سلام. دیر وقته. خوابم میاد. تا حالا شده خونه تکونی کنی؟ بعدش خونه تعمیر لازم باشه؟ بعدش لازم بشه1جا هایی از دکور خونه رو عوض کنی؟ بعدش خاطرت بیاد که از این خط خطی های روی دیوار ها چه خاطراتی که خونده نمیشن؟ بعدش دلت نیاد روی دیوار رو کاغذ دیواری کنی؟ رنگش کنی؟ پاکش کنی؟ این بوفه رو برداری جاش1کمد بزنی؟ اون دیوار رو برداری جاش در بذاری؟ بعدش ببینی که این واقعا لازمه؟ بعدش این لازم بودن بشه جبری که باید انجام بشه؟ بعدش خودت بشی مأمور انجامش؟ بعدش پیش بری و بری تا برسی به بخش های آشنا؟ بعدش ببینی که دیر وقت شب شده و وسط شب و1جاده آشنای غریبِ بسیار غمگین تنها گیر کردی؟ بعدش دلت بخواد داد بزنی و گریه کنی؟ ولی خفه بشی از وحشت صدای خودت که اگر بلند بشه چه ویرانی هایی که روی سر خودت آوار نمی کنه؟ دلت نخواد زیر آوار بری و از ترسش صدات بِبُرهِ و خودت هم بِبُری؟ دلت بخواد به کسی بگی و نتونی؟ رفیق ها این حال و هوات رو موجه نبینن و دشمن ها هم که دیگه رفیق نیستن تا بشه بهشون بگی از هوات؟ از بس دلت گفتن بخواد نفست بالا نیاد و نشه که بگی؟ متوقف بشی و حس کنی دسته کم واسه اون لحظه و اون شب دیگه نمی تونی ادامه بدی ولی فردا ها هستن و این تکلیف رو روی شونه هات ببری تا فردا و کلا شبت از تصورش بشه جهنم؟ تا حالا شده؟ شده آخ گفتنت رو قورتش بدی؟ شده دردت بیاد؟ شده بزنه به سرت که از ته دلت از ته ته دلت نفرین بفرستی به مسبب تمام آخ های امشب نگفتهت ولی صدات در نیاد؟ تا حالا شده بترسی از باریدن های حتی یواشکی واسه1چیزی؟ تا حالا شده ضجه هات رو وسط سکوت شب دفنشون کنی و زور بزنی تا فردا مثبت و عاقل به ادامه ماجرا برسی و حس کنی موفق نمیشی؟ تا حالا شده گوشیت رو بگیری دستت و بجنگی با خودت که بازش نکنی و به کسی حال و هوای جهنمیت رو نگی؟ تا حالا شده زمین و زمان به نظرت از تاریکی بشه جهنم؟ سر بالا کنی و ببینی غیبت ستاره ها رو؟ خاطرت بیاد صدا کردنشون دیگه هیچ مدلی فایده نداره؟ خاطرت بیاد ستاره ها دیگه ستاره نبودن سنگ بودن که باریدن و سنگ بارونت کردن و بعدش هم رفتن و تاریک شدن و محو شدن و تموم شدن از آسمون قصه؟ آتیش بگیری از سرما؟ منجمد بشی از تاریکی؟ از درد؟ از وحشت خشم خودت؟ تا حالا شده دردت بیاد؟ تا حالا شده دردت بیاد؟ تا حالا شده دردت بیاد؟ دردت بیاد و نتونی آخ بگی؟ تا حالا شده دردت بیاد؟
خدایا! خدایاااااا! خدایااااااااااااااااااااااااا خدایا واسه چی اجازه دادی! تو که می خواستی فقط تماشا کنی واسه چی اجازه دادی من بسته ی این بستگی ها باشم! مگه قصه هام رو نمی دونستی؟ مگه ندیدی چه بد زخمی بودم؟ مگه ندیدی من درمون لازم داشتم نه درد؟ اگر درمون نبود واسه چی اجازه دادی گرفتار بشم به این درد؟ آخه واسه چی؟ بقیه چیزیشون نشد. فقط توفانی شدن بعدش گرد و خاکی شدن بعدش بلند شدن خاک ها رو از پر و بال هاشون تکوندن و پریدن به همدیگه و به زندگی. من شبیه بقیه نبودم. من از هیچ احیا می شدم. من متفاوت بودم. من نابود بودم. واسه چی دستم رو نگرفتی نکشیدیم عقب از این قائله که هوار شد روی سرم؟ من عقل به سرم نبود نفهمیدم تو که نفهمیدن هام برات ناشناس نبود واسه چی اجازه دادی؟ آخ خدا واسه چی واسه چی خدایا واسه چی؟ دارم میمیرم. خدایا دارم میمیرم آخ گفتنم میاد گریه کردنم میاد دردم میاد حرصم میاد هوارم میاد. خدایاااااااااااااااااا هوارم میاد هوااااااارم میاد واسه چی اجازه دادی؟ سبب اینهمه نکبت خیالش نیست و تو هم خیالت نیست و کسی خیالش نیست جز من که هنوز یواشکی خیلی یواشکی داغونم از اینهمه شب. حس می کنم دیگه دعا هم زورش نمی رسه این1قلم رو پیش ببره. شاید نفرین زورش برسه. خدایا نمی خوام. فقط سپردم به خودت. باز هم خودت. جوابش رو بده. جواب اینهمه تاریکی رو بده. جواب سبب اینهمه شب رو بده! من جواب می خوام. تا آخر قیامت هم شده منتظر میشم و تماشا می کنم. اونقدر تماشا می کنم تا تقدیرت از رو بره و جوابش رو بده و بدی. ای کاش هرگز شاهد اون صبح نبودم که با شب شدنش اینهمه دردم بیاد! ای کاش نبودم! نمی دیدم! نمی دونستم! نمی شناختم! نمی فهمیدم! نبودم! ای کاش هیچ کجای این قصه نبودم!
دیگه بسه نمی خوام بنویسم. نمی تونم. قلبم درد می کنه. می خوام بخوابم. کاش بشه که بخوابم. فردا کلاس زبان و من نخوندم. فردا میاد. فردا. کلاس. درس. تکلیف. تعمیر. من. فردا. فردا. با تمام ماجرا هاش. با ادامه ها و تماشا ها و واقعیت ها. دیگه بسه نمی تونم. دیگه نمی تونم!
1خورده شبانه
سلام. امروز بهتر بودم. عاقبت دارم به چسب حرارتی روی اون برگ های ریز مسلط میشم. حالا با گندم های ریز و بستنشون روی شاخه1خورده گیر دارم که باید حسابی تمرینش کنم. انگور رو هم آخرش یاد گرفتم. باید1مقدار می خریدم ولی خیلی دیر شده بود و استاد باید می رفت. باشه هفته بعد که از سفر برگشت. دم آخر اندازه چندین تا شاخه وسیله خریدم که گل درست کنم. من باید دست هام بیکار نباشن وگرنه مشکل پیدا می کنم. گلدون شکوفه های پامچال رو هرچی گل داخلش می چپونم باز کم داره انگار. کاش امکاناتش رو داشتم باز درست می کردم می زدم داخلش ولی باید صبر کنم. امروز زبان نخوندم. فردا میرم به ارتفاعات تا جمعه عصر. وسایلم رو می برم. سیستمم رو نه. همه چیز آرومه. نشستم روی مبل داغون ولی آشنا و در و پنجره بازه. هوا بد نیست و خونه پر شده از عطر شب بوی روی بالکن. دستت درد نکنه مادری. کسی نیست تنهام. سرم1خورده درد می کنه. امشب هم نرفتم طرف اون کمد در بسته. نیتش رو داشتم ولی سردرد خفیف آزار دهنده ای که از عصر بهم گیر داد انگار سرش میشه کی بیاد و موندنی بشه. انگار فهمید نیت تفریح واسه امشب کردم که سر موقع شروع شد و منصرفم کرد تا الان که آهسته آهسته داره میره و حالا دیگه دیر شده و حس بلند شدن و آماده کردن مقدمات نیست. از بیرون صدای زندگی میاد و داخل خونه از عطر شبانه زندگی پر شده. تنهایی این رفیق بسیار عزیز اینجا باهامه و تمام فضای اطرافم رو پر کرده با حضور آروم و پرواز های بی صداش. چه قدر این حال و هوا رو دوست دارم. از پریشب و پریروز صبح و دیشب آروم تر هستم خیلی آروم تر. کمی تا قسمتی حرص فرو خورده و ته گرفته در موجودیتم هنوز هست ولی شبیه هیزم های سوخته بعد از شعله کشیدن ها و خاکستر شدن ها فقط داغه و اگر تحریک نشه خطری از طرفش نیست. دلم امشب یواشکی تنگ شده باز. بهانه ای نیست واسه گفتن. منتظر میشم واسه اینکه1خورده بعد، … از بهشت خاطرات من فقط1نشونه باقیه و همیشه دلم که تنگ میشه منتظرش میشم. طی می کنمش. قدمش می زنم. تماشاش می کنم و یواشکی و بی صدا رد میشم تا دفعه های بعد. گاهی هم از تصور اینکه این دائمی نیست و پایانش نزدیکه یواشکی گریه می کنم. سعی کردم پایان رو باطلش کنم خیلی هم گفتم و گفتم ولی موفق نشدم. دیگه نباید سعی کنم. فقط تماشا می کنم و دعا و البته گریه یواشکی. گاهی از شب پایان وحشت می کنم. به نظرم زمانش که برسه1هفته ای بیمار میشم ولو میشم1گوشه. نه به کسی میگم نه حس اینترنت چرخی دارم نه می تونم نقش بیخیال دیوونه شلوغ1کمی خسته رو بازی کنم. به نظرم اون دسته کم1هفته رو حسابی داغونم و بعدش نمی دونم احتمالا باز بلند میشم میرم پی باقیه راه. انگار نه انگار که چی شد و چی شد و چی، … هنوز که اون زمان نرسیده. شاید هم اصلا نرسه. خدا رو چه دیدی شاید درست شد. شاید حل شد. شاید نشونه واسه همیشه باقی موند و شب پایانی در کار نبود. کی می دونه! من واقعا همین واسم بسه. که نشونه ها رو تماشا کنم و خاطرم جمع باشه که همه چیز سر جاشه. که هیچ چیز کسر نشده. که هیچ حضوری به غیبت نرسیده. فقط تماشا کنم بدون صدا تماشا کنم و یواشی لبخند بزنم. خدایا1کاریش کن!
عادت کزاییم رو شاید خاطر کسی باشه شاید هم نه. قرار بود هر زمان انجامش دادم خودم رو1000تومن جریمه کنم. عالی از پسش بر اومدم. فقط7تا1000تومنی پرداختم. فقط7تا! از سرم پرید این عادت و ای کاش دلتنگی ها هم می رفت از سرم! یعنی اگر واسه ترک این هم خودم رو جریمه کنم میشه که بشه آیا؟ مثلا امشب اگر خودم رو جریمه کنم میل به بهانه واسه گفتن ها یا شنیدن ها از سرم می پره آیا؟ به نظرم نه. نه!
خوابم میاد. یعنی خواب که نه! نیاز به آرامشم میاد. لازم دارم ولو بشم و آروم نفس بکشم. تنهایی رو، هوای آروم شب رو و عطر شب بوی روی بالکن رو که دور سرم پرواز می کنه. بهانه رو هم بیخیال. نیست. نباید هم باشه. این نباید باشه. این رو نباید بخوام. باید تمومش کنم. شبیه عادتی که به ضرب جریمه های1000تومنی ترکش کردم و چه سخت بود ترک کردنش! دیگه نمی خوام بنویسم خسته شدم می خوام بخوابم. توی بغل شب و زیر نوازش های نسیم و عطر شب بو و تنهایی های عزیز خودم.
شب به خیر!
سلام. بد جوری زود بیدار شدم خوب خوااابم میادش که! نمیشه باید بپرم دیر میشه. دیروز کلاس زبان داشتم و1کلمه نخوندم. پریروز نظافتچی اینجا بود. عصرش انجمن شعر بودم. شب هم1خورده الان چیه خوب حس درس نبود کار هم داشتم این رو می خواستی بشنوی آیا؟ انگار خودش همیشه حس درس داشته. عه! بیخیال هرچی میگی خودتی گذشت رفت دیگه! البته به خیر هم نگذشت ازم درس پرسید و این کانون چه با نمکه شبیه مدرسه بلند شدیم رفتیم جلو وایستادیم درس جواب دادیم. ولی، … دیروز هم سر کلاس زبان هم گل سازی چنان بد ظاهر شدم که شب ترس برم داشت. عجیب شده بودم. یعنی عجیب تر از همیشه که هستم. دیشب بهش فکر می کردم و از ترس مورمورم شد. چم شده بود؟ مدت هاست به1چیزی از خودِ خودم نمیگم. حسش نیست مسخرهم کنه. با1و2و3دیگه مدت هاست بیرون نمیرم. به1گفتم دیگه نیستم. 2و3مخصوصا3اصرار کردن و من گفتم نه. فقط گفتم نه. از همون نه های نفرین شده1کلام خخخ. به نظرم دیگه هم خیال نداشته باشم نظرم رو عوض کنم. به خیلی دلیل ها و یکیش اینکه اون ها میرن پیاده روی بعدش هم رستوران1چیزی می خورن و معمولا فست فود و بعدش هر کسی میره خونه خودش. یا اول رستوران بعدش پیاده روی بعدش خونه. یا هیچ کدوم اول رستوران بعدش خونه. همیشه می رفتیم دفتر2جمع می شدیم و از اونجا می رفتیم رستوران. حالا اگر با ماشین نمی رفتیم پیاده روی و بعدش خوردن و اگر با ماشین می رفتیم پیاده روی می موند واسه بعدش. من دفعه آخر که رفتم حس کردم هیچ حسی نداشتم. زمانی که برگشتم خونه حس کردم حتی1درصد سبکیه خاطر از این مدل دور همی حس نکردم. من نمی تونم با فست فود کنار بیام. اشتباه نشه عاشقش بودم هنوز هم خیلی خیلی دلم می خواد. ولی تقریبا1سال و نیمه که بعد از خوردنش به شدت حالم بد میشه. دل درد های بی توقف و آزار دهنده که شدید تر و شدید تر میشن و همیشه یا تقریبا همیشه ختم میشن به تهوع از اون تهوع های دردناک که دیافراگم رو فشار میده. کمتر بود و حالا شدید تر شده. خیال می کردم بعد از عید96میشه درست بشم. البته میشه ولی با توجه به ضرر هایی که از فست فود ها شنیدم واسه چی دردسر بخوام؟ خلاصه من با این3تا دوست می رفتم رستوران و می گفتم پس نمی خورم فقط میام. 3می گفت باشه ولی اونجا می گفت مگه میشه نخوری و این دفعه جاش خوبه غذاش هم خوبه و از این چیز ها. من هم حس می کردم عمیقا زشته که بشینم و به اصرار ها بگم نه. می خوردم و زمانی که برمی گشتم خونه اوضاعم اونی می شد که اون بالا نوشتم. پیش از این جز این اثرات مثبت هایی هم بود که تحمل دل درد رو ساده می کرد ولی، … بیخیال فقط اینکه دیگه نمیرم. باقی دلیل هاش هم بمونه واسه خودم. باز هم خلاصه ازشون کمی تا قسمتی جدا موندم. حتی از1که از همه رفیق هام صمیمی تره. مدت ها بود سکوت داشتم یعنی نه که قهر باشیم فقط حرف های معمولی می زدیم. در مورد نرم افزار و کلاس و کتاب. دیشب1زنگ زده بود من جواب ندادم. جیگیلک اینجا بود و مشغول بودیم. این بچه از گوشیه من زمان هایی که در حضورش زنگ می خوره خوشش نمیاد خخخ! جیگیلک عزیز عزیز خیلی عزیز من! بعدش که همه رفتن به1زنگ زدم. به خودم که اومدم داشتم دیروز و اتفاق هایی که اینجا ننوشتم رو براش می گفتم. آخرش هم زدم به خنده. از جنس استرس خالص.
-هی1من می ترسم. من واقعا می ترسم. واسه چی این طوری شدم؟
بنده خدا1گفت نترس پیش اومد طولانی نشد اگر طول کشید1فکری واسش می کنیم. نه1درس حل این مدل موارد رو خونده نه من می دونم که اگر طول بکشه ما2تا نابلد واقعا چه فکری میشه واسش کنیم و مطمئنم1هم شبیه خودم نمی دونه ولی این گفتنش به طرز عجیبی خاطر جمعم کرد. حس مسخره ایه ولی من دارمش. گاهی فقط حضور ها چه معجزه هایی که نمی کنن. خود1نمی دونه چون بهش نگفتم. اینجا هم معمولا نمیاد و تا بخواد این اطراف پیداش بشه این پست رفته صفحات تاریخ اینجا و محو شده ولی دیشب این1جمله کلی انگار ترسم رو تخفیف داد. گاهی حضور، فقط حضور، حتی با وجود اینکه اطمینان داری این حضور چیزی رو حل نمی کنه چه قدر کمکه برای تحمل. من که مدلم اینه شما ها رو نمی دونم. دیشب1گفت اگر طول کشید1فکری واسش می کنیم و من حس کردم فشار حاصل از وحشتم کلی کم شد. امروز باید دوباره برم کلاس گل. خدای من استاد می خواد بره کربلا و هفته دیگه کلاس نیست. الان گریه می کنم تمام هفته رو فقط باید زبان بخونم آواز بخونم و دیگه نمی دونم چیچی. از تفریحات مجاز که خبری نیست خخخ! میگم حالا1ناخنک بهش بزنم که. مثلا امشب. خخخ باز ذات پلیدم بیدار شد یکی نیست بهش بگه بگیر بخواب بابا بیخیال اذیتمون نکن دیگه. منظور از یکی1نفر می باشد نه این یکیه اینجا. گفتم یکی یادم اومد که، … میگم که ولش کن نمیگم. به جان خودم اومده بودم اینجا که بگم دیروز صبحی هم اومدم اتفاقا خیلی هم حرصی اومدم چنان شدید کفری بودم که گفتم هرچی نباید بگم رو الان اینجا میگم تا عبرت بشه واسه عبرت نگیر هایی که از رو نمیرن و ظاهرا هرچیشون کنی درست نمیشن مگر اینکه1چیزی واقعا، … ولی پیش از گفتن1ایمیل فرستادم. بعدش نگفتم و موند واسه امروز یا هر زمان که مهلت بود. بعدش رفتم کلاس تا ظهر. بعدش خسته بودم شدید. بعدش ایمیل. بعدش جیگیلک. بعدش1وباز ایمیل. بعدش باز هم ایمیل و باز هم ایمیل. خلاصه دیروز نگفتم و الان به نظرم منصرف شدم من چیزیم نمیشه ولی دردسرش استرس… بیخیال به نظرم درست نمیاد باید ترجیح بدم که چیزی نگم. ولی آخه، … اوه خدا. آخ خدای من! آخ خدای من! بیخیال.
آهایی یکی ممنونم ازت. باورم نمیشه ولی تو رسما چیزی هستی واسه خودت. من خیال می کردم بیرون از کتاب ها در جهان واقعی فقط1دونه دکتر لکتر موجوده اما پریشب و دیشب فهمیدم که2تا هستن و دومیش تویی. دکتر لکتر رو که می شناسی! اگر کتاب ها رو خوندی و اگر ماجرا رو گرفتی که ایول اگر هم نخوندی و نگرفتی که به من چه می خواستی مطالعاتت رو بیشتر کنی مشکل خودته. وایی شکلک آماده فرار برای نجات جان شیرین خخخ. جدی ممنون یکی. من در عمرم تا اینجا و مطمئنا بعد از این خیلی پیش اومده و پیش میاد که از جا در میرم اما گاهی که خوشبختانه تعدادش زیاد نیست چنان وحشتناک از جا در میرم که کار های واقعا وحشتناکی می کنم. ضربه هام به هر هدفی که بره واقعا بد هستن و بدتر اینجاست که بعد از تموم شدن خشمم دیگه دلم نمی خواد برگردم درستش کنم. آخرین دفعه ای که این مدلی شدم تقریبا1سال پیش بود. پیش از اون هم به نظرم91بود. وحشتناک بود. زمانی که به خودم اومدم از شدت ابعاد فاجعه ای که آفریده بودم واقعا حیرت کردم. حیرتی عمیق از جنس ناباوری و ترس.
خلاصه من گاهی باید از خودم بترسم و به نظرم این دفعه یکی از اون دفعات می شد اگر تو نبودی یکی. ازت ممنونم. فقط همینجا دارم سفت هشدار میدم من اون در رو بستم ولی محتویاتی که پشت اون در بسته موجوده همچنان سر جاش باقی می مونه. کلید هم می مونه دست من. به خدا اگر فقط1دفعه دیگه به هر دلیلی و به هر طریقی حضور های غیر مجاز رو در اطرافم ببینم، یا حس کنم که می بینم، درضمن اگر ببینم یا بشنوم1نفر دیگه شبیه خودم از این در ضربه خورده، … بیخیال. امیدوارم مخاطب اون قدر عاقل باشه که بدونه من عاقل نیستم و اگر از جا در ببردم اعمال نباید ازم زیاد دیده میشه. دیگه نمی خوام از هیچ شبکه ای بهم برسه که فلان نفر به وسیله فلان کس بلای مشابه خودم رو تجربه کرده. اگر جز این باشه، … به نظرم هرچی باید می گفتم رو گفتم و هر کسی باید می فهمید فهمید. فعلا که حله باقیش هم به جهنم.
بلند شم که داره دیرم میشه. دلم1دوش سریع می خواد که ممکن نیست و چه قدر حالم گرفته میشه که باید موکولش کنم به امشب یا دسته کم بعد از ظهر چون صبحم حد اقل تا1پر شده. بچه ها اینستا رو دوباره نصب کرده بودم2تا از بدجنس های عزیز اذیتم کردن دوباره از گوشیم پروندمش دیروز و دیشب با اینکه اینستا روی گوشیم نبود همهش پیام های عجیب غریب اینستایی می اومد به ایسپیکم و نق نق هاش رو در می آورد و خلاصه دیشب دوباره اینستا رو روی گوشیم نصبش کردم ببینم چی میگه دیدم چیزی ازش سرم نمیشه حالا باید یکی از اون2تا بدجنس عزیز بیاد تمامش رو یادم بده تا مجازات بشه و دیگه آشغال پیج سر واتساپم نریزه حرصیم کنه.
خداییش عجب پستی شد این1دونه تمامش چیز چیزیه خخخ! به تو چه دلم می خواد پست خودمه سایت خودمه دیوونه هم خودتی بی تربیت هم خودتی تو انحراف تعبیر داری به من چه منظورم از چیز چیزی خطاب های مخاطب دار بی توضیح بود برو تعبیر خودت رو جراحی کن انحرافش رو بگیر تقصیر من نیستش که! عجب گیری کردم ها!
اوخ باید8و30کلاس باشم امروز هم کلاسه شلوغه همه میان استاد به من نمی رسه باید نق بزنم گل های این دفعه واقعا سخت و اعصاب خورد کن هستن و جدی نتونستم انجامشون بدم اما من از رو نمیرم. امروز میرم حلش می کنم. اگر نشد1کوه برگ های ریز اعصاب خورد کن می خرم اون قدر تمرین می کنم تا عاقبت بتونم. من پریسام. به1مشت برگ شیشه ایه ریز و1قوطی چسب نمی بازم. من نمی بازم!
دیگه واقعا زمان نیست بجنبم که بابا زمان رفت. آهایی بابا زمان! هی صبح! عمراً اگر بذارم جام بذارید! اومدم!
سحر را ندیده ای؟
اِي بادِ بي قرار! سحر را نديده اي؟
اِي جانِ سبزه زار! سحر را نديده اي؟
از تندبادِ حادثه وقتي مي آمدي،
در پيچِ روزگار، سحر را نديده اي؟
ما در حصارِ سردِ خزان حبس مانده ايم،
اِي پيكِ نوبهار! سحر را نديده اي؟
شمشاد و عطر و خنده فراموش گشته اند،
اِي يادِ ماندگار! سحر را نديده اي؟
يك دشت ياسِ پرپر و يك بوستان سكوت،
اِي نغمه خوان هَزار! سحر را نديده اي؟
خوابي خموش در برِ خاكي به رنگِ خون،
اِي مرغِ داغدار! سحر را نديده اي؟
اينجا خبر ز لادن و لبخند و لاله نيست،
اِي رفته زين ديار! سحر را نديده اي؟
ياران چه بي وداع و غريبانه رفته اند،
اِي تلخ يادگار! سحر را نديده اي؟
بر خاكِ سردِ مدفنِ انسان فروغ نيست،
اِي مِهرِ سر به دار! سحر را نديده اي؟
اعدامِ نور را به تماشا نشسته ايم،
اِي شمعِ سوگوار! سحر را نديده اي؟
در قعرِ شب به نامِ سحر جان سپرده ايم،
اِي روحِ انتظار! سحر را نديده اي؟
بر جسمِ نازنينِ نگاران سرشكِ سرخ،
اِي نازنين نگار! سحر را نديده اي؟
جان در لهيب و اخگر و تيغ از نيامِ خصم،
اِي بر دلت شرار! سحر را نديده اي؟
ما مانده ايم و غربت و سنگيني و سكون،
اِي پَر گرفته يار! سحر را نديده اي؟
صد آسمان ستاره ي سوزان به قلبِ خاك،
اِي محو در غبار! سحر را نديده اي؟
در شوره زارِ تيره و تبدارِ شهرِ شب،
اِي بادِ بي قرار! سحر را نديده اي؟
-از شبهِ شعر های پریسا-
سلام صبح به خیر. سحرخیزان کامروایند خخخ. جدی میگم من امروز صبح تا مرز کامروایی پیش رفتم. نه بابا احوالات دیشب از این که هستم دیوونه ترم نکرده الان خوبم به خدا. فقط اینکه امروز صبحی زود بیدار شدم گفتم1سرکی داخل واتساپ بزنم ببینم دیشب که حالم گرفته بود رفتم ولو شدم چی ها برام اومد که آخجون1چیز های خوبی برام اومده بود و حسابی چرتم رو پروند. هنوز چیزی نیست فقط به نظرم رسید پیش مقدمه های1اتفاق خیلی مثبت بود که رسید بهم. خداجونم یعنی الان داری درستش می کنی آیا؟ اینهمه گیر بهت دادم البته خوب کردم باز هم گیر میدم شنیدی؟ از دیشب یعنی نه از امروز صبحی که این رو دیدم6برابر گیر میدم. خدایا قربون خداییت خوب بجنب که! خخخ بچه ها خدا خیلی صبوره نمی زنه نیستم کنه من هم که پررو! بیخیال ولش کن. یعنی نه ولش نکن چیزه کلا سر جریان از دستم در رفتش نمی دونم چی شد.
میگم ماه رمضان که رفت کلا گرفتاری های از نوع نه چندان منفیه من شبیه سیل که1دفعه راهش باز شده باشه رسما لهم کرد الان هفته که شروع میشه شبیه فرفره دور خودم می چرخم باز آخر هفته جای اولم نیستم. آخه این هم شد کار؟ شکلک نارضایتی از مدل بی دردسرش. شکلک نق. جدی هرچی می چرخم نمی رسم. این روز ها تنهایی هام کمتر شدن و گاهی واقعا دلم تنگ میشه واسشون. کار هام زیادن یعنی شاید زیاد نباشن اما من بهشون نمی رسم. من در این مدت نه چندان کم عادت کردم به آرامش های1خورده از مطلق کمتر. جدی میگم. ماه ها همه چیز در اطرافم آرام بود یعنی سعی می شد که باشه. از طرف خودم که انتظار هیچ تلاشی نمی رفت ولی به هر حال این مدت من بودم و توصیه ها به آرامش و بابا بیخیال یواش جهان که تموم نشده زمان هست آروم تر و از این چیز ها. گاهی پیش می اومد که واسه انجام1کار فسقلی1روز کامل زمان داشتم و حس انجامش نبود خخخ. این روز ها اگر بیدار بمونم نصفه شب هم گرفتارم. بد نیست فقط تابستون طول بکشه باقیش حله. شکلک بسیار بدجنس. به خدا بدجنسی نیست من1خورده نتونستم1چیز هایی رو باهاشون کنار بیام یعنی الان به حساب خدا من ناشکرم آیا؟
در زمان های نیمه آرامشم کتاب می خونم. خدا خیرت بده سامان هنوز از محتویات بسته های تو دارم استفاده می کنم و تموم نشده. سارا همیشه بهم معترضه که چه مدلی کتاب ویرایش نشده می خونی ویرایشش کن. راست میگه بنده خدا مدتیه کتاب ویرایش نکردم ولی آخه من همین مدلی که هست می فهممشون این ها که می خونم رو سامان زده داخل محله دیگه نمیشه من دوباره بزنم پس قرار نیست دست کسی برسونمشون واسه چی باید زمان صرف ویرایششون کنم؟ به سارا میگم و سارا موافق نیست و میگه این مدلی انگار1دسته ورق پاره و کثیف پراکنده رو می خونی و اعصابش از دستم خورد میشه. کلا شبیه لودر اعصابم من خخخ. به من چه این رو همین اواخر1کسی بهم گفت من یاد گرفتم. طرف رو حرصیش کردم بنده خدا از هوار زدن و له کردنم معذوریت داشت ترکید گفت اه از دست تو همه جا رو قرمز می بینم به خدا لودر اعصابی پریسا! طرف کاملا جدی می گفت واقعا هم حرصی بود ولی نفهمیدم چی شد که از حالتش چنان بی مقدمه خندم گرفت و چنان ترکیدم از خنده که بنده خدا2قدم کشید عقب و در جواب اون هایی که رسیدن و پرسیدن فقط بی اختیار دستش رو گرفت بالا گفت به خدا من کاریش نکردم. حیرت بقیه و خنده من2برابر شد و خیلی چیز های خوب دیگه هم شد که حسابی آخجون و از این چیز ها. چیز های خوب! واتساپ! اوخ خداجونم میشه که بشه آیا؟ خدایا بقیه هم واجب الجوابن ها ولی این1مورد رو لطفا اول من دیگه! حواسم هست تو خدایی و بنده نوازی هات باید شامل تمام بنده هات بشه ولی خداییش من خیلی زمانه داخل نوبتم دیگه نوبته منه خداییش خیلی زمانه منتظرم من کارم زیاد طول نمی کشه گناه دارم دلم کوچیکه خودم خسته شدم از بس شب و نصفه شب واسه خاطر این1قلم جدا از تموم دعا هام بهت گیر دادم تازه اون شبی که گفتن بشمار انجام بده جواب میده من چند دفعه وسطش خواب رفتم آخرش هم نشد بشمارم ببینم چند تا رفتم گریهم در اومد حسابی گناهی شدم دعام رو هم جواب ندادی هنوز یادمه قربون حکمتت این رو واسم درستش کن خیلی خدایی به خدا!
بچه ها میگم تازه دارم بیدار میشم بذار ببینم از اول تا اینجا چیچی داشتم می نوشتم خواب بودم انگار الان1خورده بیدارم مثل اینکه. چیزی نیست اون پارچ آب سردت رو بذار کنار حله. عجب آدم هایی پیدا میشن سر صبحی می خواست سکتهم بده با آب سرد! ای بابا! طوری نیست من دیشب1خورده سر1چیز نکبتی از جا در رفتم ولی از مدل بی خطرش فقط نق زدم و زدم و زدم آخرش هم ولو شدم روی این مبل آشنای عزیز و خوابم برد تا امروز صبح زود که از خواب پریدم و رفتم داخل واتساپ و… آخ خدا خیلی می خوامت خیلی!
این رو می خواستم بزنم داخل محله ولی الان منصرف شدم خودی تر از اونی شده که بخوام ببرمش جایی نمی خواد همین جا جاش خوبه جای دیگه نمی برمش خخخ! داره7میشه و امروز1جهانه واسه خودش. پاشم که از دیر دیرتر شده. آهایی صبح! منو جا نذار! وایستاااا رسیدم!
سلام شب به خیر. خیلی زمانه می خوام بیام نمیشه. چه هوا گرفتارم این روز ها! حس می کنم هرچی پرواز می کنم نمی رسم. خداییش واسه چی! بدم نمیاد. از3برابر این هم بدم نمیاد فقط در مورد کارم نباشه! خدایا ببخش ناشکرم ولی تو که تمام مخفی ها رو می دونی خیالی نیست این رو هم می دونی از کارم دل خوشی ندارم. خداجونم معذرت می خوام.
کلاس زبانم سخته و من به زور باهاش پیش میرم. سریعه و من اونهمه سریع نیستم. گل سازی هم پیش میره. زبان رو باید بیشتر بخونم. واسه فردا عصر هیچ چی ننوشتم ببرم انجمن. امروز مهمون داشتم نشد زبان بخونم واسه3شنبه. لیمو اینجا بود. لیمو رو نمی دونم خاطر کسی اینجا هست یا نه. ول کن حس توضیح نیست حس اصلاح نیست. آتیشی هستم امشب. یکی! آهایی یکی ایمیلت رو چک کن می دونم می خونی اینجا رو محض خاطر خدا آخ خدا من چه تقصیری کردم که باید این نکبت رو تحملش کنم و تموم نشه همین طوریش فراموش شدنی نیست تا میاد کهنه بشه باز1چیزی1دستی1عاملی میاد شبیه هوار آسمونی نازل میشه به روانم خدا خسته شدم خدایا حواست هست به کی بگم آخه! آخ خدا نمی خوام حرفش باشه نمی خوام داستانش باشه نمی خوام حرف بزنم نمی خوام بشنوم نمی خوام واسه چی کسی نمی فهمه واسه چی کسی نمی فهمه؟ خیلی نوشتم خیلی ولی پاکش کردم نفرستا دمش اینجا. دلم نمی خواد آتیشی که رفته زیر خاکستر باز با نوشتن های من شعله بکشه. دلم نمی خواد کسی هر کسی این وسط چیزیش بشه. دلم نمی خواد این داستان بخش دوم داشته باشه. دلم نمی خواد دستم به اذیت کسی بره بالا حتی اگر اون کسی دشمنم باشه. من نمی خوام سبب اذیتش باشم. خدایا من نمی خوام سبب اذیت کسی باشم پس واسه چی این کسی ها سبب اذیت من میشن از رو هم نمیرن بابا روانی شدم پدرم در اومد بس نشد ول کنم نیستید آخه بسه دیگه!
بیخیال. بیخیال بیخیال بیخیال. شب من که جهنم شد رفت اگر توضیحش بدم دسته کم هفته آینده1نفر دیگه هم جهنم میشه واسش و خدایا من این رو نمی خوام. پس بیخیال. من فردا صبح رو به راه میشم. میرم کلاس گل میرم انجمن شعر میرم جهنم جهنم آخ لعنتی!
این مدلی نمیشه باید1طوری درست بشم وگرنه امشب تا صبح خیلی سخت میره خیلی.
یکی معذرت می خوام نتونستم تحمل کنم به خودم که اومدم دیدم هرچی نباید رو نوشتم و دکمه فرستادن رو زدم واسه تو. دست خودم نبود باید به1کسی می گفتم باید می نوشتم داشتم دق می کردم ایمیلت دم دست بود نفهمیدم چی شد فرستادمش بعد تازه فهمیدم کلا ویرایش در نوشتنم وجود نداشت خخخ. ظاهرا هنوز میشه بخندم. یکی! من تا کی باید مجازات این ناکرده رو روی دوشم ببرم! واسه چی تموم نمیشه! اگر تو جای من بودی چیکار می کردی! چه قدر سرم سنگین شده از اینهمه حرص! خدایا کمکم کن. برم1سری اراجیف بخونم حالم جا بیاد. می دونم که میاد. بیخیال. فردا روز بهتریه. می دونم که هست. اینجا نوشتن کمک می کنه بهم. به نظرم حالا1خورده شاید رو به راه تر باشم. صبح که بشه بهتر هم میشم. باید بشم. بپرم2درصد از1جهان گرفتاری که سرم ریخته رو انجامش بدم بلکه فردا کارم سبک تر باشه. خوابم میاد ولی فعلا بیدارم. بجنبم که دیر کردم. آهایی بابا زمان1خورده یواش تر برسم!
شب به خیر!
سلام. اوه صبح خیلی زمانه رسیدش که! دیروز گلدونم رو تمومش کردم ولی به نظرم گیر داره. حالا کو تا2شنبه که ببرم نشونش بدم؟ خداجونم تحملم نمیاد دلم می خواد امروز کلاس بودش. استاد رفته سفر و کلاس بی کلاس. آواز1شنبه این هفته رو از زیرش در رفتم. دیر از کلاس گل برگشتم خونه و خسته بودم و حسش نبود و و و و و و و و و و…
راستی3ستاره عزیز معذرت می خوام اینهمه دیر شد ولی باور کن تقصیر من نبود1سری اتفاق تاریک پشت سر هم افتاد که کلا فرم تماس اینجا رو فراموش کردم. این گل مینا که دستورش رو نوشتی باید عالی در بیاد واقعا قشنگه. گل هایی که من دارم ساختنش رو یاد می گیرم گل های کریستال هستن. با سیم و گاترین و گل برگ های کریستالی و1سری چیز میز دیگه که حسابی آخ جون!
دیشب1بنده خدای اینترنتی اون قدر با محبتش شرمندم کرد که حس کردم از خدا خجالت کشیدم به خاطر اینکه بنده هاش این مدلی می بیننم. خدایا شاهد باش من واقعا نمی خوام اون ها اشتباه کنن نمی دونم واسه چی این مدلی میشه. اون بنده خدا منو خیلی خیلی خیلی مثبت تر از چیزی می بینه که هستم. واسش توضیح دادم که ببین عزیز جان این مدلی نیست تو فقط1سری نوشته ازم خوندی و باور کن من شبیه نوشتن هام نیستم. گفتم و گفتم و اون بنده خدا باورش نشد. اصلا در هوای پذیرش نبود. هرچی نوشتم فایده نداشت و حس کردم اگر بیشتر اصرار کنم1جور هایی نسبت به لطفش بی ادبی کردم. دیگه ادامه ندادم فقط احساس کردم از شدت شرم داغ شدم. خدا داشت تماشام می کرد. منو تماشا می کرد که پروندم در برابرش بازه و بنده هاش خیال می کنن اونهمه شفاف و اونهمه مثبتم. خدایا کمک کن نصف این لطف ها شایسته باشم! کمک کن نصف این مثبت ها که بهم نسبت داده میشه مثبت باشم! خدایا لطفا! خدایا لطفا!
دارم سعی می کنم. سعی می کنم دستم به نقطه های تاریکم برسه و پاکشون کنم. سعی می کنم چیز هایی که نباید باشه رو در خودم پیدا کنم و از بین ببرمشون. زیاد گیرشون نمیارم ولی همون کمش هم شاید پیش ببردم. به نظرم یکی از نباید هام اینه که خخخ از1سری چیز ها یعنی شنیده هام وایی خداجونم خخخ ازشون تفریح می کنم و حسابی می خندم. واقعا دست خودم نیست اون ها در نظرم خنده دارن سعی کردم نخندم ولی نشد. سعی کردم اون موارد رو کلا متوقفش کنم ولی باز هم نشد. بدتر شد و بیشتر شد و من بلند تر خندیدم و هنوز اون ها باقی هستن و من بلند بهشون می خندم. کارم درست نیست می دونم ولی، … خدایا معذرت می خوام.
به هیچ بخش این ماجرا کاری ندارم ولی من مسؤول عمل خودم هستم و در این مورد هم فقط خندیدن های خودمه که باهاش به گیر خوردم. من نباید به این موارد بخندم. این خندیدن ها یعنی رضایت یعنی ادامه بدید یعنی لذت می برم. خدایا این کارم درست نیست کاش دیگه تکرارش نکنم! آخ خداجونم تقصیر من نیست این وایی این خخخ وایی خدا خخخ خخخ!
خدایا منو ببخش!
محله هم که همچنان بسته باقی مونده و باز نمیشه. هر روز آدرسش رو چک می کنم و موجود نیست. واقعیتش خیال می کردم پدرم در بیاد ولی در نیومده. شاید چون حسابی خودم رو با اطرافم گرفتار کردم. اگر پیش از94بود شک ندارم که افسرده می شدم ولی این روز ها فقط منتظرم که دوباره باز بشه. واقعا دوستش دارم ولی تجربه ها سرمایه های عزیزی هستن که اگر نخواییم ازشون بهره بگیریم کفران نعمت کردیم.
از دیشب دوباره تردمیل رو شروعش کردم. اردیبهشت بود به نظرم که رفتم سرش و با اینکه سرعت فوق العاده کم بود داشت بهم شدیدا فشار می آورد. چند شب ادامه دادم و1شب که اوضاع داشت واقعا بد می شد فهمیدم که باید صبر کنم. به مادرم نگفتم که دلواپس نشه. به هیچ کسی نگفتم. نه مادرم، نه برادرم، نه خانمش. فقط وانمود کردم که تنبلیم میاد هر شب ورزش کنم. اون ها هم چیزی نگفتن و نمی دونم فهمیدن ماجرا چی بود یا نه. دیشب با احتیاط رفتم سر تردمیل و خوشبختانه چیزی نشد. سرگیجه ای در کار نبود درد هم نبود کلا چیزی نبود فقط زود خسته شدم. با اینکه سرعت بالا نبود ولی بعد از نیم ساعت حس کردم جسمم داره واسه ارور دادن آماده میشه. این بود که شبیه بچه های حرف گوش کن پریدم پایین و قائله ختم به خیر شد. امشب هم دوباره میرم. با سرعت و زمان دیشبی. چیزی نمیشه و آخ جون! اگر نجنبم هم کرخت میشم هم وزن می گیرم که از جفتش حسابی بدم میاد.
این روز ها بسیار زیاد از نظر جسمی ضعیف و کم تحمل شدم. پیش از این ها قوی تر بودم. مثلا آخرین دفعه ای که رفتم دفتر2تا با بچه ها بریم بیرون، از پله های نازک2طبقه که تند رفتم بالا1دفعه وسط پله ها حس کردم دیگه نمی تونم ادامه بدم. نرده ها رو سفت و سفت چسبیدم و نفسم گرفت. انگار1کوه رو بالا می رفتم. چند لحظه متوقف و تکیه به نرده باقی موندم تا نفسم جا اومد و آهسته رفتم بالا و با این حال زمانی که رسیدم نفس هام شماره داشتن اما نه اون قدر شدید که کسی بفهمه. دفعه های پیش، بعد از سفر عیدم این قابل درک بود ولی الان ها دیگه نباید خیلی این مدلی باشم. البته من هم بی احتیاطی کردم. نباید اونهمه سریع می دویدم بالا. پریروز هم که با مادر بیرون بودم واسه انتخاب تایم کلاس زبان خودم و1سری کار های مادر، از شدت گرما تحملم برید و کم مونده بود ولو بشم. مادرم1دفعه نگاهم کرد و از رنگم ترسید. زمانی که برگشتیم خونه تا شب حالم رو به راه نبود. حتی به ضرب شربت آبلیمو و نمی دونم چیچی که مادرم واسه تنظیم حالم بهم داد. کم تحمل شدم. باید مواظب تر باشم. یادم میره. مادرم هم یادش میره. کل خونواده یادمون میره. البته من بینشون از همه فراموش کار ترم. بقیه بیشتر و زود تر از خودم مواظب میشن. طفلک ها! خدایا ای کاش دردسر های من واسه این بنده هات دیگه تموم بشه خسته شدم از بس یواشکی شرمنده دل هاشون شدم. چند شب پیش با جیگیلک بازی می کردیم. می گفت بچرخیم. برادرم دادش در اومد همراه مادرم و مادر جیگیلک که نکنید سرت گیج میره می افتی. مخاطب من بودم. درست می گفتن این خطرناک بود و ما2تا عمه و برادرزاده گوشمون بدهکار نبود. از نظر جیگیلک اون ها زیادی واسه من می ترسن و معتقده من دیگه چیزیم نیست و اتفاقا باید بیشتر بپرم و بچرخم تا زود تر درست بشم. خخخ به نظرم درست میگه فقط مشکل اینجاست که زمان هایی که به توصیه هاش عمل می کنم چنان زود از پا می افتم که حس می کنم90سالمه. خلاصه اون شب ما گوش نکردیم و چرخیدیم و چرخیدیم و اون ها هم بلند تر و بلند تر معترض شدن. با اعتراض هاشون می نشستیم، یعنی من ولو می شدم چون به شدت سرم گیج می رفت ولی چند لحظه بعد که سرشون گرم می شد دوباره پا می شدیم . می زدیم به چرخش. و باز اعتراض اون ها و باز این سیر تکرار می شد. عاقبت جیگیلک کلافه شد و گفت چی میگید می خوایید راه رفتن یادش بره همش بخوابه؟ حالش خوبه تازه حالش بهتر هم میشه بذارید ورزش کنه دیگه! همه زدیم زیر خنده. جیگیلک قبل و بعد این گفتن هاش داشت یواشکی بهم نق می زد که این ها چی میگن خوب سرت اگر گیج بره میشینیم دوباره پا میشیم تو که هیچ چیت نیست واسه چی این طوری می کنن. در یکی از این نشستن های بین چرخیدن ها وسط غر زدن های زیر جلدیش1دفعه مکث کرد و گفت سرحال باش عمه! گفتم سرحالم عزیز من! گفت پس واسه چی صدات1جوریه! گفتم یواش حرف زدم بابا ندونه باز می خواییم بپریم وسط گیر بده. جیگیلک با صدایی که دوباره داشت خاطر جمع می شد گفت پس سرحالی دیگه! یعنی خوبی دیگه! گفتم آره بهشت من! حرف ندارم. بیا بازی کنیم. جیگیلک خندید و گفت آره بابا بریم من می دونم این طوری بهتر تر میشی. تأییدش کردم. بهش نگفتم از همون لحظه های ترسناک تا همینجا1عامل سفت که نگهم داشت تشویق های شفاف خودش بود. بهش نگفتم اون شبی که به خیال خودش غیر مستقیم دلداریم می داد و با وعده های بازی و عشق و حال های2تاییمون وحشت اون فردای تاریک رو کنار می زد چه قدر کمک کرد تا شب رو بدون انفجار ترس صبح کنم. بهش نگفتم زمانی که دقیقه90مثل تیر خودش رو رسوند بهم چسبید و بهم گفت بعدا می خواد در مورد هنرپیشه محبوبش برام1چیز مهم بگه چه قدر بهم آرامش داد و چه لازم داشتم این آرامش رو تا همونجا سکته نکنم و با تصویر خندیدن های اون بعدا که بهم وعدهش رو داد برم به تماشای جنگ بین ادامه و انتها. بهش نگفتم دست هاش، ثداش، کلمه هاش، حضورش، اون قوطی پپسی کوچولو، اون دستمال عطری که از جعبه دستمال های محبوب خودش در آورده بود و باهاش صورتم رو پاک می کرد، و انتظار معصوم و مهربونش واسه برنده شدنم اگر نبود شاید بردن واسه من و واسه ما به این سادگی ممکن نمی شد. همه می دونیم که در مورد ساده بودن ماجرا به هم دروغ می گفتیم. من می دونستم ساده نیست و دروغ می گفتم که مطمئنم هست، اون ها می دونستن ساده نیست و دروغ می گفتن که می دونن هست، من می دونستم و دروغ وانمود می کردم که نمی دونم، اون ها می دونستن که می دونم و دروغ وانمود می کردن که بی اطلاعیم رو باور کردن. در واقع همگی دروغ می گفتیم. نه به هم. بلکه به خودمون. می خواستیم سبک تر بشه و نمی شد. و این وسط عشق کوچولوی من از همه دلی تر در کنار همه ما بود و به خصوص من. هی جیگیلکو! اینجا رو هیچ زمانی نمی خونی. چه خوب که نمی خونی چون گاهی زیادی تاریکه. ولی من اینجا می نویسم و همه جا می نویسم و می نویسم که خیلی دوستت دارم بچه! اندازه تمام خنده های جهان دوستت دارم. اندازه1آسمون دوستت دارم. اندازه از اینجا تا بی نهایت دوستت دارم!
خلاصه که این روز ها زود از پا می افتم. خوشم نمیاد. این طور که شنیدم حالا ها باید تحملش کنم. از این هم خوشم نمیاد. از نظر جسمی2ماهه اول96خود جهنم بود. از خستگی می بریدم و نمی شد کاریش کنم. محل کار و دردسر هاش. ای خدا چه بد گذشت! حالا همه چیز خیلی بهتره ولی باید مواظب باشم. خیلی مواظب باشم. تفریحات ناسالمم رو خیلی کم کردم. تقریبا هیچ چی. دلم می خوادش ولی جرأتش نیست. واقعیتش دیشب که بهش فکر می کردم به نظرم رسید این خودخواهیه. واسه خاطر آرامش باقیه خونواده، واسه خاطر ختم دردسر ها، واسه خاطر تلاش معصوم جیگیلک هم شده باید عاقل تر باشم و در نتیجه ناپرهیزی های از جنس تفریحات تا حد امکان محدود! باید می گفتم کلا ممنوع ولی دیگه اینهمه با گذشت نیستم خخخ! اگر موقعیتش پیش بیاد خوب چیزه نمیشه ازش گذشت ولی ازم بر میاد خودم موقعیتش رو ایجاد نکنم. نمی کنم. به خدا هفته هاست ایجاد نکردم. از اراده خودم در حیرتم. خاطرم باشه خودم رو تشویق کنم حسابی خخخ!
اینجا رو! امروز صبحی مثلا با خودم گفتم فقط میرم1سری سلام صبح به خیر می نویسم میام بیرون. دلم واسه پست زدن و حرف زدن تنگ شده بود گفتم برم2خط بنویسم تموم میشه حرف که ندارم بزنم فقط1چیزی گفته باشم دیگه! خوبه حرف نداشتم و اینهمه شد خخخ! چیکار کنم حرفم میاد خخخ خونواده رفتن ییلاق این هفته اونجا پر از مهمونه من نرفتم نیستن بهشون نق بزنم باید1طوری تخلیه بشم دیگه! من باید حرف بزنم وگرنه می ترکم. عجیبم. با اینکه تنهایی هام رو می پرستم زمان هایی که حرفم میاد باید حرف بزنم. در رو هم نداره. اینجا رو عشقه خخخ!
راستی پریروز واسه اولین دفعه کتلت مرغ درست کردم. به خوبیه مال مادرم نشد ولی به اون بدی هم که نباید بشه نشد. اصلا یکی از دلیل هایی که همراهشون نرفتم این چیز ها بودش. مادرم که این اطرافه همه چیز واسه من آماده هست. گیر آشپزی کردن ندارم. بهش هم که میگم میگه من مادرم خودم که می خورم دلم نمیاد واسه تو کنار نذارم تو هم که کار داری آماده گرم کن بخور دیگه! من ولی موافق نیستم. از طرفی هم می دونم چشه. می دونم چشونه و دلم نمی خواد اذیتشون کنم. اما مهلت هایی شبیه این رو از دست نمیدم. بهش هم گفتم خخخ. گفت با برادرت بیا گفتم نمیام اینجا سر گاز بهم خوش می گذره کنار اپن بهم خوش می گذره کلا بهم خوش می گذره. مادرم نگفت ولی قشنگ حس کردم که دلواپس باقیه خوش گذشتن هاست. خواستم به روی خودم نیارم ولی دلواپسی های صداش بهم گفت ظالمانه هست اگر چیزی نگم.
-نترس مادری! طرف تفریحات نمیرم.
طفلک مادرم!
-نه خوب برو ولی خوب نیست مخصوصا الان واسه تو1دفعه حالت، …
خدای من طفلک مادرم!
-مادری! به خدا اصلا در اون کمد رو باز نمی کنم. به جان2تامون. مطمئن باش!
مادرم به وضوح ذوق کرد.
-خوب می کنی مادر! چیه این به خدا سمه تو که1عالمه سرگرمی واسه خودت جور کردی معنی نداره واسه خودت عذاب و سردرد و گرفتاری بتراشی! آره مادر جان طرفش نرو به کار های بهترت برس!
خدایا! طفلک مادرم! آخ طفلک مادرم! حقش من نبودم. بچه آروم تری بهش می دادی! خدایا منو ببخش! به خاطر تمام اذیت هایی که به این بنده های خدا کردم منو ببخش! خدایا منو ببخش!
پای قسمم موندم. طرف اون کمد نرفتم. هر کسی بهم میگه میگم آخ خیلی دلم می خواد ولی حسش نیست. حس اینکه بشینم مقدمات تفریحات رو آماده کنم بعدش جمعش کنم نیست. خیلی می خوام ولی خیلی حسش نیست و از این چیز ها. بقیه هم که با نق زدن های من آشنا هستن باورشون میشه که واقعا حسش نیست و بهم می خندن. خنده خوبه. کلا آبه روی هر مدل یا تقریبا هر مدل آتیشی. البته خندیدن های من که اون بالا نوشتم به نظرم هیچ خوب نیست. موارد خندیدن هام مطمئنا موافق نیستن. حق هم دارن. خدا ببخشدم!
اوخ ساعت9شد چه قدر من حرف می زنم! از آموزشگاه زبان همین حالا زنگ زدن1شنبه صبحم تثبیت شد. گفت شنبه4شنبه ساعت4بیا گفتم نه همون1شنبه3شنبه8صبح. گفت باشه و رسما1شنبه باید8صبح اونجا باشم. آخ که چه قدر از امروز تا2شنبه راهه. کلاس گل سازیم رو می خوام. موندم اگر تموم بشه چیکار کنم. بد جوری بهش عادت کردم. شبیه مروارید و مهره که هنوز وحشتناک دوستشون دارم اما هرچی به نظرم می رسید بافتم و دیگه مدل جدیدی دم دستم نیست که ببافم. خدا کنه بعد گل سازی بتونم بدل سازی رو برم! اگر چشم لازم نداشته باشه، یعنی لمس بتونه غیبت چشم رو جبران کنه حتما حتما میرم.
راستی فنی حرفه ای قبول کرد بهم منشی بده و ازم آزمون بگیره و مدرک هم برام صادر کنه. فقط اینکه اولا من کلاسم هنوز تموم نشده دوما استاندارد های آزمون گل سازی هنوز نیومده. باید بعد از پایان کلاسم منتظر استاندارد ها بمونم تا بیاد و بهم اطلاع بدن و برم واسه آزمون و اگر قبول بشم مدرک. آخ جون!
ساعت از9گذشت و من هنوز اینجام. بجنبم که جا موندم. باز میام. فعلا شاد باشید تاااااا همیشه!
صبحانه
سلام. ایول صبح شد. به جان خودم تا حالا خواب نبودم. مشغول گوشیم و حرف و حرف و خخخ. اوخ اون بیرون چه شلوغی شد! به نظرم1ماشین اون پایین به مشکل خورده همه دارن شلوغ می کنن که آهان برو برو برو حالا خوبه خوبه بیا بیا بیا برو برو و1عالمه گاز دادن و شلوغی و ملزوماتش. این در هم بازه از بالکن صدا راحت میاد بالا. انگار وسط معرکه نشستم. یکی از مثبت های اینجا اینه. با وجود اینکه جدا از مردمم و دستشون نمی رسه به ایجاد مزاحمت های با محتوا و بی محتوا واسه من، اما وسطشونم و از حضورشون لذت می برم. من تنهایی هام رو دوست دارم اما عجیبم. دلم می خواد تنها باشم اما جمعیت اطرافم باشن و شلوغی باشه و زندگی باشه و احساسش کنم. این مدلی که هست عالیه. وسط4دیواریه امن و بدون مزاحمت حضور از حضور ها کیف می کنم. شکلک سو استفاده خخخ.
دیوونه شبیه خودم تا حالا ندیدم. من عجیبم. خیلی ها بهم این رو گفتن. نوجوون که بودم بدم نمی اومد. الان اما دلم نمی خواد این عجیب بودنم به نگاه بیاد. بیشتر از اون دلایل این عجیب بودنمه که به شدت از دیده شدنش در میرم. واقعا سعی می کنم واقعا سعی می کنم دیده نشه اما گاهی از دستم در میره و چنان دیده میشه که فقط1چوب جادو شبیه مال هری پاتر می تونه با اصلاح حافظه نجاتم بده. بیخیال میشه دیگه من هم به روی خودم نمیارم. ولی در کل به شهادت خیلی ها من عجیبم. خودم هم بهش معترفم و حس انکار نیست.
وایی صبح شد چه بهترم از دیشب. تمام جهان که جای من نیست بره به جهنم. خودم رو عشقه. بیخیال بابا خخخ! شکلک دیوونه.
خدا کنه استاد تخمک های مارگیریت رو آورده باشه امروز برم ازش بگیرم. چه معنی داره1هفته کلاس تعطیل باشه من بمونم وسط خماری! راستی مارگریت درسته یا مارگیریت! بلد نیستم چیکار کنم خوب!
دیروز رفتم انتخاب تایم کلاس زبان. از هفته آینده شروع میشه. ساعت8صبح1شنبه11تیرماه یعنی1شنبه هفته آینده باید اونجا باشم. کلاسم شد1شنبه ها و3شنبه ها. نمی دونم چه حسی باید داشته باشم. خوشم بیاد، رضایت داشته باشم که این کار تموم شد، از اینکه کلاسم شروع میشه و من کتاب دارم و وارد1حرکت جدی واسه یاد گرفتن زبان میشم خوشم بیاد، بدم بیاد، استرسم بیاد، … … … هیچ کدوم. از اینکه هفته آینده کلاس هام شروع میشن و تعطیلاتم شلوغ میشه و هفته ای2روز باید صبح زود از جا بپرم1خورده چیز میشم. فقط1خورده.
از هفته آینده با رفتن ماه رمضان انجمن شعر دوباره باز میشه. کلاس های زبان راه می افته و من همچنان با کلاس های آواز و گل سازی مشغولم. اوه چه شیر در شیری! آخ گفتم آواز کلاس امروز رو1دفعه هم محض رضای خدا تمرین نکردم. اصلا این هفته آوازم نگرفت سر سینک ظرفشویی هم نخوندم. حالا چه گلی به سرم بزنم؟ بیخیال من امروز20نشم14که میشم. آواز خوندنم خوبه. تعریف از خوده؟ به جهنم دوست دارم از خودم تعریف کنم. اصلا حالا که این مدلیه قربون خودم برم با اون صدای آسمونیم که عالی می خونم. مامان قورباغه جون هم همین مدلی قربون صدقه بچهش می رفت خودم شنیدم خخخ!
اوخ8گذشت بلند شم دیگه تایم پتو تموم شد اگر حالا ولش نکنم تا ظهر درگیرشم و بعد از ظهر افسردگیه حاصل از بی نظم شروع شدن و باختن روز میاد سراغم و و و و و و و و عواقبش مثبت نیست. آهایی صبح تو منو جا نمی ذاری وایستا اومدم!
باز شب و من و اینجا.
سلام. باز شب و من و اینجا. گاهی حس می کنم جز اینجا و جز4دیواریه خونه امنم هیچ کجای دیگه در تمام جهان جای من نیست. الان هم یکی از این گاهی هاست. چیزی نشده سرگرم گریه هم نیستم. اتفاقا امشب دیوانه وار خندیدم. همراه مادرم، داخل واتساپ و همه جا. فقط عمیقا در یکی از اون گاهی ها شنا می کنم امشب. گل می سازم و چه قدر این گل رز سخته پدرم در اومد. دوست دارمش. دست هام که مشغول میشن موریانه های داخل سرم کمتر جولان میدن. این هفته اتفاق های مسخره کوچیک مگو زیاد داشتم. واتساپ آخ خدا واتساپ نکبت نکبت نکبت و معامله در جهان واقعی با همسایه طبقه4و گاهی ها و تردید و خدایا تردید خدایا تردید ای خدا کی این وسط درست میگه1کاری کن من از قضاوت اشتباه می ترسم. خداجونم سخت گذشت بهم زمانی که اشتباه قضاوتم کردن. حتی اگر بنده هات هرگز هم ندونن، و حتی اگر هرگز هم قضاوت من هیچ کجای زندگیشون اثر نداشته باشه، باز دلم نمی خواد گوشه های یواشکیه دلم کسی رو اشتباه قضاوت کنم. خدایا کی داره درست میگه کمکم کن! البته به من چه! خیلی هنر کنم زورم به خودم برسه و خودم رو، وجودم رو، خاطرم رو از گرد و خاک و خاکستر اون شعله های نفرین شده پاک کنم. بسته هیزم رو بندازمش دور و شبیه هفته ها و ماه هایی که گذشت بگم خدایا من نمی دونم با خودت. همین کار رو هم می کنم. فقط، … خدایا! آخ خدایا خدایاااا خدایا!بر دل سیاه هرچی سیاه دله نفرین!
بیخیال.
این روز ها حسابی ماجرا دارم. مشغولم چه جورم! در حال جوش دادن1معامله این طرف اون طرف میرم و شلوغ می کنم. اون قدر تغییر آدرس من شدنی نشد که مادرم در حال تغییر آدرسه. داخل آپارتمان من1همسایه می خواد خونهش رو بفروشه و من بعد از گرفتن1تأیید ضمنیه همین طوری سفت بیخ ماجرا رو چسبیدم و دارم2طرف رو می کشم تا برسونم پای میز معامله. خودم با2طرف حرف زدم و باز هم حرف می زنم و ماجرا داره حسابی جدی میشه. اگر خدا بخواد و بشه مادرم همسایه طبقه4من خواهد بود. از خودم بعید می دیدم این رو. تقریبا همه همین طور تصور می کردن و می کنن. جز1نفر که اون هم گرفتاره. حسابی گرفتاره و نمیشه ازش انتظار داشته باشم به شیرین کاری های من گوش بده و تشویقم کنه. کاش از این درد سلامت در بره. مسخره هست1کسی1غلطی کرده که1جور هایی1سرش این بنده خدا بوده و الان این، … کاش از دستم بر می اومد کمک کنم! از من خوش زبون تر ها باهاش حرف زدن که متقاعد بشه چیزی از اون اتفاق روی شونه هاش نیست. کاش این دوران تلخ واسه این بنده خدا و واسه تمام اون هایی که به این ماجرا مربوطن سریع تر طی بشه!
خلاصه که من دارم پدر2طرف رو در میارم و عرابه این معامله رو تا پای میز پیش بردم. بعد از عید قراره بشینن. یعنی چی میشه؟ سر می گیره آیا؟ نمیگم کاش سر بگیره! میگم هرچی خدا بخواد! اگر خیر در اینه کاش بشه و اگر خیر درش نیست که بیخیال!
دارم پیشش می برم بدون اینکه لحظه به لحظهش رو به کسی بگم. بدون اینکه حیرتم از خودم و حیرت اطرافم از خودم رو به هیچ گوشی انتقال بدم و بخندیم. بدون اینکه نظر بخوام و توضیح بدم و، … پیش تر ها1کسی بهم می گفت تو شبیه گربه ای پریسا. از خیلی نظر ها شبیه گربه می مونی. یکیش اینه که هر زمان1موش می گیری باید تشویقت کرد. اون زمان خندیدم. بلند شدم طرف رو بزنم که گربه خودتی. اتفاقا بهش پنجول کشیدم و طرف در حالی که از خنده ریسه می رفت ضربهم رو گرفت و گفت این هم دومیش. من حرصی تر شدم و اون بلند تر خندید. خدایا یعنی میشه باز اونهمه بلند و اونهمه سبک بخندیم؟ می دونم که دیگه هیچ چی شبیه اول اولش نمیشه. می دونم، می دونیم که1چیز هایی سر جاش نیست. هرگز نیست. تا ابد نیست. ولی، …
برادرم معتقده من باید به تغییر نشانی فکر کنم. مادرم رو قانع کردم که اینجا برام از هر جای دیگه بهتره. براش1ردیف دلیل قطار کردم و حل شد. با اومدن مادرم به اینجا ماجرای تغییر نشانی تا زمانی که1دونه3واحدیه همه چیز تموم گیر بیاد حله. همه چیز تموم هم که معمولا نیست پس کلا تا اطلاع ثانوی ماجرا حله!
بیخیال.
امشب اگر به کسی نگید کاملا عمدی از1رفتن جا موندم. از اون مراسم های نمی دونم با چه کیفیتی به زور رفته بود داخل آستینم و من اون قدر لفتش دادم تا پیش از حرکتم به طرف محل قرار بقیه راه افتادن و من جا موندم. من که کلا جا موندم بذار از این مسخره بازی ها هم جا بمونم. حس حفظ هیچ قاعده ای نیست. خودم رو زدم به اینکه چه حیف شد نرسیدم ای بابا نشد دیگه! به خدا لباس هم پوشیدم آماده نشستم اینجا. دروغ نگفتم. یعنی قسم دروغ نخوردم. آماده رفتن بودم. از بیرون اومدم و لباس عوض نکردم. دم رفتن که شد نرفتم. نشستم به معطلی. آخرش هم اون ها رفتن و من جا موندم. بد مدلی حس جا موندن دارم امشب. نه از این مراسمه. چنان این حس قوی بود که ترجیح دادم از این شلوغیه اعصاب خورد کن هم جا بمونم. نمی خوام حضورم وسط این ماجرا رو.
بیخیال.
الان نشستم اینجا و اگر پیامی داخل واتساپ بیاد با1صدای بی نهایت شاد جواب میدم و سیستم به بغل جفنگ می نویسم و سکوت دلچسب خونه رو نفس می کشم و خودم رو واسه خاطر این معامله جوش دادن تشویق می کنم و سعی می کنم یادم بره که چه قدر امشب حس می کنم جز اینجا و جز4دیواریه خونه امنم هیچ کجای دیگه در تمام جهان جای من نیست.
بسه دیگه حس اینترنت چرخیم تموم شد می خوام برم وسط بغل شب و حالش رو ببرم. گل بسازم، کتاب های بی سر و ته بخونم، دیرین دیرین گوش کنم و روی کول بابا زمان تاب بخورم و با لالاییه خودش و آهنگ عصاش بخوابم.
هی شب! بگیرم اومدم!
بای بای همگی.
صبح به خیر!
سلام صبح به خیر. آخ آخ خدا واسه چی بیدار شدم الان آخه! بابا خوابم میاد خوابم میااااد الان زوده واسه چی پا شدم! نمی فهمم صبح که نمیشه بخوابم نمی دونم واسه چی دیشب هم که، … آخ خدا عجب شبی بود دیشب! به جان خودم آخر شب حس کردم قفسه سینم از بس رفت بالا اومد پایین داره فحشم میده که1دفعه چنان پریدم بالا که قفس و هرچی داخلش بود از سرم پرید1لحظه حس کردم خون داخل رگ هام برعکس چرخید از بس ناگهانی بود بابا1اطلاعی بدید دیگه1لحظه کم مونده بود نصفه شب دیشب سکته کنم! هیچ چی بابا1دسته بچه شیطون زیاد شوتبال بازی می کنن هرچی هم جدا جدا به تکی تکی شون میگم بابا بشینید بی دردسر اینترنت بازیتون رو کنید اینهمه شوت فوت نکنید به شیشه های اطراف انگار نه انگار باز1جا جمع که میشن بساط توپ اندازیشون به راهه و شیشه ها و، … خوب چیکار کنم گوش نمیدن که! من هم که وایستادم1چیزی بشه یا گریه کنم یا بخندم. خوب می خندم دیگه! چپ نگاه نکن خوب خندم می گیره دست خودمه مگه! گاهی ها واقعا خنده داره من می خندم گناهه آیا؟ خدایا منو ببخش اگر این اشتباهه. دسته کم صدقش رو دارم اعتراف کنم. اگر پای اقرار رو در رو هم باشه میگم که می خندم. عه خاطرم نبود پاهه اومد وسط اقرار هم کردم که می خندم حسابی هم می خندم. دروغ نگفتم که! باز میگم. البته به این خندیدن ها افتخار نمی کنم که مثلا خوب کردم. فقط اعتراف می کنم که هست. خوب هست چیزی که هست رو خیلی زشته بزنم زیرش باید راست بگم! آره می خندم خیلی هم زیاد می خندم خیلی زیاد ولی، … آخ خدای من بچه های دیوونه دیوونه دیوونه اوخ اوخ شوتبالش رو شما ها زدید سکتهش رو من زدم ایشالا بترکید همگی. اصلا به من چه!
اومده بودم اینجا1عالمه پراکنده شبیه اینی که این بالا نوشتم بگم دیدم نه حسش هست نه تدبیرش. پس بیخیال. فقط اینکه محله رفته تعمیر و بسته شده و ما موندیم زیر آسمون. من اومدم اینجا سنگر گرفتم آفتاب مهتاب نفلهم نکنن بقیه هم نمی دونم رفتن کجا خخخ!
دیشب زمانی که ولو شدم روی تخت حس کردم از بس روانم جنگیده نفس واسم نمونده بود. به نظرم می رسید جون بیداری نیست. نبود. خوابم برد و زود صبح شد و من نمی فهمم واسه چی بیدارم اون هم اینهمه زود. امروز صبح رو تنها شروع نکردم. خونواده اون طرف خوابن. به نظرم باز ترسوندمشون. خداییش تقصیر من نبود دیشب کلا شبیه نمی دونم چیچی بود تقصیر من نبود دیگه!
باید بلند شم استاد کلاس گل1کوه تکلیف داد بهم. چند تا درس رو داد نمونه هاش رو انجام داد واسم یاد که گرفتم گفت خوب بقیهش رو برو خونه انجامش بده الان بهت درس جدید بدم. راه این کلاسه اولا دوره دوما خیلی آسون نیست به خصوص زمان برگشتن وسط این گرما و مسیر زیادی خلوتش. اینه که با آژانس میرم و استاد میگه تو پشت کارش رو داری خونه انجامش بدی سخته واسه هر درسی2جلسه بمونی آژانست زیاد میشه خونه انجام بده بیا اگر اشتباه بود بازش می کنم از اول یادت میدم. خلاصه این مدلی1عالمه درس بهم داد که انجامش بدم و من دیشب هیچ چیش رو انجامش ندادم چون داشتم رکورد گوشی بازی رو می زدم خخخ! بعدش هم که دیگه دیر بود و من خودم نا نداشتم دستم رو بالا کنم گل ساختن که جای خود داشت! خلاصه باید بجنبم. سر صبحی اثبات حضورم گرفت واسه خودم اومدم اینجا نق نق بزنم برم. باز هم جفنگ پروندنم میاد ولی بسه دیگه برم. خوب چیه جفنگ پروندنم میاد. میاد دیگه چیکارش کنم میاد! ترکیدم بسه. الان اون طرف بیدار میشن و باید واقعا بجنبم.
من رفتم ولی باز میام!
صبح به خیر!