دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

آزاد شدم!

سلام. دلم خواست بیام. شعرم نمیاد متنم هم نمیاد اگر هم بیاد حسش نیست. ولی ذوقم میاد. نا ندارم شلوغش کنم فقط یواش خوشحالم. بدون جیغ و هوار و بالا پایین پریدن فقط خوشحالم. شلوغی هاش باشه واسه بعد الان واقعا نمی تونم. جسمم هنوز فرمون نیست. به نظرم باید باور کنم که درسته و1خورده طول می کشه! ترجیح می دادم این مدلی نباشه ولی هست و باید صبور باشم. در نتیجه فقط یواش و متین و بی سر صدا حسم مثبته. خوب نمیشه شلوغش کنم ولی اینجا نوشتن شامل شلوغ کردن ها نیست پس مشکلی نداره. اینکه اینجا بدون جیغجیغ های همیشگی حرف بزنم. اینکه بگم خوشحالم. اینکه سبک باشم از اینکه احتمالا آزاد شدم. توضیح ندارم. دلم نمی خواد. فقط اینکه نتیجه سفرم به طرز وحشتناکی مثبت بود. خودمونیم حسابی می شد که برعکسش بشه و باز هم خودمونیم من بد ترسیده بودم خخخ! خوب چیه من که سوپر قهرمان نیستم ادعا هم ندارم همون اولش هم خودم شبیه آدم گفتم می ترسم دیگه! گناه که نکردم ترسیدم خوب!
سفر رو رفتم، منفی ها ضربه شدن، نتیجه کاملا مثبت بود و من دلم هوار می خواد ولی فعلا نمیشه. دیروز با بچه ها بیرون بودم. آخ خدا2تا قدم که می رفتم حس می کردم نفسم جوابم می کنه الان می افتم. این وسط3گفت بیایید بدویم! نه نگفتم ولی1لحظه احساس کردم الانه که بپاشم از حال برم و واسه خودم و اون بنده های خدا دردسر بشم ولی به خیر گذشت. دلم می خواست داد بزنم. همشون رو سفت بغل کنم و جیغ بکشم آآآییی همه جهان بدونید من آزاد شدم آزاد! ولی نکردم. خندیدم و سکوت کردم تمام دیروز رو! نمی شد. اولا نفس شلوغ کردن نبود، دوما با کسی از گیر هام نگفته بودم که حالا واسه آزاد شدن هام شیرینی بدم، سوما من نیت کرده بودم5تاییمون رو مهمون کنم بدون گفتن مناسبتش و زمانی که از سفر برگشتم خبر فوت4حسابی، … خلاصه دیروز که بچه ها رو دیدم دلم نیومد. هنوز هم دلم نمیاد. بدون4دستم به شیرینی دادن نمیره. دیروز رفتیم سر خاکش. با اینکه1واسم گفته بود ولی من انگار باور نداشتم. دست که زدم به گل های روی قبرش حس کردم باید همه رو بزنم کنار بلکه خودش رو پیدا کنم که همراه1و2و3به خاطر شوخیه زشتی که باهام کردن بهم می خندن. ولی فایده نداشت. زیر اون آفتاب تلخ، گل های گرمازده، پارچه زیر دسته گل های پاشیده، 1پهنه خاک، قبری که اسم بالاش نبود، مزار4، خدایا باورم نمی شد!
من بودم و1شیشه گلاب کوچیک که به جای اون جعبه شیرینی که نیتش رو کرده بودم آورده بودم واسش! 4نمی خندید. سکوت بود و سکوت. سکوت قبرستون! قبر4! این نمی شد درست باشه!
با هر خاطره که ازش یادم می اومد1مشت اشک از لای مژه هام می زد بیرون. نمی تونستم درست درمون گریه کنم. نمی دونم واسه چی. نمی شد. شیشه گلاب رو باز کردم و خالی کردم روی گل ها و پارچه و خاک! روی مزار4! دیر می شد. 3آهسته زیر گوشم گفت بلند شم. پا شدم. بقیه ایستاده بودن. بالای مزار ایستادم! بالای مزار4. 1دفعه انگار تمام بودن هاش، خندیدن هاش، سر به سر من گذاشتن هاش، هر زمان کاری داشتی حتما زنگ بزن بیام هاش، صبوری های وسط توقف هاش، همراهی کردن به خاطر پیدا شدن چیزی که داخل هیچ مغازه ای نبود هاش، به من خبر دادن از چیز هایی که من ازشون آگاه نبودم ولی اون می دونست از شنیدن و داشتنشون خوشحال میشم هاش، تمام خاطره هاش، تمام حضور هاش، چیزی داخل دلم انگار شکست. صدایی از درون سکوتم بلند شد که می گفت وایی! وای خدا وایی! وااایی وااایی خدا وااایی خدا وااییی!
اشک تازه همراه چیزی از جنس ناله های ناکام ولی بی حال جاری شد. 4رفته بود! تازه داشت باورم می شد. 4رفته بود. بچه ها در غیبت من پشت جنازهش رفتن. شستنش رو دیدن. همراه بقیه زنده ها تا بالای قبرش رفتن. روی جنازهش نماز خوندن و شاهد دفنش بودن. و من، شبیه همیشه، باز جا مونده بودم! تازه داشت باورم می شد. حالا گریه مجال نمی داد و اون ناله بی حال.
-وااایی! وااایی خدا وااایی خدا وااایی! …
دلم می خواست داد بزنم نمی شد. دلم می خواست بلند هقهق گریه کنم باز هم نمی شد. جسمم داشت وا می داد. نفسم یاری نمی کرد. نمی تونستم. جسمم هنوز مونده تا فرمون بشه. هنوز نمی شد. فقط اشک بود و ناله ای که نمی رفت بالا.
-وااایی! وااایی خدا واااایی! وااایی وااایی وااایی خدا وااایی خدای من وااایی!
زیاد نگذشته بود که1گفت باید بریم پری. رفتیم. راننده ای که به جای4همراهیمون می کرد تا می تونست حرف می زد و می خندید و آخرش1جا گفت خوب بگیم بخندیم این خانم حالش1خورده بهتر بشه. دلم سوخت واسه حال و هواش. سعی کردم. به خاطر هوای اون. به خاطر هوای بقیه. به خاطر حال خودم. از تصور اینکه خود4هم اگر بود حالا می خندید هم بیشتر گریهم گرفته بود هم خندم می گرفت. اکثریت با زنده های اطرافم بود. خودخواهانه بود اون لحظه ادامه گریه کردنم. خندیدم. بعدش هم رفتیم با1و2و3گردش. موقع رفتن، موقع برگشتن، عجیب جای خالیه4احساس می شد. شاید بقیه هم حس کردن و نگفتن. من هم نپرسیدم ولی خودم خیلی احساسش کردم خیلی! خونه که رسیدم گریه نکردم. طول نکشید که بقیه رسیدن. این روز ها زیاد تنهایی ندارم. اجازه نمیدن. این روز ها من حسابی لوسه خونم خخخ!
خلاصه شیرینی ندادم. نیتش رو داشتم ولی احتمالا بیخیالش بشم. از طرفی همون طور که گفتم، بدون4دستم و دلم به شیرینی دادن نمیره. فعلا که نرفت. شاید بعدا. شاید!
از طرف دیگه هم ترسیدم و می ترسم اون ها بگن واسه چیه و من دیگه حوصله راز و ماجرا و اسرار و از این سنگینی ها رو ندارم. ترجیح میدم دیگه تموم بشه! اما پیش از این هم گفتم من حرف خودم وسط دلم جاش نمیشه. باید1جایی به1کسی بگم. نمی شد اتفاقی که اینهمه واسم عشق داشت و داره رو در سکوت سپری کنم. پس اومدم اینجا و بی هوار1000دفعه زمزمه می کنم من آزاد شدم! من آزادم! آزادم! من آزادم آزاد!
خدایا شکرت!
واسه خاطر جمعی باید گاهی ها مواظب تر باشم. در کمال ناخرسندی، خخخ، باید ارباب ماسک رو گاهی ملاقات کنم. البته فعلا. شاید بعد ها دیگه چندان لازم نباشه شاید هم احتیاط همیشه مثبت باشه. من خوشم نمیاد ولی اگر به این شرط و به این وسیله اوضاع همین طوری معتدل بمونه خوب میشه تحملش کرد. چه قدر دلم می خواست می شد این رو رمزیش می کردم. اگر رمزیش کنم دیگه توضیحات اضافی لازم نیست بدم و از طرفی هم حرفم رو نوشتم و تخلیه شدم. ولی، بیخیال نمی کنم. رمزیش نمی کنم توضیح هم نمیدم همین مدلی که دلم خواست بنویسم بی توضیح و بی سر و ته تر از همیشه می نویسم و می زنمش اینجا. باید تمرین کنم. باید اینهمه درگیر نگاه های عاقل های عاقل پسند به دیوونگی های خودم نباشم. جفنگ نوشتن های من در اینجا به کسی آسیب نمی زنه پس من مجاز هستم اینجا جفنگ های این مدلی بنویسم. کسی هم اگر موافقش نبود از من دیوونه دیوونه تره که زمان واسه هیچ چی تلف می کنه. هی با خود خودتم. خجالت نمی کشی؟ واسه چی یواشکی دید می زنی اون نیش زشتت بازه به پوزخند زدن که فلان و بیسار! اصلا به تو چه! دلم می خواد حرف داری آیا؟ واسه شفات دعا نمی کنم چون می دونم کلا بی درمونی خخخ! به جهنم بابا خودم رو عشقه! هرچی هم گفتی و میگی و نیت کردی بعدا بگی تمامش خودتی!
خوب دیگه بلند شم برم پی کارم. مادرم خوابه الانه که از صدای این نوک زدن های من بیدار بشه و خخخ! راستی من دلم نوتبوک یا همون مینی لپتاپ می خواد. نمی دونم واسه چی می خواد ولی می خواد. ولخرجیه اگر برم1دونه بخرم آیا؟ مادرم میگه ببین اگر لازمه کاریش نمیشه کرد بخر. تصور کنید! مادر من پیش از این دسته کم1خورده نصیحت که نه، توضیح می داد که ببین اگر چیزی واقعا لازمه تهیهش کن و الان مگه لپتاپ خودت چشه و از این چیز مثبت ها. مادرم عشقمه خخخ! ولی این دفعه این ها رو نگفت. به نظرم اگر بگم عروسک هم می خوام خیلی گیر نده بهم خخخ! این مزیت این روز هاست باید ازش حد اکثر استفاده رو کنم! ولی نه دیروز که در راه برگشت بهم زنگ زد و صدام یواش بود می خواست بدونه باز وارد مه سفید شدم یا نه. مثل اینکه پرهیز هام از این یکی جدی تر از تصورات خوش بینانه خودمه و بد نیست واسه خاطر خودم و دلواپسی های مادرم هم شده این مدت1خورده بیشتر مواظب باشم و از این1قلم پرهیز کنم. مشکل هم نیست واقعا این روز ها نیازی بهش حس نمی کنم. حتی شب اول بعد از پایان سفرم که هم درد و سنگینی اذیتم می کرد هم آخر شب تنها شدم و واسه اولین دفعه حس کردم1اون روز صبح داخل خبر هاش چی بهم گفت و خبر فوت4رو بهم داد و از این حس افتضاح ها. واقعا حس نکردم دلم مه بی رنگ و با رنگ بخواد. الان هم حس نمی کنم که بخوامش. پس بیخیالش.
دیر کردم. دیگه واقعا باید بلند شم. چایی روی سماور منتظرمه و عصر جمعه هم داره می رسه. باید تزئینش کنم که از اون حالت خاکستریه تلخ در بیادش!
من همچنان مینی لپتاپ می خوام. خوب دیگه من رفتم. اگر بمونم باز نق می زنم. آخجون نق! این رو دوستش دارم. دست خودم نیست نق زدن دوست دارم خخخ! راستی میگم این رو رمزیش کنم آیا؟
همگی شاد باشید تا همیشه!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من خوبم. شما چه طورید؟

سلااام بچه ها من اومدم! چیه چپ نگاه می کنی کی گفته چرت بزنی که حالا با پاره شدن رشته های طلاییه چرتت اخم کنی به من؟ چند وقت نبودم ذوق زده شدی؟ بی خود شدی. سفر بودم. الان هم سفر تموم شده و من اینجام. چرت زدن هم بی چرت زدن. هرچی هم داری میگی تمامش خودتی!
خلاصه اینکه چند روزی، فقط چند روز ناقابل سفر بودم و نه گوشی داشتم نه سیمکارت نه سیستم و در نتیجه اینترنت از دستم خلاص بود و حالا باز اومدم. آخ جون!
آخ که چه قدر دلم تنگ شده بود واسه شما و اینجا و حال و هواش و فضاش و همه چیز هاش!
دیگه چه خبر؟ عید خوش گذشت آیا؟ ایشالا واسه همه عالی گذشته باشه! به من که خوش گذشت. این عید واسه من حرف نداشت. قشنگ شروع شد، قشنگ پیش رفت، داخلش1سفر رفتم که خیال نمی کردم اینهمه برام محتوا داشته باشه ولی داشت، چند تا تجربه عجیب و مثبت داشتم و چند تا وظیفه رو حس کردم که باید از همین فردا سفت بچسبم به انجامشون، و خلاصه اگر بخوام نمره بدم1مثبت بزرگ و ماندگار به عید امسال میدم که فراموشم نشه.
گفتم که سفر بودم. سفرم عالی بود. پر از حس های بی اسم و رسمی که شبیهش رو تا حالا کمتر تجربه کرده بودم. مثبت بود. البته1چیز های1خورده کمتر مثبت هم داشت! نه صبر کنید دروغ نمیگم. اون1بخش هاییش منفی بود خیلی خیلی منفی. از جنس وحشت و استرس و استرس و استرس خالص واسه خودم و واسه بقیه. و البته باز هم دروغ نگم تقصیر من بود. ولی شکر خدا منفی کم و کوتاه بود و زود حل شد و مثبت هاش خیلی خیلی بیشتر بودن. بیشتر واسه خودم و بعدش هم واسه بقیه همراه هام.
شاید، شاید البته فقط شاید حس و حالش باشه که1زمانی1بخش هایی از خاطراتش رو داستان کنم بزنم اینجا ولی خیلی مطمئن نیستم.
آسمون رو سیر کردم، پرواز عالی بود، جای تکی تکی تون خالی، فهمیدم که برخلاف تصوری که پیش از این داشتم انگلیسیم زیر0نیست و1چیز هایی ازش سرم میشه و تشویق شدم جدی تر یادگیریش رو ادامه بدم، درصد زیادی از اختلافاتی که با ارتفاعات متحرک از جمله پله برقی ها داشتم برطرف شد و الان من و حضرات پله برقی ها در آستانه آشتیِ کاملیم، آخ جون، باز هم1دفعه دیگه دست خدا رو روی شونه هام دیدم که چه محکم هوام رو داشت و جایی حفظم کرد که خودم نمی دونستم چه خطری بالای سرم چرخ می زنه و زمانی که ماجرا تموم شده بود فهمیدم خدا از چی نجاتم داده، و اینکه فهمیدم برادرزاده کوچولوم برخلاف تصورم هنوز دوستم داره. این رو در شرایط تاریک درک کردم و چه لذتی داشت برام! زمانی که2تا دست خنک روی دست های بی حسم بالا و پایین رفت و خنکی و آشناییشون از اون طرف مرز های بی حسی و خواب کشیدم این طرف. زمانی که چشم هام باز نمی شدن و مطمئن بودم از تشنگی میمیرم. زمانی که اون صدای آشنای کوچولوی عزیز پیش از اینکه بتونم ناله از جنس تشنگیم رو ترجمه کنم آهسته بهم می گفت بیداری؟ بیا برات پپسی آوردم. ولی خودت باید زود باشی کمک کنی بازش کنی. می تونی زود باش!
چه عشقی بود خنکای اون قوطیه فسقلی که به دستم می خورد و اون2تا دست عزیز و عزیز که دست های آتیشیم رو دور قوطی نگه داشته بودن. دلم می خواست حرف بزنم. تشنم بود نمی شد بگم. دست هام فرمان نمی بردن زبونم هم همین طور. و تمام این ها به حضور عشق کوچولوی من می ارزید.
بقیه رسیدن و فرشته من باید می رفت. ولی متأسفانه این بچه1چیز هاییش خیلی زیاد به من رفته. از جمله لجبازی کردن هاش در مواردی که نظرش منطبق با نظرات اطرافش نیست. نرفت.
-می خوام اینجا بمونم. تشنش بود! تازه خندوندمش. شما زبونش رو نمی فهمید. خودش هم دلش می خواد من اینجا باشم.
درست می گفت. دلم می خواست بمونه خیلی زیاد دلم می خواست. چند ماه بود که حس می کردم عشق کوچولوی من دور میشه ازم. بزرگ شده. حس می کردم با دیدن و درک کردن های تفاوت بین دیدن های خودش و ندیدن های من بر طبق همون قاعده بی استثنای لعنتیه طبیعی دور و دور شده ازم. ولی من هنوز اندازه گذشته دوستش داشتم. خاطر جمع بودم از سلامت و آرامشش ولی دلم، دلم تنگ شده بود واسش. که شبیه گذشته ها باهام حرف بزنه. باهام بخنده. بهم گیر بده و بخواد حواسم به گفته هاش و شیطونی هاش باشه. من تشنه بودم واسش و اون کوچولوی دیروزی حالا بزرگ شده بود و دیگه دستم به دل و دنیاش نمی رسید. دلم گرفته بود اما یواشکی. دلم تنگ بود اما یواشکی. دلم شکسته بود اما یواشکی. اون لحظه ای که این ها رو واسه مادرش گفتم، حس کردم اون بغض یواشکی با تمام مواظبت هایی که ازش کردم عاقبت ترک خورد.
-آخ جون مثل اینکه جیگیلک هنوز دوستم داره.
مادرش تعجب کرد.
-آره که دوستت داره. این چه حرفیه؟
شبیه سراشیبی که در مسیرش توقف نیست دیگه نتونستم متوقف بشم از گفتن هایی که به خودم تعهد کرده بودم هرگز در هیچ گوشی به هیچ زبونی نگمشون.
-خیال می کردم دیگه دوستم نداره. مطمئن بودم دیگه رفته. آخرین توصیهش به من با اون زبون صمیمیه آشنای دیروز هاش در مورد این بود که به هنرم ایمان داشته باشم و مروارید بافی رو سفت بچسبم. بعدش ازم دور شد و رفت به دنیای آدم بزرگ ها. مروارید بافتن هام رو به عنوان آخرین یادگاری از صمیمیتش برداشتم و هنوز بهش چسبیدم. ولی دلم واسه خودش خیلی تنگ شده. حس کردم دیگه خاطرم براش، …
دیگه نمی شد نگهش دارم اون سیل چند ماه در انتظار رو. نتونستم ادامه بدم. مادر این بچه1دوست بسیار عزیزه واسم. انتظار هم نداشت دیگه بتونم حرف بزنم.
-عجب آدمی هستی. به خدا اصلا این طوری نیست اون واقعا هنوز دوستت داره. خیلی هم زیاد. ببین! تو نمی بینی من دارم می بینمش. دور ایستاده از اون طرف داره با دلواپسی نگاه می کنه و با اشاره ازم می پرسه تو واسه چی گریه می کنی! هی دارم واسش سر تکون میدم که یعنی چیزی نیست. خیالش1کمی راحت تر میشه میره باز میاد تماشا می کنه می پرسه. دیوونه ای. دیگه از این فکر ها نکن. تو واسش هنوز شبیه گذشته هایی فقط این بزرگ تر شده و عوض شده. با تو، با بقیه و حتی با من! ایناهاش باز در رفت اومد داخل!
عشق کوچولوی من خیلی معمولی همه باید ها و نباید ها رو بیخیال و سریع جا گذاشت و صاف اومد و1دستمال داد بهم چون اولی که مادرش بهم داده بود رو خیس کرده بودم.
-بیا دستمال بگیر عمه. واسه چی گریهت گرفته بود؟
سعی کردم لبخند بزنم و بگم من گریهم نگرفته بود بِهِشتَم! چشم هام، … نتونستم بگم. چه قدر خسته بودم! خدایا چه قدر خسته بودم!
دست های عزیزش هنوز روی دستم بود. صدای خودم رو شنیدم که تقریبا زمزمه می کرد:
-دوستت دارم بچه! به خدا1طور وحشتناکی دوستت دارم بچه!
و بعد چشم هام بسته شدن و به یکی از آروم ترین و شاید طولانی ترین خواب های عمرم فرو رفتم. بیدار که شدم، سبکی از شونه هام می بارید. عشق کوچولوی من که دیگه چندان هم کوچولو نیست در تمام این سفر هر زمان مهلتی بود کنارم بود. سر به سرم می ذاشت و شبیه گذشته ها اجازه نمی داد به هیچ چیز جدی از اطرافم توجه کنم و انتظار داشت فقط به اون گوش کنم و جواب هاش رو فوری بدم و صحبتم باهاش با هیچ صحبت جدی و متفرقه ای قطع نشه و، … خدایا چه قدر دوستت دارم! خدایا حسابی می خوامت!
خلاصه اینکه من خوبم! شما چه طورید؟
همگی شاد باشید از حال تا همیشه و همیشه و همیشه!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دارم میرم سفر!

بچه ها سلام. حسابی شلوغه مگه نه! میمیرم واسه این شلوغی های داخل عید! یعنی میمیرم واسش ها! اطراف من هم حسابی شلوغه. کلا ریختم به هم. تنهایی هام، خوردن هام، خوابیدن هام، بیدار شدن هام، بافتن هام و کلا از اول روز تا آخر شب زندگیم کامل ریخته به هم و حس می کنم سنگین و خسته شدم از اینهمه تغییرات1دفعه ای و اینهمه تفاوت دیروز و این روز ها. البته می دونم موقتیه ولی گاهی لازم دارم1لحظه بشینم کاری نکنم حرف نزنم سر بالا نکنم به جواب هیچ سؤالی به حضور هیچ کسی متمرکز نباشم و نمیشه و در نتیجه خخخ!
خلاصه اینکه این روز ها منم و مهره ها و شلوغی های بی نظم اطرافم که نظم نداشتهم رو به هم ریخته و بهار و، … 1سری دلواپسی های یواش.
بچه ها من حرف خودم رو نمی تونم نگه دارم. تصمیم داشتم تا میشه کمتر آفتابی بشم بلکه حرف نگه دارم ولی نشد!
گاهی هر کسی در زندگی حس می کنه خورده به دری که باز کردنش کار هیچ کلیدی نیست. گاهی این بنبست ها آشکارن و گاهی1خورده یواش. به کسی نمیگی! به روی خودت نمیاری! حرفش رو نمی زنی! حتی در موردش دعا هم نمی کنی! زبونت هم آگاه نیست ازش! از ذهنت هم سعی می کنی بفرستیش به ناخودآگاه! ولی اون اونجاست. درست مقابلت! کنار هم نمیره!
من در این مدل گیر ها زمانی که مطمئن و مطمئن میشم هیچ راه دیگه ای نیست، زمانی که به یقین می رسم این در با هیچ کلیدی کنار برو نیست، نه با تلاش، نه با نق، نه با هوار، نه با کمک گرفتن از توانا تر ها، و نه با ترس دردناکی که گاهی شبیه سوز سرد باد جهنم روحم رو در خودش فشار میده، می شنوم که کسی از جنس خودم، از جنس خودِ خودم، آهسته زمزمه می کنه:
-من خدایی دارم که اگر بخواد همه جهان رو از سر راهم کنار می بره. و اگر نخواد من از این مانع رد نمیشم. بلکه از همینجا، از پشت همین در بسته پروازم میده تا بالاتر از آسمون! تا وسط آغوش خودش! این هر2تاش قشنگه! پس از چی بترسم!
و بعد متوقف میشم. دروغ نگم گاهی یواشکی در خودم می ترسم. باز هم دروغ نگم گاهی خیلی هم زیاد می ترسم. اما گذشتن و پریدن هر2تاش عالی هستن! فقط پریدنش سخته. در برابر اونچه که پشت این مرحله منتظرمه این سختی نباید خیلی بد باشه.
من حرف خودم وسط دلم جا نمیشه. باید بپاشمش بیرون. نمی تونم نگهش دارم نمی دونم واسه چی! من در مورد خودم اصلا راز نگه دار نیستم!
دارم میرم سفر. فردا شب. اگر خدا بخواد1هفته بیشتر طول نمی کشه و بعد باز اینجام. فقط، سفر، از باقیه سفر هایی که می رفتم و اینجا حرفش رو می زدم1خورده بزرگ تره. کاش می شد گوشیم رو می بردم فقط اینجا رو باز می کردم و می بستمش! حس می کنم بهم آرامش میده! ولی نمی برم. نه گوشی نه سیستم! خودم هستم و سفر!
حس و حالم1جور هایی شاید عجیبه! منفی نیست مثبت هم نیست ولی کفه مثبتش شاید بیشتره. دلم می خواد رفتنی بشم و برگردم. من عاقبت این سفر رو باید می رفتم! از انتظار متنفرم. حالا بیشتر هم متنفر شدم. دلم می خواد اگر سفری هست هرچی سریع تر باشه! فقط1خورده این وسط، …
-من خدایی دارم که اگر بخواد همه جهان رو از سر راهم کنار می بره. و اگر نخواد من از این مانع رد نمیشم. بلکه از همینجا، از پشت همین در بسته پروازم میده تا بالاتر از آسمون! تا وسط آغوش خودش!
بچه ها! دلم، نمی دونم چه مدلیه امشب. استرس دارم، دلم گرفته، دلتنگم، می ترسم، نمی دونم.
عجیب هوایی شدم پست بزنم محله و بهشون بگم میرم سفر. باهاشون حرف بزنم. باهام حرف بزنن. انگار سفری در کار نیست داخل کامنت ها حرف بزنیم.
بگم امروز1اشتباه مسخره کردم و کلی شوکه شدم و کلی چیز بودم و از شدت ترس و غافلگیری زدم از بین بچه هامون در رفتم و بگم که اون ها فقط خندیدن و الان باز بینشون هستم و بگم که، … بگم حسابی تکی تکی شون رو دوست دارم. بگم که، …
بیخیال اونجا نمیشه نمی دونم ولی نمیشه. بچه ها! تصور نمی کردم زمانی که نزدیک رفتنم بشه اینهمه این مدلی باشم. حضور دلم می خواد امشب. سردمه امشب. نمی خوام بی خودی و ظاهری بخندم امشب. دلواپسم امشب. می ترسم! می ترسم امشب!
خدایا من1بنده معمولی که بیشتر نیستم بهم از اون بالا نخندی خوب می ترسم دیگه!
جایی واسه ترس نیست هرچند من امشب به شدت می ترسم.
امشب دلم می خواد کوچیک می شدم. اونقدر کوچیک که جا می شدم وسط بغل مادرم و شبیه بچه ای که از آمپول ترسیده تمام حس و حالم رو ول می کردم داخل صدام و می زدم زیر گریه که من نمیام آمپول. دلم می خواست می شد امشب اینهمه سردم نبود دلم می خواد می شد حرف بزنم نق بزنم هوار بزنم که آخه من، …
-من خدایی دارم که اگر بخواد همه جهان رو از سر راهم کنار می بره. و اگر نخواد من از این مانع رد نمیشم. بلکه از همینجا، از پشت همین در بسته پروازم میده تا بالاتر از آسمون! تا وسط آغوش خودش!
باید بلند شم. باید خودم رو جمع کنم و شروع کنم به آماده شدن. باید تا فردا شب همه چیز مرتب باشه. اگر خدا بخواد1هفته بعد بر می گردم و باز اینجا رو از آرامش تهی می کنم. نمی دونم خدا چی می خواد. گاهی با خودم میگم، البته این روز ها نمیگم قدیم تر ها بیشتر می گفتم، که ای کاش1جا هایی خواست خدا رو پیشاپیش می دونستم. امشب دلم این رو می خواد و نمی خواد. نه! نمی خوام! دلم نمی خواد بدونم. دلم نمی خواد! واسه چی باید دلم بخواد بدونم این رو؟ دلیلی نداره این رو بخوام.
-من خدایی دارم که اگر بخواد همه جهان رو از سر راهم کنار می بره. و اگر نخواد من از این مانع رد نمیشم. بلکه از همینجا، از پشت همین در بسته پروازم میده تا بالاتر از آسمون! تا وسط آغوش خودش!
ایام تا همیشه به کامتون!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

عید همگی مبارک! خوش اومدی96!

سلام به همگی.
دیر که نکردم! نکردم دیگه!
عید همگی مبارک! سلام96احوالات شما! شکلک2دستی به96دست میدم و سفت دست هم رو فشار میدیم تا خاطرمون باشه از اولش تا انتهای سال قراره2تا رفیق مثبت واسه هم باشیم!
خوشحالم از شروع سال جدید. امسال1طور عجیبی خوشحالم. حس و حالم با نمکه ازش خوشم میاد! صحبتی نیست اگر هم باشه زمانش نیست من باید در جهان واقعی باشم. شلوغی و مهمون و امشب و جمع تمام خونواده کوچیک من اینجا در اطرافم و ماجرا های شیرین و قشنگ جهان بیرون از اینترنت!
فقط اومدم تبریکه رو بگم و برم تا دفعه بعد که اوضاع اینجا آروم تر شد برگردم.
خوش اومدی96سفید! سلام به4فصلت و اولش هم بهار! ای خدا میمیرم واسه بهار!
دلم می خواد باز طولش بدم و بیشتر بنویسم ولی از بیرون، از جهان واقعی دارن صدام می کنن و اگر نجنبم مادر حرصی میشه از دستم. پس من فعلا رفتم.
ایام همگی به کام، عید همگی مبارک، و شاد باشید از ته دل تا همیشه و همیشه و همیشه!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تردید!

صدای بارون میاد، از انتهای تردید،
سکوتِ سردِ مبهم، صدا صدای تردید!.

میونه شب نشستم، نفس بریده خسته،
شبا شبای غربت، هوا هوای تردید!.

طنینِ تلخِ1آه، سرودِ خیسِ بارون،
هوای شب گرفته، فضا فضای تردید.

بخارِ روی شیشه، شکستِ بغضِ ساعت،
ستاره ها فراموش، تو لحظه های تردید.

یه شرحِ نانوشته، یه ماجرا، یه تکرار،
یه انتهای تاریک، صدای پایِ تردید.

رو قلبِ سردِ دیوار، نشونِ اشکِ حسرت،
هوایِ آهِ پنهان، غمی ورای تردید.

تمامِ قصه ها خواب، تمامِ آسمون خاک،
نوا نوای اِی کاش، ندا ندای تردید.

زمان شکسته، سنگین، زمین سیاهِ غربت،
تمامِ خاطراتم، رو شونه های تردید.

از اون سرِ سیاهی، چه بی بهونه پیداست،
حریمِ تارِ کابوس، تو خنده های تردید.

ظهورِ یادِ دیروز، میونِ دفترِ من،
در ازدحامِ امشب، در انزوای تردید.

می باره پشتِ شیشه، بارون دوباره نم نم،
یقین می بازه امشب، به ضربه های تردید.

یه زمزمه یه نجوا، میشکنه باز دوباره،
سکوتِ آهِ خیسم، به نعره های تردید.

-صدای بارون میاد، از انتهای تردید،
سکوتِ سردِ مبهم، صدا صدای تردید!.

…….-

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تعطیل شدم! آخ جون!

سلام به همگی.
بچه هااا تعطیل شدم آخ جون خخخ!
دیشب خواستم بیام ولی نشد. اول که دیروز سرم شلوغ شد و چند تا اتفاق پشت سر هم دستگیرم کردن و اصلا نفهمیدم تعطیلی شروع شده، بعدش هم شب شد و خوب واقعیتش دیشب1دفعه، … چیزی نشد بابا واسه چی چشم گرد می کنی؟ هیچ چی دیشب سر1چیزی آنچنان سفت غافلگیر شدم که کلا اول آخر شناسنامهم رو هم یادم رفت تعطیلی و پست و اینجا که جای خود داره! چیه خوب چیکار کنم دست خودم نبود به جان خودم جدی میگم اگر بدونید قیافهم چه دیدنی شده بود اون لحظه خخخ! دیشب که مدلم رو ولش کن ولی الان که بهش فکر می کنم از تصور حالت و مدل و قیافه خودم سر صبحی وحشتناک خندم می گیره. از اون خنده هایی که اگر بگیره ول کن نیست.
خلاصه اینکه شلوغی های دیروز و غافلگیریه فوق شدید دیشب اجازه ندادن به تعطیل شدنم متمرکز بشم. و الان سر صبحی1دفعه بیدار شدم بلند شم آماده بشم به خاطرم اومد که تا18روز دیگه صبح هام رو عشقه. دیدم از ذوق دارم می چسبم به سقف گفتم بنویسم تخلیه بشم بعدش بخوابم!
خواب ای خدا خوااااابم میاد آخه واسه چی من باید روز تعطیلی به این زودی بیدار می شدم آخههههه شکلک حرص شکلک خشم شکلک هواااار شکلک اعتراض شکلک نق آخجون پیدا کردم خود نکبتشه شکلک نق شکلک نق شکلک نق شکلک نق شکلک نق!
اینجا که میشه نق بزنم نمیشه آیا؟ بی خود خیلی هم میشه اینجا هرچی دلم بخواد نق می زنم اون قدر می زنم می زنم که وردپرس به حرف بیاد و به دلیل فراوانیه نق شوتم کنه بیرون و البته این شدنی نیست پس من هرچی دلم بخواد اینجا نق می زنم. آخجون نق!
بچه ها1چیزی بگم؟ به نظرم هنوز اثرات دیشب نرفته گیجم از جفنگ نوشتن گذشتم دارم مزخرف میگم. یعنی می نویسم. این طور زمان ها یا باید1چیزی دستم باشه1کاری انجام بدم، یا باید خوابم ببره تا این آشفتگی که نمی دونم مثبته یا منفیه شبیه داروی فعالیت که به بچه های افسرده میدن اثرش بره و دوباره آروم بشم. شاید هم واسه همین بود که صبحی پریدم اینجا به نوشتن.
صدای گنجشک از بیرون میاد. آخ خداجونم به نظرم امروز روز خوبی باشه! صدای گنجشک میاد و من خیلی دوستش دارم، امروز تعطیلم و شنبه کاری در کار نیست، 1کسی که1مدت میشه ندیدمش رو امروز می بینم، خاطرم باشه1خورده بهش نق بزنم، واسه چی دم به دقیقه میره غیب میشه، بدم میاد گرفتاریش تمومی نداره این باید هر زمان دلم بخواد دم دستم باشه، شکلک بدجنسی و خودخواهی و همه چی، و کلا امروز قشنگه چون من صبح بیدار شدم و دیدم صبح شده، چون زندگی آروم و سبک شروع شد، چون شب رفته و چون زندگی قشنگه و چون من کلا از تحمل بار اضافیه عقل در گوشه و کنار سرم خلاصم پس در نتیجه امروز روز خوبیه! بچه ها من رفتم ببینم وظیفه انجام نشده دارم یا نه. من رفتم شما هم بخوابید چیز یعنی نه نخوابید بابا بلند شید دم عیده یعنی که چی این روز ها مگه کسی می خوابه بعد از سال تحویل آخر شب اگر شد بخوابید الان پاشید صبح شده پااااااااشید!
ایام به کام!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

لعنت به دل و دلتنگی و من!

سلام. امروز صبح داشتم عقب تر های اینجا رو می خوندم. چند تا از رمزی ها رو باز کردم. دیگه از اینهمه رمز حالم بد شده! خسته شدم بذار دسته کم اینجا کمتر کثیف این رمز و راز ها باشه!
عقب تر های اینجا رو که دیدم دلم گرفت. دلم، … گرفت. دلم، … دلم تنگ شد. دلم خیلی تنگ شد واسه خیلی ها! باورم نمیشه آخه فهمیدنش اینهمه سخته مگه؟ من دلم تنگ شده واسشون! این گناهه مگه؟ دردم میاد می بینم نیستن. نمی خندن. نمیگن. نمی خوان باشن. همراه من. همراه خود من! لعنت به این، … خدایا من دلم تنگ شده اینهمه نکبت به من چه به خدا من این رو دلم نمی خواد آخه واسه چی! شاید به یکی2تاشون امروز پیامی چیزی بفرستم بلکه جواب بدن. شاید هم ندن. ولی من دلم تنگ شده این دل احمق خر زبون نفهمم تنگ شده من پیام میدم بذار اون ها جواب ندن بذار بگن واسه چی اومدی بذار هرچی بگن من دلم تنگ شده1کسی بفهمه آخه! کجا رفت اون دل های یواشکی مهربون که می گرفت از درد افرادی که به تصور صاحبش دشمن بودن؟ چی شدن اون محبت هایی که اونهمه شفاف کلمه می شدن؟ کی تموم شدن اون روز های عزیزی که تحمل نبود آه کشیدن های1ناموافق از خودمون رو ببینیم چون ته دل هامون باور داشتیم طرف خودیه؟ مرده شور هرچی ماجراست ببرن کاش نمی رفتم عقب تر ها رو نمی خوندم مرده شور ظرفیت خاک بر سرم رو ببرن که اینهمه پایینه مرده شور خودم رو ببرن که هیچ چی از فهم بارم نیست!
خدایا با تمام این ها من دلم خیلی تنگ شده. دلم می خواد با1کسی حرف بزنم. دلم می خواد بهش بگم ببین هیچ چی دلم تنگ شده بود واست فقط اومدم دیگه! دلم می خواد، … دلم می خواد، …
اشک های کوفتیه مسخره! اشک های دیوونه! دیوونه! پریسای دیوونه احمق نفهم دیوونه! آخ اشک های عوضی!
دیرم شد! باید بجنبم! دیرم شد!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

صبح2شنبه و1کوچولو زمان اضافی!

سلام به همگی.
بچه هااااا خوااااابم میااااااد!
نه بابا هنوز دیر نشده من امروز زود پریدم بعدش شبیه هر صبح گفتم1نگاهی به وظیفه ها کنم دیدم1دونه انجام نشده دارم پا شدم انجامش بدم انجامش هم دادم ولی1کوچولو طول کشید و تا بیام درستش کنم زمان گذشت و الان نه زمان هست بخوابم نه زمانش شده که بلند شم آماده بشم! تقصیر این1دونه وظیفه بود که هرچند دست بالا کردم از زیر پتو انجامش دادم ولی به هر حال خواب صبحم رو ضایع کرد و تقصیر، … البته انصاف نیست. تقصیر خودمه که دستم همچنان در درست انجام دادن ها کنده باید سریع تر بشه و نمیشه! شاید چون همیشه دلواپسم که بد انجامشون بدم. شاید هم چون ناواردم و گیر که می کنم نمیشه بپرسم و از راه آزمایش و خطا تجربه می کنم و بلد میشم. خلاصه باید بیشتر بجنبم!
و باز هم خلاصه اینکه خوابم میاد بچه ها اوخ به خدا از گوشه چشمم اشک میاد از بس نمیشه باز بمونه! شکلک داغون!
آهایی نمی دونم کی! تو102قسمت اون تکبال پدرسوخته رو چه جوری2روزه خوندی؟ خودم رفتم ویرایشش کنم پدرم در اومد آخرش هم تموم نشد. خداییش عجب آدمی هستی! بیکاری آیا؟ باز گفت پست! بابا آخه چی بگم چیزی ننوشتم که! ولی ببین گوش کن رو اگر بشناسی بپر اونجا کلی پست اون اطراف هست پست خوندن دوست داری اونجا چه هوا پست این قدر بخون بخوووووووون تا سیر بشی!
بچه ها عصر جمعه ای1دونه مطلب غیر ادبیه غمگین نوشته بودم از جنس نق بعدش نصفه ولش کردم بیام باقیش رو بنویسم ولی نیومدم و ننوشتم و در نتیجه نصفه موند و اینجا هم نزدمش. ولش کن زیادی نق بود خخخ!
بچه ها! عید هم داره میاد! کاش این3روز کاری سریع تر بره به تهش که رسیدم عجیب حس خستگی می کنم. واقعا دلم می خواد تموم بشه!
این روز ها هوا و فضا و همه چیز حسابی سال تحویلیه. و من، … همه چی رو به راهه! همه چی، … رو به راهه!
فقط گاهی، … گاهی دلم می خواد با1کسی حرف بزنم. شاید با کسی که نمیشه حرف بزنم. یعنی نه که نشه. مطمئنا اگر چیزی بگم جوابم رو میده. یعنی به نظرم میده. شاید. تا حالا که می داد. جواب میده ولی، … بیخیال!
بچه ها چند روز پیش1اجازه ای از1کسی لازم داشتم مونده بودم چه مدلی ازش بگیرم. آخرش هم هرچی کردم طرف اجازهه رو بهم نداد و ته بحث با1نه ی سفت از اون مدل های خطرناکش پرونده ماجرا رو بست. از اون نه های مخصوص که نه خشن بود نه بلند اتفاقا لحن کاملا مهربون بود ولی من به لطف جناب تجربه دیگه تقریبا دستمه کجا باید اصرار رو تمومش کنم تا مجازات نشم. البته تقریبا خخخ! خلاصه هرچی زور که جرأت داشتم بزنم زدم ولی اجازهه امضا نشد که نشد. حالا شما بگید! من1دفعه دیگه امتحان کنم آیا؟ شاید لازم باشه ها! خدایا می ترسم آخه! راست میگم نخندید واقعا شجاعت از اول گفتنش رو در خودم نمی بینم! دلم می خواد1زور دیگه بزنم ولی به نظرم عاقلانه نمیادش! خوب من هم که عاقل نیستم. واقعا نیستم. اگر بودم واسه چیزی که نه به من مربوطه نه اصل منطق و1001اصل مزخرف دیگه پذیرشش می کنن زور نمی زدم. اون هم در جایی که زمان نه چندان دور خودم دقیقا از همین در داشتم پشت سر هم ضربه می خوردم و کسی نکرد حتی بگه بسشه دیگه ولش کن دیگه توانش برید! این هم بیخیال!
اگر شرایط و البته جرأت من یاری کنه شاید1دفعه دیگه واسه گرفتن اون امضای خطرناک خخخ تلاش کنم. خوشبین نیستم ولی شاید1دفعه دیگه بشه نق بزنم. شاید!
اوخ دیرم میشه اگر نجنبم! امروز2شنبه هست. آخ خدا میشه خدایی کنی امروز بچه ها غایب باشن؟ اون سر گیجه کوفتی که2شنبه هفته پیش پخش و نقش دیوار دفترم کرد و باعث شد3شنبه و4شنبه رو داخل خونه بمونم انگار این روز ها تمام جونم رو گرفته فشار میده. می دونم تمامش واسه خاطر استرس هاییه که سعی می کنم نباشن ولی هستن. کاش1امروز بچه ها غیبت می کردن اصلا اصلا اصلا دلم نمی خواد1دفعه دیگه جلوی اونهمه چشم سرگیجه بی مروت ضربهم کنه. متنفرم این شکلی دیده بشم.
خوب جفنگ هام رو هم گفتم حالا بجنبم که بابا زمان رفت.
بچه ها! زندگی عشقه!
آهایی بابا زمان وایستا رسیدم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دلم، …!!!

غروبه و دارم تلاش می کنم1چیزی بنویسم. از جنسِ شعر شاید. نمیشه. نمیاد. کلمه ها حس و حالِ صف بستن ندارن. می خوان نامنظم و شیطون بدونِ نظمِ شعری بپاشن روی صفحه و هر جا دلشون می خواد بشینن. فارغ از وزن و قافیه و خلاصه فارغ از صف. موندم با این اوضاع چه مدلی دلم رو بنویسم آخه! دستی برام تکون میدن که یعنی این مشکلِ خودته! چاره ای نیست با1دفتر کلمه که نمیشه در افتاد. تا1دونهش رو می ذاری داخلِ صف بقیه در میرن و اوضاع میشه دقیقا اینی که الان اینجاست. 1دسته ی در هم و پراکنده که سر و ته نداره.
ولی من دلم نوشتن می خواد. حرف زدن می خواد. گفتن می خواد! کلمه ها واسه شعر شدن همراه نمیشن. پس من همراهشون میشم. دستم رو میدم بهشون. دلم رو هم همین طور. بذار هر مدلی عشقشون کشید بشینن. به همین سادگی. و نتیجه میشه اینکه من فقط می نویسمشون. می نویسم که دلم چی میگه. چی می خواد. به همین سادگی.
دلم1شبِ رویایی می خواد بچه ها! چیه انتظار داشتید باز بگم دلم صبح می خواد؟ نمیگم. نه به این خاطر که دیگه دلتنگِ صبح نیستم. واسه اینکه حالا می دونم شب هم قشنگه. شب آرومه. لطیفه. ساکته. شب پناه میده. شب مهربونه. میشه در آغوشش مخفی شد و با روزمرگی ها قایمباشک راه انداخت و پیدا نشد تا انتهای شب. چه عشقی! تمامِ شب خودتی و خودت. میشه فارغ از نقش های روزانه بشینی، خودت بشی، فکر کنی، تصور کنی، لبخند بزنی، گریه کنی، آه بکشی، حرصی بشی، آروم بگیری، و اعتراف کنی! فقط واسه خودت و واسه خدا، روی شونه های شب!
دلم1شبِ حسابی می خواد. از اون رویایی هاش! از اون، … ستاره دار هاش، …! نه! فقط همون شبِ امن و آروم باشه بسه. ستاره ها قصه بودن. اون ها واقعی نیستن. ستاره ها رویا های بی تعبیرن. دلم فقط شب می خواد. من خاکی ام. ستاره اگر هم باشه من نه دستم بهش می رسه نه خیالم. پس بیخیالش!
دلم1شب می خواد از جنسِ نسیم و سکوت های از جنسِ آواز های آسمونی و مهتاب! دلم1جاده می خواد که سنگ ریزه هاش از جنسِ رنگین کمان های بعد از بارون باشه. همه رنگی! همه7رنگ! دلم1جاده می خواد از جنسِ جاده ی باریک و ناهمواری که1روز غروب دست در دستِ چند تا ستاره ازش گذشتیم. چه قدر خسته شده بودن پا های خاکیم اون غروب! داشت نفسم می گرفت ولی کم نمی آوردم. نیاوردم و پا به پایِ ستاره ها رفتم و رفتم. جاده تموم نمی شد و من خیالِ جا موندن نداشتم.
دلم فراموش کردن می خواد. تا یادم بره فردا ها رسیدن و تگرگِ لعنتی جاده رو گرفت. یادم بره که چه سریع و ناگهانی بارید. یادم بره که عاقبت وسطِ قیامتِ تاریک، دستم از دستِ ستاره ها رها شد. خسته شدم. گم شدم. جا موندم! ستاره های سنگی تاریک شدن و من ازشون جا موندم! دلم فراموش کردن می خواد!
دلم قطار می خواد. با اون صدای منظم و بلندش. بیاد و سوارم کنه. بعد با حیرتی شاد ببینم که داره بر می گرده. برعکس میره. به عقب. به محلِ اتصالِ خاک و آسمون. به دیروز! دلم می خواد دست هام رو از هم باز کنم به وسعتِ تمامِ دلم. و سوارِ قطار تمامِ آسمون رو بغل کنم. بدونِ دلواپسی. بدونِ وحشتِ بیدار شدن. دلم می خواد به خودم سیلی بزنم با دست هایی داغ از التهابِ انتظار. تا مطمئن باشم که بیدار شدنی در کار نیست. دلم می خواد مو هام رو روی دست های نسیم رها کنم تا هم زمان با حرکتِ قطار، قطارِ من، قطارِ آشنای من، عطرِ بهشت بهشت بهار رو از هوا جمع کنه!
دلم آواز می خواد. آواز های دسته جمعی از جنسِ هم صداییه ستاره ها و خاکی ها. خاکی ها!
خودم!
دلم خنده های بلند و از تهِ دل می خواد. سوارِ قطار. تا ناکجا. تا آسمون!
دلم سبکی و سبک باری می خواد. بدونِ اون راهِ فرارِ دودی رنگ و محو. بدونِ غرق شدن در مهِ سفید!
دلم رفتن می خواد. رفتن از این تبِ تاریکِ زمستونی! تا آسمون! تا بهشت! تا خدا!
دلم دیروز ها رو می خواد. دیروز های خالی از تگرگ! تگرگِ تاریکِ تاریکِ لعنتی! دلم بهار های بی تگرگ رو می خواد! دلم آسمونِ دیروز ها رو می خواد! خالی از تگرگ! تگرگِ تاریکِ تاریکِ لعنتی! دلم خاطره های بیگانه با تگرگ رو می خواد! تا تماشاشون کنم! لمسشون کنم! نفسشون بکشم! زندگیشون کنم!
دلم تعبیر می خواد. دلم تعبیرِ رویا های بی تعبیر رو می خواد. رویا هایی که حالا در اینجای جاده مطمئنم که در هیچ کجای خاکِ خدا هیچ تعبیری ندارن.
دلم پایان می خواد. پایانِ تگرگِ تاریکی که از سیاهیش در حصارِ خودم پناه گرفتم، در آغوشِ شب مخفی شدم و هنوز واسه تاریک شدنِ اون نور ها یواشکی می بارم. البته فقط گاهی. گاهی! آخ از این گاهی ها! کاش تموم می شدن این گاهی ها! دلم پایانِ این گاهی ها رو می خواد!
دلم پریدن می خواد. تا انتهای انتهای تمامِ قصه.
دلم بریدن می خواد. جدا از تمامِ سفید و سیاهِ قصه. از تمامش. بریدن و جدا شدنی از جنسِ فراموشی برای همیشه.
دلم تولد می خواد. تولدی بعد از خاکستر شدن. بدونِ رویا! بدونِ کابوس!
بدونِ خاطره!
دلم1دفترِ سفید می خواد. دفتری خالی از تمامِ خط های سیاه و سفید. خالیه خالی. دلم نوشتن می خواد. نوشتن از اولِ دفتر. از اول! همه چیز از اول!
دلم1لوحِ سفید می خواد بدونِ لکه های یادگاری از قصه های ناتموم. دلم1خاطرِ شفاف می خواد. خالی از لکه های تاریک. صاف از خط های دیروز ها. پاک از زخم!
دلم پرواز می خواد. از جنسِ خواب های بچگی. از جنسِ انتظار های شیرینِ فردا هایی که نمی دونستم هرگز نمیرسن.
دلم شروع می خواد. از جنسِ آغاز های شفاف. از جنسِ اولین سلام!
دلم1دل می خواد! به صافیِ نگاهِ عشق! به شفافیِ اشکِ چشمِ فرشته ها! خالی از سایه های سیاه! جدا از اِی کاش! فارغ از هرگز های تاریک!
دلم، …!!!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یعنی واقعا لازم بود این مدلی بلا سرم بیادش آیا؟ شکلک خشم و آخ دستم و1سری جفنگ دیگه!

سلام به همگی. اوخ1شنبه شد آیا؟ بچه ها نمیشه این2هفته1خورده بره روی دور تند آیا؟ زیاد داره یواش میره! آخ دستم بچه ها زخمی شدم به خدا به زور دارم تایپ می کنم پدرم در میاد تا1کلمه درست درمون بنویسم همهش اشتباه می زنم باز پاک می کنم باز اشتباه می زنم نمی دونم فحش به کی بدم!
راستی حرصی بودم یادم رفته بود. آقا جعبه3گوشه داشتم می بافتم خودش رو بافتم درش رو بافتم رفتم وصلشون کنم به هم دیدم در2ردیف از جعبه پهن تر شد. موندم واسه چی نفهمیدم. بعدش دیدم هیچ راهی نیست جز اینکه1دونه رو بشکافم از سر ببافم. یا در یا تنه. در قشنگ تر شده بود پس رفتم در کار شکافتن تنه. گفتم فقط دیواره ها رو باز می کنم2ردیف به پایین تهش اضافه می کنم حله. آخ آخ دیواره ها رو به چه دردسری باز کردم که به ته جعبه آسیب نرسه. بعدش هم شروع کردم به بافتن اون2تا ردیف نکبت. کار تموم شد و رفتم سراغ دیواره ها که1دفعه، … آآآآآآآیییییی خدا الان دستم بیشتر درد گرفت آیی دستم آیی اعصاب روانم آیی همه موجودیتم آیی آیی آآآآآآآآآآیییییییییی!
دیدم1دفعه1سوراخ گنده ته جعبهم درست شد و مهره ها گفتن تاتاتاق تاق تاق و ریختن پایین. نگو سر باز کردن دیواره ها1گوشه از نخ وسط هم بریده شد و آآآآییی! ماماااآاااآاااآاااآااان!
هنوز یادم که میاد جیغم در میادش! لاکردار نکرد قبل از اینکه اون2ردیف رو ببافم باز بشه زور اضافی ازم نگیره! وووییی عصبانیم خدا شکلک حرص شکلک خشم شکلک خیلی خشم شکلک از حرص همه جا رو قرمز آتیشی می بینم و ول کن بابا الان از اول بافتم رسیدم به لب دیواره هاش خدا کنه دیگه چیزیش نشه ببافم متصل کنم ببینم چی ازش در میاد بعدش هم باز بیام نق بزنم که من طرح جدید می خوام!
بچه ها این روز ها خوبن ولی کاش این2هفته سریع تر بکشه عقب تعطیلات شروع بشه حس می کنم1خورده یواشی خسته شدم.
راستی امروز خواب موندم نزدیک بود از کلاس آوازم جا بمونم2دقیقه پیش از ساعت حضورم از خواب پا شدم مثل فشنگ آماده شدم شکر خدا محلش به خونم نزدیکه با حدود های5دقیقه تأخیر رسیدم. حالا مونده بودم با صدایی که بیدار نشده بود چه مدلی درس پس می دادم. درسه رو پس دادم و استاد وحشتناک تشویقم کرد. درس جدید بهم داد و وایی چیچی بود الان کلا همه چیز این درس جدیده رو یادم رفت. واسه چی این مدلی شد آیا؟ اوخ جدی چیکار کنم به خدا یادم رفتش که!
خلاصه داشتم بر می گشتم خونه همچنان خواب بودم انگار بعدش هم2قدمیه در خونم نفهمیدم چی شد انگار حواسم کامل خوابشون برد جهت رو کامل یادم رفت نزدیک در موندم کجام. خیلی مسخره بود ولی عاقبت پیدا کردم و اومدم داخل الان هم باید برم ببینم درس امروزم رو یادم میاد یا یادم نمیاد. اگر یادم نیاد چه دسته گلی بزنم به سرم آیا؟ هفته دیگه می خوادش که! دیگه دستم یاری نمی کنه واقعا دردش کلافهم کرده من رفتم گوش کن محله چرخی و پست خونی و کامنت بازی و همه چیز.
شاد باشید!