دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

عشق؟؟؟ !!!

سلام. حس مقدمه نیست. اینجا حس رعایت هیچ چی نیست.
عشق چیه! چه مدلی میشه تعبیرش کرد! آیا این درسته که هر نکبتی در هر گوشه دل پیش میاد اسمش رو بذاریم عشق؟ بیچاره عشق!
ولی جدی در تفسیرش وا موندم. مدت ها بود به این فلسفه ها نوک نمی زدم. حالا هم نمی زدم اگر، …
به حس1طرفه ای که1آدم بالغ رو به جایی از جنون می رسونه که دست به خودکشی بزنه میشه گفت عشق؟ من نمی دونم. واقعا نمی دونم. طرف رو تا جایی که از شدت خواهندگی خودش رو به در و دیوار بزنه درکش می کنم. ولی اینکه از شدت خواهندگی بخواد با ارزش ترین داراییش رو، یعنی جونش رو ببازه و راستی راستی واسه این باختن اقدام کنه رو نمی فهمم. نه تقبیحش می کنم نه تشویقش می کنم فقط واقعا نمی فهممش. در سنین نوجوانی این حس رو شاید درک می کردم. الان هم اینکه1نوجوون دست به همچین عمل وحشتناکی بزنه رو شاید بتونم بفهمم. جهان از نگاه نوجوون1مدل دیگه هست. شبیه نگاه خودم در نوجوونی. شبیه نگاه تمام نوجوون ها در دوران نوجوونیشون. ولی اینکه1فرد بالغ همچین اقدامی کنه و توجیهش هم این باشه که از عشق1آدم دیگه اون هم در حالی که می دونه این حس2طرفه نیست دیگه نمی خواد زنده باشه برام غیر قابل درکه. امروز در این سن و این جایگاه از عمرم برام غیر قابل فهمه.
در تب و تاب زنده موندن طرف جای این حرف ها نبود. ماتم برده بود به ناکجا و مونده بودم چی شده. بی نهایت آدم آروم و سر به راهی بود. همه اطرافیان می دونستن خاطر خواهیش شدیده و همه هم می دونستن این حس2طرفه نیست. کسی حرفی نمی زد. جای گفتن هیچ حرفی نبود. تمام این داستان فاش بود و دیگه نقطه تاریک نداشت که بشه در موردش حرف زد. همه انگار داستان رو همون طوری که بود پذیرفته بودن. فاش، سرگشاده و بی پایان.
و1دفعه خبر اقدام عجیب این بنده خدا مثل بمب داخل تصورات آشنا ها ترکید. به نظرم همه کم و بیش شبیه من مات شدن. البته من معاف بودم از هر چیزی ولی بقیه باید1کار هایی می کردن. باید1حرف هایی می زدن. باید1هم دلی هایی می کردن. باید1ابراز آمادگی واسه کمک اگر کمکی بود می کردن. باید اعلام حضور می دادن. و من معاف از اینهمه ماتم برده بود. حتی زمانی که خواهر طرف می خواست جهنم خدا رو روی سر معشوق بی حس و بی عشق و حال نازل کنه من از دژ حیرتم در نیومدم چیزی بگم. بعد از من مقام دوم حیرت مال طرف مقابل این عشقه بود. بنده خدا وا رفته بود. خواهر طرف مشت بارونش کرد و این هیچ چی نمی گفت. به گفته بینا ها دست های خودش رو بغل زده بود و مات مونده بود به رو به رو و تکیه به دیوار وا رفته بود و در جواب آتیش خشم خواهره شبیه مجسمه مونده بود و آخر کار بعد از متهم شدن و فحش خوردن داشت مشت می خورد که کمک از جایی که انتظارش نمی رفت رسید و1دشمن خونیه دیرین از بین حیرت بقیه واسه نجاتش اقدام کرد.
-عه عه چیکار می کنی ولش کن دیوونه این ضربه ها رو باید پیش از این توی سر خواهرت می زدی که خریت نکنه نه حالا. این رو کردی کیسه بکس حرصت که چی؟ برو1جایی تخلیه شو بیا اینجا بیمارستانه!
حواس ها تازه بعدش جمع شد. و من همچنان در حیرت این ماجرا بودم. واقعیتش هنوز هم در حیرتم. آخه چه طور ممکنه؟ مگه نه اینکه آدمیزاد در وجودش قدرت تعقل و تفکر هست؟ پس این تعقل کجا غیب میشه زمانی که1آدم بالغ به همچین دلیلی مرتکب همچین اقدامی میشه؟ من نفهمیدم. شاید هرگز هم نفهمم. در حال حاضر که نمیشه از کسی این ها رو بپرسم. نمی تونم هم در خودم نگه دارم پس اومدم اینجا نوشتم بلکه کمی از حیرت و فشار میلم به درک کردن و فشار حاصل از ناکامیه ندونستن هام کم بشه.
من فقط تماشا کردم بدون اینکه بفهمم. حیرت ها رو. تشویش ها رو. ناباوری ها رو و خشم رو و التهاب و درد رو. این وسط سکوت عجیب طرف مقابل رو هم نمی فهمیدم. دلم می خواست سر در بیارم از حس و حالش. چش بود؟ پریشون بود؟ پشیمون بود؟ عذاب وجدان داشت؟ از چی؟ از اینکه عشقی به طرف نداشت؟ گناه کرده بود آیا؟ یعنی تقصیر داشته؟ چه تقصیری؟ اون بار ها با طرف صحبت کرد. خیلی عاقلانه و منطقی باهاش حرف زد و حرف زد و حرف زد. همه می دونستن. همه تأییدش می کردن. حتی1قدم کج نرفت که بگیم طرف رو بسته خودش کرده که اذیتش کنه. پس تقصیرش کجا بود؟ خواهره واسه چی به این شدت و اونهمه اطمینان متهمش می کرد؟ اون واسه چی سکوت کرد؟ تمام داستان رو از اول در سکوت طی کرد. هر دفعه که خواهره منفجر می شد سکوت می کرد. کلا بی صدا ماجرا رو همراه ما طی کرد. بعد از مشت هایی که روی سینهش نشست از دردش آخ نگفت. زمانی که هدف جیغ و هوار و فحش و اتهام بود1کلمه هم واسه اعتراض و حتی واسه دفاع از خودش حرف نزد. لحظه ای که دشمنِ در اون لحظه نجات دهندهش از خشم ضارب خلاصش کرد از نجاتش نه شاد بود نه غمگین. از دست خواهره حرصی نبود. از اینکه دشمن خونیش از له شدن نجاتش داده بود خاطر جمع و متحیر نبود. از اینکه بقیه بهش می گفتن کسی مقصر نمی بیندش خاطر جمع نبود. کلا انگار نبود. حرفی نمی زد و این سکوتش ادامه داشت تا زمانی که نجات دهنده اون لحظهش بین تشویش همه زد روی شونهش و دستش رو آهسته کشید که از دیوار جداش کنه. توی سر همه و همه1چیز می چرخید.
-الانه که این1چیزی بهش بگه اون هم تلافیه کل داستان های تلخ عمرش رو بپاشه به این و این2تا منفجر بشن و این دفعه1نفرشون اون یکی رو می کشه.
واسه خاطر همین تصور هم بود که من نفهمیدم چه مدلی از جام کنده شدم و به خودم که اومدم با تمام زورم آماده جدا کردنشون بودم تا ضرب ماجرا رو با نفله شدن خودم بگیرم. ولی این طوری نشد. سکوت شکست و چه متفاوت با تصور همه.
-بیا از اینجا بریم بیرون. اطراف این خراب شده همیشه جا واسه نشستن داره. بجنب!
سکوت. سکون. سنگین و تلخ و تاریک.
-نشنیدی؟ بهت گفتم بجنب!
بدون اینکه بخوام و اصلا بدونم چیکار می کنم و اگر اتفاقی پیش بیاد اصلا به چه دردی می خورم دست انتقال دهنده رو گرفتم و همراهشون راه افتادم. طول کشید تا به خودم اومدم و فهمیدم اون هم دستم رو چسبیده و لازم نیست من حواسم رو جمع کنم که ازشون جا نمونم. و نفهمیدم که بقیه هم دلواپس و منگ چند تا رو فرستادن که در صورت بروز انفجار دسته کم بتونن اطلاع بدن.
1جای آروم واسه نشستن. زیر سقف. داخل فضای بسته و امن1بوفه شاید. خوشبختانه راحت پیدا شد. سکوت. سکون. همچنان تلخ. از جنس مرگ.
-هی تو! انتظار که نداری لیوانت رو من واست بالا ببرم! بگیر دستت دیگه!
همچنان سکوت! داشتم، داشتیم نگران می شدیم.
-ببین! تحمل روانکاوی کردنت رو ندارم اینجا هم جاش نیست چیزی به زور به خوردت بدم پس به حوصله من رحم کن مثل آدم لیوانت رو بگیر دستت و محتویاتش رو قورت بده تا اینجا نقش موزاییک ها نشدی.
سکوت، صدا ها، هوا، شب، شیر کاکائوی داخل لیوان، همه تلخ بودن. بوی تلخ درد و شب و انتها. دلم می خواست از خواب بپرم. بیدار بودم و چه واقعیت تلخی بود این بیدار بودنم!
-جایی نرو. اینجا هستیم تا دست1نفر بسپرمت2تایی از اینجا برید. دلیل نداره تو اینجا باشی. برو خونه و اونجا هیچ کاری نکن. فقط بخواب. حضور تو اینجا نه واسه خودت فایده داره نه واسه اون ها. خواهره رو که دیدی.
سکوت عاقبت ترک برداشت.
-لازم نیست بهم بگی حقم بود. خواهره گفته باز هم میگه.
-من نمیگم. واسه اینکه موافق نیستم. خواهره بی خود میگه. این اصلا تقصیر تو نبود.
درصد حیرت زیادی بالا بود. اندازه به شدت از جا پریدن من و حبس نفس شنونده از شدت حیرت. من که ندیدم احتمالا چشم هاش هم گشاد شدن. خوب به هر حال همگی بیدار شدیم.
-واقعا؟ این طور خیال می کنی؟
-نه خیال نمی کنم. مطمئنم. این اتفاق نباید می افتاد ولی حالا که افتاد تو در پیش اومدنش تقصیر نداشتی. اون آدم هم همون اندازه عقل و مغز داشت که همه آدم های سالم. خواهره هم می دونه فقط الان حالش خوش نیست. باید اضافه ظرفیت اعصابش رو1جایی تخلیه کنه. باید1متهم دم دستش باشه. بعدا می فهمه.
آهی که انگار بعد از مدت ها آزاد شد.
-و این احتمال هم میره که هرگز نفهمه.
-در اون صورت مشکل خودشه و باید باهاش کنار بیاد. اگر هم نخواد بفهمه مقصرش تو نیستی. هیچ قانونی نمی تونه متهمت کنه که به دلیل ازدواج نکردن با عاشقی که بهش حسی نداشتی فرستادیش طرف خودکشی. همون طور که این اتفاق اگر برعکس پیش می اومد کسی نمی تونست دختره رو سرزنش کنه که واسه چی اجازه دادی1دیوانه به خاطرت خودش رو از زندگی بندازه. خواهره هم اگر نخواد بفهمه مشکل خودشه.
-اینهمه نامهربان نباش! اون درد داره!
-بله درد داره ولی درد داشتن عذر موجهی نیست واسه اینکه بخواییم بقیه رو زیر غلتک دردمون له کنیم. اتفاق خیلی بدی بود من واقعا متأسفم. ولی تو بی تقصیری. تو هم اندازه من و بقیه واسه خاطر چیزی که پیش اومد متأسف باش ولی بدون حس تقصیر. الان هم بلند شو همراهم بیا از این جهنم بریم بیرون تا همراه برادرت بفرستمت بری خونت.
-اگر بخوام برم خودم می تونم.
-نه نمی تونی. الان پشت فرمون نشستنت1جنازه میده دست من و اگر چیزیت بشه من صد درصد مقصرم.
-نمی فهمم. تو چی میگی؟
ولی من داشتم می فهمیدم.
صدایی که داشت خش بر می داشت همراه حضرت تجربه بهم می فهموند داستان چیه. شاید طرف هم داشت می فهمید.
-آخ لعنتی! چی به خوردم دادی؟
-دلم می خواد زهرمار به خوردت می دادم ولی نه الان. الان فقط خوابی. پاشو!
-من بیدارم.
-مطمئن باش خیلی بیدار نمی مونی. ببین اگر اینجا خوابت ببره میگم فوت شدی بیان ببرنت سردخونه. بجنب! ابدا دلم نمی خواد بغلت کنم ببرمت.
-من نمی تونم خونه باشم.
-اینجا هم نمی تونی باشی. اون هم الان. تو20دقیقه بعد کاملا خوابی تفاوتی هم نمی کنه کجا باشی. پاشو!
-میشه1خورده دست از سرم برداری؟
-دلت می خواد روی زمین بکشمت؟ گفتم بجنب!
جای حرف نبود. وسط این گیرواگیر خندم گرفت. خنده ای که نیومده اشک رو آزاد کرد. اشکی که انگار یادش رفته بود سدش رو بشکنه و بزنه بیرون. بعد از من خیلی ها یادشون اومد که اشکی هم واسه آزاد کردن دارن که به شدت منتظره فوران کردنه. اشک ها آزاد شدن. باریدن ها شدید شدن. و بعد نوبت صدا ها بود. صدا هایی که آهسته آهسته سد سکوت ها رو می شکستن و از مهار در می رفتن و سخت می شد پایین نگهشون داشت. شب مزخرفی بود. از باقیش جز در پرده مه چندان چیزی خاطرم نیست. ترتیب اتفاق ها و حرف ها و اشک ها و صدا ها رو خاطرم هست ولی در هم و پریشون شبیه انعکاس های نامنظم و پوشیده در طنین. فقط خاطرم هست که شب مزخرفی بود.
بعدش هم1سری اتفاق مسخره افتاد که به شدت دلم می خواد اینجا بنویسمشون. دلم می خواد اینجا بنویسمشون و بعد این پست رو رمزدار کنم ولی نمیشه. می ترسم بعد ها رمزش رو بردارم و باز بذارمش. دلم می خواست می تونستم این ها رو اینجا ننویسم. دلم می خواست ظرفیتم بالاتر از این ها بود. اینجا اون اندازه که من دلم می خواست مخفی باقی نموند. الان افرادی هستن که میان اینجا و می خونن. دلم می خواست اینجا مخفی باقی می موند تا بتونم راحت و بیخیال بخش های تاریکِ ورودِ بقیه ممنوع رو بنویسم. آخه من حرف خودم توی دلم جا نمیشه. عجیبه و جفنگ. راز از هر کسی نگه می دارم فقط کافیه بهم بگن به کسی نگو. نمیگم. ولی حرف خودم رو اگر نگه دارم انگار1چیزیم هست. یا باید به1کسی بگم یا باید1جایی بنویسم و خلاصه باید1کاریش کنم. همین اندازه رو هم نباید می نوشتم ولی نشد. واقعا نشد. دلم می خواد بیشتر بنویسم. دلم می خواد اینجا داد بزنم. دلم می خواد هوار بزنم که واسه چی عدالت بنده های خدا به من که می رسه ته می کشه! دلم می خواد اینجا معترض بشم عربده بزنم از ته دل عربده بزنم که تقصیر اون آدم نبود که عاشق عاشق خودش نشد. تقصیر کسی هم نبود که اون معشوق عاشق نبود. آخه واسه چی طاوان1طرفه بودن این عشق کزایی رو1نفر سومی باید بپردازه؟ آخه خدا بیا تقصیر این سومیه رو بهش بگو بلکه بفهمه که آهان اینجا غلط اضافی کردم مقصر شدم پس تقصیر داشتم. آخ لعنتی! آخ خدایا لعنتی!
بیخیال جفنگ میگم حال جسمم1خورده زیادی خوش نیست. قفسه سینم این هفته زیادی سنگین بالا پایین می شد الان خیلی بهتره. حرف زیاد دارم ولی از رمز گذاری بدم میاد به شدت بدم میاد و… دلم می خواد بیشتر بنویسم ولی نمیشه. مچ دست راستم رو با مچ بند بستم و نوشتن واسم1خورده سخته. نتونستم دردش رو از مادرم مخفی کنم. دید و فهمید. در جواب دلواپسی هاش براش توضیح دادم که واسه خاطر استفاده زیاد از مچ دستم حالا1خورده درد دارم و… مادرم شدتش رو فهمید. نتونستم کاریش کنم. مثبتش اینه که مجبور نیستم واسه مخفی موندنش از مچ داغونم کار بکشم و اگر درد گرفت آخ گفتنم رو قورتش بدم. حالا آشکارا دستم رو بستم و راحت میگم آخ! خدایا من تا کی باید بگم آخ؟ آره خسته شدم خسته شدم حرفیه؟ حرفیه؟ من خسته شدم از آخ گفتن ها حرفیه؟ اه لعنت!
بیخیال. احتمالا این رو پاکش کنم. اگر هم بفرستمش فردا پشیمون میشم. خدایا کمکم کن!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بطلان

1سیستم روشن و1کیبورد آماده ثبت و2تا دست که آماده نوشتن ولو شدن روی کلید ها. و1دل که می ترکه بنویسه بلکه سبک بشه. اما نیست کلمه نیست. قحطیه انگار. قحطیه کلمات، قحطیه صبح، قحطیه صدا، قحطیه اشک، قحطیه هوا، قحطیه نفس، …
از خواهندگیِ نوشتن جونم داره بالا میاد ولی ذهنم باطله. کلمات باطلن. هوام باطله. همه چیز باطله. جهان باطله. من باطلم. خدایا خسته شدم از این تماشا! تو خدایی! از اون بالا تمام ریز و درشت آفریده هات در چشم اندازته. کجا رو تماشا می کردی زمانی که من در این تماشای باطل گم می شدم! واسه چی اجازه دادی؟
این نجوا از دلم پر می کشه ولی نه به زبونم می رسه نه به چشم های نیمه بازم که نه کامل باز میشن نه کامل بسته میشن. خستهم بدونِ خواب. گیجم بدونِ بی حسی. باطلم بدونِ انتهای این بطلانِ تاریک! دلم گفتن می خواد. دلم هوار زدن می خواد. دلم بیابون می خواد تا وسطش با هرچی نفس، اگر نفسی باشه، اونقدر هوار بزنم اونقدر از ته دل هوار بزنم که حس ازم فرار کنه. بلکه دست برداره ازم این بطلان! دلم شعر نوشتن می خواد متن نوشتن می خواد دلم حرف زدن می خواد دلم افشا می خواد. افشای خودم. تمام تمام خودم. دلم هر چیزی جز این تماشا می خواد.
دلم گرفته! فلج شدم از این گرفتگی. زیاد پیش میاد دلم بگیره. زیاد پیش میاد در هوای خندیدن ها نباشم. ولی این! حس می کنم روانم به1جور بی حسیه مطلق باخته. شبیه جسمی که گرفتار سنگینیه زغال از حس می افته. ترسناکه. تجربهش کردم. شب وحشتناکی بود. ازش در رفتم و حالا اینجام. زنده و باطل! حس ندارم بلند شم واسه روان زغال زدهم کاری کنم بلکه حالش جا بیاد. فقط تماشا می کنم. حس می کنم جهان شبیه قطار از خط در رفته مثل فشنگ بی توقف داره میره به طرف انتها و من فقط تماشا می کنم. راستی بعدش چی میشه! این از سرم شبیه1ستاره دنباله دار عبور می کنه. سردم میشه. می لرزم. یخ می زنم. منجمد میشم. سعی می کنم دست هام رو بالا ببرم به نشان توقف. دست هام فرمان نمی برن. با چی بسته شدن این2تا مظهر انجماد! سعی می کنم. باز هم سعی می کنم. باطله. هر چیزی جز تماشا باطله! تمام این باطله ها ممنوع شدن. باید به1کسی بگم. باید حرف بزنم. باید به1شونه تکیه بدم و داخل1گوش تمامش رو بگم. حتی نای انفجار نیست. آخرین دفعه که این مدلی شده بودم کی بود؟ خاطرم نیست. دیر بود خیلی دیر. دلم سفر نمی خواد. دلم گردش نمی خواد دلم تفریح نمی خواد دلم چیزی از امروز و امشب ها نمی خواد دلم نمی خواد نمی خواد خدایا بیدار شو دلم نمی خواد این رو دلم نمی خواد امشب ها رو دلم نمی خواد نمی خواد ای خدا دلم نمی خواد! لبریزم انگار. گاهی واسه سرریز شدن1دریا فقط1قطره لازمه. قطره ای که آروم و بی اطلاع از فاجعه ای که درست می کنه یواش همراه نسیم از ناکجا می باره و وسط دریا فرود میاد و بعد، …
دلم دیگه چیزی و کسی از آشنا ها و آشنایی ها رو نمی خواد. دیگه بسه من اینهمه سال اینهمه سال با کابوس و با انتها نجنگیدم که حالا واسه ارضای نمی دونم چه مدل حسی از هوای عزیز های عزیز که عشق می کنن با از جا در بردنم تکاملشون رو به خودشون اثبات کنن زیر خاک بخوابم. دیگه نمی خوام تحمل کنم دیگه نمی خوام سر حرصی شدن هایی که خیال فاعل محترم نیست3روز سردرد بشم دیگه نمی خوام از ترس ملاقات ارباب ماسک بلرزم و از وحشته نتیجه ی ناتوانیه مهار کردن حرصم به تهوع بی افتم به جهنم که باور نمی کنن به جهنم که باوری نیست به جهنم دیگه نمی خوام تحمل کنم دیگه بسه! من از دست دادن های بالاتر از این رو تجربه کردم با این هم کنار میام ولی دیگه ادامه نمیدم. دلم ادامه رو نمی خواد. دیگه نمیگم دیگه به کسی نمیگم دیگه خسته شدم از این باطله های باطل لعنتی! دلم امشب ها رو نمی خواد دلم این حس وحشتناک یواشکی رو که زور می زنم یواشکی بمونه و زور می زنه فوران کنه بیرون رو نمی خواد. خدایا من که می دونستم ظرفیت ندارم اون هم این روز ها اون نکبت رو واسه چی رفتم خوندمش آخه؟ اینترنت هم نداشتم به چه زجری دستم بهش رسید! خاک بر سری از خودمه آخه این چه غلطی بود کردم؟ داخل سرم فقط1شماره هست و جهانی که ظرف چه مدت کوتاهی خاکستر شد و حالا ازش فقط1مشت سطر و کلمه مونده که اون هم شده1شماره. خدایا کاش تنها بودم می شد عربده بزنم چند تا مشت به دیوار بزنم گریه کنم گریه کنم بلکه آروم بشم. دلم درمونی رو می خواد که موجود نیست. داره باورم میشه درمون نداره. تمام این مدت با اینکه می گفتم تموم شده بیخیالش ولی1چیزی در اعماق ناخودآگاهم می گفت شاید هنوز راهی باشه دری باشه کلیدی باشه داخل دست تو که عاقبت در جواب دعا هام تلاش هام اصرار هام به کارش بگیری و دقیقه90درست بشه. هر دفعه که با خودم می گفتم دیگه چیزی نمیگم تلاشی نمی کنم اصرار نمی کنم اصلا دیگه تماشا هم نمی کنم باز دفعه دیگه انگار1حس لعنتیه لعنتیه لعنتی زیر جلد روان احمق روانیم نق می زد و نق می زد و می گفت1دفعه دیگه1کلمه دیگه1اصرار دیگه1خورده شدید تر1خورده قوی تر شاید موفق بشم شاید بشه شاید بگیره شاید بشه شاید بشه شاید… ای لعنت به این شاید ها که هرچی کردم واقعی نشد! لعنت به این نشدن ها لعنت به این درد مسخره آخه1کسی نیست به من بگه احمق به تو چه ول کن مگه کم خوردی باز هم دلت می خواد آیا؟ خوب چی میگی خفه شو دیگه! کاش اینترنت همچنان راه نمی داد کاش نمی رفتم کاش اینهمه زور نمی زدم کاش نمی شد! دلم اشک می خواد دلم، … دلم نفرین می خواد. نکردم خدایا نکردم ولی الان دلم می خواد نفرین کنم. از ته دل. از ته ته دل! خدایا کمک کن من از نفرین می ترسم حتی اگر از دل1بنده سیاه شبیه من باشه. دلم می خواد نفرین کنم. دلم می خواد مسبب امشب ها رو نفرین کنم. دلم می خواد هوار بزنم و نفرین کنم. دلم می خواد، … خدایا خودت شاهدی واسه خاطر هیچ چی این هیچ چیه لعنتی اینهمه شب! خدایا… خدایا……………
دعا باطله. خواهندگی باطله. اشک باطله نفرین باطله اصرار باطله. دیروز ها باطلن. دل باطله دلتنگی باطله درد درمون سکوت صدا تمامش باطله. فایده نداره این نوشتن ها. نوشتن هم باطله. جهان باطله. من باطلم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

درصدی توضیح و توصیف و هیچ چی همین طوری!

سلام. آخ جون فردا میرم کلاس گل سازی! بچه ها آخ دستم! سیمچین نداشتم واسه بریدن شاخه کلفت ها هرچی کردم نشد که نشد که نشد که نشد که نشد که نشد که نشد به تو چه دلم می خواد اصلا حالا که این طوریه57689تا دیگه نشد که نشد که نشد!
دلم می خواد صبح بشه برم گل مینا درست کنم این نصفه رو هم کامل کنم. شاخه های لعنتی خوب بریده می شدید دیگه!
دوست3ستاره من ما نابینا ها معمولا به امید کمک1بینا کار نصفه نمیشه کنیم. یعنی نمیشه من1چیزی دست هم درد نابینای خودم بدم بگم خوب نصفش رو خودت دریافت کن واسه دریافت نصفه دیگهش از بینا های اطرافت بخواه کمکت کنن. اگر این مدلی باشه بینای همراه دوست نابینای من می تونه از اینترنت واسش فیلم ها رو بگیره و اتفاقا کامل تر هم یادش بده. نمی دونم شما بینایی یا نابینا. نمی دونم شما گوش کن سایت ما رو می شناسی یا نه. اگر بشناسی و اگر بری محله اینترنتیه ما رو ببینی با فضایی آشنا میشی که داخلش1سری نابینا اونجان که با کمک هم و بی کمک هم سعی می کنن یاد بگیرن چه مدلی میشه هرچی بیشتر خودمون باشیم و کمتر درگیر همراه کردن1بینا با خودمون بشیم. ما یاد می گیریم. از همدیگه و از تجربه. و اگر چیزی بلد باشیم که بقیه نابینا ها بهش نرسیده باشن سعی می کنیم به روشی که کمتر کمک چشم لازم داشته باشه به هم یادش بدیم. فیلم تحویل نابینا دادن کمکی بهش نمی کنه. اینکه1بینا واسه من فیلم بگیره و1بینای دیگه واسه1نابینای دیگه توضیح بده که من چیکار دارم می کنم از نظر من به جایی نمی رسه. شاید هرگز موفق نباشم ولی تا آخرش در جستجوی راهی هستم که بشه به روش نابینایی به نابینا چیز یاد بدم و ازش چیز یاد بگیرم. با روش خودمون. تجسم و لمس و دریافت. و تا حد امکان، بدون انتظار کشیدن واسه رسیدن1فرشته نجات با1جفت چشم سالم.
حرف زیاده خیلی خیلی زیاد ولی مطمئنا از طرف شما حس خوندن نیست و از طرف من زمان گفتن. باید بجنبم. باید1خورده اینجا نق بزنم بعدش برم تا آرامش رو از جهان بیرون از اینترنت بپرونم خخخ.
بچه ها تلفن ثابتم داره زنگ می خوره و نمیرم بردارمش. رجوع شود به1پستی که همینجا زده بودم در1صبح جمعه. و البته1سری اتفاق مسخره که اینجا ننوشتم و خلاصه گوشی رو بر نمی دارم خودش آهان قطع شد.
همچنان دلم سفر می خواد و همچنان دلم تفریح می خواد و همچنان در2دلی بین فراهم کردن تفریحات انفرادی واسه خودم گیر کردم میرم طرف کمد و بر می گردم و خلاصه1طور هایی ول معطلم. چیه واسه چی سر تاب میدی ول معطلی مگه چشه؟ کلی هم حال میده به جان خودم راست میگم. راستی امروز سیستمم1مشت فایل و پوشه ازم قورت داد نمی دونم کجاش بزنم بالا بیاردشون کتاب داخلش بود هنوز ماتم به خودم نیومدم تا بترکم و شلوغش کنم. خوب شد کتاب های به درد بخور تر رو خونده بودم! ولی وایی خدا من پوشه هام رو می خوام این چه اوضاعیه تازه داره حواسم جمع میشه چه بلایی سرم اومد الان من چیکار کنم خدایاااا!
داخل آشپزخونه1عالمه ظرف ریخته اطرافم تازه خلوت شده همه رفتن ظرف ها موند واسه من باید برم اوضاع رو درستش کنم حالا کتاب هم نیست بزنم بخونه من به کار ها برسم اون پوشه های کوفتی اگر بود1چیزی از داخلش می زدم می خوند دیگه! شکلک آهسته آهسته به سوی آستانه انفجار.
خوب بسه دیگه زیاد گفتم و گفتم. باز هم گفتنی دارم اگر بخوام بگم ولی فعلا بمونه واسه دفعات بعد. فعلا حالش رو ببرید از کل زندگی از منفی و مثبتش که تمامش قشنگه. من هم رفتم حالش رو ببرم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اسمش باشه چی؟ نمی دونم حس تفکر نیست!

سلام نمی دونم کی به خیر. حسش نیست ببینم ساعت چنده اینجا اطرافم وحشتناک شلوغه شکلک کلافه و خشم و از این چیز ها. از اون ماشین بزرگ شلوغ ها داره سر موزاییک های درست رو به روی خونه من بلا میاره خونه می لرزه و من در و پنجره ها رو از دست صدا و خاک و همه چیز بستم گرمم شد کولر زدم باز هم صدا هست و کلا شکلک حرص.
امروز1بنده خدایی رو که شاید در اعماق ضمیر خودناآگاهش ازم دلداری می خواست رو حالش رو گرفتم. اعصابم رو می بافه1مشکل جسمی واسش پیش اومده بهش میگیم پرهیز کن میگه نمی تونم بعدش میاد از وضعیتش نق می زنه بهش میگم مراعات رو واسه این زمان ها گذاشتن میگه من نمی تونم من هم امروز کلا سر حس نیستم گفتم پس بیخیال راحت باش. اون هم بهش بر خورد و داشت بهم زیر جلدی ایراد می گرفت که1دفعه سر بالا کردم گفتم با منی من داخل گوشی هستم اصلا نشنیدم. واقعا هم نفهمیدم چیچی گفت طرف هم خخخ! گناه داشت ولی خداییش با کسی که صاف میگه دست خودم نیست اعصاب ندارم بحث کنم اون هم امروز که حال جسمیه خودم هم بفهمی نفهمی کامل مثبت نیست و سر همین مثبت نبودن حال روانم هم خیلی20نیست. بیخیال ولش کن این صدا رو بگو که داره خونه رو از جا در می بره من که جای خود دارم.
آهایی3ستاره جان فیلم گرفتن کار بینا ها رو راه میندازه اگر بخوام مدل نابینایی چیزی رو یاد بدم که فیلم نداره باید توصیفی بگم فیلم همه جای اینترنت هست شما اگر مدل نابیناییش رو می خوایی بدون تصویر باید یادش بگیری. می بخشی اسم بهتر از این واسه خطابت پیدا نکردم آخه بالای ایمیلی که داخل تماس ازت داشتم به جای اسم ستاره زده بودی و صفحه خوان من3تا ستاره واسم خوند این شد که شما تا اطلاع ثانوی شدی3ستاره.
داخل محله گوش کن1عزیزی پیشنهاد جالبی داد. اینکه هر گلی می خوام به نابینا توضیح بدم بگم بره طبیعیش رو لمس کنه بعدش من واسش بگم چه مدلی درستش کنه. نمی دونم با توضیحات ناقص من چه مدلی میشه.
ساعت اینجا هم خواب رفته باید تعمیرش کنم خیر سرم1خورده هنر این هفته رو زمان بندی کرده بودم صبح شنبه بیاد بالا ولی نیومد من هم مرورگرم گیر کرد خودم هم نیومدم امروز اومدم دیدم پست نکبت اصلا نیومد بالا و نیستش! بیخیال این رو هم ولش کن.
دلم تفریحات نه چندان مجاز می خواد ولی در عین حال که دلم به شدت می خوادش طرفش که میرم انگار1طور هایی دل و روده هام معترض میشن و با1مدل احساس مورمور آزار دهنده ازش می کشم عقب. دیروز با ذوق پریدم برم1خورده وسیله تفریح واسه خودم درست کنم چه ذوقی هم داشتم ولی1دفعه نفهمیدم چی شد واقعا نفهمیدم چی شد که همون مورمور عجیب چنان اذیتم کرد که بلند شدم کشیدم کنار و حتی وارد اون اتاق نشدم در کمدی که باز ول کرده بودم رو ببندم و دره تا امروز صبح باز بود و امروز صبح رفتم بستمش و خلاصه تفریح بی تفریح. بچه ها من چم شده! تکلیف خودم رو با خودم نفهمیدم می خوام حالش رو ببرم یا نمی خوام حالش رو ببرم! الان دلم می خواد ولی موقعیتش نیست و مطمئنم امشب اگر موقعیتش باشه به محض باز کردن در اون کمد باز شبیه دیروز صبح میشم و، … این چه مدل حالتیه! داخل واتساپ یکی از بقیه ها سر به سرم گذاشت و دیروز می گفت پریسا اختلال داری. گفتم این رو که خیلی زمانه دارم ولی خداییش این مدلیش رو تا حالا نداشتم جدیده. حس خندیدن نبود یواشکی بیمار بودم هنوز هم هستم ولی جای ترسیدنم نیست همه چیز عادیه امروز فردا بیماریه رفع میشه ولی اختلاله احتمالا نمیره و فعلا می مونه باهام. این هم از این.
داخل گوش کن این فرم چنان حالی گرفته ازم که نگو. هرچی جون کندم نشد اشتراکم رو بپردازم نمی دونم چه مدلی باید رو به راهش کنم. به بقیه ها میگم سر به سرم می ذارن کامنت های اون پست هم بسته هستن موندم به کی نق بزنم راهم بندازه.
ساعت داره4میشه و من نشستم به نق زدن. آخجون نق! جدی1خورده نق چه حالم رو جا آورد. واسه چی از دیروز به فکرم نرسید؟ اینجا که هست من هم که دست به نق زدنم حرف نداره واسه چی نیومدم1خورده بزنم اینهمه حالم گرفته نمی شد؟ الان انگار حال جسمم هم1کوچولو بهتر شد خخخ! وایی نه بهتر نشد حالم خوب نیست بدم میاد از این وضعیتم خدایااا کاش تا شب درست تر بشه از دیروز ولو شدم اینجا تا بلند میشم آخ و واخم در میادش خسته شدم تموم بشه دیگه!
بسه برم1خورده مهره ببافم کتاب هم نخونم از2شب پیش هرچی آر ال استاین داشتم خوندم فقط مونده1دونه دیگه فعلا حالم از بچه های بی تربیت اذیت کن و ترسو به هم خورده شاید امشب این1دونه آخری رو هم بخونم شاید هم بمونه واسه فردا. وایی نه یعنی فردا هم باید اینجا بی افتم آیا؟ خدایا نههه دلم بلند شدن و موزیک شاد و بالا پایین پریدن و شلوغ کردن و از این مسخره بازی ها می خواد فردا هم اگر مدلم این باشه به جان خودم گریه می کنم اون قدر گریه می کنم گریه می کنم که در و دیوار اینجا کلافه بشن از دست نق زدن هام خدایا واقعا میگم راست میگم خسته شدم فردا بلند شم دیگه! شکلک نق شکلک در آستانه از اون گریه های عر عرو و اعصاب خورد کن شکلک نق های بی توقف و1نفس و گریه و نق و نق و نق!
ساعت4شد یعنی به سیستم من3دقیقه دیگه مونده به4من رفتم ببینم پیام واتساپی هام چی میگن1عالمه اومده من نخوندمشون!
حالش رو ببرید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

روز خوبی بود!

سلام شب به خیر. آخ پدرم در اومد! جیگیلک اینجا بود از بس2تایی بالا پایین پریدیم جونم بالای ملاجم داره می چرخه خخخ! عشقم عشق نازم! خدایا چه قدر خندیدن هاش رو دوست دارم! خلاصه که الان همه رفتن و من مانده ام تنهای تنها با1عالمه ظرف که خداییش جون ندارم بلند شم بشورمشون. از طرفی هم بدم میاد ظرف های شب بمونه واسه صبح. خدایااا گناه دارم خخخ!
بیخیال ولش کن امروز رفتم اولین جلسه کلاس گل سازی و آخ جون! کلا اول راه بودم ولی آخر کلاس1گلدون کوچولو داشتم با3تا شاخه گل شقایق5پر که بینا ها می گفتن حسابی قشنگ شده و تشویقم کردن و با گلم عکس هم گرفتن. الان هم1گونی تکلیف واسه گل بعدی و کلاس بعدی روی سرم ریخته که امشب نشد خیلی بهشون برسم. خدا کنه فنی حرفه ای رضایت بده ازم آزمون بگیره و واسه خاطر چشم هام بامبول در نیاره مدرک می خوام. نمی دونم به چه دردم می خوره به هر حال من از پیش رفتن در این کلاس و این کار لذتم رو می برم چه مدرکی در کار باشه و چه نباشه. اما مدرکش رو هم می خوام. نمی دونم به چه کارم میاد ولی می خوامش. مهره بافی مدرک و آزمون نداشت که نق بزنم ولی گل کریستال هم آزمون داره هم مدرک. خدایا1کاری کن لطفا!
عزیزی که بدون اسم داخل فرم تماس ایمیل میدی اشتراک گل ساختن هام رو می خوایی! چه مدلی باهات به اشتراک بذارمشون آخه! تو که نه اسم داری نه ایمیل درست و حسابی من چیکارت کنم! خودت بگو چه مدلی این اشتراک رو پیش ببرم واست انجامش بدم.
دیگه چی بود خواستم بگم نمی دونم. آهان1خورده هوایی شدم باز. نه بابا از اون هوا ها نیست خخخ! اون فصل دیگه تموم شد. کامل تموم شد و الان مشکلم اینه که زیادی داره تموم میشه. کلا هواییه پریدنم. از کل دفتر. امشب1لحظه دستم رفت روی کلید پرتاب تا بپرم ولی گفتم بیخیال بمونه واسه صبح شاید فردا که بیاد زیبایی های حضور رو بیشتر ببینم و بخوام بیشتر متوقف باقی بمونم. امشب که کلا تمام هوام هوای بریدن و پریدنه. دعا نمی کنم که ای کاش صبح فردا این مدلی نباشم. دیگه خیالم نیست. بیخیال باز دارم می رسم به جا های مگو. خدایا ظرف1عالمه ظرف ای خداااا حسش نیست خستهم. امروز خوش گذشت. کاش فردا و فردا ها هم خوش بگذره! به من و به همه!
همیشه شاد باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدایا تعطیل شدم یوهوووو!

سلااام تعطیل شدم یوهووووو آخجون! حسابی امسال سر تعطیلی داستان داشتم که ادامهش سال آینده هست و وایی بر ارزشیابیم که زیر دست مدیر گل تشریف داره ولی بیییییخیاااااالش لحظه رو عشقهههه خخخ خدا رو چه دیدی شاید تا مهر آینده1چیز عالیه فوق عالی شد و کلا زدم به فاز آخجون های بی انتها! واسه چی نباید بهش امیدوار باشم؟ خیال پردازی که به جایی بر نمی خوره! می خوره آیا؟ چه مثبت چه مثبت، خخخ، الان خرداده و تصور از مهر و ماجرا هاش پررررر! پس، میریم سر اول ماجرا. تعطیل شدم یوهوووووو آخجون!
امروز کلی مایه های آخجون دم دستمه. اول اینکه اولین روز تعطیلیم بود، دوم اینکه زنگ زدم واسه کلاس گل سازی صحبت کردم و قراره فردا اولین جلسهش رو برم ببینم چه مدلیه، سوم اینکه کتاب های بلند نویسی شده انگلیسی که واسه کلاس تیر ماه لازم داشتم رسید و خاطرم واسه این ترم جمع شد، چهارم اینکه نمی دونم چی فقط اینکه دلم می خواد همین طوری عشقی الکی بگم آخجون، و پنجم اینکه کلا آخجون گفتن کیف داره و خوشم میاد از این لفظ آخجون و از خودم و از اینجا و از کل جهان هستی و آخجون!
باید بجنبم1خورده هنر ها رو سریع تر بزنم تموم بشه تا واسه طرح هام1پشتیبان گرفته باشم. از فردا که هنر جدید شروع بشه حسابی خوش به حالمه. همه چیز مثبته جز اینکه من همچنان دلم عشق و حال می خواد و پیش نمیادش. دلایل پیش نیومدنش رو حسش نیست اینجا بگم. کلا حسش نیست الان بهش فکر کنم. اولا در هوای آخجونم، ثانیا داره یواشی یواشی خوابم می گیره، ثالثا کلا حس منفی شکافی ها نیست خخخ!
مادرم یواشکی نگرانه که حس کلاس زبان رفتن رو نداشته باشم و ولش کنم. گاه گاهی در حال هشدار دادن ها که ببین زبانت رو سفت بچسب ممکنه سفر پیش بیاد و احتمالش زیاده که باز لازمت بشه و از این چیز مثبت ها مچ خودش رو می گیره خخخ! سعی می کنم حسش باشه. هست البته1خورده چون کتابش رو دارم حس و حالم بهتره و شبیه دفعات پیش عضو نیمه آزاد نیستم. یعنی متفاوت باقی نمی مونم. کانون سخت گیره و طرف همون سر تست صاف بهم گفت اینجا شما باید درس جواب بدی تمرین حل کنی و تکلیف حاضر کنی. شبیه بقیه. کلی ذوق کردم از این تأکیدش. حس مثبتیه که شبیه همه ازت انتظار بره و با حس صواب و لطف باهات راه نیان. لعنت به این! ولش کن بیخیال. خلاصه اینکه تعطیل شدم و از زور شدت آخجون خزیدم اینجا تا بتونم در خلوت دلچسبم از سر آسودگی و تا هر جا که صدام بالا بره هواااآاااآاااآاااآاااآاااآااار بزنم. آخیش هوار هام رو زدم. حالا برم ببینم کتاب به درد بخور چی داخل سیستمم گیر میاد بخونم. اگر گیر بیاد که هیچ. اگر گیر نیاد باید دست به سرچ بشم. دیگه نمیشه معطل بمونم باید بزنم به دل اینترنت.
خوب دیگه بسه من رفتم شما هم شاد باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خورده هنر. بافت6ضلعی به اندازه دلخواه!

سلااام به همگی. بذارید1خورده هنرمند باشم! اگر نجنبم مدل هایی که با اونهمه ماجرا یادشون گرفتم فراموشم میشه و واااییی خخخ! بیخیال که داره دیرم میشه و مدیر گل واسه خاطر اینکه امسال روی خط توقعاتش راه نرفتم از دستم حرصیه و به مجازاتش تعطیلم نکرده. بیخیال که امروز زمان هنرمندی نیست چون1شنبه هست و باید تا شنبه منتظر بشم و نمیشم. بیخیال اینکه جز خودم هیچ کسی از این توضیح بافتنم سر در نمیاره خخخ. فقط خودم رو عشقه! باز هم خخخ! بی خودی چشم در نیار خیالم نیست دلم می خواد بخندم به تو چه! اصلا حالا که این مدلیه از حرص تو هم شده خخخ خخخ خخخ خخخ خخخ و باز هم خخخ!
خوب بسه دیرم میشه باید بپرم برم تا10ونیم اونجا ول بگردم بعدش برگردم خونه!
حس هست ولی زمان طول دادن و مسخره بازی ندارم پس فقط هنر و بس.
با4-1که آشنا بودیم. باهاش جعبه و سگ و1عالمه چیز می شد بافت. حالا نوبتی هم باشه نوبت عشقم ستاره هست. ولی راه آسون تر اینه که اول بافت6ضلعی رو بلد باشیم تا بعدش بریم سراغ ستاره بازی. آخ جون! نمی دونم واسه چی این ستاره کوفتی رو اینهمه دوستش دارم. یعنی1جور عجیبی از بافتنش خوشم میاد! شکلک بی شکلک خوب دوست دارم چیه مگه! عه! خوب ولش کن هرچی میگی خودتی. بریم6ضلعی.
با4-1نمیشه ستاره و6ضلعی و لوزی ببافیم. باید گل هامون6-2باشن.
بافت6ضلعی چند تا راه داره و از اونجایی که من بسیااار تنبل و آسون طلب هستم، پس آسون ترین راه!
باید از وسطش شروع کنیم.
اول5تا داخل نخ و ششمی مشترک،
بعدش4تا داخل نخ دست راستی و پنجمی مشترک و البته1دونه از بغل و با نخ دست چپی،
حالا2تا داخل نخ هستش پس3تا داخل نخ دست راستی و چهارمی مشترک و1دونه با نخ دست چپی مشترک از بغل،
باز هم2تا داخل نخ موجوده، حالا دوباره3تا داخل نخ دست راستی و چهارمی مشترک و1دونه با نخ دست چپی از بغل،
این مدل نوشتنم به درد خودم می خوره، بخوره وسط ملاجم، آخ دردم گرفت، بیخیال ولش کن،
الان چی داریم1دونه لوزیه کوچولو. باید این لوزی رو تبدیلش کنیم به6ضلعی.
الان2تا داخل نخ داریم و باید دور لوزی رو با همین6-2ادامه بدیم. پس3تا داخل نخ، چهارمی مشترک، یکی از بغل. همین طوری ادامه میدیم تا1دور تکمیل بشه و برسیم به اول دوری که ازش شروع کرده بودیم و طبق معمول دونه اول از گل اول رو هم بعد از اون مشترک از زیر می گیریم. حالا3تا داخل نخ داریم پس2تا داخل نخ و سومی مشترک. دورمون تموم شد. چه6ضلعیه خوشگلی! ولی این خیلی کوچیکه واسه بزرگ تر کردنش باید دورش رو6-2ببافیم تاااا هرچی دلمون می خواد.
با مشترک آخری که از دور پایین داشتیم و مشترکی که اومدیم بالا و از گل بغلی گرفتیم حالا2تا داخل نخ داریم. پس3تا داخل نخ و چهارمی مشترک و2تا مشترک از بغل. نه بابا اشتباه نکردم2تا مشترک از بغل. درسته بابا درست گفتم2تا از بغل باید باشه2تاااا!
ما روی لبه های6ضلعی داریم راه میریم. این6ضلعی6تا گوشه داره. گل هامون روی ضلع ها2تا داخل نخ و سومی مشترک و2تا مشترک از زیره ولی به گوشه ها که می رسیم، زمانی که به شروع ضلع بعدی پیچیدیم، به جای2تا مشترک از بغل1دونه مشترک از بغل می گیریم و به جای3تا داخل نخ4تا داخل نخ می فرستیم که چهارمی مشترکه و بعدش2تا مشترک از بغل و دوباره به ترتیب قبلی تا آخر ضلع و باز گوشه و باز همون طوری.
همین شکلی پیش میریم تا1دورمون کامل میشه و می بینیم که با تکمیل هر1دور6ضلعیمون از هر6طرف اندازه1گل پهن تر میشه.
این قدر میریم تا به اندازه دلخواه برسیم. حالا6ضلعیمون بزرگ شده و میشه همین1رومیزی یا1زیر گلدونی یا1زیر لیوانی یا هر چیز دیگه ای که دلمون می خواد ازش در بیاریم باشه. و اگر بخواییم ازش ستاره درست کنیم باید بریم سراغ پره هاش. یعنی6طرف6ضلعیمون رو اگر پره بزنیم1ستاره6پر ازش درست میشه.
از اینکه نوشتم جز خودم طنابنده ای سر در نمیاره. آهان تکراریه اون بالا2دفعه دیگه گفته بودمش یادم رفت خوب بیخیال پاکش نمی کنم دلم می خواد این مدلی باشه تا چشمت درآد! داشتم می گفتم از این خرچنگ سوسکی ها کسی مهره بافتن یاد نمی گیره جز خودم. خوب بیخیال من هم واسه خودم نوشتمش خخخ شکلک بدجنسی. ولی جدی این مال خودمه واسه احتیاط که اگر زمانی1گوشه کار از خاطرم رفت بتونم با1راهنماییه کوچیک به یاد بیارمش. با1راهنماییه کوچیک شبیه همین اراجیفی که اینجا نوشتم. اما اگر بخوام جایی به کسی بدمش که به کارش بیاد باید حتما ویرایش بشه و توضیحاتم رو اصلاحش کنم که مشخص باشه چی پروندم.
فعلا همین رومیزیه6ضلعی رو میرم پهنش می کنم روی میز عسلیه کنار دستم تا دفعه آینده که بیام و پره هاش رو بزنم که تنوع دکور هم بشه. چه قدر من چیز میگم حوصلهم سر رفت. پس فعلا رفتم1خورده واسه خاطر سبکیه خاطر نق به جهان و مافیها بزنم تا بعد.
ایام به کام!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و دلم و دفتر خاطراتم!

سلام. بد نیستم شکر. در ارتفاعاتم. اینترنت اینجا وحشتناکه. بیخیال اگر چیزی عوض نشه فردا برمی گردم پایین. گاهی بدم نمیاد از کل اینترنت جدا شم و کلا پریسای اینترنتی تموم بشه. واسه همیشه تموم بشه. کلا تموم بشه و بره به تاریخ اینترنت. ولی فقط گاهی.
این گاهی ها زیاد نیستن. فقط زمان های خستگی های کمی کم تر از بی نهایت.
بیخیال.
این روز ها میرم سر کار حوصلهم شدید سر میره. بقیه تمرین سرود می کنن من بی کاری می زنه به سرم میرم داخل حیاط ولو میشم روی سکو. مرخصم هم نمی کنن. آخ خدای من! روز2شنبه و3شنبه این مدلی گذشت. و3شنبه اون قدر موندم تا مدیر بعد از تمرین سرود همه رو نیم ساعت زود تر مرخص کرد من هم راه افتادم اومدم خونه. روز4شنبه هم همین مدلی بود با این تفاوت که ساعت آخری جلسه بود با قواعد جلسه های خخخ پیشین. همراه با کیک تولد همکار ها و جیغ ها و دست های پشت سر هم که از بس زیاد بود و از بس طول کشید عاقبت صدای اعتراضِ کلافه ی بچه کوچولوی یکی از همکار ها رو در آورد که اه نمیشه شما ها خفه شید؟ داشتم از خنده منفجر می شدم ولی نخندیدم خخخ! طفلک بچه! طفلک همکار ها! طفلک، … طفلک خودم که سر گیجه هام هر لحظه داشت بیشتر می شد و از ترس اینکه باز بقیه بفهمن و چی شد چی نشد راه بی افته یواشکی داشتم سکته می کردم!
وسط جیغ و داد هاشون قاطی نشدم کیکه رو هم نخوردم. دوستش نداشتم. هنوز نفهمیدم و به نظرم هرگز هم نمی فهمم من که اینهمه عشقه شادی و شلوغی هستم واسه چی جذب هیچ موردی از شادی ها و شلوغی های محل کارم نمیشم. از تولد ها گرفته تا جوک ها و دوره های خونگی و اردو های تفریحی و سفر ها و قرار های گردش و خلاصه هیچ چیز و هیچ چیزشون. واقعا از تصور شاد بودن هاشون شاد میشم. یکیشون که پژمرده میشه دردم میاد. اما وسط شلوغی هاشون قاطی نمیشم. دلم نمی خواد. جذبم نمی کنه. زمانی دوست داشتم خودم رو کشف کنم ببینم واسه چی اینهمه بین خودِ داخل محل کارم و خودِ بیرون از محل کارم تفاوت هست. چیزی سرم نشد. بقیه هم سعی کردن و به جایی نرسیدن. الان مدت هاست که هم اون ها و هم خودم بیخیال این کشف کردن ها شدیم. دیگه نمی خوام بدونم. اون ها هم دیگه خیالشون نیست. همین مدلی که هستم پذیرفتنم. ساکت و1گوشه سرگرم کار خودم. بین جمعشون و در عین حضور، غایب و جدا ازشون. اگر حرفی سلامی پرسشی باشه با لبخند به هم میگیم و حرف و سلام و پرسش که تموم شد، باز من هستم و سرگرمی های انفرادیه خودم. و اگر نبود، من هستم و سکوت و شنیدن اونهمه صدا در اطرافم. روز4شنبه هم شبیه همیشه وسط جیغ های تولد مبارکشون بی صدا لبخند زدم و در سکوت اونهمه شادی های شلوغ و شلوغی های شاد رو تماشا کردم. سر گیجه ها4شنبه داشت بیچارهم می کرد. آخر جلسه هم مدیر کباب داد به همه. همکار ها حسابی خوش به حالشون شد. آخر سر ازش پرسیدم میشه امروز روز آخری باشه از شنبه من دیگه نیام؟ گفت نه هفته دیگه هم2روز بیا بعدش، … دیگه منتظر نشدم. به خاطر همه چیز تشکر کردم و زدم بیرون. از قاطعیت سر گیجه های لعنتی کشیدم عقب. با دربست اومدم خونه. بعدش هم مادرم و شادی هاش و پیشنهاد غیر مستقیمش برای همراهیش در اینجا که الان هستیم و مطرح کردنش به این صورت که اگر دوست داری بیا با هم بریم بالا و تصور من به اینکه این دفعه به هر دلیلی دلش می خواد تنها نره و ترجیح میده من همراهش باشم. آخر از همه1اخطار یواشکی به سر گیجه و حرص و خستگی و همه و همه! همون پشت در می مونید تا تنها بشم ببینم حرف حسابتون چیه. الان هم که5شنبه هست و اینجام. از بیرون صدای زمزمه باد میاد و حسابی سرده. پرنده ها هم دارن می خونن. خوش به حالشون به خاطر پرواز. آخ خدا پرواز!
کاش می شد اون هفته رو دیگه نمی رفتم سر کار! دلم می خواست شبیه سال های پیش نق بزنم ولی نزدم. امسال سر اون ماجرای کادو که داخل محله پستش رو زدم به نظرم پَروَندم تاریکه نمی تونم واسه نرفتن های هفته آینده گیر بدم خخخ. حس می کنم مدیر و مشاور بعد از اون ماجرا می خوان خیلی نبیننم به همکارم هم گفتم خیالم نیست اگر این گفتنم بهشون برسه خوب چیکار کنم جنایت که نکردم چیز بدی هم نگفتم که خدای نکرده توهینی به کسی باشه فقط گفتم همچین احساسی دارم و بهش تقریبا مطمئنم تقصیر من چیه حسم اینه! و عجیبه که این دفعه اصرار ندارم درستش کنم. حس می کنم1طور هایی1بخش هایی ازم به سرعت در حال تغییره. پیش از این اگر می فهمیدم کسی ازم دلگیره انگار نمی شد آزاد نفس بکشم. این قدر می چرخیدم تا طرف به حرف بیاد و از دلش در بیاد و مطمئن بشم از دستم دلگیر نیست و باهام قهر نیست و خشمی ازم در هیچ گوشه ای از وجودش نیست و و و و و و و و… خودتی عشقمه1قطار و اینجا ردیف کنم به تو چه!
دلم نمی خواد اوضاع این مدلی بمونه ولی دیگه حاضر نیستم واسه اشتباه نکرده نه معذرت بخوام نه بخشش. در هیچ زمانی، در هیچ موردی، از هیچ کسی.
بیخیال.
از اواسط این هفته که گذشت دچار1مدل آرامش عجیبی شدم. غمگینه ولی عجیب سنگینه. شده بعد از1شلوغیه وحشتناک درست درِ گوشتون1دفعه همه جا ساکت بشه؟ مثلا هدفون زدید صدا رو تا آخرین شماره بردید بالا و1موزیک خیلی شلوغ داره داخل سرتون پخش میشه؟ بعد1دفعه این موزیک بدون اینکه فرود داشته باشه در اوج شلوغی تموم بشه و سکوت! سکوتی که انگار اندازه1جهان داخل عمقش فرو میرید! اوه خدا چه آرامشی! میشه ادامه داشته باشه آیا؟
صبحی که بی فرود و بی مقدمه این سکوت واسه من شروع شد، صبح2شنبه، شبیه چوب به ملاج خورده ها حسابی منگ بودم، شبِش مات بودم، صبح فرداش در1مدل2گانگیه عجیب بین اون قیامت و این سکوت ول معطل بودم، عصرش شبیه جنازه ولو شدم و حدود4شب بی خوابی و بد خوابی ضربهم کرد و تا نزدیک شب از جام جم نخوردم، صبح4شنبه1جور گزگز مبهم بعد از قیامت در آرامش اعصابم می پیچید، عصر4شنبه گزگز و وزوز رفت به طرف عادی تر شدن، شب4شنبه از اینکه نه دلم گریه می خواد نه خشم و حیرت از اعماق ضمیرم در میاد اصلا تعجب نکردم و این عجیب بود اما من در کمال ناباوری واقعا بیخیال بودم، و الان1جور بی توصیفی حس می کنم از این یکی هم سالم گذشتم. هرچند اندازه ماه ها خسته ولی مثل اینکه سلامت. شاید1خورده خراشیده ولی نه اون اندازه که نشه درمونش کرد. خیال می کردم یعنی دیگه داشت برام یقین می شد که دسته کم تا2سال دیگه این حس رو تجربه نمی کنم ولی، …
بچه ها دلم سفر می خواد. این دفعه بدون آه کشیدن و اشک یواشکی. بدون سکوت بدون مکث بدون خاطرات. دلم می خواد می شد می رفتم سفر. با چند تا رفیق دیوونه ی از خودم عاقل تر می رفتیم سفر و اون قدر خاطره می ساختیم که دفترم دیگه جا نداشت. باید واسه تعطیلاتم1کاری کنم که بیشتر از زیاد خوش بهم بگذره. در هر حال تعطیلی به من خوش می گذره ولی من حد اکثرش رو می خوام. هر اتفاقی هم بی افته، من هفته آینده تعطیل میشم و دیگه هیچ طوری این عوض نمیشه! آخ جون!
خوب1خورده غیبت کنم! این بچه های بی حال اطرافم که حس و حال ندارن باید واسه خودم1فکری کنم. چیه خوب راست میگم دیگه حس و حال ندارن هر دفعه باید اونقدر نق بزنم که جونم بالا بیاد تا شاید حسش باشه بلند بشن بیان بیرون. بیخیال خودم رو عشقه خخخ! پایانِ غیبت!
دلم می خواد اونقدر بخندم که صدام بگیره. شبیه دیروز ها که داخل سفر ها از شدت شیطنت و خندیدن های زیاد با صدای گرفته بر می گشتم خونه. و حس می کنم حالا دیگه بتونم اگر موقعیتش باشه. دلم1سفر می خواد با صبح هایی که آهسته شروع میشن و از پنجره های باز رو به حیاطش صدای یاکریم های صبح میاد. دلم می خوادش بدون یادش به خیر ها! من بی قصه نمیشه بمونم. دلم1قصه جدید می خواد. همه چیز از اول. دفتر بسته شدهم رو جا می ذارم تا نسیم برش داره. به روی خودم نیاوردم که عمدا جاش گذاشتم. نسیم و بابا زمان هم به روی من نیاوردن که فهمیدن این عمد رو. و امشب من هستم و دفتر خاطرات جدیدم با1عالمه صفحات نانوشته و1قصه که دلم شروعش رو می خواد. ای کاش شروعش، ادامهش و پایانش سفید باشه!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شبِ آخر.

دیر وقته. از خواب پریدم نمی فهمم واسه چی. خستهم ولی بیدار. تلخم امشب. پر از حسِ تاریکِ غبار. پر از خستگیِ رفتن ها و نرسیدن ها. کم بودن ها. نبودن ها. پُرَم از تلخیه حسِ دلتنگی.
در حالِ ترکم این شب ها. خیلی جدی در حالِ ترکم. درست شبیهِ جسمی که به زورِ تخت و زنجیر مخدر رو ترکش میدن، روحم در حالِ پرپر زدن از بس خودش رو به تختِ عقل زده جسمم از خواب پرید و حالا من کاملا بیدارم. کسی نیست اینجا و شُکر. سکوتِ نیمه شب و صدای ایسپیکِ عزیز و با معرفت که همیشه هست. هر زمان که بخوامش هست. چه قدر دوستش دارم این صفحه خوانِ بی اعتراض و همیشه حاضر رو!
سعی می کنم باز بخوابم. صبحِ فردا باید زود بلند شم که دیرم نشه. خواب از جوِ موجود در موجودیتم خوشش نمیاد. فرار می کنه و میره به موجودیت های آروم تر و از دور تماشا می کنه که چه زمانی این گرد و خاکِ وحشتناک تموم میشه بلکه بتونه برگرده. بیداری به درکِ زخم خوردم فشار میاره. تمامِ جهان خوابن. بیداری به روانِ زخمیم پنجه می کشه. پُرَم از حس های ممنوع. فشارم میدن این خواهندگی ها! سعی می کنم نبینم. موفق نیستم. نصفه شب با این ممنوعه ها به استخون هام فشار میارن. نفس کشیدن به ناممکن نزدیک میشه. تا چند لحظه ی دیگه، سنگینی! آتیش! خفقان!
به حالتِ خفگی از جا می پرم. هوا نیست نفس نیست خفه میشم خدایا کمک! گوشیم رو سفت می چسبم. افتضاحم. خدایا! نه!
گوشیم زیر دستم هشدار میده. خاموش. به اینکه روشن کردنِ این ابو داغون چه قدر دردسر داره فکر نمی کنم. با خاموش شدنش به زور نفسی از جنسِ آخیش خیالم جمع شد می کشم و می افتم به بال بال زدن.
شب از خشمی ناکام به روحم چنگ می کشه. نای جنگیدن ندارم. می افتم روی تخت و سعی می کنم این آتیش رو کنارش بزنم بلکه بشه نفس بکشم. بیداری همچنان فاتحِ این نبرد از پیش باخته پیش میره و ارضا نشده از این فتحش به باقی مونده هام ضربه می زنه. بلند میشم. اطرافِ خونه می چرخم. گوشیم همچنان خاموشه. آب می خورم. دلم گرفته از جهانِ بیرون از حصار های این خونه ی امن. دلم گرفته از آدم ها. دلم گرفته از آدمیت هایی که ماهیتشون به دست های سرد و چشم های بسته ی ما عوض شدن. دلم گرفته از خندیدن هایی که بی مرزِ تا هر کجا که نباید فقط واسه خندیدن های بی مروت پیش میرن. تا ناکجا. تا تمسخرِ حس و حالِ1دخترکِ کم توانِ ذهنی که احساسش، گیریم خام، گیریم خالی از منطق عقل های کامل، بی تکلف و آشکار بروز می کنه. به کجا رسیدیم که برای خندیدن های بیشتر به چنین دست مایه های دردناکی متوصل میشیم. بلند، پایین تر از هوار و بالا تر از زمزمه حکم می کنم:
-من آدمم نه الاغی که برای عر عر کردن از سر خوشی های خرکی لایِ بیچارگی های نوشخوار شده دنبالِ دلیل می گرده!
از شدتِ خشم قفسه ی سینم می سوزه. به یادِ اون خنده های تیز و بی توقف، چشم هام از جرقه های خیس داغ میشن. به خاطرم میاد اون روز رو که منزجر از اون خنده های لعنتی، منزجر از خودم که اون فضا رو نفس کشیدم و منزجر از اون دستِ سرد که روی شونهم می خورد و اون صدای لبخند پیچ که در جوابِ اعتراضم گفت سخت نگیر خانمی! سخت نگیر، داخلِ دیوونه خونه ی شخصیِ اینترنتیم در جوابِ کامنتِ1دوستِ خیلی دوست به این اتفاق معترض شدم و چه قدر دلم می خواست واسش بنویسم اون روز چی شد و چی دیدم. نمی شد. ننوشتم. اونجا هرچند پرته ولی جایِ این مدل نوشتن ها نیست. ننوشتم! فقط آتیش گرفتم از خشم.
شب همچنان سنگینی می کنه. من همچنان بیدارم. تلخ و پراکنده از خودم، به هر چیزی که شاید از این هوای تلخ و تاریک نجاتم بده پناهنده میشم. عاقلانه نیست این پناهنده شدنم. صبحِ فردا باید سریع باشم و این مدلی که پیش میرم فردا رو سخت شروع می کنم. بیخیال لحظه رو عشقه. بقیه ها خوابن. داخلِ گوشیِ خاموشم خوابن! چه تحملی می کنن این بنده های خدا ناصبوری هام رو زمان هایی که در هوای اون ها نمی پَرَم و می دونن، تک تکشون می دونن که اون زمان ها در چه هوایی هستم. هوایی که هوای من نیست. هرگز هم نبود و من خیلی دیر فهمیدم! فهمیدم آیا؟ اگر فهمیدم، اگر می دونم، پس واسه چی بیدارم الان؟ واسه چی اینهمه سنگینه امشب؟ واسه چی این لیوانِ پر دستمه و نیمه بی خود از خودم این لحظه؟
فشارِ روی قفسه ی سینم رو میدم به دست هام و به این لیوانِ سرد. لحظه ها کند و تاریک عبور می کنن از روی خاطرِ غبار گرفته ی من! باید1کاری کنم. باید بجنبم پیش از اینکه زیر آوار این هجومِ نیمه شبانه دفن بشم. شب در محوطه ی خاطرم قدم می زنه. لیوانِ داخلِ دستم نیمه خالی شده و من ماتِ هوای آشنای ناشناسی هستم که هوای من نیست. واقعی نیست. موجود نیست. اصلا نیست! چه هوای داغِ نفسگیریِ هوای امشب! گیجم. خوشم میاد از این گیجی. ولی واسه چی اینهمه تلخه! کاش شیرین تر بود! گیجی پیشروی می کنه. غبار سنگین تر میشه. من معترض نیستم. ولی همچنان خواب حاضر نیست به این منطقه ی جنگ بین من و خودم برگرده. گیج تر میشم. بیدارم هنوز. ذهنم پرپر می زنه. میره و بر می گرده و می خوره به دیواره های لیوان که دوباره پر شده و سنگین می زنه داخلِ دستم.
باید واسه جلسه2شنبه1چیزی از بینِ نوشته هام پیدا کنم بریل بنویسمش. اون هایی که داخلِ محله زدم! چی بودن؟ خاطرم نیست باید بچرخم. تمرکز لازم داره و دستی برای نوشتن و گشتن و اینتر زدن. من دست هام رو لازم دارم. واسه نگه داشتنِ این لیوانِ پر و سرد، و سنگین! باید بخوابم واسه فردا. خواب قهر کرده و خیالِ آشتی هم نداره. به جهنم. دیگه حاضر نیستم التماس کنم.! دیگه بسه! دیشب اولیِ بقیه ها فهمید داشتم گریه می کردم. می گفت حرف بزن ننویس. اصرار نکرد فقط خواست بهم بفهمونه که می دونه. همین اندازه که فهمیدم مُچَم لو رفته و با خخخ نوشتن نمیشه حلش کنم. طفلک این بقیه ها! چه اذیتی شدن از دستم این ماه ها! احتمالا لازم میشه از بینشون بزنم بیرون. نمی خوام واسم عزیز تر بشن. اون قدر که سال دیگه این لحظه ها شبیه امشب از دلتنگیشون، …
نفس هام صدادار میشن. به زور بالا میان. اون گلوله آشنای لعنتی رو از سرِ راهشون به زور کنار می زنن و بالا میان. لیوانِ داخلِ دست هام خالی و باز پر میشه. نفس هام هنوز صدادارن. گوشیم رو آهسته با سر انگشت های بی حس نوازش می کنم. چند تا قطره، فقط چند تا، می چکه روی صفحه ی بی تصویر و بی صداش.
-تو گریه نمی کنی! خفه شو!
چه قدر قطعیتِ این فرمان آشناست! بی فایده هست. در تمامِ زوایای روحم این سرطان پخش شده. کجا سِیر می کردم که نفهمیدم این فاجعه رو! حس از جسمم دور و دور تر میشه. هنوز بیدارم و شناور در گیجی های غبار گرفته و مه پوش. ذهنم همچنان بی هدف در گردشه. باید فردا به نماد زنگ بزنم ببینم دستگاهم رو پست کردن یا نه. فردا! چه قدر دوره این فردا! باید اون دیویدی ها رو امپی3کنم مادری می خوادشون. باید4درسِ گذشته از4جلسه کلاس آوازم رو واسه این1شنبه تمرین کنم. آخجون تمامش بیت های اون غزل قشنگه هستن! نصفه شبی داخل آپارتمان جای تمرینه مگه! بیخیال بَمِش رو میرم. کوکش خاطرم نیست. لعنتی!
لحظه ها آروم تر میرن. من گیج تر میشم. لیوان و لحظه ها و شب سنگین تر میشن. لحظه ها میرن که متوقف بشن ولی نمیشن. صدای تار با1اینتر پخش میشه داخلِ هوای گرفته و عطریِ اتاق و داخلِ سرم. همراهش کوکِ بم از1مشت بیت و تحریر. با صدای خودم. تار نافذ تر میشه و باز هم نافذ تر. من محو تر میشم و باز هم محو تر. شعر پیش میره و باز هم پیش تر. شبیهِ قطاری که آهسته به مقصدِ ناکجا راه بی افته.
-نمازِ شامِ غَریبان چو گریه آغازم، به مویه های غَریبانه نغمه پردازم.
تحریر ها به هم متصل میشن. فشارِ دست هام روی لیوانِ نیمه خالی بیشتر میشن. صدای گرفته و خستهم رو پیدا می کنم. من و تار و لیوان و تحریر و شب و بیت های تحریر پوش! چه بزمی!
-به یادِ یار و دیار آن چنان بِگِریَم زار، که از جهان ره و رسمِ سفر بر اندازم.
استاد می گفت بینِ ره و رسم باید فاصله باشه تا مفهومِ کلام قشنگ تر و گویا تر برسه. فاصله رو با1سکوتِ کوتاه میرم. سکوت شبیهِ1چاهِ تاریک میره که محوم کنه. نوای تار به دادم می رسه. شونه هام رو می گیره و از کامِ باطلاقِ ناپیدای سکوت می کشه بالا. تحریر ها پروازم میدن به هوایی که هوای من نیست! کسی نیست متوقفم کنه. بقیه ها خوابن. بیدار هم اگر بودن دستشون نمی رسید بهم. گوشیم خاموشه. کسی نمی دونه امشبم رو. تحریر ها میرن بالا، بالا، بالا تر. همراهشون میرم بالا، بالا، بالا تر!
-من از دیارِ حبیبم نه از بلادِ غریب، مُهَیمَنا! به رفیقانِ خود رسان بازم!
لحظه ها آهسته متوقف میشن. به آهستگیِ توقفِ1قطار که به بنبست رسیده باشه! صدایی شبیهِ غرشِ آسمون از درونِ موجودیتم سکوت رو به جنگ می خونه. اخطارِ پیش از باریدن!
تحریر ها لرزش می گیرن. تصویر ها می شکنن. دست هام به سنگینیه شب و اشک و لیوان می بازن. صدای شکستن لیوان روی سرامیک ها می پیچه! می پیچه و باز میپیچه داخلِ تمامِ فضای شب و پاره پارهش می کنه!
صدای عربده ی سکوت رو می شنوم. صدای شکستن شب که شبیهِ غرشِ آسمون زمان هایی که از دلِ جهنم در میاد! به سکوت نمی بازم هنوز. با آخرین توانی که نیست سعی می کنم. صدا سقوط می کنه ولی هنوز هست. تحریر ها می شکنن. صدا می شکنه. اشک فاتح میشه. چه بارونی میاد! صدایی نیست. و بیتِ بعد که زمزمه ای بیشتر نبود، محو میشه بینِ آوای تار و نم نمِ اشک و طنینِ شکستن لیوان روی سرامیک ها که هنوز در حالِ انعکاسه. انعکاسی تا بی نهایت داخلِ ذهنِ پریشانِ من!
-به جز صبا و شمالم نمی شناسد کس، عزیزِ من که به جز باد نیست دم سازم!
دیگه نمی تونم. خدایا کسی نیست خودمم و خودت میشه فقط1دفعه دیگه واسه این نباید من گریه کنم آیا؟ خدایا فقط1دفعه! واسه آخرین دفعه! فقط این دفعه! دفعه ی آخر!
اشک منتظر نمیشه. همراهِ صدای تار می بارم و می بارم و می بارم. گیج از بارون، گیج از غبار، گیج از چرخیدن و چرخیدن در هوایی که هوای من نیست، خودم رو می سپارم به اشک، به تار، به خدا! خدا اِی خدا اِی خدای من!
شب از جنگ دست برداشته. آروم به تماشا ایستاده. گوش میده همراهِ من به طنینِ تاری که دیگه هیچ آوازی و هیچ تحریری همراهش نیست. شکسته های تحریر رو رها می کنم تا قاطیه خورده های لیوان و قاطیه محتوای پوچ شدهش منعکس بشن در فضای راکدِ شبی که انگار خیالِ انتها نداره. گیجی میاد کمکم. چشم ها و دست های عقل امشب به حکمِ دل بسته شدن تا باریدن ها گناه نباشن برام!
-خدایا! خدایا اِی خدای من!
بابا زمان سری به نشانِ تأسف تکون میده و من گیج تر از اونم که شرم رو احساس کنم.
-کمکم کن. کمکم…کن!
عصای بابا زمان آهسته بالا میره و لحظه ها به حرکت در میان. احساس نمی کنم این حرکت رو. لحظه ها، ساعت ها، شب، کند و بی صدا از روی ویرانه های حیرتِ من عبور می کنن. توی بغلِ گیجی گریه می کنم. گریه می کنم! سنگین و1نفس تمامِ سنگینیه هوایی که هوای خودم نیست رو گریه می کنم.
صدایی از بیرون، بیرون از جهانِ من! صدای جیک جیک های گنجشک های صبح و چلچله های تازه رسیده! سحر شده! شب رفته! خدایا شکرت! سعی می کنم بلند شم. به گیجی می بازم. آخرین چیزی که به خاطرم میاد:
-امروز تعطیلم!
لبخندی تلخ ولی آروم از جنسِ رضایت، رضایتی تلخ و شیرین از رسیدنِ صبح و رفتنِ کابوس،و،…خواب! تا شبی دیگه و بیداری های آینده! کاش این شب، شبِ آخر بوده باشه!

از شب نوشت های پریسا.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کما

سلام شب به خیر! میریم طرف نصفه شب و من واسه چی بیدارم؟ حس هام گفتنی نیستن امشب. نوشتنی هم نیستن. حتی اینجا. بلدش نیستم. 1خورده خستگی، شاید از جنس مه سفید، 1خورده سرما، شاید از جنس اون جهان تک نفره و خلأ گاهی وقت ها، 1خورده دلتنگی از جنس خالص دلتنگی، 1خورده درد از جنس فردا شب، مراسم40برای4، 1خورده ناباوری، 1خورده بغض، 1خورده اشک، به همین زودی40روز گذشت. انگار داره بیشتر باورم میشه رفتنش. امشب1خورده حس می کنم عاطفه از جهان رفته. آهان به نظرم بلد شدم مجموع حس هام رو بنویسم. امشب حس می کنم عاطفه رفته از جهان. امشب حس می کنم خنده های جهان از جنس دیگه ای هستن. پیش از این ها جهان قشنگ تر بود. خنده ها، سکوت ها، حتی آهنگ ترانه ها احساس قاطیشون بود. حالا دیگه این مدلی نیست. مدت هاست که خنده ها، سکوت ها، آهنگ ترانه ها دیگه احساس ندارن. سردن. تاریکن. بی رحمن. سردن. سردِ سرد!
فردا شب مراسم4داخل نمی دونم کدوم مسجد. جنس نگاه های ما به جای خالیه رفته هامون هم تفاوت داره با گذشته ها. سردن نگاه های ما به اون جا های خالی. دردم میاد از اینهمه سردی! به خدا دردم میاد! سردمه. بی تعارف، دلم1شونه از جنس دیروز ها می خواد که سرم رو تکیه بدم بهش و سرمای تاریکِ جهان امروز رو نق بزنم. دلم فشار دادن دستی از جنس دست های دیروزی رو می خواد. دست هایی که حرارتی داشتن از جنس مهربونی، نه اینهمه سرد! دست ها هم سردن این شب ها! شونه ها سنگی، دست ها سرد، دل ها، … خواب! خوابی از جنس سنگ!
فردا شب مراسم4و درد تلخی که کسی در حسش باهام هم درد نیست. 1و2و3حس و حالشون شبیه من نیست. نمی تونم هم مال خودم رو توضیح بدم براشون. مثل اینکه نمی فهمنم. مثل اینکه من هم نمی فهممشون. دیروز ها اشک ها روی خاطرات رفته هامون گرم بودن و هم صدا. امشب ها اشکی روی خاک عزیز های رفته نیست. اگر هم هست مایه تمسخر اطرافیانیه که با چشم های خشک زیر جلدی به تک باریدن ها لبخند می زنن که یعنی طرف دیوونه هست!
به خدا سردمه امشب. چه سرده این سرمای غریب و تار!
فردا شب مراسم4و شام و حس و حوصله ای که از طرف بقیه واسه شرکت نیست. دلم گرفته از رفتنش! دلم گرفته از این جهان شب پوشِ سرد!
پشت سر رفته هامون، چشم ها خشک، خاک مزار ها خشک، خاطره ها باطل، دلتنگی ها پوچ، خدایا چه سرده جهان امشب ها!
دلم1شونه می خواد که سنگی نباشه. تا سرم رو بهش تکیه بدم و رفتن4رو نق بزنم. بگم که دردم میاد که رفت. بگم دلم تنگ شده واسش. بگم خیلی دلم گرفته از اینکه پایانش رو نبودم. بگم باورم نمیشه. بگم نباید می رفت. بگم آدم خوبی بود. بگم جوون بود. بگم خوب بود خیلی خوب. بگم دلم تنگ شده واسش. بگم مگه این1نفر چه قدر جا روی خاک خدا گرفته بود که این طوری ناگهانی رفت؟ بگم دلم گریه می خواد. دیگه چیزی نگم. ببارم روی اون شونه اعتراض تلخم رو از این رفتن ناگهانی و تاریک! دلم گریه ای می خواد از جنس دیروز ها از همون جنس تلخ دلتنگی های واقعی. چه صفایی داشتن درد اون اشک هامون! گریه می کردیم و زیر جلدی به گریه های هم روی خاک هیچ از دست رفته ای نمی خندیدیم. دلم خیلی گرفته امشب از این سرمای نفرین شده!
دلم دست هایی رو می خواد که نبضشون رو حس کنم. نه اون مجسمه های سنگیه سفت و سرد. تا بین دست هام فشارشون بدم و حرف بزنم. بدون اینکه دلواپس خنده های زیر جلدی باشم.
فردا شب مراسم4و دعای40. دلم گریه می خواد. گریه ای صاف و صمیمی از جنس درد در عزای1عزیز از دست رفته، که خیلی ناگهانی و خیلی سریع از بین ما رفت. صدایی که خاموش شد. دستی که سرد شد. خنده ای که خاطره شد و حضوری که برای همیشه به پایان رسید! دلم باریدن روی خاکی رو می خواد که اینهمه بهش ختم شد. دلم گریه می خواد. اشک های گرم، داغ، روی کمای سرد دل های منجمد بی حس، بلکه بیدارشون کنه! نمی کنه! دلم باریدن به مزارِ بیداریه دل هامون رو می خواد! دلم گرفته امشب!