دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

این هم از این!

خوب4روز تعطیلی هم تموم شد. باید بلند شم و حسابی دلم نمی خواد خخخ. ولو موندن و خوابیدنم میاد. بر دماغ شیطون برف! بیخیال الان پا میشم بابا.
زندگی چه عجیبه! داستان هاش و واقعیت هاش. در هم پیچیده و عجیب. غیر قابل پیشبینی و عجیب. متحیر کننده و عجیب. عجیب! زندگی عجیبه! همه چیزش!
اونی که سال ها منتظر پایان خودش مونده تا اطلاع ثانوی موندگار میشه و کسی که هیچ تردیدی به موندنش نبود تهدید میشه به رفتن. واسه درمون درد کسی دعا می کنی که وجودش و عملش واسه اولین و شاید آخرین دفعه در تمام عمرت با حس نفرت خالص آشنات کرده! از چیزی که زمانی بهشت پایان ها برات بود فاصله می گیری و در میری. دلتنگ دل هایی میشی که برات تنگ نمیشن و نگاه های خیس از دلتنگی که به راهت مات شدن رو مات رها می کنی و رد میشی. به اعتبار افرادی که به شهادت آسمون و زمین واسشون1درصد هم اعتبار نداری ناخواه هایی رو با لبخند تاب میاری که روحت رو نفس بُر می کنن و بعدش یا باید هوار بزنی یا دسته کم1چیزی رو با حرص بشکنی تا شاید صدای شکستن و فشار حاصل از عربده و خونی که بر اثر برخورد تکه شیشه ها با دستت گرم و تازه جاری میشه و با کمک اون درد نبضدار لعنتی تسکین بگیری و فراموشت بشه که اون لبخندهای لعنتی رو به چه زجری زدی. از ندیدن اون هایی که مطمئن بودی در جاده زندگی همراه هات هستن حیرت نمی کنی و در عوض در مناسبت های آنتیک و کاملا دور از انتظار درست لحظه ای که سرت رو پایین گرفتی و بی توجه به منظره های اطراف جاده عمرت رو گرفتی و میری، با کسی برخورد می کنی که ایمان داشتی دیگه در هیچ کجای سرنوشتت نمی بینیش و قسم خورده بودی که اگر دیدیش، اگر دیدیش، اگر به حکم مجازات تقدیر دیدیش، لعنت هم صرفش نمی کنی و فقط میری تا ندیده باشیش. نه تنها بهش بر می خوری، نه تنها در برابر دستش که روی شونه هات فرود میاد بی هوار و بی جنگ متوقف میشی، نه تنها از دست هاش که2دستی طرفت گرفته عقب نمی کشی و هرچند مات ولی بی دردسر و بی مکث بهش دست میدی، بلکه چنان از رفتار غیر قابل انتظارش متحیر میشی که ماتت می بره. چند لحظه بعد هم از دستش چنان وحشتناک به خنده می افتی که نفست بالا نمیاد و در کمال صداقت بریده از قهقهه هایی که می دونی آخرش به هقهق ختم میشن هوار می زنی که نمی تونی هیچ چی بگی. نمی تونی! بعدش اون قدر می خندی که جونت بالا میاد و چشم هات می زنه بیرون.
طول می کشه تا حالت جا بیاد و بشمری ببینی این چندین دفعه بعد از اطمینانت به دیگه ندیدنشه که هم رو دیدید. که به هم دست دادید. که چند لحظه وسط شلوغی های جاده با هم هم قدم شدید و هرچند کوتاه ولی رفتید و حرف زدید و خیلی آهسته و شاید با لبخند هرچند محو واسه هم دست تکون دادید و جدا شدید و هر کدوم رفتید به مسیر خودتون تا دفعه بعد و سلام بعدی که مشخص نیست هست یا نیست. تو مشخص نمی کنی. سرنوشت مشخص می کنه. بیخیال مشخص کردنش میشی و میری به راه خودت.
میگم واسه چی بعضی آدم ها اینهمه بیمارن آیا؟ طرف نشسته انگار زبونش رو به لیچار نچرخونه1چیزیش میشه. بی ربط و بی خودی باید مزخرف بگه. اون لحظه اگر ازش بپرسی این چه کرمیه می ریزی به خدا اگر حرف درست درمون واسه گفتن داشته باشه! فقط کرم داره! مرض هم نداره کرم داره! جواب این مدل ها چیه؟ معلومه سکوت! وانمود کن نشنیدی حله. اوایل واسه من سخت بود این نشنیدن. الان هم خیلی ساده نیست ولی خیلی ساده تر شده. پیش از این اگر تلافی نمی کردم دردم می اومد. الان به طرف ترحمم میاد. اون قدر شدید که تا جایی که تحملم می رسه دلم نمیاد اذیتش کنم. طفلک داغون! بذار بلوله چیکارش دارم آخه؟ گناه داره! جدی این میاد در نظرم و بیخیالش میشم. خودم2دقیقه1کوچولو شاید گرد و خاکی بشم شاید هم نشم ولی در هر حال همچین موجوداتی از نظر من اذیت کردن ندارن پس جواب و تلافی رو بیخیال و خدایا درمونشون کن!
تیم تاک محله راه افتاده و خودم هم تقریبا دارم داخلش راه می افتم. دیشب با بچه محل ها کلی خندیدیم. هر کسی هنری داشت ارائه داد که با بچه ها به اشتراک بذاردش و من این وسط بی هنر بودم خخخ! جدی هرچی فکر کردم چیزی نداشتم این خیلی افتضاحه آیا؟ شکلک منفی. خوب به من چه بی هنرم همه که واسه روی صحنه ساخته نشدن آخه!
ساعت6ونیم شد آیا؟ اوخ! ول کن زوده هنوز.
شعر این دفعهم رو دوست ندارم به نظرم عوض کنمش1دونه دیگه ببرم امروز. این یکی زیادی از نظرم ضعیفه.
دیروز زبان نخوندم. خدایا این لغت های نکبت رو چه مدلی حفظ کنم آخه؟
ساعت انگار پرواز کردنش گرفته. بابا وایستا یواش تر الان در میری عقبکی میایی یواش! عه!
به جان خود خودم کلی جفنگ داشتم بگم الان تمامش یادم رفت. چیکار کنم یادم رفت! حالا بعدا یادم میاد زمان ندارم بنویسمش حرصی میشم.
امروز خدا کنه1چیز مثبتی بشه. نمی دونم چی هر چیزی ولی از اون فوق مثبت هاش. لعنت به چیز کم خخخ! خوب چیه آرزو کردن که خرج نداره کنم دیگه! خداجونم اصلا فوق مثبته رو امروز بده این از رو بره چپ و چول مدل عاقل اندر دیوونه نگاه می کنه!
میگم نمیشه امروز بیخیال انجمن شعر بشم آیا؟ اه استاد گفت بعد از تعطیلی شاید حس و حال نباشه ها این ملت گفتن هستیم. کاش می گفتن امروز نباشه! شکلک تنبلی.
هوا خنک شده و آخ جون! دیشب در و پنجره ها باز بودن و نصفه شب خزیدم زیر این پتو کلفته که بغلم می کنه. بابا بیدارم به خدا این پتو کلفته1جوریه میرم زیرش انگار بغلم می کنه راست میگم خخخ.
خدا به داد برس داخل کلاس امروز آتیشی نباشه به جان خودم همه چیز اونجا که می رسه ته می کشه انگار. هوا معمولیه داخل کلاس ما خیس عرق میشیم. انگار حکم اومده اونجا همه چیزش اذیتمون کنه. همکارم صبور تره. واسه چی من اینهمه زود بی تحمل شدم آیا؟ جدی این بنده خدا سال هاست داره همین کار رو می کنه و نبریده. من واسه چی اینهمه زود بریدم؟ ایراد کجاست؟ چی این وسط درست نیست که باید درستش کنم؟ شاید نگاه خودم. چه مدلی ببینم که درست بشه؟ بقیه راحت تر تحمل می کنن و من واقعا، … بیخیال سر صبحی. هوا. کاش داخل کلاس هوا خنک باشه!
دلم می خواد ادامه بدم ولی اولا بقیهش رو خاطرم نیست دوما دیرم میشه. بابا زمان داره عصاش رو به نشونه تهدید تاب میده که اگر نجنبی میرم و جات می ذارم حالا بدو تا نرسی! تهدیدش جدیه. جدی و خطرناک. آهایی بابا زمان! حال ندارم دنبالت پرواز کنم وایستا اومدم وایستاااا!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در ارتفاعات.

در ارتفاعات.
هوا سرده. پدرم در اومد از لغت حفظ کردن و حفظ هم نشدم. عوضش تکلیف های نوشتنی رو نوشتم. دیشب عجیب شب دلی بود. خوش گذشت. به طرز دردناکی لذت داخل خونم پخش می شد و حسابی رفتم بالا، بالا، بالاتر. دلم توضیح بیشتر نمی خواد پس نمیدم.
امروز صبح چه قشنگ طلوع کرد! عشقه صبح! ایول!
دلم لک زده واسه مهره و گل و سیم و گلبرگ و شروع کلاس های بدل. سیمم واسه گل ساختن تموم شده نخریدم. عمدا نخریدم که درگیرش نباشم بشینم زبان بخونم. می دونم اگر امکانش باشه جذب هنر میشم و زبانم یادم میره. کلاس بدل سازی هم ثبت نام نکردم. مادر درست میگه بذار1دفعه آدم باشم حرف گوش کنم. باید هنر رو بذارم واسه بعد. شاید تابستون. فعلا باید زبان بخونم. امروز کم خوندم. باید بجنبم. یکی از اطرافیان در اینجا میگه پیشرفتنم بد نیست و1کوچولو امیدوارم کرد خخخ.
بین اطرافیانم سر اینکه امروز عصر برگردیم پایین یا صبح زود فردا اختلاف نظر بود. من چیزی نگفتم. سرم گرم بود به نوشتن و خوندن و اگر موقعیتش پیش می اومد اذیت کردن های ملت اطرافم. خخخ این آخریش از همه بیشتر بهم خوش می گذره. عاقبت هم رأی بر موندن پیروز شد و الان این بالاییم تا فردا صبح برگردیم.
دیشب به نظرم اون بالا ها وسط آسمون1خورده … الان که بهش فکر می کنم انگار خواب می دیدم مطمئن نیستم واقعا درست بود یا نه. ولی1چیزی رو مطمئنم. دیشب من درست نبودم. اصلا نبودم. به جهنم که درست نبودم. داشت بهم خوش می گذشت به کسی هم ضرر نمی زدم باقیش به جهنم.
اینترنت اینجا زجر میده خواهان هاش رو. این دفعه خیلی خیالم نیست. گیر بهش نمیدم. بذار داغون باشه به جهنم تا ابد که این بالا نمی مونم میرم پایین. نمی دونم این رو می تونم بزنم یا نه. اگر اینترنت اجازه بده که ایول اگر هم نده بیخیال.
فکرم می خواد افسار پاره کنه بره هر جا دلش می خواد من اجازه نمیدم. سفت دمش رو چسبیدم که نپره بره. اگر ولش کنم، گاهی اگر ولش کنم، گاهی شبیه دیشب ها که دستم از دمش شل میشه، گاهی، آخ خدای من! گاهی چیز هایی به سرم میاد که حتی به درگاه خوده خدا هم جرأت نمی کنم بگمشون. گاهی واقعا می مونم خودم رو چه مدلی جریمه کنم این چیز ها به سرم نیاد. گاهی واقعا عوضیه کثیفی میشم. گاهی فقط کافیه تصور کنی فقط کافیه تصورت رو ول کنی بره تا1عوضیه کثیف بشی و من میشم. دیشب شده بودم. دیشب یکی از اون گاهی ها بود. دیشب عوضیه کثیفی شده بودم. شکر که این مدل زمان ها امکان …
خدای من کاش دیگه هرگز پیش نیاد کاش یادم بره کاش دیگه هیچ زمانی هیچ زمانی در هیچ کجای تصورم عوضیه کثیفی نشم! بین تمام منفی هام این1مورد رو از همه بیشتر نمی پسندم خدایا کمکم کن!
می ترسم. از خودم می ترسم. پیش نمیاد ولی اگر1درصد1زمانی1مدلی محض امتحان یا محض بدشانسی یا محض تصادف اون زمان های نباید دستم باز باشه که … آخ خدایا! آخ خدای من! خدایا لطفا!
خیلی زمانه داخل محله صدام در نیومده. این هفته چنان گیر بودم که فقط پشت صحنه انجام وظیفه کردم و به روی صحنه نرسیدم. از واقعی های اطرافم هم تقریبا بی اطلاعم. یکیشون پریروز و دیروز واتساپی بهم چیز می فرستاد. رجوع شود به پست قبلی در همین جا. آخرش از جواب هام بهش بر خورد. خوب بیخیال واقعا چیزی نگفتم که نباید گفته می شد. گفتم دفعه بعد همراهشون نمیشم واسه اینکه دفعه آخری1خورده چیز بودن. اون هم گفت حالش به همینه. من هم گفتم پس دفعه های بعدی برید خودتون از این حال ها ببرید من دیگه نیستم. اون هم خوشش نیومد. دلم نمی خواد دلش بگیره ولی باید می گفتم تا دفعه های بعد لازم نشه سر همراهی کردن و نکردنم باهاشون چونه بزنم. از بحث و کل و چونه زدن ها و از این مسخره بازی ها به شدت حوصلهم سر میره. از اولش همین شکلی بودم و این روزها به شدت بیشتر شده. حالا که بهش فکر می کنم دلم می خواد به خودم فحش بدم. واسه چی زمان هایی که پای موردی می اومد وسط که به هر دلیلی نمی شد یا نمی خواستم انجامش بدم یا در انجامش با بقیه همراهی کنم، سفت در1جمله نمی گفتم دلم این رو نمی خواد؟ خیلی مسخره هست که سرش بحث کنم. اون ها دلیل بیارن و من تفره برم. فقط1کلام. من مایل به همراهی در فلان مورد نیستم. به همین سادگی. تموم شد. هر دفعه سر این مدل بحث ها می خندیدم ولی اعصابم اتو می شد و آخرش هم می گفتم حالا ایشالا دفعات بعد و باز و باز، … دیگه هرگز این راه رو نمیرم. شاید خیلی ها موافق این مدلم نباشن ولی بیخیال. همه که لازم نیست با همه چیزت موافق باشن! من هم با این مدل حالش رو بردن موافق نیستم. این مدلی که طرف میگه حالش به اینه. چه قدر فوق جفنگ نوشتم! بسه دیگه!
دلم می خواد بشینم داستانه ناتمومم رو تمومش کنم نمی فهمم واسه چی نمیرم سرش. شاید چون خیلی مونده تموم بشه و کار می بره. شاید هم دلم نمی خواد غرقش بشم. شاید اذیت میشم نمی دونم. اون بیرون داره بارون میاد. بارون می خوره روی حلب های پشتبام و صدا میده. دلم می خواد بزنم به دل بارون ولی سردمه. هوا اون بیرون حسابی سرده و واقعیتش دلم سرما خوردگی نمی خواد. هوا اینجا چه داخل و چه بیرون واسه من ترکیبیه از بوی دیروزها و خاطره ها و حال و هوای بچگی و مسافرت های کوچولو به شهرهای بغلی خونه خاله ها و هوای سفر و هوای خیس و آشنای پاییز و زمستون های بهشتیه دیروزی. اون زمان هایی که گوشم به صدای بارون های بیرون بود و دستم به مشق هایی که از نظرم نوشتنشون سخت ترین کار ها بود! تمام دنیا رو بهم می دادن انگار زمانی که مشق های اون شب تموم می شد. بیخیال اینکه فردا باز هم مشقه که باید بنویسم، انگار فاتح کل جهان بودم. مشق تموم می شد و1شب کامل بی مشق در پیش داشتم که بازی کنم و ول بگردم. بارون می اومد و هوا عطر خاک خیس و سوز آشنای عزیزی رو داشت که من حالا میمیرم از دلتنگیش. یادش به خیر!
دلم می خواد این رو درستش کنم بزنمش داخل محله ولی، … بیخیال دل چیز زیاد می خواد بذار بخواد هرچی دل بخواد رو که نمی کنن آخه!
خدایا درس دارم اینجا نشستم به نوشتن آخه من واسه چی اینهمه چیزم؟
دلم1خیال پرداختن حسابی می خواد. دلم1اتفاق عالی می خواد. دلم می خواد این حس ناشناس عجیب که اون دفعه توصیفش کردم رو اون قدر نگهش دارم که تمام هوای وجودم رو بگیره. چه مسمومیت شیرینی! آخ جون!
شاید2شنبه، … چی! شاید2شنبه چی! واقعا نمی دونم. شاید2شنبه ای که میاد1چیزی بشه. از اون چیزهای فوق عالی! خدایا این روزها چم شده واسه چی این مدلی شدم؟ توهم مثبت زدم آیا؟ خیالاتی شدم آیا؟ قرینه مالیخولیا گرفتم آیا؟ دقیقا چمه؟ نمی دونم به خدا نمی دونم فقط1مدل عجیبی این حس شیرین شبیه1دونه پرنده شیطون خوش آواز میاد توی هوای روحم پرواز می کنه و1نفس می خونه. از اتفاقی که نه می دونم چیه نه منتظرشم که پیش بیاد. فقط بدون دلیل بدون هیچ دلیلی عجیب حس و حالم مثبت میشه. شاد میشم. گرم میشم. هوام میشه هوای بهشت. و نمی دونم سرچشمه این حال عجیب کجاست. کاش می دونستم! شاید هم بهتره که ندونم. شاید این مدلی بهتر باشه. حتی اگر تا آخر عمرم با این حس و حال بی دلیل و ناشناس خوش باشم. ولی جدی2شنبه ای که میاد، … خدایا خخخ شکلک دیوونه از اون بی نظیرهاش خخخ!
امشب سعی کردم دم اذان واسه همه دعا کنم. چه اون هایی که اذیتشون کردم، آگاهانه، و چه اون هایی که از دستم زخم خوردن بدون اینکه خودم بدونم. و چه اون هایی که اذیتم… نه نتونستم. واسه همه و همه نتونستم دعا کنم. به خدا سعی کردم به خدا سعی کردم نتونستم. به روانم زخم زد نمی تونم دیگه دعا واسش کنم. اگر زبونم به اسمش باز بشه می ترسم نفرین ازش در بیاد. نه اینکه بخوام قپی بیام که آخ نفرین های من گیراست نه! نفس نفرین ترسناکه. ازش می ترسم. حتی اگر ایمان داشته باشم که نمی گیره، دلم نمی خواد نفرین کنم. دلم نمی خواد ولی گاهی حتی اگر زبون نگه هم از دل، … خدایا نه! نباید بگم نباید بخوام نباید!
سعی کردم دعا کنم. سعی کردم شبیه گذشته هایی که از بس دور شدن انگار1عمر ازشون گذشته و گذشتم باز واسش دعا کنم امشب. نتونستم. به خدا نتونستم به خدا نمی تونم. کاملا آگاهانه به روانم زخم زد. کاری باهام کرد که هنوز نمی تونم درست درمون رفتار کنم با کسی که از… اون ها حیرت می کنن. گیج میشن. آشناهای دیروز می پرسن ازم که آخه چی شده که اینهمه عوض شدی؟ جدیدی ترها ازم می پرسن آخه چی شده که اینهمه داغون شدی؟ از خودم می پرسن. از بقیه هایی که پیش از این می شناختنم می پرسن. از خودشون می پرسن. و من نمیگم. چیزی نمیگم فقط دست هام مشت میشن. در خودم فشرده میشم. به گفته اون هایی که با چیزی فراتر از حیرت تماشا می کنن رنگم عوض میشه. حالم عوض میشه. سرد میشم شبیه یخ. سرخ میشم شبیه آتیش. مشت هام فشرده میشن. مژه هام خیس میشن. نفس هام از درد به شماره می افتن و بدون صدا بدون هیچ صدایی می بارم. فقط می بارم فقط می بارم. اون بنده های خدا وحشت می کنن و به این نتیجه می رسن که ببین به خدا قصد بدی نداشتیم فقط می خواستیم فقط، … بهمون نگفته بودن اینهمه بهت فشار میاد نمی دونستیم ببین اصلا غلط کردیم دیگه طرفت نمیاییم اگر نخوایی به خدا دیگه اصلا نمی ………
و من سعی می کنم حرف بزنم و نمی تونم. نفس عمیق می کشم که با هقهق بریده میشه و صدایی نیست که توضیح بدم. فقط می بارم. فقط می بارم. فقط می بارم! نه نفرینم اونهمه گیراست نه دعام. نه لعنتم اونهمه معتبره نه بخششم. ولی نمی بخشم. هرگز نمی بخشم هیچ زمانی هیچ زمانی نمی بخشم. تمامش تمام اون کثافت از سر عمد بود گذشت اما من بهش نمی بخشمش. خدایا شنیدی؟ من بهش نمی بخشم!
از1جایی غیر مستقیم بهم رسیده که1کسی داره زیاد اذیت میشه. شاید1مدل هایی از دست من. البته خودم موافق نیستم ولی شاهدها نظرشون در این مورد باهام متفاوته. من واقعا ازم بر نمیاد این اذیت شدن رو واسش متوقف کنم. موافق اذیت شدن طرف نیستم ولی موافق اذیت شدن خودم هم نیستم. به حکم خاطره های تاریکه دیروز ها طرف اونقدر خاطر واسم نداره که به خاطرش به خشم خودم مهار بزنم ولی واقعا نمی خوام اذیت بشه. کاش طرف بیدار بشه و دست از اشتباه رفتن برداره! براش دعا کردم. باز هم دعا می کنم. از دستش حرصی بودم هنوز هم هستم ولی نه اون اندازه که دردش رو بخوام. هرچند زمانی که نوبته درده من بود ضربه زدن ها به سادگیه آب خوردن، … بیخیال. بیخیال! ای کاش این بنده خدا هم امشب واسش شب متفاوتی باشه و صبح فردا طلوع متفاوتی واسش بشه. طلوع مثبتی که همراهش طلوع کنه!
پریروز مهدی حرصیم کرد سرش داد زدم خاطرم باشه2شنبه از دلش پاک کنم. کافیه بخندم تا ریسه بره از خنده. ای کاش می شد شبیه مهدی زود تاریکی های دلم فراموشم می شد! دلت رو چه مدلی اینهمه شفاف کردی مهدی؟ بیا امشب به من هم یاد بده. هرچی هم شدید ازم هوار ببینی2دقیقه بعد دستم داخل دستته و داری می خندی. کاش دلت مال من بود مهدی! چند می فروشی اینهمه پاکی رو؟ امشب لازمش دارم مهدی! امشب صفای دلت رو لازمش دارم مهدی. امشب می خوام تو باشم مهدی! کاش می تونستم! نمیشه. اینهمه پیش خدای جفتمون بالا نیستم. تو ولی هستی. پس دعا کن. واسم دعا کن. دعا کن خدا و صاحب امشب1کوچولو این پایین رو ببینن. باهاشون حرف دارم مهدی. به خدا خیلی حرف دارم. بهشون بگو حرفت رو زمین نمی ذارن. امشب برام دعا کن. هرچند4شنبه داد سرت زدم ولی تو الان خاطرت نیست. می دونم که نیست. واسم امشب دعا کن مهدی! به خاطر خدا دعا کن!
به نظرم دیگه باید بس کنم و ننویسم. الانه که رو به روی چشم های اطرافم ضایع بشم. بلند شم برم1خورده درس بخونم. نه قبلش1خورده بازی کنم. یکی از بازی های سیستمم. خیلی زمانه بازی نکردم. دلم تنگ شده واسه بازی. ولی1چیزی بگم؟ عجب شبی بود دیشب خخخ! می بینی؟ حیا نمی کنم آخه! درست بشو نیستم خخخ! خوب چیه راست گفتم جنایت که نکردم خدا هم موافقه خخخ به جان خودم راست میگم موافقه خخخ خخخ خداجونم خخخ!
این اینترنت چیز اگر راه بده باید1سر به پشت صحنه محله بزنم ببینم کسی داخل صف جا نمونده باشه! از دست این اینترنت ارتفاعات!
به جان خودم دیگه حس نوشتن نیست می خوام برم ببینم کدوم بازی رو خاطرم هست2دقیقه بازی کنم حالم جا بیاد! اما پیش از رفتن، زندگی حسابی قشنگه! دوستش دارم خیلی زیاد. خدایا ممنونم به خاطر همه چیزهایی که ازشون آگاهم و تمام چیزهایی که نمی دونم ولی تو می دونی و مثبتن. و1ممنون جدا هم به خاطر این حس مثبت ناشناس که حسابی حسابی حساااابی دوستش دارم! خدایا یعنی ممکنه تعبیر هم داشته باشه؟ ای کاش داشته باشه! ای کاش! آآآآآآآآآممممممممیییییییییننننننننن!
خوب بسه دیگه من رفتم بازی!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ایول!

ایول4روز تعطیلی! خواستم اینجا ذوقش رو نکنم که بعد از پایانش با دیدن پستش حالم گرفته نشه ولی خخخ باشه بدون ذوق کردن فقط4روز تعطیلی! خوب چیه ذوق نکردم فقط گفتمش دیگه! ای بابا نمیشه اصلا نگم آخه! اصلا شیطونه میگه الان رو عشقه بلند شم ذوق کنم ها! عه!
امروز وسط قیامت اونجا دیالوگ زبانم رو حفظ شدم باید امشب1دفعه دیگه تمرینش کنم تا مطمئن بشم از خاطرم نرفته باشه! خواستم لغت بخونم دیدم اونجا نشد رفتم سراغ دیالوگ و خخخ حفظش شدم! ایول از این به بعد کتابم رو می برم مدرسه!
امروز همکارم زنگ آخر اومده بود پیدام کرد و گفت الان در موردت صحبت بود، خیال کردم پیرو ضایع شدن دیروزم دارن تدبیر می اندیشن یواشکی قند وسط دلم آب شد ولی خودم رو مظلوم گرفتم و با1لبخند محو گفتم خوب! اون بنده خدا هم گفت بله صحبتت بود خانم فلانی گفت مسیرش باهات یکیه واسه چی موقع رفتن همراهش نمیری خونه و از امروز همیشه باهاش برو و از این حرف ها. منو میگی؟ آیی خورد توی پرم! آیی خورد توی پرم! خخخ!
ولی خودمونیم بد نشد خدایا شکرت اگر این خانمه همیشه ماشین همراهش باشه اومدنی هام دیگه گرفتاریه خط و خطر و انتظار پر.
مادرم از دیدنه خاله اومده و رفته دنبال بار زدن خاک اره. درست نوشتم بابا رفته خاک اره بار بزنه واسه زمینش در ارتفاعات. این مادر ما هم بیشتر بابا و دایی بودن بهش میاد به جان خودم جوون های فامیل بهش میگن دایی خخخ!
امروز مهدی چنان از جا در بردم که بیخیال در بازه کلاس شدم و آنچنان هواری زدم که به نظرم کل این طرف سالن از جمله3تا دفترهای مدیر و ناظم و مشاور شنیدن. چیکارش کنم واقعا دیگه هیچ راهی نبود جز عربده کشیدن این بچه لحظه به لحظه از کلاس میره بیرون و1دفعه خدماتی ها از توی حیاط جمعش کردن این وسط اگر بزنه بیرون و1چیزیش بشه جوابش رو من باید بدم که سر زنگ کلاس بچه رفته سر خودش بلا آورده! خلاصه حسابی صدام رو تست کردم دیدم زیادی بالا میره نمی دونم تا کجا میره!
همین الان1بنده خدایی داخل واتساپ داره چرت و پرت برام می فرسته و من هم بی جواب نمی ذارمش ولی به نظرم دیگه جواب ندم. خخخ حسش نیست دیوونه گیر داده که ببین امشب شب هفتمه نری تفریح؟ بعدش هم شروع کردیم به هم چرت گفتن. بسه دیگه چرت گفتنم نمیاد ولی بذار خاطر جمعش کنم امشب شب7باشه یا نباشه من تفریح نمیرم اگر دلم خیلی بخواد تفریح رو از داخل کمد می کشم بیرون. گرمای وحشتناک امروز و اثر خستگی های امروز و روز های پیش نفس واسم نذاشته که امروز یا امشب بزنم بیرون اون هم تنهایی. واقعیتش بدم نمی اومد و نمیاد ولی به دردسرش نمی ارزه. هیچ دلم نمی خواد سر کله خری خودم رو گرفتار کنم. کلا1جور هایی دارم نامحسوس از این مدل تفریحات فاصله می گیرم. بدم نمیاد ولی شبیه تابستون94مشتاقش نیستم. اونهمه ولع رو دیگه در خودم نمی بینم. آتیشی وجود نداره که بخوام با مه از هر رنگش تخفیفش بدم. دیگه واسم فقط تفریحه نه تسکین. البته جز بعضی موقع ها که خخخ! جدی میگم این روز ها نه زمانش رو دارم نه اصرارش رو. اگر جایی برم که امکاناتش و موقعیتش باشه خوب خخخ از خیرش نمیشه بگذرم ولی شبیه گذشته ها هر دقیقه نمیرم سراغ اون کمد. درش مدت هاست بسته هست و واقعیتش گاهی شبیه امشب بدم نمیاد اون در رو بازش کنم اما چه مدلی بگم اونهمه دلم نمی خوادش که این خواهندگی به تنبلیم پیروز بشه و بلند شم راه بی افتم داخل خونه. الان میگم امشب ولی شب که میشه نشستم سر کتاب و هنر و این اواخر هم که زبان و میگم حالا1ساعت دیگه پا میشم. ساعت از8و9رد میشه و می بینم چه خسته ام و بیخیال حالا امشب کی حالش رو داره2ساعت امکانات از داخل کمد دربیاره بعدش هم2ساعت جمعش کنه؟ حالا حسش نیست بخوابم فردا شب هم شب خداست و همین طور الی آخر. این هم از من و تفریحات مه نشانم. ترکیدم از بس این دفعه گفتم خخخ پس الان نمیگم خخخ ولی خخخ! چیه اصلا دلم می خواد همین طوری بی خودی بگم خخخ تو مشکلی داری آیا؟ به من چه مشکل خودته من خخخ خخخ خخخ و از حرص تو هم شده200تا دیگه هم خخخ! تمامش هم خودتی! عه ادب هم خوب چیزیه! عجب داستانیه!
مادرم هی میاد باز میره. رفت خاک اره بار زد اومد یادش افتاد بتونه نگرفته واسه نمی دونم کجای خونه در ارتفاعات دوباره رفت که بگیره و بیاد. من وسط خونه گیج می زنم و میام اینجا می نویسم باز میرم و خیال می پردازم و ظرف می شورم و از شدت بی حالی منگ میشم ولی نمی تونم1جا آروم بشینم بلند میشم گیج میرم باز میشینم و… دوباره اون حس ناشناس بی دلیل زیر جلدی شبیه خونی که همراه ضربان قلب پمپاژ میشه به همه جای جسم، داره پخش میشه همه جای روانم. گرم میشم. شارژ میشم. عجیب میشم. نمی تونم1جا آروم بشینم. چیزی شبیه1شادیه عجیب از وقوع1اتفاق شاد دوست داشتنی. اما چه اتفاقی؟ تا جایی که من می دونم هیچ اتفاقی در راه نیست یعنی به این زودی نیست دسته کم تا عید هیچ خبر خوشی نیست جز همین تعطیلی4روزه که البته جای خوشحالی داره اما نه اینهمه. پس من چمه؟ بیخیال حس خوبیه حالا بی دلیله که باشه چه ایرادی داره من که دیوونه ام بذار الکی خوش هم باشم چیزی نمیشه که!
اون دستگاه نفله رو منتقلش نکردن. دیگه حرفش هم نشد. نمی دونم دیگه هم حرفش میشه یا نمیشه. ولی من دلم می خواد بلدش بشم. چاپگر داغون مدل عصر شاه وزوزک رو که الان معلوم نیست چندتا چرخ دنده سالم واسش مونده رو دلم می خواد بلدش باشم. بلدش بودم ولی از بس دستم بهش نخورد الان چیزی ازش خاطرم نیست. اگر بخوام بلدش بشم باید از اول اول اولش دوباره یاد بگیرم. آموزش هاش هست باید گوشش کنم. ولی فعلا ضرورت به هیچ کجای مخم فشار نمیاره و زبان به باقیه ماجرا ها مهلت نمیده. اوخ این ترم باید چه هوا لغت انگلیسی به انگلیسی بلد بشم! وووییی شکلک چیزززز سخته بلد نیستم به خدا! تا3شنبه باید لغت های درس1رو ضربه کنم. امروز هیچ چیش رو نخوندم. عوضش دیالوگ حفظ کردم دیگه! ای بابا! شکلک تسکین وجدان ناراضی.
دیگه چی می خواستم بگم دیگه دیگه دیگههههه! نمی دونم یادم نمیاد. مادرم اون طرف نشسته می خوام برم پیشش بشینم1خورده نق بهش بزنم1خورده اذیت کنمش1خورده گیر بهش بدم1خورده خخخ! خلاصه اینکه می خوام برم پیش حضرت مادر و فعلا نوشتن تمام!
میگم، زندگی قشنگه! همین طوری بی خودی قشنگه! خیلی هم قشنگه! خیلی زیاد! ایول زندگی! ایول تعطیلی! ایول خودم که زنده ام! ایول! من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در کامِ آتش

صدایی خسته می خوانَد فراموش،
فرو در شام، آرام از سحر گاه،

سحر در راه و من در کامِ آتش،
به یادِ شامگاهان می کشم آه.

شبان گه می رود تا صبحِ دیگر،
برآید شادمان، شفاف و روشن،

جهان بر بالِ نور افشانِ خورشید،
سحر مهمانِ کوی و دشت و گلشن.

شبان گه می رود تا صبحِ دیگر،
زند از قلبِ تاریکی جوانه،

کشد بر کوه و دریا چتری از نور،
شروعی شاد را باشد نشانه.

شبان گه می رود تا صبحگاهان،
دَمَد از باختر یک بارِ دیگر،

شبان گه می رود تا باز خورشید،
زند بر جانِ بی آرامم آذر.

در این ظلمت سرای غرق در نور،
چه ناپیداست، آهنگِ حضورم!،

سحر گه می رسد تا یادم آرَد،
چه قدر از شهرِ رؤیای تو دورم.

سحر گاه است و من در حسرتی ژرف،
نگاهی خیس و آهی بی سر انجام،

طلوعی شاد و آغازی دوباره،
سحر گاه است و دل در حسرتِ شام.

دلم دریای حسرت هاست، ای دوست!،
شبانگاهان و من عمریست یاریم،

قَرین با آه و خون در دامنِ تب،
جهان خواب است و ما شب زندهداریم!.

شبان گه سرد و تاریک است! آری!،
چو آهِ تلخ و بی آوازِ ماتم،

نهانگاهی خموش از بهرِ دیدار،
سیه میعادِ من با خاطراتم.

زمان در خواب و من بیدارِ بیدار،
نهان در تیرگی، مهمانِ اندوه،

به چشمم یک سحر گه شَبنَمِ سرخ،
به قلبم حسرتی سنگینتر از کوه.

شب از بهرم رفیقی مهربان است،
در آغوشش من و یک یادگاری،

به یادی محو، از آن صبحِ روشن،
من و شب گریه و شب زندهداری.

ولی افسوس! باید منتظر ماند،
شبان گه رفت و اکنون صبحگاه است،

سحر را باز، می پیمایم آرام،
چه قدر از صبحدم تا شام راه است!.

فرو در خویش و در غوغای عالم،
شبان گه را به راه اندر نشینم،

که باز از درد، بی پروا بِگِریَم،
که شاید باز، خوابت را ببینم.

(از شبه شعرهای پریسا)

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ضایع شدم فوق شدید! خداجونم1کاری کن یادم بره!

بیدارم!
کتاب می خونم. تو از تاریکی می ترسی اثر سیدنی شلدون. هنوز3تا تراکش مونده و می خواستم تا6تمومش کنم ولی خسته شدم. خوب بیخیال تا6تموم نشه امشب میام تمومش می کنم. امروز6ونیم باید سر کلاس زبان باشم. استادم این ترم عوض شد. ایول ولی1خورده استرس دارم. این ترم سخت تره و من ترم پیش مرزی در رفتم. دلم نمی خواد بی افتم. خوب البته خودمونیم ترم پیش اون اندازه که باید نخوندم. می دونم واسه من اندازهش باید خیلی خیلی بیشتر باشه ولی دسته کم به اندازه لازم1خورده نزدیک تر که میشه بشم. نمیشه؟
امروز از اداره اومده بودن مدرسه. اینهمه ازش گفتم فراموش کردم بگم امسال ماجرام اونجا چه مدلیه. شاید گفتم و یادم نیست. امسال دیگه کمک نیستم. مربی اصلی3تا بچه در2پایه شدم ولی کلاسم با همکارم1جاست. یعنی2تا کلاس در1کلاس. واسه من خوبه ولی اون طفلکی خدایی گناهی شده. گفتم که تا می بینه من داره کوکم ته می کشه خودکار به جای من کل کلاس رو پیش می بره. امروز دفتر کلاس رو بینایی می نوشت واسه خودش و واسه من. گفتم اجازه بده بریل باشه و مال خودم رو خودم بنویسم. چه فایده؟ آخر سال اون ها1چیزی می خوان که بشه بخوننش و در نهایت1کسی باید بیناییش کنه. این رو نگفت ولی خندید و گفت من دارم مال خودم رو می نویسم این رو هم می نویسم دیگه! ازش معذرت خواستم. برای نمی دونم چندمین دفعه. اون هم گفت از این چیز ها بهش نگم. نمی دونم برای چندمین دفعه. خدایا میگم که به نظرت اگر به این2تا چشم فسقلیِ من بینایی می دادی اوضاع کائناتت خیلی تنگ می شد آیا؟ اون قدر که تو با اینهمه عظمت خداییت نمی شد جمعش کنی؟ حالا به نظرت همه چیز رو به راهه؟ فقط تماشا های من اضافی بودن که باید می گرفتیشون؟
شکلک1بغض سفت خیلی جدی که از بس کهنه شده دیوارهاش سنگی شدن و نمی شکنه. بیخیال. بیخیال!
داشتم می گفتم. امروز اومده بودن بازدید. رسیدن به کلاس ما. همکارم داشت اون گوشه کلاس به شاگرد خودش درس می داد و من این گوشه کلاس داشتم به مهدی یاد می دادم یعنی سعی می کردم یاد بدم که حرف ک نقطه های1و3هست و ک مثل چی و از این چیز ها و مهدی یاد نمی گرفت و همزمان به امیرعلی املا می گفتم. راستی1چیزی طرح این مدل میز چیدن کلاس رو من دادم شکلک ژست خخخ! جدی شنبه که دیدیم کلاس هامون یکی شده پیشنهاد کردم بیا شاگرد هامون رو بذاریم پیش هم تا من همهش از وسط کلاس راه نیفتم این طرف و اون طرف کلاس حواس خودت و بچه ها پرت بشه. همکارم گفت آره اتفاقا خیلی هم خوبه. و خلاصه میز ها جا به جا شدن و دکور کلاس عوض شد و نتیجه اینکه امروز ما2تا در2گوشه کلاس سرمون به کار خودمون بود که مدیر با2تا آقا رسیدن. سلام و علیک و توضیحات و…
-این بچه مشکلش جز نابینایی چیه؟
-کدوم یکیشون؟ اینجا داخل این کلاس جز یکی بقیه همه چند معلولیتی هستن.
و بعد1سری توضیحات در مورد امیرعلی و مهدی از طرف من.
-یعنی مهدی الان نمی تونه بنویسه؟
-اگر از من بپرسید میگم نه الان نه آخر سال. اگر نظر من رو بخوایید میگم این بچه آموزش درسی نمی گیره فقط تربیت پذیره.
-پس یعنی الان این نوشتن هاش که داره انجام میده شوخی هستن؟
تقریبا ترکیدم.
-نه آقا این ها جدی هستن. منه معلم تا زمانی که این بچه با حکم شما سر کلاسمه وظیفه دارم سعی کنم یادش بدم و دارم سعی می کنم و اصلا هم شوخی در سعی کردن هام نیست!
-نه نه منظورم این نبود می خواستم بگم یعنی این هایی که الان داره می نویسه صحیح نیست درسته؟
آروم تر شدم.
-بله درسته. من دستش رو می گیرم و با دستش می نویسم ولی به محض اینکه دستش رو رها می کنم تا خودش بنویسه بچه چکشی و بی هدف فقط کاغذ رو سوراخ می کنه. سال هاست این مدلیه.
-راستی خانم جهانشاهی من در مورد شما1خواب هایی دیده بودم.
خودم رو نباختم.
-اوخ خداجان حتما ترکش خشم مدیر از سال پیشم داره عمل می کنه.
-خواهش می کنم در خدمتم. ایشالا خواب ها خیر بوده باشن!
-بله خیر که بوده ولی…
-ولی چی؟ حالا از چه مدل بودن؟
-از اداره. قرار بود1دستگاه چاپ رو انتقال بدیم که الان در…
-یعنی اگر این ولی که فرمودید وجود نداشت و این طوری می شد یا این طوری بشه من از کلاس در بیام؟
-خوب در بیایی یا نیایی؟ کدومش؟
جای مادرم خالی که سفت بهم توصیه کنه یا سکوت کنم یا حرف دلم رو نگم ولی مادر اونجا نبود و منطق هم زیر فشار استرس و خستگی خوابش برده بود و نتیجه شد جوابی که کاملا صادقانه و خالی از هر تدبیری پروندم.
-بله در بیام. می خوام از کلاس در بیام. کاش می شد!
-اتفاقا خانم من با مدیرتون صحبت کردم اصلا نمی دونستم امسال شما کلاس داری خیال کردم کمکی هستید اگر کلاس نداشتید، من گفتم اگر، …. وگرنه، …
ای خدا! ای خدای من آخه واسه چی؟ واسه چی خدایا واسه چی؟ من2سال کمک بودم و درست همین امسال که این رو لازمش داشتم، …
تحملم برید. واقعا برید. صدام نه بالا بود نه خسته فقط1مدل تسلیم تلخ قاطیش بود.
-ای کاش می شد این خواب شما تعبیر داشت! من واقعیتش، واقعیتش خیلی خسته شدم. من چندین ساله که دارم به بچه هایی نوشتن یاد میدم که هنوز بلد نشدن قلم دستشون بگیرن. به پوچی رسیدم. حس می کنم اعتماد به نفسم وسط دیوارهای این کلاس خورد شده. حس می کنم به هیچ دردی نمی خورم. در محل کارم و واسه این بچه ها من واقعا هیچ کاری نتونستم کنم چون، شاید چون بلد نیستم. شاید، … من، … این خیلی دردناکه و خیلی، …
مدیر از کمی دور تر گفت کار شما عالیه خانم واقعا عالیه ولی این بچه ها، …
حالا که شروع کرده بودم دیگه قدرت نداشتم متوقفش کنم. صدام هنوز همون طور1نواخت بود با همون آهنگ تلخ خیلی تلخ.
-البته این نظر لطف شماست که هر سال بهم میگیدش ولی من، به نظرم دیگه نمی تونم این رو تحمل کنم. من، … من عمیقا احساسم، …
دیگه نتونستم ادامه بدم. نفهمیدم کی صدام شکست. نفهمیدم چی شد. نفهمیدم کی چشم هام خیس شدن و به چه سرعتی تمام صورتم خیس شد از اون خیسی هایی که ظرف چند ثانیه تا زیر چونهم می رسید. بدون صدا فقط می باریدم. سکوت مطلق. نمی تونستم نفس بکشم. تمام فشار این اواخر تمام استرس ها از شروع کلاسی که هیچ پیشرفتی نداشت و تمام خستگی های حاصل از تلاش بی حاصلم واسه پس زدن این حس های منفی شبیه سیل نکبتی که سد خودداری و ملاحظه کاری های مقابلش رو بشکنه و منفجر بشه در سکوت محض از چشم هام فواره می زد بیرون و تمام صورتم رو خیس می کرد. تلاشم واسه لبخند زدن فایده نداشت. دیر شده بود. به فشار باخته بودم و حالا فقط می شد که بیخیال جنگیدن بشم و شدم تا اوضاع مضحک تر از اونی که بود نشه. سکوت تلخ بود. فضا تلخ بود. اشک هام تلخ بودن. و نفهمیدم این تلخی از چه جنسی بود که مدیر دلش واقعا گرفت. سکوت تلخ رو صدای تلخش شکست.
-این ظلمِ. به خدا ظلمِ. این ظلمِ اداره هست. واقعا ظلمِ اداره هست. من هیچ چی نمیگم ولی این ظلمِ اداره هست. می بینید؟
نمی تونستم نفس بکشم. دلم هقهق زدن می خواست ولی اونجا جاش نبود. مدیر کی بهم رسید نفهمیدم. هیچ دلم نمی خواست اونهمه داغون در بین شخصیت های اداریه بالادستم وایستم. نمی شد کاریش کنم از دستم خارج بود. پشتم رو کردم به کلاس. مدیر دست زد به پشتم و گفت برو بیرون1هوایی بخور راحت بشی این طوری داری اذیت میشی بچه هات هم ناراحت میشن. خودم رو پرت کردم از در بیرون و خزیدم داخل دفتر خالی. که از بخت عوضیه من خالی نبود. مربی بهداشت اونجا بود و دید و می پرسید چی شده. نمی تونستم حرف بزنم نمی تونستم. خودم رو رها کردم به جهنم که می دید خفه میشم آخه!
سنگین بودن. لحظه ها. نفس هام. دردم. خستگی هام. فشار. خداجان! آخ خداجان ای خدای من!
به خودم که مسلط شدم و برگشتم اون ها رفته بودن. همکارم گفت مواظب کلاس باش الان میام. رفت و چند دقیقه نبود و اومد.
-عزیز من با مدیر صحبت کردم. بهش گفتم اگر واقعا راهی هست از کلاس ببرنت بیرون بچه هات بیان داخل آمار من. گفتن نمیشه4تا پایه رو به1معلم بدن ولی من گفتم خوب یکی از بچه های ما اسمش بره داخل آمار1کلاس دیگه ولی رسما کلاسش اینجا باشه. این طوری تو رو ببرنت از کلاس بیرون ولی واسه خاطر جمعیشون گفتم که نهایتش2تا زنگ رو بیایی پیش من کمک کنی بهم.
خندیدم ولی باز چشم هام خیس شدن. خدایا واسه چی این متوقف نمی شد؟ خستگی ها و ترس های این اواخرم با فشار دست به یکی کرده بودن و امروز حسابی ضایعم کردن و دیگه نمی شد جمعش کنم. خودم رو ول کرده بودم و فقط چشم هام رو پاک می کردم که البته فایده ای هم نداشت.
-ببین مدیر موافقه من هم پیشنهاد بهشون دادم راهکار هم دادم ببینیم اداره چیکار می کنه. فقط هی منو قال نذاری2تا زنگ رو پیشم بیایی ها!
گفت و خندید. من نمی تونستم حرف بزنم و همکارم جای من هم می گفت و غیر مستقیم دلداریم می داد. طفلک! خدا حفظش کنه گناه داشت!
-این چند سال پیش هم قرار بود بشه. نمی دونم چی شد که انجامش ندادن. حالا باز حرفش شده ببینیم خدا چی می خواد دیگه!
امیرعلی آروم می گفت1دفعه چی شد؟ تو گریهت گرفت؟ واسه چی ناراحت شدی؟ بچه کوچیک شدی؟ واسه چی رفتی؟ و …
در جوابش سعی کردم بخندم ولی صدام زیادی گرفته بود.
زنگ خورد. رفتم دفتر. همکارم باز غیب شد. آخرهای زنگ تفریح برگشت.
-خانمی من رفتم با ناظم حسابی گمانه زنی کردم در موردت. اون ها حرفی ندارن فقط اداره، … مراحل اداری و از این چیزها دیگه! ولی ببین اگر زد و درست شد اون2زنگ رو باید با من باشی ها! نذاری کامل بری؟
من واقعا نمی دونم این شدنیه یا نه. ولی همراهیه همکارم واسم حسابی جای حیرت داشت و البته حسابی ارزش داشت. حتی اگر به هوای بدبینی های همیشگی و نفرت انگیز خودم تصور کنم که، … خدا ببخشدم من واقعا باید این رو ترکش کنم خیلی خیلی زشته!
الان نشستم اینجا و باید یواش یواش بلند شم آماده بشم واسه رفتن به اولین جلسه از ترم جدید کلاس زبان. خدایا کمک کن بهتر و بیشتر یاد بگیرم این نکبت رو! امروز، مدرسه، و هرچی پیش اومد باید اینجا منتظرم بمونن تا برگردم. داخل کلاس زبان به تمام تمرکزم احتیاج دارم. جای این ها هیچ گوشه فکرم نیست تا زمانی که برسم خونه.
اوخ نزدیک6شده من هم حس عجله کردن ندارم بلند شم که دیرم میشه! برمی گردم. راستی! زندگی همچنان قشنگه حتی اگر شبیه امروز صبح من اینهمه افتضاح ضایع بشی! زندگی در هر حال قشنگه حتی از پشت پرده کلفت و خیس اشک هایی از جنس ناکامی و خسته شدن های تو در تو و بنبست! زندگی همچنان قشنگه. قشنگ، با شکوه و ارزشمند!
تا بعد!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نمی دونم دلم خواست

از انجمن شعر برگشتم. نوشته های1خورده درست درمون تر هام دارن تموم میشن موندم بعدش چه دسته گلی بزنم به سرم. شکلک اعتماد به نفس و از این چیز ها! حسش نیست زنگ بزنم ببینم بچه ها از گردش برگشتن یا نه. شاید دیر تر بزنم شاید هم نه. شعر نوشتنم نمیاد. یعنی میاد ولی فکرم پر از همه چیزه نمی تونم تمرکز کنم خسته هم هستم حس عدم تمرکز و از این چیز ها. فردا نصفه شب باید شوت بشم وسط کلاس زبان. میگم چه خوب بود اگر زبانم پیش می رفت ها! دلم می خواست زبانم خوب بود! خیلی دلم می خواست. شبیه زمان هایی که تشنه مهره و گل سازی بودم الان دلم می خواد می شد زبانم خوب بود با این تفاوت که این دفعه به این سادگی ها نیست. یعنی به نظرم نیست. اصلا نمی دونم در جریان این کلاس رفتن هام زبانم هیچ پیش میره یا نمیره. اگر میره پس واسه چی من حسش نمی کنم؟ واسه چی لب مرزی قبول شدم؟ شکلک نارضایتی و نق و غیره! میگم1چیزی بگم؟ کسی که نیست اعتراف اینجا خیلی مایه نمی خواد. مادرم از خیلی خیلی خیلی پیش بهم اصرار می کرد زبان رو سفت بچسبم. ای کاش گوش کرده و جدی تر گرفته بودم! مثل همیشه دیر به این نتیجه رسیدم که بد نمی شد اگر حرف تلخ مادر رو گوش می کردم. نکردم! اشتباه کردم! شبیه خیلی اشتباه های دیگه که کردم! اشتباه های افتضاحی که کلا زندگیم رو فرستاد وسط جاده خاکی. بیخیال حس گریه کردن نیست الان اگر شروع بشه سردرد میشم چون طول می کشه خخخ!
بارون گرفته. بابا بارون اشکی رو نمیگم واقعی بارون گرفته! هوا امشب خنک تر شده و ای کاش دیگه آتیشی نشه پدرم در اومد آخه!
حس می کنم اینجا رو دوباره پس گرفتم و در نتیجه شبیه عقده ای ها دلم می خواد پشت سر هم بیام اینجا چیز بنویسم تا واسه خودم خاطر جمع بشم که هنوز مال خودمه!
باید1خورده زبان بخونم ولی به جان خودم تمام درکم خوابش میاد. کتاب بخونم1خورده بعدش هم نمی دونم چی.
امیرعلی و بچه ها شبیه گنجشک های بهشت این روز ها اطرافم شلوغ می کنن و من بوق شایسته لذت بردن از این شلوغی ها نیستم. خسته میشم. زورم به این فرشته های خدا نمی رسه از خودم متنفر میشم. سعی می کنم صبور باشم و نتیجهش میشه این کرختیه محض که روانم رو حسابی صاف کرده.
ولی1چیزی! با تمام این ها، خستگی ها، نشد ها، نق ها، دلواپسی ها و ناکامی های یواشکی و آشکار، با تمام این ها، نمی فهمم چه حسیه که هر چند لحظه1دفعه1چیزی شبیه آگاهی از1مزیت، 1اتفاق، 1چیز مثبت قشنگ و عالی که نمی دونم چیه، شبیه نسیم می پیچه داخل دلم، داخل روحم و آخر سر داخل ذهنم و با وجود خفیف بودنش و با وجود ناشناس بودنش چنان احساسی بهم میده که دلم می خواد از سرخوشی بلند آآآآآهههههه بکشم، بلند شم چرخ بزنم بلند بخندم و از شدت ناتوانی در تخلیه هیجانات مثبتم بزنم زیر گریه. عجیب اینجاست که دلیلش رو نمی فهمم. تا جایی که من می دونم قرار نیست چیزی بشه. به این زودی قرار نیست هیچ اتفاق جالبی برام پیش بیاد. حتی1تفریح معمولی با افرادی که1گردش کوچولو همراهشون بهم حس مثبت میده. نه چیز جدیدی قراره بخرم نه کار با حالی قراره کنم. کلا چیزی نیست که منتظرش باشم و از رسیدنش عشق کنم. پس من دقیقا چمه؟ شکلک تعجب و شکلک دیوونه و شکلک نمی دونم چیچی!
دلم1اتفاق فوق مثبت می خواد ولی فعلا که من نزده می رقصم وایی به اینکه اتفاقه هم بیاد خخخ!
مادرم رفت. همین حالا. کلی هم سفارش کرد که مواظب خودم باشم. من هم همین طور. فردا میره دیدن یکی از خاله هام و من دلواپسشم. با این بارون مشخص نیست4شنبه یا5شنبه به ارتفاعات برسیم یا بیخیالش بشیم. بیخیال من برم کتاب بخونم و لم بدم و ناپرهیزی کنم و بعدش شبیه همون4پای با معرفت پشیمون بشم از این ناپرهیزیم و خخخ! من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تمدید شد! آخ جون!

تمدید شد!
چیزی نمونده بود پست آخر اینجا رو بزنم. می خواستم بنویسم که دلم تنگ میشه اما زندگی همچنان قشنگه حتی اگر من به خاطر1جفت چشم و اون کد های لعنتی موفق به تمدید اینجا نشم! اعتراف می کنم هرچی بهش نزدیک تر می شدیم دلم می گرفت از تصور اینکه اینجا دیگه نبود و امروز1آشنا که خدا حسابی خیرش بده به دادم رسید. ورودی با فایر فاکس واسش باز شد و رفت به جای من مراحل تمدید رو طی کرد و خلاصه آخ جون! خاطرم باشه مطمئن بشم هزینه به حسابش واریز شده باشه. حسابی ممنونشم! تا1سال دیگه خدا رو چه دیدی! شاید زد و من بینا شدم خخخ! واقعی تر هم اینکه شاید1طوری مشکل ورودی حل شد یا کد های امنیتی کنار رفتن یا واسه ما1چیزی قوی تر از وبویسوم اومد که از این سد ردمون کنه و یا … فعلا که تموم شد. ایول که هنوز اینجا جامه!
این خستگی های کوفتی امروز چیزی نمونده بود کار دستم بده. از فروردین و اردیبهشت خیلی رو به راه تر شدم ولی امروز فهمیدم هنوز خیلی مونده کامل طبیعی بشم. زنگ آخر دیگه داشتم از تعادل خارج می شدم. به زور سر پا مونده بودم و اگر1خورده بیشتر طول می کشید بریده بودم. زنگ که خورد شبیه مرده متحرک فقط خودم رو کشیدم داخل آژانس و نفهمیدم قیافهم چه مدلی بود که طفلک راننده ترسید و گفت حالتون بده؟ گفتم نه ولی حالم واقعا بد بود. بنده خدا فهمید.
-گرمتونه؟
یادم نیست چی گفتم. حالم بد بود. خدایا حالم واقعا بد بود. نه جاییم درد می کرد نه تهوع داشتم. فقط گیج بودم. فقط داشتم حس جسمم رو می باختم. فقط داشتم تعادل همه جای بدنم رو از دست می دادم. فقط داشتم می رفتم. از حال می رفتم. از حس می رفتم. از تعادل می رفتم. خدایا سر پا هام برسم خونه! خدایا نیفتم برسم خونه!
به خیر گذشت. خودم رو روی پاهام رسوندم داخل منزل. در رو که بستم انگار وارد بهشت شدم. بین4دیواریه خودم امن بود. نشستم. ولو شدم. چند لحظه طول کشید تا حس کردم می تونم از زمین جدا بشم و خودم رو به درمون برسونم. اندازه ای که با سر ولو نشم زمین. تونستم و حل شد. میگن مواظب باش و مدارا کن که به این حال نیفتی. آخه چه مدلی مواظب باشم؟ چه جوری مدارا کنم زمانی که سر کارم و بین1مشت بچه شلوغ که بی توقف حرف می زنن و جواب می خوان و همکار هایی که باید در برابرشون عادی این طرف و اون طرف بخزم؟ تابستون خونه بودم نهایتش می رفتم کلاس و هر جا که بودم می شد مدارا کنم. سر کار واقعا جای مدارا کردن نیست. خدایا کمک کن امروز که گذشت ولی من1خورده یواشکی دلواپسم. امروز تازه3مهرماهه و در نقطه شروع ایستادم هیچ دلم نمی خواد به روز های بعد فکر کنم. مثلا به فردا که سر شب کلاس زبانم و به1شنبه های آینده که بعد از مدرسه باید کلاس آواز باشم و بعدش هم کلاس زبان و صبح فردا دوباره سر کار و عصرش شبیه امروز انجمن و … خدایا پس بقیه چه مدلی اینهمه فعالن و شبیه من نفله نمیشن من پا پیش از این روز می پریدم شب هم اگر دلیل واسه بیداری موجود بود اون هم از مدل مثبتش آخ نمی گفتم پس حالا واسه چی این مدلی وا دادم؟ گاهی یواشکی به سرم میاد که نکنه واسه همیشه این مدلی بمونم؟ اگر ازم رفع نشه چی؟ خداجونم1کاری کن دلم نمی خواد این شکلی بمونم! خدایا لطفا! خدایا ببین منو! خواهش تقاضا تمنا از اون تقاضاهای مدل نق خیلی نق زیاد1نفس بی توقف نق همین طور نق1عالمه نق!
بنده خدا همکارم هوام رو داره. چیزی نمیگه ولی می فهمم که انگار1چیز هایی دستش اومده. امروز داشت وظیفه هام رو کم و بیش انجام می داد و آخرش هم جای من بچه ها رو جمع می کرد. گفتم به خدا شرمندم اصلا دلم نمی خواد وظیفهم روی شونه هات باشه. خندید دست انداخت دور شونه هام و گفت این دفعه اگر بگی گازت می گیرم. آدم از دستش کار بر میاد انجام میده دیگه! خدا رو شکر که ازم بر میاد! خندیدم و چیزی نگفتم ولی تا حدی که می شد خجالت کشیدم. خاطرم باشه واسش جبران کنم! خخخ این دفعه اگر2بیتی ازم خواست نق نزنم بگم واسش یا در زمان های تعطیلیش هوای بچه هاش رو بهتر داشته باشم! شکلک بد خیلی بد خخخ!
اه بسه دیگه دلم نمی خواد از این مدرسه ای ها بگم. اوخ الان دیرم میشه باید بپرم آماده بشم واسه انجمن شعر. خدایا چه قدر خسته ام! جسمم داره فحشم میده این2روز هم بره به تعطیلی برسم هفته دیگه خدا بزرگه خخخ!
گردش4شنبه بچه ها خورده به امروز2شنبه. یکیشون گفت2شنبه که ارتفاعات نمیری بیا دیگه! گفتم کلاسم. گفت بپرونش گفتم نمیشه. نپروندمش. کلاسم رو یعنی انجمنم رو میرم. بیخیال تفریحات خخخ! دلم تفریحات می خواد ولی خخخ! دیروز1خرده زیادی خسته بودم1خورده زیادی زدم به خط خستگی در کردن و چنان از خودم جا موندم که1کسی بهم زنگ زد و طرف رو اصلا نشناختم. خیال می کردم خواب دیدم و زنگی در کار نبود ولی3ساعت بعد رفتم گزارش های گوشیم رو دیدم و فهمیدم که ای وااااآاااااآاااااییی خخخ! خلاصه اینکه تا آخر شب دیشب گیج می زدم و چنان اشتباهات آنتیکی می کردم که امروز تصورش حالم رو عوض می کنه از شدت خنده های از جنس خجالت. دیشب بنده خدای پشت خط دید خیلی خاکی می زنم گفت ببین واسه چی این طوری هستی تو؟ واقعیت رو گفتم.
-اثر امروزه. معذرت می خوام.
طرف هیچ چی نگفت. چی می گفت بنده خدا! فقط خندید! خدا به خیر کنه دیگه اینهمه خیتی در1نصفه روز بالا نیارم!
خواب دیدم زبانم1خورده بهتر شده دارم1متنی رو ترجمه می کنم. چه کیفی می کردم ایول! بعدش بیدار شدم و حالم گرفته شد! ای خدا میشه به ترجمه کردن برسم آیا؟ خوب داره دیر میشه باید بلند شم برم انجمن شعر. هیچ چی فقط دلم خواست بیام اینجا حرف بزنم. این چند روز حس می کردم پیش از پریدن اینجا بهتره پست کمتر بزنم تا وقتی پرید دلم کمتر بگیره و حالا که خاطرم جمع شده دلم خواست بیام اینجا1دفعه دیگه حضورم رو واسه خودم تثبیتش کنم خخخ!
وایی به جان خودم دیگه زمان نیست تمرکز هم نیست باید بیخیال بشم برم که دیر کردم.
باز میام. رفتم تا بعد!
راستی! زندگی قشنگه حتی اگر به طرز وحشتناکی خسته باشیم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بد خسته ام! بد!

مهر هم رسید! اومد دیگه!
از روز اول مدرسه دلم نمی خواد بگم. حس توصیف نیست. نمی خوام در موردش حرف بزنم. خوشم نمیاد بگم. خوشم نمیاد بنویسم. خوشم نمیاد!
با تمدید اینجا به مشکل خوردم. کد های امنیتی و وبویسوم. با مرورگر اینترنت اکسپلورر وارد محیط کاربریم میشم ولی در مرحله آخر می خورم به کد امنیتی. با فایر فاکس هرچی روی ورود می زنم وارد نمیشم عوضش شوتم می کنه به واحد رسیدگی به شکایات و از این مزخرفات. خلاصه که باید بجنبم1پشتیبان از کل اینجا بگیرم تا اگر ظرف7روز آینده موفق به تمدید نشدم و پرید، خیلی بی خاطره نباشم. اینجا می پره. می پره! می پره؟ پس واسه چی من خیلی خیالم نیست؟! کلا1جور هایی از70-80تا دولت دارم آزاد میشم انگار.
اراجیف نوشت های دفعه پیشم رو زدم داخل محله. گفتم ملت از سردرد می ریزن می زننم ولی بنده های خدا صبورانه تاب آوردن. ولی خوب دلیل نمیشه پررو بشم. تا اینجا هست باقیش رو می زنم اینجا بعدش هم که اینجا پرید، … جدی اگر اینجا پرید من باید چه معامله ای کنم؟ شاید سبب خیر باشه تا اون ون که چندین دفعه حرفش رو زدم بیاد و … بیخیال هنوز که اینجاییم.
چندتا از بچه ها گفتن4شنبه این هفته بزنیم بیرون. خیلی معمولی گفتم نه. احتمالا می خوام همراه مادرم بپرم ارتفاعات. بچه ها گفتن خوش می گذره. درست میگن ولی من ترجیح میدم همراه مادر بپرم ارتفاعات. چه مرگم شده! من واسه تفریحات مدل اردیبهشت جهانی رو دور می زدم تا از همراهیه مادر و باقیه اهل بیت در برم و قاطیه بچه ها پیش به سوی تفریحات و حالا به همین سادگی به همین بد مزگی میگم نه و میرم به ارتفاعات!
دارم به طرز محسوس و مشخصی از اطرافم یعنی بعضی عوامل اطرافم جدا میشم. بچه های نابینای آشنا، اینترنت، و1خورده هم تفریحات به خصوص مه سفید و سیاه و خاکستری. زنده باد سردرد که شده وجدان و بالای سرم ایستاده و … این ها بهانه هست. من در حال فاصله گرفتنم. عجیبه که خودم هم بدم نمیاد. خیال می کردم باز دارم می افتم روی سراشیبی ولی این مدلی نیست. اون هایی که هنوز این قاعده شاملشون نشده و به احتمال قریب به یقین شاملشون هم نمیشه، به حکم دلایل منطقی قانعم کردن که سراشیبی در کار نیست. درست میگن. من چیزیم نیست. از جهان نبریدم. شادی ها کلافهم نمی کنن. از خونواده کنار نمی کشم. به بهانه های چپکی و راستکی از معاشرت با خونواده در نمیرم. حتی در زمان هایی که حالم رو به راه نیست با موزیک های شاد لبخند می زنم و اگر تند باشن به خودم که میام می بینم از جا پریدم و خخخ. به تفریح اگر مثبت باشه و خوشم بیاد، که معمولا میاد، جواب رد نمیدم. در سراشیبی این ها تمامش برعکس بود. به شدت و به طرز وحشتناکی تمامش تاریک بود ولی حالا این مدلی نیست. خیلی عادی، خیلی معمولی، خیلی بی سر و صدا، دارم از1سری چیز ها و نفر ها جدا میشم. پیش از این اگر1چیزی حرصیم می کرد هوارم در می اومد و حسابی شلوغش می کردم و بعد از گذشتن ماجرا باز هواییه تکرار ها می شدم و باز تکرار و باز و باز. ولی این زمان اگر چیزی اذیتم کنه نه حرصی میشم نه هوار می زنم. فقط بی حرف و بی صدا از عامل کنار می کشم و برعکس گذشته دیگه از تکرار کل ماجرا صرف نظر می کنم. لج نمی کنم. نق نمی زنم. هیچ کاری نمی کنم. فقط کنار می کشم. فقط در سکوتی بی خشم و بیخیال کنار می کشم چون واقعا تکرارش رو دیگه دلم نمی خواد. اسم این حس و هوا نمی دونم چیه ولی این مدلی شدم.
در3شنبه ای که گذشت با چندتا از بچه ها رفته بودیم بیرون. به شخص من به صورت انفرادی و شخصی خوش گذشت ولی، … چه مدلی بگم شاید بد شدم بدتر از زمان های گذشته نمی دونم. اون روز تموم شد و برگشتم خونه به شخص من هم بد نگذشت فقط از همونجا و بعدش دچار1مدل حس بی توصیف شبیه … دروغ مثبت نیست این حس هم بی توصیف نیست توصیف داره دلم نمی خواد بنویسمش شاید چون کلمه هایی که چندان برا نباشن پیدا نمی کنم و می ترسم خیلی بد باشم ولی واقعیت اینه که من1مدل حس از مدل… اه بیخیال این4شنبه نمیرم دیگه ای بابا! خخخ!
دلم نمی خواد اینجا بپره. واقعا دلم نمی خواد. به نظرم1کوچولو الآن درست همین الآن1جوری شدم1جوری از جنس دلواپسی از پریدن اینجا1خورده بیشتر از چند لحظه پیش و1خورده مثلا3درجه این طرف تر از بیخیال.
کلاس زبان از3شنبه ای که میاد شروع میشه. این ترم وحشتناک سخته. در حال مرور ترم پیشم و البته به شدت کند. امروز نخوندم. ذهنم در عین بیداری خواب بود انگار. خسته ام نمی دونم واسه چی. به شدت خسته ام. خوابم نمیاد فقط به طرز ضربه کننده ای خسته ام.
فردا باید سفت تر دنبال1راهی واسه تمدید اینجا باشم. پیش از اینکه مهلت تموم بشه باید زورم رو بزنم. حتما1راهی هست. کاش باشه!
خدایا واسه2شنبه چیزی ننوشتم آواز فردا رو تمرین نکردم امروز زبان نخوندم کلا شکلک نق و واسه چی؟ خداییش نمی دونم.
امشب اینجا تنها نیستم. سکوت رفته مهمونی تا بعدا شاید شب های بعد برگرده. از اطرافم صداهایی میاد از جنس تلویزیون و آدم های اطرافم و بحث های معمولی در مورد همه چیز. من اهل بحث های این مدلی نیستم. اصلا اهل بحث نیستم. در سکوت می نویسم. می نویسم و ذهنم در1جور خستگیه فلج کننده بی توصیف محض، نه تلخ و نه شیرین، نه منفی و نه مثبت، فقط و فقط خستگی از جنس خستگی شناوره. آهسته شبیه زمان هایی که روی آب دراز می کشم و جسمم رو رها می کنم داره روی جریان بی موج و در عین حال سیال این خستگی می چرخه و باز می چرخه و واسه خودش آهسته شناور مونده. چه قدر خسته ام! خالی از مه سفید و لیوان سرد آشنا فقط خسته ام! بسه دیگه می خوام ولو بشم و دیزی کوچولو برام کتاب بخونه و من بخوابم. فقط بخوابم و دعا کنم امشب اندازه ماه ها طول بکشه تا من به انتهای این خستگی برسم. دیگه نمی خوام ادامه بدم. خیلی خسته ام خیلی!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دالان سکوت!

این شنبه هم رفت! نمی دونم چی بنویسم. دلم می خواد ولی حس تمرکز ندارم. شبیه کسی که حال نداره بلند شه1کار فیزیکی رو انجامش بده ذهنم حس نداره متمرکز بشه ولی عجیب دلم می خواد بنویسم. دلم می خواد، … نه نوشتن تمرکز می خواد دلم می خواد حرف بزنم. بله حرف دلم حرف زدن می خواد. از ته دلم حرف زدن می خواد. دلم می خواد هرچی ته دلم هست رو بفرستم روی زبونم و تمامش رو1جایی به1کسی بگم. اون قدر هم بتونم درست و حسابی بگم که طرف بفهمه. ببینه. بپذیره. باور کنه. سعی کردم ولی، … دلم می خواد حرف بزنم! پیش از این سکوت کمتر سر به سرم می ذاشت این دفعه نمی فهمم واسه چی این مدلی شدم. آخرین دفعه ای که رفتم به دالان سکوت پارسال بود. چیزیم نشد اصلا چیزی حس نکردم. هیچ چی جز1مدل سرمای تیز از جنس دلتنگی که دیگه برام غیر عادی و نا آشنا نبود. نه ازش گریه کردم نه هوار کشیدم نه معترض شدم. فقط ساکت تحملش کردم. انگار سِر شده بودم. دراز می کشیدم و رو به سقف بی حرکت و بی هیچ تصوری نفس های شمرده می زدم و وسط سکوت و سرمای تیز و سنگینش شناور باقی می موندم. اون قدر همون طوری موندم تا، … به نظرم باید ادامهش می دادم. نیت کرده بودم که دیگه نشکنمش ولی اون روز که دقیقا همین جا که الان نشستم دراز کشیده بودم، حس کردم شاید بد نباشه در جواب تلنگری که به دیواره های یخیه این دالان سرد و ساکت می خورد، در جواب ضربه هایی که بیداریم رو صدا می زدن، در جواب صدایی که به یخ های اطرافم ترک مینداخت، چشم باز کنم1تماشایی کنم و، … اون شب از دالان سکوت این سکوته سرد و تیز زدم بیرون. باز زدم بیرون. این روز ها دیگه ولو نمیشم رو به سقف با نفس های شمرده. زمانش نیست. گرفتارم. خودم رو گرفتار کردم. عمدا. خیلی زیاد. ولی به هر حال این وسط1زمان هایی پیدا میشه. زمان هایی شبیه الان که دستم به رفع هیچ گرفتاری نمیره و من برخلاف دفعات پیش به شدت دلم هواییه هوای بیرون از این دالان سرده. می دونم که این نباید باشه. من اون طرف این پرده ها، این دیوار ها رو دیدم. من آخر قصه رو دیدم. نباید عبرت ها رو یادم بره. نباید ولی گاهی، نه همیشه فقط گاهی، … خدایا کمکم کن!
بهش عادت می کنم. می دونم که بهش عادت می کنم. فقط نمی دونم چه قدر طول می کشه. به نظرم1خورده سخته. من اهل دالان سکوت نیستم واقعا نیستم. من پرورده صدا و حرکتم. داره بهم فشار میاد بین این دیوار های تنگ و منجمد! سخته ولی بهش عادت می کنم. اگر اتفاق جدیدی پیش نیاد بهش عادت می کنم. شبیه پارسال که داشتم بهش عادت می کردم. شاید هم به قول1کسی داشتم آخرین مراحل انجماد رو طی می کردم. به هر حال همه چیز خیلی بی صدا و آروم داشت پیش می رفت و من بی مقاومت داشتم همراه این جریان منجمد و ساکت پیش می رفتم. این دفعه نمی فهمم واسه چی گاهی بی تابی های روحم زیاده. گاهی می خوام که متوقفش کنم. گاهی زور می زنم2دستی به دیوار های اطرافم بچسبم و از این پیش رفتن در این مسیر سرد و ساکت متوقف بشم. گاهی شبیه امشب، حس می کنم روانم شبیه غریقی که می خواد به زنده موندن بچسبه با ادامه این مسیر منجمد درگیر میشه و می خواد بجنگه تا بمونه. منطق موافق نیست. این نباید بشه. نباید! صبح فردا منطقی تر میشم. کلا روز ها از شب ها درصد منطقم1خورده بالاتره. شب ها بیشتر ضربه پذیرم. خیلی مسخره هست ولی واقعیته. شب ها بیشتر سردمه، بیشتر دردم میاد، بیشتر می ترسم، بیشتر خواهانم، بیشتر منجمدم، شب ها برای من خطرناک تر از روز ها هستن. شب ها زود تر می بازم. شب ها ضعیف تر میشم. شب ها سریع تر می بازم!
دلم رهایی از این دالان بی انتهای سرد رو می خواد. سردمه. می دونم این رو نباید بخوام ولی، … اون بیرون، بیرون از این دیوار های سرد امن نیست. آرام نیست. سفید نیست. اینجا وسط این انجماد ساکت آرامه. امنه. سفیده. امنه. امنه! و دل زبون نفهمه من تنگه روز هایی میشه که دیگه نیست!
شبیه مخدری های در حال ترک گاهی واقعا فشار تحمل می کنم. این مدلی نبودم شاید چون، … حالا گاهی از شدت این فشار دلم می خواد نفسم رو بکشم داخل و با تمام نفسی که بین قفس سینهم جا میشه، با تمام حنجرهم، با تمام زورم، سنگینیه حاصل از این فشار رو هوار بزنم. اون قدر عربده بزنم که دیگه نفسم در نیاد و تموم بشه! اما سکوت می کنم. همچنان بین دیوار های یخیه این دالان ساکت سکوت می کنم. خودم رو در خودم فشار میدم و مچاله میشم و از درده این فشار نفسم بند میاد اما سکوت می کنم. گاهی واقعا سخت میشه. گاهی تحمل کردنش به ناممکن نزدیک میشه. گاهی میرم که هوارم رو رها کنم. خیلی زیاد احتمال میدم که اگر صدام در بیاد کسی از اون بیرون برای نجاتم اقدام کنه. خیلی احتمالش هست که دستی، دست هایی به نجاتم بیان و البته همراه چندتا جمله از جنس خوب حالا دیدی؟ حالا فهمیدی؟ حالا بیخیال دیگه چیکار کنیمت تو هم نمیشه ول کنیمت هستی دیگه، …
آخ خدا کمک کن تا زمان رفع این موج لعنتی همین طوری بی صدا باقی بمونم. من تکرار این سیر تاریک رو دلم نمی خواد. خدایا کمکم کن شکست این انجماد امن رو نخوامش من واقعا تحمل جریان آتیشیه هوای گرد و خاکیه این سیر سریع رو در خودم نمی بینم. خدایا اجازه نده خودم رو گرفتارش کنم!
ایول نوشتن! ساعت از9گذشت و داره می رسه به10اصلا نفهمیدم. چه قدر چه قدر خسته ام امشب! انگار با تمام زور جسمم امشب جنگیدم با این خواهندگیِ بی مهاره ترسناک که داشت افسار پاره می کرد. هنوز هم داره میره که افسار پاره کنه اگر من اجازه بدم. اجازه نمیدم. هنوز زورم می رسه. هنوز در خودم می بینم این تونستن رو.
فردا شب ها رو نمی دونم. تا اینجا که از پسش بر اومدم و چه قدر خسته ام! ای کاش تا انتهای نشست این موج از پسش بر بیام! دارم خوب پیش میرم. از یکی2تا امتحان خیلی خطرناک و خیلی سنگین سلامت گذشتم. موفق بودم ولی به چنان شدتی اذیت شدم که حس کردم استخون های روانم زیر فشار این تلاش دارن فحشم میدن. اما موفقیت آمیز بود. فعلا هم که امتحانی در کار نیست همه چیز امنه جز هوای دل خودم که باید هر طور هست آرام نگهش دارم. تا اینجا تونستم. کاش همچنان بتونم. خدایا کمکم کن. خدایا! کمکم کن!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

عجیب احساس غربت می کنم امشب!

آخیش تموم شد! امتحان زبان رو میگم. وحشتناک بود ولی نمی فهمم من واسه چی حس وحشت کردن نداشتم. منشی1زبان آموز بود1ترم از خودم بالاتر که اصلا ابدا ابدا مدل خوندن واسه نابینا رو نمی دونست. تقصیری هم نداشت بنده خدا! سریع می خوند و، … بیخیال حس توضیحش نیست فقط خیلی بد گذشت ولی من بیخیالی طی کردمش نمی دونم واسه چی. بعدش هم اومدم و به چه دردسری وارد سایت نمره ها شدم و چه بلایی سر2تا بخش خواهران و برادران آوردم هم بماند. حس توضیح این یکی هم نیست امشب. فقط اینکه1کانون رو به هم ریختم و آخرش خودم وارد سایت شدم. مرذ قبولی75بود و من میانگین کلاسی و کتبیم76شد. خیلی کمه خیلی! این مدلی نمیشه باید1فکری کنم تا دفعه بعد این طوری حیثیتم پیش خودم پودر نشه آخه این مدلی قبول شدن که نشد کار! ولی فعلا در رفتم خدایا شکرت!
امشب، نمی دونم واسه چی1مدل حس از جنس غربت، … نمی دونم واسه چی… نه وایستا دروغ مثبت نیست می دونم واسه چی. آره می دونم واسه چی می دونم از چه جنسیه می دونم چه دردم شده! حس غربت گرفتدم امشب. نه عصبانیم نه دلگیرم فقط به شدت حس غربت گرفتدم. اینقدر شدیده که بدون گریه اشک هام تشریف فرما شدن! همین طوری که می نویسم میان و توقف ندارن. امشب از ته دل میگم که ای کاش از اون راه شیریه بی نشون به خوابِ بهشت نرفته بودم! ای کاش دست های آشنا رو نگرفته بودم! ای کاش از1دروازه کوچیک روشن رد نشده بودم! کاش به خوابِ بهشت نرفته بودم! خدایا مادرم چه قدر گفت نرو همه چه قدر گفتن نرو من احمق اصلا توجه نکردم ای کاش نمی رفتم. نمی دیدم. نمی شناختم! اشتباه کردم خدایا اشتباه! یعنی خواب بهشت دیدن هرچی هم شیرین باشه به اینهمه غربت می ارزید؟ نه! به خدا نمی ارزید به خدا نمی ارزه. اگر خواب نمی دیدم امشب الان اینجا این طور شدید بارونی نمی شدم از فشار تلخ این حس غربت! هیچ چیم نیست واقعا هیچ چیم نیست فقط این باریدن بند نمیاد! درمونش نمی دونم چیه. اگر کسی بیاد بگه الان دقیقا چی می خوایی که دیگه نباری نمی دونم چی بهش، … باز هم دروغ مثبت نیست دروغ رو بیخیال می دونم. تقریبا می دونم چی می خوام. بله می دونم. بهش میگم فقط1کوچولو نوار عمرم رو ببر عقب تر تا دیگه خواب بهشت نبینم! به خدا دیگه به مادرم به موانع به هیچ عاملی اصرار نمی کنم که راهم باز بشه! نباید خدا نباید می رفتم! نباید!
چند وقت پیش واقعیت رو به1کسی گفتم تا واسه همیشه خاطرم جمع بشه. در جواب نیت خیرش بهش گفتم ببین در مورد من از اولش هم اشتباه بود. اشتباه کردم. از اول نباید با خواب بهشت همراه می شدم. اون لحظه فقط گفتم و البته با این گفته خودم موافق هم بودم ولی اذیتم نمی کرد. نه اندازه امشب. نه اندازه این لحظه. الان داره اذیتم می کنه. الان این حس داره فشارم میده. خدایا چی توی سرم بود که اونهمه سفت اصرار کردم به، … کاش نمی کردم. کاش راهم باز نمی شد! کاش موانع کنار نمی رفتن کاش مادرم به اصرار هام نمی باخت کاش خودم اونهمه سمج نمی شدم کاش عوامل محدود کننده رفع نمی شدن کاش من به خواب بهشت نمی رفتم کاش از اون دروازه رد نمی شدم کاش این چندتا صفحه هم داخل دفترم نبود کاش اینهمه حس غربت امشب داخل دلم داخل روحم داخل خاطرم نبود خدایا ای خدای من آخ خدا خدای من!
باید امشب رو سپری کنم. بدون مه سفید. بدون لیوان سردی که این مدل شب ها بین دست هام به صبح می رسوندم. بدون هیچ کمک از این جنس. باید امشب رو بیدار و با حواس جمع سپری کنم. باید با این حس غربت بشینم و با صفحات دفتر خاطراتم کارت بسازم و با هم بازی کنیم. من و غربت! اون قدر بازی کنیم تا یا من دست آخر رو ببرم، یا اون دست و دل و روانم رو ببره! باید بیدار بمونم تا خواب بدون کمک هیچ عاملی، تنهای تنها به بیداری های غربت زده امشبم برنده بشه. باید باورم بشه که این قاعده زندگی و تکرار رسم همیشه هاست!
باید عبرتم بشه که دفعه های بعد اگر باز هم خواب بهشتی بود، که بود، که چه بسا باز هم هست، هرچی هم رنگارنگ بود و بهشتی، من ازش کنار بمونم. بیدار و آگاه پلک های مشتاقم رو باز نگه دارم و از صحنه سراب رنگ خواب بهشت دور بمونم. رفتن به هیچ رؤیایی رو نخوام. از هیچ دروازه آشنایی رد نشم. تعبیر هیچ رؤیایی رو در اطرافم نظاره گر نباشم. باید باورم بشه که خواب بهشت چیزی نبود و نیست جز جهانه کاغذ های رنگی! ولی خودمونیم! رنگ های قشنگی داشت! دلم خیلی تنگه برای هوای بهاریش!
دلم تنگه اون قدر تنگ که به نظرم میاد این لحظه هیچ کجای جهانه خدا هیچ گرمایی واسه از بین بردن سرمای این غربت نیست. خدایا امشب واسه چی من این طوری شدم! همیشه دلم می گرفت. همیشه دلم تنگ می شد. همیشه سردم می شد. ولی هیچ زمانی شبیه امشب حس غربت منجمدم نمی کرد. بد اذیت میشم خدایا میشه1کاری کنی؟ میشه1طوری این رو برداری ازم؟ میشه این حس تلخ غربت رو همراه دسته کارت های من واسه همیشه از شب هام ببری بیرون؟ خدایا امشب واسه چی من این طوری شدم!
بسه دیگه زده به سرم. از خستگی های حاصل از التهاب امتحان و1سری دلواپسی های مزخرف دیگه دارم میمیرم. باید سعی کنم بخوابم. به خاطر جسمم. واقعا لازمه بیشتر مراعاتش رو کنم! باید بخوابم تا خستگی های این جسم سبک بشن! باید بخوابم. بدون رؤیای دروازه های آشنا. بدون خواب بهشت! خوابی از جنس فراموشی. فراموشیه این حس تلخ و تاریک و سرد غربت، که امشب عجیب با دلم صمیمی شده! ای کاش می شد غربت ها امشب، همین امشب واسه تمام غربت زده های جهان تموم بشن! خدایا کاش می شد! ای کاش!