دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

عازم سفرم.

شنبه شب. چهارمین روز از اولین ماه بهار.
فردا شب عازم سفرم. واقعیتش کلی حرف دارم بزنم. کلی توصیف از حسم. کلی مقایسه بین احساس های پارسال و امسالم. کلی خخخ همه چیز. ولی حسش نیست. مجالش هم نیست. من واقعا دلم می خواد پر حرفی کنم ولی، … امشب و این سفر1چیزی داره که حس گفتن ها رو گرفته ازم. شاید هیبت تفاوت بین این2تا سفر، سفر سال گذشته و سفر امسالم، که مقصدها هر2یکی هستن و، … خدایا! خدایا شکرت! درصدی استرس. شاید واسه خاطر اون2دقیقه که باید1چیزی رو از1کسی بپرسم و، … من مطمئنم و همه اهل فن که دنبال جواب بودن از روی دلیل های سفت مطمئنن و فقط واسه خاطر جمعی1پرسش کوچولو اما من، … دیگه هرگز دلم نمی خواد این، … می دونم که این تصورم مسخره هست اما نمی فهمم واسه چی این1کوچولو استرس دست بر نمی داره از سرم. تمام این1ماه آخری با دندون های بی جون و ریزش روانم رو هرچند بی توان ولی آزار دهنده جوید و هنوز داره می جوه. این1ماه آخری واسه خلاص شدن از دستش هر کار نبایدی کردم. مخصوصا از زمانی که تعطیل شدم. کلا وظیفه و مسئولیت و همون چند درصد نظم اجباری رو هم رها کردم. هر مدلی دلم خواست ول چرخیدم، تا هر زمان دلم خواست خوابیدم، هر لحظه دلم خواست بلند شدم و هر کار دلم خواست کردم، بی حساب بی نظمی کردم، بی حساب بیخیالی پیش رفتم، بی حساب خوردم، هر لحظه عشقم کشید هر مدل دلم خواست ناپرهیزی کردم، ولی این استرس یواشکی تموم نشد که نشد. می دونم که بی خوده ولی تصور اتصال به چیزی که از سرم گذشت، … خدایا من مطمئنم. چون تو هستی. بهت مطمئنم. به لطفت و به حضورت مطمئنم پس این هوای یواشکی رو ازم دور کن! لطفا!
اگر خدا بخواد و عمری باشه، از سفر که برگردم کلی گرفتارم. باید نظم از دست رفته رو به زندگیم برگردونم. باید کلاس های تعطیل شده رو از سر شروع کنم. باید به خواب و بیداری هام، پرهیزهام، خوردن هام و تفریح کردن هام نظم و حساب بدم. باید شبیه آدم زندگی کنم این چه وضعشه آخه؟
من واقعا دلم حرف زدن می خواد. کلی گفتنی دارم از مدل چمدون بستنم که لوله کردن لباس هام، … ولش کن حسش نیست. زمانش نیست. دلم حرف زدن می خواد خستهم حسش نیست. خداجونم حرفم میاد نمیشه بگم آخه! وایی شکلک نق نه حس نق هم نیست. بیخیال خوابم میاد من رفتم1چیزی گوش بدم بخوابم باقیه کارها باشه واسه صبح فردا. اگر این اطراف نیومدم رفتم تا بعد از13و هی حلال کن اگر گاهی چرتت رو پروندم که البته خوب کردم. راستی پارسال که می رفتم اینجا حلالیت طلبیدم یا نه؟ خاطرم نیست حسش هم نیست برم پست اون زمان رو ببینم خداییش وسط این استرس مزخرفه همین1غلط رو مونده کنم. ول کن نمی خوام من رفتم سفر هر زمان اومدم میام از پایان تعطیلات و از اینکه باز باید برم سر کاری که از تصورش هم نق می زنم و باز و باز و باز نق خواهم زد.
راستی در موارد غیر از سفر هم حرف دارم بزنم. مثلا اینکه1و2و3اومده بودن خونم عید دیدنی و اینکه من چند روز پیش حسابی از جا در رفتم و حسابی خواهان بودم که، … خخخ دیگه نه حرصی هستم نه خواهان. خداجون نمیشه1فرجه بدی من همه این ها رو بنویسم نمیشه در اینهمه مورد پر حرفی نکرده برم آخه!
اوخ داره11میشه صبح باید زود بلند شم واسه شب کار زیاده مادرم فردا صبح اگر دیر بجنبم میاد تختم رو منفجر می کنه خخخ من رفتم. می بینمتون! تا بعد!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سلام97خوش اومدی.

سلام97خوش اومدی!
باید دیشب می اومدم شبیه این سال های آخری اینجا پست شب عید می زدم ولی نیومدم و نزدم. واقعیتش1متن پر و پیمون هم نوشته بودم ولی، … امسال به همه تبریک کلامی فرستادم. بدون متن. فقط کلمه های معمولی. فقط حس های دلم. ساده و روون و معمولی. به نظرم این مدلی دلی تره. در نتیجه متن بی متن. فقط کلمه های معمولی.
خلاصه اینکه سلام97رسیدنت به خیر خوش اومدی!
اومدنت رو تبریک میگم. به تویی که اومدی1دور4فصل قشنگ همراهم دور خورشید بزنی و به جفتمون خوش بگذره. به خودم که دست به دستت دادم تا جفتی1دفتر خاطرات4فصل قشنگ درست کنیم. و به تمام اون هایی که منتظر اومدنت بودن و از اومدنت خوشحالن.
چه سوغاتی قشنگی برام آوردی از راهت! دفتر سفید و رنگیه خاطراتی که بهم دادی خیلی خوشگله. از جنس زمانه. از جنس لبخندهای مهربون بابا زمان. با هم ترتیبش رو دادید مگه نه؟ بابا زمان شیطون چیزی رو لو نداد. دلم می خواد قشنگ ترین و صمیمی ترین خاطره های تا اینجای عمرم رو داخلش بنویسم. نمی دونم میشه یا نه. ولی سعی که میشه کنم مگه نه؟
خوشحالم که باهامی97خیلی خوشحالم. سال96روی هم رفته واسه من دوست خوبی بود. داخل دفتری که بهم داده بود برگه های مشکی هم2-3تایی بود و شاید واسه خاطر همون2-3تا امسال اومدنت رو کمی بارونی تماشا کردم. مطمئنم تو هم برام دوست خوبی هستی. باید بیشتر سعی کنم تا خودم هم برات مسافر خوبی باشم. میگی می تونم؟ به نظرم، … به نظرم بله. خخخ از موجود تخسی شبیه من1خورده بعیده ولی به نظرم بتونم. تو هم بهم کمک کن. شبیه96باهام مهربون باش. واسه نوشتن دفترم بهم رنگ های روشن و شاد بده.
سفر تو و من به دور خورشید شروع شده. دارم حسش می کنم. بدون1لحظه کند شدن این چرخش داره پیش میره و باید سفت دستت رو بچسبم که جا نمونم. دست های تو و دست های مهربون بابا زمان. چه خوشی بگذره3تایی!
کمی ملتهبم. کمی نگران، خیلی شاد، و کمی، … دلتنگ. بارونی. غمگین. واسه اون هایی که گردش96رو همراهم داخل این گردونه بزرگ شروع کردن ولی همراه96رفتن و جاهای خالیشون رو برای چشم های یواشکی بارونیم یادگاری گذاشتن. واسه4که در غیبت من رفت و امسال نیست تا براش تبریک عید بفرستم. واسه اون هم محلیه مجازیِ آشنا که رفت. همراه96رفت و من رو برای ابد بدهکار و منگ جا گذاشت. واسه قهرمان کوچولوی بزرگی که آغوش کوچیک و روح بزرگش همه سرشار بود از زندگی. زندگی ای وسیع تر از این نفس کشیدن های خاکی که ما زندگی تصورش می کنیم. کسی که کمتر از1هفته باهام بود و بهم اندازه1عمر درس مهربان بودن، دوست داشتن، پیروز شدن، پذیرفتن و زندگی کردن داد. کسی که نشونم داد زندگی از خاکی که بهش چسبیدم خیلی خیلی بزرگ تره، و میشه در1جسم کوچیک7ساله از تمام زندگی بزرگ تر بود. دلم تنگه از دیدن جاهای خالی در لحظه ورودت.
دلم تنگه از درد اون هایی که امسال رو از پشت پرده خیس از جنس یادش به خیرها شروع کردن. دلم تنگه به خاطر دعاهایی که از دل بیشتر از نصف عزیزهای این خاک میره به آسمون و همگی همدلانه و با تمام وجود در انتظار اجابتشون یواشکی می باریم. اما با تمام این ها، تو از راه اومدی. به من1دفتر رنگی از جنس زمان کادو دادی و دستم رو گرفتی تا1دور4فصل با هم دور خورشید بچرخیم. آخ جون گردش! سفر! اون هم به مدت1سال! عالیه! می خوام عالی بگذره. می خوام امسال دفترم اگر قشنگ ترین دفتر دنیا نشد، یکی از قشنگ ها باشه. لازم نیست کسی تحسینش کنه. همین اندازه که خودم باور داشته باشم برام کافیه. حضورت قشنگ شروع شده برام97و اگر خدا بخواد قشنگ هم ادامه پیدا می کنه. امیدوارم که این طور باشه. برای من، برای اطرافیانم، برای تمام دل های آشنا و نا آشنا که با1عالمه دعا شروعت رو تماشا کردن و هم زمان وارد این گردونه شدن. امیدوارم به همگیمون این دور حسابی خوش بگذره.
دیگه باید بلند شم. باید قاطی بقیه رسیدنت رو جشن بگیرم. باید تبریک ها بگم و به تبریک ها جواب بدم. باید لحظه های آغازت رو زندگی کنم چون می دونم این گردونه به هیچ قیمتی عقب گرد نداره و اگر نجنبم1سری ماجرا و1سری لحظه و1سری زندگی کردن رو از دست میدم. زمان ندارم ویرایشش کنم و بهتر بنویسم. ببخش. دارن صدام می کنن. باید برم.
سال نو به من، به تو، به هر کسی که از اینجا رد میشه و تبریکم رو می خونه مبارک!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خوابی از جنس خدا.

1شنبه شب و شروع تعطیلات15روزه. آخ جون. فوق آخ جون. سوپر آخ جون. واقعا خوشحالم از شروعش. بهش احتیاج داشتم. به شدت.
کتاب می خونم. حس توصیف امروز و داستان های کوچیک و1نواخت محل کار نیست. باید از امشب کمی از درصد تنبلیم می کاستم که کمی نکاستم. از فردا بیشتر ازش می کاهم. به جان خودم می کاهم.
این حرف ها رو ول کن. این روزها هوای عجیبی دارم. نوعی پریشونی ناشناس. نباید در موردش حرف بزنم ولی، … من باید در موردش حرف بزنم. با کسی نمیشه حرف بزنم. چون اون کسی هر کسی باشه طبیعتا وسطش چیزهایی می پرسه که نمی خوام یا نمیشه جواب بدم. ولی اینجا، در قلمرو کیبورد و کلیدها و خط ها، فقط حرف می زنم بدون اینکه در و دیوارهای این دنیای سراسر صدا اما ساکت، ازم چیزی بپرسن. آخ جون.
این روزها حس می کنم خدا بهم نزدیک تره. حس می کنم1روز صبح خیلی زود که خاطرم نیست سر چی1دفعه خیلی زودتر از زمانش از خواب پریدم، دیدم که خدا از بالای عرشش کمی خم شده، دستش رو گذاشته روی شونه هام و در حالی که خیلی آروم تکونم میده بهم میگه ببین! منو ببین! من هستم. درست همینجا. درست بالای سرت. درست کنارت. می بینمت. می شنومت. می خونمت. بیدارم، دقیقم، حواس جمعم، و آگاه. کاملا آگاه. من هستم. مطمئن باش.
هرچی پیشتر میرم، روز به روز، ساعت به ساعت، لحظه به لحظه، به حضورش معتقدتر میشم. و به اینکه من چه بنده ی بدی هستم و اون چه خدای خوبیه. ای کاش می شد کمی بیشتر بنده ی خوبی باشم! دیر زمانی نیست که در برابر عظمت بی بحث بارگا خداییش فهمیدم هنوز تا انسان شدن راه خیلی زیادی در پیش دارم. لحظه ای که این رو فهمیدم جز خودم و خودش کسی نبود. ازش خجالت کشیدم. اما از واقعیت نمیشه در رفت. من هنوز خیلی مونده انسان باشم. حالا فقط آدمم. آدمی سرشار از منفی های ناگفتنی که هیچ دلم نمی خواد در وجودم باشن. اون قدر دلم نمی خواد که در لحظه ی کشف واقعیت حضورشون از شدت شرم سوختم. ولی خدا به روی من نیاورد. سعی کردم خودم هم به روی خودم نیارم اما، …
صبح زود بود. خیلی زودتر از اینکه بشه گفت صبح شده. چیزی، ضربه ای، جرقه ای، چرتم رو کامل پروند. تا اون لحظه وسط خواب و بیداری همین طوری واسه خودم ول معطل بودم که1دفعه، …
-خدای من! وایی خدای من!
بیشتر از هر حسی حیرت کردم. حیرتی که اول از جنس خالص حیرت، بعد از جنس وحشت، و بعد از جنس چیزی شبیه، … نمی دونم چی بود. همون حیرت که با1جور حس بیگانه قاطی شده بود. دست های خدا رو داشتم روی شونه هام حس می کردم. اشک هایی که دیگه نمی باریدن. و خدا آهسته پاکشون می کرد.
-بهت نگفتن؟ بهت نگفتن قلم خدا هرگز خطا نمی زنه؟
-گفتن. خیلی ها خیلی گفتن. ولی، …
-خودت هم که خیلی دیدی. ندیدی؟
-خودم دیدم. هم پاداش و هم جزا رو. در هیچ کدوم از این2تا دستت خطا نزد. خدای پرستیدنیه من!
-و از این به بعد هم خطا نخواهد زد. بنده ی غافلم!
-دارم می بینم.
داشتم می دیدم. داشتم می لرزیدم. همه خواب بودن. من بیدار در لحظه های پیش از صبح زیر پتو مچاله شده بودم و از عظمت دفتر بی خط و خطای پروردگار به خودم می لرزیدم و، … صدای اذان، دور و ملایم، اما واقعی، اذان صبح، شبیه نفس روح که1وجود یخ زده رو زنده می کنه، آخ که چه قدر اون لحظه ها آسمونی بودن! نه شاد بودم نه غمگین. نه گریه می کردم نه می خندیدم. نه شجاع تر شده بودم نه بیشتر می ترسیدم. فقط1حس حیرت و، … سبکی. سبکیه حاصل از یقینی که از طرف خدا، با دست های خدا، صاف و مستقیم، بدون واسطه، بدون هیچ واسطه ای، وسط دست های از مدت ها پیش منتظرم جا گرفت و من فقط تماشاگر دوباره و دوباره ی دلیل دیگه ای بر این یقینم بودم. یقین به اینکه:
-من خدایی دارم که سنگ را در بغل شیشه نگه می دارد.
این یقین رو دوست داشتم. شادم نکرده بود. غمگینم هم نکرده بود. فقط آرامش بود. آرامشی از جنس1نقطه پایان. متقاعد شده بودم انگار. آروم شده بودم انگار. بعد از مدت ها در خودم قانع شده بودم انگار. سبک شده بودم از احساسش و همراه صدای دور و ملایم اما واقعیه اذان صبح، به سبکیه نسیم صبحگاهی، سوار اون موج صدای دور، آهسته به همه جا می رفتم و می رفتم و باز می رفتم. تا اون بالا. تا آسمون. تا قلب آسمون. تا ماه قشنگی که هرچند نمی دیدمش، اما می دونستم هست و یواش یواش باید می رفت تا جاش رو به طلوع سپیده ی صبح بده. من شاهد بی نگاه طلوع سپیده ی صبح بودم. بعد از ماه ها باز صبح رو فتح می کردم. بعد از ماه ها، ماه ها تاریکی، من1دفعه دیگه فاتح هرچند این دفعه بی نگاه صبح بودم. بی نگاه، بی صدا، آرام، سبکبار. به سبکباریه خود آرامش. آرامشی خالی از شادی، خالی از غم، فقط آرامش ناب و خالص. آرامشی شفاف. آرامشی از جنس یقین.
دستم رو دراز کردم تا دست های خدا رو لمس کنم. اون قدر بالا رفته بودم که این کار در نظرم ساده بود. خدا به کوچکیه بال های خیالم مهربون خندید.
-لازم نیست این بالا دنبالم بگردی. من اون پایینم. درست در وجود خاکیه تو، زمانی که از شادی، از غم، از سر خستگی یا عجز یا هر حس دیگه ای اسمم رو صدا می زنی. من درست همون لحظه در کنارتم. اگر درست گوش کنی می شنوی که دارم بهت جواب میدم. فقط فراموش نکن. بسپار به خودم. خودت رو، همراه تمام و تمام خودت، تمامش، همه رو بسپار به خودم. بعد چشم هات رو ببند و سوار بال های یقین به راهت در جاده ی زندگی ادامه بده.
صدای اذان صبح هنوز با همون طنین دور و ملایم، اما واقعی در گوشم، در سرم، در وجودم می پیچید. خدا رو نفس می کشیدم انگار. لحظه های بی توصیفی بودن اون لحظه های آبیِ من!
مادرم معترض و نیمه بیدار گفت:
-نصفه شبی با اون گوشی داری چیکار می کنی؟ ولش کن آخرش1بلایی سرت میاد.
بعد دوباره خوابش برد. آهسته خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم. بعد چشم هام رو بستم و خودم رو سپردم به اون صدای ملایم و دور اما واقعی. به حضور سیال سپیده ی صبح. به لحظه ی با شکوه جایگزینیه ماه و خورشید. به خدا.
نفهمیدم کی خوابم برد. بعد از ماه ها، ماه ها تاریکی، این شیرین ترین و آرام ترین خوابی بود که در آغوشش شناور می شدم. خوابی از جنس صدای ملایم و دور اما واقعیه اذان صبح. خوابی از جنس آسمون در تلاقیه صبح و شب. خوابی از جنس خدا!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

همین الان، من، …

شنبه و، … نه ماجرا در کار نیست امروز سر کار جلسه بود و کف و جیغ و هورا و نق البته نه از طرف من و خلاصه اینکه آخر سر قرار شد من فردا2ساعتی اونجا حاضر بشم بعدش بیام خونه تا بعد از13و خخخ آخ جون.
دیشب رفتم داستان کوتاه جدیدم رو بنویسم نتونستم. امروز وسط جلسه داشتم داخل ذهنم تنظیمش می کردم گریهم گرفت مونده بودم با اون قیافه مسخرهم چه معامله ای کنم.
وقفه.
رفتم پشت صحنه محله رو دید زدم پست در انتظار نباشه. خودم از انتظار بدم میاد تا جایی که از دستم بر بیاد دلم نمی خواد کسی در انتظار بمونه. فایرفاکسم، اینترنت اکسپلوررم، کلا ویندوزم بیچارهم کرده الان با فایرفاکس پرتابل میرم داخل محله درست هم نمیشه هرچی باهاش گفتگو می کنم. ولی تا زمانی که میشه از1روزنه هرچند فسقلی کار رو پیش برد من از رو رفتنی نیستم خخخ. الان که کلاس ها موقتا تموم شده و تا توفان بعدی دستم باز تره باید بیشتر پشت صحنه محله چرخ بزنم. این سایت این محله این هرچی میشه اسمش باشه رو من دوست دارمش. باید مواظب تر باشم و خاطرم باشه بعد شروع مجدد کلاس ها و داستان های زندگی عادی بعد از تعطیلات هم درصد نظمم رو ببرم بالا تا واسه همه درها زمان زنگ زدن و در رفتن داشته باشم خخخ.
خلاصه اینکه همه چیز آرومه. زندگی قشنگه. اینجا هنوز برقراره و من می تونم جفنگ پرانی هام رو بپاشم داخلش و همچنان آخ جون.
فردا این ساعت در تعطیلاتم. ایول. الان هم وسط ترجمه کردن هام اومدم اینجا چرخ بزنم برم سر درس. اگر خدا بخواد هفته دیگه فردا شب حرکت و شروع سفر. درصدی استرس. دلم شیرینی خامه ای می خواد. مادرم اینجاست. در حال مکالمه تلفنی با برادر و بحث های همیشگی و با مزه بین این2تا. اختلاف نظر دارن شدید. الان درصدش کمتر شده. داره کمتر هم میشه. و حالا بحث به نفع مادر در حال تغییره. بله گل برای مادر. سر بحث در دست مادر. بله. بله! مادر بحث رو تقریبا برد. در حال تعیید نهایی. ایول قطعیت برد مادر تعیید شد. بله ثبت شد! و حالا مشاهده می کنیم. مادر برنده شد! برنده قطعی این دفعه هم شبیه همیشه، رأیس کل، مادر! حله. بله حله! ایول! سوت پایان بازی نه چیز یعنی ببخشید سوت پایان بحث! همون نتیجه همیشگی. تحلیل هم بی تحلیل خخخ تمام.
داور کاملا بی طرف که من باشم پایان مکالمه تلفنی رو اعلام می کنم. این از این.
اینترنت اینجا1دفعه وحشتناک ضعیف شد اجازه نداد دوباره برم محله.
باید ترجمه1داستان سطح1دیگه رو شروع کنم. کاش زودتر تموم بشه برم سطح2ببینم داستان هاش چه مدلیه.
دلم می خواست می شد داستانم رو زودتر می نوشتم و عید97آماده می شد ولی نشد. هم گرفتارم، هم فکرم گرفتاره، هم تا میرم بنویسمش خیلی زیاد، … قهرمانش1کوچولوی بی نهایت، … خدایا! خدایا! خدایا! …
هوا اون بیرون سرده. بارون میاد. دلم می خواد دستم در ترجمه کردن خیلی تند باشه. نیست. دلم می خواد شبیه جت ترجمه کنم و عالی باشم. نیستم. دلم می خواد زبانم حرف نداشته باشه. داره. دیر جنبیدم. در خیلی چیزها دیر جنبیدم. برادرم همیشه از من آروم تر بود و البته سر به راه تر. در بحث ها همیشه شبیه امشب مادرم قانعش می کرد و نتیجه هم مثبت می شد. من متفاوت بودم. متقاعد نمی شدم. فرمان نمی گرفتم. سر به راه نبودم. این شد که حسابی دیر جنبیدم. واسه فهمیدن خیلی خیلی چیزها دیر جنبیدم. کاش1درصدی شبیه برادرم حرف می شنیدم تا در1سری موارد اینهمه، … به نظرم دیروز بود یا پریروز که این رو به مادرم اعتراف کردم. گفت حالا هم خیلی دیر نیست. نه اونقدر که دیگه نشه هیچ طوری جبرانش کرد. شاید این دفعه هم درست بگه. شبیه همیشه که من نشنیدم. باید تمرین کنم بیشتر ازش حرف بشنوم. شاید بیشتر از این دیرم نشه. شاید! ای کاش!
نمی تونم وارد هیچ سایتی بشم نمی دونم واسه چی. باید بلند شم ببینم چی شده. احتمالا لازمه1گفتگوی متمدنانه با مدمم داشته باشم. فعلا برم درس بخونم تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخرین جمعه.

آخرین جمعه96و1مدل کرختی عجیب. دیروز عصر رفته بودیم دیدن انتهای1آشنای عزیز. سر مزار4که عید پارسال در غیبت من رفت و به بدرقهش نرسیدم. من اینجا نبودم. در دسترس هم نبودم که بچه ها بهم بگن. اگر هم می شد بدونم فایده ای نداشت. هیچ طوری نمی رسیدم. هیچ فایده ای نداشت. در وضعیتی نبودم که کسی جرأت کنه پریشونی های ازهر مدل رو بفرسته طرفم. عاقلانه تر بود که نفهمیدم چی شد. و …..
تمام این ها رو تمام سال96هر لحظه که یاد خودش و خاطره هاش می افتادم بالای10000دفعه به خودم گفتم و گفتم. هنوز هم دارم میگم. اما با اینهمه، هر دفعه که یادش می کنم، چیزی شبیه1درد سرد و تیز، شبیه تیغ گل که روی دست کشیده بشه، دلم رو انگار خراش میده. دلم براش تنگ شده. رفتنش اذیتم می کنه. غیبتم در بدرقهش اذیتم می کنه. پایان ناگهانی و غافلگیرانهش در غیبت من اذیتم می کنه. اذیتم می کنه این جای خالی که ظاهرا در زندگی روزمرهم اصلا به چشم نمیاد. اون فامیلم نبود. همسایهم نبود. همکارم نبود. اصلا هیچ کسم نبود. فقط1دوست1همراه بود که هر زمان لازم داشتم و لازم داشتیم بود. دوستی در هیبت1راننده آژانس عادی که خیلی معمولی هر زمان لازم می شد زنگ می زدیم بهش. می اومد و تا مقصد می بردمون و پولش رو می گرفت و می رفت. دوست خوبی بود4خیلی خوب! اگر باور نمی کنی از خاطره ها بپرس. میگن بهت. دوست خوبی بود. آدم خوبی بود. آدم خوبی بود! روحش شاد!
دیروز با وجود توصیه های1و2و3که سر مزار اون شکلی نشم، با وجود تمام تلاشی که کردم، با وجود تمام توصیه های از جنس منطق که به خودم تلقین کردم، اینکه1سال گذشته و نباید بقیه ببینن که1مسافر آژانس هرچند مسافر تقریبا همیشگی سر مزار راننده هرچند آشنا اون مدلی غمگین باشه و … باز هم ترکیدم. دلم می خواست داد بزنم نمی دونم واسه چی. چند لحظه بعد3ازروی مزار بردم کنار و من تونستم هوارم رو وسط دستمال داخل مشتم ول کنم. دلم گریه بلند و آزاد می خواست. دست خودم نبود. دلم گرفته بود از سردیه سنگی که انتهای اونهمه خنده و مهربونی و آشنایی شده بود. انتهایی به سختی و سردیه سنگ. سنگ مزار. انتهایی ابدی. انتهایی در غیبت من!
همسرش اومد پیشمون و سعی کرد باهام حرف بزنه تا بخندم. سعیم رو کردم واقعا کردم ولی نشد. نمی تونستم. دست خودم نبود. داشتم خفه می شدم. از بس زور زده بودم سرم تیر می کشید. به3گفتم از اینجا بریم. اون ها عادی بودن. اون ها انتهای4رو پذیرفته بودن. اون ها عاقل بودن. اون ها انتهاش رو دیده بودن. غیبت نداشتن. من گریه می کردم. دیروز شبیه تمام سال برای نبودنش از ته دل گریه می کردم. دلم خیلی گرفته از غیبتش. کاش بود! ای کاش بود! آدم خوبی بود. به خدا راست میگم. آدم خوبی بود!.
روحش شاد!.
از اونجا که زدیم بیرون رفتیم زیر1سقف امن. آلاچیق. نشستیم و چایی و من هم طبق معمول این2سال آخری، از اردیبهشت95به این طرف، خوب1خورده خخخ، … این هم از یادگاری منفی تجربه های لعنتی! ای کاش بتونم دیگه بذارمش کنار واقعا واسم خوب نیست و واقعا نفس این کار از نظرم زشته نباید انجامش بدم ولی نمی فهمم واسه چی ترکم نمیشه. واقعیتش هرچی از اون دوران مزخرف فاصله می گیرم بیشتر از حفظ این عادت عوضی احساس شرمندگی می کنم. بلد نیستم توضیحش بدم ولی واسه این از خودم حسابی حرصی میشم. نمی فهمم واسه چی نمیشه ولش کنم. خیلی ازش دور شدم خیلی کمتر شده خیلی زیاد ولی ترکم نشده. به مقدار قابل توجهی کمتر میرم طرفش. خداییش خیلی خیلی کمتر از گذشته. اما دلم می خواد دیگه تموم بشه. دیگه نخوامش. دیگه انجامش ندم. اصلا انجامش ندم. دیگه ته دلم هم انجامش رو نخواد. می دونم باید این طوری بشه ولی، … در راه برگشت، تمام جونم داغ شده بود. انگار1بخاری داخل جسمم کار گذاشته بودن که خیلی آهسته درجه حرارتش داشت می رفت بالا. 1و3داخل ماشین2طرفم نشسته بودن و می گفتن پریسا تو چه گرمی! واسه چی اینهمه داغی! 3گفت خوش به حالت. 1گفت این تبِ؟ من خاطرم نیست به نظرم خندیدم.
به خونه که رسیدم حس می کردم جسمم مال خودم نیست. به نظرم1سال طول کشید تا1پارچ بزرگ آب یخ درست کردم و اونقدر خوردم که چشم هام گشاد شدن. تشنهم بود. شدید و غیر قابل مهار تشنهم بود. باز هم آب، باز هم یخ، و بردمش داخل اتاق خواب. فقط تونستم تا تختم برسم. ایسپیک مهربون شروع کرد واسم خوندن و من با چشم های بسته در حالی که سعی داشتم سردرد نه چندان شدید اما آزاردهندهم رو ندید بگیرم بی حرکت ولو شده بودم و گوش می کردم. فقط گوش می کردم و از حضور1صدای مداوم و آروم در کنارم حس آرامش داشتم. ساعت9نشده بود که خوابم برد. خواب. خواب. خونه عزیز. تخت عزیز. ایسپیک عزیز. فردای تعطیل. آرامش عزیز. آخ سرم! عادت کثیف لعنتی. پریسای عوضی. این بدترین مدل ناپرهیزیه که مرتکبش میشی. ناپرهیزیه عوضی. سرم! جای شکرش باقیه که توضیح لازم نیستم. تنهاییه عزیز. عزیز. عزیز. خواب!
الان بهترم. با ته مایه های بسیار خفیفی از تفریحات دیشبی. اما سردرد ندارم. حواسم هم چک کردم دیدم تمامش سر جاشه. فقط1درصد کمی میزان تنبلیم از روزهای دیگه بیشتره. کرختیه خفیف و عجیب همراه با میل نیمه شدیدم به ولو شدن و بستن چشم ها و سواری گرفتن از پرنده همیشه حاضر خیال که وسوسه انگیز بال های رنگیش رو واسم تکون میده. شومینه با آخرین درجهش داره هوای آتیشی فوت می کنه به داخل و من کمش نمی کنم چون سردمه. نمی فهمم واسه چی اینهمه سردمه؟
این روزها از شدت استرسی که می دونم فرداها بهش می خندم و واقعا حضورش لازم نیست اما من از پسش بر نمیام، گاهی مهار از دستم در میره و خودم رو با شیرینی و هر مدل خوردنیه نبایدی خفه می کنم و بعدش حالم حسابی بد میشه اما باز ادامه میدم. می دونم درست نیست. وزن می گیرم و خیلی بدم میاد. اما این روزها گاهی واقعا دست خودم نیست. از سفر که برگشتم اوضاع بهتر میشه. این استرس لعنتی رو هر کاریش کنم تا اونجا باهامه و هرچی به خودم میگم که همه چیز درسته مطمئنم تا شنیدن قطعیتش از زبون اهل فن این استرس دست از سرم بر نمی داره. می دونم ناپرهیزی چاره ماجرا نیست اما واقعا نمی فهمم واسه چی نمی تونم در لحظه های شدت این حال خودم رو کنترل کنم. بی هوا یا درس می خونم یا می خورم. بعدش هم نتیجهش رو می بینم و دفعه بعد باز می خورم. بعد از13باید دوباره جون بکنم و برگردم به وزن عادی خخخ. به نظرم سخت باشه ولی به نظرم بتونم. آرامش که باشه هر کاری میشه کرد. آرامشی از جنس زندگی. زندگی عادی که آروم و روون همراه جریان مستقیم و کسالت آورش با خودت ببردش و تو در کمال خاطر جمعی و البته سلامت باهاش بری و از کسالت آور بودن روزهاش نق بزنی و بزنی و بزنی. خخخ وایی خدا چه قدر عالیه! دلم باز هم شیرینی خواست. همه رو خوردم دیگه هیچ چی نیست خخخ سفارش میدم اگر باز باشه. اما این واقعا، … خخخ درست میشه. بذار راحت باشم تا13رو رد کنم از مرخصی پرهیزجات بر می گردم و درست میشم. تلگرام دیگه مونده فحشم بده از بس پیام نخونده داخلش دارم. برم1خورده درس بخونم. احتمالا از امشب و فردا کمتر سرم خلوته. مادرم میاد پیشم و دیگه با هم هستیم تا آخر سفر و آخر13و جز لحظه هایی که دنبال باز کردن آخرین گره های96هستیم، باقیه شبانه روز با همیم و این یعنی تنبلی های من در درس خوندن و خخخ. فعلا من رفتم. باز میام.
راستی! زندگی عشقه! عشق!
شاد باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آسمان، خاکِ حضورم!

شب و فضای شبانه آشناش.
ساعت از11گذشته. فردا2شنبه هست. باید بپرم روی تردمیل ولی اینجا نشستم به نوشتن. من نمیام نمیام زمانی هم که میام شبیه رگبار اینجا می نویسم و می نویسم و1دفعه باز میرم تا مشخص نیست چه زمانی.
امروز عاقبت ثبت نام ها باز شد و رفتم واسه ثبت کلاس ترم آینده. دیروز حفظ کلاس بود و نگرفتم. می خواستم5شنبه هام رو آزاد کنم. در نتیجه منتظر باز شدن برنامه تغییر ساعت کلاس موندم. هیچ دلم نمی خواست باز هم5شنبه هام گیر باشن. یعنی که چی؟ حفظ کلاس ها بسته شد و من لحظه به لحظه شبیه گربه پشت سیستم کمین گرفته بودم که تغییر کلاس ها باز بشن و پیش از پر شدن ظرفیت ساعت های دلخواهم بپرم1جا اون وسط بگیرم. عاقبت ثبت نام ها باز شد. ولی، … کلاس های ترم بعدیم تمامشون فقط2شنبه و5شنبه ها بودن. بهترینش همون ساعت قبلیم بود. بقیه دیرتر بودن. 2شنبه ها ساعت بعد از 4و بعد از6دقیق نمی دونم چند و5شنبه ها هم بعد از10و بعد از12ظهر و باز هم دقیق نمی دونم چند. خوشم نیومد.
چاره ای نبود. همون ساعت خودم رو برداشتم. خوب اگر قرار بود همین رو بردارم اینهمه معطل نمی شدم! اه5شنبه هام5شنبه هاااااام5شنبه هام باز گیره خوشم نمیاد می خواستم صبح تعطیل راحت باشم زود بلند نشم ولو بمونم تنبلانه واسه خودم بلولم الان دوباره تا31خرداد5شنبه هام گیره دیگه! شکلک خشم و نق و از این چیزها.
مدیر گل حکم کرده که اون هفته تا دم آخر باید بریم سر کار. البته تازگی نداره واسم ولی به هر حال باید بریم.
دیروز واسه من و چندتا دیگه از مجردهای محل کار حکم اومد که به موجبش از حقوق هامون کسر شد. نفری137هزار و نمی دونم چه قدر. خخخ. توجیهشون هم این بوده که این ماهیانه رو به دخترهای مجرد می دادیم این ها خیالشون راحت شد دنبال ازدواج و زندگی نمیرن. تا لحظه ای که این رو نشنیده بودم واقعا هیچ چی نگفته بودم ولی اینجا دیگه واقعا نتونستم.
-یعنی تصور می کنن با این137تومن کل دنیامون رو عوض کرده بودن؟ و حالا به خاطر این137تومن الزام ازدواج رو به منظور تأمین شدن احساس می کنیم و به قول ایشان میریم دنبال زندگی؟
این وسط1عزیزی با لحن حق به جانب گفت:
-خوب این هر ماه137تومن می دونی در سال چه قدر میشه؟
دیگه واقعا نمی شد تحمل کنم. اگر هم می شد از من بر نمی اومد. ترکیدم.
-در سال میشه حدودهای1ونیم میلیون. و به نظر عزیزت من یا من نوعی حاضر میشیم واسه خاطر1و نیم میلیون خودمون رو بندازیم وسط کثافت؟
طرف خندید.
-دست شما درد نکنه یعنی کثافت شدن؟
دست خودم نبود.
-بله شدن. از اولش هم بودن. واقعا که!
تا پیش از این صحبت ها واقعا بچه مثبتی بودم و چیزی نمی گفتم. همکارهای مجردم حرص خوردن و حرص خوردن و هی گفتن و هی گفتن و گفتن. یکیشون هم خواست بره اداره. من فقط سکوت کرده بودم. سرم داخل کتابم بود و گاهی هم به خشم بی ثمرشون می خندیدم. از زندگی یاد گرفتم واسه چیزی که زورم به تغییرش نمی رسه زور اضافی تلف نکنم. پس اجازه دادم بقیه به جای خودشون و به جای من با کلمات خشمشون رو سبک کنن و خودم لای ورق های کتابم چرخ زدم.
باقیه حقوق کسر نشده رو هنوز نگرفتیم و من لازمش دارم.
دیگه ببینم چی شد که به نق زدن بی ارزه؟ آهان1چیزهای کوچیک و مزخرف دیگه هم بود. از جمله اینکه امروز1داستان عوضیه کوچیکه بی ریخت داشتم سر، … بیخیال به قلم فرساییش نمی ارزه. بعدش هم چندتا چیز با حال که خیلی خیلی دلم می خوادشون داخل اینترنت پیدا کردم و اون ها تصویر داشتن و دلم می خواست پیش از خرید بدونم چه شکلی هستن و چشم لازم بود و، … اه لعنتی! واسه چی من نمی بینم؟
امروز1همکار کلی لباس از مغازه مادرش آورده بود. همه جمع شده بودن به انتخاب کردن. ترجیح دادم کنار بمونم. از زمانی که کامل تاریک شدم در انتخاب هام خیلی زیاد مواظبم. خوشم نمیاد چیزی بپوشم که فیکسم نیست. دلم انتخاب چشمی می خواست. بقیه وسط جنس ها می لولیدن و حالش رو می بردن شبیه همیشه و من زده بودم به بیخیالی شبیه همیشه.
خشمم امروز بعد از ظهر به نهایتش رسید ولی از اون خشم های بی خطر بود. از اون هایی که فقط نق می زنم و جدی و خطری نمیشه.
مادرم خواب بود و من منتظر باز شدن ثبت نام ها بودم که عاقبت باز شد و با تاریخ هاش حالم رو گرفت. آخرش هم پرینت کارت می داد. پریدم رفتم پرینترم رو بیارم که کم مونده بود ولو بشم زمین. آوردم و1بسته سیم3شاخ از داخلش افتاد روی پام و آخم رو در آورد که به خاطر خواب بودن مادرم خیلی بالا نرفت ولی پام حسابی درد گرفت. پرینتر رو وصل کردم و اوخ اوخ1خورده من برق داشتم1خورده این سیستم و اون پرینتر خداییش دست که بهش می زدم6متر می پریدم. نمی فهمم مگه آدم هم برق داره؟ به خدا من گاهی دارم. راست میگم. گاهی به هر چیزی دست می زنم برق می گیردم. خیلی مسخره هست ولی گاهی خیلی زیاد میشه گاهی کم میشه گاهی هم نیست و امروز بود. افتضاح بود. نوک انگشتم رو می ذاشتم جای یو اس بی رو پیدا کنم می گفتم آخ. دست به صفحه می زدم فرمان پرینت بدم می گفتم آخ. خلاصه به ضرب آخ پیش می رفتم. مادرم وسط خواب و بیداری معترض بود و من حرص می خوردم. مادرم پتوی دوست داشتنیه من روی سرش بود. کودک درونم نق زد که پتوی منه.
-خفه شو!
-خفه نمیشم پتوی من بود!
-خوب که چی؟
-من هم می خوام اون زیر ولو بشم.
-تو حرف حسابت چیه؟ راست و راست و راست!
-مامانم رو می خوام.
-چی؟!
این از تمام آخ هایی که گفته بودم بلندتر بود. مشغول کارم شدم. کد زمان بندی و ثبت نامی که با قاطی شدن سیستمم اوضاعش داشت به هم می ریخت و پرینت همراه با برق گرفتگی های خفیف و اذیت کن. کودک درونم نق زد:
-خسته شدم.
-الان تموم میشه.
-من همین الان خسته شدم. سردم هم هست. پتوی من اونجاست.
-این باید تموم بشه بعد.
-نه همین الان.
-دقیقا چه دردته؟
-با اینهمه جنگولک بازی مامان الان بلند میشه از اون زیر میاد بیرون. قبل از اینکه این کارهای آدم بزرگانه تموم بشن بیدار میشه و من سرم بی کلاه می مونه. من می خوام برم اون زیر و اون هم باشه.
-عجب!
کار عاقبت تموم شد. کاغذ ها رو جمع کردم گذاشتم بالای پرینتر تا بعد از بیدار شدن مادرم نشونش بدم و مطمئن بشم پرینت کارتم درست گرفته شده. هنوز درست درمون جا به جا نشده بودم که1چیزی گفت جرق. کاغذ ها از بالای پرینتر و میزی که پرینتر بالاش بود لیز خوردن پایین و کارته اون وسط گم شد. حالا دیگه هیچ کاری نمی شد کنم جز اینکه منتظر بشم مادرم بیدار بشه و کارت رو از وسط1مشت کاغذ سفید پیدا کنه. فقط نفس عمیق کشیدم. کودک درون دم گوشم فوت کرد:
-مامانم رو می خوام. پتو و مامان و، … بقیهش رو بعدا میگم.
-مگه بقیه هم داره؟
-اوهوم.
-کوفت!
دیگه نمی شد کاری کنم. بلند شدم و رفتم گوشه اتاق. اون یکی سر پتو رو گرفتم و خزیدم زیرش. به محض جاگیر شدنم گوشیم نق کوتاهی زد و1دفعه لو باتری داد و خاموش شد. این گوشی هم داستانیه واسه خودش. اگر خاموش بشه روشن کردنش1خورده بیشتر از1خورده سخته. و حالا خاموش شده بود.
-لعنت بر اون ذاتت هنوز50تا داشتی! خدایا من کی از دست این ابرداغون خلاص میشم؟
کودک درونم مادرم رو بغل کرد. مادرم خواب بود. کودک درون دستش رو گرفت و حلقه کرد دور خودش. مادرم نیمه بیدار شد. من اون بیرون یخ زده بودم و حالا داشتم گرم می شدم. کودک درونم با سرخوشی از ته دل خندید. کفرم از همه چیز در اومده بود.
-داخل سایت این مسخرگی رو می نویسم.
-بنویس. من چیزیم نمیشه آبروی خودت میره.
-آبروم میره؟ واقعا؟ اما واسه چی؟
همون لحظه همه چیز در نظرم شروع کردن به کوچیک و کوچیک تر شدن. ابعاد تمام چیزهایی که حرصم داده بود داشت کوچیک می شد. به اندازه ابعاد کودکی هام. چرا باید آبروم بره؟ خوب دلم خواست بخزم بغل مادرم. بیخیال سن و سال. دلم خواست. این واسه چی باید آبروبر باشه؟ اصلا بذار بره. آبرویی که بخواد این مدلی بره همون بهتر که بره. چه اهمیتی داره؟ چه اهمیتی داره که آدم بزرگ ها این رو بخونن و بهم بخندن؟ چه اهمیتی داره که من باید تا2شنبه هفته بعد در محل کار حاضر باشم؟ چه اهمیتی داره که اون137تومن لعنتی رو هیچ مدلی نمیشه دوباره پس بگیریمش؟ چه اهمیتی داره که هنوز حقوق ها واریز نشدن و من به شدت پول لازم دارم؟ چه اهمیتی داره هنگ های هر روز و هر زمان گوشیم که گاهی واقعا دردسر میشن؟ چه اهمیتی داره که من اون تصویرها رو نمی بینم و نمی تونم شبیه بقیه انتخاب های لذتبخش رنگی داشته باشم؟ چه اهمیتی داره که ساعت های کلاسم تغییر نکردن و باز هم صبح های5شنبه هام گیره؟ چه اهمیتی داره که امروز اون داستان بی ریخت عوضی رو بدون نتیجه مثبت و حتی به نظرم با اثر منفی پشت سر گذاشتم؟ چه اهمیتی دارن تمام این ها؟ چه قدر عالیه که بشه همیشه این لکه ها همین شکلی کوچیک باقی بمونن! واسه چی نمیشه؟ اصلا چه اهمیتی دارن این ها؟ مگه لکه هستن؟ مگه اصلا به حساب میان؟ بذار اون ها باشن چه اهمیتی داره اگر این ها هرگز اصلاح نشن؟ عوضش من اینجام. زیر پتویی که حسابی دوست داشتنیه. بیخیال هر داستانی داخل سنگر بهشت خدا پناه گرفتم. داخل بغل مادرم و با وجود هیکلی که خیلی از کودکی فاصله گرفته داخل حلقه دستش جا شدم. حالم خوبه. حال مادرم خوبه. حال جیگیلک و پدر و مادرش خوبه. من تونستم1ثبت نام موفق واسه ترم آینده انجام بدم. بدون کمک و دخالت هیچ بینایی. بدون اینکه لازم بشه برم کافینت یا زنگ بزنم به کانون که به دادم برسن. تازه پرینت کارت کلاسیم رو هم گرفتم. این عالیه! فعلا هم تا کلاس بعدی و داستان های بعدی کلی راهه. تا16فروردین97و درضمن به محض شروع تعطیلات تابستون هم زمان دارم که نق کلاس بدل سازی رو بزنم. من عاشق هنرم. دست هام واسه ساختن حسابی آماده هستن. زبانم عالی نیست ولی بد هم نیست و میشه عالی باشه. تا ترم بعد می تونم کتاب رو1دور بخونم و دست پر شروع کنم. لغت های درس اول رو نوشتم و تا حدی خوندمش. گرامر درس اول رو1دور خوندم و دور دوم دارم می خونمش. حل تمرین هام و فهمم از مطالبی که هنوز درسشون نگرفتم بد نیست. تازه تونستم تمرین های درس اول از کتاب تمرین رو با درصد پایینی از اشتباه حلشون کنم. تمام این ها مثبت هستن. در نتیجه من اوضاعم رو به راهه. زندگی عالیه. عالی! چه قدر عالی!
کودک درونم بینیش رو به بینیم زد و با شیطنتی بی انتها زیر لبی خندید. و من تازه اون لحظه فهمیدم منشأ اون خنده های نخودی که از صبح امروز با وجود تمام ناملایماتی که به صف شده بودن همچنان احساسشون می کردم از کجاست.
-ای مسخره! پس تو بودی که از صبح نمی ذاشتی آروم باشم! تمام روز با امیر کوچیکه بالا پایین پریدم و نمی دونستم چه دردمه که با وجود خستگی شدید نمی تونستم دل به دلش ندم. پدرم در اومد!
کودک درونم با سرخوشی موهاش رو، موهام رو ریخت روی گوشم و من حس کردم معنی1نظریه عجیب از1دوست رو بعد از مدت ها عاقبت فهمیدم. اون دوست1دفعه گفت:
-گاهی در زندگی لحظه های عجیب و بی نشونی وجود دارن که حس می کنی آسمون از جایگاهش میاد پایین که خاک حضورت بشه. این لحظه ها بی دعوت میان. لازم نیست1اتفاق بی نظیر بیفته. دلیل افسانه ای و بزرگی ندارن. این لحظه ها بی نشون و بی زمانن. فقط میان. بی دلیل، بی هشدار، بی هیچ اتفاق منحصر به فردی، فقط میان. این لحظه ها بهتر از هر اتفاقی هستن. شیرین تر از لحظه براورده شدن بزرگ ترین آرزوهای آسمونی و رؤیاییمون. این لحظه ها ارزش ناب زندگی هستن. خودشون1اتفاق بی نظیرن. حواسمون باشه اگر اومدن چنان گرم پذیراشون بشیم که هرچه بیشتر بمونن و عمرمون رو زینت بدن.
تا امروز هیچ زمانی مفهوم این رو نفهمیده بودم. امروز فهمیدم. عالی بود! کودک درونم دستش رو کشید روی دست مادر خوابیده ای که با اونهمه برو بیا هنوز بیدار نشده بود. داشت نوازشش می کرد. با دست های خودش. با دست های من. داشتم لذت می بردم. از همه چیز.
بابا زمان نامحسوس با عصای آشناش تکونمون داد. مادرم بیدار شد. باید بلند می شدیم ولی، … من جام راحت بود. خخخ داشت خوش می گذشت. اما زنگ گوشی مادرم آخر کار بود. آقایی که واسه نصب سایبون پشت پنجره منتظرش بودیم طبقه پایین بود و باید بلند می شدیم. از جا پریدیم. باید خونه رو مرتب می کردیم خیلی زشت بود که اون بنده خدا وارد می شد و پرینتر و1مشت کاغذ پخش و1سری پلاستیک و سیم و1بالشت و پتو اون وسط ابراز موجودیت می کردن. چایی هم حاضر نبود. باید خیلی عجله می کردیم. باید خیلی عجله می کردم! به قدم هام، قدم های عجولانه و سریعم دقیق شدم. آسمون، هنوز خاک حضورم بود!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

چه صبح براقی!

امروز20اسفند96و صبح شروع شده. خوابم میاد ولی نه اون اندازه که بتونم آروم ولو بشم و چشم بذارم روی هم. نمی فهمم چمه. انگار1حس شیطون توی وجودم نخودی می خنده و قلقلکم میده که بلند شم و1کار دوست داشتنی کنم یا هیچ کاری نکنم فقط ول بگردم و حالش رو ببرم. البته نمیشه ول بگردم باید برم سر کار اما، … تا جایی که می دونم فعلا قرار نیست اتفاق با حالی پیش بیاد. یعنی چند روز مونده. تعطیلی و از این چیزها دیگه. اما من امروز چمه!
وسط خونه تکونی هایی که مادر رسما پدرم رو در آورد، اشتباه نشه جسمی نبود. این بنده خدا توجیهم کرد هرچی از گذشته داخل هر سوراخ سنبه ای مخفی کرده بودم دربیاریم و بندازیمش دور. گاهی چنان سخت می شد که پیشونیم عرق می کرد ولی مادر من این طور زمان ها بیخیال نمیشه. لحظه ای که دستم از حرکت می موند و چیزی نمی موند رسما بِبُرَم شروع می کرد و این قدر می گفت و می گفت و می گفت که یادم می رفت داخل سرم چی می چرخید و علامت ها و پالس های خاطرات قاطی می شدن و دیگه نمی شد چیزی رو راحت تشخیص داد و در نتیجه ادامه کار. اما واقعا سخت بود واقعا سخت بود!.
چی داشتم می گفتم؟ آهان وسط کوه دور ریختنی های هفته پیش1چیزی پیدا کردم که کم مونده بود قاطیه باقی چیزها بندازمش دور. مادرم دیدش و گرفتش زیر تمرکز و نگاه های تحسین. به زبون معمولی، به نظرش قشنگ رسید و خوشش اومد. چیزی شبیه1ردیف سنگ های رنگی مختلف که با نظم خاص چیده شدن و به وسیله1حلقه نازک زنجیر به هم چسبیدن. حتی قلاب هم داشت که من در بررسی های سطحیم ندیده بودم. چیزی شبیه پابند بود. خواستم روی مچ پا امتحانش کنم که نشد. موندم چیکارش کنم. قشنگ بود و حیف بود بره بازیافت. از طرفی قرار نبود هیچ چیز زایدی رو استثنا کنم و هرچی زاید بود باید می رفت. مادرم می گفت واقعا قشنگه. من مونده بودم این از کجا اومده. مادرم گفت روی پا نمیشه ببندش به دستت. قیافهم کج شد. پابند به دستم ببندم؟ نه نمی خوام. مادرم گفت اصلا بد نمیشه امتحان کن. امتحان کردم. نتیجه عالی شد. نشون به اون نشون که از اون روز نشد کسی این چیز رو به دستم ببینه و ازش خوشش نیاد. این وسط1با حوصله هم نشست رنگ هاش رو واسم توصیف کرد. خیلی خوشگله خخخ! خوب شد دورش ننداختم. اما، … وایی خداجون اگر کلاس بدل سازی می رفتم می تونستم عینش رو درست کنم. مهر اومد و کار و کلاس زبان و درس و … من کلاس بدل سازی دلم می خواد. از تابستون نق این رو می زدم ولی خودمونیم خوب شد حرف گوش کردم و در سال تحصیلی نرفتم. این پدرم رو در می آورد همین طوریش با این کلاس ها و کارم و داستان هاش چنان خسته میشم که دنیا موج بر می داره. ولی این کلاسه رو نمیشه بیخیال بشم اگر خدا بخواد تابستون خیلی دلم می خوادش. اگر زبان اجازه بده.
این هم از توضیح حاشیه.
خلاصه همه چیز رو به راه بود جز حس فضولیه من که نمی تونست آروم بگیره. هرچی فکر می کردم همچین چیزی از کجا اومده وسط زایدات خونه من چیزی به خاطرم نمی رسید. مادرم هم همین طور. دیگه بیخیالش شده بودم. یعنی بیخیاله بیخیال که نه ولی چیکار می شد کنم من واقعا نمی دونستم این از کجا اومده. این بود تا دیشب که خخخ ظاهرا این رنگیه فسقلی خیلی برای پیدا شدن در انتظار مونده و باید پیش از این ها پیدا می شد که نشد و بعدش هم کلا فراموش شد و بودنش به من اطلاع داده نشد و رفت به بایگانی فراموشی و بعدش هم نمی دونم چه مدلی سر از ته انبار بلا استفاده ها در آورد و اون هفته کشف شد. خوشم میاد. از این چیزه خوشم میاد. از پیدا شدنش خوشم میاد و … خخخ از همه چیزش خوشم میاد.
دیروز کتاب ترم بعدم رو بردم صحافی3تاش رو یکی کردم. با1شیرازه خیلی کلفت. حالا کتابه به1غول کاغذی تبدیل شده که دیشب بغلش کرده بودم و داشتم تمرین هاش رو حل می کردم. به نظرم1کوچولو بلدم. آخ جون. حالا این حجم رو چه مدلی ببرم سر کار؟ خدایا! می خوام کتابه رو عید امسال با خودم ببرمش سفر. دیدی این بچه ها عاشق عروسک های خاصشون میشن همه جا می برنشون؟ حالا من این مدلی شدم می خوام کتابه رو ببرم سفر دلش باز بشه. خخخ شوخی کردم. می برم اونجا بخونمش که ترم آینده بوق کلاس نباشم. راستی میگم من واقعا در سفر درس هم می خونم آیا؟ زمانش هست آیا؟ شاید باشه. واقعا نمی دونم ولی اگر کتابه همراهم نباشه و امکان و زمان مطالعه پیش بیاد حسابی دلم می سوزه. پس در نتیجه، سفر من و کتابم!
اوه خدا آخه واسه چی باید به این زودی6و45شده باشه؟ من هنوز آمادگی بیدار شدن یعنی بلند شدن رو ندارم. بابا زمان ناجنس گولم زد. خوب چاره ای نیست باید پاشم. بابا زمان رو اگر بیخیالش بشم شوخی هاش خطرناک میشه. مثلا فشنگی ساعت میره روی7و نیم و بیچاره من! من رفتم ولی زندگی خیلی خوشگله. خیلی خیلی زیاد. به این صبح با حال که مشخص نیست چی این مدلی برق برقیش کرده قسم می خورم.
خوب تا دیرم نشده بپرم برم که عصای بابا زمان داره قلقلکم میده. من رفتم. تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دیگه چه خبر!

اوخ جان ترم تموم شد. بعد از امتحان و اون حس آشنای تولدی دیگر و داستان های تکراری ولی دوست داشتنیش واسه من! آخ جون! ولی این وسط1چیزی درست نیست. به نظرم اتصالات مغزم روشون چسب ریخته و جرقه می زنن نمی فهمم چی شدم زمان هایی که کتاب دستم نمی گیرم1جای کارم گیره انگار. کتاب ترم بعدی رو گرفتم و نمی تونم بازش نکنم. بازش می کنم و داخلش چرخ می زنم و می خونمش و تمرینش می کنم و … چی خورده توی سرم من که این طوری نبودم! شکلک تعجب. همین الان هم خیر سرم ولو شدم بعد از کار استراحت کنم نمی تونم دلم می خواد بلند شم کتابه رو بردارم باقیه لغت های درس اول رو حفظ کنم. گرامرش رو دوباره بخونم. ریدینگ و متنش رو بخونم و پرسش ها رو دید بزنم و جواب بدم. خداجونم من چمه؟ بیماریم خطرناکه آیا؟ نکنه دیوونگیم اون قدر اود کرده که قراره منفجر بشم بمیرم؟ آخه من با چماق سر درس بند می شدم هنوز هم میشم واسه چی این مدلی شدم این روزها؟
باید بلند شم1خورده تمیزکاری کنم الان رئیس مادر میاد و من حسابی جا موندم ولی خخخ وایی خستهم آخه!
امروز سر کار واسه آش4شنبه سوری پول جمع می کردن من زدم به نشنیدن. طرف پررو پررو اومد گفت شما چی؟ گفتم چی؟ گفت واسه آش4شنبه پول میدید یا چیزی میارید؟ من هم پرروتر پرروتر گفتم من آش دوست ندارم. بعدش هم از اون لبخندهای پررویانه زدم و برگشتم سر کار بچه ها. دروغ که نگفتم دوست ندارم دیگه. اینهمه سال این ها آش پختن هم خوردن هم اگر دلشون خواست بردن خیلی هم دوست دارن من نه خوردم نه آوردم خونه. خداییش خیلی بهم اصرار کردن که یا بخور یا ببر. مگه میشه آش4شنبه رو نخوری و نبری؟ اصلا براشون عجیبه. ولی من هر دفعه گفتم نه. خوشم نمیاد. خوب راست گفتم خوشم نمیاد. حالا هم واسه برنامه ای که هیچ طوری داخلش نیستم پول ندارم بدم. شکلک بسیااار خسیس. آره دقیقا درسته من خیلی خسیسم و به این سادگی پول از مشتم بیرون نمیادش. هرچی هم سن و سالم بیشتر میشه خسیس تر میشم. خوب می کنم. اصلا از این خسیس بودنم بدم نمیاد عاشقش هم هستم. و در انتهای امر، خخخ. این خخخ هم واسه حسن ختام این بخش. ادامه اخبار.
همکارها توی خودشون چونه می زنن که یعنی چی همه جا هفته بعد تعطیلن ما واسه چی باید بیاییم سر کار؟ مثل هر سال. همیشه این بحث ها هست و همیشه هم به جایی نمی رسه. با1تفاوت. امسال من سکوت کردم. نه معترض میشم نه تقاضای مرخصی آخر سال می کنم. بحث هم نمی کنم. حتی اون هایی که میگن چرا3روز آخر سال مرخصمون نمی کنن رو تعیید هم نمی کنم. تکذیب هم نمی کنم. اصلا انگار نیستم. امسال برخلاف سال های پیش حس می کنم، … خدایا ببخش ولی حس می کنم کسرم میشه از این بحث های بی نتیجه داشته باشم. این جدل ها رو در شأن خودم نمی بینم پس خودم رو باهاش کثیف نمی کنم. تا هر زمان گفتن بیا میرم زمانی هم که مرخصم کردن بای بای می کنم میام خونه. امسال به طرز محسوسی در محل کار ساکت تر و بی تفاوت تر دیده میشم. حس می کنم این مدل چونه زدن ها زیادی پایینه. خوشم نمیاد تا اون حد بیام پایین واسه خاطر چند ساعت زودتر آزاد شدن. این چند روز هم روی باقیه سال. این هم از این.
امروز باید برم ببینم3تا کتاب1ترمم رو صحافی واسم یکی می کنه یا نه. یعنی که چی کتابه3تیکه هست خوشم نمیاد!
گاهی1چیزهایی میشه که آدم حاضره پول بده1جایی گیر بیاره سرش رو بکوبه به اونجا. از تهران کتاب های ترم بعدم اومده، بعد از1عالمه تأخیر، حالا بازش می کنم می بینم صفحه بینایی نداره. خداییش این عزیزهای مسؤول چاپ کتاب های بریل رودکی چی توی سرشون بوده همچین ابتکار جالبی زدن؟ استاد سر کلاس به بیناها میگه صفحه مثلا45رو بیارید. ترم های پیش صفحه بینایی روی کتابم بود سریع پیدا می کردم این ترم باید چه خاکی سر مبتکر این خلاقیت آشغالی کنم آخه! خداییش الان من چی بگم! یکی2تا هم نیست آدم بگه بیخیالش. پول1کتاب تست رو ازم گرفتن ولی کتابه پر! به بقیه هم میگی میگن بیخیال مگه چه قدر پولش بوده؟ یعنی واقعا این اطراف تا مساحت400000کیلومتری1کسی نیست بگیره من چی میگم آیا؟ ای خدای من! بیخیالش! آخرش هم رسیدم به این کلمه کلید. بیخیالش! ولی نه. نه بیخیالش این رو نمیشه بیخیالش بشم باید1فکری کنم این طوری نمیشه.
باز هم هست. بگم؟ نه ولش کن دیر میشه چرت که نزدم بلند شم کارهای اطرافم شبیه1کلاف نخی پیچیده به هم سرش رو بگیرم رو به راهشون کنم.
راستی! چند وقته نگفتم. زندگی قشنگه! ازش غافل نشید! عشقه زندگی! عشقه!
ایام به کام!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بفرما قهوه!

هنوز در3شنبه سیر می کنم. شب شده ولی هنوز تا4شنبه راهه. قهوه دم کردم و، … امشب ناپرهیزی های بزرگی داشتم. عجب خوش گذشتن! قهوه واسم خوب نیست یعنی چندان خوب نیست. دم کردم و1قوری کامل خخخ. بعدش با سفارش اینترنتی1جعبه شیرینی مورد علاقه خودم سفارش دادم که تقریبا40دقیقه بعد توی بغلم بود. این یکی اصلا واسم خوب نیست. خیلی هم بده. بدون بحث و تخفیف و نق. واسم خوب نیست. اما خخخ هی بیخیال! گاهی پیش میاد! دردسرت ندم. تا جا داشتم خوردم. معدهم به شدت تهدیدم کرد که امشب رو واسم جهنم می کنه ولی توجه نکردم. می دونم تهدیدش جدی بود و اثراتش رو یواش یواش دارم می بینم ولی ارزشش رو داشت. بدجوری داشت خوش می گذشت و خخخ اصلا پشیمون نیستم. احتمالا حدود1ساعت بعد1خورده پشیمون بشم از شدت بلایی که سرم میاد ولی خخخ لحظه رو عشقه.
خلاصه، قهوه رو خوردم، تمام شیرینی رو هم جز1دونه خوردم. اون1دونه هم بمونه واسه صبح. الان هم روی تخت به جای نیمخیز شدن کامل ولو شدم و سیستم به بغل دارم ستاره های سقف رو می شمارم خخخ. حس ورزش امشب نیست. به شدت احساس سنگینی می کنم و به طرز بی توصیفی تنبلیم میاد که خودم رو از اینجا جدا کنم و بپرم روی تردمیل. نمی تونم تصور کنم که مجبورم انجامش بدم. زورم به خودم نمی رسه پس انجامش نمیدم. ولی این، عالی بود. شیرینی خوردن رو نمیگم. ناپرهیزیه رو میگم. من در کنار تمام مشکلاتم1مشکل خیلی آزار دهنده دارم. همیشه اذیتم کرده و هیچ طوری هم نتونستم رفعش کنم هیچ کسی هم نتونسته رفعش کنه. من با ممنوعه ها مشکل دارم. اگر چیزی واسم ممنوع بشه به شدت جذبش میشم. هرچی این ممنوعیت قوی تر باشه شدید تر جذبش میشم. اون قدر شدید جذبش میشم که گاهی از چشم هام خواهندگیم شعله می کشه و شبیه بیمارهای تبدار دیده میشم. این رو خودم نمیگم اون هایی که در اون حال و هوا می بیننم میگن. این آخری رو چند روز پیش فهمیدم. تا پیش از اون خیال می کردم فقط خسته و بی حال و داغ میشم اما زمانی که چند روز پیش یکی از همکارهام گفت2-3روزه هر لحظه دست بهم زده داغ بودم و انگار از چشم هام تب می باره فهمیدم کارم خیلی خرابه خخخ. واقعیتش اصلا خنده دار نیست فقط واسه تخفیف نکبت ماجرا این خخخ رو نوشتم. همکارم نمی دونست اون2-3روز باز در چه هوای مزخرفی سیر می کردم و خودم می دونستم. احساس کرده بودم خیلی حس و حال ندارم از بس واسه خفه کردن این آتیش بی توصیف لعنتی نفرین شده توی خودم جنگیده بودم ولی زمانی که طرف این رو بهم گفت بی اختیار وا رفتم و تکیه زدم به صندلی پشت چوبیه ناراحتی که جای همیشگیم بود. اون بنده خدا اگر بخوابه خوابش رو نمی بینه که چی توی سرم چرخ می زد و اون شکلیم کرد ولی خودم می دونستم و حسابی، … آخ خدای من! خدایا لطفا دیگه پیش نیاد! لطفا دیگه پیش نیاد لطفا! خداجونم خواهش! تقاضا! نق!
ولش کن نمی خوام باز یادم بیاد و امشبم رو کوفتم کنه. خلاصه که من با ممنوعه ها گیر دارم. ناپرهیزی هم جزو این ممنوعه هاست واسه من. در مورد ناپرهیزی های این مدلی کسی ممنوعم نکرده. شرایطم اجازه نمیده. و من معمولا، البته جز شب هایی شبیه امشب، در این1مورد منطق رو کنار نمی ذارم و خودم رو به دردسر نمیندازم. خخخ امشب باید بره داخل پرانتز. ولی خوب گاهی پیش میاد. پیش میاد که از فشار ممنوعه های بزرگ تر که زورم به کنار زدنشون نمی رسه1ناخنکی به ممنوعه های کوچیک تر بزنم و گاهی از مرزشون رد بشم و خخخ نتیجهش رو هم ببینم و بعد برگردم داخل مرزهای ممنوع و امن تا دفعه های بعد و مرز شکنی های بعد. این هفته، خوب واقعیتش، نمی فهمم گاهی چی میشه که بدجوری این، … لعنت بر ذات سیاه هرچی سیاهیه! خلاصه امشب دلم خواست چندتا ممنوع کوچیک رو بشکنم و برم مرخصی خخخ. به تلافیه دیوار بلندهایی که هیچ طوری هیچ طوری نمیشه ازشون رد بشم. هیچ کجای عمرم. تا آخرش. یعنی این هوای کثیف لعنتی تا آخر عمرم همراهمه؟ ممکنه هیچ زمانی از دستش خلاص نشم؟ یعنی ممکنه تا انتهای عمرم هر از چند گاهی شعله بکشه و حالم رو بگیره و لازم بشه1طوری، 1طورهایی به سبک های این روزها تخفیفش بدم تا موقتا بره و دست از سرم برداره تا دفعه بعد که شدید و سفت برگرده و باز اذیتم کنه و این سیر تمام عمرم تکرار میشه؟ خدایا میشه این مدلی نباشه؟ بدون خخخ و آخ و واخ و مسخره بازی. خدایا میشه این مدلی نباشه؟ جدی از فکرش1لحظه حس کردم تمام جونم یخ زد این وحشتناکه. خدایا میشه خودم و خودت بشینیم حلش کنیم؟ این حتما1راهی داره. تو می تونی می دونم که دلت نمیاد وسط این حالگیری تا آخر عمر جام بذاری. آخرش نجاتم میدی و این نکبت هم رفته رفته حل میشه. من می دونم. مطمئن، … نمی دونم شاید1خورده تردید از جنس ترس ولی حسااابی خوشبینم. به مهربونیت خوشبینم خدای مهربونم! ببین منو! اینجام این پایین. روی لطفت حسابی حساب می کنم. حسابی!
ساعت از9شب گذشت. داره خوابم می گیره. سردم هم شده باید پتوی آشنا رو از زیر سرم بکشم بیرون.
چیه چشم هات زده بیرون! من با هرچی و هرکی دلم بخواد هر جا دلم بخواد حرف می زنم. با در و دیوار و سقف و سیستم و گوشی و گنجشک و بهار که دیر کرده و زمستون که برف کم بهمون داد و بابا زمان که گاهی یواش میره و هوارم رو درمیاره و حالا هم با خدا و اینجا داخل1سایت شخصی که ممکنه چند نفری از اینجا رد بشن و بشنون. خوب بشنون! من اینم. همین که هست. همین مدلی عشقمه که باشم پس واسه من حله. بقیه رو هم از طرف من بیخیالش.
این حرف ها رو ول کن. من هنوز قهوه دارم. کار به قوریه دوم کشید و خخخ بفرما قهوه!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خورده نق. فقط1خورده!

اوخجان فردا آخرین روز کاری هفته هست. بد جوری خسته شدم این هفته. هیچ چی هم نداشت نمی فهمم واسه چی اینهمه باتری ازم کشید.
همین الان گوشیم رو گذاشتم کنار. تقریبا10دقیقه پیش به نظرم. داشتم گوشی تکونی می کردم. چی ها که داخلش نگه نداشته بودم. چه احمق بودم! به چه دردم می خوردن! به خودم می گفتم باشه واسه مبادا. خخخ مبادا که اومد و رفت. مبادا تموم شده. پس واسه چی باید نگه می داشتم اونهمه فایل بیخودی رو؟ همین اندازه که خودم درس های داخلشون رو شنیدم و یاد گرفتم بسه. دیگه دوره مجدد لازم نیست کامل فهمیدمشون و به هیچ ضربی هم از سرم پاک نمیشن. باقیش دیگه جفنگه. مبادایی در این مسیر خاص بعد از این واسه من وجود نداره. هیچ چیز نیست تا روز قیامت و در محضر پروردگار. در نتیجه، فایل ها پر.
خلاصه اینکه گوشیم سبک شد. فقط خودم حس می کنم1عالمه جا، 1عالمه نقطه داخل روانم داره گزگز می کنه. شبیه زخمی که بهش ناخون خورده باشه. سعی کردم منکرش بشم ولی این حس هست. اینجا نمیشه بزنم زیرش. هست. هست و هیچ ازش خوشم نمیاد. منتظرم این گزگز بره. احتمالا1کوچولو زمان می خواد. شاید اندازه یکی دو ساعت. شاید هم کمتر. به احتمال خیلی ضعیف1شب. ولی نه به اونجاها نمی رسه. درست میشه. درست میشم. قهوه لازمم. لعنتی. من از قهوه بدم میاد. سردرد میاره. سرم درد می کنه. قهوه دلم می خواد. قهوه می خوام.
اون پایین داخل پارکینگ از صدا قیامته. دارن فاضلاب های آپارتمان های این ردیف رو وصل می کنن به فاضلاب شهری. امروز هم نوبت طرف ماست. آب قطع شده و صدای اون دستگاه نکبت بی توقف میاد و میاد و میاد. آخ خدای من بس کن. به خاطر خدا بسه1لحظه خفه شو!
این روزهای آخری پیش از سال جدید ملت زده به سرشون. خنده های جیغی تحویل همدیگه میدن و بیخ گوشم ریز عربده می زنن و روانم رو خط میندازن. به نظرشون خیلی هم جالبه و عجیبه که من عاقبت همراهشون نشدم و نمیشم. چه مسخره دلخوش میشن این ها! تفریحات آبکیه ماستی و1ساعت قهقهه های از مهار در رفته واسه خاطر1جمله معمولی و1اتفاق مضحک که واسه فلان آدم در فلان سال افتاد. واقعا که!
امروز طبق این ماه های اخیر واسه اسفندی های کادر محل کار تولد گرفته بودن. دیوانه شدم از سر و صداهاشون. کیک هم نخوردم. دوست ندارم این رو. عکس می گرفتن و الکی شلوغ می کردن و مدیر هم هی می گفت همکارها زود باشید باید بریم سر کلاس و زود باشید و سریع تر و … وسط اون هیاهو من چسبیده بودم به کتاب زبانم. جدی من اینجا چیکار می کنم؟ باید شبیه داستان شازده کوچولو1دونه سیاره فسقلی واسه خودم پیدا می کردم می رفتم داخلش خوش بودم. هم من از دست این ملت خلاص می شدم هم اون ها از دست من نفس می کشیدن. بدیش اینجاست که هرچند وقت1دفعه به سر1نفر می زنه که کشفم کنه و از هوای خودم بیاردم بیرون و با مدل خودشون همراهم کنه و بفهمه واسه چی این شکلی می پرم و بهتره درست بشم و این طوری سختم میشه و و و و و و و و و و و و و و و و ای و و زهرمار! بابا به خدا به دین به هرچی نمی پرستید من از این حال و هوای نکبت خودم لذت می برم. من دوست دارم این به قول عاقل ها در خود ماندگی رو. من عشق می کنم از تنها بودن هام. من می پرستم این مدل به قول چیز فهم ها زندگی هدر دادنم رو. به خدا سقف هیچ کجای دنیا نمیاد پایین اگر1نفر شبیه من باشه. به قاعده بقیه زندگی نکنه. شبیه همه در1سن مشخص ازدواج نکنه. بچه پس نندازه. از بزرگ کردن بچه هاش و جمع و جور کردن جناب همسر پیش بقیه هم جنس های همسر دارش ناله نکنه و با جوک های مسخره شوخی جدی مدل اسمش رو نبری دهنش تا ته باز نشه و به خاطرات دیشب دوست هاش نخنده و خودش هم از این ها نداشته باشه که واسشون تعریف کنه. طرف تجردم رو تحلیل می کنه واسم و به این نتیجه می رسه که درست نیست. میگم باباجان خوب درست نیست که نیست. من این مدلی خوشم. من نمی تونم ستون1خونواده باشم. می دونم که در روحیاتم نیست. اگر رضایت بدم زندگی واسه اون همسر و اون بچه ها جهنم میشه. واسه خودم هم همین طور. من نمی تونم. اون سقف می پاشه و همه در به در میشن. من مال این مدل زندگی نیستم. واسه چی گرفتارش بشم و ملت رو گرفتار کنم؟ طرف با اطمینان میگه واردش که بشی عادت می کنی. میگم اومدیم و عادت نکردم. بعدش چه خاکی به سر خودم و اون بیچاره هایی کنم که همراهم وسط جهنم گیر کردن؟ میگه خوب اگر اوضاع خراب شد دیگه کار قسمته. تو5سال هم که1مرد رو جمعش کنی و زندگیش رو بچرخونی کلی خوبه. بعدش هم هرچی سرنوشته همون میشه. بسپار به خدا. خدایا الان من خودم رو کلا سپردم به خودت. آخه مگه مرض دارم خودم رو بندازم وسط این کثافت بعدش هم بندازم تقصیر قسمت؟ دارم میگم من مال این جفنگیات نیستم طرف نمی فهمه. خدایا نمی فهمه! چیزی نمونده بود از جا در برم و1چیزی که نه1چیزهایی بگم که واقعا نباید می گفتم. شکر خدا بحث به موقع تموم شد وگرنه واقعا دست خودم نبود. من نمی فهمم این ملت حرف حسابشون چیه. کجای زندگی معمولیشون رو امثال من تنگ کردیم که دست از سرمون بر نمی دارن؟ آخه ما این شکلی ها زیاد هم نیستیم به خدا اکثریت با اون حضراته یعنی واقعا واسشون شدنی نیست به موارد جالب توجه خودشون برسن و از اصلاح امور ما کنار بکشن؟ بیخیال بابا بذار به هوای خودشون باشن به جهنم.
باید برم سایت کانون ببینم ترم بعد از کی شروع میشه. اطرافم کانونی آشنا نیست ازش فایل های صوتی ترم های بعد رو بخوام خوش انصاف ها واسه خاطر کتاب بینایی که اصلا به کار من نمیاد20تومن می گیرن میگم سیدیش رو تنها بده نمیده. آآآآآییی کاااانونی های ترم بالاییییییه اینترمیدیت حسش نیست کیبوردم رو انگلیسی کنم همین مدلی خوبه داشتم می گفتم آهااااااییی من فایل درس های اینتر3رو می خواااام یا حضرت اینترنت به داد برس!
از قطعی آب کلافه میشم. بدم میاد آب خونه قطع باشه. باید برم ببینم وصل شده یا نه. کاش شده باشه. الان میام.
رفتم دیدم. وصل نشد. عوضی!
اه امروز چه قدر نق می زنم! واسه دفعه اول از دست نق زدن های خودم خسته شدم. این نشونه خوبیه یا نه؟ که من از نق هام حوصلهم سر بره؟
محله1چیزیش شد نمی تونم واردش بشم. باید دوباره تست کنم. باید بلند شم درس بخونم. باید، … باید گوشیم رو بزنم به شارژ صداش در اومد. الان فعلا دیگه حس نق زدن نیست. من رفتم. بعدا میام.