دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خورده هنر. بافت سماور بخش اول.

سلام به همگی.
ببخشید این زمان بندی های اینجا گاهی خوابش می بره خوب شد اومدم دیدم! بیخیال حله!
بچه ها بریم سماور ببافیم.
اول1دونه مربع4در4به روش پشت جناب هاپو خان و با گل های4-1ببافید،
بعدش دور تا دور این مربع را1دور4-1 بزنید،
بعدش دور بعدیه4-1رو هم بزنید با این تفاوت که این دفعه به گوشه ها که رسیدید به جای1دونه پایه2تا پایه بگیرید، یکی آخرین دونه ضلعی که روش هستید یکی اولین دونه از ضلع بعدی که باید روی لبهش ببافید. و طبیعتا این مدلی که پیش میریم داخل نخ هامون در گوشه ها به جای2تا دونه3تا دونه داریم که فقط1دونه می فرستیم داخل نخ و همون1دونه هم مشترک می گیریم.
حالا چی داریم؟ 1جعبه کوچولو که وسطش بازه!
روی لبه های بازش2دور4-1 بزنید. خیلی معمولی شبیه دیوار ببافید بیایید بالا. نه دور بزنید نه گوشه هاش رو2تایی بگیرید فقط4-1کاملا معمولی.
حالا شما ها تا اینجاش رو بزنید تا دفعه دیگه بیام باقیش رو بهتون بگم.
من برم1شیشه آب زرشک قورت بدم صبح شنبه ای واسه تقویت اعصاب مثبته!
همیشه شاد باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و این تردید. این تردید!

سلام به همگی.
خواستم این رو رمزی کنم و رمزش رو هم متفاوت بزنم ولی نکردم. شاید تا زمان انتشارش باز نظرم عوض بشه. شاید اصلا منتشرش نکنم. شاید جایی جز اینجا ببرمش. شاید هم تا آخرش دق کنم یا از شدت منگی و اگر دست بده هقهق ولش کنم دیگه ننویسم!
این حرف ها مزخرفه. 1کسی از این کابوس افکار پریشون نجاتم بده!
بچه ها! با تردید هاتون چه معامله ای می کنید؟ شده تا حالا پیش بیاد برای شما؟ شبیه امروز من؟ امروزه لعنتیه من؟
شده تا حالا پیش بیاد که به کسی یا چیزی تردید کنید که به شدت براتون مهم باشه بفهمید تصورتون غلطه؟ شده فکر درستیه تردید هاتون اذیتتون کنه به اندازه ای که…
اگر پیش بیاد چه معامله ای می کنید با خودتون؟ تردید هاتون؟ دلتون؟ خاطره هاتون؟ امروز هاتون؟ بچه ها! اگر نشه رفعش کنید کجا در میرید از دستش؟ از دست تردیدی که شبیه موریانه پدر مختون رو در میاره؟ چیکارش می کنید این پریشونیه لعنتیه نفرین شده رو؟
به چه زبونی میشه قانع کرد حس لعنتیه مزاحمی رو که پرده ها از نظرش رفتن کنار و مردده بین اون چیزی که دیروز دیده بود و باور داشت و چیزی که امروز داره می بینه و نمی خواد که باور کنه؟ نگید بیخیال میشیم اگر مورد واسهتون خیلی با ارزش باشه چی؟ اگر مهم باشه چی؟ اگر عزیز باشه، اگر بهش یقین داشته باشید، اگر ترجیح بدید رو در رو نباشید ولی در باور خودتون به درستیش معتقد باشید، اگر باور داشته باشید که خوب من این اواخر مثبتش رو خیلی ندیدم ولی نیت خیر بوده و حالا با دیده هاتون با شنیده هاتون با تحلیل هاتون مردد شده باشید چی؟ اگر به خاطر ارزشی که واسهتون داره نشه بگید بیخیالش و رد بشید چی؟
چه جوری خلاص بشم از این تردید عوضی؟ بیخیال بشم؟ بگم این هم1تجربه؟ چیزی نگم؟ هوار بزنم؟ دست طرف رو بچسبم بگم بیا حرف بزنیم صاف ازش بپرسم؟
کاش می شد من حرف بزنم! کاش می شد سرم هوار می زد کاش فحشم می داد کاش توبیخ می شدم که نفهم روانی آخه تو خجالت نمی کشی این رو توی سرت راه میدی اصلا حواست هست در چه موردی به کی تردید کردی روت میشه؟ کاش می شد ولی در عوضش می شنیدم و می فهمیدم این تردیدم این تردیدم اشتباهه اشتباهه اشتباه!
خدایا من فقط لازم داشتم تا بگه پریسا بی مغز احمق ! این مزخرفی که داخل سرته واقعی نیست من این طوری نمی بینم این طوری نمی خوام این طوری نیستم تردیدت اشتباهه تحلیلت اشتباهه هر جفنگ بی خودی که هر مدلی رفته داخل سرت اشتباهه این ها هم دلیل هاش!
بچه ها به خدا دل کورم یقینم باورم منطق احمقم رضایت می داد حتی اگر می دونستم می دیدم می شنیدم که این گفتار خیلی هم صادقانه نیست فقط فقط خدایا فقط، …
نمی خوام باور کنم این دریافت جدید رو! بچه ها نمی خوام باور کنم نمی خوام باور کنم این رو خدایا دلم نمی خواد باور کنم این رو! چه مدلی از دستش خلاص بشم چه مدلی از دست این باور خلاص بشم با چی فراموش کنم تمام این ماجرای نکبت تاریک رو!
خدایا کمکم کن خدایا کمکم کن من این رو نمی خوام خدایا کمکم کن!
دیگه نفسم بالا نمیاد نمی تونم میرم1غلطی کنم میرم به جهان گیجی های عمدی مهمونی میرم جهنم بلکه خوابم ببره یادم بره شاید فردا که بلند شدم برم سر کار این هوا از سرم پریده باشه شاید کهنه شده باشه شاید بشه که در جریان زندگی فراموش کنم فراموش کنم فراموش کنم خدا کاش فراموش کنم تا زمانی که بتونم زهر واقعیت داشتن این احتمال عوضی رو تحمل کنم تا زمانی که اون قدر کهنه بشه که بتونم براش1دل سیر گریه کنم و بعدش بگم خوب آخرش که باید می فهمیدم این هم1تجربه و چه قدر گرون و چه قدر تلخ!
ولی خدا من هنوز باورم نمیشه باورم نمیشه با این باور لعنتیم که توی کتش نمیره با این چه معامله ای کنم آخه؟ نمیشه درست باشه نمیشه نمی تونم نمی خوام باور کنم نمی خوام!
گریه! کاش بیادش! کاش بتونم! آخ خدا دیگه بسه دیگه نمی تونم کاش بشه امشب تا مرز بی خودی از خودم گیج بشم!
خدایا کمکم کن!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حفاظت شده: آخرین پرواز12

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

فریادِ خاموش!

شامگاهان است و صبحی گوئییا در کار نیست،
سینه ام را میهمانی جز غمی تبدار نیست.

سرد می سوزم دمادم شعله می گیرم فزون،
آتشم را تکیه ای جز شانه ی دیوار نیست.

می خروشم بی صدا، تاریک، بی فرجام، تلخ،
اشک هم حتی در این شب با نگاهم یار نیست.

بر وجودم التهابی سرد فرمان می دهد،
در سرم جز خاطراتی تلخ و حسرت بار نیست.

نور را، مهتاب را، آهسته می بازم به شب،
جانِ تاریکم دگر خواهانِ این پیکار نیست.

خوابِ سنگینیست غفلت! دردِ این درمان کجاست؟
اندر این کابوسِ دهشت، دیده ای بیدار نیست.

این نهایت در کدامین شرح می آید درست!؟،
آه همراهان! خدا را، عشق حکمش دار نیست!.

هرچه می بینم شبانگاه است و کابوس است و درد،
در نگاهم منظری جز شامگاهی تار نیست.

ناله ای خاموش مدفون می شود در حنجرم،
صبحگاهان رفت و دیگر مهلتِ دیدار نیست.

در سکوتی سرد این پایان تماشا می کنم،
هیچ کاری از برایم بیش از این دشوار نیست.

دیده ها در خواب، دل ها منجمد، جان ها خموش،
سهمِ ما زین ماجرا جز خاطری بیمار نیست.

بار اِلاها یاری ام کن! نیست یارایم دگر،
این شرر را انتها جز رحمتِ دادار نیست.

دورِ گردون شرحِ تکرار است و این دستان دراز،
دیگر اما روحِ ما را تابِ این تکرار نیست.

درد و حسرت، آه و عبرت، من چه گویم بیش از این،
حرف بسیار است لیکن مهلتِ گفتار نیست!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خورده هنر. بافت سگ بخش6و پایانی.

سلام به همگی. مثل همیشه من دقیقه90هستم کاریش هم نمیشه کرد. صبح شنبه رسید و من مشق امروزم رو ننوشتم الان باید تند تند بنویسمش و برم مدرسه.
بیخیال بریم سر مشق من و کله سگه!
اون خط باریک باز روی تنه رو یادتونه آیا؟ درست رو به روی دم! واسه اینکه سگمون سر داشته باشه روی این خط باریک دور تا دور3دور4-1می زنیم. ولی نه به این بیخیالی خخخ!
دور اول رو که کامل و معمولی می بافیم. به دور دوم که رسیدیم باید مواظب باشیم چون چشم ها داخل این دور هستن.
پشت و کنار سر رو که همون4-1معمولی میریم. به جلوی سر که رسیدیم، گل هایی که باید بزنیم رو می شماریم. میشن3تا. یعنی ما3تا گل4-1باید بزنیم تا جلوی سرش تکمیل بشه.
اگر در شروع دور باشیم پس باید2تا بفرستیم داخل نخ و سومی رو مشترک بگیریم. دونه اولی رو می فرستیم داخل نخ، دونه دومی رو1دونه سیاه می فرستیم داخل نخ و سومی رو با همون رنگ قبلی مشترک می گیریم.
اگر در شروع دور نباشیم پس2تا داخل نخ داریم و باید1دونه بفرستیم داخل نخ و دومی رو مشترک بگیریم.
دونه اولی از گل اولیه این3تا رو سیاه می فرستیم داخل نخ و بعدش1دونه مشترک می گیریم. این از گل اول.
گل دوم رو معمولی با همون رنگ قبلی می زنیم.
گل سوم رو هم شبیه گل اول، دونه اولیش رو سیاه می فرستیم داخل نخ و دومی رو با رنگ قبلی که داشتیم می بافتیم می زنیم و مشترک می گیریم.
اگر دورمون اینجا کامل بشه پس گل آخرییمون فقط1دونه می خواد و اون1دونه رو هم سیاه می فرستیم داخل نخ و همون رو هم مشترک می گیریم.
چی شد1کسی بیاد برام ترجمه کنه!
حالا هاپوی ما2تا چشم سیاه داره. انتخاب رنگ با خودتون من گفتم سیاه چون خودم با سیاه چشم براش می بافم و درضمن باید1رنگی بگم تا توضیحاتم جور بشه دیگه!
این از دور دوم سرش!
دور سوم رو هم1رنگ و معمولی می بافیم و تموم.
حالا باید1پوزه براش بزنیم.
دور دوم از سرش که چشم ها داخلش بافته شدن رو با انگشت پیدا می کنیم، 3تا گل های تشکیل دهنده جلوی سرش رو یعنی3تا لوزیه کوچیک جلوی سرش رو باز هم با انگشت پیدا می کنیم، بینا ها با چشم پیدا می کنن، خخخ، لوزیه وسطی از این3تا لوزی رو، یعنی بین2تا چشمش رو، لمس می کنیم، از یکی از دونه های این لوزیه کوچیک4تایی نخ رد می کنیم و روی این لوزی رو1دور4-1می بافیم.
بعدش هم1دونه مروارید از شماره بزرگ تر و با رنگ متفاوت روی نوک این بافتمون نصب می کنیم.
مثلا سگه رو من با6سفید بافتم نوک پوزهش رو با1دونه8سیاه یا طلایی زدم.
مشترک می گیریم.
خوب این هم از پوزه!
حالا داخل شکم سگه رو پر می کنیم. من با دستمال کاغذیه خیس پرش می کنم. پنبه هم میشه. هر چیزی میشه فقط مواظب باشیم نه کم بریزیم نه خیلی زیاد که بافتمون رو از ریخت بندازه.
مواد لازم رو از بالای سرش می فرستیم داخل.
میشه تنه رو که بافتیم پیش از شروع بافت سرش تنه رو پر کنیم و فقط1خوردهش بمونه واسه زمانی که کارمون با سرش تموم شد. من خودم این مدلی پیش می برم و برام آسون تره.
حالا به روش اتصال2تا جدار دیواره های جعبه جواهر بالای سر رو می بندیم و فقط می مونه گوش هاش!
این کله2تا طرف داره. هر کدوم از این2طرف رو در نظر می گیریم، برآمدگی های نوکشون رو لمس می کنیم، از گوشه ترین دونه بالای سر نخ رد می کنیم و فقط1گل4-1بالای هر طرف از سرش می زنیم.
حالا ما1هاپو خان داریم که گوش هاش به سمت بالاست، دمش رو بالا گرفته و صاف ایستاده رو به رومون.
کور کردن ها و تمیز دوزی کردن ها و خسته نباشیم!
اوخ بچه ها دیرم شد باز مهر رسید و صبح ها من دیرم میشه خخخ!
دیگه فرصت ویرایش نیست این رو دیشب باید می نوشتم ننوشتم پس فعلا همین مدلی می فرستمش بیاد امروز که اومدم خونه ویرایشش می کنم.
وایی جا موندم بچه ها زندگی قشنگه یادتون نره من رفتم شاد باشید شاد باشید خیلی شاد!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

به یادِ سقفی که بود! دلم گرفته آسمان!

دلم گرفته آسمان! ببین زمین به کامِ شب،
میانِ خاک و خستگی، اسیرِ خسته جانِ تب،

خموش و سرد و بی نفس خراب و خورد و خسته جان،
به تند بادِ حادثه، دلم گرفته آسمان!،

من از نگاهِ خسته ام بر این غروب خسته ام!،
ز شام و جنگ و تیرگی در این غروب خسته ام!.

ببین که باز آسمان! مهار پاره می کنم!،
اسیرِ دست های شب فقط نظاره می کنم!.

نگاه می کنم که خانه ای دگر خراب شد!،
دوباره واقعیتی به دستِ شب سراب شد!.

به حکمِ شب طنینِ ضجه را مهار می کنم!،
سکوت را به حنجرم کلید دار می کنم!.

نهان ز خشمِ سردِ شب، لهیبِ آه در بَرَم!،
هوای نعره می کند وداع های آخرم!.

تَعَب هوار می کشد، شرر سفیر می زند!،
شبان گهان نگاهِ خیسِ من به تیر می زند!.

دلم به تنگنای غم در امتدادِ لحظه ها،
نشسته این حدیث را به انتظارِ انتها!.

که این شروعِ شادمانه در نقاب می شود!،
دوباره نقشی از طرب چه سان بر آب می شود!.

طنینِ محوِ پرسشم ز ژرفنای ناکجا!،
که امتدادِ این شراره تا کجاست، تا کجا؟!.

میانِ شعله های غم ببین که سرد می شوم!،
ز دردِ این سیاهه ترجمانِ درد می شوم!.

به سایه سارِ شام گه حضورِ اشکِ بی امان!،
شب است و ختمِ خاطره! دلم گرفته آسمان!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دیروز تولد من بود! بچه ها ممنونم از تکی تکی تون!

سلام به همگی.
آخ بچه ها عجب صبحی!
بچه ها پریشب و دیروز و دیشب خیلی به من خوش گذشت خیلی!
دیروز تولد من بود! رفته بودم جشن تولد خودم داخل گوش کن. در جهان واقعی هم مهمون اومده بود من باید می رفتم وسطشون ولی این وسط با ایمیل مشترک کامنت های جشن تولد گوش کن شده بودم ایمیلم هم وصله به گوشیم تا کامنت می اومد گوشیم وسط شلوغی نق می زد من هم می چرخیدم اون وسط تا زمان دستم می رسید می پریدم داخل اتاق سیستم رو روشن می کردم جواب ها رو می دادم وسطش داد ملت از بیرون در می اومد که این باز کجا غیب شد باز رفتی سراغ اون اسباب بازیت خاموش کن بیا بیرون! می رفتم تا نق بعدیه گوشیم و باز همین مدلی پیش می رفت. دیشب هم با بچه ها رفتیم بیرون. ظاهرا1شب آرام معمولی بود. نه قهقهه زدیم نه اطرافمون شلوغ بود. خیلی معمولی نشستیم و حرف زدیم و خندیدیم و1لحظه هایی هم سکوت کردیم ولی به من چنان خوش گذشت که در بازگشت به1کدومشون که یادم نیست چی ازم پرسید گفتم ببین من1حس عجیب غریب دارم تمام احساساتم انگار سیم هاش قاطی شدن چنان بهم خوش گذشت که از حال عادیه خوش گذشتن در رفتم معمولا زمان هایی که از چیزی رضایت داریم از خوشی می خندیم ولی من حس می کنم نمی تونم بخندم از بس در حال عشق کردنم الان گریه می کنم. طرف می خواست جزئیات احساساتم رو بدونه که بلد نشدم براش بگم و اون بنده خدا هم در حیرت شیرینش باقی موند.
بچه ها روز و شب قبل و بعد از تولدم یکی از به یاد موندنی ترین تولد هام برام شدن. توصیف و توضیح بلد نیستم فقط اینکه حس می کنم دلم می خواد این1روز و2شب رو از داخل تقویم گذرای زندگی بردارم قاب کنم بزنم توی دل خودم تا ازش رد نشم و واسه همیشه دم دستم و دم نگاهم و دم خاطرم بمونه!
دیشب دیر وقت رسیدم خونه و چنان خسته بودم که ولو شدم روی تخت و جواب آخرین کامنت های تولدم در محله رو دادم و بعدش مثل جنازه خوابم برد تا همین الان که با زنگ تلفن چشم باز کردم و دیدم از دیشب که چشم هام بسته شدن حتی جا به جا هم نشدم و تا خود صبح و تا خود بیدار شدنم همون مدلی که ولو شده بودم موندم!
حرف های با حال بلد نیستم بزنم. توضیحات آنتیک هم ندارم. چیزی ندارم بگم جز اینکه دیروز مال خودم بود. مال خود خودم. و من دلم می خواد باقیه روز های عمرم هم اگر شبیه دیروز و دیشب نمیشن، که طبیعتا نمیشن، چون همیشه زندگی این مدلی به آدم حال نمیده و روز و شب لزوما مکمل هم هستن، ولی هر مدلی که هستن مال خودم باشن. شبیه دیروز. شبیه دیشب. شبیه تمام لحظه های روز و شبی که گذشتن و من حس می کنم عالی گذشتن و تمامشون مال خودم بود!
لازم دیدم بیام و اینجا از تمام اون هایی که چه اینجا چه در گوش کن و چه بیرون از اینجا با ایمیل و واتساپ و بیرون از اینترنت در جهان واقعی بهم تبریک گفتن و برام دعا های قشنگ صمیمی فرستادن تشکر کنم. اعتراف می کنم که بیشتر از حد انتظارم بود خیلی خیلی بیشتر. تصور نمی کردم در خاطر اینهمه خاطره مونده باشم. افرادی که حضور هاشون1عالمه غافل گیری های خوشآیند بهم داد از اون مدل غافل گیری هایی که من دوست دارم خیلی هم دوست دارم. بچه ها ممنونم از تکی تکی تون! از همه و همه و همه تون! اون هایی که بودید ولی اینجا رو شاید نخونید! از شما هم ممنونم! امسال حسابی تبریک بارون و دعا های رنگی بارون شدم. آرزو های رنگارنگی که هر کدومشون اندازه1000تا رنگین کمان رویا های بهشتی برام داشتن و دارن. از همگی تون ممنونم بچه ها! مطمئنم خدا هم این ها رو دیده و با لبخند محبتش تماشاگر دیروز و دیشب من بود و کی می دونه که به چند تا دعایی که از دل های شما ها کادو گرفتم لبخند آمین و اجابت زده! 1حسی بهم میگه تعداد این لبخند های اجابت خدا زیاد بوده. و این یعنی من38سالگیه عالی و مثبتی رو در پیش دارم و این عالیه! ممنونم بچه ها! ممنونم خدای مهربونم! ممنونم خیلی زیاد خیلی زیاد!
گوشیه من1ساعت پریده جلو ولی سیستمم همچنان عقبه. به نظرم ساعت رسمی دیشب1ساعت رفته جلو. و اگر این درست باشه، که هست، الان ساعت9صبحه و اینکه هنوز بلند نشدم هیچ خوب نیست! بدم میاد روز پیش بره و من جا بمونم. باید بلند شم بدوم دنبالش که وایستا اومدم!
خوب دیگه برم که دیر کردم!
بچه ها زندگی خیلی قشنگه! دوستش دارم. زندگی رو و خدا رو و همه شما رو!
شاد باشید تا همیشه! تا انتهای خط زمان! تا ابد!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1حس آشنا از جنس آشنا!

سلام صبح به خیر!
بچه ها عصبانیم وووییی عصبانیم! گیر دادم به نوشتن اباطیل. هرچی. داستان و از این پست های وراجی و خلاصه هرچی دستم بیاد.
داشتم1دونه از این داستان ها که اینجا می زنم می نوشتم، سرش هم حسابی کار کرده بودم، بعدش خسته شدم باقیش موند واسه دفعه بعد، بعدش چند روز گذشت، بعدش رفتم سرش تا کاملش کنم، ولی الان هرچی می گردم نیست! نمی دونم کوش! شاید اشتباهی حذفش کرده باشم و سر صبحی دارم منفجررررررر میشم از خشمممممم! جدی این عادلانه نیست من نصفه نوشتهم رو می خوام یعنی چی!
بچه ها دیشب نصفه شب نفهمیدم چی بیدارم کرد بلند شدم کم مونده بود خودم رو به کشتن بدم خخخ! به من چه! از خواب پریدم، شب بود، کسی نبود، خواب هم در رفته بود، یعنی خوابم می اومد ها ولی1سری افکار مزخرف اومده بودن نمی شد بخوابم، حس مذاکره با این افکار مزخرف ها نبود، بلند شدم از دستشون در برم، در هم رفتم، فقط مثل اینکه نصفه شب بود به جای در رفتن به مکان امن داشتم در می رفتم داخل بغل حضرت فوت.
نفهمیدم چی شد اصلا حس نکردم ولی1دفعه به نظرم رسید دیگه نمیشه از جام بلند شم. به هر بیچارگی بود بلند شدم ولی چند دقیقه بعد چاره ای نبود جز اینکه مثل بچه آدم بپذیرم که نمیشه وایستم اصلا نمیشه پس لجبازی رو بیخیال چون زورم نمی رسه. من معمولا تا جایی که بشه تا آخرین مرزی که بشه پیش ببرم با چیزی که موافقش نباشم می جنگم. جنگ می کنم، بحث می کنم، لج می کنم، نق می زنم، می چرخونم. خلاصه از زیرش در میرم. ولی زمانی که بی خطا احساس کنم در رفتن واقعا جزو نشد هاست و این رو بفهمم1دفعه کامل می بُرَم و کوتاه میام و میشم ضربه مطلق. زورم که نرسه دیگه نمی رسه تموم شد رفت!
یادمه1کسی می گفت هنوز هم میگه پریسا تو در مواردی که موافق انجامش نباشی مروت سرت نمیشه. مثل مار ازش در میری پدر عامل مقابل رو هم در میاری تا عامله خسته بشه از دست خودت و در رفتن هات بگه نخواستم گم شو جهنم بابا! به نظرم سر فرشته مرگ هم همین بلا رو بیاری اگر بهت مهلت بده. در این موارد اگر طرف تو باشی برخورد شمشیری لازمه راه دیگه ای هم نیست! بچه ها این بنده خدا در موردم درست میگه؟ این مدلی هستم آیا؟ شکلک حیرت پرسش دلواپسی و از این چیز ها.
خلاصه این حضرت هوای دیشبیه هم انگار داشت بهم می گفت بحث بی بحث! یا خودت ولو میشی یا می افتی!
هیچ چی دیگه همونجا کف سرامیک آشپزخونه ولو شدم و منتظر موندم تا حضرت گیجی رضایت بده خودم رو به تختم برسونم. طول کشید ولی انجام شد. خداییش خوب شد بیرون از خونه نبودم خیلی بد می شد هیچ خوشم نمیاد رفیق هام اون مدلی ببیننم. اون زمان ها که خودم بودم همین طوری بودم. درست درمون که نبودم دلم نمی خواست در اون حال دیده بشم. این ماه هایی که خودم نبودم زمان و حواس نبود خیالم به این چیز ها باشه. دیشب دیدم که باز خیالم هست و این رو به فال مثبت گرفتم و وسط اون احوالات با حال ترسناک ذوق کردم روحیه گرفتم تونستم از روی سرامیک ها جمع و جور بشم برسم به اتاق بی افتم مثل جنازه تا الان.
ای بابا این واتساپ هم که از دستش نمیشه من اینجا نق بزنم همین طور1بند بوق می زنه!
بچه های سفریه اطرافم هستن که از داخل ماشین به گروه پیام میدن.
-سفرتون خوش بچه ها!
نشد که همراهشون باشم. شاید واقعا مصلحت نبود. شاید هم امام رضا حس مهمون اضافی از مدل من نداشت. خلاصه نشد که بشه. چی بگم نشد دیگه!
دیشب با1آشنا تلفنی صحبت می کردیم من نق می زدم اون از آخرین سفرش می گفت که خیلی بهش خوش گذشت و خیلی خندیدن و من ضرر کردم بهش گوش نکردم و نرفتم و من خندیدم بهش گفتم که به خدا دلم می خواست ولی هرچی کردم نشد چون من امسال در دوره محکومیت به دلیل به هم ریختن اوضاع خونواده و در نتیجه محرومیت از سفر به سر می برم. اون آشنا اول سر به سرم گذاشت و بعد به نظرم دلش سوخت و گفت حالا1سال بعد که خونواده مطمئن شدن قشنگ رو به راهی دوره محرومیت از سفرت تموم میشه باز می تونی بری خخخ.
بچه ها جدی! یعنی من باز می تونم شبیه گذشته برم سفر؟ از این سفر های رفیقانه؟ دلواپسم که دیگه موفق نشم. نمی دونم چه جوری توضیحش بدم. امسال که گذشت هفته دیگه هم مهر میاد و من به این سادگی ها نمیشه حتی به سفر فکر کنم. اما کلا نگرانم. واسه خودم و واسه فردا ها. حس و حالش رو در خودم نمی بینم شبیه2سال پیش بود به نظرم که به چند تا از بچه های اینجا گیر دادم اون قدر نق زدم که با هم رفتیم مشهد. آخ خدا چه خوشی گذشت! ولی این ها رو باید1کسی به خوابشون ناخنک بزنه نق بزنه گیر بده تا راهی بشن. من حس می کنم فعلا نفسش رو ندارم که دیگه اصرارشون کنم. حسش نیست خسته شدم از بس با گیر دادن ها سر و کار داشتم دیگه حوصلهم نمیاد. فعلا که نمیاد. اگر دیگه نتونم چی؟
درضمن گاهی حس می کنم شاید واقعا سفر واسه من خیلی…
آخرین سفر امنی که رفتم، امن از نظر وضعیت خودم، دیماه94بود. آخ خدایا اگر آدم ها فردا هاشون رو بدونن نصف بیشترشون از ترس فردا ها امروز دق می کنن. تا جایی که خاطرم هست آخرین خنده های امنم هم همون دیماه94بود. بعدش که اون سفر تموم شد انگار روز واسه من و خونوادم هم تموم شد و وارد چنان شبی شدیم که هنوز کم و بیش ادامه داره. گرفتاری هایی که پدر هممون رو در آوردن و هنوز دارن کشیده میشن و شبیه1جریان تند و لعنتیه آب تماممون رو با خودشون می برن و ما زور می زنیم از پسشون بر بیاییم. این مدلی نگاه نکنید به خدا تنها گرفتاریه خونواده من و احوالات مزخرفم نبودم! ما چند تا مشکل مسخره داشتیم هنوز هم بعضی هاشون رو داریم که حسابی روی اعصابمون رفت و این وسط6ماه اول95من هم شدم مزید بر باقیه دردسر ها که خدا به خاطرش ببخشدم به جای اینکه کنار خونواده باشم و کمک کنم خودم شدم1کوله پشتیه اضافی روی کولشون.
دارم سعی می کنم غیبتم رو جبران کنم. خیلی نمیشه آخه از شما چه پنهون هنوز گاهی تلو تلو می خورم که بی افتم ولی واقعا دارم سعی می کنم و این بنده های خدا هم حسابی با این سعی کردن هام همراه و موافقن. گرفتاری ها اما همچنان هستن و چند شب پیش مادر و برادرم رو به مفهوم واقعیه کلمه کلافه کردن و من هم یواشکی بهشون حق دادم ولی در ظاهر رفتم توی کار دلداری و از این چیز ها. کاش دردسر ها دست بردارن خسته شدیم حسابی!
با اینهمه من ناراضی نیستم. خدایا شکرت! کاش این ها رو رفعشون کنی ولی کلا شکرت!
از کجا رسیدم کجا! شکلک اباطیل گفتن های من که برام کلی لذت بخشه دیوونه هم خودتی!
بچه ها فردا من1سال به سال های عمرم اضافه میشه و نمی دونم باید چه حسی ازش داشته باشم. شبیه سال گذشته نیستم. شبیه سال های گذشته نیستم. میگن خانم ها خوششون نمیاد1سال پیر تر میشن ولی من خیلی فکرم مشغول این خوش نیومدن نیست. نمی دونم واسه چی این دفعه1کوچولو ته احساسم1مدل پس زمینه شبیه ته مونده1جور هیجان آشنا از رسیدن فردا حس می کنم. بچه که بودیم اگر مثلا فردا تولدمون بود و می دونستیم مادر فلان چیزی که دوست داشتیم رو برامون کادو گرفته قایم کرده فردا بده بهمون وایی چه هیجانی داشتیم! کلا بچه که بودیم روز های عید و روز های تولدمون هیجان های خیلی شیرینی داشتن. و حالا من امسال به فردا که فکر می کنم ته نقش1همچین هیجانی رو ته احساسم می چشم و نمی فهمم واسه چی! تقریبا دیگه خیال پردازی در مورد هیچ کادوی مادی بهم هیجانی از جنس اون هیجان های خالص و ناب رو نمیده. کسی هم چیزی واسه فردام قایم نکرده. به نظرم دیگه بزرگ تر از این ها شده باشم خخخ! پس دقیقا من چمه؟ فردا فرداست برای همه و حتی برای من. روزی شبیه همه روز های خدا. اتفاق جدیدی تا جایی که من می دونم اونجا منتظرم نیست پس این ته نقش آشنای با مزه از کجا سرچشمه گرفته داره فوران می کنه؟ جز اینکه فردا من متولد میشم. اتفاق دیگه ای… شاید هم باشه کی می دونه؟ یعنی ممکنه این حس1پیش آگاهی باشه واسه1اتفاق مثبت؟ وایی آخجون! خداجونم یعنی می خوایی بهم کادو بدی آیا؟ بچه ها جدی مورمورم شد تا زمانی که اینجا حسم رو نگفته بودم1خورده بود ولی الان زیاد شده و اوخ ایول فردا تولدمه آخجون!
خخخ دست خودم نیست خخخ نیست خخخ دلم می خواد دلم دقیقا همین مدلی که الان هستم می خواد همین مدلی دلم می خواد باشم خود خودم خود پریسا خود پریسای دیوونه دیوونه که هر جا ذوق کردنش بگیره ذوق می کنه شلوغ می کنه قهقهه می زنه و موقر های اطرافش رو از جا در می بره و کلافه می کنه و خلاصه مغز نداره ولی دلش می خواد عشق کنه و دلش می خواد همه عشق کنن و تمام جهان شاد باشن و مهربون و البته بدون تاریکی!
خوب! دیر شده من باید بلند شم. امروز آخرین روز37سالگیمه باید باهاش بای بای کنم و واسه ورود به1سال بالا تر رفتن آماده بشم. هرچند من هرچی کنم عاقل تر نمیشم ولی به نظرم سال آینده هم همین مدلی بپذیردم و بخوادم. آخه ناسلامتی این سال هم1سال از سال های عمر منه دیگه! تقریبا مطمئنم موافق نیست من در حال نقش بازی کردن واردش بشم. نقش1آدم جا افتاده عاقل و متین و استاندارد. من همچین کسی نیستم. پس نقشش رو هم بیخیال. فردا هم میاد و من به جای اینکه متین و سنگین با قدم های1موجود37ساله در آستانه38سالگی آروم و آدمیزادی واردش بشم، مدل خودم با کله شیرجه میرم در1سال جدید از عمرم که دم اذان صبح شروع میشه. کاش بتونم در سال جدیدم شاد تر و البته مثبت تر باشم! از تمام نظر ها! بچه ها یعنی موفق میشم؟ باز هم بچه ها یعنی این هیجانه، این حس قشنگه، اون اتفاقه، وووییی خداجونم! 1چیزی هست مطمئنم که هست. کوچیک ترین چیزی که فردا پیش میاد اینه که من1سال پیش تر میرم و این خودش به تنهایی1اتفاق بزرگه. حتی اگر هیچ چیز دیگه ای هم فردا منتظرم نباشه باز این پیش رفتن، این پشت سر گذاشتن و این بالا تر رفتن امروز و در این لحظه از نظر من ارزشش رو داره که ته دلم به خاطرش هیجان زده باشم.
بچه ها من سال های پیش هیچ زمانی در هیچ کدوم از آستانه های تولدم همچین حسی نداشتم. به نظر شما این مثبته آیا؟
مادرم همین الان در1تماس تلفنی مقدمات شام مهمون های امشب و ناهار امروز رو داد به دوش من و باید بجنبم. اوخ8ونیم شد من دیگه واقعا رفتم!
بچه ها زندگی قشنگه عشقه شاد باشید شاد باشید خیلی خیلی شاد خیلی شاد خیلی شااااااااد!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

چایی و لیمو ترش و تعجب و آخجون و…تمامش در1پست!

سلام به همگی.
چیه دلم می خواد هی بیام هی بیام. می خوایی بخوابی بی خود می خوایی مگه دست خودته؟ ای بابا!
بچه ها امروز، … ولش کن حس وراجیه بی سر و ته نیستش ارزشش هم نیست که با جزئیاتش توصیفش کنم. هیچ چی امروز زدم سر جاده1کوچولو عاقل تر شدن. بلند شدم، مروارید بافتم، ورزش کردم، چایی دم کردم خوردم، الان هم باید برم باز دلم بقیهش رو می خواد، از1آزمایش نصفه نیمه به نظرم نصفه نیمه شاید با تک ماده قبول شدم، با مادرم1بحث خیلی با حال داشتم که حسابی شوکم کرد، به خدا این رو جدی میگم چنان حیرت کردم که جا خوردنم رو فهمید، الان هم نشستم اینجا دارم سعی می کنم از روی واژه هایی از مصدر بیخیالش، به جهنم، ولش و از این مزخرف ها مشق بنویسم بلکه خط دلم روون بشه و تجدیدی هاش بیشتر از این که شده نشه مردود میشه می افته گناه داره.
مادرم همچنان وحشتناک سرفه می کنه و من همچنان یواشکی دلواپسشم ولی این البته مانع انجام بدجنسی هام نمیشه. دست خودم نیست ایراد از جوهر پلیدمه.
بچه ها امروز دوست های من1جا جمع میشن که امشب حرکت کنن طرف مشهد و من جا موندم و الان حسم نمی دونم چه مدلیه. درضمن شنیدم در سفر قبلی که با1سری دیگه پیش اومده بود همونی که2تا از دوست هام داخلش بودن و من می خواستم برم اون2تا دوست هام نرفتن و حسابی وجدانم درد گرفت ولی به خدا تقصیر من نبود مادرم هیچ طوری رضایت نداد. میگم یعنی من باعث شدم اون2تا دوستم از زیارت جا بمونن آیا؟ جدی کاش این مدلی نباشه به خدا نمی خواستم! خیلی هم سعی کردم ولی مادرم،…
آهان مادرم! امروز سر1چیزی که خودش اصلا ابدا باهاش موافق نیست ازم طرفداری کرد. حرف انجامش داخل خونه پیش اومد و بهش گفتم راستش رو میگم مادری داخل خونه چند دفعه انجامش دادم ولی باز هم راستش رو بگم چنان از اینکه ملت بفهمن و سر در بیارن که من چیکار می کنم ترسیدم که خیلی خوش نگذشت. و مادرم در کمال حیرت من1دفعه گفت ملت می فهمن که بفهمن! بی خود کردن نظر بدن! هر کسی داخل4دیواریه خودش آزاده تو هم داخل خونه خودت آزادی هر کاری که بقیه رو اذیت نمی کنه انجام بدی. مگه سر و صداش یا اثرش به اون ها آسیب می زنه که دلواپس باشی اون ها خوششون بیاد یا نیاد؟
بچه ها به خدا هنگ کرده بودم.
-نه ولی آخه می فهمن و گاهی1چیز هایی از نظر مردم…
مادرم منتظر باقیش نشد.
-مردم واسه خودشون می کنن. داخل خونه تو به کسی مربوط نیست. همه حق دارن داخل خونه خودشون آزاد باشن. بذار هر کسی می فهمه بفهمه. با خیال راحت انجامش بده اصلا هم نترس! توی خونه خودت آزاد باش خیالت رو هم درگیر خیال مردم نکن!
هنوز باورم نمیشه بچه ها! این مادر من بود خخخ! بهش گفتم ترجیح میدم تو این رو نبینی چون موافقش نیستی. گفت همین که من می دونم مشکلی نیست من هم موافقش نیستم ولی متعصب نیستم. موافقش نیستم چون به نظرم درست نمیاد ولی دلیل نمیشه نفرتم از جنس غرض باشه. تو داخل خونه خودت هستی. راحت باش فقط مواظب باش به خودت صدمه نزنی.
براش توضیح دادم که طوریم نمیشه و کارم رو1خورده بلدم فقط1کوچولو سخته و1کوچولو زخمی میشم. مادرم توضیح خواست و من براش توضیح دادم که امکاناتم1کمی ضعیفه و دستم گناهی میشه و مادرم گفت1قویتر و بلند تر بهم میده که دستم حالش جا بیاد و بچه ها خداییش این از عجیب برام عجیب تر بود هنوز هم هست و من الان تمام قیافهم شده شبیه هنگ!
دارم به این فکر می کنم به حرمت نگاه منفی ولی صبور مادرم هم شده این عروسک بازیم رو1خورده کمش کنم و بهش خیلی وابسته نباشم. 1جور هایی امروز از رو رفتم انگار. وویی عروسکم چه دلم خواستش آخجون خخخ خدایا به دادم برس خخخ من درست نمیشم خخخ خخخ!
دیگه چی می خواستم بگم؟ شکلک فکر شکلک فکر شکلک فکر! نمی دونم یادم رفت. من بقیه چایی های داخل قوریم رو دلم می خواد برم بخورم. لیمو ترش هم دلم می خواد برم اون رو هم بخورم. دیگه چی دلم می خواد؟
آخ خدا من خیلی چیز ها دلم می خواد که خوردنی نیست. من دلم آرامش می خواد که شاید اگر عاقل تر باشم، نه خیلی فقط1خورده عاقل تر، فقط در بعضی موارد، بهش می رسم. به نظرم اگر همین مدلی ادامه پیدا کنه یواشی یواشی یواشی در1سری موارد به اون مرحله از عاقل شدن شاید برسم. زیاد طول کشیده ولی به نظر خودم و گفته بعضی از اطرافیان پیشرفتم هرچند کنده ولی بدک نیست. این از0بهتره دیگه! شکلک خوشبینی و اعتماد به نفس.
باز دلم می خواد حرف بزنم ولی دیگه بسه. برم چایی و لیمو ترش و آخجون کارتون های قدیمیم که داخل هاردم گیرشون آوردم! ایول!
راستی1چیزی! خیلی زمانه خیلی زمانه که نگفتمش! زندگی قشنگه! بچه ها زندگی قشنگه به خدا راست میگم زندگی واقعا واقعا قشنگه! خیلی دوستش دارم خیلی!
خوب دیگه من رفتم.
بچه ها شاد باشید خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی شاد!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حفاظت شده: آخرین پرواز11

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید: