دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کاش بودی!

ساحلِ شنی. دریای موج دار. غروب و نسیمِ آرومی که بویِ هوای خیسِ آغشته به نمک رو همراهِ قطره های خنک و خیلی خیلی ریز می پاشید به ساحل و ساحلی ها. همه چیز شبیهِ همیشه بود. شبیهِ زمان هایی که نه چندان بیخیال، دلواپس از فردا هایی که باید عوضشون می کردیم، به اون تخته سنگ بزرگه تکیه می زدیم و بی حرف کنارِ دستِ هم می ایستادیم. خسته که می شدیم می نشستیم. سکوت بود و آواز های دریا و نسیم و هوای خیس و چه بهشتی!
خاطرم نیست هیچ وقت گفته باشی غروبِ دریا چه قدر در نظرت غمگین میاد. خیلی ها گفتن. خاطرم نیست گفته باشی این غم رو دوست داری و نداری. خیلی ها گفتن. خاطرم نیست اون لحظه های درک و تماشا چیزی گفته باشی. خیلی ها گفتن. خیلی ها میگن.
اون تخته سنگ هنوز اونجاست. همه چیز هنوز همون طوریه. دریا، نسیم، غروب، تخته سنگ، اون3تا ویلای به هم چسبیده که بعد از ساحل گردی ها پناهِ همگی مون می شد، … همه چیز شبیه دیروز هاست. خورشید و نسیم و موج و ساحل همه هستن! فقط تو دیگه نیستی!
حالا من تنها، بدونِ شونه های تو، لبِ دریا بی حرف به اون تخته سنگِ بزرگ تکیه می زنم و غروبِ تلخِ دریا رو نفس می کشم. غروبی که هوای غربت داره بی تو! انگار غروب هم دلتنگته!
همراهِ اون هایی که از انتهای اون قصه ی تاریک جا موندن، شبیهِ من، میرم با قدم هایی آهسته، بی تعجیل و بی توقف، به ساحل می رسم، به تخته سنگ می رسم، متوقف میشم. جا مونده ها سکوت می کنن، مردد میشن، و آهسته مثل نسیم عقب گرد می کنن و بر می گردن، ازم فاصله می گیرن و میرن تا من با غیبتت، در خاطراتِ حضور های2تاییمون تنها بمونم. حضورشون رو احساس می کنم که از دور مواظبم میشن. دلواپسی هاشون. سکوتشون. دردشون رو احساس می کنم. دلتنگی هاشون رو احساس می کنم، که هم صدا با غروبِ دریا، یواشکی شاید ببارنشون. هر کدوم از این جا مونده ها کسی، کسانی رو در اون قطارِ ابدی داشتن که بدرقهش کردن. و من کنارِ ساحل، جدا از درد و از دلِ تمامِ دلتنگ های جهان، همراهِ غروبِ دریا، همراهِ جریانِ آروم و1نواختِ زندگی، پیش میرم و همچنان آرام و1نواخت، به1نواختیه سپری شدنِ شب و روز، نبودنت رو زندگی می کنم. شونه هام خسته از سنگینی ها تکیه میدن به تخته سنگِ آشنا! و چه دردی دارن از غیبتِ شونه هات در کنارشون! دستم رو آروم روی تخته سنگ می کشم. جایی که تکیه گاهت می شد. سرده و سخت. مطمئنم این سنگ هم دلتنگه. میگن سنگ دل نداره. من باور نمی کنم. مگه میشه از تو خاطره ها داشت و دلتنگِ حضورت نشد؟ مطمئنم این شدنی نیست. مطمئنم ساحل، دریا، غروب و این تخته سنگِ سردِ آشنا هم دل هاشون تنگ شده واست! مطمئنم که سنگ هم دل داره. فقط نمی تونه بباره. بیخیال! من به جاش می بارم. من به جایِ تمامِ آشنا ها، به جایِ تمامِ آشنایی ها می بارم. غروبِ دریا سنگین تر شده. شب نزدیکه. زیرِ آوارِ سکوتِ غیبتت دارم له میشم. سعی می کنم ببارم. نمی تونم. بغضی سنگین، به سنگینیه تخته سنگِ پشتِ سرم، و اشکی که نیست. نیست. نیست! شن های ساحل آماده شدن که حرارتِ اشک هام رو بغل کنن! بلکه پاک بشه دردِ غیبتِ قدم هات از دل هاشون. ولی اشکی در کار نیست. از باریدن منصرف میشم. آه می کشم. گوش می کنم. صدا میاد. همراهِ آوازِ موج ها و نسیم، از لا به لایِ قدم های بابا زمان، از اون طرفِ دیشب، دیشب های تلخِ قصه، صدای آوازِ لالایی مانندِ آرومی میاد که من مهلتِ یاد گرفتنش رو پیدا نکردم. چه قدر این آواز رو دوستش داشتم. همیشه مطمئن بودم1زمانی یادش می گیرم. چه قدر زود دیر شد!
راستی! کلک فهمیدم که اومدی و واسم خوندیش. مطمئنم که خودت بودی. من دستت رو روی سرم حس می کردم. یادته؟ اون شب داخلِ سفر! لحظه های سنگینی بودن اون لحظه ها! کسی که نیست، اعتراف می کنم از ترس داشتم پرواز می کردم. سعی کردم کسی نفهمه ولی1فرشته عزیز فهمید. خودش رو بهم چسبوند و خیلی آهسته در گوشم زمزمه کرد:
-می ترسی عمه؟
سعی کرده بودم لبخند بزنم. چشم هام شاید خیس شدن شاید.
-نترس! من که می دونم2روز دیگه باز2تایی میشینیم چرت و پرت میگیم می خندیم.
بعدش سراب بود و فشار بود و صدا بود و کابوس های بیداری، و ترس! ترسی خالص، به اخلاصِ مرگ، که دستهای سردش رو روی شونه هام گذاشته بود و ابلیس وار بالای سرم می چرخید. لبخندش رو می فهمیدم. بیدار تر از همیشه و ناتوان تر از همیشه فقط می فهمیدم. درکم تیز تر از همیشه کابوس محض رو جذب می کرد و من بیدار بودم. بیدار بودم! کسی نمی دونست آیا؟ و بعد، در انتهای انتها، رؤیا بود و تو! که اومدی بالای سرم با همون عطر و همون دست ها و همون آواز. آواز. چه عشقی داشت اون آواز! حالا چه ساده اعتراف می کنم که چه قدر اون لحظه ها می ترسیدم. از اون تعلیقِ ترسناک، از اون حسِ ناآشنای عجیب، از اون صدای ریزِ دردناک که درست زیرِ گوشم جیغ می کشید و قطع نمی شد، از ضربانی که باید آروم باقی می موند ولی به دستِ ترس از مهارِ منِ بیدار در رفت، از مهارِ همه در رفت و به سرعت رفت بالا، رفت بالا و بالا تر، از وحشتی که1لحظه شبیهِ زهر داخلِ اون فضای نیمه تاریک پخش می شد و از هر چیزی که می فهمیدم و از دردِ اون تماشای دردناکِ انتها و این اطمینانِ تلخ که من انتها رو کاملا بیدار تماشا می کردم و کسی از بیداریه درک هام آگاه نبود! چه قدر می ترسیدم! به اندازه ی تمامِ ترس های تمامِ عمرم می ترسیدم اون لحظه ها!
و تو اومدی! مثلِ همیشه! سفت و خونسرد! خودت بودی با همون عطر، همون قدم ها، همون دست ها و همون صدای بی خش که اگر هزاران سال هم نشنوم باز از بینِ هزاران صدا می شناسمش! داشتم می دیدمت. داشتم احساست می کردم! چه قدر حرف داشتم باهات! ولی نمی تونستم و به حکمِ جبر منصرف شدم از گفتن ها جز1سؤال. باید می پرسیدم. باید می پرسیدم این1سؤال رو! صدام نبود. توان نبود. نمی تونستم. جز ترس هیچ چی نبود.
-نترس!
تو دستت رو روی پیشونیه داغ از فشارم گذاشتی و قسم می خورم که شنیدم. با گوش های بیدار شنیدم که آهسته می گفتی اما صدا ها به آرامشت می باختن.
-نترس!
چه آرامشی داشت این طنینِ آشنای دیر!
فقط بودم، ناتوان از هر حرف و هر حرکتی. و تو بودی و وحشتی که ناگفته خوندی و صدایی که آروم، مثلِ پروازِ قاصدک های رؤیا های بهشتیه من، اوج گرفت به جنگ با اون صدای ریزِ بی توقف، که درست زیرِ گوشم جیغ می کشید و انگار تا ابد ادامه داشت.
-نترس. نترس!
و من بودم و تو بودی و آواز! اون آوازِ عزیز که شروع شد، اوج گرفت و همه چیز رو پوشوند. شبیهِ1موجِ سبک و بی توقف از مهِ صبحگاهی، که آهسته میاد و انگار تمامِ جهان رو شبنم پوش می کنه. صدا ها رفتن. واقعیت های تاریک رفتن. درد ها رفتن. و ترس، آخرین سربازِ تاریکِ جهانِ واقعی بود که عقب نشینی کرد در برابرِ حضورِ آرام و مطمئنت. و چه تشنه می مکید این حضور رو درکِ نیمه بیدارِ من در انعکاسِ آوازِ آشنای تو!
توفان فروکش می کرد. نفس ها آروم تر می شدن. ضربانِ پریشانِ زندگی آهسته تر می شد. همه چیز امن و آرام پیش می رفت در جریانِ ملایمِ حضورت! بیداری در مه محو می شد. همه چیز حل می شد در طنینِ اون آوازِ آشنای دور! بیداری به آرامش باخت. بی حسی! آرامش! خواب!
اِی کاش اون لحظه ها طولانی تر می شدن. به اندازه ی ابدیتِ تاریکِ دلتنگی های من! چه کوتاه و چه گذرا بود بهشتِ خواب های بیدارم در لا به لایِ پیله ی تاریکِ وحشت!
حالا اینجا، تکیه به سنگِ آشنای سرد، باز هم حضور هات رو مرور می کنم. باز هم خاطراتت. باز هم امتدادِ بودن هات. باز هم اون راهِ سنگی در امتدادِ قصه. باز هم1شبِ غبار گرفته ی مهتابی. باز هم انتها! انتهای تو! نسیم به پلک های ملتهب اما بی اشکم دستِ نوازش می کشه. بیدارم. گوش می کنم به آواز های بیداری. صدای جریانِ بی توقفِ زندگی. باز هم من و دریا و غروب و غیبتِ تو!
هنوز من هستم و1جهان دلتنگی. هنوز من هستم و بارِ سکوتی که در لحظه های آخر روی شونه هام جاش گذاشتی. هنوز من هستم و زندگیِ خالی از تو. هنوز من هستم و خاطرات و1سؤال.
اِی کاش فقط اندازه ی پرسیدنِ این1سؤال توان داشتم اون لحظه های تاریکِ جنگِ ادامه و انتها!
-کجایی که هرچی و هر جایِ جهان ها می گردم، نشونی ازت پیدا نیست؟
دستی از جنسِ واقعیت شونه هام رو لمس می کنه. بدونِ وحشت، آهسته بر می گردم به جهانِ واقعی.
-خوبی؟
-بیدارم.
-شب شده. باید برگردیم. دیر کردیم.
فقط آه می کشم. دست ها دستم رو فشار میدن. گرمن و گویای حضوری، حضور هایی از جنسِ اطمینان.
-باید بریم! باشه؟
بی حرف، آهسته از تخته سنگِ آشنا جدا میشم. دستِ آشنا رو به نشانِ رضایتی از جنسِ ناچاری فشار میدم و هم قدم با قدم های آهسته و سنگین، پشت به دریا و نسیم و بزمِ شبانه ی موج ها و آسمون می کنم و در جریانِ زندگی به راه می افتم. پیش میرم با شونه هایی سنگین از بارِ1واقعیتِ تلخ، سرد، تاریک، که در هر قدم از زندگی، ناگفته فریادش می زنم.
-دلم تنگ شده برات! کاش بودی!

[از شب نوشت های پریسا]

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

صبح1شنبه نوشت های بی سر و ته من!

حس سلام علیک نیست. فعلا این مدلی عشقمه! دلم می خواد! این که جرم نیست! اگر هم هست که هست به جهنم! اینجا مال خودمه هرچی من دلم بخواد!
صبح1شنبه. عجب هفته ایه این هفته! دیروز صبح کلاس واقعا مزخرف بود. خدا بگم چیکار کنه این با سابقه ها رو با تجربه ها رو که، … این امیر اول امسال خوندن بلد بود به خدا می خوند الان دیگه نه از معلم حساب می بره نه درس می خونه نه نظم داره و… کسی هم خیالش نیست. از خودم تعریف نمی کنم اصرار هم ندارم به کسی ثابت بشه ولی خداییش زیر دست من نه امیر این طوری هار بود نه مهدی. به خدا کلاس کلاس بود نه تیمارستان. دیروز صبح پلشتی بود از اعصاب خوردی. ولی من دیگه تقریبا بلد شدم. درگیر نمیشم. میام کنار میشینم به تماشا. حالا که به نظرش این مدلی درسته بذار هرچی دلش می خواد کنه. فقط عزای سال دیگه رو گرفتم که اگر کمک نباشم و این جونور هایی که از بچه ها ساختن رو بدن دستم باید1سال جون بکنم تا باز اهلی بشن. داخل اون محیط خیر سرمون فرهنگی کسی حرف کسی رو نمی فهمه. من هم به نظرم در حال دیدن1فیلم سراسر چیز هستم. مادر بچه میگه خرداد که امتحان نیست سرویس پول اضافی ازم می گیره اگر اجازه بدی خرداد نیام. همکار میگه مدرسه هست باید بیاد درسش ضعیفه و و و … بهش میگم عزیز این ها ندارن پول اضافه بدن این بچه رو بهش سخت می گیری این در هر حال درس نمی خونه چون داخل ذهنش نمیره نکن. طرف میگه بی خودی میگن ندارن مدرسه هست باید بیان دیگه درسش ضعیفه باید تمرین کنه هرچی هم واسش توضیح میدم که2سال این بچه زیر دستت بود خداییش این تمرین کردن ها چند درصد پیش بردش باشه تمرین کنه ولی این مدلی بهشون ظلم میشه باز شبیه ماشینی که کوکش کرده باشن کارنامه بچه رو واسم دوره می کنه! اصلا توی باغ گفته های هم نیستن. میگه2شنبه ها از کاردرمانی بیا مدرسه. بعدش2شنبه ها خودش نیست. این بچه هم بینایی می خونه. موندم چی بهش بگم. پیش از این ها بحث می کردم و سعی می کردم وسط رو بگیرم و2طرف رو توجیه کنم و ماجرا حل بشه ولی دیروز سکوت کردم. مادره میگه برنج کاری داریم باید برم محل میشه2روز غیبت کنیم همکار میگه بچه رو بذار پیش پدره به1کسی زنگ بزن هر روز2ساعت بیاد ببینه چیزی می خواد یا نه! مادره میگه بدون سرویس چه مدلی بیارمش این بزرگ شده سنگینه راه نمیره میگه دربست بگیر. مگه میشه اصلا راه نره1طوری بیارش! طرف میگه محل میریم من که سواد درست حسابی ندارم کسی نیست بهش درس بده میگه خودت برو محل بچه رو بذار باشه هر جا هم می بریش1کتاب بذار داخل لباسش ببر بخونه دیگه! میگه امتحانش تا کی هست میگه هر روز امتحانه دیگه! طفلی ها2طرف! به جهنم!
خلاصه دیروز صبح همه چیز افتضاح بود. به من می گفت این امیر بخونه. امیر نمی خوند. می گفتم من واسش بخونم میگه نه خودش بخونه. امیر می گفت بلد نیستم. آخرش من فقط وایستادم. می گفت امیر بخونه. گفتم ببین! نمی خونه! بگو من چیکارش کنم! خودش که بلد نیست چون خونه درس نمی خونه من هم که میگی جاش نخونم بگو چیکارش کنم همون غلط رو کنم! بعدش هم گذاشتم هر مدل میشه بشه! صبح مزخرفی بود. خدایا حس می کنم1روز بیشتر هم تحمل ندارم کاش تعطیلات سریع تر برسه امسال واقعا کم آوردم! اوخ الان دیرم میشه ولی نوشتنم میاد!
دیروز عصری رفتم اون جشن چیزه! چه حرصی داشتم! دیر شروع شد. زمان نبود ذوق کردم نوبت من نمیشه ولی شد. اوخ خدا درست همون بالا همه چیز های نباید پیش می اومد. حس می کردم1دونه مژه روی پلکمه باید چشم هام رو دستکاری کنم. نکردم. به نظرم می رسید لب هام یا خیلی خشکه یا خیلی خیس باید دست می کشیدم بهش. نکشیدم. این دماغ کوفتی واسه چی اینهمه می خواره! باید بخارونمش. عمراً! عجب سکوتی! خدایا8تا بیت بیشتر نبود واسه چی تموم نمیشه! ولی دماغه داره بدجوری می خاره! بیخیال! نمیشه الان عتسه بیچارهم می کنه این که دیگه دست خودم نیست! وویی بیخیالش! خخخ گندش بزنن! به خیر گذشت. اومدم پایین. این ملت واسه چی این مدلی می کنن! شفا که نگرفتم تبرک شده باشم واسه چی بوسم می کنن اینهمه! خدایا خندم می گیره یعنی باید تمامشون رو بوس کنم آیا؟ اوه نه! وایی خدای من نه! وایی خخخ خخخ! شب شد از بوس ها در رفتم اومدم خونه. آخیش تموم شد. تمرین کلاس آواز امروزم رو نکردم. چشمم نابینا دفعه بعد دقیقه آخری نباشم. مگه نگفت هر روز تمرین کن! جدی آواز خوندن که واسه من کاری نداره تمرین نمی کنم واسه چی؟ باید برم سر کار! دیشب با اینکه حسابی خسته بودم خواب1خورده نا آرومی داشتم. گردش دلم می خواد. سفر و تفریح و از این چیز ها. چندتا چیز کوچیک و مزخرف دیگه هم دلم می خواد که اینجا گفتنی نیست هیچ جای دیگه هم گفتنی نیست خخخ! نگاه داره؟ جمع کن تو خودت از من بد تری همچین چشم گرد می کنه انگار خودش پیغمبره! کوفت اصلا به تو چه دلم می خواد دیگه مگه تو می خوایی جورم رو بپردازی؟ برو به دل خودت برس که از مال من خواهان تره! این هم از این!
آخجون شعر های فردای انجمن رو پریشب نوشتم امشب دیگه مشق ندارم. یکیش رو داخل اینجا و داخل محله زدم. محله چند روزه خیلی کم ظاهر میشم. هستم ولی پشت صحنهش زیاد می چرخم. دلم پست زدن داخل محله رو می خواد ولی مطلب محله پسند نمیاد دستم. دلم مطلب محله ای می خواد! نیستش شاید کتاب بذارم. ویرایش یکیشون خیلی زمانه تموم شده! سفر دلم می خواد. کلاس گل سازی و تفریح و… دلم خندیدن و خوش گذروندن از مدل بیخیالش می خواد! دلم1چیز خوشآیند می خواد که منتظرش بشم. تعطیلات خیلی دوره خیلی دور! فقط1ماه دیگه مونده ولی این دفعه واسه من1قرنه انگار. دلم1چیز کوچیک قابل دسترس می خواد که منتظرش بشم و واسش ذوق کنم. فعلا چیزی به خاطرم نمیاد. ظاهرا چیزی نیست! فعلا که زمانش نیست باید بجنبم دیر میشه! بلند شم برم جا موندم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جفنگ!

تعطیلی آخر هفته. این روز ها و تب عجیبم. از مهار در رفتم واسه چی! دیروز خنده دار گذشت. مادرم هیچ خوشش نیومد خخخ! دلم می خواد شنبه رو بپیچونم. از ظاهر شدن های این مدلی بدم میاد. به معرف گفتم. گفت مشورت می کنه بهم میگه. به نظرم یادش میره. خودم نیستم انگار. می ترسم با دسته واتساپی های هم گروهم حرف بزنم حس و حالم رو بفهمن. یکیشون زیاد حواسش متمرکزه. بهش نمیاد بهش میاد1شیطونک بگو بخند دیوونه باشه1خورده از خودم شاید عاقل تر شاید نوجوون تر ولی این اواخر فهمیدم حواس جمعی هاش خطرناکن. از اون خطرناکه های مواظب باش پیشش سوتی ندی. و من برعکس جهانی از سوتی های رنگی رنگی می باشم. خدا بگم چیکارت کنه یکی این مدل چرت و پرت گفتن از تو واگیر داشت به من. از بس داخل ایمیل هات مزخرف گفتی حرف زدنم سر و ته شد. ولش کن به جهنم. چی به جهنم! نمی دونم همه چی. آهایی بدون اسم فرم تماس ها که ایمیل تقلبیت از1عالمه1درست شده! می خوایی من بهت بگم چی شده خخخ! اینجا هم بگم آره؟ حتما میگم وایستا الان! چیزی نشده فقط کوک روانم در رفته. البته جدید نیست این خیلی پیش تر ها کوکش خراب بود مدارا می کردم باهاش این اواخر مدارا نکردم در رفت الان هم این شدم که تو نمی بینی. بیا بابا تو هم هرچی دلت می خواد بیا اصلا بیا اینجا ولو شو چی بگم بهت. اینترنت خودته بزن نفلهش کن من واسه جمع کردن خودم از حضرت گربه زور وام می گیرم الان دیگه حس نصیحت کردن ندارم اون هم به گوش تویی که بهت میاد از اون بی مخ ها باشی. به جهنم که بهت بر می خوره خوب مخ نداری! شنبه و2شنبه و1شنبه و خدایا شعر گفتنم نمیادش یعنی میادش ولی این آخری رو هیچ کجا نمیشه بذارم باید پاره کنم بفرستم بایگانیه فاضلاب آخه این رو کسی بخونه نتیجه افتضاح میشه که! مگه به سرم زده بدمش دست کسی؟ چی رو شعرم رو؟ نه بابا بهانه رو. نمیدم این رو هم نمیدم کلید حذف و تمام. تا همین جاش هم خطر کردم. ولی این هفته ها! کی تعطیل میشیم خسته شدم از کلاس و تردمیل شغلی و ونگ و ور های بی نتیجه خودم و همه چیز اون نکبت. کاش ببرنم1جای آروم که اعصابم از پسش بر بیاد خدایا یعنی روی این خاکت1راه بهتر نیست که من زندگیم بچرخه بدون اینکه اینهمه زجرکش بشم؟ آیای آخرش رو نذاشتم. بیخیال ول کن اینجا خودمم گور پدر نقش! به نظرم داره بارون میاد. دیشب بعد از رفتن مادری زدم به یخچال و بعدش از بس منگ شدم کم مونده بود خودم رو نفله کنم. بیخیال1خورده خریت به جایی بر نمی خوره ولی ادامهش الان داره پدرم رو درمیاره. هنوز گیجم. عجب کاری کردم یکی نیست بهم بگه خوب تفریحاتت رو زهرمار کن افسار واسه چی پاره می کنی خوب کمتر! از دستت که نرفته باقیش رو بذار دفعه دیگه! یکی بی خود می کنه بهم بگه! خوب کردم. داشتم خفه می شدم لازم بود اصلا دلم خواست این که مال کسی نیست مال خودمه مال خودمه مال خودم فقط خودم! اینکه به نام کسی نخورده اینکه مالک نداره اینکه ممنوع نیست مال خودمه مال خودم کثافت عوضی فقط خودم! آخ سرم! عجب جفنگه سرم داره می ترکه خدایا من با خودم چه غلطی کردم این واسه چی حس بعدش اینهمه آشغالیه! سرم سوت می کشه چه مدلی درستش کنم الان روانی میشم. دیشب چیکار کردم خاطرم نیست. این تخت بیچاره چه ها که ازم تحمل نکرد. الان هم1مدلیه انگار بالاش جنگ جهانی شماره6بوده من که فقط خودم رو ولو کردم بعدش دیگه نفهمیدم چی شد فقط یادمه این فشاره زیاد بود کلافه شدم انگار1کسی شبیه عروسک پوشیدم دستم رفت لای مو هام بعدش هم اون1کسی با صدای خودم1عربده مشتی زد باقیش رو خاطرم نیست! چی شد بعدش! به نظرم خواب بودم. آخ سرم سرم خدا سرم! به خاطر خدا1کسی بگه درمون این سردرد بعد از فرود چیه روانم پاک شد از شدتش! باید بلند شم. بین نوشته هام1چیزی باید پیدا کنم واسه2شنبه. یکی پیدا کردم یکی دیگه هم باید باشه. باید باز بگردم اگر شنبه تصویب شد دقیقه آخری نشم این چیز ها دقیقه آخر نمیشه. اه لعنتی سرم! باید بجنبم. این تخت طفلکی رو باید رو به راهش کنم بعدش هم شاید با دوش گرفتن این درد نکبت دست برداره از سرم. حس لعنتی! حس آشغال لعنتی! حس نکبت گند لعنتی! اه لعنتی! ساعت از8گذشت! هی صبح! وایستا! وایستا برسم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدا! خدا! خدا!

امروز3شنبه هست. دیروز2شنبه4اردیبهشت96روز عجیبی بود خیلی عجیب. رسما وارد1اتوبان دیگه شدم! دیروز اسم نداره! هنوز هنگم! هنوز ماتم! مدرسه! خستگی! انجمن شعر! دیر! غروب! شب! اون2تا شعر! سر شب! خیابون! همراه های پیاده! صحبت ها! آگاهی ها! 1لحظه توقف! 1هشدار از جنس نشونه! اون آقای کنار بساط! مه سفید ! صحبت ها! خندیدن های از جنس آگاهی! نشونه ها! نشونه ها! حرف هایی برای فردا! نشونه ها! خونه! اون دعوتنامه مقوایی! نشونه ها! قرار هایی برای فردا و برای شنبه! نشونه ها! آگاه شدن ها! شعر ها! نشونه ها! آگاه شدن ها! نشونه ها! بحث در مورد آمادگی های لازم واسه شنبه! قرار دیدار عجیب فردا! نشونه ها! حیرت! انتظار! دلواپسی! حیرت! انتظار! نشونه ها! سکوت! شب! معجزه! خدا!
هنوز هنگم! هنوز ماتم! یعنی بعدش چی میشه؟ خدا! خدا! خدا!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من، جمعه، امتحان، زندگی…!!!

سلام. از امتحان متنفرم. هر مدلیش که باشه در هر موردیش که باشه. بعضی هاشون خیلی سنگین نیستن ولی من دوستشون ندارم. سنگین تر هاش که جای خود داره.
کسی می گفت ما آدم ها به جرم داشتن عقل همیشه در حال پس دادن امتحانیم. نمی دونم چه قدر این درسته.
گاهی امتحان واقعا دردناک میشه. مثل زمان هایی که1دفعه و ناقافل لازم میشه دقیقا همون هایی رو امتحان بدی که می خوایی فراموشت بشن. می خوایی واسه همیشه فراموشت بشن. می خوایی دیگه هیچ کجای خاطرت نباشن. می خوایی پاک بشن. محو بشن. دفن بشن. می خوایی نباشن! چه درد تلخیه امتحان دادنشون. باید بهش فکر کنی. باید به خاطرت بیاد. باید بهش متمرکز بشی. باید باز در خاطرت زندگی کنیشون. فرقی نمی کنه چه قدر ازش گذشته. 1روز. 1ماه. 1سال. 1عمر! هر لحظه ای که بهش برگردی دردناکه!
من1عصرِ تلخِ خدا1دونه از این امتحان ها داشتم. 1عصر جمعه. 1جمعه خیلی نزدیک. دیروز!
مورد امتحان رو هرچی سعی کردم فراموشم بشه نشد. دروغ واسه چی بگم فراموش نکرده بودم. اگر فراموش می کردم که، … یادم نرفت ولی زدم بیخیالی. به هر کسی هم در موردش بهم1صفحه جدید می داد و میده گفتم و میگم ولش کن بیخیالش. بذار همین مدلی که گفتی باشه. بیا حرف بزنیم. بیا بخندیم. بیا1چیز مسخره دیگه بگیم! ولی یادم نرفت. به نظرم فراموش کردن ها به این سادگی هم نیستن! خلاصه من از مدت ها پیش جنگ رو رها کردم. نه فراموش کردم، نه جنگ کردم، نه دیگه خواستم بیشتر بدونم تا بیشتر سر در بیارم و چیزی عوض بشه، نه حرفی زدم، نه حسابی کردم، فقط گفتم پروردگارا من بریدم. نه زورش رو دارم نه حالش رو. درسم ضعیفه خدایا خودت حساب کن ببین چی به چیه خودت هر مدلی خداییت حکم کرد حلش کن. بعدش ولش کردم به امان خدا.
و اون عصر1دفعه به خودم اومدم و دیدم باید امتحانش بدم. دلم نمی خواست. توانش رو نمی دیدم در خودم. سعی کردم سفت باشم. نمی شد. لرزش دست هام بهم گفتن موفق نمیشم. لرزشی که از دست هام شروع شد و آهسته آهسته شبیه1زمزمه تاریک از جنس زهرخند به باقیه جسمم منتقل می شد. کسی نبود ببینه پس خودم رو توضیح نمی دادم. باوری نبود که بخوام عوضش کنم. فایده نداشت. نگفتم. فقط کشیدم عقب. با تمام زورم از اون برگه امتحان کشیدم عقب.
-نه! به خاطر خدا! نمی خوام دوره کنم این نکبت رو! نمی خوام ببینم! نمی خوام بشنوم! نمی خوام بگم! نمی خوام بخونم باز این درس تاریک رو! به خاطر خدا دیگه بسه! چه قدر هم فصل داره این دفتر که بعد از اینهمه که از باز شدنش گذشته همچنان صفحات از قلم افتاده ای داشته و داره که گه گاه می رسه به دستم و انگار نمی خواد تموم بشه! من واقعا در خودم نمی بینم این تکرار های تاریک رو! نمی خوام! به خاطر خدا دیگه بس کن!
هوار می زدم اگر خاطر ممتحنم برام عزیز نبود. هست! هم خاطرش می ارزید برام، هم دیگه تجربه بهم توضیح داده بود که من زورم بهش نمی رسه. مدت هاست که باور کردم در1سری موارد جنگ فایده نداره و زمانی که می دونی می بازی درگیر نشو. درگیر شدن من با ممتحن دیروزم یکی از این موارده. به ضرب تجربه های زیاد معتقد شدم و مطمئن شدم که من در هر حال بهش می بازم. پس یا باید بگم باشه و انجامش بدم، یا باید بگم باشه و از انجامش در برم. هر کاری جز بحث جز مقابله جز جنگ جز درگیر شدنم. نشدم. فقط سعی کردم امتحانه منتفی بشه. نمی شد! گوشیم که از دستم ول شد روی اپن فهمیدم ایستادنم عاقلانه نیست. گوشیم رو برداشتم ولو شدم1گوشه. آرنجم تکیه داشت به دسته مبل که گوشیم رها نشه از دستم. می نوشتم. می نوشتم می نوشتم می نوشتم و تموم نمی شد. خدایا نجاتم بده من واسه چی اینهمه می لرزم؟ امتحانم رو خیلی بد دادم. جواب هام از بس پراکنده بود احتمالا1کلمه درست ازش در نیومد که چیزی رو به کسی جز خودم بفهمونه. ممتحن از دستم خسته شد و گفت خوب ممنون! ماجرا تموم شد ولی من درد داشتم. توی سرم خیلی چیز ها بود. دیروز ها. خاطره ها. خنده ها. پایان ها. تاریکی. درد. سرما. ترس. سکوت. درد. هوار های بی فایده و بی جواب. درد. شب. پایان. تدفین. خداحافظیه تلخ خاطراتی که باید دفن می شدن و تموم می شدن و تمام.
شب شده بود. مادرم اومد. از همه جا حرف داشت برای من. باهاش حرف زدم. دست های دردناکش رو مالش دادم. بهش گوش کردم. دیر وقت بود. خسته بودم. خستگی از جنسی که جنس خواب نبود. مادرم هنوز حرف داشت. گوش می کردم. چشم هام رو بستم. گوشیم رو برداشتم. دوباره گذاشتمش کنار. داخل سرم رو1چیزی از جنس1درد بدون توضیح از اون هایی که هیچ طوری نه می خوام نه می تونم به کسی بگمش فشار می داد. پیشآگاهی.
-یا خدا خودت هوام رو داشته باش هیچ از این حس خوشم نمیاد1کاری کن زیاد نشه!
چشم هام رو بستم. مثل فشنگ در عالم بیداری پشت پلک های بستهم سفر کردم. سوار اتوبوس شدم و رفتم به1خونه با حیاطی که از بس هیجان رسیدن به4چوب اتاقش رو داشتم به نظرم این حیاط چه طولانی می رسید. رفتم به زیر4چوبی که حس می کردم دروازه ورود به حقیقت یکی از قشنگ ترین رؤیا های عمرمه و همراه بغض هیجان و شادی و1حس خیلی عجیب بی توصیف همراه1دیر آشنای تازه یافته ازش رد شدیم! هیچ زمانی به هیچ کسی نگفتم اون لحظه نزدیک بود گریه کنم و خدا رو شکر کردم کسی نفهمید که چشم هام پر اشک شده بود! رفتم داخل1اتاق شلوغ و شلوغ که تعبیر1رؤیای شیرین درست اطرافم به شکلی کاملا واقعی در جریان بود. رفتم به1خیابون شب گرفته ولی شاد. نشستم لب حوض وسط1پارک داخل نصفه شب و اون قدر همراه بغلدستی هام خندیدم که فالوده خوردنم داشت خفهم می کرد. نشستم روی1لبه کوتاه و در حالی که از شدت خنده داشتم جدی خفه می شدم سعی کردم1بستنی کامل رو با سرعت هرچه تمام تر تمومش کنم تا جز خودم و2تا دیگه که کنار دستم بودن کسی نفهمه این بستنیه وجود داشته و در عین حال نمی فهمیدم خیالم هم نبود نفس تنگیم از هیجان یواشکی خوردن بود یا خندیدن یا حس این که باید زود تر تموم بشه و نمی شد یا، … نشستم روی1سکوی شلوغ و به اجرای1نقشه جوک که1ملت رو غافلگیر کرده بود از ته دل خندیدیم. وسط شلوغی های بی انتها دستی دستم رو چسبید و1صدای آشنا یواشکی در گوشم گفت بلند شو باهام بیا می خواییم بریم بیرون! دیوونه! در حالی که از خنده تقریبا روی اون2تا دست ولو بودم و بال بال می زدم برده شدم طرف چند تا همراه آشنای آشنا که یکیشون با دیدن حالتم خیال کرد چیزیم شده و1ثانیه حسابی ترسید و چی شد چته پریسا؟ و زمانی که فهمید از خنده این طوری شدم خاطرم نیست. شاید گفت عجب! شاید هم خندهش گرفت. به نظرم گفت بیایید بریم زود باشید بریم. سوار قطار شدم و رفتم به1سالن شلوغ و منتظر اومدن چند نفر آشنا نشستم. رفتم به1خونه پر از پنجره که از حیاطش صدای یاکریم های صبح می اومد و اطرافم پر از صدای خنده بود. رفتم به1کافه بزرگ و خلوت داخل1باغ پر از جوب های کوچیک و نشستم پشت1میز دراز و شروع کردم به کثافت کاری های عمدی با ظرف بستنی و فنجون قهوهم و1دفعه از توصیف یکی از همراه ها هم صدا با بقیه مثل بمب از خنده ترکیدیم و هرچی کردیم این خنده متوقف نشد.
دستی تکونم داد.
-بیدارم مادری.
-بیداری؟ پس چته؟ گریه واسه چی می کنی؟
-چی؟ نه مادری می خندم.
-این چه جور خندیدنیه! خوبی؟
-چیزی نیست مادری مثل اینکه1کوچولو خواب دیدم.
-خواب دیدی؟
آه کشیدم.
-خواب دیدم مادری! کاش اون قدر خوابم سنگین نبود و کاش زود تر بیدارم می کردی! کاش زود تر می فهمیدم که داشتم خواب می دیدم!
-چی میگی تو!
-هیچ چی مادری! خیال کرده بودم خواب دیدن هام واقعیه! الان بیدارم!
-به نظرم هنوز هم خوابی!
-نه مادری الان دیگه بیدارم. باور کن. باور کن!
شب تاریک و سریع رد شد. صبح رفتم سر کار. امروز از طرف من ساکت ترین روز کاریم بود. چنان سکوت داشتم که خودم هم بعدش شرمنده این تابلو بودنم شدم. زنگ های تفریح. گوشیم رو بار ها و بار ها برداشتم. روی آیکن واتساپ متوقف شدم. دستم روی هوا موند. بازش نکردم. ولش کردم و رفتم کلاس. زنگ سوم. بچه ها. خنده ها. زنگ تفریح. سکوت. فشار، اون فشار لعنتیه بدون توضیح. خل شدم خخخ! کمکی نکرد این خندیدنم. برعکس به زهرخند تلخی شبیه شد و همکارم رو ترسوند که چته خانمی باز حالت بد شده؟ رنگت به جا نیست.
حوصله این یکی رو دیگه واقعا نداشتم. اصرار داشت بگم این روز ها چمه. تصور کردم در مورد فشار، اون فشار بدون توضیح لعنتیه مگو بشینم واسش حرف بزنم و سعی کنم قانعش کنم و قشنگ بهش بفهمونم که دقیقا حس و حالم چه مدلیه. از فکرش سکوتم شکست و بی هوا افتادم به خندیدن. وایی خدا مگه تموم می شد؟ خوش شانسیم زنگ کلاس بود که خورد و بچه ها که می شد هر چیزی رو همراهشون بهانه کنم واسه خندیدن. و خوش شانسیه دیگهم تمرین سرود همکار ها بود که همکارم رو از کلاس کشید بیرون و من موندم و بچه ها و چاقو و خربزه های کوچولو که باید بینشون قسمت می کردم و کار باهاشون رو یادشون می دادم. و فشار. اون فشار بدون توضیح لعنتی که داشت از داخل به سرم فشار می آورد و در تمام جسمم پخش می شد و از شدتش انگار شبیه1لامپ تازه روشن شده شروع کرده بودم به داغ شدن و آشکارا مورمورم می شد. خدایا این کوفت از کجا افتاد به جونم الان چیکارش کنم؟
زنگ خورد. اومدم خونه. مادرم نبود. کسی نبود. سلام خونه! آخ جون! خونه بغلم کرد. حالم چیزی بود که می شد بهش بگم بد! فشار، اون فشار بدون توضیح لعنتی داشت نفسم رو می گرفت. در رو بستم و به ندای از جنس سکوت خونه گوش کردم.
این داخل امنه. حالا راحت باش ولی فقط اینجا. همه که نباید زیر و بم احوالات هم رو بدونن. این مجاز نیست حتی واسه دیوونه ها!
آخ چه سردم شده بود. الان می چسبید1قهوه. قهوه. قهوه! نه!
بدون اینکه بخوام، قدم هام بردنم طرف کابینت! کابینت گوشه پایینیه اپن! درش رو باز کردم. به جای خالیه بسته ای که دیگه نبود دست زدم. چیزی اونجا نبود. هیچ چیزی نبود! هیچ چیز جز جای خالیه1بسته کوچیک اندازه1کف دست با انگشت های کنار هم. سرم رو تکیه دادم به در کابینت. زنگ گوشیم. مادرم. گفت استراحت کنم1خورده شاید دیر تر برسه. بلند شدم از کابینت و اپن کشیدم عقب. ولو شده بودم داخل اتاق و ایسپیک برام کتاب می خوند. سرم سنگین بود خیلی سنگین.
عصر. مادرم. خونه. حرف های روزمره. زندگیِ عادی. سرم سنگین بود. دلم سنگین بود. مادرم گفت1چایی درست کنم بخوریم. گفتم قهوه داخل قوری رو خالی کنم چشم. گفت نمی خواد همون قهوه رو بیار. آوردم. نشستم. خوردیم. قهوه داغ بود. مادرم گفت قهوه تموم شده بود که!گفتم نه باز هم داشتیم. گفت ندیدم. گفتم داخل کابینته. گفت همون کابینتی که جاخالی داره پرش نمی کنی؟ گفتم آره. فنجونم رو برداشتم. مادرم گفت اینقدر داغ نخور دختر سرطان میاره. صبر کن سرد بشه. گفتم نصفه بستنیِ جیگیلک که اون روز نخورد هنوز داخل فریزره؟ مادرم داشت فکر می کرد یادش بیاد که هست یا نیست.
-واسه چی می خوایی؟ عه چته؟ دختر تو عقل نداری مگه خوب چته1دفعه!
دیگه نمی تونستم تحمل کنم. خشم نبود. هوار هم نبود. دلواپسی هم نبود. فقط1حس دردناکی بود که از شدت تلخی به سوزش می زد. صدای مادرم رو می شنیدم و نمی شنیدم. داخل سرم پر بود. صدا ها، خنده ها، خاطره ها، خاطره ها، خنده ها، خاطره ها، خنده ها، سکوت ها، زمزمه ها، دلیل ها، نشونه ها، توضیح ها، آگاه شدن ها، پایان، پایان ها، پایان، …
دیگه نمی شد خیالم به هیچ مصلحتی باشه. سرم رو گذاشتم روی دستم و بدون خشم، بدون هوار، بدون استرس و بدون خیال اینکه بعدش چه مدلی باید درستش کنم، اشک هام رو ول کردم که بی دردسر ببارن. مادرم از حیرت وا رفته بود.
-دختر چته؟ آخه1دفعه چی شد؟ بگو ببینم چی شده؟
چیزی نمی گفتم. نمی تونستم نمی شد. فقط بیخیال و آسوده از هر چیزی گریه می کردم. صدام بالا نمی رفت. دست هام مشت نمی شدن. لرزش نداشتم. هیچ حالت آنتیک و مسخره عصبی نداشتم. خیلی آروم و خیلی آروم و آروم، در کمال حواس جمعی و کاملا هشیار، فقط مثل سیل اشک بود که تمام صورتم رو ظرف1دقیقه خیس کرد و چکید روی دست هام. چه کیفی داشت این گریه کردن های بیخیال! چه لذت دردناکی! چه درد تلخی! خیلی تلخ بود خیلی! شبیه قهوه تلخ نبود. شبیه شکلات تلخ هم نبود. شبیه زهر. شبیه شب. شبیه پایان هایی که دیگه شروع ندارن. اگر هم داشته باشن، من دیگه مردِ شروع نیستم. واقعی بودن این شروع رو دیگه باور ندارم. دیگه دلم نمی خواد خواب ببینم! حتی اگر این خواب دیدن، رؤیای بهشتی و عزیزی از جنس شروعِ دوباره ی دیروز های عزیز باشه!
گریهم تلخ بود. آرامشی که در جریان گریه کردن می گرفتم تلخ بود. لذت حاصل از این سبک بار شدن تلخ بود. حس و حالم تلخ بود! شبیهِ،…
بیخیال و بی پروای هیچ پروایی گریه کردم. اونقدر گریه کردم که خسته شدم.
شب پهن شده و داره سنگین تر میشه. مادرم اصرار داره بدونه1دفعه چم شد و سکوتم روی اعصابش میره و آخر سر هم کفری و کلافه از نگفتن های من و ندونستن های خودش به هر چیز نامعلومی که این مدلیم می کنه فحش میده و اعصابش خورده. اولین بد و بیراه هاش هم می رسه به خودم که با اینهمه سن هنوز عقل ندارم و درست نمیشم و هیچ چیز عاقلانه ای بهم مؤثر نیست و هیچ نصیحتی بهم کارگر نیست و این کار هام درست نیست و علت گریه کردنم مشخص نیست و نیست و نیست! …
من اما آروم و غرق در1مدل آرامشی از جنس همون تلخیه عصر، همونی که خیسیه اون سیل اشک هم تخفیفش نداد، دوباره مشغولم. مشغول بستن زخم هایی که باز هم باز شدن و مشغول تخفیف فشار، اون فشار بدون توضیح لعنتی و مشغول نوشتن1متن بی سر و ته و سراسر باطل که خاطرم سبک تر بشه! شاید بشه نمی دونم! الان نسبت به آخر شب دیشب و نسبت به امروز صبح، کلی آروم تر شدم. می دونم صبح فردا و ظهر فردا و صبح پس فردا آروم تر هم خواهم شد. هنوز واسه رو به راه شدن زمان لازم دارم. البته نه به اندازه گذشته. شاید نهایتا1هفته! و مطمئنا خیلی کمتر! الان همه چیز آرومه. من آرومم. زندگی1خورده فقط1خورده گرد و خاک گرفته ولی همچنان شبیه دیروز، شبیه هفته پیش و شبیه شروع سال96قشنگه. اون1خورده گرد و خاک هم مایهش1دستمال کشیدن از جنس چند تا موزیک شاد، 1برنامه روزانه شلوغ که فردا و پس فردا خواه ناخواه دارمش، 1خورده همت بابا زمان و1مقدار بیخیالش فراموش کن های مداوم و1نفس از طرف حضرت عقل و تمام!
خوب، به نظرم کافیه دیگه! مادرم رفته. فردا باید از دلش امروز رو در بیارم. دیر وقته. چه قدر خستهم. میرم1کوچولو کار های جا مونده رو رو به راه کنم و1خورده مشق های روی هم انبار شده زندگی روز رو بنویسم که واسه فردا و پس فردا استرسم کمتر باشه و بعد هم به نظرم بخوابم. خدا کنه دیگه از این خواب هایی که اون هفته تا الان دارم1بند می بینم سراغم نیاد! نمی دونم باز چه کار عوضی کردم که ناخودآگاهم منتظر توبیخه و داخل خواب هام اون هفته تا حالا از این چیز ها زیاد می بینم. به نظرم امشب آروم تر بخوابم. شاید چون خستهم. اندازه سپری کردن1امتحان سنگین ولی ناموفق و تلخ! به تلخیه خاطره ی1بسته قهوه عالی که موجود نیست. به تلخیه عطر منجمد و خاکیه خاطرات به خاک رفته!
ایام به کام!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

نوبهار آمده باز!

صبحگاه آمده باز، باز لبخندِ بهار،
باز آن بلبلِ مست، باز آوازِ هَزار.

باغ ها غرقِ سُرور، آسمان مستِ سحر،
قاصدك هاي صبا، قاصدانِ خوش خبر،

خاك بنشسته به گل، ياس ها شاد و سپيد،
عطرِ گل، بويِ بهار، خنده و شادي و عيد.

در دو چشمانِ سحر، قصه ي روشنِ نور،
ديده ها مأمنِ مهر، سينه ها خانه ي شور.

سبز با دستِ طرب، نغمه خوانانِ چمن،
شور در بانگِ هَزار، نور در دشت و دمن.

باز پهناي زمين، غرق در نور و صداست،
همه لبريزِ بهار، همه جا بويِ خداست.

باز ترسيمِ بهشت، باز آوازِ هَزار،
بَه چه شاد است سحر!، بَه چه زيباست بهار!.

نوبهار آمده باز، من ولي پاييزم،
به تبي باراني، ز عطَش لبريزم.

به شبِ تيره ي خويش، باز هم در به درم،
پشتِ اين شيشه ي مات، سوگوارِ سَحَرَم.

رفت از دفترِ ما، باز يك سالِ دگر،
ديده ام خيسِ شرار، سينه ام شرحِ شرر.

من و اين دفترِ خيس، شبِ دلتنگيِ تو،
باز يك سالِ دگر، باز دستان از نو.

باز بر بالِ زمان، مي روم همچون پار،
باز اين كهنه حديث، باز پاييز و بهار.

باز در پرده ي اشك، باز در دامنِ شام،
ضجه اي بي آواز، گريه اي بي فرجام.

همچو سرماي خزان، به نهان مي كاهم،
چه سياه است بهار!، من تو را مي خواهم.

مثلِ شب هاي دگر، ديده بارانيِ ياد،
باز هم قحطِ نفس، باز هم ناله ي باد!.

پشتِ ديوارِ حياط، مرغكي مي خوانَد،
قصه اش آيا چيست؟ چه كسي مي داند!؟

به گهِ سبزِ بهاران، دلِ من غم دارد،
دلِ ديوانه ي من باز تو را كم دارد.

شب و آهنگِ سكوت، من و آوارِ الم،
تب و تصويرِ خيال، من و يلدا و قلم.

دست هايم تبدار، سينه ام پر ز نياز،
بي صدا مي بارم:، -نوبهار آمده باز!.-

از شب نوشت های پریسا.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

این روز ها، من، زندگی!

سلام. از اون سلام های بی جواب و بی هدف که از جنس همین طوری های بهاری می فرستی آسمون و منتظر جواب هم واسش نیستی! از اون سلام ها! دلم1عالمه از این سلام ها خواست که بفرستم آسمون تا بره و بره و به هر جا دلش می خواد برسه!
دلم امروز خیلی چیز ها خواست. دلم خواست سر صبحی پنجره رو باز کنم و برخلاف زمزمه هر صبحم این دفعه بلند بگم سلاااام صبح! و به اون هایی که می بینن و می شنون و به دیوونه بودنم تأسف می خورن بلند و بلند بخندم. دلم خواست1موزیک شاد که خیلی زمان بود دنبالش می گشتم و2شب پیش تصادفا با واتساپ رسید دستم رو با صدای بلند و بلند بشنوم و همراه شادی های داخلش عشق کنم. دلم خواست دست هام رو باز کنم و خودم رو بسپارم به باد تا از1جاده صاف و سراشیبی ببردم و اونقدر سبک باشم که در جریان دویدن هام از زمین جدا شم و برم بالا.
بالا، بالا، بالاتر!
دلم خواست پرواز کنم و با باد مسابقه بذارم و آخر کار با هم مساوی بشیم! دلم خواست مو هام رو ول کنم تا باد پخششون کنه و از دستشون کلافه بشم. دلم خواست همراه چلچله هایی که دسته دسته دارن میان1نفس آواز بخونم و همه با هم قشنگ ترین تحریر های بهاری رو بریم! دلم خواست از وسط این پنجره باز پر بزنم تا آسمون، اونقدر بالا که نفسم به خورشید برسه! دلم خواست زندگی رو با تمام اخم ها و لبخند هاش بغل کنم و قلقلک بدمش تا اخم هاش باز بشه و بهش بگم می دونی دوستت دارم! بخند بهم! باید بخندی باید! دلم خواست امروز آواز بخونم! با تمام صدام آواز بخونم! با تمام وجودم بخندم! با تمام حس و حالم همراه موزیک شاد برقصم. دلم امروز در هوای بهار نوجوونی ها سیر می کرد! زمانی که معصوم از تاریکی های فردا هایی که متفاوت می دیدمشون، سبک و مطمئن به همه چیز و همه چیز، و بیخیال ترس ها و پایان های واقعی وسط رؤیا های رنگی بهشت رو زندگی می کردم! و به خیال خودم با دست های آماده واسه کنار زدن بنبست ها منتظر فردا هایی بودم که تردید نداشتم همون رنگی هستن که من می خوام. چه حس قشنگی!
امروز همه چیز اون رنگی بود انگار! این روز ها این لحظه ها دلم زندگی کردن می خواد!
امروز شبیه سال ها پیش بود. همه چیزش. زمانی که من با1مدل بیخیالیه عجیب تکاپوی بی توقف اطرافم رو تماشا می کردم و واسه خودم اون وسط می چرخیدم و بهم خوش می گذشت. نه کسی برام توضیح می داد چی داره میشه نه کسی کنارم می زد که بابا بکش کنار کار داریم دیگه! من هم نمی پرسیدم. فقط بودم. خوش می گذشت بهم! شاهِ زندگی بودم اون روز ها! چه شادی های بی خط و معصومی!
امروز، امشب، این روز ها به نظرم هوای تکرار دارن! حالم عجیبه! توضیح نداره فقط اینکه دلم زندگی می خواد! از نوع شادش!
حال اطرافم هم این روز ها عجیبه. همه چیز شبیه اون روز هاست و من برخلاف تصورم این دفعه هم نمی پرسم و باز مثل دفعه پیش بیخیال و رؤیازده تماشا می کنم و وسط این تکاپوی آشنای ناشناس واسه خودم تاب می خورم و شاهِ زندگی هستم انگار! خدایا من مطمئن بودم اگر1دفعه دیگه این روز ها رو زندگی کنم این دفعه می پرسم چی داره میشه! این دفعه دستم رو بالا می برم و هوار می زنم1لحظه متوقف بشید! به خاطر خدا1کسی توضیح بده برام! می خوام1کسی بپرسه از خودم! من می خوام حرف بزنم! شاید دلم بخواد1چیز هایی عوض بشه!
مطمئن بودم این دفعه متفاوت میشه و میشم! شبیه کسی که واسه امتحان تجدیدی درس خونده باشه با اطمینان می گفتم خدایا1دفعه دیگه تکرارش کن تا این دفعه با نمره بالای18ازش رد بشم. خدا شنید، پذیرفت و مثل اینکه دیروز های من تکرار میشن و خدایا من درست شبیه دیروز های بیخیالم بیخیال و سبک وسط این هنگامه دارم می چرخم! چه حس خوبی!
حس می کنم1دفعه دیگه بعضی صحنه های عمرم رو این روز ها دارم زندگی می کنم. بدون هیچ اخطار قبلی شروع شد و ادامه داره! من این تکرار عجیب رو تماشا می کنم با رضایتی از جنس نوجوونی های سپری شده و البته همراه1خورده دلواپسی ته دلم. و در کمال صداقتی شرمگین، با لذتی از جنس رؤیازدگی. درست همون مدلیه. حتی حیرت شفافی که لبخند هام رو بغل می کرد. چیزی عوض نشده انگار جز اینکه، … نه! چیزی عوض نشده. هر زمان شاد باشی بهار همونجاست! درست همراهت! توی دلت! قاطیه لبخندت! قاطیه زندگیت! چیزی عوض نشده و من این تکرار رو دوباره زندگی می کنم. این روز ها شبیه دیروز هام می خندم، آواز می خونم، بیخیال اطرافم قاطیه شلوغی های1دفعه ایه پیشبینی نشده اطرافم میشم و
حیرت!
-چی شده پریسا! عاشق شدی؟
حقیقت!
-خوب، به نظرم، آره شدم! مثل اینکه1خورده اینکه گفتی شدم! خیلی مسخره هست ولی شدم انگار!
-توضیح میدی؟
-نه! نه! نه!
هشدار!
-حواست هست کجای کاری؟ می دونی همیشه میشه اشتباه رفت؟
یقین!
-بله می دونم. گاهی لازم نیست پایان ها الزاما شیرین باشن. فقط همین اندازه که می دونی قدرت شروع درت هست کلی مایه عشق و حاله! اینکه برخلاف تصوری که از خودت داری بفهمی1چیز هایی در وجودت هست. ازت بر میاد. حسشون می کنی. می فهمیشون. می تونی درکشون کنی که هستن و ازشون خالی نیستی! بذار عامل این کشف1حس اشتباهی باشه ولی بدونی که ازت بر میاد!
-پریسا تو عوض نمیشی! تا ابد عجیب و دیوونه ای!
-می دونم! چه عالی! آخ جون!
آخ خدایا چه شادیه عزیزی! دوست دارم این حال و هوا رو! دوست دارم این روز ها رو! خدایا دوستت دارم! خیلی زیاد!
این روز ها شبیه بهارم! گاهی آرومم، گاهی توفانی! گاهی هوام آفتابیه، گاهی بارونی میشم! گاهی هم1دفعه با1تلنگر چنان از جا در میرم که خخخ! چند روز پیش با چنان شدتی از جا در رفتم که خودم از خودم باورم نمی شد. ولی خیلی طول نکشید! نیم ساعت بعد دوباره همه چیز آروم بود. به عامل خشمم لبخند زدم، دستی واسش تکون دادم که یعنی بیخیال تو هم بپر، و رفتم پی کارم! الان هم موندم واقعا اون روز واسه چی از1همچین جریان اسمش رو نبری اونهمه حرصی شدم؟ دفعه اول نبود که از این چیز ها می شد و کلا اصلا چیزی نبود که بخوام حرص صرفش کنم! به هر حال گذشت و بعدش مثل برق رو به راه شدم و امشب اگر این نوشتن ها نبود فراموش کرده بودمش! باید هرچی بیشتر تمرین کنم. که کمتر حرصی بشم. که بیشتر شاد باشم. که زندگی کوتاه تر و در عین حال با شکوه تر از این هاست که لحظه های بی تکرار و ارزشمندش رو صرف تمرکز روی خشم های کاغذی کنم. باید مشق بنویسم از روی سرمشق های زندگی که به نام تجربه روی صفحه خاطرم ثبت شدن. ولی فعلا دلم زندگی کردن می خواد! دلم می خواد هوای نا آروم ولی شاد رو نفس بکشم. دلم می خواد شبیه دیروز ها در رو به شدت باز کنم و جلو تر از باد بارون زده بپرم داخل و هوار بزنم که سلاااام من اومدم و داد اطرافیانم رو در بیارم که ای بابا یواش مگه سر می بری دختر دیوونه شدی؟ دلم می خواد به حیرت اطرافم از حال و هوای زیادی شلوغم بخندم و زمزمه های دلواپس رو که خدا به خیر کنه باز از1چیزی استرس گرفته اینهمه شلوغه یا ما باید از1چیزی استرس بگیریم که تقِش معلوم نیست کی در میاد زیر جلدی بخندم و بعد بلند بخندم و بیشتر شلوغ کنم. دلم می خواد بهار باشم این روز ها. از اون بهار های همه فصل که4فصل سال رو با هم دارن ولی تمامش پیچیده در برند بهاره بدون تقلب. دلم می خواد با تمام وجودم زنده باشم و بودنم رو حس کنم، لمس کنم، زندگی کنم!
دلم می خواد همچنان پراکنده و اعصاب خورد کن هرچی عشقم می کشه بنویسم ولی وجدانم میگه ملاحظه هم بد چیزی نیست و باید مراعات اعصاب شما ها رو کنم. پس من رفتم جهان واقعی اطرافم رو به هم بریزم. شوخی کردم. دیر وقته. باید آماده باشم که فردا سریع تر از تصورم می رسه و اگر خواب بمونم خوابیده جام می ذاره و میره. این رو دلم نمی خواد. پس فردا رو عشقه که با حواس جمع منتظرشم!
بچه ها! زندگی قشنگه! تمامش، سیاه و سفید، تلخ و شیرین، شب و روزش، همه با هم قشنگه! حسابی دوستش دارم!
زندگی به کامتون!
شاد باشید تا همیشه!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

به نظرم زندگیم با مال یکی دیگه عوض شده! خودم نیستم انگار!

سلام. وویی عجب صبح خوشگلییییی خدا!
صبح5شنبه و طلوع و عشق! خدایا شکرت! البته من از2شنبه تعطیلم و خونه موندم ولی، … خخخ!
از سفرم به این طرف کلا زندگی انگار عوض شده و حس می کنم از تصورش به شدت استرس می گیرم. از زمانی که اومدم حس می کنم روحم از جسمم زده بیرون و موقع برگشت راهش رو گم کرده و وارد1جسم اشتباهی شده که خودم نیستم. چیز هایی که داره برام پیش میاد انگار مال زندگی پریسا نیست. خیلی متفاوته خیلی! گاهی از تصورش می خندم، گاهی می ترسم، گاهی کلافه میشم و گاهی بیخیال تمام ندا های درهم حس می کنم بدم نمیاد از این مدل! واسه چی باید بدم بیاد؟ چی میشه اگر این مدلی عاقلانه پیش بره؟ واسه چی نباید بره؟ و…
این2هفته اتفاق های مثبت پشت سر هم زیاد داشتم. هنوز هم دارم. دیروز4شنبه عاقبت رفتم کانون زبان واسه تأیین سطح. افتادم ترم6خخخ! مونده بودم کتاب بریلش رو از کدوم بهشتی تهیه کنم. سر و کله زدن با رودکی کار اعصاب من نیست. یعنی الان نیست شاید بعدا این هم عوض بشه و من صبور بشم خخخ! یکی از بچه ها که خدا خیرش بده گفت کتاب این ترمم رو داره امانت بهم میده ولی باید بجنبم و ترم بعدی رو تهیه کنم که گرفتار نشم. از تابستون شروع می کنم ولی فعلا سی دی رو گرفتم کتابه هم خدا بخواد این هفته یا اون هفته میادش تا پیش از شروع ترم تابستون ببینم کجای کارم. بعدش هم بپرم آویزون پایه های پرینتر رودکی بشم واسه کتاب ترم مهر.
مینی لپتاپ کوفتیم رو عاقبت گرفتم. فرم تماسی اون3تا که گفتی گیرم نیومد عوضش1چیزی رفت داخل آستینم که رسما پدر درآورده ازم. اولا1ونیم واسم آب خورد، دوما ویندوز7سوارش نمیشه، سوما با ویندوز10نمی تونم کار کنم و دارم سعی می کنم و چهارما که از همه مهم تره اینکه کلید فانکشن درست درمون بهم جواب نمیده و در نتیجه کلید های ترکیبی رو ندارم. مثلا با فانکشن و یکی از این اف ها باید تاچ پد قفل بشه و نمیشه. با فانکشن و یکی از این اف ها باید صدا کم بشه با یکی دیگه زیاد ولی نمیشه. تازه به این فسقلی گوشی هم وصل نمیشه نمی دونم جای هدفونش رو من پیدا نکردم یا نداره. یعنی1سوراخی کنارش گیر آوردم ها ولی هرچی فیش هدفون بهش می زنم خیالش نیست خخخ!
مدلش ایسر هست با هارد500و باقیه مشخصاتش یادم رفت. گویاش کردم و آخجون ولی کلا بیچارهم کرده. دیشب از بس خسته شدم حس کردم فقط باید دستم بهش نرسه خخخ!
این هفته2شنبه رفته بودم1جایی که به شدت حس می کردم باید بلند شم ازش فرار کنم و با تمام سرعت برم داخل جلد قدیمیه پریسای دیوونه مخفی بشم و اونقدر بلرزم که خوابم ببره و امیدوار باشم بعد از بیدار شدنم باز خودم باشم. همون دیوونه بیخیال پیش از96و پیش از این زندگی2هفته ایه عجیب. ولی نه فرار کردم نه خوابم برد. عوضش همه چیز مثبت پیش رفت و الان من شبیه تعجبم. وایستا الان میگم دیگه! عه!
مدت هاست که1آشنایی بهم میگه بیا نوشته هات رو به چند تا اهل نظر نشون بده. این چه کاریه که می نویسی پاره می کنی یا می نویسی قایم می کنی! من میرم به1جلسه ای که افرادش می تونن بخونن و نظر بدن و خلاصه خوبه. تو هم بیا یکی از این جلسه ها ببین کجای کاری. اون می گفت و من می گفتم نه! نه! نه! مدلم رو می شناسید که! نه! خخخ.
عید96مادرم این ها1شبی گفتن بریم خونه این بنده خدا عید دیدنی. قبلش1جایی مهمونی بودیم و طولش دادن و من خسته شدم. در نتیجه نق زدم که من نمیام برسونیدم خونه هر جا می خوایید برید. نق های من هم که معمولا کاریه. پس این دفعه هم جواب داد و من رفتم خونه و اون ها رفتن مهمونی. صبح فردا با احتیاط کامل بهم گفتن اون آشنا باز هم سفارش کرد باهات در مورد جلسه ای که می گفت صحبت کنیم. شنیدم1کسی با صدای من گفت باشه. نمی دونم واقعا نفهمیدم این دفعه چی شد که موافقت کردم. خلاصه کنم یعنی1خورده خلاصه تر کنم خخخ! این2شنبه رفتم و تازه اونجا فهمیدم عجب جایی! افراد تشکیل دهنده اون جمع سال ها بود1انجمن ادبی داشتن. درضمن من قرار بود تست بشم. اون ها طبق توضیحاتشون به هر کسی پذیرش نمی دادن. و در نهایت افراد رو بعد از2جلسه محترمانه مرخص می کردن. مگر اینکه کاری که طرف ارائه میده به نظرشون بخوره. و حالا من باید1چیزی ارائه می دادم تا بسنجن و ببینن بعد از چند جلسه باید عذرم رو بخوان خخخ!
خدایا عجب غلطی کردم آخه چی شد که این دفعه این باشه رو گفتم! آخه من بین این ها که20ساله وسط اینهمه کتاب دارن شنا می کنن چی دارم بگم؟ خدایا1طوری از اینجا ببرم بیرون من مال این حرف ها نیستم که!
یواشکی توی دلم1سرویس کامل فحش به خودم دادم و خدا رو شکر که تصادفا یکی از شعر هایی که اینجا و داخل گوش کن نوشتم رو بریل داشتم زدم زیر بغلم و اون روز باهام بود.
-خوب از سیاهی بالاتر که رنگ نیستش که! از پنجره که شوتم نمی کنن پایین از در می فرستنم بیرون! الان تموم میشه!
با این فکر های نمی دونم چه رنگی سکوت جمع منتظر رو شکستم و خوندم و خوندم. باز هم خلاصه، بیرونم نکردن. پذیرفتنم و گفتن باز بیا و درضمن1کتاب چاپ شده که شاعر های مازندران داخلش جمع هستن. این کتاب داره به چاپ مجدد می رسه چون1سری افراد ازش جا موندن. یکی2تا شعر و1شرح حال کوچولو ازم خواستن که بنویسم و ببرم بدم بهشون واسه ورود اسم و قلمم به جمع اون کتابه!
هنوز بهش که فکر می کنم خندم می گیره. بد جوری حس می کنم جسم1نفر دیگه رو اشغال کردم بچه ها. احتمالا بعد از اون خواب طولانیه خطرناک اشتباهی1اتوبان رو عوضی رفتم و از1زندگی دیگه که مال1نفر دیگه هست سر در آوردم. خخخ آخجون میشه از این1داستان نوشت! میشه اما فعلا حسش نیست. باید بجنبم1شرح حال بنویسم. ای خدا نمیشه هر مدلی می نویسم چپکی در میاد پاکش می کنم نمی دونم واسه چی به دلم نمیشینه! چی بنویسم آخه!
باز حرف دارم بنویسم ولی خسته شدم. این روز ها به شدت زود خسته میشم. الان حس می کنم جفت دست هام دارن از حس مرخص میشن. باید تمومش کنم و چند لحظه ولو بشم. من رفتم بی افتم بعدا اگر مهلت بود بلند میشم میام باز می نویسم و البته این دفعه نق می زنم خخخ! شاید هم نزدم فعلا که باید بیخیالش بشم!
امروز حسابی کار دارم. کار های ریز ولی زیاد که شبیه زنبور داخل سرم وزوز می کنن. خدا کنه امروز با این مینی ابلیس بیشتر کنار بیام! آخ دستم دیگه بسه من رفتم!
شاد باشید تا بیام!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

درصدی نق و چند کلمه با تماشاگر بی اسم اینجا!

سلام. باز اومدم! خوب کردم! امروز دوباره اون2شنبه آشغالی داخل محل کارم تکرار شد. خدایا متنفر بودم ولی هرچی کردم نشه شد. شاید لازم باشه واقعا دست از این خریتم بردارم و چند روزی خونه بمونم. به نظرم باید حرف گوش می کردم و این2هفته بعد از سفرم رو می موندم خونه! شرایطش که بود ولی من زد به سرم و انجامش ندادم. از بس لجبازم! دلم نخواست به پس لرزه های این لعنتی ببازم. شاید لازم باشه به قول بعضی از اطرافیانم1خورده بزرگ بشم و گاهی1نظری به منطق کنم. فقط گاهی!
امروز داخل محل کارم بنده های خدا رو حسابی ترسوندم و همه می گفتن واسه چی این مدلی میایی آخه؟ مدیرمون هم می گفت. نمی دونم شاید لازم باشه فردا رو بمونم خونه. دلم نمی خواد. یعنی از مرخصی و تعطیلی بدم نمیاد ولی این مدلیش رو دلم نمی خواد. طبق معمول بلد نیستم توضیحش بدم. دلم نمی خواد ضربه این چیز بشم. حرصم در میاد از دستش. دلم نمی خواد موفق بشه نگهم داره روی تختم. لعنت به خریت های من که تموم نمیشن!
ولش کن بیخیال تا فردا مونده هنوز.
خوب حالا چند کلمه با ناشناسی که داخل فرم تماس اینجا بهم پیام میدی و نمی دونم کی هستی!
سلام! حالت چه طوره؟ سال نوت مبارک! ایشالا امسال رو مثبت شروع کرده باشی و مثبت هم ادامهش بدی. ممنونم از حضور های بی صدات. و حواسم هست که مواظبی هر مدل از دستت بر بیاد بهم کمک کنی. واسه خاطر راهنمایی هات در مورد مینی لپتاپ ممنونم. باید ببینم چه مدلی میشه1سفتش رو تهیه کنم تا با بلا هایی که من سرش میارم سازگار باشه.
گفته بودی واسه چی این اطراف کم میام. ببین واقعا گاهی برام شدنی نیست که باشم. داخل عید که اینجا نبودم، بعدش هم زمان کم گیرم میاد، و گاهی اون قدر این زمان کم هست که باید انتخاب کنم. اینجا باشم یا محله. نمی دونم محله رو می شناسی یا نه. همون گوش کن که داخل پیوند های اینجاست. در زمان های گاهی به شدت محدودم باید انتخاب کنم و1جا باشم. اینجا یا اونجا. و انتخابم اونجاست. به چند تا دلیل که تمامش رو نمیشه بگم. یکی از دلایلش اینه که اگر حرفی واسه گفتن باشه باید اونجا بزنم چون اونجا افرادی هستن که می خونن و می شنون. البته از زمانی که از سفر برگشتم پست عمومی نداشتم و در نتیجه خصوصی ها رو اینجا زدم. دلیل های دیگه ای هم واسه انتخابم هست که اینجا نمیشه بگم. اگر هم می شد ترجیح می دادم حرفش رو نزنم. خلاصه اینکه بین اینجا و اونجا اگر لازم باشه انتخاب کنم معمولا زمانم رو میدم به اونجا. اینه که کم اینجا دیده میشم. اما تو! واسه چی باید هر روز بیایی به1سایت شخصیه پرت و تقریبا یواشکی؟ ببین! اینترنت خیلی بزرگه. اندازه1جهان بی سر و ته. تو می تونی هر روز خیلی جا های شلوغ تر و جالب تر بری. لازم نیست زمانت رو هر روز بذاری و به1خونه اینترنتیه نیمه یواشکی سر بزنی و دنبال مطلب جدید اینجا بگردی. اینجا خیلی چیز واسه دیدن نیست. اینجا فقط1جایی واسه تخلیه دیوونگی های شخصیه1نفر دیوونه شبیه منه و چیز جالبی داخلش نیست! پس عاقل باش و به جای اینکه اینجا دنبال چیز به درد بخور بگردی، بپر جا های دیگه و کلا از اینترنت و امتیاز هاش حالش رو ببر. من خودم هم فقط زمان هایی که گفتنی های نه چندان عمومی دارم واسه استراحت و تخلیه خاطر میام اینجا. متوجه که هستی! کاش بفهمی چی میگم! نمی دونم در چه سن و چه موقعیتی هستی پس نمی دونم توضیحاتم رو می فهمی یا نه. ولی اگر از لپتاپ اینهمه سرت میشه پس حتما خیلی بچه سال نیستی و می فهمی چی میگم. ببین! اینجا اینترنته. جهان اینترنت1جهان کاغذیه. بهش دل نده. به هیچ چیزش. هرچی اینجا می بینی شبیه خواب با1فوت میره هوا. پس فقط داخلش تفریح کن و نیاز هات رو ازش بگیر و تمام! به سایت یا وبلاگی درش وابسته نشو، به شخصیت هاش و مکان هاش دل نده، به پایداریه دیده های امشبت در فردا ها اطمینان نکن، و خلاصه فقط داخلش بچرخ و حالش رو ببر ولی بسته هیچ چیزش نشو. این سایتِ فسقلیِ نیمه یواشکی امشب هست و فردا شاید دیگه نباشه. ممکنه من دیگه حس و حال نداشته باشم نگهش دارم و بفرستمش هوا. نباید بسته اینجا بشی. باید برات خیلی عادی باشه که1روزی بیایی و ببینی این آدرس باطله و شونه بالا بندازی و بری1جای دیگه حالش رو ببری. اینجا اینترنته. جهان سراب های رنگی. مواظب باش گرفتارش نشی. من1دفعه این بلا سرم اومد. در سن بعد از30سالگی، زمانی که از نوجوونی خیلی زیاد فاصله داشتم، زمانی که مطمئن بودم اشتباه نمی کنم، این بلا سرم اومد. گرفتار شدم. اول وابسته به1مکان اینترنتی شدم، بعدش وابسته به1جریان اینترنتی شدم، بعدش1زنجیره رفاقت های اینترنتی رو خیلی زیاد جدی گرفتم، بعدش مرز بین جهان سراب و دنیای واقعیم رو شکستم و اینترنت و اشتباهات اینترنتی رو وارد جهان واقعی و زندگیِ واقعیم کردم، و در انتها چنان ضربه ای خوردم و با چنان شوک وحشتناکی از رویا پریدم که هنوز از فشارش گاهی به سرگیجه می افتم. تجربه مزخرفش واسه تمام عمرم کافیه که دیگه تکرارش نکنم. کاش من عاقل باشم! و کاش تو هم عاقل باشی!
خوب به نظرم زیاد حرف زدم. امیدوارم از خودم عاقل تر باشی و ناگفته هام رو از گفته هام خونده باشی و دیگه ازت نبینم که واسه راکد موندن های اینجا بی تابی کنی!
دیر وقته. من هم از نظر جسمی روز چندان مثبتی نداشتم. باید تمومش کنم. مواظب خودت باش! من رفتم بغل رویا های رنگی. تو هم برو حالش رو ببر. از اینترنت، از رویا، از زندگی!
شاد باشی ناشناس فرم تماس و شاد باشید همگی تا همیشه!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

مینی لپتاپ و سفر و تردمیل و چند تا چیز دیگه!

سلام. امروز بعد از مدت ها رفتم روی تردمیل. اصلا تصور نداشتم دلم تنگ بشه واسش. سرعت آهسته، شیب خیلی کم، تقریبا هم گام با پیاده روی های خیلی آهسته. ولی خوشایند بود که انجامش بدم. من در حساب این چیز ها معمولا وسواسم. واسه همین شمردم. باید فردا یا پس فردا شروعش می کردم ولی گفتم بیخیال یواش میرم خیلی یواش و رفتم خخخ! فقط نیم ساعت. خوش گذشت. میگم واسه چی ممنوعه ها اینهمه جذابن آیا؟ البته تردمیل واسه من ممنوع نبود و نیست فقط لازم شد1خورده دیر تر برم طرفش. حالا اینهمه مدت این اینجا بود من به1001بهانه از زیرش در می رفتم! از دست مخ برعکس من! چیکار کنم عاقل که نیستم که!
خلاصه امروز رفتم روی تردمیل. وسط هاش1خورده حس کردم1نبض زشت چندش از داخل سرم شروع کرد به زدن و پخش می شد همه جام و هیچ خوشم نیومد. بعدش این نبضه1خورده درد همراهش شد و بیشتر خوشم نیومد. داشت کفرم رو در می آورد به خصوص اینکه سر چشمه این عوضی اطراف گوش راستم چرخ می زد. به نظرم رسید داره دستم میندازه و با هر ضربانش میگه ها! ها! ها!
-الاغ! به من می خندی؟ پدرت رو در میارم!
دستم رفت طرف دکمه سرعت و شیب تا، …
-نه! جسمت گناه داره. روانت هم همین طور! تو هم بخند! حل میشه! بخند!
دستم رو از دسته برداشتم و به مو هام دست کشیدم. به خودم که اومدم لبخند می زدم. به دسته1دستی چسبیده بودم ولی سرعت زیاد نبود و خطر نداشت اما نمی شد خیلی ادامه بدم. دسته ها رو2دستی گرفتم و قدم هام رو با اون نبض همراه کردم.
-خوب! حرف حسابت چیه! با هم میریم! بزن بریم!
همه چیز آروم تر شد. شبیه هوایی که توفانش در لحظه آخر از شروع شدن پشیمون بشه. پیاده رویم روی تردمیل بد نبود. بعدش حسابی خسته شدم. انگار1کوه رو دور زده بودم. انگار1جاده راه رفته بودم. خسته شده بودم. اونقدر خسته شده بودم که در اعماق احساساتم همراه اون نبض خسته شروع حس تهوع رو درک می کردم. حس دلواپس شدن نداشتم. چند تا نفس عمیق، چایی، استراحت، آرامش، حله!
فردا اگر بشه باز هم میرم پیاده روی البته همچنان روی تردمیل. یاد توضیحات در مورد پیاده رفتن روی تردمیل و مزایاش نسبت به پیاده روی های طبیعی در این مدت واسه خودم افتادم. یاد اون لحظه ایی افتادم که بعد از کلی توضیحات خیلی معصوم گفتم که چیزی نفهمیدم. من باید زبانم رو قوی تر کنم. آخ خدا که اون لحظه چه قدر دلم می خواست بخندم. شکلک بدجنس! خیلی بدجنس! خوب به من چه مهلت نشد من حرف بزنم تقصیر من نبودش که! خوب طوری نیست حالا می دونم دیگه خخخ!
پیاده رفتن روی تردمیل امنه، جریانش1نواخته، هر زمان خودم بخوام متوقف میشه، زمینه استراحت در1قدمیمه که اگر لازم شد سریع خودم رو بهش برسونم، تمرکز لازم نداره، خطر های خیابونی نداره، صدا و دردسر اطرافم نیست، توقف های بی جا نداره، و خلاصه بهتره من این روز ها تحرک آهسته رو شروع کنم و پیاده روی عالیه از مدل تردمیلیش. خوب همش رو گرفتم دیگه! حالا با چه کیفیتی و در چه مدت و با چه اوضاعی خیالی نیست خخخ!
امروز تماس گرفتم دنبال مینی لپتاپ گشتم. طرف2ساعت مشخصات و قیمت لپتاپ رو برام گفت آخرش بهش گفتم اینکه لپتاپ شد من گفتم نوتبوک می خوام یعنی مینی. بنده خدا تازه2زاریش افتاد که عجب مینی همه چیزش فرق می کنه شما نگفتید که! گفتم چرا من عرض کردم نوتبوک نمی دونستم باید حتما بگم مینی. خوب حالا ببخشید دوباره بگید البته در مورد مینی ها!
کسی می دونه من واسه چی اینهمه ملت آزارم آیا؟ به خدا دست خودم نیست نمی فهمم واسه چی این شکلی میشه!
خلاصه طرف گفت تحقیق می کنه قیمت رو بهم میده هنوز زنگ نزده و حرصم داره در میاد. من اهل انتظار نیستم. خیلی بدم میاد از انتظار خیلی. دلم می خواد اگر کاری قراره انجام بشه پس فورا بشه. اینکه منتظر زنگی بمونم که نمی خوره حرصیم می کنه. اگر دست خودم بود همین امروز بلند می شدم می رفتم مغازه طرف واسه خرید اون چیز فسقلی. ولی عوضش اینجا منتظرم که زنگ بزنه و امشب دیگه دیر شده و می دونم رفت واسه فردا و هیچ خوشم نمیاد!
فردا باید برم کلاس آواز. اصلا تمرین نکردم. صدام که بالا میره حس می کنم1چیزی شبیه مغزم از گوش هام می زنه بیرون خخخ! جدی نمی تونم نه نفس دارم نه حال که داد بزنم بخونم! کاش فردا خیلی سخت نباشه من تمرین نکردم خداجونم!
از87به این طرف هیچ زمانی با کلاس و کارم راحت نبودم ولی هیچ زمانی هم اندازه امسال دلم نمی خواست سریع تر این2ماه تموم بشه و تعطیلات برسه. مشکل نق زدن های همیشگیم نیست به خدا. این روز ها خیلی سریع خسته میشم و آشکارا از نفس می افتم. بنده های خدا تا جایی که ازشون بر میاد هوام رو دارن. مادر امیر کوچیکه هنوز اون2شنبه کزایی که سرگیجه وحشتناکم1دفعه نازل شد و کل دفتر رو به هم ریخت رو یادشه. خاک بر سرم کاش یادش نبود کاش خودم یادم نبود کاش هیچ کسی یادش نبود! بدم میاد خیلی بدم میاد از اینکه این مدلی دیده بشم. دست خودم نیست حس خیلی بدی بهم میده. متنفرم از اینکه بیمار ببیننم. بدونن مثلا1چیزیم هست. هر دفعه از حال و وضع خودم و بیماریم بپرسن و، … بلد نیستم توضیح بدم واقعا نمی تونم. اون ها نیتشون خیره. هم اون ها هم دوست هام. ولی من نمی خوام در موردش حرف بزنم. اون ها می پرسن و من حرصی میشم. مادر امیر کوچیکه در مورد اینکه دکتر رفتم یا نه و نتیجه چی شد پرسید. جواب رو تقریبا سربالا دادم. خوشم نمیاد در موردش صحبت کنم. حتی اینجا. الان هم دارم تمرینی می نویسمش. حس می کنم باید این حس و حال مسخره ترکم بشه. از حرص خودم برعکس تمایلم دارم سعی می کنم در موردش بنویسم ولی، … احتمال اینکه بدون انتشار شوتش کنم به عدم خیلی خیلی خیلی زیاده.
خلاصه به مادر امیر کوچیکه گفتم چیزی نبودش که1سرگیجه کوچولو بود اومد و رفت. بنده خدا گفت نه این طوری نیست باید به فکر باشی و از این چیز ها. گفتم بله به فکر هستم ممنون. طرف بیخیال نشد و می خواست بدونه دکتر چی گفت و از این چیز ها. بهش گفتم دکتر گفت باید از هر چیزی که بهم استرس میده فاصله بگیرم. مثلا حرص و حرف زدن زیاد و، … خخخ خدایا دروغ هم نگفتم واقعا یکی از توصیه ها این بود دیگه!
به همکار هام هم همین رو گفتم. کاش دیگه نپرسن! کاش دیگه هیچ کسی نپرسه! بدم میاد خدایا بدم میاد بدم میاد خدایا من بدم میاد!
شکلک دیوونه. چیه تو عاقلی به جهنم من نیستم میگی چی؟ دهه!
این آقاهه که منتظر توضیحات مینی لپتاپشم پیام داد که هنوز پیدا نکرده. مگه فروشنده نیست پس داره دنبال چی می گرده؟ امشب گیر دادم الان روی دنده نق دارم میرم خخخ!
بچه های ما اون هفته میرن1گردش2روزه. من نمیشه همراهشون بشم. دلم می خواست می شد ولی، … عاقلانه نیست! واقعا نیست! من بی عقلی زیاد دارم ولی به نظرم بد نیست1خورده کمش کنم. فقط1جا هایی1خورده کم تر نه همه جا!
من سفر دلم می خواد. سفری بدون استرس. تمامش سفر. تمامش تفریح. سفر دلم می خواد حسابی هم دلم می خواد حسابی!
امروز بین دوست ها حرف سفر شد. گفتن پریسا هستی؟ دلم پر می زد که باشم ولی گفتم نه! مرخصی ندارم. گفتن اگر داخل تعطیلات بشه چی؟ واقعیت همیشه راست ترین و کوتاه ترین راهه. دیگه حس و حال پلیس بازی ندارم. واقعیت رو گفتم.
-واقعیتش مادرم1خورده از دست سفر رفیقانه و نتایجی که واسه خودم و خونواده درست کردم حرصیه اگر بهش بگم هنوز نگفته میگه لازم نکرده ولش کن.
همین هم شد. امروز عصری بهش گفتم و جواب دقیقا همین بود.
-لازم نکرده ولش کن. من به اینترنتِ تو همین طوریش اعتراض دارم حالا برنامه سفر هم ارائه میدی بهم؟
سعی کردم واسش توضیح بدم که شرایط این دفعه متفاوته ولی اصلا دلش نخواست بشنوه.
-اصلا اصلا ولش کن اصلا نمی خواد بگی نه حرفش رو نزن نه!
خندم گرفت.
-واسه چی می خندی؟
-واسه اینکه دقیقا به بچه ها گفتم اگر بهت بگم این مدلی میگی و دقیقا همین مدلی گفتی.
مادرم خندید ولی رضایت نداد. گفت هیچ دلش نمی خواد تابستون95رو دوباره بگذرونه و از این چیز ها. حرف رو کشیدم به سفر های معمولیه خودمون و سفر خودش که نباید منتظر تعطیل شدن های من بمونه و اگر پیش اومد بره بلکه اوضاع رو بهتر کنم ولی مادرم یادش نرفت و آخرش گفت خوب حالا اگر پیش اومد حرفش رو می زنیم ولی تو سفر اینترنتی نمیری! زدم زیر خنده و پا شدم رفتم دنبال چایی آوردن. فعلا که هیچ فایده نداره گفتن هام. خدا رو چه دیدی شاید زمانش که رسید اون هم نرم شد. هرچند من چندان خوشبین نیستم. حسابی پرونده خودم رو سنگین کردم تابستون95و تقریبا امیدی به تخفیف نیست. هرچی خدا بخواد. واقعیتش تجربه های گذشته دلواپسم می کنن و حس می کنم دلم تکرار هاشون رو نمی خواد و از ترس تکرار ها فکر می کنم شاید بهتر باشه حالا که ظرفیتش در موجودیتم نیست، به حرف مادر گوش کنم و جهان اینترنت رو در جایگاه خودش، در سیستم و در گوشی و در تصورات مثبت و قشنگ از عزیز های اینترنتی نگه دارم و بیش از این درش پیشروی نکنم.
خلاصه که فعلا فرضیه هم سفر شدنم با بچه های اهل سفر، اگر سفری باشه، پر! باز هم هرچی خدا بخواد!
ساعت هم از9گذشت و این بنده خدا زنگ نزد. دیگه نمی زنه. باید صبر کنم تا فردا! آخ خدا فردا چی می شد اگر تعطیل بود این فردا! به شدت حس خستگی می کنم. خوابم نمیاد خستم. خیلی شدید خستم. خدایا کمکم کن!
بلند شم برم نمی دونم کجا. به نظرم باید ولو بشم. حس می کنم سرم وزنش زیاد تر از حد معمولش شده باید بذارمش1جایی.
باز میام. فعلا شما ها شاد باشید من هم استراحت کنم!