دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باز هم5شنبه.

باز هم5شنبه.
عجب هفته ای! انگار این هفته مال زندگی1نفر دیگه بود که اشتباهی آوردن چسبوندنش به زندگی من. اصلا شبیه هفته های خودم نبود. هنوز هم نیست. شلوغ بود. هنوز هم هست. شلوغ، سریع و پرکار.
مادرم حضورم رو لازم داشت. خودم هم همین طور. خلاصه نه به هزار و یک، بلکه فقط به چندتا دلیل محدود ولی بزرگ از انتهای هفته پیش تا همین لحظه با هم بودیم و هنوز هم با هم هستیم. مادرم در حال ریز ریز کردن1سری کاغذ و دور ریختن1سری خاطره از خیلی پیشه. من هم کمکش کردم تا دور ریختنی ها رو جدا کنه و بعدش دیگه خسته شدم و کشیدم کنار تا تنهایی به نابود کردنشون برسه. جسمم خسته نشد. روحم برید. مادرم سکوتم رو خوند. نصیحتم کرد. بعدش هم سفت تر از پیش شروع کرد به پاکسازی. هنوز هم مشغوله. چند قدمی من. داخل همین اتاق.
این هفته سراسرش بدون تنهایی های من، در جوار مادر و ماجرا و درس و استرس امتحان آخر ترم سپری شد. الان متمرکز شدم روی صفحه کیبورد و سعی می کنم چند لحظه موج دغدغه های این هفته و هفته آینده رو از ذهنم بزنم کنار بلکه بتونم متن نوروزی بنویسم که1بنده خدایی مدت هاست ازم می خوادش و من هرچی می کنم داخل ذهنم فقط داستان های درهم گیر کرده از این هفته و هفته آینده و مگو های یواشکی و خلاصه ای از آنچه 96 بهم گذشت و سفر غریب الوقوع نوروز 97 و1جهان چیز های با نشون و بی نشون دیگه تاب می خوره و آخرش هم از نوشتنم چیزی جز فوق اراجیف در نمیاد. چند لحظه متوقف میشم. روی ذهنیاتم تمرکز می کنم. خطاب بهشون نق می زنم.
-چند لحظه مهلت بدید! بس کنید! می خوام بنویسم!
خدایا1دقیقه این موارد رو از این وسط جمع کن دیگه!
مادرم1چیزی در مورد دور ریختنی هایی که اطرافش رو گرفتن میگه. چیزی شبیه به اینکه باید با قیچی ریزشون کنه. تمرکز پَر!
داخل محله چرخ می زنم و عنوان اخبار دهه اول اسفند ماه رو یادداشت می کنم و می ذارمشون کنار تا زمانش برسه و با لینک های مربوطه بفرستمشون روی برگه اخبار. وسط پست گردی هام می رسم به آخرین پست خودم. داخل بهمن ماه بود و حواسم جمع میشه که زیادی عقب رفتم. ولی دیگه رفتم و پست رو دیدم و کاریش نمیشه کرد. در مقابل هوس باز کردن و دوباره خوندنش نمی تونم مقاومت کنم. آخ خدا درس دارم من اومده بودم1متن بنویسم و برم سر درسم آخه!
مادرم در مورد یافته هاش بین دور ریختنی ها برام میگه و ازم جواب می خواد.
-هر کاری لازمه کن مادری.
-یعنی پاره کنم؟ عکس هم داره!
-طوری نیست مادری پاره کن.
پست رو باز می کنم. می خونمش. حال و هوای هشتم بهمنماه، حال و هوای پیش از هشتم بهمنماه، حال و هوای دهه سوم دیماه شبیه شبحی که از داخل دود دربیاد و واضح بشه، رنگ می گیره و واضح و واضح تر میشه. تازه می فهمم که این مدت اصلا نرفته بود. فقط ته نشین شده بود زیر لایه های گرفتاری های روزمرگی هام.
مادرم از وسط دور ریختنی ها1چیزی پیدا کرد که حرصش رو درآورد. سعی می کنم از وسط خودمونی های خودم کلمه های تسلی بخشی براش پیدا کنم. چندتایی گیر میارم و متمرکز میزان اثر بخشیشون نمیشم. مادرم عامل حرصش رو پاره می کنه اما خشم از صدای قیچیش پراکنده میشه داخل هوای اتاق. خندم می گیره ولی نمی خندم. یعنی بلند نمی خندم. این گوشه که من هستم رو اگر سر نچرخونه نمی بینه پس مجاز هستم به لبخند های بی سر و صدا. عامل حرص هم شبیه بقیه موارد داغون شد ولی با خشمی بیشتر که لبخندم رو وسیع تر کرد.
بر می گردم به داخل خودم. پستم هنوز بازه. باقیش رو می خونم. تا آخرش میرم. روی کامنت ها، فقط روی اسامی مانور میدم. به لینک محمد می رسم. موزیک برف آمد رو یادم میاد. میرم داخل پوشه دانلودی ها بخش موزیک و فایل رو پیدا می کنم. اینتر. هندزفری داخل جفت گوش هام می بردم داخل موزیک. چه قدر این موزیک می خوره به هوای عصر5شنبه. به هوای پست آخریم. به هوای اون زمانم و به هوای حالام. آهم رو قورت میدم. مادرم همین جاست درست همین جا. سرگرم مرور خاطراتی که از یافته هاش می ریزن بیرون. گاهی خوشحال میشه گاهی حرصی گاهی غمگین. من اما در هوای موزیک آهسته می چرخم. می چرخم و باز می چرخم و، … ذهن بی توقفم در برابر1تابلو، در برابر1موضوع، در برابر1واقعیت متوقف میشه. ثابت میشه. دقیق میشه.
-سال96داره میره. با همه چیز و همه چیزش. و همراه خودش2تا از آشناهای خیلی آشنام رو می بره!
جفتشون فقط آشنا بودن. آشناهای خیلی آشنا. نه فامیل بودن، نه همسایه بودن، نه همکار. اما آشنا بودن. فقط آشنا. آشناهایی که خیلی آشنا بودن باهام. و خیلی، … شاید خیلی آشنا بودم باهاشون. پیوندمون خاطره هایی بودن که پاک نمیشن. فقط زیر غبار دست های مهربون بابا زمان خاکستری میشن و کهنه میشن و نامشخص و شبحوار، اما ثبت و موندگار باقی می مونن. هر مدلی که بودن، به هر رنگی که بودن، هر طعمی که داشتن، تلخ یا شیرین، سیاه یا سفید، کوچیک یا بزرگ، حالا دیگه خاکستری شدن. و با گذشت زمان همچنان بیشتر و بیشتر خاکستری میشن. از اون خاکستری های تاریک و تلخ که هر زمان بهش نگاه بدوزم چشم هام از شدت تلخی خاکستریش لبریز میشه از بارون. چه بارونی! سال 96 ای کاش خاطره هام رو هم با خودش می برد! کاش می شد من دیگه هرگز این خاکستری تلخ رو نبینم! کاش می شد به خاطرم نیاد که این ها زمانی چه رنگی بودن! سفید. روشن. شاد. شیرین. قشنگ. با ارزش! عمیق! عزیز! …
مادرم میگه چندتا از موارد گم شده از قبیل1سری دفترچه راهنما رو پیدا کرده. در تأیید مثبت بودن این اتفاق باهاش همراه میشم. کوتاه و مختصر و نمی دونم چند درصد مفید. صدای اذان میاد. عصر5شنبه هست. عصر5شنبه. چند وقت پیش، نمی دونم چند وقت، به1آشنا که داخل تلگرام ازم حال می پرسید گفته بودم به نظرم هرگز عصرهای5شنبه برام عادی نمیشن. هنوز نشدن. به نظرم هرگز عادی نمیشن.
عصر5شنبه هست. صدای اذان و، … داره سخت میشه. تحملم شاکی از فشار میره که وا بده و بارون، …
صدای اذان هنوز میاد. هنوز عصر5شنبه هست. من نباید ببارم. مادرم رو خیلی خیلی دوستش دارم اما دیگه کسی، هیچ کسی محرم باریدن هام نیست. دلم نمی خواد. مادرم در هوای من نیست. زمانی که این درد هنوز خیلی تازه بود هم در هوای درد من نبود. تقصیر مادرم نیست. تقصیر هیچ کسی نیست. خونوادم فقط می دونستن که1آشنایی بود که حالا دیگه نیست. رفته و خاطره شده. دلداری دادن هاشون از جنس درد من نبود. معمولی تر بود و بیگانه با اشک های بی صدای من. حالا دی و بهمن گذشتن و اون ها فراموش کردن. در اطرافم همه فراموش کردن جز من، که زمان هایی شبیه امروز، شبیه عصرهای5شنبه، شبیه لحظه تشابه1اتفاق با1خاطره، هواییِ هوای دیروزهایی که امروز خاکستری شدن بارونی میشم و چه قدر دلم باریدن می خواد و امشب اینجا جاش نیست!
صدای اذان و عصر5شنبه و هوای خاکستریِ من.
مادرم از کارش فارغ شده و من مخاطب لحظه به لحظهش هستم. چشم هام معترضن از حبس بارون. مادرم میره تا1تلفن بزنه. به نظرم به خالم. آه محبوسم رو رها می کنم. همراه با فاتحه ای تلخ که با چند تا قطره یواشکی نمناک شده.
صحبت مادر و خاله گل انداخته. آخ جون. اذان تموم شد. گوشیم ونگ می زنه. به خودم میام. جواب پیام رو میدم. دیگه بسه. باید بیرون از خودم بمونم. کاش این طوری نبود ولی، …
به روی خودم، کیبوردم و خط هایی که سیاه کردم توقف می کنم. خدایا این چیه! من قرار بود1متن نوروزی بنویسم! آخ لعنتی آخه واسه چی! الان من باید چیکار کنم آخه! سر افسار این ذهن کوفتی رو چه مدلی بچسبم که از دستم در نره و رد پاش این شکلی درهم و افتضاح روی صفحهم نقش نندازه! الان من با این مزخرف نوشت ها چیکار کنم؟ حذفش کنم؟ ثبتش کنم؟ بزنمش داخل دیوونه خونه شخصیم؟ بیخیالش بشم؟ …
مادرم صدام می کنه. دیگه نمیشه طولش بدم. باید برگردم به دنیای واقعیت اطرافم. دنیای مادرم و روزمرگی و قاعده ها. ناکام از نوشتن متن نوروزی. خدایا جواب خواهندهش رو چی بدم آخه! مادرم. باید برم. فردا روز دیگه ایه با ادامه این هفته و پیش درآمد شروع هفته آینده و درس و داستان و … زندگی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شهرِ فرشته ها.

یکی بود یکی نبود.

زیرِ گنبدِ کبود، شهرِ فرشته های ما،
جایِ سحر جایِ خدا!

صبحُ شب تو شهرِ ما نورُ بهارُ خنده بود،
شادی تو فتحِ دلای شهرمون برنده بود.

فرشته ها تو شهرِ ما1دلُ1زبون بودن،
همه با خنده و با خدا هم آشیون بودن.

شهرِ ما رشکِ بهشت، دلا پاک و مهربون،
دستا پیوسته به هم، خنده ها تا آسمون.

توی دستا پرِ مهر، تو نگاه ها پرِ نور،
شهرِ ما خونه ی عشق، پرِ شادی پرِ شور.

***

میگن اما روشنی ظُلمتُ بیدار می کنه،
دلِ صُبحُ تیرگی خسته و بیمار می کنه.

ابری سیاه از ناکجا گوشه ی آسمون اومد،
یواش یواش بهار گذشت و نوبتِ خَزون اومد.

ابرِ تارِ شب نِشون توی دلش بارون نداشت،
مثلِ اَبرای خدا از آبادی نِشون نداشت.

اومدُمیونه آسمونه آبی جا گرفت،
تیرگی تو آسمونه شهرِ ما مأوا گرفت.

نم نمک شب توی آسمونه شهرِ ما نشست،
تیرگی قدم قدم اومدُتو دلا نشست.

شبِ تاریکُ سیاه، هوای سنگینُ سرد،
خاکِ خشکُ تشنه کام، بَرگا پژمرده و زرد،

فتحِ کابوسِ سیاه، توی توفانِ جنون،
زیرِ بارونِ تگرگ، شاخه های نیمه جون،

فرشته ها خواب شدن.
ستاره ها تار شدن. خنده ها سراب شدن!

طلسمِ تاریکِ سیاه. توی دل ها جا گرفت.
تیرگی موندنی شد. شب تو دلا مأوا گرفت.

تو هوای شهرِ ما دل ها پر از درد شدن.
آسمون سرد و سیاه، فرشته ها خوابگرد شدن.

فرشته های شهرِ ما صیدِ طلسم اسیرِ خواب.
دلا همسایه ی آه! خنده ها رنگِ سراب.

تا یه شب ۱شبِ سرد، توی قلبِ نیمه شب،
صیدِ جادوی سیاه، شعله ور میونه تب،

صیدِ خوابِ لعنتی، ساکتُ سردُ سیاه،
مثلِ لحظه های شب، مثلِ انعکاسِ آه،

دیده های شب زده مأمنِ اشک و خون شدن!،
فرشته های شهرِ ما رفتنُ بی نِشون شدن.

پشتِ دیوارِ بلند، دیده هام به انتظار،
شبُ سرمای جنون، یه سکوتِ موندگار.

به لبم مُهرِ سکوت، تو دلم یادِ سحر،
تبِ سرمای سیاه، شبُ توفانُ تبر.

خنده ها صیدِ خزان، سینه ها خونه ی تب!،
تو هوا خاکِ هلاک، گریه های نیمه شب.

زیرِ تیغِ فاجعه، آهم از جنسِ دعا،
یه نوای تبزده، اِی خدا! خدا! خدا!.

ولی حتی با دعا این درِ بسته وا نشد،
شبِ تارِ لعنتی تو شهرِ ما فردا نشد.

یه بیابون یه کویر، یه ستونِ بی دووم،
کنجِ زندانِ سکوت، یه سرودِ ناتموم.

***

حالا من یواشکی خنده هامُ خاک می کنم،
دلُ دفترم رو از خاطره ها پاک می کنم.

شاید این طوری یه روز باز بتونم پَر بگیرم،
دور از این قصه ی غم خنده رو از سر بگیرم.

کاشکی اون خوابِ طلایی تو دلم جا نمی شد!،
کاشکی صبحِ شهرِ ما این طوری یلدا نمی شد!.

شاید این تیرگی یک روزی به آخر برسه،
بهار از پشتِ حصارِ این خَزون سر برسه.

اگه اون روزُ دیدی از گلُ پرواز بخون،
تو هوای آشِنا جایِ من آواز بخون.

واسه ی چلچله ها از عشقِ شهرِ ما بگو،
از روزای روشنِ شهرِ فرشته ها بگو.

-از پریشان نوشت های پریسا-

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و امروز و این گوشه دنیا.

آخرین روز بهمنماه و من که دوباره چپه شدم و موندم خونه. چیه خودت هیچ زمانی بیمار نمیشی؟ کوفت! ای بابا!
خوب سر کار که نرفتم بلند شم درس بخونم. الان پا میشم بابا1خورده بنویسم اینجا! دیشب تست زبان زدم با اینکه حالم نکبت بود خیلی بد نزدم. امروز حالم نکبت نیست فقط چپ شدم. الان دلیل حال نکبت دیشبم رو فهمیدم. پیش آگاهیه نفله شدن امروز صبحم بود که به سلامتی رسید و از نعمت پایان حال نکبت دیشبی و1مرخصیه نداشته ی اجباری بهره مندم کرد. قربون دستش چی بگم دیگه!
خلاصه درس. اوخ درس. این روزها جز درسم و خونوادم دیگه روی هیچ چیزی یعنی تقریبا هیچ چیزی غیرت ندارم. حتی روی چیزهایی که پیش از این به شدت، … حتی دیگه حس وظیفه هم، … گاهی حسش نمی کنم. واسه چی باید حسش کنم؟ از خودم قوی ترها رو در حال گفتن1بیخیالش به جهنمه یواشکی مچشون رو گرفتم که البته زدن زیرش من هم بحث نکردم فقط خندیدم و گفتم بله می دونم حتما همین مدله که شما می خوایی وسط مخم فرو بره. ولی دروغ گفتم. نه باور کردم نه خیالم بود. نمیگم به جهنم ولی خیالم هم نیست. خیالم به چی باید باشه؟ به1هیچ که هیچ کجای روزهای من نیست و من هیچ کجای زوایاش نیستم؟ و با تمام این ها1حس تلخ از جنس زهرمار در اعماق ناخودآگاهم از دیواری که خراب شد و ریخت، از بتی که شکست و شبیه1بسته کاغذ رنگیه بارون خورده ریز ریز شد، از رؤیایی که یخ زد و پاشید، از اونهمه خوش خیالی مثبت که باطل شد و از بین رفت حیفش میاد و هر دفعه1آه، هر دفعه1لحظه سکوت از جنس تأثر، هر دفعه، نه هر دفعه، فقط گاهی، خیلی مخفی، خیلی یواشکی1قطره اشک، … بیخیال. یادش به خیر! شد دیگه!
تقریبا1ماه پیش چیزی نمونده بود از روی درد چیزهایی رو کلمه کنم و بگم که خدا می دونه بعدش چه پدری ازم در می اومد. اتفاق بدی افتاده بود. حالم بد بود. توصیف نداشتم فقط به هر کی می اومد طرفم می گفتم حالم خوب نیست. حالم خوب نیست. خوب نیست. دلم نمی خواست کسی بیاد طرفم. حالم بد بود. بعدش درست وسط این جهنم1کسی خخخ داشت دلداریم می داد و من فقط می گفتم حالم خوب نیست. حالم خوب نیست. بعدش کلمه ها خاطرم نیست موضوعش یادمه که کشید به خخخ به چیزهایی که اگر حرفش بشه سخت می تونم فحش ندم. وسط اون حال و هوای فوق توفانی هم که دیگه مشخص بود چی باید می شد. حرفش که شد، اسمش که اومد، دیگه دست خودم نبود. هوار زدم.
-کثافت! اه کثافت! کثافت!
تا جایی که خاطرم هست در مدت کشمکشم با این بی محتوای بیخودی هیچ زمانی این مدلی بی پروا و بلند فحش بهش پرت نکرده بودم. مخصوصا با وجود گوشی که1طرف قصه بود و داشت می شنید. تا جایی که خاطرم هست پیش از اون روز در امتداد ماجرا که اتفاقا خیلی هم طول کشید سکوت کردم. حتی فحش ندادم تا حسابی که نوشته میشه پیش خدا سبک نشه و تمامش بمونه با خود خدا که یا این جهان یا اون جهان خودش به تمامش برسه. هنوز هم همین طور. نه فحش میدم نه نفرین می فرستم فقط میگم خدایا با خودت فقط خودت.
اون روز ولی دست خودم نبود. حالم بد بود. این هوار رو زدم و چیزی نمونده بود خیلی هوارهای دیگه رو هم بزنم. خیلی به موقع، درست در میلیثانیه آخر افسار کلام رو کشیدم و خدا رو شکر. هنوز1خورده بستگی ته دلم هست که نخوام واقعیت ها رو عربده بزنم و… ولی اون روز خخخ آخ خدای من! کم مونده بود بگم و نگفتم. اگر شروع می کردم خیلی گفتنی ها بود که هوارشون می زدم. اندازه1دفتر مخرب لعنتی که سفت معتقدم درست هستن و واقعا هستن. اما به قول1بنده خدایی هر درستی رو که نباید هوار کشید! میشه دروغ نگفت ولی میشه1جاهایی هم اصلا چیزی نگفت. راست ها رو هم فقط ما نیستیم که می دونیم. خیلی های دیگه هم می بینن و می دونن ولی اون قدر عاقل هستن که سکوت کنن. من عاقل نیستم ولی ترجیح میدم سکوت کنم. ارزش نداره. دیگه از نظرم ارزش نداره حتی ارزش بحث کردن و گفتن و توضیح دادن و توجیه شدن. بدم نمیاد ای کاش از این هم واسم بی ارزش تر بشه. این مدلی بیشتر حس آرامش می کنم. بذار تصور بشه من، ما، نفهمیدیم، ندیدیم، نمی دونیم.
اون روز به خیر گذشت و اون بنده خدا هم از واقعیت بینش های واقعیه من آگاه نشد. اما من آگاه تر و باز هم آگاه تر شدم و دارم میشم و حسابی با این سیر موافقم.
اصلا چی خواستم بگم کشید به این؟ بیخیال یادم رفت. یکی از بچه ها گفت5شنبه بعد از ظهر بزنیم بیرون. گفتم نمی دونم. تا ببینم برنامه خونواده چی باشه. دیروز بد هواییه هوای آزاد بودم. آره ارواح مخ نداشتهم هوای آزاد یا هوای مه گرفته خخخ! به جان خودم شیطونی نکردم. هنوز نکردم. ولی تضمین نمیدم. امروز سر کار نرفتم، البته بعد از ظهر کلاس زبان میرم پس بیخیال، اما فردا تعطیله و امشب، اوخ ولش کن من خیر سرم بیمارم.
سفر عید97تقریبا قطعی شد. میگم تقریبا چون همیشه داخل ذهن من واسه تمام قطعی ها تا زمانی که بهش نرسیدیم و مشغول انجامش نشدیم1درصد احتمال تغییر هست. این رو از1با تجربه تر یاد گرفتم و چه خوب که بلدش شدم. خیلی جاها به دادم رسید. حس توضیح نیست. خلاصه سفر عید97تقریبا قطعی شد. همکارم پرسید امسال عید سفر نمیری گفتم نه. دلم نخواست توضیح بدم. اگر می گفتم بله می گفت خوب کی میری و کجا میری و1عالمه از این مدل سؤال کردن های این شکلی که حسش نیست. خوب چیکار کنم حسش نیست آخه این چه کاریه مگه من از این چیزها از کسی می پرسم؟ میگم واسه چی من مدلم این طوریه؟ بیخیال جای کسی رو که گوشه دنیای خدا تنگ نکردم چی میشه اگر با اخلاق های مزخرفم خوش باشم؟
خیلی زمانه1بازار درست و حسابی نرفتم. نه زمانش هست نه نیازش. ولی دلم می خوادش. الان درستش می کنم. الان درس بخونم امروز یا امشب1چرخی داخل فروشگاه های اینترنتی بزنم و خوش بگذرونم. هرچی میگی هم خودتی من اگر می تونستم بلند شم بزنم بیرون که می رفتم سر کارم الان اینجا نبودم! تازه سردم هم هست همینجا جام خوبه.
اوخ دیرم شد داره10 میشه نق نق هام رو زدم دیگه بسه برم که حسابی جا موندم! باز میام!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از همه چیز و هیچ چیز.

از دست این شنبه های عزیز. هی اینجا واسه چی این شکلیه؟ بعد از ماهی اومدم دیدم خودم ولو موندم داخل صف بررسی! همینه دیگه وقتی خونه رو ول کنی به امون حضرت ابلیس بری نتیجه میشه این که از در و دیوارش تار لولو می باره. آهایی صاحب این قلم قاطی ها هرچی میگی خودتی می خواستی در ایمیل های محترمانه و پر محتوای خوش خطت کلام گهر بارت رو رو نکنی و سبکت رو محفوظ نگه داری که الان من ندزدمش. خوب می کنم تمام فحش هات هم خودتی. آخیش دلم خنک شد!
خیر سرم این قرار بود1متن آدمیزادی بشه در مورد نوروز که1بنده خدایی ازم می خوادش ولی نمی فهمم واسه چی تا میشینم واسش بنویسم هر جفنگ نانوشتنی که داخل جوهردون هیچ قلم بی جوهری پیدا نمیشه میاد داخل کله بی مخم و آخرش هم هیچ راهی نمی مونه جز کنسل و خخخ. این دفعه گفتم هرچی در اومد رو نگهش می دارم و می بینی که این در اومد. به خدا دست خودم نیست میرم وسط استراحت درس خوندن هام براش بنویسم نمیشه. ایدهش اومده اسکلتش هست ولی تمرکزش واسه چیدن کلمه ها نیست که نیست. بلد نیستم توضیح بدم. این روزها تقریبا توضیح نمیدم. شبیه دیوانه ها درس می خونم و می خوابم و با گوشیم ویلیج گیم بازی می کنم و می خوابم و ترجمه های چپ اندر قیچی می کنم و می خوابم و، … خواب می بینم. دست خودم نیست می بینم. به همدستی و همراهی های ضربتیه به جهنم که این مدل ه آخر کلمه ها غلطه اینجا خصوصیه دلم می خواد1مدلی بنویسم ایسپیک درست بخونه پس بیخیال املای آخرش. دوست نداری چشم هات رو جمع کن سایت خودمه می خوام افتضاحات املایی داخلش بزنم اصلا به تو چه! چی می گفتم؟ آهان به همدستی و همراهی های ضربتی و فوق ضربتیه بی نام ها عادت های کزایی کامل از سرم پریدن و گوشیم از دستم نفس می کشه و آیکن واتساپ به موجودیته بی نام ها دعا می کنه که نجاتش دادن. خوشم میاد. از اینکه می بینم این1قلم عوض نشده. بی نام ها و کله خری هاشون. هنوز همون طورن. شبیه گذشته های پیش از توفان. خوشم میاد زمانی که می بینم باز مانده ها هنوز اصالتشون رو حفظ کردن و اگر لازم ببینن کاری انجام بشه این حال و همت رو دارن که1دفعه بلند شن و همون طوری که ازشون به خاطر دارم، بدون اینکه خیالشون باشه کاری که باید انجام بشه ارزش صرف این حجم بالای جدیت رو داره یا نه1دفعه وارد عمل میشن و کلا ماهیت مشکل رو خورد و خاک شیر می کنن و تمام. همون حس و حال، همون ضربت در اقدامات ضربتی برای پاکسازیه ماجرا، همون بی نام های خودمون. از اینکه این مورد عوض نشده خوشم میاد. این دفعه نوبت من بود که گرفتار باشم و اون ها خخخ عجیب جدی بودن در رفعش. اوایل به اینهمه جدیتشون می خندیدم ولی، … حل شد. خدا رو شکر ترک کردم الان پاکه پاکم خخخ. خلاصه داستان به همدستیه همدست ها واقعا تموم شد اما، … نقطه پایان داستان برای من تلاش های بی نام ها نبود. یعنی تأثیر داشت خیلی هم داشت اما تأثیرش صد درصد نبود. پایان به اراده من و تلاش اون ها نبود که رسید. پایان1دفعه و بی اطلاع شبیه1آوار رسید و غافلگیرم کرد. بعدش دیگه دلم نخواست و دیگه دلم نمی خواد هیچ مدلی این، … راستی واسه چی من غافلگیر شدم؟ واسه چی ما غافلگیر میشیم؟ مگه آدمیزاد نیستیم؟ مگه قصه آدم رو نمی دونیم؟ مگه بارها اومدن ها و رفتن ها رو ندیدیم؟ مگه نمی دونیم این قصه تا هستیم هست و تکرار داره؟ پس واسه چی غافلگیر میشیم؟ واسه چی ما اینهمه در غفلتیم؟
می گفتم. یعنی می نوشتم. این روزها دیوونه آرومی شدم. می خوابم و زندگی می کنم و می خوابم و درس می خونم و می خوابم و سکوت می کنم و می خوابم و خواب می بینم. این رو دیگه شرمنده هیچ کاریش نمیشه کنم. خواب دیدن هام گوشیم نیست که بذارمش کنار. بلد نیستم کاریش کنم میاد و دست من نیست واقعا نیست. چند شب پیش خواب می دیدم وسط شلوغی هایی که خیلی خاطرم نیست چی بودن داشتم حرف می زدم. با کسی که می دونستم دیگه نمیشه باهاش حرف بزنم. حیرت داشتم و نداشتم. ناباور بودم و نبودم. انگار از وسط شلوغی هایی شبیه پارازیت صداش، حسش، حضورش بهم می رسید. خاطرم نیست در مورد چی حرف زدیم. فقط سلامش رو خاطرم هست و صدای خودم رو که تقریبا داد زدم: عه! عه سلام! خودش بود. همون صدا. همون حال و هوا. فقط انگار بلند تر. انگار از1خط شلوغ و شاید دور صداش رو بالا برده بود. کمی بالا که واضح بهم برسه. داخل خواب انگار مهلت کم بود فقط باید سریع حرف می زدیم. شبیه زمان هایی که شارج خطمون داره تموم میشه. حرف می زدم. خاطرم نیست چی ها می گفتم. خاطرم نیست چی ها می شنیدم. مهلت نبود. فقط حرف می زدم. بیدار که شدم، هنوز نصفه شب بود. دم صبح ولی نه خود صبح. اشک هام از کنار گوشم می رفت لای موهام. فاتحه ای رو که شروع کردم بخونم وسط گریه های خوابزده و بی صدام شکست. از اول خوندم. خاطرم نیست تمومش کردم یا نه. به نظرم تا آخرش رفتم. بعدش باز خوابم برد. تا صبح که بلند شدم رفتم سر کار. به نظرم به این زودی ها عصرهای5شنبه و جمعه واسم عادی نمیشن. شاید هرگز. شاید هم خیلی خیلی خیلی دیر. این روزها جز درس خوندن چیزی جلبم نمی کنه. سر کار هم نه به بچه ها نصیحت می کنم نه تشویقشون می کنم نه حرصی میشم. جواب متفرقه های امیر رو هم تقریبا دیگه نمیدم. هرچی خودش رو شیرین می کنه واسم فقط سکوت می کنم. به ضعف روخوانیش دیگه گیر نمیدم. به هیچ چیزشون دیگه گیر نمیدم. فقط درس میدم و اگر پرسشی از طرف همکار باشه جواب میدم و به محض اینکه زمان آزاد گیرم بیاد سرم میره داخل کتابم و بی انتها فقط می خونم و می خونم و می خونم. داخل محله، داخل تیم تاک، داخل واتساپ، نمیرم. فقط تلگرام اون هم بیشتر کانال ها چون اعضا هم رو نمی شناسن و فقط خواننده هستن. می خونم و رد میشم. این مدلی دوست دارم این روزها. این روزها زمان هم بی صدا از کنارم رد میشه و میره. شونه هاش می خوره به شونه هام و خیلی آروم میره. ممنونم بابا زمان مهربون!
بچه ها دیشب از سفر مشهد برگشتن. خواستم به1زنگ بزنم نزدم. حس می کنم دلم سکوت می خواد و مه سفید. دلم می خواد من حرف نزنم عوضش1کسی حرف بزنه. جفنگ نگه حرف بزنه. حرف هایی که بی ارزه بشنوی. دلم مه سفید می خواد. نه حسش هست بلند شم رو به راهش کنم نه زمانش. روز میگم شب1حالی به خودم میدم ولی شب می بینم حس انجامش نیست. به خودم میگم بیخیال فعلا که درس دارم باشه1شب تعطیلی دیگه. کاش حسش بود شبیه2تا تابستون پیش می زدم بیرون تنهایی حسابی داخل یکی از اون اتاق پنجره گنده دارهای عزیز از خودم پذیرایی می کردم و بر می گشتم خونه. خخخ درست نمیشم.
وقفه.
رفتم چایی درست کردم اومدم. مادر زنگ زد گفت می رسه با این سماور نقنقو باید می جنبیدم. جنبیدم الان.
احتمال سفر عید خیلی قوی شده. مقصد همون مکان96البته هدف متفاوته. مادر چندان موافق با این مقصد نبود گفت بریم جای دیگه ولی برادرم قانعش کرد. بیچاره مادرم! جیگیلک و مادرش موافقن. و البته خودم. دلم تکرارش رو می خواد البته نه کاملش رو. حس می کنم1سری مثبت هاش رو که خیلی هم زیاد بودن جا گذاشتم دلم می خواد این دفعه برم خوش بگذرونم و تجربه مثبت هاش رو تکمیل کنم. چیزی نمیگم. نه ذوق می کنم از احتمالش، نه دلواپسی های ته دلم رو بروز میدم. جیگیلک می فهمه انگار. اون دفعه که حرفش بود و من سکوت کرده بودم با نوک انگشت به دستم سقلمه زد و گفت هی حسابی خوش می گذره من که می خوام دنبال لوازم التحریر فانتزی بگردم و چیزهای دیگه اگر پیدا کنم. حواسم که جمع شد داشتم به صدای کوچولوش گوش می کردم و لبخند می زدم. جیگیلک هم راضی از کارش و خیال های شیرینش سر به سرم می ذاشت و کیف می کرد. عزیز دلم! خدایا من میمیرم یعنی جدی میمیرم واسه این بچه!
این روزها حس بد ندارم. حس خوب هم ندارم. فقط1جور سکوت آروم. شبیه جریان بی موج ولی مداوم آب که پیش میره. اگر صحبتی باشه که بگن باید واردش بشم میشم. اگر سؤالی باشه می پرسم. اگر پرسشی باشه جواب میدم. حتی اگر موضوعی واسه خندیدن باشه می خندم. بلند و البته شاید نه چندان طولانی ولی می خندم. اما بعد، خودمم و خودم. حسم این روزها این شکلیه. با هیچ کسی بحث نمی کنم. کلکل نمی کنم. جنگ نمی کنم. دلیل نمیارم. کلا چیزی نمیگم. اگر با چیزی موافق باشم میگم باشه. اگر هم موافق نباشم باز میگم باشه ولی انجامش نمیدم و دفعه بعد که حرفش میشه باز میگم باشه. این روزها شاد نیستم. غمگین هم نیستم. این روزها کاملا معمولی ام. فقط ایراد اینجاست که تا زمان گیرم میاد می خوابم. دیروز با خودم دست دادم که از امروز بیدارتر بمونم. خدا کنه جرأت کنم امشب بپرم روی تردمیل. واقعا لازمه. شاید جسمم از این کرختیه نکبت دربیاد. این روزها، … این روزها خوبن. فقط زیاد آرومن. خیلی خیلی آروم، خیلی خیلی بی صدا.
تقریبا دو روز پیش با1کسی چنان سرد رفتار کردم که بعدش موندم به چه لفظی خودم رو فحش بدم. صدای مزاحم گفت این حرکتت اصلا اصلا درست نبود پریسا. گفتم باشه. خوب می دونستم که درست نبود ولی آخه خداییش من چیکار می شد کنم! طرف هر دفعه زنگ می زنه انگار بابامه هی گیر میده مبایلت چرا زنگ نمی خوره و هی میگه هی میگه هرچی هم بهش میگم خوب بیخیال الان که پشت خطی صحبت کن مثل چسب می چسبه به مبایلم و بازجوییم می کنه. بعدش هم مثل ضبط صوت هی میگه چه خبر؟ از بچه ها خبر داری؟ خوب آدم حسابی بچه هایی که هر دفعه اسم هاشون رو می بری همه خط دارن خودت زنگ بزن ازشون خبر بگیر هر دفعه از من می پرسی من هم میگم نمی دونم نمی دونم باور کن نمی دونم. این آخری ها هم1شبی بود من خاطرم نیست سر چی خسته بودم خوابم برده بود یکی از آشناهامون که من واسش حسابی احترام قائلم رو فرستادن پشت خطم که بله صحبت های شما، یعنی من، به فلانی روحیه خوب میده اگر اجازه بدید من شماره شما رو بدم به خونوادهش. حالا این خونواده کی هستن؟ حضراتی که در بچگی این بنده خدا رو کلا ول کردن به امون ابلیس. زمانی که مادرم واسه خاطر اینکه منه تخس1قدم به پیش بردارم داشت از جونش مایه می ذاشت و به خونواده ایشون هم توصیه می کرد واسه بچه معلولشون مایه بذارن، طرف برگشت صاف به مادرم گفت من حوصلهم نمیشه. به خدا بچه ها قشنگ گفت. من اون موقع بچه بودم ولی این قدر فهمیدم که مادرم وحشتناک از دستشون حرصی شد در نتیجه این جواب خیلی بدی بوده. بزرگ که شدم تازه فهمیدم این ها چه بلایی سر این طفلک آوردن. حالا دنبال1گوش می گردن واسش. من از این حوصله ها ندارم. بله من منفی. من بد. من نامهربون. تندروی خشنه بی عاطفه عوضی. من تمام این ها هستم. اگر خوبی اینه بمونه واسه اهلش که بلدن این طور جاها خودشون رو فرشته معرفی کنن. دلشون هم می خواد بفرمان اینجا بهشون آدرس و نشونی بدم برن ثواب کنن به جای من. من نقش منفیه این داستان های مسخره باقی می مونم چون هیچ دلم نمی خواد بشم چوب لباسیه غفلت ملت. به جهنم. به من چه! خلاصه این آدمه باز بهم زنگ زد و از وسط درس و کتاب پروندم روی تلفن ثابت خونه و باز گیر داد به مبایلم و ول کن نبود. این دفعه رفتارم واقعا بد بود. از یخ سردتر. ترجیح میدم دیگه بهم زنگ نزنه. به خودم مطمئن نیستم می ترسم این دفعه از جا در برم و1چیزی بهش بگم که بعد پشیمون بشم.
اوخ ساعت5شد! دیرم شد. ولی این اراجیفی که نوشتم هیچ چیش نوروزی نیست پس متن نوروزیم کو؟ ای خدا! برم ببینم مادره کجا مونده بعدش هم درس بخونم. ترجمه کنم. بنویسم. بخونم. حفظ کنم. باقیه جفنگ پرانی هام باشه بعدا دوباره میام الان دیرم شد من رفتم شماها هم برید سر زندگیتون دیوونه ندیدن انگار! عه!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باز هم من و اینجا!

باز هم من و اینجا.
نصفه شبی نق زدنم نه حرفم گرفته. دست خودم نیست این دیجیکالا بد غیرتیم کرد. الان3روزه درگیرشم از هر جا هم کمک گرفتم خوردم به هیچ. مرحله به مرحلهش رو با آزمایش و خطا با بارها و بارها آزمایش و خطا از پریشب به این طرف یاد گرفتم و امشب تا مرحله پرداخت اینترنتی پیش رفتم که هرچی می زدم درگاه انتخاب نمی شد. این روز ها و شب ها از هر کسی دستم رسید و نرسید پرسیدم به پشتیبانیش هم به دفعات زنگ زدم ولی فایده نداشت. کسی نمی دونست. کسی شاید حسش رو نداشت که بره آزمایش کنه و جواب رو گیر بیاره بهم بده. خوب بنده های خدا کسی ها حق داشتن. چه انتظاری میشه داشته باشم ازشون؟ که بلند بشن واسه خاطر گیر کردن های من عضو فروشگاه بشن و1چیزی بخرن تا ببینن چه مدلی میشه من کارم راه بی افته؟ خودم هم اگر بودم، … دقیق بگم، خوب بستگی داشت طرفم کی باشه. کم هستن افرادی که حاضر بشم واسه خاطرشون از درس و کتاب خوندن و حس و حال بیکار ولو شدنم بزنم برم دنبال همچین آزمایش دردسر داری. فقط خونواده و … چندتای دیگه. خوب یعنی نه چندتای چندتا. شاید2-3تا. یعنی خوب تا اینجاش که راست گفتم بذار واسه خاطر2تا پایین و بالا دروغ نگم دیگه. احتمالا فقط یکی. فقط1نفر بود که اگر مدل من گیر می کرد حاضر می شدم بلند شم بخزم پشت سیستم و پا به پاش آزمایش و خطا کنم تا دستم به جواب برسه و بدم بهش.
خلاصه کسی نتونست واسم حلش کنه. امشب بدون کمک پشت در درگاه های پرداخت گیر کردم. بد جوری دلم می خواست انجامش بدم. امشب خودم رفتم بارها و بارها رفتم و نشد که نشد. بعدش خسته شدم. بعدش صفحه انگار مسخرهم می کرد. بعدش بهم بر خورد. بعدش حواسم بیدار شدن. بعدش متمرکز شدم و دیدم ندیدنم با ندونستنم و دیگه نمی دونم با چه کوفتی دست به یکی کردن و من بعد از3روز چرخیدن وسط این صفحه های اینترنتیِ مسخره پشت1نشد مزخرف متوقف موندم. بعدش حرصی شدم. و معمولا این آخر کاره. حرصی که میشم اون نشدنی هرچی که هست باید بشه. باید بشه! باید! باید! من پریسام. از1نیم صفحه بی قواره نمی بازم. نمی تونم ببازم. سختم میشه. سختم میشه این نتونستن می فهمی؟ باز شو. باز شو! تو امشب باز میشی! حتما!
صفحه رو باز کردم و بستم، سفارش رو پس گرفتم و ثبت کردم، پس گرفتم و ثبت کردم، پس گرفتم و ثبت کردم، پس گرفتم و …
همین چند لحظه پیش رسید ثبت سفارشم بهم ایمیل شد. نمی دونم چه جوری اون صفحه لعنتی رو بازش کردم ولی باز شد. باید باز می شد. باید می شد باید! حالا باید منتظر دریافت سفارشم بمونم. درضمن باید موارد بعدی رو سفارش بدم تا راهش رو از حفظ بشم و دستم روون بشه.
سفر.
بچه ها2شنبه حرکت دارن به طرف مشهد. من همراهشون نیستم. می مونم اینجا. به1صندوق دلیل خودم اصرار به رفتن نداشتم هنوز هم ندارم ولی از تصورش1چیزی ته دلم، … یاد خوابم می افتم. که تمام بچه ها جمع بودن1جا من هم بودم. دم در1ایران پیما منتظر همه بود. می خواستیم بریم سفر. هیجانش انگار واقعی بود. من1لحظه رفتم داخل دستشویی گوشه حیاط واسه درست کردن شالم به نظرم. همه رفتن از در بیرون. سوار شدن. من هرچی عجله می کردم انگار شاله عمدا وا می داد و درست نمی شد. ماشین روشن شد. صداش رو می شنیدم. خدا می دونه به چه سرعت وحشتناکی شاله رو کشیدم سرم و پریدم بیرون. داخل حیاط بودم. ماشین گاز های پیش از حرکت رو می داد. خیز برداشتم طرف در. ماشین حرکت کرد. صداش رو می شنیدم. پرواز کردم بیرون. ماشین راه افتاده بود. خودم رو پرت کردم طرفش. سرعت گرفت. دویدم. با تمام زوری که در موجودیتم بود دویدم. سرعتش زیاد شد. غروب بود. داشت ازم دور تر می شد. هوار زدم. کسی نشنید. هرچی دویدم نرسیدم. ماشین رفت. کوچیک و کوچیک تر شد. صداش کم و کمتر شد. جا موندم. سعی کردم زنگ بزنم به یکیشون. داخل ماشین از هیجان سفر شلوغ بود. کسی نشنید. کسی نفهمید جا موندنم رو. غروب به شب می خورد. ماشین رفته بود. دیگه اثری ازش نبود. من بودم و شبی که می رسید و1خیابون خالی و خلوت و دراز تا دور و دور و دور.
برای1تعریفش کردم. خاطرم نیست چی بهم گفت. شاید خندید. شاید هم گفت، چی گفت1خاطرم نیست. نمی فهمم واسه چی این شب ها، … مادرم امروز گفت اگر برات شدنیه و دلت می خواد برو. گفتم نمیشه مادری. کلاس زبانم رو نمیشه بیخیال بشم. مرخصی هم که موجود نمی باشد. و درضمن، … این آخری هاش رو داخل دلم گفتم. یواشکی. مادرم ترجیح میده نرفتنم رو اما این روز ها نیم تشویقی می کنه به رفتن هام. به نظرم یواشکی از بعضی یواشکی های دلم آگاه شده. خاطر جمعش کردم ولی به نظرم یواشکی دلش پیش یواشکی های دل من باشه. بیچاره مادرم!
خلاصه که اون ها میرن و من نمیرم. اما1چیزی! به قول1آشنا که همیشه می گفت و میگه در هر چیز حتی منفی ها دنبال نکته مثبت باشیم، این هم نکته مثبت داره. مثبتش اینه که من کوپن های توقیف شده سفر هام رو از حضرت مادر پس گرفتم و طبیعتا از باقی افراد خونواده هم همین طور. آخ جون خخخ! البته این دفعه و تا اطلاع ثانوی سفری نیستم یعنی جدا از خونواده سفری نیستم. ولی همین قدر که می دونم اگر بخوام شدنیه و لازم نیست با اطرافم بحث و اصرار کنم و آخرش خسته و نفله نتیجه پنجاه پنجاه بشه خودش واسه من کلی مثبته. مادرم گفت من نمی تونم مجبورت کنم از خیر سفر های به قول خودت رفیقانهت بگذری دختر جان. ولی می تونم بهت یادآوری کنم که دیگه واقعا نباید اجازه بدی خودت و ما سر هیچ چی جسم و روحمون اون طوری بلرزه. من دیگه سن ازم گذشته. خسته ام. تو دیگه نوجوون نیستی. باید زندگی رو اندازه1زن بالغ شناخته باشی نه اندازه1جوون خام. اگر دلت می خواد با دوست ها سفر بری برو. فقط مواظب باش. مواظب خودت، مواظب ما، مواظب همه چیزت. دلت. ذهنت. نگاهت. روحت. مواظب باش. مواظب هممون باش!
این روز ها بیشتر از گذشته از رضایت دادن ها و نصیحت های مادرم خجالت می کشم. چه قدر این بنده خدا رو در عمرم اذیتش کردم. یعنی خدا بهم می بخشه؟ خدایا ببخش! منو ببخش!
نتیجه اینکه من اجازه سفر هام که2سالی می شد باطل شده بود رو دوباره پس گرفتم. اما حالا دیگه نه شرایطش رو دارم، … نه دلم می خواد. دلم نمی خواد. دیگه تکرار ها رو دلم نمی خواد. اون قدر از تمام چیز هایی که پشت سر گذاشتم خسته و داغونم که دیگه تا عمر دارم نمی خوام هیچ مدلی تکرار بشن.
همچنان سفر.
به احتمال بسیار قوی عید97میرم سفر. همراه خانواده. کاش بریم دلم می خواد این رو. تقریبا همه چیزش حله. آخ جون!
از پس دیجیکالا و صفحاتش بر اومدم. این هم آخ جون! خداییش پیش از اینکه شروع کنم به نوشتن این خرچنگی ها1درصد هم تصور نمی کردم اینهمه موضوع واسه آخ جون گفتن اطرافم ریخته باشه. مطمئنم اگر درست بگردم باز هم هست. خیلی هم زیاده. اما دیره. فردا باید زود تر بلند شم. درس های2شنبه زیاده و من حسابی عقبم. تا همین جا هم زیادی بیدار موندم. پس باقیِ آخ جون ها منتظر بمونن تا دفعات بعد. اون ها هستن. در اطراف من. دور سرم. در فضای زندگیم. دور می زنن. می چرخن. می رقصن. شبیه پروانه های رنگیِ خیلی قشنگ که با پرواز ها و رقصیدن هاشون فضای خالی از رنگ رو پر می کنن از رنگ و رؤیا. وایی چه تصور نازی! آخ جون! این هم یکی دیگه! همه میگن تصور و تجسم های من حرف نداره. به جهنم که تعریف از خود میشه. خوب بشه چی میشه مگه! اصلا خوب می کنم! عشق می کنم این خصوصیتم رو بلند جار بزنم. آهایی زندگی! من تصور کردن هام حرف نداره! چه عالیه که من می تونم اینهمه20تجسمات از خودم بپاشم همه جای زندگی! آخ جون! وایی خدای من آخ جون! خخخ آخ جون خخخ!
ساعت داره1میشه و من هم دارم از خستگی چیزه یعنی اینه میگم که هوا چه خوبه و شکلک قاطی. دیگه بسه می خوام برم از حس مثبت اینهمه آخ جون های گفته و ناگفته و کیف موفقیت در ثبت اولین سفارشم در این فروشگاه گنده ی اینترنتی لذت ببرم و کتاب بخونم و توی بغل این رفیق پنبه ایِ مهربونم که کنار دستم ولو و منتظره تا بخزم زیرش خوابم ببره. وایی آخ جون!
ایام همگی از جمله خودم به کام!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

امشب، رؤیای کاملا بیدار من.

میگم الان میشه عصر شنبه یا شنبه شب؟ ساعت7و30؟ نمی دونم ول کن هرچی میشه بشه.
این کد های امنیتی کانون فارسی بودن عوضی ها وبویسوم نمی خوند. بنده خدا برادرم خخخ! ولی ثبت نامش رو خودم رفتم. از کارتم پرینت هم گرفتم. خوب شد پرینتر رو خریدم! همین جا چه قدر نق زدم که بخرم یا نخرم! کم مونده بود خسیسیم برنده بشه خوب شد بهش گوش نکردم وگرنه امروز باید می رفتم دنبال کافینت که وااایی حسش نبود!
ساعت و روز های کلاسم تغییر کردن. یکیش2شنبه از2و30تا4و15اون یکیش هم5شنبه صبح ساعت8تا9و45و به نظرم لازم نباشه توضیح بدم که چه قیامتی از جنس نق راه انداختم زمانی که هیچ انتخاب دیگه ای نداشتم و مجبور شدم به این زمان بندی رضایت بدم. تعطیلات آخر هفتهم رو قورت داد. خواب صبح های5شنبه پر. و2شنبه ها هم جهنمی از کلاس های پشت سر هم شد واسه خودش نه بابا واسه من! نق هام رو زدم الان دیگه حسش نیست. بیخیال تا17اسفنده بعدش حل میشه.
نمی دونم این ترم استاد کیه و فضای کلاس چه مدلیه. کاش آروم تر باشه این ترم1سری بچه پررو داشتیم که گاهی واقعا شورش رو در می آوردن. کاش این ترم با هم نباشیم! و کاش استاده شبیه این ترمم باشه نه شبیه ترم پیشم. البته اون یکی هم مثبت بود ولی من این دومیه رو ترجیح میدم. چیکار کنم بهتر بود جرم که نیست اصلا خوب می کنم این بهتر بود خیلی بود زیاد بود بهتر بود بهتر بوووود بهتر بود.
این هفته رو از کلاس زبان آزادم. خدای من ترجمه کردن، … بد جوری یواشم و بد جوری آماتور. یعنی راه می افتم؟ بله که می افتم. من پریسام. این جمله چه آشناست واسه خودم و واسه اون هایی که این اطراف می چرخن. سر مهره بافی و گل سازی این رو گفتم و شد. حالا هم باید بشه. باید بشه باید! باید! باید!
گفتم هنر خاطرم اومد که چه بی معرفتم اینهمه گذشت1زنگ به استادم نزدم. نمی دونم عاقبت استاندارد های فنی حرفه ای رسید یا نرسید. قرار بود امتحان بدم. بیخیال واقعا مهلتش نیست مهارتم که در نمیره امتحان رو تابستون اگر شد میدم. اگر شد چیه باید بشه!
استرس دارم. کمی شاید. نمی دونم واسه چی. هنوز دلم نمی خواد به چیزی فکر کنم. شوک امتحان به نظرم رفته. اثر پایانش هم رفته و من همچنان در1مدل حال و هوا شبیه تفریحات اما بدون تفریحات شنا می کنم. چم شده!
دیروز عصر3زنگ زده بود. کلی مزخرف گفتیم. می گفت بیا مشهد حتما بیا. گفتم مرخصی ندارم. اصرار می کرد که اگر بخوایی میشه. من گفتم نه نمیشه. گفتم نه. خیلی ساده گفتم نه. این روز ها خیلی ساده به خیلی چیز ها میگم نه. هوار نمی زنم. جنگ نمی کنم. لج نمی کنم. فقط سرد و خیلی معمولی میگم نه. از ته دل. هیچ هیجانی واسه فراهم کردن شرایط این سفر ندارم. هیچ حسی بهش ندارم. شاید اگر دقیق بشم1درصد خیلی خیلی خفیف ضربان اما دقیق نمیشم. پیش از این اگر1و2و3می رفتن و من نمی تونستم، به شدت حس می کردم که جا موندم. شاید حالا هم اگر دقیق بشم حس کنم. ولی دقیق نمیشم. حس دقیق شدن نیست. این روز ها انگار به طرز عجیب و بسیار محسوسی در حال1مدل عبورم. چند لحظه پیش داشتم تلفنی به1از چیز هایی که پیش از این برام اهمیت داشتن و الان دلم می خواد با1دکمه کلا از هارد ذهنم و از صفحه کار های روزمره خودم پاکشون کنم می گفتم. واقعا دلم می خواد این کار رو کنم. دلم می خواد1کلید رو بزنم و1سری اسم های آشنا و موارد آشنا و شرایط آشنا رو بدون خشم، بدون نفرت، بدون حتی1خداحافظیه معمولی از روز هام پاک کنم. انگار هرگز جای مخصوصی در هیچ کجای عمرم نداشتن. نسبت به اون شرایط آشنا این لحظه فقط1حس دارم. دلزدگی. خستگی. بی حسی.
هنوز سفر دلم، … نمی دونم می خواد یا نه. به نظرم دلم بخواد ولی، … دیشب آخر شب پشت خط سکوت کرده بودم. گریه نمی کردم. بغض هم نداشتم. مهارت توصیف نبود. حسی بود که تعریف و توصیف نداشت. هنوز هم نداره.
-خوبی پریسا؟
-به نظرم باشم.
-نگران نباش چیزی نیست. شاید پروانه ها زمانی که از پیله هاشون در میان و از ماهیت قبلیشون به1چیز دیگه تبدیل میشن همین حس رو داشته باشن که تو الان داری.
-به نظرت واسه من داشتن این مدل حس1خورده دیر نیست؟ اینکه گفتی مال ورود1نوجوون به دنیای جوونی یا ورود1کودک به جهان نوجوونیه.
-اشتباه می کنی. در هر سنی که باشی، تا زمانی که زنده ای فرصت تبدیل هست.
-نمی دونم شاید باشه ولی من، … سفر، … من سفر های دیگه ای می خوام. خیالی نیست اگر کوتاه باشن و پر از استرس اما، …
و اینجا بود که حس کردم1چیزی از جنس آه متراکم راه ادامه رو بست.
-پریسا! به من گوش میدی؟ ما باز هم میریم سفر. کوتاه و پر از استرس. ولی میریم. بهت قول میدم. از طرف خودم و از طرف همه بی نام ها و حتی از طرف خود نق نقوت.
خندم گرفت. نه به سبکباری خنده های پیش از توفانم ولی خندیدم. خیلی سبک تر از دیروز. و با اینهمه من همچنان دلم می خواد اون1سری موارد رو با1کلید از روز هام و از ذهنم و از زندگیم پاک کنم بره. از اینهمه پیچ و تاب خوردن های نمایشی و بی خود خسته شدم. حس می کنم به تمام اجزای زندگی خودم، تمام اون اجزایی که صد درصد به زندگی خودم مربوطه، حتی به منفی هاش تعلق خاطر دارم. حس می کنم این آخر هفته زندگیم نامحسوس از مدار خارج شد. حس می کنم مدت هاست که زندگیم نامحسوس از مدار خارج بود و من نمی فهمیدم و دقیقا مقصر این بی فرمون رفتن هم خودم بودم. حس می کنم می خوام به فرمون عادی برم. صبح ها برم سر کار. همون کاری که اصلا بهش علاقه ای ندارم. داخل اون اتاق شلوغ لعنتی سر و کله بزنم. خسته بشم. واسه تموم شدنش ثانیه بشمارم. بعدش خسته و داغون برگردم خونه. بی افتم1گوشه و نق بزنم. بعدش برم کلاس. از جنس نارضایتی1نفس نق بزنم و بزنم و باز بزنم. درس بخونم. دلواپس تکلیف های زبانم باشم. لغت حفظ کنم و سؤال و تمرین حل کنم. ترجمه های ناقص و کند انجام بدم و با خستگی و استرس1زندگی معمولی و1سری کار و کلاس بی پایان و بی توقف درگیر بشم. مسخره هست اما حس می کنم دلم تمام این ها رو می خواد. تمامشون رو. حتی خستگی های بی توصیف و آزار دهنده محل کارم رو می خوام. دلم نمی خواد دیگه بپرسم چم شده! نمی خوام بهش فکر کنم. هرچی که هست من دوستش دارم.
در زدن رفتم باز کردم. مادرم بود. از دکتر قلب اومده. دکتر گفت قلبش سالمه. باید هفته آینده واسه این درد خفیف پهلوش بره دکتر ببینه داستان چیه. مادرم سر حال بود. رفت خونه خودش. کاش این درد خفیف اما مداوم و ناشناس هم کشف و حل بشه! فعلا حالش و روحیش از پریروز و از دیروز بهتره. یا من این مدلی تصور کردم. حس خوبی دارم. حس1مدل کرختی با1خورده گزگز از جنس استرس خفیف زیر جلدی که داره کمتر و کمتر میشه. نمی تونم وارد قفسه خودم در محله بشم. لینک های پست سارا مونده روی دستم. قفسه ها بسته شدن یا من گیر کردم؟ واقعیتش ترجیح میدم تا فردا شب منتظر بشم بلکه خودش رفع بشه. کاش حل بشه دلم نمی خواد در موردش بپرسم. دلم، … دلم از اون بیرون رفتن های عصرگاهی می خواد وسط تمام شلوغی های زندگیم که اون بالا شمردم. ولی الان، این زمان از شب، دلم استراحت می خواد همراه با درصدی خیال پردازی های دلچسب و خوش منظره و خوشمزه، در کنار1خورده درس پیشاپیش ترم آینده و1بغل لبخند به زندگی معمولی و آشنای خودم با تمام منفی ها و مثبت هاش. فردا باید برم جواب غیبت امروزم رو بدم. خدا به خیر کنه! احتمالا از حقوقم کسر میشه و توبیخکی هم شاید. دلم واسه این تنش ها هم ضعف میره. تمامش رو می خوام. خداجونم چه قدر دوستت دارم. ممنونم که این زندگیه منه. ممنونم که پریسای این زندگی هستم. ممنونم که قلب مادرم چیزیش نیست. ممنونم که امروز تونستم حفظ کلاس کنم و از کارتم پرینت هم بگیرم. ممنونم که همه چیز امشب اینهمه آرومه. ممنونم به خاطر این سرمای دلچسب و این پتوی مهربون و این حال و هوای کرخت و عزیز. به خاطر سقف بالای سرم، به خاطر4دیواریه انفرادیه امن و فوق العاده امنم، به خاطر این سکوت عزیز که با صدا های خفیف از بیرون از اطراف نقش کاری میشه و به من لذتی از جنس شب های آرام و رؤیایی میده. خدایا ممنونم که خدای عزیز من هستی!
برم1خورده تفریح بدون تفریحات کنم. هی شب! بابا زمان! می خوام مهمون اختصاصیه مهمونیتون باشم. راهم میدید مگه نه؟ مطمئنم که راهم میدید. پس بزن بریم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

لحظه به لحظه، …

ترم تموم شد!
دیروز امتحان بود. نفسم رو گرفت! اطراف شلوغ بود، استاد از دست1سمج پررو حرصی بود، خودم دلواپس بودم، اشتباه های مسخره داشتم، و، … به سلامت در رفتم. خدایا شکرت!
عاشق این حس تولدی دیگرم که بعد از هر امتحانی بهم دست میده. از بس دیروز این حس شدید بود موقع پیاده شدن از تاکسی یادم رفت کرایهش رو بدم. بنده خدا طرف خخخ! کلی معذرت خواستم و کلی خجالت کشیدم. گاهی بد سر به هوا میشم. اما این شوک مثبت بعد از امتحانه نمی فهمم واسه چی نمیره. تمام دیشب از ناباوریه پایانش مخم فلج شده بود. تا امروز هم باقی بود. هنوز هم ته مونده هاش هست. با کرختیه حاصل از عصر جمعه درگیره و هنوز عقب نشینی نکرده. مگه این امتحان چه قدر فشار داشت؟ به کتاب ترم بعدی1ناخنکی زدم. سخته خخخ خدا به خیر کنه! این هفته کلاس نداریم. ثبت نام و داستان هاش. از هفته آینده باز شروع ترم. کاش بشه از پسش بر بیام.
دیشب دلم شدیدا تفریحات می خواست و نمی شد. منگ بودم از این شوک مثبت و نمی شد. امشب شاید بشه. فردا باید برم دنبال مراحل کارت هوشمند. کانون اینجا برنامه سفر مشهد گذاشته واسه22بهمن. بچه ها میرن. احتمالا1و2و3همگی. من اسم ننوشتم. مرخصی ندارم. بچه ها میگن تو اگر بخوایی باشی از همه این جنگولک بازی ها رد میشی. در جواب فقط می خندم. من همیشه توقعم بالا بوده. یا20یا0وهیچ. سفر دوست دارم ولی از اون مدل که خودم دلم بخواد. سفر رفیقانه با همراه هایی که دلم بخوادشون نه سفر کانونی با ویژگی های اردو هایی که پیش از این از کانون دیدم و همراهیه همراه هایی که خخخ هیچ چیزشون باهام جفت و جور نیست. اوه خدا خوشم نمیاد! ابدا خوشم نمیاد! بله حواسم هست که چه قدر خودخواهم. چه قدر من خودخواهم و چه قدر از این خودخواه بودنم عشق می کنم! اون قدر زیاد که حتی1درصد به عوض کردن خودم و به انطباق با اطرافم و به پایین آوردن توقعاتم و کوتاه اومدن فکر نمی کنم. کوتاه نمیام و به سفری که مدلش اونی که دلم می خواد نیست نمیرم. میگن2قدم بکش عقب وگرنه از لذت های قابل دسترس محروم میشی. اما نمیشم. قابل دسترس اگر مطابق میل من نباشه فقط قابل دسترسه و دیگه لذت نیست. اون ها کوتاه میان، از توانایی انطباقشون با شرایط استفاده می کنن و میرن سفر. اونجا1چیز هایی به سلیقه اون ها هست و1چیز هایی هم به سلیقهشون نیست. اون ها کوتاه میان. بینششون مثبته. من اما کوتاه نمیام. یا20یا هیچ. نتیجه اینکه من سفر کانونی نمیرم. اینجا می مونم و از1و2و3شرح هیجانات سفر رو تماشا می کنم. عجیبه. عجیبم. چی اینهمه سفت اینجا نگهم داشته؟ واقعا نمیرم آیا؟ نه واقعا نمیرم. فعلا که مطمئنم. تا بعد که احتمالا همچنان مطمئنم.
تفریحات می خوام. امشب باید پرواز کنم وگرنه حسابی می پوسم خخخ! نمی فهمم چمه. حس بی اسمیه که بهم اجازه نمیده به این هفته، به هفته آینده، و به هیچ چیز دیگه ای درست متمرکز بشم. من بی تفریح هم در پروازم امشب. نه شادم نه غمگینم فقط روی موارد همیشگی متمرکز نیستم. واسه چی نیستم؟ نمی دونم. خیلی هم خیالم نیست.
در ترجمه همچنان به شدت وحشتناکی دستم یواشه اما به وضوح تند تر شدن این یواش رو احساس می کنم. خیلی مونده تا تند و حتی زیر معمولی بشم اما حس می کنم نیم درصد روون تر شدم. خیلی خیلی خیلی کم و نامحسوس اما من احساسش می کنم.
باید واسه2شنبه نوشته آماده کنم. دلم می خواد بزنمش داخل محله. نه منصرف شدم دلم نمی خواد. حسش نیست. دلم نمی خواد! باید1چرخی داخل محله بزنم و زیر چندتا پست قابل تأمل چندتا کامنت بنویسم. تنبلیم میاد. کاش سریع تر انجامش بدم. داره دیر میشه. حس جنبیدن نیست.
بلایند گرام حسابی کولاک کرده. و پیش رفتن های موازی بین این2تا، بلایند گرام و همتای سفت و سختش تله لایت. هر2تا تیم جفتشون حسابی خسته نباشن! دمشون گرم دسترس پذیریه تلگرام نیومد نیومد الان2تا2تا میاد! قطاری از اسم های آشنا رو می بینم که وارد تلگرام میشن. و من باز طبق معمول در تجسمات خودکارم شنا می کنم. به نظرم1جا یا1قطار یا1در جدید میاد که باز شده و همه وارد فضاش میشن و اونجا همه هم رو می بینن. گاهی متوقف میشیم و وسط شلوغی ها با هم سلام و علیکی می کنیم. گاهی هم از کنار هم بی صدا رد میشیم و بین جمعیت مشتاق و تازه وارد متحرک گم میشیم و هم رو اجباری یا اختیاری گم می کنیم. برام جالبه. گاهی این تجسماتم چنان قوی میشه که انگار می تونم صدای همهمه فراگیر جمعیت رو بشنوم. شبیه همین الان که دارم می نویسم. خوشم میاد از این مجسم کردن های مسخره خودم. این زمین امشب به نظرم سفت میاد. هوس کردم امشب روی ابر ها راه برم. گیج بزنم و تلو تلو بخورم و با خنده بترسم که مبادا قدم اشتباهی بردارم و بر اثر انحنای زیاد تر یکی از ابر ها ولو بشم زمین. عاشق این حال و هوام. یعنی میمیرم واسهش. هر زمان دلم بخواد نمیشه واردش بشم. شب های وسط هفته ترجیح میدم روی زمین سفت باقی بمونم چون صبح فرداش میرم سر کار و اونجا جای ته تأثیرات به جا مونده از این مدل خوش گذرونی ها نیست. امشب هم به افتخار کارت هوشمند میشه به خودم تخفیفات مثبت بدم.
چه قدر دلم خوردن هرچی عشقمه می خواد الان! ای کاش دلواپس معده و وزن گرفتن و1سری چیز های مزخرف دیگه نبودم تا حالش رو می بردم! گشنمه خخخ! شاید امشب زدم به ناپرهیزی در صورتی که می دونم اشتباهه. امیدوارم نکنم!
مادری1خورده درد های مشکوک داره. دکتر ها هم که ماشالا معلوم نیست کجا سیر می کنن. باید دلواپسش باشم. نمی خوام بهش فکر کنم. نمی خوام به هیچ چیزی فکر کنم. اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، چند روز پیش زنگ زده بود و شبیه همیشه ناله داشت. از بیماریش. از چشم هاش. از تاریک شدن کامل چشم راستش. از قند و چربیش. از بی خوابی هاش. از درد هاش بعد از اون تصادفه. از اینکه شاید پاش رو از زیر زانو قطع کنن. خودش این مدلی می گفت. چندتاش راسته؟ چه قدرش تصورشه؟ من از کجا بدونم؟ گاهی تصور می کنم بدش نمیاد از کاه کوه بسازه اون هم واسه من. هر دفعه هم می پرسه داداشت می دونه؟ خدایا عاقل که نیستم جنونم رو حفظ کن که به عدم پرتاب نشم خخخ! جدی این قدر حالش بده آیا؟ نمی خوام بهش فکر کنم. دلم نمی خواد. باید1دفعه دیگه بزنم ببینم حفظ کلاس های کانون واسم باز میشن یا نمیشن. نمیشن نمی دونم واسه چی. باید سعی کنم روز و ساعت کلاس هام شبیه ترم پیشم باشه. ترم پیشم. آخ تموم شد! ایول! به حساب ناقص خودم اگر اصلا نیفتم3سال دیگه کم کمش باید بخونم. اوه خدا3سال من دلم می خواد سریع تر بلدش بشم! نق. نمی خوام بهش فکر کنم. حسش نیست. حس نق زدن نیست. حس دلتنگی نیست. حس دل گرفتگی از ساکت گذشتن از کنار آشنا های دور در فضای بلاین گرام نیست. حس تردید1سلام نیست. حس توقف و تماشا نیست حس سلام نیست حس محبت و یادش به خیر و ای کاش نیست.
مادرم. باید برم1خورده شونه های خسته از1عمر به دوش کشیدن های سرنوشتم رو بمالم بلکه این درد ناشناس کمی عقب نشینی کنه. نمیشه من گشنمه همه چیز به جهنم خوردنی دلم می خواد. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باز هم جمعه!

باز هم جمعه. دیروز تقویم می دیدم تا22بهمن دیگه تعطیلی بی تعطیلی. شکلک خشم. خشم جدی. خدا کنه خیلی بد نگذره! لعنت بر ذات هرچی نق امسال من واسه چی این مدلی شدم؟ یعنی میشه تموم بشه آیا؟
در حال خوندن1کتاب صوتی هستم. داخلش1زن افریته سیاستمدار هست. مثلا داخل این کتابه مشاور رئیس جمهور آمریکاست. کتابه تخیلیه. این زنه، … ووووییییی خداجونم یعنی این هیچ نقطه مثبتی نداره. قیافهش که ترسناکه. اخلاقش هم سوپر گَنده. هر ثانیه هم در حال سیگار کشیدنه. دندون هاش جرم گرفته و سیاهن. دهنش هم بوی نیکوتین میده. به خدا از خودم نمیگم داخل این کتابه این مدلی ازش گفته. با اینهمه سیاستش در مقامش نگهش داشته. من که میگم آخر داستان مشخص میشه تمام نقشه ها زیر کله همین زنه بود و کلا کاخ سفید داخل این داستان و کل ملت و ما خواننده ها به وسیله این دراز لاغر دودی بی خاصیت سر کار بودیم. اما سیاست هاش، … 1چیزی بگم؟ این موجود منو یاد یکی از آشغال ترین افرادی که در تمام عمرم محکوم به آشنایی باهاش شدم میندازه. به خدا نمی دونم واسه چی اما ازش که می خونم احساس می کنم مدل موجودیتش بی نهایت شبیه اون آدمه هست. همه چیز این قهرمانه همه چیز عوضیش از نظرم شبیه اونه. خودمونیم بذار اعتراف کنم. شاید واسه همینه که اینهمه از این نقش منفی داخل این کتاب بدم میاد. بیشتر از قهرمان1داستان تخیلی. از زمانی که این وارد داستان شد سعی کردم این اعتراف رو قورتش بدم اما موفق نشدم. من حرف خودم وسط دلم جا نمیشه پس اعترافش می کنم1جایی. و کجا بهتر از اینجا! نویسنده کتاب وسط داستان توصیفات منفی از این زنه زیاد کرده و من هیچ کدوم رو از خودم درنیاوردم اما این شباهت رو خودم کشف کردم خخخ. این با سیاست بازیش کاخ سفید رو از فهمیدن1واقعیت خطرناک در آخرین لحظه منحرف کرد و بعدش نمی دونم چی میشه باید باقیش رو بخونم. تازه داره مثل موش کور زیرزمینی زیراب اونی که می خواست رئیس جمهور رو از نقشه های منفی آگاه کنه رو می زنه و زنگ زده به بالادستیه طرف و داره پیش اون خرابش می کنه و با چه ادا اطوار مثلا منطقی و واقع گویانه ای! اما واقع بین اگر باشم، که البته نیستم، خیلی هم تقصیر این زنه نیست. رئیس جمهور داخل این کتابه عقل داره یا مدعی هست که داره. طرف رو در لحظه آخر شروع کنفرانسش دید. تلفن رو هم دید تلفنچی رو هم دید قیافه نگران تلفنچی و قیافه عوضیه این زنه رو هم همین طور. واسه چی دخالت نکرد؟ واسه چی1لحظه به این کرم خاکی تردید نکرد که این مدلی ضایع نشه؟ البته هنوز ضایع نشده اما1دروغ وحشتناک به تمام جهان از زبون ایشون گفته شد و کل داستان رفت داخل آستینش. اگر تق ماجرا در بیاد این بیچاره فوق نابود خواهد شد. نقش مقابل سعی کرد همین رو بگه اما اون زنه اجازه نداد رئیس جمهوره آگاه بشه و به نظر من خود این مردک هم شعور فهمیدن نداشت پس حقشه هرچی سرش بیاد. اما با اینهمه این زنه، … وایی خدا این زنه، … این آشغال، … این، …. این، … این چیز، … خدایا چه قدر من از این آدم داخل این داستانه بدم میاد! خدا کنه آخرش1چیزیش بشه حسابی داغون بشه من حالم جا بیاد خخخ!
خاطرم هست1دفعه که حالم خیلی منفی بود1کسی در توصیف اون چیزی که اذیتم می کرد می گفت ببین پریسا همه ما آدم ها مدعی هستیم که1چیزی به نام عقل رو در وجود خودمون باور داریم. مدعی هستیم ولی ازش استفاده نمی کنیم. چیزی که واسش به مرز جنون پیش از مردن رسیدی از بیخ باطله. تو مسؤول بیداریه همه نیستی. اون هایی که مدعی عقل هستن باید اهل استفاده ازش هم باشن. اگر نخواستن و نکردن به اینهمه که تو صرف اسم و نشونشون می کنی نمی ارزن. و اگر تو هم نخوایی این رو بفهمی پس تو هم به دلواپس شدن های اطرافیانت نمی ارزی. باید ولت کرد وسط این آتیشت بمیری.
طرف درست می گفت. واقعا خیال داشت وسط آتیشم ولم کنه بمیرم. خسته شده بود از نفهمیدن هام. من هنوز گاهی نمی فهمم. شبیه چند شب پیش. و بعد حواسم جمع میشه و بیدار میشم. به امید زمانی که دیگه فهمیدن فراموشم نشه و … خدایا کمکم کن! بیخیال! از این زنه داخل این داستانه بدم میاد. شرمنده چه بفهمم چه نفهمم من از این موجود بدم میاد. نمی تونم این رو کاریش کنم خخخ! دیشب1چیزی شبیه1ترجمه داغون از1مقاله فرستادم واسه بازبینی. خودم که تقریبا مطمئنم باید حالا ها بخونم تا به ترجمه کردن برسم ولی، … اعتماد به نفس من رو اگر بیابون داشت الان جنگل شده بود.
این3شنبه پایان ترم. درس نخوندم. یعنی خوندم درس شب امتحانی نخوندم.
بدم میاد تعطیلات تموم میشه. به شدت از اینکه شنبه برسه خوشم نمیاد. خدایا کاش می شد شغلم عوض بشه! بیفتم1جایی که خیلی با مردم سر و کار نداشته باشم. مخصوصا بچه ها با اینهمه مشکلات نچسبشون! خدایا! آخ خدایا خدایا!
دیشب1خواب ترسناک دیدم. قبل از خواب سردرد داشتم. فقط1خورده بود ولی به شدت سنگین شده بودم. خوابیدم و این سردرده در تمام صحنه های خوابم باهام بود و1دفعه وسط خواب دیدن هام حس کردم1چیزی کنار سرم چند میلیمتر عقب تر از گیجگاه سمت راستم هست. دست بهش زدم شبیه1جوش کوچولو بود ولی زمانی که خواستم با ناخن بترکونم یا بکنمش1دفعه دیدم1کوچولو دراز تر شد. کنجکاو شدم و با نوک2تا انگشت گرفتم یواش کشیدمش دیدم داره میاد. آروم لمسش کردم دیدم1میله بلند خیلی نازک خیلی شکننده هست که با لرزش از جنس وحشت دستم1دفعه شکست. خیلی نازک بود و به شکنندگی1رشته ماکارونی خام. درست همون مدلی. داشتم از ترس و تعجب دیوونه می شدم. باقیه میله رو گرفتم یواش از داخل سرم می کشیدم بیرون. به خدا حسی که داخل سرم داشتم رو قشنگ یادمه انگار بیداری بود. این چیز هرچی که بود رو می کشیدم بیرون و این همین طور می اومد و تموم نمی شد. قشنگ احساس می کردم1چیزی از پشت سرم رد میشه و تا بناگوش سمت چپم امتداد داره و حالا داره میاد بیرون. حس خوشایندی بود اگر اونهمه نمی ترسیدم. عاقبت میله کامل در اومد. اندازه کل سرم بود. از این بناگوش تا اون یکی. نیم دایره بود و خیس. از وسط مغز نداشتهم گذشته بود و حالا من کشیده بودمش بیرون. آروم به محل خروجش روی سرم دست کشیدم. چند تا قطره خون بود. بعدش دستم خورد به1چیزی. شبیه1جوش کوچولو بود ولی این دفعه دیگه می دونستم چیه. آهسته با نوک2تا ناخن سرش رو گرفتم و خیلی یواش کشیدم. شروع کرد به بیرون اومدن. این دفعه بدون اینکه بشکنه تمامش در اومد با همون حس و حال و همون احساس داخل سرم. هیچ دردی نداشتم فقط سرم1جوری می شد و بعدش که این در می اومد بیرون داخل گوش راستم صدای1سوت آروم می شنیدم و1مدل سبکی خاص داخل سرم بود. به نظرم2یا3تا از این ها در آوردم. دنبال بعدیش بودم. نبود یا من ندیدم. عجب سرم سبک شده بود! بعدش1دفعه حس کردم گوش راستم سنگینی می کنه. انگشت کردم داخل سوراخ گوشم و نوک انگشتم ته گوشم سر چند تا از اون میله ها رو لمس کرد. چند تایی با هم1دسته کوچیک بودن. با خودم فکر کردم الان که ناخن هام بهشون نمی رسه این ها خودشون دارن میان جلو وایستم به محض اینکه تونستم با2تا ناخن بگیرمشون و یواش بکشمشون بیرون. خدایا چه حس قلقلک عجیب و، … آخ خدای من!
الان بیدارم و به جای تمام اون حیرت های داخل خوابم الان دارم می ترسم. این دیگه چی بود؟ البته1خورده می دونم چم شد. دیشب1خورده ناپرهیز شدم. یعنی از نظر جسمی. خوردنی های نباید هم خوردم. غیر مجاز برای من. فست فود خخخ. وایی که چه خوشمزه بود! خوب چیکار کنم دروغ بگم یعنی چی خوشمزه بود دیگه! خودم رو که نمی تونم عوض کنم از این آشغال ها دوست دارم دیگه! پرهیز می کنم1نفر دیگه که نمیشم! ای بابا! ولی جدی بین فست فود ها دیگه پیدزا دوست ندارم. یعنی خیلی دوست ندارم. از زمان پرهیز به این طرفم هر دفعه خوردم بعدش به شدت اوضاعم به هم ریخت. خوردنیه دیشبی هم اوضاعم رو به هم ریخت ولی خیلی کمتر از اون بشقاب های خوردنیه خوشمزه خخخ. خلاصه که دیشب ناپرهیز شدم بد جوری هم شدم و نتیجهش شد اون سردرد و اون خواب های کزایی که الان از فکرش کل موجودیتم میشه شبیه چندش. همین الان وسط نوشتن مو هام رو زدم کنار و به اطراف گیجگاه هام دست کشیدم خخخ. چیزی اونجا نبود. نه جوشی نه سوراخی. زده به سرم خوب مشخصه که چیزی اونجا نیست! خدایا گفتم شفا نمی خوام ولی این دیگه خیلی زیاده! بیخیال ولش کن یادم بره.
دیشب اینجا باد و بارون بود. الان نمی دونم سرده یا من سردمه.
به نظرم عصر4شنبه بود که1کسی با زنگش غافلگیرم کرد. بهش نگفتم ولی6متر از شدت غافلگیری پریدم. روز پیشش یعنی3شنبه اگر تاریخ ها درست خاطرم مونده باشه، بدون اینکه خودم بدونم رفته بودم روی روان طرف. به خدا تقصیر من نبود من از کجا می دونستم بعدش هم من واقعا1جایی گیر کرده بودم باید نق می زدم که بفهمم این گیر رو چه مدلی رفعش کنم به کی باید می گفتم آخه! خلاصه اون بنده خدا از1000جای دیگه ظرفیت اعصابش لبریز بود و من کلا واسش فوق تکمیلش کردم. اون هم البته هوار نکشید. معمولا صداش رو بالا نمی بره فقط، … از دست این فقط ها. بقیه رو نمی دونم ولی این فقط ها رو من ترجیح میدم که نبینم. خوب البته این دفعه دیدم. هیچ چی نگفتم. در مواجهه با این فقط ها دفاع هم جایز نیست و من نکردم. سکوت کردم سکوت مطلق. قهر نکرده بودم ترسیدم چیزی بگم دردسر درست بشه کشیدم عقب و سکوت. زمان هایی شبیه این سکوت می کنم. دلم یواشکی گرفت. حرصی نبودم فقط دلم گرفته بود. بلد نیستم توضیح بدم. مطمئن بودم نه اون شب نه هرگز سر این ماجرا با طرف بحث نمی کنم. توضیح اضافه نمیدم، سعی نمی کنم قانعش کنم، از خودم دفاع نمی کنم، در موردش هیچ صحبتی نمی کنم، اخم نمی کنم قهر نمی کنم تلافی نمی کنم کلا هیچ کاری به نشان اعتراض انجام نمیدم نه حالا نه هرگز. به این ها کاملا مطمئن بودم. هیچ تمایلی به این مدل وحشی گری های مدل خودم نداشتم. تجربه های تاریک بهم گفتن که نتیجهش اصلا مثبت نیست. اما حسابی دلم، …
-واسه چی اینهمه، … آخه تقصیر من نبود که!
این رو حتی پیش خودم هم بلند نگفتم. فقط1گوشه ولو شدم و یواشکی1خورده خخخ! بعدش هم آستینم رو کشیدم روی چشم هام و بعدش هم بلند شدم رفتم ببینم مشق ننوشته اگر هست بنویسم که نبود. دیر تر رفتم مشقه بود و بی صدا نوشتم و خخخ! عصر4شنبه واسه خودم دراز کشیده بودم و طبق معمول یا تقریبا طبق معمول رو به سقف داشتم از سکونم حالش رو می بردم و با اون زنگه چنان غافلگیر شدم که چند لحظه شبیه خوابزده ها وا رفته بودم و اون بنده خدا خودش از پشت خط یخم رو آب کرد. بهش نگفتم که غافلگیر بودم. چی باید می گفتم؟ که فلانی بعد از اون خشم بی هوارت خیال می کردم بگی به جهنم و انتظار نداشتم بدون حرص پشت خطم باشی؟ کلی حرف زدیم. به ماجرای پیش اومده کمی تا قسمتی خندیدیم و، … تلفنه که تموم شد سبک تر شده بودم ولی به نظرم طرف درست میگه باید بلد بشم1سری گیر ها رو بدون نق زدن رفعشون کنم. از ترس اینکه اشتباه کنم و حقی به دستم ضایع بشه روان ملت رو پاک می کنم که چی خخخ! این بنده خدا رو زیاد اذیتش می کنم باید حواسم جمع تر بشه!
دیشب داشتم1شعر ناتمومم رو کامل می کردم که گریهم در اومد. طول نکشید تا2قطره نباریده بودم که گوشیم زنگ خورد و1، … هی1ممنونم تو واقعا دوست خوبی هستی. به خدا راست میگم من واقعا دوستت دارم!
شعرم تموم نشد. هنوز هم نیمه باقی مونده چون دیگه نتونستم در اون حال بمونم و باقیش رو بنویسم. ممنونم1حسابی ممنونم.
باید1خورده خودم رو مجبور کنم در انجام وظایفم سفت تر و منظم تر باشم. زمان هایی که به حال خودم رها میشم خیلی بد میشم. کاری که دلم نخواد انجام نمیدم، از روی برنامه پیش نمیرم، حسابی زمان تلف می کنم، ول معطلم و از این ول معطلیم لذت می برم، انجام وظایفم منظم نیست، سرعت عمل در کار هام نیست، در لحظه سیر می کنم و هرچی اون لحظه بخوام و ایجاب کنه انجام میدم و با هر سرعتی که خودم دلم بخواد، خلاصه عنصر نکبتی از این جهان هستم واسه خودم. پیش از این یادش به خیر داخل محله علی می گفت پریسایی کن. دقیقا زیادی واسه خودم پریسایی می کنم. نمی دونم علی الان کجایی. زود تر از این ها دلم می خواست اسم ازت ببرم ولی حس کردم رضایت نداری اسم ازت هیچ کجای اینترنت آشنا ها برده بشه. ولی الان، … علی آدرس اینجا رو گرفته بودی نمی دونم میایی یا نه. ای کاش این دفعه رو بیایی و فقط این رو بخونی که دلم تنگ شده واست. کاش برگردی! علی من واسه خاطر این مدلم خیلی حرف و دردسر واسه خودم درست کردم اما درست نشدم. اگر دلم واسه کسی تنگ باشه خیالی نیست که طرف کیه. بزرگه یا کوچیک. مذکره یا مؤنث. مجازم دلتنگش باشم یا مجاز نیستم. دلم که تنگ بشه هوار می زنم که هی! دلم تنگ شده واست. و اگر به هر دلیلی دستم به طرف نرسه، هوار می زنم که آهااایی! دلم تنگ شده واسه فلانی. اگر کسی واسم عزیز بشه تفاوتی نمی کنه موقعیتش، جنسیتش، و موقعیت خود من چه مدلی باشه. صاف به طرف میگم ببین تو دوست خوبی هستی من دوستت دارم. و باز هم اگر دستم به طرف نرسه، یا به هر دلیلی نتونم به خودش بگم، هوار می زنم که آهاااایی همه بدونید فلانی دوست خوبیه دنیا شنیدی من فلانی رو دوستش دارم. این هیچ خوب نیست علی ولی من نمی تونم جز این باشم. به قول خودت، خودمم. این هم از نشونه های پریسایی کردن هامه که به خدا گاهی واقعا واسم دردسر شده و میشه اما من نمی تونم عوض بشم. و حالا کاش بخونی که میگم دلم تنگ شده واست. من نمی دونم الان در چه حالی. اینترنت رو هنوز می چرخی یا نه. سایت های آشنا رو هنوز می بینی یا نه. اینجا میایی و منو می خونی یا نه. اما دلم تنگ شده واست. کاش بخونی و کاش بخوایی که برگردی! داخل محله، داخل تیم تاک، داخل هر جایی که خاطره هات هست و خودت نیستی، کاش باز هم باشی! دلتنگم. دلتنگ خیلی ها که باید باورم بشه داستان دل و دلتنگی ها براشون معتبر نیست. خیلی ها به خیلی مدل ها سعی کردن که دیگه دلتنگ نباشم. سعی کردن باور کنم که ارزش ها، … بیخیال من هنوز دلم تنگ میشه. واسه تمام اون هایی که خودم و دلم و دلتنگی هام خیالشون نیست دلم تنگ میشه. خیلی هم زیاد. اون قدر که از تصور نبودن هاشون بدون صدا می بارم. خیلی هم زیاد می بارم. سعی کردم کمتر بشن این باریدن هام اما فقط تونستم صداش رو حذف کنم. حالا مدت هاست که بدون صدا از فشار دلتنگی هام می بارم. و چه شدیدن این باریدن ها که بعد از شروع تا مدت ها توقف ندارن. کاش غیبتت اون قدر طول نکشه که هوای دلتنگی واسه تو هم خیس بشه! کاش زود تر برگردی!
پیام از بلایندگرام این هم عجب داستانیه واسه خودش. کلی ماجرا داره خخخ! ازش خوشم میاد. اما واتساپ رو حذفش نمی کنم این رفیق شفیقیه حیفه از دستش بدم. برم چند تا پیام و چند تا جوک بخونم حالم جا بیاد. این روز ها هرچی کانال جوکه گیر میارم عضو میشم. کانال ها خوبن. کسی کسی رو داخلشون نمی شناسه. خنده های تک و ناآشنا. چه قدر حرف زدنم میاد. نق. بیخیال اینجا درسته که خودمم اما بد نیست1خورده بس کنم. باید1زنگ به مادرم بزنم ببینم کی حرکت می کنن و کی می رسن، بعدش1خورده اینترنت بازی کنم، بعدش1خورده درس بخونم، بعدش خخخ بسه دیگه من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اندر احوالات خرچنگ پلنگ خودم!

آخ توی روح بیداریه صبح زود های تعطیل! خوب خوابم میاد آخه! بابا واسه چی بیدارم الان آخه من امروز تعطیلم تعطیییییییل خدا خوابم میاد! شکلک گریه شکلک نق شکلک نق شکلک نق شکلک نق! ولش کن بسه حسش نیست.
این3شنبه که میاد امتحان فاینال این ترم زبان. دیروز استاد می گفت خیلی سخته. کلی هم درس و تمرین داد واسه1شنبه. چند لحظه وایستادم گوش کردم به توضیحاتش. درصد استرس رو کشید بالا. خخخ در رفتم وسطش. باز یادم رفت چه مدلی وارد سایتش می شدم. شهریه رو باید پرداخت کنم مدلش رو فراموش کردم. از بس حواسم به آلبالو کشمش میره. جدی من واسه چی اینهمه حواسم رو اصراف می کنم؟ از بس بوقم. دیشب واسه دفعه چندین هزار هزارم با خودم تصمیم گرفتم دیگه خیالم به مواردی که در زندگیم چیزی رو عوض نمی کنن نباشه. به خودم که اومدم داشتم فکر می کردم و فکر های مثبتی هم نبود. باعث شده بود حسابی توی هم بشم. بعدش شونه بالا انداختم و بلند شدم و این تعهد چندین هزار هزار دفعه تکرار شده رو باز تجدید کردم. نمی دونم این دفعه میشه سرش بمونم یا نه. از دیشب که موندم. چه هنری! دیشب که خواب بودم امروز هم که تازه بیدار شدم. هنوز بلند نشدم فقط بیدار شدم. مادرم صبح زود اومد که بره خونه خاله. کدوم وره از این وره از اون وره. من نرفتم. درس دارم. آماده رفتن هم نبودم. خیر سرم کلی کار دارم هنوز فقط بیدارم و مونده بلند بشم. تازه بعد از این خرچنگی ها باید1خورده بخوابم خخخ.
داشتم می گفتم. خیالم، … چی می گفتم یادم رفت حسش هم پرید ولش کن. خلاصه بیخیال.
دلم تفریحات می خواد جرأت نمی کنم برم طرفش. هم دردسر داره، هم ضرر داره، هم زمان می بره، هم کل1روزم رو قورت میده بعدش که به خودم میام می بینم زمانم پرید و نای بلند شدن ندارم بعدش تعطیلی میره و من همچنان عقبم. پس این رو هم فعلا بیخیال.
2تا هفته پیش5شنبه رفته بودم خونه نگین مهمونی. عصر5شنبه تا عصر جمعه. اون5شنبه روز چند فازی بود. قابل توجه یکی این از عبارات تو بود که من یادش گرفتم و اینجا زدمش. ببین اسم هم ازت بردم نگی دزد اکتشافاتم. اون الفاظ نکبتی هم که الان داری میگی تمامش خودتی. آخیش تا تو باشی دیگه از اون ایمیل مهربون ها واسم نفرستی.
کجا بودم آهان اون5شنبه. روز چند فازی بود. در طول1صبح تا ظهر به دفعات فرمون روانم و برنامه عصرم عوض شد و عاقبت هم خخخ. صبحش گیج بودم، بعدش از شدت حرص چنان منفجر شدم که خخخ بیچاره1که بعدش می گفت بیخیال چوب خور تو فعلا منم. خداییش این مدلی نیست تقصیر خودش شد هی گفت بگو هی گفت بگو بهش گفتم ببین من الان اگر حرفی بزنم از سر منطق نیست چون حرصیم حرف های قشنگی نمی زنم1خودش گفت بگو من هم نگفتم ترکیدم. اون سعی کرد درستش کنه ولی من با گفتن هام انگار1کوه خاکستر رو پرت کرده بودم کنار. 1باید می رفت. بعدش سکوت. و من چیز های وحشتناکی رو به یاد می آوردم که از درد اشک هام روی گونه هام آتیش می گرفتن انگار. گریه نبود هقهق نداشتم فقط نفس های حرصی بود و اشک. اشک های داغی که صورتم ازشون می سوخت. شده از سر حرص چشم هات اشکی بشن؟ گریه نیست خشمه. از هیچ کجا نمیشه بزنه بیرون از چشم در میاد. واسه من شده. اون5شنبه صبح.
باید می رفتم جایی. همراه1کسی. طرف رسید و من سریع آثار جرم رو پاک کردم. اون1کسی آخرین کسی بود که دلم می خواست علت این خشمم رو بفهمه. تا همین جاش هم حسابی درگیرم که ببین نبینم هوالی فلان مورد، … از دست این موارد متقاطع!
قطعی شده بود که شب5شنبه نه جایی میرم نه کسی رو می بینم. بعدش جایی که با اون1کسی رفتم منتظر بودم. بعدش1زنگ زد. بعدش من هرگز نفهمیدم این چه مدلی از بالای خر رم کرده شیطون میاردم پایین. خیلی زمان ها در خیلی موارد این کار رو کرده و می کنه و من هر دفعه به خودم میگم دفعه دیگه باید دقیق بشم سر در بیارم ولی دفعه دیگه میاد و میره و من دقیق نمیشم. آخه از بالای خر رم کرده شیطون که نمیشه به چیزی دقیق شد. فقط میشه نیومد پایین که من عاقبت میام خخخ! هی1واقعا که! عروسیت تلافی نمی دونم شاید کنم.
خلاصه که5شنبه شب2هفته پیش رفتم و جمعه شب اومدم. نگین و همسرش حسابی دردسر داشتن. دستشون درد نکنه. وایی خدا همسرش پرنده داشت. داخل انباریشون قفس بود داخلش1عالمه طوطی های کوچولو بود من گیر دادم باید لمسشون کنم اون بنده خدا هم شب بردمون انباری از قفس طوطی در می آورد می داد دستم. چه خوشگل بودن! دم هاشون بلند بود و خخخ گاز می گرفتن. چه گازی! جدی بد گاز می گرفتن. ولی من مگه از رو می رفتم؟ کلا موجود سمجی هستم واسه خودم. از رو نمیرم. هرچی گاز گرفتن بیخیال نشدم و اون قدر نازشون کردم که اون ها از رو رفتن. به من در جوارشون خوش گذشت و به نظرم به اون ها هم خوش گذشت چون هرچی حرص از آدمیت داشتن با گاز گرفتن من تخلیه کردن. آخ دستم! من باز طوطی می خوام لمس کنم. گفتم که از رو نمیرم چشم هات رو بکش داخل!
جمعه شب که برگشتم حس کردم هفته ها از بهشت فسقلیم دور بودم. خدایا سقف امن هیچ کسی رو ازش نگیر! چه قدر من این1وجب جا رو دوست دارم!
اونجا که بودیم چند دفعه گفته شد خوب دفعه دیگه با کیه؟ دوره بعدی کجاست؟ دفعه بعدی کجاییم؟ و من حتی1دفعه مصلحتی هم تعارف نکردم که بفرمایید خونه من. دلم نخواست. اهل تعارف های این مدلی نیستم. برای من4دیواری شخصی حریم سفتیه و دیگه هرگز حاضر نیستم حصارش رو باز کنم. اگر قراره مهمون دعوت کنم بیرون. می برمشون بیرون جایی که آلاچیق داشته باشه و بشه نشست به صرف هر چیزی که دعوتشون کردم. اما از رفت و آمد های رفیقانه خونگی اصلا ابدا ابدا خوشم نمیاد. این دفعه هم رفتم چون باید می رفتم. نگین عروسی کرده بود و من سر عروسیش نبودم، بچه ها می گفتن انصراف از رفتنم رو بهشون اطلاع ندادم که البته من معترض بودم که من گفتم ولی اون ها موافق نبودن، و دیگه نمی دونم چی بود که باید می رفتم. اما دوره و دفعه دیگه و از این ماجرا ها اون هم داخل خونه رو به هیچ عنوان نیستم. بذار بگن خسیسم. بذار بگن پذیرایی بلد نیست. بذار هرچی می خوان بگن. از نظر من فقط کسی رو داخل4دیواریه شخصی داخل حریم شخصی میشه راه داد که خیلی خیلی خیلی زیاد خودی باشه. دوست های من خوبن. دوست هام رو دوست دارم ولی اینهمه حس خودی بودن باهاشون نمی کنم که بیارمشون داخل خونم. جایی که داخلش خیلی خیلی خیلی زیاد خودمم. تمام دنیای سومم که جز خدا هیچ کسی ازم ندیده داخل خونه شخصیم در حضور خودم و خودم ظاهر میشه و ابدا دلم نمی خواد همچین مکانی رو حتی واسه1شب مهمونی با هیچ مهمونی مشترک باشم. به خاطر این مدلم دلگیر هم داشتم. طرف ازم دلگیر شد. خوب بشه! من اینم خیال هم ندارم واسه عوض شدن این بخشم اقدامی کنم. هر کسی موافق نیست معذرت. این مدلی نبودم. نه به این شدت. چند وقتی بود که داشتم بهتر می شدم. به این تصور می رسیدم که خیلی هم سخت نیست. شاید بشه ساده تر از این با ملت کمی خودی تر شد. اون اندازه که از اومدنشون خوشحال بشم و1سری لحظه های قشنگ اینجا با هم داشته باشیم. داشتم بهتر می شدم اما، … حالا دیگه نه. نه می تونم و نه دلم می خواد. دلم نمی خواد. به هیچ وجه دیگه دلم این رو نمی خواد. خلاصه اینکه دفعه بعد بی دفعه بعد. مهمون بی مهمون خخخ!
همکار هام دارن1دسته میشن واسه1سفر. مشهد یا کیش. این کجا و آن کجا. یکیشون خیلی بهم گیر میده که واسه چی با ما گردش نمیایی؟ واسه چی باهامون سفر نمیایی؟ واسه چی با ما چیز نمی خوری؟ واسه چی …؟ اااااااههههههه بسه دیگه سرم رفت خانمی دلم نمی خواد. نگفتم گرفتارم. نگفتم دلم می خواد ولی نمیشه. نگفتم شاید دفعه بعد. گفتم نمی خوام. طرف گفت یعنی تمایل نداری؟ خندیدم و گفتم نه ندارم. طرف گفت یعنی اصلا تمایل نداری با همکار ها بیایی یا این دفعه و اینجا تمایل نداری؟ باز خندیدم و گفتم نه. طرف گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی کلا تمایل ندارم. نه سفر، نه اردو، نه دوره های ماهیانه، نه صبحانه های اشتراکی، نه این دفعه و نه هیچ دفعه ای. کلا تمایل ندارم. طرف شاید تعجب کرد شاید هم حس دیگه ای داشت. من خیالم نبود. بعدش اون خندید و گفت چرا و من فقط خندیدم. از اون خندیدن هایی که به نظرم اگر کسی به خودم تحویل بده بهم بر می خوره. از اون خنده های از جنس خخخ چیزه میشه جنسش رو نگم؟ آیای آخرش رو هم نگفتم یکی. بمیری یکی. آخ خدا بمیری یکی خخخ!
الان7شد؟ واسه چی اینهمه زود؟ من خوابم میاد هنوز آخه! برم1کوچولو ولو بشم نمی خوابم ها فقط ولو بشم8بلند میشم به جان خودم بلند میشم الان این پتو مهربونه اینجاست داره نازم می کنه نمیشه بیخیالش بشم به جان خودم نمیشه واقعا نمیشه من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

درد.

بعد از ظهر2شنبه. سکوت خونه. چه قدر دوستش دارم! چه شوق دلگیری! در یکی از اون حالت های دلتنگیه بسیار شدید به سر می برم. خدا کنه داخل انجمن شعر شبیه اون دفعه باریدنم نگیره. همه چیز آرومه. آروم و معمولی. اگر بدجنسی نکنم مایل به مثبت. پس من دقیقا چمه؟
به دفعات سعی کردم با عوض کردن1چیز هایی در اطرافم اثرات شیرینی های اینهمه تلخ رو از سرم و از خاطرم و از دلم پاک کنم. واقعا سعی کردم ولی دووم نیاوردم. آخریش1هفته نمیشه شروع شده. تقریبا2روز شاید. به خودم گفته بودم1ماه. اگر نتونستم2هفته. الان2روز گذشته و مطمئن شدم که نمی تونم تحمل کنم و باید سریع بکشم عقب. در جنگ با خودم برای بالا بردن تحمل و تمدید مدت صبوری کردن هام تا2هفته آینده، نمی تونم اون صدای ناخوشایند رو نشنوم که بهم میگه تلاش مشابه رو دفعه پیش در1جو بسیار صمیمی تر داشتی و خیلی هم طولانی بود اما پایانش رو مطمئنا فراموش نکردی. مهر عناصر اون جو صمیمی تر اونقدر بود که تا مدت ها بعد از انصرافت دستشون همچنان روی شونه هات بود که از انصرافت منصرف بشی و برگردی. و نتونستی. نشد. یادت که نرفته!
نه یادم نرفته. سعی کردم یادم بره اما نرفت. سعی کردم پیش تر هاش رو هم یادم بره اما نرفت. نتونستم. نمیشه. بلد نیستم. گاهی شبیه این روز ها چنان شدید به این حال و هوای تاریک میرم که حس می کنم حتی معجزه هم به دادم نمی رسه.
چند روز پیش1کسی سعی کرد خیلی زیاد سعی کرد تشویق و کمکم کنه که حرف بزنم. که حرف بزنیم. اولش سفت گفتم آخه چه حرفی من که چیزیم نیست. ولی چیزیم بود. زمانی که به اصرار طرف چندتا خاطره واسش گفتم، زمانی که خنده هام خیلی آهسته خیس شدن، زمانی که خنده های خیسم آهسته آهسته هقهق های آرومی شدن که بعد آشکار تر شد و بعد باریدن های بی توقفم بود که تمام صورت خودم و شونه هم صحبتم رو خیس می کرد، چاره ای نداشتم جز اعتراف بی کلام به این واقعیت مشخص که چیزیم هست. خیلی هم هست. دلم تنگ شده بود. دلم تنگ شده. اون قدر شدید که فقط با نوشتن این جمله کوتاه لعنتی کم مونده از هقهق خفه شم. آخه واسه چی؟ مگه چه قدر من احمق1هیچ رو جدی گرفته بودم که الان این مدلی میشم؟ مگه میشه من بعد از اونهمه داستان بی سر و ته که در عمرم تا اینجا سپری کردم اینهمه اینهمه احمق بوده باشم؟ مگه میشه که این، … بسه این حرف ها. ظاهرا بله میشه. شده. این خودم هستم خودِ خودم که از شدت این لرزش و بارش عوضی به زور می نویسم. خدایا من واسه چی این طوری میشم آخه؟ کی تموم میشه؟ خدایا کی تموم میشه؟ دیگه نمی تونم تحمل کنم پس کی تموم میشه؟
هم صحبت چند روز پیشم می گفت تو چه جور بلایی سر خودت آوردی؟ آخه واسه چی سر چی؟ جواب ندادم. نمی تونستم. هقهق هام خیلی پشت سر هم بود نمی شد.
-آخه برای چی برای چی از این ماجرا نبریدی؟ تو که1دفعه کشیده بودی کنار برای چی باز واردش شدی؟ این نفرین رو هر طرفش رو تماشا کنی زجرت میده کسی هم اون هوالی نیست که بتونه و حتی بخواد کمکت کنه آخه من که از بیرون می بینم می فهمم تو برای چی نمی بینی؟ به خدا اشتباه می کنی1حرکتی کن1دفعه واسه همیشه از سر و ته این خیمه شب بازی خودت رو جدا کن. شاید اگر نباشی اگر نبینی یادت بره.
حالم بد بود اما نه اون قدر که زمزمه آروم و از جنس تردید بعدش رو نشنوم.
-شاید!
دلم تنگ شده بود. می باریدم. فقط می باریدم. دلم به طرز دردناکی تنگ شده بود. درد داشت1درد کاملا واقعیه جسمی. احساسش می کردم. واقعا احساسش می کردم. شبیه الان. دلم تنگ شده. دلم به طرز دردناکی تنگ شده. 1درد کاملا واضح. 1درد جسمی که الان دارم احساسش می کنم. روی قفسه سینم. روی تکی تکی نفس هام. روی پلک هام که از فشار باریدن باز نمی مونن.
داخل واتساپ پیام اومد. از1دسته جدید که عضوش شدم. به نظرم نتونم اونجا بمونم. مطمئنم که نمی تونم اونجا بمونم. باید تمومش کنم. نوشتن رو میگم. لازم دارم سعی کنم نفس بکشم. باید2ساعت دیگه آماده بشم برم انجمن شعر. دلم نمی خواد جنازم رو بکشم اونجا. کاش بتونم چند لحظه فارغ از این حس سنگین خیس خودم رو بسپرم به خواب. خواب هم نشد بی حسی. دلم می خواد باز هم بنویسم. حرف هم دارم. دلم می خواد از اصراری بنویسم که هم صحبت اون روزم داشت تا تشویق بشم و اگر نمی تونم بگم دسته کم بنویسم. دلم می خواد تعریف کنم که گفتم صفحه خوانم هرچی می نویسم رو برام می خونه و من نمی تونم. دلم می خواد توضیح بدم که طرف گفت ببین من صفحه خوانت رو می بندم و به خدا به جان خودت مانیتور سیستمت رو تاریک می کنم خودم هم اصلا پشتم رو می کنم به خودت و سیستمت فقط جسمم باهات تماس داره که این لرزشت متوقف بمونه و بتونی بنویسی اما تو بنویس. دلم می خواد بگم که سعی کردم اما نشد. چنان دردی بود که نفسم رو گرفت. دردی کاملا آشکار و کاملا جسمی که احساسش می کردم. روی قفسه سینم. روی تکی تکی نفس هام. روی پلک های خیسم که از زور فشار باریدن باز نمی موند. روی حنجره بی هوارم که از شدت هقهق هایی که قورتشون می دادم و موفق نمی شدم تیر می کشید. نتونستم بنویسم نتونستم. و عاقبت فقط می گفتم خدا ای خدا ای خدای من ای خدای من!
دلم می خواد بنویسم که این روز ها باز زده به سرم. شعر میگم و پاره می کنم. متن می نویسم و پاره می کنم. جفنگ های نصفه می نویسم و پاره می کنم. پاره می کنم. پاره می کنم! دلم می خواد بنویسم. اون قدر بنویسم که بی نفس و بی هقهق خوابم ببره و دیگه هیچ خوابی نبینم. هیچ قطاری توی هیچ کجای خوابم نباشه. هیچ خاطره ای رو خواب نبینم. هیچ دردی رو حس نکنم. هیچ خاطری هیچ خاطره ای نباشه. دلم می خواد، … ساعت2بعد از ظهر2شنبه13آذر96. خوابم میاد!.