سلام به همگی. بچه ها زمستونتون حالش خوبه آیا؟ میگم وسط سرما سفر می چسبه. با ون. به نظرم بد نباشه. خاطرتون هست1دفعه در مورد1ون نصفه شبانه گفتم؟ خوب گفتم که گفتم حالا چی؟ خخخ حالا هیچ چی فقط ون گیر نیاوردم با دوچرخه خودم تنها میرم. حرفش رو زیاد زدم ولی این دفعه شاید واقعا انجامش بدم. احتمالش از دفعه های دیگه خیلی بیشتره. چیزی نشده فقط1خورده از اینترنت بازی خسته شدم می خوام در برم مرخصی. بچه ها نمی دونم واقعا انجامش میدم یا نه. دنبال1چیزک هایی هستم که هنوز دستم نرسیده اگر می رسید همون دیشب پریده بودم. هنوز نرسیده و شاید تا اون چیزک ها برسن باز از سرم پرید و باز موندم تا دفعه دیگه. ولی فعلا این لحظه که می بینم حس می کنم از همیشه سفت تر می خوام بپرم.
میگم1چیزی. اگر رفتم حلال کنید. اینجا خوش گذشت بهم هنوز هم داره خوش می گذره خیلی هم زیاد. اینجا رو دوستش دارم مطمئنم شبی که بخوام ازش دل بکنم حالم حسابی گرفته خواهد بود ولی دیگه1خورده بیشتر از1خورده خسته شدم. اینترنت گاهی واقعا روی روان سنگینی می کنه من هم که ظرفیت0خخخ!
فعلا که هستم تا چیزکه بیادش. لحظه رو عشقه. اوخ صبح شنبه شد و من باید آماده بشم برم سر کار. اون هفته2روز نرفتم، حسابی در جوار جناب ویروس از عوارض این جناب محترم مستفیض شدم، راستی املاش رو درست نوشتم یا نه؟ بیخیال حسش نیست درستیش رو مطمئن بشم، دیرم میشه، حالا هم باید بجنبم که مهدی و امیر منتظرن تا سر به سرم بذارن خخخ!
بچه ها! دعا کنید کار درست بشه. پیش از اینکه باز این پریدن از سرم بپره. دلم می خواد حل بشه. ولی2تا چیز. یکی اینکه من هر جا باشم حسابی دوستتون دارم، و2تا اینکه زندگی قشنگه. حتی اگر من دلتنگ این گوشه اینترنتی باشم و دیگه نداشته باشمش. فعلا ببینم زمان دارم1بکاپ از اینجا بردارم یا باید بمونه واسه زمانی دیگر.
اوخ به جان خودم دیرم شد من رفتم سر کار!
بچه ها زندگی قشنگه الان هم سر صبح شنبه هست پاشید پاشید پااااااشید حالش رو ببرید من رفتم ایام به کاااامتون بپرید دیر شد شاد باشید حسااابی.
سلام به همگی. باز من اومدم!
بچه ها متن غمگین ندارم دستمال ها پایین! این دفعه اومدم بخندیم! چپ نگاه نکن وایستا تعریف کنم اگر نخندیدی بعدش خودت رو قلقلک بده خندت بیاد. چیه میگی چیکار کنم خندت نگرفت دیگه! ای بابا! حس و حالش دودیه خندش نمی گیره به من چشم غره میره! عجب گیری کردم ها!
اصلا بیخیالش من برم سر پر حرفی و اخبار و از این چیز ها.
بچه ها از خودم بگم!
در حالت نیمه گیجیِ ناشی از این ویروس وحشی ولو شدم اینجا دارم از سنگینی و درد استخون میمیرم. این دیگه چه جور بیماریه؟ اصلا خوشم نمیاد. امروز سر کار نرفتم، فردا هم با این وضعیت افتضاحم نمیرم، از خونه بیرون نرفتم و نمیرم، تا بلند میشم می خوام بی افتم، تا می افتم می خوابم، و کلا اوضاعم چیزیه که من بهش میگم، … خخخ اهل فن باقیش رو نگید لطفا!
خوب بگذریم.
بچه ها از اون هفته کلاس مرواریدم رو فعلا ازش مرخص شدم یعنی مرخصی گرفتم. نه بابا خسته نشدم هنوز مهره و مروارید عشقمه. ولی اولا این کلاس های پشت سر هم، سر کار و مروارید و پیانو و باقیه عوامل اطرافم که باید بهشون می رسیدم، تراکمشون داشت نفسم رو می گرفت. رسما حالم بد بود و از خستگی داشتم می پاشیدم. دوما استادم هم تقریبا طرح جدید فعلا برام نداشت که بهم بده. قواعد رو دیگه گرفتم و واسه باقیه طرح ها باید صبر کنم. البته واسه کامل کردن یکی2تا مدل نصفه باید برم پیشش رفع اشکال ولی3روز در هفته داشت بیچارهم می کرد و خلاصه فعلا در مرخصیه نصفه نیمه به سر می برم ولی همه جا یعنی همه جا از روی اپن آشپزخونه تا توی تختخوابم مهره و نخ مروارید پیدا میشه و پیش از اینکه خوابم ببره دست هام دارن می بافن. دست خودم نیست خوشم میاد! وایی مدل های آخریم حسابی عالی شدن! آخ جون!
درست بلافاصله بعد از این استراحت الزامی چنان سرمایی خوردم که همون طور که اون بالا نق زدم، تمام استخون هام زمان هایی که بلند میشم فحشم میدن. خلاصه زندگی این مدلی در اطراف من جریان داره و این وسط، این هفته من بزرگ ترین سوتیه سال رو دادم و حالا اومدم اینجا خودم رو لو بدم! پس بزن بریم!
شنبه این هفته با وجود دردسر های فسقلیش بد نبود. با کمک گرفتن از پست های مثبت بینی و مثبت اندیشی های امید عزیز عالی سپریش کردم ولی سرما خوردگی، 1سری خستگی های مزخرف بی توصیف، و1بحث کوچولو که می تونست1مشاجره وحشتناک بشه ولی تعریف از خودم نباشه با تدبیرات1دفعه ایه خودم تبدیل به1مذاکره متمدنانه و بی دردسر شد و به خیر گذشت، و خلاصه تمام این ها باعث شده بودن که من همچین1خورده، …
عصر شنبه بود و به من خبر رسید جلسه ای که2شنبه پیش باید برگزار می شد و نشد فردا1شنبه برگزار میشه. نوبت گروه ما بود و من حتی حس حرصی شدن نداشتم.
-بابا بدون اطلاع ما لغو کردنش حالا هم1دفعه زمان اجراش فرداست آخه اینکه نشد!
نق زدن فایده نداشت. 1گوشه از اجرا با من بود و باید می جنبیدم. جای شکرش باقی بود که نصف کار رو انجام داده بودم. نصف متن رو به بریل نوشته بودم و اون شب باید می نشستم به کامل کردنش. از طرفی هم قصد کرده بودم پرینت ترجمه های اون پست مدیر که در مورد نابینا بود رو داخل جلسه خودمون بین همکار ها به خصوص همکار های تلفیقی پخش کنم و پرینته حاضر نبود. ای خدا حالم رو به راه نیست الان باید بلند شم برم پرینتی!
دردسرتون ندم. از پیش بعد از کلی مذاکره با طرف و تبدیل متن درشت نویس4صفحه ای به1متن بدون دستکاریه ریز نویس2صفحه ای و از بین بردن حس تعجب اون بنده خدا مبنی بر اینکه من چه جوری از وورد و ریز کردن فونت و فرمت پی دی اف و وورد و از این چیز ها سر در میارم و غیره، توافقات حاصل شده بود ولی،
-باشه. فردا عصر سفارش شما حاضر میشه. در خدمتم!
-چی؟ فردا عصر؟ نه آقا من واسه صبح فردا می خوامش. دسته کم50تاش رو الان بهم بدید!
-خانم نمیشه باور کنید الان اصلا مقدور نیست.
-ولی من از5شنبه سفارشم رو دادم.
-بله ولی اونی که شما بهم فرستادید4صفحه بود الان عوض شده!
-عوض نشده فقط ریز تر شده این کار رو شما هم می شد کنید لازم نبود من انجامش بدم می شد بهم اطلاع بدید شما چیزی نگفتید من که نمی دونستم تا زنگ بزنم!
-نه خانم ببینید! …
-نه آقا ببینید! …
… … …
بحث فایده نداشت. کاری بود که شده بود و باید حل می شد.
-آقا اصلا حق با شماست به نظر شما من الان چیکار کنم؟
-چی بگم همیشه حق با مشتریه شما هم که1جور هایی همسایه اید. شما صبح فردا50تایی که فرمودید رو ازم بگیرید ببرید باقیش باشه واسه فردا عصر یا پس فردا.
-صبح فردا من باید سر ساعت8سر کار باشم یعنی7و30از اینجا حرکت می کنم شما اون ساعت نیستید که!
-سعی می کنم خودم رو برسونم!
کاریش نمی شد کرد. پرینتی نزدیک خونم بود. بیشتر از این اصرار نه جایز بود نه من دیگه توانش رو داشتم. تب سرماخوردگیم داشت می رفت بالا و کار های جلسه فردا هم روی دوشم مونده بود. ایشالاهی گفتم و برگشتم خونه و دعا کردم فردا صبح طرف سر موقع برسه.
باید1سری روش آسان برای یادگیری رو به بریل می نوشتم. 21راه رو نوشته بودم و باقیش،…
-پس کو باقیش. این باید64تا باشه ولی این متنی که بهم دادن رو صفحه خوان فقط تا21می خونه! حالا تکلیف من چیه؟
تکلیف بی تکلیف. هرچی کردم به در بسته خورد. متنی در کار نبود. اصلا چیزی نبود که صفحه خوان بیچاره بخونه. باقیه مطالب روی سی دی که به دست من رسیده بود وجود نداشت.
-خدایا حالا چی؟
کاریش نمی شد کرد. فردا بهشون میگم اگر می خوان بگن من همونجا داخل کلاس بنویسم و زنگ تفریح1نگاه کوچولو بهش کنم تا ببینم چی پیش میاد.
با خودم فکر کردم دیگه از این بدتر نمیشه بشه. ولی اشتباه می کردم!
شنبه شب همراه تب و لرز و شروع درد گذشت. صبح که شد، حس می کردم وسط خواب و بیداری راه میرم. حاضر بودم بمیرم از جام بلند نشم.
-خدا! مرخصی می خوام. دارم می میرم! نمیشه! من داخل این جلسه نکبتی وظیفه بهم خورده باید حتما امروز برم. آخ ولی داغونم به خدا! بیخیال1خورده دیگه بخوابم! فقط چشم هام رو می بندم نمی خوابم که! الان پا میشم! آخ خدا دیشب اصلا نفهمیدم چه مدلی رفت از بس حالم بد بود! فقط چند دقیقه! الان پا میشم! الان پاااا مییییشممم!
خوابم برد! چه شیرین بود این خوابه غیره مجاز!
نفهمیدم با چی از خواب پریدم. صدا بود یا هشدار ناخودآگاه.
-اه! ساعت چنده!
دستم رو بردم بالا و گوشیم رو زدم و خون داخل رگ هام یخ زد!
-ساعت7و20دقیقه! 7! وایی خدای من7! دیییرم شد!
به جای بلند شدن پرواز کردم. اطراف خونه پرواز می کردم تا جا نمونم. سرم هنوز از درد سنگین بود و زمان نداشتم به تبی که دست از سرم بر نداشته بود فکر کنم. فقط10دقیقه زمان داشتم تا آماده باشم. خیال می کردم دیگه از این بدتر نمی تونه باشه. ولی اشتباه می کردم.
-بجنب! فقط بجنب! بجنب!
هیچ زمانی اینهمه سریع آماده نشدم و با اونهمه استرس! من تأخیر زیاد خورده بودم ولی این1شنبه واقعا نباید. سر راه باید به پرینتی سر می زدم و داخل محل کار هم تمام گروه باید محتوای جلسه رو با هم هماهنگ می کردیم.
-خدایا واسه چی زد به سرم و چشم هام رفت روی هم؟ باید همون لحظه پا می شدم. آخه واسه چی، …
فایده نداشت.
-فقط بجنب لعنتی فقط بجنب!
مثل برق از خونه زدم بیرون. کیف و عصا و گوشیم دستم بود بدون اینکه فرصت داشته باشم مرتب و آدمیزادی بگیرمشون دستم.
-اه کو این کلید! این قفل هم که مسخرهش رو در آورده دستم هم که گیره و، … آخ کلیده نکبت الان زمان افتادن بود؟
کلیده از عجلهم سو استفاده کرد، از دستم ول شد و با1صدای جرنگ مسخره افتاد لای نرده های پشت در که تازه بسته بودمش. ولو شدم روی زمین و دستم رو کردم لای نرده ها به گشتن. همسایه ما خونواده بسیار خوبی هستن فقط زمان هایی که مهمون دارن کفش ها و دمپایی هاشون با مال ما رفیق میشن و حسابی اوضاع به قول یکی از عزیز ها قلم قاطی میشه. اون لحظه هم اوضاع همین مدلی بود ولی من کلیدم رو می خواستم و خیالم به باقیه موارد نبود. کلیده رو پیدا کردم، کفش ها و دمپایی های به هم ریخته که خودم در ضمن گشتن هام بیشتر به همشون ریخته بودم رو بیخیال شدم، کفش های محل کارم رو با حرص از جنس طلبکار از وسط اون مهمونیه کفش و دمپایی قاپیدم پرت کردم زمین، پوشیدمشون و شیرجه به سوی پرینتی.
-خدایا پر پروازم بده دیر شد!
فکر می کردم از این بدتر دیگه نمیشه که بشه ولی همچنان اشتباه می کردم.
پیشبینیه دیروزم درست بود. مغازه بسته بود.
-لعنت! اه لعنت واسه چی نیستش؟
انتظار کلافهم کرده بود. خصوصا اینکه من نمی فهمیدم واسه چی1حس مزخرفی داشتم. جدا از حال و هوای سرماخوردگی، حس می کردم انگار1طوری زمین باهام بیگانگی می کرد. انگار زمین زیر پا هام شبیه همیشه نبود. حس عجیب و ناخوشآیندی بود که تا اون لحظه تجربهش در خاطرم نبود. گذاشتمش به حساب بیماریم و گفتم بیخیال.
پرینتی باز نشد و ساعت به8نزدیک و نزدیک تر می شد. باید می رفتم. بدون کاغذ ها.
-پدرت رو در میارم.
-سلام خانم. ببخشید منتظر موندید.
انگار جهان رو دادن بغلم.
-سلام آقای فلانی. داشتم می رفتم.
-ببخشید دیگه. ولی، شما، … خوب، خوب بفرمایید داخل!
زیاد زمان نداشتم به این فکر کنم که تردید اون بنده خدا موقع حرف زدن باهام به خاطر چی بود. انگار1چیزی می خواست بگه و نمی گفت.
-حتما کارم رو آماده نکرده! به جان خودم، …
ولی زمانی که صاحب مغازه1دسته برگه آ4رو گذاشت روی میز بین من و خودش، جملات منفیه داخل افکارم نصفه رها شدن. خواستم تشکر کنم، پول تا اون بخش از کار رو بپردازم و پرواز کنم طرف محل کار ولی وسواس همیشگیم همونجا نگهم داشت.
-ببخشید میشه بهم بگید آخر این برگه به چی ختم شده؟ می خوام مطمئن بشم.
صاحب مغازه که خیلی زود تر از زمانش اومده بود سر کار و حسابی خارج از زمان و مکان به نظر می رسید نفهمید من چی می خوام. چند ثانیه ای طول کشید تا به سرعت و فشرده واسش توضیح بدم که می خوام محتوای خط آخر رو بدونم. چه خوب شد که این رو پرسیدم. چون جواب رو اصلا نپسندیدم.
-این منبع نداره. من اسم مترجم و اسم سایت رو هم اون پایین زده بودم ولی الان نیستش! آخرین خط باید اسم مترجم و اسم سایت مربوطه باشه. پس کو؟
-اون رو هم مگه می خواستید که باشه؟
-بله که می خواستم اگر لازم نبود که نمی زدمش اون پایین!
-ای وایی نگفتید من پاکش کردم.
-چی باید می گفتم از کجا می دونستم شما برش می دارید کاش بهم اطلاع می دادید این بدون خط آخرش به کار من نمیادش!
-آخه شما نگفتید! …
-آخه من از کجا می دونستم! …
خدایی شد که خواستم بررسی بشه و همونجا داخل محل ماجرا رو فهمیدم!
-من معذرت می خوام ولی این برگه ها بدون خط آخر به دردم نمی خورن.
-ولی آخه الان که نمیشه50تا برگه دوباره براتون بزنم. یعنی میشه ولی زمان، …
-خدای من نه ممنون زمان ندارم تا همین الانش هم خیلی دیر کردم. بسیار خوب این50تا رو هم امروز عصر همراه باقیه برگه ها بهم بدید. واسه امروز صبح هم بیخیال. این برگه ها هم با عرض معذرت نمیشه ببرمشون چون ناقص هستن و به درد من نمی خوره.
بنده خدا صاحب مغازه!
-چی بگم باز هم حق با مشتریه و شما همچنان همسایه اید. باشه همه رو عصر حاضر می کنم این ها هم به قول شما بیخیال. ولی، شما، …
دیگه معطلش نکردم. دیر شده بود و کاغذ بی کاغذ و حرصی بودم و بیمار بودم و تأخیر می گرفتم و…
-خیلی ممنون پس فعلا خداحافظ.
-ببینید! خانم! شما، … خوب خدانگهدار خانم خدانگهدار!
بی توقف زدم بیرون.
-حتما می خواسته واسه اون برگه های داغونش بهش پول بدم. مسخرهش رو در آورده. شما شما شما! شما و چیز! واقعا که! واسه خاطر اون کاغذ پاره هایی که ناقص برام زد عمراً اگر چیزی بدم. آدم اسمش رو نبر! حالا تا فردا بگو ببین شما ببین شما! عجب مردمی هستن!
بدون پرینت ها راه افتادم طرف محل کار. اون احساس مسخره اعصاب خورد کن با هر قدمی که بر می داشتم باهام بود و هیچ طوری نمی شد ندید بگیرمش. تفاوت! 1تفاوتی وجود داشت که من نمی فهمیدمش. چیزی جدا از بیماریم و جدا از حس منفیه حاصل از ناکامی های سر صبح. 1چیز کاملا محسوس و ملموس. محسوس، واقعی و ناخوشآیند، اما نامشخص برای من!
-به جهنم! زمان نیست بهش فکر کنم! زمان نیست!
باید پرواز می کردم. آژانس. زیاد طول نکشید تا رسید. سوار شدم و حرکت. ولی داخل ماشین هم اون حس بیگانه عجیب دست از سرم بر نداشت. حالا که ایستاده نیستم واسه بیماریم سرم گیج بره! پس واسه چی هنوز احساسم این مدلیه؟
واقعا سر در نمی آوردم. فقط مطمئن بودم، از ته دل مطمئن بودم که1چیزی درست نیست. 1تفاوتی این وسط هست. 1چیز منفی و اذیت کن که اون روز بود و روز های پیش نبود. ولی چی! چی می تونه باشه؟
-اه بیخیال خوب روز های پیش من سالم تر بودم الان حالم این مدلیه دیگه!
ولی این نبود! چیزی بود جدا از حال من! سعی کردم به خودم مسلط تر باشم ولی زنگ ساعت گویام که8رو اعلام کرد به تسلطم ناخنک می زد.
رسیدم. دم در پیاده شدم. زنگ خورده بود. با نهایت سرعتی که ازم بر می اومد پریدم داخل حیاط و بدو طرف سالن. وسط راه چندتا همکار و چندتا از اولیا رو هم دیدم و سلام علیک کوتاهی هم داشتیم که حس کردم این هم متفاوته. کلا اون روز همه چیز متفاوت بود. انگار اون ها1تردید ناگفته داخل سلام هاشون داشتن. انگار1چیزی واسه گفتن داشتن که مونده بودن بگنش یا نه. خدایا یعنی چی شده؟ حتی زمینی که روش راه میرم هم امروز1چیزی واسه گفتن داره و نمیگه. واسه چی حس می کنم روی زمین دارم نافُرم می چرخم؟
وارد سالن که شدم مدیر داشت با چندتا از خانم ها که نفهمیدم همکار ها بودن یا اولیا صحبت می کرد. سلام کردم و رد شدم. ای وایی مچم رو گرفت عجب شانسی دارم من! اه به جهنم داشتم می خوردم زمین خدایا واسه چی من امروز راه رفتن بلد نیستم؟
امضام رو زدم و رفتم طرف کلاس. دیگه واقعا نمی تونستم تحمل کنم. داشتم کلافه می شدم. حس می کردم سالن و راهرو1طور هایی متفاوته. دیوار هاش و فضاش طوریشون نبود تفاوت از زمینش بود. به کلاس که رسیدم گفتم بیخیال. دیگه همه چیز تموم شد. تأخیر رو که گرفتم، پرینت رو هم باید جلسه بعدی پخش کنم، در مورد جلسه کزایی هم دیگه کاری از دستم بر نمیاد. هرچی نباید می شد دیگه شد و نمیشه عوضش کنم. حالا اینجام. پس دیگه بیخیال.
وارد کلاس که شدم مادر یکی از بچه ها اونجا بود. مربی اصلی هنوز نیومده و1مادر دیگه هم پشت سر من رسید. سعی کردم سلامم شبیه همیشه باشه ولی مال اون ها شبیه همیشه نبود. باز همون تردید عجیب که قشنگ وسط نفس هاشون موج می زد. این وسط1دفعه1سری سرفه های پشت سر هم انگار زمان بهتری واسه ظهور پیدا نکرده باشن، مثل اجل معلق بهم نازل شدن و مجبورم کردن از کلاس بپرم بیرون طرف دفتر واسه رسیدن به شیر آبش. چندتا از همکار های تلفیقی اونجا جلسه داشتن. بعد از سلام و سرفه و آب، …
-خدایا دارم دیوونه میشم من1چیزیم هست که خودم ازش بی اطلاعم یا زده به سرم؟ این ها واسه چی انگار از دیدنم اینهمه یکه خوردن؟ واسه چی سلام هاشون و بعدش سکوتشون مشکوک بود؟
مطمئن بودم اشتباه نمی کنم. همکار های تلفیقی وسط سلام های نصفه رها شدهشون1چیزی از جنس حیرت یا تردید یا نمی دونم چی داشتن که با سکوت ردش می کردن و از نظر من حسابی مشکوک بود ولی چی می شد بگم؟ بیخیال شدم و رفتم طرف کلاس.
-خوب همه چیز که تموم شد و افتضاح هم تموم شد. حالا بذار ببینم من دقیقا چه مرگمه؟ مادری که داخل کلاس بود سکوت کرد و آهش رو قورت داد. بچه ها می خواستن شبیه همیشه1بند حرف بزنن.
-همگی1لحظه به من اجازه بدید!
تمرکزم رو از همه چیز برداشتم و دادم به خودم. من، خودم، همون مغنعه، همون روپوش، همون کیف، محتویات داخلش، همون ظاهر که مخصوص محل کار بود، همون شلوار، همون، … کفش، …
کفش!
-خدای من این حس آشغال تقصیر کفش هامه! 1چیزیشون عوضیه! ولی، …
بی اختیار سر و شونهم با تردیدی از جنس اتهام خم شدن طرف پایین و مادره تحملش تموم شد.
-خانم! بمیرم! شما، این، …
دیگه باقیش رو نگفت چون من خودم گفتم!
-خداجونم! کفش های مسخره! این2تا هر کدوم مال1جفت جدا هستن! کلیدم که افتاد، زمانی که داشتم با عجله می گشتم پیداش کنم، کفش ها رو زدم کنار، همه چیز قاطی شد، یعنی قاطی که بود قاطی تر شد، بعدش این2تا رو برداشتم پوشیدم و، … تمام این لحظه های عوضی این حس نکبت واسه این بود و اینهمه آدم دیدن و بهم نگفتن!
مادره هنوز می خواست واسم بمیره و برام توضیح بده.
-آره. یکیش سفیده اون یکیش قهوه ایه!
ماتم برده بود. من هرگز در عمرم همچین اشتباهی نکرده بودم. حتی زمانی که تازه چشم هام بای بای کردن. این هرگز برام پیش نیومد! من این2تا رو پیش از پوشیدن لمس کردم چه جوری نفهمیدم؟ پس حواسم کجا رفته بود؟ حس می کردم تمام اون لحظه ها رو از اول صبح تا این لحظه دارم خواب می بینم ولی واسه چی بیدار نمی شدم آیا؟ انتظار بی فایده ای داشتم. بیدار شدنی در کار نبود چون کاملا بیدار بودم و با1جفت کفش تا به تا در بیداریه کامل ایستاده بودم وسط کلاس.
امیر از خنده ترکید و با تمام وجودش داشت کیف می کرد. مونده بودم عکس العملم باید چی باشه! دیگه مطمئن بودم از این بدتر نمیشه که بشه و این دفعه اشتباه، … نمی دونم شاید باز هم اشتباه می کردم. شاید واقعا می شد که از این بدتر هم باشه. احتمالا می شد و ناخودآگاهم این رو فهمید چون چند لحظه بعد خودم هم شبیه امیر به چنان خنده وحشتناکی افتادم که حس کردم چشم هام دارن از جاشون می پرن بیرون. یکی از مادر ها رفت از طرف بچه های جسمی حرکتی واسم1جفت دمپایی آورد که بپوشم. مادر اولیه می گفت آخیش چه قشنگه به هیکلت میادش و من هرچی بیشتر سعی می کردم ادب رو حفظ کنم، کمتر موفق می شدم و از این مدل دلداری دادنش خنده هام بیشتر می شد. مهدی که مادرش واسم دمپایی جور کرده بود همراه امیر می خندید و حسین که مادرش دلداریم می داد سکوت مردونهش رو حفظ کرده بود. شاید هم مات بود. وسط هیاهو مربی اصلیمون رسید. واسش جریان رو گفتم. از صبح و کلید تا این لحظه رو. بنده خدا گفت عیب نداره ولش کن. ولی نمی شد ولش کنم.
-خانمی امروز این جلسه نفرینی رو که نمیشه با دمپایی بیام!
خانمه خندید.
-بگو من الان چیکار کنم؟
-نمی دونم بیا باهام همدردی کن2تا هم بزن توی سرم آخه من امروز چم شد؟
-عیب نداره خیلی ها با دمپایی هستیم چون راحت تره.
-تو رو به خدا من با دمپایی وسط جلسه حاضر نمیشم.
بچه ها از خنده و تفریح خودشون رو خفه کرده بودن.
-من باید از مدیر اجازه بخوام خودم رو برسونم خونه. ولی بهش چی بگم که رضایت بده؟
امیر گفت بگو کفش هام رو اشتباهی پوشیدم و باز ترکید.
-نه این رو نمیگم بچه نمیگم!
امیر دست بردار نبود.
-می خوایی من برم بهش بگم؟ که بهت مرخصی بده1ساعت بری خونه؟ بهش میگم کفش هات اشتباه شدن بذاره بری!
این وسط نگرانیه مهدی از مدل دیگه بود. مهدیِ10ساله ی من هنوز نمی تونه درست حرف بزنه. وسط شلوغیه کلاس1بند صدام می زد.
-آماشایی آماشایی آماشایی ایا ایاا!
ترجمه:
-خانم جهانشاهی خانم جهانشاهی بیا بیااا!
این مدلی به جایی نمی رسیدم. باید چند لحظه بیخیال مطلق می شدم. انجامش دادم. چند ثانیه سکوت کردم، چندتا نفس عمیق کشیدم تا ببینم کجای داستانم، بعدش تمام داستان رو موقتا از مقابل ذهنم زدم کنار.
-واقعا واسه چند دقیقه نمی خوام بهش فکر کنم. شاید10دقیقه دیگه سر مهلت بهش متمرکز بشم ببینم چه جوری میشه حل بشه ولی این لحظه واقعا لازمه بذارمش کنار!
رفتم پیش مهدی و دستش رو گرفتم.
-مهدی بیا درس بخونیم!
ولی مهدی آروم نمی گرفت و می خواست هر طور شده حرفش رو بزنه. اون شلوغ می کرد و من نمی فهمیدم چی می خواد بگه!
-چی میگی بچه جان! من که نمی فهمم! بیا بنویسیم!
-نه نه آماشایی اِیید اِییدت اُم سُد ای اویی اُسِ دَ!
-مهدی من نمی فهمم ول کن!
مهدی ول کن نبود! می گفت و حرص می خورد که من واسه چی نمی فهمم!
-بابا آخه تو چته چی می خوایی بگی؟
مهدی1دفعه ساکت شد، مدل عاقل اندر صفیح دستم رو گرفت و بلند شد و همراه دست من که می کشیدش رفت طرف پنجره که کیفم رو روی تاقچهش ول کرده بودم.
-ایا! ایا! اینا! اِیید. اِیید! اُم سُد، خونه اییی، ای اویی اُسِ دَ.
مهدی شبیه1معلم کلافه که به1شاگرد تنبل چیز یاد میده دستم رو گذاشته بود روی کیف خودم و کلید دکوریه روی بندش رو می کشید و در کلاس رو با اشاره نشونم می داد و شمرده و بخش بخش حرف می زد و من تازه فهمیدم چی میگه.
-بیا! بیا! کلید کلید کلیدت گم شد، خونه بری می مونی پشت در!
دیگه واقعا مغزم کلید کرده بود!
-تو دلواپسه پشت در موندنه منی بچه؟
مهدی با نهایت معصومیت همیشگیش گفت آِِ! یعنی آره!
نتونستم، هیچ مدلی نتونستم از بغل کردنش خودداری کنم.
-عزیزِ من! عزیزِ من! عزیز! من پشت در نمی مونم. کلیدم رو پیدا کردم خاطر جمع باش!
ولی مهدی خاطر جمع نبود.
-کو اِیید کو؟
یعنی کو کلید کو؟
مهدی ادامه داد تا زمانی که کلیدم رو در آوردم و نشونش دادم و خاطر جمعش کردم که ظهر پشت در گیر نمی کنم. مهدی سر جاش نشست و شبیه هر روز مشغول خمیازه کشیدن هاش شد. ولی دست های من دیگه از مغزم فرمان نمی گرفتن. مستقیم فرمان از قلبم می اومد و به دست هام می رسید. دست هام بی اراده ذهنم مهدی کوچولوی کلاسم رو نوازش می کردن و مهدی می خندید و دست هام رو روی صورتش فشار می داد. امیر هنوز داشت به کفش های تا به تای من می خندید و می گفت فردا به مامان امیرعلی کوچیکه که اون روز غیبت داشت میگه. من خیالم به کفش هام نبود. جز خنده های مهدی و امیر خیالم به هیچ چی نبود. صدای مربی اصلی حواسم رو کشید به جهان خودمون.
-میگم ببین این ها به پا هات میره؟ کتونی های ورزشیم هستن که از پارسال اینجان. پارسال که مسابقه داشتیم پوشیدم بعدش دیگه نبردمشون. 1خورده درب و داغون شدن من هم گذاشتم اینجا بمونن ولی اگر به پات بره امروز به دردت می خوره.
در حالی که خدا خدا می کردم بشه، کتونی ها رو گرفتم و یا خدا! پای راست که رفت.
-پای چپ رو هم تست کن!
باز هم یا خدا! این هم رفت! آخ جون!
خاطرم باشه1چیز مرواریدی واسه همکارم ببافم که اون روز عجب نجاتم داد!
مهدی و امیر هنوز می خندیدن و مهدی هنوز نوازش می شد.
من اون روز با کتونی های همکارم در جلسه ای که زمانش برای ارائه محتوامون به شدت ناکافی بود حاضر شدم، شبیه باقیه افراد گروهمون درصد بسیار کمی از محتوام رو ارائه دادم و از شر ادامه توضیحات خلاص شدم چون زمان نبود، پرینت ها هم موندن واسه1زمان دیگه و چه خوب شد که اون روز دستم نرسیدن چون اگر در اون زمان ناکافی و با عجله بین همکار ها پخششون می کردم، فرصت نداشتم توضیح بدم داستانشون چیه و مطمئنم حتی1نفرشون هم نمی خوند و هیچ فایده ای نداشت. کاغذ هام عصر1شنبه هم به دستم نرسیدن و صبح2شنبه بهم تحویل داده شدن و دسته دسته دادمش به چند نفر از همراه های خارج از محل کارم که وقتی فهمیدن داستانش چیه داوطلب شدن تا در غیبتم بدون عجله پخششون کنن جا هایی که خونده میشن.
اون روز من با کتونی های همکارم اومدم خونه و زمانی که روی مبل آشنا و عزیز گوشه حال ولو شدم و از خستگی و فشار بیماری که داشت شدید تر می شد به چرت زدن افتاده بودم، از ته دل حس می کردم که از این بدتر هم می شد که بشه! خدا رو شکر که نشد. ولی1دقیقه صبر کن! واسه چی بد؟ بد این وسط کجای داستان بود؟ هیچ اتفاق بدی پیش نیومد. واقعا هیچ چیز بدی نشد! روی هم رفته همه چیز عالی بود. محتوایی که ننوشته بودمش ازم خواسته نشد، مجبور نشدم با دمپایی در جلسه حاضر بشم، کاغذ هایی که خواسته بودم با عجله پخش نمی شدن و سر مهلت به جا هایی می رفتن که احتمال خونده شدنشون بسیار زیاد تر بود و هست، سر ماجرای کفش هام هم هرچند افتضاح بودن ولی کلی بچه هام خندیدن و خودم هم همین طور، و روی هم رفته1طور هایی1شنبه ای که گذشت از این بهتر نمی شد که باشه! بد این وسط فقط مدل بینش من بود که مثبت هاش رو نمی دید. حالا که زاویه دیدم رو این طرفی تنظیمش کردم همه چیز روشن و عالی بود! از این بهتر نمی شد که بشه! مطمئن بودم!
وسطِ تبِ بیماری و خستگی و سنگینیه استخون هام که حس می کردم ورم کردن، می شنیدم که1کسی با صدای خودم به تمام این ها هرچند بی حال و از جنس هزیون، ولی واقعی و ملموس می خندید و باز می خندید.
ایام همیشه به کامتون!
باز باران!
باز باران، با ترانه،
در شبي تا بي نهايت،
مي خورَد بر بامِ خانه.
مي زند خاموش و سنگين،
دستِ تاريكِ زمستان،
بر تنِ شفافِ شيشه.
يادم آيد شامِ دهشت،
آه در دل، ذكر بر لب،
خسته از خود، خسته از شب،
عشق و آن نجواي آخر…
روحمان در خاك مي شد،
تا قيامت، تا هميشه.
مي نشيند سرد و ساكت،
بر مزارِ خاطراتم،
قطره هاي ريزِ باران.
دور تر ها غرقِ آذر،
ديدگاني مانده بر در،
بي صدا، بي گريه، پنهان.
آسمان تار است و سنگين، شب فرو بنشسته بر خاك،
خاطري از خود فراموش، قصه اي غمناكِ غمناك.
باز باران مي نوازد، با سر انگشتانِ خيسش،
سوزِ مژگانِ تَرَم را،
باز حسرت مي گُدازَد، هر زمان، هر لحظه، هر دم،
سينه ي پرآذرم را.
مي رسد گويا به گوشم، ني نوايي سرد و خسته،
چون حقيقت تلخ و عُريان، در شب و در شعله پنهان،
آه! من، اين ني نوا را مي شناسم!،
كوهي از عصيان به دوشم، بی صدا، غمگین، شکسته،
چون سرایی سرد و ویران، تک درختی در بیابان،
اخگر آسا می گدازم، می خروشم، می هراسم.
می وزد بادی پریشان، در شبستان از فراسو،
ضجه ای دیوانه، وحشی، بی مهار از جنسِ فریاد،
-ماهِ مهر آسای من کو؟!
نور، رویایی فراموش، یک جهان جا مانده در شب،
مرغکی تبدار و خاموش، مانده در خود، تشنه از تب.
می زُدایَد دستِ باران، مهربان، بی وقفه، آرام،
درد را از چشمِ خیسم،
سر به دیوارِ شبان گه، بی نشان، پژمرده، ناکام،
حسرتم را می نویسم.
باز باران، سرد و سنگین، در سکوتی بی نهایت،
تلخ می بارد به بستان!
بوستان تاریک و غمگین، شامگاهان تا قیامت،
خاطراتی خیس و ویران.
پایان.
خداحافظ خاطرات!
سلام. دلم امشب گفتن می خواد. نه اینکه دلم بخواد1کسی بغلدستم بشینه من واسش حرف بزنم. دلم می خواد همین طوری تنهایی بشینم بنویسم اینجا. گاهی هم بگم. یواش. یا بلند. واسه در و دیوار. همین طوری دیوونه دیوونه بشینم با خودم حرف بزنم. بخندم. اگر شد1خورده هم گریه کنم. دلم می خواد می شد شعری چیزی می نوشتم نمیاد! حسش نیست واسه اون مدل نوشتن ها یکی2درجه تمرکز بیشتر لازمه ذهنم الان زور زدنش نمیادش!
1خورده خستگی، 1خورده یادش به خیر، 1ریزه دلتنگی های غیر مجاز که می دونم دیگه اگر موقعیت رفعشون هم پیش بیاد، که دیگه نمیاد، باید به کلامِ منطق گوش بدم و1نه ی سفت بگم و رد بشم، 1نمه پایان، 1مقدار تلخی به میزانِ نامشخص، این ها ترکیباتِ حسِ الانم هستن. خوشمزه هست. نه شبیه شکلات تلخ. شبیه قهوه تلخ. از اون تلخ های آزار دهنده ولی خوشمزه. از اون تلخ هایی که بعد از خوردنش چشم بسته میشه و سر1ثانیه بی اختیار کج میشه1طرف بعدش طرف دیگه. ولی خوشمزه هست. از اون تلخ های تلخ! ولی خوشمزه!
تلخه امشب! تلخ!
بچه ها آذر داره میره. دی داره میاد. دلم می خواد همراه این ترکیبات1خورده بیشتر از1خورده خواب آلودگی هم بود تا چشم هام رو می بستم و می گفتم شب به خیر دنیا! و می خوابیدم تا این روز ها رد بشن بعدش بیدار می شدم. 1خمیازه می کشیدم و اشک های وسط خوابم رو یواشی پاک می کردم و بلند می شدم می دویدم دنبال زندگی! دلم خواب می خواد ولی هرچی داخل وجودم می بینم فقط خوابزدگیِ و بس. خسته ام از اینهمه خوابزدگی. دلم نمی خواد این رو! کاش نبود. کاش نبود!
نشستم روی مبلِ آشنای گوشه دیوارِ حال. سیستمم رو گرفتم بغلم و هرچی به ذهنِ تلخم میاد می نویسم. ایسپیک فرمان بُردار واسم می خونه. سیستمم می پذیره. ثبت می کنه. نگه می داره. شب شده. سر شب. شب های هنوز بلند. چند شب دیگه شب یلداست. شب ها شروع می کنن کوتاه شدن. در حال و هوای معمولی روز های بلند رو ترجیح میدم ولی الان می خوام شب طول بکشه. اندازه1ماه طول بکشه. شب باشه و خواب باشه و بی خبری تا بهمن ماه. تا عید. تا ابد. تا ابد! شب باشه از الان تا قیامت! تا خدا!
دلم خوابِ شَبونه می خواد. دلم خوابِ بی رویا می خواد. دلم نیستیه زمانه خواب می خواد. دلم هیچ می خواد. من بستهم رو می خوام که دیشب فرستادمش رفت. من می خوام فراموش کنم. دلم فراموشی می خواد. دلم عقبگرد می خواد که مواظبِ قدم های دلم باشم. دلم پاک کردنِ شیرین های تلخ رو می خواد. دلم شب می خواد. شبی که بشه داخلش پناه گرفت. اونقدر تاریک و اونقدر محو که خاطره ها داخلِ تاریکیش پیدام نکنن. بگردن و من یواشی تماشاشون کنم که دنبالم می گردن. یواشی بی صدا واسه سرگردونیشون مثلِ بارون گریه کنم. شبیهِ همین الان. ولی سکوت کنم تا خسته و نا امید سوارِ بادِ فراموشی بشن و سفر کنن. دلم می خواد پشتِ سرشون تمامِ دلم رو ببارم. درست شبیهِ همین الان. دلم می خواد دعا کنم که مالِ1کسی دیگه بشن. کسی که قدرشون رو بدونه و گمشون نکنه تا وسطِ جهانِ واقعیت های تاریک سرگردون بشن. دلم می خواد با سیلِ اشک های بی صف و بی مجال واسه همیشه به خدا بسپارمشون و خودم توی بغلِ اون تاریکیه بی توصیف از تهِ دل ببارم. درست شبیهِ همین الان. بعدش چشم هام رو ببندم و بخوابم. تا انتهای دردی که الان دارم تحملش می کنم و باعث شده جفت چشم های بی نگاهم شبیهِ2تا آبشارِ کوچولو بی وقفه ببارن. دلم خدا می خواد که سرم رو بذارم روی شونه هاش و نگم و اون بخونه از هقهق هام که آخه مگه جهانه بی آدمیزاد چش بود که این مدلی خرابش کردی!
شب داره پیش میره. تنهاییه با معرفتم دستش رو روی شونه هام می ذاره که اینهمه شدید می لرزن از سنگینیه باریدن هایی که امشب انگار انتها ندارن. چه خوبه که اینجاست! چه قدر دوستش دارم! چه قدر می پرستمش! اگر نبود من چیکار می کردم! آخ خدا اگر نبود مرده بودم!
شب داره پیش میره. سکوت هم اومده مهمونیه من و اشک و تنهایی و لحظه های تلخ! همگی اینجا نشستیم و چه شب نشینیه خیس و عزیزیه!
دست های شب دورِ شونه هام حلقه میشن و من کنارِ گوشم صدای نجوای آهسته ی سکوت رو می شنوم که باهام حرف می زنه به زبونی که زبونِ هیچ زنده ی زمینی نیست. تنهاییه پرستیدنی با مهری از جنسِ هیچ سیلِ اشک های شیطون رو از نگاهِ تاریکم می زنه کنار. چراغِ اتاق رو روشن نکردم. امشب به یادِ اون شبی که واسه دفعه اول لامپِ بالای سرم رو زدم و نورش رو ندیدم به نورِ برقِ اتاق مرخصی دادم. دلم واسه نور ها چه تنگ شده! این اشک های شیطون عجب جولونی میدن امشب!
دلتنگی تلخ لبخند می زنه و با عطرِ تلخِ یادش به خیر همه ی ما رو مهمون می کنه. بارون میاد! وسطِ شبنشینیه ما داره بارون میاد. چه شدید! چه سنگین! تاریکی به حرمتِ آه بلند میشه و برخلافِ دلش، جایِ دشمنش نور رو خالی می ذاره تا اشک از غبارِ سال ها پاکش کنه. آه به نشانِ تشویقی خاموش آهسته روی شونه های تاریکی می زنه. شب آروم روی سرِ آه که کاملا خیس شده از بارونی که انگار نمی خواد بند بیاد دست می کشه که یعنی چیزی نبود! سکوت آروم شروع می کنه. 1نواخت و روون لالایی می خونه. ما همگی، من و تاریکی و تنهایی و آه و بارون، آهسته دست دور شونه های هم، واسه بدرقه ی خاطره ها شب رو جلو میندازیم. تاریکی تلخ لبخند می زنه. دست هاش رو باز می کنه و همگی مون رو پناه میده تا باریدن هامون رو وسطِ بغلش پنهان کنیم. بارون همچنان میاد. بی انتها. سنگین. خاطره ها، سفری های شبنشینیه ما، آهسته پیش میان. به صف میشن و هر کدوم جدا جدا به من1000تا یادگاری از جنسِ بوسه های خیس و عطرآگین کادو میدن. بارون شدید تر میشه. اشک ها سریع تر می رقصن. خیلی زیادن خیلی! همگی با هم یکی میشیم. من و تنهایی و تاریکی و سکوت و آه و اشک و خاطرات. لحظه آخر. لحظه های آخر! بارون میاد. سیل میاد! من گریه می کنم. با هرچی نفس توی قفسِ سینم جا میشه گریه می کنم. تنهاییه با معرفتم شونه به شونه ی سکوت کنارم رو گرفتن. شب3تامون رو بغل کرده. خاطره ها هنوز با بلاتکلیفیه معصومشون عطر هاشون رو جمع می کنن و باز همراهِ بوسه های خیس، روی لوحِ خاطرم جاشون می ذارن. مهمون داریم. درد! چه شدید هم هست! خدایا این لحظه ها رو ببر این روز ها رو ببر خدایا این هوا رو ببر!
بابا زمان مهربون و با ندایی از جنسِ تأثر و عبرت مثلِ همیشه قصه رفتن ها رو میگه. دست های پیرش رو آهسته می بره بالا و غباری نادیدنی می پاشه به تیرِ نگاهِ خیس و دلِ خاک گرفته ی من! اشک های شیطون غبار رو پاک می کنن. بابا زمان، صبور و همچنان مهربون ولی سختگیر، دوباره کار رو از سر می گیره. باز غبار و باز اشک. باز هم غبار و باز هم اشک!
دیره. بابا زمان با محبت معترضه که تا همینجا هم خیلی خیلی دیره. اندازه1عمر! اندازه1عمر برای من دیره! بابا زمانه مهربونم!
شب همچنان شونه هاش رو کرده پناهِ شبنشینیه خداحافظیه ما. بابا زمان! کاش این چند تا فردا رو هم می شد1طوری سریع تر بری! نمیشه آیا؟
بابا زمان فقط با صدایی از جنسِ مهر و عبرت می خنده!
دیره. اندازه1عمر دیره برای من!
افرادِ شبنشینی به حرمتِ خاطره ها از جامون بلند میشیم. در پناهِ تاریکی، در حلقه ی دست های عزیزِ تنهایی، دست در دستِ سکوت، زیرِ بارونی که انتها نداره، ایستادیم به بدرقه ی خاطرات. خاطراتی که میرن و دعا های خیس خورده ی من پشتِ سرشون میره بلکه بِرِسونَدِشون به1دلِ پاک تر و مهربون تر و وسیع تر از مالِ خودم! خدایا این ها شیرین های تلخِ عزیزی هستن! مواظبشون باش! 1کاری کن وسطِ1لوحِ سبز بشینن و سهمِ1دلِ شاد باشن! خدایا! اجازه نده خط بردارن! خدایا می دونی چه قدر دوستشون دارم. فقط لوحِ من از بس داغون و خط خطی شده از شکستن ها دیگه جای این ها نیست! خدایا1جایی جز صفحه ی خاطرِ من، مواظبشون باش! خدایا سپردمشون به خودت! مواظبشون باش!
چه بارونی میاد! اشک مجلسِ خاموش رو گرفته دستش و حالا داره حسابی خدایی می کنه! آه همراهه برای کمک! شب دست های غبارپوشِ بابا زمان رو می بوسه. سکوت از سنگینیه فشارِ هقهق های فرو خورده که1دفعه آزاد میشن می شکنه و چه صدایی داره شکستنش! تنهایی دست های محرمش رو میده به دست های پناه دهنده ی شب تا ماجرا رو از نگاهِ جهانِ بیرون پوشش بدن! بابا زمان لبخند می زنه! لبخندی از جنسِ عبرت! از جنسِ تأثر! از جنسِ قاعده های ناگزیر! از جنسِ پایان!
وقتِ رفتنه!
خاطرات رو با دست هایی از جنسِ عشقِ خالص و ایکاش های تلخ بغل می کنم! چه بارونی میاد. خیس شدیم! من و همگی و خاطرات! همه سراسر بارون خورده و خیس! حتی بابا زمان!
دیگه وقتی نیست! اگر طول بکشه دیر تر میشه. دیر تر برای من! چه واقعیتِ تلخی!
خاطرات رو به دست های مهربون و غبارپوشِ بابا زمان می سپارم. همراهِ1پوششِ خیس و شفاف از جنسِ آه! آهی از جنسِ ای کاش! ای کاشی از جنسِ دردی از جنسِ شب!
خاطرات خیسن. شبیهِ چشم های من! دلواپسن و مردد!
عقل متأثر لبخند می زنه! دست های یخ زدهم بینِ دست هاش بیشتر منجمد میشن. رو به خاطرات نجوا می کنه:
-بسپاریدش به من! از این گذار هم می برمش! عبرت هم باهامه!
بعد آهسته روی شونه هام می زنه!
-دیگه حرف گوش میده! برید به سلامت!
بابا زمان موافقه. با ندایی از جنسِ حقیقت بهم قول میده این چند تا فردا رو هرچی می تونه سریع تر بره و ببره! روی قولِ غبار گرفته ی بابا زمان، چه شدید تر از لحظه های پیش دارم می بارم! اونقدر شدید که حس می کنم نفس هام برای جا شدن وسطِ قفسِ سینم به هم فشار میارن و معترضن ولی تاب آوردن به حرمتِ این لحظه ها!
عقل به بابا زمان سر تکون میده. سکوت همچنان در آغوشِ هقهق های بی پایان خورد شده جا مونده و تماشا می کنه. تنهاییه عزیز سفت بغلم کرده که نیفتم!
-من همیشه همراهتم. حتی1لحظه تردید نکن. با هم از این گذار رد میشیم. من کنارتم. همیشه کنارتم! تا هستی! تا انتهای مهمونیه آخرین نفس من کنارتم!
سرم رو به شونه های آشناش تکیه میدم و از تهِ دل می بارم!
بابا زمان مهربون اما بی رحم، دست هام رو از آستینِ لباسِ سفرِ خاطرات جدا می کنه. نسیم از دست های غبارپوشش آهسته بلند میشه و خاطره ها خیس و سنگین سوارش میشن.
-خدایا! خدایا منو ببر! خدایا منو ببر! خدایا! منو ببر!
چه دردِ وحشتناکی دارن نوازش های عاشقانه ی درد روی دلم!
خاطرات برام دست تکون میدن! بارون میاد! بی توقف و بی رحم بارون میاد! تمامِ شب خیسه از بارونی که توقف در کارش نیست! بابا زمان دست هام رو می سپاره به دست های صبورِ عقل که به ناخواهم از سرِ راهِ حرکتِ بابا زمان کنارم می کشه. خاطرات آوازی آشنا از جنسِ دیروز های رفته رو زمزمه می کنن. فاتحه ای بر مزارِ خنده هایی که همراهِ دیروز ها دفن شدن.
حرکت!
شب جایِ نوازش های درد رو با مرهمی از جنسِ تیرگی پنهان می کنه. عقل آهسته در گوشم میگه:
-این باید خیلی پیش تر اتفاق می افتاد. این زخم عبرت نشان رو به یادگاری بردار و باور کن که این روز ها تموم میشن.
سکوت همچنان در آغوشِ هقهق ها در انتظارِ ترمیمه و آواز خاطرات همچنان در فضای بینِ دست های تنهاییه عزیزِ من می پیچه و باز می پیچه. اشک ها همچنان می رقصن. و بابا زمان نسیم رو راه میندازه تا همراهِ مسافر هاش به دیارِ گذشته و شاید به شهرِ فراموشی حرکت کنن. شب آهسته همگی مون رو، من و سکوت و تنهایی و هرچی درش هست رو تاب میده تا آرامش برسه! خاطرات آهسته آهسته میرن و دور میشن!
آوازِ آشنای خاطرات همچنان در فضای شبنشینیه بارون خورده ی ما منعکس میشه و باز منعکس میشه. من گریه می کنم. به فرمانِ عقل امشب برای آخرین بار از دردِ این پایان گریه می کنم. و به انتظار می مونم تا فردا بیاد و این فردا ها رد بشن. بعد از این گذار شاید روز های بهتری باشه!
شب آهسته تأیید می کنه. اشک ها اما مجال نمیدن. و پایانِ این داستان! پایانی برای همیشه!
خداحافظ خاطرات!
1جای خالی کوچیک!
سلام به همگی. صبح جمعه ای باز من بیدارم. شکلک خشم. آخه واسه چی؟
بچه ها اون بسته فسقلی خاطرتون هست؟ از پارسال دارم میگم. داشت1سال می شد که دستم بود. دیشب فرستادمش رفت. دادمش به1آشنا.
رفته بودیم بیرون. بردم دادم بهش. عاقبت این آخرین نشونه هم رفت. حالا حس می کنم آخرین سر نخی که به واقعیت داشتن1گذشته سفید مربوطم می کرد رفته. خیلی مسخره بود یعنی هست ولی من در این مدت بدون اینکه خودم بخوام و بدونم هر زمان دلم تنگ می شد ناخودآگاه می رفتم1دستی به اون بسته گوشه کابینت می زدم و حتی خودم هم نمی فهمیدم ولی ضمیرم می فهمید و، …
خوشبختانه از اون جهان نه عکس دارم نه صدا. فقط1مشت خاطره بود و1بسته فسقلی! کمی بزرگ تر از کف دست! اون هم که دیشب رفت! از بیرون که اومدم دیر وقت بود. 1حسی شبیه1مدل حس غربت داشتم. نصفه شبی جای خالیه اون بسته فسقلی داخل کابینت1خورده اذیتم کرده بود. سعی کردم بگم خوب که چی! گفتم و باز گفتم ولی، … چند لحظه مهلت لازم داشتم. شب بهم دادش. سرم رو تکیه دادم به شونه های امن و پناه دهنده شب و چشم هام رو بستم که خودم رو نبینم در حال، … سعی کردن هام فایده نداشت. 1خورده مهلت می خواستم بدون سعی کردن. داشتم ولی1خورده. فقط1خرده.
از حدود2-3هفته پیش تونستم خیلی سریع1چیز هایی رو بپذیرم. همینجا از اون بنده خدایی که غیر مستقیم و احتمالا کاملا نا آگاه اون دلیل کزایی رو پرت کرد توی بغلم و کمک کرد که حواسم رسما شروع کنن به بیدار شدن ممنونم. اون حرکتش آگاهانه نبود ولی من آگاه تر شدم و به نظرم حسابی برام فایده داشت. ممنونم ازت شبه شناس خخخ! به من چه چند لحظه متوقف موندم به چه اسمی اینجا بنویسمش! آشنا، بیگانه، دوست، طرف، بنده خدا، خخخ هیچ کدوم از این ها رو حس نکردم میشه اینجا بنویسم جز این یکی که نوشتم رو!
خلاصه اینکه ممنونم ازت شبه شناس. کمکت خیلی بزرگ بود. اندازه نصف بیشتر بلاتکلیفی ها و دلتنگی های ناحساب من که از مهر به این طرف واقعا کلافهم کرده بودن و هیچ طوری هم زورم به هیچ چیزی نمی رسید که اصلاحش کنم تا این اوضاع عوض بشه و آخر از همه هم خودم از این هوای گرد و خاکی در بیام. مطمئنم اون لحظه که داشتی دلیل پرت می کردی طرفم ابدا نمی دونستی خیالت هم نبود ولی من ازت ممنونم.
بیخیال این هم از این.
حالا من گوشه کابینتم1جای خالیه کوچیک کمی بزرگ تر از کف دست دارم که از شما چه پنهون هیچ دلم نمی خواد برم طرفش. شبیه جای1دندون که تازه کشیده باشنش درد داره انگار. ولی همین لحظه به محض اینکه از جام بلند شدم میرم با1چیزی پرش می کنم تا دیگه نباشه. هر چیزی که دستم برسه. 1جعبه چایی از داخل کمد، قوطیه شکر، جای قند، جعبه پودر قهوه و هر چیزی که بشه در اون فضای کوچیک جاش داد.
بد شدم بچه ها. بد شدم این روز ها. دارم بد تر هم میشم. خاطرتون هست سردم بود آیا؟ حس می کنم شبیه آدم برفی که سرمای بیش از حد بزنه بهش و یخزدهش کنه منجمد شدم. زیاد اذیتم نمی کنه ولی مثل اینکه اطرافیانم رو گاهی اذیت می کنه.
دیشب رفته بودیم با بچه ها بیرون. باهاشون خندیدم ولی نه شبیه گذشته ها. 1بخش زیادیش رو سکوت داشتم. اونقدر بود که مشخص می شد و می گفتن پریسا کجایی چی شده؟ نمی دونستم چه توضیحی بهشون بدم. دلم می خواست همین طور به سکوتم ادامه بدم. به نظرم وسط اون گفتن ها هیچ چیزی نبود که من دلم بخواد داخلش بشم. در جواب اصرار یکیشون جریان بیماریه خواهر کوچولوی پریسا کوچیکه رو گفتم. راستی حالا که حرفش شد خاطرم باشه بعد از نوشتن این ها برم اگر حسش بود رمز پست تولد این بچه رو برش دارم دیگه رفته صفحات قبلی لازم نیست رمزی باشه.
خلاصه صمیمی ترین رفیقم گیر داده بود که چی شده من هم کفرم در اومد گفتم1بچه از بچه های آشنای من رو بردنش بیمارستان الان خلاص شدی؟ می خواستی بدونی دونستی؟ حالا ولم کن دیگه هی چی شده چی شده! اه!
اون بنده خدا واقعا تقصیری نداشت فقط دیده بود شبیه همیشه نیستم می خواست بدونه. ولی من دیگه شبیه همیشه نبودم. خدایا واسه چی این طوری شدم؟
البته همون دیشب ازش معذرت خواستم به خاطر این حرص و هوارم. ولی کلا من1چیزیم هست. بچه ها من وسط اون ها هیچ چی واسه گفتن نداشتم هیچ چی هم پیدا نمی کردم که مشتاق شنیدنش باشم. ترجیح می دادم برگردم خونه و مخفی بشم داخل سکوتم. سعی کردم حرف بزنم. نشد. سعی کردم نق بزنم. کمی شد ولی باز هم نه شبیه همیشه. داخل ماشین سکوت کردم. داخل اون رستوران هم تا تونستم، …
زمانی که وارد خونه شدم خوشحال بودم. فقط خوشحال بودم با اون حس کرخت از جنس غربتم. دیشب رفتیم1جا جمع شدیم، کلی نشستیم، من بیشتر شنیدم و اون ها گفتن، حدود های نمی دونم به نظرم7من رسیدم، حدود های8یکی دیگه از بچه ها رسید، البته هنوز خیلی مونده بود تا8که کامل شدیم، من می گفتم حرکت کنیم و اون ها تعجب می کردن که پریسا خیلی عجله داری؟ من تعجب می کردم که واسه چی نمی جنبیم، عاقبت بیخیال شدم و گوش کردم، گفتن هاشون رو گوش کردم، بین9و10بود که عاقبت نصفه نیمه رضایت دادن که بلند شیم بریم، از10گذشته بود که رسیدیم رستوران، تا حدود های12اونجا بودیم و سر خوردن و گفتن و شنیدن، بعدش هم بلند شدیم اومدیم طرف خونه، یکیشون می گفت دوباره بریم مبدأ حرکتمون جمع بشیم، من موافق نبودم، دیگه دلم ادامهش رو نمی خواست، رسیدم خونه، آخ جون، و هرچی کردم نتونستم جلوی این فکر عوضیم رو بگیرم که خوب ما رفتیم نشستیم خوردیم اومدیم. دیگه هیچ چی. خوب که چی! خدایا سعی کردم بزنمش کنار ولی شبیه خرمگس می اومد و نمی رفت. عاقبت هم اومد و می بینید که از ذهنم زد بیرون و پاشید وسط این پستم. لعنتی!
دست خودم نیست نمی تونم جلوش رو بگیرم.
بچه ها نمی دونم چی می خوام. بقیه ها که میرن بیرون هم تقریبا همین طورن دیگه. پس واسه چی من این وسط دنبال1حس دیگه می گردم که نیست؟ باید مثلا چیکار می کردیم دیشب؟ دفعه های پیش هم کم و بیش همین مدلی بود دیگه حالا اون دفعه ها من متفاوت بودم. بیشتر می گفتم بیشتر می خندیدم بیشتر بودم و این دفعه، … خدایا من چم شده؟
به نظرم میاد حس و حالم1چیزیش کسره. 1جای خالیه کوچیک گوشه کابینت در بسته حال و هوام. 1جای خالیه کوچیک اندازه1حس عزیز. کمی بزرگ تر از1گوشه دلم. فقط کمی بزرگ تر!
این مدلی نمیشه باید1فکری کنم پیش از اینکه سکوت اینجا، این سکوت عزیز و عزیز و عزیز اینجا کامل قورتم بده. من دلم تفریح می خواد ولی با این تفریحات خوش نیستم. حسش نیست. بچه ها حالا چی؟ شاید با1خورده تفریحات مجاز تک نفری از اون هایی که نباید انجامش بدم درست بشم. به خدا نمی دونم. شاید لازمه خودم رو1کوچولو بسپارم به مه سفید. شاید لازمه در لحظه های اول پرواز سعی نکنم با حرف زدن و شکستن سکوت هشیاریم رو نگهش دارم و اجازه بدم که بره و اجازه بدم که سبکیه مه سفید جدا از هشیاریم ببردم بالا و بالا و بالاتر بلکه این جای خالیه تلخ رو جا بذارم. شاید لازمه1خورده تقلب کنم امشب. ولی آخه، … بچه ها همه رو که گفتم اجازه بدید این رو هم بگم هر کسی فهمید چی شد می تونه1دل سیر بهم بخنده می تونه باور نکنه می تونه هر مدلی دلش می خواد بگه و بشه دیگه خیالم نیست ولی این رو باید اینجا بگم. من خخخ من1مشکل مسخره ای دارم که در هیچ کسی ندیدمش. بچه ها من زمان های تفریحات مجاز زمانی که در پروازم هشیاریم این پایین جا می مونه خخخ! چه مدلی توضیحش بدم انگار حواسم نیست. رفیق هام اول هاش که دیدن اینقدر تعجب می کردن که نگو. بعدش باهام حرف می زدن وایی خداجون چیز هایی می گفتم که بعدا هیچ طوری باور نداشتم این ها گفته های خودم باشن. این بنده های خدا می گفتن اول کارشه درست میشه. ولی من پیش رفتم و درست نشدم. به حد افراط رسیدم و باید دیگه جسمم عادت می کرد ولی نکرد و هر دفعه و هر دفعه این مدلی می شدم هنوز هم نمی دونم چون مدت هاست دیگه طرفش نرفتم که ببینم حالا ها چی میشم ولی زمانی که هر شب پرواز داشتم هر دفعه بدون استثنا این طوری می شدم. خخخ خدایا این چه حالیه خخخ!
حالا ها از1با تجربه تر یاد گرفتم چه جوری بیدار بمونم. طرف نمی دونم از کجا می دونست این کمک می کنه که یادم داد. بهم گفت پریسا در لحظه های شروع صعودت حرف بزن. با مخاطبت اگر کنار دستته حرف بزن و بخواه اون هم باهات حرف بزنه. اگر لحظه های اول حواست باهات موند همراه حواست میری بالا. اگر نموند جاش می ذاری میری. اگر کسی نبود و تک نفری بودی و خواستی بیداریت رو نگه داری با خودت حرف بزن. هرچی می خوایی بگو. مثلا اگر داری حالش رو می بری با خودت زمزمه کن آخیش عجب خوش می گذره. اگر خوشت نیومد بگو اه چه اذیتم کرد. خلاصه اینکه آهسته ذهنت رو زمزمه کن. فقط اولش این مدلیه بعدش دیگه حله. امتحان کردم نتیجه داد خخخ! این نتیجه میده ولی آخه من واسه چی هیچ چیزم به آدمیزاد نرفته؟ هیچ کسی حتی کهنه پرواز های سال ها و سال ها این مدلی نمیشن هیچ کدومشون هم نمیگن که اول کار این مدلی می شدن من واسه چی این شکلی میشم آیا؟ یکی از اطرافم معتقد بود یعنی هست که پریسا جسم و ذهنش می تونه خودش رو به شکل ناخودآگاه با موارد به تشخیص خودش مثبت اطرافش هماهنگ کنه و طوری با شرایط مثبتی که باهاشون موافقه فیکس بشه که بیشترین حس مثبت رو ازشون بگیره و در نتیجه می تونه از هر چیز لذتبخشی که در دسترسش باشه به بهترین نحو لذت ببره و این عالیه. بچه ها اون گفته عالیه ولی من1خورده می ترسم. یعنی که چی آخه! واسه چی آخه خخخ! به جان خودم خخخ این چه مدلشه آخه این هم شد کار؟
تصور کنیم1جایی باشم تفریحات سالم هم باشه چند تا عزیز هم باشن با حواس های جمع و من باشم با این مدل مسخرهم و اون ها دلشون بخواد1چیز هایی ازم بپرسن. بچه ها رفیق هام امتحان کردن هرچی بپرسن بهشون میگم خخخ!خاک بر سرم خودم رو پاک اینجا ضایع کردم رفت! الان که دارم می نویسم چه موقعیت هایی که به سرم نزده. واااییی خخخ خخخ خدایا خخخ خدااا خخخ خخخ!
اصلا خنده دار نیست واقعا نیست ولی جمله عزیز و دیگه زیادی آشنای خوب که چی به اینجا هم رسیده و الان خیالم نیست چند نفر این رو می خونن و این گیر مسخرهم رو فهمیدن. به هر حال قرار نیست دست افرادی که نباید در اون لحظه های کزایی به ذهنیت های من برسه پس بیخیالش.
خوب به نظرم بسه دیگه. خدایا ممنونتم که اینجا همچنان هست. با وراجی کردن هام اینجا حس می کنم1خورده یعنی بیشتر از1خورده سبک شدم. آخیش سر صبحی دلم، … قراری که با امید داخل پستش در گوش کن داشتم امروز صبح یادم رفت. اون کلمه مثبت ها رو فراموش کردم بگم. از فردا خخخ! ولی جدی حالم خیلی بهتر شد اما باید خاطرم باشه حتما1معاینه ای از روانم به عمل بیارم ببینم کجا هاش باز جا به جا شدن که از تفریحاتی شبیه تفریحات دیشبی لذت نمی برم. این چه وضعشه من دلم تفریح می خواد پس واسه چی بهم خوش نمی گذره آیا؟ همین الان هم دلم وحشتناک تفریح می خواد ولی اگر بچه ها زنگ بزنن بگن بیا شبیه دیشب بریم بیرون میگم نه حسش نیست. به خدا نمی خوام اذیت کنم واقعا بلد نیستم بهتر توضیح بدم من تفریح می خوام ولی نمی دونم از چه مدلش.
ساعت از9و30گذشت بلند شم که حسابی گرفتارم. اول اون جای خالیه فسقلی، بعدش مروارید کاری های نصفه نیمه، بعدش پیانویی که هر هفته میگم هفته بعد و باز عبرتم نمیشه، ولی پیش از تمام اینها1زنگ به رئیس مادر جان تا ببینم کجای کارم خخخ!
بچه ها من رفتم شما هم شاد باشید حسابی شاد. راستی فردا تعطیله. آخ جون!
ایام به کام همگی!
سلام به همگی. بچه ها از ایامه به کام چه خبر؟ سر انگشتی حساب کنید بهم بگید90و چند درصدش به کامه تا واسه اون1درصدش که به کام نیست1فکری کنیم.
بچه ها1جهان پر حرفی داشتم نمی دونم چند تاش خاطرم مونده حالا بنویسم ببینم تا کجا میره.
اول اینکه در امر مهره و مروارید حسابی پیشرفت کردم و تونستم از روی مدل فسقلی که استاد داد دستم ببینم و خوش به حالم بشه2تا کیف کوچولو ببافم اون هم بدون تعلیم و نظارت ایشون و خداییش تعریف از خودم نباشه جفت کیف هام عالی شدن. چون مهره هاش با مدل اصلی تفاوت داشتن شبیهش نشد ولی اون قدری مثبت شد که مدیر محل کار اومد دید و کلی تعریف کرد و حسابی مایه عشق و حالم شد خخخ! فردا باید مدل استاد که برداشتم آوردم خونه رو ببرم بهش بدم و این2تا کیف فسقلی رو هم نشونش بدم تا ببینه بی تعلیم از روی مدلش رفتم و آخ جون!
این از این.
بچه ها گوشیم و شیرین کاری هاش رو نمی دونم چند تاتون خاطرشون هست که پدرم رو رسما در آورد با تمام اخلاف و شجره نامه کتبی و شماره سجل هاشون. خواستم1گوشی نو بخرم نشد. خواستم این رو فرمتش کنم نشد. به توصیه1عزیز خیلی عزیز و به توصیه ذهن بسیااار فضولم رفتم چند تا نرم افزار رو ازش پاک کردم و نتیجه عالی شد. گوشیم20نشد ولی18شد و الان حسابی با هم کنار میاییم و فقط گاهی جنگمون میشه و زود آشتی می کنیم و خلاصه اینکه فعلا هزینه گوشی روی دوشم نمیاد چون این یکی حالا ها رو به راهه.
درضمن یکی از نرم افزار هایی که پاک کردم و نتیجه بلافاصله مشخص شد پارالل اسپیس بود. خاطرتون که هست! اولین پستم بعد از غیبتم. نرم افزار مثبتیه ولی گوشیه من شبیه خودم ظرفیتش به1محیط و نیم نکشید و داشت می ترکید. شکر خدا الان حالش خوبه سلام هم می رسونه و چیز ببخشید قاطی شد که یعنی می خواستم بگم گوشیه الان از حد وسط بهتر شده و حالا میشه یعنی تقریبا میشه که هرچند با احتیاط ولی حسابی باهاش بهم خوش بگذره. آخ جون!
این هم از این.
بچه ها دیروز حسابی یعنی حسابی هم جسمم هم جونم خسته بود و از بس آرامش دلم می خواست کم مونده بود گریه کنم ولی زندگی توقف نداشت و نق و اعتراض و تقاضا و چونه زدن هم سرش نمی شد. بلند شدم رفتم سر کار و بچه ها نیومده بودن. دیروز2شنبه بود و مربی اصلیه کلاس هم نبود و بچه ها نبودن و من بودم و سکوت و مروارید و آرامشی که لازمش داشتم. امروز3شنبه هم کل محل کارم رو بردن1همایشی که من نرفتم و مادر یکی از بچه ها زمانی که برگشتن گفت عه اگر می دونستم شما هستید ما هم می موندیم که گفتم نه خانم نباید می موندید من هم نباید می موندم. داشت چونه می زد که آخه هلاک شدیم و بچه های ما که نمی بینن این چیز ها رو نمی فهمن باید اون هایی که می بینن رو ببرن بچه های ما که، … بچه ها بدم میاد به شدت بدم میاد از این نق و ناله ها که واسه زیر در رویی ها پاشیده میشن. از زمانی که من خاطرم هست هر زمان خواستن این بچه ها رو جایی ببرن این بنده خدا همین چیز ها رو می گفت و بچه رو نمی برد یا به زور می برد و همش می گفت وایی خسته شدم این خستهم کرد و از این چیز ها. ایشون و چند تا دیگه که حسابی با این مدلشون روی روانم تاب می خورن. خلاصه امروز داشت باز نق می زد که دیگه گوش نکردم. بی اعتنا زدم بیرون و رفتم دفتر. گاهی سکوت بهترین جوابه. خوشحالم که اون بچه پیشم نموند و رفت عشق و حال. نه واسه اینکه بچه پیشم نموند. مطمئنم همگی شما باقیه توضیحات ناقصم رو می دونید و لازم نیست من بگم. خلاصه به من دیروز و امروز خوش گذشت و به بچه ها هم به شدت خوش گذشت و1آخجونه2سره و بلند و آخ جون!
این هم از این.
این مثبت هاش. حالا منفی.
بچه ها تا حالا به شنزار یا ساحل دریا رفتید آیا؟ روی شن ها راه رفتید آیا؟ سعی کردید سریع تر و روون تر پیش برید و دیدید چه قدر سخت و گاهی غیر ممکنه آیا؟ چه حسی داشتید اون لحظه ها؟ این زمان ها آخ خدای من! بچه ها من این هفته داخل محل کارم با تمام وجود حس کردم داخل شن سعی می کنم راه برم و نمیشه و از شما چه پنهون حسابی حرصی شدم. الان هم حرصی هستم. آآآییی حرصم زیاده اومدم دعوا! شکلک وسط میدون ایستادم به عربده کشی.
چشم در میاریم! ساق پا قلم می کنیم! شصت پا داخل چشم فرو می کنیم! شصت دست70می کنیم! گوش می بریم! آب حوض می کشیم! برف پارو می کنیم! می ریزیمش از اون بالا سر اهالیه محله! چیز یعنی چیزه این آخریش رو من نبودم! خلاصه مرض داریم مرض آیی مرضضضض!
خوب دیگه بسه داشتم می گفتم.
بچه ها امیر رو که خاطرتون هست! پسر پر حرف و دردسر ساز مدرسه و مایه نمی دونم چیچیه من!
این امیر از زمانی که اسم و وصف گوش کن رو شنید عین مته روی مخم میره میاد. کاش اون زمان که در مورد اینترنت و سایت با مربی اصلی وراجی می کردم حواسم بود و پیشش چیزی نمی گفتم. خلاصه این پسر بیچارهم کرد و طولش ندم حسابی دلش می خواست و می خواد که کامپیوتر یاد بگیره و ادامه دارد.
تقریبا به نظرم3هفته پیش بود اگر اشتباه نکنم، که رفتم پیش مشاور و براش مزایای کامپیوتر در جهان نابینا ها رو توضیح دادم و ازش خواستم ترتیبی بده که من بتونم در هفته1تک زنگ45دقیقه ای هم شده امیر رو با کامپیوتر آشنا کنم و سعی کنم چند تا از اصول اولیه رو یادش بدم بلکه زد و گرفت و پیش رفت. ایشون اولش پرسید این به چه کار بچه های ما میادش! حیرتم رو قورتش دادم و براش توضیح دادم که عزیز من که اینجا نشستم رو می بینی؟ من تمام قبض هام رو اینترنتی می پردازم. تایپ هام رو با کامپیوتر انجام میدم و1پرینت ازش می گیرم میارم شمای بینا می خونی و لازم نیست از1بینا بخوام برام بنویسه تا شما بتونی خطم رو بخونی. از گوشه خونه خودم با1عالمه آدم اینترنتی رفیقم و حرف می زنم و میگیم و می خندیم و توی سر هم می زنیم و هم رو زخمی می کنیم بعدش هم همون هایی که هم رو زدیم میریم با دست های خاکی هم رو از زمین بلند می کنیم خاک لباس هم رو می تکونیم و زخم های هم رو می بندیم و دست توی دست هم میریم سالن اجتماعات محله مهمونی و خوب بسه هندی شد الان گریهم در میادش! اهم اهم کجا بودیم؟ آهان مشاور و توضیحات من!
خلاصه سعی کردم هرچی بیشتر و خلاصه تر واسه ایشون بگم که خوبه امیر کامپیوتر یاد بگیره. خانمه برگشت گفت شما لپتابت رو بیار. موندم چی بگم.
-خانمی اولا لپتابم عصای دستمه نمیشه ازش به عنوان وسیله آموزشی کار بکشم. دوما این بچه ها باید روی کیبورد های بزرگ شروع کنن صفحه کلید لپتاب واسه امیر که هنوز هیچ آموزشی ندیده کوچیکه نمیشه. اگر لطف کنید بهم اجازه استفاده از یکی از سیستم های مدرسه رو بدید ممنون میشم.
خانم مشاور خاطرش از چیز هایی که هنوز نمی دونستم چی بودن مشوش بود.
-شما چه جوری می خوایی ازش استفاده کنی؟ نرم افزار خاصی باید نصب بشه؟
-بله صفحه خوان جاز نرم افزار ما نابینا ها. پارسال که سیستمم رو آورده بودم شما کارش رو دیدی.
-خوب اون نرم افزاره رو که ما نداریم.
-من دارمش خودم میارمش.
-خوب نصبش، … کسی که بتونه نصبش کنه آخه، …
-من خودم نصبش می کنم تمامش با خودم.
مشاور1چیز هایی در مورد هدف از آموزش کامپیوتر بچه های من نوشت و گفت باید با سرپرست آموزش صحبت کنه چون کامپیوتر داخل اتاق ایشونه و بقیه مدرسه هم باهاش کار می کنن و، … عاقبت فهمیدم مشکل کجاست و سعی کردم حلش کنم.
-مشکلی نیست من طوری جاز رو نصبش می کنم که فقط هر زمان خودم و بچه هام بالای سرش بودیم بیاد بالا و زمان های دیگه مزاحم کار بقیه نباشه.
مشاور کمی خیالش جمع شد.
-پس یعنی می تونی کاری کنی که زمان هایی که بقیه پشت سیستم میشینن این نرم افزار بالا نیاد؟
-بله مطمئن باشید. من فقط1اجازه می خوام و حد اقل در هفته1زنگ45دقیقه ای. اگر بیشتر باشه که حسابی ممنون میشیم اگر هم بیشتر نشد همین اندازه بسه باز هم ممنون میشیم.
مشاور دوباره بهم اطمینان داد که امروز سرپرست نیست و فردا که بیادش باهاش صحبت می کنه با مدیر هم صحبت می کنه و جواب رو بهم میده.
برگشتم کلاس. مربی اصلی جریان رو ازم پرسید و براش گفتم. امیر شنید و از اون روز تمام روانش داخل کامپیوتر می چرخید و اون قدر گفت و گفت که هوارم رو در آورد که بچه چه قدر حرف می زنی هنوز که از مقدمه هم رد نشدیم حواست رو بده به درس هات این قدر وراجی نکن خستهم کردی!
امیر2دقیقه ساکت شد و باز روز از نو و روزی از نو.
بچه ها دردسرتون میدم. چیکار کنم میدم دیگه من مگه کار خیر هم ازم میاد آخه! خوب بیخیال این اعترافات به نفعم نیست پس دوباره اهم اهم!
خلاصه! اون روز گذشت و فردا شد. فردا هم گذشت و پس فردا شد. پس فردا و روز های دیگه هم گذشت تا رسیدیم به اون هفته، یعنی هفته پیش خاطرم نیست چند شنبه.
کلاس بود و مربی اصلی و بچه های شلوغ و من. خاطرم نیست مربی چی از دفتر می خواست. سؤال داشت یا کار داشت و در حال درس دادن بود و من بلند شدم رفتم دنبال حل مشکل. آهان یادم اومد ساعت دیواریه داخل کلاس باطری تموم کرد و خوابید من رفتم دنبال باطری که ساعته بزنه به بدن بلکه بیدار بشه.
داخل دفتر اتفاقی سرپرست رو دیدم و بعد از سلام و احوال پرسی های متداول ایرانی ها که گاهی واقعا روی اعصابه، بگذریم، ازش در مورد جوابی که قرار بود به مشاور بده تا برسه به من پرسیدم. اون بنده خدا تعجب کرد.
-چی؟ چه جوابی چه حرفی اصلا کسی در مورد شما و سؤالت چیزی به من نگفته!
بچه ها مجسمم کنید زود مجسمم کنید وگرنه تمام خشمم رو با توضیحات کامل و دقیق و در نتیجه پر حرفی های چندین ده برابر در گوش های شما تخلیه می کنم. خداییش این ظلم زیادی بزرگه نه بابا نمی کنم.
خلاصه براش دوباره توضیح دادم و گفتم قرار بود مشاور با شما صحبت کنه با مدیر هم همین طور.
-نه خانمی با من اصلا صحبتی نشده.
زمان نداشتم از رو برم.
-خوب بیخیال الان من با شما صحبت کردم اگر زمان داشته باشید حوصله هم داشته باشید کامل تر صحبت می کنم یعنی تا خود ظهر اهداف این درخواستم رو خدمتتون توضیح میدم.
طرف زد زیر خنده و ظاهرا تهدیدم عمل کرد.
-ممنون خانمی متوجه هستم چی می خوایی. چشم من با مدیر صحبت می کنم ولی ببین تمام سیستم های مدرسه همگی خراب هستن و سیستم داخل اتاق من هم دست و پا شکسته کار می کنه. و البته سیستم دفتر معاون که حسابی حساسه و نمیشه باهاش کار آموزشی کرد. سیستم داخل اتاق من خرابه قرار بود مدیر تماس بگیره1مهندس بیاد سیستم های مدرسه رو چک کنه و تعمیر کنه و نمی دونم چیکارشون کنه که هنوز نیومده. با همین سیستم اگر شما می تونی کار کنی بیا.
تکیه دادم به دیوار.
-مگه نمیگید خرابه؟ اگر بالا نیاد باهاش چیکار میشه کنم؟ خوب این هم بیخیال فقط بهم بگید این سیستم سی دی رایتر داره یا دی وی دی رایتر داره؟ ویروس چه طور؟ داره یا نداره؟
-نمی دونم عزیزم من که سر در نمیارم بذار من با مدیر صحبت کنم این هفته هم تماس بگیریم مهندس بیاد درستش کنه ببینیم که، …
باقیش دیگه توضیح حاشیه بود خخخ!
داخل کلاس مربی اصلی بهم هشدار داد که ببین این سیستم ها بد ویروسی هستن مواظب باش فلشت رو اگر بهشون زدی روی سیستم خودت نزنی بیچارهت می کنه. گفتم سی دی میارم فقط نمی دونم سی دی رم این سیستم به قول خانم فلانی دست و پا شکسته در چه وضعیتیه. مربی اصلی مونده بود اصلا من چی دارم میگم.
باز هم گذشت و گذشت و من و البته امیر همچنان منتظر که سرپرست با مدیر صحبت کنه و جواب رو به من بده.
روز ها رفتن و رسیدیم به این هفته. واسه جلسات هر ماهه که هر دفعه نوبت1گروه میشه، و این ماه نوبت گروه ماست، خدا به خیر کنه باز بلای پارسال سر من بیچاره نیادش، گروه ما1سی دی آماده کرده بود که فایل جلسه هفته آینده داخلش بود یعنی هست. مربی اصلی این سی دی رو دادش به من و گفت ببرم اتاق سرپرست ببینه با کامپیوتر باز میشه یا نه. رفتم. مدیر اونجا بود. سی دی رو دادم به سرپرست و ازش خواستم امتحانش کنه. سرپرست شبیه همیشه مهربون خندید و گفت عزیزم سیستم اینجا که خرابه آهان راستی حالا که خودت هم اینجایی با مدیر در مورد آموزش بچه هاتون باید صحبت می کردم ولی فعلا سیستم ها خرابن و هنوز منتظریم درست بشن.
مطمئنا متوجه هستید که ایشون اصلا با مدیر هیچ صحبتی نکرده بود. مدیر بی اطلاع بود و پرسید جریان چیه. دوباره، نه ببخشید4باره، اول واسه مربی اصلی، بعدش مشاور، بعدش سرپرست و آخر هم واسه مدیر، داستان رو توضیح دادم و مدیر گفت که باید سیستم ها درست بشن و این هفته باید طرف می اومد و، …
تا اینجا اگر اشتباه نکنم، حدودا، تقریبا شد3هفته. نمی دونم تا کی طول می کشه. دی ماه داره میاد و سال که تموم بشه داستان میره بایگانی چون تابستون مدرسه نیست و سیستم مدرسه هم نیست و خونواده مشکل حاضر بشه امیر رو ببره بخش آموزش کامپیوتر شهر ما که راهش از خونه امیر دوره و امیر هم مشکل پا داره و نمی تونه پیاده بره و باید یا با تاکسی یا با موتور پدرش بره و و و و و … و خلاصه این داستان همچنان ادامه دارد.
بچه ها واسه چی ما وسط شن راه میریم آیا؟ به خدا سعی کردم سریع باشم ولی این شن های کزایی خیلی عمیقن کلا قدم برداشتن داخلشون کمکی می خواد از جنس معجزه! آخه واسه چی؟
البته خداییش این بنده های خدا تمامشون آدم های بسیار خوبی هستن. ایراد از منه که نمی دونم ایراد کجاست! شما چی بچه ها؟ می دونید ایراد کجاست آیا؟
ایام همیشه و همیشه به کامتون!ایراد کجاست بچه ها کسی می دونه آیا؟
باز هم من و امیر و، …
چه جوری میشه سریع رفت شنزاره شنزااار!
سعی کردم بشه اما، …
وسط شن می دویم انگار!
سلام به همگی. بچه ها این هفته ها خیلی عجیبن. آخر هفته پیش رفتم سفر. داخلش همه چیز داشت. شلوغی، هیجان، استرس به مقدار غیر لازم، درد، درمون، تفریح، ریسک به مقدار بسیاار بالا، محبت، و این قول شیرین و آخجون که مطمئن باش باز هم پیش میاد پریسا. ما باز هم از این سفر های کوتاه خطرناک با هم میریم. البته دفعه آینده موضوعاتش شاد تره ولی میریم. اون قدر میریم تا شیرین های تلخت از سفر و از خنده و از همه چیز بین خاطره های جدیدت غیب بشن و نتونی ساده پیداشون کنی.
-بیخیال بشیم این ریسکش، …
-پریسا پریسا مگه یادت رفته کی هستی و کی هستیم؟ اینهمه سال اینهمه ساااال ما روی نواره ریسک داریم پیش میریم. هنوز که چیزی نشده. دزد رو هم که تا نگرفتن پادشاهه. زندگی مخصوصا واسه ما و تو بدون ریسک نمی چرخه. نخواه امتحان کنی چون کردی و جواب نداده. پس سفر بعدی رو عشقه!
و سکوت.
-پریسا! فراموشی نعمت مثبتیه. 1خورده تقویتش کن. ما کمک می کنیم. تضمین میدم. تضمین میدیم!
و چند تا قطره بارون یواشکی که یواشکی باقی نموند و ضایع شدم. بعدش هم، …
خلاصه هفته پیش رفته بودم1سفر کوچولو.
این آخر هفته هم همین طور. رفته بودم نمایشگاه شرکت نماد تهران. حسش نیست نماد رو توضیح بدم همه می شناسیمش دیگه! شکلک تنبل.
بچه ها مطمئن بودم نمیریم. از پراکندگیمون گرفته تا هشدار های هواشناسی و بی حوصلگی های خودم در اصرار و نق زدن و خلاصه همه چیز بهم می گفت رفتنی نیستیم ولی رفتیم. من بودم و شماره1و2و3.
شماره2بلیت اتوبوس گرفت و حرکت شد ساعت1شب. من از هشدار های هواشناسی و نا امنیه جاده ها ترسیده بودم و به1هشدار می دادم که این2جدی نمی گیره به خدا خطرناکه بابا من از همه شما بیشتر اصرار داشتم برم این نمایشگاهه2که اصلا خیالش نبود حالا واسه چی ول کن نیست جاده برفی و بسته میشه بیخیال. 1موافق بود ولی2رضایت نمی داد و می خندید و خلاصه ما نتونستیم منصرفش کنیم. به چه زبونی مادر بیچارهم رو راضی کردم بماند. از استرسش من پدرم در اومد.
به هر ترتیب، ساعت1شب5شنبه بلیت داشتیم.
بچه ها همه داخل دفتر2جمع شدن و منتظر من. نق زدم که من حالا نمیام1خورده بخوابم دم رفتنی بیایید بگیریدم دیگه! 1موافق نبود ولی چی می شد بگه بهم آخه؟ گفت خوب این مدلی می خوایی باشه! من هم پررو پررو ولو شدم خونه و خوابیدم تااا خاطرم نیست چند که1زنگ زد و گفت دارن زنگ می زنن ماشین بیاد تا بیان بردارنم بریم.
-وااااییی عجب خریتی کردم ببین خوابم میاااد می خوام بخواااابم.
-ببین پری! پاشو. الان بهت می رسیم. دیر میشه.
چند لحظه طول کشید تا کامل بیدار شدم و فهمیدم چی داره میگه. خوشبختانه آماده شدنم خیلی طول نمی کشید چون سر شب هر کاری لازم بود رو کرده بودم. بچه ها به موقع بهم رسیدن.
من و3پیش از این، از حدود های چند ماه پیش با هم حرفمون شده بود و1چیزی بودیم شبیه قهر. بچه ها خدا شاهده تقصیر من نبود1شبی بود می رفتیم بیرون1و2بودن3گفت من نمیام نمی تونم و از این چیز ها که بیخیالش. اون2تا و من جمع شدیم و گفتیم بریم. من گفتم2به3زنگ بزنه بهش بگیم که میریم2هم به3بگه که بیادش. ولی2گفت اصلا بهش نگیم. من و1گفتیم درست نیست باید بگیم ولی2خندید شبیه همیشه و نگفت. ما رفتیم و3فهمید و این وسط تمامش رو زد تقصیر من که تو مخ این2تا رو زدی که برید وگرنه این2تا نمی رفتن و دیدارمون به قیامت و از این جفنگ ها. من هم ترکیدم گفتم اولا نزدم دوما اگر زدم خوب کردم اگر اومدنی بودی می خواستی شبیه آدم پاشی بیایی منتظر بودی1کسی عشوه خرکی هات رو جمع کنه2جمع نکرد الان ترکیدی روی سر من؟ حالا که این طوریه، بذار بهت بگم که من اصرار کردم بهت بگیم ولی2گفت نگیم چون تو دیگه خستهش کردی و روانش رو پاک می کنی. این هم واسه تو!
اون بنده خدا هم از بس کفری شد دیگه چیزی به من نگفت من هم رفتم به1و2شکایت که عوضی ها من کجا مخ شما2تا رو زدم برید جمعش کنید این3رو که داره پرت می پرونه. خلاصه ماجرایی بود و به جان خودم من مونده بودم تقصیر من این وسط کجاش بود و بیخیال.
خلاصه ما2تا یعنی من و3از اون روز دیگه هم رو ندیدیم. پیش از سفر1بهم گفت ببین تو اصلا کاری به ماجرا های پیش اومده نداشته باش ولش کن. خندم گرفت.
-من؟ من از اولش هم کاری نداشتم. باید شناخته باشیم من شعور قهر کردن ندارم با این بنده خدا هم قهر نیستم این خودش منفجر شد من هم دفاع کردم الان هم1سلام به جمع می کنم و این بنده خدا رو هم خیالم نیست.
3هم نمی دونم خیالش بود یا نبود و خلاصه اون3تا با ماشین در خونهم بودن. رفتم پایین تا ملحق بشم به1و2که دوست هام بودن، و3که با هم تاریک بودیم. از در که رفتم بیرون شب نازم کرد. وسط راه بین در خونه و ماشین3اومد پایین.
-سلام چه طوری؟
-سلااام. حالت چه طوره؟
جفتمون شاید در1ظمان دست باز کردیم و رفتیم وسط بغل هم. سفت و سفت.
-چه طوری تو؟ عزیزم!
-خخخ عزیزم خودتی عزیز! عزیزِ دلمی!
به همین سادگی تموم شد. جدی گاهی فکر می کنم تمام تاریکی های جهان میشه که به همین سادگی تموم بشن اگر2طرف رو در شرایط این مدلی روزگار به هم بچسبونه. هر2طرف اون زمان می فهمن که چه ول معطل بودن داخل شب!3به رانندهه گفت میشه1خورده بیایید عقب تر؟ این طوری ما میریم داخل آب.
طرف ماشین رو1حرکتکی داد ولی ما2تا واسه سوار شدن به جای آب رفتیم داخل گل!
-اعه نکبت ببین چیکارمون کرد!
-بیخیال هرچی کرد با ماشین خودش کرد!
-چه طور مگه؟
-هیسسس حرف نزن.
-تو داری چیکار می کنی؟
-همون کاری که تو داری می کنی.
و2تایی پخی ترکیدیم از خنده. 1و2مونده بودن ما واسه چی زده به سرمون و به چی می خندیم و اون صدای جیر جیر و حرکت های خفیف ما2تا، من و3داستانش چیه.
موقع پیاده شدن راننده گفت سفر خوش سفر خوش. من توی گوش3گفتم اگر بدونه ما با ماشینش چیکار کردیم میگه برید که دیگه بر نگردید. و1دفعه جفتمون چنان زدیم زیر خنده که1و2شوکه شدن.
هوا سرد بود. چپیدیم داخل سالن ترمینال. ماشینی که منتظرش بودیم از گرگان می اومد و هنوز نرسیده بود. 1کوچولو تأخیر داشت و ما باید منتظر می نشستیم. من داخل بارونیم مچاله شده بودم و پشت سر اون3تا وسط راهروی باریک گیر کرده بودم1دفعه1آقایی اومد گفت کمک کنم و از این چیز ها. 1و2رو هدایت کرد به3گفت شما مامان رو بیارید من این2تا رو می برم. 3دستم رو فشار می داد که نخنده ولی من دست داخل دستم نبود فشار بدم. خودم رو مثل وزق باد کردم که2دقیقه نترکم و به محض اینکه روی صندلی جاگیر شدم چنان بد از خنده منفجر شدم که3هم تحملش رو از دست داد و ضمن منتقل کردنه داستانه مامان بودنه من به1و2از شدت خنده خم شد. من هم که احوالاتم معلوم بود. بلافاصله بداهه سازی های از جنس جفنگ4تاییمون شروع شد. هر کدوم از ما4تا1چیز مسخره در این موضوع می پروندیم و از خنده خفه می شدیم. بنده خدا اون آقاهه فهمید داستان چیه اومد به3یواش گفت اگر بی ادبی شد ببخشید معذرت و از این چیز ها. خاک به سرم یعنی بنده خدا رو خجالتش دادم آیا؟ با اون خنده های کزاییه بی کنترلم؟ خدا ببخشدم خوب چیکار کنم دست خودم نبودش که! تازه فقط من نبودم اون3تا هم خندیدن.
خلاصه این تا آخر سفرک ما4تا یکی از سوژه های خنده ما بود و تا این ها1چیزی می گفتن براق می شدم که اوهوی من مامانتونم می زنمتون ها! هرچی من بگم من مامانم! و1عالمه جفنگ های فی البداهه که از مخ های4تامون سر این ماجرا می ریخت بیرون و1راست می اومد روی زبون هامون و مایه خنده می شد.
ماشین اومد. سوار شدیم. 1تا تونسته بود تخمه خریده بود و هوار حیرت3رفت آسمون که ببین اینهمه تخمه خریدی آیا؟ حرکت کردیم. تخمه خوردیم و1خورده هم زیر لبی حرف زدیم.
1گفت یا به نظرم گفت خوابش میاد. 3گفت اصلا داخل ماشین نمی تونه بخوابه. 2خواب بود. 1گفت پس تو چی پری؟ گفتم من نمی دونم اگر خوابم ببره می خوابم ولی ترجیح میدم بیدار بمونم. اولا از سفر مخصوصا شب رو و سواری لذت ببرم دوما زمان هایی که داخل ماشین می خوابم زمانی که بیدار میشم1حس کرختیه بدی بهم میده که خوشم ازش نمیاد ولی اگر خوابم بگیره میرم به عالم رویا. 1خورده دیگه حرف زدیم. 3خواب بود. 1خوابش برد. من بیدار بودم. ماشین پیش می رفت و من تمام وجودم شده بود عشق این حرکت در شب. شب و سفر و حرکت آهسته و اون لرزش1نواخت که تابم می داد و پیشم می برد و جهانی که نیمه خواب و نیمه بیدار بود و شب که آهسته و1نفس داخل گوشم آوازی از جنس رفتن های رویایی زمزمه می کرد. بیدار بودم و نبودم ولی می شنیدم این آوازه آسمونی رو که برام از جنس چیزی بود شبیه بهشت. خدایا چه عشقیه این حال و هوا! لطفا تکرار تکرار!
بین5و6بود که رسیدیم. هوای تهران سرد بود. دم صبح. اوله بیداری. 1دفعه ورود به اون هوای سرد.
-اوخ بچه هاااا!
بنده خدا3آشکارا می لرزید. و لحظه ای که فهمید من زیر بارونیم1لباس پوست پیازی بیشتر ندارم از شدت حیرت بیشتر سردش شد و تا لمس نکرد باورش نمی شد که این مدلی اومده باشم.
راه افتادیم. به محض ورود به ترمینال تاکسی ها می خواستن به زور هم شده ببرنمون1جایی خخخ! می گفتیم نه باهامون بحث می کردن باز هم خخخ! ماجرایی بود.
رفتیم.
اول دستشویی که داستان داشت و بیخیالش، بعدش هم فست فودیه ترمینال. خدایا بچه ها به نظرم صاحب اون مغازه نیمه فسقلی هرگز ما رو فراموشش نشه از بس اونجا خخخ!
اولش که نشستیم مونده بودیم چی بخوریم. بچه ها اصلا عجله نداشتن. نمایشگاه10صبح باز می شد و هنوز7نشده بود و ما کلی زمان داشتیم. رفتیم سر نوشیدنی. 1گفت من چایی. 2و3خاطرم نیست چی گفتن. من گیر دادم که من یا شکلات داغ می خوام یا نسکافه ای چیزی.
-پری این چیز ها رو از کجا بگیریم واست آخه؟
-به من چه من مامانتم رو حرفم حرف نیار بهت میگم بیار برو بیار از کجاش مشکل خودته.
3بلند شد بره بوفه نوشیدنی ها رو بگیره بیاد. تنهایی نمی شد2رو هم با خودش برد. شب اون بیرون از پشت شیشه های مغازه بهمون لبخند می زد و من داشتم کیف می کردم. نمی دیدم ولی حس می کردم که صبح داره یواشی یواشی میادش.
3اومد و سینی رو آورد. میز کوچیک بود. از اون میز های گرد2نفری که ما4تا دورش خودمون رو جا داده بودیم. 3چند تا لیوان کاغذی آب جوش داد بهمون همراه1بسته.
-این رو جدا دادن خودمون باید بریزیم داخل آب جوش.
-این لیوان فسقلی جواب میده آیا؟ این بسته رو خالی کنم داخلش دردسر نشه!
خاطرم نیست کدومشون مختصر توضیح داد که فلان کافه که فلان زمان رفته بودن پودر نسکافه رو به آب جوش اضافه کردن و اصلا به هم زدن هم لازم نشد و سریع حل شد و مشکلی پیش نیومد. گفتم می دونم خودم هم همیشه دارم درست می کنم ولی لیوان های من اینهمه فسقلی نیستن این بسته هم از اون هایی که خودم می خرم نیستش.
-بازش کن بریزش داخل پری!
-باشه میریم که بریم. بسته رو باز کردم، لیوان رو برداشتم، محتویات بسته رو خیلی آروم و خداییش با احتیاط خالی کردم داخلش، و، … چشمتون روز بد نبینه. اون گرد نکبت به جای حل شدن شبیه خمیر ور اومده باد کرد اومد بالا و خخخ واااییی خخخ!
-اوخ پری نمیشه لیوانت آتش فشان می کنه واسه چی؟
زمان حیرت کردن نبود سعی کردم به همش بزنم ولی اوضاع بد تر می شد. بقیه هم همین مدلی با لیوان هاشون درگیر بودن و من همچنان خنده هام رو قورت می دادم.
-این چه جنسیه واسه چی حل نمیشه!
-هی2بیخیال حل شدنش رو ول کن به نظرم باید کوتاه بیاییم.
-شما ها! میز پر شده از این کوفتی. صبر کنید ببینم!
طفلک3سعی می کرد داستان رو جمعش کنه ولی نمی شد. اولش خیال کردم خودم خیتی کاشتم ولی زمانی که دیدم یعنی شنیدم وضعیت1و2هم شبیه خودم شده و اعتراض هاشون رو گوش کردم فهمیدم که تنها من نیستم و بد نمی شد اگر این لیوان کاغذیه بی ریخت1خورده بزرگ تر بود و اون خمیر قرج قرج کن که هرچی همش می زدیم حل شدنی نبود1خورده، …
نوشیدنی هامون رو که مزه کاغذ سوخته می دادن به هر بیچارگی که بود خوردیم و خندیدیم و نق زدیم و ایراد گرفتیم و تموم شد. حالا غذا.
-بچه ها اسم های این چیز ها تمامشون خوشمزه هستن ولی اگر کیفیت غذا هم شبیه این که الان خوردیم باشه من اینجا روی زمین میشینم به گریه کردن.
-من دارم می بینم بچه ها نظافت0.
-یعنی بلند شیم بریم آیا؟
-میگم1رستوران هم این اطراف هست بریم اونجا.
-ول کن وسط این سرما.
-خوب2و3برید ما می مونیم ببینید اونجا چه مدلیه.
-بیخیال من1پیشنهاد دارم. اول اینجا1املت بخوریم بعدش بریم اونجا رو ببینیم اگر خوب بود1چیزی اونجا بخوریم بعدش هم، …
من کاملش کردم.
-آره بعدش هم برگردیم اینجا باز1چیزی بخوریم بعدش بریم دیگه!
میزمون ترکید.
3هوارش در اومد. دیوونه اید مگه می خوایید بمیرید هی میگید می خوریم می خوریم وایی بابا یواش صدامون اینجا رو برداشت.
-اینجا که جز خودمون مشتری نیستش که!
-نه نیست ولی احتمالا اگر هم بود از بس ما شلوغ کردیم در می رفت.
-بابا سفارش اگر می خوایید بدید بدید دیگه!
-راست میگه من املت می خوام.
بعد از کلی شیطونی و شلوغ کاری رأی4تامون روی املت متمرکز شد و طلب کردیم. بعدش هم نشستیم به انتظار. تاریکی کم رنگ می شد. صبح رسیده بود. ما حرف می زدیم و می خندیدیم و صبح از پنجره رو به رو سرک می کشید روی میزمون.
-سلام صبح! چه طوری؟ چه قشنگی تو!
صبح نوازشم کرد و خورشید با گرمای از جنس اول صبحش پیشونیم رو بوسید.
-بچه ها صبح شد!
-ظهر هم میشه اگر این آقاهه نجنبه و املته رو نده بهمون. یکی بره بپرسه پس چی شد آخه؟
پرسیدیم.
-ببخشید رب تموم شده نیمرو بگم بزنه؟
-بچه ها نیمرو بگه بزنه؟
-نه! نه منتظر میشیم.
باز هم منتظر شدیم. طول کشید. 3و2گزارش صحنه رو می دادن که طرف رفت خیارشوری چیزی بخره دوستش پرید صداش زد بهش گفت رب هم بگیره ولی طرف رفت کلی بعدش دست خالی برگشت پول بگیره بره.
-بچه ها این رفته بود نسیه بگیره بقاله ضایعش کرد بهش جنس نداد اومد پول برد دوباره رفتش.
چیزی نبود ولی3چنان با نمک این رو گفت که اول من بعدش بقیه ترکیدن.
-بچه ها من چایی می خوام تا این املته برسه.
-ول کن1الان خوردیم که!
-اون چی بود خوردیم من چایی می خوام!
این وسط بین ما4تا چنان شلوغ شد و من چنان حواسم پرت خاطرم نیست چی شد که نفهمیدم چاییه کی تصویب شد، 3کی رفت و لیوان های کاغذی دوباره اومدن و چی شد که یکیشون از جلوی من سر در آورد. واسه خودم خوش بودم و وسط شلوغ کاری های مشترکمون1دفعه دست بردم بالا به نظرم روسری درست کردم و1دفعه دستم رو آوردم پایین به تیر روی میز که1دفعه، …
-پری! مواظب! واااییی!
در1لحظه مثل برق اتفاق افتاد. من حس کردم پام از1چیز داغ سوخت و دادم رو در آورد، 3آخش رفت هوا و از جا پرید با1دست روی پای خودش رو گرفت با1دست شلوار نازک من رو از روی پام گرفت بالا و همون مدلی موند، و1هم نشنیدم چی گفت و پرید ایستاد و رفت عقبکی. چند ثانیه شوک و،
-پری من گفتم رو به روت آب جوشه چیکار کردی!
-هان؟ چی؟ کی گفتی؟
-بابا گفتم حواست کجا بود؟
-آخه آب جوش واسه چی؟
-بابا چایی آورده بودم پرسیدم می خوایی یا نه؟
-من که چایی نمی خواستم کی پرسیدی اصلا خاطرم نیستش که!
وسط اون اوضاع1دفعه2با صدای خیلی آرام و لحن شاعرانه از اون طرف میز سکوتش رو شکست.
-من دارم تبلور نور خورشید رو در قطره هایی که از روی میز جاری هستن و میرن که بریزن پایین می بینم.
بعدش چنان خنده ای بود که از توصیفم خارجه. 1همچنان ایستاده بود.
-ببین تو واسه چی پریدی در رفتی؟
-چیچی رو در رفتم من سوختم انتظار داشتی بشینم شبیه2شعر بگم آیا؟ تازه میگه واسه چی در رفتی! آتیشمون زدی خوب!
خورشید کاملا بیدار شده بود و من و بقیه همچنان از خنده خم شده بودیم روی میز و بیشتر از همه من که3در حیرت بود چه طوری از درد نپریده بودم هوا و طوریم نشد.
من چاییم رو ریخته بودم. 3دوباره1لیوان دیگه برام پر کرد و این دفعه تا مطمئن نشد درست و حسابی فهمیدم که چایی رو به رومه لیوان رو ول نکرد. طفلکی!
املت ها عاقبت رسید.
-این سینیه رو کجا بذارم؟
-این رو1خورده ببر اون طرف تر!
-صبر کن الان درست میشه بذار همینجا.
-کجا اینجا جا نیستش که!
-میگم که! اوخ وایی!
نفهمیدم چی شد1چیزی گفت تقّق! چه بلند هم بود.
-اوخ چی افتاد پایین؟
بی اختیار و با صدایی بلند تر از اون که باید باشه گفتم به جان خودم این دفعه دیگه من نبودم.
-نه بابا کی گفت تو بودی1بود جعبه دستمال رو سر داد افتاد پایین.
-خوب این هم دومیش بچه ها خدا سومی رو به خیر کنه احتمالا سقف اینجا رو میاریم پایین.
-نخندید بابا خدایا سینی های ما4تا روی این میز جا نمیشن که!
-خوب این میز ها2نفریه شما4تا هستید.
بنده خدا صاحب مغاذه!
2و3رفتن روی1میز دیگه و من و1موندیم روی میز خودمون و سعی کردیم محض خاطر خدا چند لحظه نخندیم بلکه بتونیم بدون خفگی1چیزی قورت بدیم.
به هر ترتیبی بود خوردن تموم شد.
-بچه ها بلند شیم از اینجا بریم بیرون تا طرف نیومده با دیگی چیزی نکوبیده توی سرمون!
-موافقم بریم ولی اول مطمئن بشیم دیگه اینجا کاری نداریم چون دیگه راهمون نمیده برگردیم داخل.
-احتمالا دفعه دیگه که از هر کانالی بشنوه ما اومدیم این اطراف به مغازهش تابلوی تعطیل دائم می زنه در میره تا ما از این اطراف بریم!
اون بیرون صبح کامل پهن شده بود. باز هم هوای صبح و باز هم آسمون و باز هم اصرار تاکسی ها که دست بردار نبودن. 1خورده روی نیمکت سرد نشستیم و سر به سر هم گذاشتیم. بعدش بلند شدیم از دست تاکسی هایی که به هیچ صراطی نه رو قبول نداشتن رفتیم از ترمینال بیرون. با چونه زدن ها و شلوغ کردن ها بلاخره سوار ماشین شدیم و حرکت سمت نمایشگاه. رسیدیم. شلوغ کردیم، خندیدیم، داخل نمایشگاه گشتیم، و به من خوش گذشت. 1و2می خواستن تمام غرفه ها رو ببینن و در مورد محصولاتشون1عالمه چیز بپرسن و3حرص می خورد. 2از هر جایی1پوشه حاویه بروشور و از این چیز ها می گرفت و3کفرش در می اومد که آخه این ها رو می خوایی کجا ببری می دونم تمامش رو من بیچاره باید واست بخونمشون ببین اندازه1کتابخونه دفتر دستک جمع کرده آخه محصولات جسمی حرکتی ها به چه کار تو میادش ول کن هم نیست باز داره می گیره نگیر بابا بیا دیگه!
و من همچنان می خندیدم. نفهمیدم چی شد که از هم جدا تر شدیم. 1و2رو دم غرفه پکتوس پیدا کردم. آقای سرمدی هم اونجا بود داشت در مورد برجسته نگار پکتوس توضیح می داد. 1سلام کوچولو بهش کردم، چند ثانیه اونجا متوقف شدم و بعدش، رفتم. بچه ها رو جا گذاشتم و از اونجا رفتم. 3نبود. 1و2کنار غرفه پکتوس مونده بودن. من رفتم. گشتم و غرفه نماد رو پیدا کردم. آقای یغمایی داشت به نظرم بهدید رو توضیحش می داد. سلامش کردم ولی طولش ندادم چون مشغول بود. خانم سخایی و اگر اشتباه نکنم خانم یعقوبی و1خانم دیگه که اسمش خاطرم نیست رو حسابی با سؤال های پشت سر همم اذیت کردم اون بنده های خدا هم هرچی می خواستم ببینم رو بهم نشون می دادن و هرچی می پرسیدم جواب می دادن و من از رو نمی رفتم. بچه ها دستگاه دیزی رو هم دیدم و حسابی دلم پیشش گیر کرد. بد جوری می خوامش. در اولین فرصتی که هزینه هام اجازه نفس تازه کردن بهم بدن حتما حتما یکی از شرکت نماد می خرم.
بچه ها اومدن. هم رو پیدا کردیم. من دیگه نرفتم پکتوس. چندین بار دیگه از هم جدا شدیم و دوباره هم رو پیدا کردیم تا خاطر همگی به خصوص من جمع شد که تمام نمایشگاه رو گشتم و حسابی به همش ریختم. بعدش رفتم خانه نور و امیر رضای شب روشن اونجا بود. بنده خدا رو حسابی سؤال پیچش کردم. خواستم ازش عصا بخرم که من نقد نداشتم ایشون هم کارت خوان نداشت و بچه ها منتظرم بودن که برگردم بریم آخه ظهر شده بود. 3کمر درد یا سردرد خاطرم نیست چی بود داشت، 1و2هم خسته و گرسنه بودن، درضمن هواشناسی هم به شدت هشدار خرابیه هوا و جاده رو در شبی که در پیش بود می داد و ما باید بر می گشتیم. از خیر عصا خریدن گذشتم و وسط شلوغی نرفتم با نمادی ها خداحافظی کنم. اون بنده خدا ها سرشون شلوغ بود و گفتم دیگه مزاحم نشم و خاطرم باشه واسه1سری سفارش هام زنگ بزنم هم عذر خواهی هم سفارش.
خلاصه اومدیم بیرون. حالا کو رستوران! نیست که نیست! رفتیم و رفتیم و رفتیم و آدرس پرسیدیم و هر کسی1مدل آدرس می داد. مگه می رسیدیم؟ نبود که نبود!
چندین دفعه از خیابون ها رد شدیم که در جریانش بنده خدا3هوای همه ما رو داشت و هی به من و1می گفت بچه ها عصا هاتون رو باز کنید ماشین ها رو نگه دارید حالا بدوید بجنبید عصا ها رو صاف بگیرید بیایید بیایید چراغ قرمزه الان سبز میشه وایی سبز شد بدوید و …
آخ خدا وسط خیابون های تهران و اونهمه خنده!
عاقبت1رستوران پیدا کردیم و رفتیم داخل. پله می خورد می رفت پایین. چه شلوغ! سرویسی بود می شد بریم داخل صف و انتخاب کنیم و برداریم ولی اوه چه صف شلوغی! رفتیم نشستیم و گارسون اومد سفارش هامون رو آورد.
-وویی این اصلا خوشمزه نیست به قیمتش نمی خوره اصلا ابدا!
-بیخیال بخور بریم!
-هی1! این2تا خواهان برج میلادن ببین به خدا امشب جاده افتضاح میشه باید بریم!
-بیخیال!
-چیچی رو بیخیال میگم باید بریم بابا می مونیم وسط برف جاده برج رو بیخیال بشیم برگردیم!
از رستوران که زدیم بیرون گزینه برج میلاد رد شده بود. بچه ها3تایی ها اگر می خونید ببخشیدم واقعا دلواپس بودم نمی شد بمونیم!
باید از خیابون رد می شدیم تا تاکسی بگیریم ببردمون ترمینال. طفلک3دیگه حال واسش نمونده بود. وسط کار داشت می گفت بچه ها عصا هاتون رو صاف بگیرید ماشین ها و ما پیچیدیم داخل هم3هم هیجان زده شد1دفعه هوار زد آیی1عصات رو راست کن!
من تحمل نکردم برسیم اون طرف خیابون. 1و3تقریبا کشیدنم کنار خیابون و من وسط زمین و هوا از خنده داشتم خفه می شدم و3فقط اون قدر تونست تاب بیاره که برسیم کنار خیابون و جای امن. بعدش از خنده ای که متوقف نمی شد نفسش گرفت و چنان هم گرفت که کم مونده بود از حال بره. من و3نشستیم کف خیابون و از خنده کبود شدیم.
-خدا لعنتتون کنه اینهمه گند شما ها می زنید خوب حالا1دفعه من1چیزی گفتم پری آخ مرده شورت ببرن پری!
3می گفت و من بیشتر می خندیدم و3بیشتر می گفت و این سیر تکرار می شد.
عاقبت تاکسی گرفتیم به طرف ترمینال. راننده آقای جالبی بود. رسیدیم و،
-بچه ها1چیزی بگم؟
-باز چیه پریسا!
-این آشغالی که اون رستورانه به خوردم داد اصلا نفهمیدم چی بود من گشنمه.
-ول کن پری یعنی چی؟
-عه ول نمی کنم خوب چیکار کنم من گشنمه! شما ها چایی می خوایید من گشنمه بریم همون جای صبحی اگر طرف از دستمون فرار نکرده باشه1چیزی بخوریم به خدا اونی که خوردم اصلا، …
-خوب بابا خوب نق نزن راست میگه ما میریم چایی این هم1چیزی می خوره الان تا خود خونه بیچاره میشیم از دستش.
رفتیم همون جایی که صبحی به همش ریخته بودیم. تازه اونجا معلوم شد که بقیه هم البته به جز3که می گفت از اینهمه خوردن های ما حالش عوض میشه گرسنه بودن و همه سفارش غذا دادیم و حسابی سیر شدیم. بماند که اونجا باز چه قدر بازی در آوردیم.
-بچه ها بریم ببینیم احوالات بلیت ها چه طوره!
شکر خدا1ماشین در حال حرکت بلیت داشت. گرفتیم و سوار شدیم و حرکت. زنگ گوشیم. مادرم.
-کجایی دختر جان! هوای جاده خراب شده. تلویزیون داره نشون میده. برف می باره. جاده خرابه. جاده بسته میشه. کجایی مادر؟
یخ کردم. خدایا من زیاد از موندن وسط جاده نمی ترسم ولی اگر بمونیم این بنده خدا رو با چه کلامی آروم نگهش دارم تا ماجرا به خیر ختم بشه خودت1کاری کن ما گیر نکنیم.
-چیزی نیست مادری ما در آستانه حرکتیم. اصلا نگران نباش نمی مونیم توی جاده!
-با ماشین میایید؟ ماشینش خوبه؟ جاده افتضاحه مادر جان!
-اصلا نترس عزیز ماشینمون عالیه اسکانیای مارال. طوری نمیشه من چند ساعت دیگه پیشتم مطمئن باش!
نمی دونم روی چه حسابی با اونهمه اطمینانی که اون لحظه نداشتم بهش دلداری می دادم. اسکانیای مارال خخخ! البته راست گفته بودم ولی این اسم رو فقط واسه این گفتم که اون بنده خدا حس کنه سوار1چیز عالی شدیم بلکه کمتر بترسه.
ماشین راه افتاد. رفتیم و رفتیم. گدوک اگر اشتباه نکنم. آش. خوردیم و،
-پری اگر بدونی چه برفی اون بیرون داره میاد. تمام جاده سفیده. افتضاحه.
-هی3دروغ نگو!
-دروغم چیه به خدا راست میگم من و2با هم رفتیم بیرون ازش بپرس.
-حالا چی میشه؟
-چیزی نمیشه ولی به نظرم موندیم توی جاده.
دلم ریخت. خدایا مادرم! دلواپسشم اگر بمونم این وسط تا صبح چند تا جمله بهم بده آرومش کنم از پشت تلفن!
مادرم زنگ زد.
-کجایید مادر ما داریم از تلویزیون جاده رو می بینیم وضعیت ناجوره شما ها کجایید!
-چیزی نیست مادری ما1خورده یواش داریم میاییم اصلا نترس به خدا همه چیز خیلی امنه1خورده ترافیک داریم آروم آروم داریم میاییم طرف شما ها!
-ترافیک چیه برفه داره مثل بارون برف میاد!
-طوری نیست ما که اینجا اوضاعمون امن امنه. بهت قول میدم نهایتش تا1من اونجام.
گوشی رو قطعش کردم.
-خدایا من روی هوا به این بنده خدا قول دادم ضایعم نکنی!
جاده فیروزکوه نمی دونم چه وضعی داشت که راننده ازش نرفت. زدیم داخل هراز. یا حضرت علی این چه مدل رفتنه واسه چی عقب و جلو میشم؟
هر3تا خواب بودن. من صدا ها رو می شنیدم و تکون ها رو حس می کردم. 1خورده گاز، 1ترمز با صدای قیژ قیژ. باز1خورده گاز، باز1ترمز با صدای قیژ قیژ.
-خدایا به خودت سپردم فقط خودت. من نمی خوام امشب اینجا بمونم منو ببرم خونه!
1بیدار می شد و با گوشیش مسیر رو برام می گرفت و دوباره چرت می زد. توی راه آمل بودیم. هراز خیال تموم شدن نداشت. خدایا سپردم به خودت منو ببرم خونه! امشب منو ببرم خونه! همین امشب!
هراز عاقبت تموم شد.
-آخ خداجونم شکرت!
حدود های آمل مادرم زنگ زد.
-مادری ما حوالیه آملیم.
-از هراز دارید میایید؟
سوتی داده بودم. جغرافیای لعنتیم هیچ زمانی خوب نبود.
-هراز؟ آره خوب چیزه تموم شد الان ازش اومدیم بیرون.
-خدا نگفتم؟ حالا تو می خواستی گولم بزنی؟ از هراز؟
-طوری نیست عزیز جان ما داریم وارد آمل میشیم خطر تموم شده من چیزیم نمیشه تا1پیشتم تردید نکن.
از آمل سرعت بهتر شد. خطر کم شده بود و سریع تر می رفتیم. توانم تموم شد. خستگی و استرس شارژم رو رسوندن به انتها. 1بیدار شده بود و من گیج چیزی شبیه خواب بودم.
-بخوابم. به نظرم می خوام بخوابم. بخوابم!
هر چند1دفعه بیدار می شدم بنده خدا1با گوشیش مسیر رو بهم می داد و من باز می رفتم به جهانی که صدا هایی از بیداری داخلش بود ولی جهانه بیداری نبود.
بیدار که شدم هنوز توی راه بودیم. 1دونه بچه شیرین داخل ماشین بود که3حسابی سرگرمش شده بود. 1دفعه هم آورد پرتش کرد بغل من. بچه تپل و به طرز عجیبی بی سر و صدا بود. بغلش که کردم سر کوچولوش رو چرخونده بود بیرون رو تماشا می کرد. 3اومد ازم گرفتش. من بیدار بودم و نبودم. شهر ها یکی یکی رد می شدن. می رسیدیم. رسیدیم.
-بچه ها بریم دفتر 2چایی بخوریم؟
-من نیستم شما3تا برید.
-من نمیرم2و3خودتون برید.
ماشین توقف کرد. پیاده شدیم.
-بمونیم تا آقای فلانی بیاد ببردمون.
-خانم دربست؟
-بچه ها من دیگه نمی مونم. آره آقا چند می گیری ببریم؟
مسیرم خیلی نزدیک بود ولی از11شب گذشته بود و من دیگه جسمم تحمل نداشت. بریده بودم.
-پری بمون زنگ زدیم الان میاد دیگه!
-نه نمیشه نمی تونم من رفتم بچه ها خداحافظ.
امیدوار بودم1براشون توضیح بده واسه چی نتونستم بمونم. اون ها تعجب کردن و1براشون رفع ابهام کرد خخخ! دستش درد نکنه لازم بود بهشون بگه!
رسیدم خونه.
-سلام خونه! خونه امن خودم! بهشت خاکیه واقعیه واقعیه کاملا واقعیه خوده خوده خودم!
خدایا چه قدر هوای این فضای مهربون و فسقلی رو دوستش دارم!
پیش از عوض کردن لباس و حتی پیش از اینکه کیفم رو بذارم زمین، با لباس و با کیف روی دوشم شیرجه رفتم روی تلفن و1زنگ با گوشیه تلفن ثابت به مادرم زدم که ببینه شماره خونه هست و خاطرش جمع بشه که رسیدم. بنده خدا واسم توضیح داد که از تلویزیون جاده رو می دیدن و همه واسم ترسیده بودن و بهش می گفتن واسه چی اجازه دادی بره این جاده هر لحظه داره افتضاح تر میشه که!
طفلک مادرم!
تا تونستم براش شیرین بازی در آوردم که حس و حالش بهتر و بهتر بشه. بعدش نوبت حس و حال خودم بود. دیگه نمی تونستم سر پا بمونم. ولو شدم روی مبل آشنای کنار حال چون اتاق خوابم این شب ها بسیار سرده و روی تخت نمیرم. مبل آشنای داغون خودم! آخ خدا این فضا رو با هیچ کسی با هیچ کسی قسمتش نمی کنم حتی اگر1مهمون خیلی عزیز باشه. تنهایی های مقدس! تنهایی های رویاییه خودم! اینجا وسط این4دیوار امن و بسیار عزیز که دلم نمی خواد با هیچ کسی حتی کوتاه مدت فضاش رو، هواش رو و هیچ چیزش رو تقسیم کنم. خدایا شکرت خدایا شکرت! چه قدر خسته ام! فردا جمعه هست! چه عزیزی جمعه! خدایااا خوده بهشتی شکرت دوستت دارم!
پلک هام سنگین و سنگین تر می شدن. شب آهسته روی خستگی های جسمم دست نوازش می کشید. رویا وسط بغلش تابم می داد و شبیه1ماشین وسط1جاده امن آهسته می بردم تا اون سر آسمون.
-کاش فردا کمی دیر کنه! کاش طول بکشه! خیلی خسته ام!
بابا زمان مهربون خندید و به پلک های بستهم دست کشید.
-بخواب بابا! بخواب!
-بابا زمان! امشب رو به خاطر من1خورده یواش تر برو باشه؟
بابا زمان چنان مهربون بهم خندید که حس کردم مثل پر فرشته های بهشت سبک شدم.
-بخواب بابا! بخواب! جوری میرم که فرصت داشته باشی تمام خستگی هات رو سر مهلت جا بذاری و بری طرف فردا. بخواب بابا! بخواب!
در آخرین ذرات هشیاریم لبخندی رو احساس می کردم که از خنده های بابا زمان و از نوازش های شب مهربون و از تاب دادن های آروم رویا روی چهرهم نقش شده بود.
لحظه ها خوش شب! بابا زمان! موقتا خداحافظ بیداری! سلام به رویا. تا فردا!
سردمه!
سلام.
بچه ها اینجا هوا1دفعه وحشتناک سرد شد داره سرد تر هم میشه. شاید هم فقط من اینهمه سردمه. ولی هوا جدی سرد شده. حالم رو گرفت فردا شب احتمالش می رفت با1سری از بچه ها بریم نمایشگاه شرکت نماد فناوری تهران ولی با این وضعیت هوا و هشدار های پشت سر هم هواشناسی امنیت جاده ها1خورده زیر سؤال رفت و به نظرم سفر بی سفر. چه قدر منتظر این نمایشگاهه بودم و حالا خودم باید با بچه ها حرف بزنم و بگم بیخیال بشیم. زدم و گفتم ولی هیچ خوشم نیومد. خوب1خورده عاقل باشم بد نیست. عقل میگه بیخیال شیم و من، بچه ها امشب چه قدر از دست این عقل و اون دل خستهم! سردمه. خیلی سردمه. جدا از هوای بیرون من از درون سردمه. چیزی نشده. یعنی چیز خاصی نشده فقط من داخل سرم1حس عجیب مزخرفی از جنس انجماد دارم. عجیب سردمه. بچه ها پس این آذر و دی واسه چی اینهمه یواش میرن؟ ماه های بدجنس خوب الان تماشا می کنید که چی برید دیگه!
بچه ها3بخش پایانیه آدم برفی رو پشت هم ردیف کردم1جا بفرستم گوش کن! حس می کنم ذهنم از سرمای یخ زمستون قصه آدم برفی یخ زده. خودمونیم! این سرما رو دوستش ندارم. به کسی نباید بگم. از اون سرما های جفنگیه که نباید در موردش به کسی بگم. معمولا این مدل هاش رو به کسی نمیگیم. نمیگم. ولی واسه چی؟ واسه چی اینجا نگم؟ من سردمه خیلی هم شدید سردمه. خدایا خاکت چه سرده میشه بغلم کنی؟
جدی امشب عجیب دلم می خواد خدا بیاد پایین بغلم کنه. نمی فهمم چم شده. الان اگر1کسی بیاد بهم بگه پریسا تو دقیقا چه دردته فقط میگم سردمه! به خدا واقعیت رو میگم خدایا بیا بیدار شو من امشب عجیب سردمه واسه چی تو حواست نیست آخه؟ خوابم میاد. اندازه1عمر اشتباه رفتن خوابم میاد! خدایا خوابم میاد. از جنس سرما، از جنس خاکت، از جنس آذر ماه و دی ماه سردت، از جنس سنگینیه تاریکی های کثیفه جهانت، همون هایی که حتی با صداقت های از ته دل هم پاک نمیشن، به جهنم که نمیشن، از جنس تمام سکوت هایی که دیگه واسه شکستنشون نه منتظر میشم نه تقاضا می کنم، از جنس تمام خستگی هایی که هرچی سکوت می کنم تمومی ندارن خوابم میاد. خوابی از جنس خالص انجماد. دارم منجمد میشم. برخلاف ماه هایی که گذشتن نه به در و دیوار می زنم، نه گریه می کنم، نه هوار می کشم نه تلاش می کنم. کاری نمی کنم چیزی نمیگم حتی حس ندارم که بخوام. از بس منجمدم امشب. به طرز بی توصیف دردناکی حس انجماد دارم امشب. حتی حس ندارم که افسرده باشم. فقط چنان بد سردمه که واقعا دارم می لرزم. شومینه رو زیادش کردم اتاق شد جهنم ولی من همچنان سردمه. خدایا فقط بغل خودت رو می خوام امشب. بیا امشب1خورده بغلم کن من واقعا در حال انجمادم امشب! خدایا به خدا!
خدایا از خاکت چی آفریدی آخه! مگه میشه آخه! اینهمه شب! اینهمه سنگین! اینهمه، … دلم1خواب می خواد تا هر زمان که لازم باشه. تا هر زمان که بعد از بیدار شدنم دیگه سردم نباشه. تا قیامتی که راست ها مشخص بشن و من بتونم بگم دیدی گفتم؟ دلم می خواد این سرما بره. دلم صبح می خواد. صبحی که نمیاد! نه! دیگه دلم نمی خوادش! دیگه نمی خوامش! دلم فقط می خواد این مدلی سردم نباشه! از این سرما می ترسم. خدایا این ترس هم سرده. تمام این شب بی انتها تمام خاکت تمام خلقتت سرده! از شدت این سرمای نکبت کم مونده روانی بشم. کاش می شد هنوز خواب بودم! کاش می شد بیدار نباشم! کاش هنوز خواب می دیدم. کاش اصلا هیچ چی نمی دیدم حتی خواب ولی بیدار نبودم! کاش اینهمه سردم نبود! دیگه نمی تونم. خدایا باور نمی کنی ولی ذهنم دستم تمام موجودیتم در آستانه انجماده امشب.
دیگه نمی تونم. خیلی سرده خیلی!
دیگه نمی تونم!
سلام بر انجماد!
سلام به همگی. بیدار شید ببینم! به چه جرأتی در حس آرامش شناورید اون هم اینجا؟
حواسم هست که مدتیه زیاد نیستم. به خدا الان عجیب حس نق زدن دارم. بچه ها خیلی گیر کردم در کسریه زمان. صبح تا ظهر که نیستم. بعدش هم که می رسم خونه فقط1شنبه ها و5شنبه جمعه ها بعد از ظهر ها خونه هستم. باقیش رو میرم کلاس. زمانی هم که از کلاس ها بر می گردم باید تمرین های بافتن ها و پیانو رو انجام بدم. این اواخر چند تا سفارش مروارید هم گرفتم که مروارید هاش سنگ هستن بسیار ریز هم هستن باید با نخ های خیلی نازک بافته بشن و خلاصه کم مونده بزنم زیر گریه. بابا گفتم این بافتن ها رو دوست دارم نباید داخلشون خفه شم که! این سفارش ها رو تمومشون کنم بلکه1خورده آروم بشم یعنی زمانم بیشتر بشه. طبق معمول باز تمرین پیانوی نفلهم موند واسه دقیقه90.
اینترنت گردی هام هم محدود شدن به گوش کن. میرم محله می چرخم پست می فرستم کامنت می فرستم بعدش هم سیستم خاموش خیز به سوی کار های جا مونده در زندگی واقعی.
شکلک داغون و بسیار داغون و محتاج آرامش و از این شکلک خسته ها!
بچه ها با تمام این ها همچنان سکوتم رو دوست دارم. 1طور عجیبی درش فرو رفتم. بین مردم عادی می چرخم، بهشون جواب میدم، باهاشون می خندم، ولی به محض اینکه کارشون باهام تموم میشه و مشغول1چیز یا1نفر دیگه میشن به سرعت و به وضوح بر می گردم در سکوت دوست داشتنیه خودم و همون جا می مونم. غمگین نیستم. افسرده نیستم. بریده نیستم. فقط خسته ام. نمی دونم1جور حس خستگی بی توصیفه که ولم نمی کنه. دلم می خواد تنهایی هام رو حفظ کنم. داخلش شناور بشم و کتاب بخونم و مروارید ببافم و بخوابم و بلند شم و قهوه دم کنم و موزیک گوش کنم و همه کار که دلم می خواد کنم در کمال شادی و رضایت و آرامش ولی در تنهایی. در سکوت. بدونه حضور هیچ کسی. حتی رفیق های خیلی رفیق.
نمی دونم این مثبته یا منفی ولی من فعلا این مدلی شدم. اینجا رو همچنان دوست دارم خیلی هم زیاد ولی زمان پیدا نمی کنم بهش برسم. امیدوارم این هفته که گذشت1کوچولو اوضاع شروع کنه به سبک تر شدن. و این2ماه که سپری شد اوضاع بیشتر شروع کنه به سبک تر شدن. اگر بشه. امید همیشه هست پس من امیدوارم.
دیگه چی می خواستم بگم؟ آهان تصمیم داشتم1داستان نیمه کوچولو بنویسم ولی نه زمانش هست نه حسش. بچه ها1مرخصیه حسابی می خوام از همه چیز. از همه چیز. دلم می خواد1مدتی هر مدل دلم می خواد بچرخم. ببافم. بخوابم. بخندم. ولی با خودم. نه با کسی. فقط در هوای خودم. میگم به نظر شما من با1معجزه ناممکن به شفا فکر کنم آیا؟
هیچ چی در مجموع اومدم که اومده باشم. باز هم گفتنی های جدی تر داشتم و دارم ولی الان حسش نیست حس نوشتنم دیگه تموم شد اگر واقعیتش رو بخواید زمانم هم تموم شد کلی جا موندم باید این3تا ستاره فسقلی رو هم ببافم بلکه خلاص بشم و من سرم به اینترنت و اینجا گرم شد جا موندم.
میگم بچه ها! 1چیزی! خیلی جدی، خیلی سفت، زندگی حسابی قشنگه. زندگی قشنگه زندگی قشنگه زندگی قشنگه آهاااایی هوار می زنم زندگی قشنگه خیالم نیست تویی که یواشی چپکی تماشا می کنی با کله کجکی از اون سوراخیه1چشمی داری اخمی نگاه می کنی بعدش کله کج می کنی اون یکی چشمت رو می ذاری دم سوراخی بیشتر اخم می کنی داری داخل سرت میگی این خله. خل باشم خل ها هم دل دارن و من با تمااام دلم هوااار می زنم زندگی قشنگه. تو هم خوشت نمیاد خوب بی خود که نمیاد مگه دست خودته باید خوشت بیاد! عه!
من رفتم به زندگی شلوغ و گریه درآر خودم سر و سامون بدم که فردا خیلی عقب نباشم. باز میام تو هم اخم هات رو باز کن وگرنه میدم اینجا قلقلک بارونت کنن تا دیگه جرأت نکنی یواشی چشم غره بهم بری واسه این اراجیف پرونیم.
دیگه واقعا بسه من رفتم. وایی از کاربریم شوت شدم بیرون الان کی حال داره بره رمزش رو کپی پیست کنه وارد بشه! وردپرس بدجنس!
بچه ها من رفتم شما هم بلند شید و باور کنید که زندگی عالیه!
شااااد باشید همگی تا همیییییشه!
سلاااام به همگی.
بچه هااا امروز من سر کار نرفتم. اون معجزه قشنگه رو خدا فرستاد و سر کار بی سر کار خخخ!
اگر بدونید چنان کیفی کردم که نگو. از این1دفعه ای های شیرین و بسیار شیرین عجیب می چسبه. تا11هیچ کار مفیدی نکردم. قهوه و موزیک و ولگردی. بعدش هم البته کار مفیدی نکردم جز باز هم موزیک و1کوچولو بافتن و هیچ چی دیگه! عصر هم خونه خاله و بازی با فسقلی2ساله دختر خاله که عجیب خونگرمه و من1جور ناجوری دوست دارم این بچه رو! معمولا با بچه ها خیلی نمی پریدم نمی فهمم این بچه رو واسه چی اینهمه شدید دوستش دارم. وروجک صورت کوچولوش رو میاره بوس کنمش بعدش میره باز یادش میره دوباره میاد بوس کنمش باز میره این دفعه میاد پسته نصفه خوردهش رو میاره واسهم کلی هم ذوق می کنه. کوچولوی مهربون! بهش میگم لیمو. نمی دونم واسه چی ولی بهش میگم لیمو! عزیزِ دلم!
امروز خوش گذشت. الان هم اینجام.
بچه ها برف اومد ولی خیلی زیاد نیست بیشتر سرماش فلج کرده همه جا رو. البته واسه من بد نشد. نه بچه کوچیک دارم که اذیت بشه نه از خونه بیرون رفتم که اذیت بشم خلاصه حسابی خوش گذشت ولی بیچاره بقیه!
اینجا هواش وحشتناک سرده. چنان سرده که واقعا نمیشه تحملش کرد. بیرون رفتن و تاب آوردن مرد می خواد که من نیستم.
واقعیتش1عالمه حرف داشتم الان اومدم اینجا بگم تمامش داخل سرم به هم ریخت و حس گفتنشون هم نیست. از دیروز. از پریشب. از حس و حال خودم در پریشب و دیروز که کاملا جدا از هم بودن و به همدیگه هیچ ربطی نداشتن و اتفاقا کاملا متفاوت هم بودن. از امشبم. از حس و هوام. از خودم و دلم و مهمونیه کوچولوی خاطره هایی که1خورده یواشکی، …
بچه ها! شیرین های دیروز گاهی امروز ها چه تلخ میشن! اون قدر تلخ که دلت می خواد1چیزی هم بپردازی تا یادت بره که اصلا وجود داشتن. خیلی ها میگن اتفاقا عالیه که یادشون کنیم و بگیم یادش به خیر و کلی هم از شیرینی هایی که گذروندیم بخندیم و خوش باشیم. ولی من میگم یادش به خیر و نمی خندم. دوره می کنم و می رسم به پایانش و، … کاش اصلا نبود که پایانش اونهمه، … کاش از همون اول کنار می موندم فقط به تماشا. فقط به تماشا! چی شد که از جام پا شدم و، …
بیخیال مثل اینکه1خورده زده به سرم. امشب از اون شب هاست که دلم می خواد در مورد هرچی داخل سرم چرخ می زنه با1کسی حرف بزنم. نمیشه. گفتن نداره که! چیزی عوض نمیشه که! چیزی حذف نمیشه که! اصلاحی در کار نیست. کار هیچ دستی نیست. گاهی1چیز هایی نمیشه که نمیشه. واقعا شدنی نیست. چون نباید بشه. بلد نیستم توضیحش بدم. گاهی پرده ها میرن کنار و اون طرفش مشخص میشه. بعدش پرده ها بر می گردن سر جاشون ولی چیزی که دیده شد دیده شد. از کجای خاطر میشه پاکش کرد. ترسیمی که در خاطر و در خاطره داغون شد رو دیگه نمیشه درستش کرد نمیشه! خاطرم هست1دفعه به1کسی گفتم. اون بنده خدا گفته بود میشه همه چیز بشه شبیه اولش و من گفتم نمیشه. چه قدر اون شب دلم می خواست باور کنم که میشه. نکردم و امشب سر بلندم از این ناباوریم. نمی شد. و اگر من اون شب به اون ناباوریم نمی چسبیدم، الان بد شرمنده منطقم می شدم. ولی کاش می شد!
نه بابا چیزی نیست. خیال ندارم بزنم به گریه زاری و هوار های همیشه. فقط1کوچولو، اگر به کسی نگید، دلم تنگ شده! دلم تنگ میشه! حالا ها باید دلم تنگ بشه! اینجا! بی سر و صدا! یواشکی! 1خورده تاریک! 1خورده خیس! خیلی تلخ! خیلی دردناک!
دلم خیلی تنگ شده بچه ها!
می دونم که دیگه نباید دلم تنگ بشه. می دونم که دیگه نباید دیروز ها رو بخوام. می دونم که اگر هم پیش بیاد، اگر پیش بیاد، من باید اون قدر عقل داخل سرم باشه که اجازه ندم دیگه تکرار بشه. اجازه نمیدم. حتی اگر دلم خودش رو آتیش بزنه باز هم اجازه نمیدم. نباید اجازه بدم. می دونم که دیگه هرگز هیچ چی شبیه اولش نمیشه. می دونم که این قاعده تمام آبادی ها و ویرانی هاست. می دونم که این واقعیته و عوض کردنش نه درسته و نه اصلا شدنی. تمامش رو می دونم ولی با تمام این ها، دلم تنگ شده بچه ها!
چند شب پیش حرفش که شد، یعنی حرفش نشده بود1چیزی پیش اومد که من باز هوایی بودم. یواشکی. و1کسی بهم می گفت ببین پریسا اینکه تو الان می بینی از همون اولش هم این مدلی بود فقط تو اشتباهی می دیدیش. پریسا چیزی عوض نشده جز بینش تو که الان آگاه شدی و اون زمان دیده های الانت رو نمی دیدی. تمامش همونه که بود فقط تو اولش نمی دیدی و الان داری می بینی. اتفاقا باید ممنون اتفاق ها باشی چون توفانشون پرده ها رو از جا کند و پرتشون کرد1طرف تا تو اصل داستان رو ببینی. تصور کن طول می کشید و1جایی در1فاجعه خیلی سیاه تر می فهمیدی. بیا باور کن که از همون اولش هم تابشی در کار نبود. اونی که تو دیدی روز نبود. چیزی نبود جز1آتیش بازیه کوتاه مدت که نگاه تو جای صبح عوضی گرفتش. این رو باور کن و خلاص بشو!
حرف های اون آدم درسته. هرچی پیش تر میرم بیشتر باورم میشه ولی این باور تلخه. ترجیح می دادم باور نکنم و حالا می بینم که لازمه. لازمه این نقطه دردناک از باورم هم عوض بشه شبیه خیلی چیز هام که این روز ها در حال تغییره.
باورم رو شبیه بینشم عوض می کنم. شاید1کوچولو زمان ببره ولی عوضش می کنم. اما نمی تونم ای کاش رو نگم. ای کاش این مدلی نبود. ای کاش می شد این مدلی نباشه! ای کاش اون سرابی که دیدم واقعی بود. شبیه تصوری که در گذشته داشتم! تصور1واقعیت سفید. تصور1حقیقت به رنگ رویا در این جهان سنگیه تاریک لعنتی! کاش می شد!
بیخیال باز امشب زدم به جاده دلتنگی. دیماه داره میاد. به نظرم تا بیاد و نیمه اولش سپری بشه من این مدلی هستم و گاهی میرم شونه خاکیه جاده. احتمالا بعدش شاید یواش یواش برم طرف عاقل تر تر شدن. آذر امسال و نیمه اول دی باید سپری بشن و همراه خودشون1ورق از غبار نرم و1دست از جنس زمان روی آذر و نیمه اول دیماه سال گذشته بکشن تا درصد جاده خاکی زدن هام شروع کنن به کمتر شدن.
کاش این رو رمز بهش بدم آخه انتظار ندارم جز خودم کسی از این خط ها چیزی دستش بیاد. خودم هم نفهمیدم چی نوشتم. ولی بیخیال اینجا هر مدل دلم بخواد می نویسم. جدی این کارم عجیب مسخره هست ولی این مدلی دلم می خواد. این مدل بی سر و ته نوشتن رو داخل1فایل معمولیه ورد هم میشه انجامش داد و سبک شد ولی من اونجا سبک نمیشم باید هرچی دلم می خواد بیام اینجا بنویسم تا سبک بشم. نمی فهمم واسه چی. نمی فهمم!
گاهی بهش که فکر می کنم خندم می گیره. من اینجا رو تمدیدش می کنم تا بتونم داخلش بی سر و ته هایی شبیه این پست رو بزنم. واقعا که! خوب مگه چیه؟ دلم می خواد. جای کسی رو که تنگ نکردم اینترنت حسابی وسیعه چی میشه اگر من1گوشهش رو کنم مال خودم و این مدلی جفنگ بارونش کنم! عاقلانه نیست که نباشه! خوب که چی!
آخجون باز هم آشنای این روز های ذهن پریشان خودم! خوب که چیه عزیز! کاش این به دلتنگی هام هم جواب می داد ولی این1قلم رو کاریش نمی کنه! فعلا که نمی کنه شاید بعد ها بتونه از پس این هم بر بیاد! یعنی زمان هایی که شبیه امشب دلم تنگ شد بتونم بگم خوب که چی! عالی میشه ولی واسه چی هنوز نگفته حس می کنم پشت پلک هام سوخت؟ این قطره ها داستانشون چیه؟ واسه چی بارون میاد؟
کاش می شد1چیزی شبیه شعر می نوشتم امشب! نمیشه حسش نیست. شاید فردا. شاید هم1زمان دیگه! فعلا دیگه نمی خوام بنویسم. یعنی می خوام ولی دیگه نمیشه بنویسم. میرم ولو بشم و کتاب بخونم. خوابم میاد.
بعدا دوباره میام. کاش فردا صبح دلتنگی ها برن تا دفعه بعدی که امیدوارم خیلی دیر برسه خیلی! فعلا من رفتم تا بعد!