سلاااام عجب هواییه! بهار داره میاد پاشید! احوال نمی پرسم چون باید عالی باشید اجباره بایدیه!
آهایی نمی دونم کی! مگه پست نخوده1مشت از قوطیه عطاری در بیارم بپاشم اینجا خخخ! باید باشه تا بزنم نیستش که! عجب داستانی هستی تو!
ای خدااا دلم می خواد بزنم بیرون1جایی که خوش بگذره ولی نمیشه الان حرصم در اومده! شکلک حرررررص!رفیق ها هر کدوم1طرف ولو شدن حس و حال بیرون ندارن. اگر هم داشته باشن طرفدار رستورانن و من از این مدل تفریحات دلم نمی خواد. دیگه باهام نمی سازه میام خونه معدهم دعوام می کنه و ماجرا باهاش دارم! شکلک ناکامی در خوردن هرچی دلم می خواد! تفریحات می خوام! البته همینجا هم میشه تفریح کنم ولی هوای بیرون زیادی خوبه و من تفریح انفرادی زیر سقف دلم نمی خواد. عصبانیم ووویییییی عصبانیم!
امروز و دیروز سعی کردم شعر بگم نشد. سعی کردم متن بنویسم نشد. کلا نشد. به نظرم چون دلم کمتر نق می زنه. یعنی الان که دل و منطقم به توافقات رسیدن من دیگه نمی تونم چیز بنویسم آیا؟ شکلک دلواپسی! جدی هرچی کردم نتونستم آخرش دیدم نوشتن هام شد شبیه همین چیز معمولی ها که اینجا می زنم و مایه خندیدن خودم میشه! حالا چیکار کنم؟ حسش نیست به آخ و واخ هام فکر کنم تا شعر گفتن و متن نوشتنم بیاد تکلیفم چیه الان آیا؟
اوخ یادم رفت تحریر های حضرت استاد آواز رو تمرین کنم خدایا درس این هفته رو خیلی دوست نداشتم1جور هایی احساس از اون مدل هایی که خوشم ازش میاد داخل آواز این هفته نیستش حس تمرینش نمیادش و در نتیجه یادم میره تمرینش کنم. باید بجنبم وگرنه واسه هفته آینده هم این می مونه روی دستم و خوشم نمیاد! قبلیه قشنگ بود. همونجا که درس گرفتمش داشت گریهم در می اومد. البته الان دیگه گریهم رو در نمیاره! دیگه حله! خوب یعنی چیزه. حله دیگه حله!
جعبه6ضلعیم رو عاقبت بافتم. بدک نشد. فقط حسااابی سخته هیچ دلم نمی خواد فعلا ها یکی دیگه ببافم. طرح جدید هم گیر آوردم الان دارم جعبه3گوش می بافم. اتصال دیواره هاش و اتصال درش به بدنهش1خورده سخته البته نه اندازه اولی ولی سخته! کاش کج در نیاد! خدایا این مهره های فسقلی رو من چه قدر دوستشون دارم! عجیب بافتن ها بهم حس آرامش میده!
به شدت منتظرم این2هفته بره تعطیل بشم! از تعطیلات وحشتناک خوشم میاد. اما از اون طرف هم تصور اینکه دلم بخواد از خونه بزنم بیرون و جور نشه حرصیم می کنه! فعلا که در تعطیلات آخر هفته هستم و لحظه رو عشقه!
من برم چاییم سرد شد. درضمن بافت نیمه کارهم هم اون بالا روی اپن افتاده الان مادرم می رسه میگه چه بی نظمم این اینجا چیکار می کنه! باز هم درضمن1چیزی رو باید بنویسم واسه محله ولی هر مدلی می نویسمش اونی که دلم می خواد نمیشه و باز از اول می نویسمش و باز نمیشه! خوب البته عجله ای نیست من تازه اونجا پست زدم زیادی پشت سر هم بزنم ملت گناهی میشن از بس داخل پست هام حرف می زنم. ولی این رو باید آماده کنم یواش یواش درستش کنم بزنمش اونجا! این رو نه این مال اینجاست اون رو! اون بابا اون! کجا رو تماشا می کنی ننوشتمش هنوز جلوت رو نگاه کن الان ولو میشی! عه! دیگه چی بود خواستم بگم اینجا؟ هیچ چی دیگه تموم شد من رفتم ولی مشخص نیست کی بیام راحت باشید و چرت بزنید هر زمان اومدم ترقه می ترکونم بپرید!
فعلا شاد باشید تا همیشه!
فوق اراجیف از روی سقف!
سلاااام من اومدم!
آهایی چیز! خودت برو بابا. دیوونههه خخخ!
بچه ها جعبه6ضلعیم تموم شد فقط مونده درش رو بهش متصل کنم که دیگه دستم جوابم کرد هرچی کردم این4تا گل رو بزنم نشد دسته گفت راه نمیام که نمیام! شاید تا آخر شب رضایت مچ مبارک رو گرفتم وصلش کردم وگرنه میره واسه فردا! فعلا که هم دستم نق زدنش گرفته هم خودم به طرز ترسناکی زیر اثر تفریحات سالم دارم تاب می خورم و الان نمی دونم کجای سقفم. به جان خودم نوشتن سخته انگار سیستمم و خودم جدا جدا روی هوا داریم مستقیم میریم. آخه1عاقل نیست بهم بگه الان مگه مجبوری بیایی اینجا جفنگ بگی با این حال با حالت! عاقل بی خود می کنه به من چیزی بگه دلم خواست! عه!
امروز نشد فوتبال ببینم! شبکه ورزش نداشتم. رادیو داغون کردم الان موندم وسط خماری. نتیجه رو از بچه های واتساپی گرفتم و خوش به حالم شد. البته نشد جیغ بکشم چون حسش هست و حالش نیست به نظرم اگر بخوام بلند شم شلوغ کنم نفس کشیدن یادم میره. بچه ها! من واسه چی اینهمه چیزم؟ آخه این چه کاری بود کردم؟ ولش کن خوب کردم عوضش بهم خوش گذشت!
آخ جون فردا4شنبه هست و باز میریم به فاز تعطیلات آخر هفته! خداجونم کاش الان فردا ظهر بود!
میگم بعد از این جعبه کجکیه طرح بعدیم چی باشه آیا؟ من طرح می خوام! ماهی رو که اختراع کردم تموم شد. جعبه رو هم که ساختم و حله! آخ جون! دلم ظرف ستاره ای می خواد که ببافم ولی راهش رو بلد نیستم هر مدلی میرم ظرفه شبیه قیافه خودم کج و کوله میشه و حالم رو می گیره! ای کاش پارسال که داخل نمایشگاه تهران1طرح ازش دیده بودم می خریدمش تا حالا از روی مدلش روش بافتنش رو کشف می کردم! واقعا تصور نمی کردم دوباره شروع کنم به بافتن وگرنه امکان نداشت از دستش بدم. اون بنده خدا رو امسال دیگه داخل نمایشگاه ندیدمش. نصف اصرارم واسه رفتنم امسال واسه خاطر دیدنش بود که نشد و حالم رو گرفت! بیخیال بلاخره پیداش می کنم. طرز بافت این ظرف بی ریخت رو میگم! گیرش میارم! من پریسا هستم. از1ظرف کج مسخره و چندتا مهره و1بسته نخ نفله نمی بازم! آخ ولی الان دارم به این بی حسیه خوشآیند کوفتی می بازم. وایی خدا دیگه نمی تونم نمی دونم تا انتشار این دست هام یاری می کنه یا نه! میگم من از برچسب زدن در پست ها بیشتر از همه چیز بدم میاد الان هم ذهنم درکم کلا هوشیاریم روی سقف داره بندری میره نمیشه این رو برچسب نزنم آیا؟
هی یکی به خدا تلافیه این مسخره بازی که سرم در آوردی رو سرت در میارم. مگه آزار داری؟
خدا کنه1طرح دیگه زود تر بزنه به سرم. بعد از تعطیلیه خرداد باید خیلی چیز ها واسه استادم داشته باشم. دلم می خواد از حیرت میخ بشه و دیگه نگه بعضی گل های کلاس گل کریستال رو می تونی ببافی. میخ و سیخ بگه تو تا آخرش می تونی بری تا آخرش! میرم! بی تردید میرم! چون دلم می خوادش! این کلاس لعنتی و اون گل های عوضی رو بافتنشون رو می خوام! می خوام! می خوام! منتظر تعطیلات خردادم!
دیگه بسه واقعا دیگه نمی تونم!
حس ویرایشش نیست غلط و درستش رو بیخیال من نیستم!
من رفتم ولو بشم و دیگه نمی دونم چی. شما هم شاد باشید!
بچه ها سلااام چه طورید؟ من که رفتم زیر پتو. نه بابا سردم نیست چیزه. آهان اونی که باید می فهمید گرفت مطلب رو! بابا مهربان باشیم واسه چی اینهمه خشنید آخه؟ یکی! بدل داری آیا؟ خلاصه که به جان خودم من خیلی اکسیژن مصرف نمی کنم واسه چی هر کسی بهم می رسه اینهمه با تنفس کردن هام مهربونه خخخ!
ولش کن الان که اینجام و به نظرم امنه!
بچه ها این روز ها در حال عشق و حالم. البته همه چیزش با هم ترکیبه. دقیقا این روز های من ماکت کوچیکی از زندگیِ. تلخ و شیرین. بالا و پایین. سیاه و سفید. 1عالمه خوشحالی با1خورده استرس یواشکی از جنس ترس که به کسی نمیگمش اینجا هم خیال نداشتم بگمش ولی حالا که اینجام حرفم داخل دلم جا نشد و طبق معمول پاشید بیرون!
جمعه که ماجرای ازدواج آریا و ملیسا حسابی پروازم داد. حس می کنم1قصه دراز خیلی دراز همراه با تلخ و شیرین های خیلی زیادش عاقبت تموم شد و پایانش هم شاد بود! انگار دلم آروم شد بچه ها. حالا حس آرامش می کنم. خیلی عجیبه ولی انگار حالا دیگه دلتنگی های غیر مجازم هم کمتر اذیتم می کنن. حس می کنم با این ازدواج انگار1چیزی از شونه های خاطر زخمیم برداشته شد. انگار خاطرم بعد از مدت ها و مدت ها تونست شونه هاش رو راست بگیره و بگه آخیش سبک شدم! خوب به من چه که به نظر تو مسخره هست من مدلم اینه خیلی هم از مدلم خوشم میاد خیلی هم با خودم راحتم الان هرچی هم بگی خودتی!
خوب ولش کن! ازدواج آریا و ملیسا، سبکی شدن های خاطر خودم، و اینکه عاقبت مثل اینکه راه بافتن جعبه جواهر6ضلعی رو پیدا کردم. البته یکی از مدل هاش رو و مطمئن نیستم اصلش این مدلی هست یا نه ولی بد نشده و آخ جون! خداییش این عجیب بهم حال داده. مادرم معترضه که زیادی می بافم. از شما چه پنهون بد هم نمیگه. مچ دست راستم که پیش از این هم به خاطر آسیب دیدگی های قدیمی ضعیف بود به درد افتاده و واسه پیشگیری خواه ناخواه باید بافتن هام رو کمتر کنم و این شده که بی صدا در برابر موضع حضرت مادر جان عقبنشینی اختیار کردم و با وجود اینکه انگشت هام گزگز می کنن واسه بافتن، ولی کمتر می بافم تا هم خودم سلامت تر باشم و هم خیال رئیس کل مادر راحت تر باشه. این بنده خدا هم کلا خواب و بیداریش شده دلواپسی های مدل به مدل واسه ما ها!
امروز رفتم کلاس آواز. جلسه سوم بود یا چهارم خاطرم نیست. خودم از خودم خیلی رضایت نداشتم ولی استادم کم مونده بود از خوشی بلند شه بالا پایین بپره. می گفت خیلی خیلی عالیه. بنده خدا خیال می کرد هر روز تمرین داشتم. بهش نگفتم3روز1دفعه هم تحریر ها رو نرفتم خخخ! شکلک بد جنسی!
نمی دونم چند درصد این رو انجامش میدم ولی نمیشه نگم پس بگم یا انجام میدم یا نمیدم دیگه. حسابی دلم می خواد پست های1خورده هنر رو از ادامهش بزنم. چیز هایی که بلد شدم دارن زیاد تر میشن و اینجا1طور هایی آرشیو شخصیه برام. این طوری خاطر جمعم که1جایی ثبت کردم تا اگر یادم رفت بیام بخونم باز یادم بیاد هرچند از هرچی می بافم مدل دارم ولی این مدلی هم خاطرم جمع تره هم شاید1نفر1کوچولو بتونه از خرچنگ نوشته های من چیز بلد بشه و شاید خاطرش بیاد که بگه خدا بیامرزدش1خورده یاد گرفتم ها!
این از شیرین هاش و1خورده کم شیرین تر هاش هم، … بیخیال حل میشه. شاید هم تا اون زمان طبق معمول حرف خودم وسط دلم جا نشه و دم آخری بیام اینجا بگمش. شاید! ولی کاش این مدلی نباشه! واقعیتش اگر در موردش صحبت نکنم انگار کمتر ازش می ترسم. حرفش رو که می زنم انگار هیبتش بیشتر میشه و انگار قوی تر میشه و انگار1خورده، کمی بیشتر، خیلی، می ترسم! بچه ها! ترجیح میدم نترسم. ترجیح میدم بخندم. و سکوتم کمک می کنه تا بتونم بگم خوب اینکه چیزی نیست! خوب، … میگم بیخیالش! دلم تفریحات می خواد ولی واقعا خیلی خیلی کمتر از گذشته سراغش میرم. داره به0می رسه از بس کم شده! روز تر میگم امشب1خورده هوای خودم رو داشته باشم ولی شب که میشه انگار1کسی توی سرم میگه ول کن بابا بیا ولو شو اینجا1کتاب بخون چند تا گل هم بباف حال داری بری2ساعت ماجرا درست کنی بعدش هم خسته و نصفه بخوایی بلند شی جمعش کنی ولش کن باشه1شب دیگه! من هم که بسیار حرف گوش کنم و در نتیجه به این ندای بر حق گوش می کنم و بیخیالش میشم تا1شب دیگه! و این مدلی میشه که شب ها پشت سر هم میان و میرن و من مثبت باقی می مونم. البته جز اون عصر که پرسپلیس با الهلال بازی داشت. خخخ دیگه نتونسته بودم تحمل کنم و هرچند آخرش اعصابم رو خراب کردن ولی در جریان بازی بهم بد نگذشت! شکلک چشمک بد ذاتانه به تصویر خودم در ذهنم! چیه خوب مگه من از آینه چیزی سرم میشه که برم مقابلش چشمک پرت کنم رو به رو؟ اصلا برو بابا تو هم با این ایراد گرفتن هات! شیطونه میگه با بطری خالی بزنم از هوش ببرمش خلاص بشم! عه! من به تصویر خودم توی ذهنم چشمک می زنم دیوونه هم خودتی! ای بابا آدم از دست این ملت داخل ذهن خودش هم نمیشه با خیال راحت خل بازی دربیاره! عجب داستانیه! حال شکلک هم ندارم!
ای بابا خون آدم رو گرد و خاکی می کنن دیگه! شکلک1بطری آب زرشک سر کشیدم اعصابم خنک بشه!
خوب خنک شد!
بچه ها چند روز دیگه عید میشه و تعطیلات14روزه و آخ جون! میگم من بیشتر از چشم هام با کارم گیرواگیر دارم. خداییش با ندیدن هام1طوری کنار اومدم و کنار میام منهای گاهی ها که نق زدنم می گیره! ولی با کلاس و اوضاع شغلیم هنوز نتونستم درست و حسابی کنار بیام. حالا ها راحت تر تحملش می کنم ولی فقط تحمل می کنم و قشنگ مشخصه که باهاش کنار نیومدم. اونجایی ها می دونن. سعی می کردم ندونن ولی اول امسال که دیدم تلاش هام باطل بود دیگه نقش بازی کردن رو بیخیال شدم و گفتم ول کن بذار بدونن من بلد نیستم نقش عاشق شغل و کلاس و بچه ها رو بازی کنم اون ها هم می دونن که اگر همچین ژستی بیام واقعی نیست پس بیخیالش! بالادستیم که گفت عدم رضایتم رو می دونه دیگه تکذیب نکردم. گفتم بله درسته و خیلی متأسفم که این مدلیه! بنده خدا چیزی نگفت. کاری از دستش بر نمیاد جز اینکه بگه می دونه که اذیت میشم. این رو گفت و خوب ممنونشم. خداییش باهام بد تا نمی کنه. آدم خوبیه. همه اون ها واقعا خوبن. کاش من هم قد اون ها خوب بودم! نیستم و خوب چیکار کنم نیستم دیگه!
وایی خدا کلی ویرانی اطراف خونه ریخته که باید جمعشون کنم. گفتم اول به کار های جهان واقعی برسم بعدش بیام اینجا اونجا همه جای اینترنت ولی دیدم هوا پسه گفتم اول بیام اینجا زندگانیم رو تمدید کنم بعدش برم سراغ آباد کردن ها! حالا هم دیگه چیزی در لا به لای پریشانی های ذهنم پیدا نمی کنم به جان خودم هرچی بود پاشیدم اینجا هرچی می تکونمش دیگه لای چین هاش هیچ چی نیست! پس پیش به سوی افزایش حجم خراب کاری های خونه و1خورده مروارید و1خورده اینترنت گردی و1خورده کتاب و همه چیز های خوب که حسابی دوست دارم! یوهووووو من رفتم شما ها هم شاد باشید تا همیشه!
سلام صبح جمعه به خیر! دیروز هواشناسی اعلام مواظب باشید داده بود و الان بیرون به طرز عجیبی ساکته. البته من هشدار رو نشنیدم بقیه ها می گفتن. امروز دیر بلند شدم. دیشب دیر خوابیدم. یعنی بیدار کامل نبودم خوابِ خواب هم نبودم. از خواب پریدم و بعدش خوابم می برد و خواب های مسخره می دیدم و باز می پریدم و می دیدم از اعماق سرم نبض اون سردرد عوضیه مسخره داره تهدید آمیز و منظم می زنه و من باز با وحشتی یواشکی می خوابیدم که این لعنتی از اعماق نیاد بالا و گرفتارم نکنه. ولی بعدش دوباره شاید با1نبض محکم از طرف همون سردرد از خواب می پریدم و خلاصه دیشب این مدلی گذشت. این روز ها چندان حس سلامت نمی کنم. به کسی هم نمیگم. اینجا راحت تر می نویسم چون هنوز از امتیاز سکوت نسبیش برخوردارم.
این روز ها چندان حس سلامت نمی کنم. حس می کنم در جهان1چیزی هستم شبیه1پیچ یدکی خخخ! امروز صبح حس ندارم ببینم افرادی که لازمه دلواپسشون باشم و از حال و هواشون بپرسم، دیشب رو چه مدلی سپری کردن و خاطر جمع بشم که شب نسبتا آرومی داشتن و امروز رو نسبتا آرام تر شروع می کنن در چه حالن. امروز صبح دلم این پرسیدن ها و دلواپس بودن ها رو نمی خواد. نه زمانی که شب رو بد خواب شدم و باقیه شب تا دم صبح اون نبض دردناک کزایی توی سرم می زد و نه خواب بودم نه بیدار. نه زمانی که خودم شب اون مدلی رو سپری کردم و دیشب و این شب ها و این روز ها یواشکی اینهمه داغونم و کسی از خودم نپرسیده دیشب و دیشب هات چه مدلی سپری شدن و واسه چی تو اینهمه خسته و خسته و خسته ای! امروز صبح حسابی خودخواهم!
مادرم از تغییر نشانی ها می گفت. این دفعه مال خودش. اگر این انجام بشه شب ها بدون استثنا گوشیم رو خاموش می ذارم داخل کمد. مادرم از خیلی چیز ها می گفت که نمی دونم انجام میشن یا نمیشن. برادرم از انجام نشدن ها عصبانی بود. چند شب پیش که بهم زنگ زد و صحبت می کردیم. دلواپسم برای مادرم. حس می کنم با وجود ماجرا هایی که داشته و داره حسابی باید دلواپسش باشم. شاید بهتر باشه من بیشتر همراهش بشم. شاید، احتمالا، بهترین راه اینه که برم پیشش یا بیاد پیشم و با هم1جا باشیم تا بدون اینکه بگم و بدونه مواظبش باشم. هرچند به من گوش نمیده ولی گاهی1حضور شاید1کوچولو بتونه کمک کنه. چند شب پیش که پیشم موند حالش1دفعه بد شد. خدا رو شکر تنها نبود. اون مونده بود به خاطر حال من ولی بنده خدا خودش حالش بد شد و من یادم رفت در چه حالی بودم. مثل تیر از جام پریدم و به خیر گذشت. با خودم فکر می کنم اگر1دفعه دیگه پیش بیاد و من نباشم، اگر کسی نباشه، من دلواپسم! برادرم میگه تغییر ها باید انجام بشن و مادر داره عمرش رو تلف می کنه و بعد از انجام تغییر ها مادر باید بیاد پیش من! مادر موافق نیست. میگه استقلالش رو لازم داره. بهش گفتم1دونه2واحدی پیدا کنیم بریم اونجا. گفت تو که اینجا رو دوست داشتی. گفتم هنوز هم دارم. باقیش رو نگفتم. همسایه بغلی که اینهمه مادرم منتظر فروش منزلش بود عاقبت حاضر شد بفروشه ولی مادرم گفت برادرت رضایت نداره و چنینه و چنانه و خلاصه خونه فروخته شد به مستعجر فعلی. این ها همیشه یا تقریبا همیشه همین مدلی هستن. دم پریدن منصرف میشن. نمی دونم عاقبت این هفته ها چی میشه. عجیبه چون بهش که فکر می کنم می بینم چندان خیالم نیست. این روز ها این مدل چیز ها چندان خیالم نیست.
چند روز پیش اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، زنگ زد بهم. دیگه خیالم نیست که بگم. این روز ها چندان خیالم به این چیز ها نیست. شاید واسه اینکه پسر خالهم ما رو به مادرم لو داد و خخخ! مردک دیوانه مسخره! خواستم به حسابش برسم مادرم اجازه نداد. مادرم حس کرد فریبش دادم و هیچ خوشش نیومد. براش توضیح دادم که تقصیر خودت شد مادری. واسه چی گفتی اگر طرف رو ببینم زیرش می گیرم! خوب زمانی که تو به هیچ صراطی مستقیم نمیشی، من هم باید کلک بزنم تا مواظب اوضاع باشم که دردسر جدید درست نشه. مادرم بیشتر خوشش نیومد. خندم می گرفت ولی اون لحظه جای خندیدن نبود. حرف زدم و باز حرف زدم. به نظرم هم با گفتن های من و هم با گذشت زمان از این ماجرا و این آگاهی1خورده متقاعد شده. به شرط اینکه اطراف خونه من یعنی قلمرو مادرم آفتابی نشه. بهش تضمین دادم که طوری نمیشه و هر دفعه واسه اطمینانش زنگ ها رو بهش اطلاع میدم. و راستش رو میگم. که واقعا حرف زدن هامون به2دقیقه هم نمی رسن و این دفعه هم نرسید. مادرم حرصی میشه از اینکه حاصل زحمت و جوونیش رو با کسی که از زیر بار ماجرا در رفته قسمت کنه. بهش اطمینان میدم که حاصل ها فقط مال خودش هستن. شاید درست اینه که من جواب زنگ ها رو ندم ولی، … اون حالا1پیرمرده! پیرمرد بیماری که در آخرین زنگش صداش عوض شده بود. حالش خوش نیست. بهش گفتم واسه چی اومدی داخل خیابون؟ گفت حوصلهم سر رفت. بهش گفتم ببین برگرد خونه استراحت کن اگر اینجا بی افتی خیلی بد میشه. گفت کاش بی افتم بمیرم تموم بشه راحت بشم. سعی کردم قانعش کنم که این درست نیست ولی، … حالش خوش نیست. من هم دیگه زنگ نزدم. چیکار میشه کنم جز جواب دادن ها! من بعد از خدا مادرم رو می پرستم. در نهایت کاری که اذیتش کنه انجام نمیدم. حتی اگر اون کار جلب رضایت1پیرمرد، پدرم، باشه! مادرم به این زنگ ها معترض نیست. یعنی معترض هست ولی گفته اگر فقط تا همین اندازه و تا همینجا باشه بیخیال. من هم جواب میدم.
چند روز پیش1کسی از بچه های قدیم بعد از ظهر زنگ زد خونم. من و مادرم خواب بودیم. پریدم برداشتم مادرم بیدار نشه. طرف اول کلی می گفت کی خوابیدی کی خوابت برد یعنی بیدارت کردم یعنی باز می خواستی بخوابی و از این چیز ها. بعدش هم گفت از گذشته هام و، … خخخ گفت که ماجرا های ناتمومِ ناکامی های جوونیم رو شنیده و1شب کامل برام گریه کرده و از این چیز ها. گفتم این مزخرف ها رو کی به شما گفته گفت نپرس و من شنیدم و خیلی دلم گرفت برات و گریه کردم برات و از این چیز ها. خندم گرفته بود. گفتم خانم این ها راست نیست همچین چیزی شایعه هست بهت قصه تحویل دادن. می خندید و می گفت هی با ما راست باش و دروغ نگو و حالا جریان چی بود و طرف کیه و هنوز از هم اطلاع دارید یا نه و از این سؤال های متداول. وایی خدا مونده بودم از حال و هوای اون بنده خدا بخندم یا از حرص و نارضایتیه مادرم که از خواب پریده بود بترسم یا از حس و حال مزخرف خودم گریه کنم. اوضاع مسخره ای بود. طرف دلداریم می داد و برام تأسف می خورد و1بند از من می گفت و از خودش می گفت و وسطش گفت واسه چی خونواده ها مانع خوشبختیه بچه هاشون میشن وقتی می بینن بچهشون این طوری خوشبخته! من زیاد مهلت حرف زدن نداشتم. از سرم گذشت، چه خودخواه! ما چه خودخواهیم! واسه چی1مادر باید تصور کنه بچه سالم و اجتماعی و دارای1سری امتیازاتش با منه معلول و از نظر خودش بدون امتیاز های اون ها خوشبخته؟ تازه دلش هم بخواد آیا؟ من خودم اگر مادر بودم از این خیال ها نمی کردم. چه حرف ها! طرف مونده بود من به چی می خندم ولی حرف زیاد داشت واسه گفتن. از اینکه تونسته بود شماره خونم رو از یکی از بچه ها بگیره خوشحال بود و همین طور1سره همدردی و حرف می ریخت سرم. این وسط مادرم در رو زد به هم و طرف شنید و می پرسید کیه مادره؟ خواستم بگم نه همون روح سرگردانیه که شرحش رو معلوم نیست از کی گرفتی الان اومده به جرم اینکه اسم ازش بردی و از جهان خاطرات کشیدیش بیرون خفهت کنه. با این افکار1دفعه شبیه دیوانه های واقعی پشت گوشی زدم زیر خنده. دست خودم نبود قاه قاه می خندیدم و طرف که انگار سال ها گفتنی واسه گفتن پس انداز کرده بود این خندیدن ها رو گذاشت به حساب خوشحالیم و باز هم گفت و گفت. اون منه دیوونه داغون رو قهرمان1ماجرای نافرجام قهرمانانه می دید که چه دردناک دارم تحمل می کنم و همچنان می خندم. از سرم بی اختیار گذشت:
-اگر کاملش رو بدونی! …
و به چنان خنده خطرناکی افتادم که مادرم حرصی شد. طرف ولی خیالش نبود. تقدیرم می کرد و همدردی می کرد و می خواست بیشتر براش توضیح بدم و از خودش می گفت و آخر سر هم شماره داد که بهش زنگ بزنم و گفت برم ببینمش و هم رو ببینیم و بیشتر صحبت کنیم و از این چیز ها. شماره همون لحظه از خاطرم رفت و زمانی این فراموشی کامل شد که طرف گفت سلامم رو بهش برسون. خواستم بگم به کی ولی خودش حلش کرد. بهش بگو، … زیاد خاطرم نیست چه پیامی واسه طرف داشت. به نظرم1چیزی بود شبیه همدلی. شبیه اینکه ما طرف شما2تا هستیم و می فهمیمتون و از این مدل ها. فقط خندیدم.
تماس که تموم شد مادرم از جنس نارضایتی پرسید این کی بود؟ خسته و بیخیال از مقاومت های همیشه، خیلی خونسرد و تسلیم تمام ماجرا رو واسش گفتم. مادرم اصلا خوشش نیومد. گیر داده بود که کی به طرف این ها رو گفته. گفتم نمی دونم مادری خیالم هم نیست که بدونم. اون آدم حس دخترک های14ساله رو داشت که شنیدن یا دیدن دوست همکلاسیشون1عشق نوجوونی رو داره تجربه می کنه. عشقی که واسه1نوجوون تمام دنیاست و زمانی که به فرجام مدل سیندرلایی نمی رسه دردناک ترین رمانتیک جهان واسش میشه. هیجان ها و شادی ها و غم هاش همه از همون جنس هستن. این بنده خدا هم این لحظه پشت خط از همون حال و هوا ها و هیجان ها داشت و به نظرش من هم می باید اون مدلی باشم. مادرم نه تنها متقاعد نشد بلکه بیشتر حرصش گرفت که یعنی چی؟ باز این ها بیکار شدن اومدن این چرت و پرت ها رو بخونن توی سر تو که چی بشه! اصلا به چه حقی این چرندیات رو میگن و شماره1نفر بی اجازه خودش توی زبون بچه های شما می چرخه و بعدش هم زنگ می زنن به قصه گفتن! مادرم رو می فهمیدم. برام عجیب نبود اون لحظه. ولی برخلاف گذشته هایی که چندان هم دور نبود، دیدم که مادرم رو می فهمیدم. مادرم نگران بود. دلش تکرار ها رو نمی خواست. به خودم که اومدم دیدم در کمال خودخواهی، خودخواهیه محض، از این خشم مادرم حس خوبی دارم. مادرم نگران بود و خشمش از جنس نگرانی بود. اون تکرار ها رو دیگه نمی خواست. اون می خواست همه چیز همین مدلی که هست بمونه. مادرم می خواست من بمونم. و این یعنی1تضمین کوچولو. این یعنی مادرم تونسته دیروز های تاریک رو بهم ببخشه. بعد از اونهمه شب که درست کردم تصورم این بود که مادرم هرگز از دل نمی بخشدم. جنازه متحرکم رو پذیرفت ولی بدون بخشش. و این تصور من بود. خیال می کردم اگر باز هم پیش بیاد دیگه براش عجیب نیست و میگه به جهنم. ولی اون روز بعد از ظهر، خشم مادرم از جنبیدن خاکستر دیروز ها بهم گفت اشتباه می کردم. مادرم حرصی بود و داشت حرصی تر می شد و من واسه اولین دفعه در تمام عمرم از حرصی شدنش حس خوشآیندی داشتم. پریدم بغلش کردم و تمام صورتش پر شد از بوس های من. هیچ چی نمی گفتم فقط بوسش می کردم و بهش اطمینان می دادم که من بیدارم. که اصلا خیالی نیست. که خودم هم خوشم نمیاد در مورد این چیز ها کسی باهام حرف بزنه. که موافق دیروز ها نیستم.
چایی درست کردم با هم خوردیم. مادرم هنوز حرص داشت. بهش گفتم اون بنده خدا رو بیخیال شو بذار مردم در هوای خودشون باشن مادری. مادرم تحملی که تا اون لحظه حفظ کرده بود رو از دست داد و تقریبا ترکید.
-به شرط اینکه این ها هم بذارن من و بچه هام توی هوای خودمون باشیم! این ها مگه زندگی ندارن که دوره می افتن دنبال شماره مردم و وسط خواب ملت زنگ می زنن چرند پشت خط سر هم می کنن؟ واقعا که! این ملت اصلا، … تو به چی می خندی؟!
افتضاح کرده بودم. دست خودم نبود اول1لبخند کوچیک بود بعدش بزرگ شد و بعدش واضح داشتم می خندیدم. مادرم نفهمید من به چی می خندم. من ولی می دونستم. حس مثبتی بود خیلی مثبت.
مادرم که رفت، دم رفتن باز حرصی شد و گفت نگیری بشینی به این لاطاعلات فکر کنی ها! گفتم نه مادری مطمئن باش. مطمئن باش!
مادرم رفت. و من در تنهایی مهلت داشتم آهی که مخفی کرده بودم رو آزادش کنم. به مادرم اطمینان می دادم که من بیدارم. ولی، … چه قدر میشه من پلید باشم آخه! خوب کاریش نمیشه کرد! اگر هم بشه من مردش نیستم. پس بیخیال.
مادرم رو خاطر جمع می کردم و خودم شبیه تمام این سال ها پیش می رفتم و همچنان پیش میرم. فقط از اون روز دیگه به تلفن ثابت خونه چه در حضور و چه در غیبت مادرم جواب نمیدم. دسته کم این1مورد رو بهش راست گفته بودم. اصلا دلم نمی خواد1کسی بیاد در مورد اون چیز ها باهام حرف بزنه. برام دردناکه. ثانیه به ثانیه فکر کردن به کلمه های جمله هایی که در این موضوعات باشه برام به طرز دردناکی دردناکه. اون خانمه1دفعه دیگه هم زنگ زد و مادرم برداشت. دفعات بعد باز هم زد و من بر نداشتم. مادرم1شب منفجر شد گفت دیگه شورش در اومده! گوشی رو من بر می دارم میگم پریسا خوشش نمیاد کسی راجع به این مسخره بازی ها باهاش حرف بزنه. بهش گفتم بیخیال خودت رو پیش ملت بد نکن! گفت به جهنم. لازم نکرده این ها دوستم داشته باشن. دلیلی نداره هر کسی بیکار شد گوشی رو برداره واسه تو چرت و پرت بگه! این حرف ها از بیخ بی خودن گفتن ندارن که! سکوت کردم. باهاش موافق بودم. تلفن صداش در اومد و من با آرامش قانعش کردم که بر نداره. خودم هم بر نداشتم. با مادرم موافق بودم. دلم نمی خواست کسی خاکستر ها رو بیدار کنه. بذار بخوابن! بذار سرد و خواب باقی بمونن! دیگه نمی خندیدم. چشم هام باز بودن. نیمه باز بودن. مادرم دید. فهمید. کنارم نشست. گفتم مادری چیزی نیست فقط دیگه نمی خوام حرفش رو بزنم. نمی خوام هم چیزی ازش بشنوم. اذیت میشم و کسی نمی فهمه. برای اون خانمه جالبه. برای من جالب نیست. برای من تلخه. خیلی تلخ. مادرم اصلا عقب نشینی نکرده بود. درست شبیه سال ها پیش.
-اصلا لازم نیست به چیزی که از اولش شدنی نبود فکر کنی که تلخ باشه یا نباشه. این باید نمی شد و نشد.
چشم هام داشتن بسته تر می شدن.
-می دونم مادری. دیگه خیالم نیست. یعنی واقعیتش، …
چشم هام باریک شده بودن.
-خوب واقعیتش فقط گاهی. یعنی خیلی کم پیش میاد که بیاد به سرم که آخه این وسط تقصیر من چی بود؟ من در جهان خدا خیلی متوقع نبودم. پس واسه چی این، …
چشم هام رو دیگه بستم ولی نه خیلی سفت. کافی بود پلک هام بسته باشن. مادرم کنارم نشسته بود با1سینی چایی.
-اشتباه رو همه می کنن دختر جان. ولی اشتباه دومت بزرگ تر بود. اینکه با خودت و زندگی لج کردی. تو باید بعد از اون داستان ها با یکی از موارد سر راهت ازدواج می کردی. تو گفتی نه و اونقدر هم سفت گفتی که دیگه هیچ راهی جز تصدیقت نموند. از بین اون ها که پشت سر گذاشتی1دونه هم مثبت نبود؟
خیالم نبود به واقعیت. گفتمش.
-چرا مادری بود. مثبت هم داخلشون بود. ولی من نمی تونستم. نمی خواستم. نمی تونم. نمی خوام. نمی تونم! نمی خوام! مادری! نباید!
مادرم لیوان رو داد دستم.
-واسه چی نباید! برای چی!
دیگه فقط بسته بودن پلک هام کافی نبود. داشتم سفت به هم فشارشون می دادم. باز هم کافی نبود. این فشار کافی نبود. 1قطره درشت و شیطون از حصار بسته ای که اونهمه زور می زدم بسته باقی بمونه گذشت و از لای مژه هام زد بیرون. دست بالا نکردم پاکش کنم.
-من خیالم نیست مادری فقط گاهی، …
-اون گاهی ها هم اشتباهه. اصلا نباید اجازه بدی بیاد به سرت. نشدنی ها نشدنی هستن دختر جان. شبیه چشم هات. باهاش کنار اومدی. سخته ولی کنار اومدی. با این هم کنار بیا. باید بیایی.
انتظار داشتم بگه با چیز هایی که دیدی و فهمیدی دیگه باید آدم شده باشی. ولی نگفت. مادرم بزرگوارانه از گفتن هایی که می دونم در ذهنش می چرخیدن گذشت تا کمتر دردم بیاد. چه قدر مادرم رو دوستش دارم. چه قدر اذیت شد از دستم! کاش به جای من خدا بهش بچه بهتری می داد! سرم رو کج کردم ولی به شونه های مادرم تکیهش ندادم. جرأتش رو نداشتم. می دونستم اگر سرم به شونه هاش برسه حصار پلک هام بد جوری می شکنن. و این رو نمی خواستم هرچند مادرم دیگه فهمیده بود.
تلفن دوباره زنگ زد. اون لحظه هیچ بدم نمی اومد مادرم برداره و هرچی دلش می خواد بگه. مادرم از جا نپرید. آروم ولی مصمم و سفت بلند شد و رفت طرف تلفن. چیزی نگفتم. در کمال شرمندگی احساس بچه کوچولویی رو داشتم که1کسی اذیتش می کرد و مادرش اومده بود حمایتش کنه. اصلا بدم نمی اومد مادرم حق کسی رو که این طور با حرارت پرتم می کرد وسط خاکستر ها بذاره کف دستش. گوشی رو مادرم برداشت. خالهم بود. مادرم مشغول صحبت با خالهم شد و هرچند صحبتشون خیلی کوتاه بود ولی من فرصت کردم اون2تا جوب کوچیک که عاقبت از حصار پلک های بستهم آزاد شده بودن رو از صورتم پاکشون کنم و با چند تا نفس عمیق به خودم بیشتر مسلط بشم.
اون شب گذشت و من تا همین دیروز به گوشیه ثابت خونه جواب نمی دادم. دیروز باز زنگش صدا کرد و من به قصد اینکه1دفعه دیگه سفت و سخت و هرچند نامحترم به نظر برسم ولی محکم تأکید کنم که دلم نمی خواد در مورد شایعات صحبت کنم و چیزی بشنوم بلند شدم برداشتم. خالهم بود. دنبال مادرم می گشت. گفتم پیش من نیست. دلم می خواد این گوشی فعلا زنگش صدا نکنه. دلم می خواد اون خانم دیگه برام گریه نکنه و واسه کسی سلام نرسونه. دلم می خواد خاکستر ها همچنان سرد و بی حرکت باقی بمونن. دلم می خواد، …
ساعت از9گذشت و من همچنان دارم چرت می نویسم. احتمالا این رو منتشر کنم. به جهنم که ملت میان می خونن. من آدرس از اینجا پخش نکردم. من اینجا رو تمدید می کنم که هرچی دلم می خواد بنویسم. تا کی ما آدم ها زور می زنیم باطن هامون مخفی بمونن و پشت تعارف های تزئینی پنهان میشیم؟ اصلا بذار ملت بخونن. اصلا ای کاش دقیقا همون ها بخونن و بدونن که از این همدلی کردن هاشون خوشم نمیاد. بذار بدونن. بذار زشت باشه بذار بر بخوره فقط دیگه تمومش کنن!
به نظرم این رو منتشرش کنم بدون رمز. خستهم از رمز و راز و تمام سنگینی هاش. خیلی خستهم. دیشب بد خوابیدم. خوابم میاد ولی صبح شده. از اون بیرون صدا میاد. ظاهرا باز بارون گرفته. شاید هواشناسی درست گفته باشه. باید بلند شم1زنگ به مادرم بزنم. این شب ها و روز ها همهش کابوس می بینم. دلواپسم. واسه مادرم. واسه اون پیرمرد بیمار، پدرم، واسه برادرزادم که حالا دیگه تقریبا مطمئنم به طرز ترسناکی ازم ارث گرفته. ارثیه هایی که من واقعا دلم نمی خواست بگیره. اما گرفته و خودش نمی دونه. ای کاش هرگز ندونه! خدایا حفظش کن من دلواپسشم! باید بلند شم. روز خیلی وقته شروع شده. من هم اینجا نوشتم و1خورده سبک تر شدم. دیگه زمان حرکته. آهایی زندگی! بابا زمان! وایستید من هم بیام!
یه صبحِ سردِ پاییز!
میونِ دامنِ شب، نفس برای من نیست،
شبا شبای غربت، هوا هوای من نیست!
سکوتِ ساکنِ شب، طنینِ خیسِ رگبار،
سرودِ ختمِ لبخند، سرا سرای من نیست!
از انتهای بودن، یه تک صدا، یه پژواک،
صدای خنده ی غم، صدا صدای من نیست!
نهیبِ گُنگی از دور، لهیبِ داغِ شمشیر،
یه ناله از جنسِ تب، این ناله های من نیست!
تمامِ آسمون خاک، ستاره ها فراموش،
دلی یواشکی تنگ، دعا دعای من نیست!
تو پهنه ی آسمون، یه انتها سیاهی،
تو غیبتِ ستاره، گریه دوای من نیست!
نگاهِ خیس و خسته، یه سیلِ بی صدا اشک،
نوای تلخ و پنهان، نوا نوای من نیست!
شبی به رنگِ کابوس، سیاه و تب گرفته،
تگرگ و رعد و توفان، اینجا که جایِ من نیست!
دلم به یادِ دیروز، سرم به دوشِ دیوار،
چه ماجرای تلخی! این ماجرای من نیست!
حضورِ هقهقی محو، شرارِ اشکه پنهان،
دعای بی اجابت، خدا خدای من نیست!
سکوت و آه و اِی کاش، شراب و شعر و انکار،
دعا و خواب و بارون، این ها شفای من نیست!
!یه نورِ تارِ کم جون، یه صبحِ خواب و خسته،
یه صبحِ سردِ پاییز، که آشِنایِ من نیست!
دوباره شب گذشته،! سحر رسیده بازم!
باید بجنبم انگار! این انتهای من نیست
سلام5شنبه به خیر!
عشقه تعطیلی! می پرستمش خخخ! امروز صبح کتاب خوندم ویرایش کردم مروارید بافتم هر کاری دلم خواست کردم و نمی فهمم الان واسه چی وحشتناک حوصلهم سر رفته از همه چیز. واسه تست صدا باید زنگ می زدم می رفتم نزدم و نرفتم. امروز هم نمی فهمم واسه چی زنگ نمی زنم و نمیرم. باید برم ولی انگار با خودم قهر کردم حس بلند شدن زنگ زدن رفتن نیست. به اینترنتی ها گفتم و اون ها خندیدن خخخ! به واقعی ها هم گفتم سر به سرم گذاشتن. باز هم خخخ! اینترنت گوشی رو بستم خود گوشیم رو هم قفل کردم نشستم سر نوشتن این. راستی مدیرم بهم واسه20اسفند مرخصی نمیده. از سفر مشهد جا می مونم مگر اینکه بخوام اصرار کنم و قانون رو دورش بزنم. به نظرم این رو نمی خوام. مادرم گفت ولش کن دختر جان! وسط سرما با اینهمه خطر کجا می خوایی بری! گفتم باشه. دیگه اصرار نکردم. مادرم می دونه بین من و برادرم تفاوت زیاده. اون خیلی آروم تر بود هنوز هم هست و من سرکش و یاغی و دردسر ساز بودم هنوز هم هستم. واسه همین مستقیم بهم نمیگه فلان کار رو نکن! من با ممنوعیت ها کنار نمیام. فقط کافیه بگن اجازه انجام فلان امر موجود نیست دست خودم نیست به هر دری می زنم تا انجامش بدم. نمی دونم واسه چی این مدلیه. عمدی نیست به خدا. فقط اگر انجامش ندم انگار اعصابم رو آتیش زدن. آروم نمیشم. ممنوعیت که به هر دلیلی کنار میره یواش یواش بیخیال میشم. مادرم دیگه می دونه. واسه همین مدل نهی کردن هاش متفاوته خخخ! رضایت به رفتنم نداشت ولی صاف نگفت نرو! حالا که می بینه این مدلی شده خیلی ملایم و یواشی میگه اگر از من می شنوی ولش کن مادر جان. البته با خودته می خوایی هم برو ولی به فلان دلیل ها خیلی ارزش نداره بخوایی بری! می بینم راست میگه میگم باشه و بیخیال میشم. و می تونم قسم بخورم که مادرم چندین برابر من در صورتی که رفتنی می شدم از این نرفتنم و بیخیال شدنم خاطر جمع شده.
بچه ها میگن بریم فلان رستوران. تا دیروز می گفتم اگر بشه من فقط بیام و چیزی نخورم. دفعه پیش چنان بلایی سرم اومد که هنوز یادم که میاد حالم بد میشه. همه خوردیم ولی من پدرم در اومد. دیگه نباید از بیرون خیلی چیز بخورم. عجیبه. میگن همه چیز مثبته و داره مثبت تر میشه ولی این وضعیتم داره بد تر میشه و نمی فهمم چه مدلی باید توضیحش بدم تا متقاعد بشم. خلاصه اینکه اگر شبیه دفعه پیش قرار باشه8بریم رستوران بشینیم چیز بخوریم و12برگردیم خونه اون هم فردا، و بعدش شنبه صبح من با سنگینی و خستگی و دل درد و گیجی برم سر کار، ترجیح میدم1نه کوچولو بگم و عصر جمعه رو هم شبیه امروز خونه سپری کنم. اون ها هم خودشون3تایی برن رستوران. دفعه پیش که باهاشون رفتم خیلی لحظه ها سکوت می کردم. دیر بود. خوابم می اومد. اون هایی که خورده بودم اذیتم می کردن. با هم خندیدیم ولی، … آخ خداجونم فردا اگر این مدلی باشه من نیستم. گاهی حس می کنم دارم از زنده ها فاصله می گیرم. حرف هاشون رو نمی فهمم. از دغدغه هاشون سر در نمیارم. خودم رو نمی تونم بهشون تفهیم کنم. اصراری هم ندارم. گاهی ترسناک میشه و ترسناک میشم واسه خودم.
داخل محل کار این هفته جشنواره غذاست. هر کسی هرچی دلش می خواد باید درست کنه ببره بفروشه سودش به نفع اونجا و بچه ها. من گفتم هیچ چی. گفتن باید درست کنی گفتم نمی کنم. این هفته گروه سرود همکار هاست. خخخ! واقعا که خخخ! 1مشت زن باید جمع بشیم دسته جمعی بخونیم همه جان و تنم، وطنم وطنم وطنم وطنم! خخخ! به من گفتن بیا گفتم نه. گفتن نه واسه چی همه هستیم بیا امتیاز داره. گفتم نه! نه! نه! یادم نیست چند شنبه بود من نشسته بودم داشتم می بافتم این ها جمع شدن به تمرین. سرم پایین بود اون ها با آهنگی که از ضبط صوت فسقلی پخش می شد می خوندن و من بدون اینکه سر بالا کنم سوت می زدم و این ها مونده بودن این صدای سوت از کجا میادش! من هیچ چی نمی گفتم. دور دوم که شروع شد باز شروع کردم مرض ریختن. تا آخرش سوت زدم و تموم شد. بعدش1دفعه دیدم مدیر درست بالای سرم پشت صندلیم ایستاده بود و بقیه داشتن اجرا می کردن. هیچ چی دیگه خودم و سوتم با هم لو رفته بودیم. بدون اینکه سر بالا کنم گفتم عه زنگ خورد بریم کلاس و از کنار مدیر تقریبا دولا رد شدم و از در چپیدم بیرون. گروه سرود زن های بزرگ از طرف فلان جا! خخخ! واسه چی مسخرگیِ این ماجرا به نظرم اینهمه زیاده آیا؟ ساعت داره3میشه. باید1زنگ به مادرم بزنم. باید بلند شم تا این حال و هوام دوباره شدید نشده و1هفتهم رو نفرستاده به فنا. یعنی زنگ بزنم؟ واسه تست؟ باید بزنم واقعا باید بزنم ولی حسش نیست. نمی دونم چمه فقط می دونم که حسش نیست. دلم می خواد بزنم بیرون ولی نمی دونم کجا. دلم می خواد حرف بزنم ولی نمی دونم با کی. دلم تنگ شده ولی، … دروغ نگم می دونم واسه چی ها و کی ها! گاهی باورم میشه که اگر حالا دستم هم می رسید باز هیچ چی شبیه اولش نبود. ولی گاهی هم دلم تنگ میشه. گاهی حس می کنم تمامش فقط تقصیر من بود و گاهی با گفته های بی طرف ها و گاهی هم بدون گفته های بی طرف ها می بینم که واقعا تمامش تقصیر من نبود. پس واسه چی فقط من هنوز یادمه؟ از بس بوقم! خوب واسه چی من اینهمه بوقم؟ خوب بوقم دیگه! چه مدلی میشه بوق نباشم؟ به نظرم واسه من این شدنی نیست! من ذاتا بوقم! به جهنم که بوقم! همه که نباید عاقل و فاضل باشن!
ساعت5دقیقه مونده3بشه. شاید بدم نیاد برم بیرون دنبال از اون گوشی بزرگ ها که رادیو هم داره! به چه دردم می خوره آخه! دلم1چیزی می خواد. 1چیز جدید و جالب! این گوشیه رو دلم از سر ناچاری می خوادش! شاید چون این لحظه ها عجیب می خواد به1چیزی گیر بده و چیزی دم دستش نیست! منتظر عیدم. نه! منتظر هفته بعدم. نه! منتظر چیزی نیستم! لازم دارم که باشم. احتیاج به چیزی دارم که منتظرش باشم. هیچ چیزی این نزدیکی ها نیست. تعطیلات عید دوره، تابستون دوره، کلاس های گل سازی دوره، کلاس های پیانو جالب نیست، تست صدا حسش نیست، بیرون رفتن ها به مقصد رستوران و خوردن اون آشغال های آزار دهنده که من بهشون حساسم و اذیتم می کنه وحشتناکه، و، … خدایا کمک کن!
خوب بسه برم1خورده ولو بشم زیر پتو. سردمه. حسابی و حسابی سردمه. به ساعت سیستم من2دقیقه مونده به3بعد از ظهر. حالا شد1دقیقه. حسش نیست زنگ بزنم ببینم کجا ها بازه برم دنبال گوشی بزرگه! شاید هم رفتم نمی دونم. فعلا دلم پتوم رو می خواد. خیلی سبک و نرمه. دوستش دارم. انگار بغلم می کنه. دلم بغل پتوم رو می خواد. ساعت3شد. درست3بعد از ظهر5شنبه.
من رفتم!
شب آرومی بود. آروم، روون و معمولی. نه سنگین و نه سبک. شبی بود فقط شب. خسته نبودم. یعنی هوای خواب نداشتم. بعد از ظهر از شدت خستگی های جسمیِ صبح و خستگی های از هر مدلیِ2روز پیش به این طرف شبیه جنازه از حس و حال رفته بودم و حالا، حالا شب بود و من بیدار بودم بدون هوای خواب. در غیبت خواب، خیال راهش باز می شد به سرم. از اونجا هم شبیه زهر پخش می شد داخل همه روانم! باید1کاری می کردم! هر کاری که خیال رو بفرسته عقب تا خواب سر برسه. شکری به خدا به خاطر تنها بودنم فرستادم و بلند شدم رفتم سراغ کمدی که همیشه جا واسه پاکسازی کردن ها داشت از بس داخلش هر چیز نبایدی پیدا می شد. بار ها رفته بودم سراغش تا کامل حلش کنم ولی هر دفعه1چیزی از نباید ها روی سرم آوار می شد و چنان متوقفم می کرد که باز همه چیز رها می شد واسه دفعه های بعد. دم کمده که رسیدم تردید کردم. خیال پشت این در منتظره! الان شبِ. بیا بازش نکنم. ولی، … من1سری چیز اون داخل دارم که اگر امشب پیداشون نکنم فردا باید برم از بازار بخرمشون. این هم بهانه! برو بریم!
با1چرخش کلید در رو باز کردم و، …
-هی! هدف فقط پیدا کردن لوازمِ لازم! پیش به سوی هدف. انحراف ممنوع!
مشغولیت طول کشید و گم شده پیدا نشد.
-پس کو؟ وایی! وایی الانه که! اوخ!
دنیا دور سرم چرخید! حس کردم ملاجم رفت داخل.
-آخ سرم!
بی هوا نشستم روی زمین و1چیزی گفت تاق!
-خدایا این دیگه چی بود؟
از سرم که خاطر جمع شدم دست بردم ببینم چی بود افتاد روی فرق سرم و از اونجا هم سر خورد و افتاد زمین. جعبه فسقلی چوبی کوچیکم بود که از1بازار تفریحی خریده بودم. قفل هم داشت و اون شب چه قدر سرش خندیده بودیم! بعدش هم داده بودمش به صاحب خرگوشی که تازه زاییده بود. مادر و بچه1جا لازم داشتن و صاحب خرگوش داخل این جعبه1پوشش حسابی گذاشت واسه اون2تا و خلاصه جعبه کوچیک من شده بود خونه خرگوش ها! چه شبی بود اون شب که خریدمش، ذوق کردم، تفریح کردم و دادمش تا بشه خونه خرگوش ها! تمام اون شب با خاطراتش، با خنده هاش، با حال و هواش اومد داخل سرم. بلاخره خیال1راهی واسه ورود پیدا کرد.
-چاره چیه! بفرما! بیا ببینم کجا می خوایی ببریم!
اون شب، هوا، عطر، صدا ها، خنده ها، شیطنت ها، در کنارم، آدم ها، آشنا ها، افراد، …
تصویر انگار صاف شد و واضح شد و بزرگ شد و متمرکز شد روی افراد و اومد جلو و باز هم جلو تر و تمام صفحه خاطرم رو گرفت. افرادی که تکی تکیشون رو می شناختم. همه بودن. همه! شبی بود اون شب! شب هایی بودن اون شب ها! یادش به خیر!
سایه ای خیلی آشنا با اون دف گندهش از جلوی صفحه خاطرم رد شد. همسرش با لحنی که آشکارا محبت داخلش موج می زد بهش معترض بود.
-اه این رو آوردی که چی؟ خودش جای2نفر رو گرفته.
مرد می خندید.
-چیکارت داره؟ بغلش کردم دیگه!
زن خندید ولی ادامه نداد. دختر بی پروا و شلوغ جمع به جاش حلش کرد.
-خوب مشکل همینه آقای پدر بعد از این. جای اون رو تنگ کرده!
جمع ترکید. صاحب دف سرخ شد ولی می خندید.
-آقای شوهرِ این دختر شلوغه! این خانمت رو1کاریش نمی کنی؟
جوونی که به زحمت می شد باور کرد همسر باشه از وسط خنده بدون خجالت جوابش رو داد.
-چرا حتما ولی نه الان. باشه بعد.
دختر بی پروا و بلند گفت:
-آخ جون!
جمع منفجر شد. صاحب دف از خجالت سیاه شد.
-هی شما ها! پس کی خفه میشید! اگر جفنگ زاییدن های مخ و زبون هاتون تموم شد بریم دیگه!
-ضد حال نزن زره آلیاژ ولشون کن هنوز سلطان خرگوش نرسیده. بعدش هم تو با اون زبون نکبتت باید همه جا باشی؟ خوب2دقیقه غیب شو برو اخم هات رو شونه بزن ملت نفس بکشن!
-باز تو ور زدی نردبون بی خاصیت؟ جز اون زبون دراز و2تا دست دراز مزاحم هیچ چی نداری. کوتاهشون کن دیگه!
جمع ترکید. بین صدای خنده ها زمزمه یواشکیه زیر جلدی راحت شنیده می شد که با پوششی از خنده پرت شد وسط.
-هان؟ نه ببین اشتباه می کنی. به جان بی قدر خودت قابلیت هام بیشتر از اینه. توضیح بدم؟
جمع با التهابی شیرین ترکید.
-این چیچی گفت؟
-وایی بچه ها داستان!
-اوخ الان میمیره.
-ببینم تو چی گفتی؟ توضیح بدی؟ بیا اینجا خودم هر مدل توضیحی که بخوام دریافت می کنم ازت بیا ببینم!
جمع با هوار های آمیخته به وحشت و قهقهه به هم ریخت!
-عه دیوانه زنجیری ولم کن روانی یکی این ابلیس رو بگیره!
-حرفی که زدی رو دیگه زدی. بیا این وسط من توضیح می خوام!
جمع رفت هوا!
-ببین اجنه ولم کن عجب تو نفهمی!
-مزخرف نگو فقط سر حرفت باش! مردی حرف زدی باید سرش بمونی! مگه نگفتی توضیح میدی؟ همین الان توضیح میدی.
-ببین من بی خود گفتم حله؟
-نه. باید بگی غلط کردم.
-به همین خیال باش افریطه ابدا این رو نمیگم.
-نمیگی؟ باشه تا5دقیقه دیگه من وسط همین اتاق واسه خودم و واسه تمام این جمع ازت توضیحات کتبی دریافت می کنم فیلمش رو هم یادگاری بر می دارم.
جمع دیگه نفس نداشت.
-عه مَرَض به چی می خندید؟ آخ زره آلیاژی دستم آرد شد ولم کن!
این هوار که داخل خنده پیچیده شده بود اوضاع رو بهتر نکرد. هیچ راهی نبود.
-باشه تیمارستان واجب باشه هرچی تو بگی دیگه بس کن.
-فقط غلط کردی.
-خوب باشه لایک!
-لایک و کوفت. تکرار کن!
-بذار بلند شم بیچارهت می کنم!
-چی؟
-هیچ چی فرشته خانم شما عزیز دلی پنجول هات رو بردار عوضی!
-زود باش جمله کلید رو بگو!
-جن! چی از جونم می خوایی ولم کن!
-تفاله عطری! من چیزی ازت نمی خوام واسه چی جفنگ گفتی؟
-باشه حیوون غلط کردم بکش عقب.
-نشد! بلند بگو! داد بزن!
در1دفعه باز شد و اول1موج گریه شدید و خیلی غمگین ریخت داخل و بعد صاحب اون موجِ درد خودش رو انداخت وسط جمعیت. همه چیز1دفعه راکد موند. سکوت رو اول صاحب دف شکست.
-چی شده.
-خرگوشم. خرگوشم، مُرد!
صدای محتاطی از سر حیرت!
-خرگوش؟ این حال واسه خاطر1خرگوش!
جوابی که سریع حیرت رو خنثی کرد.
-یادگاری مادرش بود. مادرش1ماه نمیشه فوت کرده!
گریه سوزناک تر شد و دستی، دست هایی، که دور شونه هایی که به شدت می لرزیدن حلقه شد. و شونه هایی که1دفعه به شدت و به حالت هشدار عقب رفتن. جایی واسه حیرت نبود.
-مواظب باشید1چیزی بغلشه.
-حتما جسد خرگوششه.
-نه فکر نمی کنم.
پوششی که آهسته رفت کنار. صدا های تحسین و تأثری که رفت بالا ولی هوار نشد. بچه خرگوش با چشم های نیمه باز کف جعبه چوبی به هیچ نگاه می کرد.
-اینکه خیلی کوچیکه.
-آره شیر لازم داره.
-مادرش باید شیرش بده!
صدای گریه دوباره رفت بالا.
-این دختره چرا گریه می کنه بچه خرگوشه که نمرده!
-اه خفه شید شما ها چه قدر خنگید خوب اونی که مرد مادر این بچه خرگوشه بود این هم داره واسه خرگوشش گریه می کنه دیگه!
سکوت.
-حالا چیکار کنیم؟
سکوت.
-گریه که درستش نمی کنه. مادره مرده باید واسه این1فکری کنیم.
-آخه چه فکری؟
-میگم با خودکار نمیشه شیرش بدیم؟
-خودکار کثیفه.
-منظورم لوله نی بود.
-درست حرف بزن دیگه!
-گمشو حالا تو هم!
-خوب راست میگم دیگه!
-خفه بابا! لوله نی رو امتحان می کنیم ولی مطمئن نیستم جواب بده!
جواب نداد. بچه خرگوش نای مکیدن نی رو نداشت. هنوز کوچیک تر از اون بود که بدون مادرش بتونه ادامه بده. گریه صاحبش هر لحظه سوزناک تر می شد. انگار آخرین رشته پیوندش با مادر تازه درگذشتهش داشت آهسته آهسته محو می شد. حسش رو می فهمیدم. بقیه هم به نظرم می فهمیدن که سکوتی از جنس تفکر و دلواپسی جای همه صدا ها رو گرفته بود. همه صدا ها جز هقهق دردناکی که هر لحظه دلخراش تر می شد. دستی که دور شونه های صاحب خرگوش حلقه شد و شونه ها این دفعه عقب نرفتن. ولو شدن روی تکیه گاه و گریه ای که های های شد.
-بسه دیگه! مرده که با گریه زنده نمیشه. این کوچولو رو هم1کاریش می کنیم.
-اگر این هم بمیره، …
-این قاعده طبیعته. تو هر کاری تونستی کردی هنوز هم داری می کنی.
-مادرم خیلی دوستشون داشت. چه قدر با هم ذوق زاییدن خرگوشش رو می کردیم! مادرم، …
دیگه از تحمل خیلی ها گذشته بود. جوونی که به زحمت می شد باور کرد همسر باشه از جا پرید و با صدایی که به وضوح2رگه شده بود زیر جلدی گفت:
-میرم دستشویی الان میام.
چند تا آه که وسط سکوت و هقهق صاحب خرگوش گم شد. همه می دونستن جوونی که به زحمت می شد باور کرد همسر باشه واسه دستشویی رفتن اونجا نمیره. همه می دونستن ولی کسی چیزی نگفت. دختر شلوغه بی اعتنا به همه چیز بچه خرگوش رو ناز کرد.
-این باید زود تر1چیزی بخوره!
-راست میگه! باید بجنبیم.
-بجنبیم چیکار کنیم! خرگوش مادر از کجا واسهش جور کنیم آخه! اون هم این وقت شب!
-میگم کسی از بین فک و فامیل های ما ها خرگوش نداره؟ اون هم خرگوش شیری؟
زمزمه ها.
-نه.
-ما که نداریم.
-دوست خواهرم1جفت داره ولی ماده خرگوشه نزاییده.
-داداش من داشت مادرم اینقدر شلوغش کرد که داداشم بخشیدش به نمی دونم کی.
-نه بابا نمیشه.
-میگم حالا لازمه حتما خرگوش باشه؟ شیر شیره دیگه فرقی می کنه مگه؟
همه صدا ها خاموش شدن. بیشتر از حیرت. این نظر از طرف کسی اومده بود که هیچ کس تصور نمی کرد وسط این مدل بحث ها بیاد. صاحب نظر به وحشی گری و بی احساسی به خصوص در این مدل موارد بین ما شهرت داشت. همه مطمئن بودیم اشتباه شنیدیم. همه جز1نفر. یکی که شبیه خودش بود و به نگاه و نظر بقیه کلا مروت سرش نمیشد.
-راست میگه! الان فقط باید زنده نگهش داریم تا بتونه از این مرحله در بره. هر حیوونی که بتونه شیرش بده قبوله. از بزرگ هاش نمیشه انتظار داشت. می زنن این رو لهش می کنن. مثلا1چیزی توی مایه های گربه!
سکوت از جنس حیرتی که دیگه واضح شده بود.
-درسته گربه خوبه. پیدا کردن گربه تازه زاییده هم اندازه بقیه سخت نیست. توی این فصل زیادن.
-البته بُر زدنِ بچه خرگوش وسط بچه گربه های1گربه تازه زاییده به این سادگی هم نیست.
-خوب نباشه. فعلا گربه رو گیرش بیاریم به بقیهش هم فکر می کنیم.
-موافقم ولی گربه از کجا؟
دهن ها و چشم ها همه تا حد امکان باز مونده بودن. این2نفر2تا از بی رحم ترین های ما بودن که تا2دقیقه پیش سر هیچ چی درگیر بودن و ما رو از خنده نفس بر می کردن و حالا این مدلی سفت و جدی سر نجات1بچه خرگوش از مرگ بحث و تبادل نظر داشتن.
-بچه ها گربه! کی گربه تازه زاییده سراغ داره. مثل الاغ های زیر بار مونده نگاه می کنید که چی؟ اون کله هاتون رو2دقیقه کار بندازید بلکه1چیزی از وسط پِهِن های داخل ذهن هاتون بزنه بیرون!
خنده ها به احترام صاحب خرگوش یواشکی زیاد می شدن.
-آیی دختر! بلند شو برو شوهرت رو از اون تو دربیار کار داریم!
دختر شلوغه خندهش رو خورد و پا شد رفت.
-آخه تو با این زبونت! زن و اینهمه بد زبون!
-به تو چه؟ زبون خودمه هر جور دلم بخواد می چرخونمش. تو هم به جای پارس کردن عقل نداشتهت رو بچلون بلکه1کمکی کنی.
-عه! پیشنهاد گربه رو من دادم!
-دادی که دادی. وظیفهت بود. حالا خفه!
-بی ادب!
-چی؟
-هیچ چی. گربه. گربه رو دریابید!
خنده های زیر جلدی بیشتر می شد. حیرت فعلا رفته بود. این2تا همیشه با هم رجز خونی داشتن ولی کسی نمی تونست منکر نزدیکی عجیب بینشون بشه!
-میگم زیر پارکینگ ما ته موتور خونه 1گربه زاییده. چندتا بچه داره. یکیش دیشب مرد ولی نفهمیدیم چی شد. داداشم میگه گربهه بچه مردهش رو خورد! بابام این ها خواستن از اون زیر بیرونش کنن نشد. آخه گربهه هم خیلی گنده هست هم خیلی بد جوری وحشیه. نزدیک بود پوست کله بابام رو بکنه. گفتیم فعلا ولش کنیم به حال خودش تا بچه هاش رو جمع کنه خودش بره!
گربه مادر و البته بزرگ و وحشی. همین رو کم داشتیم! سکوت رو صدای خواهر2قلوی گوینده شکست.
-به اون جونور که نمیشه نزدیک شد! ندیدی بابا رو چیکارش کرد؟ من که میگم اون اصلا گربه نیست! جنه! همه ما رو زنده می خوره!
-جن؟ جن که آشغال نمی خوره!
-هی خفه شو پا میشم چشم هات رو درمیارم ها!
-خوب واقعیته دیگه جن ها از این چیز ها نمی خورن!
-بس کنید مسخره ها!
-من نمی دونم فقط همین گربه به نظرم رسید.
-بچه ها بی خود میگه اون خیلی خطرناکه به1گزینه دیگه فکر کنید!
-نه! زمان نداریم. این حیوون از گرسنگی فردا شب رو نمی بینه اگر ما نجنبیم.
صدای هقهق که دوباره رفت بالا.
-نه! وایی نه! مامانم! مامانم خیلی دلش، …
جوونی که به زحمت می شد باور کرد همسر باشه که تازه برگشته بود دوباره شیرجه رفت طرف دستشویی. دختر شلوغه تکیه زد به دیوار و چیزی نگفت.
-مرده شورت ببرن دختر با اون شوهر کردنت! جای شما2تا باید عوض می شد!
دختر شلوغه فقط لبخند زد. از جنس عشق به شوهرش و از جنس رضایت از چیزی که شنیده بود و معلوم نشد توهین بود یا تعریف. هرچی بود دختر شلوغه رضایت داشت.
-امشب باید بریم دیدن پیشی خانم!
-آره اتفاقا خودت هم باید طرف مذاکره باشی. آخه این توصیفی که2قلو ها از گربهه ارائه میدن دقیقا مدل سگیه خودته شما2تا حرف هم رو می فهمید.
خنده هایی که این دفعه دیگه از کنترل خارج شدن و رفتن هوا.
-آخه پسر تو مگه کرم تو وجودت وول می زنه که من امشب اینجا درازت کنم! خوب خفه شو دیگه!
خنده ها که انفجار در انفجار می رفتن بالاتر و باز هم بالاتر.
-واسه چی تهدید می کنی! واقعیت رو گفتم! تو نمی پسندی به من چه؟
-نه مثل اینکه باید امشب ادبت کنم! قبل از اومدن این داشتی چی می گفتی؟
-خوب خوب ببین تو ذات1فرشته مهربونی. به من دست بزنی دود میشم از بس تو مهربونی. طرفم نیا تو رو به جان هرچی فرشته مهربونه نیا هرچی تو بگی فقط طرف من نیا!
طرف رفت عقب و چیزی نمونده بود عقبکی پرت بشه داخل شومینه صندوقیه بزرگ کنار دیوار!
-اوهُ! مواظب باش کباب نشی!
-نه بابا نمیشم می دونم تو گوشت خام می پسندی خون آشام خانم!
-تو چیزی گفتی؟
-نه نه به خدا نه من هیچ چیزی نگفتم!
این جمله های آخری تقریبا با هوار و به وضوح از جنس وحشت پریدن بیرون و این دفعه خود2طرف هم زدن زیر خنده. هرچند کوتاه ولی از ته دل.
-بجنبید!
-واسه چی؟
-واسه اینکه بریم!
کجا بریم مگه اوضاع رو نمی بینید امشب رو بیخیال فعلا باید1فکری واسه این دردسر کنیم.
-کی جز این گفت؟
-تو گفتی بریم!
-باز هم میگم. بریم! خونه2قلو ها محضر مامان پیشی!
-نه!
هوار هماهنگ2قلو ها همه رو از جا پروند.
-پدر مادرمون امشب خونه هستن. شما لشکر یعجوج معجوج رو چه مدلی ببریم اونجا؟ تازه چه دلیل خوبی هم داریم! مادرم سکته می کنه بابام هم دیوونه میشه اگر فقط خواب ببینن ما2تا اسم اون موتور خونه رو بردیم. گربهه بد جوری از جفتشون به خصوص بابام ذهره چشم گرفته!
اول خود2قلو ها بعدش هم همه زدیم زیر خنده.
-ببریدمون خونه خودتون شبنشینی. به خونواده معرفیمون کنید و بعد هم بریم پایین.
-خوب آخه نمیشه. حقیقتش پدر مادر ما نمی دونن ما دوست هایی به این محترمی داریم.
پقِ خنده هایی که اعتراض های عصبانی ولی بی خطر و نه چندان جدی داخلشون داشتن.
-یعنی چی؟
-مگه ما چمونه؟
-خیلی هم دلشون بخواد!
-از سر2تا دختر های بی مغزشون هم زیادیم!
-راست میگه انگار خودتون خیلی4دنگ مخ رو به راهید!
وسط خنده ها و شیطنت ها هوار2قلو ها رفت بالا.
-اولا هرچی میگید خودتونید، دوما بحث این ها نیست. جدا از اینکه همگی از دم خُلید، ما یعنی ما و شما و کلا جمع ما خیلی قاطی پاطی هستیم و اون ها، یعنی خونواده ما این رو نمی دونن.
چند لحظه سکوتی نصفه نیمه از جنس تفکر.
-این رو راست میگن. این طوری نمیشه. حالا چیکار کنیم؟
-نمیشه تا صبح صبر کنیم؟ شاید خونواده این2تا فردا برن بیرون.
-تا صبح این فسقلی رفته به دیار باقی.
صدای گریه صاحب خرگوش دوباره بلند شد.
-اوهُ! 1نفر این صدا رو خفه کنه! خوب کاریش نمیشه کرد. زمان نداریم و موقعیت اضطراریه. باید خونواده2قلو ها رو از خونه بفرستیمشون بیرون.
همه و بیشتر از همه2قلو ها حیرت کرده بودن. اینهمه آرامش و اطمینان موقع گفتن1همچین چیز ناممکنی!
-می دونی الان ساعت چنده؟ چه طور میشه فرستادشون بیرون؟
-خوب اون ها پدر مادر شما هان! بجنبید!
-عه میگه بجنبیم! آخه چه جوری؟
-صبر کنید ببینم! نمیشه مثلا بفرستیدشون خونه یکی از اقوام؟ مهمونی و از این داستان ها!
-هی تو! نظراتت رو کامل بده ولی قبلش خاکستر عقبت رو بتکون!
شلیک خنده ای که این دفعه خیال قطع شدن نداشت.
-من چیکار کردم که تو سوپر ابلیس ایکبیریه لعنتی رو همیشه باید بغلدستم ببینم!
-مرده شوری خوب بتکون اون وامونده رو چسبیده بودی به لبه شومینه حقت بود هل می دادم بری اون تو بالا پایینت سرخ می شد.
خیلی هامون از خنده پخش زمین بودیم.
-ببینشون! ای درد! چی گفتم مگه؟ پاشید گم شید بابا اه!
-هی بس کنید دیر شده!
-راست میگه چیکار کنیم؟
2قلو ها با هم مشورت نه چندان کوتاهی کردن و بعد:
-خوب شاید بشه من خالهم رو هوایی کنم زنگ بزنه بلکه بشه بکشدشون بیرون. اگر بشه.
-میگم نکنه خالهت زیادی هوایی بشه اون پاشه بیاد خونه شما!
خنده ها از مهار در رفته بودن.
زمان سریع می رفت. بچه خرگوش بی حرکت با چشم های نیمه باز کف جعبه ولو بود و تکون نمی خورد. یکی از2قلو ها که طبق معمول نفهمیدیم کدومشون بود گوشیش رو در آورد و شماره گرفت و قرار شد ما هر طور از دستمون بر می اومد به خاطر خدا هم شده بود چند لحظه سکوت می کردیم و بغلدستی هامون رو هم بی صدا نگه می داشتیم که البته از همون اول مثل روز روشن بود که این شدنی نبود حتی به ضرب معجزه. چه التهابی به2قلو ها وارد شد تا وسط خنده های یواشکی و کشتی گرفتن های نه چندان بی صدای ما با خاله و یکی2جین دختر خاله اون قدر حرف زدن تا صحبت از سر دلتنگی و رو در بایستی و دیگه نمی دونم چی به1دعوت شبانه کشیده شد بماند. آخر کار قرار شد خاله زنگ بزنه و خونواده رو دسته جمعی بکشه خونه خودش.
-حله الان زنگ می زنه خونه ما فقط مشکل اینجاست که ما کلی فلسفه چیدیم و الان دختر خاله ها منتظر ما2تا هم هستن. یعنی وحشتناک ضایع میشه اگر نباشیم.
سکوت طولانی نشد.
-خوب ضایع بشه. مگه دفعه اوله که هر کدوم از ما پیش کس و کارمون ضایع میشیم! این هم یکیش!
خنده2قلو ها برخلاف انتظار من رفت هوا.
-تا کتک نخوردیم خیالی نیست بعد از کتک هم1فاز جدیده.
-تمومش کنید! بلند شید باید راه بی افتیم و سریع تر برسیم.
-هی2قلو ها! گوشی هاتون داره زنگ می خوره!
2قلو ها بیخیال بلند شدن.
-آره از خونه هست می خوان ببینن کجا هستیم خودمون رو برسونیم تا بریم خونه خاله و دعوت کرده و زشته و…
-این رو ببین! اون دفِ خوش تیپت رو نیار اونجا!
شلیک خنده همراه حرکت ناهماهنگ و دسته جمعی به طرف در، به طرف پایین، به طرف پارکینگ و به طرف بیرون و خونه2قلو ها.
ماشین ها عقب تر در1پارکینگ عمومی پارک شدن و ما پراکنده و پیاده به طرف خونه2قلو ها حرکت کردیم.
-الان یکی توضیح بده ما واسه چی لشکری داریم میریم دیدن1خانم گربه نکبت که کم مونده بود بابام رو بخوره؟
-چون این خانم گربه الان شخصیت مهمیه.
-وایستید! 2قلو ها برید ببینید رفتن یا نه. نکنه خونه باشن!
اعتراض های همراه با خنده هایی که زور می زدیم آهسته باشن ولی موفق نمی شدیم. مثل همیشه.
-باز هم این جناب نکته بین و دلواپسی هاش. بابا رفتن دیگه!
-راست میگه بیایید1دفعه از همون پارکینگ گله ای بریزیم داخل.
-آره موافقم دلم واسه1هجوم وحشیانه با هوار از ته گلو لک زده.
-شما ها خفه شید! 2تایی ها برید ببینید گنده های خونتون رفته باشن. 1لحظه به اون مخ های پوکتون راه بدید اون جوری وحشی وحشی بریزید توی خونه مردم و صاحب خونه بیاد استقبال. تا آخر جهان هم شما ها آدم نمیشید.
تصورش واقعا ترسناک بود و البته خنده دار. نمی شد نخندید واقعا نمی شد. 2قلو ها می گفتن مطمئنا که کسی خونه نیست با اینهمه رفتن که سر و گوش آب بدن! 2قلو ها با اطمینان از خالی بودن خونه راه افتادن رفتن طرف در آدم رو که وارد حیاط بشن و ما خونه رو تقریبا دور زدیم و رفتیم پشت در پارکینگ تا منتظر بشیم اون ها از داخل در رو واسمون باز کنن. خیالمون نبود چه قدر سر و صدا راه بندازیم چون مطمئن بودیم کسی جز2قلو ها اون طرف در نیست. ولی از اونجایی که همیشه1جایی واسه اشتباه رفتن و خرابکاری در هر نقشه ای هست، این یکی هم استثنا نبود و ما اشتباه می کردیم. درست لحظه آخر شاید فقط از روی شانس کشیدیم عقب و چه به موقع بود چون صدای پا هایی که از پارکینگ می اومد تقریبا پشت در رسیده بود و تقریبا هم زمان با باز شدن در پارکینگ هوار2قلو ها بود که آگاهمون کرد.
-بچه ها پخش بشید در برید بابام!
من واقعا درست نفهمیدم چی شد. تا اومدم به خودم بجنبم تقریبا روی دست و بدون اینکه پا هام زمین رو لمس کنن مثل تیر از اونجا دور می شدم و بقیه هم همین طور. نفهمیدم دست های کی ها بودن که می بردنم فقط می رفتیم. از ترس خونم خشک شده بود. ما شبیه دیوانه ها پشت در پارکینگ شلوغ می کردیم و چرت و پرت می گفتیم در حالی که پدر خونه داشت می اومد طرف در تا بازش کنه و ببینه کی ها پشت خونهش دیوونه بازی راه انداختن. اومدنش رو می شنیدیم ولی با اطمینان به اینکه یکی از2قلو ها یا جفتشون پشت در هستن در می زدیم و جفنگ می گفتیم و خدا می دونه چه ها که نگفتیم و نکردیم!
تا زمانی که به همون پارکینگ عمومی که ماشین ها رو گذاشته بودیم نرسیدیم جرأت نداشتیم وایستیم. هوالیه پارکینگ عمومی خودمون رو مجبور به توقف کردیم. همه از شدت ترس و از فشار دویدن نفس نفس می زدیم. اول صاحب دف بود که سکوت رو شکست.
-این ها که نرفتن!
-نه هنوز خونه هستن بابام هی میاد پایین میره بالا خیلی هم عصبانیه.
-نکنه هنوز منتظر شما2تان!
-نه انگار1چیزی گم کردن. از اینجا نمیشه فهمید چشونه. نزدیک هم اگر بریم دستگیر میشیم.
ولی حرفش ناتموم موند. خواهرش مثل گچ سفید شده بود و آویزون به آستین بغلدستیش نفس های بلند می کشید.
-ای بابا چته مگه جن بغلت کرده واسه چی این طوری می کنی؟
-بابام، … ماشین، … سویچ، …
خواهرش با چشم های گشاد از وحشت مات خواهره شده بود.
-چته! چی شدی!
دختره توی بغل خواهرش وا رفت. کسی چیزی نفهمید. دختره داشت قبض روح می شد. خاکستریه بی رحم که حالا دیگه هیچ کجاش خاکستری نبود به دادش رسید.
-چیزی نیست. آروم باش و بگو چی شده!
دختره نفس عمیقی کشید و مثل کسی که بخواد استفراغ کنه حرف رو بالا آورد.
-بابام دنبال سویچ ماشینش می گرده. بی فایده هست پیدا نمی کنه.
-آخه واسه چی!
-واسه اینکه سویچ پیش ما2تاست. امروز صبح ازش کش رفتیم. دیشب بهمون نداد ما2تا هم خواب که بود دزدیدیمش. بعدش هم یادمون رفت بذاریمش سر جاش.
خواهره هوار کشید:
-وایی خاک توی سرت گفتی دارم میرم بذارمش که!
-به من چه دستشویی داشتم گفتم اول برم دستشویی بعدش یادم رفت!
خواهره بی اختیار دست هاش رو از هم باز کرد که در نتیجه تعادل قلوی بی حال که بهش تکیه زده بود از دست رفت و پخش زمین شد و وسط راه افتاد روی2تای دیگه که بی هوا خوردن زمین و تا اومدیم به خودمون بیاییم دست و پا ها بود که داخل هم گره خوردن و از اونجایی که مجاز به سر و صدا کردن نبودیم و باید خیلی سریع بلند می شدیم چنان کمدیه مسخره ای درست شده بود که فقط تصورش نفس رو بند می آورد. جمع و جور کردن ما ها ظاهرا دیگه تا آخر شب شدنی نبود ولی شکر خدا بینمون افرادی بودن که قابلیت انجام مین مدل معجزه ها رو داشتن.
-هی دیگه بسه! واقعا که افتضاحش رو در میارید! تمومش کنید! شما2تا چلفتی باید هر طور شده اون سویچ کوفتی رو ببرید بذارید جایی که باباتون ببینه بلکه زود تر بذارن از خونه برن بیرون!
اعتراض2قلو ها که کاملا جدی و بدون خنده بود.
-عه خوب چه جوری بریم کجا بذاریم نمیشه که!
جوابی کلافه.
-حرف نباشه بجنبید!
2قلو ها دیگه به مرحله خطرناک ماجرا رسیده بودن و باید هر کدوم خودش رو نجات می داد. پس قلوی مقصر مخاطب اون یکی قرار گرفت.
-تو باید سویچ رو می ذاشتی سر جاش این دفعه نوبت تو بود بعدش رفتی شاشیدی به اوضاعِ الانِ همه ما. حالا هم خودت باید بری حلش کنی.
قلوی مقصر زیر بار نمی رفت. و من توی دلم بهش حق می دادم. کیه که دلش بخواد با پا های خودش بره وسط آتیش!
-من؟ به من چه؟ اصلا چرا من باید برم؟
جوابی که نه از طرف خواهره، بلکه از منبع خشمی خطرناک با هوار پرتاب شد.
-بله عوضی دقیقا تو باید بری چون تو سویچ رو سر جاش نذاشتی، چون تو یادت رفت به خواهرت هم بگی که اون سویچ نکبت رو بذاره سر جاش، چون تو شاشوی دیوونه گند زدی و سر این گندت من الان با1دسته احمق و1دختر دماغو و1بچه خرگوش نیمه جون وسط خیابون ول معطلم، چون تو1بوقه سر به هوای مزخرفی و چون اگر باز هم ور بزنی و من باز هم اینجا ول معطل باقی بمونم به خدا که خودم به حساب همهتون می رسم اولیش هم تویی!
تهدید کاملا جدی بود و البته کاملا مؤثر. پشت دیوار پارکینگ خونه2قلو ها در سکوت منتظر بودیم و من صدای نجوا ها رو می شنیدم.
-میگم چرا گاهی بعضی زن ها اینهمه سگ میشن؟
-نمی دونم. میگن گاهی حالشون این طوریه.
-آره شنیدم ولی این همیشه حالش این طوریه. فقط گاهی مثل امشب بیشتر میشه. به نظرت چرا؟
-خوب شاید داره اذیت میشه. به ما که نمیگه.
-اذیت میشه؟ از چی؟
-چه می دونم. حتما لازم داره بره دستشویی. آدم وقتی دستشویی داره هم اعصابش به هم می ریزه. این دختره هم هی اما اگر کرد این ترکید.
-یعنی ترکید ها!
-نترس طوری نیست. دستشویی داره!
پق خنده ها از نجوا گذشت و داشت بلند می شد که1دفعه با1صدای توق و1ناله آخ ماجرا تموم شد ولی چند لحظه بعد نجوا ها رو دوباره می شنیدم.
-عجب ضرب دستی هم داره! میگم آدم دستشویی داشته باشه دستش قوی میشه؟ بد جوری محکم زد پس گردنم!
-حقت بود.
-چیچی رو حقم بود؟ تاریکه دستش به تو نرسید پس گردنیه تو رو هم زد به من.
-آره خیال کرد منم تو2تا خوردی.
-هی! من اعتراض دارم.
-الان چیکارت کنم خفه شی؟
-باید من یکی بزنم پس گردن تو!
-باشه این داستان تموم بشه بزن.
-نه خیر اون موقع تو در میری من باید الان بزنم.
-خفه شو الان نمیشه.
-بی خود نمیشه من باید بزنم نور از چشمم پرید من با یکیش هم کورم مال تو رو هم خوردم.
-بابا میدم بزن الان وایستا!
-نه خیر من باید همین حالا1پس گردنی بزنمت!
-الان نه!
-آره همین الان من باید1پس گردنی بزنمت!
ماجرا داشت بالا می گرفت و من مونده بودم بخندم یا بترسم. جنگی بی صدا درست پشت سرم داشت شدید تر می شد و1دفعه1صدای جیغ که فورا با دست هایی که جلوی دهن طرف رو گرفتن خفه شد ولی اوضاع حسابی به هم ریخت. طول کشید تا بفهمم1نفر اشتباهی قربانیه1نیشگون حسابی شد که به تیرِ2تا جنگنده بر سر پس گردنی اومده بود و به هدف اشتباهی خورد. طفلک دختر شلوغه از درد پس افتاده بود و داشت قش می کرد. جوونی که به زحمت می شد باور کرد همسر باشه در حالی که دیگه سعی نمی کرد خندهش رو قورت بده وسط قهقهه های بی صداش هق زد:
-به نظرم جاش تا آخر یادگاری بمونه! زنم رو نصفه کردی!
جواب بلافاصله رسید.
-دیهش رو از این2تا تپه کود بگیر. خدا نجاتتون بده اگر من زنده از این ماجرا در بیام.
دختر شلوغه در حالی که هنوز از درد نفسش بالا نمی اومد و با اینهمه اشک توی چشم هاش و خنده رو لب هاش بود نق زد:
-اوخ تا زاییدنم این دردش یادمه ایشالا امشب پیشیه بخوردت!
صاحب نیشگون نتونست حالت جدیِ همیشگیش رو حفظ کنه و پقی زد زیر خنده و بینا تر ها بعد ها قسم می خوردن که دیدن طرف جای نیشگون خودش روی بازوی دختر شلوغه رو آهسته ناز کرد.
طول کشید تا قلوی مقصر ناکام برگشت.
-این طوری نمیشه. به خدا نمی تونم برم داخل و دیده نشم! بابام پوستم رو می کنه!
خاکستری اومد کمک پیش از اینکه سلطان نیشگون دختره رو بده دم تیغ باباش.
-ببینید! اگر1طوری برسیم به ماشین و سویچ رو بذاریم سرش حله.
-بعدش هم احتمالا باید با تلپاتی به پدره بگیم سویچت رو روی ماشین پیدا کن بله؟
-نه لازم نیست. صدای دزدگیرش رو در میاریم پدره میاد سراغش سویچ رو پیدا می کنه.
-نقشهت هم شبیه خودت آشغالیه می دونستی؟
-آشغالی خودتی چوب کبریت نصفه همیشه دودی!
-امشب می کشمت.
-برو بابا!
-چاره چیه! بریم!
قرار شد یواشکی وارد پارکینگ در اندشت خونه2قلو ها بشیم و همین کار رو هم کردیم. مشکل اینجا بود که تعداد ما بیشتر از سوراخ سنبه هایی بود که می شد به عنوان مخفی گاه ازشون استفاده بشه و از اونجایی که پدر و مادر2قلو ها می خواستن برن بیرون چراغ های پارکینگ روشن بودن. از در پارکینگ نمی شد وارد بشیم. 2قلو ها کلیدش رو نداشتن. در آدم رو هم مثل آب خوردن از داخل خونه دیده می شد و درضمن، بین حیاط و پارکینگ1دیوار نه چندان کوتاه بود که اگر می خواستیم از راه حیاط بریم داخل پارکینگ باید از فاصله بین روی دیوار و سقف می پریدیم اون طرف. حالا بیا درستش کن! در حالی که به قلوی مقصر فحش می دادیم راه افتادیم طرف در آدم رو!
به چه مصیبتی همراه2قلو ها که در حیاط رو باز کردن، تک تک و2تا2تا خودمون رو به دیوار پارکینگ رسوندیم بماند. حالا وسط داستان بودیم و نمی شد جا زد. ولی اون دیوار حسابی صاف بود و فضای بین دیوار و سقف هم خیلی زیاد نبود. کار سخت بود و همه این رو می دونستیم.
-لعنت به شما ها! نمی شد چند تامون وارد بشن در رو واسه بقیه باز کنن؟
-نه بابا نمی شد. اگر خونه خالی بود چرا می شد چون2قلو ها کلید ساختمون رو داشتن. می رفتن بالا کلید های یدک رو بر می داشتن در پارکینگ رو باز می کردن می اومدیم تو. ولی حالا نمیشه. الان اون در لعنتی قفله بریم داخل هم نمیشه بازش کنیم.
-خوب نمی شد ما صبر می کردیم چند تامون می رفتن سویچ رو می ذاشتن پدر مادره که زدن بیرون اون قفل کزایی رو باز می کردید راهمون می دادید داخل؟
-ببینم انگار بدت نمیاد مأمور ها به جرم پرسه زدن دسته جمعی ببرنت! اون پشت نه مغازه داشت که به بهانهش بگردی نه پارک تفریحی. حتی توالت عمومی هم نبود بگی همگی رفتید دستشویی. جای دزد می گرفتنت.
-بس کنید الان لو میریم بریم بالا!
-چه جوری از دیوار صاف بریم بالا؟ خود شما اول بفرمایید!
-بمیرید همهتون! برید عقب ببینم!
سلطان نیشگون قدش بلند بود ولی نه اون اندازه که بتونه راحت از دیوار بره بالا. بدون اینکه بفهمیم چیکار می خواد کنه کشیدیم عقب و تا خاکستری اومد بگه چیکار می کنی طرف رفت عقب و با چند قدم دو و1پرش وحشتناک2دستی لبه دیوار رو گرفت و مثل گربه خودش رو کشید بالا.
-بابا ایول! به میمون میگه لش!
-هی! خفه خون بگیر!
-خوب بابا خوب واسه چی اونجا چسبیدی بپر داخل دیگه!
-لازم نکرده. بفرست بالا اون بسته های کود رو! تو از پایین بفرست من می کشم بالا. به خیالت این ها می تونن خودشون رو بالا بکشن؟
-بد نمیگی. باشه همونجا باش الان می فرستم!
بسته های کود! ما رو می گفت! زمان نبود به ماجرا گیر بدیم. تازگی هم نداشت. خاکستری از پایین کمک می کرد بریم بالا و سلطان نیشگون از بالا کمک می کرد و بچه ها زمانی که به بالای دیوار می رسیدن خواه ناخواه به وسیله سلطان پرت می شدن پایین. نوبت من که شد حس کردم دنیا داره تموم میشه. واقعا در خودم همچین چیزی رو نمی دیدم.
-بچه ها بابام داره میاد توی حیاط زود باشید!
خاکستری تقریبا بغلم کرد تا پرتم کنه بالا. ولی مگه می شد. ترس بی حسم کرده بود و شبیه1گونی سیبزمینی وا رفته بودم.
-هی شل و ول بازی در نیار بیا دیگه!
نمی تونستم. واقعا نمی تونستم. حتی برای فرمان بری از سلطان که اون بالا منتظرم بود و حسابی از دستم حرص می خورد. خاکستری به دادم رسید.
-ببین! من مواظبتم. بابای این ها و هیچ بابای دیگه ای دستش بهت نمی رسه. اصلا نترس.
ولی دست باباهه بهم می رسید و با شناختی که ازش داشتیم، اگر داخل حیاطش گیرم می آورد خدا می دونه اون شب من کجا می خوابیدم. فلج شده بودم و صدای سرفه پدر2قلو ها رو از بالکن بالای سرم می شنیدم. داشتم اختیار همه چیزم رو از دست می دادم. 2قلو ها بی اراده پریدن روی دیوار و خودشون رو پرت کردن داخل پارکینگ. سلطان و خاکستری همچنان معطل من مونده بودن. داشتم از کنترل خودم در می رفتم. سرفه ها به طرف انتهای بالکن می رفتن.
-گوش کن! به من گوش کن! به من اعتماد داری؟
-اوهوم!
-پس تردید نکن هرچی هم بشه من از اینجا در می برمت.
-اون تحویلم میده کلانتری و مادرم، …
-هیچ کسی به هیچ کسی تحویلت نمیده تو هم کلانتری نمیری. من از اینجا در می برمت! فهمیدی؟
نفهمیده بودم ولی، …
-اوهوم!
صدای سرفه ها روی پله ها بودن.
-آفرین! حالا میریم به سوی قهرمانیه2نفریه خودم با جیرجیرک! بزن بریم جیرجیرک!
سلطان از اون بالا فشی از جنس حرص زد:
-اوه! جیرجیرک! مرده شور جفتتون رو ببرن! ببین چه جایی هم واسه هم دوغ باز می کنن! تکون بخورید عوضی ها!
باقیه ماجرا رو چندان یادم نیست. فقط اینکه بابای2قلو ها به سایه ای که خیال کرد دید معترض شد و من به خودم که اومدم با کف دست های دردناک بالای دیوار بودم و خاکستری و سلطان2طرفم بین فضای کوچیک بین دیوار و سقف مچاله شده بودن و درست لحظه ای که بابای2قلو ها قدم به داخل حیاط گذاشت ما3تا خودمون رو پرت کردیم داخل پارکینگ که من و سلطان رو بقیه گرفتن ولی خاکستری ولو شد روی زمین و دنگی صدا کرد و کم مونده بود افتضاح بشه ولی، …
-بیا بالا چیزی نیست ول کن بیا تلفن می خوادت!
صدای مادر2قلو ها مثل نسیم بهشت توی سرم پیچید و باباهه رو کشید بالا. به خیر گذشت.
-عجب! این تماس گیرنده رو خدا فرستاد! چه شانسی!
-شانس در کار نبود. اون رو من فرستادم.
-جوونی که به زحمت می شد باور کرد همسر باشه این رو گفت و زیر جلدی خندید.
-جریان چیه؟
-هیچ چی. من شماره خونه رو گرفتم و به مادر این2تا گفتم باباشون رو صدا کنه اون هم صداش کرد طرف هم رفت. حالا بجنبید. همگی جا پیدا کنید توی چشم نباشیم می خوام ماشین رو بترکونم.
فرصت نبود تشویقش کنیم و موند واسه بعد. موتور خونه واسه مخفی شدن عالی بود ولی گربه اونجا بود و به گفته2قلو ها نمی شد بدون اینکه هوارش در بیاد رفت طرف موتور خونه. پارکینگ بزرگ بود. پخش شدیم و پشت ستون ها، بین فرو رفتگی های دیوار ها، کنار نرده ها، و خلاصه هر جایی که شانس دیده شدن کم تر بود مخفی شدیم. خاکستری و قلوی مقصر رفتن وسط میدون که قلوی مقصر سویچ رو بذاره روی ماشین و خاکستری چنان دزدگیر رو به کار بندازه که جز با حضور پدر خونه خاموش نشه. قلوی مقصر کارش رو تموم کرد و دزدگیر پیش از اقدام خاکستری رفت روی کانال سر و صدا. صدای بلندش همه رو حتی2قلو ها رو شوکه کرد. به خصوص اینکه توی فضای بسته پارکینگ می پیچید و منعکس می شد و قیامتی درست کرده بود که بیا و ببین. این وسط می شنیدم که قربانیه پس گردنی خطاب به صاحب خرگوش نجوا کرد:
-ببین!
-هوم!
-هوم و درد! از اینجا که رفتیم بیرون یادم بنداز خفهت کنم! باشه؟
-باشه!
خاکستری درست به موقع پشت نرده های پله موتور خونه غیبش زد. پدر2قلو ها که از خشم دود می کرد وارد پارکینگ شد و تمام چراغ ها که ما خاموش کرده بودیم رو دوباره روشن کرد. داشتم از ترس پس می افتادم. فقط کافی بود شک کنه. خیلی راحت پیدامون می کرد اگر فقط1نگاه دقیق به اطراف پارکینگ مینداخت. خاکستری نبود که بهم اطمینان بده. با تمام زورم جیغ می کشیدم اگر دست سلطان به موقع دستم رو نمی گرفت و آهسته شونه هام رو به نشان حضورش فشار نمی داد. این افتضاحه که من تقریبا همیشه در مواقع بهرانیه زندگیم واسه متعادل موندن و ایستادن1دست نگهم می داشت. همیشه و همیشه جز1دفعه. جز در بهرانی ترین شبی که یکی از توانا ترین اون دست ها رو واسه همیشه، …
صدای دزدگیر قطع شد. خاطرم نیست از حیرت و خشم پدر خونواده تا لحظه ای که در پارکینگ4تاق باز شد و ماشین همراه خونواده2قلو ها زد بیرون چه قدر طول کشید. انگار در تمام اون لحظه ها من زنده نبودم. سخت گذشت ولی عاقبت تموم شد. اون ها رفتن.
-وضعیت سفیده بیایید بیرون!
کار از نفس راحت کشیدن گذشته بود. همه از مخفی گاه ها ریختیم بیرون و کف پارکینگ ولو شدیم و اونجا بود که همه فهمیدیم بقیه چه استرسی داشتن. گذشتن سریع از اون دیوار چند نفر رو کمی زخمی کرده و چند تا لباس رو پاره کرده بود که به حساب نمی اومد. باید می جنبیدیم.
-خوب این هم از این! خیال نمی کنم خیلی زمان داشته باشیم. وقت تلف نکنیم. بریم اون زیر پیش پیشیه.
خاکستری درست می گفت. باید عجله می کردیم.
-من نمیام پایین.
-خواهرم راست میگه من هم همین طور.
-خواهر های شجاع. باشه شما ها فقط ما رو ببرید اونجا باقیش با خودمون.
-جدی این قدر این گربه خطرناکه؟
-به خدا بچه ها1چیزی ما میگیم1چیزی شما ها می شنوید. حالا بریم خودتون می بینید!
-یعنی از این خانم گل هم خطرناک تره؟
خاکستری با دست اشاره ای گذرا به سلطان کرد و دستش رو چرخوند که مثلا اتفاقی به طرفت نشونه رفت. ولی نقشهش نگرفت.
-خفه شو!
-ادب که نداره که!
-زبون نمی فهمی؟ میگم خفه شو!
-زبون تو آخه واسه آدمیزاد قابل فهم نیستش که!
خنده ها رها شدن.
-ببین تو هنوز توضیح به من بدهکاری می خوایی همینجا حلش کنیم!
-آخ نه نه نه نه ممنون شما اصلا محشری به خدا من از دستت حاضرم به گربه اون پایین پناهنده بشم هرچی تو بگی فقط بیخیالم شو!
-من میگم خفه!
-خوب باشه خفه!
-عوضی میگم تو خفه شو!
-خوب باشه تو خفه شو! عین خودت گفتم که فرمان برده باشم! به جان خودت!
-بچه ها بریم پایین من همونجا این رو دفنش می کنم!
خنده ها داشتن می رفتن بالا و احتیاط ها داشت می شکست.
-بابا ول کنید دیر شد بریم دیگه!
پارکینگ هم مثل حیاط بزرگ بود. گوشه پارکینگشون چند تا پله می خورد می رفت پایین. زیرزمین گرم و نرم بود و انگار واسه خانم گربه ساخته بودنش. موتور خونه ای که سرما بهش راه نداشت. صدای نعره های گربه سیاه و بزرگی که با روشن شدن چراغ از حرص دیوانه شده بود مو به تنمون سیخ می کرد. همه مات زده ایستاده بودیم. 2قلو ها درست می گفتن. گربه واقعا هیولایی بود. هم از نظر هیکل و هم از نظر توحش. پنجه هاش عجیب تهدید آمیز بودن و خودش رو تا حد امکان باد کرده بود و با تمام توانش فش فش می کرد و نعره های کشدار می کشید.
-این واسه چی این طوری می کنه! ما که طرفش هم نرفتیم!
-ظاهرا از حضورمون خوشش نمیاد!
-حالا کی میره نزدیکش؟
-من میرم. ولی تنها نمیشه. 1نفر پایه دیگه هم می خوام که از پشت سرش بره و زمانی که گربه اومد طرف من بچه خرگوش رو بذاره وسط بچه گربه ها. کی میاد؟
-دیوونه شدی؟ اون گربه نمیاد طرفت. بهت می پره. اگر هم بهت بپره امکان نداره سالم از دستش در بری.
-بله می دونم نمیاد شیرم بده! بهم حمله می کنه. خوب دیگه مزخرف بسه. گفتم کی میاد؟
-تا حالا زن به نحسیه این ندیدم.
-اوهُ! خفه!
این اوهُ هشدار آخر بود که یعنی دیگه بیشتر از این جا نداره. و چه خوب هم دریافت شد!
-خوب باشه برو که ایشالا خوراک شامش بشی از دستت خلاص بشیم!
-تو مثل اینکه حرف حساب سرت نمیشه خفه میشی یا، …
-خوب میشم بابا میشم. چی میگی تو؟
-گفتم1زباله از بین شما ها همراهم بیاد بره پشت سر گربه. کی میاد؟
-من.
-نردبون مثل اینکه به درد می خوری. باشه بیا ولی مواظب باش کلهت به سقف نگیره.
-خوبه الان من بهت بگم خفه شو؟
-تو غلط می کنی.
-از دست تو! بریم بابا بریم!
باز هم حیرت. یعنی این2تا واقعا حاضرن تا اینجا وارد ماجرایی بشن که اصلا انتظارش نمی رفت هیچ کدومشون بهش ارزش بدن؟ این ها دقیقا همون افرادی بودن که ما همگی مطمئن بودیم نظرشون اینه که حیوون رو یا ولش کنیم به حال خودش یا خلاصش کنیم. البته اگر اصلا گوششون همچین ماجرایی رو می شنید از بس کوچیک به نظرشون می رسید! ولی مثل اینکه همگی اشتباه می کردیم.
-شما2تا! جفتتون باید تا نزدیکش برید و بعد یکیتون دورش بزنه بره پشت سرش. خرگوشه دست هر کدومتون باشه خطرناکه. اگر حمله کنه و جعبه بی افته بچه خرگوش وسط اون قیامت له میشه.
-راست میگه. پس باید3تا باشیم. یکی جعبه رو بیاره و دومی موقع دور زدن بگیره ببره پشت سر گربه بین بچه گربه ها خالیش کنه.
صدای خودم رو نشنیدم که حرفی زده باشم ولی به خودم که اومدم، خرگوش به بغل وسط اون2تا آهسته آهسته به گربه دیوانه نزدیک می شدیم. خرگوشه بغل من بود تا دست های اون2تا آزاد باشه واسه مقابله با خطر احتمالی.
-آهایی! بیایید این رو بگیرید! اگر واقعا حمله کنه با دست خالی نمیشه دفاع کنید این حیوون واقعا خطرناکه!
متوقف شدیم. چاقوی زامندار بزرگ توی دست قربانیه پس گردنی به طرفمون دراز شده بود.
-من از اسلحه به هر مدلش خوشم نمیاد بگیرش نردبون!
-خاک بر اون زبونت باشه گرفتم بریم.
-خاک خوشمزه نیست بر سر خودت!
چاقوی زامندار تیزی که باید قوت قلب3تامون می شد و همه امیدوار بودیم به کار نیاد هم باهامون به گربه نزدیک می شد و ما3تا آهسته پیش می رفتیم. گربه لحظه به لحظه وحشی تر می شد. قدم های ما خیلی کند و ریز بود ولی گربه می فهمید و خشمش مثل آتیش شعله می کشید. صدای نفس های به شماره افتاده پشت سری ها رو می شنیدیم. صاحب خرگوش به جای هقهق حالا نفس نفس می زد و داشت جونش از ترس بالا می اومد. ما3تا پیش می رفتیم و من آماده بودم که اگر گربه خیز برداشت خودم رو همراه خرگوش توی بغلم پرت کنم عقب و اون2تا همراهم هم آماده بودن که در اون صورت اول خرگوش رو بعدش هم من و بعد خودشون رو در ببرن. کمتر از نیم متر با گربه فاصله داشتیم. گربه مثل ابلیس عربده می زد. حس می کردم پا هام دیگه فرمون نمی برن. گربه پنجه و دندون نشون می داد و به حالت نیم خیز در اومده بود. متوقف شدیم. کم مونده بود از جا بپرم و هوار بزنم. تردید نداشتم که1چیزی درست از کنار پام، بین من و خاکستری لمسم کرد و لیز خورد پایین. نیم ثانیه بعد1چیز سنگین افتاد روی کفشم و بعد قل خورد روی زمین و دنگی صدا کرد. خاکستری بلافاصله و ظاهرا خیلی معمولی دستم رو فشار داد که یعنی آروم باش چیزی نیست و هم زمان با فشفش گربه پای خاکستری رو احساس کردم که آهسته جنبید، اومد کنار پای من، به پام جفت شد، رسید جلوی پام و شبیه کسی که1چیزی رو با پا جارو کنه طرف خودش، جلوی پام رو با پا جارو کرد و هم زمان با کشیده شدن پاش روی زمین انگار1چیز فلزی روی موزاییک ها کشیده می شد. جیغ های گربه اجازه نمی داد بفهمم این حرکت ها یعنی چی و اون صدا اصلا واقعی بود یا من خیال کرده بودم. خیلی هم زمان نداشتم صرف فکر به این موضوع کنم.
-آروم باشید و خیلی یواش بریم!
این زمزمه سلطان کنار گوشم آهسته بود ولی به خاکستری هم رسید. گربه به مرز انفجار رسیده بود.
-باز هم بریم؟
-پس چی؟ می خوایی تا فردا اینجا وایستا.
-آخه دیوونه مگه نمی بینی؟
-می بینم حضرت عاقل با جرأت. ولی اگر حالا برگردیم روز به هیچ وجه موفق نمیشیم.
گربه بلند شد ایستاد و از بند دل جیغ کشید. ضربه های وحشیه قلبم رو داخل دنده هام حس می کردم.
-چاره چیه! بریم!
نیم قدم دیگه و گربه1دفعه پرید جلو و چنان نعره ای کشید که زمین لرزید. 2تا صدای وای از2طرفم شنیدم که یکی کوتاه تر بود و یکی1خورده بلند تر. ولی عقب نرفتیم. حس می کردم الانه که سکته کنم. سر جامون ایستادیم. گربه هم ایستاد. آهسته، خیلی آهسته نشستم. 2تا دست از2طرفم سعی کردن بی صدا بکشنم بالا ولی من دیگه زور توی پا هام نبود. هر آن ممکن بود گربه به هدفم بپره و درست روی سرم فرود بیاد. گربه هم همین خیال رو داشت چون خیز برداشت و برق چشم های عصبانیش نفس2تا همراهم رو حبس کرد و من تنها تونستم جعبه توی دست هام رو رها کنم و خیلی آروم از سر ناتوانی دست هام رو واسه محافظت از صورتم بیارم بالا. جعبه افتاد و تاقی صدا کرد. انگار زمان متوقف شد. خیلی سریع اتفاق افتاد و خیلی سریع هم متوقف شد. همه چیز در اطرافم انگار ساکن شده بود. جرأت نداشتم حرکت کنم. و ظاهرا هیچ کسی از اطرافم هم جرأت نداشت حرکت کنه. سکوت داشت طولانی می شد. ولی نه! سکوت نبود. صدا های ریز که حالا انگار داشتم می شنیدم. خش خشی بسیار کند و آروم، حرکتی که آشکارا متعلق به گربه مادر بود که نزدیک شد و نزدیک شد و، … 1میووی ریز و کوتاه؛ و صدای کشیده شدن و تاق از جعبه چوبی و مو های گربه مادر که قشنگ حس کردم به آرنج دست های بالا اومده و به پا های بی حسم کشیده می شد. و بعد، نفس هایی که در اطرافم آزاد شدن و من که دور شدن خطر رو با تمام وجودم احساس کردم.
-بکش عقب! خیلی یواش بکش عقب. بلند نشو! همین طوری نشسته آهسته بیا عقب. بیا نترس چیزی نمیشه. فقط نترس. یواش خیلی یواش بیا عقب. آهان آفرین همین طوری بیا!
حس کردم اندازه1عمر طول کشید ولی عاقبت تموم شد. وسط جمع که رسیدم جرأت کردم صورتم رو ول کنم و خاطرم نیست چه قدر طولانی شد تا تونستم بلند شم. گربه مادر به قصد حمله اومده بود ولی با دیدن بچه خرگوشی که با چشم های نیمه باز خودش رو از وسط جعبه1وری شده کشید بیرون و روی زمین سرد وول خورد اول چند ثانیه متوقف موند و بعد حیوون رو بو کرد و بعد با1میووی ریز و کوتاه بچه نیمه جون رو برداشت و آهسته عقب رفت و به بچه های منتظر و نا آروم از ترسش ملحق شد. بچه خرگوش و بچه گربه های شلوغ زیر جسم بزرگش از نظر ها مخفی شدن و صدا های ریز و معترض بلافاصله جاش رو به سکوتی از جنس رضایت داد.
طول کشید تا فهمیدم جعبه هنوز توی دستمه و تازه یادم اومد که موقع عقبنشینی بی اختیار جعبه رو هم با خودم کشیده و آورده بودم. همه آهسته عقبنشینی کردیم و از موتور خونه زدیم بیرون.
-باید بهشون سر بزنیم تا به موقع اگر لازم شد خرگوشه رو درش بیاریم.
-مشکلی نیست احتمالا فعلا لازم نمیشه. اون جاش بد نیست. حیوون ها خیلی با معرفتن. مخصوصا مادر هاشون!
صدایی بلند و واضح از بالای سرمون همه رو از جا پروند. همه1چیز رو خوب می دونستیم. گیر افتاده بودیم و هیچ راهی واسه فرار و هیچ جایی واسه مخفی شدن نبود!
بنبست!
بین پله های موتور خونه ایستادیم و منتظر شدیم تا1سایه داخل پارکینگ حرکت کرد و بیخیال و خوش و خرم اومد وسط میدون. چراغ ها رو روشن کرد و1دفعه با دیدن ما سر جاش خشک شد. 2قلو ها نگاهی بی حالت به برادرشون انداختن و هر2با هم گفتن:
-سلام!
برادره1نگاه به2قلو ها کرد و1نگاه به لشکر عجیب و غریب ما و بعد، لحظه ای مکث، همون طور خیره بهمون باقی موند، ما هم بهش خیره موندیم، همه بی حرکت، همه ساکت، چند ثانیه سکوت، بعد برادر2قلو ها خیلی آهسته انگار با تصویر دور کند نگاهش رو ازمون گرفت، آهسته سرش رو برد بالا، دست هاش رو آورد بالا، 1دفعه دهنش رو تا جایی که ممکن بود باز کرد و با تمام زوری که می شد مصرف کنه از اعماق وجودش هوار کشید:
-آیی دُُُُُُُُُُُُزد
بیچاره شدیم تا ماجرا دستش اومد و واقعا به خیر گذشت!
شاد از موفقیتی که کسب کرده بودیم برگشتیم سر جای اولمون.
-میگم! شما3تا قهرمان های مذاکره با جناب گربه هستید! فقط، …
-فقط چی!
-چیزه.
-بگو دیگه!-چاقوی منو پس میدی؟ اگر لازمش نداری. البته قابل نیست گفتم شاید نخواییش!
-چاقو؟ آهان اون رو میگی؟ چه خوش دسته!
حتی1درصد تردید نداشتم که خاکستری1لحظه مردد شد ولی خیلی زود خودش رو گرفت.
-چاقوت واقعا محشره. میگم حاضری با1تمیز تر عوضش کنی؟
-اختیار داری! اولا از تو هرچی رسد نیکوست، دوما تو که زدی روی دست من! چاقوی داغون من چشمت رو گرفته؟
-واقعیتش رو بخوایی آره. نمی دونم سر چی ولی ازش عجیب خوشم میاد. اگر می خواییش که هیچ. ولی اگر اهل معامله ای من1چیز تمیز به جاش بهت میدم که کفت بِبُرِ.
-من پایهم.
-پس چاقوت مال من الان هم می رسیم باهات حساب می کنم!
نتیجه اون شب عالی بود. و من شاید صبح فردا بود که به خاطر آوردم در اون لحظه ها همراه های2طرفم2تا از افرادی بودن که به هیچ عنوان انتظار نمی رفت در این داستان همراهی کنن.
اون شب پدر و مادر2قلو ها با حال و هوایی پرسش گر و کفری برگشته بودن خونه. خاله و دختر خاله ها متحیر مونده بودن که2قلو ها سر چی با ترتیب دادن این مهمونیه عجیب همه رو سر کار گذاشته بودن و خودشون کجا غیبشون زده بود.
چاقوی مورد بحث بعد از اینکه گربه با خونوادهش از موتور خونه رفت به وسیله داداش2قلو ها پیدا شد و2قلو ها که تردید نداشتن اون چاقو مال جمع ماست همون روز دزدیدنش و خاکستری وسط حیرت جمع چاقو رو از2قلو ها تحویلش گرفت در حالی که همه متحیر مونده بودن که داستان چی بوده و خاکستری مونده بود چه مدلی جمعش کنه و سلطان به دادش رسید. بحث عوض شد و داستان تموم شد. کسی هم پیگیر نشد تا ماجرا رو بفهمه. از این کوچیک های بی پایان ما بین خودمون زیاد داشتیم.
دستی آهسته تکونم می داد. واضح تر از تمام تصویر هایی که بینشون غرق بودم. این واقعی بود. دستی از امروز. از امشب. از جهانی بیرون از خیال. از جنس واقعیت.
-هی! نشسته خوابیدی؟ حالت خوبه؟ این چیه بغل کردی؟
چند ثانیه انگار بین مرز2جهان معطل موندم. ولی دست ها کشیدنم این طرف.
-صحت خواب! منم! تو خوبی؟
-سلام! کی اومدی؟ اصلا نفهمیدم!
-بله می دونم نفهمیدی. اولا کلی در زدم که باز نکردی، دوما اینهمه صدات زدم که جواب ندادی خیال کردم1چیزیت شده ترسیدم، و از همه مهم تر یادت نیست تقریبا3هفته میشه من ندیدمت تو هم ندیدیم.
انگار داشتم تازه بیدار می شدم. بعد از چند لحظه که نتایج بیداریم رو سپری کردم و همه چیز آروم شد،
-خوب بذار ببینم حالا کجا ها سیر می کردی؟
-دلم تنگ شده بود.
-دلت؟ واسه کی؟
-واسه تو!
-من که اینجام!
-نه! واسه خودت!
-نمی فهمم خوب من خودمم!
-من دلم واسه خودت تنگ شده! واسه کسی که نیمه شب برای نجات بچه خرگوش از گرسنگی جلوی1گربه وحشی متوقف میشه در حالی که بعد به من اعتراف کرد مطمئن بود گربه بهش می پره و باز هم اعتراف کرد چه قدر از این اتفاق متنفر بوده و باز هم اعتراف کرد که آماده بود در دفاع از خودش و از ما2تا زن که همراهش بودیم هر کاری کنه ولی من ایمان داشتم هیچ طوری حاضر نمی شد به گربه مادر صدمه بزنه. حتی اگر گربه حمله می کرد. و به همین خاطر چاقویی که قرار بود در موقع لازم به عنوان آخرین راه مدافعمون باشه رو بی صدا و یواشکی از داخل مشتش رها کرد تا بی افته روی کفش هاش که افتادنش صدا نده و بعد آروم با حرکت آهسته پا بی صدا سر بخوره روی زمین و از میدون بره کنار. زمزمه ای تقریبا به نجوا، نجوایی گرفته و خیس!
-دلم تنگ شده. دلم خیلی واست تنگ شده خیلی!
باقیش رو نگفتم. که دلم واسه خیلی های دیگه هم تنگ شده. واسه صاحب دف و اون دف گندهش. واسه همسرش با اون خنده های همیشه1مدل و مظلومش. واسه جوونی که به زحمت می شد باور کرد همسر باشه و دل مهربون و نازکش. واسه جوونک همیشه شاد و قلب طلایی و همیشه مهربون با سلام و علیک هاش با خورشید و ماه و همه چیزش. واسه دخترک خندون و جیغجیغوی عاشق رقص و شیطونی های اعصاب خورد کنش و واسه دلداده دیلاق و درشت هیکلش با اون قد و قواره و قیافه غلط انداز و دل گنجشکی و خنده های مُضحِکِش. و همچنین واسه خیلی چیز ها و نفر های دیگه که مهلت نشد از ذهنم رد بشن. دستی، دست هایی، پناه شدن تا سرم بالا نباشه. و شونه ای که باریدن های آشکارم رو پناه شد تا مخفی بشن هرچند می دونستم لرزش شونه هام دارن وجود سیل اشک رو هوار می زنن. دست خودم نبود. دلم تنگ شده بود. خیلی زیاد دلم تنگ شده بود! واسه تمامِ دیروز ها و دیشب ها با تمامِ سوار هاشون، که همراه لحظه ها رفتن و برای همیشه از جنس خاطره شدن، باقی موندن، ثبت شدن و تا نفس آخر همه ما، در خاطر هامون موندگار شدن تنگ شده بود. هنوز شب بود. 1شب آروم، ساکت، ولی دیگه نه چندان معمولی.
سلام. عصر جمعه به خیر. طفلکی جمعه ها! ولی نه الان طفلکی شنبه ها و طفلکی سر کار من! تا حالا خیال می کردم چون شنبه صبح باید برم محل کار، کاری که بهش دلبسته نیستم، عصر های جمعه اینهمه در نظرم منفیه. فردا شنبه رو تعطیلمون کردن. واسه خاطر گاز. ولی من همچنان عصر جمعه رو چپکی سپری می کنم. واسه چی این مدلیه آیا؟
خوب بیخیال عوضش شب بهتر میشم می دونم که میشم. همیشه یا تقریبا همیشه همین طوریه. شب بهتر میشم. البته به شرط اینکه مورد فقط عصر جمعه باشه خخخ!
این ویروس جدیده زده ملت رو از دم چپه کرده. برادرزاده و خانم برادر من هم جفتی ولو شدن. بعدش نوبت برادر و بعدش هم خودم هستم که بچه های کلاسمون از بیخ مریضن ولی خونواده هاشون ظاهرا اعتقادی به استراحت دادن به این بچه ها یا پرهیز بیمار از نشستن با بچه های سالم تر در کلاس بسته ندارن. به جهنم که ندارن. چه قدر بگم و نگیره؟ نهایتش اگر زیاد بگم میگن آره دیگه می خواد بچه ها رو از سرش باز کنه خوب باید کار کنی دیگه!
اینه تعبیر1سیستم از شکایت و اعتراض مهرهش! خوب این هم به جهنم که این مدلیه!
مهدی4شنبه میله رابط بین2تا صفحه لوحش رو گم کرد. از خونه لوح رو بی میله آورد. کم کاری های خونواده این بچه دیگه واقعا شورش در اومده. به اصلیه گفتم اون هم فرستادم سالن اجتماعات که مادر ها اونجا جمع میشن به خوش و بش. گفت برو همونجا بهش جلوی مادر های دیگه بگو بلکه اثر کنه. من لوح به دست رفتم و خخخ ناظم مچم رو بیرون از کلاس گرفت. اومد جلو که سلااام کجا تشریف می برید؟ خندم رو خوردم و هرچی تونستم مظلوم شدم و گفتم سلام آقای فلانی. خانم فلانی فرستادم این رو بدم به مامان مهدی. میله لوحش رو بچه گم کرده مادره اصلا نفهمیده الان ما لوح نداریم بدیم دستش بنویسه گفتن بیام بهش بگم شاید بدونه میله چی شد.
ناظم لوح2نصفه رو گرفت گفت حالا خودم بهش میدم. در رو باز کرد گفت مادر مهدی بیا شاهکار بچهت رو تحویل بگیر این چه وضعشه؟
خداییش من ناظم رو خبر نکردم ولی دلم خنک شد. طرف میاد بیرون واسه من فلسفه می چینه که ای وایی من اصلا نفهمیدم. کی این طوری کرد؟ حتما داخل کیفشه. من نمی دونم که! حالا شما1لوح دیگه ندارید بدید بهش؟ دیشب بازی می کردن این طوری کرد همیشه میره این ها رو در میاره کتاب هاش رو ورق می زنه با بچه کوچیکه با هم میشن و… دیگه گوش نمی کردم. طرف هم که دید از من همدردی حاصل نمیشه خودش راه افتاد رفت داخل کیف بچه رو بگرده. گشت و پیدا نکرد. دیگه اصلیه هم از این اوضاع حسابی کلافه شد. خوب حالا متوجه میشه من چند سال چی می گفتم و کسی نمی شنید که بفهمه. مهدی نه درست جواب می داد نه درست می نشست نه کار درست حسابی می کرد من هم که دیگه بریده بودم رسما انصراف دادم و گفتم خانمی من امروز واقعا نمیرم بالای سرش به خدا خسته شدم هرچی می کنیم این خونواده انگار نه انگار که باید1تکونی به خودشون بدن امروز هم که اصلا لوح نداره روی کف دستم که نمیشه بگم بنویسه. امروز این بچه با خودتون من نیستم!
اصلیه هم رسما اعتراضش رو به خونواده نشون داد ولی کو چشم عبرت بین؟ نیست که نیست! به جهنم که نیست!
گوشیم کنار دستم داره1بند ونگ می زنه و من دارم بیخیال می نویسم. روی مبلی که مادرم میگه داغونش کردی باید عوض بشه، کنار گوشیه دائم الآژیرم، و بین تیکه شکسته های گلدونی که تازه زدم شکستم و حسش نیست بلند شم ریزه هاش رو جمع کنم. حیف شد قشنگ بود نمی دونم واسه چی این مدلی خخخ! به من چه جاش اینجا نبود شکست دیگه! به جهنم که شکست!
دلم کلاس گل کریستال سازی رو می خواد. استاده گفت بعضی گل هاش رو میشه ببافی. ولی من به نظرم بیشتر از بعضی گل هاش رو بتونم ببافم. دلم می خواد کلاسش رو برم. ولی مادرم خیلی موافق نیست. میگه حالا فعلا ولش کن. تابستون هم زمان زیاد داری. به نظرم ته دلش می ترسه باز شبیه چند وقت پیش از خستگی کار دست خودم بدم. ظاهرا تنها کسی که در اطرافم به بالا پایین های وضعیت جسمیم1خورده بیخیال تره خودمم. گاهی که روی این بنده های خدا تمرکز می کنم می بینم1زمان هایی بد طوری فشار از طرف اوضاعم تحمل می کنن. خدایا این عادلانه نیست واسه خاطر این ها هم شده1کاری کن سریع تر تموم بشه! دروغ نگم خودم هم خسته شدم. دلم واسه خیلی چیز ها تنگ شده! البته اون خیلی چیز ها رو پیش از این با کله خری هام داشتم ولی بعدش دردسر هم داشتم. دلم واسه خیلی چیز ها بدون دلواپسی و بدون دردسر تنگ شده. واسه قهوه های هرچی دلم می خواد، واسه ناپرهیزی های گاه به گاهی که منجر به گرفتاری و تهوع نمیشن و فقط باید از مسائل مزخرفی شبیه اضافه وزن و ورم معده در موردشون ترسید، واسه خوردن1خورده چیز میز نه چندان سالم و البته همراه با مواد ناسالم بیرون و لذت بردن و خخخ، دلم تنگ شده واسه زندگی بدون پرهیز و بدون ترس از ماسک. خدایا من که سعی کردم و سعی هم می کنم در این1مورد خیلی عاقل تر باشم. خداییش خیلی هم دارم راه میام. تو هم1کمکی کن دیگه! اون دفعه زد به سرم که برگردم به زمان ناپرهیزی های بیخیال هرچی شد شدم و حالش رو ببرم. ولی1کسی منصرفم کرد.
-پریسا اون زمان خوش می گذشت؟
با لجبازی های همیشگی مدل خودم گفتم آره حسابی.
طرف خونسردیش رو از دست نداد. این بنده خدا رو سخت میشه من از جا در ببرم ولی وایی به زمان هایی که از جا در میره! کار هایی می کنه که نتیجهش اگر نجنبم1عمر طول می کشه و در آخرین اقدامش2سال داشتم اوضاع رو جمع می کردم و کم مونده بود کل سرنوشتم عوض بشه. البته همه عاقل ها میگن کاش می شد ولی، … من عاقل نیستم.
خلاصه، گفتم اون زمان که به قول ارباب ماسک ناپرهیز بودم خوش می گذشت.
طرف با همون خونسردیه نفرت انگیزش که من ازش حسابی بدم میاد گفت خوب البته درست میگی ولی انکار هم نمی کنی که اون زمان بعد از خوش گذشتن ها کلا زندگی کوفتت می شد و به بقیه هم زهرمارش می کردی. امیدوارم نخوایی بزنی زیرش. یکی از اون بقیه ها خود من بودم.
نمی شد بزنم زیرش. حرف حساب جواب نداشت.
-خوب که چی!
-خوب که هیچ چی. خوب که اینکه همچنان پریسای عاقلی باش و از سر حرص و لج ناپرهیز نشو! حتی اگر از این بهتر هم نشه فعلا بدتر نمیشه و این عالیه! تازه این بدبینانه ترین حالتش بود. هم تو می دونی هم من و هم تمام بقیه که الان اوضاع خیلی خیلی بهتر هم شده. پس اجازه بده همین طوری باقی بمونه هرچند من مطمئنم همین طوری باقی نمی مونه و بهتر و بهتر هم میشه. حالا1خورده یواش! طوری نیست که! اصل زندگیِ که باید شیرین و سبک باشه! دردسر هاش رو باید هرچی سبک تر برد. شبیه چشم هات. تو نمی بینی و باهاش کنار اومدی. از زمانی هم که باهاش کنار اومدی ساده تر شده. تو می فهمی چی میگم. مطمئنم. پس این قیافه نحس رو به خودت نگیر و توی دلت هم به کسی فحش نده!
خندم گرفت. از کجا فهمیده بود!
خلاصه اینکه خداجون1خورده زیاد خسته شدم1هوایی ازم داشته باش چند درصدی گناه دارم!
برم کتاب ویرایش کنم. بعدش هم چندتا توپ کوچولو ببافم. 30تا توپ فسقلی لازم دارم واسه بافتن1توپ بزرگ رنگی. ببینم چه مدلی در میاد.
راستی1مدل ماهیه ابتکاری بافتم که از مدل سیمیه داخل کتاب با حال تر شده. آخ جون اون سیمیه همهش کج می شد دستم رو هم زخمی می کرد تازه وسطش سیم پاره می شد و حالم رو می گرفت. این راحت تره. خاطرم باشه در اولین فرصتی که استادم رو دیدم این رو نشونش بدم. رومیزیه هم تموم شد جز لبه هاش که مهره صورتی واسه حاشیه هاش گیرم نیومد. باید برم در محضر استاد ببینم چی در بساطش هست جمع کنم بیارم خونه خخخ!
این توپ گندهه هم ابتکاریه کاش قشنگ بشه! دیروز تا الان هیچ چی نبافتم. این روز ها انگشت هام عجیب درد می کنن و گاهی بی حس میشن. دیروز در حضور مادرم2دفعه سرگیجه ضربهم کرد و هرچی کردم خودم رو جمع کنم نشد و به شدت جلوی نگاه حیرتزدهش خوردم زمین. بنده خدا ترسش رو خورد ولی می دونم دلواپسه. باید خاطر جمعش کنم. این سرگیجه شبیه هیچ می مونه. اصلا نمیشه باهاش معامله کرد. هرچی بهش میگم1خورده تخفیف بده1خورده منصف باش1خورده مروت کن دسته کم مادره نبینه تو بهم گیر میدی این اصلا نمی فهمه که! مروت که ابدا! تخفیف هم که اصلا. کلا از بیخ خود هیچِ. گاهی به نظرم می رسه اگر می شد تصور مادی ازش داشتم دقیقا، … خخخ خدایا ببخش بدجنس شدم امروز این چیز ها رو نباید بنویسم. این کار درست نیست خخخ واقعا درست نیست خخخ درست نیست! خوب چیکار کنم واقعیته دیگه! خدایا اینهمه سال اینهمه ساااال من سرگیجه داشتم این در هیچ کجای ذهن خاکستریم مادیت نداشت و حالا خخخ به خدا دست خودم نیست نمی تونم جلوش رو بگیرم داخل سرم این مدلی مجسم میشه چیکارش کنم آخه! لعنت به ناخالصی های جوهر نکبتم! این هم شد کار؟
راستی نمی دونم چن شنبه شب بود که1آشنای اینترنتی داخل واتساپم اومد دیدنم و گفت جزو دستهشون بشم. خواستم واسهش بگم که من دیگه مدت هاست عضو هیچ دسته واتساپی و غیر واتساپی نیستم ولی اون آشنا پیش از من گفت خودش می دونه که نیستم. خاطرم نیست بهش گفتم یا نه ولی به نظرم باید می گفتم و شاید هم گفته باشم که من موجود اعصاب خورد کنی هستم. واقعیتم اندازه نوشته هام جذاب نیست. بیخیال اگر هم نگفته باشم خودش بعد از1مدتی متوجه میشه خخخ!
از این چیزی که باعث میشه افراد واقعیت خودشون رو نگن خوشم نمیاد. خیلی ها به این میگن سیاست ولی من باهاش موافق نیستم. پس اینجا هم ساده خودم و حس و هوام رو میگم. میگم که از حضور در بین اون دسته کوچیک حس قشنگی داشتم. هنوز هم دارم. هرچند خیلی اونجا شلوغ نمی کنم و حضورم از دسته های قبلی که داخلشون می چرخیدم خیلی کم تر و کم رنگ تره، ولی شاید بشه ته دلم1خورده خوشبین باشم که شاید1زمانی بتونم دوباره شبیه اولم بشم. بدون سکوت هام. بدون آه کشیدن های یواشکیم. دلم می خواد شلوغ باشم و زنده. حالا هم هستم ولی1خورده گاهی تقلبی خخخ. شبیه گذشته نیست. دلم می خواد که باشه!
چی شد الان! از بس چرخیدم خاطرم نیست چیچی می گفتم. به جهنم که نیست. هیچ هم پاکش نمی کنم. دلم می خواد این شکلی باشه! سایت خودمه خخخ!
خلاصه! بچه های اون دسته واتساپیه سریع1مقدار مهربون تر نشستن جا باز کردن وارد بشم و بشینم. از بس سردم بود راه که می رفتم جرق جرق صدا می کردم. یخ زده بودم. کنار شومینه ملایمه بچه های شونه به شونه1جایی جا شدم. یعنی جام دادن خخخ! از بچگی شنیده بودم در حال انجماد نباید بخوابیم. اگر بخوابیم میمیریم. این ماه ها، خیلی خیلی خیلی سعی کرده بودم بیدار بمونم. حالا عجیب خسته بودم. به کسی نگفتم. به بچه های داخل دسته هم نگفتم. حالا دیگه می شد بخوابم. عجیب خسته بودم. چشم هام وسط بگو و بخند های دسته رفت روی هم. خوابم برد. خاطرم نیست یخ ها کی آب شدن و رفتن. من خواب بودم. خوابی شاید به سنگینیه دسته کم چند ماه سکوت از جنس انجماد!
خدایا من واسه چی اینهمه جفنگ میگم آخه! حرف حسابم نمیادش از طرفی هم دلم وراجی می خواد چیکار کنم دست خودم نیست! اصلا اینجا رو واسه همین تمدیدش می کنم. که بتونم حرف بزنم. هر مدلی دلم می خواد حرف بزنم و حرف بزنم و باز حرف بزنم. چه حس خوبی! آخ جون! حالا ها تمدیدش می کنم خخخ!
راستی بچه های شونه به شونه ممنونم بهم جا دادید! به احتمال صد درصد کپی با یقین رضایت ندارید اسم ازتون ببرم پس نمی برم. فقط ممنونم.
گوشیم داره از فشار پیام هایی که نخوندم منفجر میشه. اگر به دادش نرسم پیام ها رو بالا میاره. تیکه های این گلدونه هم منتظره که برم جمع و جورش کنم ببینم میشه چسبش زد یا نه! کار مسخره ای کردم. باید مواظب تر می شدم. جریمه لازمم.
خوب دیگه برم پیام بخونم، پیام بفرستم، گلدون تعمیر کنم، و قبلش1چایی هم دم کنم به نظرم20دقیقه دیگه دلم1چیز گرم بخواد. آخ خدا باز یادم افتاد! خدایااا من چایی دوست ندارم قهوه و نسکافه و از این آشغال ها دلم می خواد آخه چایی نمی خوام نمی خواااااااام شکلک گریه شکلک گریه شکلک نق شکلک خشم شکلک نق شکلک های مشتق از خشم و گریه و نق1عالمه شکلک های ترکیبی از این3تا و و و و و و و و و و و و و و و و و و
چیه دلم می خواد خودتی هرچی میگی خودتی تمامش خودتی دیوونه هم خودتی خل و چل هم خودتی کلا خودتی!
اوخ مادرم زنگ زد کار ناهار فردایی بهم داد. برنج بشورم پیاز ریز کنم و دیگه چیچی گفت یادم رفت! به جان خودم دیگه باید بلند شم وگرنه بد جا می مونم!
باز میام! فعلا!
امروز این مدلی عشقمه!
سلام.
حس من چه طورم شما چه طورید نیست! به جهنم که نیست! ولش کن از اول!
سلام.
امروز هوا بهتر بود ولی میگن عصری دوباره خراب میشه.
این هفته امیر با من خوب کنار اومد ولی با اصلیه گیر دارن شبیه همیشه.
امروز3شنبه مادر امیر1دفعه اومد کلاس. من مروارید بافتم و اون2تا، مادره و اصلیه حرف زدن!
یکی از همکار ها واسه دخترش هاپو می خواد خیلی وقته که میگه من واقعیتش جدی نگرفته بودم امروز دیگه نشستم سرش گفتم ببافم زشته!
امروز در کمال بی حس و حالی بعد از مدرسه رفتم کلاس پیانو دیدم به خاطر غیبت1ماه و نیمی که داشتم تایمم پر شده و فعلا جا نیست و باید منتظر بشم تا خودشون اگر جا خالی شد باهام تماس بگیرن! عجیب اینجا بود که اصلا خیالم نبود که هیچ، عجیب حس سبکی و خوشی کردم. پرواز کردم اومدم خونه! چم شده! پیانو دوست دارم ولی به طرز بی توصیفی از این اتفاق حس رضایت کردم. خدا کنه فعلا جا نداشته باشن!
در مورد صدا و کلاس آواز هم گفتم. چند نفری بهم گفتن صدات، چی بهش میگن؟ هارمونیکه! تست بده برو کلاس. اولش جدی نگرفتم ولی تکرار که شد گفتم1آزمایشی کنم محض تفریح. همین کلاسه کلاس آواز هم داره قرار شد واسه اون هم با مدیرش صحبت بشه بعدش تماس بگیرم یا بگیرن، اینجاش رو نفهمیدم، خلاصه تماس حاصل بشه بعدش برم واسه1تست کوچولو.
امروز صبحی کم مونده بود داخل آسانسور خونه گیر کنم ولی به خیر گذشت.
امروز ظهر زمانی که از کلاس پیانوی پریده بر می گشتم گوشیم زنگ خورد. بعد از ماه ها به اسم تماس گیرنده نگاه نکردم یعنی گوش نکردم. زدم روی دکمه جواب. از کانون بود. موزیک داخل آسانسور وزوز می کرد و اون خانمه پشت خط داشت برام توضیح می داد که20اسفند1سفر مشهد در پیشه و اسمم رو بنویسه یا نه! گفتم ایول مشهد و طرف تعجب کرد. آخه مدت ها بیشتر از مدت هاست هرچی و هر جا بهم میگن میگم نه. فقط نه!
این دفعه بهش گفتم اجازه بده ببینم مدیرم بهم مرخصی میده یا نه! می دونم اگر همین مدلی به همین سادگی باشه نمیده ولی به نظرم باید این مرخصیه رو درستش کنم. باید این سفر رو بخوام. واسه اولین دفعه نپرسیدم هم سفر ها کی ها هستن. به هیچ کسی از بچه ها هم زنگ نزدم، واتساپ نزدم، پیام نزدم که شما ها هستید یا نیستید. اگر هستید من بیام اگر نیستید نیام. حس می کنم این دفعه بیخیال هم سفر هام باید برم سفر. حتی اگر هیچ کسی رو اونجا نشناسم و حتی اگر هیچ هم سفری در این سفر از رفیق های من نباشه! شاید ته های دلم بخواد که این سفر رو1مدل هایی تنها باشم. شبیه1شروع. شبیه سفری که بدون شناخت از هیچ کسی میری و بعد آشنا میشی. یا آشنا نمیشی. تنها میری و تنها هم بر می گردی و خودتی و خاطراتت. ای کاش بشه1هفته از محل کار غیبت کنم! این سفر رو باید بخوامش. باید! شاید درمون بشم! شاید!
ساعت3شد برم باقیه هاپوی نصفه رو ببافم. خدا کنه مروارید سفیدم وسط های کار تموم نشه زیاد ندارم!
مادرم الان میاد و احتمالا از توصیف اوضاع کلاسم خیلی خوشحال نمیشه خخخ! خیالی نیست احتمالا پره از اخبار وحشتناک در مورد مردن ها و سرطان ها و گریه های اون بچه بی مادر و تشهیع جنازه دیروز در تهران که نرفتم اینترنت ببینم انجام شد یا نه و خلاصه اخبار منفی در منفی.
چایی دلم می خواد. قهوه نمی خوام نه بیدار کنندهش رو نه خواب آورش رو! سردرد میاره! چایی می خوام! برم درست کنم!
گاهی به سرم میاد که دلم می خواد که خخخ! گاهی بدم نمیاد که کامنت های اینجا رو بعضی زمان ها ببندم! سکوت از جنس آرامش دلم می خواد. از اول شروع کردن دلم می خواد. به جهنم های از جنس بیخیالِ هر2طرف دلم می خواد! آرامش دلم می خواد!
دیگه چیزی که قابل نوشتن باشه و من حس نوشتنش رو داشته باشم خاطرم نیست! این رو بزنم انتشار و برم کتاب بخونم و چایی دم کنم و هاپو ببافم و راستی کتابه رو هم واسه سارا ایمیل کنم و1سر هم به محله بزنم.
حس ایام به کام و از این جفنگیات هم نیست! به جهنم که نیست!
من رفتم تا نمی دونم کی دوباره بیام!
نفرین بر سفر!
در هواي سينه اي تبدار، نفرين بر سفر!،
ديدگاني خسته و خونبار، نفرين بر سفر!.
روحي از خشم و شرر خاموش، چون پيكِ سحر،
جاني از رنج و تَعَب بيمار، نفرين بر سفر!.
بي فروغ و تلخ و دردآلود، چون شمعي خموش،
شاكي از دنيا و از دادار، نفرين بر سفر!.
در سراي شام گه، تاريك همچون قلبِ شب،
خسته و خشكيده و افگار، نفرين بر سفر!.
تك درختي در خمِ پاييز، خاموش و خَمود،
نقشِ سردي مانده بر ديوار، نفرين بر سفر!.
يادِ خيسِ خنده هاي تلخ، از جورِ فلك،
گونه هايي از شرر نمدار، نفرين بر سفر!.
در اتاقي تار، چون يلداي بي فرداي من،
شامگاه و ديده اي بيدار، نفرين بر سفر!.
ناله اي خاموش و بي آواز، در ژرفاي شب،
گريه اي پنهان و حسرت بار، نفرين بر سفر!.
ضجه اي تاريك و دردآلود، در دامانِ شام،
در فراغِ بي وصالِ يار، نفرين بر سفر!.
بر دلي صد پاره بنشستست، با شمشيرِ دهر،
زخم ها از فرغتِ دلدار، نفرين بر سفر!.
از وراي اشك، بي پروا هويدا مي شود،
خاطِراتِ آخرين ديدار، نفرين بر سفر!.
ناله اي بي تاب، در گاهِ وداعِ واپسين،
ديده ام خواب است يا بيدار!، نفرين بر سفر!.
ضجه ي مرغانِ بي آواز، غوغا مي كند،
اِي فلك! از آهشان هشدار، نفرين بر سفر!.
جسمِ بي جان و سرشكي سرخ، بر روي كفن،
-خيز و بر ما رحم كن اي يار! نفرين بر سفر!.
من به كامِ درد، اينجا زار و تنها مانده ام،
از حديثِ بودنم بيزار، نفرين بر سفر!.
سوزِ قلبِ زخمي ام را ترجمان جز گريه نيست،
خيز و اشك از گونه ام بردار، نفرين بر سفر!.-
در ميانِ آه و افغان، بي صدا گم مي شود،
بوستاني در مغاكي تار، نفرين بر سفر!.
خاك مي ريزند، يا حق! اين شرر خاموش كن،
ماهِ ما ماندست در آوار، نفرين بر سفر!.
يادگارِ صبح، تنها خاكِ سردِ گور شد،
آهِ تلخ و گريه هاي زار، نفرين بر سفر!.
تا قيامت، خاك شد مأواي همراهانِ عشق،
اِي زمين! از رنجشان زينهار، نفرين بر سفر!.
اِي دلِ بشكسته! خامُش باش از افغان كه چرخ،
دارد از اين قصه ها بسيار، نفرين بر سفر!.