دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

این هفته، من، زامبی!

سلام.
چندمه امروز؟ به نظرم6روز از وسط زمستون گذشتیم. روی زمان سوارم و پیش میرم. من نمیرم بابا زمان خودش می بردم. شبیه جنازه روی دست ها.
این روز ها شبیه زامبی ها شدم. ایرادی نداره من این کلمه رو بگم آیا؟ اه کلمه لعنتی! زامبی لعنتی! تمامش1جور هایی از این، … بیچاره کلمات! بیچاره زامبی ها! بیچاره زامبی!
این روز ها دلم واسه تموم کاینات می سوزه و به همه چیز میگم بیچاره. به دری که از قیژ قیژش خسته میشم و به میزی که سنگینیش کلافهم می کنه و به ضرب می فرستمش1طرف! زامبی ها این زمان ها چه حسی دارن؟ من حس دلسوزی های بسیار غمگین. اون قدر غمگین که برگردم عقب و در و میز رو آهسته ناز کنم و گریهم بگیره!
زامبی عجیبی شدم این روز ها! بلند میشم میرم سر کار و خودم رو وسط4چوب قوانین روزمره می کشم این طرف و اون طرف ولی همه می بینن که زنده نیستم.
صدای قرآن میاد! از رو به روی خونم! آتشنشانی! میگن فردا تشهیع جنازه هست. میگن همه مردن! میگن کسی رو نشد نجات بدن! اینجا گل کاریه. قرآن گذاشتن! بنر زدن! صدای قرآن میاد!
شنبه صبحی مهدی باز شاشید بهم. خوشبختانه این دفعه اون ایستاده نبود من نشسته نبودم رو به روی شلوارش و چادر هم سرم نبود. گفتم مهدی جیش زدی؟ گفت آهه! اصلیه گفت جیش هست نه نیست و دیگه نشنیدم چی گفت. مهدی می خندید و به فرمان اصلیه رفت به مامانش بگه جیش زده و2دقیقه بعد مادرش اومد و اصرار داشت من باورم بشه که این فقط خیسیه و می گفت من رفتم بشورمش بد نشست شلوارش خیس شد در آوردم گذاشتمش روی شوفاژ و این خیسی مال اونه بچهم سردش هم شد ببین جیش نیستش و… باقیش رو گوش ندادم. شبیه1تیکه چوبِ بی گوش و بی فهم یواش برگشتم وسط کلماتشون از کلاس رفتم بیرون تا خودم رو تمیز کنم. عصبانی نبودم. دلگیر هم نبودم. هیچ حسی نداشتم حتی از تصور اینکه شاید درست نبوده که این مدل بیخیال و بی حرف راه افتادم وسط حرف های مادره از کلاس زدم بیرون. داخل سرم فقط1چیز می چرخید و شبیه ناقوس جهنم منعکس می شد.
-زنده زیرِ خاک. زنده زیرِ خاک. زنده زیرِ خاک!-
کلاس پیش می رفت. با واتساپ ماجرای شاشیدن مهدی به خودم رو واسه یکی2تا از آگاه ها که دفعه پیش رو می دونستن فرستادم. نگفتمش! نوشتمش. دفعه پیش کلی سر این ماجرا با هم خندیده بودیم. توضیحی نبود به خودم بدم که واسه چی این دفعه رو بهشون گفتم. ما دیگه با هم نمی خندیم. و من می دونستم. می دونم! پس واسه چی! نمی دونم! شاید واسه اینکه به این لحظه های تاریکِ امروز شکلک در بیارم. بی فایده بود. می دونستم ولی دلم نمی خواست. ما دیگه هرگز با هم نمی خندیم. سعی کردیم درست بشه. هر2طرف به روش های خودمون. من دلم خیلی بیشتر می خواست ولی اون ها خیلی بیشتر سعی کردن. عاقبت هیچ بود! از آخرین خداحافظی می دونستم دیگه هم رو نمی بینیم! ندیدیم! ما دیگه هرگز با هم نمی خندیم! داستان مهدی شاید یکی از آخرین خاطرات مشترک بود. گفتم و تموم شد!
کلاس پیش رفت و من پیش رفتم و زنگ خورد. داخل دفتر دستم روی هوا مونده بود و نخ داخل دستم و مهره ها منتظر جاگیر شدن داخل کاری که داشتم می بافتمش. دستم بی حرکت موند و خودم بی حرکت موندم و دستی که به شونه هام خورد از جا تکونم نداد.
-سلام خانمی چی شده حالت خوب نیست؟
چیزی ازم حرکت نداشت جز اشکی که شاید از چشم های بی حرکتم بارید روی مروارید ها! شاید چند تا قطره کوچیک بود. شاید هم اصلا نبود! نمی دونم. خاطرم نیست. خیالم هم نبود!
-الهی بمیرم خانمی چی شده؟
حس جواب نداشتم. حس ملاحظه هم نداشتم. پس انگار نشنیدم. زامبیِ کاملی هستم این روز ها!
-زنده زیرِ خاک! زنده زیرِ خاک! زنده زیرِ خاک! زیرِ خاک!-
زنگ خورد. کلاس و بچه هایی که شبیه همیشه بی پیشرفت بودن و اصلیه و من.
اصلیه اصرار داشت من واسه بهمن ماه و دهه فجر و نمی دونم دیگه واسه چی ها شعر بگم. پیش از این بحث می کردم که عزیزِ من شعر نمیاد باید بیاد اگر نباشه من نمی تونم و باز اصرار و باز بحث و باز توضیح و باز اصرار! این دفعه بحث نکردم. توضیح ندادم. نداشتم. هیچ حرفی نداشتم! به روش زامبی ها سرم رو چرخوندم طرفش و با لب های1خورده از هم باز فقط چهره بی روحم رو طرفش نگه داشتم.
-ها؟
-شعر! شعر بگو! بگو دیگه!
-ها؟
-خانم1چیزی بگو! دی رفت و بهمن آمد، خوب بقیهش رو تو بگو!
-ها؟
لحنش رو می شنیدم. تشویق داخلش بود! همراه اصرار. سرم رو دوباره انداختم پایین. دست مهدی داخل دستم بود و با دستش بریل می نوشتم و صدای خودم رو می شنیدم که می خواستم داخل سرش فرو کنم پ نقطه های 1و2و3و4هست و طبق انتظار، نمی شد. نمی شد و من باز و باز شبیه1نوار کهنه و قدیمی تکرار می کردم. اصلیه همچنان سعی داشت از این خوابِ بیدار بیدارم کنه که چند تا بیت شعر بگم. و هر دفعه می پرسید شبیه دفعه اول سرم رو می چرخوندم طرفش و با همون چهره خالی از شعور و با همون لب های1خورده باز از هم فقط رو بهش ثابت می موندم.
-خوب بقیهش، 1خورده بگو! بگو زنده باد بگو!
-ها؟
-ببین! تا اینجاش خوبه؟
… … …
-ها؟
-خوبه؟
-ها؟ آره.
-خوب حالا2بیت هم تو بگو!
-ها؟
-من این طوری گفتم. خوب شده؟
-آره. آره آره!
-خوب این کمه1خورده هم تو بگو!
-ها؟
زنگ خورد. داخل دفتر. دستم روی هوا بی حرکت مونده بود. مهره ها این دفعه کمک نمی کردن. دلم هیچ می خواست. دلم چیزی رو می خواست که دور تر بود از معجزه. دلم باز شدن دری رو می خواست که دیگه با دست خدا هم باز شدنی نبود و نیست. سردم بود. دلم هیچ می خواست. جدا از تمام صدا ها و حرکت ها، دلم هیچ رو می خواست!
-زنده زیرِ خاک! زنده زیرِ خاک! زیرِ خاک! خاک! خاک!-

-پریسا جون! چی داری می بافی؟ وایی چه خوشگله! این چیه؟ تو خوبی؟
سکوت! دلم ادامه این سکوت رو می خواست. دلم معجزه ای رو می خواست که نبود!
-مهدی بیا بنویسیم! بگو پ نقطه های چنده؟
-زنده زیرِ خاک! زنده زیرِ خاک! خاک! خاک!
سرم سنگین بود. گذاشتمش روی دستم. زنگ گوشیم. واتساپ. از داخل کیفم چه ضعیف بود ولی من شنیدمش. منتظر چی بودم مگه؟ منتظر هیچ! دلم هیچ رو می خواست!
پیام رو خوندم. خنده داخلش بود ولی نه از جنس گذشته! تمسخری بیگانه درش داشت. شبیهِ سیخ های تیغ گیاه در سرمای زمستون! شبیهِ، … تمسخر!
-آخ!
-چی شد خانمی؟ جاییت درد می کنه؟
فقط1آهِ شاید یواشکی1خورده خیس!
-نه. نه!
-خوب حالا بیا چند تا بیت شعر بگو این رو کاملش کنیم!
-ها؟
جوابِ پیام رو داخل واتساپ نوشتم!
-دیگه بسه! همینجا تمومش کن پریسا!
دستم خیس بود. خون نبود. تیغ ها وسط زمستون خیلی خونریزی نمیدن! اشک بود. کی باریده بود؟ از کی داشت می بارید!
-مهدی همراهم بگو! پ آ میشه پا.
صدای خودم رو شنیدم که لرزید، تَرَک برداشت و شکست! سردم بود. سرما سنگین بود اندازه1عمر! نفس داخل سینم پرپر می زد انگار!
-زنده زیرِ خاک! زنده زیرِ خاک! خاک! خاک!-
تموم شد. چیزی، قریزه شاید، می بردم طرف خونه! خاطرم نیست چه مدلی سوار ماشین همسر همکارم بودم. می رفتم طرف خونه! شاید هم خود همکارم بود! خاطرم نیست!
رو به روی خونه قرآن گذاشته بودن! آتشنشانی! اون طرف خیابون گوش به قرآن وا رفته بودم! گریه نمی کردم فقط چشم هام می باریدن انگار! کسی صدام می زد! دستی عصای سفید رو گرفته بود!
-خانم! می برمت اون طرف!
-ممنون!
رو به طرف آتشنشانی و صدای قرآن رسیدم اون طرف.
-کدوم یکی در؟ چپ درسته؟
-بله!
-کلید دارید بدید براتون باز کنم!
-نه ممنون خودم می تونم!
-اجازه بدید کمک کنم! من آتشنشانم!
بغضی که ازم ترکید! حالا دیگه آشکارا گریه می کردم! چشم هام می بارید و تمام دلم می بارید و تمام وجودم گریه بود انگار! نه! انگار نبود مطمئن بودم!
داخل خونه هم صدای قرآن می اومد! اینجا راحت تر می شد بارید!
زنگ تلفن! شاید2ساعت بعد شاید هم سر شب! خاطرم نیست!
-اه سمج لعنتی! خفه شو!
قطع و باز زنگ تلفن!
-خفه شو فقط خفه شو خفه شو!
قطع نمی شد. خاطرم نیست چه ساعتی!
-الو! پریسا! پریساااا!
-هان! باز اضافه زمان دارید؟
-علیک سلام! چه خوش رفتاری!
-خوب که چی؟
-باز این رو گفتی؟
-امر!
-پریسا خوبی؟
-شما3تا کی بر می گردید؟
-ببین شاید تا آخر هفته اینجا بچسبیم. تو حالت خوبه؟ پریسا!
-آهان پس باشه بچسبید از همون طرف هم برید جهنم! حسابی هم دیر کنید! تا زمانی هم که خودم زنگ نزدم بیخیالم بشید!
-الو! پریسا! پریسا!
سکوت! مادرم رفته بود. جهانم راست بود. خودم بودم. اشک ها نبودن. سردم بود. شب سنگین بود.
-زنده زیرِ خاک! زنده زیرِ خاک! زنده زیرِ خاک!-
صبح فردا. باز هم تکرار های دیروز. باز هم1زامبی بین زنده ها و زنده نما ها! باز هم بچه های ثابت روی1به اضافه1میشه چند! باز هم اصرار واسه شعری که من در هیچ کجای ذهنم نداشتم. باز هم سکوت از طرف من و باز هم شاید حیرت اطراف و باز هم صدای قرآن و باز هم دعا های بی جواب و باز هم اشک و باز هم سکوت و باز هم نجوای تاریکِ ذهنی بی در و پیکر و دیوانه که مالِ من بود!
-زنده زیرِ خاک! زنده زیرِ خاک! زنده زیرِ خاک! خاک! خاک!-
زنگ تلفن. زنگ های تلفن.
گوشیم رو برداشتم. به ضرب به نیت اینکه بکوبمش به دیوار. این دفعه دیگه واقعی. ولی نزدم. دلم سوخت. واسه گوشیم دلم سوخت. نازش کردم و چه قدر خسته بودم. واسه چی نمیشه خوابم ببره؟ با چی در برم از این بیداریه لعنتی؟
گوشیم توی دستم بود. قفلش رو آهسته و1نواخت با حس و حالی که نبود بازش کردم. مدل زامبی ها. کلید اختصاری و شماره گیری.
-الو! الو! پریسا خودتی؟
-تو واسه چی برداشتی؟ گوشی رو بده صاحبش.
-پریسا! چی شده؟
-خفه شو گفتم بده به خودش!
داد نمی زدم. هیچ چی داخل صدام نبود. نه حرص، نه درد، نه بغض، فقط1نواختیه وحشتناکی بود که به نظرم مو های شنونده رو سیخ کرد. چند لحظه وزوز.
-سلام پریسا جان! دلواپست بودم فقط چون خودت دیشب گفته بودی تا خودت زنگ نزدی بهت…
دیشب؟ چه عجیب بود زمان! نمی فهمیدمش. خیلی طولانی و در عین حال خیلی کوتاه! پس دیشب بوده!
-هی! بسه! فقط جوابم رو بده!
-جانم! بگو چی می خوایی؟
-دستور قهوهت رو.
-چی؟
-چه مدلی قهوه درست می کنی! ترکیبات قهوه لعنتیت رو بهم بگو!
-می خوایی چیکار کنی؟
-می خوام بخوابم. می خوام بخوابم!
-پریسا تو مطمئنی حالت…
به نظرم این دفعه داد زدم. هوار زدم. عربده زدم. اون قدر بلند که بعدش حس کردم انگار1کوه خشم ویران گر که نمی فهمیدم از کجا و از چه جنسیه آزاد شد و تمام جسمم از فشارش می لرزید.
-لعنت به تمام وجود لعنتیه جفتمون بهت گفتم دستور اون کثافت رو بهم بده! چه جوری درست می کنی اون آشغال رو؟ من دستورش رو می خوام!
صدای قدم های شب رو نمی شنیدم. چه قدر خسته بودم. چه خستگیِ ترسناکی!
حدود های10شب، زنگ تلفن!
-خدایا من واسه چی عوض نمی کنم این خط لعنتی رو! خدایا من واسه چی نمی تونم بفهمونم که نمی خوام با کسی حرف بزنم! خدایا من واسه چی نمی تونم متقاعد کنم که دلم نمی خواد صحبت کنم! دلم نمی خواد جواب بدم دلم نمی خواد!
باقیش خاطرم نیست. خواب! کابوس ها بهم سلام می کردن! در خواب هیچ رو می دیدم که زجرم می داد. تمامشون در1فضای عجیب و بی توصیف می چرخیدن و من داشتم از وحشت سقوط ذهره ترک می شدم ولی سقوطی در کار نبود. ثباتی هم در کار نبود. بهم فرمان حرکت در1جهت خاص می رسید و من نمی تونستم.
-پس کی تموم میشه! پس کی تموم میشه! تمومش کن! تمومش کنید میمیرم تمومش کنید!
شب به فاصله1پلک زدن گذشت. نمی فهمیدمش. چه قدر خسته بودم!
صبح2شنبه. هشداری از جنسِ آشنای سر گیجه!
-خدایا! نه!
روزمرگی رو شروع کردیم. من و سر گیجه. داشت شدید تر می شد. و همراهش ترس رو شبیهِ آتیشی که آهسته آهسته پخش بشه می کشید بالا.
-نه! خواهش می کنم! تقاضا می کنم! مروت کن! این رو نمی خوام! تو رو به خدا! به خاطر خدا!
فایده نداشت! صدای هیچ داخل سرم می چرخید.
-مروت! من مروت ندارم! خدا رو هم، … مقاومت نکن! به جایی نمی رسی! فقط کوتاه بیا!
امیر می خواست حرف بزنه. از ساعتش که کسی نتونسته بود براش تنظیمش کنه شاکی بود. من هم بلدش نبودم. خوب چی میشه اگر1خورده ساعت این بچه رو خرابش کنم! شاید تونستم واسهش پیش ببرم!
-بده ببینمش!
-نمی تونم! از دستم بازش می کنی؟
-دستت رو بگیر بالاتر ببینم!
سعی می کردم از وسط قهقهه های هشدار و صدای وراجی های امیر نق نق های ساعتش که زیر دستم ور می زد رو بشنوم.
-آهان پیدا کردم! تنظیم ساعت و دقیقهش ایناهاش!
کار انجام شد. امیر عشق کرد و از شدت هیجان های غیر قابل مهارش وحشتناک سر جاش وول می خورد و حرف می زد و حرف می زد و باز حرف می زد. نه دلم هوار زدن می خواست نه حسش رو داشتم. خیالم نبود. به هیچ چیز خیالم نبود. به هیچ چیز جز سر گیجه ای که داشت شدید تر می شد و شبیهِ هیچ مروت نداشت. و1دفعه حواسم متمرکز شد.
-هنوز می تونم بترسم!
طول کشید تا لبخند تلخ اما واقعیم رو تشخیص دادم.
روز بود و من و امیر و چه قدر شاکر بودم که بقیه نبودن!
تموم شد. آقا مهربونه امروز نیومده بود سر مسیر. حتما رفته سر خاک پسر و دامادش که تازه فوت کردن! بمیرم واسه دلش! با چی اومدم خونه! خاطرم نیست! قرآن! اشک! مادرم. نقش. شب. سکوت! سر گیجه! سر گیجه ای که1دفعه شدید شد و دیگه نتونستم مقاومت کنم.
-نه! رحم کن! تو رو خدا!
-تو می بازی! فقط کوتاه بیا! فقط کوتاه بیا!
باختم!.
از شب چیزی جز1سری صدا خاطرم نیست!
صبح فردا. چه آرامش عجیبی! تلخ و از جنس بی حسیه بعد از ضربه! سر گیجه نبود! رفته بود! خستگی هم رفته بود و جاش1مدل بی حسیه ترسناک و سرد نشسته بود و پا نمی شد! در نیمه بیداری راه می رفتم انگار! 1خورده تغییر. غیبت از محل کار. در انتظار! روی صندلی های آشنا که از خرداد دیگه نرفته بودم طرفشون! نوبتم رسید!
-محض رضای خدا متنفرم از اینکه با ماسک برگردم خونه!-متنفری؟ از ماسک؟ فقط از ماسک؟
-خوب! نه! دلم نمی خواد این، …
-که نمی خواد! ولی باید بخواد! اگر دلت نمی خواد پرهیز هات رو نمی شکنی. پس خیلی هم بدت نمیاد!
-بدم میاد! به خدا بدم میاد! تو رو خدا!
-خوب! خواستم فقط1خورده بترسی. برات لازمه. این دفعه رو بهت تخفیف میدیم. بلند شو برو ولی دفعه دیگه از این خبر ها نیست! پیش از عید هم حتما1عید دیدنی این طرف ها بیا و این دفعه بعد از1نیمسال با ماسک باید بری! اخم هم نکن! خیلی عالیه. از خرداد ندیدیمت. حالا هم بی ماسک میری. با وجود ناپرهیزی های تو این عالیه. حالا پاشو تا پشیمون نشدم!
به خیر گذشت! دیر وقت، خونه. کلاس پیانو که چند هفته نرفته بودم این دفعه هم دیر شد و بهش نرسیدم. به جهنم. ولو شدم روی زمین امن خونه. جهان همچنان می چرخید ولی با دور کمتر. بابا زمان روی پریشونی هام رو نوازش می کرد. گرد و غبار های دست های مهربون و شفادهندهش واسه ویرانی هام کم بودن.
-بابا زمانِ خودم! میشه بجنبی؟ دارم میمیرم!
صبح4شنبه! مثل اینکه بیدارم. هنوز زامبی ولی بیدار.
-آخ دلم رفتن نمی خواد. باید برم. دیر میشه.
سر کار. بچه ها و اصلیه و شعر بهمن ماه و دهه فجر که من در ساختنش هیچ کمکی نکردم. زنگ اول. امیر و نق زدن هاش. مهدی و اذیت هاش. و1داد حسابی از طرف من که حلش کرد. امیر سریع برای آشتی پیش قدم شد. حرصی بودم. از همه چیز. از خودم و از هیچ و از… همه چیز!
-هی! تقصیر امیر نیست! تقصیر کسی نیست!
امیر برای آشتی تلاش می کرد. به صدای تمام هفته1نواختم رنگ لبخند کهنه و تقلبی رو دادم که وجود نداشت. امیر شاد شد. قول داد حرف گوش کنه و ازم قصه خواست. باید داخل فلش با اسپیکر کوچولوم شنبه واسهش ببرم! دلش می خواد! این بچه هم روی دیوار کی یادگاری نوشته! طفلک!
زنگ دوم. بریدم. بچه های یکی از همکار هام نبودن. داشتم مروارید می بافتم. طرح1رومیزیه اختراع خودم. طرف اومد پیشم نشست به گفتن. زنگ خورد. نرفتم کلاس. اصلیه بزرگوارانه بهم بخشید و گفت راحت باشید بشینید صحبت کنید. به نظرم دلش زامبی نمی خواست. حق هم داشت. ممنونم خانمی که از جبر حضورم در کلاس صرف نظر کردی!
همکارم حرف می زد. از داستان خواستگاری و ازدواج خودش می گفت. از رومیزیه من که2تا گلش رو اشتباه زده بودم و لازم بود بازشون کنم و جا هاشون رو درست بزنم. انجامش دادم. همکارم می گفت و می گفت. از خونه ای که دیده بودن و دلش می خواست معامله سر بگیره و بخرنش. از خودش. از من. از تلگرام و گروهشون. از تشهیع جنازه فردا که منحل شده. از اشک های بی اختیار من که باید متوقفشون می کردم پیش از اینکه بهم آسیب برسه. از سر گیجه هام و تهدید ماسک چیزی نمی دونست. پس نگفت. خودم به خاطرم اومد و لرزیدم.
-سردته پریسا جون؟
-آره. سردمه. خیلی سردمه خیلی!
-پنجره رو می بندم. الان گرم میشه.
همکارم هنوز می گفت. باقیه باریدن هام رو از ترس سر گیجه قورتش دادم. مروت نداره. شبیهِ هیچ. همکارم گفت و گفت و خندید و گفت. صدای خودم رو شنیدم که می خندیدم انگار. زنگ خورد. همکارم همچنان بود. زنگ بعد. کلاس نرفتم. اشتباهم رو درست می کردم. درست شد.
-وایی چه قشنگ شده! این خیلی قشنگ شده! ببین این رو چند می فروشی! همین طوری همین اندازه قیمتش چنده!
زنگ بعد رفتم کلاس. بچه ها شلوغ کردن. اصلیه گفت این ها گفتن تو کجایی بهشون گفتم رفتی1کلاس دیگه. دلشون تنگ شده بود واسهت. گفتم حرف گوش نمیدید خسته شدم رفتم. امیر و مهدی و امیر کوچیکه شلوغ کردن.
-دیگه گوش میدیم. ببخشید دیگه!
طفلک های عزیز! بچه های عزیز! مهربون های1دلِ عزیز!
شنبه براشون قصه می برم شاید گوش بدن!
تموم شد. بین خواب و بیداری می رفتم. همکارم جنسم رو شناخت و دیگه باهام بحث نکرد. دستم رو گرفتن بردن طرف ماشین همسر یکیشون.
-نه من، اجازه بدید که من، … برم.
-کجا بری بیا سوار شو حرف هم نزن!
با ماشین اون آقا رسیدم خونه. خدا خیرش بده طفلک تا رو به روی خونه رسوندم. ممنونم ازش!
-عه! اینجا آتشنشانی رو گل بارونش کردن و بنر هم زدن!
-آتشنشانیه رو به روی خونم رو می گفت!
پیاده شدم. صدای قرآن. آروم و غمناک!
-زنده زیرِ خاک! زنده زیرِ خاک! خاک! خاک!
-خانم منزل میرید کمکتون می کنم!
دستی عصای سفید رو گرفت.
-آقا! کسی رو زنده تونستن نجاتش بدن؟
-نه خانم! نه!
می دونستم ولی باز می پرسیدم. شاید جواب این دفعه متفاوت باشه! نبود! داخل صدای جواب درد بود و نا امیدی از جنس مال خودم!
دلم باریدن می خواست ولی شکر که اون لحظه نباریدم. منگ از درد کنار آسانسور بودم. صدای کوچولوی پسر اولیه همسایه رو به روییم. باباش آتشنشانه.
-در رو باز کردم!
تمام ارادم رو به کمک طلبیدم واسه1لبخند.
-ممنونم عزیز! دستت درد نکنه گلم!
-دکمه رو هم زدم!
-مرسی عزیزم ممنون! مثل گل می مونی می دونستی؟
رسیدیم بالا. مادرش منتظرش بود. سلام و علیک و خونه! صدای قرآن می اومد! نشستم به نوشتن! صدای قرآن می اومد! آروم و غمناک! از جنس درد!
با نبضی در فرمانِ محضِ نا امیدیِ1پایانِ تلخ می نوشتم! می نوشتم و باز می نوشتم! پایان در ذهنم می پیچید. منعکس می شد و می چرخید و باز می چرخید!
-دیگه زنده ای زیرِ خاک نیست! فقط خاک! سکوت و پایان و خاک! خاک! فقط خاک!-
من بی اشک و همراه با نبضِ آرام و1نواختِ پایانِ آشنای تلخ، این سطر ها رو می نوشتم. روز به شب متصل می شد. صدای قرآن می اومد. از جنس ختم. از جنس پایان!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

صدای قرآن میاد!

سلام. فضا اینجا، … درد رو نفس می کشم! ساختمون آتشنشانی درست رو به روی خونه امن من، … داخلش قرآن گذاشتن! به یاد شهید های پلاسکو! آتش نشان هایی که رفتن آتیش رو مهار کنن و طعمه خاک و آوار شدن! مادرم اینجا نیست! هیچ کسی اینجا نیست و من نمی تونم از غم رفتن اون هایی که اصلا نمی شناختمشون بی اشک نفس بکشم! خدایا اون ها رفتن! 2ماه دیگه عیده این ها داشتن آماده می شدن واسه عید! آخه چه طور دلت اومد؟ این مردم چه گناهی کردن که همین طور تماشا می کنی بلا های مدل به مدل لهشون کنن؟ صدای قرآن میاد! دلم می خواد می شد بزنم بیرون! برم بشینم کنار آتش نشان های عزادار اون بیرون و باهاشون قرآن گوش کنم! کاش می شد کاری کنم! هر کاری! حرف بزنم! بشنوم! دلداری بدم! کمک کنم! یعنی الان زیر اون آوار چه خبره؟ کسی زنده هست هنوز؟ کسی منتظر کمکه هنوز؟ خدایا مهربونیت رو کجا جا گذاشتی؟ وسط این جهانت ظالم ها در پناهتن و هر کسی ضعیف تره رو بیخیال؟ آخه این ها همه زن و بچه و زندگی داشتن جون داشتن مال داشتن واسه چی تماشا کردی همه چیزشون هیچ بشه؟ این ها رفته بودن مهار آتیش! آخه واسه چی؟ آخه واسه چی؟ اون ها رفتن! زیر آوار لعنتی از بین ما رفتن! به جهنم که حس و حالم الان واسه خیلی ها مسخره هست! اون ها رفتن! نمی تونم خدا! خدایا خواب بودی مگه! واسه چی اجازه دادی؟
صدای قرآن میاد! صدای بدرقه رفته هایی که اون راه پر از خاک و آوار رو گرفتن و رفتن! خدایا خفه میشم الان آخه تو چه صبری داری! واسه چی دردت نمیاد آخه!
صدای قرآن میاد و من می ترسم نوشتن این اراجیفم رو متوقف کنم. آروم نمیشم. کاری هم ازم بر نمیاد! خدایا1همسایه رو به رویی داریم2تا بچه داره. یکی از بچه هاش کوچیکه تا باباش میره بیرون میاد دم در گریه می کنه میگه بابا بابا ددَ. این آقاهه آتشنشانه. چند وقت پیش داخل1آتیش سوزی این بنده خدا زخمی شده بود. کتفش و پاش بد جوری زخمی شد. به خیر گذشت الان خوب شده. بچه کوچولوش ازش جدا نمیشه. خدایا اون آتشنشان ها هم1کسی بودن شبیه این! آخه چه طور تونستی نجات دهنده های بنده هات رو ول کنی تا زیر آوار بمونن؟ از زمانی که خاطرم هست می گفتن با خدا درست صحبت کن! کفر نگو بد نگو چرت نگو معترض نشو نگو نکن نخواه! ولی این حرف ها تمامش مفته. تو خدایی پس از من قوی تری و سر به سر من نمی ذاری! پس من مجازم الان هوار بزنم! بگم که متنفرم. این لحظه از قصه مهرت خیلی متنفرم! نمیشه تو باشی و این پیش اومده باشه! نمیشه باورم نمیشه!
صدای قرآن میاد! اگر مادرم الان برسه من چه مدلی باید عادی باشم! نمی تونم نمی خوام!
صدای قرآن میاد. واسه اون هایی که رفتن! راه خاکیه آوار رو گرفتن و از بین ما رفتن! اون هایی که دیگه نیستن! شاید اون زیر، زیر آوار، زنده بودن و امیدوار که خدا کمک کنه! دستی نجاتشون بده! اون ها نمی دونستن! یعنی چند تاشون دیروز صبح بهشون آگاه شده بود؟ چند تاشون دم رفتن تردید کردن؟ چند تاشون از دم در خونه دوباره برگشتن، روی عزیز هاشون رو1دفعه دیگه بوسیدن، بچه هاشون رو بغل کردن و1دفعه دیگه باهاشون خداحافظی کردن؟ یعنی چندتاشون1حس غریب دلواپس رو همراه بوی حضور آشنای عزیز هاشون با خودشون برداشتن و از در خونه هاشون رفتن بیرون؟ خدایا تو چرا نمی شکنی از اینهمه درد؟ آخه اون ها رفته بودن مهار آتیش! اون ها رفته بودن نجات بنده های تو! تو مگه خداشون نبودی؟ این کار تو بود که اون ها رفته بودن واسه انجامش! واسه چی اجازه دادی اون آوار لعنتی بیاد پایین؟ مگه نه اینکه اگر تو نخوایی1برگ هم نمی افته؟ واسه چی به اون کوه خاک و آهن فرمان توقف ندادی تا بنده هات از اونجا بیان بیرون؟ خدایا اصلا هستی یا قصه ای که از بچگی داخل سر ما کردن که خفه شیم و بذاریم آگاه تر ها عشقشون رو کنن؟ اگر هستی پس این جهان تاریکت رو واسه چی مدیریت نمی کنی؟ اگر نیستی هم که، … نیستی دیگه چی بگم!
صدای قرآن میاد. فضای اینجا درد داره! نه اندازه خونه های رفته ها! رفته هایی که رفته بودن مهار آتیش! خدایا اونقدر میگم که خجالتت بیاد! رفته هایی که رفته بودن مهار آتیش! رفته بودن نجات بنده های تو!
صدای قرآن میاد! درد رو نفس می کشم! به یاد اون هایی که نمی شناختمشون! به یاد رفته هایی که از وسط آوار راه باز کردن و1دفعه، بی خبر و بی وداع دسته جمعی از بین ما رفتن!
صدای قرآن میاد! درد رو نفس می کشم و خدایا متنفرم از سکوتت متنفرم!
دیگه نمی تونم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دیره! خیلی دیر! خیلی!

سلام.
سلام صبح. هرچند خیلی ازت گذشته. خوب1امروز من دیر سلام کنم طوری نمیشه که!
امروز خیلی شاد شروع نشدی! هی بیخیال حس مثبت اندیشی نیست. حس منفی اندیشی هم نیست. سردرد که بیاد کلا حس هیچ چی نیست. امروز دلم نمی خواست از جام بلند شم. چیزی نیست فقط به شدت خسته بودم هنوز هم خستهم. واقعیتش درست نمی دونم این خستگیم دقیقا روی چی متمرکزه. پخشه روی خیلی چیز ها. از کارم، از اطرافم، از فوبیای سرطان و پرهیز های شدید که خونوادم رو گرفته و به من منتقل میشه و اجازه نمیده ساده نفس بکشم، از اینکه هر لحظه بهم یادآوری میشه که چه قدر وضع اطراف افتضاحه، چه اتفاق های بدی در اطرافم می افته، چه قدر ما در ایران گرفتاریم و چه قدر آدم ها دارن بی خودی میمیرن و ما در معرض خطر های مدل به مدل هستیم و چه قدر همه دست به یکی کردن که داغونمون کنن و چه قدر بیمارستان ها باعث مرگ های بی خودی و پایان های اشتباهی میشن و چه قدر ملت بیچاره هستن و چه قدر همه چیز از خوراکی گرفته تا دارو تقلبی و خطرناک شده و چه قدر خطرناکه که آب کمه و چیزی نمونده دوران بی آبی و در آینده جنگ بر سر آب شروع بشه و چه قدر باید نگران باشیم و مواظب باشیم و چه قدر لازمه که مواظب باشیم و به هیچ چیز اعتماد نکنیم و … آخ خدای من! حتی تیتر کردنشون هم درد داره. تصور کن من از صبح با این چیز ها سر و کار دارم. اطرافیانم رو واقعا دوستشون دارم ولی اون ها به شدت گرفتار منفی ها شدن و حالا می فهمم که واسه چی1عمر من با امواج افسردگی هام می جنگیدم و هنوز می جنگم.
سعی کردم اون ها رو از این حال و هوا خارجشون کنم ولی موفق نشدم. سعی کردم خودم رو نجات بدم و با تأکید بهشون گفتم ببینید من نمی خوام بدونم. از این چیز ها بهم نگید. ولی جوابم این بود که آدم باید بدونه اطرافش چه خبره تا آماده باشه. آخه من آماده چی باید باشم؟ مگه من زورم می رسه چیزی رو اصلاحش کنم؟
زمان هایی که با خونواده هستم معمولا تلویزیون روی شبکه اخبار تنظیمه. اون هم اخبار منفی. کجای جهان چی شده! چند نفر مردن! فلان نقطه بمب ترکیده! اون طرف تصادف شده! جای دیگه1دسته درگیر شدن! این طرف1سری اعدام شدن واسه خاطر قاچاق چلقوز! این ها داخل شبکه هست و بیرون شبکه درست در اطراف من سیل تحلیل های ترسناک با نتیجه گیری های تاریک و همه درست در اطراف من! سعی می کنم بحث منحرف بشه. به واقعیت های بیرون از شبکه، به مردم، به فامیل، به خودمون و اتفاق های کوچیک و ملموس اطراف که زندگی روزمره کوچیک ما رو تشکیل میدن. سعی می کنم و گاهی موفق میشم اما، …
-همه چیز منفیه. فلانی ها چه قدر عوضی هستن که فلان دعوا رو درست کردن. این آدم ها رو باید بیخیال شد. دیگه زنده و مردهشون یکیه. فلانی رو گفتم سر دفنش نمیرم اون هم حق نداره سر خاکم بیاد عر عر کنه! عجب وضعی شده! عجب وضع مزخرف و بدی! چه مردم بدی! چه اطرافیان بدی! چه دنیای بدی! این ها عجب رویی دارن! اون ها1مشت عوضی هستن! این ها، … این آدم ها، . این اتفاق ها، … … …
خدایا دیگه تحمل ندارم! خدایا دیگه نمی تونم تحمل کنم! اون ها بس نمی کنن! جهان بس نمی کنه!
گاهی پیش میاد که دلم بخواد بین جمع باشم. ولی با دیدن این توفان منفی ها به شدت دلم می خواد در برم وسط تنهایی های آرامش بخش خودم. ولی اینجا هم داستان تموم نمیشه و داخل سرم پر میشه از انعکاس آنچه گذشت!
افتضاح اینجاست که همه چیز دست به یکی کرده تا این افتضاح رو تأییدش کنه و هرچی من زور می زنم نبینم، … این آخریش هم، … سقوط پلاسکو، …
وحشتناک بود! من داشتم با تلفن با2صحبت می کردم. می گفت امروز بریم بیرون. مطمئن بودم می خواد با کلک ببردم خونه3و من دلم نمی خواست. از رفت و آمد های خونگی خوشم نمیاد. بقیه مردم اطرافم ساده دوست میشن. ساده صمیمی میشن. ساده با هم رفت و آمد می کنن. من نمی تونم! خونه برام1حریم سفته که موافق نیستم به این سادگی کسی رو بهش راه بدم و روی همین اصل لعنتی خودم هم نمی تونم وارد خونه کسی بشم. رفاقت هام هم متفاوتن! من در هیچ چیز لعنتی شبیه بقیه نیستم! آه لعنتی! نکبت تاریک لعنتی!
داشتم به2می گفتم نمی تونم بیام. مادرم این ها اینجان و نمیام. 2داشت می گفت باورش نمیشه و بحث داشتیم. از داخل حال صدای داد و فریاد از داخل1کلیپ می شنیدم که از گوشیه مادرم می اومد. تا اینجاش طبیعی بود. کلیپ بود دیگه! ولی بعدش که صدای زمزمه های ناراضیه مادرم قاطیه صدا های کلیپ شد، بعدش که زمزمه هاش شکایت شدن، بعدش که صداش رفت بالا تر و بالا تر، بعدش که شنیدم داشت خودش رو می زد، بعدش که داد می زد، بعدش که زد زیر گریه و تقریبا جیغ می کشید، …
شوهر خاله من داخل به نظرم آی سی یو هست خیال کردم فوت کرده. ولی این گریه نمی شد واسه1پیرمرد بیمار باشه! 2هنوز پشت خطم بود و من مونده بودم باید چی بگم! کلافه بودم! خسته بودم! تقریبا هوار زدم:
-چیه مادری آخه چیه؟ آخه چی شده باز؟
شنیدم که مادرم وسط گریه هاش1چیزی گفت. نمی دونم اون درست نتونست بگه یا من درست نتونستم بفهمم.
-ساختمون، … ریخت، … مردم، … زیر آوار، … همه مردن، … همه دفن شدن، … له شدن، …. بچه ها، … مردم، … مردن، … مردم، … مالشون، …. جونشون، …
به نظرم سر2هوار زدم:
-ببین من نمیام بذار ببینم مادرم چی شده خداحافظ! خداحافظ خداحافظ!
بنده خدا2که دیگه نفهمیدم چی شد. گوشی به دست وسط اتاق شوک زده وا رفته بودم. جرأت نداشتم برم داخل حال انگار. نمی دونم شاید یادم رفته بود باید چیکار کنم! انگار ویرانی داخل حال منتظرم بود! همونجا موندم! مات و گیج همونجا موندم! ولی نمی شد! مادرم داشت حالش بد تر می شد!
گوشیم رو پرت کردم روی قفسه و پریدم بالای سر مادرم.
-مادری آخه1دفعه چی شد؟ از اون گوشیت چی دیدی؟
مادرم حالش واقعا بد بود! و زمانی که فهمیدم چی شده حال خودم هم تعریفی نداشت!
-ساختمون پلاسکوی تهران اومد پایین و مردم داخلش، …
-یا علی! یا علی آخ خدا یا علی!
این رو نگفتم. بلند نگفتم. مادرم کلیپ رو گذاشت می گفت گوش کن ولی جیغ می کشید و نمی ذاشت بشنوم. شروع تهوع رو در اعماق معدهم احساس کردم و سعی کردم خیالم نباشه. سعی کردم صدام هرچی بیشتر آروم باشه و سعی کردم به مادرم توضیح بدم که ببین مادری الان امداد اعزام میشه نجاتشون میدن اونجا تولیدی بوده افراد عادی زیاد نمیرن اونجا این اتفاق صبح افتاد قبلش ساختمون آتیش گرفت ملت رو تخلیه کردن کسی نمرده آروم باش طوری نیست! …
سعی می کردم و موفق نبودم. مادرم قانع نمی شد. شاید چون خودم باوری که لازم بود رو نداشتم. خودم می دونستم دارم مزخرف میگم. تلویزیون سعی می کرد آرامش بده و من سعی می کردم جیغ نکشم و همچنان آروم باشم. شاید توان مادره بود شاید هم سعی مسخره من بود که مادرم چند لحظه بعد فقط1خورده بهتر شد ولی فقط اون قدری که مطمئن بشم سکته نمی کنه.
دیگه نمی خوام ادامه بدم الان مادرم نیست و من مجبور نیستم نقش بازی کنم حالم واقعا این لحظه از تصورش افتضاحه!
چند لحظه تنفس!
خوب اومدم! آمار کشته ها و زخمی های پلاسکو رو چک می کردم و ظاهرا روایت ها متفاوته! آخ خدای من!
دیروز و حال و هواش داخل سرم چرخ می زنه! من واقعا سعی می کنم همه چیز ساده و آرام رد بشه ولی نمی فهمم در جو مزخرفی که داخلش هستم واسه چی این اینهمه سخته!
دیشب همه چیز های نباید درست همون مدلی که نباید داخل سرم می چرخیدن. منفی! منفی و خیلی منفی! اه واسه چی من باید اینجا مواظب باشم بیخیال هر مدلی دلم بخواد می نویسم الان هم این مدلی سیاه می نویسم چون دلم می خواد! خسته شدم از نقش اینجا خودمم چون دلم می خواد!
دلم می خواد! خخخ!
دفعه آخری که این رو گفتم سال پیش بود! خیلی نتیجه جفنگی داشت ولی گفتم. بعدش این گفتنم رو پس گرفتم و خیال می کردم میشه پسش گرفت ولی حالا بعد از ماه ها مطمئنم که هیچ فایده ای نداشت. هیچ تلاشی هیچ فایده ای نداشت. در بعضی نگاه ها فلاش بک و پاک کن وجود نداره اون ها بهت نمی بخشن! و من بی خودی تلاش می کردم پاکش کنم! هرچند منظورم از اون دلم می خواد اشتباه تعبیر شد ولی، … دیشب تمام این ها داخل سرم می چرخیدن. دیشب تمام منفی ها داخل سرم ضرب گرفته بودن. دیروز ها البته نه همهشون! فقط تا1جایی که اذیتم کنه!
دیروز2و1رفتن خونه3. من نرفتم. دلم نخواست. دیشب حس می کردم تمام جهان از هیچ درست شده. از هیچ و من که وسط این هیچ گیر کرده بودم! دلم می خواست حرف بزنم! دلم هنوز هم می خواد حرف بزنم. نه از این حرف های مسخره معمولی. نه نقش. حرفی که دلم بخواد بزنمش! دلم وحشتناک می خواد که حرف بزنم!
ولی اگر موقعیتش پیش بیاد به نظرم نتونم. شاید هم بتونم! دیشب تحملم برید. شماره رو بی اراده و تقریبا بی اختیار گرفتم. بعدش وسط1زنگ نصفه قطع کردم. چی باید می گفتم؟ نمی شد. دیر شده بود. گوشیم بلافاصله زنگ خورد. طول کشید تا برداشتم. سلام و علیک ها زود تموم شد. حس شروع های عادی رو نداشتم. حس هیچ چیز عادی رو نداشتم. دریافت شد!
-حالت خوبه پریسا؟
و اون لحظه حس کردم از خیلی زمان های عمرم صادق تر هستم.
-نه. حالم خوب نیست. اصلا حالم خوب نیست. افتضاحم فلانی. میشه1کمکی کنی؟ میشه1غلطی کنی من گریهم بیاد بلکه سبک بشم؟
سکوت.
-هستی؟
-نفسی که آه نبود.
-اینجام پریسا اینجام. تو گریه لازم نداری. سبکت نمی کنه. خوب بذار ببینم چی این مدلیت کرده؟
-یادم نیست چند تاش رو گفتم.
-تمامش این بود؟
-نه. باز هست. دلم می خواد حرف بزنم. دلم می خواد بگم.
-خوب بگو.
-نمیشه. واسه تو دلم نمی خواد بگم. با تو دلم نمی خواد حرفش رو بزنم.
-پس با کی دلت می خواد حرفش رو بزنی؟
-با هیچ کسی. ولی، … شاید، … فقط1نفر. شاید!
-خوب اون کیه؟
-کسی که نمی خواد بدونه.
-خوب تو بهش بگو حتما گوش می کنه. اگر دستت بهش نمی رسه، …
-اتفاقا دستم بهش می رسه. اون هم گوش می کنه. ولی، …
به نظرم اینجا بود که گریه رسید.
-فایده نداره. همون اولش هم فایده نداشت.
-پریسا! واسه چی تو همیشه زمان هایی این مدلی میشی که من داخل شهر نیستم؟ آخه پشت این گوشیه فسقلیه مسخره من چه جوری؟ …
-نمی خوام تو اینجا باشی! نمی خوام هیچ کسی اینجا باشه! فقط می خوام حرف بزنم!سکوت. نفسی که آه نبود. شاید جنسش عاقل اندر صفیح بود و شاید هم چیزی بود که من نمی فهممش.
-می خوایی به اون1نفر چی بگی؟ اگر گفتنش فایده داشت؟
گریه اینجا بود که جاگیر شد. نمی تونستم حرف بزنم نمی شد.
-بگم که، … بگم که، …
سکوت. نمی شد. نفسی که آه نبود.
-پریسا! منو ببخش که مدارا نمی کنم. و بهت میگم که هنوز لازمه پرس بشی. حالا من بهت میگم اگر می تونستی به اون1نفر چی می گفتی. بهش می گفتی1جا هایی اشتباه کردی. سفت رفتی. سخت گرفتی. فراموش کردی که اون1نفر هم به هر حال دلواپسی هایی روی شونه هاشه که می خواد حلشون کنه و تو به جای اینکه سبک ترشون کنی، انگار بخوایی مرز آستانه تحریکش رو بشکنی، تا آخرین توانت رو به کار گرفتی تا سنگین ترشون کنی. اگر می تونستی لازم بود این ها رو بهش بگی ولی تو نمیگی. هنوز حتی در غیبتش این ها رو نمیگی با اینکه خودت هم می دونی این ها درست هستن. نمیگی چون دلت نمی خواد بهش اعتراف کنی. هنوز نمی خوایی کوتاه بیایی. پس هنوز جا داری واسه مجازات یواشکی که پس میدی.
گریه کردن یادم رفته بود.
-پریسا! اونجایی؟
وا رفته بودم. جای حرصی شدن نبود. فقط وا رفته بودم. خسته از اینهمه جنگ مسخره که دیشب عمیقا حس می کردم چه بی محتوا گذشت، وا رفته بودم.
-پریسا!
-اینجام!
-نگرانت شدم! چرا حرف نمی زنی؟
حیرت! فقط حیرت بود که از نفس هام می زد بیرون.
-تو! تو از کجا! تو از کجا می دونی! چه جوری می تونی بفهمی!؟
نفسی که آه بود. آهی از جنس آسودگی بعد از1دلواپسیه چند ثانیه ای!
-پریسا من مدت هاست که می دونم. تو مدت هاست به این رسیدی ولی امشب بیشتر. لازم هم نبود اسم اون1نفر رو ببری تا بفهمم چی می خوایی. من در جریان ماجرا های تو همراهیت کردم و اگر حس و هوات رو بعد از اینهمه سال نشناسم به تدفین هم نمی ارزم.
حالا گریه کردن خیلی ساده تر شده بود. خیلی ساده تر از لحظه های پیش.
-من این1نفرتون رو از نزدیک نمی شناسم ولی با توجه به توضیحات تو و چیز هایی که خوب، البته دیدم، یعنی غیر مستقیم دیدم، …
-هی! تو که گفتی هیچ زمانی نمیری به اون، …
-من گفتم تو باورت شد؟ مگه میشه تو1جایی رو جهنم کنی و من بهش سرکشی نکنم ببینم چه دردسری با خودسری ها و لجبازی های تموم نشدنیت درست کردی؟ خوب داشتم می گفتم. اون1نفر با توجه تصور من احتمالا گوش می کنه ولی باز هم احتمالا تو درست میگی. دیگه خیالش نیست. اون مرحله ها گذشتن و اون1نفر الان دیگه اون دلواپسی ها روی شونه هاش نیست که تو بخوایی سبکشون کنی. طرف هم دیگه خیالش نیست تو در چه هوایی باشی. می دونی پریسا؟ به نظرم1خورده دیر باشه! منو ببخش من اهل مدارا نیستم خودت دیگه باید بدونی.
می دونستم. و ممنون بودم از این مدارا نکردن. خسته شده بودم از اینهمه مدارای بی خودی که می دونستم حقم نیست. دلم واقعیت می خواست. بدون اتهام و فریاد. دلم فقط واقعیت می خواست. و واقعیت این بود که من در این خط سیر دیر کرده بودم. چه قدر درد داشت سبکیه این هقهق ها که تموم نمی شدن.
-پریسا! گوش بده! در هر حال اون1نفر شکر خدا ضربه نخورد. فقط حسابی خستهش کردی. تو و همه! بیشتر تو شاید. آخه، …
آخه هاش رو شمردم و تأیید کردم و سکوت کردم. چی می شد بگم تمامش درست بود!
-هنوز گریه می کنی؟ برای چی؟ مگه فایده هم داره؟ ببین! با گریه کردن چیزی عوض نمیشه. واقعا نمیشه. شاید بشه1چیز هایی رو درست کرد ولی زور و تدبیر خیلی زیادی می خواد و تو فعلا نداری. به نظرم لازمه از خیر اصلاح این مورد بگذری و فقط واسه اون1نفر دعا کنی. تو در نظرش شاید خیلی مثبت ثبت نشدی. نه صبر کن! من دروغ نمیگم. تو در نظرش قطعا مثبت ثبت نشدی. ولی اگر نظر منو بخوایی، دیگه سکوت کن! کاری نکن! طرفش نرو! درست نمیشه! دیر شده پریسا! در عوض دفعات بعد رو بهتر مدیریت کن. من مطمئنم این1نفر آخرین1نفری نیست که در عمرت می خوایی باهاش حرف بزنی و بهش بگی که چه قدر زیادی راه اشتباه رو سفت گرفتی. پس مواظب باش تا1نفر های بعدی که در زندگیت باهاشون مواجهی یادگاری های این مدلی ازت در خاطر نداشته باشن! در مورد این یکی هم من واقعا متأسفم. باور کن متأسفم ای کاش می تونستم حلش کنم ولی این شدنی نیست و اگر جای تو بودم خودم هم دیگه اقدامی نمی کردم. حس می کنم در این شرایط تو هر قدمی که برداری ممکنه نتیجهش سو تعبیر های وحشتناکی باشه که نمیشه جمعش کرد. پس فقط سکوت کن و عبرت بگیر!
حس می کردم تمام سنگینی های روی اون شونه ها حالا روی روان خودم فشار می آوردن.
-اون جهنم رو من درستش نکردم. محض خاطر خدا! من فقط سکوت کردم من فقط، …
-بسه دیگه پریسا! همون طوری که به اشتباه بودن سخت گرفتن هات رسیدی، فکر کن و از همون راه هم به این نتیجه برس که اگر کامل و مستقیم تقصیر تو نبوده، ولی بی تقصیر هم نبودی. بی تقصیر نبودی پریسا اتفاقا تقصیرت زیاد هم بود. هرچند شاید کسی ندید و نمی بینه. آخه آتیشی که زدی زیر خاکستر موند و شعله های بعدی رو کشید بالا و خودش محو شد. تو موافق نبودی و نیستی ولی واقعیت اینه که در مواردی که نخوایی متوقف بشی واقعا ویران گر بدی میشی اگر مانعی سر راهت نباشه!
دلم داشت از گریه می ترکید. تمامش واقعیت بود. دیگه نمی جنگیدم. با درستیه شنیده هام، با هقهق هام و با واقعیتی که شاید از خیلی پیش می دونستم و ازش در می رفتم.
-می خوام درست بشه فقط درست بشه! از دستم بر نمیاد!
نفسی که این دفعه شاید از جنس آه بود!
-معلومه که از دستت بر نمیاد! آتیش1کبریت رو میشه با1فوت خاموشش کنی ولی زمانی که بگیره به1کوه کاه دیگه تو نمی تونی طرفش بری. اون1نفر که می خوایی باهاش حرف بزنی سعی کرد فوتش کنه و سعی کرد تو کمک کنی ولی تو نه فوت کردی نه کمک کردی و در عوضش، … پریسا لطفا این طوری گریه نکن واقعا هیچ نتیجه مثبتی نداره جز اینکه سردرد میشی!
خواستم بگم پس چیکار کنم ولی صدام در نیومد. حال جنگ نبود. حس سکوت و تلاش واسه توقف هم نبود. با تمام درکم حس باخت داشتم. چه قدر دردناک بود!
-باخت! باختم!
این تنها چیزی بود که تونستم بگم!
-ولی ظاهرا تو برد کردی می دونی؟ جنگه به نفعت شد. البته1چیز هایی از دست رفت. از جمله1سری عوامل که ترجیح می دادی حفظ می شدن ولی جنگه چنان شدید شد که عامل مقابل با تمام اطرافش از میدون پرت شدن بیرون. و تو در طرف برنده باقی موندی. و این بهت حس رضایت، … باید بده ولی نمیده.
-این رو دلم نمی خواست.
-می دونم که دلت نمی خواست. ولی واسه گفتنش راه مثبتی انتخاب نکردی. حالا هم داری اشتباه می کنی. سردرد های تو هیچ مروتی بهت ندارن. پس عاقل باش و اجازه نده از این بد تر بشه. تلخه ولی سعی کن به خاطرت بمونه تا دفعه های بعد اول بسنجی ببینی سر چی گرد و خاک می کنی. پریسا! گاهی لازمه ببازیم. همیشه برد مثبت نیست. شاید بعضی برنده شدن ها به ویرانیش نی ارزه!
دلم اندازه1کوه گرفته بود. تا حدود های10شب بالای10دفعه گوشیم رو برداشتم تا، … فایده نداشت. دیر شده بود! دیر!
اطراف10و30بود که1آشنای آشنا بهم زنگ زد و بعد از مدت ها به زنگش جواب دادم. باتریه گوشیش زود تموم شد و تماس قطع شد ولی در همون مدت کوتاه طرف با چند تا جمله از مدل خودش و 1خبر با مزه حسابی خندوندم. بهش چیزی نگفتم. بهش نگفتم قبل از تماسش درگیر چی بودم. بهش هم نگفتم بعد از تماسش باز هم درگیر چی هستم. قرار هم نیست که بگم. اون خیلی مهربونه ولی واقعا کمکی در این مورد نمی تونه بهم کنه. یا بهم می خنده، یا بهم می خنده، یا بهم می خنده خخخ!
پیشبینی ها درست بود. امروز صبح با سردرد پا شدم. الان هم وحشتناک خستهم. منتظرم مادرم برگرده بیاد و باید دلداریش بدم. باید سعی کنم زهر فوبیای سرطان و اخبار افتضاح و دلواپسی های آینده رو کم اثر تر کنم. باید، … آخ که چه قدر از تمام این باید ها خستهم! اون قدر خستهم که حسش نیست باقیش رو بنویسم. به نظرم بد نباشه برم1خورده تفریح کنم. راه خوبی نیست مخصوصا اینکه دفعه آخر کم مونده بود واقعا خودم رو به کشتن بدم. مواظب نشدم و اگر خدا نجاتم نمی داد1خبر تلخ از1مرگ خاموش به خاطر گرفتگیه، … بیچاره مادرم!
حس ویرایش هم نیست حس انتشار این هم نیست نمی دونم کاش حالم جا بیاد این مدلی که هستم حس و حال زامبی ها ازم مثبت تره!
من رفتم شاید تفریح. می دونم وسط تفریحاتم هم گریه می کنم ولی بیخیال. کاریش نمیشه کرد. بابا زمان کمکم کن! شاید از تو کاری بر بیاد. بر میاد! تو پیش از این لبه های شمشیریه حوادثی رو با گرد و خاکت کند کردی که ایمان داشتم ازشون زنده رد نمیشم. پس واسه چی این دفعه باید در توانت تردید کنم؟ نمی کنم. مطمئنم که این ازت بر میاد! مطمئنم!
به امید آرامش!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شاید جنونِ سر صبح!

سلام صبح به خیر! بلند شید2شنبه شروع شد! آخخخخ خدای من چیزه! یعنی خوب نههه! خخخ!
بچه ها2شب پیش خواب دیدم1پرنده دست آموز خریدم. قفس نداشت انگار رفته بودم کتاب بخرم. داخل قفسه هایی شبیه قفسه های کتاب خونه پرنده ها بودن و من دست بردم یکیشون رو برداشتم. پرنده جمع و جور و تپلی بود. شبیه1مشت پنبه خخخ دوستش داشتم. همراهی که من باهاش رفته بودم تا1جفت مرغ قفسی واسه خودش بخره رو با انتخاب هاش جا گذاشتم و با پرنده دیوونه خودم که شبیه خودم روانش خل می زد راه افتادم رفتم. 1جور با مزه ای دوستش داشتم.
نمی فهمم واسه چی یاد این خوابم که می افتم گریهم می گیره. همون شکلک همیشگی. شکلک دیوونه با1فلش کج به طرف خودم!
واسه چی اینجا از این اباطیل می نویسم! شاید چون دلم وراجی می خواد. شاید هم چون گیر کردم.
بچه ها من گاهی بیشتر از گاهی ها به چیز هایی گیر میدم که تمام موجودیت منطق هوار می زنه که باید بیخیالشون بشم. افتضاح اینجاست که خودم هم می دونم عوامل بازدارنده درست میگن. می خوام هم ولش کنم ولی، … به خودم که میام می بینم دستم به دریه که باز میشه به همون طرفِ نباید! به خدا نمی خوام این مدلی باشه ولی نمی دونم واسه چی این طوریه و این طوری ام!
واقعا از دست خودم خسته شدم. اگر کسی این مدلی بود، کسی جز خودم، اول نصیحتش می کردم. بعد بیشتر نصیحتش می کردم. بعد واسهش دلیل می آوردم. بعد سعی می کردم خودم دستش رو بگیرم بکشم عقب که به نباید ها گیر نده و بیخیالش بشه. بعد اگر باز هم نخواست یا نتونست به زور هم شده بود می کشیدمش کنار و اونقدر به ضربِ همون زور عقب نگهش می داشتم که داستان هرچی بود تموم بشه و به خیر بگذره. ولی اگر تمام این ها جواب نمی داد، طرف رو ولش می کردم هر غلطی می خواد کنه و اون قدر بره تا بپاشه تا بترکه تا تموم بشه. ولی اگر طرف واسهم زیادی می ارزید، این مرحله آخر رو با چشم های بسته می کردم. طرف رو بیخیال می شدم و بعدش خودم چنان کنار می کشیدم که دیگه ازش ندونم. دیگه نبینم. دیگه نفهمم. اما حالا این خودمم. این خودمم که از پس خودم بر نمیام. آدم از دست خودش کجا میشه بره؟ از خودمون که نمیشه بِبُریم و در بریم! پس من باید چیکار کنم؟
این روز ها به شدت به شدت به شدت با خودم درگیر شدم. دلم باز در زدن می خواد و منطق میگه این دفعه دیگه نه! از شما چه پنهون چند تا تقه هم زدم ولی نه خیلی سفت. می ترسم اگر محکم بزنم در به جای باز شدن بترکه و شدت انفجارش پرتم کنه ناکجا خخخ!
ولی، … بچه ها افرادی رو دیدم که زندگیشون مدلیه که1طور هایی بهش میگیم تهی. یعنی چیزی نیست بهش متمرکز بشن و واسه همین گیر میدن به مواردی که اصلا اصلا با هیچ دلیل و هیچ توجیهی در زندگیشون موجه نیست. اون ها تقصیر ندارن. اون ها فقط چند تا جایگزین لازم دارن که از این هوا ها در بیان. ولی من، … من گرفتاری های سیاه و سفید خودم رو دارم. صبح تا ظهرم که درگیر کارم. بعدش که می رسم خونه اون قدر خسته ام که روانم گیج میره. بعدش هم خودم و خونه و خونواده و موارد اطرافم که هرچند شاید1سری هاشون خیلی پسندم نباشن ولی تمام لحظه های عمرم ازشون پره. پس من چه دردمه. واسه چی درگیر هیچ چی هایی میشم که اگر منطقی باشم حتی اندازه عکس داخل دفتر نقاشی هم در زندگیِ من نقش ندارن؟ یا نباید داشته باشن؟ یا اگر هم دارن درست نیست؟ یا دیگه نمی دونم چی فقط اینکه من نباید بهشون متمرکز باشم؟ آخه این چه مدل جنونیه که گرفتارشم؟ کاش می شد بیشتر توضیح بدم! بلد نیستم! من هرگز انتقال دهنده خوبی نبودم. شاید به قول اون دوست عزیزی که خاطرم نیست داخل دیوونه خونه شخصیم گفته بود یا داخل ایمیل، به این خاطر که از تعلیم دادن و توضیح دادن ها خوشم نمیاد. در هر حال من انتقال دهنده بدی هستم. و در این زمان از دست خودم حسابی حرصی هستم. دیشب یکی از دوست ها باهام تماس گرفت و جواب ندادم. عاقبت پیام زد که پریسا دارم اخطار می کنم یا جواب میدی یا میام اونجا و اگر دستم بهت برسه به خدا امشب می کشمت!
اون می دونست من این روز ها چم شده و از این پیامش فهمیدم تمام انکار های این هفتهم هیچ فایده ای نداشته.
طرف رو می شناختم. اگر گفته بود میام می اومد و اگر نمی کشتم مطمئنا حسابی به حسابم می رسید. حس گرفتاری نداشتم. جوابش رو دادم ولی حرفی واسه گفتن از طرف من نبود. گفتم هرچی می خوایی بگو قطع کن. طرف ترکید. هرچی می گفت درست بود. می گفت اون ها می دونن که این روز های کزایی چی شدم باز. می گفت گرفتار هیچ چی شدم. می گفت زده به سرم. درست می گفت. بعدش هم سعی کرد تمام کتاب منطق که خودم تمامش رو بلدم رو کنه داخل سرم که البته فایده نداشت. آخه من تأییدش می کردم و آخر تمام گفتن هاش زمانی که منتظر جوابم بود فقط گفتم می دونم! با تمام اخلاصم گفتم می دونم چون می دونستم داره درست میگه! می دونستم. می دونم! با گفته هاش و گفته هاشون موافقم! از ته دل.
طرف1آه خیلی بلند کشید و گفت تو چاره لازمی پریسا. این وحشتناکه که خودت هم می دونی اشتباه میری ولی ترمزت رو گم کردی و توقف ازت بر نمیاد. در اولین فرصت باید کشتت!
نفهمیدم وسط اون لحن مسخره جدی چی بود که سکوت بی اشکم رو شکستم و از ته دل زدم زیر خنده. ساعت حدود های1نصفه شب بود و من هیچ طوری نمی تونستم قهقهه عوضیم رو کنترل کنم که شبیه صدای توپ سال تحویل ترکید و همین طور می رفت بالا و باز بالا تر و هرچی من زور می زدم دسته کم صداش رو کنترل کنم، با ضرب وحشتناک تری می ترکید و کم مونده بود خفهم کنه!
اون قدر خندیدم که تلافیه این1هفته و نصفی سکوتم در اومد. بعدش هم شبیه جسد ولو شدم تا صبح.
بچه ها من باید با خودم چیکار کنم؟ ترمز جنون زده هایی شبیه خودم کجای ذهن هامونه که بکشیمش و از1سری خریت ها متوقف بشیم؟ آخه این هم شد کار؟
این هم سر صبح من! به جان خودم از زمانی که وارد اینترنت شدم هرگز اینهمه باطلِ نباید رو1جا در1محل عمومی که همه ببینن منتشر نکردم. خیلی جرأت داشتم گوشه دیوونه خونه خودم اون هم رمزی. ولی امروز، … آخ آخ به نظرم دیگه حکم ابطال عقلم رسما رسیده باشه!
خوب داره حسابی دیرم میشه. من بلند شم برم پیش امیر. این روز ها حسابی روی روان کل ملته و من هم در اصلاح این وضعیت هیچ کمکی نمی کنم. این روز ها من چیزی رو ویران نمی کنم ولی در اصلاح هیچ چیزی هیچ کمکی نمی کنم. گریه نمی کنم هوار نمی زنم شلوغ نمی کنم ولی کمک هم نمی کنم. وایی که دیر کردم! امروز2شنبه هست و اصلی نیست و من باید بجنبم!
میگم این رو منتشر کنمش آیا؟ منتشر نکنمش آیا؟ خدایا دیر شد کلید رو بزنم؟ نزنم؟ بزنم؟ بزنم!
تا بعد!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یعنی اینهمه، …!

سلام به همگی. آخ بچه ها عجیب دلم شعری داستانی چیزی می خواد بنویسم ولی حسش نیست. کلا از اون زمان هاییه که زبون دلم رو خیلی نمی فهمم. دلم می خواد1کاری کنم ولی حس اقدام نیست. مروارید می بافم و در سکوت منتظرم. دلم می خواد اون چیزی که منتظرشم بشه ولی نمی دونم منتظر چی هستم. مثلا منتظرم1کسی از فلان جا برسه، یا زنگ بزنه، یا1اتفاقی بی افته، چه اتفاقی؟ فلان اتفاق! ولی بهش که فکر می کنم می بینم اگر تمام این ها همین لحظه پیش بیاد من حس پذیرش ندارم. پس منتظر چی هستم؟ دلم چی می خواد؟ نمی فهمم. این زمان دلم رو نمی فهممش. واقعا میگم! دیدید این بچه هایی که لج می کنن و بی خودی فقط ونگ و نق می زنن و هیچ چی از وسط نق زدن هاشون در نمیاد؟ آدم نمی فهمه چه دردشونه. دلم الان اون مدلیه. زبونش رو نمی فهمم نمی دونم چی میگه نمی فهمم چی می خواد که بلند شم برم واسهش انجامش بدم بلکه دست برداره. فقط نق می زنه و من نمی فهمم این نق زدن از سر چیه.
نشستم تند تند رومیزی های مهره ای سنگی می بافم. داخل سرم دنبال1طرح جدیدم و گیرم نمیادش! امروز صبحی1دونه گیر آوردم و تا الان1عالمهش رو بافتم و از نصف رد شده. داخل مهره هام1بند سبز داشتم و1عالمه قرمز. این1بند سبز رو انداختم وسط و شروع کردم دورش رو قرمز بافتن. وسط1لوزیه سبز کوچولو افتاد و دورش همه قرمزه و این لوزیه داره هی بزرگ تر میشه. فقط لوزی. کاش رنگ های دیگه هم داشتم الان دور قرمزه می زدم چه قشنگ می شد! دارم ولی از هر کدوم چندین تا دونه. کار راه نمی افته. اه نکبت! ولی قرمز دونه اناری تا دلت بخواد دارم! الان در به در1طرح دیگه هستم تا بعد از این یکی بزنم. می خوام هرچی مهره داخل کشوی میزم هست رو ببافم تموم بشه بعدش دلم مهره های جدید بخواد. شکلک دیوونه از همون شکلک های همیشگی.
بچه ها من طرح می خوام با اینهمه قرمز چه مدلی بزنم که تا حالا نزده باشم؟ ستاره رو که رفتم. چند ضلعیه ساده رو دوست ندارم ولی شاید خیلی هم بد نشه. مدل های دیگه رو هم که زدم. خدایا1چیز چپ اندر قیچی بفرست به سرم می خوام ببافم با این!
بچه ها امروز سر کار بازدیدی داشتیم. در باز شد1دفعه1لشکر بچه از مدرسه به قول خودشون عادی ریختن داخل و چه قدر آخ جون که من امسال زیاد مجبور نیستم اون وسط وایستم و شبیه پخش صوت هر دفعه قواعد بریل نویسی رو واسه این فسقلی ها توضیح بدم! هیچ حس و حالش نیست. خلاصه این ها اومدن و دیدن و اصلیه توضیح داد و من زیر جلدی داشتم واسه خودم می بافتم که سرپرستمون دید. اوخ حالا چه مدل دسته گلی بزنم به سرم آیا؟
بنده خدا1دفعه آروم و1خورده شمرده و شاید به تعبیر من، کمی با احتیاط گفت:
-میگم که، سختت نمیشه اگر این طرح توی دستت رو من1لحظه به این بچه ها نشون بدم؟
بچه ها اون لحظه حس کسی رو داشتم که با1لیوان آب سرد از خواب پریده باشه. خدایا اینهمه احتیاط اینهمه تردید فقط واسه خاطر1سؤال ساده؟! مگه من چه مدلی رفتار کردم که این بنده خدا واسه1همچین چیز کوچیکی اینهمه احتیاط رو لازم می بینه؟! وایی خدا من چیکار کردم؟!
-خواهش می کنم بفرمایید واسه چی سختم باشه؟
سرپرست ما آدم خوبیه شبیه بقیه همکار هام. شاید حس من بود و شاید اشتباه خیال کردم ولی به نظرم رسید کمی راحت تر گفت آخه گفتم شاید خوشت نیاد از این کارم.
هنوز اون احساس آب سرده روی روانم بود.
-خانمی واسه چی اینهمه؟ … بیخیال اختیار دارید بفرمایید فقط این نصفه هست کاش کاملش رو داشتم.
بنده خدا کار نصفه رو گرفت و گفت نه همین هم خوبه.
طرح رو نشون بازدیدی ها داد و براشون گفت که بچه های نابینا می تونن شبیه بقیه از تمام توانمندی هاشون استفاده کنن و نمونهش این که من بدون دیدن می تونم2تا رنگ رو در کنار هم داخل1طرح ببافم و هر رنگی سر جای خودش باشه! بچه های ابتدایی1عالمه برام کف زدن و من نصف بیشتر حواسم نبود.
زنگ خورد یا نه خاطرم نیست ولی یادمه که اون ها داشتن از کلاس می رفتن بیرون. سرپرست هم می رفت اگر نمی جنبیدم. جنبیدم.
-خانمی! مگه من چه مدلی هستم که اینهمه احتیاط کردید؟ خدایا یعنی من اینهمه بد رفتارم؟ به خدا نمی دونستم!
خانمه خندید و گفت نه بابا این چه حرفیه این طوری نیست.
اون گفت و من شنیدم ولی بچه ها از اون لحظه همین طور این حس آب سرده که گفتم باهامه. جدی دارم بهش فکر می کنم. واقعا من اینهمه بد با اطرافم تا کردم آیا؟ که واسه نشون دادن1طرح نصفه کاره اینهمه دلواپس میشن که نکنه از جا در برم؟ آخه واسه چی؟ این کار واقعا از نظر من ایراد نداشت و نداره. اینکه1بینا از ترکیب رنگ هایی که می بافمشون تعجب کنه. نه به اون ماجرا های آنتیک نه به این یکی. ایراد کجاست؟ من کجا اشتباه کردم که نتونستم بین اطرافیانم جا بندازم که چه چیز هایی رو میشه از ما بخوان و بپرسن و کجا ها باید متوقف بشن؟ ایراد از اون ها نیست. همه جهان که کج نمیرن فقط پریسا درست بره! پس به احتمال قریب به یقین پریسا بد رفته که نتیجه کج در اومده. ولی کجا؟ من کجا اشتباه کردم؟ واسه چی نتونستم تفاوت بین پرسیدن های معقول و سؤال های نادرست رو از نگاه خودمون به اطرافیانم معرفی کنم؟
بچه ها تا لحظه ای که اینتر انتشار رو نزدم مطمئن نیستم این رو می فرستم یا نه. من از این مدل چیز ها زیاد گفتم و شاید دیگه نباید بگم ولی این دفعه این موضوع برای من1امر کاملا شخصیه. اجتماع و تفاوت و بینا و نابینا و آگاهی و نا آگاهی و هیچ چی خیالم نیست. الان تمرکزم روی خودمه. من کجا اشتباه کردم؟ کجای رفتارم اینهمه تاریکه که باعث میشه اطرافم حتی واسه پرسیدن پرسش های معقولشون لازم ببینن اینهمه احتیاط کنن؟
این مدلی موافق نیستم. با این مدل خودم موافق نیستم. دلم این رو نمی خواد. حس می کنم اطرافم رو با القاء لزوم این حس احتیاط به شدت اذیت کردم و اذیت می کنم. ای کاش درست نباشه ولی شاید من کاری کردم که اون ها نه از ترس من، بلکه از ترس اینکه کنجکاوی هاشون در نظرم موجه نباشه واسه پرسیدن هاشون به شدت احتیاط کنن. آخ خدای من! به نظرم باید1خورده خوش رفتار تر باشم. ولی آخه، …
ایام به کام!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

گاهی!

گاهی هوای سینه چه تاریک می شود!،
گاهی سکوت تشنه ی فریاد می شود!.

گاهی تمامِ قول و قسم های عقل و دل،
با دست های خاطره بر باد می شود!.

گاهی طنینِ فاجعه بر گوش می رسد!،
گاهی مهارِ حادثه آزاد می شود!.

گاهی جهان به مقصدِ وارونه می رود!،
آوای عدل، آیتِ بیداد می شود!.

گاهی زمان ز خونِ سحر سرخ می شود!،
گاهی خزان ز فتحِ جهان شاد می شود!.

گاهی تمامِ ثانیه ها خیس می شوند!،
پژواکِ آه، هم نفسِ یاد می شود!.

گاهی شب از حریمِ صبا پرده می درَد!،
ویران سرای شام گَه آباد می شود!.

گاهی ستاره تیره و خاموش می شود!،
مرهم به زخم، دردِ خداداد می شود!.

گاهی هَزار، از تبر آواز می دهد!،
بستان مزارِ لاله و شمشاد می شود!.

گاهی سپیده در دلِ شب محو می شود!،
شیرین به کینه قاتلِ فرهاد می شود!.

گاهی سرای عاطفه بی روح می شود!،
گاهی سحر به دستِ شب از یاد می شود!.

از التهابِ خیسِ نهان در نهادِ من،
این شعرِ تلخِ تبزده ایجاد می شود!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

فراتر از اراجیف!

سلام سلااام باز اومدم برید کناااار ترمز ندارم الان لییییییز می خورم معلوم نیست فرود بیام کجاااااااااا آخ واااییی خداجونم چه حااالی میده فقط اینکه ولو شدن آخرش هیچ خوب نیست آخ داغون شدم ترکیدم منفجر شدم پودر شدم هیچ چی نموند ازم آخ آخ آیی آیی آییی!
نمی دونم واسه چی همه چی قاطی شد. البته تعجب هم نداره چون من کلا1موجود قاطیعی هستم! روی اصل قاطی بودن خودم هر چیزی که دستم برسه رو هم با هم قاطی می کنم. مثلا روان پریشی های شخصیم رو داخل موارد اینترنت قاطی می کنم. یا عشق به اسکیت سواری رو که هرگز نمی تونم انجامش بدم با این مسخره بازی هایی که اینجا در آوردم قاطی می کنم. امروز صبحی هم انگار انگور آب گرفتم با شیر قاطی کردم ریختم داخل میکسر ازش شیر آب انگور، نه آب شیر انگور، نه آب انگور شیر، نه واسه چی نمیشه! انگور شیر آب، نه باز هم نشد انگور آب شیر، انگور انگار شیر آب آب شیر انگار انگور شیر انگور انگار انگور انگار انگور انگور شیر انگار انگار انگور آب شیر، … … …
شکلک1نفس عمیق، شکلک چشم های بسته، شکلک زشت و مسخره و جفنگ، آقا1ترکیبی بود از شیر و آب انگور نام گذاریش با خودتون!
خلاصه چیز مزخرفی بود ولی من عجیب ازش خوشم اومد و باز انگار انگور گیرم بیاد از این ها درست می کنم اون هم واسه صبحانه!
خوب واقعیتش اصلا نمی دونم واسه چی اومدم اینجا اون هم الان که زمان کم دارم واسه آماده شدن های دقیقه90که مخصوص خودمه! به نظرم1جور هایی مرض داشتم اومدم اینجا تخلیه مرض که مرض داشتن هام رو با خودم نبرم سر کار! خدایا هر کسی میاد اینجا وسط راه خوابش ببره یادش بره اینجا رو بخونه!
خوب دیگه هم دیرم شد هم1خورده تخلیه تر شدم حالا برم دیگه! ویرایش و باز خونی و بذارم یا نذارم تمامش پَر! من رفتم سر کار! کاری هاش پاشید برید سر کار بی کار هاش هم نخوابید پاشید برید دنبال کار و زمانی که پیدا کردید شبیه گاهی های من به بی کار ها فحش بدید که خوش به حالتون حالش رو می برید به خصوص سر صبح ها!
وایی دیرم شد دیییرم شد من رفتم فعلا شاد باشید تا باز بیام باز بگم شاد باشید و بیشتر تر شاد باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دلم نمی خواد تعلیم دهنده باشم!

سلام به همگی.
عصر جمعه به خیر! در موردش چیزی نگیم چون همه می دونیم چه مدلیه.
بچه ها مقدمه بلد نیستم پس بیخیالش! اومدم شکایت. شاید هم اسمش شکایت نباشه. نمی دونم چی باید اسمش رو بذارم. شاید اعتراف. شاید هم فقط حرف.
بچه ها چند وقت پیش1کسی ازم خواست1چیزی رو یادش بدم. از طریق اینترنت. با توضیحات داخل واتساپ. گفتم نمیشه. یعنی اگر هم بشه من نمی تونم. بلد نیستم. طرف و چند تا دیگه ها اصرار کردن و من سفت گفتم این شدنی نیست اگر هم شدنی باشه من بلدش نیستم. بچه ها حتی در خودم این حس رو ندیدم که بخوام امتحان کنم بلکه بشه. دلم نخواست. نه اینکه دلم نخواد اون ها این رو یاد بگیرن! نه! فقط دلم نخواست من یادشون بدم! چه مدلی بگم؟ حس و حال آموزش به کسی رو در خودم ندیدم و نمی بینم.
گذشت و اون بنده های خدا بیخیال شدن. یعنی بیخیال نشدن از من نا امید شدن. خلاصه موضوع منتفی شد.
چند روز پیش این خواسته به وسیله1نفر دیگه تکرار شد. طرف می خواست کمکش کنم تا فلان مهارت رو پیش ببره. من باید کمک می کردم و کمک کنم چون1خورده بلدم. باز هم با اینترنت. با اسکایپ یا با واتساپ. جوابم به نظر خودم سرد بود.
-من انتقال دهنده توانایی نیستم. هرگز هم نبودم. اگر هم بودم این مدل چیز ها رو نمی تونم غیر حضوری واسه کسی توضیحش بدم. نمی دونم میشه یا نمیشه ولی من بلد نیستم. تعلیم اون هم اینترنتی از من بر نمیاد!
و تمام!
بچه ها! اگر من انجام چیزی رو بخوام، دسته کم امتحانش می کنم. به خودم و به طرف مقابل میگم بیا امتحانش کنیم شاید بشه. ولی این، به خدا بخیل نیستم اگر تمام جهان از خودم هم بهتر و بیشتر فلان مهارت رو بلد بشن. فقط اینکه من حس و حوصله ندارم به کسی تعلیم بدم. خیلی منفیه می دونم ولی دسته کم صداقتم رو که می تونم حفظ کنم. دلم نمی خواد تعلیم دهنده من باشم. حسش نیست. در هوای تعلیم به کسی نیستم. حتی به اندازه امتحان کردن. به زبون ساده تر، حوصلهش درم نیست. ابدا نیست. موندم چه مدلی به بچه های مدرسه چیز یاد میدم. خوب اون جبره. جبر خیلی کار ها می کنه. زیر پرچم سفت جبر این کار رو می کنم. از بچه هام بدم نمیاد. فقط اگر انتخاب با خودم باشه حتی1لحظه حتی1ثانیه در مقام تعلیم باقی نمی مونم. این کار رو دوست ندارم. ای کاش می شد انتخابم اینهمه محدود نبود و این جبر، جبر ادامه کاری که واقعا به انجامش هیچ علاقه ای در خودم نمی بینم، این جبر ای کاش این جبر نبود! ای کاش می شد واسه ادامه استقلال مادیم انتخاب های دیگه ای داشتم تا این وضعیت رو ادامهش نمی دادم! ناشکر نیستم فقط دلم می خواد بگم. که از هیچ تعلیم دادنی به هیچ کسی خوشم نمیاد! شاید به همین خاطر معتقدم که قدرت انتقالم خیلی قوی نیست.
افرادی که ازم توضیحی گرفتن اکثرا میگن پریسا اشتباه می کنی تو اگر بخوایی عالی یاد میدی! و هر دفعه که این رو بهم میگن بیشتر مطمئن میشم که ضعیف الانتقال بودن هام به خاطر عدم علاقه ایه که درم هست و هیچ مدلی هم از بین نمیره. تا امروز خیلی سعی کردم باهاش بجنگم. سعی کردم و موفق نشدم. تنها پیروزی که به دست آوردم این بود که دیگه هر لحظه و هر لحظه نق نزدم که اه نمی خوام ادامه بدم و چه قدر نارضایتیم از این وضعیت بالاست و تا کی تحمل می کنم و نمی خوام و نمی تونم و…
نق زدن هام رو متوقف کردم و در سکوت سرد خودم فرو رفتم. سکوتی از جنس نارضایتیه خالص که مدیر محل کارم ظاهرا دید و فهمید و اول امسال گفت از عدم رضایت شغلیم آگاهه. به نظرم نباید تأییدش می کردم ولی صداقت همیشه یا تقریبا همیشه کوتاه ترین و هموار ترین راهه پس تأییدش کردم و گفتم بله ندارم. رضایت شغلی ندارم. البته شکر خدا این بحث خیلی طول نکشید و اون بنده خدا هم احتمالا دیگه فراموش کرده ولی به هر حال اون دید و فهمید.
حالا دارم فکر می کنم به اینکه من واسه چی کلا حس تعلیم درم نیست! تفاوتی نمی کنه چیزی که لازمه به کسی یادش بدم چیه و کسی که می خواد ازم یادش بگیره کیه. من دلم نمی خواد تعلیم دهنده باشم. از تعلیم دادن هیچ خوشم نمیاد! مروارید بافتن عشقمه واقعا بهش عشق دارم ولی حتی حس تعلیم دادن این رو هم در خودم نمی بینم. بچه های اطرافم چند وقت پیش با اصرار ازم خواستن1خورده یادشون بدم. فقط1خورده واتساپی براشون توضیح بدم بلکه بشه. سفت و سفت گفتم نه! نه! نه! همکارم هفته ای به نظرم1روز داخل1کلینیک خصوصی کار می کنه. بهم پیشنهاد کرد برم اونجا آموزش مروارید بافی حتی در حد ابتدایی رو بزنم. گفت لازم نیست به بچه های خودمون یاد بدم اگر من موافق باشم اون ها افراد عادی رو واسه یاد گرفتن جذب می کنن. کلی برام گفت که این خوبه و من مروارید بافتن رو دوستش دارم و تعلیم گیرنده ها عادی هستن و1روز در هفته سخت نیست و1چیزی هم گیر خودم میاد و و و… اما من گفتم نه! فقط1کلام گفتم نه! اون اصرار کرد و من مثل سنگ فقط گفتم نه! فقط نه!
اون قدر حس و حالم واسه یاد دادن0هست که هر کسی که ازم این رو می خواد رو خیلی سریع و سفت جوابش می کنم و میگم من انتقالم زیر0هست و یاد دادن بلد نیستم. اینترنتی هاش که اصلا نمیشه، حضوری هم که معذرت می خوام من نیستم! شاید خیلی ها بذارن به حساب اینکه بخیلم و نمی خوام چیزی به توانایی های کسی اضافه کنم ولی به خدا این مدلی نیست. با کمال میل هر آدرسی که کمک می کنه خواهنده ها در تکمیل تعلیم دیدن هاشون پیش برن رو به هر کسی بخواد میدم هر کاری از دستم بر بیاد حاضرم کنم تا طرف بره1جایی و این رو یاد بگیره. هر جایی جز پیش من و هر کاری جز تعلیم به وسیله خود من!
امیدوارم شما ها این رو به حساب بخلم نذارید و تقریبا مطمئنم وسط این جهان بی سر و ته دسته کم5نفری پیدا میشن که متوجه باشن من چی میگم. که بدونن من بخیل افزایش مهارت های هیچ کسی نیستم و بدونن که هر کسی حق داره به1سری کار ها بی علاقه باشه و بنا بر همین قاعده من هم حق دارم که به آموزش دادن هر چیزی به هر کسی به وسیله خودم بی علاقه باشم.
خیلی هم سعی کردم این رو درستش کنم ولی موفق نشدم. چیکارش میشه کنم؟ زمانی که علاقه به1چیزی در1وجودی نیست، خوب نیست! من نمی تونم عشق به تعلیم دادن رو به خودم تزریقش کنم. این چیزی نیست که ازش خوشم بیاد. حالا اگر از نظر خیلی ها من به این خاطر مجرمم خوب باشم. دسته کم اینجا بیخیال هر تصوری می تونم بهش اعتراف کنم. البته در جهان واقعی هم به چند نفری این رو توضیحش دادم و خوشبختانه بیشترشون فهمیدن چی گفتم و چند تاییشون هم تأییدم کردن که خوب این دلیل به قول خودت منفی بودنت نیست پریسا! تو حس و حالش رو نداری چیزی به کسی یاد بدی این جرم نیست و تو به این دلیل آدم بدی نیستی!
خدا رو شکر که1تعدادی از اطرافم ماجرا رو این مدلی می بینن. هرچند اگر تمام جهان هم به این خاطر منو آدم منفی می دیدن باز چیزی عوض نمی شد. من تعلیم دادن رو دوست ندارم و نمی تونم این رو در خودم عوض کنم.
خلاصه اینکه خواسته اون بنده خدا های چند ماه پیش و خواسته این بنده خدای این اواخر رو بدون حتی1لحظه تردید رد کردم و واقعا هیچ علاقه ای برای امتحان هیچ آموزش اینترنتی به هیچ کسی در خودم نمی بینم و حتی هیچ علاقه ای واسه هیچ آموزش غیر اینترنتی به هیچ کسی هم در خودم نمی بینم.
خوب آخیش گفتم سبک شدم. حالا خاطرم جمع شد که1جایی در موردش حرف زدم. بلند شم برم خودم رو جمع و جور کنم فردا باید برم سر کار.
راستی! دی ماه داره تموم میشه و2ماه بعد عید و تعطیلاتش و آخجون! شکلک انتهای دیوونگی!
ایام به کام!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

مثل اینکه1چیز هایی دلم می خواد!

سلام به همگی.
اوخ خدا مثل اینکه زنده ام! 1زنده حسابی از گور در رفته و1وری! بچه ها این ویروسه رسما پدر در میاره مواظب باشید!
میگم بچه ها1چیزی! اه مقدمه رو بیخیال!
دوران بیماری سخت گذشت ولی داره تموم میشه. کلا این دوران سخت گذشت ولی داره تموم میشه. خیلی چیز ها داره تموم میشه. نیمه اول دیماه، روز های بیماریه من، روز های کوتاه، حواس پرتی های گاه و بیگاهم، و، …
کاش باقیه دیوانگی هام هم جدی تموم بشن نه به حرف واقعا تموم بشن! خیلی دلم هوای1خنده واقعی کرده خیلی! بچه ها انگار دارم بر می گردم بین رفیق های جهان واقعیم. حس می کنم1خورده بفهمی نفهمی بیدار تر باشم. انگار داره دلم1خورده بگی نگی واسه جهانه بیرون تنگ میشه . جهانه بیرون از این سکوت مداوم دلپذیرم که داخلش بهم خوش می گذره. سکوتم رو همچنان دوست دارم ولی حس می کنم1برق هایی از دلتنگی واسه جهانه اون بیرون درش می بینم. اینکه گاهی ته دلم می خواد باز شبیه دیروز هایی که هرچند به شدت حالم بد بود، اما سکوت نداشتم، با رفیق هام می رفتیم بیرون. دلم مثل اینکه تنگ اون بیرون رفتن هاست. چند روز پیش که اول2بعدش هم1زنگ زدن بهم گفتن فردا بریم بیرون، شبیه این هفته ها که گذشتن حس نکردم حسش نیست. انگار ته دلم این رفتن رو خواست. شبیه کسی شدم که بعد از1بیماریه طولانی و خیلی طولانی، بعد از1چیزی شبیه1کما، بعد از مدت ها که حواسش، چشاییش، بویاییش، لمسش، از کار افتادن، نشانه هایی از بازگشت حواس به خواب رفتهش می بینه و علائم بیداری درش مشاهده میشه. چه حس خوبی! یعنی دارم بیدار میشم آیا؟
کاش فردا این خستگیِ کوفتی که بعد از آنفلوآنزای اون هفتهم دیگه دست از سرم بر نداشت اجازه بده این5شنبه واسه انجام فرمت گوشیم و چند تا کار دیگه برم بیرون! اون هفته چنان بد افتادم که مادرم بر عکس همیشه که می گفت و میگه هر زمان بیمار شدی به جای اینکه بی افتی سعی کن بلند شی حرکت کنی تا بیماری ضربهت نکنه، این دفعه تشویقم کرد به استراحت و اصرار داشت این روز ها از خونه بیرون نرم. ظاهرا حسابی ویروسی شدم این دفعه! بچه ها دلم واسه بیداری و واسه دیدن و چشیدن و لمس شادی های کوچیکه گذشتهم تنگ شده. دلم می خواد سر به سر رفیق هام بذارم، کلافهشون کنم و بخندم. واقعی و بلند بخندم. از اون خنده های اعصاب خورد کن که تهش اشک نباشه. دلم می خواد شبیه دهه اول دیماه پارسال و شبیه روز های پیش از اون، اونقدر در جمع های رفیقانه شلوغ باشم که ملت رو از جا در ببرم که آخ پریساااا1لحظه خفه میشی آیا؟ دلم می خواد خنده هام شبیه گذشته ها بره آسمون و بقیه از شدتش بی اراده بخندن. دلم شلوغ بودن هام رو می خواد. از همون شلوغی های مداوم که بقیه رو بیچاره می کرد ولی زمانی که نبود، زمانی که سکوت می کردم، اون ها می گشتن1چیزی دستشون بیاد تا باهاش بزنن سکوتم رو بشکنن چون سکوت از طرف من واسشون عجیب بود و در نهایت طول نمی کشید. دلم می خواد، … دلم می خواد زنده باشم. 1زنده در جهان واقعی نه اینترنتی. با گوشیم همچنان نیمه بیگانه باقی موندم و هرچی پیش تر میرم بیشتر مطمئن میشم که همچنان بیگانه خواهم موند و چه بسا دیگه هرگز مایل و حاضر به بازگشت کامل شبیه گذشته به جهان اینترنت وسط دنیای واقعی و شکستن مرز بین این2تا جهانم نباشم. واتساپم رو همچنان نیمه ساکت نگه داشتم و اصلا دلم نمی خواد اوضاعش رو عوض کنم، به گوشیم همچنان جواب نمیدم یعنی تقریبا جواب نمیدم، و کلا حس می کنم گوشیم می تونه دری باشه بین جهان واقعیم و دنیای اینترنتیم، افراد اینترنتی و ماجرا های1جهان دیگه در موازات دنیای اطرافم. همچنان ترجیح میدم در جهان اطرافم باقی بمونم و اینترنت و تلخ و شیرین هاش رو فقط از دریچه لپتابم ببینم نه بیشتر. ولی جز این، دلم زنده بودن می خواد. 1زنده هرچند خسته، بیمار، شاید1خورده یواشکی زخمی از تیغ حجامت های عبرت، ولی آماده برای ادامه باقیه سال و باقیه راه زندگی. با همون خنده ها و همون شادی های کوچیک و همون دنیای دیوونه که شبیه جهان عاقل ها نیست و بهش حسابی عشق دارم. جهانی که همه اطرافم پریسا رو اهلش می دونن و می شناسنش. دلم زنده بودن می خواد. خندیدن می خواد. بیرون رفتن. تفریح کردن. انتظار کشیدن واسه گردش های بعدی. دلم ادامه این سفر آشنا و بی تکرار رو می خواد. سفر زندگی در این جاده ناهموار ولی دوست داشتنی و عزیز!
واقعا که زندگی چه قدر قشنگه! آخ که حسابی دوستش دارم! میرم به کار هایی برسم که اسمشون گرفتاری نیست. ناهار فردا رو نصفه درست کردم باید تمومش کنم چون فردا بسیااار دیر میام خونه، 1سری انار دونه می کنم و بعدش آب انار در کنار تفریحات آخر شب و آخجون، راستی نگفتم که عروسک کوچولوی جدیدم رو بغل کردم آوردم خونه و عروسکه1خورده شبیه خودم وحشیه و هرچند در جوارش بهم خوش می گذره ولی1خورده هم چنگ و جفتک از طرفش دریافت می کنم که رو زیاد دارم و خیالم نیست، و1دسته کار از قبیل پوست گرفتن1نایلون پسته خام2پوست فریز شده از طرف حضرت مادر محول شده بهم که انجامش ندادم و باید هر شبی1بخشش رو به انجام برسونم. باید بجنبم. فردا حسابی گرفتارم. باید بعد از اینکه برگشتم خونه، یعنی طرف های عصر، از رسیدن آخر هفته حسابی ذوق کنم و به باقیه برنامه های متفرقهم برسم. اگر حالم جا باشه، نق می زنم بلکه بشه یکی از روز های نه خیلی دور با 1و2و3بریم بیرون. چه بشه و چه نشه، در هر حال آخ جون!
ایام به کامتون!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سر صبحی های1دفعه ایه من از همه چیز و تقریبا همه چیز!

بچه ها سلام. صبح به خیر. امروز هفته گرد کفش های تا به تای منه خخخ!
چیه چپ نگاه می کنی نکنه انتظار داشتی همین دیروز برم چون دیروز صبح حرفش رو زدم! جات رو تنگ کردم مگه؟ اولا گفتم منتظر1چیزک هایی هستم که نرسید، دوما الان نمی رسه سوما اصلا من عشقمه هر لحظه هرچی به سرم میاد بنویسم اون لحظه هم این داخل سرم بود1چیزی گفتم تو واسه چی دلت رو خوش کردی آیا؟ فعلا که اینجام مشخص هم نیست تا کی اینجام شاید فعلا ها بمونم تو هم موافق نیستی که نباش به سر یال اسب حبشی که موافق نیستی! خوب تا تو باشی بی خودی سر صبحی چپکی نگاهم نکنی!
بچه ها آخ دستم! سر صبحی نق! به جان خودم درد می کنه. نه خیلی ولی درد می کنه! دیروز روز خوبی بود ولی من خیلی خوب نبودم. عاقبت هم از سر کار که بر می گشتم حواسم رفت جهنم و داخل خیابون خودمون1دفعه به خودم اومدم دیدم رفتم وسط خیابون و دستم درد می کنه و قبلش1چیزی گفته تاق! من بی هوا رفتم داخل خیابون که البته شکر خدا از اون خیابون های بزرگ نیستش ولی شلوغ بود و معلوم نیست روی چه حسابی وسط ماشین هایی که ردیف شده بودن رد می شدن واسه خودم دلی دلی کنان می رفتم که1دفعه آینه بغل1بنده خدایی به ضرب خورد به آرنج دست چپم. از بس بی حواس بودم تا چند ثانیه نفهمیدم دستم واسه چی درد گرفت و این تاق از چی بود و واقعیتش رو بخوایید اگر نخندید که می خندید، اصلا یادم رفته بود کجام. انگار زمان و مکان فراموشم شده بود. فقط صدا بود و دستم که1دفعه درد گرفت. 1کوچولو طول کشید تا یادم اومد الان ظهره. در حال برگشتن به خونه هستم و اومدم وسط خیابونمون. بچه ها این هیچ مثبت نیست من زمان هایی که1چیزی به خصوص منفی روی حواسم سنگینی می کنه این مدلی میشم و نباید بشم. بیخیال مشکلات و روان پریشان من فعلا دستم رو بچسبم. جدی دیروز دردش اینهمه نبود الان واقعا درد می کنه. خلاصه اینکه آخ دستم!
دیروز روز مثبتی بود ولی من منفی بودم و عاقبت آخر شب چند دقیقه ای از بس حس منفیم بالا بود واسه تخلیه اضافه هاش گریهم در اومد بلکه1خورده سبک تر بشه. از درد دستم. از سنگینی های دیروز. و از سنگینی های بار خاطرم. بیخیال حسش نیست شروع کنم سخنرانی کردن زمانش هم نیست تا همین جاش هم داره دیرم میشه. میگم بیخیال مثبت ها رو بگیم.
من عاشق چیز های جدید و آسونم واسه خوش گذرونی کردن هام. الان هم یکی پیدا کردم. یکی تو رو پیدا نکردم ها1دونه چیز جدید پیدا کردم. البته هنوز ندیدمش فقط وصفش رو گرفتم و ردش رو که کجا ها پیدا میشه و منتظرم موقعیتش دستم بیاد برم ببینم اگر میشه باهاش کنار بیام بزنم زیر بغلم بیارمش خونه. خیلی دلم می خواست اطلاعات بیشتر می گرفتم. اینترنت خیلی کمک نکرد هرچی زدم تصویری بود کوفتش نزنه! افراد هم که اطراف من چیزی ازش نمی دونن باید1نفر باشه که اطلاعات زیاد داشته باشه. واقعیتش نفر می شناسم ولی فعلا نفره از دستم حرصیه دیشب نرفتم ازش اطلاعات بخوام حرصش نرفت به نظرم فعلا ها هم حرصه نمیره و من باید از خیر اطلاعاتش بگذرم و خودم1کاریش کنم. نمی دونم میشه یا نه ولی اگر بشه حسابی آخجون داره واسه من خخخ! اوخ خدا نخواد مادرم هیچ زمانی اینجا رو بخونه وااایی کائنات واسهش خبر نبرن از تفریحات من خخخ اوخ خدا خخخ!
باز هم خلاصه اینکه حسابی منتظرم تا ببینم این عروسک فسقلی جدیده عروسک کوچولوی من میشه یا نمیشه. کاش بشه که بشه من بهم خوش بگذره!
دیگه چی بود؟ دیگه دیگه دیگهههههه ولش کن دیرم شد باز داره دیرم میشه فقط اینکه احیانا کسی نمی دونه من واسه چی همیشه دلم می خواد بی افتم بخوابم آیا؟ اهل فن میگن به خاطر ویروسیه که تازه از دستش خلاص شدم. ولی من میگم به خاطر تنبلیه مفرطه که دست از سرم بر نمی داره. خوابم میاد!
دیگه حسش هم باشه زمان پر حرفی نیست باید بلند شم. پس فعلا همین رو بفرستم روی آنتن تا بعدا و بعدی هاش.
راستی جواب کامنت های پست قبلی رو نرفتم بدم. فعلا حسش نیست. یکی و نوکیا معذرت خوندمتون ولی الان حس جوابم نمیادش هم دستم درد می کنه هم دیرم شده هم نمی خوام به جواب ها فکر کنم هم اصلا فعلا حسش نیست کلا همه چیز و همه چیز رو بیخیال از طرف من!
وایی6ونیم گذشت هی میگم بسه باز حرف می زنم بچه ها من فعلا رفتم کاش امروز موقعیت جور بشه من و این عروسکه هم رو ببینیم به هم معرفی بشیم من فعلا جدی رفتم تا بعد فعلا بای بای و شاد باشید و ایام به کام و از این چیز ها!