دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

به نظرم1کوچولو دلم گرفته.

عصر جمعه داره پیوند می خوره به شب. ای کاش می شد1زمانی بفهمم واسه چی عصر های جمعه این مدلیه. تقصیر صبح شنبه نیست من که تابستون ها سر کار نمی رفتم. امشب، اینجا، این لحظه، هرچی کردم نشد که هرچی ازش در رفتم بهم نرسه و در بنبست عصر جمعه باهام شونه به شونه نشه. دیشب1لحظه به طرز وحشتناکی حرصی شدم. به اونهمه خشمم نمی ارزید اما شدم. راستی واسه چی؟ بهم گفتن باید، … ولی آخه، … فقط1وظیفه کوچولو، … من فقط، … شاید بهتره دیگه از این مدل هاش رو انجام ندم. اما این1دونه رو بدهکار بودم باید می پرداختم و، … خوب پرداختم. گیریم که1لحظه واسه خاطر، … چیزی نبود که هنوز خاطرم باشه. جایی از زندگیم رو نگرفته. چیزی رو واسه من عوض نکرده. پس واسه چی من تمام روز ازش در رفتم و الان دلم می خواد از خاکستر حرص دیشبم گریه کنم؟
امروز1کسی1جایی گیر کرده بود. نمی فهمیدم واسه چی کسی خیالش نبود. سعی کردم کمک کنم. 1کسی اظهار حیرت کرد از اینکه اصلا می فهمم طرف چی میگه. براش توضیح دادم1بخش از جنون خودم رو. اینکه اگر این بنده خدا جوابش رو نگیره و1لحظه تصور کنه ما نمی فهمیمش و با دل گرفته راهش رو بگیره و بره، من واقعا نمی تونم تحمل کنم. بعدش نفهمیدم واسه چی بغض کردم. من گاهی بغض کردن هام توضیح ندارن. یعنی دارن اما من بلد نیستم توضیحش بدم. مسخره هست اما من بغض کرده بودم. اون بنده خدا جوابش رو تقریبا گرفته بود. اگر هم کارش راه نیفتاد دلش ازمون نگرفت چون سعی کردیم جواب بهش بدیم. اما من از تصور اینکه نتیجه جز این می شد، از تصور اون لحظه، از تصور غمگین شدن1کسی شبیه اون بنده خدا، نفهمیدم واسه چی چنان به شدت بغض کردم که هنوز باقیه. اگر این چند تا قطره اشک الان نمی اومد پایین نمی دونم بغضه تا کی باقی بود. به اونی که حیرت کرد هم گفتم. من مدلم اینه. خیلی ها میگن تظاهر می کنم. خیلی ها هم بهم می خندن میگن احمقم که اینهمه جدی گرفتم. خواستم بهش بگم تو می تونی جزو هر کدوم از این2تا دسته که دلت خواست باشی. اما نشد بگم. برق ها رفت و مدمم قطع شد. فقط چند لحظه قطع باقی موند. اندازه اینکه این بحث سرد بشه و من دیگه چیزی نگم. نگفتم اما واقعیت من دیوونه اینه. اینجا کسی نیست بخوام واسش ریا کنم که من چنینم و چنانم. اینجا مال خودمه. اینجا خودمم. من اینم. بذار باقی هرچی می خوان بگن. اون ها، بیخیال. من نمی تونم رد بشم. حتی اگر تمام جهان بذارن به حساب تظاهر کردن هام یا حماقت هام. من هنوز از اینکه1کسی رو بدون دلیل جوابش کنم دردم میاد. من هنوز واسه جواب کردن ها دنبال1دلیل منطقی هستم که ارائه بدم تا کسی دلش نگیره. امروز واسه1کسی عجیب بود که یعنی چی تو واسه فلان مورد دنبال دلیل و جواب منطقی هستی آیا؟ مگه لازمه اصلا تو به فلان افراد جواب هم بدی؟ چیزی نگفتم. ولی بله لازمه من به فلان افراد جواب بدم. تا جایی که دستم می رسه باید مواظب خاطر ها باشم که خط بهشون نیفته. گاهی ازم بر نمیاد. گاهی دردم میاد. گاهی چه قدر خسته میشم از خودم و این مدلم که مایه حیرت میشه واسه بقیه و مایه اذیت میشه واسه خودم. گاهی چه قدر خسته میشم از همه چیز هایی که به شدت پوشیده از گرد و خاک گذشته ها هستن و به شدت تکراری. گاهی شبیه الان. دلم انجام هیچ وظیفه گرد و خاکی رو نمی خواد. دلم دیدن تقریبا هیچ آشنایی رو نمی خواد. دلم خندیدن با هیچ کسی رو نمی خواد. دلم می خواد می شد دستم رو ببرم بالا و با سر انگشت گرد و خاک تعبیر های اشتباهی رو از، … هر جا که نشستن پاک کنم. دلم می خواد می شد حرف می زدم. سرم رو تکیه می دادم به شونه های ناآشنا اما امن و1نفس تا هر زمان که سبک می شدم حرف می زدم. خدایا دلم1چیز هایی این لحظه می خواد که به1جهان دلیل نباید بخواد اما می خواد. خداجونم! خیلی مسخره هست که به خاطر دلیل های فوق فسقلی دلم این لحظه اینهمه گرفته. میشه2دقیقه بیایی پایین بغلم کنی؟ واقعا دلم می خواد این رو! می فهمی؟ خدایا می فهمی؟ دلم می خواد من باشم و تو باشی و بغلم کنی. روی شونه هات زمزمه کنم واسه همه چیز معذرت می خوام ازت حالا میشه کمک کنی؟ میشه دستت رو بگیری زیر دستم و1خورده زور بدی؟ من زورم نمی رسه میشه1کمکی کنی؟
زده به سرم می دونم. حواسم هست. باید1خورده ببارم بلکه درست بشم. دیشب رو و امروز رو و فوت اون آشنای دور و بریدن های یواشکیم رو و شاید1سری چیز های کوچیک و مسخره دیگه رو باید1خورده ببارم بلکه درست بشم. درست میشم. نمی دونم کی. شاید امشب نباشه شاید هم تا آخر شب رو به راه تر بشم. میگم، کاش می شد، … بیخیال بابا گفتن نداره که! اصلا واسه چی باید بشه! کاش می شد1سری چیز ها رو نخوام که بشه! به خدا بقیه درست میگن این1سری چیز ها شدن یا نشدنشون هیچ تفاوتی در هیچ نقطه کوری از زندگیم ایجاد نمی کنه پس واسه چی من هنوز نتونستم کامل بیخیالشون بشم؟ خدایا کمکم کن!
ولش کن بلند شم این خیسی های در حال ازدیاد رو پاک کنم برم بزنم داخل گوگل ببینم واسه تمرین ترجمه چی بهم میده. خدا رو چه دیدی شاید زد و نه تا1سال دیگه، مثلا تا1ماه دیگه سر از1نمی دونم چیچی در آوردم که داخلش کار و شغل اصلیم و اینهمه فشار وحشتناک روانی که از طرفش داره بهم میاد یادم بره. جدی کاش1راهی واسه حلش داشتم من واقعا دارم می ترسم این داره کاملا واقعی نابودم می کنه من می ترسم. خدایا نجاتم بده من واقعا می ترسم. بحث ناشکری نیست بحث ناشکیباییه به خودت قسم من واقعا می ترسم. هرچی خودت بخوایی ولی دستم داره رها میشه کاش اجازه ندی چیزی نمونده کامل ببرم.
چه قدر من خرچنگی میگم! چه خوبه که اینجا هست! جدی اگر تمدیدش نمی کردم امروز بیشتر از هر زمان دیگه پشیمون می شدم. نگه داشتنش حتی اگر فقط واسه امروز عصر به کارم می اومد باز می ارزید. الان که اینجا نوشتم، هرچند ناقص و پر از نقطه چین، هرچند کاملا نامشخص، اما کلی سبک شدم. واقعا شدم. دیگه برم پی کارم. باز میام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خیلی معمولی! فقط1خورده زندگی.

اوه چه طول کشید نبودنم! صبح جمعه هست و داره بارون میاد. از دیشب داره می باره. خوش انصاف تعطیلات رو می باره فردا هوا میشه کف دست. خوب ببار دیگه! حالا نه که من تعطیلی خیلی میرم فضای باز تفریح! دیروز و امروز کلاس ضمن خدمت داشتیم نرفتم. من مرد تعطیلات نیستم. ولی اگر می رفتم3شنبه هم می شد برم. اما کی نقد رو ول می کنه نسیه رو بچسبه آخه؟ بیخیال نرفتم دیگه.
زندگی مخلوطی از تاریک و روشن هاست. به فاصله2روز پشت سر هم1خبر خیلی خوب و1دونه خیلی بد بهم رسید. خوبه مال عروسی غریب الوقوع2تا عروس داماد بود و بده مال فوت1آشنا. اولی پریروز رسید و دومی دیروز. عروسیه رو می دونستم باید یکی از همین ماه ها باشه اما این فوته غافلگیری بود حسابی. بنده خدا سکته کرد. دیروز که شنیدم اولش فقط شوک بودم. تا عصر که آهسته آهسته با غروب روز انگار واقعیت تاریک پر رنگ و پر رنگ تر شد. تا شب که خبر آوردن مادر متوفی اومده و هرچی بهش میگن پسرت فوت شده باور نمی کنه. شب به اندازه ای که1آشنای دور بتونه عظمت مرگ آشنای دور رو بفهمه واقعیت مرگ متوفی رو حس کردم. خدا رحمتش کنه! امروز خاکش می کنن.
عروسیه هم آخر هفته ایه که میاد. به1کسی گیر دادم شکل کارته رو واسم بگه و خخخ طرف واسه نجات خودش و باقیه عقلش رفت1دونه ازش خرید آورد داد دستم و گفت کارته اینه پریسا تو چه دینی داری به همون دینت این رو بگیر لمسش کن و دیگه بس کن الان هرچی خون هر جامه از فرق سرم می زنه بیرون از دست تو. یادم اومد که عروس داخل واتساپ کارتش رو برام توصیف می کرد و من گیر داده بودم که این توضیح کامل نیست باید1بینا برام کامل ترش رو بگه اون بنده خدا هم بیشتر توضیح می داد و نمی دونم توضیح از کی می گرفت می فرستاد واسه من که جواب هام رو بفهمم ولی من باز می گفتم نمیشه این کامل نیست بینا باید بیاد برام توضیح بده عروس هم خندید رفت. گفتم ایشالا خوشبخت بشن. بعدش هم سکوت کردم. بیناهه زیر و بمم رو می شناخت فهمید الان در حال و هوای دعا و ایشالا و سکوتم پس چیزی نگفت فقط دستش روی شونه هام بود. بینای اولی هنوز دستش روی شونم بود. دومیه که آخر داستان رسیده بود همین طوری اومد کنار دستم کمی مایل به طرفم. نشسته بودیم. اون2تا حرف می زدن و من حواسم رفته بود به کارت و به صاحب هاش و به دعا. دست هام رو کردم توی هم و… خداجونم چی شد واسه چی این مدلی شد! اولش ساده بود بعدش سخت تر شد و شبیه1بادکنکی که بزرگ تر می شد باد کرد و دیگه نمی شد نگهش دارم. لعنت بر ذات پلید خدایا چی شد! به دقیقه نکشید که لرزش نامحسوس شونه هام از کنترلم در رفت و محسوس شد البته خفیف اما داشت بیشتر می شد و شدید تر. بینای پشت سریم فشار دستش روی شونه هام بیشتر شد و این لرزشه شدید تر. وقفه بین صحبت های اون2تا بینا و انقباض نامحسوس دستی که شونم رو فشار می داد به خاطر اینکه طرف با اون یکی دستش آهسته به بغلدستیم اشاره کرد که من گریه می کنم. طرف هم که از ملاحظه چیزی سرش نمی شد یا دسته کم اون لحظه سرش نمی شد، بی خودداری کج شد رو به روی من و سر پایین اومده و چشم های وق زدم رو نگاه کرد و با حیرتی که خنده قاطیش بود بلند گفت گریه نمی کنه ولی داره خفه میشه از بس خندش رو قورت داده. اولی که با چیزی که سعی می کرد هم دلی باشه دستش رو دور شونه هام حلقه کرده بود و آماده بود بغلم کنه و از این رمانتیک بازی ها1دفعه چنان تعجب کرد که احساسات یادش رفت و چنان پرید که دورم بزنه و بیاد از رو به رو خودش ماجرا رو ببینه که پاش گرفت به نفهمیدم چی و تمام قد ولو شد روی دومی.
-آخ آخ دراکولای بی خاصیت مگه کوری آخه گریه خنده این دیدن داره این دیوونه هر لحظه یا گریه می کنه یا می خنده بلند شو گمشو از روی من لهم کردی!
خیالم به گره خوردن اون2تا نبود. شونه هام دیگه آشکارا می لرزیدن. از شدت فشار حس می کردم شش هام ورم کردن.
-زهر مار! داره میمیره خوب بخند! ببین بخند الان روده هات پاره میشن.
راست می گفت. دیگه نتونستم تحمل کنم و چنان وحشتناک ترکیدم که خخخ! اولی وا رفته بود که واسه چی می خندم. دومی هنوز معترض بود که اولی ولو شده رو سرش و داغونش کرده. و من از مهار در رفته فقط می خندیدم. داشت جونم بالا می اومد. چم شده بود! اولی سعی می کرد ملایم و منطقی بفهمه چی شدم و خیلی مواظب می پرسید واسه چی می خندی؟ و من هرچی اون مواظب تر می پرسید بیشتر به عمق فاجعه پی می بردم و خندم2برابر می شد.
-ببین الان چیکارت کنم ترمز بگیری ول کن الان میمیری!
-چیکارش داری ولش کن!
-ولش کنم که پودر میشه مگه نمی بینیش؟
-اون پودر نمیشه ولی من گرد و خاک شدم با هیکل نحس تو که عکسم کرد رو زمین.
-اه خفه شو تو هم به جهنم انگار اگر این بمیره چی میشه! واخ پریسا! واسه چی می خندی؟
چشم هام زده بودن بیرون و خدایا نمی فهمیدم چمه. در1دفعه باز شد و سومی خودش رو انداخت داخل.
-هی مسخره ها اگر بدونید چی شده!
خندیدنم بلافاصله قطع شد. داخل اون لحن1دفعه ای چیزی بود شاید از جنس ته مایه های هشدار های دیروزی. زمانی که بی نام ها تا فرق سر داخل ماجرا بودیم.
-فقط نگو که باز اون فکس کوفتی رو باید راهش بندازم.
-نه بابا پریسا فکس لازم نیست لازم باشه ایمیل می زنیم. نزنید بابا شوخی کردم این چیز ها نشده.
-بگو واسه چی کله زدی به در اومدی این تو.
-واسه اینکه واسه اینکه ای بابا پس کو نرسید چرا؟
از پشت در صدا اومد. چه آشنا!
-بکش کنار بابا رسیدم.
-آهان بیا بیا.
چه حسی بهت میده زمانی که1مسافر آشنای خیلی آشنای راه دور بدون اینکه منتظرش باشی1دفعه از در وارد میشه و …
این حس رو خیلی دوست دارم خیلی.
-پریسا! خوشحالم سلامت می بینمت.
-مگه انتظار داشتی سلامت نبینیم؟
-بچه ها چیز های وحشتناکی می گفتن. البته بعدش هم گفتن از اواخر نیمه دوم95به این طرف اون چیز های بد شروع کردن بهتر شدن ولی خوب می دونی؟ …
-هی دلواپس نباش اون چیز های بد الان تموم شدن من هم خوبم.
اخلاص دستی که شونم رو فشار داد رو دوست داشتم. شبیه1خبر عالی شبیه1اتفاق خوب خیلی خوب در کنار چندین تا اتفاق خوب از همین جنس که در کنارم هستن.
-مطمئن بودم که چه اون چیز ها تموم بشن چه نشن تو بهتر میشی. فقط مطمئن نبودم الان بهتر باشی.
-از کجا اینهمه مطمئن بودی؟
-از اونجا که تو پریسایی. پریسای ما. اینهمه سال می شناسمت. اگر اینقدر ازت ندونم پس اینهمه به سر و کول هم زدن ها به چه دردی می خوردن؟
-مسخره! چی شد اینهمه دیر اومدی و چی شد بی اطلاع اومدی و کی اومدی و می مونی یا میری و همه رو بگو.
-ایول که هنوز خودتی. تمامش رو میگم ولی این کارت عروسی مال کیه؟
-هی! به خاطر خدا بیخیال شو الان باز این می پرسه بعدش هم می ترکه بعدش هم، …
-بله بعدش هم این لاشه جهنمی ول میشه روی سر من و دل و روده هام رو از دماغم در میاره بیرون!
-آخ هوای وطنم! حتی دلم واسه جنگ های شما2تا هم تنگ شده بود چه خوبه که همه چیز شبیه اوله و شما هنوز می جنگید!
و خنده های از جنس خشم و حیرت بود که این دفعه دسته جمعی رفت هوا.
چیه بقیه نداره داستان که واست نمیگم باقیش ادامه زندگی عادیه پاشو جمع کن برو به کار هات برس ظهر شد! عه!
هنوز داره بارون میاد. بلند شم که حسابی گرفتارم. یعنی حسابی ها! ببینم تا شب تنبلی اجازه میده به چند تاشون برسم. فعلا من رفتم. هی جمعه چه سریع میری بشین دیر نمیشه بودی حالا!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

به نظرم جنون سر صبح شنبه!

آخیش اومدم داخل! به جان خودم این عادلانه نیست هر دفعه شوت میشم بیرون کلید ندارم یعنی دارم ولی این رمزش سخته حفظش نمیشم هر دفعه باید کپی پیست بزنم و سختمه و خخخ! بیخیال الان اینجام. آخ جون!
هفته ای بود! هنوز هم ادامه داره. هر جا رفتم ازم متن و شعر طلبیدن، درس زیاد بود، سر کار اعصاب خراب کن بود، آخرش هم3شنبه چنان ولو شدم که خخخ! خدایا بهش که فکر می کنم از خجالت میمیرم. ملت از خودم بیشتر ترسیدن. راستی این ها واسه چی ترسیدن آیا؟ خوب درست می شدم اونهمه آخ و واخ نداشت که این ملت راه انداختن! دستشون درد نکنه اما واقعا لازم نبود اینهمه بترسن. حس توضیح جزئیات فوق مضحک ماجرا نیست جدی بدم میاد از لحظه هاش. خلاصه4شنبه نرفتم سر کار. امروز هم نرفتم. استرس دارم از این غیبت کردنم اما هیچ دلم نمی خواد3شنبه دوباره تکرار بشه. تذکر رو به مسخرگی اون صحنه های عوضی ترجیح میدم.
بچه ها، 1و2و3در برنامه های نه چندان قطعیشون1سفر هست. اصفهان. درست وسط آذر. اگر بخوام همراهشون بشم که حسابی می خوام، باید2روز مرخصی بگیرم. حالا چه مدلی؟ هر روز بخش نامه های رنگی رنگی میاد که به هیچ عنوان تقاضای مرخصی پذیرفته نمیشه. الان تکلیف من چیه؟ اطرافیانم گاهی زیر جلدی گاهی هم بلند میگن ملت کارمندن تو هم کارمندی. آخه این چه وضعشه که هرچی بهت میگیم نق مرخصیه نداشته رو می زنی؟ مگه باقیه ملت کار نمی کنن؟ این چه اوضاع مسخره ایه؟ درست میگن. اوضاع مسخره ایه. اما چیکارش میشه کنم؟ واقعا چی از دستم برمیاد؟ واسه من معمولا همه چیز یا تقریبا همه چیز مسخره بود. تا آخرین حدی که میشه فشار آورد شرایط بهم فشار می آوردن. الان هم همین طوریه. میگن ناشکری نکن. ول کن بابا حوصله داری. اگر خدا اونقدر تنگ نظر باشه که واسه خاطر نق زدن های من بخواد تلافی کنه بذار من نق هام رو بزنم باقیش به جهنم. خفه شدم از بس خفه شدم!
بقیه درست میگن واقعا مسخره هست. اون از درس خوندنم که همیشه لب تیغ استرس راه می رفتم. دانشگاه رو میگم با اون امکانات نداشته و درک زیر صفر عزیز هاش. بعدش هم شرایط مگوی مزخرفم. انگار کل جهان تنگیش می شد باید روی مرز هستی و نیستی شنا می رفتم. بعدش هم بیکاری و ماجراهاش. بعدش هم کار. باید دقیقا همون کاری باشه که من ازش به شدت بدم میاد، در کلاس و حال و هوایی باشه که من ازش به شدت بدم میاد، و درست همون شرایطی رو داشته باشه که من ازش به شدت بدم میاد. حرف هم که می زنم میگن همه همین طورن و ناشکر نباش و چه و چه و تا میام حرف بزنم باید10تا کتاب بشنوم و آخرش هم حرف میره به زندگی و شرایط شنونده ای که حالا گوینده شده و از زندگی مشترک و1000داستان کاملا بی ربط به گیر های من و خدایا یعنی واقعا این درسته؟ یعنی هیچ راهی هیچ راهی واسه من وسط این جهان به این بزرگیت نبود؟ نیست؟ که بشه درآمد داشته باشم بدون اینکه این مدلی شدید و بی توصیف زجرم بدی؟ واقعا اینهمه آفرینشم گرون تموم شده واست؟ اینهمه؟
صبح شنبه ای چه حرصی! ترکیدم واسه چی؟ جدی چم شده؟ چیزی نیست فقط خسته شدم. از سر گیجه های لعنتی که خودم می دونم دلیلش چیه و نمی تونم کاریش کنم، از فشارم که رفت زیر6و ملت رو ترسوند و خودم رو نفله کرد، از شرایط خونه که درش بیمار شدن شبیه جرم دیده میشه، از حرف هایی که مهلت نمیدن بزنم و تا می خوام بگم می رسیم به بحث های متفرقه و درد و دل های هزاران بار گفته شده از گیر های زندگی هایی که تمامشون رو از حفظم از بس شنیدم، از لحظه لحظه کارم که خدایا معذرت می خوام ولی متنفرم ازش، از،… از تمام این ها خسته شدم و از اینکه بهم این حس رو القا کردن که اگر ایراد بگیری ناشکری و نباید بگی. همین الان هم از نوشتن این ها احساس گناه می کنم اما خدایا به نامت قسم خسته شدم بذار دسته کم به خودت بگم دیگه! من این شرایط رو دوست ندارم. من کار با بچه هایی که هرچی یادشون میدی در هر حال یاد نمی گیرن رو دوست ندارم. من از تدریس به هر شکلش بدم میاد. اونقدر در این13یا14سال فشار داشتم که کلا از هر چیزی که شبیه تدریس کردن باشه بدم میاد. من بچه ها رو دوست دارم اما دیگه تحمل ندارم هر روز نصف روز اطرافم باشن و لازم باشه بهشون درس هایی رو بدم که نمی فهمنش. من1کار آروم می خوام که اگر عاشقش نیستم دسته کم از انجامش زجرکش نشم. خدایا ملت داخل1اتاق دربسته کار می کنن به من میگن کوفتت بشه ما از این محیط بسته خسته شدیم کاش جای تو بودیم! خدایا واسه چی نمیشه که دسته کم در این موارد کوچیک به هر کسی اونی رو بدی که دلش می خواد؟ آخه مگه من چی می خوام که اینهمه ناممکنه؟ خدایا چی بهت بگم آخه؟
ظاهرا نمیشه من امروز درست درمون باشم. متن2شنبه رو نوشتم. درس زبان نخوندم. امروز دیگه باید بخونم. فردا کلاس آواز و کلاس زبان تعطیل. آخ جون! ولی من باید بجنبم این3روز تمامش ول معطل چرخیدم و اگر نجنبم دیر میشه. مادر امروز می رسه. چند روز پیش وسط گفتن هاش نمی دونم بحث به کجا کشید که گفتم شما ها رو خیلی زیاد دوستتون دارم اما نمی خوام با هیچ کدومتون مداوم زندگی کنم. این مدلی که هست رو دوست دارم. به نظرم مادرم اون قدر مشغول گفتن های خودش بود که اصلا نشنید. شبیه خیلی چیز های دیگه که نشنید و انتظار هم ندارم بشنوه. مدت هاست که دیگه انتظار ندارم.
دیشب خواب های نیمه پریشون می دیدم. داخل آشفتگی های صحنه هام، اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، انگار بود. اما نمی دونم خاطرم نیست بودنش چه مدلی بود. شاید اگر کمی بیشتر متمرکز بشم دلواپسش شم اما ترجیح میدم بهش فکر نکنم. بدجنسیه اما1دلواپسی و مشکل دیگه تنها چیزیه که وسط اینهمه ماجرا نمی خوامش. امیدوارم که خواب های نیمه پریشونم بی تعبیر باشن و اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، سریع تر سلامت بشه. کاش می شد امیدوار باشم که خودم هم از این اوضاع در بیام و منفی هام برام بهتر بشه اما اون قدر دور به نظر میاد که حتی نمی تونم بگم امیدوارم. خدایا1کاری کن خدایا1کاری کن باور کن بد جوری در این1مورد بریدم خدایا1کاری کن لطفا خدایا لطفا!
راستی5شنبه اون نیمه سخنرانی نیمه کنفرانس رو ارائه دادم. گفتن عالی بودم. آخجون. دلواپسم. امروز من غیبتم، … بیخیال از سیاهی بالاتر که نیست دارم که نمی زنن. واسه همین خریت هام همیشه جا می مونم دیگه!
به سرم زده هنر ترجمه زبانم رو تست کنم ببینم کجای کارم. باید بچرخم1منبع مطمئن پیدا کنم. به1گفتم گفت نمی تونه کاریش کنه. زبان دوست نداره. یعنی حوصله نداره خخخ. از چندین دفعه گفتن و اصرار کردن و انتظار خوشم نمیاد دلم می خواد صاف پیش بره و پیش برم. این روز ها زیاد داخل تیم تاک محله می چرخم. ببینم کسی می تونه کمک کنه یا نه.
اوخ دیر شد الان8میشه بعدش هم9و10و11و روز فشنگی میره و من گناهی میشم. به جان خودم راست میگم این دفعه دیگه جدی رفتم. خوشحال نشو بر می گردم. هرچی هم میگی خودتی. تا دفعه بعدی.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آخ5شنبه می پرستمت!

آخ5شنبه دوستت دارم. به نظرم چاره ای نیست جز اینکه بپرستمت! هرچی کردم اینجا اراجیف ننویسم دیدم نمیشه. گفتم این هفته رو ساکت رد کنم نشد. خدایا5شنبه ها عالیه! نمی دونم چند هفته دیگه میشه تحمل کنم روزهای هفته رو از صبح تا ظهرهاش. خدایا کمکم کن من چم شده!
بیخیال ولش کن لحظه رو عشقه!
باید برم درس بخونم به خدا گیر می افتم! مشق های اینترنتی تازه تموم شدن. اگر تا بعد از نوشتن این خرچنگی ها باز مشق نرسه میرم سراغ درسم. روی گاز1ظرف قارچ در حال سرخ شدنه. دلم نیمرو خواست که از خیرش گذشتم. بعد از خوردنش اذیت میشم.
این هم بیخیال.
هفته ای بود این هفته. در1مدل استرس ناشناس عجیب به سر می برم. داخل انجمن شعر قدیمی ها رو خوندم که دستم لو رفت و خخخ تفاوت ها رو فهمیدن. میگن باید از تکرار پرهیز کنم. دلم می خواد پرهیز کنم ولی مشکل اینجاست که این روزها نمی تونم شعر جدید بگم. پیش از این خیلی چیزها خیلی ساده تکونم می دادن و در موردشون چیز میز می نوشتم ولی الان به این سادگی نمی تونم. نمی فهمم واسه چی. می ترسم دیگه نتونم. داخل مدرسه هم همکارم واسه خاطر هر مورد شاید و نشایدی ازم بیت می خواد. نمی تونم واسش توضیح بدم یعنی توضیح میدم ولی اون بنده خدا در هوای دریافت نیست و من بلد نیستم چه مدلی باید واسش توضیح بدم که بین بچه هایی که حتی1لحظه دهن هاشون از حرف زدن و شلوغ کردن بسته نمیشه و در فضای کلاسی که بهم هیچ حس مثبتی نمیده و در مورد موضوعی که هیچ حسی بهش ندارم بیتم نمیاد. یکی از روزهای هفته، به نظرم3شنبه، زنگ کلاس و زنگ تفریح می گفت شعر بگو. زبان می خوندم. اون بنده خدا می خندید و می گفت نخون شعر بگو. بعدش هم که شعره تموم شد باز این بنده خدا گفت در مورد موضوعات مشابه شعرهامون کامل نیست زمان بذاریم کاملش کنیم. دلم حضرت اجل رو می خواست که بیاد ببردم هواخوری. همکارم آدم خوبیه. واقعا خوبه ولی من اونهمه خوب و اونهمه مثبت نیستم. نمی تونم واقعا نمی تونم. از طرفی داخل این انجمنه هم باید شعر ببرم. بدون تکرارها و خالی از ایرادهایی که شعر این هفتهم داشت. هرچی می کنم چیزی به خاطرم نمیاد. بعضی ها هر زمان بخوان بیت میگن. من بر عکسم. هر زمان کلمات بخوان خودشون میان. الان نمی خوان. مادرم هم این وسط میگه وقت بذار1چیز جدید بنویس. هرچی بهش توضیح میدم که آخه نمی تونم نمیاد میگه فکرت رو مشغول باقیه چیزها نکن فکرت رو بذار سرش تا بیاد. آخه چه مدلی آشغال های ذهنم رو خالی کنم دست خودمه مگه! از طرفی1بنده خدایی داخل انجمن شعر2تا از نوشته هام رو خواسته که اون لحظه من در دسترسش نبودم به مادرم گفت و قرار شد با تلگرام به دستش برسونیم و مادرم میگه با واتساپ براش بفرستم و من اصلا نمی دونم کدوم2تا رو می خواد و آدرس درست نمیده و من هم دستم به اون آقاهه نمی رسه و شکلک پریشان کلافه نفله و از این ها! باز هم از طرفی، … آخ خدای من این آخریش دیگه واقعا، … قارچ هام الان می سوزن به همشون بزنم میام.
رفتم به همشون زدم1دونه نیمپزشون رو هم خوردم. از گرماش خوشم اومد. خونم گرم شد. داشتم می گفتم. این، … خدایا! آخ خدای من! داخل انجمن این هفته صحبت جلسه بود. 1جلسه از مدل جلسه های ویژه. با حضور اعضایی بیشتر از اعضای همیشگی انجمن. اطرافیان من. هر کسی دلم بخواد. هر کسی من بخوام. جلسه ویژه ای شاید در جایی جز مکان همیشگی انجمن. با افراد متفرقه. اطرافیان من. جلسه ویژه برای من!
خدایا! من که تا امروز دقیقا تا همین امروز در عمرم از زمانی که خاطرم هست سعی کردم سرم پایین باشه تا بیشتر از دیگران به چشم نیام، من که همیشه سعی کردم ریز رد بشم تا کمتر ببیننم، من که هر لحظه و هر زمان دلم خواست دور از هر نگاه و هر بینشی که از بقیه متمایزم می بینن آهسته و بی صدا لحظه هام رو آروم و با حد اکثر توانم خوش و سبک سپری کنم، حتی موفقیت های از نظر خودم کوچیکم رو دلم خواست فقط واسه خودم نگه دارم، ازشون لذت ببرم و باهاشون خوش باشم، حالا اگر این برنامه اجرا بشه میشم محور1جلسه ویژه! خدایا من معترض شدم و به بهترین و محترمانه ترین شکل ممکن که توهینی به لطف اون ها نشه گفتم این رو نمی خوام و تقاضا کردم که فراموشش کنن. گفتم من نه کسی هستم که از هیچ نظری ویژه باشم نه کار بزرگی کردم که کسی نکرده باشه. لطفا این رو منتفی کنید! اما جواب این بود که این رو که شما کسی هستی یا نه، کاری کردی یا نه، متمایز هستی یا نه، این ها رو شما نباید بگی. این ها رو ما باید بگیم. و دیگه جای حرف نبود. مادرم حسابی جدی گرفته و میگه به جای شل بازی باید چندتا متن بنویسم. حالم خوش نیست. یادش که می افتم از شدت استرس دچار تهوع میشم. آخه من، … وایی قارچ هام! الان میام!
آخجون خوشمزه بود ولی ترجیح میدم بیشتر بپزه بذار بپزه. چی می گفتم آهان نق می زدم. جلسه ویژه. پریشب از شدت استرس واسه تمام این ها گریهم در اومد. در مقابل این ماجراها به خصوص این آخریش جواب هایی که گرفتم کاملا متفاوت بودن.
-تقصیر خودته. از بس وسط جریانات جمع هایی که بهت مربوط نیست تاب خوردی که گیر کردی. چه قدر بهت گفتم برگرد داخل جعبه خودت مگه گوش میدی؟ خوب ولش کن. جماعت نمی تونن تحمل کنن1نفر بدون این سر و صداها سرش به کار خودش باشه. تو هم حسابی مقصری ولی دست خودت نیست بوقی. بیخیال شاید هنوز واسه خلاص شدن دیر نشده باشه. و ….
-اینهمه دلواپس شدی که چی؟ شعر نگفتی که نگفتی. متمرکز شو و اون قدیمی تر ها رو اصلاح کن. اگر هم قابل اصلاح نیستن بریزشون دور. اون هایی که درست میشن رو کامل کن. هفته آینده قبل از خوندن به اون ها هم بگو که چیز جدید نگفتی و این ها قدیمی هات هستن. به همین سادگی. این برنامه هم دلواپسی نداره. مثبت های تو شبیه لباسی هستن که می پوشی و چند لحظه بعد دیگه پوستت احساسش نمی کنه. شبیه عطری که به خودت زدی و حس نمی کنیش. در حالی که اگر وارد1جای جدید بشی همه احساسش می کنن. تنها تو نیستی ولی الان بحث ما2تا تویی پس، ببین پریسا! مثبت های تو واسه خودت چیز بزرگی نیستن چون1عمره داری باهاشون زندگی می کنی. خوب چیه مگه! سر کار میرم دیگه! خوب چیه مگه! چیز می نویسم دیگه! خوب چیه مگه! مهره و گل می بافم دیگه! آشپزی می کنم دیگه! زندگی می کنم دیگه! این ها دقیقا نگاه خودت به خودته. و نگاه بقیه اون هایی که مثل خودت هستن. اما پریسا! این خودتی که با این موارد دائم زندگی می کنی. بیا از نگاه کسی این ها رو ببین که اصلا نابینا ندیده یا اگر هم دیده هیچ طوری نمی تونه تصور کنه این چیز ها ازش بر بیاد. این افراد نمی دونن و براشون خیلی عجیبه و خیلی دیدنی. در اجتماعی که اکثریتشون تقریبا هیچ شناختی از تو ندارن، این ها تمامش چیز هاییه که حسابی به چشم میان و در بعضی موارد حسابی عبرت میشن. این طوری باید ببینی. از این منظر که نگاه کنی تو هم کسی هستی هم کار های بزرگ زیاد کردی. واسه خودت که تازه نیست دیدنی هم نیست نباید هم باشه. این گفتن ها واسه دیگرانه. پس به جای دلواپس شدن سعی کن هرچی بیشتر و درست تر پیش ببری تا اثر مثبتش بیشتر باشه. و …
دیشب با1هم حرف زدم. چکیده ای از این2تا چکیده رو هم واسش گفتم. از دست اولی حرصی یا به نظرم حرصی شد و با دومی موافق بود. بعدش هم شبیه همیشه سر به سرم گذاشت تا زمانی که از شدت خنده به قهقهه افتادم. این1همیشه از زمانی که من خاطرم هست همین مدلی بود. از زمانی که در جهان مردگان چشم باز کردم و این رو بالای سر خودم دیدم هیبت دردسر های من رو همین طوری له می کرد. می شکستشون. با سلاح تمسخر. تمسخر بزرگ بودنشون. و من همیشه همین مدلی بودم. اول به شدت بهش معترض می شدم که لعنتی به چه حقی منو مسخره می کنی مگه نمی فهمی من واقعا از این مورد دارم اذیت میشم؟ و بعد رفته رفته آروم تر می شدم چون می دیدم به این مشکل هم میشه خندید. بعد توجهم بیشتر می شد. بعد لبخند می زدم. بعد می خندیدم. بعد قاه قاه می زدم زیر خنده. و هیبت تاریک اون موضوع دیگه شکسته بود. همیشه1هیبت موارد آزارم رو همین مدلی برام می شکست. بعد شبیه بادکنکی که بادش در بره اون ها در نظرم کوچیک می شدن. اون قدر کوچیک میشدن که می شد زیر1پا لهشون کرد و ازشون رد شد. تمام نیمه اول دهه90رو این مدلی سپری کردم. شکستن، کوچیک کردن و هیچ کردن بنبست ها و رد شدن. دیشب باز1همین طوری آخرش رو رسوند به قهقهه و البته استرس هام رفع نشدن اما، …
-هی1من واقعا حالم خوب نیست این واقعا واسه من خوب نیست.
-خوب اینکه کاری نداره. زخیره آب زرشکت هنوز ظرفیت داره. بپر1خورده بنوش. بهتر میشی. بعدا هم بیشتر صحبت می کنیم. نگران هم نباش!
درست می گفت. آب زرشک! لیوانم سرد بود و آرامش. داخل تیم تاک بودم. پرسیدن چی می خوری گفتم آب زرشک با قاچ های نارنگی ظرف کنار دستم. اون وسط1کسی گفت این دروغ میگه. خواستم هوار بزنم و انکار کنم ولی، … خوب چه تفاوتی داره؟ بذار اون بنده خدا تصور کنه من دروغ میگم. تصور کسی که تا اینجای عمرم ندیدمش و از اینجای عمرم به بعد هم1آشنای اینترنتی برام باقی می مونه چی رو واسم عوض می کنه؟ تصور افرادی که هر چه قدر تعدادشون زیاد باشه همچنان آدم های اینترنتی هستن و اینترنتی باقی می مونن چی رو برام عوض می کنه؟ بیخیال. شونه بالا انداختم، خندیدم، بلند و بلند خندیدم، و لیوانم رو دوباره پر کردم. خوش گذشت. هم داخل تیم تاک، هم در جوار لیوانم. بعدش آروم خوابیدم.
الان بیدارم. همچنان دلواپسم ولی، … دلواپسی هام اون قدر عقب رفتن که به چیز های دیگه هم فکر کنم. به چیز هایی که خیلی شاد نیستن. این جلسه هر زمان که باشه، من می تونم هر کسی رو که دلم بخواد دعوت کنم. به نظرم اینجا چند نفری باشن که بدونن من الان چه دردمه. شاید کم باشن افرادی که بدونن من کی ها رو دلم می خواست می شد دعوت کنم. چه قدر دلم می خواست می شد باشن! یعنی اگر موقعیتش بود اگر دستم می رسید واقعا بهشون می گفتم؟ بله می گفتم. دلم می خواست می شد. نمی دونم واسه چی اما دلم می خواست می شد. به نظرم می شد دست هم رو بگیریم و دسته جمعی به تمام این رسمی های عجیب و غریب1دل سیر زیر میز بخندیم. کاش می شد! کاش می شد!
از بین اون هایی که دلم می خواد، واقعا دلم می خواد می شد باشن، فعلا فقط1رو پیدا کردم. بقیه گم نشدن ولی، … دیشب آخر شب بین خواب و بیداری، بین امواج آروم آرامشی که داشتن می بردنم به جهان خواب های بدون رؤیا، به تکی تکیشون فکر کردم. تکی تکیشون رو با هر چیزی که ازشون در خاطر نیمه بیدارم باقی مونده بود مجسم کردم. از اسم و رسم گرفته تا صداشون. تا هواشون. تا حس حضورشون. تا خاطره هاشون. و در آخرین لحظه های بیداری فهمیدم که چشم هام خیس شدن. بدون نق زدن، بدون اعتراض، بدون هقهق، گریه کرده بودم. باز هم در این موج باطل شنا کرده و باز هم گریه کرده بودم. قرار بود دیگه پیش نیاد. لعنت! بیخیال. بیخیال! عاقبت1زمانی درست میشه. عاقبت1زمانی درست میشم! بیخیال. بیخیال!
دیرم شده. خیر سرم خواستم درس بخونم. قارچ هام رو هم عاقبت نیم سوز کردم و خوردم. جای مادرم خالی که دادش در بیاد که این چه طرز خوردنه واسه چی همه چیز رو تا حد سرطان نابود می کنی بعد می خوری آخه این چه طبع نکبتیه که تو داری غذای سوخته هم دوست داشتن داره؟ و … دارم لبخند می زنم. دلم1دفعه واسش تنگ شد. مادرم رو میگم. برم اون2تا شعر رو که گیر داده با تلگرام واسه اون بنده خدا که خواسته بودشون بفرسته رو با واتساپ بفرستم براش. بعدش هم کاش چیزی نشه تا درس بخونم! ای خدا درس دارم خدایا واسه چی من اینجام درس دارم آخه! راستی! ببینم میشه با نق زدن بچه ها رو جمع کنم امشب بریم بیرون آیا؟ خخخ درس داشتم ها! و باز هم راستی! ممنونم1! ممنونم که هستی! گاهی میایی می خونی و نمی دونم این رو هم بر حسب تصادف در یکی از این گاهی هات می خونی یا نه. در هر حال ممنونم ازت! که هستی! که می خندی! که می تونم حتی زمان هایی که پیشم نیستی تکیه بدم به آشناییت. به محبتت. به مهربونیت. ممنونم ازت!
ساعت از11گذشت. من رفتم نق و خوردنی و اگر مهلتی و همتی بود درس خخخ!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

صبح و1کوچولو نمی دونم

سلام صبح به خیر. خواااآاااآاااآاااآاااآاااآااابم میاد آخ خدا خوابم میاد! ای خدا بزنه بره این3روز من1دل سیر ولو بمونم واسه چی اینهمه خوابم میاد آیا؟
دیروز به اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، زنگ زدم و ازش عیادت تلفنی کردم. تصادف کرد و خودش رو انداخت بیمارستان. چه قدر بهش گفتم مواظب باش هر دفعه می گفت بذار بمیرم راحت بشم و کفرم رو درآورد. حالا این هم نتیجهش. زیاد حرف نزدیم. شاید4دقیقه. به نظرم بس باشه دیگه ملاقات حضوری و از این رمانتیک بازی ها نداریم خخخ! واقعا دلم نمی خواست این مدلی بشه هنوز هم دلم نمی خواد هیچ چیزیش باشه اما مادرم رو بیشتر دوست دارم. تصور نمی کنم این گناه باشه. من هیچ چیزی هیچ چیزی رو به مادرم ترجیح نمیدم. رضایتش رو با چیزی عوض نمی کنم. حتی با آرامش اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، که بعد از سال ها زمانی که ما به کمک و مادری کردن های مادرم از سیل وحشتناک روزگار گذشتیم و1گوشه از مرکب زندگی نشستیم و داریم پیش میریم اومده و سهمش رو می خواد. بهش دادم. زنگ زدم حالش رو پرسیدم. به نظرم بس باشه. مهربون نیستم درسته ولی سنگ هم نیستم. اما مادرم مادرتره. به من چه که چیزی نفهمیدی. ای بابا ننوشتم تو بفهمی که! اصلا تو چی میگی دلم می خواد ورد جادو بنویسم تو باید بفهمی آیا؟ برو بابا پاشو لحافت رو جمع کن سر صبحی اومده گیر کرده وسط بته جقه های اینجا! عه! صبح اوخ خداجونم یادم رفت صبح شد من کلی کار دارم الان دیرم میشه ول کن بعدا ادامه نق جاتم رو می زنم الان من رفتم. آهایی بابا زمان خداییش1کوچولو وایستا اومدم با اینهمه عمرت چه سرعتی داری وایستا دیگه!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در شکاف بین نیمه های متعدد زندگی!

اوخ خدا در وقت استراحت بین نیمه های متعدد زندگی خزیدم اینجا. میگم که! لو رفتم. ظاهرا اینجا اون اندازه که تصور می کردم یواشکی نیست. شکلک حیرت و اخم و دلواپسی و از این شکلک کج و کوله ها. داخل تیم تاک فهمیدم. یعنی الان باید مواظب جفنگ نوشت هام در اینجا باشم آیا؟ نمی تونم آخه! من جفنگ نگم مخم خارش می گیره. پس نتیجه اینکه من جفنگ میگم حاضران رو هم بیخیالش. خوب به من چه تو چشمت رو درویش کن نبین من اینجا باید خودم باشم نباشم بد میشه. خوب خوب بیخیال. امروز دلم شعر گفتن خواست هرچی کردم شعره نیومد. گیر کرده نمیاد به جان خودم نمیاد چیکارش کنم؟ به مخم کرچک بمالم حل میشه آیا؟ چند دقیقه دیگه باید بپرم آماده بشم واسه کلاس زبان. این استاد آوازه همهش میگه تمرین کن تمرین کن من تمرین نمی کنم. تمرینم نمیاد. تیم تاک بازه هم می شنوم هم می نویسم هم دیرم میشه الان. امشب مهمون میاد. جیگیلک و خونواده. چی خواستم بگم یادم رفت؟ به جان خودم حرف داشتم بزنم یادم رفت.
این روزها از اطراف خبر فوت و فوت و فوت می باره سرم. و من در کمال پررویی می خندم. سرم درد می گیره از سنگینیه اخبار و می خندم. مادر متوفا رو بغل می کنم و از گریه هاش داغون میشم و2ساعت بعد می خندم. واسه درگذشته ها فاتحه می خونم و می خندم. آه می کشم و می خندم. گاهی واقعا سخت میشه اما، …
تیم تاک رو همین الان بستم. این بنده های خدا، … آخر هفته ای که گذروندم حسابی20بود مخصوصا4شنبه و5شنبهش. مخصوصا4شنبهش. مخصوصا4شنبه شب. زدیم با بچه ها بیرون. کاش باز تکرار بشن این رفتن ها! خیلی20 بود خیلی. نق می زدم که بریم و3می گفت تابستون یادته اونهمه گفتیم بیا تو واسمون تاقچه بالا می ذاشتی؟ حالا هرچی خودت گفتی رو تحویلت بدم؟ نمیام. من حوصله ندارم. حسش نیست. می خوام خونه خودم باشم. خوش نمی گذره بهم. دیگه نشنیدم چی می گفت آخه وسطش داشتم، … خخخ داشتم خخخ وایی خخخ! خلاصه رفتیم. خوش گذشت. آخ جون! باز دلم گردش می خواد.
خاطرم نیست چند شنبه شب اون هفته بود که داخل تیم تاک با اینترنتی ها تا حد خفگی خندیدم. ماه ها ماه ها بود با جمع اینترنتی اینهمه شدید نخندیده بودم. بعد از94و95دیگه از ته دل مطمئن شده بودم با هیچ جمع اینترنتی هرگز به این شدت نمی خندم. یعنی میشه باز درست بشم آیا؟ شبیه93؟ شبیه نیمه اول94؟ کاش بشه! کاش بشه! دلم واسه اوج گرفتن هام تنگ شده.
اوخ خدا داره6میشه من واقعا باید بلند شم دلم نمی خواد دیر برسم. لغت های این دفعه آسون تر بودن بد نبود1دفعه دیگه می خوندم اما نخوندم خدا کنه اون هایی که بلدم رو ازم بپرسه20بشم خوش بگذره بهم! دیگه بسه باقیش باشه بعد فعلا من رفتم آماده شدن و شلوغ کاری های قبل از خروج و کلاس و از این چیزها!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پشت این درها، …

يك جهان پروانه در پهناي عشق،
امشب اينجا خانه ی نور و صداست.

امشب از مهتاب رنگين مي شود،
امشب از شب هاي بي فردا جداست.

ماه مي آيد به تبريكي سپيد،
بر لبان لبخند مهمان مي شود.

ديده ی خورشيد مي خندد به شب،
تيرگي، تاريك، ويران مي شود.

همچو رؤيا غرقِ پروازند و شور،
مرغكانِ خسته و خوش بال و پَر.

يك زمين فرياد، تا عرشِ خدا،
يك شبان گه شادماني تا سحر.

مي فِشانَد دستِ نور افشانِ مهر،
روي دامانِ شبان گه شعرِ شور.

صد گلستان عطر و پژواک از امید،
صد بهاران خنده و صبح و سُرور.

پشتِ اين درها شبان گه شادمان،
چادري از نور بر سر مي كشد.

شام، آهنگِ سحر گه مي كند،
رنگِ شب از ديده ها پَر مي كشد.

پشتِ اين درها هَزاران زنده اند،
پشتِ اين درها بهاران ديدنيست.

بر تنِ بستان سحر گل كرده است،
پشتِ اين درها نشان از شام نيست.

پشتِ اين درها نگاهي خيس نيست،
راهِ غم بر قلبِ ياران بسته است.

هيچ آهنگي طنينِ آه نيست،
هيچ مرغي در قفس ننشسته است.

پشتِ اين درها سحر تاريك نيست،
پشتِ اين درها شبان گه روشن است.

همرهان لبخند از بر مي كنند،
شامگاهان رنگِ رؤياي من است.

همچو ترسيمِ طنينِ خنده ات،
پاك و زيبا، روشن و شفاف و شاد،

همچو يادت در وراي التهاب،
جاودان، اما رها در دستِ باد!.

پشتِ اين درها سحر گاه است ليك،
من شبانگاهي خموش و خسته ام!.

همچو بغضي در گلو گاهِ خزان،
در سكوتي تا خدا بشكسته ام.

باز هم در بزمِ بي آوازِ اشك،
سوزِ بي پايان، دلي بيمارِ تو!.

باز آهنگين طنيني بي صدا،
باز خونينديده اي بيدارِ تو!.

آه! اينجا شرحِ شب بي اِنتِهاست!،
تشنگي در آهِ پر بارانِ من!.

سال ها بگذشت و مي كاوَد هنوز،
خاطراتت را سر انگشتانِ من!.

مي فشارم باز، مژگان را به هم،
مي چكد لبخند، از چشمِ تَرَم.

يك جهان فرياد در كامِ سكوت،
يك خزان اندوه، بر خاكسترم.

لحظه ها رفتند و دستان شد تمام،
در تمامِ گريه مي خنديدمت.

باز هم ترسيمي از يك آرزو،
كاش يك بارِ دگر مي ديدمت!.

[از شبه شعرهای پریسا)

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

این شب ها، من، …

اوخ نصفه شب شد! می بینم خوابم میاد! در حال پاک کردن اثرات مهمونیه امشب بودم. جیگیلک و خونواده. خدا من میمیرم واسه این بچه! عشق ورزیدنم هم به آدمیزاد نرفته. وسطمون1میز بود من این طرفش روی مبل ولو بودم اون اون طرفش. تا آخر مهمونی دستم هم بهش نخورد اما عشق می کردم از حضورش. مادرم همیشه شاکیه میگه1زنگ بزن زشته. نمی زنم. اهل این داستان ها نیستم. اون هم نیست پس حله خخخ! عشقمه این عشقمه خدایا هواش رو داشته باش این عشقمه!
کلاس زبان بودم امروز. بدجوری تکلیف داد خداییش بدجوری! ببین به جان خودم بازی در نمیارم میگم بدجوری تکلیف داد باور کن!
تمرین های درس4همراه1دسته تمرین که تست میان ترم کتاب هست چون نصف کتاب رفته همه رو باید بنویسیم و با جواب ببریم. ریدینگ درس4رو باید واسه جواب دادن آماده باشیم. از داخل ریدینگه15سؤال باید دربیاریم بنویسیم ببریم. ریدینگه رو باید خلاصه هم کنیم و این خلاصه رو کنفرانسی تحویل بدیم. و تمام این ها واسه3شنبه عصره. با توجه به اینکه من صبح فردا و صبح3شنبه سر کار هستم، عصر فردا هم انجمن شعر هستم، امشب هم که نفس تمرکز ندارم ببینم داستان اون تمرین ها و اون متن چیه، الان1کسی پیدا بشه1دونه بزنه توی سرم بی هوش بشم تا آخر هفته به هوش نیام خوب الان من بیچاره شدم آخه! کار از شکلک گذشته من میرم بمیرم! جدی الان چیکار کنم؟ پرواز هم کنم نمی رسم به خدا هر مدلی بهش فکر می کنم نمی رسم عجب کاری کردم واسه چی5شنبه جمعه این نکبت رو پیش پیش نخوندم شبیه دفعه پیش تمرین ها رو جلو تر ننوشتم که الان این مدلی نشه؟ تمامش تقصیر اون3جلدیه سر کاریه کوفتی بود که2روز و نصفی خوندمش آخرش هم ول معطل بودم! به جان خودم، چی بگم الان دستم به کی می رسه تهدید کنم به تلافی! بیخیال امشب که به خدا دارم می افتم از خستگی فردا ببینم به کجا می رسونمش!
این پاییز هم با این هوای آتیشیش آخه واسه چی این طوری می کنه؟ این شب ها من1هوایی ضربه پذیرم. باید مواظب تر باشم. به فواصل شاید تقریبا مشخص واسم پیش میاد که از مواقع عادی ضربه پذیر تر میشم. داستان رو از حفظم واسه همین تا جایی که واسم شدنیه این مواقع حواسم هست که روانم روی جاده لیز نخوره اگر بی افتم کلا جهنم رو هم واسه خودم هم واسه اطرافم میارم پایین. امروز که به خیر گذشت جز1لحظه های1خورده، … بیخیال. رد میشه میره. این شب ها، این شب ها، من و این شب ها، … بیخیال.
کتاب درست درمون هام تموم شدن الان از کجا جدید هاش رو دانلود کنم؟ ایول نرم افزار آریا رو هنوز بازش نکردم امشب باید برم سراغش! آریا یوهو اگر اینجایی ممنون اگر هم نیستی باز هم ممنون. در هر حال هر جای این جهان که باشی ممنون! واسه خاطر همه چیز. همه چیز!
ای کاش می شد بدون صدا خوابم می برد! نمی بره مخصوصا این شب ها! شب هایی که زیاد ضربه پذیرم. حسش نیست نق بزنم خوابم میاد. دارم از خستگی میمیرم. تصور اینکه این2روز چه مدلی سپری میشه بهم حس مورمور از جنس وحشت میده. خدای من اوخ خدای من آخ خدایا!
باز هم نوشتنم میاد ولی نه زمانش هست نه توانش هست نه اه ولش کن خستم باید فردا زود بلند شم بلکه بشه ببینم کجای داستانم! ولش کن لحظه رو عشقه و این لحظه من می خوام ولو بشم زیر این پتو مهربونه! تا فردا هم هنوز راهه! من رفتم عشق! شکلک خمیاااآاااآاااآاااآاااآاااآااااااآاااآاااآاااآاااآااازه!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جمعه شب و دیوونگی های جمعه شبانه!

جمعه شب.
از عصر به بعد از اون استرس های مزخرف داشتم که دلیل ندارن ولی هستن و حسابی هم روان داغون می کنن. چند لحظه به نظرم کوتاه تلفنی با1صحبت کردیم. حسم رو فهمید. مطمئنم که درست فهمید. جنس استرس های بی دلیل رو می شناسه. آروم تر شدم. بهش نگفتم. تکراریه این گفتن هام. خیلی برام عجیب بود ولی ترجیح می دادم شنبه سریع تر برسه. نه خیلی آتیشی اما حس کرده بودم بدم نمیاد که برسه. به نظرم می رسید که باید در متن زندگی پیش می رفتم. عصر امروز حس توقف داشتم. از اون توقف های ترسناک. الان بهترم. استرس به1مدل خستگیِ مسخره اما تقریبا آرام ختم شده. خیالم به رسیدن فردا نیست. کمی درس می خونم کمی کتاب می خونم و واسه آرامش رفتم1ظرف بزرگ ماست و خیار درست کردم اما هیچ چیش رو واسه فردا ظهر نذاشتم و تمامش رو خوردم. خوشمزه بود خخخ ولی الان سردم شده و احتمالا نیم ساعت بعد کوفته میشم و خوابم می گیره. اون حس کزاییه عصر هر لحظه داره بهتر میشه. از تصور مشکلات و شلوغی های این هفته مغزم فشرده میشه اما نه خیلی. گوشیم کنار دستمه. از گروه جوک واتساپ داره مرتب پیام میاد. منتظر میشم تعدادش کمی بیشتر بشه همه رو1جا بخونم و بهم خوش بگذره. فعال نیستم فقط می خونمشون. کاش حذفم نکنن جوک دوست دارم. باز هم من و این واتساپ پدرسوخته که دوباره دارم قاطیش میشم. احتمالا چند ماه دیگه باز به خودم فحش میدم ولی خخخ واتساپ دوست دارم خخخ خداجونم خخخ!
این کتابه هم خونآشام داره اما خونآشام های کتاب رافائل و جبریل یا جَبریل خوناشام تر بودن بیشتر دوستشون داشتم. این خونآشامه انگار ورژن نوجوونانه هست خخخ! به من چه بهتر بلد نیستم توضیح بدم حسش نیست. خلاصه اون خونآشام ها رو ترجیح میدم. ولی خونآشام! جدی اگر این ها واقعا وجود داشتن جهان چه مدلی می شد؟ تصور اینکه1موجود1آدم عادی رو تبدیل کنه به خونآشام، مثلا بفهمم بعد از این دیگه تغییر نمی کنم. روز ها باید در1جای خیلی تاریک بخوابم یا بی هوش بشم و شب ها بیدار باشم. قرار باشه که قرن ها زنده بمونم و شاهد تولد ها و رفتن های آشنا ها و غریب ها و شاهد تغییرات جهان بشم. چیزی نخورم. جز خون. اَییی این بخشش افتضاحه. ولی1جورهایی عجیبه و وحشتناک! اما خودمونیم1جورهایی با حال هم هست! مخصوصا اگر اون توانایی های مثبتش رو در نظر بگیریم. مثلا تقویت حواس و توانایی حرکت فوق سریع و در بعضی داستان ها پرواز و خخخ1سری توانایی های مزخرف دیگه که بر طبق این کتاب ها حسابی درصدش بالاست! اما اینکه دیگه نشه چیزهای خوشمزه خورد خوب نیست. نمیشه این مشکل حل بشه و خونآشام ها هم اگر بخوان بتونن چیپس و پفک و پاستا و از این مدل آشغال ها بخورن؟ بشه دیگه! خوب چی میشه مگه؟ چه طور شراب قرمز می خورن خوب غذا هم بخورن دیگه! دلم واسه قهوه و شیر کاکائو تنگ میشه اگر تبدیل بشم خخخ! خدای من دلم واسه خونوادم هم تنگ میشه. اون ها عادی باقی می مونن. عمر عادی دارن و بعد از سال های عادی من بدون اون ها در این جهان جا می مونم در حالی که اون ها دیگه نیستن. خاک بر سر بوقم کنن خوبه اینجا نیستی اشک هام رو نمی بینی وگرنه از خنده جون می دادی. جدی خر شدم عین احمق ها از تصور این آخری زد به سرم الان اشک هام پشت هم دارن می چکن. به خدا من عاقل نیستم. این فقط1خیال مسخره بود می دونم ولی اینهمه اشک! خدایا یعنی واقعا لازم بود1چیزی با کیفیت من می آفریدی آیا؟ خخخ! بند نمیاد الان بر می گردم.
خوب اومدم. طول کشید1خورده نه خیلی زیاد. رفتنم رو میگم. بحث رو جمعش کنم نتیجه اینکه من نمی خوام تبدیل بشم خونآشام ها رو به خیر و من رو به سلامت اون توانایی های نفله هم باشه واسه خودشون من نخواستم خخخ! ولی اگر تمام خونواده1جا تبدیل می شدیم، … اه چه مسخره هست بیخیال دیگه خدا نکنه ذهن بی سر و ته من به1چیزی گیر بده تا شورش رو در نیاره مگه ول می کنه؟
دلم ضعف میره واسه هنر. از مهر به این طرف1کار هنری دستم نگرفتم. واقعا دلم تنگ شده. خدایا میشه1کاری کنی این ماه ها سریع تر برن؟ آبان بره آذر بره دی بره بهمن بره فروردین، … وایی بهار! ایول دوستش دارم خیلی عالیه! هرچند3ماه بهار رو هم درگیرم ولی بهار با کرختیه روزها و عطر شب هاش، با انتظار تابستون و تعطیلاتش، با هوای بهشتی و مخصوصش، اوه خدا بهار! خدایا1کاری کن زودتر بهار بشه! خدایا خدایا1کاری کن خدایا1کاری کن!
حالم نسبت به عصر واقعا رو به راه تره. خدایا شکرت! داخل تقویم دیدم2تا از تعطیلی های آبان افتادن5شنبه و جمعه. حالم رو گرفت ولی بیخیالش. این هفته چیزی گیر نیاوردم که منتظرش باشم و حالش رو ببرم. این رو هم بیخیالش. تا اطلاع ثانوی چیزی که از انتظار رسیدنش خوشم بیاد نمی بینم. این رو هم بیخیالش. مهم هست اما نمیشه عوضش کنم پس بیخیالش. من زندم. زندگی قشنگه. من در سلامت زندگی می کنم. خونوادم هر کدوم1گوشه نه چندان دور از خودم سرشون به زندگیشون گرمه. زندگی های عادی و معمولی با دردسرهای عادی و معمولیه1زندگیِ عادی و معمولی. بدون مشکلات وحشتناک بی درمون. بدون دردهایی که فقط میشه تماشا کرد و از زجر صاحب هاشون زجر کشید تا بدترین پایان ها. بدون شب های تلخی که به سیاهی ختم میشن. من زندم و سیر زندگی عادی و معمولیه خودم و سیر زندگیِ عادی و معمولیه خونوادم رو تماشا می کنم. زندگیِ عادی و کسل کننده و بسیار معمولی1خونواده کوچیک و جمع و جور که تا اطلاع ثانوی هیچ چیز قشنگ و با حالی درش دیده نمیشه که از انتظار رسیدنش بشه شاد شد. خدایا! خدای خوبِ من! واسه تمام این ها ازت ممنونم. می دونم که این هم شبیه هیچ چیز دیگه در جهان همیشگی نیست اما ازت می خوام اجازه بدی تا حد امکان این طول بکشه! میشه این کار رو واسه این بنده تاریکت کنی؟ میشه بهم لطف کنی؟ میشه؟
به نظرم دلگیِ نیم ساعت پیشم داره اثر می کنه. خوابم گرفت. خدایا لغت هام تموم نشدن ای واااییی خخخ! حالا1کوچولو ولو بشم چند صفحه کتاب بشنوم بلند میشم باقی رو می خونم دیگه! هی فقط1کوچولو! خخخ چه قدر این چونه زدن ها و عاقبتش برام آشناست خخخ خدایا شرمنده این هوس قوی تر از اونه که بشه ازش صرف نظر کنم پس خخخ من رفتم تکرار این داستان و البته تکرار پایانش خخخ یوهوووو خخخ!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جمعه.

جمعه.
اوه خدا چه بد! واقعا هیچ راهی نداره بیشتر طول بکشه؟
بیخیال. تمام4شنبه و دیروز تا امروز صبح زمانم رو واسه خوندن1کتاب3جلدی تلف کردم که آخرش1مدل مسخره ای بی پایان بود. حس می کنم سر کار بودم و کفرم در اومده. الان1دونه خارجیش رو شروع کردم اما جدی باید دست ازش بردارم. درس نخوندم. لازمه لغت بخونم، از1متن10تایی سؤال دربیارم، متن رو حفظ کنم و واسه2شنبه1چیزی آماده کنم. از بین قدیمی ترها پیدا کردن چیز درست درمون سخته. داره سخت تر میشه و من این روزها واقعا تمرکز ندارم تا چیز جدید بنویسم. نه تمرکزش هست نه زمانش.
امروز خورشید نیست. نمی دونم هوا به نگاه بیناها هم گرفته هست یا من تاریک تصورش می کنم. سردمه. شومینه رو دادم بالا و چند لحظه بعد از سنگینیه هوا سرم سنگین میشه اما این لحظه سردمه. مادر اصرار داشت همراه برادرم در ارتفاعات بهشون ملحق بشم ولی من نرفتم. اونجا این هفته زیادی شلوغ بود و من ابدا حس شلوغی های این مدلی رو نداشتم. بینام ها به شدتی بیرون از تصور من برای رفع گیر مضحک ناگفته ای که وسطش به دردسر افتادم وارد عمل شدن. حیرتم از شدت عملشون بیشتر از اونه که بشه با خنده های از جنس تعجب بروزش بدم. مدت ها بود این مدلی متحیر نشده بودم. فقط در سکوت از پشت پرده کلفت و گاهی خیس حیرت تماشاشون می کنم و تماشاشون می کنم. نه معترضم، نه همراهم، نه مانعم، نه تأیید می کنم، نه تکذیب می کنم، نه همکاری می کنم، نه می جنگم، فقط تماشا می کنم و تماشا می کنم. و البته در ضمن این تماشا به شدت حیرت می کنم. اون قدر شدید که باورم نمیشه. از همه چیز این ماجرا حیرت می کنم. حتی از شدت حیرت خودم. یعنی تموم میشه؟ خدایا! خدایا! خدایا! … … …
این کتابه که شروعش کردم قشنگه. حتی پیچ و خم های عشقی که داخلش هست هم قشنگه. یعنی قابل تحمله. اما باید ولش کنم درس هام موند!
استاد آوازم زیادی ازم رضایت داره. میگه باید هر روز تمرین کنم ولی من این هفته اصلا تمرین نکردم. هم گرفتار بودم، هم بیمار بودم، هم ترسیدم به خاطر این ویروس عوضی صدام بگیره و من نمی فهمم واسه چی حنجرهم از نظر خودم زیاد ضعیفه. اگر صدام مدت طولانی بالا باشه یا اگر حتی زیاد بلند بخندم صدام به شدت می گیره و تا روزها و گاهی هفته ها درست نمیشه و خشدار باقی می مونه. نمی دونم باید چیکارش کنم که این مدلی نباشه و فقط مدارا می کنم. آخرین دفعه ای که صدام از شدت خندیدن ها گرفت زمستون94بود و کلی طول کشید تا شبیه اولش بشه.
بچه ها این هفته حس نداشتن از خونه هاشون بزنن بیرون. با واتساپ جفنگ بارونشون کردم. این واتساپ جدیده عجب با حاله! خوشم میاد از مدلش! در مورد تلگرام هم1چیزهایی شنیدم. که دسترس پذیر میشه و از این چیزها. واقعیتش باورم نشد ثبت نام هم نکردم ولی اگر بشه چه خوب میشه!
بچه های بدجنس حیف آخر هفته نبود که گوشه خونه تلفش کردن آیا؟
دلم1بارندگی از اون وحشتناک هاش می خواد که آسمون حسابی کولاک کنه و سر و صداش همه رو بترسونه. جیگیلک هم موافقه. خوشش میاد رعد و برق بزنه و حال همه جز خودش رو بگیره. بهش گفتم اگر این مدلی شد و بقیه ترسیدن2تایی با هم به ترسشون می خندیم. تأییدم کرد خخخ!
تولد1سالگی خواهر پریسا کوچیکه نزدیکه. واسه1جوجه فسقلی چه کادویی میشه خرید؟ اینکه هنوز تفاوت بین عروسک و طلا رو نمی فهمه خدایا چیکارش کنم؟ موجودی شده واسه خودش این بچه! با من خوبه اما آخ از زمانی که از کسی خوشش نیاد. چند وقت پیش با1کسی سر لج افتاد طرف هر کجای اتاق که بود این بچه عر می زد و زمانی که اون بنده خدا خواست از راه صلح وارد بشه شبیه گربه بهش پنجول کشید و فاتحه موهای طرف رو خوند و آخر کار هم اونقدر ونگ زد که طرف پا شد رفت و حسابی بزرگ ترها رو به عذرخواهی و ببخشید معذرت و شرمنده و از این الفاظ انداخت. خخخ بچه هم بچه های قدیم. این هم1مدل مینیاتوریه دیگه از گودزیلا! پریسا کوچیکه قربون صدقه این1وجب هیولا میره و میگه حسابی تشویق داره. من فقط می خندم. بچه عشق می کنه که توی بغلم بلوله و انگشت هام رو فرقی نمی کنه کدومشون رو میک بزنه و چنگ بزنه و اگر بتونه با اون چندتا دندون نصفه نیمهش گازکی هم بگیره. ولی نه بیشتر از گازک می تونه بگیره گازش درد میاره و الان که فکرش رو می کنم می بینم حتی عزیز بودن این فسقلی هم نمی تونه این درد آوردن رو نقض کنه. این موجود واقعا از چنگ زدن و به خصوص گاز گرفتن عشق می کنه. جدی گاهی یاد آرتری در جلد دوم نبرد با شیاطین میندازدم.
بارون گرفته. پنجره رو بستم اما صدای رد شدن ماشین از خیابون خیس رو می شنوم و دلم می خواد ای کاش می شد این بارون طولانی و شدید بشه. اون قدر که برف بباره. برف سفید. برف پاک. برف پاک کننده عزیز. دلم براش خیلی تنگ شده. خیلی.
خوب دیگه بسه من رفتم کتاب و درس و1سری گرفتاری های کوچیک و مزخرف دیگه که روی هم انبار شدن و اگر نجنبم از مرحله تپه بودن رد میشن و کوه درست می کنن.
باز میام.