سلااام من باز اومدم!
بچه ها امروز جناب استاد1کوچولو از دستم کمتر حرص خورد خخخ! عوضش درسی که واسه دفعه بعد داد بسیاار سخته. شکلک گریه!
بچه ها چیزی نمونده بود سر1نیمه آزمایش نیمه علمی نیمه تفریحی خودم رو آتیش بزنم خخخ!افکار آنتیک نکنید خیال خودکشی هیچ کجای کلهم نیست گفتم که داشتم واسه کسب تجربه آزمایشات صورت می دادم که نزدیک بود فدای راه تجربه بشم خخخ الان هم باید برم دوباره آزمایش کنم به نظرم عاقبت یا خودم رو نفله می کنم یا به توانایی های لازم دست می یابم ولی بدک نبود اگر می شد از1آگاه تر از خودم بپرسم بعد قهرمان بازی در بیارم. اتفاقا آگاهش رو هم می دونم کیه ولی واقعیتش، … احتمال میدم اون بنده خدا تا ببیندم منفجرم کنه که باز هم تو؟ در نتیجه تا بتونم نمیرم اون هوالی خخخ!
بچه ها امروز قربون اینترنت می رفتم چون1سری پرسش مپرس داشتم به نصفش جواب داد و نصف دیگهش هنوز مونده! حالا برای خاطر خدا1کسی بیاد بهم بگه اون نصفه دیگهش رو که اینترنت در جوابشون هنگ کرد از کی بپرسم؟
امروز زده بود به سرم که بزنم بیرون به بچه های اطرافم هم نگم خودم تک نفری حالش رو ببرم ولی دم ظهر جهان بازیش گرفت و زد به جاده چرخیدن و عقل ناقص من هم افسار رو کشید که این طوری هیچ بهشتی نمیشه بری بشین سر جات1زمان بهتر خل بشو! من هم از اونجایی که حساااابی حرف گوش میدم، آره جان ابلیس، این دفعه هم مثل همییییشه، آره ارواح مخ نداشتهم، حرف گوش کردم و رفتم دراز به دراز بعد از کلاسم ولو شدم توی رختخواب و اون قدر همونجا موندم تا چرخش جهان کم تر شد و بلند شدم رفتم واسه اجرای آزمایشات شبه نکبتم. الان هم نصفش مونده خخخ!
دیگه چی بود وایستید یادم بیااااد حرف زدنم میاد چیکار کنم باز چیز داشتم واسه وراجی کردن یادم رفت که!
یادم نیست بیخیال جز اینکه همه چیز آرومه من چه قدر خوشبختم چیز معذرت واسه چی این شکلی شد غیر مجاز شد که ای بابا خوب چیزه اهم اهم هوا چه گرمه اهم داشتم می گفتم همه چیز آرومه عه بیخیال بابا همه چیز مثبته من الان مثبتم یعنی رو به راهم فقط از زور کنجکاوی های ناحسابم دارم دود میشم میرم هوا باید هرچه سریع تر1راهی واسه تخلیه این حس فضول انفجاری پیدا کنم تا نترکوندتم و آخخخ خخخ خدا خخخ!
چته4دیواری اختیاری دیوونهم که دیوونهم کی گفت بیایی تکیه بدی به این4چوبه ژست عاقل اندر دیوونه بگیری چپ چپ تماشام کنی خوب تو عاقلی به من چه خوش دارم خوش باشم حسودیت میشه برو عاقلیت رو کن به ما چیکار داری؟ عجب گیری کردیم ها! بچه ها شیطونه میگه این جناب عاقل رو در نصف دیگه آزمایشاتم مشترک کنم ها! آهان حالا شد خودش در رفت خوب راحت باشیم حل شد! اینجا هم آدم رو راحت نمی ذارن به خل بازی هاش برسه! عجب دوره زمونه ای شده!
آخ خداجونم بچه ها نزدیک بود سکته کنم این کاملا واقعیه یعنی جدی و راستکیه خدا بگم چیکار کنه این تکنولوژی رو این ساعت گویای گوشیه من1دفعه7رو اعلام کرد بچه ها خدا شاهده چنان بد از جا پریدم که اوخ! باشید من ببینم قلبم کجای اتاق شوت شد پیداش کنم میام الان!
میگم تا ماشین دیوونه جمع کن نیومده مجانی افتخاری ببردم گردش من خودم در برم دنبال باقی آزمایشات سودمندم. جفنگ هم که خیلی گفتم بسه دیگه!
بچه ها می خوام از این به بعد1عالمه از این جفنگیات اینجا بپاشم چون دلم می خواد! عاقل ها رو این مدلی پر میدم و خلاص خخخ! به جای اینکه آدرسم رو عوض کنم از دست عاقل ها در برم این مدلی می فرستمشون به مناطق عاقل نشین اینترنت خودم اینجا می مونم حالش رو می برم.
خوب واسه این دفعه تا همین جا بسه من فعلا رفتم اگر کار دست خودم ندادم و نرفتم هوا باز میام.
بچه ها زندگی محشره خخخ شاد باشید حسابی شاد باشید اگر تونستید دیوونه باشید اگر هم نپسندیدید همون شاد باشید البته شادی در دیوونگیه عاقل که باشی شاد بودن سخته ولی تلاش کنید بلکه زد و شد. من که تلاش نمی کنم دیوونگیم رو عشقه شما انجامش بدید نتیجه رو هم به ما بگید آگاهی از تجربیات همیشه مثبته.
خلاصه اینکه شاد باشید همیشه شاد حسابی شاد فقط شااااد یوهووو،ووو،ووو،ووو،ووو ما رفتیم!
سلام به همگی.
بچه ها خوبید؟ یعنی بطری خالیه رو گرفتم بالا بزنم به اولین کسی که خوب نباشه! خوب حالا از اول!
سلام به همگی. بچه ها خوبید؟
آهان حالا شد. دهه! چه معنی داره؟ عجب!
بچه ها شده1زمان هایی دلتون1چیز خیلی کوچیکی رو بخواد که خیلی ها…
دیشب من دلم اون1چیز کوچیک رو خیلی خواست خیلی خواست ولی به من نرسید و از خدا که پنهون نیست از شما هم بذار پنهون نباشه با وجود اینکه حسابی خودم رو شاد و بیخیال گرفتم کسی نبینه ولی1زمانی1جایی که کسی ندید یواشی2تا قطره ناقابل، …
اصلا مهم نبودش نمی دونم واسه چی اینهمه دلم می خواست که به من هم می رسید ولی خیلی های دیگه گرفتن و من یعنی خوب انتظاری هم نبود یعنی نباید توقعم خوب این، …
گاهی آدم دلش بچه میشه بی خودی نق می زنه واسه چیزی که اصلا چیز نیستش. دیشب هم من مرتب به دلم این رو می گفتم.
-خوب که چی حالا؟ خیال کن داشتیش. به چه دردت می خورد؟ پول بهت می دادن مگه؟ جایزه داشت مگه؟ مثلا حالا اون بقیه ها گرفتن تو نگرفتی ازت کسر شد آیا؟ ول کن بابا حوصله داری!
من گفتم و لبخند هم زدم ولی دلم یواشی1خورده گرفت، 1خورده ترک خورد، 1خورده چشم هام باز هم یواشی به هوای دلم خیس شد البته زودی پاکش کردم و رفتم شیطونی ولی گاهی عجیب شبیه بچه ها میشم. دلم می خواست می شد کوچولو بشم بزنم زیر گریه بگم من هم می خوام ولی نمی شد. آخه نمی شد خخخ!
یادمه1دفعه بچه بودم1برنامه ای بود نمی دونم چی بود شبیه جشن های عصای سفید بود خاطرم نیست چه برنامه ای بود که وسطش به1سری ها که اسم هاشون رو می خوندن جایزه می دادن. یادمه1بچه پشت سر ما نشسته بود با تمام دلش زار می زد و هرچی همراه هاش دلداریش می دادن اوضاع بدتر می شد. یادمه فضولیم گل کرد گوشم رو فرستادم اون طرف ببینم جریان چیه دیدم بچه دلش داره می ترکه که اون ها جایزه گرفتن از اون آقا بالای سکوهه همه واسهشون دست زدن من هم جایزه می خوام از اون آقاهه بالای سکوهه!
یادمه اون زمان چه بزرگوارانه از گریه های اون بچه و اینهمه خواهندگیش خندم گرفت.
بغلدستیم گفت این بچه چشه دهنش بازه گفتم جایزه می خواد. طرف گفت وا چه بی ادب! من نگفتم ولی داخل دلم گفتم موافقم چه بی ادب! بچه باید شبیه من باشه. جایزه سیری چند؟ البته اگر بهم می دادن خوب بود ولی ندادن که ندادن چه زاری می زنه! اه چه بی ادب!
و دیشب داخل دلم به یاد اون بچه و گریه هاش بودم و دلم می خواست زمان برگرده عقب تا من بلند شم برم ردیف پشت سریمون بشینم کنارش و به زبون بچه ها نه با زبون خونوادهش که زبون آدم بزرگ ها بود دلداریش بدم تا گریهش بند بیاد. دلم بچگی خواست. همون بچگی هایی که به مجوزش می شد صادقانه بزنم زیر گریه که من هم می خوام! می خوام می خوام می خوام! نمی شد! من بزرگ بودم! بچگی رفته بود. من نمی تونستم!
سعی کردم این رو به دل بی منطقم بفهمونم ولی، …
-من قابلیتش رو داشتم! فقط واسه خاطر هیچ چی! فقط به خاطر هیچ چی! این عادلانه نیست!
-برای چی عادلانه نیست؟ تو خودت باشی حاضری جایی از خودت مایه بذاری که دلت نمی خواد؟ حتی اندازه1نوک ناخن؟
صادقانه جواب دادم.
-نه.
-پس حرف حسابت چیه؟
این دفعه صادقانه فکر کردم.
-هیچ چی!
-واسه خاطر این هیچ چی میگی که عادلانه نیست؟ تو واسه خاطر هیچ چی1اتفاق که اصلا اتفاق هم به حساب نیومد رو متهم می کنی به ناعادلانه بودن و احتمالا فاعل اون فعل رو هم متهم می کنی به بی عدالتی؟ برای چی؟
دلم رسما، بی تعارف، بیخیال مصلحت اندیشی ها، آشکارا، گرفته بود. دلم از اینکه دیده بودم گرفته بود بچه ها!
-دیگه چه غلطی باید می کردم که نکردم؟ آخه تا کجا باید می رفتم؟
-یعنی واقعا می خواستی باز هم بری؟ تو تا همین جاش هم زیادی زیادی رفتی! اگر رفتن هات تا اونجایی که رفتی جواب نداده پس دیگه نمیده. درضمن اصلا واسه چی باید1همچین چیزی رو تو اصلا ببینی؟ پریسا برای چی اینقدر واسهت مهمه؟ دلت می خواد در موردش حرف بزنی؟
دلم نمی خواست حرف بزنم. بلد نبودم در موردش حرف بزنم. حرفی نبود که بزنم. دلم سکوت می خواست. دلم فقط می خواست که1خورده اندازه1گوشه خیلی کوچولو اندازه1مثبت خیلی خیلی کوتاه اینکه بقیه ها داشتن و به من نرسیده بود رو بی صدا بخواد و هیچ منطقی سعی نکنه به یادش و به یاد من بیاره که اون مورد کوچولو که اونهمه دلم کسبش رو می خواست اینهمه با ارزش نیست. خودم می دونستم. دلم نصیحت نمی خواست. دلم فقط از همون ها که بقیه ها گرفته بودن می خواست.
دلم گرفته بود!
-پریسا! اون فاعل رو نکنه1مدل متفاوت خاطرش…
مثل فنر از جا پریدم.
-اوخ نه! نه! نه به خدا نه! این مدلی نیست!
-خوب بابا خوب! برای چی این رنگی شدی فهمیدم! پس برای چی در نظرت این اتفاق اینهمه بزرگه؟ این امشبیه رو میگم. چیش اذیتت می کنه؟
صادقانه گفتن شاید1خورده برام سخت بود. درد داشت البته حالا دیگه خیلی خیلی کمتر از دیروز ها و دیشب ها ولی هنوز یواشکی درد داشت.
-واسه اینکه این ناکامی به خاطر بی قابلیتیم نبود و نیست این از سر تاریکیه. این تاریکیه لعنتی که دست هام، تلاشم، خواستنم، گفتارم، عملم، هیچ چیزی پاکش نکرد و نکرد و نکرد و نکرد! از نظر مقابل اینقدر بی فهمم که بد نیست واسه رفع وزوز بهم گفته بشه حله بیخیال ولی، … تو به چی می خندی؟
-اوه ببخش دست خودم نبود تو حالتت خیلی…
-چه بی مزه! واقعا که!
-باشه بهت بر نخوره به خدا مسخرهت نکردم قهر نکن. ببین پریسا! گاهی باید واقعا بپذیریم که1سری موارد اونهمه با ارزش نیستن. برای چی از1طرف دیگه تماشا نمی کنی؟ برای چی به خودت نمیگی قابلیت های من از کسب این مورد بالا تر بود واسه همین این مورد نصیب من نشد؟ پریسا قابلیتت عالی بود! خیلی های دیگه هم باهام موافق بودن و هستن. و تو اونهمه نشونه مثبت و موافق رو نمی بینی و اینهمه دلت گرفت از همون1دونه خنثی که خودت هم میگی به خاطر بی قابلیتیت نبود که کسبش نکردی! شاید لازم باشه از ته دلت بگی بیخیال و به دلت هم یاد بدی که دیگه از این چیز های کوچیک و نشدنی نخواد و حالت رو نگیره.
یادمه زمانی که واسه اولین بار از ته دل پذیرفتم که چشم هام شفا پذیر نیست حسم شبیه این لحظه بود. حس بدی بود. اینکه هیچ راهی هیچ راهی نیست!
-گاهی باید باور کنیم که1چیز هایی قابل تقاضا کردن نیستن و گاهی هم باید بپذیریم که1چیز هایی اصلا قابل نیستن که تقاضاشون کنیم حتی شبیه این لحظه های تو یواشکی و توی دلمون!
معترض بودم. به این حرف که درست بود معترض بودم. به درست بودنش معترض بودم. دلم نمی خواست تأییدش کنم چون این تأیید واسهم برابر بود با پذیرش اینکه هیچ راهی نیست!
-از تمام این ها گذشته، به نظرت اینهمه ارزش داره؟ مگه با خدا طرفی که لطف و اجابتش رو اینهمه می خوایی حتی اندازه1نظر کوچولو؟ واقعا قابل درک نیست که برای چی باید اینهمه واسه تو این مثبته ارزش داشته باشه که حالا مثبت نیست. نیست که نیست! ببین! به چه زبونی میشه واسه ناخودآگاه تو توضیح داد جمله به جهنم رو؟ ولش کن! تو هرچی ازت بر اومد کردی! چندین و چندین و چندین برابر ارزش واقعیه ماجرا. چند نفر اشتباه می کنن؟ خودت هم می دونی که از نظر خیلی ها این طوریه. اگر نشد پس دیگه نمیشه. این نشدن رو و داستان ارزش رو بپذیر و دیگه بیخیال شو! دفعه های بعد هم اگر شبی شبیه امشب بود بیخیال واسه خودت بچرخ و به خودت بگو بیخیال این با ارزش یا بی ارزش من منتظرش نمیشم. اصلا بیخیال نشد دیگه! ببین1زمان هایی دیگه هیچ کاری نباید کنیم جز سکوت. هرچی بیشتر بخوایی پاکش کنی تاریک تر میشه. فقط میشه سکوت کرد، عبرت گرفت و گذشت. شبیه تمام تجربه های بد که چیز یادمون میدن و در عوضش1چیزی رو در جریانشون از دست میدیم.
چه قدر تلخ بود که موافق باشم ولی بودم. چاره ای نبود. حس جدل و جدال نداشتم حتی با خودم.
-اون گوشیه نق نقو رو خاموش کن و برو بخواب پریسا! فردا1خورده بیشتر از روز های دیگه گرفتاری.
گوشیم رو زدم روی سایلنت و واسه اولین دفعه بردم گذاشتمش1اتاق دیگه چون ابدا حس هیچ مدل آگاهی از هیچ پیامی داخل هیچ کجای دلم نبود! بعدش هم رفتم ولو شدم روی تخت و کلید سیستمم رو زدم تا کتاب صوتیه داخلش رو برام بخونه. کتاب تکراری زدم چون حواسم به درک کتاب جدید نبود فقط دلم می خواست صدا باشه اما صدایی که من مجبور نباشم بهش جواب بدم و بفهممش و حواسم بهش باشه. سیستمم1کتاب1000دفعه تکرار شده رو برام می خوند و من تا مدت ها روی تختم بیدار بودم و خسته از تحلیل ها و فهمیدن ها و باور کردن ها و خسته از پذیرفتن بنبست ها در هیچ شنا می کردم. پیش از اعلام ساعت12خوابم برده بود.
صبح که بلند شدم دیدم1آشنا بار ها و بار ها دیشب بهم زنگ زده بود که حرف بزنیم. اون اصلا1درصد هم نمی دونست دیشب دلم در چه هوایی سیر می کرد. نباید هم میگفتم. هرگز هم نباید بدونه. هیچ کسی نباید بدونه. می دونم اگر بدونن چی ها بهم میگن. من از نصیحت ها پُرَم. نصیحت هایی که می دونم درست هستن. امروز صبح به عادل زنگ زدم و صاف نق های دلم رو پاشیدم داخل گوشی و براش همه رو گفتم. عادل حرف زد. حرف هایی که می دونستمشون ولی باز هم موافق بودم که از عادل بشنومشون. گوش کردم و موافق بودم و دیر می شد هم واسه من هم واسه عادل پس گوشی رو گذاشتم و رفتم سر تمرین پیانوی کلاس امروزم و نوشتن و ویرایش این پست و…
من از نصیحت ها پُرَم. نصیحت هایی که می دونم درست هستن. فقط دل ها، حتی دل های آدم بزرگ ها، گاهی، گاهی کوچیک میشن. به کوچیکیه دل اون بچه که با تمام دلش جایزه می خواست از اون آقای بالای سکوی اجرا!
ایام به کام.
دیوار. 1داستان کوتاه!
عمو ها و خالهم داخل روستا زندگی می کردن. از اون روستا ها که دیوار های کاهگلی داشت و کوچه های خاکی و پیچ در پیچ. از اون روستا ها که الان شهر شدن و عطر کاهگل و خاکِ کوچه هاشون رفته به شهر خاطره ها!
هر زمان از شهر می رفتیم روستا جشن بهشتمون بود. من و برادرم از خوشیه سفر فردا، شبش خوابمون نمی برد.
دختر عمو ها و پسر عمو ها و بچه های برادر شوهر خاله که پسر عموی مادرم می شد، بچه های همسایه های صاحب خونه ها و خلاصه بهشتی بود روستا واسه ما بچه ها! حتی واسه بزرگ تر ها که دنیاشون رو زیر نقاب سکوت و رسمیت های آدم بزرگ ها مخفی می کردن.
بچه های هم سریِ من و بچه های هم سال برادرم که کمی از من بزرگ تر بود. مرد های فامیل که هم زبون های دوران جوانی و مجردیه پدر بودن و زن های اقوام که رفیق های بچگی و همراه خاطرات مشترک هم بودن و باز هم در ادامه این راه پر فراز و نشیب به یاد دیروز هاشون، دیروز هایی که امروز های ما بود، هم دل مادر می شدن.
یادش به خیر!
هر زمان می رفتیم روستا، بساط شلوغ کاری های ما بچه ها حسابی به راه بود. روزی نبود که کوچه های خاکیه روستا رو روی سرمون نذاریم و بزرگ تر ها رو کلافه نکنیم. بزرگ تر هایی که خسته از کار های سخت روستایی، زمانی که استراحت دم ظهرشون رو با شلوغ کاری های بی انتهای خودمون به هم می زدیم، گاهی دادکی سرمون می زدن ولی چند لحظه طول نمی کشید که با1قرص نون که وسط بازی های شلوغ آخ می چسبید، چندتا لقمه نه چندان بزرگ نون و پنیر که انگار غذای بهشت برای ما بود، 1مشت مغز گردوی خیس که حسابی مشتری داشت، 1ظرف نخود کشمش، یا اگر هیچ چیز داخل بساطشون نبود، با1لبخند مهربون و صمیمی، کدورت اون داد نصفه نیمه رو از دل های کوچیک ما در می آوردن و می گفتن بازی کنید بابا بازی کنید. ای بر اون پدرتون صلوات عیب نداره بازی کنید!
و ما شاد از این برات آزادی که بهمون داده می شد، با جیغ های از سر شادی های از ته دل، دوباره می شدیم همون پرنده های خاکی و باز همون بساط بود!
یادش به خیر!
یکی از بازی هامون قایم باشک بود. از اون قایم باشک های قدیمی که گرگ هر کسی رو پیدا می کرد با جیغ و سر و صدا دنبالش می ذاشت و طرف انگار جونش به اون فرار بسته باشه با تمام وجودش جیغ می کشید و با تمام زورش می دوید به طرف جایی که گرگ چشم گذاشته بود تا پیش از اینکه دست گرگ بهش برسه سوکسوک کنه. هر کسی هم به موقع سوکسوک می کرد همراه گرگ می رفت واسه پیدا کردن بقیه و اگر هم به موقع به سوکسوک نمی رسید و گرگ می گرفتش هوار گرگ و گرفتار با هم می رفت هوا و بقیه از پناه گاه هامون در می اومدیم و باز هم ما بودیم و جیغ های شاد از ته دل که می رفت تا خود خدا!
این طوری بود که شلوغی ها لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر می شد. قیامتی می شد سر این فرار و اون سوکسوک ها! گاهی دعوا هم می شد. ولی به1ساعت نمی کشید. بازی که تموم می شد، باز همگی می شدیم همون دوست های شفاف پیش از بازی هامون.
یادش به خیر!
داخل اون روستا، پسری بود بین سن من و برادرم. هم سریه اون ها به حساب می اومد ولی دلش به نازکی دل ما کوچیک تر ها بود. گاهی با ما می پرید گاهی با اون ها. دل همه رو به دست می آورد با حضور هاش. اسمش حسن بود. حسن بچه ساکت و عاقلی بود. خیلی هم احساساتی بود. اگر پسر های دسته از سر خیره سری دنبال جوجه ای می کردن یا به سگ و گربه ای سنگ می زدن و حیوون زیاد می ترسید یا اذیت می شد حسن می زد زیر گریه و گاهی این حال و هواش حسابی واسهش دردسر می شد و پسر های هم سالش حسابی براش دست می گرفتن. ولی حسن همین بود. دل نازک، احساساتی، آروم، درس خون و با هوش.
داخل یکی از کوچه های خاکی، خونه پدربزرگ حسن بود با دیوار های کاهگلیه بلند که به خاطر شیار های عمودیشون همیشه پناه گاه عالی واسه قایم شدن های ما بودن. یکی از این دیوار ها خیلی بلند و1هوایی، خیلی نامحسوس، به طرف بیرون کج بود. شاید1خورده از بلندیه این دیوار به این خاطر بود که کناره بیرونیش1خورده پایین تر از باقیه کوچه بود. چیزی شبیه1فرو رفتگی دراز کنار این دیوار بود که باعث می شد بلند تر دیده بشه.
خلاصه، اطراف خونه پدربزرگ حسن حسابی جون می داد واسه قایم باشک چون سوراخ سنبه زیاد داشت و بیچاره پدربزرگ حسن که از دست ما آرامش نداشت. هر دفعه هم عصبانی می شد، طفلک حسن قربانیه خشمش بود و هیچ زمانی نشد که حسن نه به پدربزرگ عصبانیش و نه به هیچ کدوم از ما معترض بشه که تقصیر من نبود و واسه چی باید طاوان خطای بقیه رو من تنها پس بدم! همیشه حسن بود و صبوریه آرومش. و کمی بعد از اون فوران های خشم، پدربزرگه تا چند لحظه پیش عصبانی و در اون لحظه معذب از خشم چند لحظه پیشش، که با عصای چوبیش می اومد و با صدای پر طنین و خشدارش حسن رو صدا می زد و هر دفعه هم ما در می رفتیم و هر دفعه هم حسن با ترس می رفت پیشش و هر دفعه هم با دست پر بر می گشت پیش ما و هرچی پدربزرگش واسه به دست آوردن دل حسن و دل های ما بهش داده بود رو بین ما قسمت می کرد و باز فردا و فردا ها همین بساط بود.
یادش به خیر!
پدربزرگ حسن با ظاهر عصبانی و دل پاکش1چیز رو نمی بخشید. دیوار! اگر می دید حسن یا هر کدوم از بچه ها زیر اون دیوار بلند رفتن از خشم دیوانه می شد. می گفت اعتبار نداره. و برعکس، ما بچه های تخس بی تجربه همیشه بهترین پناهمون همون دیوار بود. بهش تکیه می دادیم، زیرش داخل اون فرو رفتگی دراز که1نفر آدم بزرگ و هیکل دار راحت داخلش جا می گرفت می نشستیم، با فشار های دسته جمعی استحکام دیوار رو آزمایش می کردیم و زمانی که می دیدیم دیوار سفت ایستاده و تکون نمی خوره در مورد اینکه پدربزرگ حسن اشتباه می کنه و بی خودی شلوغش کرده بحث می کردیم و می خندیدیم، و خلاصه ما بودیم و اون دیوار!
حتی زمان هایی که ما نبودیم، باز هم حسن بود و اون دیوار. بعد از ظهر های بهاریه اردیبهشت، عصر های گرم خرداد، ظهر های خواب آور فروردین ماه، حسن کتاب هاش رو بر می داشت و می رفت داخل همون فرو رفتگی زیر دیوار می نشست به درس خوندن. بار ها از پدربزرگش سر این کار کتک خورده بود ولی باز هم، حسن بود و اون دیوار، باز هم، ما بودیم و اون دیوار!
و این داستان همچنان ادامه داشت.
ما بزرگ تر می شدیم ولی هنوز نه اون قدر که جنس دلواپسی های پدربزرگ حسن رو بفهمیم. دلواپسی هایی از جنس تجربه! هنوز هم ما بودیم و دیوار! هرگز باور نمی کردیم زمانی پیشبینی های پدربزرگ حسن درست در بیاد و دیوار، دیواری که پناه ما بود، تکیه گاه ما بود، محل تجمع های شلوغ و شاد ما بود، زمانی روی سرمون آوار بشه!
و اون روز عصر، زیر آسمون ابری و نیمه تاریک غروبی که داشت به شب پیوند می خورد، زمانی که سکوت روستا رو1صدای غرش نا آشنا و جیغ های نه از سر شادی بلکه از سر وحشتی عمیق شکست، ناباوری هامون رو باور کردیم!
مثل همیشه داشتیم قایم باشک بازی می کردیم. حسن زیر دیوار مخفی بود! برادرم و پسر عموی بزرگم چندین بار رفته و اون فرو رفتگی رو دیده بودن ولی حسن این دفعه1دسته علف خشک روی خودش کشیده بود که دیده نشه و چسبیده بود به بیخ دیوار. اون ها هم توی تاریکیه غروب تشخیصش نداده بودن. گشتن ها، پیدا شدن ها، شلوغی ها، خستگی، سکوت، و1دفعه، …
انگار تمام دنیا رو صدای جیغ برداشت زمانی که دیوار با اون صدای مهیب اومد پایین و با تمام هیبتش روی حسن آوار شد!
اولش نفهمیدیم چی شد! اون هایی که از دور صحنه رو دیده بودن فقط هیبت تاریک دیوار رو دیدن که با صدایی شبیه نعره ابلیس هوار می شد و جیغ ترسیده ریزی که از همون نقطه می رفت هوا! جیغی از جنس وحشت، جیغی از بند دل! جیغ1نفس و ترسیده حسن که زیر ویرانه های دیوار در حال فرو ریختن دفن می شد!
و بعد، فقط صدا بود! فقط جیغ بود! فقط1جمله بود!
-دیوار ریخت! دیوار ریخت! دیوار ریخت روی حسن!
در1لحظه انگار تمام روستا منفجر شد از جمعیتی که از خونه ها ریختن بیرون، از صدای جیغ زن ها و گریه بچه ها، از صدای فریاد و یا حسین یا علی یا اب الفضل مرد ها و هوار های بیل! چراغ! بیل بیارید! چراغ بدید چراغ! چراغ!
صدا ها دل شب روستا رو می شکافتن و دیوار فرو ریخته مثل دیوی خفته روی حسن خیمه زده بود. اگر اون فرو رفتگی نبود کار خیلی راحت تر می شد ولی اون فرو رفتگی بود و زمین انگار حسن رو بلعیده و بعد از این شکار، دهنش رو سفت بسته بود تا شکارش رو واسه خودش نگه داره. توی دل تاریکیه شب، زیر دیوار بلند، لای کاه و علف های خشک، حسن انگار هیچ کجا نبود!
برای ما بچه ها که از وحشت دیوانه شده بودیم و بی هوا از بند دل جیغ می کشیدیم، انگار سال ها گذشت تا صدای1مرد، یادم نیست کدوم مرد، داد زد که:
-پیداش کردم! پیداش کردم بیل نزنید چراغ بدید چراغ!
وحشت محض به روح ما بچه ها فرمان می داد. جیغ هامون بند نمی اومد. حتی با فریاد خشم بزرگ تر ها!
توی دل تاریکیه شب وحشت، زیر نور لرزون فانوس ها و چراغ ها، جسم بی حرکت حسن رو از زیر هیبت تاریک فرو ریخته کشیدن بیرون و روی زمین درازش کردن. مادرش داشت خودش رو می کشت. حسن تنها بچه خونواده بود که با کلی دعا و نذر و نیاز خدا به پدر و مادر مظلوم و بی آزارش داده بود. پدر و مادر و پدربزرگش1جور معصومانه ای دوستش داشتن و مواظبش بودن. می گفتن هدیه امام حسنه.
و حالا این حسن که نفسش به بند دل مادر و پدرش بسته بود، دراز به دراز روی زمین افتاده بود. با لباس های پاره و خاکی و جسمی آشکارا داغون! چهره حسن غرق خون بود. نه ناله ازش شنیده می شد نه حرکت داشت. یکی2تا از زن ها در حالی که گریه می کردن با داد مرد ها مادر حسن رو که خودش رو به قصد کشت می زد و از ته دلش جیغ می کشید از اونجا بردن کمی عقب تر. حسن رو چند بار این طرف و اون طرفش کردن، خاک و کاهگل و کاه رو تا جایی که امکان داشت و بلد بودن از حلقش بیرون کشیدن، سینهش رو مالش دادن، هر کاری که از دستشون بر می اومد کردن، ولی حسن همچنان ساکت و بی حرکت روی زمین دراز کشیده بود. ساکت و بی حرکت، مثل هیبت تاریک اون دیوار که فرو ریخته بود!
حسن رو سوار1ماشین نیمه سالم کردن و با نهایت سرعتی که امکان داشت به طرف نزدیک ترین شهری که می شد حرکتش دادن. اون شب، کسی خونه نرفت. همه داخل حیاط خونه پدربزرگ حسن که دیوانه از خشم فریاد می کشید و انگار چیزی از اطرافش نمی فهمید، هیچ چیزی جز حسن و دیوار، جمع شده بودن. بحث ها و دلیل ها و نشونه ها و قوی تر شدن این اطمینان شوم که حسن همون زمانی که از زیر دیوار نجاتش دادن مرده بود و دیگه نمیشه براش کاری کرد، گریه های سوزناک مادر حسن، نعره های پدرش، ضجه های پدربزرگ پیرش که بعد از فریاد های پشت سر هم و طولانی خسته به ویرانه های دیوار تکیه زد و انگار شکست، پیرمرد پاک دلی که واسه ما بچه ها این شکستن و گریه کردنش اصلا قابل تصور نبود، باور مرگ حسن، همه و همه، چیزی رو در روح ما جا گذاشته بود که بعد از سال ها و سال ها هرگز پاک نشد. هیبتی تاریک و ترسناک، به سیاهیه هیبت دیوار آشنایی که روی سر حسن هوار شده بود!
پدربزرگ حسن که نشست، صدای ضجهش که رفت بالا، لرزش شونه هاش و اشک های به پهنای صورتش که چهره تکیده و مردونهش رو می پوشوند، مویه های از سر محبتش خطاب به حسن، به حسنش، پسرک عزیزش، به نور چشم هاش، به میوه قلبش، به نوه مهربون و عزیز دلش،…
مگه دل های بچه سال ما چه قدر تحمل داشت؟
تمام تحمل ها1دفعه تموم شد و گریه همگی از دختر و پسر، کوچیک و بزرگ بود که بلند شد و رفت بالا، بالا تا خود خدا.
پدربزرگ حسن می گفت و ما زار می زدیم! اون از ته دل می گفت و ما از ته دل زار می زدیم!
بزرگ تر ها دیگه ولمون کرده بودن که به داد هم برسن. زن ها مادر و مادربزرگ های حسن رو دوره کرده بودن، مرد ها پدرش رو دلداری و غیر مستقیم سر سلامت باد می دادن، و ما بچه ها رها شده و شکسته از شکستن پدربزرگ حسن، از ریختن دیوار، دیواری که آشنامون بود و تکیه گاهمون بود و دیوار ما بود، اطراف پدربزرگ حسن، یا چیزی که از پدربزرگ حسن باقی مونده بود نشستیم و گریه هامون رو رها کردیم تا هایهای بشن و همراه مویه های پیرمرد برن آسمون!
اون شب، روستا انگار عزا گرفته بود!
به صبح نرسیده از شهر خبر رسید حسن زنده هست! بستریش کرده بودن مریض خونه. مادر حسن مرتب از هوش می رفت و باز به هوشش می آوردن و با مویه و جیغ و هوار بچهش رو می خواست. می گفت باید همون دل شب ببرنش حسنش رو ببینه. می گفت دارن دروغ میگن و بچهش مرده. پدرش هم که از حال و هوش رفته بود و انگار توی این دنیا نبود. چه جوری اون شب صبح شد فقط خدا می دونست!
صبح فردا، پدر و پدربزرگ حسن با یکی2تا دیگه از مرد های روستا رفتن مریض خونه شهر تا ببینن ماجرا چیه. مادر حسن هنوز زنده بودن حسن رو باور نداشت. از خدا چه پنهون، ما هم همین طور.
ولی حسن زنده بود! مثل اینکه خدا دم آخری، گریه های پدربزرگ حسن و ناله های ترسیده ما رو شنیده و دلش از درد ما ها گرفته و حسن رو بهمون پس داده بود!
خدا رو شکر!
بله حسن زنده بود با سر و1پای شکسته! صدای شکر شکر اهالی و این بار گریه های از سر شوق مادر حسن که باز جیغ شد و مادربزرگ های حسن و باقیه اقوامش که بهش پیوستن و مرد ها که سعی می کردن جو رو آروم کنن که ای بابا بسه دیگه خدا رو خوش نمیاد تموم کنید شکر خدا زنده هست دیگه گریه واسه چی و…
حسن رو چند وقت بعد از بیمارستان مرخص کردن. هوای ما تمام تابستون اون سال گرفته بود. مثل پاییز! حتی زمانی که برگشتیم شهر. انگار دل هامون رو اونجا، داخل روستا، کنار بچه های نگران و کنار حسن جا گذاشته بودیم!
سال بعد، پدربزرگ حسن فوت کرد! پدر حسن و عمو هاش خونه و ملک رو فروختن ولی خونه پدری رو به خواست مادرشون باقی گذاشتن و هر کدوم خونواده هاشون رو برداشتن و رفتن به1شهر. حسن رو بعد از اون سال دیگه ندیدیمش.
سال ها گذشت و ما بزرگ شدیم. روستا عوض شد. عمو ها پراکنده شدن. خاله رفت خونه دخترش که بزرگ شده و ازدواج کرده بود و رفته بود شهر. عطر کاهگل و خاک سوار باد فراموشی شدن و برای همیشه از هوای فراموش کار ما آدم ها رفتن به دیار خاطره ها!
بچه های روستا بزرگ شدن و دنیای سفید بچگی ها رو وسط مه دیروز پشت سرشون جا گذاشتن. ما هم همین طور. همه چیز عوض شده بود. ما عوض شده بودیم.
بزرگ شده بودیم!
وقتی بهم گفتن دختر عموی کوچیکم که ازدواج کرده و رفته بود شهر می خواست باهام حرف بزنه چند لحظه فکر کردم تا اون بچه معصوم و همیشه آروم دیروز ها رو یادم بیاد. یادم اومد ولی نه با اخلاص بچگی هام. خاطره ها وسط تاریکی های جهان آدم بزرگ ها تاریک شده بودن، غبار گرفته بودن، محو شده بودن! من بزرگ شده بودم!
-چیکارم داره؟ باز چی شده؟ چی می خواد ازم؟ آخه کسی تا چیزی نخواد اسم من یادش نمیاد! این دیگه چی می خواد؟
-می خواد باهات حرف بزنه.
تاریک بودم از تمام جهان. بزرگ شده بودم. بزرگ شده بودم!
-چه حرفی؟ بیخیال من حال حرف ندارم. نه گفتنش رو نه شنیدنش رو! ول کن!
-ولی لازمه. ازت راهنمایی می خواد.
-هان نگفتم؟ نگفتم1چیزی می خوان ازم؟ من وسط گیر های خودم موندم راهنماییه چی می خواد؟ این چه داغونه که راهنماش باید من باشم؟
-این مورد رو تو1خورده شاید بتونی کمک کنی.
کلافه بودم. بزرگ شده بودم!
-میگید چه مسخره بازیه یا نه؟
-آره. قبلش بدونی بهتره.
خبر نابیناییه مادرزادیه پسر کوچولوی دختر عموی کوچیکم که بهم رسید1لحظه انگار تمام اون دوران با تمام هیبتش توی سرم وزید ولی فقط1لحظه. مثل باد چرخی زد و رفت و تموم شد. این فراتر از دردناک بود. 1بچه کوچولو که زندگیش هنوز شروع نشده! 2تا چشم بسته که به روی جهان اطرافش باز نمی شدن. مثل چشم های خودم! 2تا دست که باید جای چشم های بسته زندگی رو می شناختن!
این فرا تر از دردناک بود! حتی برای من که بزرگ شده بودم و تاریک!
1روزی شاید همین اواخر، سر خاک خالهم، بعد از فاتحه، روی خاک هنوز خیس از آب و گلابی که مادرم و خاله کوچیکم تازه پاشیده بودن،، 1آقا که همسر دختر عموی کوچیکم بود با پسرک به نظرم3سالهش توی بغلش، همسرش که دختر عموی کوچیکم بود، دختر عموی کوچیکی که بزرگ شده بود، به امید رسیدن به خوشبختی ازدواج کرده بود، با عشق و شوق همه مادر ها مادر شده بود و حالا شکسته بود از سنگینیه درد، و در کنارش، راننده ای که اومده بود سر خاک خالهم و اون ها رو هم با خودش آورده بود و داشت با برادرم سلام و احوال پرسی می کرد و چه آشنا بود! اون مرد! اون صمیمیت! اون هوای آشنا! … حسن!
خدایا باورم نمی شد! خودش بود! خود حسن! با همون خنده ها و همون صمیمیت دیروز ها و همون سلام و همون سؤال همیشگی و با همون حیرت و همون کنجکاویه معصوم داخل سؤالش.
-منو می شناسی؟ من کی ام؟
و همون خنده که آخر سؤالش رو می خورد!
تردید نداشتم هرچند اون صدا دیگه صدای کودکانه حسن دیروزی نبود!
-بله شناختم! شما حسنی!
و باز همون تشویق شفاف همراه با تأثر معصوم1دل برای چشم های بسته من!
-آفرین! درسته!
حرف ها بین حسن و برادرم طول کشید. حسن تعریف کرد که بزرگ شد و مهندس شد و برگشت روستا و خونه پدربزرگ رو دوباره ساخت به حرمت خاک پدربزرگ. و اون خونه حالا شده بود ویلای تابستونیه طایفه حسن. برادرم و حسن حرف می زدن و حرف می زدن و من بودم و1سؤال که نه می شد بپرسم و نه می شد قورتش بدم.
طول کشید. حرف های ناگفته1عمر! اونهمه حرف! اونهمه خاطره! اونهمه سال!
دیر می شد. به شب می خوردیم. باید بر می گشتیم. لحظه خداحافظی. دست دادن های مردونه برادرم و حسن، بچه های دیروز و مرد های امروز! اظهار خوشحالی ها و امید های دیدار های دوباره. اما نه از جنس صاف دیروزی. از جنس وعده های آدم بزرگ ها. توخالی! دروغی! پوچ!
دم آخر نتونستم خودم رو نگه دارم. درست لحظه ای که دست برادرم بین انگشت هام قلاب شد و حرکت می کردیم سؤال نپرسیدم مثل جریان رودی که سد مقابلش رو بشکنه و آزاد بشه سکوت رو شکست و رها شد.
-حسن، آقا!
حسن خندید. تردیدم در اینکه چی باید صداش کنم رو دید و خندید.
-راحت باش بابا! من و داداشت کلی داداشیم پس تو هم خواهرمی دیگه!
دلم گرم تر شد. فقط1خورده!
-حسن! اون دیوار رو چیکارش کردی؟ همون دیوارمون! همون دیوار خودمون! دوباره ساختیش؟ شنیدم پدربزرگت تا زمانی که زنده بود دیگه نساختش! شنیدیم که می گفت این طرف حیاطش باید باز بمونه و دیگه دیوار رو نساخت از ترس اینکه دوباره روی سر کسی هوار بشه.
حسن هنوز می خندید.
-دیوار رو ساختمش. این دفعه با سنگ و سیمان. توپ تکونش نمیده. ایشالا خودت با داداش و مادر بیا خودت می بینی!
بی اختیار دست برادرم رو فشار می دادم.
-یعنی باز هم میشه رفت زیر سایهش؟
حسن باز هم خندید.
-نه دیگه! من که نمیرم. به کسی هم اجازه نمیدم بره. دفعه آخری که بچه های پسر خالهم رو اونجا گیر انداختم حسابی تنبیهشون کردم به باباشون هم گفتم تا حالشون رو بگیره که دیگه اون طرف ها آفتابی نشن.
حیرت کردم.
-مگه نگفتی محکم ساختیش؟ پس واسه چی؟ …
حسن دیگه نمی خندید. شاید هم می خندید ولی از جنسی متفاوت. از جنسی شبیه خنده های پدربزرگ مرحومش. از جنس تجربه.
-آره حسابی سفت ساختمش. خودم ساختمش. حسابی هم محکمه. ولی زیرش نمیرم. کسی رو هم نمی ذارم که بره زیرش. دیواری که1دفعه روی سرت هوار بشه دیگه اعتبار نداره. اگر1دفعه بریزه دیگه اعتباری بهش نیست. نه به تکیهش، نه به سایهش.
نفهمیدم واسه چی گوشه سینهم تیر کشید!
-ولی گفتی از سنگ و سیمان ساختیش.
حسن نفس عمیقی کشید. این دفعه دیگه تردید نداشتم. جنسش رو می شناختم. جنس این نفس، این آه رو می شناختم. از جنس تجربه!
-سنگ و سیمان اگر هوار بشه روی سرت خیلی سنگین تره. کاهگل اگر هوار بشه زخمی می کنه. ولی سنگ و سیمان اگر روی سرت آوار بشه له می کنه. این هم تنبیه کسیه که عبرت نگیره!
حسن این رو گفت و باز خندید. همون خنده های صاف و صمیمی. حسن خندید ولی من نتونستم بخندم. مادرم صدامون می زد. بعد از سلام و تعارف ها و خداحافظی های معمول از هم جدا شدیم. راه افتادیم طرف خونه.
حس عجیبی داشتم. حسی شبیه درد! دردی عمیق و سنگین. به سنگینیه1کوه سنگ و سیمان! به سیاهیه هیبت1دیوار فرو ریخته که آوار شد و تاریکیه عمیق حاصل از نبودنش رو، حاصل از فرو ریختنش رو و حاصل از آوار شدنش رو برای همیشه به خاطر و خاطرهم یادگاری داد!
دستی دور شونهم حلقه شد و صدایی بسیار آشنا که مخاطبش من بودم!
-چیزی شده عزیز؟
صدای آشنا. صدای برادرم.
خواستم بگم نه! چیزی نشده! چیزی نیست! ولی نگفتم. نتونستم. به جای اینهمه، بغضی بود که بدون صدا ترکید، سیل اشکی بود که بی پروا جاری شد و هقهقی بود که بیخیال دیده شدن ها شکست. جهان انگار از پیش رفتن ایستاد. غروب1لحظه ماتش برد، برگشت پشت سرش و تماشام کرد، و بعد آروم و با همون1نواختیه چند لحظه پیش به طرف شب پیش می رفت و من، بین حلقه دست های برادرم، گریه هام رو توی سینهش رها می کردم و پیراهنش رو خیس می کردم از سیل تبدار اشک هایی که هیچ توضیحی به زبون کلمات برای توجیهشون در هیچ کجای ذهنم نبود!
چون پرستو
مثلِ گل، بر شطِّ خون، روييد و رفت،
قلبِ سختِ شام را بدريد و رفت.
سينه ام همچون كويري خشك بود،
مثلِ باران، بر دلم باريد و رفت.
در دلِ سرد و سياهِ شامگاه،
مثلِ خورشيدِ سحر، تابيد و رفت.
لحظه ها در ياد مدفون مي شدند،
چون صدايي در زمان، پيچيد و رفت.
چون بهاري بي خزان و سبز بود،
مثلِ سروِ بوستان، باليد و رفت.
در فراقِ صبحدم چون شمع سوخت،
شعله در دامانِ شب پاشيد و رفت.
در عزاي خنده و آواز و نور،
مثلِ خاكِ دشتِ شب، تفتيد و رفت.
جانِ ما با چشمِ او پيوند داشت،
رشته ی پيوند را بُبريد و رفت.
يك جهان فرياد در هجرش زديم،
ناله ی عشاق را نشنيد و رفت.
از نگاهِ بلبلان خون مي چكيد،
ديده ی خونبارِ ما را ديد و رفت.
در نَبَردِ سرخِ يارانِ سحر،
شهدِ وصلِ عشق را نوشيد و رفت.
در غروبِ سرد و بي هنگامِ مهر،
جامه اي هم رنگِ خون پوشيد و رفت.
در دلش يك آسمان احساس بود،
يك جهان در ماتمش ناليد و رفت.
پَر گرفت و پرده ی شب را شكافت،
ديده ی مهتاب را بوسيد و رفت.
خاك از بهرِ حضورش تنگ بود،
خانه در عرشِ خدا بُگزيد و رفت.
در ديارِ عاقلان، با حكمِ عقل،
خويش را شاهِ جنون ناميد و رفت.
با دلي زخمين و عزمي استوار،
تا سحر گه، شام را پوييد و رفت.
گفتم اي جان! بر دلِ ما رحم كن،
مهربان بر گريه مان خنديد و رفت.
يك شب از خاكِ زمين پرواز كرد،
چون پرستو زين قفس كوچيد و رفت!
خیالم نیست!
سلااام بچه ها!
آخ چه تنبل شدم من! واسه چی پا نمیشم از اینجا؟
بچه ها اینترنت می خوام نمی دونم واسه چی قطع شده من الان با داده های گوشی آویزون اینترنتم! ولش کن آخرش که درست میشه!
بچه ها دیشب رفته بودم تفریح همراه چند تا دوست. خنده ها و حرف ها و… مه سفید. ولی کمتر از دفعه های پیش. کمتر از هر دفعه دیگه در این4ماه. اینقدر کمتر که رفیق هام تعجب کردن که پریسا چی شد امشب خیلی کم این رو چسبیدی! جریان چیه؟
خیلی معمولی گفتم چیزی نیست می خوام با شما ها باشم نه وسط آسمون.
راست گفتم. اون مدل پریدن ها واسه تنوع مثبته ولی من این ماه ها یی که سپری کردم زیادی بهش متکی بودم. واسه خلاصی از فشاری که روانم رو له می کرد زیادی بهش چسبیدم. فقط می خواستم خلاص بشم. حتی چند ساعت. و به نظرم الان دیگه بتونم خودم سر پا بمونم. اگر به کسی نگید هنوز1خورده تلو تلو می خورم ولی با کمک میشه سر پا باشم. کمکی جز مه سفید و سفید و سفید.
حالا خیلی مثبت تر شدم. امیدوارم مثبت تر هم بشم. امیدوارم اون قدر عقل داخل سرم باشه که دیگه هرگز اجازه ندم این ها که دیدم تکرار بشن! امیدوارم دیگه دست بردارم از تنبلی و بتونم از اینجا بلند شم برم بقیه کتابم رو داخل آشپزخونه بخونم. یعنی چی ولو موندم اینجا! کار دارم ای بابا!
دلم گردش نه دیشب رفتم نمی خواد. دلم1آشپزی جانانه می خواد همراه1اتفاق خیلی قشنگ نمی دونم از چه جنسی. شاید از جنس1خبر عالی که1دفعه میاد و چنان غافل گیر می کنه که تا10دقیقه یادت میره از خوشی بپری هوا! دلم1اتفاق سفید می خواد که از بس سفیده نورش بزنه توی چشمم و بی هوا بکشم عقب از حیرت! دلم1ماجرای شیرین می خواد که ماجرا نیست و پایان تمام ماجرا هاست!
این لحظه تا الان هنوز پیش نیومده ولی خدا رو چه دیدی! شاید همین لحظه همین الان زنگ در یا زنگ تلفن صدا کرد و اتفاقه افتاد. واقعا کی می دونه! جز خدا هیچ کسی. هیچ کسی! پس فعلا با خیالش سرگرم میشم تا اگر خدا مصلحت دید خود واقعیش هم پیش بیاد! خیالم نیست دیوونهم. خوب باشم چی میشه مگه؟ من دیوونگی های بی ضرر خودم رو در محدوده خودم دوست دارم و دلم نمی خواد ولشون کنم. یکی از جنبه هاش هم خیال پردازی هامه. اینکه گاهی واسه خودم خیال پردازی کنم. تصور کنم الان، همین الان، بهم میگن فلان اتفاق افتاده. من حسابی خواهان این دیوونگی های بی دردسر و بی ضرر خودم هستم و خیال ندارم بیخیالشون بشم. الان هم می خوام بلند شم برم بقیه کتابم رو هم با خودم ببرم آشپزخونه و ضمن خوندنش، ضمن رسیدن به کار های نکرده، ضمن سپری کردن لحظه ها، حسابی خیال پردازی کنم. شاید10دقیقه. شاید هم نیم ساعت! احتمالا نه بیشتر.
خوب دیگه من رفتم!
ایام همگی تا همیشه به کام.
سلام به همگی.
بچه ها قاچاقی اینجام امروز اطرافم شلوغه تمیز کار اومده در حال تمیز کاریه و مادرم گفت باید چیز میز هام رو جمع کنم و من اومدم اینجا سیستمم رو روشن کردم نشستم به نوشتن خخخ! چیکار کنم نوشتنم میاد!
بچه هااااا واسه چی من اینهمه پیش این بنده خدا استاد ضایع میشم آخهههههه خدایا به جان خودم این عادلانه نیست خخخ! خوب چیکار کنم دست خودم نیستش که! دیروز هم باز ضایع شدم میگه انگشت گذاشتن هات اشتباهه من بلد نیستم پیش از این یعنی حدود5سال پیش که کیبورد می زدم فرقی نداشت کدوم انگشتم کجا بره فقط آهنگ درست اجرا می شد بس بود ولی الان ایشون موافق نیست و من هر دفعه ضایع میشم سر مکان انگشت ها که درست نمی برمشون هنوز هم سر در نیآوردم چه گلی باید به سرم بزنم که به ترکیبم بیادش خخخ! شکلک اسم این حالت چیه آیا؟ اعتماد به نفسه؟ خود بینیه؟ خود بزرگ بینیه؟ خود شیفتگیه؟ خود گل پنداریه؟ هرچی که هست بی خودی منتظر نباش من خاک به سرم نمی کنم گُل می زنم گُُُُُُُللللل خخخ!
این خخخ های آخرش رو عشقه! دوست دارم بگم خخخ. از خندیدن و آخجون گفتن عشقی می کنم که توصیف نداره!
بچه ها هوا اینجا بس ناجوانمردانه گرم است و من بد بیچاره شدم! گرما اذیتم می کنه.
بچه ها دلم گردش می خواد و نمی دونم چی. باید آخر هفته با بقیه یا بی بقیه بزنم گردش.
بچه ها نمی دونم چه حسیه که بهم میگه دارم وارد ماجرای وحشتناکی میشم که از چند ماه پیش می رفت شروع بشه و با هرچی زور داشتم خودم رو ازش کشیدم عقب اتفاقا نق هم زدم که به خاطر خدا1اتفاقی داره می افته من نمی تونم مانعش بشم1چیزی بگو ولی1چیزی نگفت دیگه هم نمیگه دیگه هم ازش نمی خوام که بگه فایده هم دیگه نداره اتفاقه ممکنه بی افته و من هم ترسیدم هم نمی دونم چی. الان هم بهش فکر می کنم کم مونده نفس کشیدن یادم بره! بیخیال فعلا که متوقف شد دیروز احتمال شروع ناگهانیش می رفت ولی شکر ایزد که دیشب به همون سرعتی که داشت شروع می شد به همون شدت هم ترمزش کشیده شد و من یواشکی1نفس عمییییق به نشان رفع خطر های یواشکی اون هم درست از بالای سرم کشیدم که کسی نفهمید جز خودم و آخیییش فعلا به خیر گذشت!
بچه ها دلم مروارید بافتن می خواد باید در اولین فرصت گیر بدم به مادرم یا هر بینایی که اطرافم هست که از روی این2تا کتاب قشنگ های من1مدل جدید یادم بده از سرش ببافم.
بچه ها بهم از گالریه نمی دونم چیچی زنگ زدن قیمت بافتن گردنبند پیچی رو پرسیدن ببافم براشون گفتم نمی دونم بعدا میگم دیگه هم نگفتم آخه من تا الان گردنبند پیچی به قیمت نبافتم بلد نیستم باید چه قیمتی باشه من تا الان واسه خاطر دلم بافتم از الان هم فعلا واسه خاطر دلم می بافم تا نمی دونم کی.
بچه ها دلم می خواد پست های1خورده هنر رو از ادامهش بزنم ولی تا می شینم سرش می بینم توضیحش دردسر داره حسش نمیاد. دیروز بود به نظرم نشستم بافت سگ رو بنویسم دیدم هی باید بگم هی باید بگم تازه1سری چیز کوچیک اذیت کن دیگه هم یادم اومد که واقعیتش دلم نمی خوادشون دیدم موافق که نیستم از طرفی هم نفس فرعی زدن هم ندارم اگر می نوشتم یا باید کامل انجام می شد یا باید کامل انجام می شد دومی نداشت من هم هیچ مدلی دلم نخواست اگر به کسی نگید هنوز هم دلم نمی خواد بعدا هم نمی خواد در نتیجه این عوامل نجات بخش هرچی حس واسه نوشتن و توضیح بافت سگ مرواریدی داشتم پرید بلند شدم سیستم رو خاموش کردم در رفتم.
بچه ها دیروز صبحی زنگ زدم تولد مادرم رو بهش تبریک گفتم کادو براش نگرفتم نمی دونستم چی به کارش میاد هر زمان هم که می خوام1چیزی براش بخرم فوری میگه نمی خواد من چیزی نمی خوام و حرصم رو در میاره این بود که چیزی نخریدم فقط زنگ زدم تبریک گفتم ولی اول نشدم همراه اول زود تر از من جنبید و بهش تبریک گفت و حالم رو گرفت خخخ!
بچه ها موندم در ترجمان نق زدن های دلم که ببینم حرف حسابش چیه نمی فهمم و زده به سرم.
بچه ها این روز و شب ها اینترنتم رو نمی بندم24ساعته بازه خیالم هم نیست که فلان موقع نبستمش به نظرم دیگه هم لازم نمیشه به بستنش فکر کنم چون به نظرم موفق به تفهیم این مطلب که من کلا خاصیتم اگر1زمانی خاصیتی داشتم دیگه تموم شده و دیگه به درد نمی خورم به کل اینترنت شدم و دیگه اینترنت باورش شده که بطلانم قطعیه و به دیده شدن نمی ارزم و در نتیجه دیگه اصلا نمی بیندم که لازم بشه که بخوام از زیر دستش بی صدا رد بشم و بذار شب و روز اینترنتم باز بمونه گرفت و گیر مال کار آمد ها و بزرگ ها و عاقل هاست و من با کسب توفیق در اثبات دیوونگی و بی خاصیتی و ریزیم دیگه به نظرم تا ابد در امنیت نسبی و1خورده دیگه که بگذره در امنیت ابدی به سر می برم. آهایی کسی که اسم ازت نمی برم! به قول تو، خودم رو از اینترنت پس گرفتم! ممنون از توصیه های به ظاهر مسخره و خنده دار ولی کار آمدت که حسابی اثر داشت خخخ! ببخش که جدی نگرفتم نمی دونستم فایده داره از طرفی هم اجراش رو… خخخ سخت بود داشتم سکته می کردم هر دفعه می گفتم این دفعه دیگه1چیزی سرم میاد از ترس و استرس خنده که چی بگم نفس یادم می رفت هر دفعه هم که به خیر می گذشت واقعیتش بعدش کلی فحش می دادم اول به خودم دوم به خودت خخخ! خلاصه که به نظرم حلش کرده باشم. زنده باد خودم! خخخ!
بچه ها رفتم کاغذ نسوز خریدم واسه1سری آشپزی های جدید که روغن خیلی کم لازمشونه و آخ جون!
بچه ها1کسی دیشب با1لحن بسیار رضایت مند گفت داری یواش یواش خودت میشی پریسا. و من به شدت کیف کردم از این گفتن و اون رضایت و از اینکه دارم خودم میشم و از همه چیز.
بچه ها به نظرم جدی دارم خودم میشم آخه خیلی چیز هام داره بر می گرده به زمان پیش از95مثلا الان ها دیگه می تونم شبیه گذشته ها بشینم کتاب صوتی بخونم و دیگه صدای گوینده ها شبیه اون اواخر اذیتم نمی کنه که مجبور بشم خاموشش کنم و از خیر کتابه بگذرم. این روز ها1دونه1دونه کتاب های رمان از سایت گویا کتاب آقای عباسی رو دانلود می کنم می خونم و دیگه از شنیدن صدای1نواخت گوینده اذیت نمیشم. راستی یادم باشه سایته رو اینجا لینکش کنم خیلی کتاب داره آخجون!
بچه ها1پرسش و1عالمه نق داشتم اینجا بزنم در مورد ولش کن باشه دفعه بعد هم1پست جدا باشه که بزنم هم دیگه خیلی آش شعله قلم کار میشه این پستم پس باشه بعد اگر حس و حالش بود پرسشه رو می نویسم پست می زنم نق می زنم دیگه نمی دونم چی می زنم خدایا من واسه چی امروز چرت میگم اینهمه؟!
بچه ها دیگه بسه هرچی جفنگ نوشتم من میرم کتاب بخونم!
بچه ها زندگی قشنگه قشنگه خیلی زمان بود نگفته بودم این رو زندگی قشنگه قشنگه قشنگه!
بچه ها ایام به کامتون شاد باشید تا همیشه همیشه و همیشه!
توضیحات:
این پست رو3شنبه هفته پیش نوشتم ولی نزدمش و امروز یعنی2شنبه18مرداد95که می زنمش اینجا دلم نمی خواد دوباره بخونمش حتی واسه ویرایش و اصلاح تاریخ ها. اگر بخونم دیگه جرأت نمی کنم بزنمش اینجا!
پایان توضیحات.
سلام به همگی.
اوخ اوخ بچه هااا1کسی کمک کنه! به خدا جدی میگم خیلی وحشتناکه تا امروز اینهمه به خاطرش خجالت نکشیده بودم!
بذار اول1نفسی تازه کنم به خدا دارم دیوونه میشم این هم شد کار؟
بچه ها نمی دونم این گفتنش درست باشه یا نه. یعنی نمی دونم اینجا گفتنش درسته یا نه. به جهنم جا بهتر در نظرم نیست بگمش1خورده خاطرم جمع بشه.
بچه ها من1مشکل مسخره ای دارم نمی دونم چه جوری رفعش کنم نمی دونم اسمش چیه نمی دونم چی شد که این طوری شدم وایی خدا نمی دونم فقط می دونم خیلی زشته خیلی هم بد تعبیر میشه ازش حتی شما ها هم شاید الان این رو بخونید1مدل دیگه تصور کنید ولی، …
بچه ها واسه چی من زمان هایی که زیر فشار میرم بی اختیار لبخند می زنم؟ داغ میشم ولی لبخند می زنم، از شرم یا وحشت آب میشم ولی لبخند می زنم، تا حد مرگ خجالت می کشم، می ترسم یا بهم فشار عصبی میاد ولی همچنان لبخند می زنم و هرچی این فشار بیشتر میشه نیشم باز تر میشه و طرف مقابل که این رو نمی دونه خیال می کنه من دارم به مثلا خشمش یا جدیت موضوع می خندم و از حرص اون یا نمی دونم هر کوفتی که پیش خودش خیال می کنه لذت می برم که می خندم و در نتیجه عصبانی تر میشه و فشار بیشتر میشه و من بیشتر لبخند می زنم و اگر ادامه پیدا کنه به خنده می افتم!
خدایا همین الان که دارم می نویسمش حس می کنم آتیش گرفتم از خجالت! بچه ها از بچگی یادمه این مدلی بودم. یادمه1دفعه ای درس بلد نبودم، یعنی اون مدلی که معلم دلش می خواست و ازم انتظار داشت بلد نبودم، گفت واسه تنبیه باید وایستم، من دانشآموز خوبی بودم یعنی شیطون خیلی بودم ولی درسم عالی بود و شیرین هم شاید بودم که معلم ها ازم بدشون نمی اومد و معمولا مواظب می شدم کسی از اولیای مدرسه دعوام نکنه و برام این تنبیه شدن عادی نبود، خدا شاهده رفتم واسه تنبیه وایستادم و نیشم باز شد و هرچی معلم عصبانی تر می شد من لبخندم پهن تر می شد. بنده خدا معلمه خیال می کرد این لبخندم از سر خیره سریه هی کفری تر می شد و می گفت بهم0میده و نمره رو میده دفتر و از این چیز ها که به خیالش من جا برم و بهش نخندم ولی اون هرچی بیشتر می گفت من بیشتر می چسبیدم به دیوار ولی نیشم باز تر می شد و آخرش هم پقی زدم زیر خنده که بنده خدا معلم از شدت حرص درمونده شد. حق هم داشت! به بچه تخسی که در جواب تهدید هات می خنده و هرچی بیشتر تهدیدش کنی بیشتر می خنده و آخرش از لبخند میره روی شبکه خنده آشکار چی میشه گفت؟
بچه ها به خدا دست خودم نبود این خندیدنم از سر تخسیم نبود من کلاس پنجم ابتدایی بودم داشتم از ترس سکته می کردم ولی نمی تونستم جلوی خندیدنم رو بگیرم نمی فهمیدم واسه چی هنوز هم نمی فهمم!
امروز هم همین طور شد البته نه مدل1بچه کلاس پنجمی.
براتون گفتم که تمرین پیانوم خیلی کم بود. اینجا داخل خونه بد نزدم ولی در حضور استاد خیلی خیلی بد ظاهر شدم و با2تا اشتباه اولی باقیش کامل از دستم در رفت. استاد حسابی عصبانی شد و صاف زد به هدف.
-چه قدر تمرین کردی؟
-من؟ عه!
-مطمئنم که1روز بیشتر تمرین نکردی.
همون حدس اول درست گفت. دروغ فایده نداشت.
-بله. معذرت می خوام.
استاد دادش در اومد و من، آخ خدایا وایی لبخندم اومد روی قیافهم نشست و نرفت. خداجونم از خجالت دارم محو میشم بچه ها استاد این رو می دید و پشت سر هم می گفت این طوری نمیشه دوباره بزن من این مدلی اجازه نمیدم بزنی باید همین درس رو دوباره بگیری یعنی چی1روز تمرین رو من به هیچ عنوان نمی پذیرم و از این چیز ها می گفت بلکه من خجالت بکشم و این لبخند لعنتیم بره ولی لبخنده پهن تر و پهن تر می شد و به خدا هیچ طوری نمی شد جمعش کنم. سرم رو تا جایی که می شد انداخته بودم پایین و زیر توبیخ های به حق استاد به خودم می پیچیدم و همچنان به پهنای قیافهم لبخند می زدم و دیگه صدام در نمی اومد که معذرت هم بخوام.
داشت نفسم می گرفت ولی لبخنده نمی رفت. مسلما این بنده خدا کتکم نمی زد. کاری نمی کرد جز اینکه صداش جدی تر و خشک تر می شد و کلماتش سفت تر به نشونه تأکید به این مطلب که دیگه این مدل کاهلی رو ازت نبینم! پس دلیل نداشت شبیه کلاس پنجم ابتدایی ازش بترسم. فقط تا حد مرگ خجالت می کشیدم از سکوتم، از نابلدیم، از حرص اون و از این لبخند کزاییه خودم که ول کن نبود. من لبخندم وسیع تر می شد و زیر فشار استرس بیشتر اشتباه می زدم و باز هم لبخندم وسیع تر می شد و اون بنده خدا می ذاشت به حساب نمی دونم چی و بیشتر کلافه و عصبانی می شد و آخرش هم جریمهم کرد که هفته دیگه درس2هفته رو از اولش تا آخرش بدون اشتباه میری اشتباه هم ازت نمی بینم مکث هم ازت نمی پذیرم! فقط1روز؟ تو فقط با1روز تمرین می خوایی درست بزنی؟ من این مدل تمرین رو نمی پذیرم واسهم افراد تفاوتی نمی کنن به هیچ کسی اجازه نمیدم این مدلی کار کنه باید دفعه بعد کل این2هفته رو درست بزنی و…
اون حق داشت و خدایا من به چی لبخند می زدم؟ نفرت انگیزه به خدا دارم می ترکم آخه این چه وضعشه؟
شاید استاد آخرش که دستم رو از کلید ها برداشتم و از زیر پیانو به هم فشارشون می دادم شاید شاید دید و فهمید که آروم تر گفت باید برخوردم این باشه فرقی هم نمی کنه طرف کیه چون تو باید بتونی از پسش بر بیایی. تأییدش کردم و گفتم بله ببخشید معذرت می خوام چشم معذرت می خوام درست میگید معذرت می خوام ولی همچنان این لبخند لعنتی!
کلاس تموم شد و استاد مرخصم کرد. اومدم خونه و تا خود خونه این لبخند نفرینی همراهم بود و تازه الان داره کم رنگ میشه.
بچه ها باید چیکار کنم؟ این وحشتناکه! جا های دیگه هم این مدلی می شدم و میشم ولی هیچ زمانی اندازه امروز بهم فشار نیومد! این خیلی زشته خدای من آخه واسه چی من باید زیر فشار بخندم؟ حتی اگر این فشار از پشت گوشی هم باشه باز همین طوری میشم. میمیرم از سنگینیه عامل فشار، استرس یا ترس یا دلواپسی یا هر چیزی ولی اول لبخند می زنم و اگر شدید بشه می خندم. ولی پشت خط کسی نمی بیندم. جا های دیگه هم میشد1طوری کم رنگش کرد. مثلا1جا هایی مجبور میشم در موردی که دلم نمی خواد حرف بزنم. توضیح بدم یا جواب بدم. زمان هایی که سکوت نمی کنم میشه این لبخند زیر نقاب کلمات لعنتی کم رنگ تر بشه. طرف هم شاید1درصدی حواسش به گفته هام بره و این رو کمتر ببینه. ولی زمان هایی شبیه امروز من کاملا بی صدا بودم فقط باید می زدم و اشتباه می کردم و استاد بنده خدا با فاصله کمتر از1وجب ازم داشت تماشام می کرد و از دستم حرص می خورد و من هرچی اون سفت تر و قاطع تر می شد عمیق تر لبخند می زدم!
واقعا از این حال متنفرم! از اون فشاری که بهم میاد، از این لبخند بی موقع نکبت و از خودم که اینهمه مسخرهم.
یادمه1دفعه1بنده خدایی به شدت از دستم حرصی بود می گفت جوابم رو صاف و سریع و صریح میدی همین الان! و من، آخ خدا اولش لبخند زدم و زمانی که طرف منفجر شد من زدم به خنده و زمانی که طرف از حرص دیوانه شد من قهقهه می زدم و خدا خیر بده نفر سومی رو که به موقع رسید و دست اولی رو گرفت کشید عقب که بی مغز مگه نمی بینی این الان میمیره ولش کن بذار جفتتون آروم بشید بعد!
طرف مگه می فهمید؟ حق هم داشت خندیدن هام بد از جا در برده بودش. عربده زد که مگه نمی بینی این مسخره کردتم مسخره خودش داره بهم می خنده! این کلا بیماره از حرص دادن و جنگ اعصاب و درگیر شدن و درگیر کردن لذت می بره. ببین؟ خنده هاش رو ببین؟ این بد1چیزیش میشه و شما ها به من، …
سومی که خدا خیرش بده ماجرا دستش بود و حلش کرد.
-دیوانه تیمارستان لازم خنده هاش رو می بینی باقیش رو هم ببین تماشا کن چیکار کردی نکبت با این عربده زدن هات! آخه چه قدر تو نفهمی! این لذت نمی بره داره میمیره این خنده هاش عصبیه تو هرچی بیشتر داد بزنی این بیشتر می خنده ولش کن بیا برو بیرون از این اتاق تا سکتهش ندادی خودت هم سکته نکردی! واقعا که جفتتون درمون می خوایید! اه!
راست می گفت بنده خدا! من که به نظرم حسابی درمون بخوام.
یادمه1دفعه دیگه همین اواخر حدود های1ماه و نیم پیش شاید بود داشتم به شدت گریه می کردم. از اون گریه ها که تا اینجای سال95زیاد کردم. این وسط1کسی خیلی سعی می کرد با منطق بهم تفهیم کنه که واقعا اینهمه به در و دیوار زدن لازم نیست اصلا همه چیز رو که نمیشه عوضش کرد بذار این مورد اشتباه همین طوری اشتباه بمونه طوری نیست هیچ کجای زندگیِ تو، یعنی من، با اشتباه موندن این اشتباه ویران نمیشه و… ولی من مثل همیشه به سرم حرف حساب نمی رفت و داشتم از شدت هقهق خفه می شدم و فقط می گفتم نباید به خدا اشتباهه نباید به خدا به خدا اشتباهه. طرف می گفت خوب بذار باشه اگر تا الان نتونستی اصلاحش کنی خوب نمیشه! اصلا نشه اعدامت که نمی کنن همه جهان که از هم رضایت ندارن ول کن پریسا! ولی من نمی فهمیدم که نمی فهمیدم. عاقبت طرف از جا در رفت. شونه هام رو گرفت محکم تکونم داد و بلند گفت بسه دیگه! بس کن! واقعا که خجالت داره! تمومش کن دیگه ببین سر هیچ و هیچ با خودت و با خونوادهت چیکار کردی؟ تموم کن دیگه!
گریه هام تموم نشد ولی اول وسط گریه لبخند زدم و بعدش که طرف صداش رفت بالاتر من لبخند هام وسیع تر شدن. یادم نیست تا کجا نیشم باز بود ولی اشک هام رو قشنگ یادمه که توقف نداشتن و خاطرم هست که اون بنده خدا که داد می زد من لبخند می زدم. طرف کامل می شناختم و با1نظر کوتاه فهمید بد نیست صداش رو بیاره پایین و آورد پایین ولی، …
-بیشتر هوار بزن مثل اینکه بدش نمیاد! داره وسط گریه کردن هاش زیر جلدی می خنده هر بار هم که تو داد می زنی خنده زیر جلدیش عمیق تر میشه!
-چرت نگو مگه نشناختیش؟ از روزی که دیدمش همین طوری بود. فشار که می دید لبخند می زد. این خنده رضایت نیست از شدت فشاره و به نظرم1خورده از خجالت های این رو هم شما ها بکشید کمتر مزخرف بگید!
به نظرم دیگه لازم نباشه بیشتر توضیح بدم خودتون تا آخرش رو خوندید و می خونید! وایی خدا وایی واااییی خدای من!
بچه ها محض خاطر خدا من باید چه جوری از این اوضاع مسخره خلاص بشم؟
نمی دونم این پست رو می زنم یا نه. شاید نزنمش. آخه خیلی… خدایا!
چندان حال ویرایش ندارم معذرت.
وایی ببخشید همگی جواب کامنت های پست دیشب رو دیر تر میدم الان حواسم به درد هیچ جواب دادنی نمی خوره!
شاد باشید!
آهنگی از جنس دیروز!
سلام به همگی.
بچه ها احوالات در چه حاله؟ رو به راهید؟
گاهی آدم دلش واسه دیروز های خودش تنگ میشه. من گاهی اون مدلی میشم. دیشب هم اون مدلی شده بودم.
چند شب پیش جیگیلک این ها خونه ما بودن. داخل لپتابش1آهنگی بود که مادر جیگیلک برام توضیحش داد.
گفت این آهنگ یکی از بهترین آهنگ های ادل اگر اسم خواننده رو درست گفته باشم شناخته شد. تصویرش هم خود خواننده رو نشون میده که وارد خونه قدیمیه خودش که قدیم ها داخلش زندگی می کرده شده. خونه قدیمیه خاکی با1دونه تلفن قدیمی که میره برش می داره و شروع می کنه با قدیمی ها صحبت کردن. شاید با عشقش. آهنگ رو گذاشت و خانم برادرم بعضی جا هاش رو برام ترجمه می کرد و بعضی جاهاش رو سعی می کردم بفهمم و نمی شد.
آهنگ خوند و خوند و خوند و من زمانی به خودم اومدم که سرم به1طرف کج شده بود و داشتم بدون هیچ تغییری در حالت چهرهم از گوشه چشم می باریدم.
مادرم اومد زد روی شونهم و خندید.
-گریه کردی؟
سعی کردم لبخند بزنم ولی فقط شکلک مضحکی به چهرهم نشست که برادرزادم رو خندوند. بعدش هم اشک هام بیخیال دیده شدن ها جاری شدن. دلم تنگ شده بود! واسه قدیم ها! واسه قدیمی ها! واسه دیروزی های خودم!
شب که بقیه رفتن، سرچ زدم و آهنگه رو با ترجمه کاملش از اینترنت گرفتم. گوشش دادم و نگهش داشتم. دیشب باز دلم تنگ شده بود. از همون جنس دلتنگی های اون شب. آهنگه رو هنوز داشتمش. ترجمهش رو هم همین طور. کسی نبود. خودم بودم و شب. اینتر رو زدم و صدای آهنگ پیچید داخل شب اتاقم. دیگه کسی اطرافم نبود. ترجمه رو هم بلد شده بودم. اون شاید واسه عشقی می خوند که دلش تنگش شده بود. من واسه جوونک دیروزی می خوندم که پریسا بود و چه سبک بار بود و چه بیخیال بود و چه آسوده بود از هر مدل استرس و دلواپسی های یواشکی و چه شونه های سبکی داشت از گناه های امروزش که فقط خودش می دونه و خدا و چه صبوره این خدا که هنوز تحمل می کنه! دلم واسه شفافیه گذشته هام تنگ بود!
***
متن و ترجمه آهنگ hello از adeleVerse 1]
Hello, it’s me
سلام این منم
I was wondering if after all these years
من در تعجبم که بعد از این همه سال
You’d like to meet, to go over
دوست داری منو ملاقات کنی همه چیز رو
Everything
به یاد بیاری
They say that time’s supposed to heal ya
اونا میگن که زمان باید تو رو خوب کنه
But I ain’t done much healing
ولی من اونقدرا هم خوب نشدم
?Hello, can you hear me
سلام صدا منو میشنوی؟
I’m in California dreaming about who we used to be
من در رویاهای کالیفورنیایی خودم هستم کسی که باید میبودم
When we were younger and free
وقتی ما جوون تر و آزاد بودیم
I’ve forgotten how it felt before the world fell at our feet
فراموش کردم قبلا دنیا زیر پای ما چه حسی داشت
[Pre-Chorus 1]
There’s such a difference between us
خیلی تفاوت بین ما هست
And a million miles
بیش از یک میلیون مایل
[Chorus]
Hello from the other side
از طرفی دیگر سلام
I must’ve called a thousand times to tell you
من باید هزاران بار بهت زنگ میزدم که بگم
I’m sorry, for everything that I’ve done
من متاسفم برای تمام کارایی که انجام دادم
But when I call you never seem to be home
ولی وقتی من بهت زنگ میزنم به نظر میرسه که هیچ موقع خونه نیستی
Hello from the outside
سلامی از بیرون
At least I can say that I’ve tried to tell you
حداقل من میتونم بگم که تلاش کردم که بهت بگم
I’m sorry, for breaking your heart
من متاسفم برای شکستن قلب تو
But it don’t matter, it clearly doesn’t tear you apart anymore
ولی اشکال نداره این واضح هست که تو دیگه اهمیت نمیدی
[Verse 2]
?Hello, how are you
سلام حالت چطوره؟
It’s so typical of me to talk about myself
این یک چیز معمولی هست که درباره خودم صحبت کنم
I’m sorry, I hope that you’re well
من متاسفم امیدوارم که حالت خوب باشه
Did you ever make it out of that town
آیا تو تا حالا از اون شهر رفتی
?Where nothing ever happened
جایی که هیچ اتفاقی نیوفتاد
[Pre-Chorus 2]
It’s no secret
این یک راز نیست
That the both of us are running out of time
چون زمان هر دومون داره تموم میشه
[Chorus]
Hello from the other side
از طرفی دیگر سلام
I must’ve called a thousand times to tell you
من باید هزاران بار بهت زنگ میزدم که بگم
I’m sorry, for everything that I’ve done
من متاسفم برای تمام کارایی که انجام دادم
But when I call you never seem to be home
ولی وقتی من بهت زنگ میزنم به نظر میرسه که هیچ موقع خونه نیستی
Hello from the outside
سلامی از بیرون
At least I can say that I’ve tried to tell you
حداقل من میتونم بگم که تلاش کردم که بهت بگم
I’m sorry, for breaking your heart
من متاسفم برای شکستن قلب تو
But it don’t matter, it clearly doesn’t tear you apart anymore
ولی اشکال نداره این واضح هست که تو دیگه اهمیت نمیدی
[Bridge]
Ooooohh, anymore
اوه نه دیگه
Ooooohh, anymore
اوه نه دیگه
Ooooohh, anymore
اوه نه دیگه
Anymore
نه دیگه
[Chorus]
Hello from the other side
از طرفی دیگر سلام
I must’ve called a thousand times to tell you
من باید هزاران بار بهت زنگ میزدم که بگم
I’m sorry, for everything that I’ve done
من متاسفم برای تمام کارایی که انجام دادم
But when I call you never seem to be home
ولی وقتی من بهت زنگ میزنم به نظر میرسه که هیچ موقع خونه نیستی
Hello from the outside
سلامی از بیرون
At least I can say that I’ve tried to tell you
حداقل من میتونم بگم که تلاش کردم که بهت بگم
I’m sorry, for breaking your heart
من متاسفم برای شکستن قلب تو
But it don’t matter, it clearly doesn’t tear you apart anymore
ولی اشکال نداره این واضح هست که تو دیگه اهمیت نمیدی
***
نمی دونم چم شده بود. دلم می خواست برگردم به دیروز هام. دست های پریسای دیروزی رو لمس کنم. بهش بگم دلم برات تنگ شده. میشه برگردی؟ میشه بیایی و باز شبیه گذشته ها پاک بشم؟ میشه باز هم تو باشی و من بشم پریسای دیوونه ای که گناه بزرگش رفتن به1بستنی فروشی بود همراه کسی که مادرش باهاش موافق نبود؟ و تفریحات غیر مجازش هم گاهی1سری شیطنت های کوچولوی مسخره که سر بنده های خدا در می آورد و اگر می فهمیدن، خیلی ساده می شد که بگه ببین فلانی من کردم نمی دونستم اذیت میشی بیا تلافی کن!
بعدش تلافی می شد یا نمی شد و آخرش خنده بود! مهم این بود که می شد اعتراف کرد. می شد دل ها به دست بیان. می شد از برملا شدن هیچ گناهی نترسید چون اون ها کوچیک بودن و قابل اعتراف. و حالا حس می کردم این آهنگه رو اگر من می خوندمش، واسه پریسای دیروزی می خوندم. کسی که طبق متن ترجمه این ترانه، میلیون ها مایل از امروزم فاصله داره! 1نفر در طرف دیگه جهان. در اون سر زمان. در اون طرف هستی!
خدایا! یعنی هیچ راهی نیست؟ خدایا هیچ طوری نمیشه اون برگرده؟ من باز بشم اون دیروزیه؟ خدایا میشه1راهی باشه که ببردم به پاکیه دیروز هام؟ میشه تو دستم رو بگیری از این مردابی که با نفهمی های خودم ساختمش ردم کنی اون طرف؟ میشه من پاک بشم از گناه هایی که از بس بزرگ شدن قابل اعتراف نیست؟ میشه ببخشیم؟ من دیگه نمی تونم به بنده هات بگم من کردم بیا تلافی کن! آخه گفتنی نیست. تلافی ها هم دیگه تلافی نیستن وحشتناک میشن. خدایا میشه امشب بری داخل خواب های بنده هایی که من تحمل تلافی ها رو بهشون بدهکارم و واسطه بشی که بهم ببخشن؟ خدایا میشه شونه های من از بار های سیاهی که حتی به خودت هم نمیشه با زبون اعترافشون کنم سبک بشن؟ به خودت قسم دیگه خسته شدم. دلم نمی خواست این طوری بشه. من فقط، کج می رفتم. نمی دونم چی می شد که می رفتم. شاید دلم می خواست ببینم چی میشه. شاید خسته می شدم از اون جاده صاف و ساده ای که سرنوشتم می گفت داخلش پیش برم. آخه جادهش خیلی بی منظره بود و من دلم منظره می خواست. می خواستم تماشا کنم. شاید امتحان می کردم. شاید تفریح می کردم. شاید هم تصور می کردم که1خورده لذت بی ضرر که کسی رو اذیت نکنه و فقط واسه دل خودم باشه و بهم حس مثبت بده به جایی بر نمی خوره پس بذار انجامش بدم طوری که نمیشه. ولی، … نمی خوام این نتیجه ها رو! خدایا نمی خوام این نتیجه ها رو! پروردگارا به هیچ بنده ای از بنده هات نمیشه بگم. کاش می شد ولی شدنی نیست. اما تو تمامش رو می دونی. خدایا می خوام پاک بشم از تمامش. از تمامش! راهش رو بلد نیستم. داخلش بد گیر کردم. اطرافم مردابه می خوام رد بشم نمی تونم. خدایا میشه راهش رو یادم بدی؟ میشه کمک کنی از این بار اضافی خلاص بشم؟ می دونم اشتباه کردم. اون منظره ها، اون تفریح ها، اون نتیجه های کوچولو، تمامشون به این لحظه نمی ارزیدن. خدایا نمی خوامشون میشه1طوری که فقط خودم بدونم و خودت، از دستشون خلاصم کنی؟ میشه یادم بدی چه مدلی امروز هام رو پاکشون کنم؟
بچه ها کاش راهی باشه! کاش خدا بخواد و کمکم کنه! کاش بشه برگردم به همون جاده های ساده و بی منظره اما صاف و بی پیچ و خم. می دونم که هرگز شجاعت پیدا نمی کنم تمام پروندم رو اینجا فاش کنم. می دونم که خدا تمامش رو می دونه. می دونم که خیلی چیز ها داخل دفترم هست که نباید باشه. خدایا معذرت می خوام. خدایا ازت معذرت می خوام! از بنده هات هم همین طور. ولی من زورم به پاک کردنش نمی رسه میشه تو واسهم پاکش کنی؟ از شونه های خودم و از دل بنده هایی که به دست من به ناحق زخمی شدن؟
تو می دونی که من هرگز بد خواه طنابنده ای نبودم. میشه1کاری کنی بنده های خاکیت هم این رو بدونن؟ خدایا خیلی خستهم خیلی! میشه1طوری این پیچ و خم ها تموم بشه؟ دلم همون جاده صاف و بی منظره خودم رو می خواد. میشه راهش رو نشونم بدی؟
بچه ها معذرت گاهی من بیشتر از زمان های دیگه دیوونگی هام شدید میشن.
میرم خستگی در کنم بلکه از سرم بپره.
به امید خدا.
یه حنجره یه فریاد!
اتَل مَطَل یه خرمن، بهار و باغ و گلشن،
یه شب پر از ستاره، با چندتا شمعِ روشن.
اتَل مَطَل عروسک، شمع و نوار و پولک،
شب شبِ عشقه امشب! تولدت مبارک!.
اتَل مَطَل ابر و باد، یه حنجره یه فریاد،
میونِ جاده ی تب، میونِ دامنِ یاد.
اتَل مَطَل یه آواز، یه قصه ی پر از راز،
یه شب به رنگِ رویا، خنده و صبح و پرواز.
اتَل مَطَل ماه و نور، شمیم و شادی و شور،
چشمِ حسودا بسته، غصه ز قصه ها دور!.
اتَل مَطَل التهاب، یه ماجرا مثلِ خواب،
غبار و دود و آتیش، تکیه به فصلِ سراب.
اتَل مَطَل چوب و سنگ، هوای مسمومِ جنگ،
روز های خاکستری، دل های تاریک و تنگ.
اتَل مَطَل سوزِ سرد، هوای حسرت و درد،
به روی خاکِ تشنه، برگای ریخته ی زرد.
اتَل مَطَل یه دیوار، یه جسمِ داغ و تبدار،
یه روحِ شب گرفته، تگرگ و رعد و رگبار.
اتَل مَطَل شراره، 1شبِ بی ستاره،
ی آسِمونِ تاریک، ی قلبِ پاره پاره.
اتَل مَطَل یه فانوس، لهیب و آه و افسوس،
جهانِ تیره ی تب، هجومِ تارِ کابوس.
اتَل مَطَل شبستان، خزانِ باغ و بستان،
پشتِ حصارِ بنبست، سپاهِ شب پَرَستان.
اتَل مَطَل خشمِ شب، حجله ی خنده بر لب،
هقهقِ تلخ و پنهان، میونِ دامنِ تب!
اتَل مَطَل فصلِ غم، شبای سردِ ماتم،
غمی به رنگِ حسرت، بارونِ ریز و نم نم.
اتَل مَطَل یه پاییز، نگاهِ خسته و خیس،
سکوتِ ساکتِ شب، دلی ز غصه لبریز.
اتَل مَطَل زمستون، نم نمِ خیسِ بارون،
حضورِ سردِ غیبت، دلی نشسته در خون!.
ایشالا توی هوات، غم ها فراموش بشن!،
اشکام چکید رو شمعا، حالاست که خاموش بشن!.
اتَل مَطَل ی دفتر، خاطره ها همش پَر،
دو چشمِ خون گرفته، یه کوچه باغِ پرپر.
به یادتم من اما، یادم تو را فراموش،
اینجا من و ی دفتر، با چندتا شمعِ خاموش!.
از هر دری چند خط نق!
بچه ها سلام.
وایی خدا آخ اعصابم!
چیزی نیست بابا حل شد.
دیروز گوشیم خشمش گرفت به شدت خشن شد بهم پرید که یعنی چی حالا من بی زبونم تو خجالت نمی کشی اینهمه نرم افزار بارم کردی تازه روت هم زیاده از بعضی هاشون2تا بارم کردی خیالت هم نیست؟ دیگه بسه من قاطی کردم اعصاب هم ندارم حالا نوبت منه حالم جا بیاد با جا آوردن حال تو.
خلاصه گوشیه حسابی از جا در رفت و سر تهدیدش موند و باور کنید چنان قاطی کرد و قاطی شد که تمام دیروز صبح تا بعد از ظهر درگیرش بودم بلکه بتونم1سری اطلاعات ضایع شدهم رو ازش پس بگیرم که موفق نشدم و فقط تونستم یکی از2تا واتساپم رو به1001ترفند از حلقش بکشم بیرون و الان هنوز در شوک به سر می برم.
گوشیم یعنی داخل گوشیم و اطلاعاتش در دست تعمیره. تعمیر گاه ندادمش خودم دارم دوباره رو به راهش می کنم و حرصم در میاد. خوب باز جای شکرش باقیه که، … نمی دونم که چی همین طوری فقط کلا جای شکرش باقیه.
این از این.
اوخ بچه ها دیشب تا حدود های2بیدار بودم داشتم ویرانی های مهمونیه دیشب رو جمعش می کردم بعدش هم که تموم شد شبیه جنازه ولو شدم خوابم برد و صبح ساعت نمی دونم چند چشم باز کردم دستم رو بردم بالای سرم از روی گوشیم ببینم ساعت چنده که دیدم ای واااییی دستم خورده به صفحه گوشیم واتساپم باز شده و تا خود صبح آنلاین واسه خودش گشت خخخ! دفعه پیش که این مدلی شد یکی از رفیق ها بهم می گفت پریسا خداییش دیشب تا صبح آنلاین بودی داشتی چیکار می کردی! موندم چی میگه گفتم هیچ چی به خدا من خواب بودم طرف باورش نمی شد. بیچاره گوشیه من!
بیخیال این هم این مدلی حل شد!
میگم1چیزی! بچه ها واسه چی من ذاتم اینهمه، … اوخ خخخ نمیشه بگمش بیخیال. ولی جدی گاهی خودم در تحلیل خودم در می مونم و به این فکر می کنم که اگر1کسی شبیه خودم به پستم می خورد با چه روشی می کشتمش. به خدا خخخ!
مدت ها پیش1کسی بهم می گفت تو این تواناییه وحشتناک رو دارا هستی که1عقل سالم رو کامل بپاشی شاید واقعا نمی دونی ولی واقعا حرص میدی. اون زمان نفهمیدم و موندم طرف چی میگه. ولی بعدش فهمیدم. زمانی که1دسته کاغذ رو واسه چندمین بار که بهم گفته شد هر جا ولش نکنم رها کردم روی1میز که همه چیز بالاش بود و اون1دسته کاغذ کم مونده بود خیس بشه! اون کسی که معتقد بود من واقعا حرص میدم کفرش در اومد که لعنتی بهت گفتم این چیز ها رو جایی ول نکن! این ها اصله فعلا کپی نداره و اگر از بین بره گرفتار میشیم. بگیر ببرش دیگه هم نبینم جایی بذاریش زمین و بری.
کشیدم عقب و به نشان آتیش بس دست بردم بالا که باشه. باشه باشه فهمیدم.
بعدش هم کاغذ ها رو گرفتم رفتم پی کارم. بچه ها باور کنید فهمیده بودم. فقط نفهمیدم واسه چی شبِ همون صبحی که این ماجرا شروع شد همون بنده خدا با تمام جونش هوار می زد که آآآخخخ خدا1نفر این رو ببره من نبینمش! نه خودش رو نه اون نکبت های توی دستش رو! فقط این رو از نظر من ببریدش تا نزدم اول این بعد خودم رو خاکستر نکردم!
به جان خودم من کاری نکرده بودم. اتفاقا تمام اون روز تا خود شب حسابی بی صدا می رفتم می اومدم دردسر هم درست نمی کردم خیلی هم عاقل بودم! نفهمیدم اون بنده خدا واسه چی حرصی که چه عرض کنم دیوانه شد! خوب تقصیر من نبودش که! خودش گفت بگیر دستت زمین نذارشون! من فقط فرمان بردم! طرف از حرص زده بود به سرش دیگه نشد ازش بپرسم واسه چی عصبانی بود! بچه ها به نظر شما من فرمونش رو بد اجرا کردم آیا؟
احتمالا الان دیگه باید فرار کنم تا شما ها کار ناتموم اون بنده خدا رو تمومش نکردید و نزدید لهم کنید!
به نظرم طرف درست می گفت. گاهی واقعا بد میشم بچه ها! نمی خوام کسی رو از جا در ببرم فقط به نظرم میاد بهم، … گاهی نمیشه من هم داد بزنم. نمیشه معترض باشم. نمیشه چون زورم نمی رسه. اینجا هاست که، …
اون کاغذ های لعنتی رو1کسی گفته بود براش ببرم و من بردم طرف هم کارش که باهاشون تموم شد ولشون کرد روی میز. من از کجا می دونستم؟ جمع حاضر داخل اتاق زیاد بودن و کسی که من حرصیش کردم ناحق و ناروا در حضور تمام اون جمع سرم داد زد و توبیخم کرد که بی نظم و سر به هوام. من خواستم بگم فلانی ازم کاغذ ها رو خواست من بهش دادم تقصیر من نبود ولی بهم اجازه گفتن داده نشد.
-دیگه نمی خوام چیزی بگی. هر دفعه1ولی آخه واسه توجیه خودت توی آستینت داری! فقط حرف نزن این آخه ها رو تحویلم نده که حسابی خستهم کردی!
بعدش هم شلوغ شد و مهلت نشد من از خودم رفع اتهام کنم. نه زورم می رسید با طرف مقابله کنم نه می تونستم اعتراضم رو قورتش بدم. دردم اومده بود از چیزی که در نظرم ناحق بود. نمی شد تحملش کنم. زورم هم نمی رسید که مقابل به مثل کنم. پس فقط، …
البته بعدا هم من هم اون بنده خدا جفتمون از دل هم در آوردیم. کاغذ ها هم رفت1جای امن و دیگه لازم نشد من با خودم حملشون کنم. خدایا چه دور شدن اون زمان ها! یعنی واقعا هم دور هستن! جریان مال شاید6سال پیشه. اون زمان ها رفتن و اون بنده خدا هم همراه زمان رفت و دور شد و الان اندازه دنیا ها ازم دوره! کاش اون شب و شب های شبیه اون شب کمتر اذیتش می کردم! دلم واسهش خیلی تنگ شده! اگر حالا می شد که دستم به دستش می رسید! کاش می شد! چه قدر حرف داشتم باهاش! شاید1کلیدی داشت واسه گره های تاریک من که نمی دونم چه جوری باز میشن! واسه هیچ گرهی هم اگر کلیدی نداشت، جواب دلتنگی های من واسه خودش که می شد! کاش می شد!
دلم خیلی تنگ شده واسهش!
این هم بیخیال.
بچه ها شما ها رو نمی دونم ولی واسه من پیش اومده که گاهی به1نشونه بی ربط به عنوان تنها روزنه یا واسطه به1دیروزِ مثبت یا1خاطره شیرین بچسبم و دلم نخواد ولش کنم چون حس می کنم اگر این نشونه بی ربط رو از دستش بدم دیگه این در کاملا بسته میشه و من هرگز تا آخر عمرم نمی تونم اون عطر آشنا رو حس کنم. گاهی با این نشونه های کوچیک به مشکل بر می خورم ولی رهاشون نمی کنم. کسی بهم می گفت چیزی که می دونی دیگه تموم شده رو باید ولش کنی. نشونه های این مدلی رو اتفاقا بذارشون کنار بذار اون چیزی که گذشته بره به گذشته ها. این طوری ول معطل نگهش می داری. هم خودت رو هم اون گذشته رو که باید بره ولی تو بهش اجازه رفتن و گذشتن نمیدی.
نمی دونم چه قدر متوجه میشید چی میگم. با عرض معذرت حس توضیح ندارم آخه واسه خاطر دل خودم می نویسم. مخصوصا این پست رو. مخصوصا اینجا هاش رو.
خلاصه من1دونه از این نشونه ها رو حسابی بهش گیر دادم. 1بسته کوچیک کمی بزرگ تر از کف دستم که داخلش خوردنیه. چیه بابا راست میگم به خدا واقعا خوراکی داخلشه!
داخل7تا سوراخ مخفیش می کردم که گاهی بر حسب تصادف پیدا می شد و حیرت اطرافیان و داد خودم در می اومد. اون ها حیرت می کردن که هنوز تو این رو نخوردی؟ یا باز کن خورده بشه یا نمی دونم چی. بابا این چه وضعشه؟ و من معترض می شدم که عجب گیری کردم این مگه چه قدر جا گرفته نمی خوام بازش کنم اصلا واسه چی باز افتاد بیرون نمی خوام اینجا باشه بده مال خودمه!
در می رفتم1جای دیگه مخفیش می کردم تا دفعه بعد که دوباره پیدا بشه و شر درست کنه خخخ!
دفعه آخری که از مخفی گاهش افتاد بیرون دیگه شر درست نشد. آخه اطرافم چندان شلوغ نبود. دنبال بسته گل رز خشک می گشتم واسه اینکه بریزم داخل چایی که1دفعه از زیر جعبه جوهر لیمو و جعبه نبات سرید و افتاد توی دستم!
-تا کی پریسا؟ کی می خوایی باور کنی؟ این فقط تویی که یادته. فقط واسه تو اینهمه ارزش داشت و داره. فقط تویی که هنوز از این دریچه فسقلی به پشت سرت نگاه می کنی. باور کن این فقط از طرف خودته.
مطمئن تر از هر زمانی در این چند ماه گفتم:
-می دونم.
این غمگین ترین اطمینانی بود که در خودم می دیدم.
-اگر می دونی پس تمومش کن! این آگاهی رو بچسب و دیگه تمومش کن!
مکث کردم. درست بود. آه کشیدم.
-تمومش کنم؟ باشه. باشه!
-از این باشه ها نمی خواد بگی. واقعا تمومش کن!
آه کشیدم. آه کشیدم!
-باشه. باشه. باشه!
دلم نمی اومد بازش کنم. 1قطره اشک یواشکی چکید روی نایلونش. دستی که دستم رو از کشیدن نایلون واسه باز کردن بسته متوقف کرد.
-نه! این کار رو نکن! گفته بودی1دوستی داری که از این ها خیلی دوست داره. همیشه هم بهت میگه. بیا همین طوری باز نشده ببر بده بهش. خوشحال میشه. تو هم، … پریسا! این اشک ها چیه! واقعا گریه می کنی؟
آه نکشیدم. حرف هم نزدم. فقط سر تکون دادم.
-آره. آره!
این اولین باری بود که در جواب این پرسش نه نگفتم. داشتم گریه می کردم. دستی که دستم رو گرفته بود. شونه ای که پناه اشک هام می شد. صدایی که حرف می زد.
-پریسا! تو دیگه بزرگ شدی. خیلی بزرگ تر از اون که جهان اطرافت رو شبیه نوجوون ها ببینی. به دلت باید خیلی بیشتر از این ها چیز یاد بدی. از دل گذشته، ببین گاهی بعضی چیز ها رو ما واقعا نمی خواییم پیش بیاد ولی پیش میاد و اتفاقا به دست خودمون هم پیش میاد بدون اینکه بدونیم. به هر حال اتفاق می افته و حتی اثبات اینکه ما خواهان و آگاه در این پیشآمد نبودیم کمکی نمی کنه. گاهی ویرانی ها دیگه هیچ طوری شبیه اولشون نمیشن. اینکه چی این ویرانی رو به بار آورده دیگه تفاوتی نمی کنه فقط اینکه دیگه درست نمیشه و باید این رو بپذیریم. حرف خیلی میشه بزنم ولی الان واسه تو هیچ حرفی فایده نداره که بگم. خودت تمامش رو می دونی. خودت جوون تر های اطرافت رو نصیحت می کنی. پس دیگه گفتن نداره. چیزی که شده دیگه شده. درست هم نمیشه. پس بیخیالش بشو. 1حرکتی به خودت بده! از این نشونه ها خلاص بشو و بگو این هم گذشت. این بستهت رو هم بازش نکن! تا محتویات داخل این تموم بشه تو هم باهاش تموم میشی. این رو بده به اون دوستت واسه خودت1بسته دیگه بخر. اصلا ولش کن من خودم1بسته می خرم تو فقط این که توی دستت گرفتی رو بفرست بره! پریسا! آخه فایده این اشک ها چیه! لطفا دیگه بس کن!
بسته رو لمس کردم و گذاشتمش داخل1نایلون که در اولین دیدار بدمش به دوستم. سرم رو گذاشتم به شونه های پناه و گریه کردم. به هقهق های1نفس و خطرناک نرسید ولی گریه بود. از جنس عصر های جمعه. از جنس هوایی شدن های دلم. از جنس دلتنگی واسه چیزی که هرچی بیشتر ازش گذشت مطمئن تر شدم که فقط1خواب بود. خوابی که تعبیر نداشت و من خواب بودنش رو باورم نمی شد.
هنوز دوستم رو ندیدم. هنوز بسته کوچیکم پیشمه. هنوز آه می کشم. گریه می کنم. بدون هقهق. بدون سرفه. بدون گیجی های بی توقف. فقط خیلی معمولی و خیلی دلتنگ هنوز گریه می کنم. نمی دونم زمانی که این بسته از دستم دور بشه بهتر میشم یا نه. فقط می دونم که دیگه باید بیدار بشم. از اون خواب شیرین بی تعبیر باید دیگه بیدار بشم و باور کنم هرچی مژه هام رو به هم فشار بدم دیگه ادامه خوابم رو نمی بینم. آخه دیگه ادامه نداشت. تموم شد! کوتاه بود! گذشت و تموم شد و حالا دیگه نیست. نه خودش، نه تعبیرش، نه نشونه هاش. جز1بسته کوچیک، کمی بزرگ تر از کف دستم، که باید بفرستمش بره. بره تا من بیدار بشم. تا خواب های شیرینم بتونن دور بشن و برن به گذشته ها. جایی که باید باشن. تا باور کنم خواب تموم شده و دیگه بیدارم.
کاش هرچه زود تر این خواب از سرم بپره! خودش، حسش، هواش!
ایام به کام.