دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

این به چند روز سکوتم در!

سلام من اومدم. اوخ خدا چه سختم میشه زمان هایی که از اینجا پرت میشم بیرون و باید با کلید وارد بشم و کلید رو خاطرم نیست و باید کپی پیست بزنم. اول تا آخر2دقیقه هم زمان نمی بره ولی من حس انجامش رو ندارم و این میشه که زمان های شوت شدن هام دیر وارد میشم و خلاصه نیستم. این دفعه هم همین طور. اینترنتم تموم شده بود و پرت شدم بیرون و ورودم کلید لازم داشت و من کلید رو حفظ نیستم و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و وو و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و خودتی دیوونه خودتی روانی خودتی مریض خودتی خودتی تمامش خودتی خودتی این ها که داری میگی نمیشه اینجا بنویسم هم خودتی!
خیلی چیز های ریز و مسخره بود و هست که باید اینجا می نوشتمش ولی حسش نیست پس بیخیال. به نظرم1جور هایی ارزش زمان تلف کردن ندارن. این روز ها حسابی ارزش هام برام پوچ شدن. گاهی به طرز وحشتناکی نسبت به مواردی که پیش از این به شدت خواهانشون بودم احساس کرختی و حتی دلزدگی می کنم. به شدت حس می کنم چه قدر در تعیین ارزش هاشون خطا زدم و چه قدر هیچ بودن. گاهی این مدلی میشم و گاهی با تمرکز بهشون حس می کنم1چیزی ته قلبم1کوچولو حرکت می کنه و فقط همین. این هم ایشالا به همین زودی پاک میشه و خلاص. این روز ها عجیب خلاصم از عادت های منفیه عوضی که ترکشون برام ناممکن دیده می شد. انگار1دفعه تموم شدن و رفتن. به همین سادگی. فقط رفتن. و همراه خودشون1سری تصورات تلخ و شیرینم رو هم بردن. عجیبه. برام عجیبه! نمیشه بیشتر توضیح بدم ولی برام عجیبه!
امروز بچه های محله جمع میشن تهران. با مادرم چونه زدم که به رفتنم رضایت بده ولی نداد. من هم واقعیتش رو بگم چندان تلاش نکردم. نه اون اندازه که سر سفر نجفآباد و یکی2تا سفر دیگه زور زدم و عاقبت رضایته رو گرفتم. اینجا اعتراف کنم که این دفعه تقریبا هیچ تلاشی نکردم. فقط1دفعه گفتم که گفت نه، و1دفعه دیگه هم به توصیه1بنده خدا و چشمی که بهش گفته بودم با مادرم حرف زدم که گفت نه. و برای این نه1عالمه دلیل ردیف کرد که من گوش کردم و سکوت کردم و تموم شد. مادرم گذاشت به حساب اینکه دلم می خواد و کوتاه اومدم واسه خاطر دلش. این3شنبه پیش از اینکه بره ییلاق بهم گفت تو نمیری؟ گفتم کجا مادری؟ گفت تهران دیگه. گفتم نه مادری مگه نگفتی رضایت نداری؟ مکث کرد. انگار دلش واسم گرفت. گفت اگر دلت می خواد برو. گفتم تکلیف دل تو چی؟ گفت من مادرم. هر جا هم که باشی دلواپسم واست. مخصوصا اگر بدونم داری میری به سفری که، … خندیدم.
-این مدلی نگو مادری اینهمه سیاه هم نیست.
مادرم موافق نبود. بحث نکردم. مادرم واقعا می خواست رضایته رو واسه امروز بهم بده. سکوتم در جواب نارضایتیش اذیتش کرده بود انگار.
-اگر واقعا دلت می خواد برو. من هم که نیستم. فقط مواظب باش دختر جان. مواظب خودت و مواظب ما باش!
فقط خندیدم. مادرم اصرار کرد و من فقط خندیدم. زمانی که بوسیدمش به نظرم رسید چه قدر این بنده خدا رو من در عمرم شکستمش. خیلی زیاد خیلی. گفتم مادری من جمعه تهران نمیرم. بعد از این هم به هیچ سفر اینترنتی نمیرم. بهش فکر نکن چون من دیگه بهش فکر نمی کنم. مادرم خوشحال شد ولی سعی کرد نشون نده که البته موفق نشد.
-واسه خاطر دل من نمیری؟ این طوری اذیت میشی. برو ولی مواظب باش نه ما نه خودت دیگه تحمل اون روز ها رو نداریم دختر جان.
مطمئنش کردم.
-واسه خاطر دل خودم نمیرم مادری. اگر سفری باشه منتظر میشم با هم بریم. سفر اینترنتی رو دیگه دلم نمی خواد. من1سفر واقعی می خوام نه کاغذی.
مادرم سبک شده بود. این رو در فشار آغوشش زمانی که موقع رفتنش هم رو می بوسیدیم حس کردم. سبک شدم از سبکیه خاطرش. و امروز همچنان حس می کنم سبکم از سبکیه خاطر اون و خودم.
این روز ها به شدت درگیرم. درگیر ریز های بی شماری که تمومی ندارن. رفتم1سری کتاب داستان و موزیک انگلیسی در سطح ابتداییه کودکان نوآموز خریدم که گوش کنم و گوش کنم و گوش کنم تا تموم بشن و برم سراغ سطوح بالاتر. از دست ضعف انگلیسیم خسته شدم. دیگه رفته روی اعصابم. یا باید کلا ولش کنم، یا باید بهش برسم تا رفع بشه. سال هاست بهش بی اعتنا شدم ولی ظاهرا فایده نداره. عید96فهمیدم که این دفعه هم شبیه همیشه باید به حرف تلخ مادر بیشتر توجه می کردم و این رو جدی تر می گرفتمش. ولی از خودم انتظار نداشتم. عید با وجود نا آگاهیم از پسش خوب بر اومدم و حالا می خوام که بهتر بر بیام. نمی دونم چه مدلی ولی باید بر بیام. باید. باید! از اون مدل باید های پریسا نشان. سخته می دونم. سخت تر از پیدا کردن کلاس مهره بافی. سخت تر از جا شدن در کلاس بینا ها واسه گل بافتن. سخت تر از خیلی چیز های دیگه که گفتم باید بشه و سعی کردم و شد. ولی هیچ سختی ناممکن نیست. الان مشکل اینجاست که واقعا نمی دونم از چه راهی باید برم. انگلیسیم رو چه مدلی باید قوی کنم. این هیچ جای زندگیِ روزمره واسم کاربرد نداره که بخوام تمرینش کنم. کسی اطرافم انگلیسی زبان نیست که باهاش حرف بزنم. جایی در اطرافم به کارم نمیاد که به کار بگیرمش. اطرافیانم هم خخخ. به اون هایی که زبانشون از خودم بهتره میگم واسه تقویت خودتون و تمرین من بیایید1کاری کنیم طرف میگه حوصله ندارم. کلا حوصله نداره. حوصله هیچ چیزی رو نداره و خخخ من هم حوصله همه چیز رو دارم جز اصرار به1بنده خدای بی حوصله که خخخ خخخ.
این روز ها راحت دروغ میگم. دروغ هایی که پیش از این ممکن نبود حاضر به گفتنشون باشم. در این حدود های2ماه2دفعه این مدل دروغ ها رو گفتم. اولیش1شبی نه1عصری بود که داشت قفسه سینهم از شدت فشار هقهق منفجر می شد. هرچی نفس می کشیدم تمومی نداشت و عامل فشار رفع نمی شد. شبیه1کوه پنبه1کوه پنبه که آوار شده بود روی روانم و همون طور نرم و پنبه ای فشار می آورد و فشار می آورد و خدایا داشتم خفه می شدم تموم نمی شد و نمی شد و خدایا من می مردم! فقط باید تمومش می کردم. فقط باید نفس می کشیدم. فقط باید تموم می شد. پیش از این کسی کلیدی بهم داده بود که مطمئن بودم هرگز ازش استفاده نمی کنم.
-خوب این که کاری نداره. اگر پیش اومد دروغکی بگو حله. فقط بگو حله و تموم.
اون زمان سفت گفتم نه.
-ولی حل نیست این2روییه و از اون مدل های خیلی خیلی پستش هم هست. این رو انجامش نمیدم.
-برو بابا پریسا حوصله داری! چی میگی واسه خودت! هرچی می خواد باشه. خیال کردی بقیه چیکار می کنن! به نظرت تمام دنیا اون قدر صافن که تمام مکنونات قلبیشون نسبت به اطراف و اطرافیان رو بگیرن کف دستشون و نشونت بدن؟ نه دیوونه این طوری نیست. طرف میاد میگه عاشقتم عزیزم قربونت برم من میمیرم واست ولی ته دلش می خواد سر به تنت نباشه. حالا تو میگی این2روییه! به قول خودت بیشین بینیم بابا دلت خوشه تو هم! اگر پیش اومد1حله بیخیالش بگو، چندتا هم جوک و جفنگ بپرون تمومه.
حرصی بودم. جنسش رو نمی دونم فقط حرص بود.
-من این کار رو نمی کنم. من این کار رو نمی کنم!
-باشه نکن. اون قدر به این حال و هوات بمون تا جونت در بیاد!
و اون شب این آخرین کلید که اونهمه سفت گفتم هرگز به کارم نمیاد به کارم اومد. دروغ گفتم. چه سفت هم گفتم. گفتم حله. کاملا حله. قطعا حله. از طرف من این جاده شبیه کف دست پاکه. گفتم و به خودم نفرین فرستادم به خاطر این گفتنم که واقعی نبود. و تموم شد. فشار تموم شد. کلا همه چیز تموم شد. نفسم که بالا اومد اون قدر خسته بودم که دیگه نفهمیدم چی شد. نه من واقعیت رو گفته بودم، نه طرف مقابل که این رو ازم شنید واقعا باورش شد. جفتمون داشتیم نقش بازی می کردیم. جفتمون داشتیم دروغ می گفتیم و هر2طرف می دونستیم که طرف مقابل می دونه راست نمیگیم. ولی ادامه دادیم. ادامه دادیم و بعد در توافقی ناگفته2طرف این دفتر شبزده رو گرفتیم و خیلی آروم بستیمش. بستیمش و تموم شد. بعدش به هم لبخند زدیم. لبخندی از جنس تظاهر. در حالی که هر2طرف می دونستیم طرف مقابل از تقلبی بودنه لبخند ما آگاهه. از2طرف اون دفتر شبزده به هم لبخند زدیم، واسه هم دست تکون دادیم و پشت به هم کردیم و رفتیم. واسه همیشه از هم بریدیم و رفتیم. خاطرم هست که در کلام آخر آرزو کردیم1زمانی هم رو ببینیم. این رو گفتیم در حالی که جفتمون یقین داشتیم که دیگه هرگز هم رو نمی بینیم و یقین داشتیم که دیدن هم آخرین چیزیه که هر کدوم از ما2تا در جهان خواهانش هستیم. هر2تامون پشت به اون دفتر شبزده، پشت به هم، پشت به تمام راست هایی که پیش از اون دروغ به همدیگه گفته بودیم، دروغ هامون رو در لفاف لبخند ها و کلام مهربون و ملایم پیچیدیم و بعد از1خداحافظیه به دروغ موقتی، واسه همیشه واسه هم تموم شدیم. اون شب، اون روز صبح، امروز، من دیگه از ویران شدن های راستی های مقدس گریه نکردم. چیزی که از دست رفت دیگه رفت. نمیشه آبادش کرد. نمیشه پسش گرفت. شاید هم واقعا بقیه بهم درست میگن و اونهمه ارزش نداشت.
دروغ دومیم هم چند هفته پیش بود. به کسی که دیگه باورش ندارم ولی نگفتم. هرگز هم نمیگم. طرف باهام حرف می زد و من شبیه خودش، مدل خودش، با همون خندیدن های خودش بهش جواب می دادم. اون ازم پرسید همه چیز رو به راهه؟ البته کلمه ها این نبودن مفهوم این بود. اصل کلمات رو اینجا نمیگم چون1دفعه دیدی که، … نمیشه ولی این قانون1درصد احتمال واسه هر چیز رو من حسابی بلد شدم.
خلاصه طرف پرسید همه چیز رو به راهه پریسا؟ گفتم بله حسابی. گفت تو هم رو به راهی پریسا؟ گفتم بله که هستم. بیشتر از همیشه. دروغ گفتم. نبودم. خندید. من هم خندیدم. دروغ بود. باهام هم صدا شد در مواردی که می دونست نظرم در موردشون مثبت نیست. گفت این مدلی موافقی؟ وانمود کردم نفهمیدم. وانمود کردم باورم شده. وانمود کردم هم صدایی و نقش هم دلیش رو باورم شده. گفتم بله موافقم. موافقم که نظرت باهام یکیه. آره بابا من درست میگم و تو موافقی واسه چی باید رو به راه نباشم؟ همه چیز درسته. دروغ گفتم. بهش نگفتم می دونم که این تیر رو واسه همه داخل ترکشش نگه می داره. بهش نگفتم مطمئنم به طرف مقابل هم دقیقا همین ها رو میگه که الان به من گفته. بهش نگفتم می تونم صداش رو در تصورم بشنوم که داره به طرف میگه که با نظراتش در مورد خیلی چیز ها از جمله … موافقه و ازش می پرسه تو رو به راهی؟ تو موافقی؟ تو … بهش نگفتم این ها رو از بر شدم. بهش نگفتم دارم شبیه خودش تقلب می کنم. بهش نگفتم خندیدن هام از سر باور کردنش نیست بلکه دیگه این بازی واسم اونهمه نمی ارزه که اخم و صدق تلفش کنم. بهش نگفتم که از حالا تا هر زمان که باشه، تا هر زمان که باشه، اگر بیاد بهم بگه همه چیز رو به راهه میگم بله. میگم موافقم. میگم باورش می کنم و هر زمان که واسه تحکیم باورم بخنده بلند تر از خودش هم صدا با خودش و سفت و سفت همراهش می خندم. خیلی چیز های دیگه هم بود که اگر می خواستم راست بگم می گفتم ولی نگفتم. خیال هم ندارم که بگم. بعدش از خودم متنفر، … راست بگم نه. نشدم. اصلا از خودم متنفر نشدم. دفعه پیش من راست گفتم و جوابم مجازاتی از جنس1جهان فشار و کابوس شد. هرچند اگر اون زمان به مرام امروزم بودم1بی خیالش می گفتم و اینهمه داغون نمی شدم. ولی راست گفتن چه ارزشی داره در جایگاهی که تمامیتش رو با دروغ ساختن؟ دروغ بی دردسر تره. راست اگر می گفتم، هم اون شب، هم این دفعه، فقط تاریکی و آتیش های یواشکی رو آشکار می کردم و خودم رو گرفتار. من حوصله جنگ سر1جهان هیچ رو ندارم. واسه1لحظه رفتم بهش بگم بذار خیال کنی همه چیز رو به راهه چون راست های من رو تو نمی پسندی و من دلم دردسر نمی خواد. می خوام تو همین طور در خیال خام کردنم باقی باشی و دست برداری. دلم خواست بگم ولی نگفتم. در عوض خندیدم و گفتم همه چیز رو به راهه. گفتم همه چیز مثبته. تا آخرین خط اکثریتش مثبته. گفتم و خندیدم و خاطر طرف رو به باور خودم جمع کردم و بعد متفکر و آروم و بی لبخند رفتم پی کارم. کار هایی که کم هم نیستن. ریز های بی شماری که این روز ها به شدت درگیرشونم ولی تمومی ندارن.
مشق های اینترنتیم رو به اتمامن. خخخ جریمه شدم. بعد از اتمامه مشق خودم رفتم روی دفتر مشق بقیه آب ریختم و جریمه شدم. البته هر2تا می خندیدیم ولی نفس عمل اینه که من جریمه شدم خخخ. خوب شدم دیگه! ولی اگر به کسی نگید از اذیت کردن هام پشیمون نیستم. این چند تا صفحه مشق جریمه هم امروز فردا تموم میشه و عوضش من حسابی اذیت کردم و خخخ!
کلاس گل سازیم تموم شد. فقط مونده1جلسه مرور و انتظار واسه استاندارد های فنی حرفه ای که بیاد و آزمون بدیم. حالا دلم بدل سازی می خواد. مادرم میگه الان نرو. بذار از این2تا کلاس که رفتی1خورده بگذره. زمانت رو بیشتر بده به انگلیسی و آواز و کار های نکرده و اون کلاس رو بذار دیر تر برو. مثلا سال دیگه یا طرف های عید. خلاصه نظرش اینه که الان نباشه. دلم نمی خواد. بهش گفتم این کار ها تفریحم هستن. اگر ولشون کنم می ترسم دستم رها بشه و موج ها ولو کننم زمین. مادرم موافق نیست. میگه این طوری نمیشه. میگه نباید به خودم این رو تلقین کنم. میگه تمرین اون هایی که یاد گرفتم، تمرین زبان، تمرین آواز و مدرسه و1عالمه چیز دیگه مهلت زمین خوردن بهم نمیدن. معمولا مادر ها، معمولا مادرم، چیز هایی میگن که اصلا حسش نیست بهشون توجه کنم. شبیه این یکی. ولی معمولا بعد از گذشت زمان و بروز نتایج عملیه ماجرا ها می فهمم که باید به اون توصیه های تلخ توجه می کردم و انجامشون می دادم. این هم هرچند اصلا با حس و حالم جور نیست و دلم نمی خواد بپذیرمش، ولی احتمالا شبیه همیشه درسته و باید بهش توجه کنم. حتی اگر الان هم نباشه من میرم کلاس بدل سازی و بلدش میشم و آزمونش رو هم میدم. اگر حالا نشه دیر تر ولی انجامش میدم. این باید بشه چون من دلم می خواد. باید. باید! از همون باید های پریسا نشان.
به نظرم تقریبا1ساعتی میشه که در حال نوشتنم. این به چند روز سکوتم در. حالا مرد می خوام این رو تا آخرش بخونه و ابر قهرمان می خوام که بفهمه من چی نوشتم خخخ! نگرد! نیست خخخ خودم هم موندم داخلش تو نمی تونی خخخ خخخ و همچنان خخخ!
خوب بسه دیگه بلند شم که دیر کردم! باز میام چون باز حرف داشتم ولی هم دستم خسته شد هم زمانم تموم شد هم عه نمی دونم هم چیچی می خوام برم دیگه ای بابا!
راستی1چیزی! زندگی حسابی قشنگه! عالیه! الکی خوش هم خودتی! من رفتم حالش رو ببرم!
شاد باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سفر بایدم!

همآواي خاموشِ تب گشته ام،
سرا پاي، همرنگِ شب گشته ام.

تبآلوده از درد، پر مي شوم،
ز شب گريه اي سرد، پر مي شوم.

دلم را سبكبال پَر مي دَهَم،
به دامانِ ديوار سر مي نَهَم.

به دل آتشي شعله ور جان گرفت،
به يادت شَبَم رنگِ باران گرفت.

چه خاموش مي سوزم از يادِ تو،
چه بنويسم از دردِ بيدادِ تو.

شبانگاه و آهي جگرسوز و من،
شبانگاه و عشقي تب افروز و من.

شبي تا ابد تار و خاموش و سرد،
شبي پر ز حسرت، شبي پر ز درد.

دلم در تَبَت بال و پَر مي زند،
فراغت به جانم شرر مي زند.

چه سان اين شبانگاه، فردا كنم،
تو را از كه بايد تمنا كنم،

چه سان مي رسد بي تو فرداي من!،
چه تار است بي ماه، يلداي من!.

وجودم سراپا پريشاني است،
شبي سرد و تاريك و توفاني است.

كنون از ديارت سفر مي كنم،
ز گلزارِ يادت گذر مي كنم.

فراموش از اين لامكان مي روم،
از اين شهرِ نامهربان مي روم.

ز شب در زمستان دگر خسته ام،
از اين كهنه دستان دگر خسته ام.

سفر بايدم زين سيه آشيان،
سبكبار، بي هم سفر، بي نشان.

همآغوشِ غربت، همآواي باد،
به جان كوهِ ماتم، به دل زخمِ ياد،

كنون مي روم تا دعايت كنم،
عَطَشناك و پنهان صدايت كنم.

سفر مي كنم تا كه شادت كنم،
به اشكي دلآسوده يادت كنم.

به خون بر سَحَرگاه، بنگارمت،
به دستِ خداوند بسپارمت.

نگردد حديثت فراموشِ من،
چه خاليست جايت در آغوشِ من.

زمان تنگ و نجواي من ناتمام،
چه سود از سخن، پس دگر والسلام.

از شبهِ شعرهای پریسا.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شبیه همیشه همراه با اندکی تفاوت شاید

صبح جمعه و سکوت خیابون این پایین! ایول! میگم کاش روز ها فقط صبح داشتن عصر و شب نداشتن! خدایا جدی نگیر ماجرا های من و مخ نداشتهم رو که می دونی! خوب چیکار کنم خداییش عصر که میشه شب که میاد انگار تمام … بیخیال بابا الان صبحه و الان رو عشقه.
همچنان دلم سفر می خواد با هرچی اون دفعه اینجا نوشتم. کاش می شد! با1و2و3مدت هاست که بیرون نرفتم. پریروز4شنبه زدم بیرون البته نه با اون ها. خوش گذشت ولی من همچنان اولین جایی که اردیبهشت95با هم رفتیم رو دلم می خواد. حسم بهش مثبته هرچند زمانی که رفتم اونجا وحشتناک حالم بد بود. آخ خدا چه افتضاح بودم اون اردیبهشت کزایی! جدی داشتم می مردم عجب پوستم کلفته هنوز می پلکم! خخخ بیخیال تا ضربات بعدی که کاش به این زودی ها نباشن!
واسم1سفر فسقلی پیش اومد که البته واسه من نبود ولی می شد که من درش باشم ولی نشد که بشه. مادرم حرف رو نگفته از جا در رفت که لازم نکرده. اصلا نمی خوام در مورد سفر اینترنتی صحبت کنیم. گفتم اجازه بده من صحبت کنم تو گوش بده. گفت اصلا نمی خوام هیچ کدوم صحبت کنیم. اون چند ماه95واسه تمام عمر تمام خونواده بسه دیگه حرفش رو نزن. حرفش رو نزدم ولی سفر بود و من بودم و نمی شد برم. چند وقت پیش1بنده خدایی در موردش باهام حرف می زد. می گفت سعی کنم برسم. گفتم نمیشه. کمی بیشتر حرفش رو زدیم. گفتم به خدا نمیشه. گفت واسه چی. گفتم واقعیتش مادرم دیگه موافق نیست. من کوپن سفر های اینترنتیم رو تا اطلاع ثانوی و احتمالا واسه همیشه از دست دادم و هیچ مدلی هم نمیشه تمدیدش کنم. من خندیدم ولی طرف به نظرم دلش سوخت واسم خخخ! خیلی گفتیم و گفتیم. قرار شد واسه مادر توضیح بدم که سفر اینترنتی نیست کاریه و همکار هام و جزوه ها و مقاله ها و و و و و. عصرش بود یا شب بود خاطرم نیست ولی به مادرم گفتم. این دفعه نشست گوش کرد و گوش کرد و من حسابی واسش گفتم و گفتم. تموم که شد، مادرم در کمال آرامش گفت خوب، گفتم هیچ چی دیگه تموم شد حالا نوبت لطف و کرم حضرت مادره که شما باشی. مادرم در کمال همون آرامش گفت، خودتی. بعدش هم رفت چایی آورد بخوریم. خداییش قیافهم رو مجسم نکنید بد جوری ضایع شده بودم. نخند! خجالت هم نمی کشه من دود شدم این می خنده!
مادرم به رفتنم رضایت نداد. گفت من صلاح نمی دونم بری ولی نمی تونم مجبورت کنم که بمونی اینجا. تو دیگه بچه نیستی ولی، … بعد از ولی خیلی گفت و خیلی گفت. من گوش کردم و هیچ چی نگفتم. به اون بنده خدا هم دوباره در مورد صحبت خودم با مادرم نگفتم. به اون بنده خدا نه دفعه اول نه بعد ها نگفتم و نمیگم مشکل تنها رضایت مادرم نیست چون اون گفت موافق رفتنم نیست ولی اگر بخوام و اصرار داشته باشم مانع نمیشه. به اون بنده خدا نگفتم مشکل ظرفیت خودمه که تموم شده و دیگه چیزی از خودم نمی بینم واسه تحمل. به کسی نگفتم دیگه نمی تونم. به کسی نگفتم دیگه بریدم و چه مهارتی پیدا کردم در وانمود کردن به اینکه بریدگی ها ترمیم شدن و کلا حله. چنان سفت این ماسک رو زدم که رفیق های خودم هم باورشون شد. البته1جا هایی هم نتیجهش … بیخیال. خلاصه اینکه سفر هنوز سر جاشه و من نیستم و وحشتناک دلم سفر می خواد و به هیچ عنوان رفتن به این یکی سفر در تصورم نیست. بهش که فکر می کنم1چیزی وسط نفس کشیدن هام حس می کنم. شاید1چیزی از جنس … بیخیال. بیخیال من دلم سفر می خواد باقیش رو بیخیال.
شبیه نق هستم این روز ها البته زیر جلدی. شبیه خستگی هستم این روز ها البته زیر جلدی. شبیه دلتنگی هستم این روز ها و البته، … زمان هایی که اطرافم نفسی جز خودم باشه زیر جلدی. گریه زاری نمی کنم. حال و روزم هم بد نمی گذره. بد نیستم واقعا نیستم. فقط عمیق و غمگین دلتنگم. کسی نمی بینه. از اون حال و هوا های مسخره ظاهر شدنی ندارم. فقط دلم تنگه. خیلی خیلی خیلی زیاد. جز اینجا نه جایی گفتم نه جایی نوشتم. حتی ننشستم شعر و متن هم بنویسم بزنم اینجا یا محله یا هیچ کجا و یا فقط بنویسم و پاکش کنم. هیچ کاری نکردم واقعا نکردم ولی دلم تنگه. این فقط زمان های تمرین آوازم مشخص میشه که هر دفعه بیت هام و تحریر هام می شکنه و باید صبر کنم تا صدام درست بشه و از اول برم که معمولا به انتهاش نمی رسم. دلم تنگ شده خدایا دلم خیلی خیلی تنگ شده. خدایا تو دلم رو از حفظی پس کامل می دونیش به کسی نمیگی می دونم. دلم اندازه1آسمون تنگه!
دیشب بازیه کثیفی کردم. می دونستم درست نیست ولی کردم. چندتا قربانی داخل مشتم داشتم که شمردم و شانسی یکیش رو انتخاب کردم. پیام و صحبت و، …
-راستی چه خبر؟ اوضاعت با وضعیت فعلیه فلان ماجرا چه طوره؟
-هیچ چی بابا. … و1عالمه گفتار منفی در مورد عناصر فلان ماجرا…
-عجب پس رضایت نداری.
-نه که ندارم. تو خودت رضایت داری؟
-من دیگه برام بی تفاوته. دیگه خیالم نیست ولی تهش به نظرم این مدلی مثبت تر از مدل قبلیشه.
-یعنی رضایت داری دیگه!
-خوب1طور هایی آره.
-خوب عقل نداری دیگه. یکی از ناراضی های صف اول باید تو باشی. یادت نیست چه و چه و چه و چه و … … … و تو هنوز روانیه فلان ماجرایی!
-عه ببین حالا که صحبتش شد فلانی چند وقت پیش باهام تماس داشت کلی حرف زدیم.
-حرف زدید؟ تو جوابش رو دادی؟
-آره اتفاقا خیلی هم طول کشید.
-چی می گفت حالا؟
-می گفت من چه دردم شده از دستش اینهمه حرصی شدم.
-تو چی گفتی؟
-گفتم بهم زیاد لطف داشته. گفت از کجا می دونم و من بهش گفتم از چندتا واسطه الطافش بهم رسید. طرف هم اسم واسطه ها و مدارک رسیده رو ازم خواست و اتفاقا اصرار داشت که شما ها رو، یعنی شما ها و خودش رو با هم رو در رو کنم.
کمی لرزش رو در باطن صدایی که می شنیدم حس کردم و زدم به نفهمیدن.
-خوب بعدش چی شد؟
خندم رو قورتش دادم.
-بعدش چیزی نشد ولی می خوام که الان1چیز هایی بشه. می خوام رو در روتون کنم. طرف درست می گفت. لازمه1چیز هایی در رو گفته بشه. شاید من اشتباه کرده باشم که اگر این مدلی باشه باید حلش کنم. شاید هم اون اشتباه رفته باشه که خودش گفت باید حلش کنه. نه منکر شد نه تأیید کرد اتفاقا پذیرفت که شاید چیزی بوده. خواست حلش کنیم و اصرار داشت اسم هاتون رو همراه سند هاتون بهش بدم و اصرار داشت شما ها در حضور من رو در رو بشید.
-خوب!
-خوب که خوب. بهش که فکر کردم دیدم طرف داره درست میگه. می خوام انجامش بدم و اولیش هم تویی.
لرزش دیگه زیر جلدی نبود. داشتم می دیدمش و چه واضح.
-دیوونه شدی پریسا؟ بهش که در مورد من نگفتی!
نفسی واسه نگه داشتن نقش آرامشم کشیدم.
-نه هنوز که اسم از کسی نبردم طرف هم دیگه گیر نداد. همون شب فقط گفت خیلی هم گفت بنده خدا. من این هفته ها در موردش زیاد فکر کردم و دیدم درست میگه. منطق رو باید پذیرفت اون بنده خدا هم که حرفش منطقیه.
خشمی از جنس شاید وحشتی پنهان که من می فهمیدمش.
-بنده خدا؟ حالا شد بنده خدا؟ فقط1شب باهات حرف زد و اونهمه حرص که داشتی رفت و طرف شد بنده خدا؟ یادت رفت چی شد؟ یادت رفت باهات چیکار کرد؟ یادت رفت چه قدر حالت بد بود؟
خندیدم.
-نه یادم نرفت. اتفاقا یادمه. ولی می دونی؟ من هنوز حالم بده. می خوام مشکلم کامل حل بشه. گفتم امشب بهت بگم که احتمالا فردا به فلانی پیام میدم که1زمانی مشخص کنه داخل کنفرانس تلفنی یا اسکایپ یا هر جا بشه3تایی باشیم تا رو در رو صحبت کنیم.
خشم و وحشت و استرس با هم قاطی بشن چیز جالبی در نمیاد. و من تماشا می کردم.
-این کار رو نکن پریسا! اون داره دروغ میگه.
-عه؟ اون که حرفی نزد فقط گفت این تنها خودش نبوده که شاید گفتنی داشته. گفت از1سری های دیگه جز خودش هم به من لطف شده بود و اون اسم هاشون و الطافشون رو به من نگفت. حالا می خواست که رو در رو بشیم تا قشنگ چروک ها صاف بشن. خوب درست میگه. چه معنی داشت این بنده خدا فقط لو بره اگر هنوز جایی چیزی هست که من نمی دونم باید بدونم دیگه!
دست و پا زدن های آشکار رو فقط تماشا می کردم و می زدم به نفهمیدن.
-واسه چی اینهمه اصرار داری لفتش بدی؟ تموم شده رفته چرا ول نمی کنی؟
-چرا ول کنم؟ من1کسی رو که پیش از این داستان ها واقعا دوستش داشتم، باورش داشتم، قبولش داشتم رو به این شدت متهمش کردم و به اون شدت اون شب بهش پریدم. چی ها که بهش نگفتم. اون قدر بد باهاش تا کردم که بعدش خودم باورم نشد. اون هیچ چی نمی گفت فقط زور می زد آرومم کنه و اصرارش فقط این بود که با بقیه ها یعنی شما ها رو در رو بشید و بشیم. حتی دروغکی نگفت که اصلا هیچ اقدامی نکرده. فقط خواست بشناسه و بدونه کی ها چی ها بهم رسوندن. به نظرم درست می گفت. ببین من باید برم فقط گفتم بدونی و آماده باشی.
داشت پرپر می زد و دیگه جای صحنه سازی نبود. غریقی که نفس کم آورده باشه فقط دست و پا می زنه که بیاد بالا و نفس بکشه. دیگه هیچ ظاهر سازی در کار نیست و اون لحظه جای هیچ ظاهر سازی از اون طرف نبود.
-پریسا من نمی خوام باهاش رو در رو بشم.
-عجب! که نمی خوایی! واسه چی؟ مگه نه اینکه تو بهم راست گفتی! مگه نه اینکه مدرک بهم دادی! از چی دلواپسی؟
-من گفتم که تو آگاه باشی نه اینکه شر سرم خراب کنی.
-چه شری عزیزه من! گردن هم رو که نمی زنیم. حرف می زنیم. باید بزنیم. اتفاقا تو باید بخوایی و باید باشی.
-پریسا داری اشتباه می کنی واسه خودت هم بد میشه.
-واسه من بد نمیشه. نهایتش اینه که تو یا بقیه ها بگید پریسا هم فلان رو گفته. شما میگید و طرف می فهمه که من هم زمان های خشم زبونم بسته نبود. خوب بفهمه! اون آدم شجاعت یا معرفت یا هر چیز دیگه رو داشت که صاف و صادق بگه گفتم کردم ولی بقیه هم گفتن و کردن. خوب واسه چی من این رو نداشته باشم؟ اگر اون تونسته این قدم رو برداره واسه چی من نتونم؟ بذار بفهمه و2تاییمون با هم بی حساب و دست هامون واسه هم رو باشه تا پیش خدا هم بدهکار هم نباشیم. من مشکلی ندارم. حاضر باش که ببینم طرف کی زمان میده!
دیگه هوار بود و خشمی از سر نمی دونم چی.
-خر شدی پریسا! با1ساعت حرف خر شدی پریسا! من که نیستم.
-تو بیخود نیستی. تمام داستان رو داخل گوشیم نگهش داشتم. اگر خودت با زبون خوش حاضر نباشی ما2تا در محضرت حاضر میشیم و3تایی صحبت می کنیم.
-من احمق واسه خاطر تو اون ها رو بهت گفتم. نمی دونستم این قدر احمقی که این طوری خل بازی درمیاری وگرنه اصلا نمی گفتم.
-واسه چی؟ ببینم تو از چی می ترسی؟ گفته هات که همه با مدرک و راست بودن. الان من باید بترسم که تو در اون رو در رویی منو لو بدی و بگی این پریسا هم همچین پیامبر نبود و از دستت فریاد ها می زد و مثلا فلان حرف رو در موردت زده. اتفاقا تو سرت بالاست دلواپسی رو باید من رو دوشم حس کنم که نمی کنم.
-پریسا من هیچ خوشم نمیاد با، …
-خوب خوشت نیاد چیزی نیست که چند دقیقه صحبته دیگه.
-من واقعا نمی خوام پریسا!
-تو نخواه من می خوام.
-خاک بر سر من که خیال کردم تو چیزی سرت میشه!
خندم رو دیگه به زور قورتش می دادم.
-خیالت اشتباه بود من چیزی سرم نمیشه الان هم می خوام با اون بنده خدا و تو و باقیه بنده های خدا حساب هام رو صاف کنم.
-خیال می کردم سپردی به خدا و دست برداشتی. اینقدر بی ظرفیتی که نمی تونی تحمل کنی تا خدا خودش حلش کنه؟
-خوب می دونی؟ با خودم فکر کردم دیدم خدا کار های مهم تر از حساب رسی های من داره. واسه همین بهم شعور داده که این کار هام رو خودم انجام بدم و مزاحم جهان گردانیش نشم. این شد که تصمیم گرفتم خودم حلش کنم تا هم زود تر به نتیجه برسم هم کار خدا سبک تر بشه.
-احمقی پریسا. ظرفیت و خریتت رو نمی شناختم وگرنه اصلا طرفت نمی اومدم. به هر حال من نمی خوام با هیچ کسی رو در رو بشم از این مسخره بازی ها هم بذارم کنار.
-بذارمت کنار هان؟ من که به زور نکشیدمت وسط. تو خودت اومدی از طرف کلی چیز میز دادی بهم. تو خودت اومدی وسط.
هواری از سر خشمی که داشت اوج می گرفت. ضربه ای که به هر صورتی می اومد. دیگه خودداری در کار نبود. حکایت گرفتن لبه تیز شمشیر در لحظه سقوط.
-من خیال کردم تو آدمی نمی دونستم اینهمه عوضی باشی. هیچ دلم نمی خواد توی مسخره بازی هات بمونم.
-عجب عجب! خوب بسه دیگه الان سکته می کنی ول کن. کاری نداری آیا؟
-نخیر ندارم. دیگه هم ندارم. برو حوصلهم رو سر بردی.
-آهان این یعنی دیگه نمی خوایی بهت پیام بدم. حرصی نشو حالا چون خیلی خاطرت رو می خوام و نمیشه دلتنگت بمونم و بهت پیام ندم روی تمایلاتت بیشتر فکر می کنم.
-چرا چرند میگی؟
دیگه نمی تونستم نخندم. ترکیدم.
-برو حالش رو ببر بنده خدا. فقط بذار قبلش خاطر جمعت کنم. فردا من هیچ پیامی به اون بنده خدا نمیدم. قرار هم نیست اسم و مدرک ازت بفرستم بهش. رو در رویی هم بی رو در رویی. اگر می خواستم حرفی بزنم همون شب که اولا غافلگیر بودم، دوما به شدت زیر فشار نامتعادل شده بودم و سوما احتمالش اونهمه زیاد بود که با دادن اسم و دلیل ها همه چیز برگرده به حالت نزدیک اولش زبونم باز می شد و حرف می زدم. واسه خاطر جمعیه تو بگم که اون شب نگفتم، قبلش هم که فشار از نوع دیگه واسه گفتن ها داشتم باز هم نگفتم، و از این به بعد هم نمیگم. می تونی راحت باشی.
آرامش واضح تر از اونی بود که بشه منکرش شد. حسش می کردم.
-پریسا خیلی مسخره ای. پس این مسخره بازی ها رو واسه چی در آوردی؟ دیوونه!
-لازم بود. خواستم اولا بخندم، دوما حواست رو جمع کنم به خودت.
-یعنی چی؟
-یعنی اینکه ما بنده های خدا بی معرفت ترین موجوداتی هستیم که زمین به خودش دیده. همش خدا خدا می زنیم ولی در برابرش اینهمه بی چشم و روییم. می دونیم یا میگیم که می دونیم همه چیزمون رو می بینه. همه چیزمون رو می دونه. گناه هامون رو می فهمه. و باز در محضرش به چه سادگی کثافت کاری می کنیم و نمی ترسیم از آگاه بودنش. اما پیش بنده هاش، بنده هایی که شبیه خودمون بنده های خاکی هستن، اینهمه دستپاچه ایم و مثل سگ می ترسیم که فلانی بفهمه من در موردش فلان حرف رو زدم و فلان نیت منفی رو داشتم و فلان جا فلان گفتار و رفتارش رو لو دادم. از اینکه خدا بفهمه اینهمه نمی ترسیم ولی پیش بندش از ترس اینکه دستمون لو بره خودمون رو خیس می کنیم. بذار خاطر جمعت کنم. من دروغ نگفتم. واقعا اون عصر فلانی بهم پیام داد و اون شب کلی با هم حرف زدیم. من عربده زدم و اون آروم سعی کرد آرومم کنه. بعدش رو بیخیال ولی اون شب زیاد صحبت کردیم. ولی بعد از اون شب دیگه هیچ پیامی بینمون داده نشد. هیچ صحبتی با هم نکردیم و هیچ برخورد منفی یا مثبتی با هم نداشتیم. اصلا هم رو ندیدیم. نه اون دیگه اومد اصرار کنه که با کسی رو در رو بشیم، نه من دیگه بهش پیام دادم که حال و احوالت در چه حاله و چه خبر و نمی دونم چی. خیالت راحت باشه من هم خیال ندارم به قول تو خریت کنم. نه واسه اینکه تو برام بی ارزی. واسه اینکه دیگه هیچ بخشی از ماجرا از نظرم ارزش نداره. همون طور اشخاص تشکیل دهندهش. دیگه برام ارزش ندارید که بخوام دست کسی رو بخونم یا مثبت و منفی بودن هیچ کدوم از شما ها رو واسه خودم ثابت کنم. اون زمان که آتیش گرفته بودم و پرپر می زدم برام ارزش داشت چون واسم ارزش داشتید. حالا دیگه ندارید. برید خوش باشید. اولیش هم تویی. خوب دیگه به نظرم کار داشتی. بای بای.
-پریسا ببین الان هم داری اشتباه می کنی. من حسابم جداست اون طرف واقعا، …
-اون طرف و تو و بقیه همگی خوش باشید واسه من هیچ طرفی و هیچ کسی دیگه در کار نیست من از همه طرف ها و طرفدار ها و طرف ندار ها کشیدم عقب.
-آره1چیز هایی شنیدم ولی ببین، …
-بای.
-پریسا1لحظه گوش کن!
-بای.
-پریسا طرف مخت رو زده باور کن اشتباه می کنی.
-مثل اینکه باید بهت بگم خفه شو! تا نگفتم خودت تمومش کن!
-پریسا! آخه بذار من حرف بزنم!
-فقط بای. دیگه هم پیام نمیدی بهم وگرنه جوابم رو نمی پسندی. خدا حفظت کنه!
گوشیم رو آهسته گذاشتم روی میز عسلی و زدمش به شارج. ولو شدم روی مبل و1نفس عمیق کشیدم. بعدش یکی دیگه و یکی دیگه! دستی که به شونهم خورد از جا نپروندم. حتی1کوچولو هم یکه نخوردم.
-علیک سلام. تو سلام بلد نیستی؟
-نه.
-دسته کم سرت رو که میشه بالا کنی.
-به نظرم بشه.
تلاش نکردم لبخندم رو جمعش کنم. بذار باشه چی میشه مگه!
-حالا شد.
-چیه انتظار داشتی دراکولا ببینی؟
-نه انتظار داشتم1قیافه اخموی خیس ببینم.
-بیخیال. نمی بینی. کی برگشتی؟
-تقریبا23دقیقه و7ثانیه پیش.
-پس همه رو شنیدی.
-به نظرم بله. ولی زیاد ازت سر در نیاوردم. داشتی چیکار می کردی؟
-داشتم درس می دادم.
-یعنی معلمی می کردی؟
-نه. فقط درس می دادم. درسی که خودم هم باید بلدش باشم رو هم تدریس می کردم هم دوره.
-حالا دورهت رو کردی؟
-آره.
-یاد هم گرفتی؟
-به نظرم آره ولی باید مطالعه کنم تا فراموشم نشه.
-یاد هم دادی؟
-نمی دونم. خیالم هم نیست که بدونم. به جهنم.
-پریسا! شاید لازم باشه دیگه این درس دادن رو واسه کسی تکرار نکنی.
-اتفاقا چند نفر دیگه هم داخل صف هستن که باید باهاشون1خورده صحبت کنم.
-تصور نمی کنی لازم نباشه؟
-واسه چی؟
-پریسا گاهی لازمه تجربه هامون رو فقط واسه خودمون نگه داریم. دلیل نداره بقیه رو باهاش عذاب بدیم. تو می دونی که هیچ کدوم از اون چند نفر این رو نمی خوان. یا شهامتش رو ندارن یا با طرف برخورد دارن یا هر چیز دیگه ای که باعث میشه دلشون نخواد که به قول تو رو در روشون کنی. تو هم که خیالش رو نداری. داری؟
-حتی1درصد. به هیچ عنوان همچین کاری نمی کنم. نه اسمی ازم در میاد نه مدرکی.
-پس بیا اذیتشون نکن. کار قشنگی نیست. تو هرچی باید می فهمیدی رو در این ماجرا فهمیدی. برای خودت حفظش کن و سعی کن دوره کردن هات متداوم باشه تا فراموششون نکنی که دوباره از این در ضربه نبینی. این کار رو هم متوقف کن. درست نیست. پریسا دارم باهات حرف می زنم جوک که نمیگم این لبخند مسخرهت یعنی چی!
-مگه چشه لبخنده دیگه!
-لطفا جمعش کن از این مدلش خوشم نمیاد.
-کور شو نبین من همین مدلی راحتم.
-خطرناک شدی پریسا.
-خفه شو بابا!
-چی؟
-خفه! جا بده می خوام لم بدم.
-شونه هام رو له کردی ابلیس خوب بیا لم هم بده هیولای وحشی بیا اینجا!
عطر تلخ آرامش1دفعه با قدرت پاشید همه جای وجود آتیشیم. تا اون لحظه نفهمیده بودم چه آتیش گرفتم. تازه می فهمیدم خطرناک شدنم معنیش چی بود. ظاهرا خطر زود تر از بیدار شدن حواس خودم احساس و دفع شد.
-باهاش کنار بیا پریسا. با هر چیزی که از سر گذروندی کنار بیا. می تونی. من مطمئنم. همه چیز آروم تر میشه. درست تر میشه. تو هم قوی تر میشی. مقاوم تر میشی. بهتر میشی. همه چیز دور تر و کهنه تر میشه. تو از پسش بر میایی. من بهت یقین دارم. خیلی هم دارم.
-از کجا؟
-از اونجایی که خودم پرورشت دادم. می دونم می تونی. … … …
ادامهش رو می شنیدم و نمی شنیدم. چرخش زمین و حرکت هستی داشت برام کند می شد. کند و نامشخص و دور. داشتم می رفتم. داشتم سبک می شدم. داشتم حل می شدم وسط عطر تلخ و امن آرامش. چه شدید هم بود. صدایی که شنیدم، یا شاید شنیدم، صدای خودم نبود.
-کی لازمه دوباره بری؟
-به این زودی نیست. کی می دونه دفعه بعدی کی میاد؟ فعلا اینجام.
-کجا؟
داشتم فشرده می شدم. باز هم. باز هم. باز هم! نفسم می گرفت در فشار حجم عطر تلخ آرامشی امن که جنسش رو در هیچ امنیتی نتونستم پیدا کنم. نفس هم به جهنم. بذار بگیره. این بالا فقط جای خودمه. نه حتی جای نفس.
-اینجا. همینجا. درست همینجا! موافقی؟
نمی شنیدم. نمی گفتم. نمی تونستم. نبودم. شاید.
-موافقی؟
صدایی بیگانه از دور. خیلی دور. اون قدر دور که به خیال می زد.
-اوهوم!
صبح جمعه داره میره طرف ظهر و من کلی گرفتارم. چه خستگیِ عجیبی! سردرد رفته و دیگه نیست. فقط حس می کنم تمام شب رو پرواز کردم. دلم می خواد وسط1تاب بزرگ ولو بشم و نسیم بزنه و من فقط هوای پریدن رو نفس بکشم. باید بلند شم درس و تکلیف و گل و مشق اینترنتی و همه چیز. راستی1چیزی! زندگی خیلی قشنگه! نمی فهمم واسه چی این رو که میگم1بغض یواشکی و1کوه دلتنگی هوار میشه روی سرم. ولی کاریش نمیشه کرد. زندگی قشنگه. این واقعیتیه شبیه تمام واقعیت هایی که من باورشون دارم. پس باید بگمش. زندگی خیلی قشنگه! من همچنان نق می زنم، همچنان سفر دلم می خواد و همچنان دلم تنگ شده و تنگ شده و تنگ شده. و زندگی با تمام این ها قشنگه!
تا بعد!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

پراکنده!

سلام بر5شنبه.
کلاس دیروز صبحم شوت شد به امروز. بد هم نشد من برگ های بیشتری پیچیدم ولی تموم نشد. هرچی می پیچم از حجم این ها کم نمیشه انگار ولی از دیشب مثل اینکه1راه میانبر پیدا کردم که1درصد سریع تر بشم و کارم هم بهتر بشه. این درخته چه قدر برگ داره. امروز باید آفتاب گردون های نصفه رو ببرم تمومش کنم این هم طلسم شده انگار.
سرم داره فحشم میده از درد. این هفته زیادی زیاده روی کردم. خودم می دونم ولی، …
-توجیه ممنوع!
باشه بی توجیه. اشتباه کردم ولی واقعا چیکار باید می کردم؟ به خدا خیلی داشت بهم فشار می اومد خیلی زیاد. فقط این مدلی می شد1خورده تخفیفش بدم. تخفیف که نگرفت الان از سردرد گیج می زنم آخه من واسه چی عقل وسط سرم نیست؟ این چه کاریه؟ من که می دونم آخرش سردرده دسته کم میشه اینهمه از خط پایان رد نشم واسه چی رد میشم آخه؟ خوب کمترش هم اگر بخواد جواب بده جواب میده و من بوق مگه اون لحظه می فهمم؟ نمی فهمم که! نمی فهمم آخه!
این هفته داره میره. بذار بره! بیچارهم کرد. آخ سرم! ولی گذشته از سردرد به نظرم الان بد نیستم. دلم، … کاش بینا بودم. دلم می خواست تنهایی برم سفر. خیلی خیلی پیش خاطرم نیست از کجا شنیده بودم که1کسی می گفت هر زمان دلم خیلی پر میشه میرم سفر. داخل ماشین میشینم و سر صحبت رو با بغلدستیم باز می کنم و براش تمام ناگفتنی هایی که دلم ازشون لبریز شده رو میگم. باهاش در مورد همه چی حرف می زنم و اون هم حرف می زنه و هر2تا سبک میشیم. بعد از اینکه رسیدیم به مقصد، اون چمدونش رو برمی داره و میره، من هم ساکم رو برمی دارم و میرم. هیچ کدوم هم رو نمی شناسیم. هم رو نمی بینیم. با هم هیچ خاطره مشترکی نداریم. فقط سبک شدیم و گذشتیم. چه قدر دلم سفر می خواد! خندیدن می خواد. حرف زدن می خواد. حرف زدن های بدون دلواپسی. بدون یادش به خیر ها. بدون خاطره ها. دلم سفر می خواد. دلم می خواد بدون دلواپسی با خیال جمع حرف بزنم و بگم و بخندم. دلم شیطونی کردن می خواد و سبک بالی. از همون خنده های94که می رفت روی روان. مدت هاست دیگه اون مدلی نمی خندم. مدت هاست. خدایا از نیمه95باز هم تونستم بخندم. بلند و گاهی شلوغ ولی خودمونیم خندیدن هام دیگه نود و چهاری نشدن. یعنی میشه که بشن آیا؟ دلم تنگ شده. دلم1خورده یواشکی گرفته. نه خیلی. فقط1کوچولو. خدایا یعنی بد نبودن اینهمه بده؟ آخه واسه چی؟ من فقط دلم می خواد بتونم مهربون تر باشم. واسه چی این، … این دفعه هوار نزدم. گریه نکردم نق هم نزدم. اصلا چیزی نگفتم. جز اینجا هیچ کجای دیگه هنوز نگفتم. اولا تجربهش رو داشتم و حتی حیرت هم نکردم، دوما به نظرم در ناخودآگاهم انتظارش رو داشتم. شاید چون اون عصر خیلی پیش خیلی پیش از این هشدارش رو گرفته بودم. طرف با حضورش چنان شدید غافلگیرم کرده بود که آخر شب دوباره پیویه واتساپم رو چک کردم ببینم نزده باشه به سرم. اون روز عصر بهم گفته بود و من گفتم اشتباه می کنی. اشتباه می کنی! اون بنده خدا هم گفت مطمئن باش یا1همچین چیزی. سفت دفاع می کردم. دفاع می کردم که اشتباه می کنی این طوری نیست اصلا هم این مدلی نمیشه. طرف مطمئن گفت می خوایی امتحان کنی؟ دلت می خواد؟ شاید اون لحظه تردید کردم. شاید دلم نخواست چیزی که واسم ارزش داشت رو از دست بدم. گفتم نه نمی خوام. طرف گفت مطمئن باش که درست میگم. گفتم چیزی نمیشه. طرف گفت امتحان کن ببین میشه یا نمیشه. فقط امروز رو توضیح بده. فقط بگو. دلم نمی خواست امتحان کنم. گفتم نمیگم. به کسی نمیگم. به کسی نمیگم! به کسی نگفتم. ولی همیشه به کسی نگفتن ها رو نمیشه تا آخر ادامه داد. آخرش می رسه به جایی که باید انتخاب کنی. باید بگی. باید بین سکوت کردن و حرف زدن، بین آب و آتیش، بین این راه و اون راه1دونهش رو بری. نمیشه واسه همیشه به کسی نگی. و من نتونستم بیشتر طولش بدم. نمی شد. پریروز و دیشب به هشدار اون بنده خدای یواشکی لبخند زدم. لبخندم تلخ بود ولی لبخند بود. آهایی یواشکی! هرچند اینجا رو نمی خونی و اون هایی که اطرافت می خونن هم چیزی از این خط ها دستشون نمیاد که بهت بگن! ولی من اینجا واسه خاطر دل خودم می نویسم نه واسه اینکه تو بفهمی. الان هم دلم خواست بهت بنویسم که ظاهرا درست می گفتی. خوب می خوایی بخندی بخند چی بهت بگم! فقط اگر1زمانی1درصد اینجا رو دیدی و چیزی ازش فهمیدی یا دیدن و چیزی ازش فهمیدن و بهت گفتن، نخوایی بگی دیدی بهت گفتم! از این دیدی بهت گفتم حس مثبتی ندارم لطفا نگو! خوب کاریش نمیشه کرد. این مدلیه دیگه! ولی بیخیال من از امروزم پشیمون نیستم. از این امتحان که خواه ناخواه زمانش رسید و به ناخواه من انجام شد. همچنان باور دارم که من امروز درست میگم. درست میرم. درستم. به خدا این دفعه سر جنگ و سر لج نیستم واقعا به نظرم درست میاد. طرف، طرف ها اون قدر واسم با ارزش هستن که نگم به جهنم. نمیگم به هیچ عنوان نمیگم. ولی میگم بیخیال. بیخیال! من که تجربهش رو داشتم. دفعه اولم نیست. درضمن خودم رو که فریب نمیدم، از زمانی که هشدار اون عصر بهم رسید ضمیرم یواشکی منتظر این زمان بود. پس بیخیال. ولی دلم1کوچولو یواشکی گرفته از خودم. از خودمون. واسه چی اینهمه… بیخیال. این هفته بیشتر از1خورده سردم بود. هنوز هم هست. ولی درست میشه. درست میشم. عادی میشه واسم. عادی میشم باز. دلم تنگ شده. این روز ها وسط لحظه های دیروز و امروز شناور میشم و در لحظه های هوشیاری آواز می خونم. تمرین می کنم تحریر ها رو ولی نمی فهمم واسه چی بیت ها رو که میرم وسط هاش می بارم! بد هم می بارم! خدایا1مدلی به این دل نفهمم منطق بفهمون من خسته شدم از دستش آخه! آهان آخه درست شد! باید بیشتر بنویسمش تا روون تر بشم و کمتر اشتباه کنم. آخه، آخه، آخه. آخه! چیکار کنم عادته دیگه عوض کردنش سخته. بکش عقب بابا با خودم بودم.
داخل داستان هری پاتر مدیر1قدح اندیشه داشت که خاطرات و افکار مزاحم رو از داخل سرش می ریخت اون داخل. اینجا واسه من1مدل هایی اون شکلیه. هرچی داخل سرم هست رو می پاشم اینجا و خاطر جمع میشم. نمی فهمم واسه چی این مدلیه و این مدلی ام. با اینکه می دونم خیلی ها اینجا رو می خونن و چیز هایی که نمیشه یا نمی خوام به کسی بگم رو ممکنه از لا به لای جفنگ نوشت هام بفهمن ولی زمانی که اینجا می نویسم حس می کنم داخل1دفتر خاطرات امن نوشتم. امن نیست ولی من حس سبکی و امنیت می کنم واسه خودم و واسه ناگفتنی هام. ولی خداییش خدایا1کاری کن جفنگیاتم کشف رمز نشن در خیلی موارد من جدی گناهی میشم و واسه خالی نبودن عریضه هم خخخ!
ببینم دیگه چی داخل سرم می چرخه بریزمش این رو؟ آهان!
آهایی طرف که می دونم اینجا رو می خونی! من از دست تو چیکار کنم هان؟ آخه چه مدلی تا کنم باهات هان؟ آخه تو چه سمجی! تو واسه چی مغز داخل جمجمهت نداری هان؟ دستم بهت نمی رسه2تا سیلی سفت بهت بزنم بلکه حواست بیدار بشن آخه! می رسید به خدا می زدمت! تا کی می خوایی این مدلی گیج بزنی هان؟ واسه چی عاقل نمیشی شبیه آدم زندگیت رو پی بگیری هان؟ دست از این خریت کردنت واسه چی بر نمی داری هان؟ خستهم کردی دیوونه بلند شو آدم باش زندگیت رو کن آخه! آدم به سن و سال تو جرأتش به این خریت ها می رسه؟ بس کن دیگه! اطرافت هم ظاهرا1نفر آدمیزاد حسابی نیست به جای من2تا بزنه توی سرت از گیجی در بیایی! عاقل باش بسه دیگه!
خدایا حرصیم این هم شد کار؟ قربون حکمتت با این مخلوقات آنتیکت هیچ مدلی زبون سرشون نمیشه. داخل پرانتز، شبیه خود من! خخخ! خوب واقعیته دیگه! خودم هم زبون سرم نمیشه. خدا نکنه گیر بدم! دست خودم نیست ول کن نیستم خخخ!
اوخ دیرم شد باید بلند شم آماده بشم. بیخیال میرم حالا! کارت که نمی خوام بزنم! ولی خداییش به جای این آسمون ریسمون بافتن ها می شد چند تا برگ بیشتر بپیچم. این هم بیخیال. ولی من دلم واقعا تنگه. این رو نمیشه بگم بیخیال یواشکی حسابی اذیت میشم ازش.
باز هم دلم می خواد بنویسم ولی9شده و من همین الانش هم حسابی دیر می رسم. بیشتر از این نباید دیر کنم. باقیش اگر حسش بود بمونه واسه دفعه بعد. فعلا من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

فقط چند لحظه!

4شنبه هم رسید. آخجون1عالمه کتاب! امروز حدود های4صبح از خواب پریدم و هنوز در حال پریده به سر می برم و این وسط رفتم1سری به تماس های اینجا زدم. چندتا نوشته خوندم، گریه نکردم، فقط سرم رو به تکیه گاه مبل تکیه دادم و چشم هام رو بستم و ایسپیک واسم خوندشون، اگر زمان دیگه ای بود حتما گریه می کردم ولی نه امشب! ببخشید امروز! فقط گوششون کردم و چه قدر همه این ها در تصورم دور می اومدن! و کتاب! از داخل یکی از این تماسی ها1بسته کتاب اومد بیرون. باید بازشون کنم ببینم چی داخلشه! رمان هاش رو دربیارم خوب هاش رو بخونم. وایی خدا خوابم میاد. عجب هفته پرکاریه! پدرم در اومد هنوز هم داره در میاد! ولی بد نیست. از اون کار هایی نیستن که بدم بیاد. اتفاقا خوبه این هفته شلوغه.
1شنبه و2شنبه و3شنبه چه قدر چه قدر تلخ گذشت! نه چیزی گفتم نه چیزی نوشتم. خیلی دلم می خواست بنویسم و بزنم اینجا. ننوشتم. هیچ چی ننوشتم. کل2شنبه پیش رفتم و پیش بردم و خیلی عادی حرف زدم و زندگی کردم و نق زدم و دویدم و نرسیدم و شب که شد با تأکید به خودم گفتم چه قدر خستهم. چه قدر خوابم میاد! مادرم که رفت، همچنان داشتم واسه خودم و واسه زندگی ماسکم رو حفظ می کردم. اون قدر نازک و ماهرانه بود که حتی اینجا هم چند لحظه تردید کردم اسمش رو ماسک بذارم. دیر وقت. حدود های10شاید. زنگ تلفن.
-هی! حقا که خفاشید!
-علیک سلام خانم پریسای خوش اخلاق.
-حالا گیریم سلام. اخلاقم هم به تو چه!
-چه طوری پریسا! خوبی؟
-عالی. حرف ندارم!
-پریسا!
-عه راستی چه خبر از فلان ماجرا؟ این هفته از بس شلوغه اصلا فراموش کردم ازت بپرسم سرم خلوت تر بشه1خورده بهت گیر بدم.
-پریسا!
-عه ببین1خورده داستان دارم که بهشون نمی رسم1کمکی می کنی آیا؟
-پریسا!
-میگم این بقیه ها کجان نمیان جمعت کنن از پای تلفن؟ هنوز خاطرم هست دفعه پیش1سطل آب روی سر خودت و تلفن خالی کردن تو پریدی از حیرت و من ولو شدم از خنده. هنوز باجم رو ندادی که به کسی نگم. مهلتت داره تموم میشه. به همه میگم.
-تموم شد؟
-نه هنوز1خورده دیگه تهش مونده!
-پریسا!
-راستی ببین! …
-پریسا!
-عه راستی خوب شد زنگ زدی! ببین! …
-پریساااااااااا!
-اه درد واسه چی عربده می زنی؟
-پریسا محض خاطر خدا!
-هان چیه به خدا چیکار داری!
-بذار من حرف بزنم!
-خوب بابا بزن خفه شدی از بس خفه شدی!
-پریسا!
-هوم!
-خوبی؟
-حافظهت ترک خورده آیا؟ اولش پرسیدی گفتم آره.
-پریسا بس نمی کنی؟
-نه. نه!
-خواهش می کنم تمومش کن.
-چی رو تمومش کنم؟ اصلا چی هست که تمومش کنم؟ مگه چی شده؟ مگه امشب چه شب لعنتیه؟ مگه دیروز چندم مرداد بود؟ مگه الان چه ساعتیه؟ مگه من چه مدلی ام؟ مگه امشب چه تفاوتی داره با دیشب؟ با فردا شب؟ با شب های دیگه؟ مگه این ساعت های نفرین شده چه تفاوتی دارن با ساعت های دیگه؟ من چی رو باید تمومش کنم؟ من خوبم. من حرف ندارم. من عالی ام. امشب چه قشنگه و چه شلوغه و من چه خسته ام! همه چیز امنه همه چیز آرومه من داخل خونه امنم ولم دارم به کار های هفتهم می رسم و درس می خونم و گل می سازم و پشت خط وراجی می کنم و اوخ مشق اینترنتی هم دارم که این گل برگ های پدرسوخته اجازه نمیدن بهشون برسم و خلاصه حسابی داره خوش می گذره. مثل هر شب مثل همیشه.
-پریسا1لحظه گوش بده!
-بگو!
-دقیقا داشتی چیکار می کردی پیش از اینکه زنگ بزنم؟
-آب زرشک می خوردم.
-خوردی؟
-آره.
-باز می خوایی بخوری؟
سکوت کردم. دیگه صدا نداشتم. حس کردم کم مونده دیگه نفس هم نداشته باشم.
-پریسا! می بینمت!
-من الان نمی خوام کسی رو ببینم.
-من می خوام.
-تو بی خودی می کنی.
-ما می خواییم ببینیمت.
-شما ها غلط می کنید.
-پریسا! گوش بده!
-خفه بابا! بسه برو بخواب من تشنمه.
-باشه آب زرشک هم دم دست هست که تو امشب خودت رو خفه کنی. می بینمت.
-توی سرت بخوره خودم دارم.
-نه نداری. تمومش کردی یا آخرشه.
-از کجا فهمیدی؟
-از صدات که داره ترک می خوره.
-خوب به جهنم. شب خوش.
-پریسا! می بینمت!
-به جهنم ببین. شب خوش!
گوشی رو ول کردم بی افته. اصلا تصور نمی کردم این می بینمت مال20دقیقه بعد باشه. خدایا چه سرد بود! مگه میشه شب23مرداد و اینهمه سرد!؟ سردم بود. اون لحظه ها سردم بود. بعدش هم که در صدا کرد باز هم سردم بود. بعدش هم که به خودم اومدم و دیدم همراه1دسته سرمازده دیگه چسبیدیم به هم باز هم سردم بود ولی این دفعه سردیش تفاوت داشت. توصیف نداشت هنوز هم نداره. بعدش من بودم و خواب های بیداری و شبی که در لحظه هاش شناور می شدم و شناور می شدم و باز شناور می شدم و هرچی می رفتم سیاهی بود و سیاهی بود و سیاهی. نوری اگر بود شعله هایی بودن که از دل خاک فواره می زدن بیرون و انگار می رفتن بالا تا هرچی در دلشون بود رو بفرستن آسمون. شبیه پرتاب1پرنده که می خواد بعد از1مدت طولانی که بال هاش بسته بود، بعد از1مدت طولانی زمینی بودن، با کمک1دست پرتاب بشه هوا تا بپره و بره هرچی بالاتر. شعله ها می رفتن بالا. می رفتن بالا و بالا و من و شب و باقیه خاکی ها این پایین جا مونده بودیم! من بودم و شب بود و شعله ها و فریادی که شاید آزاد می شد و شاید هم نمی شد. نمی دونم. خاطرم نیست. صدا بود ولی نمی دونم چه صدایی. شعله ها می رفتن بالا. بالا، بالا، بالاتر. صدا می رفت بالا، بالا، بالاتر. شب بود و من بودم و هیچ. فقط شب بود و صدا بود و شعله ها. من نبودم. وسط شب، وسط شعله ها، وسط صدا ها، وسط هیچ، گم شده بودم. تنها اتصالم به هستی لیوانی بود که دستم ازش جدا نمی شد و دست هایی که دور شونه هام بودن و از شونه هام جدا نمی شدن. هر2تا عامل رو احساس می کردم. وسط هیچ این2تا رو حس می کردم و به نظرم می رسید هیچ با تمام قدرت می خواد از این2تا عامل جدام کنه و موفق نمی شد. وحشتناک بود ولی وحشتی در کار نبود. شب بود و شعله بود و صدا بود و هیچ!
صبح3شنبه چنان خسته بودم که دلم می خواست بمیرم ولی بلند نشم. زندگی منتظر نمی موند. کلاس زبان. قیافهم هوار می زد که چیزی نمی فهمم. استاد فهمید. گفتم خوابم میاد. چه قدر خوابم می اومد. رسیدم خونه. سلام خونه! دیگه نتونستم سرپا بمونم. ولو شدم و شبیه جسد رفتم به عدم تا زمانی که مادرم در زد و اومد و ماشینش رو برداشت و رفت ییلاق. مهلت نداشت دقیق بشه به قیافه من! خدا رو شکر! عصر1زنگ زد. صدام بریده بود از بس خسته بودم. از بس خسته بودم! در جواب پرسیدنش گفتم1خورده دلم گرفته از همه چیز. حوصلهم سر رفته. آسمون دلم می خواد. نگفتم وسط آسمون دنبال چی دلم می خواد بگردم! اون بنده خدا هم دیگه گیر نداد. با هم حرف زدیم از موارد معمول تر. شب شده بود. شب3شنبه. دیشب گذشته بود و رفته بود تا1سال دیگه دوباره برگرده و نفس خودم و بقیه رو بگیره. دیشب گذشته بود و واسه چی من هنوز اینهمه سرد و خسته و سنگین بودم؟ انگار1کوه رو روی شونه هام می بردم. از1سال به1سال دیگه. از1شب به1شب دیگه. از1لحظه به1لحظه دیگه! چه قدر خسته بودم! چه قدر خسته بودم! چه قدر خسته ام! امسال چیزی ننوشتم. امسال شبیه روز های دیگه زندگی کردم. فقط زندگی کردم. امسال، … چه قدر خسته ام امسال! خوابم میاد! صبح شده ولی من خوابم میاد چون از صبح خیلی زود بیدارم. بیدارم از خستگی و از فشار کابوس همیشه که دیشب باز تکرار شد و با فشار از جهان خواب پرتم کرد بیرون. حتی نفس ندارم بگم کاش دیگه نبینمش! الان صبحه. روز ها جهان خوابم امن تره. چند لحظه بخوابم! فقط چند لحظه. فقط چند لحظه!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بت!

بچه که بودم عروسک زیاد دوست داشتم. نوجوون هم که شدم همین طور. هنوز هم عروسک زیاد دوست دارم. اما نه هر مدلش رو. عروسک های پشمی و خرسی و از این چیز ها رو نمی پسندم. عاشق باربی ها و عروسک های بزرگ انسان نمام. دختر نما های بزرگ با مو های بلند و مژه های متحرک و قیافه های قشنگ. خدایا این یکی از ضعف هامه. همه می دونن چه قدر این لعنتی های خوش قیافه رو دوست دارم ولی واقعا تا امروز که این رو اینجا ننوشته بودم کسی نمی دونست واقعا چه قدر. شاید هم هنوز کسی ندونه. چون تصورش احتمالا سخته. اما زمانی که بهت میگم این یکی از ضعف هامه به نظرم از بین100تا نفر2تاشون بتونن عمق ماجرا رو تصور کنن.
داشتم می گفتم. همیشه عروسک دوست داشتم. هنوز هم دوست دارم. مادرم و باقیه اطرافیانم هرگز نفهمیدن چه قدر. فقط می دونستن که عاشق عروسکم. بزرگ تر که شدم بهم می خندیدن و مهربون تر هاشون نصیحتم می کردن و مادرم ترمزم رو می کشید ولی، … من همچنان عروسک دوست دارم. امروز می تونم خودم رو بکشم عقب ولی این شامل دیروز هام نمی شد. زمانی که اگر1چیزی رو دلم می خواست می شدم1منطقه آتیش. از جنس خواستن های بچگی و نوجوونی.
عروسکه خیلی قشنگ بود خیلی. عین فرشته مینیاتوری که خشکش کرده باشن. با قد کشیده، مو های مشکی و بلند تا کمر، مژه های حالت داره برگشته و چشم های درشت و آبی، صورت سفید و جمع و جور و ابرو های نازک و دماغ و لب و دهن فسقلی و چونه کوچیک، گردن کشیده و لباس بلند و براق طبقه طبقه و فنردار با آستین های مدل فرشته که انگار2تا بال بسته کنار شونه هاش پشتش بود و دست های کشیده و ظریفی که با ظرافت رها شده بودن روی لباسش و کفش هایی که شبیه لباسش براق بودن و سفید با خط های باریک و براق که نقش گل روی کفش ها درست کرده بودن و طرحش ادامه طرح روی لباس بود. از تماشا کردنش سیر نمی شدم. چنان شدید می خواستمش که چشم هام با تماشاش داغ می شدن. عاقبت هم رفتم داخل اون مغازه بزرگ و بی سر و ته که پر بود از عروسک و جعبه های اسباب بازی و قیمت فرشته خودم رو پرسیدم. 35000تومن! اون زمان این جواب شبیه کابوس بود واسم. اون زمان35000تومن پولی بود واسه خودش. خیلی بیشتر از اونی که1بچه صاحبش باشه و پای1عروسک بپردازتش. مهم نبود عروسکه چه قدر قشنگ باشه و مهم نبود طرف چه قدر بخوادش. این پول زیاد بود خیلی زیاد. اما من اون فرشته بی حرکت رو می خواستمش. به شدت می خواستمش. باید دستم بهش می رسید. با وجود اینکه می دونستم نه درسته نه ممکن، بارها و بارها با اصرار از فروشنده خواستم بیاردش پایین و اجازه بده فقط1لحظه لمسش کنم. این مدل اصرار کردن ها در منطق من درست نبود. مادرم درست برخلاف این یادم داده بود ولی نمی تونستم نمی تونستم! اصرار می کردم و جواب همون بود که بود.
-پولش رو بیار بده چشم. اصلا ببرش مال خودت!
-فقط1لحظه!
-نمیشه دختر جون! اگر هر کسی از راه می رسه بخواد لمسش کنه که دیگه چیزی ازش نمی مونه!
-فقط1لمس کوچیک!
-نمیشه. اگر بدم تو بهش دست بزنی به بقیه هم باید بدم بهش دست بزنن. می دونی چند تا خواستگار داره این عروس کوچولوی تو؟
راست می گفت. خیلی ها خواهانش بودن. هر دفعه که از کنار اون ویترین جادویی رد می شدم سیل نگاه های مشتاق رو می دیدم که از وسط صورت های دختر های مدل به مدل و قد و نیم قد به فرشته من خیره می شدن و با نگاه انگار می خواستن بکشنش پایین، برش دارن و فرار کنن تا اون سر دنیا.
واسه جور کردن پولش به هر دری زدم. منت مادر رو کشیدم، ناز پدر رو کشیدم، روی مخ برادر کار کردم که قلک پول تو جیبی هاش رو بهم قرض بده، ولی35000تومن بد جوری دور از دسترس بود. باید1کاری می کردم. عروسک رو بد جوری می خواستم. می ترسیدم از دستم بره. فروشنده با زبون چرب و نرمش برام کلمه بازی می کرد.
-نگران نباش. مال خودته. نگهش می دارم واست تا بیایی ببریش.
-آخه اگر یکی بیاد بخردش، …
-نترس نمی خره. از این ها زیاد داریم. من1دونه خوبش رو می ذارم کنار واسه تو.
-من همین رو می خوام.
-این نمونه پشت ویترینه بهترش رو واست نگه می دارم.
-نه! من همین رو می خوام. بقیه فرق می کنن شبیه این نیستن.
-همه همین شکلی هستن باور کن!
-نه! نه من همین پشت ویترینیه رو می خوام. فقط همین1دونه رو!
-باشه دختر جون باشه! باشه همین مال تو. به کسی نمی فروشمش تا خودت بیایی سراغش.
در عالم معصوم دیروز هام اون قول برام شبیه وحی معتبر بود. در عالم معصوم دیروز هام اون حرف ها و اون لحن مهربون و اون خنده هایی که با گفتار قاطی می شدن برام شبیه پیام بهشت بودن. به نظرم می رسید فروشنده شبیه فرشته ایه که کلید رسیدن به آرزوم دستشه و اون قدر هم مهربون هست که باهام راه میاد. چه عالی! چه دوست داشتنی! چه، …
از همون روز شروع کردم به جمع کردن. چه زمان هایی که از خواسته های کوچیکم زدم تا پولش رو نگه دارم. چه خوشی های کوچیک ولی با ارزشی رو که از دست دادم چون لازمهش1خورده خرج کردن از پول تو جیبیم بود و من پول رو لازم داشتم واسه جمع شدن. چه روز هایی از هوس1بسته بیسکویت گیج می شدم ولی نمی خریدمش و در عوض حساب می کردم که چند تا بیسکویت دیگه صرفه جویی کنم تا پولم به35000تومن برسه و از شمردن ها و حساب کردن ها روحیه می گرفتم. هر بار داخل مسیرم اون ویترین جذبم می کرد. دلم می خواست بقیه هایی که همیشه اونجا جمع بودن و نگاهشون به فرشته من بود رو مجازات کنم تا بقیه عبرت بگیرن و دیگه اون نگاه های خواهنده خطرناک رو به عروسکم ندوزن. هر دفعه از تصور اینکه صاحب یکی از اون نگاه ها بره داخل مغازه، اون35000تومن کزایی رو بپردازه و با عروسک من بیاد بیرون حالم عوض می شد. عروسک روی طبقه بالاییه اون ویترین برام1بت شده بود. بتی عزیز که حاضر بودم واسه بغل کردنش پر در بیارم و تا طبقه بالاییه اون ویترین نه تا هر جا که لازم بود پرواز کنم. شب و روز هام هر لحظه فکرم از درس و مشقم آزاد بود توی خیالم بار ها و بار ها می رفتم داخل مغازه، پول رو می دادم و عروسک رو می گرفتم و می زدم بیرون. نه اصلا نمی زدم بیرون. بعد از گرفتنش مغازه و همه چیز اطرافم رو بیخیال! من می شدم و عروسک. در تصوراتم لمسش می کردم. بغلش می کردم. فشارش می دادم روی سینهم و بلند می گفتم عاقبت مال خودم شدی! در خیالم حجم سفتش رو توی بغلم حس می کردم. جنس لباسش رو حس می کردم. نرمیه مو هاش رو حس می کردم. چه کیفی داشت و چه عطشی داشتم واسه تحقق خیالاتم! حتی سر کلاس هم فکرم به خیال بافتن بود و آزاد از درس و مشق و دنیای واقعیت. دلیلش هم مشخص بود. عروسکم رو می خواستم!.
روز ها گذشتن. هفته ها. ماه ها. من بودم و خیال عروسک و اون ویترین و طبقه بالاییش که پر و خالی می شد و نگاه خواهنده من فقط1نقطهش رو می دید. گوشم بسته بود به کلمه ها و جمله هایی که سعی می شد اون قدر متقاعد کننده باشن که به وسیلهشون بیدار بشم و بفهمم. چی رو باید می فهمیدم؟ عروسک من اون بالا منتظر بود که دستم بهش برسه! باقی فقط حرف های بی محتوا بودن و بس. بار ها شنیدم که باباجان اشتباه می کنی اون چیزی که از دور می بینی واقعی نیست اون عروسکه فقط، … ولی باقیش رو نمی شنیدم. اون عروسکه عروسک ناز خودمه همین و بس.
-مواظب باش. بت ها اونی که تو می بینی نیستن. اون ها بزرگن، زیبان، ستودنی هستن، با ارزشن چون تو اون مدلی می بینیشون. چون می خوایی اون مدلی باشن. اگر درست ببینی می فهمی که، … من نمی فهمیدم. هیچ چیز این کلام رو نمی فهمیدم. اصلا در هوای فهمیدنش نبودم. من عروسکم رو می خواستم. عروسکی که از نظر خودم آخر آرزوی اون زمانم بود. همه چیزش برام تک بود. از تاج براق روی سرش که با لباسش ست بود گرفته تا کفش های پاشنه بلند و طرح دار و زیور آلات درخشانش. النگو های مرتب روی دست های ظریفش و گوشواره های کوچولوی قشنگش و سینه ریز ظریفش که برقش با طرح و اکلیل روی لباسش همخونی داشت. خدایا چه قدر مشتاق بودم واسه لمسش!
خواب و بیداریم شده بود عروسک پشت ویترین. من2تا النگو داشتم که برام خیلی می ارزیدن. دوستشون داشتم و زمانی که گفتم حاضرم بفروشمشون پدر و مادرم فهمیدن اوضاع حسابی بیخ داره. واسه خاطر اینکه پولم به35000تومن برسه چه ها که حاضر نبودم کنم!
پدر و مادر که اوضاع رو این مدلی دیدن به پیشگیری متوصل شدن و کمک های نامحسوس شروع شد. جایزه های کوچیکی که به فلان نمره مثبت از فلان امتحانم داده می شد پولی بود. در عوض ترک فلان عادت مزاحم که هیچ مدلی از سرم نمی افتاد پول جایزه گرفتم. به نام قرض چند تا اسکناس از جیب پدر وارد قلک من شد که مثلا بعدا بهش بدم و البته همه جز خودم می دونستن که این هیچ زمانی قرار نبود اتفاق بی افته. و عاقبت هم شرط معدل امتحان های ثلث سوم.
اون سال مثل لودر بدون نق درس خوندم و خوندم و خوندم. شاگرد اول شدم. نه داخل کلاسم. داخل کل کلاس های هم ردیف داخل مدرسه عادی. کلا ترکوندم. و بعد، محتویات قلکم به قله نهایی رسیده بود. درست35000تومن.
شبی که فرداش قرار بود برم مغازه از شدت هیجان حالم بد بود. تا خود صبح دقیقا تا خود صبح اصلا نخوابیدم. از شدت استرس معدهم پیچ می خورد. نتونستم شام بخورم. صبحش هم صبحانه بی صبحانه. با اینکه چشمم روی هم نرفته بود خواب نداشتم. واسه چی این ساعت های لعنتی نمی چرخیدن؟ پس کو ساعت9صبح آخه؟
چه مدلی زمان برام گذشت بماند. اینکه حس می کردم زمین و زمان از حرص من آروم تر پیش میرن، مادرم زیادی کند و خونسرده، همه ساعت های روی زمین خراب شدن و زمان هم باهام لج کرده و جلو نمیره تا مغازه ها باز بشن هیچ چی نمیگم. راه که افتادیم به وضوح وسط خیابون بالا پایین می پریدم. انگار انتظار داشتم از روی شونه هام2تا بال در بیاد تا بتونم پرواز کنم و سریع تر برسم نکنه1کسی دم آخری برسه و زود تر از خودم آرزوم رو بدزده. نشمردم چند دفعه مادرم کشیدم کنار تا خودم رو نندازم زیر ماشین هایی که بوق زنان از بیخ گوشمون رد می شدن.
-بیخیال. اون ها چه می فهمن! آدم بزرگ های کسل کننده بی ذوق! هیچ کدومشون اندازه حالای من خوشبخت نیستن. اون ها صاحب فرشته پشت ویترین نمیشن. بذار بوق بزنن و به رانندگی های کسل کنندهشون برسن تا قیامت! این راه لعنتی واسه چی تموم نمیشه؟
با تمام این ها رسیدیم. جمع مشتاق همیشگیِ پشت ویترین رو با شدت زدم کنار و پریدم داخل. از شدت فشار عصبی نفس نفس می زدم. کیف پول قرمز کوچیکم رو چنان سفت گرفته بودم که انگار شیشه عمرم داخلش بود. خانم فروشنده می خندید.
-اینهمه صبر کردی2دقیقه هم روش. بذارمش داخل جعبه میدم خدمتت.
من جعبه نمی خواستم. جز عروسکم هیچ چی نمی خواستم. تا بغل کردنش فقط2ثانیه دیگه فاصله داشتم. اگر مادرم نگهم نمی داشت شیرجه می زدم اون طرف پیشخون و معطل جعبه و فروشنده نمی موندم.
عاقبت لحظه ای رسید که لحظه من بود. عروسک بزرگ داخل1جعبه شکیل روی پیشخون درست مقابل من دراز کشیده بود. نمی تونستم واسه پرداختن پول صبر کنم. شیرجه زدم روی جعبه. روش که نه! شیرجه زدم توی جعبه. عروسک رو از داخل جعبه قاپیدم و گرفتمش توی بغلم و با1فشار، …
-هان؟ وایی! چی؟!
-چیکار می کنی این طوری که به خونه نرسیده داغون میشه! چیزی نیست لباسش از فرم خارج شد الان درستش می کنم.
از حیرت خشکم زده بود. واسه چی اون حجم بزرگی که باید بغلم رو پر می کرد1دفعه فرو رفت و اینهمه کوچیک شد؟ مگه میشه؟
فروشنده خواست اون چیز وسط دست هام رو بگیره و برش گردونه به حالت اولش ولی من کشیدم عقب و1لحظه مات اون حجم رو بین دست هام نگه داشتم. بعد آهسته بهش دست کشیدم. دستم رو شبیه خوابزده ها بردم زیر لباس و اونجا دنبال تنه سفت عروسک گشتم. تنه سفتی در کار نبود. اون زیر تقریبا هیچ چیزی نبود. هیچ چیزی از اون مدل که من انتظارش رو داشتم زیر دست هام نبود. انگار داشتم کابوس می دیدم. باورم نمی شد. زیر لباس عروسکم جایی که باید تنه سفتش جا می شد هیچ چی نبود. یعنی تقریبا هیچ چی. جز1باریکه سیم های نازک که شبیه چوب لباسی لباس رو ثابت نگه می داشتن. خیلی آهسته دست های ظریف عروسک رو لمس کردم. انگشت های کشیده و مچ باریکش رو لمس کردم. دستم رو آروم بردم بالاتر تا آرنج و بازو هاش رو زیر نرمیه پف های آستین لباسش لمس کنم. از مچ بالاتر دیگه هیچ چی! فقط1حجم باریک از پارچه نازک که روی1مشت سیم و پنبه کشیده شده بود تا داخل آستین لباس جا بگیره و نمای قشنگی بهش بده! دستم رو آهسته بردم پایین و پا هاش رو هم لمس کردم. در جایی حدود های مچ پا که لباس شروع می شد، فقط1جفت سیم کلفت بود و بس. دستم رفت بالا و باز هم بالا و سر و موهای عروسک رو لمس کردم. سر کوچیک و خوش فرمش سفت بود با مو هایی که واقعا قشنگ بودن. صورت سفت و چشم هایی که بی حرکت با مژه های چسبیده بهشون ثابت بودن. نمی شنیدم مادرم با خانم فروشنده چی ها میگن. اون ها هم نمی فهمیدن که من در چه حالم. ولی عاقبت فهمیدن. شاید نه کاملا ولی فهمیدن که1چیز هایی رو باید بهم توضیح بدن.
-آره دیگه! این عروسک سرامیکیه. بیشتر واسه دکور می برنش. باید موقع دست گرفتنش خیلی مواظب باشی. خیلی ظریفه باید رعایت کنی. ولی خیلی خوشگله! مثل خودت!
حرف ها و خنده های خانم فروشنده برام شبیه تعبیر کابوسی بود که درش فرشته ها هیولا می شدن. خاطرم نیست چه مدلی با کیف پولم کشیدم عقب و از مغازه زدم بیرون. حس کسی رو داشتم که بهش خیانت شده. به نظرم می رسید روی احساسم تقلب شده و من به این تقلب لعنتی باختم. حس وحشتناکی بود. اون قدر وحشتناک که فریاد های حرصیه مادرم زمانی که از جلوی ماشین در حال حرکت کشیدم کنار هیچ اثری روی بیدار کردنم نداشت. مادرم سعی کرد بفهمه حرف حسابم چیه. پشت سر هم کلافه و متحیر می پرسید چیه! چیه! پول رو بده بریم دیگه! چیه! نمی خوایی؟ بابا حرف بزن می خوایی بخریمش یا نه!
می خواستمش ولی نه! من عروسک خودم رو می خواستم نه این1مشت سیم و پارچه و پنبه لعنتی رو که زیر زرق و برق اون لباس مخفیش کرده بودن. این چیز بی مصرف که بت آرزو های این1سال اخیر من نبود! زبونم نمی چرخید. حالا می فهمیدم. می فهمیدم که واسه چی اجازه نداشتم بت آرزو هام رو از نزدیک لمسش کنم. حالا می فهمیدم مفهوم بعضی شنیده های این اواخرم رو مبنی بر تفاوت دیده ها و خواسته هامون. حالا می فهمیدم که اینهمه مدت اینهمه مدت چه قدر باطل و بی خودی سر کار بودم! حالم به معنای واقعی بد بود. مادرم سعی کرد کیف پولم رو ازم بگیره، پول اون حجم سیم و پارچه و پنبه رو بپردازه و با اون جعبه شکیل از مغازه بریم بیرون. ولی من بی حرف کشیدم عقب. کم مونده بود دوباره فرار کنم وسط خیابون. برای درست کردن اوضاع هیچ کمکی به مادرم نکردم. خیالم نبود چی ها میگن و چی ها میشه. فقط کیف پولم رو چسبیدم و کشیدم عقب. به هیچ عنوان حاضر نبودم حاصل اونهمه انتظار و اونهمه تلاش رو بپردازم و در عوضش هر دفعه با نگاه کردن به محتویات اون جعبه لعنتی به خاطرم بیاد که چه قدر باختم!
مادرم که نفهمیده بود چی شده دستم رو گرفت و بدون جعبه برگشتیم خونه. مادرم عصبانی بود و مونده بود من چم شده. و من واقعا نمی تونستم در جواب حرص و حیرتش هیچ توضیحی بدم. به یاد تمام حسرت های کوچیک و معصومی که به خاطر رسیدن به سراب تحمل کرده بودم حتی نمی تونستم آه بکشم. دلم می خواست حرف بزنم. نق بزنم. گریه کنم. ولی نمی شد. چیزی شبیه1خلأ لعنتیه گنگ وجودم رو پر می کرد. عروسکی که بت من شده بود اصلا وجود نداشت. من اونهمه روز و اونهمه لحظه چیزی رو می خواستم که نبود. حس خیلی بدی بود خیلی بد.
اون روز نتونستم از شر این حس بد خلاص بشم. عصر هم نتونستم. زمانی که بچه های فامیل رو1جا جمع دیدم نتونستم. زمانی که پدرم از سر کار برگشت خونه هم نتونستم و زمانی که برادرم اومد پیشم و سعی کرد به حرفم بیاره باز هم نتونستم. فقط انگار شاید گریه کردم. گریه ای تلخ که نمی تونستم جنسش رو واسه هیچ کسی توضیح بدم. اون زمان نمی تونستم ولی حالا می تونم. جنس تلخ ناکامی.
بت آرزو های من اونی که تصورش رو داشتم نبود. اصلا نبود و من به هیچ گیر داده بودم. زیر اون لباس پر زرق و برق تقریبا خالی بود و من نمی دونستم. از هیچ چی واسه خیال هام بتی ساخته بودم که1سال واسه رسیدن بهش زندگیِ کوچیکم درگیر بود و زمانی که دستم بهش رسید و لمسش کردم باطل بودن تمام این خواستن رو درک کردم.
چند روز گذشت. خاطرم نیست چند روز. سعی کردم مثبتش رو ببینم. من حالا35000تومن پول داشتم. این باید خوشحالم می کرد ولی نکرد. از قلک پر پولم متنفر شده بودم. بهم حس تلخ و آزار دهنده ناکامی رو می داد. انداختمش کنار و تا3ماه بعد که پدرم به بهانه اینکه پول ازم قرض کنه قلک رو گرفت، بازش کرد و با پول های داخلش برام1جفت دیگه النگو خرید دست بهش نزدم.
طول کشید تا خاطره اون تلخ کامی برام قابل تحمل تر شد. هیچ زمانی کامل تلخیش از کامم نرفت ولی شبیه تمام خاطرات بد دیگه کهنه شد و اون قدر غبار زمان روش رو گرفت که بشه تحملش کرد.
گذشت. تابستون رفت. مدرسه ها دوباره باز شدن. باز من بودم و مسیر مدرسه و اون مغازه و اون ویترین. اول مهر بود و هوا هوای شلوغ اول مدرسه. همراه مادرم از پیاده رو می رفتیم. به مغازه که رسیدیم شبیه همیشه بود. شلوغ و پر سر و صدا. سرم بدون اراده خودم چرخید و نگاهم رفت به ویترین. فرشته مینیاتوری که زمانی بت آرزو های من بود هنوز در بالا ترین طبقه ویترین جلوه می فروخت و1دسته دختر با چشم های به شدت مشتاق بهش خیره شده بودن و در موردش حرف می زدن.
-ببین چه خوشگله!
-خوشگله که خوشگله بیا بریم دختر دیر شد!
-مامان تو رو خدا من فقط این رو می خوام.
-این به درد تو نمی خوره. مال بازی نیست.
-تو رو خدا! بخر دیگه!
-گرونه نمی فهمی؟
-پول جمع می کنم. از پول تو جیبی هام. هرچی تو و بابا بگید. به خدا من فقط همین رو می خوام. تو رو خدا! … … …
با صدای مادرم به خودم اومدم.
-چیه باز!
-چی؟
-میگم به چی می خندی!
-من؟
نفهمیده بودم از کی داشتم زهرخند می زدم. و نمی دونستم به چی. واقعا نمی دونستم.
-من، به هیچ چی.
تا زمانی که از بین شلوغی های جلوی ویترین رد نشدیم، تا زمانی که دور نشدیم، تا زمانی که به در مدرسه نرسیدیم و تا زمانی که زنگ نخورد و بین دوست های سال پیش و دیدار ها و خنده ها نرفتیم سر صف، اون زهرخند همراهم بود. و تا مدت ها بعد، تا خیلی خیلی بعد، هر زمان از اون مسیر و از جلوی اون ویترین رد می شدم، حس می کردم در خاطرم1جور تلخ کامی شبیه تلخیه1داروی خیلی تلخ و نفرت انگیز که ساعت ها بعد از خوردنش طعم تلخش زیر زبون باقی می مونه و پاک نمیشه حاکم بود و خیال پاک شدن هم نداشت.
روز ها گذشتن و من بزرگ شدم. خواهندگی هام عوض شدن ولی خودم عوض نشدم. هنوز همون طوری باقی موندم. هنوز اگر چیزی رو واقعا بخوام به همون شدت می خوامش. هنوز خواستن هام رو بت و بت هام رو آرزو می کنم و هنوز داخل کارنامهم در انتظار نمره قبولی از درس عبرت هستم که سال ها پیش باید از محضر تجربه می گرفتم ولی غفلت کردم و نگرفتمش!. ای کاش اون سال، اون تجدیدی، تجدیدیه آخرم می شد!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و این روز ها و گاهی هام!

سلام. خوب1خورده اینجا از هر دری جفنگی بگم بهم خوش بگذره واسه اول هفتهم خوبه.
صبح شنبه واسه چی اینهمه دیر بلند شدم؟ به نظرم هفته پر کاری باشه این هفته. خوشم نمیاد به گذر زمان متمرکز بشم. نمیشم. هر زمان میاد داخل سرم هر مدلی بتونم پرتش می کنم بیرون. دلم نمی خواد روز ها رو بشمارم. دلم نمی خواد این داخل ذهنم بچرخه که مهر باز هم میاد. خدایا واسه چی من با این کنار نمیام؟ من با چشم هام کنار اومدم با1عالمه مشکل بی سر و ته در زندگیم کنار اومدم خدایا ناشکر نیستم ولی کمک کن باهاش کنار بیام آخه این واقعا داره اذیتم می کنه!
واسه2شنبه کلی تکلیف هنری دارم که انجامش ندادم. در مورد چگونگیه امتحان کانون زبان باید1فکری کنم. فردا1شنبه باید در مورد راه حل جالبی که1بنده خدا بهم نشون داده باهاشون حرف بزنم. خدایا فهموندنش رو بگو! اندازه1امتحان دادن سخته! لعنت بر هرچی منفیه! راستی اون بنده خدا رو اسم ازش نبردم چون1کوچولو از اینکه رضایت داشته باشه نامطمئنم. چیزی نیست ولی احتماله دیگه باید در نظر گرفتش.
میگم گاهی به شدت حیرت می کنم. واسه چی1دسته آدم اینهمه بی مرز وقیحن؟ هر مدلی که باهاشون تا می کنی باز از رو نمیرن و سر که بالا می کنی می بینی از1گوشه صحنه فلاش قیافه نکبتشون رو می بینی که روانت رو با حضور عوضیشون تاریک می کنن. دیگه می مونی باهاشون چیکار کنی. فحش بدی، تهدید کنی، هوار بزنی، پیام های غیر مستقیم و مستقیم بفرستی که غیب بشن به جهنم از حریمت تا نبینیشون، بری1ضربه سفت بزنی تا پرت بشن زمین و جونشون بالا بیاد و خاطرت جمع بشه که اگر بلند بشن دیگه اسم و نشون هم ازت خاطرشون نیست چه برسه به اینکه اطرافت بپلکن، این دیگه آخرشه و زمانی که با تمام این ها می بینی باز هم صحنه دیدت رو سیاه می کنن فقط می تونی بزنی بکشیشون تا از دستشون خلاص بشی. به نظرم اون زمان هم1شبح ازشون1گوشه صحنه تو باشه تا حرصیت کنه و هیچ مدلی هم کنار نمیره. خدایا از دست این مدل هاش خودم رو به خودت سپردم!
این روز ها کارم شده سرچ کتاب از اینترنت، تبدیل با گوگل او سی آر و خوندن و خوندن. عمری دلم کتاب خوندن می خواست و حالا گیر دادم بهش. اه لعنتی سری کتاب های دویل رو نتونستم دانلودش کنم. باید سر مهلت به حسابش برسم. اول دانلود بعدش تبدیل بعدش هم برو که رفتی! سارا مدل ویرایش شدهش رو می خونه ولی من تحمل ندارم تحمل کنم اول باید بخونم تا آخر کتاب بره بعدش بشینم به ویرایش. به جان خودم خوب می کنم چون اگر این مدلی نبود نمی فهمیدم این کتاب12جلدیه آخری که داشتم جلد اولش رو ویرایش می کردم در جلد های بعدیش خط های افتاده داره و واقعا نمی دونم چه مدلی باید درستشون کنم. متن رو می فهمم ولی ایراد هاش رو نمی دونم چه مدلی رفع کنم. یوهو سارا! شنیدی؟ راستی از استاین یکی یا2تا نمی دونم چند تا کتاب از اینترنت گیر آوردم اگر اینجا رو می خونی خاطرم باشه بهت بدمشون. شکلک مرض دارم. خوب واتساپ رو که ازم نگرفتن واسه چی اینجا دارم بهش میگم؟ همون مرض دارم.
این روز ها گاهی یواشکی، … فقط گاهی، … و لحظه هایی که شدید میشه واقعا ترسناکه. شکر خدا که طولانی نیست وگرنه از دستم در میره و 1کار جدی دست خودم میدم که نمیشه جمعش کرد. دیروز1لحظه کوتاه یکی از اون گاهی ها بود. اینقدر مشهود که همه دیدن.
-چی شد؟ انگار داغ شدی1لحظه مثل اینکه ازت آتیش در اومد. بگو چی توی فکرت بود؟ باید جالب باشه بگو دیگه! …
واقعا ترسیده بودم. فکرم کلید کرده بود حتی نمی دونستم چه مدلی دروغ سر هم کنم و1فکر آتیشی یا به تصورشون آتیشی تحویلشون بدم. این وسط، …
-خدایا نجاتم بده! وایی خدایا1کاری کن اجازه نده شدید تر بشه این از تمام دردسر های ریز و درشتی که تمام عمرم داشتم بد تره!
شکر خدا طول نکشید. رفت تا دفعه آینده که ایشالا به این زودی ها نباشه خخخ! البته خودم هم به رفعش1خورده کمک کردم. خدا ببخشدم! خوب خداجونم چیکار می کردم داشت ضایعم می کرد نمی شد تماشا کنم که! ای بابا! شکلک بی توصیف. ولی جدی من می ترسم. خدایا من می ترسم حواست هست؟ من1خورده زیاد تر از حد عادی می ترسم.
اون هفته که قهرمان بازی در آوردم تنهایی رفتم جایی فهمیدم جهتیابیم هنوز ضعیف تر از حد انتظاره. بعد از تکرار تنها رفتن هام هنوز در ورود و خروج رو گم می کنم. البته شاید هم از اثرات مکان بود نمی دونم. می خواستم بدون اینکه ترسم رو ظاهر کنم هرچه سریع تر از اون اتاق آروم و خنک بزنم بیرون و در رو گم کردم. طرف راهنماییم کرد و من در ظاهر آروم ولی در واقع فرار کردم. حالا که بهش فکر می کنم می بینم شاید فهمیده باشن. خوب فهمیده باشن چیکار کنم؟ زمانی که روی اون صندلیه نمی دونم چی با کله1وری ولو شده بودم اصلا حواسم نبود که در چه حالم. شنیدم که از بالای سرم گفت چیزی نیست وقتی که بخوام کاری کنم بهت میگم. چند ثانیه بعدش بود که فهمیدم با تمام زورم2دستی2طرف اون دسته های چرم پوش رو فشار می دادم و شونه هام آشکارا لرزش داشتن از بس شدید داشتم نفس های شماره دار می زدم. به نظرم در اون حالت زیادی گناهی شده بودم چون الان یادم میاد لحن بالا سریم خیلی خخخ! تمام آرامشی که سعی می کرد بده رو ریخته بود داخل لحنش تا مطمئن بشم امنه. البته امن بود اما نه کاملا. اما مثبتش اینجا بود که، … بخوره وسط ملاج دشمنم مثبت چیه داشتم سکته می کردم ول کن بابا مثبت مثبت! اه! خوب مثبتش اینجا بود که دفعات بعدی اعلام امنیت رو گرفتم و دیگه لازم نشد بخزم اون بالا و دسته های اون چیز رو فشار بدم خخخ! به من چه که نفهمیدی چی شد! ننوشتم که تو سر در بیاری که! دلم خواست اینجا جفنگ بگم. باز هم میگم! چون دوست دارم!
این روز ها حس های عجیبی دارم. عاقل ها نمی پسندنش ولی من که عاقل نیستم. دارم و کاریش هم نمی خوام کنم. یکی از اون حس های عجیب اینه که عمیقا حس می کنم بیرون از دنیای خودم هیچ خبری نیست. عمری دنبال هر چیز باید و نبایدی اون بیرون گشتم و نبود. یعنی بود ولی آخرش ضربه بود و زخم بود و آخ های یواشکی و بلند. تازه اونی که باید باشه هم نبود. جعلی بود تقلبی بود اصلا نبود! به نظرم در خودم داره خیلی بیشتر بهم خوش می گذره. همه چیز رو به راهه و حتی منفی هاش هم از اون بیرون قابل تحمل تره. شاید لازم باشه باقیه عمرم رو همین داخل بمونم و حالش رو ببرم. البته از نظر عاقل های اون بیرون این به هیچ عنوان شدنی نیست درست هم نیست ولی بیخیال. من که عاقل نیستم. می خوام همینجا بمونم و بیرون رو هم بیخیال. منظورم از اینجا داخل خونه خودم نیست. داخل جهان خودمه. جهان خودم. عشقه! خخخ.
اینجا هوا بس ناجوانمردانه گرم است. پدرم داره در میاد از شدتش ولی طرفدار موندنش هستم. دلیلش رو هم به نظرم دیگه نخ نما شده از بس گفتم. خوب بسه برم1خورده ببافم1خورده درس بخونم1خورده کتاب بخونم1خورده هم خیال بپردازم در مورد نشد هایی که دلم می خواد بشه و نمیشه و لذتش رو ببرم! دلم می خواد باز حرف بزنم ولی داره دیر میشه. کلی دیر شده و اگر نجنبم، … شکلک1پایان به شدت ناگفتنی واسه جملهم. تمامش تقصیر توی چیزه یکی. از این اصطلاحات رو تو یادم دادی!
ساعت9شد من برم1چرخکی داخل محله بزنم بعدش هم پیش به سوی دیوونه بازی های برون اینترنتی!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سریع و نه چندان فشرده!

سلام بجنبم که دیرم میشه. چیه کلاس دارم باید برم از طرفی حرفم هم میاد باید بزنم بعدش برم دیگه! اصلا تو چی میگی کلاس خودمه حرف خودمه این مدلی جفتشون رو جویده دوست دارم به تو چه! آهایی یکی ممنون از ایمیلت ولی تو همچنان بی تربیتی حتی در لحظه های هم دلی کردن های عمیق. واقعا که! بعدش هم واسه چی گفتی کامنته رو نوشتی ولی نفرستادی؟ بحث آتیش بس هم که نیست یعنی میگی که نیست پس چه دردته؟ یکیه خوبی باش و از سوراخ ایمیل باکس بیا بیرون آفرین! راستی اگر مثبت باشی اینجا تمام ایمیلت رو لایک می کنم. درست میگی هرچند گاهی1خورده سخت میشه. گاه هایی شبیه دیشب. شبیه چند روز دیگه و شبیه… بیخیال.
استاد گلسازی بهم جای شمع یاد داده که باید با برگ لاله و در دبه و شیشه درستش کنم. باید واسه امروز درست می کردم ولی هرچی گشتم داخل خونه در بی ظرف بی مصرف نبود الان تکلیفم چیه آیا؟ این هم بیخیال.
این روز ها مثل لودر انگور می بافم و به نظرم تونستم انگور دراز ها رو ضربه کنم و از پس تسلط بهش بر بیام. مونده انگور گرد ها که سخت تره. گندم ها رو هم همین مدلی لودری درو کردم و به نظرم بدک نشد. عمراً اگر اجازه بدم این نابلدی ضربهم کنه! سنبل بستنم هم ایراد داره که باید درستش کنم. گل هاش رو درست کردم ولی نبستمش امروز می برم در حضور استاد ببندم بهتر بلد بشم. بعدش هم باز ازش برگ ریز می خرم میارم خونه سنبل درست می کنم تا دیگه گیر نداشته باشم.
این2شنبه داخل کلاس این زن ها از بس شلوغ کردن بلند شدم سریع تر در رفتم. خداییش این جنس مؤنث گاهی به مفهوم واقعی شورش رو درمیارن. استاد چند دفعه محترمانه تذکر داد خانم ها لطفا آهسته تر ببینید آروم تر صحبت کنید خیلی شلوغه ولی مگه به گوششون می رفت! پررو پررو می خندیدن و مسخره بازی در می آوردن. استاده صبوره من جاش بودم از جا در می رفتم. واقعا شورش در اومده بود. البته خودشون مشکل نداشتن ولی من و شاید یکی2تای دیگه که اون گوشه تر ساکت نشسته بودیم حسابی… من که نتونستم بمونم زدم بیرون. البته نگفته نمونه که من خودم در مواقع عادی زیاد شلوغم و شورش رو درمیارم ولی2شنبه حالم بد بود. چنان افتضاح بیمار بودم که تمام روز سراغ سیستم و واتساپم نرفتم. میگم1چیزی بگم؟ حالا می فهمم زمان هایی که بقیه از دست شلوغ کردن هام خسته میشن حس و حالشون چه مدلیه. حس مثبتی نیست. نمی فهمم واسه چی1دفعه سفر نجفآبادم به خاطرم اومد. یادش به خیر! نه بابا دستمال نمی خوام گریهم دیگه نمیاد ازش خخخ. داشتم می گفتم. داخل سفر1دفعه وسط ماشین همه زدیم به شلوغ کاری. من کل می کشیدم و حسابی وسط شلوغ کار ها اولی بودم. اون وسط1بنده خدایی بود که این مدلی دلش نمی خواست. ترجیح می داد اطرافش1خورده آروم تر باشه. بهم گفت ببین میشه1خورده یواش تر باشی؟ بهش گفتم نه. شبیه آب خوردن بهش گفتم نه نمیشه. بعدش باز جیغ کشیدم و همراه بقیه و البته بیشتر از بقیه شلوغ کردم. اون بنده خدا رو دیگه ندیدمش. نمی دونم اون شب موند یا رفت. تازه به چندتا از همراه ها هم گفتم این میگه شلوغ نکن من نمی تونم. من شلوغ کردم. اون شب داخل ماشین و در تمام سفر. اون بنده خدا هم نفهمیدم چی شد. ولی کارم اصلا درست نبود. شاید اون شب اون بنده خدا هم شبیه2شنبه خودم تحمل صدا رو نداشت. کار زشتی کردم. باید می فهمیدم. واسه چی گاهی ما اینهمه نمی فهمیم؟ دلم می خواد پیداش کنم و ازش به خاطر اون شب و اون نه که گفتم معذرت بخوام. به نظرم بشه. البته به سختی ولی شاید بتونم گیرش بیارم ولی واقعا الان دیگه چه فایده داره؟ اینهمه گذشته. خیلی زیاد. الان اگر بهش بگم ببین به خاطر اون شبی من معذرت می خوام چی برای اون آدم عوض میشه؟ واسه اون هیچ چی. ولی واسه من عوض شده. من بیشتر از اون شب ها و اون روز ها دارم می فهمم. کاش اون عصر داخل ماشین می فهمیدم و اون نه رو نمی گفتم. یعنی اگر من کمتر جیغ می کشیدم بهم کمتر خوش می گذشت؟ گیریم هم که این مدلی می شد ایرادی نداشت اگر خوش بودن رو با1نفر دیگه که ترجیح می داد اطرافش آروم تر باشه تقسیم می کردم. شاید، … بیخیال داره دیرم میشه حرف هم واسه1کسی شبیه من عین کش می مونه هرچی بکشی کش میاد و من همچنان حرف می زنم و می زنم و می زنم. این یکی رو اما نمیگم بیخیال. کاش اون خانم به خاطر اون نه ی گستاخ و بی هوا و بی تفکر ببخشدم!
شب2شنبه1بنده خدایی که بهم پیام داده بود واسه کار خودم بهم زنگ زد و خداییش این دفعه کاملا جدی و بسیار شدید شرمنده ایشون شدم. خیلی بد شد! خوب آخه من از کجا می دونستم! به خدا حالم بد بود. اون قدر بد که عصر از خیر انجمن شعر گذشتم و صبح هم که رفتم کلاس200تا فحش به خودم دادم که واسه چی از خونه زدم بیرون جونم داشت بالا می اومد جدی تقصیر من نبودش که! اون بنده خدا که چیزی نگفت ولی من جدی جدی ازش شرمنده شدم. اون شب کارم درست شد و من هنوز از ایشون شرمندم. درد و مرض نکبت همون2شنبه باید حالم رو می گرفت! اه! این هم نه خیلی بیخیال ولی دیگه کاریش نمیشه کنم گذشت رفت دیگه!
این1شنبه که گذشت داخل کلاس زبان1بنده خدایی0گرفت. کانون شبیه دبیرستانه خخخ داخلش که میرم حس می کنم وارد قوانین مدرسه شدم. طرف0می گیره و1سری قانون های با مزه دیگه! کانون میاد از من می پرسه واسه امتحانت باید چیکار کنیم؟ گفتم من نمی دونم شما بخونید من جواب بدم. میگن آخه60تا سؤاله با2تاریدینگ نمی دونیم چیکار کنیم. از تهران می پرسیم ببینیم میشه واست بریل کنن یا نه. از چندتا از بچه ها پرسیدم نابینا های پیش از من داخل کانون چیکار می کردن بچه ها نمی دونستن. باید از چندتا دیگه هم بپرسم. هنوز نرفتم سراغ مرحله دوم پرسیدن هام. گاهی حس می کنم این ترم زبان رو می افتم. واقعیتش1کوچولو بلدم ولی به نظرم می رسه جو امتحان و تعداد پرسش ها و بلاتکلیفی که اثرش رو روز امتحان قطعا می ذاره اوضاع رو خراب می کنه و من می افتم. البته تمام این ها به اضافه نابلدی های من و سخت بودن امتحانات کانون که میگن حسابی سخته کمک می کنن که ترم آینده هم این ترم رو تکرار کنم. نمی دونم شاید هم این مدلی نباشه ولی… اطرافم در جواب این دلواپسیم خیلی ساده میگن خوب بی افتی! تو رفتی یاد بگیری. اگر لازم باشه1ترم رو2دفعه بخونی خوب می خونی! فاجعه پیش نمیاد اگر بی افتی خوب بی افت! چند ثانیه ماتم می بره بعدش می خندم. از اون خنده های بلند مسخره نه. خیلی معمولی و مدل آدم عاقل ها می خندم به تمام این ها. ولی با تمام این ها دلم نمی خواد. ترجیح میدم ترم رو پاس کنم. دلم نمی خواد بی افتم. خدایا1کاری کن در برم ازش! لطفا!
سرگیجه هام این روز ها واقعا دردسر شدن. یا گیج میرم یا می خوابم یا… به کسی نگید ولی این زمان ها عجیب دل نازک میشم خخخ! بعدش که حالم جا میاد به خودم فحش میدم و مورد تمسخر خودم واقع میشم ولی حالم که بد باشه دیگه دست خودم نیست. هر دفعه… خخخ ولش کن نمیگم مرض که ندارم اسباب خجسته احوالیت رو فراهم کنم بشینی بهم بخندی! خودم تنهایی به خودم می خندم بسه دیگه!
دیروز عصر1بنده خدایی رو چنان سر کار گذاشتم که تا2ساعت بعدش داخل واتساپ داشت واسم شاخ و شونه می کشید و تهدید می کرد که بذار گیرت بیارم چنین و چنانت می کنم حالا منو مسخره می کنی در عمرم کسی این شکلی مسخرهم نکرد اگر تلافیش رو سرت درنیاوردم چه و چه و چه. من هم از بس می خندیدم نمی تونستم جوابش رو بدم طرف هم فهمیده بود فحشم می داد و می گفت الان از خنده نمی تونی وویس بفرستی و بیشتر حرصی می شد و بیشتر فحش می داد و بیشتر واسه زمانی که به قول خودش گیرم بیاره نقشه می کشید. من درست بشو نیستم!
اوخ 8و30شد اگر همین لحظه هم بلند شم دیر می رسم من هنوز آماده نیستم باقیش باشه واسه بعد من رفتم! فعلا خوش باشید تا برگردم بیام با هم خوش باشیم یعنی من خوش باشم شلوغ کنم اجازه ندم تو خوش باشی! تمامش خودتی من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

گاهی، فقط گاهی! گاهی شبیه امشب!

گاهی حس می کنم تمام جهان از شب درست شده. گاهی حس می کنم خون از رگ هام رفته و به جاش شب داخل رگ هام خدایی می کنه! می چرخه و می پیچه و بی توقف هست و هست و همچنان هست. گاهی حس می کنم شبیه ویرانه ای که در هاش رو بستن و داخلش اشباع شده از دود، تمامم پر میشه از شب. اون قدر زیاد که هر لحظه میشه که انفجار تمام شب رو پخش کنه همه جا. همه جا! گاهی حس می کنم، … گاهی انگار تمام جهان با1سرعت1نواخت لعنتی میره و میره و ازش جا می مونی. از تمام جهان جا می مونی. از آشنا هات! از خاطراتت! از لحظه هات! از همه چیز و همه چیز جا می مونی. گاهی چه خسته میشی از دویدن ها و نرسیدن ها! متوقف میشی. رفتن همه جهانت رو تماشا می کنی. تماشا می کنی که میره و میره و دور میشه و تو همچنان خسته و خسته ایستادی و تماشا می کنی. همه چیز میره. محو میشه. تموم میشه. حالا خودتی و1زمینه پر از هیچ. هیچ! سردت میشه. یخ می زنی. همونجا میشینی. جمع میشی در خودت. نگاهت هنوز به جاده ایه که جهانت با همه چیزش بی توقف با اون سرعت1نواخت لعنتی رفت و تو ازش جا موندی. جا موندی واسه همیشه. نگاهت نا امید میشه. خسته میشه. تار میشه. خیس میشه. و بعد اگر شانس بیاری صدایی داری که گریه بشه. شاید هم نه. شاید صدا هم همراه باقیه جهانت رفته باشه. رفته باشه و تو وامونده و نا امید از رسیدن بهش وسط هیچ جا مونده باشی! منتظر میشی. بلکه یکی از عناصر رفته به خاطرش بیاد جا موندنت رو. امیدواری به بازگشت ها. گوش میدی. صدایی نیست. تمام وجودت میشه نگاه و تماشا می کنی دور دست ها رو بلکه ببینی. نمی بینی. چیزی نیست برای دیدن. منتظر میشی. باز هم منتظر میشی و منتظر باقی می مونی. ایستاده وسط جاده، همون جایی که جا موندی از جهانت که رفت و جا موندنت رو ندید. طول می کشه. خسته میشی. سردت میشه. بی حس و ترسیده از شبی که می رسه، بی حال از به دوش کشیدن جنازه امیدی که مدت هاست تموم شده و باور نداشتی، خسته از سنگینیه این باور تاریک که دیگه هرگز بازگشتی نیست، همونجا در محل منتظر ایستادن هات،
تاریک از اینهمه شب، سنگین از اونهمه هیچ، همون وسط جاده، همون جا که مدت ها به انتظار بازگشت ها ایستادی، درست در محل دفن جنازه امید، خسته و خسته و خسته میشینی. نگاهت ولی هنوز وسط جاده هست. هنوز بسته نشدن در های آخرین قطره های انتظارت. ولی شب میاد. شبی تا همیشه. دیگه منتظر نیستی. جهانت رفته. برای همیشه رفته و تو برای همیشه وسط این جاده شب زده انجماد جا موندی!
چه قدر خسته ام امشب از اونهمه دویدن و نرسیدن! باورم میشه و خسته از منتظر ایستادن ها، انتظار بی پایان و بی فایده که1عنصر از اون وسط به خاطرش بیاد جا موندنم رو، بی حال از انتظار، کرخت از سرما، ایستادم، درست در نقطه تلاقیه انتظار و انتظار و انتظار و شب، آهسته میشینم. آهسته آهسته از شب پر میشم و سرما قدم به قدم در وجودم پیش میره. اونقدر که حس ها یخ می زنن. منجمد میشن. حتی حس نا امیدی. حتی حس نبودن.
گاهی حس می کنم تمام جهان رفت و من اینجا، درست در نقطه تلاقیه انتظار و انتظار و انتظار و شب، وسط هیچ برای همیشه جا موندم. نشسته وسط جاده و جمع شده در خودم با نفس هایی که یخ زدن از فشار های سرد هیچ. برای همیشه. برای همیشه!
حس ویرایش نیست. باید برگردم اصلاحش کنم ولی نای بالا رفتن از این پایین نیست. بذار همین مدلی بمونه. می خوام اینجا متوقف بشم. می خوام همینجا درست همینجا متوقف بشم. خسته ام از رفتن های بی انتهای بی انتها. چیزی نیست. احتمالا صبح فردا دیگه این مدلی ننویسم. احتمالا بشه صبح فردا بهتر بنویسم. چیزی نیست. امشب دلم خیلی تنگه. امشب دلم گرفته!
دلم خیلی گرفته امشب!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

این هم از شنبه!

شنبه هم رفتش! به نظرم1جور هایی بی نظم و به هم ریخته بود. حس می کنم فردا هم همین شکلیه. نیست ها تقصیر زاویه بینش خودمه. اگر به کسی نگی1خورده از دنده نگیر بلند شدم. نمی فهمم چی شدم آخر هفته حسابی خوش گذشت پس من چمه؟ البته1خورده می دونم چیه یعنی آگاه تر ها برام توضیحش دادن و می دونم درست میشم اما هیچ از این حال و هوای خودم خوشم نمیاد. امروز بد بودم هنوز هم بد هستم. نق نقو، بهانه گیر، سیاه بین و بی حوصله و بد رفتار و کلا منفی. خوشم نمیاد. اصلا خوشم نمیاد! الان هم در حال نق زدنم اگر خودم در وضعیت عادی باشم1کسی شبیه حالای خودم باشه بهش میگم خوب خوشت نمیاد و مرض درست شو دیگه! ولی فعلا خودم نمیشه درست بشم دست خودم، … یعنی هست دست خودمه ولی1خورده سخته. حس و حالم خخخ مثبت نیست دلم نق زدن می خواد. دلم بهانه گرفتن می خواد دلم ایراد گرفتن می خواد. زورم میاد زور بزنم خوش رفتار باشم حس تلاش واسه کنار زدن این منفیه نیست خخخ. دلم به مفهوم واقعی نق می خواد. دلم می خواد سرم رو تکیه بدم به1دیواری چیزی و اگر بشه و بیاد گریه کنم که وایی چه خسته شدم چه اوضاع منفیه چه من گناه دارم چه بد بود که چند شب پیش اینجا درست رو به روی بالکنم آتیش بازی بودش من ندیدم چون آرپیه پدر فلان تا آخر دیدنم رو خورد و من حالا دیگه نمی تونم نور بازی هایی که اونهمه دوست داشتم رو ببینم و چه افتضاحه این اوضاع و چه جفنگه که من نمی بینم و چه منفیه که مهر میادش و من نمی تونم زمان رو نگهش دارم و چه مزخرفه که هی زبان می خونم و باز لغتم ضعیفه و چه بدم میاد که فردا2تا کلاس دارم و چه حرصم میده این سیستم که بد بالا میاد و چه حرصی میشم که انگور بافتن هام خراب میشه و چه بد شانسم که امشب اینهمه بی خودی کفرم در اومده و چه نکبته که اصلا نمی دونم واسه چی دلم خندیدن نمی خواد و باز هست بگم آیا؟ نه دیگه بسه حالم بد شد اه! جدی این وحشتناکه! من وحشتناکم خخخ وایی خخخ بدم اومد از خودم افتضاحم خخخ خخخ! دیروز عصر رفتیم بیرون. این دفعه1باهامون اومد. به نظرم خیلی راحت نبود ولی اومدش. ممنونم1که همراهم اومدی! دلم1جمع رفیقانه بی دردسر می خواد که داخلش بشه بدون دلواپسی از مدل های چنین و چنان گفت و خندید و زمان های لازم صحبت جدی کرد و یاد داد و یاد گرفت. گروه اینترنتی نباشه جمع واقعی باشه. یکی از بچه ها رو گاهی اذیتش می کنم بهش میگم خوب نظرت چیه1گروه واتساپی بزنیم عضو اولیش هم تو باشی؟ اون بنده خدا هم شبیه خودم اسم گروه که میاد هوارش میره هوا که ببین منو عضو کردی نکردی ها بهت بگم! من هم کلی اذیتش می کنم و می خندم. یعنی الان دیگه می دونه راست نمیگم ولی تا زمانی که نفهمیده بود حسابی خوش گذشت. اسم ازش نگفتم چون مطمئن نیستم رضایت داشته باشه. احتمالا می خونه می دونه خودش رو میگم. گاهی این اطراف میاد و اینجا رو می خونه میره. هر دفعه هم بدون استثنا من تعجب می کنم از اطلاعاتش و به جان خودم هر دفعه با حیرت میگم ببین این که گفتی رو تو از کجا می دونی و طرف هر دفعه میگه ببین چند دفعه بگم من سایتت رو می خونم! چیکار کنم یادم میره! هی بنده خدا! امشب1گروه واتساپی می زنم از اون شلوغ هاش با عضویت اجباریه تو خخخ!
ساعت داره میره طرف10شب. فردا8باید کلاس زبان باشم. شکلک از اون شکلک منفی ها خخخ! باید1سر کوچولو به محله بزنم ببینم چه خبر هاست اونجا! واسه2شنبه هم باید1چیزی از بین نوشته هام پیدا کنم که به درد بخوره. امروز1عالمه لواشک در آوردم شبیه دیوونه ها1عالمهش رو خوردم الان دلم درد می کنه. از اون درد های مسخره که معلوم نیست چه مدلیه. چندشه. آیی دلم! لواشک باز لواشک دارم. همین الان داخل واتساپ1رفیق1چیزی بهم گفت چنان حیرت کردم که بهش گفتم ببین من هیچ چی نمی تونم بگم من رفتم تعجب کنم الان میام. جدی از تعجب2جفت شاخ از سرم زد بیرون! این هم شد کار؟ خدایا دیگه به کی میشه اعتماد کرد آخه! اصلا به من چه بیخیال! ولی آخه، … این، … این آخه این، … بیخیال بابا به من چه! ولی، … تعجب، … اه بیخیال بابا عه!
دلم نوشتن1نوشته حسابی می خواد نه از این نق های بی اول و آخر که دارم می زنم. نوشتنم نمیاد. یعنی میاد ولی حس تمرکز نیست. ای خدا این رو رد کنم زود تر دیگه! بسه دیگه زیادی گفتم و گفتم و گفتم و گفتم و گفتم و گفتم و سوزنم گیر کرد چیه اخمت رو بکش بالا بابا دلم می خواد1دفتر سیاه کنم بزنم اینجا حرفیه آیا؟ ای بابا آدم داخل خونه خودش هم نمی تونه1خورده بیشتر از حد مجاز خل بزنه از دست این ها! عجب گیری کردم! عه! بلند شم برم انگور ببافم. این شب ها از بس انگور بافتم خواب انگور می بینم. این قدر انگور می بافم که انگوره از رو بره و بی نقص در بیادش من از رو برو نیستم. دیگه حس نق نوشتن نیست من رفتم شب همگی21تا بعد باز بیام شلوغ کنم.