دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خورده هنر. بافت سماور بخش پایانی.

سلام سلااااام بچه ها به جان خودم نمی فهمم واسه چی زمان بندی های اینجا این مدلی میشن این دفعه باید حتما چک کنم.
بیخیال ولش کن دیر شد هم این پست دیر شد هم من دیرم میشه حالا بعدا واسهتون میگم الان بریم واسه این سماوره دسته بزنیم باقیش باشه واسه بعد.
از2طرف شیر سماور انگشت می کشیم به صورت مایل3تا میریم بالا تا می رسیم به ردیف7-3که روی تنه بافته بودیم. درست2تا گل رو به روی هم رو نشون می کنیم و از3تا دونه پایینیه این گل ها سیم رد می کنیم. دقت کنیم سیم اینجا دیگه با نخ خیلی کار راه نمی افته باید سیم باشه.
بعدش7تا داخل سیم می فرستیم مشترک هم بی مشترک بعدش هم2تا سر سیم رو می پیچیم و کور می کنیم و سیم های اضافی رو با سیم چین جدا می کنیم و تمام.
بچه ها خیلی خیلی خلاصه تر از خلاصه گفتم. اگر حس و حالش باشه بعد تر ها ویرایشش می کنم ولی احتمالا حسش نیست.
هیچ چی دیگه سماوره تموم شد بپرم بزنمش اینجا تا دیر تر نشده.
شاد باشید تا همیشه!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

چیزی نمونده بود!

سلام به همگی.
بچه هااا عصر جمعه ای1کسی رو نشونم بدید بکشمش!
متنفرم از ناز کشیدن مخصوصا زمان هایی که طرف باشم با1کسی که، …
این خانم مرواریدیه خستهم کرده از نوع خطرناکش. ترکیدم از بس نازش رو کشیدم پریشب که به توصیه خودش بهش زنگ زدم اولش که کلی زدم و جواب نداد زمانی هم که برداشت میگه من نمی تونم یعنی دلم خیلی می خواست واسه شما1کاری کنم هااا ولی برامون کلاس گذاشتن وقت ندارم. مربیمون1چیز هایی بلده شما صبح شنبه تشریف بیارید و کلی سخنرانی کرد که صبح شنبه برم اونجا و1نفس گفت و گفت تا من عاقبت وسط کلامش رفتم و گفتم ببخشید وسط کلامتون ولی . ممنون من میرم سر کار. میگه عههه شما سر کار میرید؟ حالم از این مدل چشم دار ها به هم می خوره به حد تهوع! این هایی که از هر چیز نابینا ها تعجب می کنن. برام نفرت انگیزن یعنی نفرت ها!
الان2هفته ای میشه سعی می کنم بهش بفهمونم نمی خوام واسهم زمان جدا بذاره فقط1ساعت ناقابل داخل کلاس هاش جا بهم بده تا ازش چند تا اشکال بپرسم انگار در مخش بسته هست. این ها دیگه کین؟
پریشب که باهاش آخرین کلکل ها رو داشتم مادرم باهام بود فهمید دارم با این خانمه صحبت می کنم بعدش گفت فلانیه؟ گفتم آره. مادرم گفت آهان این رو من می شناسمش ولش کن می گفت بافتنی بلده من خواستم برم پیشش همین گرفتاری رو باهاش داشتم. نفر قحط اومده مگه ولش کن این رو!
خندم گرفت و ولش کردم. محل کلاس هاش به خونه من نزدیک بود خیلی دلم می خواست بشه و این بنده خدا خیال کرده دونسته هاش رو می خوام مجانی از حلقش بکشم بیرون تا رو دستش بلند شم. حالا که این طوریه حتما باید بلند شم خخخ!
به جان خودم میشم حالا ببینید کی گفتم!
من1نفر دیگه رو واسه کسب اطلاعات داخل آستینم دارم اگر نشد باز هم یکی دیگه و یکی دیگه ولی این آدم رو خیلی دلم می خاد بهش بفهمونم که اگر تو بهم اطلاعات ندادی نگهش دار واسه خودت راه واسه بلد شدن فقط خریدن ناز های مزخرف تو نیستش! فعلا زمان ندارم به این فکر کنم بذار به دومیش زنگ بزنم. اگر نشد سومی و اگر باز هم نشد اون قدر می چرخم تا1کسی رو پیدا کنم این کار رو کامل یادم بده. من پریسام. از4تا رشته مروارید و1لوله نخ جا نمی مونم!
بچه ها نزدیک بود کلا شاه بیت بای بای رو شب3شنبه بخونم! به خدا رفتنی شده بودم ولی خدا دقیقه90گفت فعلا جونِ داغونت مال خودت ولی دیگه نبینم زیادی غلط زیادی کنی! کم غلط کن تا کمتر بمیری!
خلاصه اون شب شبی بود! مثبت و منفی. سفید و سیاه. تلخ و… تلخ بود. تلخ بود!
اون شب تلخ بود! اول خیلی ناگهانی تست شدم، به نظرم تستم موفق بود، البته شاید اصلا مهم نیست ولی اگر1درصد واسه تست کننده ارزش داشته باشه و ارزش داشته باشم تستم رو موفق رد کردم، آخ جون، بعدش فشار چنان روی روانم رو خراش داد که رفتم شبیه دیوونه ها بیشتر از هر دفعه دیگه در نیمه اول95تا الان1نفس و بی مکث وسط مه سفید گم شدم که نفهمیدم آثار این غلطی که کردم بود یا حاصل شب امتحان که به شدت یعنی به شدت حالم بد شد و گفتم دیگه میمیرم، تهوع و سستی چنان بهم حمله کردن که آخرش دیگه نفس نداشتم گوشیم رو بردارم به1کسی زنگ بزنم بیاد نجاتم بده، به سستی باختم و روی سرامیک های سرد ولو شدم و همونجا بی حرکت موندم تا رو به راه تر بشم ولی به نظرم زود بلند شدم. شکلک لجبازی های بسیار عوضی. باید تسلیم می شدم. خودم رو به تختم می رسوندم و می افتادم تا خود صبح شاید اوضاع از اینکه شده بود بدتر نمیشد ولی نشدم و همین طور که گیج می خوردم رفتم سر جمع کردن نشانه های تفریحاتم و زیاد طول نکشید که1حس خیلی بد بهم گفت که دیگه نمی تونم. گیج و بی حواس نبودم فقط مثل رسیدن مرگ که میگن احساس میشه، حس کردم دیگه نمی تونم ادامه بدم. واقعا هر1قدم جونم رو می کشید. به زور رسیدم به تختم و افتادم ولی خیلی نشد اونجا بمونم. تهوع داشت برنده می شد و شد.
نمی تونستم از جام بلند شم. نمی شد هم بمونم روی تختم. فقط همون اندازه زور از خودم دیدم که با ته مونده هاش خودم رو کشیدم داخل حمام و دیگه نتونستم وایستم. واقعا خورده بودم زمین و کاملا ضربه تهوع وحشتناکی که خیال توقف نداشت و انگار واسه گرفتن تمام نفسم حمله کرده بود بین حالتی شبیه برزخ دستم رو به سختیه حرکت دادن1کوه بردم بالا و شیر رو باز کردم. آب به من و به تهوع حمله کرد و نمی شد واسه پیشگیری از خیس شدن لباس هام هیچ کاری کنم.
-خدایا جدی دارم میمیرم به دادم برس!
طول کشید تا تونستم به زور نفس بکشم ولی زیاد مهلت نبود و حمله های بی توقف و طولانی باز و باز تکرار می شدن.
-آخ! آخ خدا! خدایا کمک!
از سرمایی که انگار جزو موجودیتم شده بود می لرزیدم. سرمایی ترسناک که عمیق بود خیلی عمیق. پرت شدم روی تختم و فکر کردم که این مدل سرما رو هرگز در عمرم حس نکردم.
-دارم میمیرم. این سرما عادی نیست!
ترس برم داشته بود. یعنی به همین سادگی؟ نه خدایا نمی خوام!
وسط این گیر و دار1آشنا زنگ زد و زمانی که فهمید چی شده و چی شدم کلی نصیحتم کرد که دیوونه این چه کاریه با خودت می کنی تو چی کم داری که اینهمه دیوونه ای،
-نمی دونم. خواستم فراموش کنم. میمیرم.
-فراموش کنی؟ آخه چی رو می خواستی فراموش کنی که با خودت این طوری کردی؟
-نمی دونم. نمی تونم. میمیرم. مادرم رو می خوام!
اون لحظه واقعا دفعه اولی بود که از ته دل حس می کردم از وحشت مردن دلم می خواد توی بغل مادرم مخفی بشم. پیش از این هم در عمرم خطر دیده بودم ولی این یکی هم خیلی ناغافل بود هم خود کرده و مسخره و حس می کردم از شدت ترس کم مونده پس بی افتم.
-مادرم! مادرم رو می خوام!
جدی می گفتم.
-مادرت کجاست پریسا؟ شمارهش رو بگو تا زنگ بزنم بهش!
-آخ نه! نه نمی خوام بزنی. اون الان اگر باشه از خودم بیشتر می ترسه من ترس بیشتر لازم ندارم.
دلم می خواست کسی باشه که نترسه تا بتونم وحشت بی مهارم رو به جرأتش تکیه بدم. خودخواهی بود ولی در اون لحظه توان نداشتم به فکر این چیز ها باشم. و مادرم به اون اندازه ای که لازم داشتم در اون لحظه آرام و شجاع نبود!
-پریسا! گوش بده! هیچ چی نیست! الان درست میشی. چیزیت نمیشه. آروم بگیر حالت جا میاد!
باقیش رو انگار صداش می رفت و می اومد زیاد یادم نیست فقط خاطرم میاد که گوشی روی بالشم بود سرم روی گوشی بود دست هام زیر شونه هام گیر کرده بودن و زورم نمی رسید آزادشون کنم و اون بنده خدا با صدایی بدون ترس و آهسته حرف می زد و من از ترس مردن داشتم قبض روح می شدم و اگر نفسم بالا می اومد نالهم در می اومد و زمان هایی که می شد حرف بزنم بهش می گفتم این تهوع رو ببر! تو رو خدا ببر! دارم میمیرم1کاری کن این تهوع بره دارم خفه میشم این تهوع رو ببر!
طفلکی آشنای من! راهش خیلی دور بود دستش که بهم نمی رسید فقط می گفت هیچ چی نیست هیچ چی نمیشی آخه این چه کاری بود کردی؟
نا نداشتم گریه کنم فقط نق می شد بزنم.
-نمی دونم. نمی دونم. میمیرم.
-نه ببین نمیمیری الان درست میشی. واسه چی اینهمه زیادی رفتی که نتیجهش این بشه؟
-آخ! آخ نمی دونم. اشتباه کردم. آخ میمیرم! غلط کردم!
-غلط رو ولش کن حالا حالت جا میاد دیگه نمی کنی.
باقیش مثل کابوس بود یادم نیست اون چی می گفت فقط خاطرم هست که من سرد تر و سرد تر می شدم و ناله می کردم و آخرش سرما تبدیل به1مدل بی حسیه عجیب و غریب ناشناس شد و حس کردم انگار1صدایی واسهم لالایی خوند. شبیه بچگی هام. شبیه بچه ها! دلم آهسته آهسته ترسش رو رها کرد و رفتم. خواب بود یا بی هوشی بود نمی دونم ولی رفتم!
گوشیم رو زیاد نفهمیدم کی قطع شد. خواب بودم. بی هوش بودم. مرده بودم انگار. صدایی از دور. واقعی بود. صدای گوشیم. واتساپ. 1پیام نیمه شب.
-آخ خدا من که دیگه جزو هیچ گروهی نیستم. این دیگه کیه؟
دست هام مثل تمام جونم شده بودن2تا تیکه یخ بی حس و سنگین که فرمان ازم نمی گرفتن.
-هر کسی می خواد باشه فردا صبح اگر زنده موندم می خونمش.
ولی نمی شد. ذهنم انگار بین خواب و بیداری شناور شد و1لحظه کاملا بیدار و دوباره خواب بود اما تحلیلش رو کرده بود و این تحلیل بیدارم کرد.
-این بنده خدا در موارد معمولی بهم پیام نمیده. البته من هم نمیدم. ما2تا با هم حرف معمولی نداریم. مدت هاست که نداریم. اگر پیام داده اون هم این زمان از نصفه شب حتما گفتنی مهم بوده وگرنه ما2تا دیگه با هم حرف معمولی نداریم!
چه قدر حرکت دادن اون جسم یخزده و نافرمان سخت بود. هرگز اینهمه سخت نبود.
-خدایا نمی تونم باشه واسه صبح!
ولی نمی شد واقعا نمی شد.
-این بنده خدا رو باید بخونمش. ما حرف معمولی با هم نداریم. یعنی چی شده؟
طول کشید تا تونستم بجنبم و دستم رو برسونم به گوشیم. زیر آوار فشار تهوع و بی حسی و سرمایی که ترس بیشترش می کرد.
پیام بد بود. خبر1از دست رفتن برای1آشنا.
-وایی خدای من!
سعی کردم حرف بزنم و بگم ممنون که بهم گفتی ولی هرچی زور زدم صدام در نمی اومد. حالم واقعا بد بود چنان بد بود که حس می کردم با هر حرکت هر بند انگشتم نفسم تحلیل می رفت.
به هر دردسری بود براش1چیزی شبیه ممنون نوشتم ولی ماجرا تموم نشد. باید پیام می فرستادم. باید برای اون آشنا پیام می فرستادم. باید بهش تسلیت می گفتم و هرچند همراهیه من رو خیالش نیست، باید بهش می گفتم که از دردش متأسفم. ما آشنا بودیم. ما1زمانی با هم خنده ها داشتیم! ما1جایی در گذشته هایی که دیگه تموم شده بودن، با هم دوست بودیم. ما رفیق بودیم!
و برای اولین دفعه در اون لحظه بود که حس کردم شبم از اشک خیس شد. اشک هایی که بی هقهق، که نای هقهق نداشتم، مثل سیل تمام صورتم رو گرفتن و جاری شدن و گوشه بالشم رو خیس کردن.
پیام تسلیتم رو فرستادم در حالی که می دونستم کلماتم گویای حس و حالم نیستن. بیشتر از این نتونستم. حال جسمم به مرحله خطرناکی می رسید و خودم این رو می فهمیدم. لحظه های آخر، سعی کردم نفس هام رو تنظیم کنم بلکه گرفتار تهوع نشم چون اگر دوباره شروع می شد دیگه نمی تونستم بلند شم و برسم به حمام. حتی نمی تونستم سرم رو کج کنم که خفه نشم. واقعا تمام جسمم جز ته مونده های درکم از فرمانم خارج شده بودن و من فقط سعی کردم نفس هام رو تنظیم نگه دارم شاید تا رسیدن صبح زنده بمونم. این تمام کاری بود که اون لحظه از دستم بر می اومد و مطمئن بودم که ساعتی بعد این هم ازم بر نمیاد.
-خدایا سپردم به خودت!
بعد چشم هام بسته شدن و دیگه نفهمیدم چی شد. باقیش خاطرم نیست توی خواب گذشت یا وهم آخر کار بود یا بیداری هایی که فقط می شنیدمشون.
-پریسا! پریسا! خواب که نیستی اینهمه سر و صدا بیدارت نکرد! باز قهر کردی؟ پریسا!
پتو آهسته کنار می رفت.
-پریسا! واخ خدا پریسا! چی شده؟ پریسا!
دستی بسیار داغ تر از جسم منجمد خودم که انگار پیشونیم رو سوزوند.
-یا اب الفضل! اب الفضل! یا اب الفضل!
فریاد نبود. زمزمه بود. زمزمه ای از جنس ترس خالص. مرده بودم حکما. و زنده ها این رو می فهمیدن و سرمای مرگ ترسناک بود براشون!
-اب الفضل! یا اب الفضل! اب الفضل! اب الفضل! اب الفضل!
خندم گرفته بود ولی نمی تونستم بخندم.
-بنده خدا آقا اب الفضل! چه صبوره حضرت! اون زمانی که هر غلطی دلمون می خواد می کنیم و مچمون وا میشه یا نمیشه اسمش رو نمی بریم و حالا که گیر کردیم1قطار یا اب الفضل! عجب! خخخ!
اعماق ذهنم رو کسی نمی خوند. خودم هم که در انتهای درک سیر می کردم و می رفتم طرف هیچ! پس تصورم موند واسه خودم.
-پریسا! یا اب الفضل! پریسا!
فشرده می شدم انگار. صدام می زدن انگار. با صدایی که اب الفضل رو صدا می زدن. دلم نمی خواست اینهمه پریشونی رو. باید جواب می دادم. باید می گفتم که هنوز نمردم. باید می فهموندم زنده بودنم رو. سعی کردم ولی نشد. نه حرفی نه حرکتی. خیلی تلاش کردم خیلی تا عاقبت به اندازه1نفس بلند و صدادار موفق شدم.
-آخخخخ آخ خدا! پریسا به خدا نابود شدم!
می شنیدم انگار. زمزمه ها، دلواپسی ها، تبادل نظر ها، جنگ های یواشکی، هشدار ها، چاره جویی ها و اتفاق ها، می شنیدم انگار. حس می کردم انگار. می فهمیدم انگار.
-چی شد؟
-از کجا بدونم؟
-تو؟ تو مارموز لعنتی نمی دونی؟
-مرده شور نگاه کثیفت رو ببرن من همراه خودت بودم اینجا نبودم از کجا بدونم آخه؟
-خر خودتی! نتیجه امشب نیست! چندین روزه شروع شده. خیال کردید همه نفهمن جز خودتون. تو که مثل همیشه پلیدی این هم که سکوت کرده. نمی خواد بگه به خیالش کسی هم نفهمید. از همه جا و همه چی کناره گرفته. سر بلند نمی کنه. هرچی هم ازش می پرسیم پرت و پلا میگه. حسش نیست. گوشیم خرابه. خستهم. من هم پشت گوش هام نوشته خر. این از ترس اینکه بهش نگیم دیدی بهت گفتیم چیزی نمیگه تو هم معلوم نیست چه غلطی، …
-چی بپردازم خفه شی؟
-اگر بگم می پردازی؟ جون پلیدت رو. تا تو زنده باشی دنیا طاهر نمیشه. تمام جون کثیفت رو بپرداز تا خفه شم.
-به خاطر خدا بسه! از جنگ متنفرم.
این رو وجودم هوار می زد ولی صدایی نبود که باهاش حرف بزنم. گوشه چشم های بستهم خیس شد. خدایا واسه چی هر جا من هستم جنگ هم باید باشه خسته شدم!
-بس کنید! آدم گنده های بی مخ! واقعا نمی فهمید؟ تمومش کنید دیگه!
-خدا خیرت بده بچه!
این از سرم گذشت و شاید در چهره بی روحم مشخص شد.
-این هم موافقه. که شما ها1مشت بی مغز هیکل گنده اید! ایناهاش!
حس می کردم انگار. دستی ظریف و سرد اما بی لرزش که قطره اشک در حال چکیدن رو از گوشه چشم هام پاک می کرد. مهربون اما نه از جنس محبت هایی که این مدل مواقع دست ها رو به لرزش میندازن. چه آرامشی گرفتم از احساس این شفقت بی گریه و آرام!
جنگ تموم شد.
من هم داشتم تموم می شدم. دیگه نشنیدم. نفهمیدم. حس نکردم. خودم رو رها کردم و آروم رفتم به هیچ.
دستم رو خاطرم نیست چه مدت بعد حس کردم که آهسته آهسته زندگی بهش بر می گشت و چه قدر بی حس بود.
-حرکتش نده پریسا!
داشتم زنده می شدم انگار. چه تشنهم بود خدایا!
-آآآآآآببب!
-الان! صبر کن! تو که جنازهم کردی پریسا! آخه1دفعه چی شد؟
دلم می خواست حرف بزنم ولی، … نه! دلم می خواست فقط نفس بکشم. اون هوای آشنای امن رو که سرما ازش در رفته بود رو نفس بکشم. هوای آشنایی که درش امنیت بود. گرما بود. زندگی بود. زنده شده بودم. و باز حس می کردم تمام درد های این روز های تردید و فشار های شبی که از سرم گذشته بود رو! چه دردی داشت!
می شنیدم انگار. می فهمیدم انگار. که گوشه چشم های بازم خیس می شدن. که کنار گوش هام از خیسیه داغ جاری گرم می شدن. که صورتم آهسته آهسته خیس می شد. که کسی، حنجره ای، صدایی محو انگار خیلی خفیف و خسته هقهق می زد انگار! می فهمیدم. صدایی بود. هقهقی بود. صدای خودم. حال نداشتم مهار کنم این هقهق کوتاه و بریده رو. فقط می فهمیدمش. فقط می فهمیدم.
-گریه نکن دیگه تموم شد. به خیر گذشت ولی خاطرم باشه1سرویس کامل به حسابت برسم. این نیم ساعت اندازه1عمر بهم گذشت و تمامش تقصیر تو نافهمه.
فشرده می شدم انگار! در پناه سرابی که سراب نبود، در پناه امنیتی که به فرمان عقل و در جهان عاقل ها امن نبود فشرده می شدم انگار! زنده می شدم انگار!
-پریسا! واسه چی؟ این چیزی بود که مخفیش می کردی؟ اون آشغال داخل آشپزخونهت رو؟ آخه واسه چی؟ -بله این بود. واسه اینکه،… وایی خدا من باید بلند شم اوضاع رو درستش کنم. من خونه رو به افتضاح کشیدم فردا نظافت چی میاد اینجا مادرم هم، …
-بخواب! الان تو هیچ طوری نمی تونی هیچ کار مثبتی کنی. تمامش رو بیخیال شو تا صبح بشه. الان فقط بخواب. باقیش باشه واسه فردا. بخواب! همه چیز درسته. بخواب!
-ولی خونه، …
-الان اگر بلند شی باز می افتی. چیزی نمیشه. کسی چیزی نمی بینه. بذارش واسه صبح. بخواب. الان فقط بخواب!
توانم تموم می شد و لازم هم نبود که نگهش دارم. جهان امنیت و آرامشش رو دوباره پیدا می کرد و من، فقط نفس می کشیدم. دیگه باقیش رو خاطرم نیست.
خواب.
و صبح زود تر از زمانش انگار رسید. حس کردم دلم می خواد بلند شم خودم رو بکشم تا محل کارم و سپریش کنم بلکه ظهر سریع تر برسه و برگردم خونه.
گذشت. برگشتم. عجب روز خسته کننده وحشتناکی!
خونه نظافت چی داشت و مادرم احتمالا خاطرش نموند که در مورد دیشب چیزی ازم بپرسه. شاید هم برخلاف تصور من چیزی از ویرانی های دیشب باقی نبود. ولی مگه میشه؟ من خیلی دقیق پاکسازیش نکرده بودم. یعنی اثراتش رو ندیدن؟ نه مادرم نه نظافت چی؟ آخه مگه میشه؟ من نا نداشتم درست و حسابی خراب کاری هام رو درستش کنم! پس چه جوری اونهمه نکبت غیب شدن پیش از رسیدن مادرم و نظافت چی؟ وایی آخجون به خیر گذشت! این هم یکی به نفع من! حالا من رو به راه بودم پس دلیلی نداشت اون بنده خدا چیزی از دیشب بدونه و اذیت بشه.
نظافت چی تا8شب طولش داد و مادرم تا9باهام بود و بعدش رفت خونه برادرم تا، … نمی دونم تا چی. من چنان خسته بودم که به نظرم می رسید دنیا داره میره که به انعکاس های نامحسوس تبدیل بشه.
خوابم می اومد. به محض اینکه تنها شدم اولین کاری که به نظرم باید انجام می شد رو کردم. خودم رو ول کردم روی تخت عزیز و آشنا و چشم هام به رویا سلام کردن. تا حدود های نصفه شب اصلا هیچ تفاوتی با جنازه نداشتم از خستگی. مثل1دقیقه گذشت ساعت9تا12شب که اصلا گذشتنش رو نفهمیده بودم! شب چه کوتاه بود و تعطیلیه آخر هفته رو عجب لازم داشتم!
و در پناه این تعطیلات و سکوت و تنهاییه خونه تازه می شد فکر کنم که چی به سرم اومده بود و چی از سرم گذشت. و اتفاقا در این فکر کردن ها خیلی هم داخل جاده1طرفه باقی نموندم.
-این چه کاری بود کردی پریسا! واقعا اذیت کردن من اینهمه برات می ارزید که داشتی خودت رو باهاش خفه می کردی؟
-نه. خفه کردن خودم اینهمه می ارزید که از دست همه چیز خلاص بشم. همه چیز هم از دست من خلاص بشن.
-مزخرف نپرون تو واقعا نباید دیگه این حماقت رو کنی.
-باشه دیگه نمی کنم.
-انتظار که نداری باور کنم!
-نه ندارم آخه خودم هم دیگه مدت هاست باورت ندارم. حالا شدیم1-1.
-پریسا! آخه واسه چی؟ باهام حرف بزن!
-نه نمی خوام. دیگه نمی خوام بزنم! دیگه نمی خوام جفنگ بگی. که زده به سرم. که اشتباه می کنم در حالی که نمی کنم. که می خوام ازت1چیزی بسازم که، …
-پریسا! تقاضا می کنم! دیگه بسه! می خوایی من چی بگم؟ دلت می خواد معذرت بخوام؟ باشه معذرت می خوام! ازت معذرت می خوام!
-لازم نیست! نگهش دار واسه خودت من دیگه لازمش ندارم.
-پریسا! من واقعا میگم. ازت معذرت می خوام.
-یعنی معترفی که داشتی چه غلطی می کردی؟
-بله معترفم اگر خاطرت جمع میشه معترفم. درست شد الان؟
-درست؟ لعنت به، … واقعا الان من باید چی بگم که حق مطلب به جا بیاد؟
-هرچی دلت می خواد. هرچی در این مورد بگی درسته. تو درست میگی ولی من واقعا خیال نداشتم اذیتت کنم. می دونستم اذیت میشی ولی از پس خودخواهیم بر نیومدم. دلم نمی خواست چیزی عوض بشه. به نظرم رسید فقط این طوری موفق میشم متوقفش کنم. متوقفت کنم!
-این چه حکمتیه که تو همیشه اصرار داری همه چیز از منفی ترین راهش به دستت بیاد؟ یعنی واقعا جز این نکبتی که داشتی راه مینداختی هیچ راه دیگه ای نبود؟
-بود پریسا! بود! ولی من بلد نیستم. پریسا من بلد نیستم. راه های درست مال درست هاست و ما2تا می دونیم که اون ها بهت درست هشدار میدن.
دلم گرفت. این رو دلم نمی خواست. اینکه شاهد اینهمه، …
دستی که داغ بود و می لرزید بین دست های سردم بود.
-هشدار هارو بیخیال. من موافق نیستم. این توجیه جفنگه. اون اندازه که از پس خودت بر نیایی هم قابل ترحم نیستی. چی می فرستدت به طرفی که این مدلی وانمود کنی؟
سکوت. به نظرم خیلی بی رحمی کردم.
-پریسا! این رو واقعا نمی خوام. به خدا نمی خوام! قلبم داشت زدن یادش می رفت لحظه ای که اونهمه سرد دیدمت. خیال کردم، …
دست های سردم حالا دیگه حس داشتن. مشت هام رو سفت تر بستم و فشارم کمی بیشتر شد.
-خیال کردی مردم؟ بی خود خیال کردی. من زنده ام. ولی1زنده حسابی دلگیر.
-از دست من؟
-بله از دست تو!
-من که معذرت خواستم.
-نمی خوامش. معذرت تو به کار من نمیاد.
-پس تو چی می خوایی؟
-می خوام دیگه دلواپس تکرارش نباشم.
-نباش! پیش نمیاد. به خدا! به جان خودت! پریسا! نمی خوام دیگه شبیه اون شب جهنمی ببینمت. به خدا1لحظه حس کردم مردم!
سکوتم تلخ بود از جنس ناباوری های تمام این روز های تلخی که گذشته بودن.
-اون زهرخند لعنتیت رو جمعش کن بهت میگم دیگه پیش نمیاد. نمیاد. باور کن!
-بله حتما! انتظار که نداری فراموش کرده باشم دفعه دومی بود که همچین تجربه بی نظیری ازت یادگاری گرفتم مگه نه؟
بی رحم بودم. می دونستم.
-نه انتظار ندارم. ولی دلم خیلی می خواد. بی انتها دلم می خواد. پریسا! …
………….
می فهمیدم انگار. نه! واقعا می فهمیدم. داشتم به باور می باختم. این نمی شد واقعی نباشه. امن بود خیلی امن. دلم می خواست باورم بشه. ولی آخه، … بیخیال آخه ها! تردید ها رو به امنیت اون هوای آشنا باختم.
-کاش دیگه پیش نیاد! بفهم! تو واسه حفظ هیچ چی و متوقف کردن هیچ چی اینهمه کج رفتن رو لازم نداری. نه الان که همه چیز سر جای خودشه.
-واقعا؟ به چه اطمینانی؟
-به اطمینان تضمین من! تضمین پریسا!
-من قوی ترش رو می خوام!
-دیگه چی؟
-اینکه دیگه3شنبه شب تکرار نشه!
مکث کردم. کوتاه.
-نمیشه.
– نمی پرسم مطمئنی! چون می خوام مطمئن باشم که تکرار نمیشه. ممنون! ممنون که نمیشه!
-ولی من هنوز مطمئن نیستم.
-پریسا! مطمئن باش! ترمیمش با خودم. ستون اطمینانت رو میگم. بذارش به عهده خودم! الان هم رضایت بده و امانتت رو از دستم بگیر که ازت خاطر جمع بشم. آخه من جوهرت رو وجب زدم. خیلی از بیخیال فراموش کنیم های تو بیشتر از قهر هات خطرناکن و به1000تا زبون به طرف مقابل میگن که کور خوندی به هیچ عنوان از خاطرم نمیره که تا آخر ابدیت ازت بدم بیاد! هان چی شد؟ خیلی درست گفتم که می خندی مگه نه؟
داشتم می خندیدم. داشتم حسابی می خندیدم. توی دل شب هر لحظه داشتم سبک تر و بلند تر می خندیدم و عجیب اینجا بود که اولش خودم نفهمیده بودم. خنده هایی که رفت بالا و بالا و هرچند قهقهه های دیوونه وار نشد ولی رفت بالا و همراهشون رفتم و رفتیم تا، … بهشت!
محتوای بسته امانت رو می دونستم پس یواش بازش کردم و با وجود آگاهیم حسابی حالم جا اومد.
-آخ جون!
-دلت که می خواستش امکانش هم که داخل کارتت بود واسه چی نگرفتیش؟
-از رشوه گرفتن متنفرم.
-متنفر باش. کار مزخرفیه. قیافهت رو هم اون طوری نکن من که گفتم معذرت می خوام! اگر دلت بخواد باز هم بگم.
ولی دلم نمی خواست. واقعا لازم نبود.
-فراموشش کن!
-پریسا من واقعا، …
-فراموشش کن! فراموشش کنیم!
-این شد! آخریش رو هستم. فراموشش کنیم!
در هوای جدا از جهان بهشت، لحظه های آخر هوشیاری، در اوج خستگی های شاید غیر مجاز اما از جنس بهشتی که شبیه هیچ تجربه دیگه ای نیست، به این فکر می کردم که شب، حتی در بد ترین لحظه هایی که سپری کردم همیشه باهام مهربون بود. حتی به اندازه پنهان کردن اشک هام از نگاه های به ظاهر بیدار!
ایام به کام همگی!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شاکی ام بچه ها! از دستِ خودم!

سلام به همگی.
بچه ها شعر ندارم داستان ندارم هیچ چی که1خورده هوای محتوا ازش بلند شه ندارم فقط حرفم گرفت اومدم پر حرفی.
اجازه بدید ببینم ایامم چه مدلی سپری میشن اینجا نق بزنم!
خوبببب! شکلک فکر شکلک فکر شکلک بسیار فکر آهان پیدا کردم.
اون آقای ناشر ازم داستان های کوتاه تر خواست چون این یکی که بهش دادم کلا خودش و بنده خدا ویرایشگرش رو فرستاد به هنگ از بس تعداد صفحاتش زیاده. داستان دیوار رو امروز واسهش ایمیل کردم نمی دونم گرفته یا نه. میگم به نظر شما باز هم بفرستم براش یا فعلا همین2تا بسه؟؟
به خانم مرواریدیه هم دیروز عصری زنگ زدم خواست طرحم بده به1کسی دیگه رسما بهش آویزون شدم قراره4شنبه شب بهش زنگ بزنم واسه5شنبه برنامه بذاره1ساعتی برم پیشش حالا باید واسه جور کردن جلسه های بعدی1فکری کنم. این هم شد کار؟
2جلد کتاب منجوق و مروارید هم گیر آوردم که بیناییه تصویریه شکلک خشم شکلک بسیار خشم شکلک ناکامی و خشم شدید از جنس ناکامی و از این شکلک زشت ها.
بچه ها امروز به جای سر کار رفتن دعوت شدم به1جایی که از این مراسم به قول مدیر نابیکور ها داشتن. چی بگم! ولش کن چیزی نمیگم خوشم نمیاد مرخصیش رو عشقه که بهش عشق می ورزم خخخ!
بیخیال این ها که گفتم پیش درآمد وراجی های اصلیم بودن! اصلش هنوز مونده خخخ!
اجازه بدید1خورده امتحان کنم ببینم میشه جدی باشم یا نمیشه.
واقعیتش امشب نیومدم این ها رو بگم. واقعیتش امشب1خورده، … نمی دونم عنوانش باید چی باشه. من میگم اسمش با شما!
میگم1چیزی بگم؟ نگم؟ بگم؟ بگم؟ بگم دیگه بگم!
بچه ها! گاهی از خودم بودن خسته میشم چیکار کنم آیا؟
همیشه از زمانی که خاطرم هست بهم گفتن خودت باش! خودت باش! پریسا همیشه خودت باش! نه اینکه تمام عمرم راست و مستقیم رفته باشم ولی معمولا سعی کردم همیشه خودم باشم. این سعی کردن ها1جور هایی کار دستم دادن. به خورد موجودیتم رفتن و الان دیگه جز این نمی تونم باشم. یعنی نمیشه نمی تونم خیلی نقش بازی کنم. چه جوری توضیح بدم؟ 1مثال کوچولو بزنم بلکه گفتار بی سر و تهم مفهوم تر بشه!
مثلا تصور کنیم من و شما هم رو دفعه اول دیدیم. خوب اولش معمولا همه1مدل هستیم. رسمی و1جور هایی مواظب. ولی بعدش معمولا ملت عاقل سعی می کنن همیشه معقول و مثبت باشن ولی من یادم میره و خودم میشم. اون هایی که دیدنم یا شنیدنم کم و بیش می دونن. این رو به خیلی ها هم گفتم و اون ها یا از ته دل یا واسه اینکه1چیزی گفته باشن یا واسه خاطر اینکه تصور می کنن باید موافق گوینده حرف بزنن تا طرف رضایت داشته باشه و از سر ادب بهم میگن این خیلی هم خوبه تو کارت درسته و خوش به حالت و نباید مدل دیگه ای باشی و همین مدلی ادامه بده و از این چیز ها. ولی بچه ها! …
مشکل اینجاست که این شاید واقعا چندان مثبت نیست.
گاهی حس می کنم باید بلد بشم1جا هایی خیلی خودم نباشم آخه این خودی که هستم1خورده، … گاهی1چیز هایی رو به خاطرش، … به خاطرش از دست میدم! مواردی که اگر مواظب می شدم و خیلی هم خودم نبودم برام حفظ می شدن. معمولا شونه بالا میندازم و میگم بیخیال ولی گاهی دلم1خورده بفهمی نفهمی، …
نمی دونم بچه ها واقعا نمی دونم. من یاد نگرفتم خودم نباشم. یاد نگرفتم واسه حفظ مواردی که دلم می خوادشون دائم در نقش نفس بکشم. دست خودم نیست بلد نیستم. نگید این مثبته باور کنید مثبت نیست. دارم می بینم که نیست. از آخریش خیلی نگذشته. اتفاقا دقیقا همین لفظ بهم گفته شد.
-ببین! خودت باش!
اگر هم گفته نمی شد من خودم بودم ولی گفته شد و من، …
گذشت ولی امشب دارم فکر می کنم که شاید لازم بود و لازمه من1جا هایی خودم نباشم. عاقل تر نشون بدم. آروم تر و کمتر بخندم. سکوت کنم. مواظب بشم. نقش بلد بشم. نقش1آدم آروم و1خورده شبه عاقل و کمتر دیوونه. کسی که به این سادگی نمی خنده، به این سادگی از شنیدن خبر دردسر1آشنا اینهمه واضح متأثر نمیشه و به این سادگی شادیش رو، تأثرش رو، خشمش رو، نارضایتی و رضایت هاش رو و محبت و یا حتی سردی های داخل دلش رو نمی پاشه بیرون و بروزش نمیده. نگهش می داره واسه زمان های یواشکیه ناگفته.
بچه ها از بس بوقم این ها رو بلد نشدم به خدا بلد نیستم چیکار کنم؟ دست خودم نیست. بعد ها که ماجرا تموم میشه و بیرون از داستان بهش فکر می کنم با خودم میگم باشه از دفعه بعد می دونم چه مدلی باشم ولی دفعه بعد ها میان و من باز هم همونی هستم که بودم. و باز تصمیم های بعد واسه دفعه های بعد و بعد و بعد!
همه میگن با این مدل که هستی موافق تریم ولی نیستن. ما آدم ها تقریبا همه این رو میگیم ولی این مدلی نمی پسندیم. به طرف میگیم هرچی داخل دلت هست همون باش ولی اگر طرف واقعا این رو انجامش بده بعد از1مدت دیگه اسمش رو هم نمی خواییم ببریم.
امشب حسابی از دست خودم خستگیم گرفته. دلم می خواد این مدلی نباشم. دلم می خواد دفعه های بعد خاطرم بمونه که نباید خیلی هم خودم باشم. من شلوغم، راحت می خندم، سر به سر هر کسی که حس کنم باهاش راحتم و باهام راحته می ذارم، از اینکه بخندم و اون هم بخنده و با هم بخندیم عشق می کنم، اگر بشنوم1کسی از آشنا هام که برام با ارزشه به دردسر خورده تأثرم رو قورتش نمیدم که طرف معمولا می زنه به حساب اینکه خودم رو شیرین می کنم در حالی که به خدا این مدلی نیست، اگر از چیزی خوشم نیاد در رفتارم مشخص میشه، اگر کسی رو دوستش داشته باشم صاف میرم بهش میگم ببین فلانی من دوستت دارم، برعکسش هم در موردم صادقه یعنی اگر کسی به هر دلیلی جذبم نکنه به هیچ عنوان نمی تونم جز این بروز بدم. طرف قشنگ می فهمه که موافقش نیستم، احساساتم کف دستمه، خنده هام، تأثر هام، دوست داشتن هام و حتی دوست نداشتن هام.
خیلی موارد دیگه هم هست که نباید ظاهر کنم ولی بلد نیستم. ظاهر نکردنشون رو بلد نیستم بچه ها! یادم میره.
مثلا خاطرم هست1دفعه واسه1بنده خدایی که خیلی برام می ارزه1اتفاق بدی پیش اومد که همه مایی که می شناختیمش به شدت غافلگیر شدیم. خود طرف که اصلا نمی دونم چه حالی داشت آخه اتفاقه خیلی ناگهانی بود. بنده خدا چند روزی رفت به سکوت محض. ولی من شبیه خیلی های دیگه دردم اومد و اصلا سعی نکردم1خورده حال و هوام رو مخفی کنم و نگهش دارم و تمامش رو بروز ندم. هرچی داخل وجودم درد از اون ماجرا بود رو بی پروا و بیخیال دیده شدن ها می پاشیدم بیرون. اون بنده خدا که اصلا توی این حال و هوا نبود حق هم داشت اتفاقه واقعا بد بود. ولی1آشنایی بهم گفت ببین پریسا تو1چیزیت میشه. چنان نشون میدی ناراحت این ماجرایی که انگار خودت رو قهرمان تحمل این اتفاق می بینی حتما کلی هم واسهش گریه کردی.
گفتم خوب آره گریه کردم طرف گناه داشت من هم این مدلی نشون نمیدم واقعا ناراحتم.
طرف مسخرهم کرد که خوب که چی؟ اصلا واسه چی تو باید به خاطر اتفاقی که واسه1نفر دیگه که اصلا ربطی بهت نداشته پیش اومده اینهمه ناراحت بشی؟ تو جدی1چیزیت میشه پریسا خود صاحب اتفاق اینهمه خیالش نیست. تو دیوونه ای اون که فعلا نیست ببینه الان این طوری می کنی به نظرت طرف میاد می بینه میگه آفرین بهت که از همه بیشتر همدردی باهام کردی؟ بعدش هم کلی بهم خندید که موندم چی بهش بگم. بچه ها به خدا هیچ چی نمی خواستم. فقط خیلی خیلی دردم اومده بود از دردش! هرچی ظاهر می کردم، هرچی می گفتم، هر قطره اشکی که اون شب داخل تنهایی هام ریختم، به خدا تمامش از سر دردی بود که حس می کردم. نه می خواستم خودم رو همدرد تر از بقیه نشون بدم نه انتظار داشتم اون آدم از همدردی هام خوشش بیاد.
نمی دونم چی بگم اون روز هرچی توی خودم گشتم دیدم واقعا هیچ چی دلم نمی خواست جز اینکه اون اتفاق واسه اون بنده خدا نمی افتاد و اینکه فقط می خواستم از دردی که حس می کردم آخ بگم که گفتم ولی رفت به حساب دیوونگیم و اینکه می خوام خودم رو پیش فلانی عزیز کنم. فلانی که اصلا نبود ببینه نمی دونم من از کجا باید گیرش می آوردم تا پیشش عزیز بشم!
شکلک حیرت آمیخته با نفرت و چندش و از این چیز ها!
باید بلد بشم سکوت رو. خودداری رو و1طور هایی خودم نبودن رو. خوشبین نیستم که بتونم انجامش بدم. به نظرم موفق نباشم!
امشب واسه خاطر آخرین از دست دادنم که به خاطر این خودم بودنم پیش اومد حسابی دلم، … تنگه، گرفته، تاریکه، نمی دونم چیه ولی هرچی که هست دلم شاد نیست. 1خورده حس و هوام منفیه. 1مدل خستگی از جنس دلتنگی. امشب هم میگم باشه از دفعه بعد بلدم چه مدلی باشم ولی می دونم که دفعه بعد و دفعه های بعد هم باز سر این تصمیمم نمی مونم. باز خودم میشم و باز1شبی شبیه امشب میگم باشه از دفعه بعد دیگه بلدم و باز این سیر تکرار میشه.
نمیگم بیایید بهم بگید چیکار کنم. چی میشه گفت به1کسی شبیه من؟ فقط دلم خواست بگم. به1کسی1جایی بگم. دلم از دست خودم تاریک بود اومدم اینجا گلگی. ببخشید دیگه.
من هیچ زمانی انتقال دهنده خوبی نبودم. تصورم از خودم اینه. الان هم مطمئن نیستم تونسته باشم حس و حالم رو، اعتراضم به خودم رو و کلا حرفم رو درست رسونده باشم. کاش تونسته باشم1کوچولو درست توضیحش بدم. از چیزی که هستم رضایت ندارم بچه ها! دلم می خواد بلد بشم خودم نباشم ولی مواردی که برام با ارزش هستن رو حفظ کنم. من خودم هستم و اون ها رو از دست میدم و یواشکی دلم می گیره واسه از دست دادنشون. شبیه امشب.
مثل همیشه باز زیاد حرف زدم. تا بیشتر نشده کوتاه که نه، قطعش کنم.
برم1جایی شیطونی. شوخی کردم امشب حس شیطونی ندارم.
ولی1چیزی! زندگی قشنگه. فراموش نکنیم!
همگی شاد باشید تا همیشه!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دلم تنگه براتون!

اینجا چه سرده امشب، پاییز رسیده کم کم!
شب و سکوت و سرما، بارون گرفته نم نم!.

سیاه و سرد و تاریک، هوای تب گرفته،
ستاره ها تو غیبت، دلا رو شب گرفته!

زمین خمود و خسته، آسمون از جنسِ سنگ،
نگاه ها خیسِ بارون، پرنده های دلتنگ!.

شبای سردِ پاییز، قرق کرده دلا رو،
تو آسمون گرفته، جایِ ستاره ها رو!.

دلم گرفته از شب، از شبِ تارِ پاییز،
ستاره هاش رو می خواد، با آهِ خسته و خیس!.

از پسِ پرده ی اشک، نگام به آسمونه!
ستاره ها کجایید؟ زود تر بیایید به خونه!.

یه آسمون سیاهی، امشب نشسته جاتون!
ستاره های غایب! دلم تنگه براتون!.

میونه دفترم باز، نقشِ بهار کشیدم،
جوهرم از جنسِ اشک، بهار رو تار کشیدم.

دوباره خیسِ از اشک، نقشِ بهارم امشب!
یواشکی دوباره، دارم می بارم امشب!.

کاشکی که آسمون ها، شکارِ شب نباشن!
دل های سرد و خسته، اسیرِ تب نباشن!

کاشکی که شب تموم شه! سحر بشن دلامون!
تو آسمون بتابن، بازم ستاره هامون!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خورده هنر. بافت سماور بخش3

سلام سلام آهایی پاشید تعطیلی تموم شد شنبه هم رسید شکلک زیر جلدی حرص خوردن کاش نمی رسید و از این چیز ها شکلک خشم شکلک نارضایتیه یواشکی شکلک لبخند الکی شکلک بیخیال الان سکته می کنم ولش کن!
یعنی1کسی رو نشونم بدید من بزنمش! این پست رو زمان بندی کرده بودم با خیال تخت از اینکه سر ساعت6میاد بالا اینجا رو بعد از6چک نکردم رفتم گوش کن چرخ زدم و زدم بیرون و سر کار هم تا تایم یواشکی گیرم می اومد فقط می رفتم گوش کن الان که اومدم اینجا رو ببینم دیدم زمان بندیم عمل نکرده و این پست همچنان پایینه. به حساب بی نظمیم نذارید نمی دونستم نیومده.
خوب حالا1خورده تأخیر!
بریم سر پست!
بچه ها جدی سخته این قرار ناگفته و نانوشته رو اجرا کنم و داخل پست های مرواریدیم حرف متفرقه نپرونم نمیشه بزنم زیرش آیا؟
این هم بیخیال ولش کن بذار باشه جفنگ رو داخل پست های مخصوصش می پرونم الان بجنبیم سماوره رو بریم که چایی لازمیم.
خوب تنه سماور رو رفته بودیم حالا شیرش مونده و دسته هاش.
واسه شیرش.
مربع زیری رو که خاطرتون هست! هست دیگه. هست؟ هست. شکلک نگاه تهدید آمیز و بطری آّ زرشک بالا. آهان پس خاطرتون هست. آفرین.
خوب اون مربع رو با انگشت لمسش می کنیم. اگر خاطرتون باشه که هست، مربعه4در4بود و زمانی که روی دیواره این مربع رو لمس می کنیم5تا دونه زیر انگشتمون میادش.
دونه وسطی از هر ضلعی که عشقمون کشید رو در نظر می گیریم و با نوک انگشت صاف از همونجا روی تنه سماور میاییم بالا تا می رسیم به یکی از گل های بافت5-1 5-2و همونجا متوقف میشیم.
بعدش نوبت رعایت نسبته. مثلا با8تنه رو بافتیم پس باید شیرش رو با4یا6بزنیم من4رو ترجیح میدم.
با هر شماره ای که می زنیم، روی اون گل که پیدا کردیم رو3دور4-1می بافیم. حالا شیره صاف اومده جلو.
جفت نخ هایی که باهاشون بافتیم اومدیم جلو رو از دونه های کناریه شیر رد می کنیم تا برسیم بالاش و فقط1دونه بین نخ ها فاصله باشه. حالا1دونه اشک سر و ته داخل هر کدوم از نخ ها می فرستیم، بعدش1دونه مروارید از شماره شیر پشت سر اشکی می فرستیم، بعدش نخ رو از ته اشک رد می کنیم و پایین اشکی روی شیر می کشیم.
با هر کدوم از2تا نخ جدا جدا این معامله رو می کنیم و جفت نخ ها رو از زیر اشکی ها سفت گره می زنیم و نخ ها رو دوباره از دونه های لبه رد می کنیم تا برسیم به پایین شیر و جایی متوقف بشیم که نخ ها1دونه از هم فاصله داشته باشن.
شیر سماور هنوز1خط راسته و باید سرش خم بشه پایینی.
زیر این لوله مستقیم که بافتیم روی نوکش رو2دور دیگه4-1می زنیم و بعد شیر تموم میشه.
این از شیر سماور.
حالا دسته ها.
واسه دسته ها که2تا هستن هفته دیگه میگم. چیه فعلا بلندش نکنید به خصوص زمانی که داغه. بابا ترکیدم از بس حرف جدی زدم خوب بسه دیگه اصلا شما ها همین رو فرصت می کنید از توضیحات بی سر و ته من سر در بیارید؟ هر زمان ترجمهش کردید بهم بگید.
خوب دیگه تا هوار باز مدرسهم دیر شدم جهان رو بر نداشته من برم.
لحظه هاتون همه شاد و شاد و شاد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خورده نگرانم! آره نگرانم!

سلام بیدار شید صبح شده.
دیشب خوب خوابیدید آیا؟ من که خواب و بیداریم یکی شد و بیخیال.
بچه ها ویرم گرفته پشت سر هم جفنگ بگم. خوشم میاد از این کار. دوست دارم. هرچی گفتی خودتی. گوشه اینترنتیه خودمه دلم می خواد داخلش هوار راه بندازم.
شکلک هم بی شکلک خیلی هم مثبتم.
امروز صبح مادرم زنگ زد و دلواپس و البته با زبون خنده گله مند بود که پیام هام رو اصلا نمی بینی جواب نمیدی؟
بنده خدا دیشب داخل واتساپ بهم پیام زد و من واتساپ نداشتم. اون طرف که براتون گفتم یعنی نوشتم اطلاعاتم رو گوشیم خورد من هم حرصم گرفت کلا اکانتم رو فرستادم به3نقطه. براش توضیح دادم که از دیشب دیگه واتساپ ندارم مادری گوشیم داغون شد هرچی داخلش بود رو داغونش کرد من هم واتساپم رو فرستادم هوا شاید گوشیم بدون واتساپ هنگ هاش کمتر بشه پیام هات واسه این بهم نرسید.
مادرم گفت دلواپس شده بود. بهش گفتم مادری زنگ می زدی دیشب من واسه خاطر تو گوشیم رو روی سایلنت نذاشتم. گفت نه مادر می ترسیدم خواب باشی دیر وقت بود.
دلداریش دادم و مطمئنش کردم که همین الان میرم اون واتساپ نفلهم رو دوباره نصبش می کنم. گفت آره نصبش کن مادر.
من و مادرم گفتیم و گفتیم. دلواپس سردرد های شب بیداریه من بود.
-طوری نیست مادری ایشالا1ترتیبی واسهش میدم دیگه پیش نمیاد. شاید هم زد و1طوری شد تو بیشتر دم دستم بودی خاطرم ازت جمع شد دیگه شب ها گوشیم رو خاموش می کنم و خلاص.
مادرم از خیال آینده شاید کمی ذوق کرد و گفت ایشالا مادر ایشالا!
بهتون نگفتم. یادم رفت قطعی هم نبود هنوز هم قطعی نیست ولی بیخیال بذار بگم که باز احتمال تغییر نشانی در خونواده من مطرح شده. اینکه از اینجا بلند شم برم1جایی که همه به هم نزدیک و چسبیده باشیم. داخل خونه های جدا ولی کنار هم. هنوز چیزی مشخص نیست ولی زمزمه هاش داره بلند تر میشه. همسایه طبقه پایین برادرم فوت شده و همسر سالخوردهش تنهاست با1عالمه خستگی و1خونه بزرگ. مادر و برادرم1دل شدن که بعد از40اون خدا بیامرز صحبت خرید خونهش رو با ورثهش کنن. به من نگفته بودن چون دفعه پیش مثل بمب ترکیدم که شما ها هر جا دلتون می خواد برید من همینجا راحتم جایی هم نمیام که نمیام. اون بنده های خدا هم این دفعه حرفش رو نزدن تا1روزی مادرم سر چایی خوردن های2نفره ما این رو مطرحش کرد و این دفعه من نترکیدم. شاید چون احتمالش ضعیف بود شاید هم چون دیگه خیلی آتیشیه این ترکیدن ها نبودم. رجوع شود به پست دیشبی.
دیگه خیالم نه ب هیبت هاست نه به خاطرات. چیزی که تموم شد دیگه تموم شد. باطل شد و رفت. اگر موندنی بود که تموم نمی شد. سهم ما هم تا خاطرمون هست1یادش به خیر و زمانی که از خاطر هامون رفت که چه بهتر! رفت که رفت!.
خلاصه اینکه مادرم بعدش هم برادرم به شدت خواهان این تغییر نشانی هستن و من هنوز واقعیتش هنوز خیلی جدی نگرفتمش لحظه هایی هم که میرم جدی بهش فکر کنم مزیت هاش و مضراتش1طور هایی با هم درگیر میشن و نمی دونم چی باید بگم و هر دفعه هم بیخیال میشم میگم هنوز که جدی نشده هر زمان جدی شد بهش فکر می کنم.
جاش رو دیدم. شکل و شمایل خونه هم دستمه. ولی اینجا، این هوا، این فضا، هنوز دوستش دارم. برادرم می گفت ببین الان اینجا رو دوستش داری خیال می کنی جای دیگه راحت نیستی ولی زمانی که بری اونجا جا بی افتی و ببینی که امکانات رفاهت بیشتر شده دلبستهش میشی. دفعه پیش سفت و سفت گفتم نه! نه! نه! این دفعه چیزی نگفتم. در جواب توضیحاتشون گفتم نمی دونم شاید. مادرم از این رضایت نسبیم کلی رضایت داره و من هم خاطرم سبک شده از رضایتش. حالا کو تا این ها با اون ها صحبت کنن و اصلا از کجا معلوم که اون ها رضایت بدن و خونه رو بفروشن و کلا الان کو تا معامله و لحظه رو عشقه و فعلا که من اینجام و آخ جون و… خیلی حس شلوغ کردن ندارم. خستهم ولی نمیشه بخوابم. دیشب تا حدود های3ونیم شب بیداری داشتم. با اینکه گفته بودم به چیزی فکر نمی کنم ولی فکر کردم به خیلی چیز ها. قرار بود امروز صبح هم این چیز ها داخل سرم نباشن ولی من کار ناتموم و فکر ناتموم اذیتم می کنه. باید به1جایی برسونمش وگرنه اعصابم خارشش می گیره خخخ!
اتفاقا فکر زیاد کردم. واژه بیخیالش رو باید بیشتر یادم بیاد همه چیز درست میشه. بیخیال اینکه بقیه چی میگن و چه مدلی می بینن! بیخیال تعبیر ها و تفسیر هاشون! بیخیال مدل چپکیه خودم که به استاندارد های اطرافم نمی خوره! بیخیال اینکه بیخ گوشم آتیش بارونه! بیخیال اینکه آتیش انداز ها خودشون هم نمی دونن چیکار می کنن و دور خودشون می چرخن و مشخص نیست وسط دود چی می خوان! بیخیال اینکه این وسط چی از دست میره! به من چه! مال من که نیست! بیخیال اینکه من کسی نیستم که بشه خیلی تحملش کرد. بیخیال اینکه هرچند اصلا دلم نمی خواست این مدلی باشه ولی واقعیت اینه که هر کاریش کنم1جا هایی، …
بیخیال!
عشقه5شنبه و شنبه و زنگ ها و تغییر نشانی و خونه جدید که اندازهش تقریبا2برابر اینجاست و1سری چیز ها داخلش داره که من به شدت دلم اون1سری چیز ها رو می خوادشون و درضمن تمام خونوادم هم بیخ گوشم هستن و مادرم دم دستمه و کمتر دلواپسشم و شب ها با خیال تخت می تونم گوشیم رو به جای سایلنت کلا خاموش کنم و تا صبح تخت بخوابم. فقط این وسط1چیز های کوچولوی مایل به1خورده بزرگ تر کمی دور از دسترس میشن که خوب واسه اون ها هم1فکری می کنم. کار نشد نداره اگر واقعا رفتنی شدم حتما1تدبیری واسه علایق ناحسابم می اندیشم که ازشون بهره مند بشم و حالش رو ببرم.
خوب دیگه بسه به نظرم کلا خواب از سرتون پرید و من مردم آزاری های اینترنتیم رو به حد کمال رسوندم. حالا برم به چند تا واقعیه غیر اینترنتی زنگ بزنم بیدارشون کنم زیادی از دستم در رفتن خدا رو خوش نمیاد خخخ!
بچه ها! جدی نمی دونم باید دعا کنم که رفتنی بشم یا دعا کنم که معامله ای در کار نباشه یا اصلا چیزی نگم و بسپارم به خدا و بگم هرچی خودش بخواد. این سومی رو ترجیحش میدم. من هر زمان هر جا سر2راهی ها گیر می کنم چشم هام رو می بندم همون سر جاده میشینم میگم خدایا خودت بیا درستش کن و اون قدر منتظر میشم که خدا دستش رو می ذاره روی شونه هام و برم می گردونه به طرف جاده درست که یعنی از این طرف برو. بعدش چشم هام رو باز می کنم و راه می افتم. این دفعه هم به نظرم همین کار رو کنم. هرچی می خوام به روی خودم نیارم دسته کم اینجا نمی تونم. آره نگرانم. از تصور این اتفاق نگرانم خوب چیه مگه؟ نمی دونم چی میشه. اولا من با تغییر ها سخت کنار میام دوما اینجا رو دوست دارم سوما تنهایی هام تایمشون تغییر می کنه و شاید کمتر بشه و… نگرانم بچه ها! نمی دونم کدوم طرفی درسته. خدایا من نشستم سر2راهی چشم هام رو هم بستم شونه هام منتظر دستته.
این روز ها سینهم1کوچولو سنگینی می کنه بلند شم برم واسه خودم شلغم بپزم. نخندید شلغم دوست دارم سر صبحه که باشه همچین اول صبح هم نیست ساعت داره9میشه.
خوب دیگه من جدی رفتم. شما ها هم حالش رو ببرید فقط نخوابید که زحماتم همه هدر میره خخخ!
صبح همگی به خیر!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شبیِ امشب!

سلام به همگی.
بچه ها این هفته تا اینجاش که گذشت نسبتا پر بار بود واسه من. عاقبت تونستم با1ناشر صحبت کنم و حالا باید منتظر نتیجه در5شنبه ای که میاد بمونم و عاقبت یا این طرفی میشم یا اون طرفی، به اون بنده خدا که مروارید بافی بلد بود زنگ زدم و حسابی طفلک رو اذیتش کردم و بعد از1مکالمه شاید10دقیقه ای با قلقلک دادن مهربونیش و دیگه نمی دونم چیچی موفق شدم بفرستمش سراغ آگاهی های مرواریدیش و حالا باید صبر کنم شنبه بشه تا بهش زنگ بزنم، و از طرف یکی از، … این یکی رو نمیگم خخخ جدی می خواستم بگم ولی پشیمون شدم حالا نمی خوام بگم این نصفه جمله رو هم پاکش نمی کنم بذار همین مدلی باشه خخخ!
شکلک دیوونه خیلی دیوونه!
راستی گوشیم سر به سرم گذاشت نشستیم به مذاکره گوشیه حسابی از دستم آتیشی بود گفتم جفتی کوتاه بیاییم من سبک ترش کنم اون هم کمتر اذیتم کنه این وسط به تفاهم نرسیدیم تمام موجودیتش شبیه روان پریشان خودم ویران شد هرچی داخلش بود رفت به ناکجا از جمله تمام اطلاعات واتساپم من هم با خاطر سبک از اطلاعات از دست رفتهم کلا اکانت واتساپم رو فعلا حذف کردم یعنی کل واتساپم با هرچی داخلش بود پرید گوشیه هم قرار شد دیگه اذیتم نکنه یعنی کمتر اذیتم کنه که البته من بهش خیلی امیدوار نیستم ولی واتساپه پرید و تمام اطلاعاتم پرید و کلا پرید! به جهنم که پرید! خوب که چی!
آخیش ترکیده بودم.
بچه ها این روز ها1طور هایی عجیبه واسهم. این روز ها داخل گوش هام پر از صداست. صدای شکستن. دارم صدای شکستن می شنوم. چه بلند هم هست!
هیبت هایی که زمانی برام هیبتی بودن، هیبت هایی که به خاطرشون بیچاره می شدم، حتی بت هام، از اون بالا بالا بالاییش بگیر تا فسقلی هاش، تمامشون دارن می شکنن، خورد میشن و مثل پودر نمک می ریزن پایین. چه با سر و صدا هم می ریزن پایین. تمام موجودیت گوش هام پر شده از صدا های جیرینگ جیرینگ جرنگ جورونگ جیرینگ!
اولش خواستم متوقفش کنم. سعی کردم هیبت ها رو، بت ها رو سر پا نگه دارم. به زور هم که شده بود زور زدم اجازه ندم ریز بشن بریزن پایین. نمی شد. خسته شدم. زخمی شدم از ریزه هاشون که شبیه بارون خورده شیشه می ریخت از اون بالا روی سرم! حیرت کردم. زورم نمی رسید نگهشون دارم. ماتم برد. زیر بارون ریزه های بت هام ماتم برد. وا رفتم. وحشت کردم. ولی تا کی؟ تا کجا؟
-بیا کنار وگرنه زیر هیچ چی دفن میشی دیوونه!
راست بود. نفهمیدم دستی کشیدم کنار یا خودم1دفعه حواسم جمع شد و پریدم عقب. در منطقه نسبتا امن تر ایستادم به تماشا و شکستن ها رو تماشا کردم. تماشا کردم. تماشا کردم!
هنوز هم دارم تماشا می کنم و گوش میدم به صدا های جیرینگ جیرینگ جرنگ جورونگ جیرینگ هایی که تمومی ندارن. خیال می کردم باید چند روز دیگه تحمل کنم شاید در آخرین لحظه ها1دستی مثل همیشه شکسته ها و ترک خورده ها رو بگیره اجازه نده بی افتن ولی کار از ترک ها گذشت و دستی هم نبود.
-پرتویی هرچند بسیار ناچیز اما واقعی از حضور عقل!
خخخ! به نظرم این هم راست باشه! عاقل ها هیبت های این مدلی و بت کم تر دارن یا ندارن و اگر بشکنه هیچ دستی نمیاد رو به راهشون کنه. اون ها می افتن و تموم میشن.
من که عاقل نیستم. پس این، …
اولش خیلی تلخ بود. ولی دیگه نمی شد کاریش کنم. گریه هم فایده نداشت و نداره. فعلا فقط جفت دست هام رو گرفتم بالای سرم و منتظرم شکستن ها و صدا ها تموم بشن تا بعدش در امنیت و سکوت دست هام رو بیارم پایین و درست و حسابی چشم باز کنم ببینم چند چندم. شاید لازم بود زود تر این مدلی بشه. اون ها باید خیلی پیش تر از این واسه من پوچ می شدن. نشدن از بس من عقبم. دیره ولی به نظرم این دفعه دیگه واقعا1چیز هایی شد. چیز هایی که از شدتشون1خورده خراشی شدم و1خورده هم از شدت ریزش ها و صدا ها چشم هام خیس شدن ولی آخرش1چیزیه از جنس شاید سبکیه خاطر. از اون حس های دردناکی که بعد از هقهق های بریده وسط نفس هات میگی آخیش عاقبت1طرفه شد خلاص شدم! شبیه1پایان تاریک ولی قطعی. شبیه دفن1جسم عزیز که نمی خوایی از دستش بدی ولی ته دلت می دونی اون جسم دیگه روح داخلش نیست و باید بفرستیش به خاک و بذاری بره. بعد از تدفین در اعماق ضمیر خسته از مراسم و وداع و دردسر های کوچیک و بزرگ ماجرا1رضایت دردناک و مبهم شبیه1نبض کمرنگ از جنس درد داخل1زخم آزار دهنده حس می کنی. نبضه می زنه و همراه درد ملایم و1نواخت بهت آرامش هم میده. آرامشی از جنس پایان. زخمه بسته میشه. شاید درمون بشه شاید هم نشه ولی اون لحظه دیگه بسته شده و قرار نیست دیگه انگولک بشه. نبضه می زنه و بهت میگه بس! بس! بس!
و تو فقط می خوایی خستگیِ حاصل از اون تدفین لعنتی رو در کنی تا بعدش سر فرصت به دور از هر مرحله اجتماعی بشینی واسه از دست رفتن از دست رفتهت گریه کنی. بعد از تموم شدن تمام ترتیب ها و مرتب شدن تمام نامرتب ها و پایان همه چیز.
امشب حس می کنم تدفین ها تقریبا تموم شدن. اون نبض آزار دهنده آرامش بخش رو دارم داخل روحم حس می کنم. داره می زنه. یواش یواش یواش و1نواخت داره می زنه و چه دردم میاد! چه درد تلخ و شیرینی! امشب حس می کنم واسه هر چیزی از جنس اتفاق هایی که قبلا بی پایان ازشون وحشت داشتم آمادم. امشب آمادم که هر کدوم از اون ها اتفاق بی افتن و من نه با قهقهه رضایت، ولی در سکوت بپذیرمشون و آهسته لبخند بزنم و رد بشم. لبخندی واقعی. از اون تلخ تلخ هاش ولی واقعی. امشب، …
شبیِ امشب! آروم، تلخ، شیرین!
امشب رو که خیال ندارم واسه نصب واتساپ ویرانم اقدام کنم. شاید صبح فردا. شاید هم آخر هفته. شاید هم، …
شاید به همین زودی با خطم هم همین معامله رو کنم. شاید نکنم نمی دونم. فعلا هیچ چی نمی دونم. فعلا فقط دلم خستگی در کردن می خواد. می خوام بخوابم. عشق می کنم خیالم به انعکاس جیرینگ جیرینگ ها نباشه و1به جهنم عمیق بگم و بخوابم تا خود صبح که بیاد و حال و هواش بیدارم کنه. تا اون زمان شاید زق زق این خراش های کوفتی هم کمتر بشه. حتما میشه. این نبض دردناک شیرین همچنان داره می زنه و من حس می کنم دارم عاشق این درد1نواخت و آروم میشم که شبیه جریان خون آهسته آهسته داخل اعصابم چرخ می زنه و نه کند میشه نه تند فقط هست و چه خوشم میاد از زدنش!
ساعت از12گذشت. خسته شدم دیگه دلم نمی خواد ادامه بدم. می خوام برم کتاب نایتساید جلد3رو بذارم از ادامهش بخونه و خودم چشم هام رو ببندم نفس های عمیق بکشم و بخوابم. خلاص از اینهمه جیرینگ جیرینگ که به نظرم دیگه امشب تقریبا تموم شده باشه و بیخیال عواقب این بیخیالیم بخوابم.
صبح فردا اگر دلم بخواد، که احتمالا فعلا نمی خواد، در مورد1چیز هایی باید فکر کنم. خودم، خطم، واتساپم، مدمم، و1کوه ریزه هایی که زمانی واسه خودشون در جهان بی سر و ته من هیبتی بودن. چیزی بودن. بتی بودن. و حالا فقط شدن1کوه پودر تیز و دردناک که دلم نمی خواد با دست های بی حفاظ باهاشون طرف بشم. بیشتر از تحملم خراش ازشون یادگاری گرفتم که حالا نخوام بیشتر بشه!
نمی دونم این فوق اراجیف رو جایی جز سایت شخصیه خودم می فرستمشون یا نه. شاید بفرستم شاید هم نگهشون دارم واسه خودم. تا لحظه آخر که دکمه فرستادن رو واسه جایی، حتی دیوونه خونه شخصیم نزدم مطمئن نیستم با این سطر ها چه معامله ای می کنم. فعلا فقط می نویسم.
فردا باید مرواریدی های ناتمومم رو تمومشون کنم. بعدش هم بشینم1داستان جدید بنویسم. طرحش رو خیلی زمانه که زدم ولی مثل همیشه در اجرای مواردی که باید بالای سرم نیست شل و ولم.
خوب دیگه من رفتم. نایتساید نیمه تمومم و شب منتظرم هستن.
شب همگی به خیر!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

هیچ چی همین طوری!

سلام من اومدم! بیخیال این دفعه نه داستان نوشتم با هم گریه کنیم نه شعر گفتم که تاریخ مصرفش مال امروز یا دیروز یا هر زمان دیگه ای باشه. واقعیتش این دفعه فقط اومدم که اومده باشم چون دلم خواست بیام. چیه نمیشه1دفعه من بی محتوا بیام فقط شیطونی؟ میشه دیگه! زود باشید تأییدم کنید و بگید که میشه وگرنه اون قدر شعر و داستان غمگین می پاشم اینجا که همه آب قند لازم بشیم.
این دفعه دلم فقط حضور خواست. بدون شعر بدون داستان بدون هیچ متنی که تفکر و تحلیل و دقت لازم داشته باشه. این دفعه فقط دلم خواست باشم. همین طوری حرف بزنم و بزنم و بزنم بدون اینکه آخرش به نتیجه درست درمونی برسم.
بچه ها یعنی کلی ذوق می کنم این هفته4روز تعطیلات و آخجون! عوضش تموم که بشه عصر جمعهش حالم دیدنیه خخخ!
اون عصر جمعه کزایی رو بیخیال الان فقط لحظه رو عشقه که من منتظرم. یادم نیست اینجا به شما گفتم یا نه. اصولا من1مرضی در کنار ده ها مرضم دارم که بر طبقش باید همیشه منتظر1چیز شاد و خوشآیند باشم. مهم نیست اون چیز کوچیک باشه یا بزرگ همین اندازه که من ازش خوشم بیاد بسه. مثلا اینکه اگر این هفته هفته سختیه عوضش عصر5شنبه با بچه ها میریم بیرون آخجون! اگر امروز پدرم در میادش عوضش امروز عصری میرم بازار1سری مروارید بخرم آخجون! اگر از فلان موردی که باید سپری کنم حسابی حالم گرفته شده عوضش بعدش میرم واسه انجام فلان مورد با حال آخجون!
خلاصه اینکه این مورد رو هم به دیوونگی هام اضافه کنید.
جدی من زمان هایی که بهم فشار میاد باید حتما1چیز مثبتی پیدا کنم بهش آویزون بشم. یعنی منتظر رسیدنش باشم و آخجونش رو بگم تا کمتر اذیت بشم. خیلی ها میگن خودت رو فریب میدی و از واقعیت های تاریک در میری. خوب شاید درست بگن ولی چه ایرادی داره؟ اگر این مدلی راحت تر از زیر فشار ها رد بشم واسه چی نکنم؟ فریب هم اگر باشه فریب خوردهش خودمم به کسی که ضرر نمی رسه! پس من فریبم رو میدم و زندگی قشنگ تر میشه و آخجون!
دیگه دیگه دیگه بذار ببینم! شکلک تفکر نه چندان عمیق واسه پیدا کردن1پیچ دیگه در رشته کلام که بشه ادامهش داااااد آهان پیدا کردم!
بچه ها این مهر مهربان واسه چی اینهمه طولانیه؟ واسه چی نمیره آیا؟ اینهمه رفته تازه نصف شده خوب بابا گفته بودم باهات آشتیم ولی حالا بسه برو دیگه! ای بابا!
بچه ها چند روز پیش به نظرم4شنبه بود باز خوردم زمین. سر4چوب آشپزخونه باز این حضرت گیجیه آشنا سر صبح بی دعوت1دفعه نازل شد سرم مهمونی و تا اومدم به خودم بجنبم چنان بد زمین خوردم که تا2دقیقه آخ گفتن یادم رفت. الان هم پام درد می کنه نمی تونم درست جمعش کنم تا میرم مثل بچه مثبت ها بشینم هوارم در میاد باید شبیه اتل متلی ها با1پای دراز بشینم همه جا و نمیشه و بد میشه و خجالت می کشم و ای خدا این چی بود سرم اومد دیگه!
بچه ها باز زده به سرم عجیب هواییه سفرم. خدایا دلم وحشتناک1سفری می خواد که حالش رو ببرم نه این سفر های کشکیه بی سر و ته که1دفعه مشخص نمیشه از کجا میره داخل آستین آدم اول و آخرش هم پدر صاحب آدم از خستگی و شلوغی و همه دردسر هاش در میاد.
اجازه بدید حالا که حرفش شد1مثال بزنم و بپرسم با این مدل عزیز ها چه مدلی باید طرف شد که متوجه بشن چی میگیم؟
ببینید از این سفر های1دفعه ایه عجیب همین اواخر برام پیش اومد. البته خیلی ها براش سر و دست می شکنن من هم بدم نمی اومد به شرطی که ظرفیت جسمم می کشید ولی نمی کشه.
سفر مشهد که قراره4-5روز طول بکشه و خوش به حال هر کسی که می تونه بره.
همکار های من این2شنبه می خوان برن مشهد و9و10محرم رو اونجا باشن، جمعه برگردن و فرداش که شنبه باشه بیان سر کار. سفر زیارتی و موقعیتش عالیه ولی من نمی تونم. نمی کشم بچه ها. بهم گفتن اسم بنویس همراه ما بیا گفتم نه ممنون. اصرار کردن گفتم نه واقعا نمی تونم ممنونم شما ها برید جای من هم زیارت کنید.
این وسط1دفعه1بنده خدایی اومد کنار دستم نشست و بلند گفت خانم تو نمیایی؟ گفتم نه. طرف چنان تعجب کرد که انگار من فحش داده بودم.
-نه؟ چرا نه؟ سفر مشهده! موقعیت به این خوبی! چرا نمیایی؟
سعی کردم لبخند بزنم.
-خوب آخه نمیشه. امام رضا نطلبید ایشالا دفعه های بعد.
به جان خودم به طرف بر خورد بچه ها!
-یعنی چی نطلبید؟ خوب طلبید دیگه! پس تو می خوایی بیاد بلندت کنه بغل کنه ببردت اونجا؟
نفهمیدم1دفعه چی شد که از زبونم پرید:
-خوب آره چی میشه مگه؟
واااایییی بچه هااااا خخخ!
-چرا میگی نه؟ مگه میشه سفر زیارتی به این خوبی رو رد کنی بعدش بگی امام رضا نطلبید؟
موندم چی بگم.
-خوب آخه نمیشه من نمی تونم.
بنده خدا چنان حیرت داشت که انگار کافر گرفته بود.
-یعنی چی؟ موقعیتش که خیلی خوبه امکاناتش هم که فراهمه ماشین که هست نمیشه چه معنی داره که میگی؟
دیگه دست خودم نبود.
-ببین عزیز جان سفرش عالیه موقعیتش هم همین طور ولی من به شما چی بگم آخه من خودم رو می شناسم ظرفیتم نمی کشه جسمم ظرفیتش رو نداره از راه محل کار2شنبه ظهر سوار ماشین بشم بیام اونجا وسط اون ازدحام وحشتناک تاب بخورم بعدش هم جمعه شب احتمالا نصفه شب برسم فرداش خسته و هلاک و داغون سر کار حاضر باشم بدون تأخیر. خودم رو می شناسم توان جسمم رو می دونم پس واسه چی هم خودم رو آزار بدم هم بقیه اطرافم رو به دردسر بندازم؟ این هیچ خوب نیست ولی وضعیت جسمیم فعلا اینه. شما ها برید زیارت قبول. من نمی تونم بیام!
من گفتم و طرف قانع نشد. هیچ مدلی این نه که گفته بودم به کتش نمی رفت و حسابی متحیر و عصبانی بود چون من به1سفر زیارتی گفته بودم نه. احتمالا از نظر اون بنده خدا حتی اگر جنازه هم می شدم باید می رفتم چون سفرش معنوی بود. اون قانع نشد و من دیگه ادامه ندادم. سرم رو انداختم پایین و مشغول کار خودم شدم. بافتن1هاپوی مرواریدیه ناتموم که باید سریع تر آمادهش می کردم.
خداییش ما آدم ها چی تصور می کنیم؟ به نظر شما با وجود آگاهی هایی که در مورد خودم و وضعیت فعلیم داشتم و دارم باید به صرف معنوی بودن این سفر اسم می نوشتم و می رفتم؟ من میگم نه. به هیچ عنوان نه. منظورم از سفر های عجیب1دفعه ای این بود و کاش خدا نصیب هر کسی کنه که دلش می خواد. من هم خدایی دلم مشهد می خواست هنوز هم می خواد ولی نه با این شرایط.
بیخیال توضیح حاشیه تموم شد برم سر وراجی های خودم. چی می گفتم آهان دلم سفر می خواد.
آره دلم حسابی سفر می خواد. از اون سفر های دلی. یعنی همراه افرادی که داخل دلم هستن و به نظرم من هم1گوشه ای از دلشون باشم. شاید نه چندان عمیق ولی می دونم که1جای کوچولویی داخل دل هاشون دارم و کلی از این بابت در حال ذوق کردنم و ازشون حسابی ممنونم.
دلم می خواد همراه اون چند تا آشنای عزیز که در اطرافم می چرخن و همیشه از نق زدن هام نصیب می برن سوار قطار بشم و بزنم به راه و حسابی بریم تا برسیم. شکلک دیوونه.
اتفاقا بهشون هم زیاد گفتم و اون ها درگیرن. ولی من همچنان بهشون نق می زنم و دلم سفر می خواد و نمیشه. به نظر شما پدر اون بنده های خدا رو همچنان با نق زدن هام در بیارم آیا؟
گاهی خواب سفر می بینم. سوار قطار داریم میریم و چه خوش می گذره. عشقش به اینه که نمی دونم خوابه و حسابی کیف می کنم و زمانی که بیدار میشم می بینم که قطار رفته و بقیه رفتن و من جا موندم. جای شکرش باقیه که هم سفر هام دم دستم هستن فورا می پرم بهشون زنگ می زنم و مطمئن میشم که جام نذاشتن ولی واقعیتش هیچ زمانی بهشون نمیگم همچین خوابی دیدم و بعد از بیدار شدن همچین حسی کردم می ترسم مسخرهم کنن فقط به1بهانه ای بهشون زنگ می زنم و خاطرم جمع میشه.
این ها رو بیخیال من واقعا دلم سفر می خواد. ای کاش1طور هایی پیش بیاد گرفتاری های آشنا های هم سفرم کمتر بشه بلکه بزنه و بریم! ترجیحا با قطار باشه لطفا! چیه دارم به خدا سفارش میدم ایرادش کجاست آخه؟ شکلک بسیار دیوونه!بچه ها به شدت لازم دارم در مروارید بافتن هام مدل مثلث و لوزی رو یاد بگیرم کسی یادم نمیده1خانمی هست بلده ولی میگه وقت ندارم و تو بورس نیست و کلاس های دیگه دارم و از این چیز ها هرچی هم بهش میگم بیا خصوصی به من آموزش بده پولش رو میدم میگه نه نمیشه سردرد میشم و نمی دونم چی. باید1راهی واسه زدن مخش پیدا کنم که یکی2جلسه برم پیشش به بهانه رفع اشکال ازش اطلاعات آموزشی بکشم بیرون. شما میگید این کارم پدرسوختگیه آیا؟ خوب باشه چی میشه مگه من گیر کردم باید حل بشه راه دیگه ای هم نیست. پس میریم در کار دزدیه اطلاعات آموزشی از این بنده خدا! کاش موفق بشم!
خوب دیگه حسابی نوشتم البته دلم می خواد باز بنویسم ولی احتمالا به جای جارو و چوب این دفعه از طرف شما ها1تفنگ پر میاد می خوره وسط ملاجم پس دیگه بسه.
بچه ها! بد دلم سفر می خواد. سفری شیرین که خاطره هاش روی شیرینی های ناموجود دیروز هام رو بپوشونه و خلاص بشم. ببخشید این آخریش رو باید پاک کنم یا توضیحش بدم ولی نمی کنم. نه پاکش می کنم نه توضیحش میدم بذار همین مدلی همین جا باشه. ولش کن کاش سفری بشم! کاش این اطرافیان عزیز درگیری هاشون تموم بشه بتونیم1کوچولو بریم1جایی!
بچه ها! زندگی حسابی قشنگه. حتی لحظه های تاریکش. زندگی در هر حال قشنگه. راست میگم!
و در آخر باز هم بچه ها! حسابی دوستتون دارم.
همیشه شاد باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خورده هنر. بافت سماور بخش دوم.

سلام به شنبه و شما و همگی.
چایی ها به راهه آیا؟ با سماور نصفه نیمه؟ تا کجاش رفته بودیم؟ تا پایه.
واسه تنه اصلی، اول1دور5-1بریم، بعدش7-2بریم، بعدش 5-1 5-2بریم، بعدش7-3بریم، بعدش5-2بریم، بعدش1دور4-1بریم، بعدش1دور5-1بریم، بعدش نوبت شیر و دسته میشه. تنه رو ببافید تا هفته دیگه برسه و برسم.
شاد باشید تا همیشه.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من جام کجاست!

بچه ها سلام. رو به راهید؟ پاییز خوش می گذره؟ کاش بگذره! مخصوصا به عشق پاییز هاش! به من که واقعیتش نه خیلی. ناشکری نکنم خیلی بد هم نیست ولی خوب هم نیست. نه دروغ نمیگم خوب نیست واقعا خوب نیست اصلا خوب نیست!
بچه ها باز زدم به جاده نق!
خوب بزنم اینجا که میشه من نق بزنم که! ای بابا!
میگم نق زدن های من بیخیال1سؤال جدی!
تا حالا شده1حس مزخرف مسخره اذیتتون کنه از این جنس کزایی که احساس کنید هیچ جایی جاتون نیست؟ خیلی جفنگه ولی نمی فهمم واسه چی من2-3روزه همچین حس مزخرفی دارم. دیدین1زمانی مثلا1جمعی1جایی نشستن1کسی میاد به زور بقیه رو فشار میده می چپه اون وسط؟ هر مدلی هم که بشماری می بینی این1دونه انگار زیادیه جور در نمیاد. صندلی ها به تعداده مکان به تعداده نظم و هماهنگی هم بودش تا زمانی که این1دونه اضافیه نرسیده بود ولی این1دونه آدم این وسط نباید باشه! نمی فهمم این روز ها، یعنی این2-3روز اخیر من داخل جهان خدا همچین احساسی می کنم. به نظرم میاد جایی نباید باشم. هیچ کجا. انگار جام نیست. واقعیتش توضیح دقیق تر هم براش بلدم. چیه خیال کردید باز می خوام بگم توضیحش رو بلد نیستم؟ نه این دفعه بلدم. اتفاقا خوب هم بلدم ولی واقعیتش نه حالش رو دارم که اینجا بنویسمش نه جایز می بینم که اینجا بنویسمش. توضیحش رو نمی نویسم یعنی خیلی نمی نویسم ولی حسش رو نوشتم و می نویسم. بد حسیه. عجیب حس می کنم با آمار پروردگار جور در نمیام. انگار همه جهانش رو سر نظم آفریده با آمار دقیق و اینکه هر کسی جاش کجاست و همه چیز سر جاشه و من این وسط بیرون از آمارشم. واقعا نمی فهمم واسه چی این طوریه. مگه خودش نفرستادم اینجا؟ پس واسه چی من جایی از این خراب شده جام نیست؟ نگید باید بگردی جات رو پیدا کنی ها! گشتم نبود. باور کنید خیلی گشتم خیلی زیاد ولی نبود. هر دفعه هم میگم کاش دیگه نمی گشتم ولی دفعه بعد باز می گردم و باز پیدا نمی کنم. هر دفعه هم خسته تر و خسته تر میشم.
خدایا من جام کجای این قطاره؟ میشه1بلیت هم به من بدی؟ منی که بی اختیار و به ناخواه سوارم کردی؟ قطار راه افتاده و همه بلیت دارن جز من! بدون بلیت، بدون جایی که جام باشه، بدون آگاهی از اینکه واسه چی از قلم آمارت جا موندم، اینجا وسط اینهمه نظم جهانت می چرخم و پیدا نمی کنم. خدایا خسته شدم می خوام1جایی بشینم که جام باشه واقعا اگر خودت جای من بودی الان چی می گفتی؟
ببخشید رفتم. مادرم زنگ زد. جوابش رو با صدای شاد دادم شبیه تقریبا همیشه. صداش باز بود. داره بهتر میشه. خدایا شکرت! این بیماری رو از وجود مادرم و کلا از خونواده من ببر زیاد طول کشیده الان مدت هاست در سلامت کامل ندیدمشون!
با مادرم حرف زدم و شاید حس رضایت بهش داده باشم اول صبح. خدا کنه این طور باشه! شاید جایی که من دنبالش می گردم همینجاست. در زندگیه خونوادم، به صورت1عضو که جایگاه1عضو از خونواده رو داره و البته با وظایف ناگفته و نانوشته ای که دیده نمیشن ولی وجود دارن و من خاطرم نیست از کی در حال انجامشون هستم. در مورد وظیفه هام پیش از این اینجا زیاد گفتم پس دیگه نمیگم.
بله شاید جای من اینجاست. دقیقا همینجا و من بی خودی دارم می گردم. راستی1جای دیگه هم جامه. این گوشه اینترنت داخل آنسویشب که میشه داخلش هم نق بزنم هم بخندم هم بدون اینکه خیلی دلواپس نگاه های بقیه باشم دیوونگی از خودم در بیارم و حالش رو ببرم و هم ادای عاقل ها رو در بیارم و یواشکی بخندم و خلاصه اینجا احتمالا1خورده جامه. هنوز که هست نمی دونم کی از اینجا هم باید بلند شم. فعلا رو عشقه که نشستم.
نمی دونم بچه ها! شکلک1آه بی سر و ته از شدت بلندی!
دیرم شده باید بلند شم برم. دیروز3دقیقه دیر کردم و توبیخ شدم که تأخیر داشتی و در ارزشیابی های جدید تأخیر ها لحاظ میشن. گفتم معذرت می خوام و رفتم کلاس. کلاسی که من کمکیش هستم و واقعا حضورم، … بیخیال حس توضیح نیست. کاش این اداره عریض و طویل ما کتابخونه نابینایان استانی چیزی داشت منتقل می شدم بهش! بچه ها به شدت دلم این رو می خواست هنوز هم می خواد ولی نشد. باورتون میشه اداره ما اصلا واسه بچه هامون کتابخونه نداشته باشه؟ پیش از این ترجیح می دادم این مدلی اینجا ننویسم ولی امروز می نویسم چی می خواد بشه مگه به جهنم بابا! آخه این درسته؟ بچه های ما کتاب های بریلشون هنوز دستشون نرسیده چون1نفر که میگن مسؤول این کار هاست بیماره افتاده خونه. عجب زمانی هم بیمار شده درست اول مهر! بچه ها کاش می شد من شوت بشم کتاب خونه یعنی خداییش کلی دعا کردم که بشه و نشد. دعا هام فقط اون قدر پرتم کرد بالا که کمکی بشم و چه خوب شد. کارم اعصاب خورد کنه ولی عوضش مسؤول چیزی نیستم. گزارش نوشتن های خط بینایی و دفتر کلاس نوشتن های خط بینایی و تمام این مزخرفاتی که اینجا میگن باید باشه و من زمانی که کمکی نبودم هر دفعه باید می رفتم سرم رو بالا پایین می کردم1بینا گیر می آوردم خیرش بیاد واسهم انجامش بده. سرپرست یا1همکار در اون لحظه بیکار یا هر کسی.
اه چه مسخره هست تمام این ها!
بچه ها دلم آرامش می خواد. دلم انتقال به کتابخونه می خواد. دلم سفر می خواد. خدایا دلم جام رو می خواد که پیداش کنم ببینم کجام آخه!
وایی خیلی دیر شد من واقعا باید بلند شم. این اباطیل کمکی نمی کنه زیاد هم گفتم سر صبحی پس بیخیالش!
فعلا بیخیالش تا بعد باز بیام جفنگ اینجا بگم و شما ها رو اذیت کنم و حالم جا بیاد خخخ!
روز خوش و ایام به کام و فراموشتون نشه که زندگی در هر حال قشنگه!
شاد باشید!