سلام به همگی. میگم1چیزی! اساسا خوش می گذره آیا؟ بگید بله!
تا فراموشم نشده بگم که امیر پدرم رو در آورده. از زمانی که واسش از گوش کن و پیام کامبیز گفتم هر دفعه یادش میاد و مربی اصلی نیست یا هست و حواسش نیست سؤال پیچم می کنه که اون سایته رفتی؟ بچه های اون سایته چیکار می کنن؟ تو بهشون چی میگی؟ اون ها کجان؟ تو چه جوری میری پیششون؟ منو ببر ببینم، الان بهشون فلان چیز رو بگو؟ اونی که گفت منو ببری اونجا الان منو ببر باهاش حرف بزنم، خلاصه حساااابی روانم رو از دور خارج کرده یادش هم نمیره. کاش می شد1طوری1دفعه نشونش می دادم اونجا رو بلکه دست از سرم برداره. بهش گفتم پیامش رو به اونجا و شما ها می رسونم و میگم که حرفتون رو می زنه. خیالش1کوچولو راحت تر شد و وایی فردا2شنبه هست و حتما باز می خواد بپرسه خخخ!
خوب این از این! حالا باقیش.
بچه ها1چیزی بگم؟ به جان خودم این روز ها معتقدم مثبت دیدن باید دوره اجباری داشته باشه.
به خدا بچه ها اگر تا چند وقت پیش کسی بهم می گفت مثلا فلان اتفاق رو مثبت هم میشه دید و تو مثبت ببین و آسون بگیر و از این چیز ها، آخ که چه قدر دلم می خواست طرف رو خفهش کنم که حالا تو شعار توی سرم نزنی کسی نمیگه لالی. حرف نزن مگه مجبوری آخه؟ این کجاش مثبته؟ شما فقط حرف نزن!
خلاصه این احوالات پیشینم بود و هنوز شاید باشه نمی دونم ولی حس می کنم حالا ها خیلی مثبت بین تر شدم و در نتیجه خیلی سیاه ها رو خیلی ساده تر از گذشته تحمل و حتی حل و فصلش می کنم. برام جالبه. انگار وارد1جهان دیگه میشم. خوشم میاد بچه ها!
این وسط بین اتفاق های کوچیک و بی مزه ای که هر روز1000تا1000تا در اطرافمون وول می زنن، گاهی1چیز هایی پیش میاد که دقیقا میشه از2طرف کاملا متفاوت تماشاشون کرد و در نتیجه زاویه بینش خودم بهشون، میشه واسشون گریه کرد یا خندید. بستگی داره چه مدلی ببینیمشون.
میگم من هیچ زمانی در چند تا امر موفق نیستم. یکیش خلاصه نویسیه، یکی دیگهش هم مقدمه چینیه درست و از مقدمه صاف رفتن و رسیدن به اصل مطلبه. الان هم نمی دونم چه مدلی باید برسم به اصلش پس از روی دیوار می پرم میرم سر اتفاقه که البته اتفاق بزرگی نبود ولی تا پیش از این می تونست حسابی تر از حسابی حرصیم کنه ولی این دفعه حرصیم نکرد و به چه سادگی رفع شد و این رفع شدن رو مدیون زاویه نگاهم شدم.
بد شروع کردم ببخشید. دست خودم نیست بلد نیستم.
جمعه بود. همین جمعه ای که گذشت. تنها بودم. هیچ فقره نفر اعم از بینا و نابینا در اطرافم نبود و داشتم از تنهاییم شبیه اکثر مواقع لذت می بردم. کار های عقب افتاده ریز زیاد داشتم. گفتم بلند شم انجامشون بدم. پا شدم سرم گرم شد به ریزه کاری هایی که به نظر نمی رسید اونهمه زمان ببره ولی برد و به خودم که اومدم دیدم2ساعتی میشه درگیرم.
-خوب تمامش تموم شد! بسته کاغذ سفید ها بره سر جای خودش، آخیش، و حالا، … وایی! اوخ! واااآاااییی خدا این چیه؟
چشمتون جز روز مثبت نبینه! در1لحظه حس کردم کاغذ بارون شدم. 1دسته کارت و کاغذ های ریز و درشت بود که از بالای قفسه سرازیر شد روی سرم و حسابی گل بارونم کرد. به خودم که اومدم روی سر و شونه هام و پایین پا هام و کل اطرافم پر بود از کاغذ! چند لحظه حیرت زده وا رفتم. فایده نداشت باید می فهمیدم چی شده و فهمیدم. بعد از مرحله حیرت، فکرم جنبید که باید حرکت کنم.
کاغذ های روی سر و جونم رو ریختم پایین و وسط اون ویرانی نشستم و دست بردم و اولین کاغذ رو برداشتم. بر حسب غریزه، اولین حرکتم برای شناسایی، دست کشیدن روی کاغذ بود که شکر خدا1گوشهش دستم به نقطه های آشنای بریل خورد و با خوندنش فورا دستم اومد که چه بلایی سرم اومده.
من1عالمه شماره دارم که اون لحظه حس ثبتش نیست و موقتا روی کاغذ به خط بریل می نویسمشون و میگم دفعه بعد که این ها چند تا شدن همه رو با هم داخل گوشی ثبت می کنم. بعدش این شماره ها زیاد میشن و زیاد میشن و می ذارمشون کنار هم واسه زمان مناسب که البته مدت ها بود که نمی رسید و اگر بخوام صادق باشم شکلک تنبلی و از این چیز ها. تا اینکه جنابان کاغذ های شماره نوشته از امانت داری خسته شدن و اون لحظه فرصت رو غنیمت شمردن و با1حمله دسته جمعیه ناجوانمردانه غافلگیر و گرفتارم کردن.
-آآآآخخخخخ خداااا نههه!
نق فایده نداشت. حالا که به اینجا رسیده بود باید حلش می کردم. همونجا نشستم و گوشی به دست مشغول شدم. کم و بیش خاطرم بود چه شماره هایی در انتظار ثبت داشتم و باز جای شکرش باقی بود که تقریبا می دونستم چی به چیه. و باز هم بیشتر جای شکرش باقی بود که شماره ها رو بریل نوشته بودم وگرنه این وسط بینا از کجا گیر می آوردم!
خلاصه خوندم و نوشتم و ثبت کردم و کاغذ کنار گذاشتم و باز خوندم و باز نوشتم و همین طور تا حدود های ظهر.
کاغذ ها داشتن تموم می شدن و1سری از شماره های مهمم هنوز زیر دستم نیومده بود.
-ای بابا پس کو؟
به آخر صف کاغذ ها رسیدم ولی نبودن که نبودن.
-خوب شاید پرت شدن1گوشه! کاغذه دیگه سبک بوده رفته1طرفی من هم که نمی بینم! اه این چشم های،… بیخیال. با نق زدن کاغذه پیدا نمیشه بذار ببینم!
بلند شدم به گشتن. یعنی وجب به وجب اتاق رو گشتم. چندین دفعه هم گشتم. نبود.
-خدایا پس کو! ایول ایناهاش رفته زیر پام پیداش کردم!
شیرجه رفتم روی سر کاغذه و، …
-اینکه شبیه قلب خودم صافه که! پس کو نوشته های بریلش! داخل پرانتز، شکلک اعتماد به نفس فوق کاذب. پرانتز بسته ادامه متن. نیستش که! یعنی اون ها رو ننوشتم؟ پس این چیه؟ واسه چی هرچی فکر می کنم اصلا خاطرم نیست روی چه مدل کاغذی اون شماره ها رو نوشته بودم؟ اصلا کاغذه چه شکلی بود؟ چه قدری بود؟ اصلا اون شماره های کوفتی رو بریل نوشته بودمشون یا نه؟ اون شبی که گفتم واسهم بخونن، بعدش لوح بریل دم دستم نبود، بعدش کاغذ ها بیشتر از یکی بودن، یکیشون هم بزرگ بود، چند تا دیگه شماره هم بود، بعدش گفتم1کسی تمامشون رو روی1دونه کاغذ بینایی نوشت داد دستم، کاغذش چه مدلی بود؟ بعدش چی شد؟ نوشته های روی اون کاغذ رو عاقبت بریل کردم یا نه؟ خدایا خاطرم نیست! الان این کاغذه چیه؟ نکنه همون بینایی نوشته باشه و من اصلا اون چند تا شماره رو بریل نکردم؟ خوب باید منتظر بشم1بینا بیاد ازش بپرسم! منتظر بشم آیا؟ فقط واسه خاطر1کاغذ فسقلی؟ آخه این هم شد کار؟ فقط2تا چشم لازم دارم خدایا! آخه خدایا آخه خدایااااا!
خوب حالا چند تا کار می شد کنم. یا منتظر بشم و باقیه ثبت کردن هام رو بیخیال می شدم باز هم واسه زمان مناسب، بعدش هم می نشستم حرص می خوردم واسه2تا چشمی که هیچ مدلی اینجا یاری نمی کردن و آخ که اگر من می دیدم و آخ زندگی لعنت بر تو و آخ چه دردیست ندیدن و آخ و … یا کلا بیخیال ماجرا می شدم و می رفتم به فاز ای کاش ها و بیخیال ثبت ها و کاغذ بی کاغذ و از این دیوونگی های دیروزیه مدل پریسایی، این شد2تا،
البته همیشه یا تقریبا همیشه راه سومی هم هست که تا پیش از این امکان نداشت حاضر بشم انجامش بدم. نمی دونم واسه چی. بعضی ها معتقدن از سر غرورم. اون ها میگن من1جا هایی زیادی مغرورم. به خدا بچه ها این مدلی نیست. به نظر خودم که این مدلی نیست ولی باید از دیگران پرسید نه اینکه خودم بگم. به هر حال تا پیش از اون لحظه اصلا خیال نمی کردم به این سادگی حاضر بشم همچین کاری کنم حتی اگر اون شماره های لعنتی رو خیلی خیلی خیلی بخوامشون! ولی اون لحظه به نظرم ساده ترین کار جهان همین بود. چشم و آخ رو بیخیال شدم. بلند شدم1چیزی انداختم روی سرم و از در خونه زدم بیرون. 2قدم اون طرف تر واحد همسایه بود. در زدم و منتظر شدم تا خانمه اومد باز کرد.
-سلام خانمی. ببخش مزاحمت شدم. من به نظرم روی این کاغذه چند تا شماره دارم میشه لطفا واسم بخونیدش؟
طرف کاغذه رو گرفت و گشت و، …
-این کاغذ تبلیغ آشپزخونه فلانه.
بعدش هم در جواب لبخند از جنس حیرت من با1لحن زیادی مهربون و گناهیی پرسید:
-می خوایید غذا سفارش بدید؟ لیست غذا هاش رو هم بخونم؟
اون لحظه به اینکه در گذشته چه مدلی می شدم فکر نمی کردم. زمانش رو نداشتم.
-نه ممنون بعد ها شاید غذا هم سفارش بدم الان شماره های روی کاغذه رو می خوام اگر لطف کنید ممنون میشم.
این لبخنده اون لحظه جاش بود یا نه نمی دونم ولی همچنان روی قیافه نکبتم جا خوش کرده بود و نمی رفت. طرف باز گشت و گشت و پیدا نکرد.
-اینجا فقط شماره های آشپزخونه هست. بخونم براتون؟
خدایا حالا چی؟ مگه از رو می رفتم؟ نمی رفتم که!
-بله بخونید ممنون.
بنده خدا شماره های آشپزخونه ای که لازمم نمی شد رو به درخواست خودم برام خوند و من بعد از تشکر کاغذ رو ازش گرفتم و با همون لبخند نیمه ملیح برگشتم خونه.
-خوب این هم از این! شماره های من داخل کاغذه نبود، کاغذ رو اشتباهی بردم پیش این خانمه، طرف خیال کرد من امروز شل بازی در آوردم یا اینکه مامانم واسم آش نپخته گرسنه موندم زدم به کاغذ خونی، چند تا شماره لعنتیه مهم رو هم گم کردم، تمامش هم تقصیرِ، … تقصیر رو ولش کن حالا که این مدلیه شماره های این آشپزخونه رو بذار ثبتش کنم تا یادم نرفته. خدا رو چه دیدی شاید لازمم شد!
شماره ها رو ثبت کردم داخل گوشیم و کاغذ رو گذاشتم پیش باقیه کاغذ هایی که دیگه لازم نبودن و باید می رفتن داخل سطل بازیافت.
-خوب واسه خاطر جمعی بذار ببینم دیگه باطله اون بالا نداشته باشم! عه! این! این! این کاغذی که اونهمه گشتم واسش! این تمام مدت این بیخ بودش و من داشتم دنبالش اتاق رو قل می خوردم آیا؟
بله عزیز هایی که شما ها باشید!
کاغذ گم شده من درست بالای قفسه بود یعنی جایی که من در جریان گشتن های بی حاصلم بار ها از بغلدستش رد شدم و خدا می دونست چند دفعه شونهم رو این کاغذه ناز کرده بود و من نفهمیده بودم. کاغذ رو برداشتم و فقط خندیدم. نشستم شماره های داخلش رو ثبت کردم و کاغذ رو فرستادم پیش بقیه باطل ها.
بین مروارید بافتن هام فکر می کردم چه قدر ساده بود اینکه برم در بزنم و از همسایه واسه خوندن1تیکه کاغذ کمک بخوام. کاری که پیش از این اگر سرم می رفت انجامش نمی دادم. ولی واسه چی؟ واسه چی انجامش نمی دادم؟ مگه چی می شد اگر دفعه های پیش که این مدلی گیر می کردم هم شبیه این دفعه می رفتم کمک می گرفتم؟ اون بنده خدا که حرفی نداشت پس ایراد کجا بود؟
ایراد خودم بودم. نمی دونم اسم این حال و هوام چی بود و چیه. هرچی که بود حالا حس می کنم درست نبود. حالا گیریم که اون بنده خدا خیال کرد، … چی خیال کرد؟ اصلا از کجا معلوم خیالی کرده باشه؟ واسه چی من اینهمه کج خیالم؟ اولا خیالی در کار نبود. دوما گیریم که بوده باشه. اینکه من بی غذا موندم، اینکه آشپزی بلد نیستم، اینکه به این بهانه شماره آشپزخونه رو بردم طرف بخونه تا1چیزی سفارش بدم واسه خوردن، اینکه، … آهایی! بذار اون بنده خدا هر خیالی کرده باشه! اصل اینه که کارم راه افتاد. خیالات ملت رو هم به فرض اینکه وجود داشته باشن، بذار باشن. خوب که چی؟
این خوب که چی این روز ها بد جوری آشناست باهام. اون قدر زیاد که با رسیدن بهش بی اختیار زدم زیر خنده. کسی اطرافم نبود که بگه1چیزیم میشه. پس خندم رو ول کردم تا حسابی بره بالا. خندیدم و باز خندیدم. بعدش هم بلند شدم رفتم پی ناهار و چاییه بعد از ناهار و باقیه زندگی. و در همون حال به این فکر بودم که زندگی چه قدر می تونه ساده و روشن باشه اگر من و افرادی شبیه دیروز های من نخواییم واسه خودمون تاریکش کنیم.
من نه شروع کردن بلدم نه جمع کردن مطلب و نتیجه گیریه پایانی. من فقط خاطره گفتم برداشت ها با خودتون. خودم تصور می کنم این ماجرا خیلی کوچیک بود اما1دفعه دیگه در این مدت و نمی دونم واسه چندین صدمین دفعه بهم یادآوری کرد که زیاد اصلاح و تغییر لازم دارم. بچه ها! زندگی قشنگه. میشه که خیلی قشنگ تر هم باشه اگر خودمون بخواییم. فقط لازمه1کوچولو روشن تر ببینیم و راحت تر پیش بریم. اولش به خودم میگم. خودمی که زیادی با منفی هایی که هست و نیست درگیره. آهایی پریسا! دیگه بسه! تا دیر تر از این نشده بجنب و بیشتر از این سادگی های سفید زندگی رو به سخت دیدن ها و سنگین گرفتن ها نباز!
شما چه طور! موافقید؟
ایام به کام همگیتون!
با تمام این ها، …
سلام باز من اومدم. خوب اومدم که اومده باشم من باید اینجا بیام دیگه!
شب خوبی بود فقط آثارش اجازه نمیده بلند شم از بس خستم.
چند شب پیش1خواب بی سر و ته مسخره دیده بودم. دیروز1بخشیش عینا اتفاق افتاد و خندم گرفت. البته من شبیه داخل خوابم ننشستم کنار نرده تنهایی گریه کنم. فقط سکوت کردم و این رو هم شبیه مواردی که دیشب در موردشون اینجا گفتم پذیرفتم. بعدش عین داخل خوابم خخخ!
دیروز یکی2تا از بچه ها گفتن بریم بیرون. از2روز پیشش گفتن. این دفعه دیگه من نگفتم. اصلا1دفعه هم نگفتم زمانی هم که خودشون گفتن اصرار نکردم فقط بهشون گفتم من موافقم.
دیروز سالگرد خالهم بود. میگم چه سریع گذشت. البته سالگرد اصلیش به نظرم سوم آذره ولی اون ها دیروز گرفتن.
خلاصه من نرفتم. آخه برنامه های اون ها مرتب تغییر می کرد و من زود تر از اینجا قول آخر هفته رو به بچه ها داده بودم. به نظرم درست نرسید که بزنم زیرش. گفتم من به بچه ها قول دادم و حالا جای دیگه برنامه دارم نمی تونم کاریش کنم.
مادرم و باقی رفتن و من جا موندم.
حدود های4بود که یکی از بچه ها زنگ زد که فلان همکارم تماس گرفته که ما امشب بریم خونهشون. حالا تو بیا بریم بیرون تا6بعدش برگردیم و…
براش توضیح دادم که ببین تا من بهتون برسم و ما بریم و به مقصد برسیم خودش از5رد میشه این مدلی نمیشه. طرف گفت خوب میریم1رستورانی همین نزدیک. گفتم که چی؟ گفت1چیز سبک می خوریم بر می گردیم. گفتم من چیز خوردن رو داخل خونهم هم انجام میدم خیلی هم راحتم نه ممنون من نیستم. چند لحظه بعد دوباره زنگ زد. گفت ببین پس ما بیاییم خونهت ببینیمت. بچه ها اگر بدونید من این بحث جالب رو زیر دوش انجام می دادم و طرف می دونست. واقعا واسه1کسی در ابعاد موجودیت من انتظار بالاییه که اینجا نترکه.
-ببین تو مثل اینکه متوجه نیستی اولا من داخل حمومم شما ها بیایید اینجا واسه کی؟ دوما هر آن ممکنه مادرم و خالهم این ها بیان اینجا و شما ها معمولا ترجیح میدید تنها باشیم.
سومیش رو نگفتم و امیدوار بودم که لازم نشه بگم.
-خوب پس این هم نمیشه؟
-نه خیر نمیشه برید خونه همکار شما.
-تقصیر من نبود اون زنگ زد.
-باشه فقط الان اجازه بده من گوشیم رو بذارم کنار تا خیس نشده.
سعی کردم به این فکر نکنم که اگر خودم به جای اون ها بودم چیکار می کردم. ولی مگه می شد؟ دست بردار نبودن. زنگ بعدی بعد از4از طرف یکی دیگهشون بود. و من همچنان زیر دوش. خلاصه مطلب این بود که اون می گفت بیا1ساعتی همینجا ببینیمت. گفتم لازم نیست واسه من نمی صرفه بلند شم بیام شما ها ببینیدم بعدش هم1ساعت بعد برگردم بمونه واسه1زمان دیگه. این ها به نظرم شرط کرده بودن از جا در ببرنم.
-ما گفتیم حالا که این مدلی نمیشه بیاییم اونجا ببینیمت. نمیشه؟
بچه ها خداییش باید حرصم می گرفت دیگه! در اون وضعیت مسخره، سردم بود، گوشی دستم، حرف ناحساب، حالا گفتم خوب که چی ولی نه همه جا.
-یعنی شما ها واقعا خیال ندارید بفهمید؟ دارم میگم نمیشه اولا و دوما رو به اون یکی گفتم. حالا باقیش. سوما این تفریح شما هاست پس خودم چی؟ شما ها تشریف میارید تفریحتون رو می کنید به قول خودتون من رو می بینید بعدش میرید ادامه5شنبه شبتون و من این وسط مهمون داشتم و تمام. لازم نکرده من الان اینجام بعدش هم نمی دونم چیکار می کنم فقط مطمئنم که تفریح می کنم هر مدلی که بشه چون دلم تفریح می خواد شبیه شما ها!
طرف تعجب می کرد که تو واسه چی عصبانی هستی اینقدر من که تقصیر نداشتم تقصیر فلانی بود همکارش زنگ زد واسه چی تو این طوری هستی؟
داشتم به مرز هوار می رسیدم.
-واسه اینکه سردمه واسه اینکه داری از اون حرف های بی سر و ته می زنی واسه اینکه اجازه نمیدید زود تر از اینجا بیام بیرون.
طرف می خندید و می گفت هوا که سرد نیست من سردم نیست با پالتو اومدم پالتو رو در آوردم الان1تا پیراهنم و سردم نیست و از این چیز ها. خدایا آدم از دست این عزیز ها گوشیش رو بندازه داخل چاه خلا!
طول کشید ولی خلاص شدم. رفتم زیر دوش و1مدت بعد اومدم بیرون. هنوز کلی تا5زمان مونده بود. نشستم روی مبل و فکر کردم. من اگر بودم به طرف می گفتم جای دیگه برنامه دارم. مگه نمی شد؟ البته که می شد. همون طور که به مادرم این رو گفتم. پس واسه چی، ؟؟؟
-واسه اینکه دلشون نخواست. اشخاص در انتخاب هاشون آزادن. تو هم آزادی. اون ها به طرف نگفتن برنامه دیگه ای دارن چون این طور دلشون خواست. تو هم باید یاد بگیری که دفعه های بعد به مادرت نگی با اون ها برنامه داری. اون ها انتخابی رو کردن که درش بهشون بیشتر خوش می گذشت. بیشتر از اندازه ای که دلشون می خواست قرار بینتون واسشون نمی ارزید. تو هم اشتباه کردی که جز این فکر کردی و جز این رفتار کردی. پس کی می خوایی یاد بگیری؟
حرف حساب جواب نداشت ولی من حس پذیرش نداشتم. اما نه مثل اینکه این دفعه داشتم. بر عکس همیشه!
بر عکس همیشه این دفعه نه معترض شدم نه دفاع کردم. حتی حرفی در تعیید هم نزدم. فقط سر تکون دادم و بعدش چشم هام رو بستم و سرم رو گذاشتم روی دستم.
-ببینمت! به قول خرمگس همیشه مزاحم، در هر چیزی مثبتش رو ببین! این ماجرا هم بی مثبت نیست. مثبتش اینه که الان نه خونوادت نه دوست هات آزاد نیستن و به من داره خوش می گذره.
خواستم بترکم که پس خودم چی ولی مهلتش پیش نیومد.
-حالا که به من داره خوش می گذره پس عادلانه نیست تو بشینی اینجا چرت بزنی. باید بهت خوش بگذره تا برابر بشیم. پاشو. پاشو بریم!
جم نخوردم. واقعا حالش رو نداشتم. انگار افکارم تمام زورم رو گرفته بود. عجیب بود نه دلم گرفته بود نه گریه داشتم نه حتی غمگین بودم. فقط1مدل بی حسیه تلخ و تهی.
-این اولین دفعه نیست که این کار رو می کنن. نشمردم چندمیشه. دیگه دلم نمی خواد باهاشون بپرم.
-باهاشون بپر ولی شبیه خودشون. دیگه به هیچ انتخابی ترجیحشون نده. واسه خاطر این چیز ها که آدم با دوست هاش بد تا نمی کنه! فقط شبیه خودشون باش تا شبیه امروز از هر2طرف جا نمونی. ولی گاهی هم از همه جا جا بمون تا به من خوش بگذره بعدش هم به خودت خوش بگذره. ول کن! پاشو5شنبه تموم شد بجنب!
آه کشیدم. نمی دونستم جنسش از چی بود. شاید هم می دونستم و حس تحلیل نداشتم هنوز هم ندارم.
-بریم کجا؟
-بریم1جای خیلی20هم واسه من هم واسه تو! این طوری وا رفته نباش بلند شو! چند دفعه از همراهی با من پشیمون شدی؟
در کمال صداقتی از ته دل گفتم فقط1دفعه. اون هم بزرگ ترین همراهیی بود که کردم و چه قدر اشتباه بود هم واسه خودم هم واسه خودت!
در1لحظه حس کردم بین زمین و هوام!
-آخ نه!
-زبون دراز نفله من موافق نیستم هیچ هم اشتباه نبود خیلی هم دلت بخواد! من که دلم می خواد تو هم بی خود دلت نمی خواد زود باش پسش بگیر وگرنه اینقدر قلقلک میدم تا، …
-نه قلقلک نه الان آماده نیستم نمی خوام قلقلک بدی!
-آماده نیستی؟ خوب بهتر تلافیه اون3شنبه شب کزایی هم درمیاد عدم آمادگیت رو خودت از وسط اتاق حذفش می کنی تا دیگه به حساب من کثیف کاری راه نندازی.
-نه تو رو خدا قلقلک نده!
-حاضر شو بریم تا واسه خاطر اون شب و جواب امروز به فرش شستن ننداختمت!
شب خوبی بود. سنگین و سبک. شلوغ و آرام. اتفاقا وسط هاش1خورده هم با واتساپ گوشیم ور رفتم و چند تا پیام هم با یکی2تا از واتساپی ها فرستادیم که نه مثبت بود نه منفی فقط پیام بود و بس! وسط تفریحات و واتساپ بازی! پس من کی درست میشم؟
آخر شب، نمی دونم چه ساعتی بود، داغون از خستگی جسم داخل امنیت خونه بودم. مادرم شب برنگشته بود و همگی خونه اون یکی خالهم توی شهرشون مونده بودن و دلواپس این طرف نبودم. نمی دونستم ساعت چنده فقط می فهمیدم که دیر وقت بود و من از خستگی واقعا بی کمک نمی شد وایستم.
افکارم ولی همچنان پرواز می کردن و هر جا دلشون می خواست در1حالت نیمه هشیار می چرخیدن.
-ترجیح های من. انتخاب های ما. من انتخاب آخرم. آخری ترین!
-پریسا! وسط خواب و بیداری هم ول کن نیستی؟ اگر میشه هزیون بگی پس میشه بشنوی. گوش بده! از اون طرفش ببین! ما آدم ها همیشه به چیزی دستمون می رسه که اندازه شایستگی هامونه. اینکه تو بین این چند نفر انتخاب آخری باشی شاید مشکل تو نباشه. واسه چی1دفعه تصور نمی کنی تو بیشتر از اون می ارزی که زمان های پرت اون ها رو پر کنی؟ ببین پریسا! گاهی باید رها کرد. اگر از دست رفته ها، هرچی می خوان باشن، اگر واقعا ارزش داشته باشن، اگر تو هم براشون ارزش داشته باشی، خودشون بر می گردن. اگر افراد یا عواملی که دور میشن برنگشتن، مشکل در نابرابریه ارزش هاست. یا تو واسشون اونهمه نمی ارزیدی، که خوب کاریش نمیشه کرد، به زور که نمیشه در1بینش خودت رو بکشی بالا، یا اون عوامل اونهمه در زندگیت نمی ارزن که بخوایی به هر قیمتی نگهشون داری. درضمن، با هر کسی، هر موقعیتی، هر عاملی، همون اندازه مثبت باش که دریافت می کنی. اگر اون ها باقیه برنامه های1دفعه ایشون رو بهت ترجیح میدن، تو هم اینهمه به قولی که واسه1آخر هفته بهشون دادی سفت نباش تا چیزی رو از دست ندی.
سعی کردم بگم امشب شب مثبتی بود و من از دستش ندادم ولی صدام در نیومد. نتونستم.
-بخواب! از خستگی تقریبا مردی! بخواب! بقیهش باشه فردا صبح!
خوابم برد. بین شب و اون امنیت متراکم عجیب همراه عطر شکلات تلخ، خیلی تلخ و خیلی شیرین، خوابم برد. چه قدر همه چیز این زندگی رو درست همین مدلی که هست درست همین مدلی که هست دوست دارم! خدایا اجازه بده همین مدلی باشه نه عوضش کن نه کم و نه حتی زیادش کن فقط ازم نگیرش! خدایا ممنونتم!
حالا1وری شدم روی تخت و دارم می نویسم. هیچ نتیجه ای هم نمی خوام از اینهمه وراجی بگیرم فقط دلم خواست بنویسم اینجا. رمز هم بهش، … ندم. مگه چی نوشتم که رمزی بشه؟ دیروز بچه ها داشتن می گفتن که ما گفتیم حالا که امروز برنامه این مدلی شد و ما داریم میریم خونه همکار فلانی، فردا یعنی امروز بریم بیرون. گفتم نه. حالا مطمئن تر میگم نه. حتی اگر زمان هم داشته باشم باز هم نه. حسش نیست! متوجه که هستید! مگه نه؟
ایام به کامتون!
سلام به همگی. شکلک هوار! آخجون دلم خنک شد از چرت پریدید!
چه حال چه خبر؟ زود باشید خبر های خوش بدید که حسابی منتظرم!
بچه ها جدی ایام به کامه؟ این روز ها زیاد نیستم. یعنی اینترنتی نیستم. کلا هیچ کجای اینترنت به اندازه گذشته نیستم. داخل سایت ها، داخل واتساپ، حتی پشت خط تلفن معمولی. این روز ها کلا هیچ کجای جهان مجازی زیاد نیستم.
راستی تا فراموشم نشده، 1خورده هنر های شنبه صبح ها رو خاطرم هست ولی فعلا چون مدل هام رو جزوه نکردم متوقف شدم. رومیزی ها رو همچنان دارم تجربه می کنم، مدل های دیگه رو هم استاد چون مهره بافیه تک نخ بلد بوده و با2نخ کار نکرده در بعضی موارد در حالت آزمایش و خطاییم و خلاصه فعلا فقط خودم تنهایی هنرمند بشم تا بعد باز از اون چیز ها بزنم اینجا.
بچه ها این روز ها1طور هایی عجیبم. خودمونیم، دارم می ترسم. اثر این عبارت خوب که چی داره زیادی زیاد میشه. این روز ها در مواردی دارم به خوب که چی می رسم که هرگز باورم نمی شد در موردشون بی تفاوت بشم. چیز هایی دارن ارزش هاشون رو در نظرم می بازن که تا همین چند ماه پیش واسه نگه داشتنشون حاضر بودم خودم رو نابود کنم. آگاه یا نا آگاه فرقی نمی کرد اصل این بود که نابود می شدم تا حفظ بمونن و اگر از دست رفتن دوباره به دست بیان و اگر ویران شدن دوباره تعمیر بشن و از تصور نشدشون داشتم دق می کردم. در حالی که می دونستم نمیشه و هیچ مدلی نمی شد که باور کنم این نشدن رو.
و این روز ها دارم می بینم که دیگه خیالم بهشون نیست. هرچی هم پیش تر میرم بیخیال تر میشم. اوایل سعی می کردم نبینم. بعدش با خودم می گفتم این سرد شدن هام واقعی نیست تصوره خیاله چون خیلی اذیت شدم حالا در مرحله استراحت بعد از فشارم. بعدش سعی کردم باهاش کنار بیام و نه اینکه بجنگم، ولی در1مرحله نگهش دارم و اجازه ندم پایین تر بره. بعدش تصمیم گرفتم منکرش بشم که نه بابا توهم زدم این حالت فقط تصوره جاش برسه باز ارزش ها همونه و اصلا دارم اشتباهی خیال می کنم. بعدش دیگه نمی شد کاریش کرد. چنان واضح و چنان شدید شد که هیچ چاره ای نبود و نیست جز اینکه بپذیرم.
ارزش های دیروزم دارن به سرعتی خطرناک در نظرم پوچ میشن. و من حالا دیگه باور کردم و اعتراف می کنم که این درسته. بچه ها واسه چی این طوریه؟
پیش از این هر زمان در1مورد خاص این مدلی می شدم، یا به جبر باید ازش می بریدم، تا1جایگزین در ذهنم و در زندگیم جاش نمی ذاشتم و خلأ حاصل از کسر شدن اون مورد خاص پر نمی شد حالم به شدت عجیب غریب بود ولی این دفعه دارم می بینم که دیگه هیچ کجای وجودم منتظر هیچ جایگزینی واسه اون مواردی که داره بیخیالشون میشه نیست. جایگزین واسه چی؟ اصلا مگه چی بودن که واسشون جایگزین بخوام؟ خوب1زمانی بودن که بودن. حالا نیستن. خوب که چی!
امروز صبح زود در1شرایط نیمه خاص سر صبح1لحظه ته ته وجودم از1مورد در گذشته ناخوشآیند1حرکت خیلی خفیف حس کردم که خیلی زود باطل شد و بعدش که بهش فکر کردم با اطمینان به این نتیجه رسیدم که اگر همین لحظه بهم گفته بشه باید فلان مورد رو رها کنی و بذاریش واسه بقیه هایی جز خودت، حتی بقیه هایی که اصلا موافق نبودی این مورد رو بدی دستشون، خیلی بیخیال، بی جنگ، بی آخ، میگم باشه من رفتم مال شما ها! و واقعا بیخیالش میشم. برخلاف گذشته که در اون حالت دیگه نمی تونستم سر بچرخونم و به مورد از دست رفته حتی نگاه کنم، حس می کنم امروز می تونم بیخیال و بیخیال در اطرافش بچرخم و حالش رو هم ببرم و رد بشم اگر لازم بشه. به کسی هنوز نگفتم. پیش از این نمی گفتم که واقعی نشه. واقعی که شد نمی گفتم که قوی تر نشه. قوی تر که شد نمی گفتم تا باورم نشه. باورم که شد نمی گفتم چون جرأتش رو نداشتم. و حالا نمیگم چون در اطرافم کسی اون قدر صمیمی نیست که در این موارد باهاش حرف بزنم. دیگه نه! حس می کنم نگاهم به همه چیز داره عوض میشه. حتی به تعریف صمیمیت ها.
بچه ها دارم می ترسم من واسه چی این مدلی شدم؟ این مثبته یا منفیه؟ تا1جایی حس می کردم مثبته و این لحظه ازش می ترسم. این مدلی نیستم که به کل زندگی بی تفاوت شده باشم. زندگی رو دوست دارم، کار هایی که می کنم رو ازشون خوشم میاد، حسابی جون دوست شدم، می خندم، می چرخم، بهم خوش می گذره، بد هم می گذره شبیه تمام زنده ها که بین لحظه هاشون سیاه و سفید هست، ولی عجیب نسبت به1چیز هایی، …
حتی حیرت می کنم از خودم که فلان مورد رو جدی اینهمه می خواستمش، اینهمه برام مهم بود که در فلان موضوع تکلیفش چی میشه؟ خوب که چی؟ منفی میشه؟ داغون میشه؟ عوض میشه؟ افتضاح میشه؟ می افته نیست میشه؟ خوب بشه. من چی از دست میدم؟ دیگه فلان مورد موجود نیست؟ نباشه! خوب که چی؟
خوب که چی!
بچه ها من چم شده جدی می ترسم از این حال و هوای با حالم خخخ!
جای دیگه نبود اومدم اینجا بگمش هم دلم حرف می خواست کسی در این لحظه این اطراف نیست هم دلم حرف می خواست حس حرف زدن در این مورد با هیچ کسی در اطرافم نیست هم دلم حرف می خواست از مدل نوشتنیش حس نوشتنش هست حس گفتنش نیست و هم دلم حرف می خواست و کلا دلم حرف می خواست اینجا هم می خواست فقط اینجا!
نمی دونم باید دعا کنم این مدلی پیش بره و بمونه یا نه. مزیت این حالم اینه که دیگه دلواپس خیلی چیز ها نیستم. دیگه خیلی نشد ها رو نمی خوام و دیگه واسه خاطر خیلی از باختن هایی که تا چند وقت پیش خیال می کردم باختمشون خیالم نیست. منفیش هم اینه که، … نمی دونم چیه فعلا که منفی نداره تمامش مثبته خلاص شدم از1صری حرص خوردن های مزخرف که اول و آخرش هیچ چیزش به من مربوط نیست.
ولی منفی! منفیش اینه که خیلی ها از این حال و هوام خوششون نمیاد. همراه اون مواردی که بیخیالشون میشم خیلی از افراد اطرافم رو هم دارم ازشون رد میشم. بی صدا و بیخیال دارم بیشتر و بیشتر در سکوت خودم و صدا های جهان واقعیه اطرافم فرو میرم و، …
بچه ها من جدی می ترسم. این در مورد1دیوونه شبیه من خیلی عجیبه. کاش جنبه های منفیش رو نشه و همچنان مثبت باقی بمونه تا همچنان مثبت و آروم باقی بمونم. در جوار جمله این اواخر به شدت آشنای خوب که چی!
به نظرم واسه این دفعه بس باشه. برم1خورده حالش رو ببرم از هر چیزی که در اطرافم پیدا کنم و بشه ازش حال برد!
همگی شاد باشید تا همیشه!
سلااام به همگی. چیه چپ نگاه می کنی1مدتی خاموش بودم بد عادت شدی خیال کردی دیگه نیستم اینجا همیشه در آرامشه به من چه که اشتباهی خیال کردی. من هستم. اگر1زمانی بخوام نباشم اینجا رو می فرستمش هوا. گاهی غیب میشم. گاهی بی صدا میشم. یواشی میام اینجا شبیه تو انگار که این ها که اینجاست رو من خودم ننوشتم. شبیه خودت مهمونانه می چرخم اینجا ها و بعضی هاشون رو می خونم. کامنت نمیشه بفرستم. آدم که به خودش کامنت نمیده که! حتی دیوونه ای شبیه من. ولی توی دلم گاهی کامنت های مثبت و منفی زیر بعضی هاشون می زنم. بعدش هم میرم تا دفعه بعدی. ولی این ها همه فقط گاهیه. بعدش بر می گردم و دوباره اباطیل نوشت هام از اول. شبیه الان.
خلاصه اینکه من اینجام تو هم اگر چرتت گرفته اینجا نمیشه بخوابی بپر1جای یواشِ دیگه.
بچه هااا ستاره بافتن رو یاد گرفتم آخجون! لوزی هم یاد گرفتم آخجون! حالا می تونم چندین مدل رومیزی و زیر لیوانی و زیر گلدونی ببافم. آخ جون!
کلاس های مرواریدم عجیب برام اثر مثبت داشته. نمی دونم چه مدلی توضیحش بدم. کل بعد از ظهر هام جز1شنبه و5شنبه جمعه ها پر شده و شب ها چنان خسته میشم که نه هوای تفکرات منفی به سرم میاد نه حس و حال تفریحات مه گرفته. یعنی بهتون بگم از خستگی می پاشم خخخ! این عالیه. اینکه زمان واسه دیوونه بودن های شبانه پیدا نمی کنم واقعا جای شکر داره و خدایا بی نهایت شکرت!
امروز هم کلاس دارم و نصفه1رومیزیه عجیب غریب رو باید اونجا تمومش کنم. دلم می خواد هرچه زود تر بدونم درس بعدی چیه. تا حالا واسه ستاره و لوزی داشتم خودم رو می کشتم الان منتظر زمانی هستم که بشه جعبه جواهر چند ضلعی و قاب آینه بیضی ببافم. وایی آخجون!
اینجاست که شکلک دیوونه رو باید به کار ببرم تخفیف هم نداره.
راستی1چیز دیگه هم بود که این هفته وحشتناک بهم حال داد. از دفتر انتشاراتی که تکبال رو بهش سپردم ویرایش گر بهم زنگ زد و کلی صحبت کرد. بین صحبت هاش گفت نوشتهم زیادی زیاده ولی در1نگاه سرسری ایشون ازش خوشش اومد و قراره با مدیر انتشاراتی در موردش صحبت کنن. فقط اینکه حسابی زیاده و شاید لازم باشه فصل بندیش کنن و در چند جلد بهش برسن ولی در کل رأیش به نوشته من مثبت بود. بچه ها خیلی دلم می خواد چاپ بشه ولی چیزی که خوشحالم کرد امکان چاپ نوشتهم در آینده نه چندان نزدیک نبود. خوشحالیم از اینه که طرف کلی برام توضیح داد و ضعف و قوت های نوشتن هام رو شمرد و در مجموع از گفته هاش جفتمون به اینجا رسیدیم که از نظر ایشون من خیلی خوب می نویسم. اینکه1ویرایش گر معتقده من خوب می نویسم چنان ذوقی بهم داده که هنوز یادش که می افتم از خوشی مورمورم میشه. می گفت اشتباهات تایپیم زیاد هستن و کلی هم کار روی سرشون ریخته و من باید دسته کم تا چند ماه صبر کنم ولی طرز نوشتنم، توصیفاتم، مدل پیش برد داستانم و رعایت قواعدم تا حد بسیار زیادی خوبه و گفت که از توصیفاتم خوشش اومد و خلاصه حسابی تر از حسابی خوشحالم کرد. دلیلی هم نداشت بهم دروغ بگه اون حتی1دفعه هم منو ندیده بود و تا آخر صحبتمون نمی دونست اون نابینایی که داستان برده بود واسه ناشرشون من بودم. پس ملاحظهم رو نکرده و آخجون!
من خوب می نویسم ایول! یکی از بزرگ ترین لذت هام همیشه اینه که در کاری که دوستش دارم تا هر جا بشه خوب باشم. الان نوشتن و بافتن2تا از کار هایی هستن که بی توصیف دوستشون دارم و طبق گفته اهل فن در این2تا خوبم. عالی نیستم ولی خوبم و ای کاش زمانی برسه که بتونم عالی باشم. وویی بچه ها اگر منتشر بشم همینجا آب زرشک شیرینی میدم خخخ! به من چه که اینجا اینترنته شیرینی واقعی رو چه مدلی بفرستم آخه! عجب گیری کردم ها! مثبت و بخشنده هم که میشی چپ نگاهت می کنن! ای بابا!
دیگه چی بود که بگم یادم رفت. یعنی یادم هم بیاد باید منتظر بمونه. آخه دیرم شده و مثل همیشه باید دقیقه90پرواز کنم و آخرش هم با تأخیر برسم خخخ!
هیچ چی1دفعه شدیدا دلم وراجی خواست کسی هم این اطراف یعنی در جهان واقعی نبود مخش رو با نق زدن های منفی مثبتم بزنم اومدم اینجا رو به هم ریختم حالا هم باید برم.
بچه ها! زندگی قشنگه. نگید حالا حالش مثبته داره چرت میگه! مدارک کتبی اینجا به اندازه کافی موجوده که من در زمان های بد حالی و بسیار بد حالی هم آخر نق و ناله هام می گفتم زندگی قشنگه. پس شعار بی خودی نمیدم.
خدایا! لطفا1کاری کن زندگی از همین امروز واسه همه و همه قشنگ باشه! فرقی نداره اون همه که گفتم دوست هام باشن یا دشمن هام. من دعاشون می کنم تو هم لطف کن و اجابت کن. اجازه بده همه شاد باشن! آمین!
از دیر شدن گذشت اوضاع فوق تأخیریه واسه من فعلا من رفتم تا دفعه بعد.
شاد باشید همگی تا همیشه!
سلام به همگی. بچه ها احوال ایام چه طوره؟ به کامه آیا؟ جز1بله بلند هیچ جوابی شنیده نمیشه. ایام باید به کام باشه. باید! باید!
میگم1چیزی! شعار از محبت خار ها گل می شود رو همه شنیدیم. چه قدر بهش معتقدید؟ من فعلا چیزی نمیگم شما هم نگید. اجازه بدید با هم تا انتهای این خط ها بریم بعدش اگر حوصله داشتید صحبت می کنیم باشه؟
بچه ها ما داخل مدرسه خودمون1امیر داریم که جدی تکِ. من نمیگم که نگید نق می زنی. خداییش تمام مدرسه میگن. از مدیر گرفته تا خدمه. این بچه بچه سختیه. ناسازگار، قلدر، پر حرف، اعصاب خورد کن، در درس حاضر کردن های خونه بسیار بی مسؤولیت، حاضر به جواب، بی بهداشت، خلاصه حسابی1مدرسه رو کرده منتر خودش و هر سال هم داره بدتر میشه. این بچه که از نظر سن و سال دیگه چندان هم بچه نیست، مشکل بینایی و1مقدار هم مشکل حرکتی در ناحیه پا و درصدی هم مشکل ذهنی داره. یعنی چه جوری بگم که حق مطلب رو گفته باشم! هوش اجتماعیش عالیه. اگر بشینی پیشش تا صبح فردا حرف داره بزنه. ولی درسش رو باید جون بکنیم تا برسه. خونواده1جور هایی در برخورد باهاش کج رفتن و مدرسه هم شاید از اول باید مدل دیگه ای برخورد می کرد و نکرد و حالا این بچه در سن اگر اشتباه نکنم16یا17سالگی در کلاس پنجم نابینا و با کتاب های کم توان های ذهنی داره پیش میره ولی کل مدرسه از کادر دفتر گرفته تا مشاور و سرپرست آموزشی و غیره باهاش به مشکل خوردن. در همین امسال که2ماه هم ازش نگذشته این بچه سبب تشکیل1جلسه آموزشیه کاملا رسمی متشکل از ولیِ دانشآموز و مشاور و مربی اصلی کلاس و مربی کمکی یعنی خودم و سرپرست آموزشی و مربی بهداشت مدرسه و دیگه یادم نیست کدوم نفرات از کادر مدرسه شد و چند تا جلسه غیر رسمی اما جدی هم به خاطرش تشکیل شد و دسته کم هر2روز1دفعه داخل کلاس با مربی بحث و دعوا راه میندازه بلند میشه میره دفتر با گریه زاری و داد و بیداد شلوغ می کنه و ناظم و مشاور و همه رو درگیر می کنه که آقا چه کنیم این بشینه درس بخونه ولی تا الان که به جایی نرسیدیم و این دهن به دهن جواب داره واسه تمام حرف ها و مشکل همچنان باقیست. البته فحش توی کارش نیست فقط حرف می زنه حرف می زنه و آخ خدا حرف می زنه و طلبکاره و کم نمیاره. مثلا تا معلم ازش درس می پرسه و میگه باید فلان درس رو دوباره بخونی میگه من نمی دونم فردا بابام رو میارم تکلیفت رو روشن کنه خسته شدم اصلا دیگه سال بعد راضی نمیشم تو معلمم باشی باید معلمم عوض بشه اعصابم خورده و همین طور میره روی روان مدرسه.
این ها رو گفتم که بدونید داخل این ماجرا با چی طرفیم.
این امیر4ساله با ماست. 2سال اول رو من مربی اصلیش بودم و این2سال یعنی سال پیش و امسال من کمکیه کلاسشم. زمانی که با من بود مشکل داشتیم، کار به دفتر می کشید، تنبیه هم می کردمش. البته نه با کتک. فقط در حد قهر های مخصوص. قهر مخصوص یعنی ازش درس می خواستم، بهش درس می دادم، همه چیز درست بود جز خنده ها. با بقیه خنده و حرف غیر درسی داشتم و با این نداشتم. فقط مربیش بودم و زمان قهر هام این مدلی سپری می شد. اون زمان اصلا نمی دونستم این بچه واقعا این قهر هام رو دوست نداره. فقط می دیدم که واسه پیشگیری حرفم رو گوش میده و همین برام بس بود. البته1چیز هایی بهم می گفت ولی چون خیلی حرف می زنه من زیاد توجه نمی کردم. خلاصه با وجود تمام گرد و خاک هایی که می شد مشکل جدی پیش نمی اومد که طول بکشه و دردسر درست کنه.
بعدش هم که کمکی شدم دیگه اصلا جز به موارد درسیش به هیچ چیزش توجه نمی کردم مگر اینکه لازم می شد. ولی واقعیتش داخل هیچ کجای خاطرم، ذهنم، دلم، جای این بچه نبود. بهش احساس وظیفه داشتم ولی به خاطر رفتارش، بی بهداشتیش، قلدریش و ناسازگاری هاش هیچ اثری از مهر در خودم نسبت بهش نمی دیدم. به این بچه که دیگه بچه نیست فقط به عنوان1وظیفه کاری نگاه می کردم. مثل تمام بچه های زیر دستم.
سال پیش مربی اصلی به خاطر سابقه بالای20سالش هر هفته1روز مرخصی داشت و امسال هم همین طور. 2شنبه ها من با بچه ها داخل کلاس تنهام و واقعیتش این چیزی نیست که خیلی بهم حس رضایت بده. بچه ها سخت، مشکلدار و پر دردسرن و من حسابی خسته. سال هاست که سعی می کنم پیش ببرمشون ولی بچه های من آموزش پذیر نیستن. یکیشون به نظرم5یا6ساله زیر دستمه ولی با وجود10سال سن هنوز نمی تونه حتی درست حرف بزنه و شکل هایی که دستش میدم رو تا3بشماره. هر سال از اول شروع می کنم و هر سال هم من و هم مدرسه می دونیم که در مورد این بچه ها موفقیتی در کار نیست ولی باز ادامه میدیم و باز و باز. علت خستگی که حرفش رو زدم اینه. کلاسی که من داخلش زور می زنم پیش بره شبیه تردمیله. هرچی می دوم حرکت به جلو در کار نیست. اینه که خسته شدم. خیلی هم خسته شدم. و اینه که از2شنبه هایی که بار این دویدن و نرسیدن رو تکی می برم حس رضایت ندارم. روز که تموم میشه انگار دیگه از توانم هیچ چیزی باقی نیست.
مقدمه هام دراز شدن. حس کردم باید جو رو تا حد امکان توضیح بدم تا بتونید مجسم کنید.
این2شنبه هم یکی از همون2شنبه ها بود. مربی اصلی نبود و من قرار بود با بچه ها تنها باشم.
-وایی خدایا!
نه این طوری نمی شد روز رو شروع کنم.
-خوب بیخیال. عوضش امروز عصر کلاس مروارید منتظرمه. درضمن ستاره رو هم عاقبت یاد گرفتم. اینهمه دلم می خواست بلدش بشم و آخرش شدم. آخ جون!
در حالی که زور می زدم بی حوصلگیم رو از شروع2شنبه فراموش کنم بلند شدم. آماده شدم و زدم بیرون.
-خدایا دارم میام روز خوبهم رو ازت بگیرم. بهم بده که حسابی می خوامش شبیه هر روز. پیشاپیش ممنون! رنگ کاغذ کادوش انتخابیه خودت باشه لطفا!
شکلک بی شکلک خیلی هم عاقلم.
کلاس منتظرم بود. رفتم داخل. امیر حاضر بود و یکی دیگه از بچه های حسابی پر حرف که شکر خدا آموزش می گیره و جز چشم هاش معلولیت دیگه ای نداره. ولی حسابی حرف زدن دوست داره خخخ!
امیر تکلیف داشت. این پسر حسابی سر تکلیف های خونه واسه تمام کادر مدرسه دردسر درست کرده. تکلیف انجام نمیده و درس نمی خونه و خلاصه کلا امیر داستانیه واسه خودش. مربی اصلی1شنبه بهم سپرده بود که فلان تکالیف رو ازش بخوام و اگر انجام نداده بود طبق برنامه ای که در جلسه آخری سرش توافق شد، به مشاور اطلاع بدم.
اول کلاس پر حرفی های بچه ها رو با1هشدار نه چندان خشن ولی سفت خاموش کردم و کلاس رسمی شد. تکلیف های امیر رو ازش خواستم. کم و بیش انجامشون داده بود. ولی، …
-پس کو ریاضیت؟
-مامانم گفت فردا می نویسم برات میارم.
-فردا یعنی چی؟ اولا این تکلیف امروزت بود که ننوشتی. دوما فردا که دیگه نباید به من تحویلش بدی. خانم فلانی میاد خودتی و خودش.
-وقت نشد چیکار کنم همین ها رو تا آخر شب نشستم بابام گفت من نوشتم.
-بابات واسه چی؟ چه قدر خانم فلانی بهت گفت باید خودت بنویسی؟ آخه تو واسه چی؟ …
سکوت کردم. باید ننوشتن ریاضی رو به مشاور اطلاع می دادم. این برنامه ای بود که من به عنوان مربی کمکی وظیفه داشتم در نبود مربی اصلی بهش عمل کنم. ولی، …
-خوب که چی؟
بچه ها این روز ها1مدل رخوت خوشآیند عجیبی داخل اعصابم حس می کنم. شبیه1جور گزگز پیوسته که تمام اعصابم رو با1مدل ویبره آهسته خواب می کنه. تمام مدت باهامه. شبیه گزگز1عضو آسیب دیده بعد از پشت سر گذاشتن1درمون دردناک. از جنس شاید آرامش.
حالم این روز ها عجیبه. از مثبت ها بی صدا شبیه مزه مزه کردن شکلات داغ لذت می برم و منفی ها به طرز مسخره ای دارن واسم پوچ میشن. می بینم که منفی های تا دیروز به شدت آزار دهنده با1علامتِ خوب که چی دارن برام باطل میشن. هر روز بیشتر و بیشتر.
-دیروز هام فلان اتفاق چه بد داغونم کرد. خوب که چی؟
با فلان گرفتاری که امروز و فردام رو نفله می کنه و راه حل نداره نمیشه هیچ کاری کنم. خوب که چی؟
فلان موضوعی که ازش اینهمه دلواپس بودم که مبادا پیش بیاد و اینهمه مواظب بودم اتفاق نیفته عاقبت پیش اومده و هر آن امکانش هست که شبیه بمب منفجر بشه و دقیقا همون چیزی بشه که اینهمه دلم نمی خواست. خوب که چی؟
…
این خوب که چی همه جا باهامه و عجیب داره عمیق تر میشه. اون لحظه هم این خوب که چی بین ذهن من و دفتر مشاور حائل شد.
-این پسره مشقش ناقصه. خوب که چی؟
واسه چی باید به مشاور می گفتم و باز اون بحث های تکراری پیش می اومد؟
-پسر تو واسه چی اینهمه بی مسؤولیتی؟ تکلیفت واسه چی ناقصه؟
داد نمی زدم. حتی صدام هم خشن نبود. لحنم لحن پرسش بود و سرزنش های خشک داخلش نداشت. حسش رو نداشتم. دلیلی نمی دیدم خودم رو حرص بدم و امیر رو اذیت کنم با بحثی که به نتیجه نمی رسید.
-آخه تو بیا همین الان دستم رو ببین! همیشه میگم ولی کسی گوش نمیده. من با قلم لوح نمی تونم بنویسم. دستم عرق می کنه کاغذ هام خیس میشن. پرکینز هم که بهم نمیدی. هرچی تونستم نوشتم دیگه!
-پرکینز که مال پدرم نیست بهت بدم بچه! تازه من امسال فقط کمک هستم. نمی تونم چیزی بهت بدم. این ها دلیل نمیشن تو مشق ننویسی.
ولی در مورد دست هاش راست می گفت. روی کاغذ های مشق های نصفه ای که نوشته بود جای خیس شدن ها رو می خوندم. سال های پیش هم دیده بودم که دست هاش خیس عرق می شدن.
هنوز داشت نق می زد.
-بسه دیگه! صحبت نکن. بخون ببینم خوندنت در چه حاله.
افتضاح بود.
-تمرین هم که نکردی. واسه چی؟
-خسته شده بودم از بس نوشتم. اینهمه می خونم می نویسم باز خانم فلانی همیشه ناراضیه. خسته شدم دیگه.
در زدن. مشاور سرش رو آورد داخل کلاس و بعد از سلام و احوال پرسی گفت امیر رو به راهه یا نه؟
باید راست می گفتم. مشق ناقص، درس افتضاح، زبون همچنان پر تحرک و دراز. ولی خوب که چی؟
-بله خانمی رو به راهه.
-پس جای نگرانی نیست؟
-نه عزیز جان نیست همه چیز درسته.
مشاور رفت. امیر سکوت کرده بود. ترسیده بود و آماده حاضر جوابی می شد.
-بهش نگفتی ریاضی ننوشتم!
-شنیدی که! نگفتم. بجنب! خوندنی هات رو می خونی بعدش میشینی همینجا می نویسیش تا فردا خانم فلانی بیاد ببینه.
-آخ جون اینجا پرکینز بهم میدی که بنویسم؟
-آره میدم. به شرطی که حرف نزنی درس بخونی تا همینجا تکلیف خونهت تموم بشه.
-آخجون باشه.
چند لحظه سکوت شد.
-تو مهربونی.
-بخون تا مهربون بمونم.
-عصبانی هم که میشی باز خوبی. ولی وقتی سر حالی خیلی بیشتر مهربونی.
خندم گرفت. کوتاه ولی واضح. امیر هم خندید.
-خوب دیگه بسه. بخون می شنوم.
امیر چند خط دیگه خوند.
-مامانم میگه ناشکریت رو کردم تو دیگه معلمم نیستی. میگه معلم خوبی بودی حیف شد. به مامانم میگم هوام رو داری. یواشکی2شنبه ها.
پیش خودم گفتم زهر مار! این ها هم یاد گرفتن زبون ریختن رو.
-زبون نریز بخون!
خوندنش ضعیف بود.
-دوباره بخون!
-خسته شدم نمیشه دیگه نخونم؟
کار با1هشدار جانانه پیش می رفت ولی، …
-خوب که چی؟ چه ایرادی داره که1خورده بیشتر این وراجی کنه و1خورده بیشتر من فک بجنبونم؟
نفس بلندی کشیدم و رفتم کنار میزش.
-پسرجان! هر کسی وظیفه خودش رو داره. وظیفه تو درس خوندنه. خسته شدم یعنی چی؟
-تو که نمی دونی. مجبور نیستی با لوح بنویسی همهش هم درس بخونی دست هات عرق کنه کتاب هات پاک بشه باز بخوایی بخونی.
-من هم وظیفه های خودم رو دارم بچه جان!
-مثلا کلاس مروارید که میری؟ امروز هم باید بری مگه نه؟
داخل کلاس با مربی اصلی زیاد حرفش رو زده بودم. این بچه یادش مونده بود.
-ایول خوب چیزی داد دستم که مثالش بزنم!
-آره دیگه! مثلا من وظیفه دارم کار هایی که معلم اون کلاس میگه رو انجام بدم. اگر بخوام بگم خسته شدم و حوصله ندارم کار پیش نمیره.
-خانم جهانشاهی تو که دستت تاول زده بود چه جوری می بافی؟
حیرتم رو خوردم. چه جوری یادش مونده؟ عجب!
-باید ببافم دیگه! این وظیفه هست باید انجامش بدم.
بهش نگفتم از سر عشق می بافم نه از سر حس تکلیف.
-اجازه یعنی تو الان اونجا دانش آموزی؟
-آره.
-مثل من؟
-آره. مثل تو.
-اگر تکلیف نبری معلمت دعوات می کنه؟
-آره. حسابی.
-واسه همین الان داری می بافی؟
-از کجا می دونی دارم می بافم؟
-آخه همهش میری پیش پنجره صدای مهره هات میاد که از قوطی می گیری.
خندم گرفت. حس ما نابینا ها حرف نداره.
-آره بچه جان. دیشب تکلیفم رو کامل انجام ندادم موند واسه امروز.
-مثل من که مشقم رو ننوشتم. تو چرا تنبلی کردی؟
-من تنبلی نکردم مهره هام تموم شدن الان دارم با1سری مهره دیگه می بافم که تکلیفم ناقص نباشه.
-اجازه ببینم چه شکلیه!
این رو هر دفعه امیر ازم می خواست و من انجامش نمی دادم. اینکه کار در حال بافته شدنم رو بدم دستش تا لمس کنه. بهداشت امیر حسابی ایراد داره و من معمولا روی اپن آشپزخونه مروارید می بافم. به هیچ عنوان موافق نبودم کارم رو بدم دستش و ندادم.
-هنوز تموم نشده. چیزی نیست که ببینی.
-همون قدر که بافتی رو بده ببینم! بده ببینم دیگه!
-هنوز هیچ چی بالا نیومده.
طفلک امیر باور کرد!
این دروغ تاریکم رو باور کرد.
-پس وقتی بالا اومد میدی ببینم؟ آخجون!
-هنوز که چیزیش رو نبافتم تا دیدنی باشه. حالا دیگه حرف بسه1دفعه دیگه بخون ببینم چه قدر بلدی!
امیر شروع کرد به خوندن و انصافا این دفعه خیلی بهتر خوند. مواظب تر بود و دقیق تر می خوند. وسط هاش سکوت می کرد ولی باز می خوند. زنگ خورد!
زنگ بعد یکی از بچه ها رو مادرش برد نمی دونم چه مراسمی. من موندم و امیر. همین طور که می بافتم ازش درس می پرسیدم و امیر بد پیش نمی رفت. تا می خواست نق بزنه بدون هشدار با حرف آروم و روون پیشش می بردم. چه مهربان شده بودم اون لحظه ها!
-تو که اون قدر ها بد نیستی. جواب دادن هات عالیه خداییش20می گیری فقط خوندنت ضعیفه که باید تمرینش کنی. پس واسه چی دیروز که خانم فلانی همین درس رو ازت پرسید جواب ندادی که اونهمه اوضاع خراب نشه؟
-نمی تونم. بهش نمی تونم جواب بدم. تو1جوری دیگه می پرسی من می تونم بهت جواب بدم به اون نمی تونم.
پیش خودم زهر خند زدم.
-پدر سوختگی عمومیه. تو که راست میگی. عجب!
اواخر زنگ دوم بود. امیر غرق درس بود و من حواسم بهش بود و دست هام به بافتن. 1مهره طلایی کوچیک از دستم ول شد، خورد به لوله شوفاژ و1صدای خیلی خیلی ریز داد و غیبش زد. امیر از جا پرید.
-عه! مهرهت افتاد!
-آره افتاد. بیخیال تو به کارت برس!
-آخه نمیشه. مهره کم بیاری تکلیفت نصفه می مونه معلمت دعوات می کنه!
-طوری نمیشه. بخون!
-مهرهت کجا رفت؟
-رفت زیر لوله شوفاژ. بخون!
-نمیشه بگیریش؟
با صدایی که بلند نبود ولی هشدار درش داشت سکوت رو ترکوندم.
-نه نمیشه بچه چه قدر حرف می زنی بهت گفتم بخون!
امیر خوند. زنگ خورد.
-اجازه میشه من کلاس بمونم؟
-نه نمیشه برو به کار هات برس که زنگ کلاس یاد آب خوردن و دستشویی رفتن نیفتی.
-خوب باشه تو برو دفتر من هم میرم.
بیخیال و خسته از پر حرفی های امیر رفتم دفتر. سرم به بافتن بود. شبیه تمام این روز ها. همکار ها و حرف ها و بافتن و گفتن و شنیدن. زنگ تفریح تموم شده بود که یکی از همکار هام از بیرون اومد پیشم.
-میگم امیر حالش خوب نیست؟
-تا قبل از زنگ تفریح که خوب بود. داشت مغز من بیچاره رو تهی می کرد. چه طور مگه؟
-در کلاستون باز بود دیدم انگار خودش رو می کشید روی زمین ازش پرسیدم چته جواب نداد. تمام لباسش خاکی شد دستش هم همین طور. آخرش هم کلی ذوق زده بود مشتش رو باز نکرد ببینم چی توی دستشه گفت فقط به تو میده. می گفت1چیزیترو گم کرده بودی برات پیدا کرده.
-من که چیزی گم نکردم! نمی دونم الان میرم ببینم باز چه داستانی پخته واسمون!
زنگ خورد. رفتم کلاس. امیر سر جاش ایستاده بود.
-واسه چی ننشستی پسر جان؟
-اجازه بیا! بیا1دقیقه بیا!
-چی میگی بچه!
-دستت رو باز کن مواظب باش در نره! اینهمه گشتم تا گرفتمش ولی دستت خاکی میشه. زیر لوله نبود غل خورده بود رفته بود اون سر کلاس پیش پایه میز خانم فلانی. زیر لوله رو گشتم بی خودی. بیا بگیرش!
دستش رو گرفتم. داخل مشتش1دونه مروارید بود. همون مهره ریزی که من فراموشش کرده بودم. دستش خیس از عرق و کثیف از خاک بود. و1زخم!
-مواظب باش دستت خونی میشه ببین انگار خون میاد! اجازه برم دستم رو بشورم؟
دستش توی دست هام بود. من در این4سال دستش رو زیاد لمس کرده بودم ولی فقط واسه یاد دادن. فقط لمس کردم بدون گرفتن. بدون مکث. نه اینهمه طولانی. دست های کثیفش رو گرفته بودم توی دست هام. امیر1بند حرف می زد.
-مواظب باش دیگه در نره. به زور پیداش کردم دیگه! حالا دیگه مهره کم نیار بباف معلمت دعوات نکنه. بعدا هم برو مهره زیاد بخر دیگه کم نیاری تنبلی کنی.
حس می کردم1چیزی داخل سرم می چرخید. اینجا دیگه اثری از خوب که چی نبود. نمی شد که باشه.
-با دستت چیکار کردی بچه؟ واسه چی زخمی شدی؟
-دستم رو کردم زیر لوله شوفاژ لوله داغ بود خواستم دستم رو در بیارم گوشه شوفاژ تیز بود دستم رو برید.
-آخه واسه چی دستت رو کردی اون زیر؟ مگه نمی دونستی شوفاژ روشنه لوله هاش داغه؟
-چرا ولی گفتی مهره رفته اون زیر خواستم درش بیارم. اون زیر هم که نبود اشتباه گفتی دیگه!
دست کثیفش همچنان بین دست هام بود و امیر همچنان حرف می زد. چیزی پشت پلک هام رو می سوزوند.
-اجازه! برم دستم رو بشورم؟ زود میام. تازه خون هم اومد برم1دقیقه برم الان میام!
صدام دیگه صدای خودم نبود.
-اوهوم!
-آخجون زود میام. تو هم مواظب باش دیگه مهره نندازی برو بباف تموم بشه!
امیر رفت بیرون. پلک هام داغ شدن. خدایا! پلک هام می سوختن. خدایا دست هاش! زخمی شده بود! پلک هام خیس شدن. خدایا! نه!
امیر تمام کلاس رو خزیده بود واسه اینکه اون مهره نکبت رو واسم پیدا کنه تا تکلیفم نصفه نمونه و معلمم دعوام نکنه.
-آخه دستت رو واسه چی داغون کردی پسر جان؟
-تو هم تکلیف ریاضیم رو به مشاور نگفتی تازه کمکم کردی بنویسم واسه خونه نمونه. کاش باز تو معلمم می شدی خیلی خوب بود.
گونه هام خیس بودن. داشتن خیس تر هم می شدن.
-داری می بافی؟
-اوهوم.
-حالا مهره داری؟
-اوهوم.
-تموم میشه؟
-اوهوم.
-آخ جون!
نفسم بالا نمی اومد.
-اجازه خانم جهانشاهی! این قدر دلم می خواد ستارهت رو ببینم! نمیشه نشونم بدی؟
-تموم نشده.
-هرچی بافتی رو ببینم! ببینم دیگه! 1دقیقه ببینم دیگه!
-خدایا این بچه حسابی بی بهداشته. این مروارید ها رو من همه جای خونه می ذارم. مخصوصا روی اپن! وووییی خدایا!
چیزی داخل سرم صدا کرد. صدایی از جنس بیدار باش! هشدار! اخطار!
-خدا در حال تماشاست پریسا. خدا درست همینجا در حال تماشاست! خاک بر سرت اگر فقط بخوایی که این حسرت رو وسط دل بندش جا بذاری!
ستاره نیمه بافته رو بردم دادم دست امیر. امیر تمام دونه ها رو با دست خیس از عرقش حسابی لمس کرد. کار نصفه کارهم خیس شد. امیر ذوق می کرد.
-آخ جون چه خوشگله! دوستش دارم. خیلی خوشگله! نمیشه واسه من هم درست کنی؟
-تو که زن نیستی. به دردت نمی خوره.
-آخه دوست دارم. اون توپ مرواریدیه که پارسال بهم دادی رو هنوز دارم. وایی چه خوشگله!
بافت خیس و کثیفم رو تحویل گرفتم. امیر سکوت کرد و1دقیقه بعد متفکر گفت:
-مهره هاش خیس شد. دستم عرق کرده بود.
-طوری نیست پسر جان!
-رنگش نمیره؟
-نمی دونم به نظرم نه!
امیر توی فکر بود.
-اگر رنگش بره معلمت چی میگه؟
-چیزی نمیشه بچه جان!
-اگر عصبانی شد شماره ما رو که داری. زنگ بزن من بهش بگم تقصیر من شد. قشنگ براش میگم دیگه هیچ چی بهت نمیگه.
چیزی از جنس آشنای بغض داشت خفهم می کرد.
-رنگش نمیره نگران نباش. تمیزش می کنم میدم معلم ببینه. خیالت راحت باشه.
امیر خاطر جمع شد. دست زخمیش رو فوت می کرد تا دردش کم بشه و نق های زیر جلدی می زد.
-نباشم! خدایا ببخش به خودت قسم من نمی دونستم!
زنگ ترخیص خورد.
3شنبه مثل برق رسید. 1خورده دیر رسیدم مدرسه. کلاس سنگین بود. باز امیر با مربی اصلی به مشکل خورده بود.
-اجازه سلام صبح به خیر. معلمت دیروز چیکار کرد؟
-سلام پسر جان. تشویقم کرد گفت عالی هستم!
-آخ جون!
-اگر دیروز تو اون مهره رو پیدا نمی کردی1دونه کم داشتم و کار خراب می شد.
-آره دیگه من پیداش کردم خاکی هم شدم.
-دستت درد نکنه!
البته من دروغ گفته بودم. اون مهره هیچ اثری در بافتنم نداشت. ولی جاش در ذهنم انگار هک شد. واسه همیشه.
اندازه1نصفه مشت مروارید طلایی برام مونده بود. باید می جنبیدم. مثل فشنگ دست به کار شدم. زنگ های تفریح. زنگ های کلاس بین ماموریت هایی که مربی اصلی بهم می داد. حتی در لحظه هایی که کار کردن با بچه ها دست لازم نداشت و فقط کار با زبون پیش می رفت. با بیشترین سرعتی که می شد ببافم بافتم و بافتم. تموم نمی شد. مربی اصلی کار بهم می سپرد و هر لحظه باید بافتن رو ول می کردم می رفتم سر انجام وظیفه ای که بهم محول شده بود و این لعنتی تموم نمی شد. بی استراحت فشنگی می بافتم و پیش می رفتم. کار آهسته آهسته بالا می اومد.
-خدایا خدایا1کاری کن بشه تمومش کنم! خدایا مهره کم نیاد زمان کافی باشه! خدایا1ساعتی این بنده خدا به من کار نده! خدایا1کاری کن تموم بشه!
من سریع می بافتم و کار خیلی آهسته بالا می اومد و زمان1نواخت و بی توقف می گذشت. زنگ اول. زنگ دوم. سوم. چهارم. زنگ آخر!
-خدایا تقاضا می کنم!
حدود10دقیقه مونده به زنگ ترخیص، کار تموم شد. 1ستاره طلاییه6پر کوچیک کف دستم بود. امیر داشت سر مشق و املا با مربی اصلی حاضر جوابی می کرد. بیخیال بحث ها ستاره کوچیک رو بردم دادم بهش.
-عه! چه قشنگه! آخجون چه خوشگله!
-مال خودت!
-مال من؟
-آره. مال تو. مگه دیروز ازم نخواستی؟ بردار واسه خودت!
-آخ جوووووون!
امیر از خوشی دیوونه شده بود و من سکوت کرده بودم. سکوتی از جنس شفاف آرامش.
-خانم جهانشاهی دفتر دیروز رو ننوشتیم. این پسره امیر دیروز چه طور بود؟
کاملا راست گفتم.
-دیروز نه دعوا داشتیم نه جنگ اعصاب. تکلیف نوشتیم، درس خوندیم، روخونی فارسی و اجتماعی و علومش ضعیف بود ولی جواب دادن هاش20بود، رو خونیه اجتماعیش رو3دفعه بی نق تمرین کرد، ریاضی هم نوشتیم و خوندیم و زمان هم کم نیاوردیم.
-جدی3دفعه خوند؟ این امروز1دفعه هم واسه من نخوند. پس دیروز دندهش راست بود اذیتت نکرد.
سکوت کردم. به خودم که اومدم، چیزی شبیه1لبخند بی صدا روی خستگی هام هک شده بود.
زنگ ترخیص خورد. امیر رفت. راه افتادم و زدم بیرون به مقصد خونه. خونه امن و آروم!
اطرافم پر بود از صدا های در هم همیشگی. و من بودم و1سؤال که داخل ذهنم می چرخید و هنوز هم داره می چرخه.
-آیا خاری وجود داره که از محبت گل نشه؟
شما چی فکر می کنید! به نظر شما آیا خاری هست که از محبت گل نشه؟
ایام همیشه به کامتون!
از خاطرات من. در تاکسی
5شنبه بود و سر کار بی سر کار. آخ جون! زیر در رویی از ساعات شغلی.
1سری کار داشتم که باید واسه انجامشون می رفتم بیرون. با خودم گفتم هوا خوبه بیخیال آژانس بشم. از شما چه پنهون قبلش سرم به واتساپ بازی گرم شد و به خودم که اومدم دیدم دیره و اگر نجنبم نمی رسم. عصای سفیدم که همه جا رفیق و همراهم بود رو قاپیدم و پریدم زدم از خونه بیرون. آخ از دست این شیطونه که چه بپر بپری می کرد داخل جلدم که بابا1آژانس بگیر مثل تیر می رسی و خلاص. بر ذاتش چی بفرستم آخه! ولش کن بیخیال گناه داره حالا1چیزی گفت طفلکی!
بعد از خوردن به چندتا ماشینه کج پارک و دوبل پارک و بد جا پارک و نمی دونم چیچی پارک و در آوردنه صدای1ردیف دزدگیر و اجرای1کنسرت از دزدگیر های از هر مدلی آژیری که الحق سر صبحی از طنینشون تمام کوچه و محله مستفیض شدن و آخ جون، بلاخره رسیدم سر خیابون و وایستادم واسه ماشین. مگه می اومد؟ این وسط پشت سر هم شبیه از این دستگاه های پخش خودکار هی باید در جواب خیرخواه های عزیز می گفتم نه نمیرم اون طرف منتظر ماشینم ممنون! نه کمک نمی خوام منتظر ماشینم ممنون! اختیار دارید شما لطف می کنید معذرت واسه چی؟ نه به خدا مشکلی نیست منتظر ماشینم ممنون! و …
سرتون رو درد میارم خوب دست خودم نیست شما ببخشید دیگه دردسرش1دستماله با1بسته قرص شسته که همون مدلی با بستهش ببندید به پیشونی تا مورد مرتفع بشه. قربون خودم برم با این راه حل های جواب تضمینیم!
بلاخره1دونه4چرخه اومد ایستاد و پریدم داخلش. حالا پیش به سوی مقصد!
از زمانی که کرایه ها اینجا575شده واسه تاکسی ها هم کارتخوان دادن و من1دونه از این کارت های شارژی گرفتم که گاااهی کار راه میندازه. و این دفعه هم قرار بود یکی از اون گاهی ها می شد.
-آقا ببخشید کارتخوان دارید؟
-آآآدووورورورو!
-جان؟ این چی گفت آیا؟
-ببخشید نشنیدم فرمودید کارتخوان دارید؟
-دارورورورووو!
-خدایا معذرت می خوام مزاحم میشم ولی میشه1لحظه وضوح کلام ایشون رو با حساسیت پرده گوش من فیکس کنی؟ قربون دستت!
-آقا من شرمنده نشنیدم عرض کردم کارتخوان، …
-آآآدورورووو!
-لعنت بر جناب ابلیس کجای ماجرا ایراد داره واسه چی من نمی تونم زیر جلدیه ایشون رو ترجمه کنم؟
از بغلدستیم پرسیدم ببینم کجای کارم.
-معذرت من جواب رو نفهمیدم ایشون کارتخوان دارن؟
طرف زیر جلدی خندید.
-نمی دونم من هم نفهمیدم انگار گفت نداره.
خوب خداجونم شکرت پس ایراد کامل هم من نیستم. آخ جااان تمامش تقصیر من نیست ترکیدم از تقصیر کاریه مطلق بذار1خورده هم نصفش تقصیر من نشه!
خلاصه بنا رو بر این گرفتم که طرف کارتخوان نداره.
-بابا من الان خورد باید جور کنم دیگه!
داخل کیف بی سر و تهم رو چرخ زدم و ای وایی خورده ها کجا غیب شدن؟
-مگه دستم بهتون نرسه حسابی ول خرجیتون می کنم!
بغلدستیم پیاده شد و خوش به حالش!
با1دونه اسکناس به نظرم2000تومنی کج شدم جلو که آقا ببخشید من خورد ندارم شرمنده بفرمایید!
که صدای طرف در اومد و این دفعه حسابی و البته زیادی قابل درک بود!
-خانم میگم کرایه نمی خوام کارتخوان دارم ولی پول نمی خوام.
اوه چه خشن! واسه چی!
-ممنونم آقا بفرمایید!
-خانم میگم نمی خواد دیگه!
-مگه کرایه ای نیستید؟
-هستم ولی نمی خوام!
به جان خودم مطمئن بودم اگر2دفعه دیگه بگم ماشینه رو می زنه کنار پیاده میشه بیخ جوب خفهم می کنه.
-عجب مهربانِ خشنی! این چشه؟
-خانم مسیر بعدیت کجاست؟
فاتحهم رو خوندم.
-یا خودِ خدا طرف می خواد بدزدتم!
-ممنون سر مقصد پیاده میشم.
-مسیرت کجاست شاید من از همون طرف برم!
در جوابِ نیمه هوارِ طرف مسیر رو پروندم بیرون و طرف باز کرایه نگرفت. دیگه سپردم به خدا و فقط منتظر شدم برسم.
-این یارو روانیه آیا؟ این چه مدلشه؟ واقعا که! دیوانه! انگار مجبوره ثواب کنه که ازم طلبکار شده! دلت از کرایه نگرفتهت پره خوب بگیر واسه چی اتصالی می کنی؟ مردم1چیزیشون میشه! عجب ملتی پیدا میشن! سر صبحی چه آنتیکی خورده به پست من! کاش سریع تر برسیم خلاص بشم از دستش!
با این افکار و نظایرش سرم گرم بود و فقط منتظر آخر مسیر بودم.
سکوت داخل ماشین رو خود راننده شکست. با همون صدای گرفته که این دفعه کمی گرفته تر، اما کمی بلند تر و شاید کمی واضح تر شده بود.
-عوض کرایه واسه پدرم فاتحه بخون!
صداش آه داشت. حس کردم داخل دلم1چیزی1دفعه افتاد پایین. نمی دیدم سیاه پوشیده بود یا نه ولی صداش آه داشت. شاید از جنس آه کسی که تازگی عزیزش رو تا دیدارِ قیامت سپرده به خدا!
-چشم می خونم! خدا روحشون رو شاد کنه!
صدا در جوابی که اومد انگار1خورده خیلی کم ولی محسوس2رگه زد.
-خیلی ممنون! خدا همه اموات رو رحمت کنه! همه چیز پول نیست خانم! واسه روح پدرم دعا کن!
سکوت حالا خیلی سنگین تر بود. حس کردم1دفعه صدای آهسته ای شنیدم. شبیه اینکه1کسی یواشی بینیِ گرفته از بغضِ خیسش رو بکشه بالا. گاهی حس می کنم اینکه من نمی بینم1جا هایی میشه مثبت هم به حساب بیاد. اندازه سبک کردنه سنگینیه چند قطره اشکی که واسه نگه داشتنشون پشت پلک های صاحبش دیگه جا نیست اما دلش هم نمی خواد که دیده بشن.
همون لحظه، همونجا شروع کردم به خوندن فاتحه. تا رسیدیم فاتحه من هم تموم شد. بهش گفتم تا شاید خاطرش جمع بشه.
-فاتحه رو خوندم برادر. باز هم واسه روح پدر دعا می خونم. حتما! خدا رحمتش کنه! از شما هم ممنون خیلی دیرم شده بود اگر لطف نمی کردید نمی رسوندیدم اومدنم بی فایده میشد. خیلی کمک کردید ممنونم!
دیرم شده بود ولی نه اونهمه. اما در اون لحظه این تنها کاری بود که شاید از دستم بر می اومد که امیدوار بودم1دل گرفته ازش کمی شاد تر بشه.
مطمئن نیستم ولی حس کردم زمانی که از ماشینش پیاده می شدم، زمانی که داشت راهنماییم می کرد که1ماشینه بد پارک رو دور بزنم و از لبه جوب به پل برسم و از روی پل برم داخل پیاده رو، زمانی که اومد پایین تا مطمئن بشه نمی افتم، صداش کمی باز تر شده بود!
حواسم به توبیخ ذهن خودم به وسیله اون صدای همیشه هشدار دهنده داخل سرم بود که در نتیجه از کنار مقصد گذشتم و با هشدار1بنده خدایی به خودم اومدم و مجبور شدم راه رفته رو برگردم.
توی پیاده رو راه می رفتم و می رفتم و چه قدر دلم می خواست این راه صاف و مستقیم حالا حالا ها ادامه داشته باشه. از توقف و از پیچیدن به چپ و راست و از احتیاط در اون لحظه خوشم نمی اومد. دلم فقط حرکت می خواست. حرکتی صاف با سرعت1نواخت به طرف رو به رو. حرکتی مداوم که بشه در پناهش فکر کرد و فکر کرد و باز فکر کرد.
مردم از کنارم رد می شدن. ماشین ها بوق می زدن. زندگی در اطرافم جریان داشت و من سنگینیه بغض اون آدم رو با خودم می بردم! بغضی از جنس درد خالص!
سلام کوچولو!
سلام به همگی.
میگم من1مشکلی دارم راه حل نداره آیا؟
نمیشه1پستی بزنم نصفش رمزدار باشه نصفش عادی؟ دلم می خواد بنویسم ولی دلم نمی خواد تمامش رو کسی بخونه فقط نصفش رو دلم می خواد اگر کسی از اینجا رد شد بخونه. نگو خوب اون نصفه دومی رو ننویس! آزار هم خودت داری دیوونه هم خودتی! اینجا دلم می خواد بنویسم. اینجا دلم می خواد هرچی هست و نیست رو بنویسم. دوست دارم بنویسمش ولی دلم نمی خواد کسی بخونه الان چیکار کنم آیا؟
خوب تا زمانی که تکنولوژی راهی براش پیدا نکنه مجبورم کلا رمزیش کنم. یا اگر خیلی گیر کردم در مورد1زمان2تا پست بزنم. خدایا من از شفا گذشته ام خودت اطرافم رو دریاب!
خوب حالا به سوی پر حرفی! آخ جون!
بچه ها تولد ها معمولا سفیدن. یعنی قشنگن. یعنی نمی دونم چی بگم تولد ها خوبن دیگه! اینکه1زنده زندگیش رو شروع می کنه خیلی عالیه! این حس رو دوستش دارم.
دیشب شب یکی از این شروع ها بود. البته دیشب خیلی از این شروع ها در جهان بود ولی1دونهش رو من می دونم.
خلاصه دیشب شب سفیدی بود.
1دونه از آشنا های من1بچه داره که اسمش پریساست. از زمانی که من دوباره برگشتم بینشون این پریسا پریسا کوچیکه هست و به این کوچیکه که پسوند اسمش شده معترض هم نیست خخخ! این پریسا، یعنی همون پریسا کوچیکه، دیشب2تا شد. یعنی خواهر کوچولوش متولد شد. میگن خیلی قشنگه با چشم های گربه ای. مگه میشه نوزاد اول تولدش خیلی قابل تشخیص باشه که مثلا چشم هاش گربه ایه یا نمی دونم چی؟ همیشه حس می کنم اول کار خیلی نمیشه نظر داد. تا ببینیم این فسقلی در ماه های آینده چی در میادش!
این طور که می گفتن آخر های روز بود که حال مادره عوض شد. پدرش با زایمان غیر طبیعی موافق نبود و مادرش هم کلا برای جناب همسر مثبته. البته به روش های خاص خودش. توضیح ندارم چون بلد نیستم واقعیتش بلد هم بودم نمی گفتم چون طولانیه و حسش نیست خخخ!
خلاصه عمل بی عمل.
من از همه جا بی خبر مشغول تست و تفریحات خودم بودم و سر شب بود که فهمیدم به بی نام ها داره1دونه اضافه میشه. پریسا کوچیکه همراه بی نام های هم سال خودش سعی می کرد آرامش ظاهریش رو از دست نده و بی نام های جوان تر هم البته کمک بزرگی بودن.
دختره که اومد حسابی حال مادره و نفس ما رو گرفت.
-از همون اولش مشخصه چه جونوریه!
همه زدیم زیر خنده.
-این زوج هر2تا دیوانه تشریف دارن آخه کدوم بی مغزی همون شب اول مادر و بچه رو با اصرار مرخص می کنه میاره خونه؟
-می بینی که! این2تا. بعدش هم بیخیال حرص نخور کل ما همه از مخ مرخصیم چیچیه این دسته خل به آدمیزاد رفته که این دومیش باشه؟
-مثل اینکه راست میگی پس بیخیال.
بچه اندازه1عروسک بود. جرأت نکردم بغلش کنم. در برابر پیشنهاد لمسش در رفتم عقب و شدم مایه خنده بقیه.
-خوب! اسمش رو چی بذاریم؟
-صبر کنید برسید خونه!
-نه! اصولا واسه معطل شدن سر این چیز ها حس و حال نداریم.
-شما زوج دیوانه ای هستید.
-موافقیم. البته سومی رو جا انداختی.
پریسا کوچیکه معترض پرید وسط.
-من حاصل جمع بین2تا دیوونه هستم و از جفتشون ارث گرفتم. پس کی یاد می گیرید به حسابم بیارید؟
همه زدیم زیر خنده.
-خوب این هم جواب شما ها! خوردید؟
-بله خوردیم آقای دبل پدر. نوشی جونمون! پدر و مادر که این باشن بچه هم1گودزیلا در میاد شبیه این دیگه! ببین چه لبخندی هم در حمایت ازش می پراکنن!
خودمون رو کشتیم تا صدای خنده هامون قهقهه نشه.
-البته حمایت کامل. حالا اجازه بدید ببینیم باید چی صداش کنیم! این سوپر دیوونه شماره4رو.
پریسا کوچیکه اجازه نداد سکوت خیلی طول بکشه.
-بابا من1چیزی بگم؟ اسمش رو بذار ما بگیم. من و ارکیده و کبوتر. میشه؟
هیچ کسی نفهمید واسه چی1دفعه انگار توی دلش خالی شد. حسی شبیه1حس سقوط از1پله که از سر حواس پرتی جا مونده بود. کسی هم نفهمید که در این حس با کنار دستیش مشترکه. سکوت این دفعه کمی طول کشید ولی عاقبت شکست.
-میشه. برید1گوشه مشورت هاتون رو کنید و جواب رو بیارید. فقط همه چیز رو در نظر بگیرید. خواهرت فردا که بزرگ شد باید با این اسم بین مردم بچرخه.
پریسا کوچیکه دست2تا همراه2طرفش رو گرفت و لبخند زد.
-فکر لازم نداریم ما قبلا حرفش رو زدیم. اسمش هر جا به دردش نخوره بین خودمون که حسابی می بردش بالا!
همه می دونستیم این ماجرا چه مدلی ختم میشه ولی، …
-پریسا1لیوان آب میاری؟ جا ها رو بلدی که!
چه قدر ممنون بودن چشم های خیسم از این خروج!
حسابی طولش دادم. واسه تخلیه اضافه بار هقهقی که نمی شد قورتش بدم. واسه قورت دادن باقیش که تصور می کردم می شد نگهش دارم. واسه تلاش برای مسلط شدن. واسه خشک شدن صورت کاملا خیسم. واسه عادی ظاهر شدن. واسه تلاش واسه به زور پایین دادن1لیوان بزرگ آب بلکه این بغض لعنتی رو ببره پایین. واسه آماده کردن آب سرد. واسه آه کشیدن. واسه هک کردن اون لبخند سرد و بی تفاوتی که روی چهرهم لازمش داشتم.
-بچه ها آب یخ رسید! آخ دستت درد نکنه!
بلافاصله فهمیدم تمام زور زدن هام بی فایده بود. همه شبیه خودم بودن. هر کسی1مدل. بی نام های کوچیک از موفقیتشون شاد بودن. شاد اما متأثر. این بچه ها چه زود یاد گرفته بودن مفهوم این مدل شادی های دردناک رو!
-پریسا! خواهرم رو بغلش نمی کنی؟
بغلش کردم. بیدار بود. کوچیک و سبک.
-سلام کوچولو! زود تر بزرگ شو. می خوام ببینم که راه میری. حرف می زنی. زندگی می کنی. می خوام بشنوم که می خندی.
تمام تلاش های چند دقیقه پیشم مثل آب خوردن باطل شدن. اشک هام بی صدا چکیدن روی پتوی کوچیک و گوشهش رو نمناک کردن.
-اون زود بزرگ میشه پریسا.
-راست میگه. ولی از اصلیش بزرگ تر نمیشه.
-پدر کم لطف!
-واقعیت رو باید گفت.
-پدرش درست میگه. و من دعا می کنم که به اون بزرگی که اصلیش بود نشه. نمی خوام طفلکم اونهمه زجر بکشه.
بغض مادر نترکید ولی صداش2رگه شد. اشک هام همچنان می چکیدن روی پتوی کوچیک.
-عه پریسا به خدا بهت خندید. باور کن راست میگم بهت خندید!
-راست میگه هنوز هم خندهش پا بر جاست.
-بس کنید این فسقلی الان جز نق زدن چیزی بلد نیست.
-چیچی رو بلد نیست خودت بیا ببین به خدا داره می خنده!
خواهر پریسا کوچیکه رو تا جایی که جرأتم اجازه می داد سفت بغل کردم و بغضم لای پتوش ترکید. دستی، دست هایی، آهسته شونه هام رو فشار می دادن. دست هایی که بزرگ نبودن. کوچیک بودن و تا آخرین حد تصور آشنا، عزیز و مهربون!
آهایی کوچولو! تولدت مبارک! به جهان خاک و خاکی ها خوش اومدی! حسابی عزیزی و خوش به حالت که نمی دونی! بهترین ها رو از خدا واست می خوام و از همین حالا میمیرم که ببینمت چون بد دلم تنگ شده واسه بغل کردنت. فشار دادنت. حس کردنت.
حسابی زندگی کن. به جای تمام ناکامی هایی که ضربهشون می کنی زندگی کن و کامیاب شو! چه قدر دلم می خواد باز حرف بزنم ولی بیخیال دیگه بسه. منتظر فردا هاتم. قشنگ بسازش بچه!
موفق باشی!
یکی بود یکی نبود.
زیرِ گنبدِ کبود، شهرِ فرشته های ما، …
نه! حسِ شعر نیست. حسِ هیچ چی نیست جز1چیز. دلتنگی!
دلم تنگ شده. آهایی جماعت بیخیال و با خیال که اینجا رو یواشی می خونید! چه می کنید با دلتنگی هاتون؟ بگید از پسش چه مدلی بر میایید؟ من دلم تنگ شده. آهااایی لعنت به این سکوت که هرچی کردم بشکنمش هیچ طوری زورم نرسید و نشکست. به همه در ها جدا جدا جدا زدم ولی نشد. حرف زدم نشد. صدا زدم نشد. تقاضا کردم نشد. دعا کردم نشد. نشد. نشد! ای لعنت به این نشد!
من دلم تنگ شده! خدایا ای خدااا من دلم وحشتناک تنگ شده! خدایا می شنوی؟ می فهمی؟ من دلم تنگ شده زورم به شکستن این سکوت تاریک نرسید واسه چی نشستی؟ خدایا من دیشب ها رو می خوام. خنده ها رو می خوام. من گذشته های داغون شده رو می خوام. می خوام خدایا می خوام می خوام خدایا می خوام! من شکستن این سکوت لعنتی رو می خوام که هرچی زور زدم زورم بهش نرسید.
من هم صدایی های از اینجا تا آسمون رو می خوام.
من اون بهشتِ بی نشون رو می خوام!
می خوام قصه بنویسم. قصه شهر فرشته ها رو. شهری که تاریکی راهش رو بلد نبود. تا اینکه1شبی، وسط دل توفان، 1بلای تاریک مشخص نشد از کجای آسمون نازل شد و همراه رعد و برق های پشت سر هم اومد پایین و فرود اومد وسط شهر فرشته ها. فرشته ها ندیدن. نفهمیدن. خیال کردن1پرنده زخمیه که درمون می خواد. رفتن کمکش. از کجا می دونستن! آخه فرشته ها فرشته بودن. نمی شناختن طلسم تاریکی رو!
هشدار ها فایده نکرد. فرشته ها خواب شدن.
ستاره ها تار شدن. خنده ها سراب شدن!
طلسمِ تاریکِ سیاه. توی دل ها جا گرفت.
تیرگی موندنی شد. شب تو دلا مأوا گرفت.
تو هوای شهرِ ما دل ها پر از درد شدن.
آسمون سرد و سیاه، فرشته ها خوابگرد شدن.
فرشته های شهرِ ما صیدِ طلسم اسیرِ خواب.
دلا همسایه ی آه! خنده ها رنگِ سراب.
تا یه شب 1شبِ سرد، توی قلبِ نیمه شب،
صیدِ جادوی سیاه، شعله ور میونه تب،
آخ خدا شعر فایده نداره نوشتن فایده نداره واسه چی امشب هرچی می نویسم آروم نمیشم؟
تا1شب لعنتی فرشته های طلسم شده خوابگرد وسط نیمه شب زدن به سرمای اون بیرون و توی خوابگردی هاشون تلخ و غریب راه افتادن و از شهر شبزده رفتن. هرچی صداشون زدم نشنیدن. فقط رفتن.
صیدِ خوابِ لعنتی، ساکت و سرد و سیاه،
مثلِ لحظه های شب، مثلِ انعکاسِ آه،
فرشته های شهر ما خوابزده و بی هدف راه افتادن و در امتداد سکوت نیمه شب پاییز رفتن!
دیوار تاریک سکوت رو گرفتن و رفتن. نمی دونم تا کجا.
به خدا با هرچی زورم می رسید صداشون زدم. تکی تکیشون رو صدا زدم. سعی کردم بیدارشون کنم.
-به خاطر خدا بیدار شید! این خواب تاریکه. اونی که روی شونه هاتون گرفتید و به لالایی هاش گوش کردید از تیره شما ها نبود. این خواب واقعی نیست! بس کنید!
خدایا1کاری کن بیدار بشن! خدایا1کاری کن بیدار بشن!
فایده نکرد. فرشته های شهر ما با چشم های بسته خوابزده راه تاریک شب رو گرفتن و رفتن.
تا1جایی همراهشون شدم بلکه بیدار بشن. بلکه بشنون صدام رو. دعام رو. تقاضام رو. ولی فایده نداشت. خواب بودن. می رفتن. فقط می رفتن. فقط می رفتن!
خدایا دلم تنگ شده! امشب وحشتناک دلم تنگ شده. خدایا الانه همین الانه که از شدت این هقهق افتضاح دلم بترکه1کاری کن! من دلم تنگ شده به هیچ کسی هم نمی تونم بگم جز خودت! خدایا خدایاااا نکنه تو هم طلسم شدی و خوابی؟ جواب بده دیگه!
فرشته های خوابگرد شهر ما! کجای رویا های جادو موندید که صدام بهتون نمی رسه؟ کجای جهان خواب های طلسم می چرخید که هرچی صداتون می زنم نمی شنوید؟ به خاطر خدا! صدام رو بشنوید! دلم براتون تنگ شده! اون قدر دور رفتید که دیگه چیزی جز رنگ خاطره های یواشکی ازتون پیدا نیست! کاش از این خواب سیاه بیدار بشید. ببینید اون طلسم تاریک لعنتی که خودش رو ستاره معرفی کرد و باورش کردید چی به سرتون آورد! کاش بیدار بشید! کاش راه خونه رو باز پیدا کنید و برگردید! فرشته های شهر ما خدایا چی بنویسم این حال و هوام رو سبک تر کنه الان پس می افتم آخه! خدایا بیدارشون کن خدایا دق می کنم بیدارشون کن خدایا امشب دق می کنم خدایا!
فرشته های شهر فرشته! به خاطر خدا بیدار بشید و برگردید خونه! بقیه رو نمی دونم ولی من یکی امشب دق می کنم از فشار این دلتنگی.
میرم باز هم دعا کنم. دعا کنم که خدا دستش رو بذاره روی شونه هاتون و تکونتون بده بلکه اون نفرین کثیف لعنتی بشکنه و چشم هاتون به روی واقعیت باز بشه. واقعیتی که سفید نیست ولی واقعیته. میرم باز هم دعا کنم که بدونید! که بیدار بشید! که هرچه زود تر برگردید! پیش از اینکه این هوای دردناک لعنتی نفسم رو بگیره!
نمی تونم دیگه نمی تونم الانه که خفه شم. خدایا من فقط اینجا میشه بنویسم بیا منو بخون! خدایا بیدارشون کن! به هرچی میشه دعا کنم شهر خوابزده شب گرفته ما رو بیدارش کن. خدایا بهشون بگو من دلم براشون تنگ شده. بهشون بگو کنار دیوار های سرد منتظرم. خیلی منتظرم. زیاد خیلی زیاد منتظرم. خدایا بهشون بگو برگردن. خدایا اجازه نده گم بشن وسط جهنم جهانت.
باورم نمیشه اینهمه ساکتی داری تماشام می کنی خدایا من الان میمیرم!
من میرم دعا کنم. میرم نمی دونم چیکار کنم میرم نفس بکشم تا گریه خفهم نکرده. خدایا مواظب فرشته های شهر ما باش! خدایا باز شبیه گذشته ها بیدارشون کن! خدایا دیگه نمی تونم ببین منو ببین! خدایا خاطرت باشه من از ته ته ته دلم دلتنگم. ببینم دلت میاد امشب جوابم رو ندی؟ من رفتم باقیش با خودت!
سلام به همگی. اینجا اول اول صبحه و داره بارون میاد. اون بیرون پشت پنجره بسته ای که بالای سرم هست صدای چیک چیک ناپیوسته ای میاد که می چکه روی سایبون. بارون رو دوست دارم ولی نمی فهمم واسه چی هر دفعه می باره دلم می گیره. یاد خیلی چیز ها می افتم زمان هایی که بارون میاد. هوای آشنای دیروز های عزیز می پیچه توی سرم و عجیب هوایی میشم. دست خودم نیست. دلم تنگ میشه واسه نفس کشیدن هوای دیروز هایی که قدم می زدیم زیر بارون های نه چندان شدید، توی هوای پاک و سبکی که پر بود از عطر بارون. عطر خاک بارون خورده و عطر آشنای هوای ابریه خیس. دلم خیلی اون هوا رو می خواد بچه ها! دلم قدم زدن ها و خندیدن ها و همراهی های اون زمان ها رو می خواد.
خاطره ها! آخ از دست این خاطره ها که چه قدرت وحشتناکی دارن! بچه ها میگن هر منفی مثبت هرچند کوچیکی که توی زندگیمون هست نتیجه عمل دیروز های خودمونه. نمی دونم این چند درصد درسته. ولی احتمال میدم خیلی درست باشه. و من وسط سکوت ساعت4و30دقیقه صبح زیر این پنجره بسته و گوش به آواز چیک چیک های آهسته، دارم فکر می کنم ببینم کجای دیروز هام تقصیر هام شروع شدن. خیلی دوره خیلی! کاش می شد شبیه اشتباه کردن داخل مروارید بافتن ها سر نخ هر جا که اشتباه رفتیم رو پیدا کنیم و بازش کنیم و از سر ببافیم! اگر می شد به نظرم من باید بیشتر از نصفش رو باز می کردم از سر می بافتمش. حاضر بودم. کاش می شد! ولی خدایا واقعا تمام تمامش تقصیر من بود؟ یعنی هیچ عنصری از کایناتت تقصیر نداشت جز من؟ این واقعا عادلانه هست؟ من هیچ چی نمیگم. نه معترضم نه نق می زنم. خدایا من چیزی نمیگم با خودت. فقط و فقط با خودت. تو خدایی. توانایی آگاهی عادلی. لازم نیست من بگم تو که شبیه ما فراموشکار نیستی که من بخوام به خاطرت بیارم. پس با خودت. با خودت!
لحظه هایی شبیه این، همه چیز واسهم عجیب کوچیکن و سبک. تمام امروز هایی که به خاطرشون اینهمه درد تحمل می کنم. تمام لحظه هایی که تاریک سپریشون می کنم. و تمام آخه ولی هایی که عمرم رو دودی می کنن و میشه که این مدلی نباشه.
دیروز2شنبه رفتم سر کلاس و برعکس خیلی از2شنبه ها خیلی هم سبک و آرام بودم و اتفاقا حسابی هم مثبت گذشت. به همین سادگی. پس واسه چی نمیشه من بلد باشم همیشه این مدلی سپری کنم؟ سخت نیست فقط من بلد نیستم.
نمی دونم واسه چی این بی ربط رو الان اینجا نوشتم. همین طوری اومد داخل سرم نوشتمش. اینجا هر مدلی دلم بخواد می نویسم. الان هم دلم خواست این رو بنویسم این وسط.
دلم می خواد می شد این ساعت بین شب و صبح رو نگهش دارم1خورده بمونه. نه واسه همیشه ولی1خورده بیشتر بمونه. دلم می خواد می شد روز1خورده دیر تر شروع بشه. دلم می خواد می شد1خورده دیر تر لازم بشه از جا بپرم و بزنم به دل زندگی واقعی روز و شلوغی هاش. دلم می خواد1خورده بیشتر گوش کنم به سکوت اطرافم. سکوت اول اول صبح و صدای این چیک چیک های ناپیوسته و مجسم کنم عطر هوای دیروز ها رو.
دلم تنگ شده بچه ها. واسه دیروز ها. واسه اون هوا. واسه بارونش. واسه عطرش. واسه همراه های دیروزی.
دلم تنگ شده بچه ها!
خدایا دلم تنگ شده چی بهش بگم؟ گریه ناله در کار نیست ولی دلم خیلی تنگ شده.
دیروزی ها بعضی هاشون هستن. اتفاقا نزدیک هم هستن. اون قدر نزدیک که اگر دست دراز کنم سر انگشت هام لمسشون می کنه. ولی دیروزی نیستن. دیگه نیستن. ازشون فقط1جلد باقی مونده که داخلش1نفر دیگه هست. کسی که دیروزیه من نیست!
بعضی هاشون هم نیستن. نه خودشون، نه جلدشون. اگر دستم رو تا آخر جهان هم دراز کنم بهشون نمی رسه. اون ها رفتن. اون ها رفتن و من دلم چه قدر براشون تنگ شده. دلم می خواد اسمشون رو اینجا ببرم بلکه سبک بشم. نمی برم. هنوز نمی برم. ولی دلم تنگ شده براشون.
زمانی که می رفتن مهلت دلتنگی نبود که وحشتناک درگیر بودیم. و حالا که قصه تموم شده مهلت هست واسه دلتنگی های ما. مهلت اندازه1عمر هست که دلتنگ بشیم. و میشیم. همگی دلتنگ میشیم. و من جدا و در سکوت دلم تنگ میشه واسه تمامشون. خنده هاشون. سکوت هاشون. آرزو هاشون. بودنشون. حضورشون. هواشون! خدایا! هواشون!
کجا رفتید دیروزی های من؟
نمی دونم اگر این قصه باز تکرار می شد من و ما باز درش پیش می رفتیم یا نه. نمی دونم دیروزی های رفته باز واردش می شدن یا نه. من میگم آره. چون اون ها حسابی برنده شدن. جایزه ای که گرفتن حسابی می ارزه. خوش به حالشون!
دارم پراکنده میگم. باز هم شبیه همیشه. زدم به جاده جفنگ.
بیخیال. فقط خودم سرم شد چی نوشتم. جز اینکه بارون رو دوست دارم و از این چیز ها.
بچه ها صدای اذان داره میادش. باید بلند شم. حالا که بیدارم درست نیست لفتش بدم. خدای صبح داره صدام می کنه. کاش1خرده بیشتر طول می کشید. این سکون رو دلم نمی خواد بشکنمش. ولی کاریش نمیشه کرد. روز شروع شد. زندگی شروع شد. حرکت لازمه و هیچ چاره ای هم نیست. اذان الان تموم میشه و من جا می مونم. باید بجنبم. خدایا به امید خودت!
ایام به کام همگی!
بچه ها سلام.
هیچ چی فقط حالم زیادی مثبته اومدم اینجا اعصاب بقیه ها رو بی ریخت کنم.
کلی داره خوش می گذره بهم! قرار بود آدرسم یعنی آدرس واقعیم عوض بشه که نشد، آخ جون، خونهم رو خیلی دوستش دارم دلم نمی خواد از اینجا بلند شم بهش که فکر می کردم گریهم در می اومد، فروشنده مکان جدید کلا گفت از انصراف زده به جاده نه که نمی فروشم، ایول بهش، حسابی مشعوف شدم، بعدش هم اون خانم مرواریدیه اولی که بهتون گفته بودم حسابی سرم ناز کرد که بیخیالش شدم ولی آستینم رو تابوندم باز تیر داشتم واسه شلیک و زدم، یعنی به زبون آدمی تر و خلاصه تر1جای دیگه پیدا کردم چپیدم داخلش، واسه چی من نمی تونم شبیه آدم حرف بزنم آیا؟ بابا کلاس مروارید بافی و گل سازی گیر آوردم از شنبه هم جلسه اولش رو رفتم بعدش هم جلسه بعدیش2شنبه هست الان هم1جهان گل نبافته روی سرم ریخته که موندم کی انجامش بدم با وجود گرفتاری های دیگه که آوار شدن روی سرم، آخ نفسم گرفت1لحظه صبر کنید الان باز شروع می کنم.
شکلک نفس تازه کردن و نفس عمیق و از این چیز ها. آخیش چند تا دیگه بزنم!
خوب حالا زنده شدم.
بچه ها هفته پیش با حضرت فرشته مرگ1مذاکراتی داشتیم که به نتیجه نمی دونم رسید یا نرسید ولی در هر حال من الان زنده و اینجا حاضرم. خداییش تقصیر خودم بود کار مزخرفی کردم که البته آگاهانه نبود ولی کم مونده بود منجر به خلاصیه جهان از دستم بشه. یعنی خودکشی حساب می شد آیا؟ راستی حالا که حرفش شد سفت و سخت اعلام می کنم که من هرگز نیت خودکشی نداشته ندارم و نخواهم داشت اگر1زمانی1جایی به خاطر1چیزی دیدید یا شنیدید که پریدم مطمئن باشید که پرشم عمدی نبود یا سکته زدم یا دق کردم یا شبیه3شنبه شب اون هفته از سر نا آگاهی1غلطی سر خودم در آوردم که عمدی نبود و خلاصه هر مدلی پریدم به حساب خودکشی کردنم ننویسیدش که حسابی بهم بر می خوره.
بیخیال فعلا که هستم!
چی داشتم می گفتم آهان مروارید.
بچه ها خیلی جالب بود من و استاد دور از جون استاد شبیه گربه رو به روی هم کمین گرفته بودیم. اون بنده خدا واسه عرضیابیه من و من واسه عرضیابیه ایشون. همون برخورد اول بین بینا و نابینا دیگه. به خصوص زمانی که پای آموزش در میون باشه.
هیچ کدوم نمی دونستیم طرف کجای کاره. البته من1دفعه تابستون رفته بودم دیدن ایشون کار هام رو هم برده بودم ببینه ولی به دلایلی که حس توضیحش نیست کلاسه شروع نشد و موند واسه حالا. این دفعه که زنگ زدم دیدم حله و کلاس تک نفره هم میشه و داخل کلاس خیاطیش جام داد پس رفتم. عه حس توضیحش نبود که! بیخیال گفتم دیگه!
خلاصه رفتم نشستیم رو به روی هم. من مروارید های از مد گذشتهم رو پهن کردم وسط اون بنده خدا هم1رومیزیه امروزی با تراشه و کریستال آورد پهن کرد رو به روی من و داستان شروع شد. از بس زور می زدم سریع کار کنم حس می کردم روی صندلی بالا پایین می رفتم که طرف خیال نکنه شل و ولم خخخ! آخر کار هم استاد گفت که فکرش رو نمی کردم این مدلی بتونی با اینکه کار هات رو دیده بودم. و اونجا بود که من خندم رو ول کردم آزاد بشه و بهش گفتم مطمئن بودم که فکرش رو نکردید از همون اول که رو به روی من نشستید حس کردم دارید آماده میشید که هی بگید و من یاد نگیرم. استاد خندید.
-از کجا؟
من هم می خندیدم. از ته دل.
-خوب شما اولیش نیستید. منظورم داخل ملت بیناست. ما نابینا ها معمولا یعنی تقریبا همیشه این ماجرا رو داریم. جلسه و گاهی جلسات اول واسه اثبات نادرستیه این بینش سپری میشه. اینکه من به شما ثابت کنم لازم نیست تمام صبر و حوصلهتون رو جمع کنید به کمک و بشینید رو به روی من بلکه1چیزکی یاد بگیرم.
استاد مونده بود چی بگه ولی الحق آدم مثبت و مثبت و مثبتی بود. نه نوچ نوچ کرد نه آه کشید نه حتی مکث کرد.
-نه اون ها شاید نمی دونن ولی من حوصلهم زیاده. به این سادگی ها از یاد نگرفتن بچه ها بی حوصله نمیشم.
خدا رو بلند شکر کردم و چسبیدم به کارم واایی مونده باید تا2شنبه نصفش رو حاضر کنم هنوز1دونه هم نفرستادم داخل نخ!
بچه ها این بنده خدا رو دوست دارم رفتارش خیلی پسندمه. ازش راحت می تونم در مورد تفاوت های بین دیدن ها و ندیدن های رنگ ها بپرسم بدونه اینکه دلواپس باشم دلش بگیره و آههه بکشه. مثلا1سری کریستال نشونم داد اندازهش رو داد دستم رنگ هاش رو هم واسهم توضیح داد که این دسته ریز ها نارنجی هستن این گنبدی ها هم صورتی هستن خیلی به درد رومیزی می خورن ولی الان واسه تو خیلی ریزن تو اول کار باید درشت تر ها رو انتخاب کنی این مهره ها به درد کار هات می خوره الان دیگه به جای مروارید از این ها استفاده میشه و از این چیز ها. این وسط1دسته مهره بود که استاد گفت این ها بی رنگ هستن. یعنی سفید. یعنی شبیه شیشه. گفتم ببخشید یعنی سفیدن یا شفاف؟ شیشه شفافه شما گفتید شبیه شیشه ولی باز گفتید سفید. استاد گفت نه بی رنگن. گفتم یعنی همون شفاف؟ گفت آره. باز مطمئن نشدم. یکی از مهره ها رو گرفتم جلوی چشمم و گفتم یعنی اگر من الان می تونستم ببینم اون طرفش پیدا بود؟ بچه ها مطمئن بودم الان طرف1آه مشتی می کشه و از اون مکث های مزخرف فیلمی می کنه و جواب میده و بعدش شکر خدا و دعای شفا و از این لفظ ها ولی اصلا از این خبر ها نشد. طرف خیلی ریلکس فوری گفت آره اگر می دیدی اون طرفش پیدا بود این ها شفاف هستن.
بچه ها به خدا راست میگم چنان از این حال و هواش خوشم میاد که اگر10سال هم طول بکشه کلاس هاش رو تا هر جا بشه میرم مگر اینکه طرف خودش از دستم خسته بشه. موقع ورود و خروج هم اصلا نمی ترسید یا نشون نمی داد. خیلی معمولی زمانی که اشتباهی داشتم می رفتم داخل میز دستگاه کپیه آموزشگاهش گفت1خورده به چپ. نه آهی نه وحشت از زمین خوردنی نه آخ خدا شکرتی. یعنی من میمیرم واسه همچین چشم دار های هلویی!
جدی نوشتن واسهم سخته. رجوع شود به پست شاکی بودنم از خودم. من مدلم اینه. ولی گاهی باید کمی جدی تر گفت و جدی تر نوشت. اجازه بدید سعیم رو کنم!
بینا های ما خوبن بچه ها! فقط این وسط1ایرادی هست که نمی دونم تقصیر کیه. اون ها نمی دونن. ما هم نمی دونیم. اگر ما بدونیم دقیقا از1بینا چی می خواییم، اون بینا هم بدونه که وقتی به یکی از جنس ما رسید باید چه مدلی باشه، وایی چه عشقی میشه! من می دونم از1بینا چی می خوام. اینکه اگر به پست هم خوردیم دوست من باشه. نه در جایگاه1بینا که با1نابینا دوست میشه. دوستیه بین2تا آدم!
اینکه خیلی از بینا ها خیال می کنن با نابینا باید ملاحظه داشت، کمکش کرد، هواش رو داشت و فقط مواظب بود که جسم و روحش ترک نگیره، شما رو نمی دونم ولی از نظر من خیلی منفیه. شاید به همین خاطر من خیلی با همکار هام قاطی نمیشم. براتون نگفتم. از مشهد که اومدن همه می گفتن واسه چی نیومدی؟ جات خیلی خالی بود. همه جا صحبتت بود که کاش بودی و از این چیز ها. می گفتم ممنون نشد دیگه آقا نطلبید حالا ایشالا دفعه های بعد. این وسط1بنده خدایی که هم خیلی مهربونه هم خیلی محترم و خداییش من دوستش دارم ولی باهاش نمی پرم و الان دلیلش رو میگم اومد گفت خانمی کاش می اومدی ببین شما خیلی سخت می گیری خوب چی می شد مگه؟ گفتم نشد دیگه حالا ایشالا بعد. طرف گفت نه خانم ببین شما خیلی به خودت سخت می گیری اینهمه سخت نیست شما کار های شخصیت رو که خودت انجام میدی فقط بیرون و حرم رفتن بود که ما دستت رو می گرفتیم می بردیمت دیگه!
اونجا نگفتم ولی واقعیتش بچه ها این رو موافقش نبودم. اگر می گفت دست هم رو می گرفتیم با هم می رفتیم دفعه بعدی و سفر بعدی اگر پیش می اومد شاید همراهش می شدم ولی نگفت. گفت دستت رو می گرفتیم می بردیمت. نه نمی خوام!
گفتم ممنون شما لطف دارید حالا ایشالا بعدا.
طرف بیخیال نشد و1دفعه برگشت وسط نصیحت کردن هاش که به خودت ظلم نکن و زندگی رو سخت نگیر1دفعه گفت ببین خانم فکر ما رو هم بکن دیگه!
بچه ها به خدا چنان یکه خوردم که2متر پریدم. چی؟ مگه من چیکار کردم که این ها اذیت شدن؟ من که باهاشون نرفتم! پس چی میگه؟
-جان؟ فکر شما؟ ببخشید نمی فهمم میشه توضیح بدید؟
و طرف توضیح داد و چه قشنگ هم توضیح داد.
-ببین خانمی به فکر ما هم باش! بالاخره ما هم باید1چیزی باشه که جمع کنیم دیگه!
از حیرت داشتم خل می شدم. یعنی اگر بیشتر از اینکه هستم ممکن باشه.
-معذرت می خوام چی رو جمع کنید؟
طرف مثل فرشته ها آروم و آروم و ملایم توجیهم کرد.
-ثواب عزیزم! ثواب! شما می اومدی ما هم دستت رو می گرفتیم می بردیمت و این وسط ثواب جمع می کردیم. محروممون نکن به خودت هم این قدر زندگی رو سخت نگیر. ببین حیفه این…
دیگه باقیش رو خیالم نبود و فقط داشتم زور می زدم خنده و تعجبم رو قورتش بدم که بی ادبی نشه. داشتم خفه می شدم.
-عزیز جان عزیز جان زنگ خورد الانه که ناظم بیاد توبیخ بریم کلاس ایشالا سفر های بعدی میام بریم بریم!
داخل کلاس اون روز تمام ساعت بچه ها حالش رو بردن چون تا پخ از1گوشه کلاس در می اومد من می زدم زیر خنده بلکه تخلیه بشم. حالا خداییش شما خودتون رو بذارید جای من. با همچین بینشی میشه با صاحب این مدل بینش ها پرید؟ من نمی پرم.
ولی صاحب بینش هایی از مدل این استاد مروارید رو من راحت باهاشون می پرم. شاید از نظر خیلی ها این افراد1خورده سنگ باشن ولی من این مدلی نمی بینم. طرف رو به روی من نشست، در مورد هزینه کار حرف زدیم، راهنمایی های اضافی هم نکرد، اصلا هم دلواپس نبود که مثلا اگر فلان جا دستم رو نگیره یا در مورد ندیدنم ملاحظه نکنه دلم بشکنه، خیالش به ثواب جمع کردن نبود، آخر کار هم که آژانس گرفتیم چون آژانسی1ماشین داشت من و دختر ایشون و خودش داخل1ماشین بودیم و ایشون جلو نشسته بود خورد نداشت. می شنیدم که راننده آهسته ازش پرسید همه رو شما حساب می کنید؟ عمدا سکوت کردم ببینم چیکار می کنه با خودم گفتم اگر حسابم رو کرد دفعه دیگه با هزینه کلاسم پولش رو بهش میدم و براش توضیح میدم که… از همون توضیحات همیشگی که واسه اکثر بینا ها باید بدیم و چه قدر خسته کننده شده واسه من. ولی طرف خیلی راحت برگشت با تعارفات معمولی گفت خانم اگر اجازه بدید من حساب می کنم. من هم گفتم نه ممنونم اون هم1دفعه دیگه گفت و من هم گفتم نه تشکر شما اجازه بدید من انجامش بدم که ایشون هم قبول نکرد و خیلی معمولی حل شد. اون خیال نداشت پولم رو حساب کنه. من هم همین طور. این تعارفات معمول بین ماست. بین مردم عادی. بدون ملاحظه اینکه آخ نااازی بذار من حسابش رو کنم خیلی طفلکه حالا1ثوابی هم من کنم عوضش رو خدا جای دیگه بهم میده!
خلاصه که اگر بتونم این بنده خدا رو به عنوان1استاد واسه خودم نگهش می دارم. و اگر بیشتر قابلیت داشته باشم بیشتر نگهش می دارم و داخل دلم به عنوان1آدم مثبت و حتی1دوست بین مثبت های خاطرم جاش میدم.
اون بینا خودش رو، بینشش و منش و رفتارش با1نابینا رو، یعنی چیزی که من در برخورد اول ازش می خواستم که بدونم رو تا جایی که ممکن بود بهم معرفی کرد. از اینجا به بعد بسته هست به من. به قابلیت های من. به توانایی های من که چه قدر می تونم خودم رو و جهان ندیدن ها رو و بچه های نابینا رو بهش معرفی کنم. ای کاش موفق باشم! برام دعا کنید بچه ها!
باید این رو بخونم، ویرایشش کنم و اصلاحش کنم و بعد بفرستم اینجا ولی داره دیرم میشه و شاید همین مدلی دست نخورده بزنمش تا بخونیدش. در هر حال شما به پراکنده پرونی های پریسای پراکنده پرداز عادت دارید و به نظرم خیلی تعجب نمی کنید و کاش خیلی هم از دستم خسته نشید.
بچه ها دوستتون دارم تکی تکی تون رو خیلی زیاد دوستتون دارم. از ته دل، خیلی زیاد، با نهایت صدقی که این لحظه می تونم بپاشم در گفتارم، دوستتون دارم!
شاد باشید همگی تا همیشه!