از نیمه شب گذشته. نیم ساعت نیست وارد4شنبه شدیم. زبان می خوندم واسه امتحان4شنبه. خوابم برد و نفهمیدم چی شد که پریدم. و چه عالی که پریدم. همین چند لحظه پیش تونستم1پیام واتساپی رو بازش کنم و داخلش1خبر فوق مثبت در مورد1عزیز بهم رسید! حس طرف به خودم رو بیخیال اصل اینه که اون طرف واسه من عزیزه! خدایا این لحظه نمیشه جیغ بکشم نصفه شبی چه مدلی هیجانم رو تخلیهش کنم الان از خوشی می ترکم آخه! هیچ جا جز اینجا به نظرم نرسید بیخیال ساعت اومدم اینجا. چه قدر واسه خاطر صاحب خبر شاد شدم! خدایا باورم نمیشه! خدایا ایول داری! قربونت خداجون هواش رو داشته باش باشه؟ این بنده خدا دلش وحشتناک صافه خداییش به گرفتاری های تقدیرت اجازه نده سر به سرش بذارن همین مدلی شاد که هست خوبه! خداجونم لطفا! دلت نمیاد این دفعه بهم نه بگی می دونم. این طرف از اون هاست که خودت هم دلت نمیاد اذیت شدنش رو ببینی و هیچ چی نگی من مطمئنم. فردا باید بهش زنگ بزنم واسه تبریک. هرچند جواب دادنش، … بیخیال بذار اون جواب نده من زنگه رو می زنم اگر نزنم خودم می ترکم خخخ!
پیام رو که شنیدم، اول1لحظه حس کردم از شدت هیجان نفسم برعکس می زنه. بعدش دوباره شنیدم که مطمئن بشم عوضی نشنیدم و بعدش فقط اون قدری خودم رو جمع کردم که بتونم جواب فرستنده رو بفرستم ولی از شدت حیرت و هیجانات فوق مثبت اصلا نمی تونستم2تا جمله آدمیزادی ردیف کنم بفرستم. دیدم نمیشه هرچی اومد گفتم و فرستادم خخخ! الان خاطرم نیست آخرش تشکر کردم بابت خبر خوشش یا نه خخخ باید برم خودم رو از اول گوش کنم ببینم اصلا چیچی گفتم! خدایا! تو خدایی! هرچی بخوایی بر میاد ازت! لطفا هوای دل این1دونه رو خیلی داشته باش آخه خیلی مثبته! مواظبش باش! اجازه نده تقدیر سر به سرش بذاره. تا همین جاش خیلی اذیتش کرد از حالا خنده هاش رو گرد و خاکی نکن باشه؟ خداجونم! باشه؟ لطفا! باشه؟ خدایا من چمه؟ اینهمه خوشحالم و واسه چی اینهمه اشک! ابراز احساساتم هم به آدمیزاد نرفته واسه چی این طوری شدم؟ این لحظه هرچی به سرم بیاد دارم می نویسم و مدل دیوانگی می خندم و اشک! واسه چی اینهمه اشک؟ وسط خندیدن هام هقهق! زبون این گریه هام رو نمی فهمم. خیال می کردم گریه های شادی1مدل دیگه باشن این واسه چی این مدلیه؟
نمی تونم در1لحظه هم بنویسم هم بخندم هم گریه کنم زیادی سخته. الان خنده رفت فقط بارونه ولی آخه واسه چی؟ نمی فهمم! چه شدید هم هست! فقط می دونم1طور وحشتناکی واسه اون عزیز خوشحالم و… اینجا رو نمی خونه اما، هی هم خاطره دیروزی! بهت تبریک میگم! خیلی مبارکه! اینقدر واست ذوق زده شدم که این لحظه از جنون رفتم اون طرف تر. به خدا خیلی خوشحالم خیلی زیاد! از خدا واست بهشتش رو همین جا روی خاک زمین می خوام. ازش می خوام عمرت طولانی و چنان شاد باشه که هیچ کسی باورش نشه1آدم بتونه اینهمه شاد زندگی کنه! ازش می خوام از اینجای عمرت به بعد رو همیشه از خوشی وسط آسمون ها سیر کنی! از خدا می خوام، خوشبخت باشی! اون قدر خوشبخت باشی که خودت باورت نشه! چه قدر دلم می خواد باز حرف بزنم. اون قدر حرف بزنم که صبح بشه! ولی شبیه مه زده ها انگار از شدت هیجان توان از دستم رفت که ننویسم و از مغزم هم رفت که کلمه گیرم نیاد. باید تمومش کنم و1طوری این حال رو اصلاحش کنم تا از فشار هیجانات مثبتم سکته نزدم. خدایا شکرت! خدایا1جهان1بهشت1آسمون شکرت! خدایاااا خیلی می خوامت خیلی می خوامت خیلی! باید تمومش کنم دیگه نمی تونم بنویسم!
کتابِ خاطرات.
هواي درد مي پيچد ميانِ ديده ی خيسم،
ز بس از غصه سرشارم نمي دانم چه بنويسم.
به ويرانگاهِ بستانم چو شب، تاريك بنشسته،
شبي تا حشر طولاني، شبي چون روحِ من خسته.
سكوتي سرد و باراني، جهان بشكسته در پاييز،
غمي سنگين و بي پايان، دلي از آرزو لبريز.
نهان در خويش مي نالم شرار و درد و ماتم را،
فرو در اشك مي خوانم كتابِ خاطراتم را.
يكايك لحظه ها تر مي شوند از اشكِ پنهانم،
شبان گه مي خرامد بي صدا در پيشِ چشمانم.
كتابم رنگِ عشق و عطرِ ياس و ارغوان دارد،
تمامِ برگ هايش از سحر گاهان نشان دارد.
سراسر، از بهار و عطر و نور و خنده مي گويد،
ز يلداهاي سبز و از طرب آكنده مي گويد.
همي گويد هزاران قصه از لبخندِ دلداران،
حكايتها برايم دارد از شبهاي بي باران.
شبان گه سرد و سنگين، مي نهد اندوه بر دوشم،
شبانگاه است و من مي سوزم از فريادِ خاموشم.
زلالِ اشك، تر مي سازد از ماتم كتابم را،
مگر آرام بخشد سينه ی پر التهابم را.
ولي گويا سحر گه، بارِ ديگر شامِ ما را نيست،
اميدي، خواهشي، آرامشي، ديگر خدا را، نيست.
سراسر، شام را تا انتها پيوسته بيدارم،
به يادِ خنده هامان تا سحر گه، تلخ مي بارم.
هوايي تا ابد ساكن، بهاري سرد و بدفرجام!،
هَزاري بي صدا از غم، سرودِ كَركَسان بر بام!.
سكوتي تلخ مي بالَد نهان در بغضِ آوازم،
صدايي خسته مي خوانَد حديثِ گاهِ پروازم.
مي آيد بي صدا باران ز شورستانِ چشمانم،
دعاها مي كنم، اما اميدي نيست!، مي دانم!.
بهاري رفته از خاطر، خزاني تيره تا محشر،
فروغِ اشكِ غم در شب، خيالِ صبحدم در بر.
كتابم را به اشكي بي امان، صد بار مي بوسم،
فرو در انجمادي بي كران، آرام مي پوسم.
هزاران قصه از مرگِ سحر دارد شبانگاهان!،
مزارِ عشق را در زيرِ پَر دارد شبانگاهان!.
كتابِ خاطراتم را چو جان بر سينه مي گيرم،
چو آوا، چون سحر، تاريك و بي آواز مي ميرم!.
(از شبه شعرهای پریسا)
سلام بر شنبه. به جان خودم امروز دیگه درس می خونم. اوخ دیشب1کتاب متنیه خیلی قشنگ از اینترنت پیدا کردم اگر الان شروعش کنم زبان بی زبان پس فعلا بیخیالش. بخونم اگر مشکل ویرایشی نداشت ببرم بزنمش داخل محله!
هنوز درگیر زبانم. خدایا من انگلیسی روون حرف زدنم میاد1کاری کن که بشه!
امروز صبح زود واتساپم رو چک می کردم داخل پیام های شرکت نماد1کسی در مورد عینک هایی صحبت کرده بود که واسه نابینا های مطلق کمک هستن. البته با جراحی و عینک و خلاصه می گفتن میشه با1سری بند و بساط دید. من تصور می کنم دیدن با این عینک ها شبیه دیدن آدم بینا ها نباشه ولی تا همین جا هم عالیه. چه قدر دلم می خواد بیشتر در موردش بدونم! البته گفتن هزینهش خیلی زیاده و درضمن نمی دونم این راه حل به مشکلات شبکیه هم جواب میده یا نه! خدایا چه قدر دلم می خواد بیشتر بدونم چه قدر دلم می خواد نمی دونم با چه عنوانی سرچ بزنمش! خدایا نمی تونم اینجا بشینم من اطلاعات می خوام!
اه این چه وضعشه شبیه بچه ها شدم زمانی که بهشون میگن هفته دیگه می بریمت پارک بازی و بستنی و بعدش هم1اسباب بازیه بزرگ از هر مدلی که دلت بخواد! خدایا! خدایا کمکم کن! لطفا کمکم کن!
اینترنت من احتمالا به خاطر تعطیلات و سنگین شدن ترافیک باندش به هقهق افتاده و هم کند شده هم قطع و وصل شدید داره. حسابی حرصیم کرده و زورم بهش نمی رسه که به حسابش برسم.
پریشب1بنده خدایی1عالمه باهام حرف می زد. از همه چیز گفتیم یعنی من چرت می گفتم اون حرف حساب می زد و من می شنیدم. برام1سری توضیحات داد و در جواب اعتراض ساکتم که نفهمیدم از کجا فهمیدش با منطق و دلیل بهم می گفت چیز های مسخره ای که از سر گذروندم تقصیر خودم بود. می گفت سکوتم رو در جایی که باید می شکستم حفظش کردم و نباید می کردم. سعی کردم براش توضیح بدم که حفظ سکوتم دلیل داشت و دلیلش رو هم1خورده گفتم. اون می گفت دسته کم باید امتحان می کردم. باید اقدام می کردم. باید1حرکتی می کردم و من نکردم. هیچ حرکتی نکردم جز اشتباه. جز حفظ سکوتم در جایی که می شد حرف بزنم و نزدم، و بعدش، … اون بنده خدا چند دفعه پیش از این هم این ها رو بهم گفت. تقریبا1سال. ولی من تازه دیشب بهش فکر کردم. شبیه کسی که در حال رفتن یواشکی برگرده پشت سرش رو از روی شونه و از گوشه چشم نیم نگاه کنه دیشب داستان رو از نظر گذروندمش. درست می گفت. تقصیر خودم بود باید حرف می زدم. ولی آخه چه جوری باید حرف می زدم در حالی که این یقین بهم داده شده بود که اگر سکوتم بشکنه نتیجهش1انفجار کامله و کل این ویرانی تقصیر کسی نیست جز من که سکوت نکردم و، … این رو دلم نمی خواست. نه اون ویرانی رو نه اون تقصیر رو. صدام رو خوردم و عوضش بدترین کاری که می شد رو کردم. از سنگینیه فشار بریدم و فرار کردم و خودم رو صاف پرت کردم وسط آتیش. هیچ زمانی هیچ زمانی اون شب تلخ رو یادم نمیره. شبی که فشار چنان شدید بود که تحملم تموم شد. مثل فشنگ از جا پریدم و گفتم دیگه نمی تونم تحمل کنم همین الان میرم این گوشیه وامونده رو بر می دارم زنگ می زنم به…. تمام این داستان عوضی رو بهش میگم به خدا امشب بهش میگم به خدا امشب بهش میگم! و یقین! اون یقینه وحشتناک به انفجار. به ویرانی! به ویرانیه چیزی که اون زمان بت من بود! و یقین به این واقعیت ترسناک که تمام این ویرانی اگر پیش می اومد تقصیر من بود. تقصیر من! خدایا چه شب بدی بود! هیچ زمانی اون شب تلخ رو یادم نمیره! من در عمرم شب های تلخ زیاد داشتم خیلی زیاد. گریه هم زیاد کردم خیلی زیاد. ولی گریه اون شبم جزو تلخ ترین هاش بود. فشار استخون های زخمی از گذشته هام رو له می کرد. شکستن سکوت جایز نبود. اگر هوار می زدم ویرانییه مطلق و تمامش روی شونه های من! … هیچ زمان تلخیه اون شب رو، اون گریه هام رو و اون درموندگیه وحشتناک رو یادم نمیره. اون شب، برای اولین دفعه بعد از جهنمه سال91، از ته دل دعا کردم که بمیرم. تحمل نداشتم به خدا دیگه تحمل نداشتم و کسی هیچ کسی نمی فهمید. انگار مروت از تمام جهان اطرافم رفته بود فقط فشار بود فقط فشار بود فقط، … اون شب تلخ رو، اون شب های تلخ رو نمی تونم فراموش کنم. دلم می خواد یادم بره. دلم می خواد دیگه از تصورش گریه نکنم. دلم می خواد دیگه هیچ کجای خاطرم نباشن. واسه خیلی ها ساده هست که بگن چیزی نبود سخت گرفتی بیخیال. اون ها نمی دونن. اون ها ندیدن. اون ها که من نیستن! کاش یادم بره! کاش پاک بشه از خاطرم! کاش هرگز به خاطرم نیاد! کاش می شد شبیه1فایل ناقص از خاطراتم حذفش کنم این داستان رو! اون شب رو! اون شب هارو! خدایا کمکم کن!
وقفه!
طول کشید ولی اومدم! دست خودم نیست واقعا نیست. مثل اینکه نمیشه شبیه آدم در موردش حرف بزنم و حالم افتضاح نشه! پس من کی درست میشم؟ یعنی این واسه همیشه همراهم باقی می مونه؟ خدا نکنه واقعا دلم نمی خواد! بیخیال به نظرم الان دیگه نباید حرفش رو بزنم مثل اینکه نمی تونم!
دلم همچنان سفر می خواد. تفریح و خنده و عشق و حال هم می خواد. بعد از ظهر5شنبه رفتم و رفتیم. باز هم دلم می خواد خخخ! امسال تابستون سفر نرفتیم. من نق زدم که بریم ولی نشد. وضعیت هوا و شرایط سفر1خورده یعنی من خوب اینجا داخل خونه و شرایط کنترل شده درصد امنیتش، … طفلک خونوادم! گناهی شدن کلا این بنده های خدا گناهی شدن به خاطر من! همه چیزشون رو به هم ریختم! خداجونم آخه یعنی چی اینکه دیگه تقصیر من نیستش آخه!
خلاصه کلافهشون کردم از بس نق سفر رفتن زدم تا زمانی که فهمیدم واسه چی نمیریم بعدش وجدان درد گرفتم و دیگه نق نزدم خخخ! الان که فکرش رو می کنم می بینم کل ارکان منطق داشتن هوار می زدن که من باید امسال شبیه بچه مثبت ها خونه می موندم واسه چی نفهمیدم این رو؟ من20دقیقه زیر هوای آتیشیه بیرون دوام نمی آوردم. اگر چند لحظه بیرون وسط آتیش بار خورشید وایمیستادم افقی می رسیدم خونه و باید2روز ولو می شدم تا حالم جا بیاد. از4تا پله که میرم بالا باید نرده رو بغل کنم تا جای پا هام و کلهم عوض نشه! سفر هزارتا بالا پایین داره. راه طولانیه. هوا متغیره. شرایط غیر قابل پیشبینیه. سفر حال و هوای خودش رو داره هرچی هم امن و راحت بری باز شبیه خونه نیست! واقعا واسه چی این ها رو من نفهمیدم آیا؟ تحلیلم عقلم کلا خواب بود انگار! این حتی تحلیل هم لازم نداره شبیه آب خوردنه! و من بوق اصلا در هوای تصورش نبودم! طفلکی جیگیلک! به جای من هم باید بفهمه و روشنم کنه اون هم1مدل جیگیلکانه که خیلی گناهی نشم خخخ! هی جیگیلکو من دوستت دارم بچه! به خدا1جور بدی من میمیرم واسه این بچه! خدایا این رو حسابی حفظش کن خیلی می خوامش!
خلاصه که امسال سفر بی سفر و من هم شکلک نق یواشکی فقط در اینجا فقط در همینجا!
از بیرون بوی هوای پیش از بارون میاد. این بو رو دوست دارم و چه قدر دلم می خواست می شد بدون تصور پاییز و ملزوماتش از این هوا لذت ببرم! خدایا این لحظه من جز این1دونه واقعا هیچ مشکلی حس نمی کنم. نمیشه1کاری کنی یا عوض بشه یا من بیشتر بخوامش و ازش لذت اگر نمی برم دسته کم اینهمه شدید منزجر نباشم آیا؟ خدایا ناشکریه ولی به اسم خودت قسم که دست خودم نیست کمکم کن!
داره8میشه. بلند شم تا دیر نشده به روز برسم که اگر بره دیگه حس و حال پریدن ندارم و جا می مونم تا فردا!
راستی باز داشت یادم می رفت! زندگی همچنان قشنگه. خیلی هم قشنگه و خیلی خواستنی! باور کن راست میگم! امتحان کن! بیا اینجا بغلدست من وایستا از این زاویه ببین به حرفم می رسی!
خوب دیگه من رفتم.
تا پراکنده های بعد!
داریم می رسیم به نیمه شب. این ماشین غول نکبت انگار عمدا بیدارم کرد. اه نکبت! بیخیال حالا که بیدارم.
دستم خواب رفته پشت سر هم کلید ها رو عوضی می زنم مجبورم برگردم پاک کنم دوباره درستش رو بزنم. روی دستم خوابم برده بود انگار. عجب شب شلوغیه اون بیرون! اگر حسش باشه فردا دیگه باید برم کتاب هام رو از1بگیرم. کتاب های ترم آینده زبان. اگر از این ترم در برم. اگر هم در نرفتم کتاب ها رو که باید بگیرم. از همونجا هم، … این روز ها خودم رو خفه کردم از بس، …
امروز داشتم1کتاب می خوندم که داخلش1ویروس شبیه وبا اومد تموم آمریکا رو نفله کرد و فقط1تعدادی آدم مونده بودن که داشتن هم رو پیدا می کردن. جز این گشتن ها و پیدا کردن ها دنیای اطراف هر کسی خالی از آدم شده بود. امروز حس کردم من یکی از اون هام. راستی من1هم اتاقیه بی صدا دارم این روز ها. مادرم1لیموی4فصل داخل پارکینگ یا حیاط خودش نفهمیدم کجا کاشته بود که تقریبا هر4فصل سال بار میده. چند روز پیش معترض بود که بچه ها درخت رو اذیتش می کنن و پریروز گفت شاخه هاش رو می شکنن و می خواد بیاردش اینجا. بهش گفتم اگر می تونی جاش بدی بیارش. این3شنبه پیش از اینکه بره ییلاق آوردش. چند تا از شاخه هاش رو بد طوری شکسته بودن. به مادر گفتم بیا چسبش بزن احتمالا درست بشه. مادر2تا از شاخه هاش رو با چسب پهن بست ولی سومی رو ولش کرد و گفت زرد و خشکه و دیگه فایده نداره. اصرار کردم ولی گفت بی فایده هست. خودم می خوام بچسبونمش می ترسم گیاه طفلکی دردش بیاد از ناشی گری هام. دستشون بشکنه این شاخه ها بار داشتن. خلاصه مادر آوردش ولی جا روی بالکن فعلا براش نبود مادر هم گذاشتش داخل حال خونه کنار پنجره قدی بالکن. الان هم درخته داخل حال پیش منه. گفتم درخت بذار1کوچولو توصیفش کنم.
این درخته از قد خودم1هوایی کوتاه تره. میگن از این که هست خیلی بلند تر نمیشه ولی در همین قد و قواره قوی تر میشه. همه فصل سال بار میده و همین الان هم لیمو های ریز و حتی بهار داره. بهار هاش بو دارن. البته نه اندازه درخت نارنج ولی بو دارن. بهش درخت لیموی تزئینی هم میگن. به نظرم1جایی شنیدم بهش لیموی اسپانیایی یا1همچین چیزی هم میگن انگار. نمی دونم شاید هم من اشتباه می کنم ولی به هر حال این موجود داخل1گلدون4ضلعیه بزرگ پشت پنجره حال خونه من نشسته. زده به سرم. امروز رفتم شاخه های این مهمون بی صدا رو ناز کردم. واسه خاطر زخمی شدنش دلداریش دادم. بهش اطمینان دادم که از پسش بر میاد و خوب میشه. واسه اون شاخه خشک آویزونش اظهار تأسف کردم. نشستم کنارش و باهاش حرف زدم. امروز نشستم روی صندلی گهواره ای و در حالی که مواظب بودم به گیاه آسیب نزنم باهاش حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم. امروز به شدت حس می کردم لازم دارم با1کسی حرف بزنم. تا جایی که خاطرم هست هیچ زمانی در عمرم اینهمه دلم نخواسته بود با1کسی حرف بزنم. حرف هایی که به هیچ کسی نمیگم. به این لیموی ساکت خوشبو گفتم. دلم حرف زدن می خواست. دلم گفتن می خواست. به کسی که مطمئن باشم نه سرزنشم می کنه، نه میگه دیدی گفتم، و نه هیچ زمانی به کسی میگه که ازم چی ها شنیده. بله زده به سرم ولی امروز دلم می خواست مطمئن باشم که وسط این جهان جز خودم1زنده دیگه هم هست که میشه باهاش حرف بزنم. خوب شد این مهمون امروز بود وگرنه نمی دونم با اینهمه گفتنی های ناگفته و ناگفتنی هایی که اگر نمی گفتم دق می کردم چی به سرم می اومد. گریه نکردم. آه شاید کشیدم ولی گریه نکردم. فقط حرف زدم و گیاه داخل گلدونش بی صدا کنارم بود. براش از اولش گفتم. تا جایی که نفسم نمی گرفت و شبیه اون شب کزایی به نفس زدن نمی افتادم براش گفتم. از دیروز ها. از خاک. از دوباره پریدن. از دوباره زمین خوردن. از خودم. از دلم. از امروز ها. از حالا. از این لحظه ها. از تمام بی توضیح هایی که امروز جهان اطرافم رو خالی از هیچ زنده ای جز خودم تصور کردن و اومده بودن واسه اذیت کردنم. از حس و حالم. از یواشکی هام. از اینکه امروز چه قدر دلم می خواست حرف بزنم. من گفتم و اون بی صدا کنارم بود. واقعا نمی دونم این مدلی که میگن گیاه ها می شنون و می فهمن یا نه. ولی من گفتم. ای کاش فهمیده باشه! دلم می خواد بدونه براش حرف زدم. دلم می خواد با1کسی حرف زده باشم و اون1کسی فهمیده باشه. حس هایی که شاید هرگز پیش نیاد واسه کسی توضیحشون بدم رو دلم می خواد این گیاه بی صدا فهمیده باشه. نمی دونم تا کی این مهمون ساکت داخل حال خونه باهام می مونه. مسلما مادر که بیاد جاش رو مشخص می کنه. ولی من باهاش مشکل ندارم می تونه واسه همیشه همینجا کنار پنجره بمونه و من باهاش حرف بزنم. کاش می شد من، فقط من، فقط گاهی حرف هاش رو می فهمیدم! بدم نمی اومد امروز که براش می گفتم اون هم1جا هایی باهام حرف بزنه. نه اینکه بخوام تأییدم کنه. دلم جواب می خواست امروز. دلم، … آخ خدای من! با تمام این ها، با وجود بی صدا بودن هم نشینم و با وجود1طرفه بودن این هم صحبتی، هم در اون لحظه و هم الان از اینکه هم صحبتم آدمیزاد نبود هیچ پشیمون نیستم. خوشحالم که با1گیاه هم صحبت بودم. حتی حیوون هم نه. حیوون ها گوش بهت نمیدن. وسط گفتن هات بلند میشن میرن دنبال هر چیزی. ولی گیاه ساکت کنارت می مونه و گوش میده. آدم ها هم که، … اوخ خدا نه ابدا گفتنی های امروز رو واسه هیچ آدمی نمیگم! خیلی زیاد بودن و خیلی، … از تمام تمام تمام خودم بودن و دلم نمی خواد واسه هیچ درک زبون داری این ها رو بگم.
هوا اینجا همچنان ناجوانمردانه گرم است. نمی دونم واسه چی به شدت احساس کسر فشار کردم. نصفه شبی بلند شدم1دونه شیرینی خوردم. اه این ساعت زمان چیز خوردنه اون هم شیرینی؟ چاره ای نبود حالم داشت بد می شد نمی دونم واسه چی. الان رو به راه تر شدم.
به مرز نیمه شب رسیدیم. من هنوز بیدارم. خدایا چه گرمه آتیش گرفتم آخه! دلم همچنان حرف زدن می خواد. به نظرت گیاه ها شب می خوابن آیا؟ اگر برم با این لیمو حرف بزنم خوابش رو به هم می ریزم آیا؟ من حرف دارم. نمیشه امشب شبیه خودم بیدار باشه من1خورده باهاش حرف بزنم آیا؟ گاهی حس می کنم اگر بی صدا باقی بمونم، … امروز یکی از اون گاهی ها بود. امشب هم همین طور. دلم می خواد حس کنم در جهان اطرافم تنها زنده نیستم. شب شلوغه و صدای زنده های دیگه داره میاد ولی به نظرم میاد که اون ها زنده های جهان های دیگه هستن. جهان هایی جز مال خودم. من امشب زنده ای در جهان خودم می خوام. زنده ای آشنا با خودم که اینهمه احساس انجماد نکنم. خدای من هی لیمو کوچولو میشه بیدار بشی؟ لطفا! تو رو خدا! دلم نمی خواد این سکوت رو! لطفا بیدار شو! به من گوش بده! تو رو خدا! تو رو خدا!
از سر حس های1دفعه ای!
3شنبه نمی دونم چندم. نمی خوام هم بدونم.
امروز جلسه آخر این ترم زبان بود. بعدش تعطیلی و امتحان پایانی. هفته آینده فاینال زبان. من روزم متفاوته. بقیه3شنبه صبح من4شنبه عصر. داستانی شدم واسشون. به2تا دانشآموز ترم بالاتر گفتن بیان واسم بخونن. اون ها گفتن استرس قبل از امتحان دارن بعد از امتحان میان ولی60تا سؤال زیاده هر کدوم30تا می خونن. طرف هر جلسه مراحل پیشرفت کانون در جهت رفع این معضل لاینحل رو بهم اطلاع می داد و همهش هم می گفت نگران نباش. زمانی هم که من واسه خاطر حساسیت ماجرا فارسی می پرسیدم انگلیسی جوابم رو می داد. خداییه که این1کوچولو رو از حرف هاش می فهمم. بعدش نتیجه ها بعدش سایت بعدش ثبت نام اینترنتی با این سایت و این صفحه خوان و بعدش و بعدش و… بینا ها فقط استرس امتحان3شنبه آینده رو دارن. من باید استرس های ریز مسخره رو رد کنم تا تازه برسم به استرس اصلی.
این هفته سردرد آخ خدا سردرد! دیشب چیزی نمونده بود منفجر بشه و بشم از بس درد داشتم. نکبت زمانی که بگیره تا به فحش دادن نندازدم ول کن نیست. این هفته هنوز به مرحله فحش دادن نرسیدم خخخ! الان بهتره فقط از شدت فشار دیشب انگار نبض سرم سنگین می زنه. بیخیال فعلا که نیمه حله.
کلا امروز روی مود منفی ایستادم. همه چیز به طرز ترسناکی تاریک پیش رفت و می دونم تقصیر مود خودم شد. این هفته… بیخیال.
امروز با تمام جونم حس بیماری داشتم. داخل کلاس زبان انگار دفعه اولم بود واژه انگلیسی می شنیدم. تمام پرسش ها رو از بیخ عوضی جواب دادم. سرم از اون درد های نبض دار مزخرف داشت و خودم هم… این هم که پشت سر هم سؤال های… گفتم که مود امروزم منفیه خخخ!
دیروز صبح همکارم زنگ زد گفت تعطیلات داره تموم میشه و من به وضوح گفتم خوشم نمیاد. گفت از چی گفتم از کلاس و از همه چیز پایان تعطیلات. توضیح ندادم. بیخیال.
واسه امروز هیچ چی نخوندم. کتاب تمرینم رو هم نبرده بودم. کلا اصلا در جریان کلاس نبودم از سردرد و از خستگی و از…
دیروز عصر انجمن شعر1دعوای درست و حسابی تماشا کردم. اونجا1آقایی هست که انتقاد کردن هاش1خورده پسند جمع نیست. یعنی چه مدلی بگم1طور هایی، … به1بنده خدایی همیشه انتقاد می کنه. گیر میده به نوشتن هاش. انتقاد رو همه می کنن اصلا اونجا قاعدهش اینه که هر کسی1چیزی بخونه و بقیه نظر بدن و خوب این نظر ها همیشه تعریف و تمجید نیستن. من مال خودم رو یادداشت می کنم و زمانی که رسیدم خونه تا جایی که ازم بر میاد اعمالشون می کنم روی نوشته هام که بهتر بشن. خلاصه انتقاد رو همه می کنن ولی این آقا1خورده انتقاد کردنش متفاوته و چند دفعه هم برخورد های آرامی پیش اومد که زود گذشت و رفع شد. دیروز من1چیزی خوندم و یکی از اون آقاها1ایراد ازم گرفت و در موردش صحبت کرد و در مورد صحبت های ایشون1سری صحبت شد و من همه رو با لبخند می شنیدم. بعضی ها مخالف نظر ایشون بودن و بعضی ها می گفتن با توجه به فلان و فلان و فلان مورد درست میگید اما، … و خلاصه حرف زیاد بود و آخر کلام بزرگ اون جمع طرف رو مطمئن کرد که من از انتقاد نمی رنجم و من تأیید کردم و طرف هم با روی گشاده گفت بله از لبخندشون مشخصه که ظرفیت انتقاد رو دارن و از گفته های من ناراحت نمیشن. خلاصه گذشت تا رسید به اون آقایی که اول گفتم. ایشون این دفعه خواست به سبک خودش ازم انتقاد کنه و وایی به خدا من مشکلی نداشتم اگر می گفت چون این بنده خدا رو می شناختم. من مشکلی نداشتم ولی به نظرم چند نفر دیگه مشکل داشتن. نه صرفا به طرفداری از من. ایشون چوب خطش پر شده بود و ظاهرا اون چند نفر به انتهای آستانه تحملشون رسیده بودن. نوشته من و انتقاد متفاوت ایشون بهانه ای شد برای انفجار. بزرگ جمع به شدت با طرف برخورد کرد و1آقای دیگه هم قشنگ کاملش کرد و خدای من خیلی خیلی بد شد! فحش و هوار در کار نبود ولی گاهی دلت می خواد طرف مقابل بیاد بزندت به جای اون زهر کلام. دلم می خواست زیر میز غیب بشم.
-یعنی تقصیر من بود؟ من فقط شعر خوندم!
اطرافم که این دلواپسیِ زیر جلدیم رو شنیدن وسط معرکه زمزمه وار بهم اطمینان دادن که تقصیر شما نبود شما شعرت رو خوندی خیلی هم به دل نشست و طبیعتا برای بهتر شدنش1سری پیشنهاد از ما گرفتی مثل همه ما که این کار رو می کنیم. حکایت آقای فلانی درازه.
و البته این دعوا هم دراز بود. دلم واسه اون آقاهه سوخت خیلی بد شد! البته ایشون هم کوتاه نیومد ولی وااآااآاااآاااییی!
راستی دیروز داخل همون انجمن اتفاق خوب هم افتاد. خاطرت هست گفتم2تا آقا سر هیچ چی دل هاشون از هم گرفت؟ آقای شماره1مثل همیشه با آدم ها و شعر هاشون شوخی می کرد و با آقای شماره2هم شوخی کرد ولی آقای شماره2جدی گرفت و اون2تا دل هاشون، … اتفاق خوب این بود که آقای شماره1از در وارد شد، صندلی های دور میز بزرگ وسط اتاق رو دور زد، از پشت سر بزرگ جمع گذشت، رفت و آقای شماره2که بی خبر واسه خودش نشسته بود رو از پشت سر محکم بغل کرد و از ته دل بوسیدش. من نمی دیدم ولی اخلاص محبتش رو با تمام وجودم حس کردم. از خوشی مورمورم شد. آقای شماره2تازه بعدش فهمید توی بغل کیه. چه قدر محبت ها رو دوست دارم! به خدا راست میگم. در این مورد دلم و نوشتهم کاملا شبیهن. اون لحظه دلم می خواست از ته دل هورا بکشم از خوشی! نمی فهمم واسه چی اون قدر که از دلگیری های این2نفر دلگیر بودم از دعوای دیروز دلم نگرفت. ترجیح می دادم این مدلی نشه ولی، … فکر بد نکن به خدا نه اینکه خوشم اومده باشه اون ها به منتقد من پریده باشن، شاید چون اون بنده خدا1خورده، … کاش قهر نکرده باشه و هفته بعد باز بیاد! حیفه بخواد ببره و نباشه!
دیروز صبح به جای کلاس گل سازی که جاش خالی مونده شیطنت کردم. شاید یکی از دلیل های سردرد های دیشبم این بود. البته فقط یکیش.
اون دفعه1بنده خدایی می گفت از دستم بدش نمیاد سرش رو بزنه به دیوار بلکه درکم کنه.
-تو واسه چی اینهمه عجیبی پریسا؟ خودت رو می کشی، یعنی می کشی ها! میری و میایی و به آب و آتیش می زنی، می چسبی به سقف، نق می زنی داد می زنی خریت می کنی روی روان ملت میری از این طرف از اون طرف از وسط عین موش کور سر در میاری زیر جلدی روی جلدی ملت رو روانی می کنی عین سوسک از خط اعصابشون میری بالا میایی پایین ول کن هم نیستی که نیستی تا آخرش اونی بشه که تو می خوایی. بعدش اونی میشه که تو می خوایی، حالا با اصرار های تو یا بدون اصرار های تو خلاصه اونی میشه که تو می خوایی! بعدش، درست بعدش، ول می کنی و می کشی عقب تکیه میدی به دیوار و انگار نه انگار که کلا پدر صاحب اون روان های داغون رو درآوردی. خوب نکبت مگه این رو نمی خواستی الان شد دیگه واسه چی قدم آخری رو نمیری؟
-واسه اینکه نمی خوام.
-آخه واسه چی نمی خوایی؟ من یعنی همه ما مطمئن بودیم بعدش میری تا تمامش رو کلا درستش کنی و خودت هم، …
-بیخود مطمئن بودید من نمیرم.
-نکنه انتظار داری کل تقدیر با تخت روون بیاد دنبالت!
-تخت روونه تقدیر ارزونیه خواهان هاش من نمی خوام. نه خودم میرم، نه می خوام تخت روون بیاد واسم.
-پس دقیقا چی شد؟ ببین پریسا هیچ چی نیست فقط از فضولی دارم جون میدم چند تای دیگه هم همین طور ولی جرأت نکردن در موردش باهات حرف بزنن. تو حرف حسابت چیه؟
-هیچ چی. الان دیگه هیچ چی.
-خوب حرف حسابت چی بود؟
-حرف حسابم؟ خخخ! همین که الان دارم می بینم بود. این رو دلم می خواست که الان شده.
-پس واسه چی تو وسطش نیستی؟
-واسه اینکه نمی خوام.
-ببین اگر بخواییی احتمالا بشه که، …
-نمی دونم شاید بشه شاید هم نشه. ولی من نمی خوام.
-پریسا نمی فهممت به خدا نمی فهممت آخه واسه چی؟ ایراد کجاست؟
-ایراد اینجا بود. داخل سرم. داخل دلم. حالا دیگه نیست.
-پس واسه چی روان ما و احتمالا اعصاب1سری طفلکیه بدشانس که خوردن به پستت رو صاف کردی؟ تو که خودت خیالت نبود چیکارشون داشتی اینهمه داستان رو انگولکش کردی؟
-باید انگولک می کردم. باید این مدلی می شد که الان شد. باید می شد.
-واسه چی؟
-واسه اینکه این مدلی درسته. واسه اینکه من درستش رو دلم می خواد.
-آخه تو که…
-بسه دیگه از مرور درس های باطله خوشم نمیاد بلدش هم نیستم.
-باطله؟ کلا درس باطله؟ پریسا! بیچارهمون کردی! خودت رو به جهنم ما رو هم بیخیال من شاهرگم رو گرو میدم تو1ملت رو سر این بیچارهشون کردی حالا کلا شد درس باطله؟ از کی؟
-از همون زمانی که داشتم اون1دسته ملت رو بیچاره می کردم. همون زمان فقط دلم می خواست این بشه بعدش من با خاطر جمعی به قول تو تکیه بدم به دیوار.
-پریسا بمیری بمیری پریسا بمیری دارم دیوونه میشم تو همون زمان هم خیال داشتی بیخیال بشی پس آخه واسه چی؟ بابا بگو من بفهمم1کاری کن بفهممت!
-نمی فهمی. نمی فهمی! فراموشش کن. نمی فهمی!
-اگر سرم رو بزنم به دیوار چی؟ بگو چیکار کنم بفهممت فقط در این1مورد من بفهممت!
-سرت رو نگه دار لازمت میشه. به جایی نکوبش. کاری هم نکن. نمی فهمی. نمی فهمی!
امروز میرم اردیبهشت. به2تا از بچه ها گفتم یعنی واتساپی نوشتم یکیشون تا این لحظه ندید یکی دیگه گفت نه. من پیش از گفتن نیتش رو کردم چه اون ها باشن چه اون ها نباشن. نمی دونم چه دردیه که دلم می خواد برم اونجا. اینجا داخل منزل هرچی دلم بخواد دم دستمه نمی فهمم واسه چی می خوام برم اردیبهشت. به جهنم اگر نباید ها اینجا رو خوندن و فهمیدن کجا میرم آهاااییی همه جهان بدونید من گاهی میرم اردیبهشت. خسته شدم از ملاحظات عوضی. به جهنم!
هنوز نبض سرم داره می زنه و همچنان سنگین. عجب خری هستم من! اردیبهشت جسدم رو تحویل4دیواریم میده ولی دلم می خواد این رفتن رو!
داستان ناتموم زیر دستمه خیلی طولانیه خیلی هم کار می بره حسش نیست بهش متمرکز بشم. باید واسه امتحان هفته بعد زبان بخونم. بقیه واسه3شنبه صبح باید بخونن من واسه4شنبه عصر.
وقفه داشتم در نوشتن. گوشیم زنگ خورده بود رفتم الان اومدم. 1زنگ زده بود و می گفت بهتره خونه بمونم و نزنم بیرون کاری کنم که سردردم باز کار دستم بده. می گفت ببین منهدم میشی کاش این کار رو نکنی! بنده خدا داره درست میگه. این اواخر1کوچولو آدم تر شدم. کمتر می زنم جاده لج. حرف1حسابه داره درست میگه. بهش گفتم آخه واقعا دلم می خواد برم بیرون. گفت ببین یا نرو یا ناپرهیزی نکن اذیتت می کنه. وحشتناک می خوام بزنم بیرون. الان هم نیمه آماده نشستم اینجا. ولی1درست میگه. اگر بهش گوش کنم باید بمونم خونه. اگر بهش گوش نکنم بهم خوش می گذره ولی سردرد، … اگر امروز عصر بیخیالش بشم و بذارمش واسه فردا چی؟ شاید تا اون زمان این سردرد کزایی ولم کنه بره! ولی آخه بیرون، من دلم می خواد بزنم بیرون! دلم نمی خواد با این حس لعنتیه لعنتی داخل4دیواری بمونم. می خوام از دستش فرار کنم. می خوام باهاش1جا نباشم. می خوام. خدایا! خدایا کمکم کن. خدایا کمکم کن! خدایا! کمکم کن!
باز رفتم و اومدم. از دیروز بود یا دیشب بود خاطرم نیست در انجام1وظیفه گیر کرده بودم هرچی می کردم نمی شد الان1بنده خدای کار بلد یادم داد چه مدلی انجامش بدم رفتم و زدم و شد و خاطر جمع شدم.
ساعت رسید به6اگر بخوام برم باید بجنبم. فعلا این رو ویرایش کنم بزنم اینجا تا ببینم چند درصد عاقلم. البته عاقل که ابدا نیستم ولی از ترس سردرد هم شده بد نیست1خورده بفهمم چیکار دارم می کنم. گرمای اون بیرون و تفریحات من جفتشون با سردرد هام رفیق های جونی هستن. ای کاش واسه خونه موندن و بی دردسر سپری کردن1خورده بیشتر سعی کنم ولی، … بسه دیگه حس نوشتنم پرید فعلا بمونه تا بعد.
سردرد!
1شنبه.
سردرد. آخ سرم! ایندفعه واقعا هیچ چی. هیچ خطایی هیچ تفریحی هیچ فراری. آخ خدا سرم!
شعر دلم می خواد حرف و داستان و گفتن و گفتن ها ولی نه. حسش نیست درست بنویسم ولش کن. امروز آواز. صبحی زبان. تب و تاب امتحان هفته آینده. لعنت به اقلیت بودنم و اکثریت بودنشون!
1دردسر کوچولوی بی خطر که ختم به خیر شد.
آخ خدا سرم!
حالا می فهمم واسه چی بعضی بچه های نابینا که بیشتر از بقیه ها بلدن به نام مغرور و از این مدل ها معروف میشن که آره طرف1خورده بیشتر سرش میشه خودش رو گرفته و مغروره و جنبه نداره و خیال کرده کیه جواب تلفن نمیده و از این جفنگیات! حق داره بنده خدا. بعضی از این نابینا ها واقعا واقعا واقعا لفظی شایستهشون پیدا نمی کنم. فقط کافیه خطت رو پیدا کنن. دیگه از دستشون شب و روز که پیشکش زندگی نداری. بهشون هم میگی ببین من اهل گوشی بازی نیستم هر زمان سؤال داشتی که از دستم واسه حلش کاری بر می اومد زنگ بزن بپرس جوابت رو بگیر برو طرف میگه آره من هم شبیه خودتم تلفنی نیستم ولی، … تو، … من، … راستی می دونی چی شد؟ … فلانی اگر زنگ زد، … آخه می دونی چی شده؟ … بعدش1روز سکوت و دوباره زنگ و به جهنم که کجایی. وسط خیابون یا سر کلاس یا جهنم خدا!
آخ خدایا سرم! حرصم درمیاد از دستشون! شیطونه میگه بزنم روی بلاک به جهنم که طرف گیر داشته اصلا به من چه مگه من مربی تعلیمم بره از1نفر دیگه جواب بخواد!
-نه! نه! این درست نیست! درست نیست!
-این درسته که این هفته2دفعه کم مونده بود1بلای افتضاح به خاطر زنگ های مزخرف گوشیم سرم بیاد و امروز هم وسط کلاس تمرکزم رو فرستاد به فاتحه ابلیس؟
-این هم درست نیست ولی بلاک هم درست نیست. تو اون آدم رو لازمش نداری. اون گرفتاره. مدارا کن!
-مدارا! کی با خودم مدارا می کنه؟
-نمی کنه؟
-می کنه. حسش رو بیخیالش میشه و هر زمان گیر می کنم مدارا می کنه. بیخیال اینکه در نظرش، …
-حس و نظر هر کسی مال خودشه زور که نیست. ولی مدارا. بلاک.
-بلاک نشدم. اگر گیر کنم و بخوام جوابه رو می فرسته.
آخ سرم! اشک. اول کم. بعدش1خورده زیاد تر. بعدش خیلی زیاد. گریه. بدون صدا. یواش. شدید.
سرم! هرگز نمی بخشم. عامل این نکبت رو نمی بخشم. خدایا هرگز نمی بخشم.
سکوت. سردرد. گریه. بنبست. سکوت. سردرد. بنبست. بنبست. لعنتی! آخ لعنتی! بارون روی دست هام. روی کیبوردم. روی کلید ها.
سردرد. بنبست. سردرد. بنبست. سردرد. بنبست. مدارا. بنبست. سکوت. بنبست. بنبست. بنبست. بنبست. خدا آخ خدای من!
ساعت7و….
ساعت7و6دقیقه صبح 5شنبه.
در حال شنا کردن داخل فیلم لیست سیاهم. بسه دیگه باید بلند شم. واسه1شنبه و واسه امتحانی که قراره برسه1خروار درس دارم و هنوز نخوندمش. استاندارد های فنی حرفه ای داره میاد. می تونم مدرک گل سازی رو بگیرم. استاد با فنی حرفه ای وضعیتم رو مطرح کرده. دردسر ندیدنم رو میشه واسه این آزمون دورش زد. ای کاش کانون زبانی ها هم نصف این خانمه سرشون می شد!
دیروز رفتم بیرون واسه خودم کادو خریدم. چندتا پازل فسقلی و عجیب هم گیر آوردم خریدم که از بس کوچولو بودن خیال کردم باید باز نکرده بندازمشون داخل سطل بازیافت تا بره. اندازه کف دست تقریبا. ولی گفتم اول1دور بازی کنم بعد. اما تمام دیروز و دیشب فقط2تاشون رو تونستم درست کنم و سومیش با1عالمه سوراخ و1سری دونه های ریزه چسبیده به هم همچنان حل نشده مونده. هورا! من باز هم از این ها می خوام. هنوز جا هایی هست که سر نزدم باید برم واسه خودم اسباب بازی و پازل گیر بیارم بخرم.
دیروز1دونه کادو هم واسه لیمو خریدم ولی داخل خونه کاغذش رو پاره کردم، از داخل جعبه درش آوردم و نشستم روی این مبله و تا دلم خواست باهاش بازی کردم. اون1صفحه گردونه که داخلش1عالمه ماهی هست. با زدن دکمه کنارش روشن میشه و صفحه موزیکال شروع می کنه به چرخیدن و ماهی هاش بالا پایین میرن و دهن هاشون باز و بسته میشه. باید در زمانی که دهن ماهیه باز شد با قلاب بگیریش و امتیاز بیاری. من چندتایی گرفتم. بدون چشم خیلی سخته. واسه بیناهای کوچولو درست شده. و من دیروز1عالمه زمان باهاش بازی کردم. به جهنم جنونم! به جهنم!
آهان دیروز و کادوی من. خیلی بزرگه و موندم از دست مادرم کجا مخفیش کنم. الان نیست. ییلاقه و حس ندارم بهش توضیح بدم. دیروز وسط خیابون زنگ زده بود از بس چیز پرسید که کجام و مواظب باشم و کجا میرم و چه و چه کلافهم کرد و کم مونده بود جیغ بکشم. خداییش این بلا رو هر جنبنده ای جز مادرم سرم در بیاره آنچنان بد تا می کنم که دیگه دلش نخواد اسمم رو ببره. زورم به مادرم نمی رسه در عوض از خودم متنفر میشم.
دلم می خواد برم اون بسته کادوپیچه غول رو بازش کنم. شاید نکنم. بذارمش واسه روز تولدم. من تا2سال پیش گاهی به خودم از این جایزه های کوچیک می دادم ولی بعدش متوقف شد. آهسته آهسته تمام اجزای زنده بودنم داشت متوقف می شد و نشد. به نظرم اگر دهه90رو زنده رد کنم قهرمان بزرگی هستم واسه خودم. اول91بعدش94و95وخدا می دونه بعدیش کی باشه. دارم سعی می کنم پیش نیاد. خیلی خیلی دارم سعی می کنم. چند شب پیش1دوست بهم گفت اگر دلم بخواد واسه قوی تر شدن زبانم می تونم وارد گروه واتساپ بشم که چند نفر درش انگلیسی صحبت می کنن. گفتم نه. اون بنده خدا اینجا رو خونده بود که نوشته بودم می خوام زبانم قوی تر بشه. گفتم نه. گفتم دیگه دلم نمی خواد وارد هیچ گروه واتساپی بشم. به هر هدفی و با هر اعضایی. دیگه دلم نمی خواد! ناسپاسم ولی واسه تغییرش هیچ تمایل ندارم کاری کنم.
چند روز پیش هم1بنده خدای دیگه در1تماس تلفنی سعی کرد ظرفیت داغون شدهم رو تعمیرش کنه که صاف بهش گفتم ببین واقعیتش تمام این ها بهانه هستن. مادرم رو می تونم رو به راهش کنم همون طور که پیش از این انجامش دادم. واقعیت خودمم. من دیگه نمی خوام. اصلا نمی خوام. ابدا نمی خوام. من ظرفیتش رو ندارم. جنبهم پایینه. بهتره وارد این بازی های کاغذ کادو زرورقی نشم. البته این آخریش رو نگفتم. فقط گفتم من بی ظرفیتم اذیت میشم. اون گفت درست میشه و من فقط خندیدم. از جنس خنده هایی که این اواخر زیاد به1سری افراد تحویل میدم. خاطرم نیست چی گفتم. شاید گفتم هر زمان درست شد باشه و شاید هم نگفتم. ولی از1چیز مطمئنم. اینکه دیگه هرگز حاضر نیستم حماقت هام رو تکرار کنم. حالا به تشویق و توصیه هر کسی می خواد باشه. تکرار نمی کنم. فراموش هم نمی کنم. هرگز فراموش نمی کنم!
دیشب حس کردم از تمام تمامیت باور هام متنفر شدم. اتفاقی پیش نیومد فقط… خیالی نیست شاید این مدلی بهتر هم شد. این هم از اون آگاهی هاییه که نباید فراموش کنم. و نمی کنم. تا جایی هم که بتونم حرفش رو نمی زنم. به شرط اینکه کسی به خیالم انگولک نکنه.
دیشب عالی گذشت و الان از شدت کرختی، نه خستگی، فقط1مدل بی حسیه بی توصیف، شبیه کوفتگیه بعد از شنا، شبیه بی حسیه بعد از1عالمه پریدن در هوای مه سفید، البته بدون سردرد، شبیه خستگیه بعد از پرواز، دارم می افتم. صدای این سیستم طفلی رو آوردم پایین و گرفتمش بغلم و می نویسم. دلم کلاس بدل سازی می خواد. ثبت نام نکردم. باید آوازم رو تمرین کنم. تمرینش نکردم.
7و27دقیقه صبح5شنبه.
بعد از اینکه از اینجا بلند شدم و1نوشیدنی واسه خودم درست کردم و خوردم باید حتما1دوش بگیرم. به نظرم حس و حالم رو تعمیرش می کنه. اما پیش از هر جفت این2تا باید1سر به محله بزنم. شاید لازم باشه! داخل1صفحه محله2تا هستم. باید پست های جدید بیاد تا برم پایین تر. دلم نخواست صبر کنم پست اولیم بره صفحه بعد و پست بزنم. من حرفم که بیاد باید حرف بزنم. شبیه اینجا. البته نه کاملا شبیه. اینجا هر حرفی دلم بخواد می زنم. هر چیزی. ولی اون طرف فقط حرف های شاید1درصد به درد خور رو می زنم. باقیش رو نگه می دارم واسه اینجا. اینجا خودمم. کاملا خودم.
دلم می خواد دیگه اینترنتی ها بهم نگن چه قدر خوبم و از این چیز ها. آخه چه جوری میشه از روی نوشته به مثبت بودن شخصیت کسی رأی مثبت داد؟ من اینجا ولو شدم و دارم می نویسم. نوشته ناخن کوچیکه عمل هم نیست. نوشته رو میشه ویرایش کرد. دیگه چند دفعه و به چه زبونی به این بنده های خدا بگم که من شبیه نوشته هام نیستم! اینهمه از روی نوشته هام قضاوت و تصورم نکنید! دسته کم صداقت اعتراف رو دارم. ولی پس واسه چی باور نمی کنن! خسته شدم از بس این رو تکرار کردم. دلم می خواد دیگه نگم. دلم می خواد اون ها هم اشتباه نکنن.
7و32دقیقه صبح5شنبه. سرم رو تکون میدم تا زمان ازش بره بیرون. دلم نمی خواد روز ها داخل ذهنم شمرده بشن. ازش خوشم نمیاد. ترجیح میدم بهش فکر نکنم. ولی گاهی که ازم بر میاد، یا گاهی که کار بهتری ندارم واسه انجام دادن، در موردش خیال می پردازم. مثلا اینکه بهم گفته بشه فرستاده شدم1بخش متفاوت که آرومه به شدت آرومه و ازش حس رضایت می کنم. دلم می خواد با دستگاه سر و کار داشته باشم نه با آدم هایی که اطرافم وول می خورن و بلند حرف های آنتیک می زنن و به موارد بی محتوای جفنگ بلند و با رضایت می خندن و در مواردی که نمیشه اینجا نوشت واسه تفریح بلند بلند حرف می زنن و ازش به شدت می خندن و تفریح می کنن. این وحشتناکه. شبیهشون نیستم می دونم. دلم می خواست باشم. اون ها راحت تر زندگی می کنن. اون ها ساده شاد میشن. اون ها ساده تفریح می کنن. اون ها ساده زندگی می کنن. من نمی کنم. واسه همین خسته میشم. زود و زیاد خسته میشم. ای کاش اینهمه متفاوت نبودم. نوجوون که بودم خیال می کردم متفاوت بودن مثبته. حالا می دونم که مثبت نیست. افتضاحه. به نظرم این ها رو1دفعه اینجا گفتم انگار. نمی دونم کی و در چه پستی. خیال هم ندارم وسط1دریا پراکنده بگردم پیداش کنم. گفتم عاقل نیستم ولی دیگه نه اینهمه.
کتاب های ترم بعدم مونده پیش1باید برم برشون دارم. حسش نیست. از اینجا برم محل کارش کتاب ازش بگیرم و بعد بشینم و حرف های همیشگی و شلوغی های خسته کننده و، هی! بد هم نیست! اما بیخیال باشه بعد الان نوشیدنی و دوش. جون بلند شدن ندارم بیرون رفتن پیشکش.
ساعت7و40دقیقه صبح5شنبه.
خاطرم باشه واسه2شنبه باید1چیزی بنویسم. مثل اینکه دلم واسه عصر های2شنبه تنگ میشه. عجیبه من مال دلتنگی های این مدلی نبودم چی شده!
کاش اون2تا آقا این2شنبه با هم حرف بزنن. بدم میاد از کدورت معصومشون. این2شنبه که گذشت اولی اومد و دومی خیلی دیر رسید و خیلی آروم و ساکت بود. خدایا نمیشه این هفته1چیزی بشه این2تا دوباره رو به راه بشن؟ آیای آخرش رو هم نگفتم چون دلم نمی خواد بگم.
مادرم گفته فردا میاد ولی برنامه هاش مشخص نیست. دیدی1دفعه امروز رسیدن. دیشب برادرم گفت بپوش بریم با بچه ها بستنی زغالی بخوریم من نرفتم. گفتم دارم درس می خونم. دروغ گفتم. داشتم فیلم می دیدم و پازل درست می کردم. نرفتم و نمیرم.
خواب های مسخره و نکبتم همچنان ادامه دارن. آخریش که دیگه شورش رو درآورده بود. به نظرم باید این مدل خواب دیدن ممنوع بشه! واقعا که!
دلم رسیدن پاییز رو اصلا نمی خواد. دنبال چیزی می گردم که منتظرش باشم. من همیشه لازم دارم منتظر1چیزی باشم. حتی کوچیک. فقط کافیه ازش خوشم بیاد. و در پاییز هیچ چیزی که من ازش خوشم بیاد پیدا نمی کنم. کاش می شد تأخیر کنه و نیاد!
مادرم این مدل زمان ها سعی می کنه دلداریم بده با کلماتی که من نمی خوام. مدت هاست که عمیقا معتقدم دیگه این من هستم که باید مواظبش باشم. دلداریش بدم و هوای هواش رو داشته باشم. زمان هایی که همراهم نیست چه قدر حس می کنم چه قدر1جا هایی واسه خاطر مراعات هوای مادرم عقبم و چه قدر اشتباهی میرم. و زمان هایی که هست از بس خیالم به جلب آرامششه این رو نمی فهمم. حس می کنم به شدت لازمه بعد از برگشتش باهاش حرف بزنم هرچند می دونم فایده نداره هیچ فایده ای. اما زمانی که میاد یا زمانی که زنگ می زنیم با صداش همه چی رو میدم دست بیخیالی. اون مادرمه. مادرم!
ساعت7و47دقیقه صبح5شنبه.
حس آزردگی می کنم. از تمام اسم های آشنا. از تمام خاطرات آشنا. از تمام ادعا های آشنا و از تمام وقاحت های آشنا حس آزردگی می کنم. دلم می خواد می شد برم به جایی که هیچ آشنای وقیح و مدعی و اعصاب خورد کن و در عین حال عزیزی اطرافم نباشه که ازش آزرده باشم. سعی می کنم بگم بیخیال شاید من اشتباه می کنم. ولی نمی کنم. درستیش رو حس می کنم. آزردگی از این داستان رو حس می کنم. خستگی از تکرار رو حس می کنم. دلم سفر می خواد. دلم چشم هام رو می خواد. دلم بریدن و رفتن می خواد. خیلی می خواد خیلی. دلم می خواد می تونستم ریشه هام رو ببرم و بپرم. حس مه سفید نیست. حس لیوان هم نیست وگرنه شاید کمک می کردن. نمی کنن. جفتشون جفنگن نمی خوام. دلم1اتفاق مثبت می خواد که بشه منتظرش باشم و از رسیدنش ذوق کنم. شبیه بچه ها ذوق کنم. شبیه دیوونه ها ذوق کنم. بپرم بالا و هوار بزنم. دلم می خواست کلاسی بود که می شد درش ساختن عروسک های قدیمیه مدل مانکن چهره نمای کارخونه ای رو یاد بگیرم. نه از این پولیشی ها و سرامیکی ها. عروسک های واقعیه قدیمی. کاش می شد!
صدای این مته زمین سوراخ کن باز در اومده. اون طرف تر از خونه منه. هنوز داره خراب کاری می کنه. ادامه کابل کشی هاست. خوشبختانه مال ما وصل شده ولی اون طرف تر ها ظاهرا هنوز ماجرا دارن.
باید همین روز ها برم کتاب هام رو از1بگیرم. چه این ترم بی افتم چه در برم، پاییز که بشه به این سادگی زمان گیرم نمیاد برم دنبال کتاب هام. باید بجنبم. حسش، … بیخیال میرم حالا.
دلم می خواد باز حرف بزنم ولی هم بلد نیستم چه مدلی بگم هم دیر میشه. بسه دیگه باید بجنبم.
ساعت7و55دقیقه صبح5شنبه.
تا بعد.
شاد باشید!
چه قدر خوابم میاد!
گاهی دلم چیز های عجیبی می خواد. گاهی دلم می خواد کار های عجیبی کنم.
گاهی دلم می خواد پنجره رو باز کنم و با دست های باز از لبِ پنجره مستقیم بپرم طرفِ آسمون و یقین داشته باشم که نمی افتم.
گاهی دلم می خواد مو هام رو ول کنم روی شونه هام و1شبی همراهِ نسیم از پنجره ی بازِ اتاقم بزنم بیرون و برم بالا تا برسم به آسمون. به اون اتاقِ شیشه ای که روی ماه بود. همون که1دفعه خوابش رو دیده بودم. چه شبِ قشنگی بود اون شبی که رسیدم اون بالا! و اون فرشته ی عجیب که اولش خیال می کردم از شیشه درست شده و بعد فهمیدم از نور بود. خودش و لباس های پف دارش و مو های آبشاریش.
گاهی دلم می خواد روی بالکنِ فسقلیم وایستم، دست هام رو دراز کنم و بکشمشون روی آسمونِ شب های مهتابیِ تابستون! اون قدر با دست بگردم که ستاره های فراری از نگاهم رو پیدا کنم. نازشون کنم. برشون دارم. بذارمشون روی چشم هام. روی پلک های تاریکم و خطاب به چشم های بی نگاهِ خودم و ستاره های همیشه روشن بخندم و بگم خوب! قهر دیگه بسه. بیایید آشتی کنید!
گاهی دلم می خواد دست هام رو تا جایی که باز میشه باز کنم و چرخِ روزگار رو بغل کنم سفت نگهش دارم که نچرخه. بعد از اینکه متوقف شد آهسته بچرخونمش به جهتِ برعکس تا عقبکی بچرخه. اون قدر بچرخونمش تا برسم به تمامِ چیز های با ارزشی که از سرِ غفلت وسطِ جاده ی عمر جاشون گذاشتم. خم بشم و جمعشون کنم وسط بغلم. بعدش با1بغل از گنجینه های باز پیدا شده آویزونه چرخِ روزگار بچرخم و برم عقب تر. تا زمان های سفید و شادِ بچگی هام. روز هایی که تمامِ دردم مشق های ناتمامم بود و تمامِ وسعتِ قهر هام با دخترِ همسایه و سرِ پوشیدنِ1جفت دمپایی!
گاهی دلم می خواد1شبی با1جفت دمپاییه پَر پوشِ سفید از وسطِ کپه گل های شب بویِ روی بالکن رد بشم و برم به سرزمینِ پری های بال طلایی. راه بی افتم داخلِ جاده های رؤیا فرش شده و به قیمتِ 1سلام از جنسِ محبت و1بغل لبخندِ بهاری1جفت بالِ طلاییه بلند بخرم و بزنم به شونه هام. بعد پرواز کنم تا دمِ پنجره ی خدا. با انگشت بزنم به شیشه و بگم آهایی خداجون خونه ای؟ پنجره رو بازش می کنی بیام تو؟ دلم برات تنگ شده!
گاهی دلم می خواد خدا رو بغل کنم و صورتِ ماهش رو ببوسم. پروانه ای بشم که بشینم روی شونه هاش و واسش از زمینش حرف بزنم. براش قصه ی بچه هایی رو بگم که اونجا روی زمین، وقتی آسمونش می باره، سر بالا می کنن و میگن خدایا گریه نکن درست میشه!
گاهی دلم می خواد تمامِ خدا رو پر کنم از بهار هایی که عطر و رنگشون همزاد های خاکیه بهشتش روی زمین می شدن. بهار های شفافِ دیروز های خودم. و بعد با لبخندی از جنسِ آسمون بهش بگم می بخشی خداجون ناقابله. بهارِ ما خاکی ها خاکیه. ببخش بهترش رو نداشتم تقدیم کنم.
گاهی دلم می خواد با پَر های افتاده ی فرشته ها1جارو بسازم تا باهاش غبار های تاریک رو از روی تمامِ دل ها جارو کنم.
گاهی دلم می خواد به جایِ آب روی دل های جارو شده مهتاب بپاشم تا غبار و تاریکی واسه همیشه از خاطر ها و از خاطره ها محو بشن.
گاهی دلم می خواد تمامِ دنیا بشه جایی برای بودن!
گاهی دلم می خواد رؤیاهام رو بغل بزنم و پرواز کنم اون بالا. بالای زمینه خدا وایستم، بعدش دورِ خودم چرخ بزنم و در همون حال دست هام رو باز کنم و بغلم رو بپاشم به همه جایِ دنیا تا تمامِ دنیای خدا رؤیا بارون بشه. رؤیا های رنگی که سرشارن از خنده های از تهِ دل.
گاهی دلم می خواد1بغل عشق به خدا بپاشم و عوضش1جهان بهشت ازش بگیرم و از اون بالا جاریش کنم روی دل های خاکی ها.
گاهی دلم می خواد همگی بهشت رو همینجا روی خاک بینِ همدیگه زندگی کنیم.
گاهی دلم می خواد صبح ابدی و آسمونی باشه.
گاهی دلم می خواد باور کنم میشه جهان چنان امن بشه که کبوتر ها دیگه با نزدیک شدنِ آدم ها نترسن و دور نشَن. روی شونه ی هر آدمی1کبوتر بشینه و وسطِ دلِ هر زنده ی صاحب دلی1جهان شادی!.
گاهی دلم می خواد دست های اون2تا آقای سن و سال از کودکی گذشته که هفته پیش داخلِ انجمنِ شعر سرِ هیچ چی دل هاشون از هم گرفت رو بگیرم بذارم وسطِ دست های همدیگه. شونه هاشون رو بچسبم و بفرستمشون توی بغلِ هم و بگم شما2تا! دیگه بس کنید! تمامِ اجزای وجودتون داره داد می زنه دل های نازکِ جفتتون از این سکوتِ بینتون بد گرفته. به جانِ تمامِ ستاره ها با هم آشتی کنید چون دل هاتون واسه هم حسابی تنگ شده. این رو دل های جفتتون خودشون بهم گفتن. به زبونِ آه های یواشکی وسطِ شعر هایی که خونده میشن. آه هایی که تا قبل از2شنبه ی هفته ی پیش هیچ کدومتون نمی کشیدید.
گاهی دلم می خواد دست های سرد شده و محصور در انجمادِ نبض های خسته رو بگیرم بینِ دست هام. اون قدر نگهشون دارم که انجماد، شرمنده از بودنش به گرمای دست هام ببازه و واسه همیشه بره و نیست بشه. اون دست ها گرم بشن. اون نبض های خسته بیدار بشن. تند و پویا بزنن. بزنن تا نبضِ تمامِ دنیا بیدار و پویا بزنه از گرمیِ اونهمه دست های یکی شده!
گاهی دلم می خواد با دست های معمولیه معمولیه خودم، روی شونه های تمامِ خوابزده های بیداری بزنم و بیدارشون کنم تا دنیا رو، فردا رو و بهشت رو زندگی کنن.
گاهی دلم می خواد واسه عشقِ تبعید شده کارتِ دعوتی از جنسِ بهار بفرستم تا دوباره از دیارِ قصه های فراموش شده برگرده بینِ ما.
گاهی دلم می خواد درِ گوشِ شب بگم خودمونیم! خسته نشدی اینهمه تاریکی؟ بسه دیگه تمومش کن! و بعد هرچی خورشید وسطِ خاطرم و خاطراتم هست با دست هایی گرم از محبت بپاشم بهش تا دیگه تاریک نباشه!
گاهی دلم می خواد آدم ها قاطیه فرشته ها همراهِ1صبح داخلِ بهشت طلوع کنیم.
گاهی دلم می خواد ما آدم ها تمامِ وسعتِ آدمیت رو فتح کنیم.
گاهی دلم می خواد خاک و آسمون همه کوچیک بشن. جا بشن توی بغلِ من. تا دیگه هیچ فاصله ای بینِ دل ها و دست ها، بینِ آدم ها و فرشته ها، بینِ خاک و آسمون نباشه.
گاهی دلم می خواد تمامِ هیاهوی این چرخیدن ها و نرسیدن ها رو رها کنم، چشم هام رو ببندم و تمامِ باقیِ عمرم رو بخوابم و تمامِ رؤیاهام رو خواب ببینم و به خودم اطمینان بدم که بیدارم!
گاهی دلم می خواد بیداری های تاریک و گرد و خاکی رو از تمامِ چشم های خوابزده پاک کنم تا حقیقتِ طلوع رو، صبح رو و محبت رو هرچند در خواب تماشا و باور کنن.
گاهی دلم می خواد بال هام رو باز کنم، از بالای تمامِ نشد ها رد بشم و روی تمامِ بنبست های تاریک و نشکستنی خطِ بطلان بکشم.
گاهی دلم می خواد سفر کنم به شهرِ خواب های شیرین، بعدش تمامِ وسعتِ رؤیا رو سفت بغل کنم و همراهِ خودم بیارمش به بیداری و شبیهِ1شیشه عطر، شبیهِ1مشت آب، شبیهِ1بغل شکوفه ی عطریِ بهار نارنج، پخششون کنم روی دست های نسیم تا تمامِ زاویه های دنیا رو باهاش رنگی و عطرآگین کنه.
گاهی دلم می خواد…!!!
چه قدر خوابم میاد! دلم می خواد خودم رو رها کنم بینِ دست های خواب تا آهسته توی بغلش تابم بده. همراهش ببردم به جایی که تمامِ رؤیاها می تونن واقعی باشن. به واقعیتِ وجودِ خودِ من! به وضوحِ طلوعِ صبحِ فردا، بعد از رفتنِ امشب!
ای کاش می شد که امشب، شبِ پایانِ تاریکیِ دنیا باشه!
ای کاش می شد که فردا، شروعِ بهارِ تمامِ دل ها باشه!
(از شب نوشت های پریسا)
1لکه تاریک!
بچه که بودم، شبیه همه بچه ها1جهان آرزو های رنگی داخل دل کوچیکم جا می شدن. آرزو هایی که هر کدوم دنیایی بودن واسه خودشون هم رنگ بچگی های سفید و شفاف من!
قاطیه آرزو هام1جفت دمپایی رو فرشی هم بود. الان که فکرش رو می کنم به نظرم به شدت خنده دار میاد ولی الان من دیگه بخوام و نخوام، که نمی خوام، آدم بزرگ به حساب میام. اون زمان بچه بودم. بچه!
دلم1جفت دمپایی رو فرشی می خواست. اون زمان این چیز ها بود ولی نه شبیه امروز. یادمه1دفعه که رفته بودیم تهران، همسایه میزبانمون1دختر داشت. اسمش نوشین بود. نوشین همسال من بود شاید یکی2سال بزرگ تر. این نوشین و من و باقیه دختر های اطراف دوست و همبازی شدیم. نوشین1جفت دمپایی رو فرشیه خیلی قشنگ داشت. چه قدر دلم می خواست من هم1جفت دمپایی رو فرشی داشته باشم. از سفر که برگشتیم این آرزو رفت داخل دفتر آرزو های بچگی هام. به مادرم گفتم و نق زدم که من دمپایی رو فرشی می خوام. قانعم کرد که بیخیالش بشم. قانع نشدم ولی دیگه نق هم نزدم. من دیگه نگفتم یعنی خیلی زیاد نگفتم ولی، … دمپایی رو فرشی دلم می خواست. و همه می دونیم زمانی که دل نازک1بچه چیزی رو بخواد دنیا چه رنگی میشه.
گذشت و من یادم نرفت. چند ماه گذشت. پدرم رفت مشهد. ناگهانی و ناغافل. جریان چه مدلی رفتنش و داستان هاش بماند. نصفه شب برگشت. از خواب بیدار شدم. پدرم بالای سرم بود. از زمانی که یادم میاد هوام رو زیاد داشت. واسه خاطر اینکه دختر بودم، ته تاقاری بودم، و شاید هم واسه خاطر چشم هام که اون زمان هنوز می دیدن ولی دکتر ها بهشون گفته بودن فردا های من چه رنگی خواهد بود.
داشتم می گفتم. نصفه شبی که پدرم از سفر برگشت و زمانی که من گیج از خواب نیمه شب صداش رو شنیدم، دست هاش رو حس کردم، و1بسته نرم کوچیک رو وسط دست های بی حس از خوابم لمس کردم، انگار دنیا مال من بود. خواب از سرم پرید. بسته رو باز کردم. داخل کاغذ کادوی نرم و خشخشی1جفت دمپایی رو فرشی بود. دمپایی های سفید با1عالمه رگه های طلاییه به شدت براق. روی دمپایی هام با چیزی نرم و بلند به نرمی و بلندیه1دسته پر پوشیده شده بود. پوشیدمشون. چنان نرم و راحت بودن که انگار پا هام رو بغل و نوازش می کردن. لحظه ای که پا هام داخلشون جاگیر شدن از شدت خوشی مورمورم شد. هنوز قشنگیش در خاطرم هست. واقعا قشنگ بود اون قدر قشنگ که دیگه شبیهش رو ندیدم. شاید هم اون اندازه که باید نگشتم که ببینم.
از خوشحالی کم مونده بود نفسم بگیره. دمپایی ها رو برخلاف نظر مادرم سفت بغل کردم و دوباره خوابم برد. اون شب تا صبح خواب می دیدم سیندرلا شدم. بعدش خواب می دیدم پرنده شدم و با دمپایی های جادوییم پرواز کردم. بعدش خواب می دیدم پری شدم و شبیه بند انگشتی با دمپایی هام از وسط1گل رد شدم و رفتم به سرزمین پری های بال طلایی. صبح فردا حس متفاوتی داشتم. حسی بسیار شیرین که با تمام جونم ازش لذت می بردم. حس می کردم هنوز خوابم و هنوز پریِ سرزمین بال طلایی ها هستم که اومدم روی زمین و با پا های دمپایی پوشم وسط گل های رنگیه قالی این طرف و اون طرف میرم. اطرافیانم تصور می کردن خیلی زود برام عادی میشه ولی نشد. روز ها می گذشت و من همچنان از پوشیدن دمپایی هام چنان عشقی می کردم که با چشم بسته هم از صورتم خونده می شد. یادش به خیر!
اون زمان همسایه ها اینهمه از هم دور نبودن. خونه ها حیاط داشتن و دیوار ها اینهمه سفت و سخت نبودن. من و بچه های همسایه زیاد هم رو می دیدیم. با هم رفت و آمد داشتیم. با هم هم بازی بودیم. بزرگ ها با هم هم صحبت می شدن و ما هم بازی و هم صدا و هم دل و همراه.
بین دختر های همسایه، دختری بود با چهره شیرین و حسابی سر زبون دار و خنده های بلند. اسمش محبوبه بود. این محبوبه یکی از هم بازی های من بود و اگر غیبتش نباشه1مقدار حسود. گیر داده بود به دمپایی های من و بیخیال هم نمی شد. همیشه تا سرم رو دور می دید، پا های تپلیش رو می کرد داخل دمپایی رو فرشی های من و راه می افتاد. و همیشه جیغ و هوار من بود که می رفت هوا و هر دفعه هم مادرم سرزنشم می کرد که خجالت بکش این مهمونه حالا1دقیقه پوشید چی شد مگه! ولی من گوشم بدهکار نبود. به محض اینکه پا های محبوبه رو داخل دمپایی های خودم می دیدم با تمام توان جیغ می کشیدم و حمله می کردم تا دمپایی هام رو پس بگیرم. محبوبه بار ها با گریه و قهر از خونه ما رفته بود ولی باز دم غروب آشتی بود و بازی بود و عشق های شفاف کودکی. یادش به خیر! همه چیز دوباره رو به راه می شد ولی دمپایی ها! من در مورد این1مورد با هیچ کسی شوخی نداشتم. حس می کردم پا هایی جز پا های خودم نباید داخل دمپایی هام بره. حس می کردم در غیر این صورت به اجبار رؤیا هام رو با صاحب اون پا های بیگانه شریک میشم. این رو به هیچ عنوان تاب نمی آوردم. من و محبوبه بزرگ شده بودیم ولی دمپایی های من هنوز بین ما2تا بود. هنوز محبوبه تا مهلت گیر می آورد سر به سرم می ذاشت و اگر غافل می شدم قافیه رو می باختم و پا های محبوبه بود که داخل دمپایی های من از این طرف به اون طرف می رفتن و جیغ و دادم رو در می آوردن. محبوبه عجیب حسرت دمپایی های من به دلش بود. از ته دل می گفت خوش به حالت. خیلی پیش اومده بود که سعی کرده بود دلم رو به دست بیاره تا اجازه بدم1دفعه1دل سیر دمپایی های پَر پوشم رو بپوشه و تا هر زمان دلش می خواد بدون ترس از جیغ و داد های من واسه خودش کیف کنه که اجازه نمی دادم و حالش گرفته می شد. مادرش رو بیچاره کرده بود که لنگه دمپایی های من رو واسش بخره که گشتن و پیدا نکردن. خلاصه دمپایی های من همچنان عشقم بودن و حسرت محبوبه و کم و بیش باقیه دختر های اطرافم. این وسط من بی توجه به تمام این ها فقط دمپایی هام رو دوست داشتم و دوست داشتم. دمپایی های من! فقط مال خودم! محبوبه بیخود میگه! به من چه که دلش می خواد! داخل کرک های نرم این دمپایی ها فقط جای پا های خودمه! فقط پا های من! نه پا های محبوبه نه پا های هیچ کسی! فقط پا های خودم!
زمان می گذشت و من آهسته آهسته در جاده بچگی هام به طرف جهانِ بزرگ شدن ها پیش می رفتم و بدون اینکه خودم بدونم منظره های قشنگ و رنگیه دنیای بچگی رو پشت سر می ذاشتم. به نظرم13سالم شده بود و هنوز خیلی چیز ها از بهشت بچگی با خودم داشتم. عشق به اون1جفت دمپایی و رؤیا هام یکی از اون چیز ها بود. هنوز به دمپایی هام عشق داشتم و هنوز زمانی که می پوشیدمشون و باهاشون راه می رفتم احساس رؤیاییه عجیب و لذت بخشی رو تجربه می کردم که هنوز بعد از گذشت اینهمه سال نظیرش رو در هیچ لباسی تجربه نکردم. هنوز بدون دمپایی هام دیده نمی شدم و دیگه همه اون1جفت دمپایی رو جزئی از موجودیتم می دونستن و عادت کرده بودن که همه جا با دمپایی رو فرشی هام ببیننم. دیگه کسی نبود که ندونه من چه قدر اون1جفت دمپایی رو دوست داشتم.
شب بود. تلویزیون روشن بود و داشت1سریال آبکی پخش می کرد. خونواده خسته از دویدن های روز نیمه خسته و نیمه هوشیار هر کدوم1طرف ولو بودن و کم و بیش تلویزیون تماشا می کردن. پدرم نبود. من هم1گوشه از حال بزرگ خونه رو اشغال کرده بودم با کتاب و دفتر هام. مثلا درس می خوندم و خدا می دونست وسط کله13سالهم چی ها که نمی گذشت. رخوت فضا رو فریاد مادرم شکست.
-وایی سوسک! چه بزرگ هم هست! رد شد رفت زیر پشتی ها!
همه از جا پریدیم. سوسکه به گفته مادرم و بعدش برادرم واقعا بزرگ بود. بزرگ و فرض و دردسرساز. مادرم حسابی ترسید و برادرم حس کرد باید قهرمان باشه. شبیه همه پسر های نوجوون. به فاصله1چشم به هم زدن اتفاق افتاد.
-کو کجا رفت؟
-نمی دونم!
-اوناهاش اونجاست! وایی اونجاست!
-آهان دیدمش دیدمش!
-وایی داره میاد این طرف!
-الان درستش می کنم.
-داره میره زیر تلویزیون دیگه نمیشه گرفتش!
-الان الان! آهان کشتمش!
برق سفیدی که1لحظه درخشید و صدای خفه1تق و سکوت. ماتم برده بود. صدای برادرم سکوت رو شکست.
-سوسکه داغون شد ولی ای بابا زیر این دمپاییه1کوچولو لک شد ولی، …
صدام رو پیدا کردم. با تمام توانم شیرجه رفتم روی سر برادرم و با هرچی زور داخل حنجرهم بود جیغ کشیدم!
-دمپاییم! دمپاییم! دمپاییه من! زدیش روی سوسک! دمپاییه من! دمپاییم کثیف شد! تو دمپاییم رو چیکارش کردی؟ دمپاییه من!
بیچاره برادرم که تازه فهمیده بود چیکار کرده سعی کرد آرومم کنه.
-ببین به خدا پاک میشه من واست پاکش می کنم فردا که از مدرسه میام1پاک کننده قوی برات…
دیوانه شده بودم. شیون می زدم.
-نمی خوام! نمی خوام! دمپاییم رو چیکار کردی! دمپاییه من! زدیش روی سوسک! دمپاییه من!
مادرم اومد کمک برادر گیج و ماتم ولی فایده نداشت. دمپایی هام رو داد دستم که خاطرم جمع بشه و سعی کرد بهم اطمینان خاطر بده ولی من دیوانه تر شدم. دمپایی ها رو انگار که آتیش گرفته باشن پرت کردم اون طرف اتاق و از ته دل ضجه زدم.
-نمی خوام! نمی خواااآاااآاااآااااااآاااآااام! این ها رو نمی خواااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآااام!
طفلک برادرم! واقعا نمی خواست اذیتم کنه. اون لحظه فقط می خواست در برابر مادرم مرد باشه و از آرامش خاطر من و مادرم در برابر چیزی که این آرامش رو تهدید می کرد دفاع کرده باشه. برادرم اون لحظه واقعا نفهمید چی رو روی سوسک زد ولی کار دیگه شده بود و من هیچ منطقی سرم نمی شد.
اون شب خیلی خیلی بد گذشت. فرداش هم گذشت. به نظرم لازم نباشه حال خودم رو توصیف کنم. داغون بودم. مادرم اون روز به روی من نیاورد ولی فرداش بدون داد و فریاد توبیخم کرد که این رفتارم هیچ درست نبود و نیست ولی من فقط در سکوت گوش کردم و ماتمزده و اخمو بعد از تموم شدن حرف هاش بلند شدم رفتم روی پله های حیاط رو به روی باغچه غروب زده نشستم. برادرم اولش زد به بیخیالی تا اوضاع که بهتر شد بیاد سراغم ولی اوضاع بهتر نشد. چند روز گذشت. مادرم و برادرم عاقبت موفق شدن لکه گوشه دمپایی رو تا حد خیلی زیادی پاکش کنن. برادرم اومد و سعی کرد دلم رو به دست بیاره. دمپایی های تمیز رو تحویلم داد ولی من فقط با نوک انگشت گرفتمشون و وسط هوا ولشون کردم تا شبیه2تا تیکه آشغال پرت بشن روی زمین و بعد زیر لبی گفتم دستت درد نکنه و برادرم رو مات و غمگین همونجا جا گذاشتم و رفتم داخل حیاط روی پله ها نشستم. سرم رو گرفتم بین دست هام و شاید گریه کردم شاید هم فقط چشم هام رو بستم. خاطرم نیست.
روز ها می گذشت. من جنگ و دعوا نمی کردم. ناسازگاری هم دیگه نداشتم. فقط در سکوتی غمگین رفته بودم که برادرم رو یواشکی اذیتش می کرد. دیگه طرف دمپایی هام نمی رفتم. بدون دمپایی رو فرشی، با پا های برهنه و چهره غم گرفته این طرف و اون طرف می رفتم. پدرم موضوع رو که فهمید در حضور من برادرم رو به باد سرزنش گرفت ولی من حتی سر بلند نکردم. پدرم سعی کرد از دلم در بیاره. دمپایی ها رو گرفت نشونم داد و برام توضیح داد که دیگه اون لکه تاریک رو هیچ کجاش نمی بینه و اون ها باز شبیه همیشه دمپایی های پا های دختر کوچولوش هستن. ولی من کشیدم عقب و فقط گفتم دیگه دوستشون ندارم. پدرم گفت1جفت قشنگ ترشون رو برام می خره ولی من گفتم دیگه دمپایی رو فرشی دوست ندارم. بعدش هم پدرم رو با دمپایی ها جا گذاشتم و باز رفتم داخل حیاط و نشستم روی همون پله ها و رو به روی همون باغچه. انگار رؤیا هام همه ترک خورده بودن. دلم گرفته بود ولی نمی تونستم توضیحش بدم. در جواب مادرم که بهم اطمینان می داد اون لکه دیگه دیده نمیشه، پدرم که می گفت برام دمپایی های نو می خره، و برادرم که می گفت پول تو جیبی هاش رو بهم میده تا بذارم روی پول های خودم و1جفت دمپاییه قشنگ واسه خودم بخرم فقط می گفتم دیگه دمپایی دوست ندارم. می گفتم و بعد هر ساعتی از شبانه روز که بود، می رفتم داخل حیاط و روی پله ها می نشستم و رو به روی باغچه سرم رو می گرفتم بین دست هام و چشم هام رو می بستم.
چند روز بعد محبوبه باز گذرش به خونه ما افتاد. مادرش اومده بود از مادرم1چیز هایی در مورد خیاطی یاد بگیره. محبوبه مهلت پیدا نکرد به دمپایی هام گیر بده. دیدشون و تا دهنش رو باز کرد حرف بزنه من پیشدستی کردم.
-این ها رو می خوایی؟
محبوبه چنان تعجب کرده بود که یادش رفت می تونه حرف هم بزنه. منتظر جوابش نشدم. دمپایی ها رو پرت کردم طرفش و گفتم بیا مال تو! بعدش هم بدون اینکه منتظر عکس العملش بشم رو برگردوندم و رفتم داخل حموم و تا2ساعت بعد بیرون نیومدم. محبوبه از خوشحالی دیوونه شده بود. دمپایی ها رو برداشت و همراه مادرش رفت. بد جوری دلم گرفته بود. دلم تنگ بود واسه رؤیا هام. واسه سرزمین پری های بال طلایی. واسه دنیای یواشکیه رنگارنگی که فقط مال خودم بود. واسه نرمیه دمپایی هام. به کسی نمی شد بگم. اگر حرفش رو می زدم مادرم می گفت خوب خودت دادیشون به محبوبه. می خواستی ندی.
می خواستی ندی! این تنها چیزی بود که می شد بگه و بگن. کسی نمی دونست من چه دردمه. حق هم داشتن. از کجا می خواستن حس و حال1دختر تخس و سرتق رو بفهمن؟ دیگه حرفی نزدم. ماجرا ظاهرا فراموش شد ولی نه برای من.
اون زمان، رفیقی داشتم که گاهی می دیدمش. دوستی که از خودم بزرگ تر و با تجربه تر بود. شاید هم عاقل تر!
-چی شده! واسه چی این روز ها بد تو همی؟
-نمیگم.
-واسه چی؟
-واسه اینکه می خندی.
-تو بگو من قول میدم نخندم.
-اگر خندت گرفت چی؟
-خوب یواشکی می خندم که تو نبینی. حالا بگو.
-قول میدی؟
-آره. بگو ببینم چته!
سرم رو روی دستش ولو کردم و براش گفتم. از اولِ اولِ اولش. نفهمیدم از کجاش گریهم شروع شده بود. اون شنید و نخندید.
-حالا واسه چی گریه می کنی؟ تو خودت اون دمپایی ها رو بخشیدی و کنار کشیدی. کسی به زور ازت نگرفتشون. واسه چی ناراحتی؟ اگر دوستشون داشتی نباید می بخشیدیشون به کسی. اگر هم دوستشون نداشتی دیگه نباید ناراحت از دست دادنشون باشی.
گریه نفسم رو گرفت ولی نه اون قدر که نتونم داد بزنم.
-دوستشون داشتم. خیلی هم داشتم. ولی نه این مدلی. اون ها دمپایی های من بودن. اما کثیف شدن. با دل و روده های کثافته1سوسکه اآشغاله لجن کثیف شدن. دیگه شبیه اولشون نمی شدن. اون ها پاکش کردن ولی اون لکه کثافت روش بود. به خدا من دیدم. این ها خیال می کنن من کورم هیچ چی نمی بینم. من دیدم به خدا دیدم. اون لکه بود! اون لکه لجنیه کثافت هنوز بود! کثیفش کردن. دمپایی هام رو کثیفش کردن. با1مشت دل و روده لجنه لعنتی دمپایی هام رو کثیفش کردن!
نگفتم رؤیا هام رو کثیفش کردن. نگفتم دنیای قصه هام رو کثیفش کردن. نگفتم… دیگه چیزی نگفتم فقط بیخیال از اینکه کسی ببیندمون سرم رو وسط سینهش فرو کرده بودم و از ته دل زار می زدم. واسه دمپایی هام. واسه دنیام. واسه رؤیا هام!
نفهمیدم چه مدت طول کشید. اون قدر وسط سینه اون بنده خدا زار زدم که لباسش خیس شد. اون هم چیزی نمی گفت و فقط آهسته شونه هام رو فشار می داد و روی سرم دست می کشید و نمی دونم فهمیده بود دردم چیه یا نه. فقط بود و چه قدر ممنونش بودم که نمی خندید و اجازه داده بود تا وسط سینهش گریه کنم. عاقبت به حرف اومد.
-بسه دیگه. گریه هات رو هم کردی. واسه مرده ها هم تا چند روز عزاداری می کنن بعدش زنده ها میرن سر زندگیشون. تو هنوز اول کاری. بعد از این زیاد از این چیز ها پیش میاد. با اولیش که نباید تمام اشک هات رو خرج کنی! پاشو. پاشو تمومش کن تمام صورتت ورم کرده قشنگ نیست این طوری بری خونه مادرت ببینه. پاشو بریم بستنی میوه ای می چسبه.
اون باز حرف زد و حرف زد تا گریه هام بند اومد. حرف هاش زیاد بودن. تموم که شد، دیگه گریه نمی کردم. دلم هم دیگه سنگین نبود. فقط حسابی تنگ بود و حسابی گرفته. بستنی چسبید. روز بدی نبود. من هم دیگه گریه نمی کردم. فقط، …
مدتی بعد که خاطرم نیست چند هفته بود، پدرم باز خواست بره سفر. ازمون پرسید چی واسمون بیاره. انتظار داشت من دمپایی رو فرشی ازش بخوام ولی نخواستم. عروسک خواستم. پدرم خندید و گفت برام1عروسک میاره با1جفت دمپایی رو فرشیه قشنگ. گفتم دمپایی نمی خوام بابا. فقط عروسک برام بیار. برادرم سعی کرد خاطره اون شب و اون دمپایی ها رو از خاطرم پاک کنه. پول هاش رو که واسه خریدن فوتبال دستیه نو جمع کرده بود داد به من تا باهاش1جفت دمپایی رو فرشیه نو بخرم. پول ها رو بهش پس دادم و گفتم من دیگه دمپایی نمی خوام. فوتبال دستی بخر ولی من هم بازی! مادرم سعی کرد به1بهانه ای مثلا تولدم یا شاگرد اول شدنم واسم1جفت دمپایی رو فرشی بخره ولی رد کردم و گفتم دمپایی نمی خوام. اون ها خیلی مهربون بودن ولی نمی تونستن درک کنن که قشنگیه اون دمپایی ها، اون خواهندگی، و شاید اون چیزی که می شد بهش گفت ارزشه اون دمپایی و اون آرزو واسه من دیگه شکسته و از بین رفته بود. با اون لکه تاریک و کثیف که هرچی در پاک کردنش کوشش شد سایه نکبتش باقی موند و نرفت. با سایه ای از1لکه کثیفه تاریک! نمی تونستم حس و حالم رو واسه کسی توضیحش بدم. هنوز هم بعد از اینهمه سال نتونستم توضیحش بدم و الان هم که اینجا نشستم و دارم این خط ها رو می نویسم، طولش میدم بلکه بتونم حس و حالم رو توضیحش بدم و توصیفش کنم ولی می بینم که همچنان ناموفق هستم.
پا های من دیگه دمپایی رو فرشی به خودشون ندیدن. من دمپایی های پَر پوش و نرمم رو می خواستم ولی اون ها دیگه نبودن. اون رؤیا ها دیگه رفته بودن. کثیف شده بودن. با دل و روده1سوسکه لعنتی کثیف شده بودن. اون لکه روی دمپایی هام موند و هر دفعه که موقعیته داشتن1جفت دمپایی رو فرشی برام پیش می اومد، تصور اون لکه کثیف بین من و خواستن حائل می شد و هنوز هم میشه.
رفیقم درست می گفت. اون لکه در زندگیِ من آخریش نبود و من اون زمان نفهمیدم. حالا می فهمم. بعد از اون من بزرگ تر شدم و بسیار در جاده زندگی برام پیش اومد که شاهد باشم ارزش هام، عشق هام و خواهندگی هام با لکه های تاریک و پاک نشدنی کثیف بشن و من کاری از دستم بر نیاد جز تماشا و تماشا و، … گذاشتن و گذشتن. ای کاش اون روز می فهمیدم رفیقم چی می گفت! شاید در برابر لکه های بعدی آماده تر و مقاوم تر می شدم! ای کاش!
واسه فهمیدن ها و تجربه کردن ها و یاد گرفتن ها نه همیشه، ولی معمولا زمان هست. شاید برای من هنوز هم دیر نشده باشه. شاید!
1خورده مونده به عصر جمعه و باز هم من! چیه دلم می خواد جای خودمه! عه!
آخیش مشق جریمه هام تموم شدن! درست2دقیقه پیش! خسته نباااااااآاااااآااااااآااااشم! زبان1شنبه رو ننوشتم. درسش رو هم نخوندم. الان باید بخونمش ولی به شدت خستهم. واسه2شنبه1چیزی نوشتم ولی کاش خوب باشه! این آخری که حسابی تشویق گرفت آخجون! کلا این روز ها تشویق زیاد میشم. خوش به حالم هم دروغ نگم میشه فقط نمی فهمم واسه چی گاهی بعدش دلم یواشکی چیز میشه. این میشه. می گیره بابا! دیشب چندین دفعه کابوس دیدم. ایندفعه نه آتیش بود نه سقوط. این دفعه خیلی معمولی بود. وسط1اتاق1کلاس بزرگ پر از بچه های معلول بیش فعال که به شدت در حال سر و صدا بودن. همکارم باهام در مورد فلان نظر مدیر صحبت می کرد که به کلاس مربوط می شد ولی من وسط اون قیامتِ جنون هیچ چیزی از حرف هاش نمی فهمیدم. از خواب پریدم از بس صدا ها زیاد بودن. بیدار شدم و کامل از جهان خواب زدم بیرون و دوباره خوابم برد و دوباره ادامهش رو دیدم. شاید1خورده آروم تر ولی به همون بدیه قبل بود و به همون وضوح واقعیت! صبح که شد چند لحظه طول کشید تا بفهمم هنوز زمان هست خدا رو واسه خاطر آرامش شکر کنم. نق می زنم می دونم ولی، … گاهی، … کاش1خورده بگم! حرف دارم خدایا من حرف دارم! بیخیال! ولش کن بمونه واسه1زمان دیگه!
می خوام باز شبه داستان بنویسم. دوباره یکی از خاطرات دیروز. از جنس یادش به خیر! می خوام بنویسمش ولی الان حسش نیست. دلم می خواد کلمه ها خودشون ردیف بشن من حس و حالش رو ندارم. می خوام از پشت سیستم بلند شم. سیستم یا دیزی کوچولو رو بزنم1چیزی واسم بخونه و خودم1شاخه تمشک ابتکاری با برگ های قاشقی و تمشک های سفید درست کنم که استاد یادم نداده و طرحش رو از خودم درآوردم. نمی دونم چه شکلی میشه طرحی که از ذهن1بی نگاه در بیاد! نمی دونم شکل و رنگ چه مدلی میشن زمانی که من بدون دیدن بهشون نظمی رو ببخشم که نمی بینمش. کاش قشنگ بشه! اگر هم نشه ارزش ریسک رو داره.
از وسط کتاب هایی که از1منبع بدون معرفی به دستم رسید1چیزی پیدا کردم که قشنگ بود. اسمش رو که دیدم گفتم این رو باید نخونده پاکش کنم. بعدش در آخرین لحظه گفتم حالا1صفحه بخونم اگر خوب نبود اینتر حاضره دیگه! خوندم و اتفاقا بدم نیومد. شخصیت زن داخل ماجرا برخلاف باقیه شخصیت های زن حال به هم زن نبود. داخل قصه از کل اندازی های مزخرفی که ازش متنفرم اثری نبود و در نتیجه از شدت دلزدگی از مسخره بازی های قهرمان زن ماجرا مجبور نشدم بیخیال موضوع بشم. چندتا کتاب دیگه هم با موضوعات خوب اون وسط پیدا کردم ولی ووووووییییییی خدااااااا شکلک نفرت! شکلک حرص شکلک چندش شکلک نفرت شکلک هوااااار شکلک چیز! ولش کن بیخیال کلا موضوع رو ول کردم و کتاب رو پاک کردم بره. ولی امروز این1دونه رو تا آخر خوندم. ایول نویسنده که از زن داستان1موجوده فرا عقده ایه خود شیفته مرد آزار نساخته بود و داستان با اینکه موضوع عشقی داشت تا آخرش همراه خودش نگهم داشت! البته این کتاب ها اکثرشون اینترنتی هستن و چاپ نشدن و از نظر ناقص من این نویسنده امروزی اگر ادامه بده و اگر بهش تمرکز بشه می تونه آثار قشنگی از خودش جا بذاره. کاش! … بیخیال کاش ها زیادن و گفتنشون اگر شروع بشه به این زودی ها تمومی نداره! باز حرفم میاد ولی بسه می خوام از اینجا بلند شم برم سراغ شاخه ابتکاریم و کاش1دونه دیگه از این کتاب ها باشه بزنم بخونه! دیگه واقعا نمی خوام اینجا بشینم درست رو به روی باد کولر نشستم و هرچند هوا بس ناجوانمردانه گرم است ولی من بد جا نشستم و سردم شده! من رفتم حالش رو ببرم. شما هم حالش رو ببرید تا دفعه بعد که بیام و با اراجیفم حالتون رو بپرونم!
جمعه به کام!