسم نمی مونه. به خصوص اینکه صبحش باید برم سر کار و باید بتونم بلند شم. خلاصه که فعلا امنه. گاهی وحشتناک دلم می خوادش وحشتناک اونقدر شدید که حاضرم نصفه شب بلند شم رو به راهش کنم ولی شکر خدا بلند نمیشم و پیش نمیاد. احتمالا یکی از همین شب ها درگیرش میشم ولی همین طوریش هم کلی عقب افتاده و کلی از این مورد هم پیشم. امیدوارم زمانی برسه که دیگه کامل بذارمش کنار. دیگه نخوامش. دیگه اصلا نخوامش. خدایا کمک کن از سرم پاک بشه و ازش پاک بشم!
ترجمه1داستان انگلیسی دیگه رو شروع کردم. منتظرم داستان های این سطح تموم بشن و بپرم1سطح بالاتر. کاش داستان هاش جالب تر و ترجمه کردن هاش واسه من آسون تر باشن! خیلی دلم می خواد دستم در ترجمه تند بشه خیلی زیاد.
نگران ترم بعدم. پرینتر رودکی هنوز تعمیر نشده و من کتاب هر ترم رو1ترم جلوتر می خرم و الآن دلواپسم که ترم بعد شروع بشه و من بدون کتاب باشم. واااییی کتاب های کانون زبان می خواااآاااآاااآاااآاااآااام جدی از کجا جز رودکی باید بخوامش خیلی دلواپسم ای کاش از1جایی واسم کتاب ترم بعدی بباره! خدایا خودت هوام رو داشته باش نکنه واسه دیر رسیدن کتاب ها متوقف بمونم! خدایا لطفا!
به شدت منتظر تعطیلات تابستون و پایان این سال کاری هستم. یعنی میشه سال آینده1اتفاق عالی بی افته؟ مثلا منتقلم کنن1جای آروم بین کتاب ها و دستگاه ها که از این مدل سیل مشکلات زنده اطرافم نبینم؟ وایی که اگر بشه چه عشقی کنم من! خدایا1حرکتی به اون قلم خوشگلت بده حل میشه. خدایا میگم امروز اگر من به نوشتن ادامه بدم1کوله التماس دعا دارم ها! می خوایی مادر رو زودتر برسون بلند شم برم در رو باز کنم و دست بردارم از لبه بارگاهت. نظرت چیه؟
کلی حرف جدی داشتم واسه نوشتن که الآن حسش نیست زمانش هم نیست هر لحظه ممکنه لازم بشه بلند شم. پس بیخیالش. فعلا من رفتم تا بعد. فعلا شاد باشید تااااا…همیشه.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بای بای! به همین سادگی!

5شنبه شب.
دنبال باطری واسه پاشیدن مه سفید و سیاه نرفتم. از نبودنش حرصی شدم و در عوضش اون قدر خوردم که دلم درد گرفت. خوشمزه نبود. دفعه آینده چیزهای بهتری رو آزمایش می کنم.
امروز بعد از کلاس تا همین الآن هیچ درس نخوندم. پرخوری کردم، ول گشتم، خوابیدم، بدون مه و آب زرشک و از این مزخرف ها تفریح کردم، کتاب خوندم، تلگرام بازی کردم و الآن هم ولو شدم روی تخت و سیستم به بغل دارم به کیبورد نوک می زنم. عصری بلند شدم مهتابی داخل حال رو روشن کردم. نور گرم پاشید داخل. حسش کردم با اینکه دیگه مدت هاست نمی بینمش. وجودم گرماش رو حس کرد و لذتی عجیب و بی توصیف داشت. انگار روحم داشت قطره قطره می مکیدش. شبیه شیر خوردن بچه از منبع شیرش. دقیقا همین مدلی بود. ضمیرم داشت گرما و وجود نور که داخل اتاق پخش می شد رو می مکید. آهسته. بی عجله و1نواخت. قطره قطره. هنوز هم روشنه هرچند من داخل اتاق خوابم. دلم خواسته اون نور روشن باشه. مرض دارم. پنجره بالای سرم رو باز کردم و چه قدر اون بیرون شلوغه. نسیم میاد داخل همراه با شلوغی های بیشتر از اندازه ای که برادرم معتقده به خاطرش باید1زمانی اینجا رو بفروشم و برم1جای آروم تر و من موافق نیستم.
دیروز صبح، صبح4شنبه، در ادامه خستگی های شب گذشته، در ادامه1عالمه مذاکره و1عالمه خستگی و خستگی و خستگی که حس نوشتن و توضیحش نیست، پیش از رفتن به محل کار، زمانی که فقط چند لحظه کوتاه مهلت داشتم، گوشیم رو برداشتم و کمی بالا پایینش کردم و بی تأمل و بی تأخیر بای بای واتساپ. کلید رو زدم و اون ها رفتن. تمام واتساپ با تمام تمامش همه رفتن. به همین سادگی.
عمدا گذاشتمش واسه زمانی که مهلت واسه مکث نباشه. و دیروز صبح مهلت نبود. داشت دیرم می شد. واتساپ رو از گوشیم حذفش کردم. بعدش چند ثانیه مژه هام رو با چیزی شبیه تحمل1درد شدید که باید بی فریاد ردش کنی به هم فشار دادم، چندتا نفس واسه رفع اون سنگینی و حس دردناک زدم، نفس های حسابی عمیق، نفس های شمرده و حسابی عمیق، بعدش، داشت دیرم می شد. بلند شدم و رفتم سر کار. حالا واتساپ روی گوشیم نیست. هیچ کجای گوشیم نیست. هیچ چیز ازش اونجا نیست. شاید تلگرام بسته بشه. شاید مجبور بشم باز نصبش کنم. شاید در آینده لازمش داشته باشم. ولی دلم می خواد چند روزی نباشه. دلم می خواد تا زمانی که چیزی، موضوعی، الزامی از نوع الزامات فوق معمولی پیش نیومده، تا زمانی که1نیاز معمولیه اینترنتیه عادی مجبورم نکرده، نصبش نکنم. به خودم زمان ندادم به حذفش فکر کنم. حتی زمانی که خسته از صداهای دیروز زیادی بلند محل کار به امنیت خونه رسیدم و گوشیم داخل دستم زیر رگبار پیام های منتظر مونده تلگرام می لرزید. خوب این هم از این. هشدارها رو باید جدی گرفت. بیخیال اینکه از کجا میان. من در1روز2تا دریافت کردم. یکی صبح، یکی شب. و دومی رو دیر درک کردم. ممنونم از1عزیز فضول که هرچند به خاطر فضولی داخل گوشیم می کشمش ولی کمکی که توضیحاتش در درک مطلب بهم داد باعث میشه مرگش سریع و تا جای ممکن بدون درد باشه خخخ. این خخخ هم واسه ماست مال کردن رجز خونی هامه که1زمانی به نامردی بهشون عمل می کنم چون در حالت مردانهش1خورده سخته و باز خخخ. بیخیال.
این اینترنت دیوونه قطع شده و حسش نیست بلند شم برم مدم رو خاموش و روشن کنم. دارم نایت ساید می خونم. رسیدم به جلد9و چه قدر طولش میدن بین صحنه ها زیادی حرف می زنن خوب بجنبید دیگه! این رو می ذارم کنار هر زمان اینترنت خودش وصل شد می فرستمش روی آنتن اینجا. در حال حاضر که دارم می نویسم ساعت سیستمم9و6دقیقه هست. تا اینترنت کی وصل بشه. حسش نیست بعدا ساعت نوشته رو ویرایش کنم دقیقا همین شکلی بمونه. خوب بسه برم کتاب بخونم دستم خسته شد این مدلی نوشتن سخته دلم هم از فشار سیستمم درد گرفت. من رفتم. باز میام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تکه ای از5شنبه من.

1کوچولو مونده به ظهر5شنبه. از کلاس اومدم ولی دلم بیرون رفتن می خواد حسش نیست لباس بیرون رو عوض کنم. دلم تفریحات از مدل مه سفید می خواد شیطونه میگه خخخ. شیطونه واسه خودش میگه بیخیال بذار این نکبت1خورده کمتر داخل موجودیتم بلوله آخه این هم شد کار؟
امروز جلسه سوم کلاسم بود. خدایا به همین سرعت3جلسهش رفت!
امروز کم مونده بود معلم پاشه بزندمون. به من چه من تمرین هام رو نوشته بودم بقیه هم چندتاییشون نوشته بودن ولی نگفتن طرف هم1دفعه از جا در رفت زد به زبون فارسی تا بتونه درست و حسابی دعوامون کنه. این وسط من یواش نق زدم ببخشید من نوشتم میشه بخونم؟ البته به انگلیسی شکسته بسته خودم. اون بنده خدا هم گفت می دونم ولی این ها که ننوشتن، … یکی دیگه گفت من هم نوشتم. یکی دیگه هم گفت من هم نوشتم. دوتا دیگه هم گفتن من هم نوشتم. خلاصه بیچاره اون چندتایی که ننوشته بودن گناهی شدن. تمامش هم تقصیر من شد خخخ. الآن شبیه اون شاگرد خودشیرین های زمان مدرسه شدم آیا؟ یعنی نباید می گفتم؟ خوب چیکار کنم من نوشته بودم اون بنده خدا هم کفری شده بود داشت حرص می خورد و هی می گفت هی می گفت. این شد که صدام در اومد دیگه.
کتاب ترم آیندم رو هنوز نگرفتم. رودکی میگه پرینترشون خرابه. دلواپسم. من همیشه1ترم قبل کتاب ترم بعد رو می گیرم. اگر قبول شدم که چه بهتر. اگر خدای نکرده افتادم خوب کتابه می مونه واسه ترم آینده. ای کاش نیفتم هیچ خوشم نمیاد.
کتاب این ترم که از رودکی گرفتم پر از اشتباهه. آآآآیییی من کتاب کانون بی غلط می خوام این بیچارهم کرد. مجبور شدم1بخش از ریدینگ درس اول رو که اصلا نداشت خودم بنویسم که البته سی دی تند می خوند و نمی دونستم نوشته هام درست هستن یا نه. حالا تصور کن چه مدلی تمرینش کردم که امروز اگر ازم پرسید خیلی ضایع نباشم. ازم نپرسید. عوضش تمرین هایی که ازم پرسید رو درست جواب دادم و آخجون. باز هم عوضش چندتا تمرین کلاسی رو خیلی زشت اشتباه کردم. خخخ1جایی کلمه آفتابی و برفی رو نمی دونم واسه چی اشتباه فهمیدم و جوابم فاجعه شد. گاهی کلمه ها بدون اینکه شبیه هم باشن داخل ذهنم جایگزین میشن و من نمی فهمم واسه چی. سر این جایگزینی های بی مورد1زمان هایی سوتی های ترسناکی میدم که عمراً اگر بشه اینجا تعریفشون کنم خخخ واااییی خخخ!
خدایا بدجوری دلم نبایدها رو می خواد الآن چیکار کنم آیا؟ ای کاش اجازه نمی دادم باطری عروسکم تموم بشه باید برم واسش باطری بخرم اما آخه نمیشه خخخ وایی نمیشه خدایااا خخخ.
چند وقته داستان ترجمه نکردم. برم1خورده درس بخونم بلکه هواهای نباید از سرم بپره و شبیه بچه های مثبت بدون تفریحات حالش رو ببرم.
دلم باز وراجی می خواد ولی حسش یعنی زمانش یعنی چیزه. من باطری می خوام. باید برم فکر کنم ببینم کجای این، … خدا روح4رو شاد کنه! اگر بود الآن من، … جدی کاش زنده بود! نه واسه خاطر کار من. دلم زنده بودنش رو می خواد. آدم خوبی بود. از اون هایی که حیفه جهان ازشون خالی باشه. کاش بود! ای کاش!
بسه دیگه دلم نمی خواد بنویسم. بعدا میام ولی نمی دونم کی. فعلا دلم می خواد دیگه ننویسم. تا بعدی که نمی دونم کی هست.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

به نظرم بشه گفت روز خوبی بود.

صبح جمعه. عجب صبح بهشتی. خداییش در بالکن رو که باز کردم انگار خود بهشت همراه هوای صبح وارد شد. خدایا شکرت!
دیروز صبح ترم جدیدم شروع شد. جلسه اول کلاسم هم اومد و رفت. استاد ترم پیش استاد این ترممونه. به نظرم این مثبت باشه. کلا به نظرم شروع مثبتی بود. هرچند اونجا فهمیدم دیزی پلیر بی معرفتم که شارژش کرده بودم با اینکه بیشتر از1هفته خاموش بود اما شارژ خورده و در نتیجه جلسه اول کلاس رو نتونستم ضبطش کنم. هرچند فضای کلاس عجیب آروم و هوای کلاس عجیب سرد بود و هرچند من به زور متمرکز باقی می موندم. به طرز آزار دهنده ای خوابم می اومد. الان هم حسابی خوابم میاد. میمیرم دوباره برم زیر پتو و آخجون. باید1کاری کنم تا این خوابآلودگی های گاه و بی گاه نکبت دست از سرم بردارن. یکی از رهآوردهای سفر عیدم چندتا بسته شکلاته که پدرم در اومد واسه آوردنشون ولی خخخ ارزشش رو داشت بدجوری هم داشت اگر عمری باشه و سال آینده باز رفتم کاش بتونم از این ها بیشتر بیارم. خلاصه که این فسقلی ها معجزه های فسقلی بلدن. خستگی و بی حالی از این رنگی های کوچولو به شدت می ترسه. اگر می دونستم سر کلاس اونهمه خوابم می گیره پیش از رفتن1دونه می خوردم. هرچند شکلات سر صبح، … نه خوشم نمیاد.
دیشب یکی از اون شب هایی بود که در موردش نوشتنم میاد. شاید شب خوبی بود. شاید هم فقط متفاوت بود. نمی دونم.
اون جشن تولد کزایی حسابی ماجرا درست کرد واسم ولی به خیر گذشت. واقعیتش من1تبریک تکلیفی گفته بودم و دعوت طرف رو هم تکلیفی حساب کردم ولی داستان تموم نشد. ظاهرا حرف ها زده شد که نتیجهش فراتر از انتظار من یکی بود.
-اومدنی ها پریسا رو هم با خودتون بیارید.
-مگه می دونه؟
-دعوتش کردم. با خودتون برش دارید.
-بهش گفتی؟ اگر بخواد بیاد چی؟
-اتفاقا می خوام که بیاد. اگر نمی خواستم نمی گفتم. اون نمی دونست من جشن دارم انتظار هم نداشت بهش بگم پس می شد نگم ولی گفتم چون دعوت من برخلاف تبریک اون از سر تکلیف نبود.
-ولی احتمالا پریسا نمیاد.
-من منتظرم که اینجا ببینمش. اگر اومد یعنی عملش با گفتارش یکیه و واقعا موافقه که جفتمون تغییر کنیم و این قصه رنگی هایی که این اواخر مدعی شده بهشون معتقده در نظرش قصه نیستن و واقعا بهشون معتقده و خواهان اتفاق های مثبت. اگر نیومد یعنی جز جمله پردازی و سرگرمی هدفی نداشته و تمام این کلمه قشنگ ها هیچ چی جز شعار نیستن. این ها رو بهش نگفتم لطفا شما ها هم بهش نگید. من دعوتش کردم بیاد جشن تولدم و سر ساعت6منتظرشم. به قول خودش از ته دل. دیگه با خودش. اگر اومدنی شد با خودتون برش دارید.
واقعا فراتر از انتظارم بود. مطمئن بودم اینهمه جدی نیست. البته کسی بهم نگفت. نه راست میگم واقعا کسی بهم نگفت یعنی تا بعد از ماجرا کسی چیزی بهم نگفت. حالا می فهمم اون اصرارهای زیر جلدی داستانش چی بود. خیال رفتن نداشتم و بقیه بدون اینکه اصرارهاشون شدید بشه سعی می کردن1جورهایی توجیهم کنن که مهمونی رفتن کلا چیز خوبیه خخخ. آهایی ابراهیم اینجایی؟ کامنتت تیر خلاص بود که با گوشی خوندمش. واقعا هنوز نفهمیدم چه حسی بود که1دفعه دقیقه90نظرم رو عوض کرد. باید می جنبیدم. دیر می شد. از خواب پریدم. پیش به سوی1دوش سریع و1تماس فوری.
-ببین! گوش بده!
-علیک سلام. چته پریسا!
-محض خاطر خدا حرف نزن گوش بده. من1کادو لازم دارم الان هم نمیشه کاریش کنم. هیچ ایده ای هم ندارم. ساعت6باید اونجا باشم یعنی باشیم و الان2هست و آخ تو رو خدا به دادم برس.
-پس جشن تولده رو هستی. ایول بهت. خاطر جمع باش. چه جور کادویی می خوایی؟
-نمی دونم. کلا سپرده به سلیقه و نظر و نگاه خودت. تمامش با خودت.
-حسابش هم با خودم دیگه.
-میدم بهت.
-نمی خواد. خودم هر طور دلم بخواد بعد با خودت حساب می کنم. می دونی که اجازه نمیدم بدهکارم بمونی.
-می دونم. عجله کن.
-خوبی پریسا؟
نفهمیدم از کی داشتم اونهمه شدید می لرزیدم.
-سردمه.
-بجنب دیوونه. سر5و30هم بسته توی بغلته هم خودت آماده رفتنی هم خودم می بینمت.
سر5و30من داشتم واسه آخرین خط و خال های ظاهرم حرص می خوردم و1بسته توی بغلم بود. مهلت نشد بپرسم داخل بسته چیه. نفهمیدم بقیه واسه چی اینهمه سبک بودن و از اینکه همراهشون می رفتم نفس های راحت می کشیدن. سر ساعت6مهمونی شروع می شد. می تونستیم دیرتر بریم ولی، … این حس عجیب که بهم نهیب می زد سر6اونجا باشم. اون لحظه هیچ چی نمی فهمیدم و حالا که همه چیز تموم شده و داستان رو برام گفتن معنی تمام اون حال و هوا رو می فهمم.
سر6اونجا بودیم. در عمرم واسه رسیدن به هیچ مهمونی ای اینهمه وقت شناس نبودم. پیش از اینکه به خودم بیام،
-سلام پریسا. پس اومدی.
-مثل اینکه آره.
-خوب کردی. خیلی هم خوب. انگار اشتباه می کردم. میشه باورت کنم.
-چی میگی؟
-هیچ چی. بیا بریم بشینیم1جایی که سر گل خوراکی ها برسه به خودمون.
باز نفهمیدم. لحن و صدا و جمله هامون اول شبیه شن بیابون خشک بودن. دست های هم رو که گرفتیم جفتشون سرد بودن. بعدش آهسته آهسته گرم شدن. اول دست هامون، بعدش صداهامون، بعدش کلمه هامون، بعدش خنده هامون، بعدش دل هامون. جای همگیتون خالی. خوش گذشت. اصلا یادم رفته بود در مورد محتوای داخل بسته بپرسم و زمان باز کردن کادوها یادم اومد.
-وایی خدا الان من خودم نمی دونم داخل بسته ای که دادم بهش چیه کاش ضایع نشه.
ضایع نشد. زمانی که توی بغل طرف فشرده می شدم و اون جیغ تیز:
-وایی مرسی من عاشق هنر سرامیکم تو دوست خیلی خوبی هستی پریسا.
و البته این نظریه خیلی دووم نداشت و زمانی که من از ترس ریختن1لیوان بزرگ شیر کاکائو که نفهمیدیم چه مدلی کج شد و ریخت خودم رو به شدت کشیدم عقب و طرف رو با صورت فرستادم وسط میز پر از شیرینی خامه ای عوض شد:
-وایی خدا ببین چی شد! وایی بیچاره شدم! تو دشمن خیلی بدی هستی پریسا!
این جیغ با قیافه خامه ایه صاحبش ترکیب شد و همه رو از خنده منفجر کرد و من جرأت نداشتم بخندم.
-به خدا عمدی نبود. معذرت می خوام. واقعا نمی خواستم. من معذرت می خوام این، … این لیوان عوضی رو کی ولو کرد؟ من فقط ازش کشیدم کنار و، … وایی من معذرت می خوام…
صاحب صورت خامه ای وسط خنده هاش جیغ می کشید و وسط جیغ هاش می خندید و اصرار داشت قصاصم کنه.
-این روانی رو بگیریدش من باید فرو کنمش وسط خامه ها. به خدا باید امشب این قصاص انجام بشه زود باشید بیاریدش اینجا.
صحنه ای بود که البته به همت دوربین های بینام ها جاودانی شد و دردسرتون ندم عاقبت حدودهای8و30در حالی که از خنده بی حس شده بودیم آماده شدیم تا هر کسی بره خونه خودش. خامه ها خورده و از صورت ها پاک شده بودن و اوضاع تمیز و آروم بود. دم رفتن2تا دست بغلم کردن و1بوس که نشست روی گونه های نمی دونم واسه چی داغم و زمزمه ای که زیر گوشم آهسته خوند.
-چه قدر خوب کردی امروز اومدی. حالا باورم شد. من هم دنیا رو اون جوری که تو میگی بیشتر دوست دارم. خوشگل تره.
و نفهمیدم. واقعا نفهمیدم واسه چی اول چشم هام، بعدش گونه هام، بعدش تمام صورتم بدون صدا، بدون هقهق، بدون هیچ تغییر دیگه ای خیس شد. به خدا گریه نمی کردم. حتی خندیدم. با صدا خندیدم ولی، … شاید چند نفری اون وسط می دونستن. چند نفری که پیش از مطرح شدن هر سؤالی با سر و صدا و خنده و لودگی های شلوغ بردنم تا صورت خیسم رو ظاهرا از آرایش های پخش شده و در واقع از اون بارون بی موقع و بی توقف پاک کنم.
به خونه که رسیدم سبک بودم و سنگین. حس نداشتم این حس2گانه رو تحلیل کنم. واقعیتش رو بگم، مهلتش رو هم نداشتم. الان هم ندارم. سیستم رو بغل کردم و مواظبم صداش در نیاد. نمی شد صبر کنم دیرتر بنویسم. نمی شد. نمیشه. نوشتنم میاد.
دلم خواست این ها رو1جایی بگم. دیشب پیش از رفتن واسه1زنگ زدم. جواب نداد. دلم می خواست با1آشنای بی طرف که از هیچ کدوم این ماجراها آگاه نبود حرف هایی خارج از این ماجراها بزنم و حتی واسه2دقیقه هم شده از فشار اون حس ناشناس خلاص بشم. البته1پشت خطش نبود و الان حس می کنم زنگ زدنم بهش خودخواهانه بوده. باید حواسم باشه کمتر خودخواه باشم.
به نظرم دیروز و دیشب چیزی بود که بشه در موردش گفت روز خوبی بود. خوش گذشت.
بدجوری خستهم. حس می کنم هیچ کجام مال خودم نیست. توصیف هم بی توصیف خستهم دیگه. واقعا سختمه دلم حسابی خواب می خواد. بیخیال جمعه هست برم1خورده دیگه مهمون پتو بشم.
ایام به کام همگی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و این روزها.

همچنان ادامه4شنبه. در زندگی هستم. جاری. روان. بیدار. شاید کمی گیج ولی بیدار. پیش میرم. آروم و آروم و آروم. خیلی پیش ترها می شنیدم که باید نشانه ها رو جدی گرفت. بیخیال اینکه از کجا میان. در مورد هشدارها هم همین طور. باید جدیشون گرفت. بیخیال اینکه از کجا میان. خاطرم نیست این رو هم شنیدم یا خودم تجربهش کردم. مهم هم نیست. اصل اینه که این درسته. باید جدی گرفت. نشانه ها و هشدارها رو. بیخیال اینکه از کجا میان. من دیروز1دونه دریافت کردم. نیت اصلا هشدار به من نبود. اصلا به این هوا نیومد اما من دریافتش کردم. شبیه1فشنگ تاریک وسط هوا گرفتمش. متوقف شد انگار. به جای زخمی شدن تماشاش کردم. لایه هاش باز شدن و1هشدار از داخلش اومد بیرون. واقعی بود و واسه من می ارزید که بهش متمرکز بشم. شدم. فایده داشت. البته این اواخر بی هشدار هم حسابی مواظب شده بودم. هنوز فراموشم نشده بود ولی محکم کاری همیشه مثبته. هشدارها رو باید جدی گرفت. بیخیال اینکه از کجا و به چه هوایی میان. به هوای زخمی کردنت، به هوای رفع و دفعت، به هوای هر منفی ای جز بیدار کردنت، از هر کجا. خیالی نیست.
این روزها، از روزها پیش، از هفته ها پیش، از ماه ها پیش، خیلی مواظبم. مواظبم که تا می تونم وظایفم رو در قبال اطرافم و اطرافیانم درست انجام بدم. اگر واسه همه فرشته نیستم دسته کم ابلیس نباشم. نه واسه خاطر اینکه تمامشون رو دوست دارم. نه. واسه اینکه خودم رو دوست دارم. به هیچ عنوان خیال ندارم قصه عذاب وجدان های دیماه و بهمنماه96باز واسم تکرار بشن. در اون مورد دیگه جز فاتحه های گاه و بی گاه و بارونی هیچ کاری از دستم بر نمیاد. هیچ کاری! ای کاش بر می اومد ولی نمیاد! اما میشه از این صفحه تاریک دفتر هم عبرت گرفت. همون طور که از خیلی داستان های دیگه عبرت گرفتم. و هرگز خیال ندارم اجازه بدم که فراموشم بشه و باز تکرار بشن.
این روزها با اطرافم مهربون تر تا می کنم. این روزها بیشتر مواظبم که دستم آهسته تر پایین بیاد مبادا ضربه دست هام برگ گلی رو زخمی کنه. این روزها در زمان هایی که با عجله یا بیخیالی یا خشم قدم های محکم بر می دارم، حواسم جمع تره که پا هام رو کجا می ذارم. مبادا قدم هام روی امروزی، فردایی، دلی فرود بیاد و داغونش کنه. این روزها حواسم بیشتر به کلماتم هست. خیلی ها پیش از این بهم گفتن گاهی، مخصوصا در زمان جنگ های لفظی کلامم خیلی خیلی زهریه. اون قدر زهری که جاش بدجوری ماناست. اون خیلی ها خیلی می گفتن و من توجه نمی کردم. این روزها توجه می کنم. این روزها سعی می کنم بدهکار هیچ وظیفه ای نباشم. این روزها به زنگ هایی جواب میدم که تا پیش از این فحش هم به صاحب هاشون نمی دادم. باهاشون حرف می زنم، بهشون جواب میدم، اجازه میدم حس کنن اگر اوضاع اون بهشتی که باید باشه نیست، به اون جهنمی ای هم که لازمه باشه نیست. این روزها با اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، هرچند عالی تا نمی کنم، اما مهربون تر پیش میرم. واقعا مهربون تر. خیلی بیشتر از اینکه در قواعد حساب رسی های زندگی حقش باشه. ولی خیالم نیست. حس بدی بهم نمیده. چی از دست میدم با1زنگ، با1جواب تلفن و1مکالمه2دقیقه ای، با1تبریک تلگرامی کوچیک به مناسبت تولد کسی که جفتمون مطمئنیم دیگه هرگز دست هامون شبیه گذشته ها توی دست هم نمیشینه، فقط موندم طرف واسه چی اینهمه وحشتناک حیرت کرد! ما که قهر نبودیم. از خیلی پیش دیگه صمیمی نبودیم اما قهر نبودیم. من شعور قهر کردن ندارم. از قهر متنفرم. مگر اینکه، … بیخیال.
این روزها حس می کنم با انجام این وظیفه های کوچولوی کوچولو چیزی از دست نمیدم. تا پیش از این خیالم این شکلی نبود. این روزها از نظر خیلی ها شاید آدم احمقی شده باشم ولی به نظر خودم، این روزها موجود بهتری هستم. خیلی کم ولی بهتر از گذشته. این روزها مواظبم که اگر دوست کسی نیستم دشمنی هم نکنم. ظاهرسازی همچنان و هرگز در قواعدم نیست. کسی که تولدش رو بهش تبریک میگم می دونه حسم بهش از جنس صمیمیت نیست. و من هیچ تلاشی نمی کنم که جز این تصور کنه. موافق نیستم فریبش بدم. ازم نپرسید اما اگر بپرسه واقعیت رو بهش میگم.
این روزها سبک تر سلام می کنم. این روزها ساده تر دست های سردی که بهم محبت ندارن رو توی دست هام می گیرم و چند قدمی در جاده شلوغ زندگی هم قدم پیش میریم. این روزها کمتر از سردی یا حتی سکوت در جواب سلام هام حرصی میشم و کمتر به تلافی فکر می کنم. حتما سلامم رو نشنید. حتما من رو ندید. حتما دلش از جایی گرفته بود. حتما دلش نخواست. به خاطر چیزهایی که به نظرش حقش نبود و تحملشون کرد، به تلافیه تلافی های من دلش نخواست. حتما دلش گرفته بود. حتما روحش خسته بود. حتما نشد. نتونست. ندید. نشنید. نخواست!
این روزها سبک تر مهلت جواب های سفت به بی معرفتی های مسلم رو رد می کنم و به خشم اطرافیانم می خندم که بیخیال ولش کن ارزش نداره. این روزها واقعا مهربونترم. نه با اطرافم. با خودم. با وجدانم. با دلم. این روزها این مدل پیشگیری های آینده رو جزء وظایفم می بینم. وظایفی که نسبت به دیروزهام خیلی آسون تر انجامشون میدم. نتیجه ها هم خداییش بد نیست. اینجا غریبه نیست پس اعتراف می کنم که نتیجه ها گاهی خیلی هم بالاتر از انتظارم هستن. در جواب تبریکی که واسه تولد طرف فرستادم اول سکوت، بعدش چندتا متلک به نیت اینکه باز حرصی بشم و واسه تخلیه خودم اجازه تخلیه طرف مقابل رو بهش بدم که البته به خاطر جواب های خالی از جنگ طلبی های من ناکام موند، و در جواب آرامشم حیرتی اول از جنس خشم و بعد از جنس خالص حیرت، و عاقبت1دعوت به1جشن کوچولو. جشن تولد کوچیکش که قرار بود با حضور چندتا دوست گرفته بشه. خداییش این آخری رو دیگه واقعا انتظار نداشتم. درصد حیرتم زیادی بالا بود. یعنی به همین سادگی؟ اینهمه اینهمه، …
هنوز در حیرتم از قصه شب های خودمون. چه قدر این پرده های تاریک نازک هستن و ما آدم ها به جای اینکه با1حرکت ساده دست پارهشون کنیم، زیرشون گیر کردیم و از تاریکی و سرما و1جهان درد دیگه که حاصل این پرده هاست ضجه می زنیم. من فقط می خواستم با خودم مهربون تر باشم و1تبریک تولد معمولی فرستادم و نتیجه ای به این مثبتی گرفتم. این ها رو ولش کن یعنی به نظرت الان باید برم؟ کادو هم باید ببرم؟ شکلک نارضایتی از پول خرج کردن. خاطر جمعم که طرف اینجا رو نمی خونه وگرنه خخخ.
خلاصه که این روزها عجیبن. این روزها من هم عجیبم. این روزها بدجوری با خودم تمرین می کنم. کار می کنم. تلاش می کنم. که مواظب تر باشم. که نشانه ها و هشدارها رو جدی بگیرم. که یادم بمونه تا تجدید آخ و ای کاش لازمم نشه. ای کاش می شد پشت سر رو هم درستش کرد ولی نمیشه. نه درست میشن و نه فراموش. نباید هم فراموش بشن. اگر یادم بره این قصه تکرار میشه و من این رو اصلا دلم نمی خواد. این روزها روزهای بهتری هستن. و با توجه به تجربه این دعوت به تولد که گرفتم به نظرم میشه که این روزها روزهای خیلی بهتری هم بشن. ای کاش می شد جهان ما جهانی باشه ساخته شده با دست های کاردان عبرت و تدبیرهای بهشتی محبت. جهانی از جنس بهشت! شاید اون زمان دیگه سرمای ای کاش در هیچ دلی نمی نشست. ای کاش می شد!
مادرم رفت. سلام تنهایی. دلم می خواد همچنان بنویسم و بنویسم. ولی باید برم. کار دارم. دلم می خواد در مورد کارهام بنویسم. مهلت نیست. میرم ولی بر می گردم. این روزها عجیب دلم حرف زدن می خواد. این روزها دلم هم صحبتی های شاد و بیخیالی رو می خواد که در جریانش حس می کنی نه شبیه دارن نه پایان. این روزها دلم فشردن دست های آشنایی رو می خواد که مدت هاست دلتنگ صاحب هاشون هستم و فاصله ها اجازه رسیدن نمیدن. اون دست ها دور و دور هستن و من به تلافیه جبر این فاصله ها، تا جایی که دست هام جا دارن، تا جایی که زورم می رسه، تا جایی که در تحملم هست، سرما رو سیاهی رو غبار رو در اطرافم کنار می زنم تا سهمم رو از آباد کردن جهانی که همیشه از ویرانیش شاکی بودم و هستم بپردازم. برام دعا کن. دعا کن که بتونم هرچی موفق تر باشم. خیلی دیر کردم. باز میام. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سلام!

4شنبه15فروردین97ساعت بذار ببینم چند. بیخیال از7گذشته و8نشده.
باز شوت شدم از اینجا بیرون باید کلید بزنم بیام داخل. خوشم نمیاد. شکلک نارضایتی.
سفر و تعطیلات و همه این چیز این شکلی ها تموم شد. دیگه باید یواش یواش بیدار بشم و باور کنم که زندگی واقعی شروع شده. رؤیا تا دفعه بعد پر. الان هم باید برم سر کار ولی نمیرم. خدا شنبه رو به خیر کنه! بیخیال همون زمان بهش فکر می کنم. فردا صبح اولین جلسه کلاس زبان این ترمه. امیدوارم ترم موفقی داشته باشم.
دیروز صبح از سفر اومدم. سفر خوبی بود. جای همگی آبی و صورتی و سفید و رنگین کمان. چیه سبز خالی دوست ندارم تو خوشت نمیاد جات رو مشکی می کنم دوست داری آیا؟ دهه!
گوشیم داخل سفر سنگ تموم گذاشت و کلا مرخص شد. هنوز هم در مرخصی به سر می بره. البته نه کاملا. هیچ سیمکارتی رو نمی خونه ولی به وایفای وصل میشه و در نتیجه می تونم داخل خونه باهاش اینترنت گردی کنم اما هر مدل ارتباط سیمکارتی پر. وسط گیر و دار خرابیش سیمکارتم رو هم با1عالمه شارژ که داشتم سوزوند و امروز باید برم جفتشون رو اگر بشه درستشون کنم و اگر نشه1فکر دیگه کنم. حس می کنم97می تونه سال خوبی برام باشه به شرط اینکه در هدایت فرمون زندگیم دقیق باشم وگرنه میرم وسط دره. واقعا این مدلی احساس می کنم.
از دیروز در مرز بین رؤیا و واقعیت تاب می خورم و هنوز زندگی واقعی کاملا شروع نشده. بیدارم ولی داخل تختخواب انگار. از سفر اومدم ولی هنوز در شلوغی های عید و مهمون و زندگی منهای تنهایی های معمول سیر می کنم. به سیستم نتونستم چندان سر بزنم البته به جز آخر شب دیشب که2دقیقه هم نشد اما با گوشی داخل اینترنت چرخ زدم و البته داخل تلگرام و واتساپ. گوشیه بی معرفته دیوونه.
دیروز صبح با اقدام1بنده خدا چنان وحشتناک شوکه شدم که1لحظه حس کردم تمام جونم رو برق گرفته. انگار نفسم یخ زد. صدام یخ زد. انگار زنده بودنم یخ زد. لحظه واقعا ترسناکی بود. خدا واسه هیچ کسی نخواد! شکر خدا کوتاه بود و خیلی سریع گذشت اما اثرش منطق رو از سرم پروند و عاقل بودن رو یادم رفت و … اون مدلی نگاه نکن جریمهش رو می پردازم. حس واقعا بدی بود ولی، … از نظر فاعل این ماجرا لازم نبود اون مدلی بشم. زمانی که آخر شب2تا از فضول های عزیز اطرافم ازم حرف کشیدن و فهمیدن چی شدم اون ها هم باهاش موافق بودن.
-خوب که چی! تو کجای پیاز بودی؟ یا هستی؟ دلش خواست شاید باز هم دلش بخواد به تو چه!
تمام دیروز در امتداد شلوغی های بیرون، داخل گوشیه ویرانم تاب می خوردم. آخر شب، دلم بی نهایت گرفته بود. گریه نمی کردم. معترض هم نبودم. اصرار و بحث و ادامه ای هم نبود. فقط دلم گرفته بود. زیاد. خیلی زیاد. خیلی زیاد! واقعیتش رو بگم، امروز صبح زود که از خواب بیدار شدم هم همین طور. شاید بیشتر از دیشب. اما، … تقریبا الان تموم شده. یعنی نه کاملا. دلم هنوز، … نمی دونم چه حسیه. شبیه دیشب نیست شبیه صبحی هم نیست ولی صاف و روشن هم نیست. بیخیال درست میشه. واسه چی نباید بشه؟ امسال، از اینجا، دیگه مجاز نیستم مدل دیروزهام اشتباه کنم. نه مجازم و نه خواهان. ولی راستی، چه جوری میشه از وسط نوشته هایی که اتفاقا زیادی هم شادن فهمید1کسی دلش اون همه تلخ گرفته؟ ازشون پرسیدم نگفتن. فقط خندیدن و فحشم دادن. هی هرچی دیشبی گفتید خودتونید. می دونم می خونیدم و ممنونم که اون سال جهنمی بهم گوش کردید و از اینجا زیاد اما بی صدا رد میشید و…خخخ.
تصمیم داشتم دیروز و دیشب رو به هیچ کسی نگم ولی گفتم. فقط نوشتم و واسه دفعه اول تونستم کمی اعتراف بنویسم که چه قدر دلم از اینهمه خاکستری گرفت.
-پریسا! به خودت از طرف خودت، از طرف کل4چوب زندگی امسال شلوغت، از طرف آرامش اعصاب خونوادهت، از طرف همه ما که از بس دلواپست شدیم مغزمون به فنا رفت تکلیف کن که دیگه کل این فوق حماقت رو بیخیالش بشی. اطرافت رو ببین! خودت رو، زندگیت رو ببین! حیفت نمیاد؟ واقعا حیف نیست؟
موافق بودم ولی واسه چی اینهمه، … خدایا کمکم کن!
دیشب گذشت. صبح زود هم گذشت. الان داریم به سرعت به طرف ساعت8صبح میریم. باید پاشم. امروز باید گوشیم درست بشه. بهم پیشنهاد شد از این بهترین فرصت استفاده کنم و کلا سیمکارتم رو عوض کنم تا دیگه ازم بر نیاد بزنم به جاده حماقت و هوام خاکستری بشه. آخه سیمکارت؟ مگه میشه؟ با اینهمه جا که با این خط ثبت شدم چه غلطی کنم؟ کی حس داره تمامش رو عوض کنه؟ وووییی به جان خودم حسش نیست خیلی زیادن از اداره بگیر تا بانک و نرم افزارهایی که با این خط ثبتم کردن و و و و و و 1عالمه دیگه و. حالا آشناها رو بیخیال ولی این واقعا سخته. شاید هم سخت نیست و من تنبلم خخخ!
دلم می خواد باز حرف بزنم ولی باشه واسه1زمان دیگه. تلگرام گوشیم خودش رو نفله کرد. باید برم بازش کنم وگرنه چندتا از پیام دهنده ها بیخیال اخطارهام پشت در ظاهر میشن و خخخ مادرم احتمالا خوشش میاد دستش بهشون برسه. خدایا از تصورش خخخ وااااییی خدا خنده اوخ نمی تونم مهارش کنم الان ملت اون یکی اتاق بیدار میشن دیگه نمی تونم باید فرار کنم. بر می گردم ولی نمی دونم کی. آخ خفه شدم من رفتم1جایی که بتونم بترکم.