دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

همچنان در امتداد4شنبه

4شنبه3آبان96. ساعت از3بعد از ظهر گذشته. مادرم رسید و بیدار شدم. الان دوباره ولو میشم. مدم خونه رو روشنش کردم. اینترنت امنه. مشق ننوشته منتظرم نیست. شکر. ببخش آریا اینهمه بی جواب موندی. معذرت می خوام دوست من!
چندتا کتاب از اینترنت گرفته بودم بعضی ها رو خوندم چندتا هم جلد های اولشون نیست باید برم به همون آدرسه جلد اول ها رو پیدا کنم. به جز این، واقعیتش همچنان در شرایط اینترنت زدگی به سر می برم. چیزیم نیست. نه دلگیرم نه دلتنگم نه معترضم اتفاقا خیلی معمولی یعنی تقریبا معمولی سپری می کنم اما اینترنت، … اما اینترنت، … آخه چی بگم هر واقعیتی رو که نمیشه هوار زد آخه! خخخ ولش کن من رفتم کتاب دانلود کنم این اراجیف رو هم احتمالا پاک کنم بره هرچند اگر عقلم برسه و همین مدلی داخل هاردم بمونه کسی نمی خونه و ای بابا کتاب کتااااب کتاب من رفتم کتاب!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

4شنبه به نظرم3آبان96

4شنبه به نظرم3آبان96.
اومدم خونه. آخر هفته. آخ جون! امروز فقط2تا بودن ولی عجب خستم کردن پدر صلواتی ها! باورم نمیشه هفته تموم شده باشه! ذوق زده شدم الان. دلم تفریحات می خواد. حسش نیست بیخیال. می خوام بخوابم. همیشه یکی ظهرهای4شنبه یکی هم بعد از امتحان هر امتحانی می خواد باشه حس هایی از مدل تولدی دیگر بهم دست میده و چه قدر هم شدید. الان هم می خوام ولو بشم تا خوابم ببره. بعدش باید بلند شم به1سری حساب کتاب های مادی برسم. قرار نیست کسی رو بزنم حساب های واقعی بابا پول خخخ!
مدم همچنان خاموشه. کاش می شد دیگه اصلا روشنش نکنم! کاش می شد این، … بیخیال. دیگه امروز یا امشب باید راهش بندازم. بیخیال. بیخیال!
حس بیشتر نوشتن نیست اگر حسش اومد بعدا باز می نویسم الان دیگه نمیاد!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

3شنبه2آبان96

3شنبه2آبان96.
بیماری تقریبا رفته. تب نیست فقط بی حالم. هنوز از شدت فشار این ویروس عجیب در حیرتم. تعریف از خود نباشه من در برابر این مدل بیماری ها، شبیه سرماخوردگی، زیادی سفتم. برام شبیه خاله بازی می مونه. نهایتش اذیتم می کنه ولی نمی افتم. ولی این! به جان خودم این! این دیگه چی بود؟ خدایا این جناب ویروس معاون حضرت اجل تشریف داره به جان خودم داشت خلاصم می کرد!
شب ها درصد بی حالیم1خورده بالاتره اما نه تب هست نه سرگیجه. حال جسمم خیلی رو به راه تره. حال باقیه موجودیتم هم، بذار ببینم! خوبه. اوهوم خوبه. بد نیست خیلی معمولی مایل به مثبت! مدم خونه همچنان خاموشه. همچنان در حال اینترنت زدگی به سر می برم. دلم نمی خواد. گرفتارم. گرفتار درسم، زندگی واقعیم، گرفتار خودم! دلم اینترنت رفتن رو نمی خواد. می خوام کتاب بخونم. میوه بخورم اونقدر بخورم و بخونم که خوابم بگیره و خخخ آخ جون!
فردا همکارم نیست. داخل کلاس تنهام با بچه ها! ای خدا چه خیال شیرینی که فردا رو حسابی بسازی واسم و همه غیبت داشته باشن و خخخ! خوب چیه خیال پرداختنم گرفت! اصلا خوب می کنم!
امشب کلاس زبان حسابی شلوغ بود. بچه ها نوجوونن و حسابی شورش رو درآوردن اما دیگه حرصی نشدم. کلا در1مدل بی حسیه شیرین شنا می کنم. فقط1چیزهایی انگار، … اینترنت، … آخ خدای من واقعا باید بلند شم اون مدم رو روشنش کنم باید1سری بزنم شاید واقعا لازم باشه! نمی تونم! نمیشه! نمی خوام! خوابم میاد. کتاب خوندنم میاد. خستگی در کردنم میاد. میوه خوردن و تکیه دادن به مبل و بعدش لمیدن و بعدش ولو شدن و بعدش چرت زدن و بعدش خوابیدنم میاد. فردا آخر هفته هست. بعد از کلاس و تنهاییم با بچه ها تعطیلات آخر هفته! آخ جون! ساعت از9گذشت دیگه نوشتنم نمیاد می خوام برم واسه خودم خوش بگذرونم. باقیه موارد هم بیخیال! باید زبان بخونم. این دفعه هم کاش بشه پیش پیش بخونم و تمرین ها رو انجام بدم این نفله اگر بره وسط هفته من رسما بیچاره میشم. احتمالش ضعیفه ولی اه ولش کن در هر حال تمامش باید بمونه واسه فردا. واسه5شنبه جمعه و واسه هر زمانی جز امشب. امشب، این لحظه، فقط خودم رو عشقه و عشق کردنم. من رفتم عشق کنم. به هر مدلی که بهم خوش می گذره و لذت می برم. به هر شکلی که لحظه های امشب، تک تکشون، تمامشون، بهم کیف بده! هی شب! بابا زمان! زندگی! بریم که اگر نجنبید جاتون می ذارم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

2شنبه1آبان96

2شنبه1آبان96.
امروز سر کار خوش اخلاق تر بودم. خیلی خوش اخلاق تر از دیروز و شنبه. سرگیجه ها کم شدن. گاهی میاد شدید هم میاد ولی زود میره. امیر واسه کامپیوتر داره میمیره. اصولی پیش نمیرم چون معتقدم با تمرین و تکرار خیلی بیشتر از قواعد اصولی میشه چیز یاد گرفت. کاش یاد بگیره خیلی دوست داره. تمرین لازمه و زمان و موقعیت کمه. امروز باید برم انجمن شعر. مادر سرماخوردگیش اوضاعش رو به هم ریخته. مال من بهتره. خیلی بهتر. در واقع تموم شده. مدم همچنان خاموشه. خیال ندارم روشنش کنم. فقط زمان هایی که دلم جوک می خواد1لحظه روشنش می کنم. اون اندازه که پیام های واتساپ برسه و بعد دوباره مدم خاموش. تا الان که ساعت از9شب گذشته فقط2دفعه اون هم هر دفعه کمتر از2دقیقه روشنش کردم. مادرم حسابی از این خوشش میاد. معتقده باید اینترنت و کل داستان های اینترنتی رو از بیخ ول کنم. الان خوشحاله و حسابی تأییدم می کنه که آره بابا خوب کردی مادر چیچیه چسبیدی به … … … ولش کن دیگه و … … … فقط لبخند می زنم. مادرم ادامه میده. میگه و میگه. همیشه می گفت اما حالا که اوضاع رو این مدلی و مدم رو خاموش دیده بیشتر و با رضایت بیشتری میگه. و البته با نگرانی از اینکه نکنه باز بزنم به خونه اول. هنوز کتاب دارم واسه خوندن. ایول دیزی جونم! الان ساعت از10گذشته. تا حالا داشتم انار دونه می کردم. داداشم این ها انار دونه شده دوست دارن. خودم هم همین طور. تموم شده و دارم می نویسم. سؤال های زبان فردا رو ننوشتم اما خوابم میاد. امشب سیستمم بعد از2یا3روز تازه روشن شد. البته اگر دیشب رو که روشنش کردم و از این ها نوشتم و دوباره بستمش به حساب نیارم. الان هم قرار نیست روشن بمونه. بعد از نوشتن این خرچنگی ها خاموش میشه و منم و کتاب ها و دیزی. الان شد10و25دقیقه. کاش بشه فردا صبح زود بلند شم درس هام رو حاضر کنم. خوابم میاد. راستی دیروز1شنبه ازم درس پرسید. چه دلواپس بودم! آخه شنبه نخوندم. نشد. ولی عالی جواب دادم و آخ جون! عه دیشب نوشته بودم که! بیخیال حس پاک کردنش نیست نوشتم که نوشتم چی میشه مگه؟ بسه دیگه نه حال ویرایش دارم نه حس پاراگراف بندی. می خوام بخوابم. خوابم میاد. کتاب خوندنم میاد. آرامش گرفتنم میاد. شب به خیر شب! من حاضرم بابا زمان! بجنبیم که رؤیاهای شبانه منتظرن. فقط برای من. زیر این سقف وسط این4دیواریه عزیز شب و تمام موجودیتش فقط برای من! ایول! بزن بریم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1شنبه30مهر96

1شنبه30مهر96.
آخر هفته خوبی بود ولی من به شدت بیمار بودم. دیروز شنبه رفتم سر کار اما به واقع از شدت ضعف می خزیدم. حوصله بچه ها رو و حوصله کل هستی رو نداشتم. حالم بد بود. سر گیجه این سر گیجه وحشتناک لعنتی. بد رفتار بودم. به خونه که رسیدم طرف سیستم نیومدم. داخل دیزی کوچولو پر بود از کتاب. زدم به خوندنشون. این روزها فقط از طریق واتساپ با اینترنت مرتبطم. دیروز مادر اومد. سرما خورده شبیه من. اصلا اومد یا نه! خاطرم نیست. سر گیجه شدید تر می شد و باز هم شدید تر. واقعا چیزیم نبود. نه سردرد نه تهوع نه کوفتگی های شدید فقط سرگیجه با چنان شدتی که بعد از چند لحظه واقعا نمی شد وایستم. مادر انگار بود. انگار می گفت بریم دکتر. انگار گفتم به دکتر بگم چمه! چیزیم نیست که بهش توضیح بدم. انگار با گوشی محله رو چک کردم. شاید. باید می رفتم اینترنت. باید می رفتم. انگار سر شب بود. انگار تمام روز بیدار می شدم و بعد از نهایتش5دقیقه قدم برداشتن شبیه گوشیه داغونی که باتریش برق دزدی داشته باشه باتریم ته می کشید و از شدت تلاش واسه سرپا موندن یخ می زدم. تمام جونم یخ می زد. دست هام گونه هام همه وجودم. انگار سردم بود. انگار دنیا می چرخید. انگار هرچی نباید رو می دیدم. انگار شناور بودم وسط سرگیجه. به طرز مسخره ای در یکی از بیداری های کوتاهم یاد اون داستان سیلور استاین افتادم که تصویر پسره جاش رو با صاحبش عوض می کرد. پسره می رفت داخل آینه و تصویره می اومد بیرون. اصلیه داخل دنیای تصویرها معلق بود. تا زمانی که همه چیز درست شد و برگشت به دنیا. و من انگار معلق بودم. انگار شب بود. انگار باید می رفتم اینترنت. باید می رفتم! باید! باید! باید! اه سرگیجه. این سرگیجه وحشتناک لعنتی. مرده شور اینترنت رو ببرن! به جهنم اینترنت! به جهنم تمامش! تمام اینترنت! به جهنم! انگار اون لحظه های تعلیق هیچ چیز برام ارزش نداشت. انگار جز سرگیجه ها و ثباتی که برای من وجود نداشت هیچ چیز در هیچ کجای جهان واسم ارزش نداشت. هیچ چیزی در کل کائنات جز این تعلیق که متوقف نمی شد برام ارزش نداشت. انگار مادرم زنگ زد. انگار دلداریش دادم و خاطر جمعش کردم. انگار شب پیش می رفت. انگار سکوت بود. انگار تب نیمه شب شبیه2-3شب پیش باز سفت بغلم کرده بود. انگار جهان تب آلود می چرخید و می چرخید. انگار ناله می کردم. انگار درد داشتم.
اینترنت! باید می رفتم. اه لعنت! لعنت! … … …
لعنت!
انگار شعله ور می شدم از تب. انگار می سوختم از تب. انگار چیزی از جنس امنیت حاصل از خواب و بی خودی و بی خبری زور می زد تا از اون تعلیق کابوس وار نگهم می داشت. اما تعلیق برنده می شد و هر2با هم، من و خواب و امنیتی که نبود در هیچ معلق می شدیم. انگار نفس هام آتیش داشتن.
انگار خواب می دیدم. انگار مرز بین کابوس و رؤیا شکسته بود. انگار من بودم و تو بودی و بیابون و1شب نفرین شده مهتاب. انگار سکوت بود. انگار باز هم و باز هم برای چندین هزار هزارمین دفعه وسط سکوتی که سکوت نبود با تمام توان از جنس وحشتم منسرفت می کردم و فایده نداشت. انگار باز و باز می رفتی تا روی نوک فواره نور شعله های از زمین تا خدا سوار بشی و پرواز کنی و بری تا ناکجا. انگار باز دستم از دستت رها می شد. انگار از زمین و زمان آتیش می بارید. انگار خدا شعله می کشید. انگار زمان شعله ور بود. انگار می دویدم. زمین می خوردم. بلند می شدم. نمی رسیدم. انگار ضجه می زدم. انگار زمین داغ بود از عتش آتیش. انگار این قصه هزار هزار دفعه تکرار می شد و تمومی نداشت. انگار تو بودی و نبودی. انگار سوار قطار بودم. قطاری که آهسته راه می افتاد و سرعت می گرفت. انگار تنها نبودم. انگار قطار می رفت و می رفتیم. انگار صدای رفتنمون بلند می شد. بلند تر و باز هم بلند تر. انگار صدای قطار منعکس می شد. انگار هزارها هزار انعکاس از صدای قطاری که سوارش بودم، سوارش بودیم، می پیچید و می پیچید و می خورد به دیواره های تب وحشتناک نیمه شبم و باز منعکس می شد. انگار قطار نعره می کشید. انگار دستی، دست هایی که بین دست هام بودن محو شدن. انگار وسط نعره های قطاری دیوانه تک مونده بودم. انگار آسمون عربده می زد. انگار صدای رعد از جنس جهنم می پیچید در تمام اجزای جهانی که سراسر انعکاس صدای نعره ها بود و از جنس آشفتگی های شب و تب. انگار سقوط می کردم. انگار کسی نبود. انگار قطاری هم نبود. انگار فقط من بودم و شب بود و نعره های بی مهار آسمون بود و رگبار آتیش که تگرگ وار می بارید و می بارید و، می بارید.

انگار دیگه نفهمیدم چی شد. انگار صبح شد. نه واقعا صبح شده بود. صبح امروز. صبح1شنبه. تب به طرز قابل ملاحظه ای پایین اومده بود اما بود. سرگیجه ها به حد اقل رسیده بودن ولی هنوز از بلند شدن وحشت داشتم.
-هی! چی می خواد بشه؟ فوقش در آستانه زمین خوردن1جایی رو می چسبم دیگه! بیخیال! من باید برم سر کار.
داخل واتساپ جوک خوندم. بلند شدم رفتم سر کار. گیج می خوردم. کمتر از دیروز ولی هنوز گیج می خوردم. وسط کار یکی2دفعه داده ها رو زدم و جوک های واتساپ رو گرفتم. به1سری تلفن هم جواب دادم. مادر رو مطمئن کردم که همه چیز درسته و بقیه رو نتونستم خیلی متقاعد کنم. چیزی که از حصارهای جهان مخفی می کردم رو اون بقیه ها می دونستن. خدایا از کجا! مگه وسط اون تعلیق عوضی چی ها گفته بودم! آخ خدا واسه چی اجازه دادی الان باید چه غلطی کنم!
-هیچ غلطی. هیچ غلطی! تعقیب و گریز مضحک با خودت رو بیخیال شو. متوقفش کن. باید حرف بزنیم. باور کن شدنیه. خوب بله دردت میاد شاید خیلی. ببین من دروغ نمیگم. دردت میاد خیلی هم زیاد. اما باور کن بعدش شروع می کنه به تموم شدن.
باختم.
-از کجا اینهمه مطمئنی؟
-از اونجا که به خودم، به خودمون مطمئنم. از اونجا که دفعه اولت، دفعه اولم، دفعه اولمون نیست. از اونجا که بدتر از این ها رو حل کردیم. با هم حلش می کنیم. با کمک من. با کمک ما! از طرف خیلی ها برات قسم می خورم که می کنیم.
تا همکارم نگفته بود نفهمیدم که صورتم زیر1سیل از قطره های درشت و آتیشی برق می زد. در جواب اون بنده خدا که پشت سر هم و ترسیده و بی توقف1نفس ازم می پرسید چی شده و چی شده و چی شده نفهمیدم چی شد که1کسی انگار با صدای خودم، از حنجره خودم، از قفسه سینه خودم، با چنان بی تفاوتی و سردیه وحشتناکی که از شدت نفرت مرگبار شده بود به آرامش1زمزمه ابلیس نشان گفت دست از سرم بردار!
خیلی مضحک بود که بعدش که حواسم جمع شد اصلا خیالم نبود چیکار کردم. دروغ نگفتم واقعا دلم می خواست اون لحظه همه جهان دست از سرم بردارن و با دیدن1مشت اشک اون مدلی نقش حیرت و وحشت نیان. اومدم خونه. کلاس آواز و بعدش کلاس زبان. اما اول خوردنی. گشنمه! و پیش از تمام این ها، بدون1لحظه تردید و بدون هیچ حسی، نه منفی، نه مثبت، با قدم های خیلی معمولی، با حس و حال خیلی معمولی، رفتم داخل اتاق و، فقط1فشار انگشت و مدم خاموش. انگار هیچ حرکت اضافه بر روزهای پیش نکرده بودم. انگار چیزی عوض نشده بود. نفس هام عادی بودن. قدم هام عادی بودن. همه چیز عادی بود. اومدم بیرون. لباس سر کارم رو درآوردم و با1پیراهن نه چندان بلند خونگی عوضش کردم. بعد گوشیم رو شبیه موجودی که حس داره آهسته گذاشتم گوشه میز.
-هی! بی اینترنت! راحت باش!
و دیزی فسقلیِ دوست داشتنی شروع کرد به رفاقت کردن.
الان از کلاس زبان اومدم. امروز ازم درس پرسید. به نظرم عالی گرفتم. با وجود اینکه دیشبم اون مدل جهنمی سپری شد و اصلا نخوندم. البته4شنبه و5شنبه که حال رو به راه تری داشتم خونده بودم. ایول خوب شد خوندمش! مدم همچنان خاموشه. این رو فقط واسه دل خودم می نویسمش. اینترنت وصل نیست و این امشب جایی جز داخل هارد سیستمم ثبت نمیشه. چه قدر خوابم میاد!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نمیشه بی عنوان باشه آیا؟

صبح جمعه. به نظرم زندم. خدا از دیشب سالم رد شدم آیا؟ به جان خودم چیزیه این ورژن جدید سرما خوردگی! ما نمی گیریمش این می گیردمون مواظب باشید!
فردا باز سر کار. اه نکبت به مخ خرابم از حالا این واسه چی میاد به سرم آخه؟ ای خدا واسه تو که سخت نیست یعنی هیچ راهی نداره1کاری کنی من از کلاس در بیام1جایی بی افتم که ازش اینهمه شکل نارضایتی نباشم آیا؟ خداییش خداجونم1کاری کن دیگه! میمیرم که از کارم اینهمه بدم نیاد دسته کم اگر لذت نمی برم این مدلی هم نباشم ولی نمیشه خداجونم1کاریش کن شکلک خواهش شکلک تقاضا شکلک التماس شکلک نق ایول نق شکلک نق شکلک نق شکلک نق صبح جمعه ای به حضرت پروردگار شکلک نق باز هم نق و باز هم نق!
داخل محله می چرخیدم و1سری انجام وظیفه و ای خدا برچسب این قدر از این برچسب زدن بدم میاد که نگو. آخه پست یکی جز خودت رو از کجا باید بدونی چی بزنی چسبش؟ دسته بندی نیست که محدوده هاش مشخص باشه اونی که متن رو نوشته از کجا باید فهمید حسش چی بوده و سر برچسب ها باید روی کدوم بخش های نوشته هاش متمرکز باشی! شکلک خشم و درموندگی و حرص و از این شکلک کج و کوله ها. سر صبحی حس ندارم کسی رو بزنم کسی هم این اطراف نیست خودم هم حال جسمیم رو به راه نیست الان فقط می تونم نق بزنم دیگه! یعنی که چی برچسب این برچسب ایییین برچسسسسسسب خدا بدم میاد خداااا بدم میاد بدم میاد خداجونم بدم میاد!
تمرین های زبان3شنبه رو دیروز نوشتم. هنوز تمام درس رو تدریس نکرد و خودم خوندم و داخل تمرین هام غلط کم نیست اما چاره نبود این1شنبه می گفت واسه3شنبه تمرین ها رو می خواد من هم که وسط هفته عمراً نتونم انجامشون بدم. صبح ها که سر کارم، عصر2شنبه که انجمن شعرم، اوخ واسه این2شنبه هیچ چی آماده نکردم، بعد از ظهر2شنبه هم از خستگی در حال موتم و همین طور بعد از ظهر3شنبه پیش از کلاس که معمولا بعد از ظهرهای وسط هفته کلا زمان های خوبی واسه درس و مشق های من نیست. مادر و صحبت و وظایف در قبال اعضای خونواده و البته تنبلی و از این چیزها.
تکلیف های1شنبه مونده باید امروز بهشون برسم. این انگلیسی ها هم بیکار بودن با این مدل حرف زدنشون. فارسی که آسون تره بی سلیقه ها فارسی می زدید دیگه!
شعرهای به درد بخور تر و1خورده بهترم داره ته می کشه یعنی ته کشید قدیمی تر ها خوب نیستن الان چه دسته گلی به سرم بزنم؟ من فعلا ذهنم گیره نوشته جدیدم نمیاد خدایا خودت حلش کن! گیر مخم رو باز کن بذار جریان کلمات داخلش راه بی افته بلکه1خورده نامحسوس به1صراطکی مستقیم تر هم شدم! هرچند خخخ بیخیال بابا بیخیال.
این قرصه چی بود خوردم چه گیجم کرد خخخ! دیشب باید می خوردم از بس حالم نکبت بود خوابم برد نخوردم امروز صبحی خوردمش الان حس می کنم2سانتی از تخت بلند شدم تقریبا روی هوام خخخ!
داستان کوتاه داخل سرم چرخ می زنه حس ندارم مرتب و کاغذیش کنم. زمان هم ندارم ولی بیشتر همون حس ندارم. وگرنه نوشتن رو هر زمان باشه اگر بخوام انجامش میدم. نصفه شب و دم صبح و هر زمان که حسش باشه. نیست. حسش نیست. تنبلیم میاد. حسش نیست!
باید1زنگ به استاد هنرم بزنم ببینم حال مادرش و خودش چه طور شد. مادرش رشت زندگی می کنه خورد زمین لگنش شکست این بنده خدا هم رفت بالای سرش. اون1جلسه آخر کلاس دوره من و آزمونم موند واسه نمی دونم کی. من هم از بس معرفتم درصدش بالاست بعدش1زنگ هم بهش نزدم. خداییش یا فراموش کردم یا نشد. الان میگی چیچی رو نشد؟ مگه1زنگ چه قدر زمان ازت می خورد؟ این توجیهه. درست میگی موافقم این توجیهه. توجیه بدی هم هست. از نظر من بدتر از خود اشتباه توجیهات بعدشه. از نظر من اشتباه ممکنه واسه هر کسی پیش بیاد. باید پذیرفتش نه اینکه با توجیه های مسخره اشتباه بزرگ تری مرتکب شد. به خاطر توجیهاتم معذرت. اگر فراموشم نشه امروز بهش زنگ می زنم. دیرتر بشه که مطمئن باشم در هر شرایطی هستن خواب نباشن. ای کاش شرایط مثبت باشه! گناه داره بنده خدا.
دلم واسه هنر به شدت تنگ شده. واسه مهره و مروارید. واسه سیم و برگ های کوچیک و بزرگ، واسه بافتن و ساختن و به کار تموم شده دست کشیدن. خدایا یعنی میشه باز تعطیلات برسه و من زمانش رو پیدا کنم آیا؟ چه خوب کردم حرف گوش دادم و واسه بدل سازی اسم ننوشتم خداییش بیچاره می شدم همین طوریش هم وسط روزهام گیج می زنم.
دیشب خواب های بدی وسط تب می دیدم. خوشم نیومد. باید بلند شم1زنگ به مادرم بزنم. کاش برگردن! کاش این تغییر نشانی اتفاق می افتاد و خونه هامون نزدیک تر می شدن و من ساده تر دستم بهش می رسید. نگرانشم. گاهی خیلی زیاد نگرانشم. نه حرف گوش میده نه خودش مواظبه. خدایا هوای این چندتا عزیز من رو خیلی داشته باش من واسشون دلواپسم.
دیشب سر شب رفتم که بنویسم. از فاطمه. نتونستم. داخل سرم پر از حوادث داستانه اما نتونستم. حسش، … خواستم از اوزیر بنویسم. راستی املاش چه جوریه؟ اوزیر یا عزیر یا عوزیر؟ نتونستم. اشک. خودم نا نداشتم نفس بکشم چندتا جمله اول رو که نوشتم چنان حالم بد شد که کلا سیستم رو بستم. خیلی نتونستم ببارم. داشتم خفه می شدم. از اون گریه های شدید در کار نبود من جونم وسط مشت این ویروسه داشت له می شد. خلاصه فاطمه و اوزیر کوچولو هر کدوم جدا داخل داستان های کوتاه خودشون منتظر موندن تا1زمان بهتر. جفتشون بزرگوارن و بهم می بخشن. اون ها بزرگن. خیلی بزرگ تر از من که به این سادگی نمی بخشم. نه دروغ مثبت نیست من ابدا نمی بخشم. گاهی. فقط گاهی، ابدا نمی بخشم. بیخیال.
دیشب شبیه همیشه رفتم از گوگل رمان ترسناک بگیرم و شبیه همیشه آدرس های چپکی بهم داد. من هم از جا در رفتم و نوشتم رمان ترسناک می خوام لامذهب عوضی. گوگل هم لج کرد1عالمه کتاب ریخت جلوم من هی دانلود کردم باز بود هی دانلود کردم باز بود و خلاصه کم آوردم خخخ! از آدرسه1شرت کات روی دسک تابم زدم تا سر مهلت تمام کتاب هاش رو جارو کنم خخخ. دیشب آخر شب خوندن یکیش رو شروع کردم. ایول قهرمان هاش دختر نبودن با اون لوس بازی های مزخرف زنانه و دخترانه جفنگشون. اَییی! خدایا من واسه چی از خصوصیات جنس خودم اینهمه بدم میاد؟ یعنی متنفرم ها! باز اگر نویسنده خارجی باشه1طوری می نویسه که قابل تحمله دختر های داخل این خودنوشت ها رو جدی انگار واسه شکنجه روانیه من طراحی کردن. این هم بیخیال.
گشنمه ولی این روزها بد جوری ناپرهیز شدم. حس ورم و اضافه وزن نیست اما این بیماریه، … یعنی تقصیر اینه؟ میشه بس کنه بدم میاد از اینهمه خوردن خدایا! نه این رو دیگه با خیال یعنی که چی! عه!
بسه دیگه خیلی نوشتم. باید1چرخی رو و پشت صحنه محله بزنم، بعدش1زنگ به مادر بزنم، بعدش بلند شم اگر شبیه دیروز آب گرم اینجا قطع نباشه1دوش و زبان و قبلش مذاکره با معده این روزها دائما در ضعف و ای بابا دیگه نمی دونم چیچی من از کجا بدونم بعدش کی میشه و چه کاری انجام میدم آخه! عجب گیری کردم ها!
جدی دیگه بسه داره8و نیم میشه. راستی زندگی قشنگه ها من فعلا داره جونم درمیاد حسش نیست با حرارت بگم ولی یادت باشه زندگی قشنگه. آخ آخ همه استخون هام آخ سرگیجه آخ سرماخوردگی آخ فین فین و دستمال و صدای گرفته و همه عوارض جفنگ حاصل از موجودیت این جناب ویروس خانه عوضی و زندگی که همچنان قشنگه! من رفتم به در و دیوار نق بزنم و الکی فحش پرتاب کنم هر طرف تا حالم جا بیاد. راستی عضو گروه جوک شدم هی جوک می خونم و ریسه میرم. ای خدا باز واتساپ! به من چه تقصیر من نیست تقصیر واتساپه از بس گروه داره! خوب اصلاح می کنم من رفتم به در و دیوار فحش پرتاب کنم و چندتا جوک بخونم بخندم و نمیشه گشنمه با1چیزی خودم رو سیر کنم و کتاب و زبان و زنگ و دوش و زندگی قشنگه و نق و همه چیز.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از وسط تب

ایول خونه! عشقه آرامشش! هیچ کجا خونه خودت نمیشه! شبیه کسی هستم که رفته بود سفر و از اون سفرهای شلوغ و الان وسط سکوت خونه و ایول و آخجون و از این چیزها. بیخیال حس بالا پایین پریدن نیست. بدجوری این ویروسه انداختم این گوشه! خودمونیم امشب حال جسمم واقعا خوش نیست. دارم بدتر هم میشم. درد شب سنگین تر میاد ای کاش فردا صبح بهتر بشم این وامونده داره نفسم رو می گیره این دیگه چه کوفتیه؟ سرما خوردن این مدلی نیستش که! خدایا جدی خیلی جدی دلم نق زدن می خواد دیدی این بچه فسقلی ها حالشون که بد میشه نق می زنن؟ الان من نق زدنم میاد. حالم بده آآآآآییییی حالم بده. راست میگم واقعا داره افتضاح میشه. دلم می خواد این پتو سنگین تر و سفت تر می شد نمی دونم چیچی میگم ولش کن رو به راه نیستم. وایستا عطسه کنم میام الان!
اومدم! پستی که زدم داخل محله کوش نگهش داشته بودم امشب بزنمش اینجا الان تمرکز ندارم هرچی می گردم نیست! آخ آخ سرم خدا پاشیدم یعنی1الف ویروس اینهمه زورش می رسه آیا؟ پس واسه چی من با این قد و قواره زورم نمی رسه؟ دلم می خواست نصف این ویروسه زورم می رسید و وایی چه غلط های نبایدی که نمی کردم خخخ! چیه بده صداقت دارم؟ دسته کم راستش رو میگم خوبه تیریپ فرشته بیام که من دل و دستم از نیت های مدل ابلیسی پاکه و اگر زورم می رسید ازش صرفا در جهت پاکسازیه جهان از نکبات و نغمات استفاده می کردم؟ این مدلی نمیگم چون نمی کردم. اگر زورم می رسید غلط های بدی وسط درستی هام انجام می دادم که احتمالا نمی دونم چند سال بعد از انجامشون حسابی پشیمون می شدم. چنان پشیمون می شدم که با هرچی اخلاص در موجودیتم یافت می شد دعا می کردم که خدایا من زورم به خرابکاری رسید و کردم الان هرچی می کنم درستش کنم نمیشه قربون خداییت1لطفی کن این غلطی که کردم اصلاح بشه دارم از ترس سکته می کنم. همون بهتر که ویروسه زورش برسه و من هم ولو بشم این گوشه تا حالم جا بیاد زورم هم لازم نکرده برسه!
جدی نمی فهمم چی میگم حسش هم نیست بخونم درستش کنم نامرده هر کسی این رو همین شکلی منتشر نکنه خخخ! منتشر می کنم به جان خودم اگر نکردم! آخ آخ سرم سرم خدا سرم! بسه خوابم میاد جدی الان این رو منتشر نکنم نامرد میشم آیا؟ آخه الان که فکرش رو کردم می بینم ترجیح میدم پاکش کنم بره خخخ! ببینم حال دارم بخونمش بلکه بفهمم باهاش چیکار کنم؟ اگر منتشر کردم که هیچ اگر هم نکردم کسی نفهمید شرط چی بوده دزد رو هم تا نگرفتن پادشاهه پس میریم واسه تحقق امر ارزنده تقلب و ایول! بسه جدی دیگه جون ندارم حالم داره وحشتناک میشه خداجونم امشب این تب عوضی نره بالا کار دستم بده کسی نیست گناهی میشم خودت هوام رو داشته باش! من رفتم نمی دونم کجا! به عالم خواب، تب، مذاکره با حضرت اجل احتمالا! آخ خدا آیی آیی شب به خیر!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نفس نق زدن ندارم امشب!

جمعه هم رفت. حس نوشتن نبود. هنوز نمی دونم هست یا نیست.
شب4شنبه با بچه ها زدیم بیرون. مادرم شبیه همیشه رضایت نداشت و من رفتم و دیر خیلی دیر برگشتم. از سردرد و افت فشار فرداش که بگذریم، چون بعدش با تدابیر امنیتی به وسیله خودم اوضاع زود رو به راه شد، حسابی خوش گذشت. کلی خندیدیم و…
عصر5شنبه هم باز زدیم بیرون البته نه با بچه های4شنبه. این دفعه هم حسابی خوش گذشت و…
مادر نیست پسر عموش فوت شد رفته شهر بغلی.
امروز درس می خوندم. تکلیف های نوشتنی رو انجامش دادم و واسه کنفرانس1شنبه هم هرچی کردم نشد سریع باشم. وسطش گیر می کنم ولی مشکل فوق اصلیم الان حفظ لغت و ترجمه به انگلیسیه که هیچ مدلی به سرم نمیره یعنی میره ولی از سوراخ گوشم می زنه بیرون و داخل سرم بند نمیشه. خدایا چه مدلی نگهش دارم اونجا؟
داخل تیم تاک با بچه های محله می خندیدیم. من خسته شدم زدم بیرون. همچنان حس می کنم1چیزی این وسط، … نفس نق زدن ندارم خداییش امروز عصری بهش فکر می کردم دیدم اندازه نصف عمرم نق سر این1چیز این وسط من نق زدم و ای خدا خاک ای خاک بر سرم!
از10گذشته و من طبق معمول نصف کارهام رو نکردم و حسش هم نیست بلند شم نصف شبی انجامش بدم. می خوام ولو بشم روی تخت1چیزی بزنم بخونه واسم و خودم بزنم به جاده خیال و بعدش هم خواب. از دست این عصرهای جمعه مخصوصا اگر پاییزی هم باشن! جدی امسال پاییزش واسه چی این مدلیه؟ بد دلگیره. زیادی سنگینه انگار. شاید هم من این مدلی خیال می کنم. فردا شنبه میاد. هفته جدید. یعنی فردا چیز جدیدی منتظرمه آیا؟ ممکنه1چیز با حال اونجا داخل مشت فردا باشه؟ شاید باشه کی می دونه؟
باید تقدیر نامه های سال گذشته رو پیدا می کردم واسه امتیاز ارزشیابی ولی نکردم. نمی دونم کجا غیب شدن. حسش نیست دلواپسش باشم. مگه امتیازش چه قدره خوب نیستش دیگه بیخیال. امسال عجیب خودم رو اطرافم رو اونجا رها کردم. سست و بی حس پیش می برم و انگار خیلی زمان ها خود به خود پیش میره و… با این بخش از زندگیم عاقبت نشد کنار بیام. ای کاش می شد ولی فعلا که نشده.
به نظرم خوابم میاد. خوابه خواب که نه ولو شدن و شناور در تفکرات مدل جفنگ باقی موندنم میاد. امشب واقعا دلم خیلی چیزها می خواد دلم می خواد حسابی نق بزنم ولی نفسم بالا نمیاد. امشب واقعا حس می کنم نای نق زدن واسه نشدها رو ندارم. پس بیخیال. بیخیال. بیخیال.
بسه دیگه نمی خوام بنویسم نمی فهمم چه دردم شده انگار مخم فلج شده از سرما دیگه نمی خوام ادامه بدم شب خوش تا نمی دونم کی!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من، غربت، امشب!

ساعت بین8و9داره تاب می خوره. تازه یعنی تقریبا تازه از کلاس زبان رسیدم. ترکید از بس واسه دفعه بعد تکلیف داد. بعد الکلاس چند نفر دور میزش جمع شده بودن داشتن به0هایی که امشب واسشون زده بود نق می زدن. اگر بخوام برسم باید از همین امشب بچسبم به تکلیف ها. حسش نیست. خستهم به خدا. امیر اگر بفهمه این ترم با چی طرفم کلی خوش به حالش میشه. میمیره بشنوه1کسی بالای دستم هست که بهم زور بگه و تکلیف روی دوشم بذاره و سخت بگیره و به ضرب شمشیر ازم بخوادشون. خداییش این معامله رو باهاش نمی کنم مخصوصا امسال که واسه خاطر روان خودم هم شده حس سخت گرفتن بهش درم نیست. اگر بخواد عوض بشه بدون اینکه من روانم پاک بشه عوض میشه اگر هم تغییر در کارش نباشه من خودم رو خاکستر کنم باز هم تغییری در کار نیست پس بیخیال. خلاصه من امسال گیر بهش نمیدم ولی این عشق می کنه اگر بدونه1کسی قوی تر از خودم به من گیر بده. خیر سرم از طرفدارهای سفت و سختمه. چند روز پیش که بازدید کننده از اداره اومده بود و بحث انتقال از کلاسم غیر مستقیم مطرح شد و البته به جایی هم نرسید، این فوری پرید که عه! من که میرم! لازم شد از کلاس بزنم بیرون و دیگه نفهمیدم چی شد ولی بعدش مخم رو میزد که کجا رفتی و چی شد و کجا می خوایی بری و من میام و و و و و و و و1عالمه دیگه و. به جان خودم5تا از این مدل طرفدارها داشته باشم کلا تضمینم.
کجا بودم؟ آهان تکلیف. واسه1شنبه باید تمامش رو انجام بدم و امشب به جان خودم حسش نیست. عجیب خستهم. خوابم نمیاد فقط خستهم. دلم تکلیف نوشتن نمی خواد. دلم حرف زدن می خواد. حرف هایی که نمیشه بزنم. دلم می خواد تمامش رو کلمه کنم و بگم. به افرادی که نمیشه گفتشون. دلم می خواد بگم هی ببین خره! گوش بده من حرف دارم. به خاطر خدا خفه شو نخند حرف نزن حرصی نشو تعجب نکن مسخره نکن نصیحت هم نده اصلا هیچ غلطی نکن فقط خفه شو اجازه بده من حرف بزنم بعدش هم در برم زرشک به تعبیرت هر تعبیری که از مزخرف گفتن هام می کنی دیگه منتظر نمیشم عوضش کنم فقطبا6برابر سرعت نور در میرم و واسه خالی نبودنه عریضه هم خخخ!
دست خودم نیست1زمان هایی این مدلی میشم. 1زمان هایی دلم حرف زدن می خواد و چه شدید هم می خواد! 1زمان هایی دلم چیزهای وحشتناکی می خواد که در مواقع عادی انجامش هیچ مدلی ازم ساخته نیست.
1زمان هایی دلم هوار می خواد در جایی که به شدت سکوت لازمه. گاهی باید سکوت کرد. تا همیشه. تا ابد. باید نگفت. باید نگهش داشت و روی این جاده روی دوش بردش تا انتها. بردش به ابدیت. به خاک. اما نگفت. 1زمان هایی دلم می خواد چنین نگفتنی های وحشتناکی رو بلند هوار بزنم. چنان بلند که تمام جهان بشنون. وایستم این وسط سرم رو بالا کنم چشم هام رو باز کنم و با تمام نفسم هوار بزنم و…
1زمان هایی دلم سکوت می خواد در جایگاهی که نه جای سکوته و نه زمانش. دلم می خواد تمومش کنم گفتن ها رو. حفظ کردن ها رو. شنیدن ها رو. تأیید کردن ها رو. خندیدن ها و اون نقش مضحک و مضحکِ پذیرفتن ها رو.
1زمان هایی دلم بریدن می خواد. بریدن از همه چیز و همه چیز. تمامِ تمامِ چیزهایی که تشکیلم میدن. تمامِ تمامِ دیروزها، امروزها و مشخصاتی که با هم یکی شدن و شدن پریسا. 1زمان هایی دلم بریدن می خواد از تمامشون.
1زمان هایی دلم پرواز می خواد. بالا، بالا، بالاتر. اون قدر بالا که دیگه دستِ هیچ دیروز و هیچ امروزی بهم نرسه. اونقدر بالا که تیرِ خاطره ها زورش نرسه اونهمه بیاد. اونقدر بالا که خودم رو جا بذارم و از داخلِ این جلدِ کاغذی برم بیرون تا خلاص بشم از سنگینیه تاریک و اعصاب خورد کنش.
1زمان هایی دلم گذشتن می خواد. از همه چیز و همه چیز. از خودم. از دلم. از تمامِ خاطره هام. از تمامِ دفتری که صفحه به صفحهش بهار بود و باطل شد. دلم می خواد1شبی بدونِ اعلام و بدونِ خدانگهدار بدمش دستِ بادِ فراموشی و زمانی که همه خوابن آهسته از بینِ سایه های غفلت رد بشم. غیب بشم. گم بشم برای همیشه. چنان گم بشم که دیگه خودم هم از پسِ پیدا کردنِ خودم بر نیام. دلم می خواد پیش از رفتن به بادِ فراموشی بگم اگر رفتنم ردی داشت، که نداره، اگر بودن هام یادگاری داشتن، که نداشتن، اگر در خاطری خاطره ای ازم به یادگار جا موند، که نموند، آهسته و نامحسوس پاکش کنه.
1زمان هایی دلم رفتن می خواد. به جایی که هیچ جنبنده ای نشناسدم. به جایی که هیچ جنبنده ای رو نشناسم. هیچ اسمی رو ندونم. هیچ خاطره ای از هیچ صدایی، اسمی، دستی در هیچ کجای دلم نباشه. جایی که هیچ خاطره ای از اسمم، صدام، حضورم، در هیچ کجای هیچ ذهنی نباشه.
1زمان هایی دلم می خواد در غربتِ100درصد شناور بشم شاید، شاید بتونم بگم اینجا اوّلشه. همه چیز از اول.
1زمان هایی دلم نبودن می خواد. نبودن در هیچ کجا. در هیچ کدوم از جاهایی که زمانی بودم. با عشق بودم. با تمامِ وجود بودم. با تمامِ دلم بودم!
1زمان هایی دلم غربت در هوای غربت رو می خواد نه این غربتِ تلخه تلخه تلخ در هوای اینهمه آشنا رو!
عجیب حسِ غربت دارم این شب ها! عجیب بیگانگی می کنه نفس هام با این هوای آشنای آشنا. عجیب هوام هوای غربته این شب ها. غربتی تلخه تلخه تلخ، از اون هایی که فقط داخلِ هواهای آشنای آشنا می گیردت. تلخ تر از پایان های تاریک. سیاه تر از شب. سنگین تر از آه های یواشکی. غربت در هوای آشنا عجیب تلخه! کاش ندونی! خیلی تلخه خیلی!
عجیب حسِ غربت گرفتدم این شب های سردِ پاییز، وسطِ این هوای آشنای آشنا که شاید از خیلی خیلی پیش در ناخودآگاهم آگاه شدم که هوای نفس های من نیست! عجیب وسطِ تمامِ نشونه های آشنا حسِ غربت دارم امشب! آخ از امشب!
عجیب حسِ غربت دارم امشب!
(از پریشان نوشت های پریسا)

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حس می کنم1چیزی این وسط، …

2شنبه شب. امروز انجمن نرفتم. سرگیجه. آخ از دست این سرگیجه. خیلی ازش نترسیدم. من کم خونم. پیش از این خیلی اذیتم نمی کرد فقط گاهی سردرد و از این دردسرها ولی حالاها اذیت می کنه. در اون گاهی ها سست میشم و سرگیجه و سنگینی بیچارهم می کنه. و سردرد. شکر خدا این دفعه این مورد خیلی شدید نبود. دیشب و امروز1خورده داشتم ولی نه به شدت دفعه های پیش. عوضش تا از جام پا می شدم، مخصوصا امروز بعد از ظهر، جهان شروع می کرد با دور کند چرخیدن. حالا که دلیلش رو می دونم و نمی ترسم کمتر اذیت می کنه. فقط امروز هرچی زور زدم دیدم در خودم نمی بینم رفتن رو. دلم گرفت از غیبت کردنم ولی چاره ای نبود. حس می کردم، حس می کنم، خستگی3برابر شدید تر داره فشارم میده به تخت و آخ خدا چه خستهم! باید درس بخونم بلد نیستم فردا شب کلاس دارم خدایا!
فیلم50درصد زندگی رو دیدم. اون رفیقه چه رفیق خوبی بود! طفلک! شب آخر که فرداش آدام جراحی داشت یواشکی چشم هام خیس شدن. حس وحشتناکی داشت. می فهمیدمش. گریه کردم. یواشکی. بدون صدا. در نقش خواب. لحظه ای که آدام درمونده به وحشتش باخت گریه کردم. خوشحال شدم که نتیجه عملش خوب بود. اگر از دست می رفت بیشتر گریه می کردم. خدایا از این شب آخرهای وحشتناک به هیچ کسی نده!
همراه سرگیجه هام1چیزهای دیگه ای هم میاد که من اصلا موافقشون نیستم. دلم، …
تیم تاک محله حسابی شلوغ کرده خخخ! اگر زمان شب نشینی ها این برقرار بود چه قیامتی می شد! حس می کنم1چیزی این وسط، … تیز شبیه تیغ درخت نارنج، سرد شبیه یخی که روی زخم بی حس شده بذارن، داغ شبیه آتیشی که به عضو یخزده بزنن، حس می کنم1چیزی این وسط، … این اشک ها کی اومدن که نفهمیدم؟ حس می کنم1چیزی این وسط، … تلخ شبیه اشک، اشکی که یواشکی و بی توضیح بیاد و متوقف نشه، حس می کنم1چیزی این وسط، … یعنی هیچ کسی این رو حس نمی کنه؟ هیچ کسی؟ حتی1نفر؟ کسی نیست؟ هیچ کسی؟ نمی تونم ادامه بدم چند لحظه تنفس.
برگشتم. تنفس تموم شد. برگشتم ولی همچنان حس می کنم1چیزی این وسط، … خدایا! خدایا! خدایا!
خوابم میاد. شدید. سردمه امشب. جدی سردمه. دلم می خواد گوشیم رو بردارم و… دلم می خواد حرف بزنم. دلم می خواد می شد حرف می زدم. دلم می خواد بگم که حس می کنم1چیزی این وسط، … دلم می خواد می شد بگم. از ته دل. دلم می خواد حرف می زدم. دلم می خواد می شد بگم سردمه. به خدا سردمه به خدا به خدا سردمه. دلم می خواد بگم حس و حالم چه قدر، … دلم می خواد حرف می زدم. کاش می شد! یعنی واقعا هیچ راهی نیست؟ هیچ چی؟ خدایا من باورم نمیشه. اشک های بی معرفت1کوچولو مهلت بدید آخه! دلم می خواد حرف می زدم. دلم می خواد حرف بزنم. دلم می خواد حرف بزنم ای خدا آخ خدای من! ای خدای من!
بیخیال. به قول1آشنا این قبر که سرش خودم رو خاکی کردم مرده داخلش نیست. بد نیست1خورده آدم باشم و بیشتر از این خاکی نشم. فایده نداره. باید بفهمم. می دونم و زمان هایی شبیه این نمی فهمم. لعنتی! آخ لعنتی! باز از جا در رفتم! لعنتی! آخ خداجان لعنتی! فایده نداره. واسه چی به خورد باورم نمیره این فایده نداشتن ها؟ واسه چی نمی فهمم این رو؟ واسه چی فرمت نمی کنم اون نکبت رو؟ واسه چی تمومش نمی کنم این هوای لعنتی رو؟ واسه چی ای خدا واسه چی آخه؟ خدایا من احمق رو باش که سر چیچی وا دادم امشب! واقعا که! کار با1دونه شکلک دیوونه راه نمی افته1عالمه شکلک جنون. خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن!
بیخیال. امشب که هوای درس و بیداری کلا پرید. کاش خر نشم دست بردارم از سر خودم و گوشیم! بیخیال. بیخیال. بیخیال! خدا هست. می دونم که هست. من به حضورش مطمئنم. به بودنش مطمئنم. من به عدلش مطمئنم. خدا هست! من بهش مطمئنم! منتظر می مونم. اگر این جهان نشد اون طرف منتظر می مونم. من صبور نیستم. نق زیاد می زنم ولی صبرم زیاده. منتظر می مونم. تا ابدیت منتظر می مونم. خدایا حواست هست؟ می بینی؟ می شنوی؟ من منتظرم. تا هر زمان که باشه و بشه من منتظرم. نه یادم میره نه بیخیال میشم. فقط منتظرم. فقط منتظرم!
دیگه نمی خوام بنویسم. حالم مثبت نیست. می خوام حرف بزنم. کاش می شد. کاش می شد! کاش می شد! من رفتم1گوشه ای از دست این سرمای کزایی به گرمای خیال و اشک و ای کاش های آتیشی پناهنده بشم. بلکه امشب این انجماد سپری بشه. امشب، این شب ها، بد مدلی حس می کنم1چیزی این وسط، … دیگه نمی تونم. شب به خیر!