شب نمی دونم چندم مرداد. نمی خوام بدونم. خدایا چه قدر از زن بودنم بدم میاد! به جان خودم این لحظه تقصیر این مزخرف های ایرانیه که داخل اینترنت پیدا می کنم می خونمشون. عاشقانه های ایرانی رو که دیگه مدت هاست به ضرب پول هم حاضر نیستم حتی نگاهشون کنم. واقعا تحملش رو ندارم. کامل تر توضیح بدم؟ تحمل شخصیت های زن ماجرا رو ندارم. مخصوصا اون هایی که خانم ها می نویسن. نمی فهمم کی این تخم علف رو وسط ذهن ما کاشته که دختر ها و زن ها مجازن هر مدل مزخرفی عشقشون کشید با طرف مقابل رفتار کنن و طرف هم همیشه مقهور بشه و عقب بکشه و از همه بدتر عاشق دل خسته این تحفه هم بشه! ای خدا به کی بگم آخه! از خیر عاشقانه هاش که گذشتم. بعدش رفتم سراغ جنایی هاش و بعدش هم ترسناک هاش. خداجونم داخل ترسناک هاش هم این مدلیه! طرف در فلان خونه لعنتی گیر کرده با1سری دختر و پسر دیگه بعدش اونجا وسط1عالمه ماجرای عجیب غریب و لعنتی این دختره میگه بله چشم هام قفل شد وسط نگاه پسره وایی خداییش خیلی جذاب بود به خودم که اومدم دیدم خیره بهش دارم نگاه می کنم بعدش اون سر بلند کرد نگاهم کرد من اخم هام رو کشیدم به هم که خیال نکنه حالا خبریه بعدش پسره گفت چیه نگاه می کنی عمدا موقع رد شدن از کنارش پاشنه کفشم رو گذاشتم روی پاش و طرف دردش رو خورد و من دلم خنک شد آخ خوشم میاد از اینکه حرص این پسر ها رو در بیارم و چه و چه و چه! باورم نمیشه یعنی واقعا این ها محتوای مخ1سری از دختر های ما هستش! لعنت به من اگر فقط1دفعه دیگه نگاه کنم به این بی اسم های بی… خداییش داستان های خارجی هم عاشقانه دارن اون ها هم دختر دارن پسر دارن عشق دارن کل انداختن دارن ولی به خدا اون کتاب های دسته پایین هایی که من دیدم هم به این اسمش رو نبری نیستن. واقعا که! جدی حرصیم الان. داخل اینترنت دنبال کتاب می گردی پیدا می کنی دانلود می کنی بعدش میری بخونی می بینی از10تا دانلودیت9تاش از این مزخرف های مزخرفه. کاش زبانم خوب بود می تونستم انگلیسی هاش رو بخونم دیگه اگر بی کتاب بمونم جونم در بیاد از بی کتابی سراغ این ها نمیرم. خیر سرمون گفتیم نوشته های ایرانی بخونیم ببینیم سطحمون چیه دیدیم افتضاحش ته نداره. به جان خودم1جا هایی از این ها رو که می خوندم به شدت وجود1روان پزشک رو واسه خالق اثر لازم دیدم. تصور کنید منه دیوانه همچین الزامی رو دیدم عاقل ها چه مدلی می بینن ماجرا رو! آخ ترکیدم ببخشید واقعا نتونستم تحمل کنم.
امروز انگور بافتم و نمی فهمم واسه چی انگور هام انگور نمیشن. عجیبه من شاخه زدن و گل بافتن و گلدون زدن رو تقریبا خوب یاد گرفتم واسه چی سر این آسون هاش گیر می کنم؟ گندم بستن و انگور بافتن که کاری نداره واسه چی من اینهمه خرابش می کنم آیا؟
امروز به معصومه گفتم بیا بریم بیرون نیومد من هم اصرار نکردم. آخه دلم می خواست1هم بیاد ولی گفت نه. به اون هم اصرار نکردم. دیگه مدت هاست بهش اصرار نمی کنم. امروز هم یکی2دفعه بیشتر نگفتم. دیگه حس اصرار به چیزی نیست. این روز ها حصم به خیلی چیز ها نیست که پیش از این بود. دیگه حتی حس تعجب از اینهمه عوض شدن های خودم هم نیست.
امروز فقط گیر داده بودم برم بیرون. گردش عجیبی بود. کمی شلوغ، کمی دور از انتظار، خیلی مثبت واسه من! شاید شبیه گردش هایی که سال گذشته همراه1و2و3می رفتم. خیال می کردم دیگه اون حس ها رو تجربه نمی کنم. امروز هم مطمئن بودم که1چیز پایین تر از معمولیه ولی خیالم اشتباه بود و برعکس عجیب مثبت گذشت و عجیب بهم کیف داد. دلم واسه رفتن ها و خندیدن ها و حرف زدن ها و حضور ها و مثبت گذشتن ها تنگ شده بود. از اون مدل مثبت گذشتن هایی که من دوست دارم. که بشه1جایی نشست با خیال راحت، جایی که صرفا رستوران نباشه که حس کنی فقط واسه خوردن اونجایی، جایی که مجاز باشی بشینی و همراه های آشنات هم اطرافت بشینن و راحت و بیخیال تکیه بدی و بگی و بشنوی و بخندی و بخندونی و حرف های جدی بزنی و جدی بشنوی و شلوغ کنی و از شلوغی های آشنا ها حالش رو ببری و در امنیت و آرامش بین حضور های آشنا حس کنی که داره بهت خوش می گذره. پیش از این، زمان هایی که هنوز با3تایی ها بیرون می رفتم، این اواخر چند دفعه بهشون گفتم بریم1همچین جا هایی ولی اون ها گفتن واسه خاطر مه می خوایی بری اونجا! سعی کردم واسشون توضیح بدم که واقعا این مدلی نیست اگر بخوام خودم رو وسط تفریحات مه نشان گم کنم داخل خونه هم انجامش میدم اون فضا ها رو واسه خاطر راحتیش دوست دارم واسه اینکه می تونم بشینم و شما ها هم کنارم بشینید و حضورتون رو بدون مراعات رسمیت های پشت میز های رستوران ها احساس کنم. من سعی کردم و اون ها اصلا نشنیدن که متقاعد بشن یا نه. دفعه های بعد دیگه سعی نکردم متقاعدشون کنم. فقط در جواب3که هی می گفت بیا بریم بیرون گفتم نه. سفت و سفت گفتم نه و هنوز هم اگر بگه میگم نه. اصلا هم پشیمون نیستم از این نه. امروز حس کردم که هرگز هم پشیمون نخواهم بود. اون ها رو دوست دارم ولی نمیشه آدم ها رو مجبور کرد اون مدل که ما می بینیم ببینن. اون ها تفریحاتشون با مال من متفاوته. با رستوران رفتن و چیز خوردن و پیاده روی بهشون خوش می گذره ولی من از تفریح بیشتر می خوام. دلم حس حضور هایی رو می خواد که به خاطرشون از خونه می زنم بیرون. وگرنه تفریحات من داخل منزل در دسترس هستن. با1تلفن هم اگر بخوام سفارش خوردنی هام میاد روی میز خونم. تعبیر من از بیرون رفتن دیدن آشنا ها بود هنوز هم هست. دیدن به مفهوم دیدار نه پشت میز رستوران و نه داخل خیابون در حالی که2تامون20قدم عقب تر باشن و من و3جلو تر بریم و گوش هام پر باشن از موارد… بگذریم. امروز هیچ کدوم از این ها نبود. من واقعا در نظر داشتم تنهایی بزنم بیرون. دلم بیرون رفتن می خواست. حرص داشتم از بسته بودن در ها دلم می خواست برم بیرون. حتی تنها. ولی همه چیز درست عکس اونی شد که تصور می کردم. 1و2و3نبودن. و دیگه می دونم که نباید انتظار بودنشون رو داشته باشم. واقعیتش این مدت سعی می کردم بهش فکر نکنم. اذیتم می کرد. گریه نمی کردم ازش ولی اذیتم می کرد. اما امروز بهش فکر کردم و اذیت هم نشدم. انگار دیگه باور کردم. غیبت هاشون رو در همراهیه خودم و غیبت های خودم رو در وقت گذرونی های اون ها. حتی1که همچنان رفیق به شدت عزیزیه برام. خوب من نمی تونم چیزی رو داخل باورش فرو کنم که حس تمرکز بهش رو نداره. من نمی تونم مجبورش کنم باور کنه زمانی که بهش میگم به جای فلان رستوران بریم فلان جا دلتنگ هیچ مهی نیستم و خاطرش باشه که دفعه پیش و دفعه های پیش در مورد دلیل هام براش چه قدر توضیح داده بودم و گفته بودم که واقعا منظورم بهره گرفتن از تفریحات مه نشان نیست. بیخیال. از اون بیخیال های جدی نه از اون مشقی هاش خخخ. این دفعه کاملا واقعی. به خدا.
خلاصه که امروز زیاد تر از تصورم مثبت بود. زیاد تر از تصورم خوش گذشت امروز عصر به من. از اواسطش چندان چیزی یادم نیست. فقط همین اندازه می دونم که مه سفید باز کار دستم داد و ظاهرا باز هم وسط مه زیادی سبک باری داشتم و زیادی زبونم چرخید که این خوب نیست. خیال می کردم به این مدل مزخرفم مسلط شدم ولی امروز یعنی امشب فهمیدم که خیالم باطل بوده و همچنان زمان هایی که موقع اوج گرفتن حواسم نباشه اوضاع رو خراب می کنم خخخ! بیخیال خوب کردم یعنی که چی همهش مواظب باشم چیزی نشد که اصلا دلم خواست مهار ماجرا رو ول کنم خیلی هم خوش گذشت باز هم تکرارش می کنم خخخ!
انتهای داستان آخرین پرواز رو عاقبت پیدا کردم. حالا دیگه می دونم چه مدلی باید تمومش کنم. ولی فعلا ادامهش رو نمی نویسم تا به آخرش برسم. واسه رسیدن به آخرش باید از وسط هاش رد بشم و حس می کنم برام شبیه رد شدن از وسط شعله های آتیشه. نای سوختن ندارم پس فعلا بیخیالش. شاید چند ماه دیگه. شاید2سال دیگه. شاید هم دیر تر. شاید هم اصلا ننویسم. کی می دونه. هر زمان رد شدن از اون وسط هاش برام سخت نبود می نویسمش. اتفاقا خیلی جا هاش داخل ذهنم آماده نوشته شدنه ولی واقعا در خودم نمی بینم. بذار فعلا بمونه. بذار فعلا ننویسم. تا نمی دونم کی. شاید تا همیشه. شاید هم1خورده دیر. شاید هم به همین زودی ها. واقعا نمی دونم.
اوخ خدا این جهان چه تابم میده! می دونم صبح فردا به طرز وحشتناکی سنگین بلند میشم. تقصیر ناپرهیزی های امشبمه. خوب بیخیال فردا جمعه هست. جایی نمیرم فقط باید زبان بخونم. بیخیال فردا فرداست امشب رو عشقه که من عشق کردم ازش. آخییییش شکلک کش و غوص و کوفتگی و خستگی و از این چیز ها.
با اینهمه خوشم نمیاد امشب توی بغل سکوت بخوابم باید برم داخل اینترنت بگردم چند تا کتاب پیدا کنم ایسپیک بخونه واسم من بخوابم. نه فراموش نکردم اون بالا چی نوشتم این دفعه دنبال ایرانیش نمیرم1چیزی می خوام شبیه شیفت خون آشام یا بیداریه خون آشام یا نمی دونم هر چیزی جز اون هایی که به شدت روی اعصابم اره کشی راه انداخته بودن. بیخیال نمی خوام دیگه حرفش رو بزنم به خدا اصلا بهش که فکر می کنم از جا در میرم. واقعا که!
راستی چند شنبه بود گفتم باید1سر به بخش تماس های اینجا بزنم این باکس بیچاره بهم هشدار داد پیام داخل شکمش هست باید برم ببینم چی قورت داده. آخ خدا امشب نه به جان خودم دارم می افتم.
دیگه چی بود؟ نمی دونم الان دیگه چیزی خاطرم نیست بسه دیگه مخم داره آلارم اتمام شارژ میده خیلی زمانه که سوتش بلنده و من توجه نمی کنم ولی این لحظه دیگه به مرحله بخوایی نخوایی خاموش میشم رسیده. اگر امشب حس کتاب پیدا کردن نداشته باشم باید بزنم روی کارتون های داخل سیستمم پس بجنبم که به اونجا ها نرسه!
خوب دیگه فعلا من رفتم. هر زمان از این فضا چرخی های امشب اومدم پایین باز میام. فعلا نمی دونم شبه روزه هرچی هستتون به خیر!
صبح3شنبه. کلاس زبان دارم هیچ چی نخوندم. خدایا امروز ازم نخواد به جان خودم دیگه نخونده نمیرم سر کلاس. به خدا راست میگم. پرینتره رو عاقبت خریدم. دیروز روده هاش رو ریختم بیرون دوباره جا زدم. چه کیفی داشت! دیروز هرچی کردم نصبش کامل نشد که نشد که نشد. بعدش1کلید گنده روی بدنهش پیدا کردم فهمیدم تا اون لحظه روشن خاموش رو اشتباهی می زدم. اما دیگه واسه امتحان دیر بود. سیستم خاموش بود و من باید می رفتم انجمن شعر. امروز صبح امتحانش کردم. همین الان ول معطل این کارم. یعنی بودم الان دیگه ولش کردم تا1بینا بیاد ببینه نتیجه چی شد. به نظرم چند درصدی موفق بودم. ولی این کلید فسقلی ها این بالا چی هستن پس؟ آآآآآییییی1کسی پرینترم رو بلد باشه بیاد خونمون بهم بگه ولی بعدش بره دیگه نمونه خخخ! چیه مهمون دوست ندارم زوره آیا؟ مهمون بیرون مشکلی نیست یعنی مثلا اگر بیرون کسی رو مهمون کنم ولی دلم نمی خواد کسی وارد حریمم بشه. عجیب تر از گذشته هام شدم. دارم عجیب تر میشم. قرار بود عادی تر بشم ولی ظاهرا شدنی نیست. من آدم عاقلی نیستم. کسی که بیاد داخل خونم ممکنه وارد دلم هم بشه و بعدش اون نمی مونه و من ماجرا دارم. تجربه آخرش خیلی ازش نگذشته. البته اون ها نیومدن خونه من. من رفتم همراهشون. و زیاد جدی گرفتم این همراهی رو. دیگه این خطا رو نمی کنم دیگه هرگز این خطا رو نمی کنم. راستی بگم ها خودم هم دلم نمی خواد برم خونه دوست ها. کلا خوشم نمیاد از رفت و آمد های رفیقانه خونگی. اه ولش کن1عالمه دفعه این رو گفتم که! دیشب1عزیز دل اینترنتی اومد داخل پیویم حرف زدیم. من سعی نکردم خودم رو براش توضیح بدم. اون بنده خدا ولی سعی کرد من محبتش و محبت هاشون رو بفهمم. من سعی کردم نفهمم. دلم نمی خواد متقاعد بشم. دلم نمی خواد! اون ها نمی دونن اون ها چیزی نمی دونن من می دونم. من می دونم و نمی تونم و نمی خوام بگم. چه قدر خسته بودم دیشب! دیزی فسقلی که کتاب خوندنش تموم شد دست بالا نبردم خاموشش کنم یا1کتاب دیگه بزنم بخونه. اجازه دادم سکوت بغلم کنه و خوابم برد. خوش گذشت البته منهای خواب های عوضی که می دیدم خخخ! پریروز هم یواشکی دلتنگ بودم هم یواشکی حرصی و هم به وضوح خسته. از جا در رفته بودم و نمی فهمیدم واسه چی. دروغ واسه چی بگم می فهمیدم واسه چی. آره می دونستم چم شده دلم نمی خواست بگم الان هم دلم اعتراف نمی خواد چیه مگه! بعدش بدون اینکه تصوری ازش داشته باشم از جایی آرامش گرفتم که هنوز باورم نمیشه. بلد نیستم توضیحش بدم فقط اینکه آخر ماجرا دیدم به طرز عجیبی آروم شدم و دارم به تمام دلیل های دلتنگی ها و حرص هام می خندم. قهقهه نمی زدم ولی می خندیدم. از ته دل و خیلی سبک. به طرف نگفتم. خواستم بهش بگم ممنون ولی خخخ رفته بود سر اذیت کردنم دیگه ادامه ندادم. اینجا رو نمی بینه پس خیالی نیست که دارم این ها رو می نویسم. اینجا رو نمی بینه ولی آهایی ممنونم. ببین من خیلی معمولی گفتم ولی واقعیت رو گفتم واقعا بعد از اون می خواستم برم1چیزی رو بشکنم بلکه تخلیه بشم. بعدش دیگه نرفتم. اصلا یادم رفت. نشستم گل بافتم و لبخند زدم. از ته دل به همه چیز لبخند زدم. دردسر های خودت هم ایشالا حل میشه. ایشالا ادامهش شاده. می دونم که هست. خدای این جاده رو می شناسم. خلاصه که ممنون. هم لیوانم رو نجات دادی از نفله شدن هم خودم رو از سردرد های شبانه ای که اون شب نیومدن. و البته هم اطرافیانم رو از نق زدن ها و بهشون پریدن هام خخخ! راستی من همچنان خاطرم هست که1چیز هایی شنیدم1نفر هایی گفتن خخخ! خخخ آخ جون باز گفتمش خخخ!
اوخ الان7میشه. صبحانهم اینجا دم دستمه. دیشب نخوردمش خوابم برد موند واسه امروز صبح. بفرما نمی زنم مال خودمه. 2تا از همون سیب ترش های اون دفعه ای. ایول در مذاکرات با پرینترم به1جا های خوبی رسیدم. آخ جون! باید به1بگم. من از مدت ها پیش موفق شدن هام رو بهش میگم. این روز ها دیگه شبیه گذشته ها سر حوصله نیست ولی من همچنان بهش میگم. این1اگر نبود من الان اینجا نبودم. شاید هیچ کجا نبودم. خیلی رفیقم بود خیلی زیاد. هنوز هم هست. از طرف من که هست واقعا هست. ممنونم1! ممنونم که بودی و ممنونم که همچنان هستی! چیزی به7نمونده باید دیگه بلند شم. هنوز در مورد دیروز حرف دارم بزنم ولی نه حسش هست نه زمانش. گشنم هم شده سیب هام دارن بهم می خندن و صدام می کنن. من رفتم. باز میام. راستی خاطرم باشه1ایمیل داخل فرم تماسم بود نرفتم بالای سرش مهلت بشه باید ببینم داخلش بمب نباشه. دیگه جدی رفتم. خوشحال نشو باز میام. فعلا ما رفتیم!
از جنس یاد، تقلب!
بچه که بودیم دنیای رنگیمون از جنس بچگی بود. تمام زندگیمون از جنس بچگی بود. شادی ها و غم ها از جنس خوراکی ها و بازی های بچگی ودن. موانع و مشکلات از جنس موانع و مشکلات داخل بازی ها بودن. شکست ها و پیروزی ها از جنس برد و باخت های بازی ها و ماجرا ها همه از جنس بازی هایی که چه جدی می گرفتیمشون! بچه که بودیم، بچه که بودم، شبیه تمام بچه ها، دنیام دنیای بچگی بود. بردن داخل1بازی تمام هدفم می شد و باختن بزرگ ترین شکستم. دعوا های بچگی چه شلوغ و شلوغ و شلوغ بود اما چه زود و زود تموم می شدن بدون اینکه رد پا های کثیفشون رو روی دل و دفتر هامون جا بذارن. بچه که بودیم همه چیز عطر خدا داشت. یادش به خیر!
بچه که بودیم بزرگ ترین کلاشی تقلب واسه بردن در1بازی بود. و من گاهی بچه کلاشی می شدم. شاید بیشتر از بچه های دیگه.
من بودم و پسر خاله یونس و پسر اون یکی خالهم یاسر و2تا پسر های داییجون بزرگه، مصطفی و مجتبی و، … دیگه خاطرم نیست یعنی هست ولی، … زیاد بودیم اما من و این چندتا از نظر سن و سال نزدیک تر بودیم. فاصله خونه هامون هم شبیه فاصله سن و سالمون کمتر بود. این می شد که بیشتر با هم می پریدیم. بالاتر از سن و سال ما برادرم بود و برادر مصطفی و مجتبی که هم سری برادرم بود. گاهی با هم قاطی می شدیم و خیلی زمان ها اون ها چون بزرگ تر بودن راه خودشون رو می رفتن و ما به حکم بچگی زور می زدیم به دنیای اون ها که خیال می کردیم1سرزمین فتح نشده هست، دنیای نزدیک به جهان آدم بزرگ ها نفوذ کنیم و گاهی می شد و گاهی نمی شد. این وسط ما بچه ها داستان های خودمون رو داشتیم. بازی هامون، دعوا هامون، قهر و آشتی هامون و ماجرا هامون.
یادش به خیر!
داشتم می گفتم. من بچه کلاشی بودم. شاید بیشتر از بقیه بچه ها. بردن داخل بازی ها واسم جدی بود خیلی جدی. بقیه هم این مدلی بودن ولی شاید صداقت معصومشون اون قدر زیاد بود که یا نمی خواستن یا نمی تونستن خیلی به این فکر کنن که گاهی میشه با تقلب هم برنده شد. چیزی که من بهش فکر می کردم و عمل می کردم و نتیجه می داد. تقلب رو بلد بودم و از اون بیشتر، تواناییم در طرز بهره گیری از شرایط بود و حالا که سال ها از اون زمان گذشته موندم اینهمه پدرسوختگی رو من از کجای ذات بچگیم می آوردم. تقلب می کردم، شاهد هم گاهی داشتم که مچم رو می گرفت، از بین همون بچه ها، ولی باز من در اثبات بی گناهیم برنده بودم. چون شاهد ها از خشم تعادلشون رو از دست می دادن و به جای منطق به فریاد متوصل می شدن. کاری که من نمی کردم. با آرامش و سکوت بزرگ تر هایی که به حکم بزرگ تری میون کار ما رو می گرفتن رو متقاعد می کردم و هر دفعه این من بودم که پیروز میدون می شدم. و باز هم حالا که سال ها گذشته فکر می کنم چه صبور بودن بچه هایی که هر دفعه این ناجوانمردی رو یادشون می رفت و باز دست های خاکی و گرمشون رو می دادن به دست های متقلب من تا بریم باز هم بازی کنیم و من باز تقلب کنم و باز برنده باشم. هم در بازی، هم در اثبات خودم.
یکی از بازی های اون زمان که خیلی بین ما بچه ها طرفدار داشت فوتبال دستی بود. داداش بزرگ یونس1دونه داشت. برادر خودم هم داشت ولی کوچیک بود. فوتبال دستیه یونس این ها خیلی بزرگ تر بود و همین می شد که تا سر بزرگ تر ها توی خونهشون جمع می شد، که خیلی زیاد هم پیش می اومد، ما بچه ها بودیم و سکو و فوتبال دستی. بازیه دیگه تیله بازی بود. چند مدل بازی می کردیمش. یکی از مدل ها این بود که1سینیه بزرگ رو تکیه می زدیم به دیوار و تیله ها رو دور تر ردیف می کردیم و تیله هامون رو از بالای سینی می غلتوندیم پایین. هر چند تا تیله که با تیله هامون می زدیم میشد مال خودمون و هر کسی آخر کار بیشتر تیله داشت برنده بود. گردو بازی هم می کردیم. گردو ها رو2تا2تا روی هم می کاشتیم و ردیف می کردیم و با1گردو یا1توپ تخم مرغی که سوراخ می کردیم و سنگ ریزه داخلش می ریختیم و با نوار چسب می پیچیدیم به قول خودمون سیبیک می ساختیم و گردو ها رو از دور تر می زدیم. بازی زیاد داشتیم که توضیح تمامش خیلی طول می کشه پس بیخیال باقیش.
من بازیم خوب بود. هم بازیم خوب بود هم تقلب کردنم. و این دومی رو اون ها نداشتن. یا چنان درش ضعیف بودن که لو می رفتن و طفلک ها! بردن ازم واسشون شده بود آرزو. من1طرف می شدم و یونس و مجتبی و گاهی یاسر1طرف. مصطفی کمتر قاطیه ما می شد. پسر عاقل و آرومی بود مصطفی. بین دنیای ما و دنیای داداش هامون گیر کرده بود. از ما عاقل تر بود مصطفی! یادش به خیر!
معمولا بعد از نیم ساعت بازی کردن داد و هوار بود که می رفت هوا و متوقف نمی شد. مجتبی به شدت جوش می آورد و1نفس هوار می زد که این تقلب کرد و کلک زد و بردش قبول نیست. یاسر تعیید می کرد و یونس جیغ می کشید و گاهی چنان بهش فشار می اومد که می زد زیر گریه. و من، این وسط با ظاهر آروم و حال و هوای بزرگوارانه مدعی می شدم که تقلب نکردم ولی حاضرم یونس برنده باشه که گریه نکنه. مجتبی برنده باشه که حرصش بره و یاسر برنده باشه که مهمونه و گناه داره. اینجا بود که بزرگ تر ها اون ها رو سرزنش می کردن و من می شدم سرمشق مثبت. بچه های بیچاره چه دردی می کشیدن و چه دل بزرگی داشتن که باز یادشون می رفت و دفعه بعد باز ما بودیم و سکو و بازی و باز این قصه تکرار می شد. تیله بازی هم داستانش همین طوری بود. گردو بازی هم همین طور و خلاصه اوضاع داشت طوری می شد که اون بنده های خدا خودشون هم داشتن باور می کردن که بازیشون ضعیفه و خیال می کنن من تقلب می کنم و امکان نداره بتونن ازم ببرن.
یکی از این دفعه ها اوضاع1خورده متفاوت شد. اون دفعه از همون دفعاتی بود که من بهش میگم پیچ زندگی. پیچ هایی که گاهی1چیز هایی رو عوض می کنن و1درس هایی میدن. درس هایی که اگر خوب بخونیمشون خیلی به کار میان!
داستان این بود که ما بچه ها اون روز هوس کرده بودیم به جهان بالاتر سرک بکشیم. جهانی بین دنیای خودمون و جهان آدم بزرگ ها. یعنی عالم داداش هامون. این بود که عجیب بهشون گیر داده بودیم و دست بردار هم نبودیم. اصرار داشتیم ما رو داخل بازی هاشون کنن و هر جا می رفتن با خودشون ببرنمون. طفلک برادرم و مرتضی پسر داییم مونده بودن از دست ما1گله بچه عر عرو چه معامله ای با اعصابشون کنن. دم عصر عرصه رو چنان بهشون تنگ کردیم که حاضر شدن از جیب و خزانه پول تو جیبی هاشون مایه بذارن بلکه از دستمون خلاص بشن. گفتن بریم بازی کنیم و شبیه المپیک چندتا بازی رو تا سر شب انجام بدیم و هر کسی برنده شد1بسته پفک جایزشه. پفک های بچگی چه خوشمزه بودن! از اون بسته کوچولو هایی که الان دیگه نیست. مزهش فرق داشت با این تیکه نمک های امروزی که داخل بسته های گنده بی قواره همه جا هست.
خلاصه! ما بچه ها برق از سرمون پرید. اوه1بسته پفک!
-من برنده میشم و جام رو می برم.
-اوهوکی! خیال کردی! خودم می برم.
-برنده منم. تمامش رو هم تنهایی می خورم فقط خودم.
-برو بابا دختر ها لوسن پسر ها قوی ترن.
-حالا می بینیم. اصلا شما همه1طرف من تکی.
-باشه بریم.
-بریم.
-اول فوتبال دستی.
-نه اول سنگ مرمر.
… … …
برادر ها حسابی گذاشتنمون سر کار و از گیرمون در رفتن. با رأی اکثریت رفتیم سراغ فوتبال دستی. مطمئن بودم که برنده میشم. اون قدر نقشه های تقلب رو اجرا کرده بودم که دیگه واسم عادی شده بود. کاملا مطمئن به خودم1طرف اون زمین کوچیک چوبی نشستم و با شماره3مصطفی بازی شروع شد. به نظرم لازم نباشه توضیح بدم که آخرش چی شد. نتیجه به اعتراض یاسر، هوار های عصبانیه مجتبی و نق زدن های یونس ختم شد. مصطفی هم که مشق داشت و فقط واسه اعلام شروع و پایان حواسش به ما بود با کمک بزرگ تر ها صلحمون داد و اوضاع موقتا آروم شد. تا اونجا که من برنده بودم. بعدش نوبت تیله بازی یا به قول خودمون سنگ مرمر بازی بود. چند مدل بازی کردیم و من همه رو بردم. اون قدر عقلم نمی رسید که واسه مصلحت هم شده از4تا بازی3تاش رو ببرم و آخریش رو ببازم که اوضاع خطری نشه. باز اعتراض ها تکرار شد و باز سازمان صلح متشکل از بزرگ تر ها موفق شدن اوضاع رو درست کنن. بعدش گردو بازی و بعدش قدم بازی و خلاصه حسابی من خدایی کردم و زمانی که برادر ها از هر جا که رفته بودن برگشتن مصطفی رسما بردم رو اعلام کرد و این در حالی بود که من چند ثانیه پیش در بازیه آخر برده بودم. برادر ها سر قولشون موندن و صدای پلاستیک بسته پفک توی دستشون نقطه پایان ماجرا بود. این دیگه واقعا بیشتر از تحمل بچه ها بود. جنجالی درست شد که باید بودی و می دیدی. من ساکت بودم و بزرگ تر ها هرچی کردن هوار های این دفعه همراه با گریه های از جنس خشم و نق های یاسر و جیغ های گریه آلود یونس آروم نشد. بچه ها دیوانه از فشار از بین رفتن حقی که مال خودشون می دونستن بی وقفه هوار می زدن و با جیغ ها و گریه های پشت سر هم معترض بودن که این تقلب کرد این همهش رو تقلب کرد این برنده نشد این تقلب کرد … … …
از گفته های درهم اون ها چیزی نمی شد فهمید. ولی از سکوت و لبخند و جمله های آروم من چرا.
-من تقلب نکردم. خوب باشه حالا مثلا شما بردید بیایید پفکه رو با هم بخوریم.
بزرگ تر ها مثل همیشه حسابی تشویقم کردن و اون بنده های خدا حسابی آماج سرزنش شدن که ببینید، ببینید چه مهربونه، جایزهش رو باهاتون قسمت می کنه. عوضش شما ها همهش نق می زنید. بچه های خوبی باشید شبیه این. و … … …
بچه ها این دفعه برخلاف همیشه رضایت ندادن. نمی تونستن. بد جوری بهشون فشار اومده بود. ماجرا این دفعه خیال تموم شدن نداشت و من همچنان خاطرم جمع بود. بچه ها نمی دونستن، نمی تونستن در اون حال خشم و اعتراض بفهمن که با این سر و صدا کردن ها دارن هرچی بیشتر خودشون رو در نگاه بزرگ تر ها بی اعتبار می کنن و به من در بینش شاهد ها اعتبار بیشتری میدن. اون ها نمی فهمیدن ولی من می فهمیدم و کلی هم حس رضایت داشتم. اون قدر زیاد که حاضر شدم با کمال میل از بسته پفکم بگذرم و کامل ببخشمش به اون ها چون تشویق های بزرگ تر ها واسم حسابی بس بود. یونس و یاسر که کوچیک تر بودن هرچند خیلی دیر ولی آروم تر شدن ولی مجتبی این دفعه واقعا از خشم دیوونه شده بود. این دفعه فقط هوار نمی زد. گریه هم قاطیه هوار هاش بود. بهش بر خورده بود. متهم شده بود. متهم به دروغ گویی و مجرم معرفی کردن من واسه برد. دردش اومده بود. اون زمان نمی فهمیدم ولی الان دیگه می فهمم چه دردی داشت اون لحظه مجتبی. کلا سوژه مجلس اون شب شده بودیم. بزرگ تر ها حرف و بحث های دنیاشون رو ول کرده بودن و ریخته بودن وسط واسه فیصله دادن داستان ما ولی نمی شد که نمی شد. اوضاع خیال آروم شدن نداشت. حسابی داشتم خدای جمع می شدم و مجتبی و بقیه بچه ها حسابی داشتن خودشون رو از سکه مینداختن. اون ها حقانیت خودشون رو همراه فریاد های خشمشون به آرامشِ فریب کارانه ی من می باختن و نمی فهمیدن!.
چیزی نمونده بود داییجون بزرگه از جا در بره و به پشتیه من بلند شه مجتبی رو بکشه به کمربند.
-بچه ها شما ها چی میگید؟
مصطفی بود که وسط هیاهوی مجلس مشق هاش رو جمع کرد و همراه برادر من و برادر خودش اومد وسط.
-خوب الان چیه! پفکه رو که داد مال خودتون چتونه!
مجتبی از خشم روانی شده بود و بقیه هم همین طور. با تمام زورشون فریاد می زدن.
-من که نمی فهمم چیچی میگید. یکی یکی بگید بشنوم.
باز صدا های کر کننده درهم و نامفهوم رفت آسمون.
-این جوری نه. همه ساکت! مجتبی جیغ نکش گریه هم نکن واسه من و مصطفی و مرتضی بگو حرف حسابت چیه.
این برادر من بود که اوضاع رو گرفته بود دستش. مجتبی سعی کرد صداش بیاد پایین ولی خیلی موفق نبود. زمان هایی که حرصی می شد از مهار در می رفت. الان دیگه نمی دونم چه جوریه. مدت هاست ندیدمش. نه خندیدنش رو دیدم نه حرصش رو. داره1سال میشه. شاید هم بیشتر.
مجتبی رو به هر زحمتی بود تا اندازه ای که بشه فهمید چی میگه آرومش کردن تا هم سر در بیارن چی شده هم از انفجار خشم داییجون بزرگه حفظش کنن. مجتبی شاکی بود و بقیه هم همین طور و این وسط من با اون حالت نفرت انگیز1برنده مسلم و بزرگوار لبخند می زدم و رضایت از سر و روی نکبتم می بارید.
-پس شما ها میگید این تقلب کرده. یعنی سر همه شما رو کلاه گذاشته و نفهمیدید. هر دفعه هم این جوری برنده میشه.
بچه ها تعیید کردن. مصطفی بود که سکوت کوتاه رو شکست.
-این جوری فایده نداره. شما ها شبیه قابلمه خالی که می زنن روش فقط صدا میدید. من میگم1نفر در حضور داداش هامون با برنده بازی کنه اون ها بشن داور.
-آره راست میگه. این ها که الان جوشی شدن مصطفی خودت بشین باهاش بازی کن ما همه تماشا می کنیم.
بزرگ تر ها هم که هم جذب ماجرا شده بودن و هم از تکرار هر دفعه این ماجرا خسته بودن تصمیم گرفتن اون ها هم تماشاگر بشن تا این داستان1بار واسه همیشه دفترش بسته بشه و درضمن ببینن آخرش چی میشه. از من می شنوید، کودک درون تمامشون در اون لحظه بیدار شده و داشت یواشکی از دریچه تنگ جهان بزرگ ها به بهشت ما سرک می کشید.
با پذیرش مصطفی و انتقال فوتبال دستی به وسط اتاق و وسط جمع بزرگ تر ها اوضاع رسمی شد. من نشستم1طرف و مصطفی هم تکی1طرف. شرایط برابر بود. 1به1بودیم. مرتضی توپ کوچیک رو گرفت بالا تا با شماره3برادرم بندازه وسط. پیش از شروع شمارش صدای آروم و بی خشم اما مطمئن مصطفی در اومد. مخاطب من بودم.
-پا هات رو درست کن داری به میله دروازه بانم فشار میدی دروازه بانم کج شده.
اعتراض کردم ولی جای اعتراض نبود.
-حواسم نبود.
مصطفی صبور و آروم بود.
-من که نگفتم حواست بود گفتم پات رو از نوک میله بکش کنار.
مرتضی توپ رو گرفت بالا. شمارش شروع شد. 1، 2، 3.
توپ افتاد وسط زمین و بازی شروع شد. وسط سکوت اتاق که حسابی جدی شده بود صدای فوتبال دستی و صدای آروم و بی خشم گاه و بی گاه مصطفی می اومد و به تمام گوش ها می رسید.
-پنجه پات رو به پشت میله دروازه بانم فشار نده از وسط دروازهم رفت کنار. چیکار می کنی میله خط حمله من رفت داخل آستینت. درش بیار. آهایی میله دفاعم رو ول کن نمی تونم بچرخونمش. دست هات رو نشون میدی واسه چی نگفتم که با دست گرفتیش. کردیش لای انگشت های پات. … … …
با هر جمله مصطفی انگار1نفس از جمع می شنیدم. نفسی که هر دفعه قوی تر و خنده پیچ تر می شد. از اون خنده هایی که آدم حاضره آب بشه بره داخل زمین و مخاطبش نباشه.
فوتبال دستی با برد مصطفی تموم شد. از حال خودم نمیگم. معترض شدم که مصطفی دروغ گفت و من تقلب نکردم. مصطفی بدون هوار گفت من کی گفتم تقلب کردی؟ خودت داری میگی من چیزی نگفتم.
راست می گفت. مصطفی متهمم نکرده بود. فقط با مدرک مچم رو گیر انداخته بود. بزرگ تر ها با خنده های فرو خورده همچنان کنجکاو و شاهد ماجرا بودن.
-خوب حالا نوبت سنگ مرمر بازیه.
مرتضی این رو گفت و مصطفی موافقت کرد.
خاله1سینیه بزرگ آورد و برادرم تکیهش داد به دیوار به طوری که1سراشیبی درست شد. بعدش تیله ها رو با فاصله از سینی چیدن جلو تر. من و مصطفی هر کدوم1تیله برداشتیم و نشستیم2طرف سینی. مصطفی همین طوری1تیله برداشت ولی من1تیله از داخل جیبم در آوردم. اول نوبت من بود که بزنم. باز هم منتظر شمارش شدیم و پیش از شروعش باز صدای مصطفی بود که شبیه مته رفت روی مخم.
-اون سنگ مرمرت رو با من عوض می کنی؟
وحشت تمام جونم رو گرفت.
-نه مال خودمه.
مصطفی ولی آروم بود. برخلاف من که داشتم خونسردیم رو شبیه نتیجه فوتبال دستی می باختم.
-خوب باشه عوض نکنیم فقط بده1لحظه توی دستم باشه بهت میدم.
-نمی خوام. مال خودمه.
-به خدا بهت میدم فقط می خوام ببینمش.
-سنگ مرمره دیگه واسه چی ببینی؟
-خوب باشه به من نده بده داداش خودت از توی دست داداشت من ببینمش.
داشت گریهم می گرفت. بقیه هم کنجکاو و پرسشگر بهم اصرار کردن که حالا1دقیقه بده ببینیم چی میگه. به بهانه اینکه به مصطفی اعتماد ندارم سعی کردم از زیرش در برم ولی نشد.
-گفتم به خدا بهت میدم. اصلا دستش نمی زنم بده داداش خودت بگیره بالا نشونم بده من یکی نگاهش کنم.
بقیه ازش می پرسیدن که داستان چیه ولی مصطفی چیزی بروز نمی داد و فقط می گفت می خوام سنگ مرمرش رو نگاه کنم. جای اهمال نبود. اگر تیله رو نمی دادم از اعتبارم کم می شد. به حکم اکثریت مشتم رو باز کردم. برادرم تیله گرد رو از کف دستم برداشت. مصطفی خم شد جلو و گفت نشون بده به خدا فقط می خوام ببینم! و مصطفی دید. و همه دیدن که تیله من با1لایه نوار چسب چه ماهرانه پیچیده شده بود که بپره و دور تر بره و به هدف برسه و با پرش هاش تیله های بیشتری رو بزنه. اوخ خدای من! مجتبی و یونس با هم جیغ کشیدن دیدین دیدین ما میگیم این تقلب می کنه شما ها، …
مصطفی آرومشون کرد.
-ساکت باشین! قابلمه خالی ها رو کسی گوش نمیده. شلوغ نکنین.
بچه ها ساکت شدن و خنده های فرو خورده بزرگ تر ها دیگه چندان هم فرو خورده نبود. تیله من با یکی از تیله های معمولیه اون وسط عوض شد و زدیم. این دفعه هم شبیه فوتبال دستی مصطفی بود که برنده شد. مصطفی همچنان آروم و صبور، برخلاف من، زیر نظر اونهمه شاهد برادر کوچیکش رو آروم نگه می داشت که از حرص دوباره منفجر نشه.
-حالا گردو بازی.
خودم رو حسابی باخته بودم. مصطفی نه متهمم می کرد نه معترض بود. فقط بازی می کرد. دلم می خواست جیغ بکشم. مصطفی رو بزنم. بکوبمش زمین و بزنم زیر گریه. ولی این ها بیشتر دستم رو لو می داد. افتضاح بود. گردو ها رو کاشتن و من و مصطفی رفتیم کنار دیوار و آماده شدیم که هدف رو بزنیم. با شماره3. 1، 2، 3. مصطفی زد. چند تایی گردو افتاد. نوبت من بود. 1، 2، 3. زدم. رفت و رفت و صاف از بغل رفت توی ردیف کاشته شده گردو ها. نصف صف رو درو کرد ولی متوقف نشد و انگار که بهش فنر وصل کرده باشن پرید و کل ردیف رو ریخت زمین. برنده شده بودم. داشت اوضاع بهتر می شد ولی، …
وسط تشویق ها و تعیید ها باز صدای مصطفی بود که در اومد.
-سیبیکت رو نشون بده!
-اه برو بابا همهش میگه نشون بده نشون بده!
-تو بده من هم نشون میدم. اصلا اول من. بیا این سیبیک من. همه ببینید. دیدی؟ همه دیدن. تو هم مال خودت رو بگیر بالا همه ببینن.
مرتضی و برادرم و باقیه بزرگ تر ها هم تعییدش کردن. چاره ای نبود. دستم رو گرفتم بالا و مشتم رو با بی میلیه تمام کمی باز کردم. جمع ساکت شد. سکوتی از جنس سؤال و از جنس حیرت. خیلی طول نکشید. مرتضی آروم اومد نزدیک و سیبیک رو لمس کرد و زد زیر خنده.
-اینجا رو! سیبیکش گردو نیست. توپ شیطونکه! چه شبیه گردوهه!
جمع مثل توپ از خنده منفجر شد و کلمه های شکسته از خنده بود که آبم می کرد.
-عجب!
-جلل خالق!
-از دست این بچه ها!
-آخه بچه اینهمه عقل رو کجا داشتی؟
-چه بلاییه این فسقلی!
-خدایا قدرتت رو شکر بهش نمیاد فلفلیه واسه خودش!
-خداییش عقل من با این سن و سالم به اینهمه حقه و کلک نمی رسید که امشب از این1ذره بچه دیدم.
-این بچه های طفلکی همیشه می گفتن این تقلب می کنه ما می گفتیم نه.
-از بس بلاست نمی ذاشت بفهمیم.
-حسابی زرنگی داییجون ها!
-عجب شیطون اینهمه روز بچه هامون و خودمون رو گذاشته بودی سر کار دیگه!
… … …
مصطفی همچنان بی خشم واسه اینکه صداش از وسط اونهمه خنده و گفتگو شنیده بشه داد زد:
-قدم بازی رو چه جوری کنیم الان تاریکه نمیشه توی حیاط بازی کنیم اتاق هم که کوچیکه.
عمو از وسط مجلس صداش در اومد.
-خوب دیگه فکر نکنم لازم باشه. شما3تا بازی در حضور شاهد ها کردید و جریان معلوم شد. دیگه بقیهش مشخصه دیگه! همه موافقن؟
شلیک خنده ها از لحن معنیدار عمو دوباره رفت هوا و تعیید ها که جای هیچ دفاعی واسه من نذاشته بود. باخته بودم. هم از مصطفی هم از همه. مجتبی و یونس و یاسر انگار همون لحظه مالکیت تمام اسباب بازی های جهان رو داده بودن بهشون. از خوشی داشتن پر می گرفتن. حقانیتشون ثابت شده بود. سعی کردم اعتراض کنم ولی خنده ها و کلمه ها و جمله ها بیشتر شدن. درک کردم که دیگه جای هیچ حرفی نیست. لو رفته بودم. هرچی می گفتم اوضاع بدتر می شد. من دیگه متهم نبودم. مجرمی بودم که جرمم اثبات شده بود. مصطفی بدون غرور و بدون حرص داشت داداشش و یونس و یاسر رو نصیحت می کرد.
-خوب! عصبانی شدن نداشت که! آدم با داد و بیداد که کارش پیش نمیره. گفتم که قابلمه خالی رو هم بزنی روش صدا میده ولی کسی بهش گوش نمی کنه. همه کلافه میشن از صداش. هیچ وقت داد نزنید. اگر مدرک دارید حرفتون رو بی صدا با مدرک ثابت کنین حرص هم نخورید. اگر مدرک ندارید برید گیر بیارید بعد حرف بزنید و ثابت کنید.
بقیه مصطفی رو تشویقش کردن. از بقیه بچه ها دلجویی کردن و به پدرسوختگی های من خندیدن. خنده هاشون مهر آمیز بود ولی من، … من اون شب تا آخرین حدی که1بچه می تونست از لو رفتن تقلب هاش خجالت بکشه خجالت کشیدم و تا آخرین حد تحمل1بچه مجرم که دستش لو رفته توی خودم مچاله شدم. دستی داشت وسط اون جهنم آستینم رو می کشید. بغضم رو خوردم.
-بیا پفک بخوریم بعدش باز فوتبال دستی بازی کنیم.
یونس بود و همراهش یاسر و مجتبی.
-آره آره راست میگه تازه مصطفی هم مشقش تموم شده میاد بازی.
-راست میگه3به2بعدش هم تیم برنده باید بازنده ها رو قلقلک بدن.
توی لحن مشتاق بچه ها هیچ اثری از خشم نبود. انگار همون اندازه که راستیشون ثابت شده بود و حقشون گرفته شده بود براشون بس بود. من اما به وضوح از خجالت داغ شده بودم و به نظرم می رسید کم مونده ازم آتیش بزنه بیرون. مصطفی دستم رو کشید.
-بیا دیگه تو هم بازی در نیار.
-آره راست میگه ولش کن بیا بازی!
اون شب من به اندازه ای فراتر از توصیف بور شدم. خیلی ازش گذشته و با اینهمه من هنوز بهش که فکر می کنم سنگینیه وحشتناکه شرم رو از ورای سال ها حس می کنم. من باختم. به خودم و به محبت بچه هایی که چه ساده اونهمه تقلب و اونهمه خشم و ناکامی های روز ها و روز ها رو بهم بخشیده بودن. کمتر از10دقیقه بعد، باز ما بودیم و سکو و بازی و خنده های شاد و1صدا.
از اون سال ها خیلی گذشت. ما بزرگ شدیم. بازی هامون بزرگ تر و پیچیده تر شدن. تقلب هامون هم زیاد تر و زیاد تر. دیگه لکه های تاریک به اون سادگی پاک نشدن. یا نرفتن، یا اگر هم رفتن رد پا هاشون رو جا گذاشتن و خودشون در پس پرده های تاریک مصلحت به انتظار نشستن تا زمانی که زخم ها باز هم باز بشن یا مهلتی برای ضربه زدن و ظهورشون پیش بیاد.
من بزرگ شدم ولی اون شب هرگز از خاطرم نرفت. اون شب با خودم تعهد کردم که هرگز در عمرم تقلب نکنم. اعتراف می کنم که سر قولم نموندم. در بازی هایی که خیلی از بازی های بچگی هام فاصله داشت باز هم تقلب کردم. تقلب هام بزرگ بودن. ولی نه به بزرگیه دردی که امشب از یادآوریه اون شب و اون دنیای پاک و اون بهشت گم شده حس می کنم. امشب داستان اون شب رو با حاله ای از جنس دلتنگیه خالص دوباره مرور می کنم و1دفعه دیگه به خودم قول میدم که از اینجای عمرم به بعد دیگه هرگز تقلب نکنم. سخته می دونم ولی هیچ سختی ناممکن نیست. ای کاش دیروز هام بتونن امشب هام رو بهم ببخشن! یعنی این شدنیه؟ کاش باشه! کاش! بهشتی بودن دیروز های صاف و شفاف و بخشندگی های بچگی!
یادش به خیر!
عشقه!
سلام صبح. بیخودی کجکی نخند بهم خیلی زمانه که بیدارم ولی بفهم آخه سیستم روشن و1کتاب نیمه کاره که ایسپیک با معرفت داره1نفس می خونه میره جلو همراه1گوش و نصفی که تمام شب از ترس اینکه به بالش فشارش نگیره و هوارم رو در نیاره نذاشته به دل درست بخوابم خوب این ها تمامش که با هم باشه تو خودت هم باشی حس طلوع سر موقع نداری دیگه. آیی نکبت این عوضی نذاشت من شبیه آدم بخوابم هیچ کاریش هم نمیشه کنم تا دستم رو طرفش می برم درد می گیره انگار میگه دست بهم بزنی روزت رو جهنم می کنم حالا جرأت داری بچرخ تا بچرخیم. ببین از چند میلیمتر گوش چه خوردم ها! بیخیال تا ابد که این مدلی نمی مونه عاقبت دستم بهت می رسه نکبت!
دلدردم رفته جاش1مدل کرختیه با مزه اومده که بدک نیست.
به سرم زده کتاب هایی که نمی دونم واسه چی داخل سیستم باز نمیشن رو با دیزی پلیر امتحان کنم. رفیق کوچولوی مثبتیه این فسقلیِ نیمه تازه وارد. میگم من کتاب می خوام کسی نیست چند تا اسم بهم بده داخل اینترنت بجورمشون آیا؟ بچه های اینترنت دیگه نیستن که ازشون بخوام. واقعی ها هم در جریان کتاب خوندن های خرکیه من نیستن. یعنی نه اینکه ندونن. داخل جریانش نیستن. یعنی مدل من کتاب نمی خونن. سارا شاید ولی اون هم تردید دارم اسمی بدونه که بهم بده. باید بلد بشم بدون کمک اینترنتی ها پیش ببرم. اگر بپرسم جواب میدن احتمالا بعضی هاشون ولی بعد از اون شب خوشگله و بعدش هم بعد از مذاکره2شب پیشم با اون2تا گنجشک که از پنجره سرک می کشیدن این داخل دیگه تصور نمی کنم چندان موافق باشن خیلی اطرافشون بپرم. شاید یواشکی از دستم حرصی باشن شاید هم واسه خاطر خشم اون عزیز عزیز تره از دستم ترجیح این باشه که کنارش باشن و همراهش از بی طرف های بی طرف پرهیز کنن. خوب بسه دیگه زیاد روضه نصفه شبانه خوندم الان صبحه و جناب سحرگاه بیات شده معترضه به من که ببین پریسا تو هم عادل نیستی اینهمه شب برات خاطر داشت واسه چی صبح صبح کردی! خوب کوفت! خوب خوب ببین معذرت می خوام اصلا این طوری نیست شب و صبح جفتشون عزیزن به جان تمام ستاره ها راست میگم. خوب باشه دیگه از این مدل هاش نمیگم دلگیر نشو! صبح قهرو ندیده بودم البته شاید هم دیده باشم ولی خاطرم نیست. حالا بیا آشتی کنیم. باهام قهر نکن. صبح با صدای گنجشک هاش که وسط بیشتر شدن شلوغیه ماشین های دست ساز داره کم و کمتر میشه کم رنگ ولی رضایتمند می خنده. گنجشک ها دارن میرن تا سر طلوع فردا پیش از صدای ماشین ها دوباره بیان و آواز مخصوص بیدار شدن صبح و صبحی ها رو بخونن. عزیز های دلم هستن این ها تمامشون.
امروز داخل اصفهان بچه های اینترنتی و نیمه اینترنتی جمع میشن. کاش بهشون حسابی خوش بگذره! هفته آینده هم احتمالا تجمع تهران باشه. باز هم ایشالا بهشون خیلی خوش بگذره!
من همچنان پرینتر می خوام. منتظر تماس یکی از اون هایی هستم که گفت قیمت می گیره و بهم زنگ می زنه. سر این یکی عجله ندارم خیالی نیست بذار مادر بیاد. خخخ شکلک بدجنسی و شکلک تقلب. حسش نیست جزئیات این رو توضیحش بدم. من اینجا کاملا روی شبکه حس نشستم. هر مدلی حسش باشه همون مدلم. الان این مدلی، شب اون مدلی، گاهی هم مدل اتو کشیده و نوشتن های مدل آدمیزاد که فعل و فاعلش مشخصه. البته این سومیه بیشتر به کار زمان هایی می خوره که می خوام از اینجا بزنم بیرون و جا های دیگه پیدام بشه. مثلا محله گوش کن مهمونی. زمان هایی که اونجا پست می زنم. فعلا که اینجام پس همین مدل خونگی و بی سر و ته رو عشقه که حسابی می خوامش. این روز ها حس مهمون شدن و مهمون کردن ندارم. سر کلاس زبان استادم گیر داده بود البته به انگلیسی که رفیق صمیمی هامون کی هستن و رفت و آمد های خونگی با اون ها چه مدلی داریم و اون ها چه مدلی هستن و من گفتم از این مدل رفیق ها ندارم و اون گیر داده بود که حالا در مورد یکیشون بگو. بنده خدا می خواست یعنی می خواد که گفتگوی انگلیسی داشته باشیم باید1چیزی می گفتم دیگه! جالبه که دقیقا این لحظه همین لحظه از این زاویه دید به ماجرا نگاه کردم و تا پیش از این لحظه بهش که فکر می کردم با خودم می گفتم عجب داستانیه عجب عجب! میگم ندارم میگن بگو. و نمی فهمم چه جوریه که دقیقا الان درک کردم برنامه های رفاقتیه1دونه پریسای چیز واسه اون آدم خیالی نیست اون بنده خدا اصرار نداره از رفیق صمیمی های داشته و نداشته بهش آمار بدم فقط منظور گفتگوی زبان بود و هست. دارم آروم واسه خودم می خندم. دلم خمیازه می خواد. تازه1کوچولوش اومدش. چی خواستم بگم یادم رفت این ها رو گفتم آهان یادم اومد سر کلاس استاد در مورد رفت و آمد رفیقانه می پرسید گفتم من ترجیح میدم با رفیق هام خونگی نباشم. نه خوشم میاد برم نه دلم می خواد بیان. رفیق هام رو ترجیحا بیرون از خونه می بینم و جز این اگر باشه راحت نیستم. طرف تعجب کرد. تعجبش دیگه از جنس کلاس زبانی نبود. تعجب از جنس حیرت1آدم. بهم گفت البته به انگلیسی که خوب این طوری تنها میشی! گفتم من عاشق تنهایی هام هستم. طرف نمی دونم قانع شد یا خودش رو قانع کرد چون بلافاصله لحنش از حالت حیرت در اومد و اول1خورده بعدش1خورده بیشتر و تا زمانی که جمله به وسطش برسه کاملا عادی گفت خوب اگر خودت از این وضعیت خوشت میاد که مشکلی نیست. گفتم بله خوشم میاد خیلی هم این رو دوستش دارم. طرف دیگه کاملا عادی گفت پس خوبه اگر راضی هستی.
دلم می خواد برم بیرون. اوخ نه رستوران نه به خاطر خدا فقط تصورش باعث میشه دوباره دلم پیچ بزنه. واقعا دلم نمی خواد ابدا. دلم نمی دونم کجا رفتن می خواد. با کی. به کجا. دلم رفتن هیچ کجا در نظرش نیست. با هیچ کسی. با هیچ کسی از بین این هایی که می شناسمشون. دلم بیرون رفتن می خواد ولی نه جا هایی که می شناسم. و نه با افرادی که می دونم. دلم بیرون رفتن از جلد خودم رو می خواد. که1کسی باشم جز خودم. هرچند زیاد مطمئن نیستم. اگر الان امکانش بود آیا واقعا می خواستم این رو؟ بذار فکر کنم! مثل اینکه نه. پس من چی می خوام؟ دقیقا چی؟ به نظرم یکی از چیز هایی که الان می خوام اینه که سیستم رو خاموشش کنم، بلند شم برم به سر و وضعم برسم، مو هام رو شونه کنم، آخ هوس قهوه کردم، بیخود به سردردش نمی ارزه سر صبحی، پس بیخیال چایی درست کنم، آخ خدا چایی دوست ندارم آخه، نق رو بیخیال، از همون چایی زشت اذیت کن ها که روی من اثر نکرد و همه رو فرستاد روی شبکه حیرت، بعدش هم گل و امتحان کتاب های رمزدار و ادامه تنهایی هام. امروز مادرم بر می گرده. باز هم ماجرا. خدایا مادری واسه چی این کار رو باهام می کنی! اجازه بده بی دردسر دلم تنگ بشه واست و حالش رو ببرم از رسیدنت دیگه! آخ خدا مادری! عزیزه من! زندگی رو زیاد سخت گرفتی. هم به خودت، هم به اطرافت، هم به من! اون قدر سخت گرفتی که شبیه شیرینی زده های دیابتی از مهر مسؤولانه و مسؤولیت های مهر آمیز روانم تهوع گرفته و درمون هم نمیشه. حس توضیح مدل درد و مرضش نیست. شارژ گوشیم هم کامل شد باید برش دارم. از زمانی که دیگه چندان واتساپ بازی نمی کنم گوشیم کمتر فحشم میده. چند روز پیش1کسی بهم می گفت از بین بچه ها داخل اصفهان زنگ می زنه حضور من و باقیه غیبتی ها اونجا باشه. من سکوت کردم. به نظرم شاید خندیدم. خاطرم نیست. ولی مطمئنم چیزی نگفتم. حرفی نبود که بزنم. چیه چشم گشاد می کنی نکنه باید منتظر باشم اون بنده خدا زنگه رو بزنه! برو بابا تو که از من بوق تری. کلا حالش رو ببر که جهان به کام بوق هاست خخخ! ولی پس واسه چی جهان الان به کام من هم هست؟ بوقم آیا؟ خخخ جدی؟ به خدا الان بوق نیستم یعنی در1سری ابعاد خاص از1سری ماجرا دیگه بوق نیستم ولی فقط در همون محدوده. در باقیه محدوده ها همچنان سوپر بوقم. خوب شاید به کام بودن جهان واسه خاطر همون باقیه بخش های بوقیتم باشه. احتمالا سهم این سطحم رفته روی اون بقیه ها و جهان رو کرده به کامم. وایی خدااا خخخ عاشق هجا به هجای این جفنگیاتم که فقط خودم ازشون سرم میشه. هی! بسه دیگه من نوشیدنی می خوام. آخ قهوه آخ نسکافه نسکافه تلخ آخ می خوام می خوام میییی خوااااآاااااآاااااآااااااآااااام خدا می خوام.
-گم شو همین1کار رو مونده کنی. لازم نکرده همون چایی تلخ عجیبه از سرت هم زیاده.
-اه! عوضی!
اون چاییه که اثر نداد شاید لازم باشه به عنوان آخرین راه گیر بدم به قرص. بدم میاد آخه بدم میاد ای خدا بدم میاااااد از دارو درمون و قرص و جفنگ بدم میاد!
خسته شدم نوشتم جفنگ هام هم فعلا موقتا شاید ته کشیدن البته نه کاملا اون ته هنوز مونده ولی خسته شدم بلند شدنم میاد. مو شونه کردنم میاد. به سر و ریختم دست ترتیب کشیدنم میاد نوشیدنی خوردنم میاد گل بافتنم میاد زندگی کردنم میاد. من رفتم. باز میام. فعلا.
باز شب شد و…
ساعت20دقیقه به11شب جمعه. از اون لحظه که رفتم ولو شدم تا نیم ساعت پیش شبیه جنازه رفتم به فنا. از ضرب تشنگی بیدار شدم. شکر که آب یخ بالای سرم بود. پیشبینی کرده بودم این حالم رو. آخ دلم! پرخوریه امروز اذیتم کرده دارم میمیرم خخخ! جدی میگم به خدا حالم خوش نیست آخه1کسی نیست به من بگه واسه چی اینهمه مریضی الان تا صبح می چرخی میگی آخ دلم خدا رو خوش میاد این طوری کار میدی دست خودت آیا؟ کلا الان نسبت به امروز بیدار تر شدم. شبیه حال مستی که بعد از رفعش طرف به خودش میاد. الان بیشتر دارم می فهمم امروز چی شد. فقط چیز خوردن هام نه تمام امروز. آخ دلم آخ دلم آخ دلم الان میرم سیب ترش و لواشک قورت میدم خخخ! خدایا اینهمه خوابیدم واسه چی خوابم میادش؟ دلم می خواد گل ببافم هم خوابم میاد هم دلم درد می کنه هم سرم سنگینه تازه نق زدنم هم میادش! تمرین آوازم کم شده فردا باید1خورده عربده بزنم و درضمن زیادی خودم رو در همه چیز ول کردم باید ببینم کجای ماجرام. ولی امشب نه. امشب خوابم میاد. فردا. از فردا. از اون فردا هایی که معمولا نمیاد خخخ! نه به جان خودم از فردا به حساب های خودم رسیدگی می کنم البته نه تمامش ولی1خورده بیشتر بهش می رسم باقیش بمونه واسه فردا های دیگه اما امشب واقعا زدم خودم رو مریض کردم خخخ! جای مادرم خالی که کلا از همه چیز و همه چیز امروزم هوارش در بیاد. درمیاد. فردا خخخ!روی سینک ظرفشویی خونه رو لاک ریختم الان هر بلایی سرش میارم نمیره. یعنی باید روی سینک استون بپاشم آیا؟ اوضاع بدتر نمیشه آیا؟ خخخ می ترسم از امتحانش. دلم می خواد بلند شم بچرخم و ببافم و خراب کاری راه بندازم و و و و1عالمه دیگه و. اما نمیشه. واسه چی جسمم اینهمه نافرمونه آیا؟ خداجونم انگار زنگ زدم تنظیمات جسمم رفته به ناکجا الان من واسه چی اینهمه ناسلامتی در موجودیت کوک جسمانیم یافت می کنم آیا؟ خخخ چی شد! حس ترجمه نیست به من چه که نفهمیدی من این مدلی عشقمه الان. این لحظه فقط همین شکلی نوشتنم میاد تو هم نمی خوایی نخواه به بهشت که نمی پسندی. عجب داستانیه! عه!
ساعت10دقیقه به11شب. باورم نمیشه یعنی ظرف10دقیقه من اینهمه مزخرف نوشتم آیا؟ آآآآآآآآییییییی دلم! تا1سال آینده از این مدل تفریحات امروزی نمی کنم پدرم در اومد آیی آیی آیی آیی آیی! تازه هنوز ادامهش مونده. چیکار کنم راست میگم مونده دیگه! شکلک حیرت بسیار شدید. من ادامهش رو هم نوشته بودم الان دیدم باقیش نیست! جدی چی شد؟ مگه میشه سیستم آخر نوشتهم رو بجوه؟ حس تفکر نیست اون بخش قورت داده شده رو هم خاطرم نیست1چیز دیگه از جنس همین کلمه هایی که دارم می نویسم می زنم تنگش تا حل بشه. ساعت11شد. بسه دیگه ولو شدنم میاد اگر باز هم اراجیفم گرفت دوباره میام.
امروز، …
سلام. امروز5شنبه5مرداد96هست. من2شب پیش رسما از تمام دسته ها و دسته بندی های اینترنتی انصراف دادم و زدم بیرون. همون شبی که نشستم اون پست اسمش رو یادم رفت رو زدم. همون که جا به جاش می گفتم چه قدر امشب اطرافم ساکته! حس عجیبی بود. هنوز هم عجیبه. از خودم این مدل انتظار نداشتم. امروز صبح1پشت خط تلفن سر1چیزی بهم گفت ملت هنوز اون روی سگت رو ندیدن. خندم گرفت. مثل اینکه خودم هم هنوز اون روی سگ خودم رو نشناختم. 1شناخت و من هنوز نه! به1هم گفتم اینجا هم میگم. به چیزی که هستم افتخار نمی کنم حتی ازش حس رضایت هم نمی کنم ولی من مدلم اینه. اون روی سگ هم دارم که اگر بیاد بالا دیگه هیچ کاریش نمیشه کرد.
از2شب پیش به این طرف دوباره رفتم داخل لاک اینترنتیه خودم. دفعه پیش خاطرم نیست چند ماه طول کشید. از نیمه آبان بود به نظرم تاااا نمی دونم کی که شونه به شونه ها1روز دم عصر کشیدنم بیرون. این دفعه شاید تا ابد طولش بدم. دلم حرف زدن می خواد. خیلی چیز ها دارم که دلم می خواد دسته کم اینجا بشه بگم خیلی زیادن خیلی. دلم حرف زدن می خواد و این دفعه از معدود دفعاتیه که حس می کنم اینجا هم نمیشه تمامش رو بگم و بنویسم. نمیشه. نمی تونم. نمی خوام!
خلاصه زدم بیرون و رفتم داخل لاک و این دفعه در و پنجره ها رو هم بستم که امن باشم. به نظرم2شب پیش شاید با گفتارم شاید هم رفتارم بین دوست هام1دونه از عزیز عزیز عزیز هاشون رو حسابی از خودم دلگیرش کردم. به خدا من همچنان تمامشون رو دوست دارم اون1دونه هم جای خودش رو داره. من فقط دیگه نمی خوام که، … به نظرم رفیق هام خیلی موافق نشدن که پریسای فقط پریسا رو بدون اتصال به هیچ جریانی بخوانش. من هم اصرار نکردم. فقط زدم بیرون.
دیروز صبح1دونه ازشون اومد داخل پیویم. کلی حرف زدیم. دیرتر1اومد. با1تلفنی حرف زدیم. این آدم رو خیلی باهاش تلخ میشم گاهی ولی هر کسی بپرسه صمیمی ترین دوستت کیه بی مکث این میاد روی ذهن و زبونم. به تلفن این1قلم جواب میدم باهاش کلی هم حرف می زنم. دیشب هم2تا دیگه شون از پنجره سرک می کشیدن داخل خخخ! گفتم حسابی دوستتون دارم ولی بیرون نمیام. دیگه نمیام. به خاطر1عالمه دلیل که1دونهش رو هم نمیشه و نمی خوام بگم. فعلا که اینجام. پناهنده تک نفریه نه چندان بی صدای اینجا خخخ!
مشق های اینترنتی دم صبح تموم شدن. خدا کنه خیلی بد انجامشون نداده باشم! امروز1خورده همراه سارا واتساپی زبان خوندم، قبلش تلفنی با1حرف زدم، از جا در نرفتم و شبیه1خورده مونده به اواخرم تلخ نبودم، شاخه های شقایقم که طلسم شده بود رو پیچیدم، بعدش تردید رو بیخیال شدم و، …
امروز صبح1لحظه یواش، … بعدش عمیقا حس درموندگی کردم. اون قدر شدید که، …
-خدا! خدا! خدا!
من در عمرم خیلی صداش کردم خیلی. ولی به عظمت خودش کمتر زمانی خاطرم هست که شبیه اون لحظه در امروز صبح از ته دل از جنس درموندگی صداش زده باشم. چند تا قطره اشک سمج از جنس عجز خالص اومدن پایین.
-خدا! کمکم کن! خدا!
و قسم می خورم که بعدش خاطرم نیست آرامش کی بغلم کرد. شاید موقتی باشه ولی فعلا که هست. امروز1لحظه اوضاعم داشت خطرناک می شد. اون قدر خطرناک که مهار از دستم در بره و خودم رو1دفعه دیگه حسابی وسط1کلاف سردرگم گرفتار کنم و1هفته شاید هم بیشتر روانم بره به فنا و تقصیر خودم بود اگر این طوری می شد. این طوری نشد. خدایا شکرت!
بعدش زبان خوندن هامون تموم شد. بعدش به سارا گفتم باید برم جایی و حل تمرین های وورکبوک باید بمونه واسه زمانی که برگشتم. بنده خدا سارا هم روی دیوار کی یادگاری نوشته. هم درس واتساپیش شدم من که خخخ! طفلک سارا! جدی میگم گناهی شد!
خلاصه من بودم و تردید. بیخیالش باید برم باید! پریدم1دوش سریع السیر گرفتم و قبلش1زنگ واسه خاطر جمعی زدم و قبل ترش1زنگ واسه خاطر جمعیه بیشتر به مادر زدم و برو بریم. من امروز تنها و کاملا بدون همراه رفتم جایی که هر کدوم از اطرافم اگر می دونستن امکان نداشت اجازه بدن تنها برم. مادرم می گفت صبر کن میام با هم میریم و اصلا ولش کن واسه چی می خوایی بری مگه چی شده! بقیه ها هم چیزی نمی گفتن فقط همراهم می شدن و به جای من، … ولی امروز قرار نبود هیچ کدوم از این ها باشه. ترس همراهم بود و یواشکی توی گوشم می خندید.
-محض خاطر خدا خفه شو می دونم خیلی معرفت داری و پا به پامی ولی فعلا فقط خفه شو!
من و ترس یواشکی با هم رفتیم، رسیدیم، منتظر شدیم، اولش از دیدنم که تکی رفته بودم حیرت کردن، بعدش مجبور شدن با خودشون کنار بیان، بعدش تردید داشتن باهام چیکار کنن، بعدش خودم ماجرا رو گرفتم دستم و رفتم جلو، بعدش هم در جواب پرسش اصل کاری که گفت می خوایی صبر کنی با همراه بیایی تا، … وسط کلامش پریدم و گفتم نه ممنون همین الان حلش می کنیم. طرف هم موند چی بگه و عاقبت با خودش کنار اومد و گفت بگم بیان کمکت کنن؟ گفتم نه لازم نیست و در جواب تردید موقرش که نمی دونست باید چه رفتاری کنه که درست باشه خندیدم و گفتم بینا ها معمولا شبیه شما این مدل مواقع می مونن با ما چیکار کنن. چیزی نیست تردید نکنید خودم درستش رو واستون توضیح میدم. بنده خدا اصل کاری کلا ضربه شد. کار انجام شد و برگشتم خونه. حالا موندم فردا چه مدلی مادر رو آگاهش کنم. هیچ خوشش نمیاد اصلا ابدا. از نظر ایشون من باید بهش می گفتم. باید خیلی کارها رو نکنم. باید کمتر اشتباه کنم ولی من از امروزم حس رضایت داشتم. از این اشتباه کردنم، از اون رفتنم، از تنها پیش بردنم و از بی همراه و بی تأمل و بی پرسیدن و بی تردید حلش کردنم عمیقا حس رضایت داشتم. از اینکه به وضوح تفاوت بینش ها رو در زمان ورود و خروجم حس می کردم عمیقا خوشم اومد. چنان بهم خوش گذشت که به محض رسیدن به منزل زنگ زدم و خودم رو به1وعده غذای حسابیه بیرون مهمون کردم. گرسنه نبودم. از سر هوس دلم خواسته بود این کار رو کنم. غذای بیرون رو هم مدت هاست مدت هاست که دیگه چندان دوست ندارم. مخصوصا فست فود که خداییش کابوس معده نازک نارنجیم شده. فست فود رو بیخیال شدم و سفارش سلطانی با دوغ و سالاد فصل دادم و البته1دونه نوشابه.
-همه این ها رو می خوری یا نه! نمی تونی میمیری از دلدرد و باقیه متعلقاتش.
-می دونم! دلم خواستشون!
-این ناپرهیزی پدرت رو درمیاره.
-می دونم. گاهی لازمه آدم پدر خودش رو دربیاره. کیف میده گاهی اون قدر واسه خودت از سر خوشی بخوری که دلدرد بشی. مسخره هست ولی کیف میده.
امروز زندگی خیلی بهم خوش گذشته. هرچند حسابی دردم اومد، درد جسمی، کاملا جسمی، اون قدر که چند تا آخ کوچولو و1دونه1خورده بزرگ تر ازم درآورد، ولی حسابی خوش گذشت بهم. امروز من کاملا خودم بودم. فردا مادرم از سر دلواپسی بدون اینکه بدونه امروز رو کوفتم می کنه ولی بیخیال. باز هم سعی می کنم حس و هوای امروزم رو براش بگم. اگر درک کرد که چه بهتر. اگر نکرد خیالی نیست. من1امروز داشتم که حسابی درش بهم خوش گذشت. امروزی که داخلش حسابی خودم بودم. خودم بدون کمک های جبری، بدون دلواپسی ها و ملاحظات همیشگی، بدون تکرار های تاریک همیشه. اگر چند تا دیگه از این امروز ها داشته باشم زندگی از این که هست بهشت تر میشه. چند تا یعنی هرچه بیشتر. تا زمانی که برسه به تعداد روز های باقی مونده عمرم. تا زمانی که همیشه و هر روز من خودم باشم. کاملا خودم. حس خوبیه. خیلی خوب. تماشام کن اینجا نشستم به نوشتن و بنده خدا سارا اون طرف احتمالا منتظرم مونده. هی! اثرات رفتن امروزم جسمم رو داره اذیت می کنه. میشه من امروز تمرین زبان ننویسم آیا؟ خخخ این تنبلیه بد ذاتانه هم جزوی از خودمه. سارا می دونه که من حسابی پلیدم. به روی من نمیاره آگاهیش رو ولی می دونه. پس بیخیال. هی سارا! معذرت می خوام ولی من واقعا پلیدم. این هم1بخش از خودمه. مدل دیگه ای نمیشه باشم. یعنی میشه ولی واقعی نیست. این من هستم. بد، بی نظم، بد جوهر و اگر لازم بشه پلید! حسابی پلید! ولی1چیز های مثبتی هم در موجودیتم هست. خودم می دونم که هست و بهشون افتخار می کنم چون بزرگن و با ارزش. نگهشون می دارم واسه خودم و از خدا می خوام کمک کنه که حفظشون کنم. اومدنم رو به سارا اطلاع داده بودم ولی بهش گفتم1خورده دیر تر درس بخونیم. سارا الان پیام داد که خودش هم داره کتاب می خونه. من نق زدم که درسه بره واسه صبح فردا. سارا گفت باشه. این بنده خدا خداییش بد گناهی شده از دستم! الان اینجا نشستم به نوشتن. وسط اراجیف نویسیم1چرخی در محدوده وظیفه زدم و دیدم همه چیز آرومه.
اینجا1عالمه چیز نوشته بودم که پاکش کردم و محوش کردم و حیف شد چون واقعیت این روز هام بود ولی به نظرم ترجیح بدم اینجا نباشه.
اوخ جدی سرم چه سنگین شده! کلا سنگین شدم. هم پرخوری کردم هم پرخوری کردم هم آآآییی آیی آیی آیی! من برم1کوچولو دراز بکشم. بعدش هم اگر حسش بود1دونه عکس دیگه بفرستم داخل اینستام. قبلش هم به قعر تفکر بپرم تا بفهمم این رو در آن سوی شب منتشر کنم یا اینکه شبیه خیلی دیگه از نوشته های پیش از پایان قصه بنویسم و بعد جیرینگی فایلی پاکش کنم بره!
راستی وسط خرید های آخریم که از استاد کرده بودم1بسته دیگه برگ مارگیریت پیدا کردم که حسابی مایه خجسته احوالیم شد. حالا که مشق اینترنتی ندارم1خورده گل ببافم و موجودیتم برق بی افته خخخ! ولی فعلا نه. این لحظه فقط می خوام سر بذارم روی این بالش کوچیکه که سمت چپ من ولو شده و انگار داره صدام می زنه و هرچند خوابم نبره ولی چشم هام رو ببندم و1لحظه آروم بگیرم بلکه این درد خفیف ولی اعصاب خورد کن دست از سر و گوشم برداره اه نکبت بهش بزنن ول کن نیستش که!
داره6میشه. من ولو بشم ببینم با این خط خطی هام چیکار میشه کنم.
آهایی عصر تو خیلی با حالی! هی زندگی بیا نازم کن می خوام چرت بزنم. آخیش آره آره همین طوری ادامه بده خوشم میاد خیلی خوشم میاد!
ایام به کام!
ساعت حدود های1نیمه شب نشستم به مشق. تکلیف انجام دادم و بسیار کند و از اینجا به بعدش چه خوابم میاد! در بالکن فسقلی بازه و صدا های نیمه شب شبیه همیشه میاد. و با وجود اینهمه صدا امشب، چه قدر جهان ساکته! چه قدر جهان اطراف من ساکته امشب! صدای1قهقهه از بیرون. صدای1دستگاه بزرگ از نمی دونم کدوم ساختمون اداری. صدای موتوری که رد میشه. صدا های پارک. صدای قیژ قیژی که شاید مال1وسیله داخل پارک باشه شاید هم نه. صدای1عالمه ماشین از دور تر ها سر خیابون. و با اینهمه صدا، چه قدر ساکته امشب جهان اطراف من! در سکوت جهان اطرافم شنا می کنم. شعری که این هفته داخل انجمن واسم تشویقی گرفت رو مرور می کنم و در آخرین لحظه از انتشارش در اینجا فعلا منصرف میشم. امشب حس انتشار شعر نیست. امشب حس حرف زدنه فقط حرف از همین بی محتوا های پراکنده که دارم می نویسم. حس سر خط رفتن نیست همین طوری پشت سر هم قلم قاطی نوشتنم میاد. امروز رفتم پرینتر بخرم پیدا هم کردم طرف دستگاه رو آورد درست لحظه فاکتور زدن منصرف شدم گفتم بعدا میام. آخه سرشون شلوغ بود و آخه می گفت باید بری پایین زیرزمین تعمیراتیه یاد بگیری و آخه وسط شلوغی نمی شد من هرچی دلم می خواست سؤال کنم و طولش بدم و آخه فقط می خواست روشنش کنه و تحویل بده که خودم یا با کمک پایینی ها یاد بگیرم و آخه اصلا دلم نخواست حرفیه؟ عوض اون پرینتر گنده که مطمئن بودم میارمش خونه و به تیرش وسط گرمای اینجا زدم بیرون1دونه لاک طراحی از اون سوزن دار هاش خریدم اومدم خونه. رنگش مشکیه. مجسم می کنم برق مشکیش رو. یادش به خیر دیدن های نصفه نیمهم! یادش به خیر! چه قدر جهان اطرافم امشب ساکته! گوشیم کنار دستمه و همین الان داخل واتساپ گروه نماد پیام داشت. شب آروم تر شده. صدا ها کمتر شدن. چه قدر جهان اطرافم امشب ساکته! ساعت2دقیقه از1گذشت. این فایرفاکس پدرسوخته باز وبویسومم رو خورد! این ویروسه بیچارم کرد نکبت لعنتی خدا به1خیر بده که به دادم رسید و حلش کرد وگرنه از دست این ویروسک عوضی روانی می شدم. دلم اجرای عادتی رو می خواد که واسه ترکش خودم رو1000تومن1000تومن جریمه می کردم. سعی می کنم با میل به اجرای مجددش بجنگم. امشب داشتم انجام وظیفه اینترنتی می کردم که خوردم به1چیزی. ارزش توقف داشت.
اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری ، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی. نیکا 7 -ساله.
متوقف شدم و بهش فکر کردم. اونی که ازش متنفرم دوست نیستش که! آدم از دوستش که متنفر نمیشه. اون که ازش متنفر میشیم دشمنه پس چه مدلی میشه ازش شروع کرد تا عشق رو یاد گرفت. کجایی نیکای7ساله؟ بیا به ما آدم های بزرگ و به خیال خودمون عاقل و کامل امروز یاد بده. بد جوری نابلدیم نیکا. وسط خشم ها و نفرت ها و قهر ها و تاریکی هامون غرق شدیم. بیا توضیح بده و توجیهمون کن. بیا دست های سردمون رو بگیر از اینهمه شب بکشمون بیرون. بیا یادمون بده از کجای نفرت هامون باید شروع کنیم عشق رو. نیکا اینکه امشب خوندم مال سال90بود. نمی دونم چند وقت قبلش هم نظرت این بوده. الان سال ها از نظرت گذشت. تو هر جا هستی الان بزرگ شدی. دنیات بزرگ تر شده و پر پیچ و خم تر و ای کاش سیاه تر نشده باشه! کاش هنوز نظرت این باشه! کاش تونسته باشی عاشق بمونی نیکای کوچولوی عزیز! کاش تونسته باشی از سر نفرت های دلت شروع کنی به پاک کردن و عاشق بودن تا انتهای شب! نیکا برام دعا کن! برامون دعا کن! برای دل های شب زده ما دعا کن! نیکای دیروزی! معلم کوچولوی درس عشق! واسه امشب های ما، واسه امشب های من دعا کن! ساعت1و10دقیقه نیمه شب! چه قدر جهان اطرافم امشب ساکته! خوابم میاد! چه قدر آروم و ساکت و ساکن خوابم میاد! دیگه نمی تونم! واقعا خستهم. شب به خیر!
سلام باز اومدم. خوب چیکار کنم حرفم میاد خخخ! میگم من دلواپسم1خورده. راست میگم دلواپسم. آقا من از حجم مخم زیاد مطمئن نیستم می ترسم کاری رو که انجامش نمیدم از خاطرم بره. الان درگیر گل شدم مهره بافی نمی کنم می ترسم فراموشم بشه. این1خورده هنر رو هم که باید بنویسم بزنم اینجا خاطرم جمع بشه هر دفعه میرم بنویسمش1چیزی میشه که نمیشه که بشه! چیکار کنم به خدا این روز ها کلا شب و روزم مشخص نیست. تقصیر خودم هم هست از بس بی نظمم. هرچی اون لحظه دلم بخواد رو انجامش میدم و باقی می مونن در نوبت فردا خخخ! راستی شاید امروز برم پرینتر بخرم یا ببینم یا نمی دونم چی. نیازم اونهمه نیست خسیسیم میاد ولی این دفعه واسه پرینت گرفتن از1دونه فایل دقیقه90ی شدم و هیچ خوشم نیومد. من پرینتر می خوام. البته1دونه دارم ولی از این جوهر افشان هاست. کارش عالیه ولی جوهرش وحشتناک گرونه و اگر2ماه استفاده نشه خشک میشه و باید پوله رو انداختش دور اینه که بیخیال پرینتره شدم و می خوام برم1دونه لیزریش رو بخرم. دلم رنگیش رو می خواد ولی قیمتش حالم رو گرفته و به نظرم سیاه و سفیدش واسه من به صرفه تر باشه! شکلک ناراضی شکلک نق شکلک بیخیالش های جبری شکلک همچنان نق!
اون آقاهه که استاد انجمن2شنبه هاست بهم گفت1زمانی1سری از نوشته هات رو بیار ببینیم چیکار میشه واسشون کرد ولی نگفت چه زمانی. به نظر شما خودم زمانش رو مشخص کنم و همین یکی2هفته واسش ببرم آیا؟ جدی نمی دونم. اگر ببرم می ترسم اون ها با خودشون فکر کنن عجب عجله داشت تا1اشاره کردیم پرید. اگر نبرم می ترسم واقعا منتظر باشه و با خودش و خودشون بگه و بگن عجب شل و وله انگار نه انگار باهاش بودیم و از این چیز ها. حالا من چیکار کنم؟
برای دفعه نمی دونم چندین دهم رفتم تکبال رو ویرایش کنم تا1جاییش هم رفتم و باز متوقف شدم. هنوز آدم حسابی نیستم. ولی به نظرم اگر دوباره خوابم نبره1کوچولو دارم آدم حسابی میشم. هنوز مونده اما انگار1قدم فسقلی رفتم پیش خخخ! نشون به اون نشونی که الان از دفعه های پیش که می گفتم بیدارم بیدار تر هستم.
واسه ظهر کدو سرخ کردم و نفهمیدم حواسم کدوم بهشتی رفت که کم مونده بود بسوزونمش ولی به خیر گذشت. بادمجون های فردا رو نصفه نیمه ول کردم زیرش رو خاموش کردم اومدم کنار. حس ادامه پختن نبود به همین سادگی به همین خوشمزگی. الانه که مادری بیاد و بگه ای مادر و و و و و و….. غیره خخخ! خاطرم باشه بهش بگم چند تا عکس از مهره بافی هام رو بفرسته واسم می خوام شوت کنم داخل اینستام. شکلک مرض جدید. تا واسم کهنه نشده باهاش خوشم. چیه خوب مگه بده خودم به این مدلم معترفم؟ تو هم دلت می خواد از کشفیات جدید اطرافت لذت ببر اینقدر خوبه! به جای اینکه به من چپ نگاه کنی حالش رو ببر. عجب داستانیه! عه!وایستید ببینم واتساپم چیچی میگه الان میام. امروز کلا حس واتساپ نیست و تصور می کنم تا اطلاع ثانوی دیگه حسش نباشه. اینجا1چیزی نوشته بودم منصرف شدم پاکش کردم خخخ. اوخ واتساپ بخونم الان میام الان میام!
اومدم. داخل تلگرام1پیام واسم اومد که دقیقا جواب سؤال یواشکیه ذهنم بود. انگار مخم رو خوند و تمام قد تأییدم کرد که درسته برو که خوب میری. راستی این کانال های تلگرام واسه چی اینهمه بی ادب هستن آیا؟ بدون اجازه عضوم کردن و تلگرام ما نابینا ها هم که حال و روزش معلومه بلد نیستم خودم رو از عضویت نجات بدم و اعصابم هموار شده از دستشون. واقعا که! درضمن واسه کانال هایی که دوست دارم جزوشون باشم هم بلد نشدم پیام بفرستم. بیخیال ولش کن من عکس مهره بافی هام رو می خوام واسه اینستام.
کلاس زبان با سرعت نور داره پیش میره و طفلک من! این هفته کم جنبیدم. این هفته1سری تکلیف دارم که باید سفت تر بچسبم به انجامش تا تمومشون کنم. مشخص نیست تا کی دستم به انجام تکالیفم برسه هر آن احتمال میدم که دیگه مهلتش واسم نباشه پس باید بجنبم تا ناتموم از طرفم رها نشده باشن! ترجیح میدم در مقابل خودم سرم بالا باشه. باقیش هم خدا به همراه توانا ها!
خوب دیگه بسه من رفتم فعلا گل ببافم تا بعدا به کوه کار های نکرده لازم الانجامم فکر کنم خخخ! حالش رو ببرید که زندگی حسابی قشنگه!
سلام صبح به خیر. خدایا ببین چه روز دلیه! کلا دوست دارم این صبح رو! البته اگر کلاس زبان نداشتم و دسته کم زبانه رو دیشب خونده بودم خوب بیشتر دوستش داشتم ولی خخخ! دیروز خوب شروع شد ولی سنگین گذشت که البته تقصیر روز خدا نبود تقصیر خودم بود. اول صبح حالم گرفته شد از ولش کن بیخیالش، بعد از ظهر هم چنان به شدت از جا در رفتم که حتی نمی شد هوار بزنم فقط می نوشتم و با همین نوشتن داخل واتساپ چنان شلوغ کاری راه انداختم که بنده خدا بقیه ها، بعدش هم پرهیز از این مزخرف ها رو یادم رفت و در نتیجه حضرات سردرد و سرگیجه تشریف فرما شدن و بعدش، … بیخیال گذشت رفت. مثبت ها رو عشقه. دیروز داخل اون انجمنه1عالمه تشویق شدم، دیروز رفتم آب بازی، دیروز روز خوبی بود، من خوبم، همه چیز آرومه، کلا جهان رو خدا رو عشقه. دیشب1بهم گفت حرصی شدن های دیروزم منطقی نیست. در کمال صداقت بهش گفتم تا حالا به منطقی بودنش فکر نکردم. 1معتقده که در کل بیخیال این مورد و بیخیال باقیه موارد.
دیشب حس کردم چه قدر خوابم میاد. شبیه کسی بودم که1ساااال یا بیشتر پیاده از سربالایی رفته بالا و دیشب1جور حس رسیدن داشتم. شونه هام سبک شده بودن از همه چیز های قصه. دیشب قصه تموم شد. خدایا شکرت. انگار جهان قصه چرخید1دور کامل زد و واسه من برگشت سر جای اولش. دیشب حس کردم میشه فرض کنم دفعه اوله که وارد قصه شدم. میشه از همون قدم اول فقط تماشا و تماشا و تماشا کنم و داخل قصه نباشم. انگار1فیلم تکرار شده رو دارم از اول تماشا می کنم و می دونم بعدش و وسطش و آخرش چی میشه پس واردش نمیشم و سفت در جایگاه تماشاگر باقی می مونم. دیشب حس کردم واسه من داخل این قصه میشه که همه چیز از اول باشه. فقط تماشا. وحشتناک دلم1لحظه هایی پریدن وسط صحنه رو خواست دیشب اما فعلا که نپریدم خخخ. مطمئنم که منفی مثبتم از دیروز های قصه به این سادگی نمیره ولی می دونم که اگر بخوام میشه که واسه من، فقط واسه خود من، همه چیز از اول باشه. اولش سخته خیلی سخت شبیه دیشب. اما به نظرم میشه که بشه. کاش لازم نمی شد ولی، … زندگی تجربه هست و گاهی عمل به درس های تجربه شبیه زبان خوندن سخت و چیزه خخخ!
با تمام این ها من واقعا حس سبکی می کنم. از شما چه پنهون، شونه هام سنگین بودن از گرد و خاک. از حس تاریکی و از اینکه زمان های توقف و تأمل حس تقصیر. خسته شده بودم از این ای کاش های موریانه صفت. ای کاش فلان جا از سر نارضایتی فقط سکوت می کردم و سکوت. بدون هوار بدون حرف بدون هیچ ماجرایی فقط یواش و بی دردسر شبیه دیشب می کشیدم عقب. آخ از این ای کاش ها! اذیتم می کردن. حالا دیگه تموم شده و من حس می کنم اندازه1پر سبک شدم. خدایا شکرت! شکرت که به شونه هام و به شب هام رحم کردی! خداجونم چه قدر دوستت دارم. حالا1چیزی! یعنی میشه که من بچه مثبتی باقی بمونم و تماشاگر خوبی باشم آیا؟ اوخ اعتراف می کنم که بدجوری سخته. خوب چیه سخته دیگه خخخ! خدایا کمکم کن! بسه دیگه چه قدر من حرف می زنم! می زنم که می زنم دلم می خواد بزنم ای بابا! اصلا اینجا30برابر هم حرف بزنم خیالی نیست. اینجا رو دوست دارم. اینجا رو دوست دارم امروز صبح رو دوست دارم خدا رو دوست دارم کلا شبکه مثبت خورده وسط ملاجم دوست دارم دووووووست دارم خداجون شکرت از بس می خوامت خل شدم خخخ! اوخ به جان خودم دیرم شد الان جا می مونم خیر سرم8باید سر کلاس باشم دفعه پیش شانس آوردم استاد دیر رسید وگرنه غیبته رو خورده بودم هیچ چی هم نخوندم و… دیگه چیچی بود؟ خخخ شکلک حیرت از پر حرفی های خودم! شکلک رضایت. شکلک آخ جون!
امروز باید این شاخه شقایق رو تمومش کنم و بپرم سر سنبل ها و چسب حرارتی و شاخه گندم و باز هم آخ جون! از اون آخ جون های بلند که به هوار می خوره و حنجره رو قلقلک میده. راستی کنفرانس آواز هم داشتم این هفته. استاد میگه عالی هستم. خودم هم زمان هایی که صدام رو ول می کنم خوشم میاد. آوازه غمگین بود و من از فشار ای کاش های موریانه صفت کم مونده بود گریهم در بیاد. ولی ای کاش ها تموم شدن. دیگه تموم شدن و مطمئنم این دفعه وسط آواز گریهم نمی گیره. تا زمانی که1قصه دیگه البته نه از جنس این دفعه ای با خودش ببردم و نق زدن هام رو شامل بشه خخخ! دیگه واقعا دیرم شد اگر زمان داشتم همچنان می نوشتم ولی زمان نیست و باید بجنبم.
خدایا شکرت! خدایا می دونی که بد می خوامت! خدایا ایول خدایااااا می خوامت می خوامت میییییی خواااااااامت!
شاد باشید!
درست همین الان!
شب4شنبه. از هفته پیش تا الان منتظرشم. حالا اومده و من بیدارم بدون اینکه بدونم دقیقا واسه چی. شب آرومیه. حتی نسیم هم نمیاد. فقط هوای ساکت شبانه و عطر شب بو و من که به شدت گرممه. شاید از شدت استرس و انتظار. می خوام در و پنجره رو ببندم و گرما رو بسپارم دست کولر تا به حسابش برسه ولی در اون صورت عطر شب بو و صدا های شب هم همراه گرما می مونن پشت در بسته و خوشم نمیاد. اینجا نشستم و گیج می خورم. گل کریستالی بافتم و کتاب های بی محتوا خوندم و چرت زدم و چایی گیاهی خوردم و خوردم و اونقدر خوردم که احساس گیجی و بی حسی می کنم. این وامونده لعنتی قرار نبود گیجم کنه تأثیرش رو می گفتن1چیز دیگه بودش واسه چی روی من این مدلی اثر کرده؟
ساعت داره به11می رسه. خواب کلا نیست. از پارک رو به رو صدا های خفیف تفریح مردم میاد. دور تر ها1جیرجیرک تابستونی هم داره می خونه. صدا های شب آروم و دور میان و گوش هام رو نوازش می کنن. سر شب با1در مورد خوابی که دیده بودم حرف زدم. بعدش1ازم بیشتر توضیح خواست. بعدش من زدم زیر خنده و براش گفتم. بعدش1دلش سوخت به نظرم. بعدش باز توضیح خواست و من دیگه نتونستم فشار های این اواخر رو شبیه همیشه زیر نقاب خنده های اعصاب خورد کنم جا بدم. زدم زیر گریه. واسه چی گریه های من به آدمیزاد نرفته اینهمه اشک زمان هایی که گریه می کنم واقعا کار دستم میده. نمیشه جمعش کرد تمام صورتم و زیر چونم و دستی که باهاش پاکشون می کنم و اگر اصرار کنم آستینم خیس میشه. واسه چی اشک های من زمان گریه کردن هام اینهمه زیادن؟ سر شبی هم گوشی دستم بود و چسبیده به صورتم. گوشه گوشیم خیس شد. بعدش1نتونست صحبت کنه. کسی اومد پیشش. من بعد از قطع تماس1خورده دیگه گریه کردم بعدش بلند شدم رفتم سر گل سازیم. داخل واتساپ هم1کوچولو مسخره بازی درآوردم بلکه استرس امشب از سرم بپره ولی نپرید. بالای20دفعه از سر شب تا الان گوشیم رو برداشتم که1پیام بدم بپرسم فلانی کجا هستید چی شد عاقبت؟ ولی نکردم. باز گوشیم رو زدم کنار همراه وسوسه آزار دهنده پرسیدن هام. نباید بپرسم نباید بخوام نباید. هی اصلا که چی به من چه! این رو از اون هفته به خودم میگم و الان می بینم اثر نکرده در آرامش بخشیدن بهم. گوشیم بی صدا و آرومه. گذاشتمش کنار دستم و بی خودی منتظرم. ته دلم1حس مزخرفی بهم میگه انتظارم بی خوده ولی دست بردار نیستم. همچنان منتظرم. کلا شبیه جنونم کاریش هم نمیشه کرد.
ساعت از11گذشت. من دلم تفریحات می خواد. که بلند شم درستش کنم و بزنم به جهان سر گیجه و بیخیالی. ولی عقل مزاحم امر می کنه که بشین سر جات اراجیفت رو بنویس و بیخیال شو. دلم اصرار می کنه و عقل شبیه تمام این اواخر واسه خلاصی از این جنگ مسخره میگه امشب دیره. باشه واسه فردا عصر. امشب نه! دیر وقته. حس و حالش نیست باشه فردا. فردا! شبیه تمام این اواخر بهش گوش می کنم. با اینکه تردید دارم به شدت تردید دارم فردا هم تفریحاتی در کار باشه بهش گوش می کنم. میشینم سر جام به نوشتن های بی سر و ته که مشخص نیست از کجا شروع شده و کجا تموم میشه. صدای واتساپم درمیاد و بی اختیار به شدت از جا می پرم. مال گروه نماده و بازش نمی کنم. این رو که نمی خوامش که! اه! پس واسه چی نمی زنه اون بوق کوفتی که به این انتظار نکبت خاتمه بده؟ هی بیخیال اصلا من که خیالم نیست کلا من کجای این جریانم چیش به من می رسه به من چه! اصلا کی گفته من منتظرم بدونم چی شد! اصلا من کجا منتظرم! اصلا واسه چی باید خیالم باشه! البته که خیالم نیست! آره بابا من خیالم نیست! واقعا خیالم نیست! آخه به من چه! من که خیالم نیست! من خیالم نیست! خیالم نیست! اشک بهم زهرخند می زنه و صورتم رو خیس می کنه. اصرار می کنم. من خیالم نیست. من خیالم نیست. خیالم نیست خیالم نیست به من مربوط نیست من خیالم نیست! چند تا قطره اشک می چکه روی سیستمم. سرم رو می کشم عقب و اشک ها راه می گیرن تا زیر چونم. بلند میشم. آب می خورم. بر می گردم پشت سیستم و لحظه هام رو می نویسم. دلم می خواد ایمیل بفرستم. دلم می خواد واتساپم رو باز کنم و بپرسم چی شد. دلم می خواد، …
چندتا جوونک شلوغ از خیابون رد میشن و صدای خودشون و موتورشون آرامش شب رو خط میندازه ولی خوشبختانه رفتن تا به باقیه خوش گذرونی های شلوغشون برسن. کنار دستم1دونه سیب سفت و ترش از اون ها که دوست دارم هست. احساس منگی می کنم. این چاییه چی بود من خوردم! عجب کاری کردم این واسه چی اثرش روی من این مدلیه؟
ساعت11و20دقیقه هست. تا12منتظر می مونم ولی فقط تا 12نه بیشتر. این رو به دلم امر می کنم و می دونم که روی این امرم نمی مونم. می دونم که نمی مونم. شب آهسته به التهاب یواشکیم دست نوازش می کشه. نکن درد می گیره. درد داره! درد دارم. شب لبخند می زنه. از اون لبخند های آرامش. چندتا نفس نیمه عمیق می زنم. آروم تر میشم. سعی می کنم همراه شب قدم آهسته پیش برم. اون پایین داخل خیابون1ماشین با چندتا تک بوق پشت سر هم1نواختیه صدا های آهسته شب رو کثیف می کنه. کاش دیگه ادامه نده! مثل اینکه رفت. از بیرون1نسیم خیلی خیلی خفیف میاد. عطر شب بو انگار منتظر1بهانه از جنس1نسیم خفیف باشه می زنه داخل. ایول! ایول جفتشون! نسیم و عطر شب بو! ایول شب! قرار بود فردا همراه برادرم بریم به ارتفاعات و ملحق بشیم به مادر. عوض شد و نمیرم. برادرم هم نمیره. خاله این ها میرن و من دلم نخواست قاطیه شلوغیه اونجا بشم. دوباره گوشیم صداش در اومد. باز هم از نماد. حال کلافه شدن ندارم. سیب کنار دستم رو لمس می کنم. سفتیش رو دوست دارم. مزهش رو تصور می کنم. دلم می خواد1گاز بهش بزنم. حسش نیست. نمی دونم اثر این چاییه هست یا اثر بی حسیه حاصل از دلواپسی یا خستگی های حاصل از پلکیدن های امروزم.
ساعت11و25دقیقه هست. می خوام باز گل بسازم. حسش نیست بلند شم وسایلم رو از روی اپن بیارم اینجا. کاش خوابم می گرفت! خوابی در کار نیست. یکی اون دور ها شاید از پارک رو به رو سوت می زنه. داره خوش می گذره بهش! ایول! دلم خوش گذرونی می خواد ولی نمی دونم از چه جنسی! این لحظه نه حس سفر هست نه حس خوش صحبتی داخل واتساپ هست نه حس پارک و خوش گذرونی. این لحظه نمی دونم چی بهم کیف میده. شاید1اتفاق خوب نصفه شبانه که نمی دونم دقیقا چیه. شاید هم1رؤیا که فقط از نظر خودم مثبته از اون رؤیا های مسخره خطرناک که تا عمر دارم واسه کسی تعریفشون نمی کنم چون مثبت دیدنشون از استاندارد های عاقل ها حسابی دوره ولی من که عاقل نیستم.
دور تر ها1بچه کوچولو گریه می کنه. کاش ببینن چشه و به دلش برسن تا دیگه گریه نکنه! گریه بچه ها رو دوست ندارم. دلم نمی خواد با بچه ها سر و کار داشته باشم اصلا دلم نمی خواد ولی اذیت شدنشون اذیتم می کنه.
چند لحظه از نوشتن متوقف میشم. خمیازه نصفه نیمه ای که متوقفم می کنه از جنس خواب نیست. ای کاش بود! باز هم واتساپ. جواب1بلاتکلیفیه کوچولو بهم رسید و رفتم کاری که باید رو انجامش دادم و دوباره برگشتم سر نوشتن های بی اول و آخر اینجا. چندتا مرد اون بیرون دارن حرف می زنن و رد میشن. چی دارن میگن! مشخص نیست! صدا هاشون نزدیک نشده دور و دور تر میشه.
ساعت11و40دقیقه. صدا های شب رو چه دوست دارم! همین طور عطر شب بو و نسیمی که از بس خفیفه به خیال می زنه. گوشیم رو آهسته برمی دارم و می ذارمش کنار. آماده میشم که ولو بشم و زیر نوازش های شب و لالاییه صدا های شبانه و عطر شب بو بخزم وسط بغل خیال و اون قدر تاب بخورم که خوابم ببره. اون حس مزخرف که بهم می گفت انتظارم فایده نداره قوی تر شده و نمی فهمم واسه چی با قوی تر شدنش من اون اندازه که تصور داشتم فشار تحمل نمی کنم. انگار سِر شدم. شاید هم چون ته ضمیر ناخودآگاهم تصورش رو داشتم. شاید هم، …
ساعت11و45دقیقه. بلند میشم. آب می خورم. چاییه سرد شده و یخ کردهم رو برمی دارم و سر می کشم. تلخه و تلخه و تلخ. تلخیش لذت بخش نیست. برعکس قهوه. برعکس شکلات تلخ. بدم میاد از تلخیه این. با انزجار تا تهش رو سر می کشم. حالم بد میشه ازش. نمی فهمم واسه چی می خورمش. اعلان اینستاگرامم صداش در میاد. تازگی نصبش کردم و دارم یادش می گیرم. چون جدیده ازش خوشم میاد. دلم می خواد می شد بیشتر داخلش پست بزنم ولی عکسیه و زیاد نمی تونم. وارد صفحه اینستا نمیشم ببینم چی شده. این چاییه وحشتناکه. مورمورم میشه از تلخیش. سردم میشه از، … از چی! نمی دونم. نه دروغ نمیگم1خورده می دونم ولی نمی خوام بگم. نمی تونم بگم نمیشه بگم نمی خوام بگم. از پارک رو به رو صدا های جیغ و داد های از جنس خوش گذرونیه بچه ها میاد! خوشم میاد از این صدا ها که دور هستن و ملایم به گوشم میاد به خاطر فاصله. خوش بودن ها بهم حس مثبت میده.
ساعت11و50دقیقه. خستهم. حس می کنم جلوی چشم هام نور های خط مانندی میاد که حرکت می کنن. بچه که بودم از این ها زیاد می دیدم شب ها و باهاشون بازی می کردم. حالا فقط زمان هایی که خیلی خسته باشم یا زمان هایی که سرم ضربه بخوره از این ها میاد. الان2تا عطسه خیلی شدید زدم که جلوی چشم هام از این ها اومد نمی دونم واسه چی. عطسه چه ربطی داره به این ولی خوب اومدش دیگه! خستهم ولی خوابم نمیاد! دلم می خواد به یکی از بچه ها بگم فردا بریم تفریح ولی نمیگم. طرف گفت خواستی بری بهم بگو ولی2دفعه ای که بهش گفتم گیر بود و دلم نمی خواد دفعه سوم هم بهش بگم و طرف ته ذهنش خیال کنه که نمی دونم چی. امروز عصری زده بود به سرم خودم تنها برم تفریحات ولی1گفت نرو. دلیل هاش درست بودن و مسخرهم هم نکرد پس بهش گوش کردم و جایی نرفتم. به قول1بنده خدایی دختر خوبی شدم. خخخ! دست هام رو آهسته می برم بالا و با گوشه آستین صورتم رو پاک می کنم. فایده نداره. دوباره انجامش میدم و دوباره و باز دوباره. حسش نیست به خودم لعنت بفرستم وگرنه می فرستادم. باشه طلبم بعدا می فرستم. هقهق بی حالم رو قورتش میدم و تمام زورم رو می زنم که داخل واتساپ صدام عادی باشه موقع فرستادن جواب پیام1دوست. موفق میشم به نظرم. نسیم1خورده فقط1خورده بیشتر شده. از خیابون1ماشین گنده شلوغ رد شده و خوشبختانه رفت. سر و ته هق زدن های منقطع بی جونم رو با1آه نصفه نیمه هم میارم و سعی می کنم دیگه تموم بشه.
ساعت12کامل. شبیه سوت پایان بازیه انگار. هرچی می خواست بشه دیگه شده و فقط من نمی دونم. اگر مثبت باشه که عاقبت می فهمم و اگر منفی باشه هیچ اتفاق جدیدی پیش نمیاد. ساعت از12گذشت. تقریبا2دقیقه. صدا های شبانه و نسیم و عطر شب بو همچنان هستن. من هم هستم و سیستم با معرفت و ایسپیک همیشه حاضر. میرم که نوشتن رو بس کنم و همراه سیب کنار دستم ولو بشم تا ایسپیک واسم کتاب بخونه. صدای1نواخت ولی بی اندازه آشناش رو دوست دارم. پیش از همه این ها بی هدف گوشیم رو باز می کنم و میرم داخل واتساپ و چند لحظه همونجا می مونم. نه پیام میدم نه پیام می خونم و نه به هیچ پیجی میرم فقط واتساپم بازه و من آنلاینم. فقط آنلاینم. بدون2دلی و بدون تردید و بدون هدف. فقط واسه اینکه آنلاین باشم آنلاینم. بعدش میام که این نوشتن رو تمومش کنم. بزنمش به دیوار اینجا و برم بغل شب و شب بو و نسیم و ترشیه سیب و آواز تنهایی های با معرفت پرستیدنی و صدای1نواخت و آشنای دوست داشتنیه ایسپیک.
ساعت12و6دقیقه. شب به خیر!
“از شب نوشت های پریسا”