سلام به همگی.
بچه ها از هاپو خان چه خبر؟ مال من4تا پا داره شما چه طور؟
حالا دمش مونده و سرش.
از اونجایی که تصمیم گرفتم داخل این مدل پست ها کمتر متفرقه بپرونم، چه تصمیم سختی، از اجراش هیچ خوشم نمیاد، اصلا شیطونه میگه اجراش نکنم، یعنی چی مگه جایی ثبت شده چی میشه اگر این تصمیمه به وسیله خودم نقض بشه، ای بابا باز سوزنم گیر کردش!
ولش کن اصلا نفهمیدم چی شد بریم سراغ دم سگمون بابا نخواستیم!
بچه ها ما تا اینجا1تنه داریم با4تا پا. خاطرتون هست که این شکل ما1طرفش یعنی درست بخش بالای4تا پاش1لبه باریک باز بود که جای گردن سگه هست.
درست عرض مقابل این لبه باز رو انتخاب می کنیم. یعنی درست رو به روی جای گردن رو.
روی این عرض مستطیل رو با سر انگشت لمس می کنیم. از اول عرض تا آخرش. می بینیم که3تا دونه برآمده زیر انگشت هامون حس میشه. اگر گفتید واسه چی؟ آفرین خودم واسه اینکه مربعی که از همون اول بافت سگ رو ازش شروع کردیم3در3بود. خودم رو تشویق! اول صبحی آب زرشک سر کشیدنم نمیادش چیکار کنم آیا؟ خوب جایزهم رو عوض می کنم. آب زرشکه پس انداز میشه واسه دفعه بعدی و من به خودم1نمی دونم چیچی جایزه میدم و حالش رو می برم. دیوونه هم خودتی!
داشتیم دم می بافتیم واسه این سگ بیچاره بی دم!
روی عرض مستطیل3تا دونه برآمده داشتیم. دونه وسطی رو در نظر می گیریم. گلش رو لمس می کنیم و می بینیم که این دونه نوک1گل4-1هست که به صورت لوزی داخل مستطیل ما بافته شده. توجه اینکه تمام گل های4-1روی مستطیل های ما به صورت لوزی های کوچولو لمس میشن.
پس درست رو به روی جای گردن، ما3تا لوزیه کوچولو داریم. اولی و دومی رو بیخیال. لوزیه وسطی رو، همونی که دونه وسطی از اون3تا که لمس کردیم نوکشه رو انتخاب می کنیم و روی این لوزی2ردیف4-1می بافیم شبیه پا که زیر تنه سگ بافتیم.
بعد از اینکه2ردیف رو بافتیم، نوبت انحنای دمشه. نخ هامون رو طوری از دونه ها رد می کنیم که برسیم به ضلع داخلیه این ستونی که روی پشت هاپومون بافتیم. یعنی می رسیم به ضلعی که طرف داخل مستطیل و طرف گردنشه.
جفت نخ ها رو طوری رد می کنیم که1دونه از بالا ترین لوزیه این ضلع داخل نخ باشه و روی این لوزی رو افقی2ردیف4-1می بافیم. من سر دمش رو سیاه زدم. طلایی هم زدم. شما ها هر رنگی دلتون می خواد بزنید. روشش هم شبیه روش رنگی کردن نوک پا ها هست.
این هم از دم. حالا سر!
منتظری چی بگم باشه بعدا الان من دم نبافتم هنوز. این انصاف نیست من هنوز1دونه از چند تا چیزی که این هفته شروع کرده بودم رو نبافتم شما ها1هاپو کامل کنید! اوهوکی!
حالا آب زرشک دلم می خواد برم سر بکشم که الان حسابی می چسبه. کنار کنار نمیدم مال خودمه.
تا دفعه بعد و ادامه ماجرای هاپو، ایام به کامتون!
دشمن های عزیز
سلام به همگی. صبح جمعه هست و من واقعا باید بلند شم ولی نمیشم. از زیر پتو جفت دست هام رو فرستادم بیرون دارم می نویسم. تنبل خودتی دیشب دیر خوابیدم اصلا جمعه هست دلم می خواد ولو باقی بمونم چپ نگاه می کنی که چی؟
روز بالا بیاد زنگ بزنم ببینم سرفه های فوق افتضاح مادر به کجا رسید. 2شب پیش کم مونده بود کار دستش بده و من یواشکی دلواپسم واسه بیماریش که طول کشیده و با برادرم جفتی رو انداخته.
بگذریم.
دیروز با رفیق ها زدیم بیرون ولی به جان خودم من مثبت بودم. نق کمتر زدم، با مه از هر رنگی مراوده نداشتم، مثل بچه مثبت ها نشستم بغل دستشون و زود تر از همیشه هم برگشتیم و من خیلی مثبت اومدم خونه. خوب البته صبر کنید بابا تشویق ها نمی ذارن اصلش رو بگم که. یواش تر بابا! داشتم می گفتم. خوب البته تقریبا1ساعت پیش از بیرون رفتن، داخل خونه با تفریحات مدل بیرونی و البته تک نفری در منزل حسابی بهم خوش گذشته بود واسه همین خیلی لازم نبود منفی باشم خخخ!
خوشم میاد خودم هم نمی فهمم چی میگم. خوب چیکار کنم خوشم میاد دیگه! البته فقط گاهی!
از این هم بگذریم.
بچه ها دیروز دلم واسه1سری دشمن عزیز تنگ شد. معذرت می خوام یکی دوباره کرنومترت رو نکشی عقب زورم به همه چیزم می رسه جز دلم. تنگ میشه و من نمی تونم بهش حکم کنم که تنگ نشه.
می گفتم. دیروز دلم یواشکی تنگ شد. حسابی تنگ شد. وحشتناک تنگ شد. رفتم یواشکی1دید کوچیک زدم تا ببینمشون. از لای1در1خورده نیمه باز. زیاد نمیرم طرفش ولی گاهی لازم میشه. دیروز هم یکی از اون گاهی ها بود. رفتم یواشی از لای در سرک کشیدم و دشمن های عزیز رو دیدمشون. عوض نشدن. زیاد طولش ندادم. نه حالش بود نه لزومش. از کنار در نیمه باز گذشتم و رفتم سر تفریح تک نفری بلکه فراموشم بشه. همه چیز هایی که همه میگن فراموش کن فراموشم بشه. همه چیز هایی که فراموشم نمیشه فراموشم بشه.
لا به لای تفریحات وسط زمین و آسمون هم فراموشم نشد. دلم1نقطه پایان می خواست. نقطه پایان واقعی. دلم می خواست1بیخیالشِ واقعی نه روی صحنه ای، می شد بگیم به تمام گرد و خاکی که بلند شد و تمام سبز ها رو سیاه کرد. دلم خیلی چیز ها می خواست که نمی شد.
تا جایی که خودم می دونم من هرچی از دستم بر اومد کردم. دیگه واقعا ازم بر نمیاد. بلد نیستم نفسش هم دیگه نیست. چیزی عوض نمیشه چون…
من واقعا پاک کردن های بخش خودم رو به عهده می گرفتم اگر… حاضر نشدم از مرز خودم بیشتر رو پاکش کنم. این تنها کاری بود که نکردم. سفت هم ایستادم و گفتم نه! نه! نه! هنوز هم میگم نه! البته دیگه لازم نیست چیزی بگم. شکر خدا هوار ها تموم شدن و ویرانی های بی صدا رو هم کسی نمی بینه که دردسر بشه. کاش دیگه دردسر نشه چون باز تمامش خراب میشه سر من و من دیگه حس و حال در خودم نمی بینم از زیر آوارش بخزم بیرون!
بله ویرانی های بی صدا دیده نمیشن ولی من هنوز می بینمشون و هنوز گاهی شبیه دیروز سردی و سیاهیه ویرانه ای که زمانی اونهمه آباد بود حسابی اذیتم می کنه. بچه ها کلی دعا کردم خدا از خاطرم ببره تا دیگه از لای در یواشکی نبینم. دیگه خواب نبینم. دیگه دلم تنگ نشه. دیگه چشم هام یواشکی… نمی دونم واسه چی اجابت نشد. یعنی دیر تر اجابت میشه آیا؟
خیال می کردم دیگه خیالم نیست. یعنی ظاهرا خیالم نیست. نمی افتم توی تخت تا زمان نامشخص بخوابم و وسط هزیون از ضجه زدن هام خفه شم. شکر خدا دیگه امنم. چیه به من چه1کسی به حالت فعلیم میگه حالت امن. به بقیه میگه پریسا رسیده به حالت امن و به خودم میگه دیگه امنی پریسا. ایراد ادبیاتی به من وارد نیست مخترع این عبارت من نبودم ولی از نظرم خوشگله دلم می خواد استفادهش کنم. غلطه که غلط باشه به من چه! دیوونه هم خودتی!
داشتم می گفتم که خلاصه این روز ها امنم. امنم فقط گاهی این… بیخیال زورم که به بینش و منطق همه جهان نمیشه برسه. من از طرف خودم مطمئنم. مطمئنم که هرچی باید و هرچی نباید کردم تا ستون های ریخته باز بره بالا. من کاملا توانش رو داشتم که خاک های طرف خودم رو کامل پاک کنم. اما فقط طرف خودم. خوب به قول اون شاعر که یادم نیست کی بود، گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود. ولی این گاهی ها عجب بد هستن گاهی! زمان هایی شبیه دیروز و اگر به کسی نگید دیشب و اگر باز هم به کسی نگید1خورده هم امروز صبح! یعنی همین الان!
دیروز در موردش با کسی حرف نزدم. دیشب هم نزدم. امروز هم خیال ندارم که بزنم. فایده نداره. بعضی هاشون می خندن، بعضی هاشون سکوت می کنن، بعضی هاشون میگن هنوز سر عقل نیومدی پریسا؟ ول کن دیگه! بعضی هاشون هم نصیحت های درستی می کنن که من ازشون پرم. پس چه فایده ای داره گفتن های من؟
به کسی نگفتم به هیچ کسی ولی اینجا نمیشه نگم. باید بگم. باید! واسه خاطر دل خودم. حتی اگر به این نوشته رمز بدم و رمزش رو هم به هیچ کسی هیچ کسی ندم تا بخوندش، واسه خاطر دل خودم باید اینجا بگم!.
دلم تنگ شده واسه بهار! واسه آبادی هایی که دیگه هرگز نیستن! واسه دشمن های عزیز! به جهنم! دروغ که نمیگم. عزیز هستن دیگه! گفتنش رو به جرم هام ضمیمه کنه هر کسی موافق این گفتن ها نیست من نمی تونم اینجا نگم.
کاش جهان بهتری داشتیم! کاش دیدنی تر از اینی بود که حالا هست! کاش پاک تر می شد جهانمون! پاک از تمام گرد و خاک هایی که بلند میشن و تمام سبز ها رو سیاه می کنن! سیاهی هایی از جنس1ابدیتِ تاریک که فردایی درش نیست. میشه با فانوس ها روشنش کرد و مدعی شد که خوب شب رفت پس حله. ولی شب پشت فانوس رو فقط فانوس دار ها می بینن و همیشه دسته کم1نفر هست که دلش از شبی که پشت سرش، پشت فانوس های روی صحنه حاکمه به درد بیاد و نتونه فراموش کنه رنگ شفاف آسمون صبح رو! کاش می شد اون1نفر در این صحنه من نباشم! خسته شدم. دلم فراموشی می خواد! خدایا کمکم کن!
ایام به کام.
بابا شریف
آبادیه پدربزرگم این ها1جایی بود شبیه بهشت. البته از نگاه من. تابستون ها که درس و مدرسه ای در کار نبود عشقم نفس کشیدن هوای آبادی بود و صبح هاش و شب هاش و همه چیزش. من بودم و کوچه باغ ها و بچه های آبادی و چه عشقی!
همه چیز آبادی انگار با شهر تفاوت داشت. بچه هاش، بزرگ هاش، حال و هواش، حتی خاکش.
صبح که می شد، زود تر از آفتاب ما بچه ها بودیم که می زدیم بیرون و تمام آبادی روی سرمون بود. شب که می شد، آبادی هنوز آروم نمی گرفت از دست بیداری های ما. بزرگ تر های آبادی هم بنده های خدا باهامون، با شلوغی ها و شیطنت هامون، و حتی با شرارت های کوچیک و گاهی شاید1خورده بزرگمون کنار می اومدن. هر کسی مدل خودش.
کسی از شر ما بی نصیب نبود ولی همه باهامون کنار می اومدن. آبادی، بخشندگی هاش هم با شهر تفاوت داشت. انگار دل ها اونجا بزرگ تر بودن. حتی خشم ها هم بوی محبت داشتن توی هوای آبادی!
آبادی بود و کوچه های عطر بارونش و خونه های نامنظمش و باغ های چسبیده به همش و دل های دریاییه مردمش.
آبادی بود و ما بچه ها. آبادی بود و بچه هاش و من که از فردای امتحانات خرداد تا عصر آخرین روز شهریور ماه هواش رو نفس می کشیدم.
بین باغ های آبادی1باغ هلو بود که اول و آخر نداشت. درخت های هلوی باغ انگار سرشون رو می فرستادن تا آسمون خدا. همه تنومند و بلند و همه پر بار. هر سال برکت از برگ برگ درخت های این باغ می بارید. چه برکتی! هلو هاش انگار میوه بهشت بودن. شیرین و عطری و آخ که یادش به خیر!
هنوز که هنوزه شبیهش رو هیچ کجای عمرم نخوردم. شاید واقعا اون باغ تکه ای از بهشت بود که خدا واسه ما فرستاده بود زمین تا به امانت پیشمون باشه و بعد، …
یادش به خیر!
باغ هلوی آبادی، واقعا تک بود. بزرگ، پر درخت، پر برکت، ممنوع!
باغ هلوی آبادیه قصه ما با دیوار های بلندش، با سیم خوار دار های بالای دیوار هاش، و با اسم و رسم صاحبش، آقا شریف، به صورت قلعه سنگ باروی افسانه ها در نگاه ما بچه ها قد کشیده بود. و کی می دونست؟ شاید در نظر بزرگ تر ها، بزرگ تر هایی که نگاه ها و جهان بچگی هاشون رو پشت نقاب بزرگ شدن ها پنهان می کردن هم باغ هلوی آبادی همین طور دیده می شد.
آقا شریف صاحب باغ، با خونه بزرگ و در اندشتش پشت باغش و چسبیده به باغ بی اول و آخرش، خونه ای که برخلاف باقیه خونه های آبادی تک و جدا در گوشه آبادی بنا شده بود، با چهره بی لبخندش، با نگاه سنگینش که همیشه از زیر کوهی از ابرو های درهم گره خورده از زمین و زمان بریده بود، با هیکل تنومند و عصای چماقیش که هیچ زمانی واسه راه رفتن بهش تکیه نمی کرد و کسی نمی دونست محض چه علتی دستش می گرفتش، با گذشته نامعلوم و شایعاتی که در موردش زمزمه می شد، در اون زمان که من بچه بودم، یکی از اسرار آمیز ترین اسرار تاریک خدا برام بود. تاریک، هیجان انگیز، ترسناک!
یادمه همون اولین سالی که بعد از مدرسه رفتم آبادی با اسم و رسم تاریک آقا شریف داخل آبادی آشنا شدم.
زمانی که راهی می شدم اصلا تصور نداشتم چه تابستونی رو قراره پشت سر بذارم. تابستونی که شاید در تمام باقیه راه عمرم اثرش رو به یادگاری باقی گذاشت و گذشت.
همون روز اول با بچه های خون گرم آبادی یکی شدیم. بچه ها ظرف همون یکی2روز اول تمام آبادی رو نشونم دادن و هفته تموم نشده بود که اسم و نشونیه تمام خونه ها و تمام باغ های آبادی رو با اسم و رسم صاحب هاشون می دونستم. جای مدرسه آبادی رو بلد بودم و خبر داشتم که آقا جمعه نگهبان مسجد ده جز خدا و مردم آبادی و مسجدی که شبستانش سر پناهش بود نه کسی رو داشت و نه جایی رو. می دونستم آقا اب الفضل1باغ بزرگ انار داشت که هر سال بچه ها براش انار هاش رو می چیدن و هر سال با اون چهره معصوم و لبخند آسمونیش می اومد و رو به بچه ها می گفت امسال هم کمک عمو می کنید بابا؟
و بچه ها هیچ سالی منتظر تقاضای آقا اب الفضل نمی موندن و قبل از اینکه اون بیاد و بخواد قرار ها گذاشته شده بود. می دونستم که آقا اب الفضل همیشه اون لبخندش رو کنج لبش داشت و همیشه به بچه ها می گفت هرچی دلتون می خواد از انار ها بخورید فقط حرمت نعمت خدا رو با تلف کردنش نشکنید. می دونستم که بابای مدرسه بابای مدرسه شده تا1دونه نوهش بتونه بدون پرداخت پول درس بخونه چون محسن پدر نداشت و سرپرستیه اون و مادرش با مشتی یحیی بود و خونوادش جز این بچه توی این دنیا چیزی نداشتن. می دونستم محسن هنوز پدرش رو فراموش نکرده بود. پدری که بعد از مردنش، این بچه هفته ها و هفته ها مادرش رو بیچاره می کرد و ازش باباش رو می خواست و به هیچ زبونی هم به سرش نمی رفت که باباش دیگه نمیاد. می دونستم مدت ها بعد از فوت عمو ابراهیم خدا بیامرز، محسن چندین و چندین بار شب ها گم شده بود و بعد از گشتن های زیاد وسط قبرستون آبادی روی قبر پدرش پیداش کرده بودن که داشت از سرما سیاه می شد ولی نمی خواست از باباش جدا بشه. 1دفعه هم چنان حالش بد شد که رو به قبلهش کرده بودن و کم مونده بود از غصه باباش از دست بره! می دونستم که عمو ید اللاه بقال و سبزی فروش آبادی بعد از سال ها دعا منتظر اومدن1بچه هست که داشت می اومد تا چراغ دل خودش و همسرش رو روشن کنه و می دونستم که ورود بچه ها به باغ های آبادی به شرط رعایت حرمت برکت خدا و تلف نکردن نعمت ممنوع نیست. هیچ باغی جز باغ هلوی آقا شریف!
باغ آقا شریف از باغ های آبادی جدا بود. مثل خونهش که از خونه های آبادی جدا بود، مثل خود آقا شریف که از مردم آبادی جدا بود!
در مورد آقا شریف چیز های عجیب زیاد می گفتن و ما بچه ها هم می مردیم که بشنویم و بین خودمون بهش دامن بزنیم. گاهی شجاع تر هامون تا نزدیک دیوار های باغش می رفتیم ولی هیچ کسی جرأت نداشت پای اون دیوار های سنگیه بلند بره. به گفته بچه های آبادی، هر سال هلو های باغ آقا شریف بار کامیون های بزرگ می شدن و برای فروش می رفتن شهر. بخشیش هم داخل خود آبادی به وسیله عمو ید اللاه خریداری و به مردم آبادی فروخته می شد که حسابی هم مشتری داشت. اما معمولا کسی مستقیم و بی ترس با خود آقا شریف طرف نمی شد. بچه ها که حسابی ازش می ترسیدن و بزرگ تر ها هم شاید می ترسیدن ولی نمی گفتن و فقط حرف این بود که ترجیح میدن بذارن آقا شریف به حال خودش باشه. ظاهرا آقا شریف هم دقیقا همین رو می خواست چون با مردم نمی جوشید. تک می رفت و تک می اومد و همیشه تنها بود. آقا شریف بود و خونهش و باغش و تنهایی هاش.
اولش که فهمیدم تعجب کردم ولی بعد خیلی راحت پذیرفتم. مثل باقیه آبادی که پذیرفته بودن. آقا شریف، سایه محوی بود که گاهی داخل آبادی می چرخید و از بس از زندگی و زنده ها کناره گرفته بود، همه همون طور که بود پذیرفته بودنش. سایه ای تاریک، گنگ، محو مثل1خیال تیره که گاهی بود و گاهی نبود!
واقعیت آقا شریف هم مثل تمام واقعیت های آبادی، مثل باغ هاش، مثل شب ها و روز هاش، مثل هوای لطیفش و مثل دل های بزرگ مردمش، همون طوری که بود پذیرفته شده بود. بچه ها می گفتن که سال هاست همین طوره. از زمانی که خاطرشون بود. واسه همین اون روز صبح که با شنیدن سر و صدای غیر معمول از خونه ها ریختیم بیرون و خبر اومدن آقا شریف به آبادی و صدای داد و بیداد کردن هاش زبون به زبون بین بزرگ تر ها و بعدش بین ما بچه ها پیچید، حیرت زده و مشتاق ماجرا با تمام سرعت به طرف مرکز عاشوب انگار پرواز کردیم.
خبر درست بود. آقا شریف که زمان های معمولی هم ما بچه ها جرأت نمی کردیم بهش نزدیک بشیم و زمانی که از جایی رد می شد همگی یا در می رفتیم یا پناه می گرفتیم، حالا شده بود1کوه آتیش و رو به روی پدربزرگ من و باقیه ریش سفید های آبادی هوار می کشید و تلاش های اون ها برای آروم تر کردنش به جایی نرسیده بود و از ظاهر امر این طور بر می اومد که قرار هم نیست به جایی برسه.
-آقا شریف! مشتی! آروم باش پدر آمرزیده! صلوات بفرست خدا رو خوش نمیاد الان سکته می کنی مرد!
-آقاجان1لعنت به دل سیاه شیطون بفرست بیا بریم منزل ما1چایی هم بخور بعد صحبت می کنیم ببینیم چی شده. مرد حسابی ما که اصلا نفهمیدیم تو چی گفتی از بس زهرماری!
-راست میگه پدرجان! بیا باباجان! بیا بشین نفس تازه کن ببینیم چی میگی.
آقا شریف اما افسار خشمش دست خودش نبود.
-ای بابا چایی بخوره توی سرم می خوام چیکار چایی خوردن رو؟ شما هم واسه خودتون حرف می زنید؟ نفهمیدیم یعنی چی؟ مگه من به زبون آدمیزاد حرف نمی زنم که میگی نفهمیدی؟ 1باره بگو من آدم نیستم و خلاص دیگه!
-بر شیطون لعنت آقا شریف این چه حرفیه؟
-شیطون رو چیکارش داری کبلایی باقر کلام کلام خودت بود مگه نبود؟
-پناه بر خدا بابا آقا شریف شما عزیزی بیا به من فحش بده آروم میشی؟
-فحش دادن به تو چی بهم میده کبلایی؟ واسه من دست گرفتی؟
-آقا مصطفی اومد!
این خبر1دفعه مثل آبی که روی آتیش بپاشن تمام صدا ها رو خاموش کرد. حتی هوار های دیوانه آقا شریف رو.
آقا مصطفی1چیزی توی مایه های روحانیه مسجد بود ولی تا خاطر من هست هیچ چیزش شبیه روحانی ها نبود. یعنی روحانیه رسمی نبود. مردم به پاکی و درستی قبولش داشتن. دعوا هاشون رو پیشش می بردن، واسه حل مشکلاتشون ازش مشورت می گرفتن، بهش التماس دعا می گفتن، از دعا واسه شفای بیمار تا قرآن و غسل و کفن و دفن مرده هاشون رو بهش می سپردن، پشت سرش نماز می خوندن و خلاصه این آقا مصطفی کسی بود داخل آبادی. حرفش سند و حضورش محترم بود حتی واسه آقا شریف.
حالا در نظر بگیرید که این آقا با این موقعیتش داخل آبادی1جا هایی هم صدا و1جا هایی هم بازیه بچه ها می شد و آی خوشی می گذشت به بچه ها!
مردم آبادی با گذشت سال ها اسمش رو فاکتور گرفته بودن و اکثر جا ها فقط با لقب آقا صداش می کردن و این آقا روی سرش مونده بود و حالا آقا مصطفی عملا آقای آبادی بود!
با اومدن آقا همه راه باز کردیم و ما بچه ها هم از برکت حضورش تونستیم از لای دست و پای بزرگ تر ها پشت سرش بخزیم پیش تر تا بیشتر بفهمیم.
-چی شده آقاجون! چه خبره؟ شما ها که تمام آبادی رو روی سرتون گرفتید! بَه آقا شریف! چه عجب مؤمن! به آبادی افتخار دادی مرد! ولی چرا این جوری تلخ؟ بگو ببینم چی خاطرت رو اینهمه تلخ کرده آقاجونم؟
آقا شریف دوباره منفجر شد و از انفجارش ما بچه ها و حتی بزرگ تر ها بی هوا1قدم کشیدیم عقب.
-سلام آقا. ای آقا چی بگم! چشم ببندی توی این دنیای دزد زنده زنده با پوست می خورنت. من هنوز نمردم و ملکم شده پاتوق دزد ها و لات های حروم خور. حالا شما بگو چرا اینهمه تلخی! این کبلایی باقر هم بگه من آدمیزاد نیستم!
داد کبلایی باقر از وسط جمعیت در اومد که به والاه من نگفتم آقا شریف بد شنیده!
سر و صدا داشت بالا می گرفت که آقا مصطفی یا همون آقا دخالت کرد و اوضاع رو دستش گرفت و چه به موقع بود چون کم مونده بود1جنجال درست و حسابی راه بی افته.
-ای بابا ای بابا لعنت بر ذات شیطون آروم باشید بنده های خدا1نفر درست و حسابی برام بگه آخه چی شده؟ آقا شریف! کظم غیض صفت مؤمنه آقاجونم! حتی حرف حق رو هم با خشم نمیشه پیش برد. 1بسم اللاه بگو بعدش برامون تعریف کن ببینیم جریانت چیه؟
آقا شریف که از بس زور می زد آروم باشه روی پیشونیش عرق نشسته بود چند تا نفس عمیق کشید و با صدای آهسته شروع کرد ولی موفق نشد و در جریان گفتن هاش صداش دوباره آروم آروم اوج گرفت و آخرش هم دوباره فریادی شد که داخل آبادی می پیچید.
-چی بگم آقا مصطفی! شما در نظر بگیر خونه باغت بشه تفریح گاه دزد ها. چیکار می کنی؟ نه خداییش چیکار می کنی؟ میایی بشکن می زنی نماز شکر می خونی؟ الان1ماهه که هر شب دزد می افته توی باغ من، هم می خوره، هم می بره، هم تلف می کنه، هرچی من چیزی نمیگم می بینم هر شب بد تر از دیشبه! هر صبح میام کثافت کاری های این حرومی ها رو جمع می کنم بلکه عبرت بگیرن یا سیر بشن و دست بردارن انگار نه انگار! حالا شما هی بگو آروم باش! هی بگو آروم باش! آخه نمیشه آقا نمیشه!
آقا شریف هوار می زد و دست هاش رو تکون می داد و حیرت روی تمام شنونده ها سایه انداخته بود.
-کی جرأت کرده بود به باغ آقا شریف نزدیک بشه اون هم1ماه!
این پرسشی بود که همه ذهن ها رو پر کرد و آهسته آهسته نجوا شد و زمزمه شد و بالا گرفت.
-دزد به باغت زده آقا شریف؟
-پس بفرما از صبح تا حالا دارم قصه حسین کرد می خونم؟ باور ندارید بیایید ببینید! بیایید دیگه!
بزرگ تر ها با تردید و ما بچه ها از خدا خواسته راه افتادیم دنبال آقا شریف که از حرص انگار زمین زیر قدم هاش به خودش می لرزید. باورمون نمی شد که در باغ آقا شریف به روی ما باز شده. حتی1نگاه به داخل باغش برامون کلی می ارزید.
آقا شریف درست می گفت. درخت های باغش جا به جا کج شده بودن، بعضی شاخه های کلفت و پر بار شکسته بود و زیر درخت ها میوه ها ریخته و له شده بودن و از شواهد مشخص بود که کلی از میوه هاش هم به غارت رفته.
-می بینید؟ می بینید؟ من واسه هر کدوم از این درخت ها اندازه بچه هام زحمت کشیدم. ببینید به چه روزی انداختنشون این نامرد های حروم لقمه؟
آقا شریف اون قدر گفت و گفت تا از نفس افتاد. مردم سعی کردن دلداریش بدن ولی آقا شریف همه رو پس زد و رفت سراغ درخت های زخمیش تا درمونشون کنه.
می گفتن آقا شریف باغش و درخت هاش رو خیلی دوست داره. انگار که زنده هستن و نفس می کشن. بعضی از بچه ها می گفتن از پدر هاشون شنیدن که گاهی شب ها آقا شریف با درخت هاش حرف هم می زنه. خیلی چیز های دیگه هم می گفتن که از آقا شریف1غول افسانه ای ساخته بود ولی اون زمان بین ما بچه ها تمامش راست و درست به نظر می رسید.
اون شب داخل قهوه خونه آبادی بحث دزدی از باغ آقا شریف داغ بود. بچه های بزرگ تر یا اون هایی که از پدر هاشون حرف می کشیدن یا به هر طریق ممکن از بحث ها آگاه می شدن واسه ما همه رو به اضافه سیر و پیاز داغ هایی که خودشون روی ماجرا می پاشیدن می گفتن و ما هم حسابی درگیر هیجان ماجرا بودیم.
اون روز گذشت ولی داستان تازه شروع شده بود. فردا و فردا ها هم هوار های دیوانه وار آقا شریف که هر روز بلند تر و عصبانی تر می شد آبادی رو پر می کرد.
به همین ترتیب1هفته گذشت.
خبر اینکه آقا شریف می خواد بره پاسگاه از تمام آبادی شکایت کنه اون روز صبح مثل توپ داخل آبادی پیچید و همه رو از خونه هاشون ریخت بیرون.
هر کسی واسه منصرف کردنش چیزی می گفت و سعی می کرد هر مدلی از دستش بر میاد اجازه نده آقا شریف بره ولی اوضاع لحظه به لحظه بد تر می شد. آخرش هم چند تا از بچه ها یواشکی به وسیله بزرگ تر ها مأمور شدیم که به سرعت نور بریم و آقا مصطفی رو بیاریمش. ما هم رفتیم و آقا رو آوردیم. آقا مصطفی بیخیال خشم آقا شریف زد به دل جمعیت و رفت جلو.
-سلام آقا شریف. اغر به خیر مرد! کجا با این عجله؟
-سلام آقا. دارم میرم پاسگاه. تکلیف من باید امروز مشخص بشه.
آقا مصطفی لبخند مهرآمیز و همدلانه ای به چهره نشوند که همه ما رو از بزرگ تا کوچیک حیرت زده کرد.
-می فهمم آقاجونم. حق داری. خبر که بهم رسید نفهمیدم چه جوری خودم رو رسوندم. اگر1خورده صبر کنی خودم باهات میام. تو اعصابت الان اجازه نمیده درست اونجا صحبت کنی حقت پامال میشه. بذار با هم بریم آقاجونم!
آقا شریف شبیه کسی که در حال چرت زدن1کف دست آب به صورتش پاشیده باشن جا خورد ولی به روی خودش نیآورد. تا آقا شریف و باقیه آبادی به خودشون بجنبن آقا ضربه بعدی رو زد.
-خوب مؤمن! حالا طرف کیه؟
آقا شریف با تعجب نگاهش کرد.
-طرف؟ کدوم طرف؟
آقا خندید.
-طرف دیگه! همون دزدی که میریم از دستش شاکی بشیم و تحویل پاسگاهش بدیم!
آقا شریف هنوز مثل از خواب پریده ها نگاهش می کرد.
-من دزد رو نگرفتم آقا! دارم میرم شکایت کنم تا اون ها بیان بگیرنش.
و1دفعه بعد از گفتن این حرف صداش رو برد بالا و بی مقدمه هوار کشید.
-دزد داخل همین آبادیه. از دست کل آبادی شکایت می کنم.
همه از هوار آقا شریف از جا پریدیم جز آقا مصطفی که همچنان آروم و صبور می خندید.
-آقا شریف! از1آبادی که نمیشه شاکی بشیم. همه که دزد نیستن آقاجونم! واسه خاطر مال دنیا گناه اینهمه آدم رو می خوایی گردن بگیری؟
آقا شریف که از شدت خشم رگ های پیشونیش بیرون زده بود و نفس نفس می زد نعره زد:
-آقا دزد همین هان! همین ها! خودشون نه! این ها خودشون مؤمن و محترم میرن قهوه خونه و مسجد و همه جا، اون وقت بچه هاشون رو ول می کنن توی خونه باغ مردم. دزد همین هان. همین طوله های از افسار در رفته که بین دیوار های این آبادی ول شدن! باز تابستون شد، مدرسه ها بسته شدن و این ها بیکار موندن. هی می خوام نگم ها! بابا دزد باغ من داخل همین آبادیه! از دست همه تون شکایت می کنم. خطای بچه ها رو کی میده؟ پدر ها. پس موضوع روشنه.
زمزمه ای از جنس اعتراض شروع شد که به سرعت بالا می گرفت.
-آقا شریف معلومه چی میگی؟
-مرد حسابی حواست هست چه تهمتی می زنی؟
-خدا می دونه از صبح تا شب من و مادرش داریم جون می کنیم که1لقمه حروم از گلوی این بچه پایین نره اون وقت تو به همین سادگی،…
-آقا شریف خدا رو خوش نمیاد1مشت بچه معصوم و بزرگ تر های مسلمونشون رو متهم می کنی. معصیت داره مرد!
-دستت درد نکنه آقا شریف! خدایا شاهد باش بعد از40سال با آبرو زندگی کردن این مرد اومده صاف به من و خونوادم میگه دزد! اون هم واسه چند تا دونه هلو!
… … …
آقا شریف از میدون در برو نبود. هوار هاش کوتاه نمی شدن که هیچ، همراه خشمش هر لحظه زبونه می کشیدن.
-چیه؟ دست پیش گرفتید پس نیفتید؟ مگه دروغ میگم؟ بچه هاتون از صبح تا نصفه شب وسط آبادی ول می گردن و توی این باغ و اون باغ مشغولن. باغ من هم یکی از اون باغ هاست منتها نصفه شب و یواشکی. مثل دیشب که تا صبح حسابی گشتن و بردن و خوردن و خلاص.
زمزمه ها دیگه زمزمه نبودن. اعتراض های آشکاری بودن که می رفتن داد و فریاد بشن.
-آقا شریف چی میگی؟ دیشب این بچه ها تا اون طرف نماز آخری توی باغ آقا اب الفضل بودن بعدش هم دیگه نه حال واسهشون مونده بود واسه شب گردی و به قول تو دزدی نه شکم هاشون جای حروم خوریه باغ تو رو داشته. آقا اب الفضل دروغ میگم مگه؟
-نه عموجان نه! خدا عمرشون بده این طفلک ها تمام دیروز و دیشب رو توی باغ من بودن دست زیر بال من پیرمرد کرده بودن داشتن کمک می کردن. شکر خدا نعمت اندازه کافی بود که شرمندهشون نباشم.
ما یواشکی از این هواداریه آقا اب الفضل و باقیه بزرگ تر ها کیف کردیم و جنب و جوش داخلمون با سر و صدای بزرگ تر ها قاطی شد.
-مرد مؤمن بچه های ما توی باغ های خودمون به قول تو مشغولن. نمونهش خود من. این بچه ها همه عین رضای خودم هستن. گاهی همراه رضا میان توی باغم حالا چند تا سیب هم می خورن. خوب چی میشه مگه؟ نعمت خدا رو خوردن. خوردن که خوردن گوشت بشه به تنشون. فردا روز هم رضای من میره توی باغ این ها برکت خدا رو می خوره. چیکارمون به باغ تو؟
-راست میگه مشتی! حسن من میره توی باغ این بنده خدا، فرداش رضای این بنده خدا میاد توی باغ من. 4تا دونه آلوچه هم می خوره. نوشی جونش. می بینی مرد حسابی؟ ما همه راضی هستیم. پس هرچی بچه هامون توی باغ هامون می خورن حلاله. ولی حساب باغ تو جداست مشتی. از وقتی این بچه ها1الف بچه بودن توی گوششون خوندیم حروم خوردن آتیش جهنمه و تو و باغت رو هم همیشه جدا ببینن و طرف خودت و اموالت نیان.
-راست میگه آقا شریف این بچه ها معصومن تهمت بهشون نزن خدا بدش میاد.
-آقا شریف بچه های ما مال تو رو نخوردن. از این به بعد هم نمی خورن. تو هم خودتی و خدای خودت.
-آره راست میگه!
-راست میگه راست میگه!
… … …
آقا مصطفی وارد معرکه شد و چه به موقع!
-آروم باشید آقاجونم! ببینم آقا شریف! گیریم که ما رفتیم پاسگاه. دقیقا می خوایی چی بگی؟ اینکه کل آبادی دزدن؟ اینکه بچه های این مردم همه دزدن؟ اینکه از دست تمامشون شکایت داری؟ این رو که ازت قبول نمی کنن آقاجونم! شما برو بگو من به این مصطفی مشکوکم. این دزده. من1نفرم بنده خدا. میشه متهمم کنی. ولی تمام آبادی رو که به حرف من و تو زندون نمی فرستن! آخه باید1حرفی زد که حساب داشته باشه! همین طوری که نمیشه. یعنی اون ها قبول نمی کنن. دنبال کار تو هم راه نمی افتن. میشی بی حق. پس بیا شیطون رو لعنت کن، چند رکعت نماز بخون، صبر کن ببینیم چی پیش میاد.
آقا شریف خیال نداشت قافیه رو ببازه.
-چی پیش میاد؟ چیزی پیش نمیاد آقا! فقط این ها میرن به ریش من می خندن و میگن شریف رو خرش کردیم و باز امشب و هر شب توی باغم بساطشون به راهه. باز هم میگم. همین بچه ها. آره همین بچه ها!
ملت دیگه داشتن از جا در می رفتن ولی آقا مصطفی به موقع خطر رو فهمید و دفعش کرد.
-آقا شریف یعنی تو میگی بچه های آبادی دزد های باغت هستن؟
آقا شریف نعره کشید.
-آره! آره این هان! همین هان! دزد های باغ من همین هان! از گوشت سگ حروم تر باشه1قطره آب که بدون رضایت من از مال من قورتش میدن! درخت هام رو نابود کردن. همین طوری پیش بره باغم میشه ویرونه. من که راضی نیستم. شما آقایون هم قیافه اهل خدا رو نگیرید. به جاش بچه هاتون رو تربیت کنید. من گفتم. اگر مسلمونید جوابش با خودتون.
آقا مصطفی با حرکت آروم دستش مردم در آستانه انفجار رو به آرامش و سکوت دعوت کرد و بعد برگشت طرف آقا شریف.
-خوب آقا شریف. ببین مرد! تو اومدی اینجا اعلام کردی که راضی نیستی کسی بیاد داخل باغت و میوه هات رو بخوره. هرچند همه آبادی می دونستن ولی شما اومدی اتمام حجت کردی و حالا اگر1نفر هم نمی دونست دیگه آگاه شده. بیا و محض خاطر من پیرمرد این هفته رو هم صبر کن. اگر بچه های آبادی دزد های باغت باشن که همه اینجان و همه شنیدن که تو راضی نیستی بیان داخل باغت و برن سراغ میوه هات. خدا هم به بنده های خطاکارش مهلت توبه میده. تا آخر این هفته فقط3شب دیگه مونده. شما این هفته رو مهلت بده. اگر هفته آینده باز دزدی ها تکرار شدن امر شما مطاع. هرچی شما بگی. قبوله؟
آقا شریف1لحظه براق شد که هوار بزنه ولی داخل نگاه آروم آقا مصطفی1چیزی بود که فرستادش عقب.
-چی بگم آقا مصطفی. ولی به خداوندیه خدا فقط همین هفته. بعدش من، …
آقا مصطفی خنده با نمکی کرد و زد روی شونه های پهن آقا شریف.
-خدا خیرت بده که حرفم رو زمین ننداختی آقاجونم! ایشالاه دیگه پیش نمیاد. تو هم اینهمه حرص نخور. تن امانته آقاجونم! سر مال دنیا این طوری نلرزونش. گناه داره!
به امر آقا مصطفی با1صلوات بلند دسته جمعی موضوع موقتا منتفی شد و چند لحظه بعد همگی پراکنده شدن و موندیم ما بچه ها که تازه به خودمون می اومدیم و می فهمیدیم که بار دزدی از باغ آقا شریف افتاده روی دوش هامون.
-این چی گفت؟
-گفت ما دزدیم.
-بی خود کرد! بابام هر دفعه میره از آقا ید الاه هلو می خره به قیمت میاره خونه دزدی به چه کارم میاد؟
-ما هم همین طور.
-ول کنید این آقا شریف دیوونه هست. میگن از وقتی زنش مرده خل شده.
-آره! میگن زنش رو خودش کشته جسدش رو هم چال کرده وسط همون باغش و نصفه شب ها، …
… … …
اون روز گذشت. دزدی از باغ آقا شریف اون شب هم تکرار شد و آقا شریف با نگاه عصبانی و پیروز مندانهش توی میدون آبادی جلوی قهوه خونه هوار کشید که این هم1شب آقا مصطفی. باشه2تا شب دیگه هم واسه خاطر گل روی تو و حرف خودم که زمینش نندازم. ولی این بچه ها از رو برو نیستن. اول هفته آینده منم و پاسگاه و این پدرسوخته ها!
فردا شب هم برنامه همین بود. آقا شریف با شادیه پلیدی که توی چشم های خون گرفتهش موج می زد واسه فردای اون روز آماده می شد. اوضاع واقعا بد بود. بچه ها همگی این رو می دونستن. توی فکر همگی ما1چیز می چرخید. باید1کاری می کردیم. هر کاری که بشه. فقط1شب دیگه زمان داشتیم تا از خودمون رفع اتهام کنیم و پدر های آبادی رو از طرف شدن با پاسگاه نجات بدیم. به ظهر نرسیده همگی پشت باغ آقا اب الفضل جمع شده بودیم.
-می بینید بچه ها؟ شوخی شوخی دارن دزدمون می کنن!
-راست میگه! ولی ما که دزد باغ این مرتیکه نیستیم.
-نه نیستیم ولی اون باورش نمیشه.
-خوب باورش نشه. بذار از اینی که هست خل تر بشه.
-اگر امشب هم دزد بیاد فردا میره مأمور میاره آبادی و تمام بابا های ما باید جواب بدن.
-از چی می ترسید؟ جواب چی رو بدن؟ ما که دزدی نکردیم. تمام آبادی هم می دونن.
-ولی این خیلی ننگه. هی شهری تو داری به چی فکر می کنی این قدر ساکتی؟
با سقلمه اکبر از جا پریدم و به حلقه بچه ها نگاه کردم. همه انگار تازه متوجه من شده بودن.
-راست میگه چی توی سرته بد جوری ساکتی. به ما هم بگو.
چند لحظه سکوت شد که من شکستمش.
-توی سرم اینه که خوشم نمیاد. من هیچ خوشم نمیاد. من و شما حتی طرف باغ این آقا شریف هم نرفتیم و به چه راحتی متهم شدیم که دزدیم. تازه فردا هم پدر های آبادی و پدر بزرگ من باید بی گناهیمون رو ثابت کنن. هیچ خوشم نمیاد!
بچه ها شاید از لحن عجیب و عصبانیم، شاید هم چون حرف دلشون رو زده بودم، سکوت کردن و انگار هر لحظه بیشتر می فهمیدن که چی داره میشه. این دفعه رضای کبلایی باقر بود که سکوت رو شکست.
-راست میگه. من هم خوشم نمیاد. ولی باید چیکار کنیم؟
-آره باید چیکار کنیم؟
-اگر چیزی توی فکرت هست به ما هم بگو!
-آره راست میگه بگو.
باز هم سکوت و باز هم نگاه های منتظر به من. متفکر و سنگین به دیوار های باغ آقا اب الفضل خیره موندم و سکوت رو شکستم.
-توی فکرم اینه که دزد های باغ این آقا شریف باید تا فردا دستگیر بشن.
بچه ها پرسش گر نگاهم می کردن.
-یعنی میگی ما باید بریم زود تر از آقا شریف مأمور بیاریم؟
نفس بلندی کشیدم و به درخت پشت سرم تکیه زدم.
-نه! این طوری فایده نداره. تهمت دزدی به ما خورده! مأمور آوردن هم کار ما نیست. این کار خودمونه. باید خودمون دزد ها رو بگیریم!
همهمه ای بین بچه ها افتاد که خیلی زود تبدیل به ولوله شد.
-دزد بگیریم؟ چه جوری؟
-مگه ما پلیسیم که دزد بگیریم؟
-این شهری فیلم زیاد دیده مگه میشه؟
-کافیه طرف باغش بریم تا گیرمون بیاره و بگه دیدی گفتم ایناهاش اومدن دزدی.
-ما رفتیم دزد بگیریم و دزد ها هم اومدن معرفی آره؟
-ما که نمی تونیم!
… … …
صدام رو از ولوله های بچه ها بردم بالا تر.
-بله ما باید بگیریمشون خیلی خوب هم می تونیم. فقط1خورده جرأت می خواد و1خورده هوش و1نقشه درست و حسابی.
بچه ها ساکت شدن ولی سکوت خیلی دووم نداشت.
-جرأت رو که داریم. هوش رو هم دسته جمعی بریزیم روی هم فکر کنم1کمی بشه.
همه زدیم زیر خنده. خود حسن هم می خندید.
-راست میگه این2تا رو که داریم می مونه نقشه. ببینم شهری تو خودت چی داری؟ نقشه بلدی؟
پیش از اینکه سکوت سنگین بشه شکستمش.
-نقشه با من. من1فکری دارم. فقط اجراش1خورده امکانات می خواد که باید گیر بیاریم.
بچه ها دیگه نمی خندیدن. توی نگاه های تمامشون هیجان شروع1ماجرای واقعی موج می زد.
-چه امکاناتی؟
دیگه نمی شد زمان رو از دست داد. تنور داغ شده بود و باید نون رو می چسبوندم. داشتیم به ظهر نزدیک می شدیم و اگر قرار بود کاری انجام بشه باید می جنبیدیم.
-بچه ها! گوش بدید! اولا، به کسی از بزرگ تر ها نباید بگیم چون اجازه نمیدن ما کاری کنیم. دوما، تا شب نشده باید همه چیز آماده باشه. سوما، هر کسی نمی خواد همراهی کنه بگه و بره فقط ما رو لو نده. حله؟
بچه های آبادی منگ از هیجان داد زدن.
-قبوله قبوله.
حواسم نبود که ژست فرمانده های عملیات های مهم رو بگیرم. اوضاع حساس تر از این بود که این چیز ها خاطرم باشه. حیف شد! بعدا افسوس خوردم که کیف اون لحظه ها رو مفت از دست دادم و خیلی توی نقش فرماندهیم نرفتم یعنی رفتم ولی احساسش نکردم.
-خوب. حالا گوش کنید! ما چند تا چیز لازم داریم. اولیش چند تا موتور سیکلت. دومیش چند تا بلند گو. سومیش چند تا یا اگر جور نشد دسته کم1دونه نردبون. چهارمیش چند تا چراغ قوه. پنجمیش هم1مقدار طناب واسه بستن دزد ها که آخر کار لازم میشه.
محسن نوه ریزه مشتی یحیی بابای مدرسه با صدای نازکش وسط هیاهوی بچه ها به حرف اومد.
-چه مطمئن هم هست! یعنی شک نداری که دستگیرشون می کنیم؟
محسن بچه فوق العاده با محبت و شیرینی بود. از تمام چهرهش، مثل چهره پدر بزرگش مشتی یحیی معصومیتی محذون می بارید. حتی زمان هایی که می خندید اون حالت اندوه معصوم توی صورت گرد و جمع و جورش دیده می شد.
به محسن و بقیه نگاه کردم و مطمئن و بلند گفتم:
-امشب می گیریمشون و فردا صبح آقا شریف می فهمه بی خودی به ما تهمت زده. حالا ببینیم این چیز ها رو از کجا میشه گیر بیاریم.
هیاهو خوابید و به سکوتی از جنس تفکر تبدیل شد.
-بابای من موتور داره. باهاش میره شهر. ولی کلیدش رو به من نمیده!
-نمی تونی یواشکی ازش قرض بگیری؟
-یعنی بدزدم؟ خوب اینکه شد دزدی که!
-نه نشد دزدی. ببین تو واسه دستگیر کردن دزد هایی که به اسم ما دارن دزدی می کنن موتور و کلیدش رو1شب قرض می گیری بعدش می ذاری سر جاش. اینکه دزدی نیستش که!
-خوب باشه ولی، …
-دیگه ولی نداره. خوب این1دونه موتور مال بابای حسن. دیگه کی؟
-آقا ید اللاه هم یکی داره. ولی نمیده به ما.
-اگر بهش بگیم چی؟
-قرار بود کسی نفهمه!
-راستش رو که نمیگیم. حسن میره بهش میگه موتور باباش خراب شده می خواد بره شهر و موتورش رو قرض می گیره.
داد حسن در اومد.
-یعنی من هم دزدی کنم هم دروغ بگم؟ اینکه نمیشه. پس شما ها چی؟
جواد پسر درشت هیکل و قد بلند گروه به حرف اومد.
-راست میگه حسن درگیر کلید موتور بابای خودشه. موتور آقا ید اللاه با من. سر شب موتور دستمه. کجا باید ببرمش؟
با حسی که ترکیبی بود از غرور و هیجان و دیگه نمی دونم چی رو به جواد و بقیه گفتم:
-پشت دیوار عقبیه باغ آقا شریف1کوچه باریکه که پهن میشه و می خوره به باغ حاج ناصر.
علی گفت بابای من.
همه زدیم زیر خنده.
-حالا نه اینکه نمی دونستیم حاج ناصر باباته!
خنده ها بیشتر شدن. جواد زود تر از همه به خودش اومد.
-بچه ها دیر میشه. خوب شهری می گفتی.
-داشتم می گفتم. باغ حاج ناصر هم امنه هم به باغ آقا شریف نزدیکه. موتور ها و باقیه وسایل رو می بریم ته باغ حاج ناصر. خوب دیگه کی ها توی آبادی موتور دارن؟
زمزمه بین بچه ها بالا می گرفت.
-مشتی یحیی هم داره. البته موتورش کهنه هست ولی، …
حرف حسین رو بریدم.
-روشن میشه یا نه؟ صداش رو لازم داریم.
حسین با تعجب نگاهم کرد.
-آره. مشتی یحیی راحت به نوهش موتور میده مگه نه محسن؟
محسن با افتخار سری به علامت تأیید تکون داد.
-موتور بابابزرگم رو من میارم. این شد3تا.
بچه ها از شدت هیجان توی جاشون وول می خوردن. گفتم هرچی بیشتر بهتر. پدربزرگ خودم هم1دونه موتور داره. حسابی هم صدای گاز دادن هاش بلنده. این هم4تا.
-داییه من هم یکی داره ولی از وقتی باهاش تصادف کرده دیگه سوار نشده. گذاشته توی انباری کلیدش هم همون جاست امشب یواشکی میرم میارم. ولی خدا کنه بابام امشب نباشه اگر بفهمه سیاهم می کنه.
-عموی من هم اگر امشب از شهر بیاد موتورش رو میاره. من هم مثل حسن یواشکی قرضش می گیرم و میارمش.
جمع از خنده منفجر شد. بیچاره حسن!
-غصه نخور حسن جون باور کن این دزدی نیست فردا واسه بابا هامون میگیم. اصلا خودشون می فهمن و کلی هم خوش به حالشون میشه.
-آقا مصطفی هم1دونه موتور داشت نمی دونم هنوز داره یا نه. ندیدم سوار بشه ولی، …
… … …
خلاصه چند تایی موتور ثبت نام شد. حالا نوبت باقیش بود.
-بچه ها بلند گو لازم داریم. به تعداد موتور ها!
سکوت شد.
-این یکی گیر آوردنش1کمی سخته. بابا بگو نقشهت چیه؟ هنوز نمی دونیم چیکار داریم می کنیم.
متفکر جواب دادم.
-امشب بهتون میگم. الان مهم اینه که امکانات رو تهیه کنیم. بلند گو بچه ها کی می تونه بلند گو جور کنه؟
-نمی دونم اگر از بابابزرگم بخوام بلند گوی دفتر آقا ناظم رو بهمون میده یا نه!
-محسن تو1جوری بگو که بهت بده. موتور رو که میده پس بلند گو رو هم باید بتونی ازش بگیری.
محسن مردد این پا و اون پا کرد و تصمیمش رو گرفت.
-آره بابا اگر هم راضی نشد مثل کلید موتور بابای حسن ازش قرض می گیرم.
دوباره جمع از خنده ترکید و محسن هرچند سرخ شده بود کیف کرد و همراه بقیه ما زد زیر خنده.
-آقا جمعه هم اگر بلند گوی مسجد رو بده خوب میشه.
-راست میگه مسجد2تا هم بلند گو داره یکیش کوچیکه یکیش از اون گنده هاست که چند تا باند دارن!
-اون رو که به ما نمیده که!
-نمیشه اون رو هم مثل کلید موتور بابای حسن قرض بگیریم؟
-نه بابا این رو که نمیشه قرض گرفت داخل مسجده!
-آقا جمعه رو بسپارید به من. راضیش می کنم.
-راست میگه راضیش می کنه این ولی اللاه همیشه نماز و دعاش اوله آقا جمعه دوستش داره هرچی بخواد بهش میده!
-آقا ید اللاه هم بلند گو داره. توی آبادی با موتور و بلند گوش راه می افته سبزی می فروشه.
-بچه ها! میگم که! آقا شریف هم موتور داره هم بلند گو! موتورش رو خودم دیدم از اون گنده هاست! بلند گو رو هم بابام می گفت که1زمانی داشته هنوز هم داره. 1شب مرد های آبادی خونه ما مهمون بودن نمی دونم سر چی بود نشسته بودن توی اتاق مهمونی حرف می زدن من رفتم پشت پنجره داشتم گوش می دادم حرف آقا شریف شد بابام می گفت بلند گو داره از اون بزرگ هاش هم داره. نفهمیدم بلند گو به چه دردش می خوره. آخه بابام فهمید گوش وایستاده بودم گوشم رو گرفت انداختم توی انباری. من هم دیگه باقیش رو نشنیدم. ولی می دونم هم موتور داره هم بلند گو!
سکوتی که جمع رو گرفت انگار از جنس سیمان بود.
-از خیرش باید بگذریم.
با صدایی که صدای خودم نبود، چیزی بود از جنس خشم از آقا شریف که به ما تهمت می زد و عشق قهرمان بازی و هیجان ماجرا جویی و کمبود موتور و بلند گو سکوت رو شکستم.
-نمیشه. موتور و بلند گو هرچی بیشتر باشه بهتره. باید موتور و بلند گوی آقا شریف رو بگیریم. تازه، اون ما رو متهم کرد به دزدی. ما می خواییم دزد های باغ خودش رو بگیریم. باید1خورده از خودش هم مایه بذاریم یا نه؟
بچه ها بی هوا1قدم کشیدن عقب.
-حواست هست که باید بریم داخل خونهش؟
-راست میگه این اصلا شدنی نیست.
-آره راست میگن باید بریم توی خونهش!
-ولی چه جوری بریم اونجا؟
-راست میگه دیوار های خونهش هم شبیه باغش سیم خوار دار داره.
-آره راست میگه. اگر بگیردمون کارمون تمومه.
-میگن زنش رو کشته.
-آره1نصفه شب که هوا بد جوری توفانی بود روح شیطون رفته به جلدش. زنش رو داخل باغ در حال فرار گیر آورده با تبر کشتش و همون جا هم چالش کرده.
-میگن شب ها روح شیطون بر می گرده توی جلدش و هیولا میشه.
-آره بچه که بودیم می گفتن مغز سر هر کسی که نصفه شب توی باغش گیر بیاره رو می خوره!
… … …
-بس کنید این حرف ها چیه؟ بابا اون هم آدمه مثل ما حالا1خورده بیشتر عصبانیه. این چیز ها رو من که باور نمی کنم.
-ببین شهری تو مال اینجا نیستی نمی دونی. پدر بزرگ من اون سال ها که زنده بود می گفت صدای غرش هاش رو از توی باغش می شنیده. با گوش های خودش شنیده بود.
-راست میگه عموی من هم1شبی از کنار دیوار باغ آقا شریف رد می شده وقتی رسید خونه ما دیر وقت بود دیدیم از ترس زرد شده بود زبونش نمی چرخید بگه چی شده. فرداش که با دعای بیبی دعا گو به حرف اومد می گفت از داخل باغ آقا شریف صدای نعره می اومده. می گفت صدای خودش بود ولی مثل صدای نعره های خرس بودش.
… … …
از چیز هایی که می شنیدم مو به تنم راست می شد ولی روی حساب حس بزرگ تری و چند تا احساس لذت بخش دیگه که بهم دست داده بود به روی خودم نمی آوردم.
-این ها رو ول کنید. اگر این حرف ها راست بود دزد های باغش باید می دیدن و1بلایی سرشون می اومد. این ها1ماهه دارن میرن توی باغش دزدی و چیزیشون نشده. امشب ما هم میریم. هم دزد ها رو می گیریم هم ته و توه ماجرا رو در میاریم.
این ها رو با تمام هیبتی که می شد به لحنم بدم گفتم و دعا کردم اثر کنه و اثر هم کرد. بچه ها سفت و محکم با صدا های بلند و در هم تأییدم کردن.
-پس بریم دنبال موتور ها و بلند گو ها. طناب و چراغ قوه ها رو راحت تر میشه گیر آورد. هر کسی وسایل رو تهیه کرد ببره بذاره ته باغ حاجی ناصر پشت درخت های کاج اون عقب.
علی دوباره گفت بابای من و پق خنده ها بود که رفت هوا.
-بچه ها دیر میشه هرچی زود تر کار رو تمومش کنیم بریم سراغ اجرای عملیات!
بچه ها باز هم تأیید کردن و همگی پراکنده شدیم.
تنها که شدم تازه فهمیدم چه داستانی جور کردم. اگر مچ ما باز می شد واااییی! دیگه نمی شد کاریش کرد. بچه ها رفته بودن دنبال تهیه امکانات نقشه من و جای انصراف نبود. اگر هم بود من خیال عقب نشینی نداشتم. حسابی بهم بر خورده بود و خیال داشتم هر طور شده آقا شریف رو با تهمت زشتی که به من و بقیه زده بود سر جاش بنشونم.
-هر کسی می خواد باشه. هیولا یا دیوونه. به من گفت دزد. باید تهمتش رو پس بگیره اون هم جلوی تمام آبادی. حالا بهش میگم! بهش میگیم!
با این فکر ها شجاعت ترک خوردهم رو دوباره تعمیرش کردم و1راست رفتم طرف طویله پدربزرگم که موتور سیکلتش رو اونجا پشت چندین کیسه خیلی بزرگ علوفه و کاه پنهان کرده بود. موتوره همیشه اونجا بود و من دعا می کردم که باز هم اونجا باشه. از در حیاط نمی شد وارد بشم چون مادربزرگم از بد شانسیم توی حیاط داشت نون می پخت. ای داد! حالا چه وقت تنوره آخه؟
2تا راه داشتم. یا باید منتظر می شدم کارش تموم بشه که نمی شد چون زمان نبود، یا باید1راه دیگه واسه ورود پیدا می کردم. فکر لازم نداشت. راه دوم هم بهتر بود هم چشم گیر تر.
خونه رو دور زدم و از دیوار کوتاه حیاط همسایه پریدم داخل. همسایه پشتیه پدربزرگم خونه آقا ید اللاه بود. خدا خدا کردم کسی نبیندم که اگر می دید آبروی خودم و اعتبار پدربزرگم واسه همیشه به باد می رفت. از زیر تاقی که قایم شده بودم حیاط رو زیر نگاه گرفتم و دنبال1فرصت حسابی بودم که به دو خودم رو به دیوار رو به رو برسونم، خودم رو بکشم بالا، از روی سقف مستراح بپرم روی بوم طویله پدربزرگم و از سوراخ سقف برم داخل. ظاهرا داخل حیاط کسی نبود. گارد گرفتم و خیز برداشتم برای دو ولی درست همون لحظه ای که قدم جلو گذاشتم در اتاق باز شد و خانم آقا ید اللاه با شکم بر آمده و قدم های کند و سنگینش اومد توی حیاط. تنم یخ کرد. اگر1میلی ثانیه اون در دیر تر باز می شد اون بنده خدا منو وسط حیاط در حال خیز گرفتن می دید و خدا می دونه چی می شد! به خیر گذشت!
منتظر شدم تا طرف از حیاط گذشت و رفت داخل اتاق و در پشت سرش بسته شد. دیگه نمی شد معطل کنم. یا حالا یا هرگز. از زیر تاقی زدم بیرون و مثل فشنگ پریدم طرف دیوار مقابل. دیوار رو گرفتم و کشیدم بالا. با2شماره روی بوم مستراح بودم و پشت دیوار طویله که خدا می دونه با چه زوری بالاش رو چسبیدم و رفتم بالا که در آخرین لحظه در حیاط باز شد و آقا ید اللاه اومد توی حیاط که یا ندید یا اگر هم دید فرصت نکرد متمرکز بشه ببینه چی دیده. فقط1صدای دلنگ بلند از حلب های بالای مستراح بلند شد که زنش رو کشید بیرون و خودش رو حیرت زده کرد ولی چیزی دستگیرشون نشد. تا بیان به خودشون بجنبن و بفهمن چی شد من از سوراخ سقف طویله پریده بودم داخل و بعد از1خورده سر و صدای حیوون ها اوضاع آروم شد. و تازه بعدش بود که متوجه شدم پای راستم چه دردی می کنه. زدم به بیخیالی. چاره ای نداشتم. پا شدم1خورده اطراف طویله لنگ زدم و مالشش دادم تا رو به راه شد و بعد مشغول شدم واسه پیدا کردن موتور. سخت نبود. خودش اونجا بود و به قول بچه ها کلیدش هم بالای سرش به1میخ بزرگ آویزون بود. همراه1بسته خیلی بزرگ طناب، 2تا فانوس و2تا چراغ قوه بزرگ که دیدنشون حسابی سر کیفم آورد. حالا باید با غنیمت هام می زدم بیرون. کاری نداشتم جز اینکه از لای سوراخ در طویله حیاط رو دید بزنم و منتظر بشم تا مادربزرگم کارش با تنور تموم بشه و بره داخل. طول کشید ولی عاقبت انتظارم نتیجه داد. دیگه صبر نکردم. وسایل رو بار موتور کردم، کلید رو انداختم ته جیبم، با هرچی سرعت که ازم بر می اومد موتور خاموش رو کشیدم داخل حیاط، از در بردمش بیرون و مثل تیر همراه موتور که همچنان خاموش بود زدم داخل1کوچه تنگ و از لای در باغ علی اکبر خان تپیدم داخل و بعد از کشیدن1نفس راحت، با اطمینان از اینکه این وقت روز داخل راه فرعی خطر دیده شدنم کمتره، لبخند پیروزمندانه ای تحویل خودم دادم و قدم آهسته از بین کوچه باغ های پشت سر هم راهیه باغ حاجی ناصر بابای علی شدم.
واسه خودم دلی دلی کنان می رفتم و مطمئن بودم کسی اون اطراف نیست که ببیندم و1دفعه با دیدن1سایه بزرگ و سیاه که صاف از رو به روم در اومده بود چنان جا خوردم که با1داد دسته اول پریدم عقب و آماده شدم واسه فرار. از قرار معلوم رو به رویی هم درست احساسش شبیه من بود چون از هوار وحشتش زود شناختمش و فهمیدم جای ترس نیست.
-اصغر! تویی؟ واسه چی خودت رو این ریختی کردی پسر؟
اصغر با صورت سیاه و نفس بریده از ترس سر جاش مونده بود و نگاهم می کرد.
-شهری قلبم وایستاد تو اینجا چیکار می کنی؟
خندم رو قورتش دادم.
-میرم باغ حاجی ناصر. بابای علی.
یخ ترس اصغر باز شد و زد زیر خنده.
-عجب غنیمت گرفتی! من هم دارم میرم همونجا.
-تو هم حسابی دشت کردی ها! صورتت رو چرا سیاه کردی؟
اصغر خندید و سعی کرد صورتش رو با آستینش پاک کنه ولی نتیجه افتضاح شد.
-ولش کن اصغر بد تر میشه بگو ببینم چی شده؟
-هیچ چی خواستم از سقف انباری صاف بپرم روی موتور چشمم خطا زد افتادم وسط زغال ها.
-بابات که نفهمید!
-نه فقط وقتی افتادم سر و صدا ها داشت کار رو خراب می کرد همه اومدن انباری رو گشتن که مجبور شدم همون جا وسط زغال ها قایم بشم و جم نخورم بابام و داییم هم حسابی گشتن و بعدش رفتن ولی من تمام قد لای زغال ها بودم فقط دماغم بیرون بود خفه نشم بعدش هم که اوضاع آروم شد همین طوری که می بینی با موتور زدم بیرون.
-تو که گفتی امشب میری سراغش! پس چی شد؟
اصغر در حالی که هنوز درگیر صورت سیاه شدهش بود جواب داد:
-دیدم موقعیت خوبه ترسیدم شب دیر بشه گفتم زود باشم!
به اصغر نگاه کردم. اوضاعش از فاجعه اون طرف تر بود ولی موفق شده بود موتور داییش رو بیاره و با نگاه پیروزمندش که از وسط صورت سیاه و زغالیش برق می زد حسابی فاتح بود.
زدم روی شونهش و گفتم ایول مرد گل کاشتی! اصغر کیف کرد و2تایی راه افتادیم طرف باغ حاجی ناصر، بابای علی!
اونجا که رسیدیم محسن داشت موتور مشتی یحیی رو با بلند گو و چراغ قوه های پشتش جا به جا می کرد که دیده نشه. اصغر رو که دید1جیغ حسابی کشید و پرید عقب که در نتیجه محکم با پشت خورد زمین.
-یا حضرت عباس!
اصغر حاج و واج ایستاده بود و تماشا می کرد و من که فوری فهمیده بودم داستان چیه پریدم محسن رو بلندش کردم و سعی کردم نخندم.
-نترس پسر اصغره افتاد وسط زغال های انباریشون این شکلی شد.
طفلک محسن در حالی که نفس نفس می زد به اصغر چپ چپ نگاه کرد و حرص خورد.
-زهر مار! خیال کردم وسط روز جن دیدم! سکتهم دادی که!
-آهایی اصغر قیافهت چرا این جوریه؟
علی بود که با دست پر اومده بود.
-موتور گیر نیآوردم ولی عوضش4تا فانوس و3تا چراغ قوه داخل خونه مون پیدا کردم همه رو آوردم!
-آفرین عالیه! بیار بذارشون اینجا پیش باقیه وسایل.
صدای پایی که معلوم شد مال اکبر بود هر4تامون رو از جا پروند.
-نترسید بابا منم. موتور بابام رو آوردم. عه! اصغر تو چرا این جوری شدی؟
شلیک خنده5تاییمون بود که رفت هوا و اول هم خود اصغر بود که ترکید.
-میگم اصغر تو فقط بیا همین قیافهت رو دزد ها امشب ببینن ذهره می ترکونن دیگه لازم نیست کاری کنیم.
-راست میگه!
-آره فقط نور چراغ ها رو بندازیم روی تو ببیننت کار تمومه!
چند لحظه با خنده و شوخی گذشت که سریع جمع و جور شد. وقت نداشتیم.
خوشبختانه بچه هایی که موتور می آوردن هر کدوم یکی2تا فانوس و چراغ قوه هم بار موتور هاشون بود و این حرف نداشت.
حدود1ساعت از ظهر گذشته چراغ و طناب و موتور تقریبا جور بود و مونده بود بلند گو. البته هنوز کاظم و حسن موتور هاشون رو نیآورده بودن به اضافه موتور آقا ید اللاه که جواد قرار بود بیاره، موتور آقا مصطفی و موتور آقا شریف!
جواد داخل مغازه آقا ید اللاه تمام زورش شده بود تمرکز که قیافهش لوش نده. من و علی از دور شاهد ماجرا بودیم و توی دل هامون دعا می کردیم اوضاع خوب پیش بره. با اشاره من علی دنبالم راه افتاد و از پشت دیوار کاه گلیه خونه کبلایی باقر خزیدیم جلو تر بلکه بتونیم بشنویم. سخت بود ولی چون اون وقت روز همه جا خلوت بود1چیز هایی می شنیدیم.
-آخه موتور می خوایی چیکار پسر جان؟
-آقا ید اللاه نمیشه بگم.
-چرا پسر جان؟ بگو ببینم چی شده؟
-آخه نمیشه آقا ید اللاه!
-جواد جان دلم به شور افتاد بگو چی شده؟ موتور می خوایی واسه چی؟
-چیزی نیست آقا ید اللاه فقط، …
-اه پسر جونم رو بالا آوردی بگو فقط چی؟
-راستش آقا ید اللاه ننهم رو که یادته زمستون ناخوش احوال بود!
بند دل مرد بیچاره پاره شد.
-آره یادمه. چی شده عمو! ننهت حالش بد شده؟
جواد خودش رو جمع و جور کرد.
-نه آقا ید اللاه. ننهم شکر خدا خوبه. فقط اینکه من1شب که حال ننهم خیلی بد بود یواشکی توی دلم نذر کردم اگر ننهم سر پا بشه1روز تنهایی برم امامزاده … زیارت و برگردم. ننهم که سر پا شد برف اومد بعدش هم که مدرسه داشتم و حالا می تونم برم نذرم رو ادا کنم ولی امامزاده … خیلی دوره و من باید غروب نشده برگردم گفتم اگر میشه شما موتورت رو قرضی بدی من برم ادای نذر کنم و بیام. خوب حالا که نمیشه باشه پیاده میرم فردا صبح پیاده راه می افتم و پس فردا صبح می رسم اینجا.
جواد چنان حال زاری موقع گفتن این حرف ها داشت که دل سنگ به حالش می سوخت آقا ید اللاه که جای خود داشت. مرد بیچاره کم مونده بود گریهش بگیره.
-قربون مرام تو پسر! خوب زود تر می گفتی!
جواد قیافه مظلومش رو تشدید کرد و به آقا ید اللاه چشم دوخت.
-آخه نمی شد بگم. می دونم اگر بابام بفهمه نمی ذاره برم. میگه راهش دوره و اجازه نمیده. من نذر کردم نمیشه بزنم زیرش که! گفتم نگم تا بابام نفهمه.
آقا ید اللاه زیر تأثیر قیافه و لحن و محتوای کلام جواد به خودش می پیچید.
-خیالت جمع باشه عمو بابات نمی فهمه. بیا عمو این هم کلید موتور. فقط مواظب باش طوری نشی من پیش خدا و بابات شرمنده بشم! شب نشده هم برگرد باشه عمو؟
جواد که سعی می کرد ذوق کردنش از قیافهش معلوم نباشه با کمترین سرعتی که شک بر انگیز نشه کلید رو از آقا ید اللاه گرفت و بعد از تشکر موتور خاموش رو هل داد و راه افتاد و طفلک آقا ید اللاه که مات و منگ با نگاهی به جواد که دور می شد و دستی به آسمون مدتی جلوی مغازهش ایستاد و بعد رفت داخل.
من و علی نگاهی به هم کردیم و بی صدا کف دست هامون رو زدیم به هم، از پشت دیوار کشیدیم عقب و راه باغ حاجی ناصر رو در پیش گرفتیم.
حسن چنان دلواپس بود که اگر کور می دیدش می فهمید1چیزیش هست. 1قدم می رفت جلو2تا قدم می پرید عقب. به هر بیچارگی بود خودش رو رسوند پشت دیوار انبار علوفه که بالای سقفش هم کیسه های یونجه زده بودن. پسر بیچاره از ترس اینکه کسی ببیندش داشت سکته می کرد. در حالی که نگاهش به اطراف بود چند لحظه این پا و اون پا کرد و تا خواست پاش رو بذاره به دیوار و بره بالا، صدای مادرش بند دلش رو پاره کرد.
-حسن! کجایی مادر؟ حسن! بیا واسه بابات نون و چایی ببر. پس کجایی بچه؟
صدای مادرش داشت نزدیک می شد و خون توی رگ های حسن انگار یخ می زد. باید قبل از اینکه مادرش حیاط رو دور بزنه و پشت انباری ببیندش و مشکوک بشه در می رفت.
-حسن! حسن! پس کجایی تو؟
حسن مثل تیر از جا در رفت و از دیوار انباری دور شد ولی چنان دستپاچه بود که موقع فرار تعادلش رو از دست داد و با سر رفت وسط تپه کود حیوانی که پدرش گوشه حیاط طل انبار کرده بود و همون موقع مادرش انباری رو دور زد و صحنه رو دید.
طفلکی حسن!
از ظهر خیلی گذشته بود که حسن به دو از باغ پدرش بر می گشت. به خونه که رسید، بی سر و صدا از بالای دیوار پشتیه خونه رفت داخل حیاط و از بالای درخت های توی حیاط خزید روی یونجه های سقف انباری. مادرش توی حیاط نبود و حسن دعا می کرد حالا توی حیاط نیاد. کیسه های یونجه روی هم بودن و حسن به زور سعی می کرد راهش رو به طرف پنجره کوچیک انباری باز کنه ولی سخت بود! عاقبت پنجره رو دید ولی در حیاط خونه شون داشت صدا می کرد. 1کسی پشت در بود و الان بود که مادرش بیاد توی حیاط که در رو باز کنه و حسن باید پیش از اون از دید پنهان می شد. با تمام زورش خودش رو از وسط کیسه ها کشید جلو و رسید به پنجره. در اتاق باز شد و صدای مادرش به گوشش رسید که می گفت کیه؟ کیه اومدم!
حسن خودش رو کشید جلو و خواست وسط کیسه ها قایم بشه ولی کیسه ها از جا در رفتن و2تاشون همراه حسن که بهشون چسبیده بود از سوراخ پنجره افتادن داخل انباری و باقیه کیسه ها که ترتیبشون به هم خورده بود چنان با سر و صدا به هم ریختن و نصفشون روی پنجره انباری فرود اومدن و نصف دیگهشون از اون بالا سریدن پایین که در1لحظه توی حیاط قیامتی شد و از خوش شانسیه حسن سر و صدای سقوطش وسط اون هیاهو گم شد. حسن افتاد و1عالمه یونجه و علف و خدا می دونست دیگه چی ریخت روی سرش. اگر چابکی و ریز نقشیش نبود و زیر اون آوار در هم گیر می کرد خدا می دونه چی به سرش می اومد.
حسن از روی بسته های علف خشک قل خورد و همراه یونجه هایی که کیسه هاشون پاره شده بود سر خورد کف انباری و همراه بسته علف ها و سیل یونجه و کاه و پوشال پخش زمین شد. طفلکی هم ترسیده بود هم تمام جونش درد گرفته بود و هم از سر تا پا شده بود علف و کاه و پوشال. ولی نکته مثبتش این بود که درست کنار موتور افتاده بود زمین و کلید هم روی موتور بود. همونجا صبر کرد تا هیاهوی بیرون بخوابه. بعد سرکی به بیرون کشید، در1چشم به هم زدن که حیاط خالی بود همراه موتوری که پشت سرش می کشید از انباری پرید بیرون و افتان و خیزان خودش رو از در حیاط پرت کرد بیرون و توی کوچه های پیچ در پیچ از نظر گم شد.
غروب نزدیک می شد و همه چیز به جز بلند گو ها، موتور عموی کاظم و موتور آقا شریف آماده بودن. بچه ها همگی از جزئیات کار مطلع شده و صحبت ها و تمرین های لازم انجام شده و هر کسی جا و کارش رو می دونست و همه منتظر رسیدن نیمه شب بودیم.
کاظم با نگرانیه فزایندهش که در تمام حرکاتش موج می زد منتظر بود تا عموش از راه برسه.
-بچه ها بلند گو. باید بجنبیم داره غروب میشه.
-راست میگه باید عجله کنیم. اون هایی که بلند گو پیدا می کنن بجنبن!
محسن بادی به قبقب انداخت و گفت من که آوردم!
بعد از1هیاهوی کوتاه مدت چند تا از بچه ها رفتن دنبال بلند گو و علی هم رفت تا1چیزی واسه خوردن دسته جمعیمون بیاره چون اون روز همگی حسابی خسته و گرسنه شده بودیم. اصغر همچنان سر تا پا سیاه بود و حسن تمام هیکلش شده بود کاه و علف. کاظم هم رفت تا1نگاه دیگه بندازه ببینه عموش اومده یا نه. و بقیه ما مشغول بررسیه باغ آقا شریف از دور و بحث در مورد شبیخون زدن به خونه آقا شریف برای گرفتن موتورش شدیم. کاظم نیم ساعت بعد با گردن کج و قیافه مصیبت زده برگشت و گفت که عموش هنوز نیومده.
-میگم جواد موتور آقا ید اللاه رو گرفت بلند گوش رو چه جوری بگیریم؟
سکوت بچه ها رو گرفت. نگاه ها به من بود. نگاهشون کردم.
-چاره چیه! بریم!
من و کاظم و امیر رفتیم طرف مغازه آقا ید اللاه. کاظم وسط راه از ما جدا شد تا بره و ببینه عموش اومده یا نه. من و امیر هم رفتیم طرف مغازه آقا ید اللاه و پشت دیوار منتظر شدیم تا صدای اذان مغرب بلند شد و آقا ید اللاه مثل همیشه کرکرهش رو تا نیمه کشید پایین و رفت مسجد نماز. بلند گو زیر میز پشت دخل بود. امیر مواظب شد و من دولا دولا خزیدم داخل مغازه و بلند گو زیر بغل پریدم بیرون و2تایی مثل جن زده ها پا گذاشتیم به دو و چنان در رفتیم که1دقیقه بعد گرد پامون هم اون طرف ها نبود. به گفته امیر، آقا ید اللاه وسط هفته ها یعنی روز های2شنبه راه می افتاد داخل آبادی به سبزی فروختن. پس تا اون زمان اگر شانس می آوردیم نمی فهمید بلند گو غیبش زده و ما هم فقط1شب لازمش داشتیم. صبح فردا بی دردسر پسش می دادیم و ماجرا تموم می شد. با این امیدواریه کم فروغ ولی مثبت بلند گو رو برداشتیم و به طرف باغ حاجی ناصر به راه افتادیم. کوچه های آبادی غرق اذان و غرق صدا ها و نسیم شبانه خلوت تر می شدن و ما داخل شب به طرف ماجرا پیش می رفتیم.
بعد از اذان مغرب، داخل شبستان مسجد، ولی اللاه با آقا جمعه بحث می کردن.
-آخه پسر جان بلند گو به چه کار تو میاد؟
-آقا جمعه اجازه بده فردا برات بگم الان نمیشه.
-آخه پسرم! این ها امانت هستن دست من. نمیشه که همین طوری بی حساب و کتاب بدمشون دستت بری! فردا جواب خلق خدا رو چی بدم؟
-آقا جمعه هرچی بخوایی گرو میدم. باور کن صحیح و سالم پس میارم. امر خیره. به من اعتماد نداری؟
-بحث اعتماد نیست پسر جان. بحث امانت داریه. آخه تو هم که چیزی نمیگی. الان1ساعته فقط میگی می خوام! می خوام! می خوام! آخه بگو به چه زخمی می خوایی بزنی امانت های خلق رو؟
-آقا جمعه! باور کن نمی تونم بگم. ولی مطمئن باش امر خیره. کسی هم جز خدا نمی بینه که شما امانت مسجد رو به من قرض دادی. خدا هم بدش نمیاد. دزدی که نیست قرضه.
… … …
ولی اللاه گفت و گفت و گفت تا پیرمرد خواه ناخواه رضایت داد. ولی اللاه در حالی که زیر باند های بلند گو تلو تلو می خورد با کمک آقا جمعه همه چیز رو بار موتور کرد و راه افتاد و آقا جمعه رو در بهت باقی گذاشت.
کاظم از بس چشم به در دوخته و سر جاده رفته و بی قرار بود کفر پدرش رو داشت در می آورد.
-بچه چرا آروم نمی گیری؟ بگیر1گوشه بشین دیگه امشب چه مرگته؟ عه!
صدای در کاظم رو چنان شدید از جا پروند که سرش محکم به تاقچه گرفت و گیجش کرد ولی منتظر هوار پدرش نشد.
-عمو! عمو اومد!
عمو نبود. زن همسایه بود که آش نذری آورده بود. کاظم دیگه منتظر نشد. از خونه زد بیرون و پشت حصار پرچین مزرعه منتظر رسیدن عموش شد که عاقبت رسید و مثل همیشه موتورش رو پشت مرغ دونی قفل کرد و رفت بالا. کاظم مثل فشنگ از جا در رفت. خونه رو دور زد، از پنجره باز اتاق مهمون رفت بالا و داخل شد، با1گردش سریع نگاه کت عمو رو که به میخ آویزون بود پیدا کرد، به طرفش شیرجه زد، در1چشم به هم زدن کلید موتور توی مشتش بود و کاظم بیرون پنجره موتور به دست از حیاط می زد بیرون. طولی نکشید که بین باغ ها همراه موتور عمو پیش می رفت بدون اینکه دلش بخواد به زمانی فکر کنه که عمو و بقیه اهل خونه بفهمن که کاظم و موتور با هم غیبشون زده!
ساعتی از شب رفته بود که جز موتور و بلند گوی آقا شریف باقیه امکانات همه حاضر بودن.
-پس کو موتور دکتر؟
-داشتیم از نرده های درمونگاه بازش می کردیم دیدمون در رفتیم.
-راست میگه قفلش آهنی بود باز نمی شد که!
-عجب عقل کل هستید! باز هم می شد به درد نمی خورد! بدون کلید فایده نداره. باید روشن بشه!
-بیخیال آقا مصطفی چی؟
-گفت باید بهش بگیم واسه چی می خواییم. ما هم نگفتیم اون هم اصرار کرد ما هم در رفتیم.
-خوب بیخیال. 2تا موتور کمتر مشکل نیست. بریم سر وقت خونه آقا شریف و امکاناتش!
اسم خونه آقا شریف که اومد بچه ها همه1قدم کشیدن عقب. حتی خود من که سعی می کردم ترسم معلوم نشه.
-میگم وقت از دست ندیم. فعلا با همین ها شروع کنیم اگر لازم شد واسه خونه آقا شریف نقشه بکشیم. این طوری بهتره.
-موافقم حسن راست میگه. فقط1مشکل داریم. نردبون می خواییم اون هم باید از حیاط آقا شریف برداریم. این رو دیگه از جایی نمی شد کش رفت.
-هی شهری! حالا چی؟
از تک و تا نمی افتادم.
-حالا پیش به سوی حیاط آقا شریف! موتور و بلند گوش رو فعلا بیخیال ولی نردبون رو باید قرض بده! بریم!
خونه آقا شریف پشت باغش بود. ترس همه ما رو فلج می کرد ولی هیجان پیشمون می برد. اطراف دیوار های حیاط خونه آقا شریف همگی از شدت ترس صدای قلب هامون رو می شنیدیم.
-دیدبان شروع کن!
محسن از یکی از درخت های باغ حاجی ناصر رفت بالا و خونه رو زیر نظر گرفت در حالی که ما اطراف دیوار ها پناه گرفته بودیم. به محض خاموش شدن آخرین چراغ داخل خونه آقا شریف جنب و جوش بی صدا در اطراف دیوار های خونهش شروع شد. دیگه صدا ها از نجوا بالاتر نباید می رفت و نرفت.
با سوت کشیده و خفه محسن که نشون خوابیدن آقا شریف و امنیت خونه و علامت شروع بود بچه ها بی صدا2تا2تا در گوشه گوشه های دیوار قلاب گرفتن و چند لحظه بعد همگی بالای دیوار های حیاط بودیم. حیاطی بزرگ و تاریک که داخلش مثل شب جهنم سیاه بود. چاره ای نبود باید می رفتیم پایین. ولی چه جوری؟!
علی کنار دستم تقریبا بدون صدا نجوا کرد
-جای پا نداره چه جوری بریم پایین؟
نگاهی به پایین انداختم. هیچ چیز دیده نمی شد. چاره ای نبود. دست هام رو گرفتم دور چراغ قوه کوچیکی که داخل جیبم داشتم، تمام تمرکز نگاهم رو دادم به فضای زیر پا هام و1لحظه کوتاه چراغ قوه رو روشن کردم. نور مثل1خط صاف رفت پایین و داخل حیاط پخش شد و فضای موزاییک شده صافی رو روشن کرد و پهن شد توی حیاط. علی بی اختیار تقریبا داد کشید:
-خاموشش کن!
بقیه که هل شده بودن بعضی ها پریدن و بعضی ها هم افتادن پایین و خلاصه نه اون طوری که پیشبینی کرده بودیم ولی به هر حال همه داخل حیاط بودیم. سر تا پا شده بودیم گوش برای شنیدن صدای آقا شریف که بیدار و عصبانی بیاد تا پدرمون رو در بیاره و پا برای فرار در صورت لزوم. چند لحظه صبر کردیم ولی اتفاقی نیفتاد.
با حرکت لب نفر به نفر پیام رو منتقل کردم.
-امنه!
امن بود ولی کاملا مثبت نبود. چند تامون به خاطر سقوط از روی دیوار صدمه دیده بودیم و چند تا پا و دست حسابی درد داشتن. بی سر و صدا هم رو معاینه کردیم و زمانی که مطمئن شدیم شکستگی و در رفتگی بینمون نیست خیالمون راحت شد و با حرف و کلمات غیرت بر انگیز آسیب دیده ها رو شیر کردیم که بیخیال دردشون بشن و ادامه بدن. اون ها غیرتی شدن و بلند شدن و ما خیالمون راحت شد.
طبق توافق گفته و ناگفته، حالا زمان گشتن و یافتن بود. با اشاره دست و حرکت لب رو به بچه ها گفتم:
-نردبون. نردبون!
بچه ها مطلب رو گرفتن و بی صدا داخل حیاط در اندشت پخش شدن. حیاط بزرگ بود و تاریک. ما هم تعدادمون زیاد بود ولی توی اون تاریکی که چشم چشم رو نمی دید، زیر بار ترس، دنبال چیزی که نمی دونستیم کجاست، در زمانی که باید هرچه سریع تر کار رو پیش می بردیم، مخمسه ای بود واسه خودش!
من و کاظم و حسن رفتیم1طرف و بقیه هر دسته رفتن1طرف. ما توی دل تاریکی پیش می رفتیم و هر کدوم جدا جدا زور می زدیم شایعاتی که در مورد آقا شریف شنیده بودیم رو فراموش کنیم. شایعاتی که در اون لحظه ها چندین برابر ترسناک تر توی ذهن هامون قد الم کرده بودن.
توی نوری که هر چند دقیقه1دفعه به مدت یکی2ثانیه از چراغ قوه جیبیه من اطراف رو روشن می کرد دنبال نردبون می گشتیم و آهسته آهسته پیش می رفتیم. از1راهروی بی سقف تنگ رد شدیم و به بخش پشتیه حیاط رسیدیم. بقیه هم حیاط رو دور زدن و1دفعه در جا خشکمون زد.
-بچه ها گوش بدید! این صدای چیه؟
هر کسی در هر حالتی که بود باقی موند. صدای عجیبی شبیه خور خور که لحظه به لحظه بلند تر می شد داخل حیاط می پیچید.
بچه ها از ترس مورمورشون شد.
-آقا شریفه.
-آره داره تبدیل به هیولا میشه.
-روح شیطون اومده!
-شیطون که آدم نیست از دستش فرار کنیم الانه که پیدامون کنه باید در بریم!
حسن کم مونده بود به گریه بی افته و بقیه هم حال بهتری نداشتن. فقط کافی بود1نفر این وسط تعادلش رو از دست بده تا همگی بیچاره بشیم. توی اون لحظه ها هر نشدی رو باور می کردیم.
با اینکه مطمئن بودم اگر اون روح شیطانی بخواد بگیردمون هیچ کدوم زنده نمی مونیم باز دلم نمی خواست به ترس ببازم.
-نترسید! صدا نزدیک نمیشه. فقط بلنده. گوش کنید! فاصلهش با ما ثابته. یعنی طرفمون نمیاد!
بچه ها خواه ناخواه کمی مسلط تر گوش کردن و زمانی که فهمیدن حرف من درسته فقط کمی آروم تر شدن.
-این صدا از طرف ساختمون داره میاد.
-از طرف بالکن عقبی.
-باید بریم اونجا!
-ولی شهری صدای خور خور از همونجا داره میادش!
-راست میگه من که نمیام اون طرف!
-من هم نمیام!
-من می ترسم بیایید بریم!
… … …
سرم رو بالا گرفتم و در حالی که دعا می کردم فقط سکته نکنم با نجوایی محکم رو به همه شون گفتم:
-ما همه جا رو گشتیم جز اونجا. من1لحظه چراغ انداختم دیدم زیر اون بالکن1فضای خالی هست. احتمالا اونجا نردبون پیدا بشه. شما ها اگر نمیایید همینجا بمونید. من خودم تنهایی میرم طرف نردبون. شما ها مواظب باشید اگر من گیر کردم شما ها فرار کنید!
بعدش بدون اینکه منتظر بشم تا ترس از هوش ببردم راه افتادم. صدایی متوقفم کرد.
-هی شهری وایستا! اگر2تا باشیم یکیمون شانس داره با نردبون یا بی نردبون در بره. من هم باهات میام. من نماز می خونم نظر کرده هم هستم شیطون جرأت نمی کنه بیاد طرفم.
ولی اللاه این رو گفت و با پا هایی که آشکارا می لرزیدن ولی با قدم هایی محکم همراهم شد.
-اگر3تایی باشیم بهتره. نردبون رو هم راحت تر می بریم. من هم1دونه قرآن کوچیک توی جیبمه. شیطون زورش بهم نمی رسه. بریم!
جواد که حالش دسته کمی از ولی اللاه نداشت اومد و شونه به شونه من ایستاد. دیگه صبر نکردیم. 3تایی رفتیم طرف بالکن و اون صدای خور خور عجیب که حسابی بلند شده بود. نزدیک سکو ایستادیم و خیره به مقابل موندیم.
-اینکه آقا شریفه!
-آره چرا اینجا خوابیده؟
-دلش خواسته امشب روی بالکن بخوابه. شاید شیطون بهش گفته امشب شکار داره!
تمام وجودمون از وحشت مورمور می شد.
-بچه ها نردبون روی بالکنه. باید از آقا شریف رد بشیم تا برش داریم!
این دیگه مافوق شجاعت همه ما بود. مثل مجسمه سر جامون خشک شده بودیم و تماشا می کردیم که آقا شریف زیر شمد نازکش خور خور می کرد و چه بلند هم بود خور خور هاش! تازه داشتم جرأتم رو جمع می کردم که به بچه ها علامت حرکت به پیش بدم که1دفعه آقا شریف بدون اینکه از جاش بجنبه همراه خور خور های وحشتناکش غرید:
-می کشمش! تیکه تیکهش می کنم! ریز ریزش می کنم! از پوستش شمد درست می کنم می کشم روی سرم، گوشتش رو هم می ذارم لای پلو. چه خوشمزه میشه!
فقط1لحظه تصور کنید! 1مشت بچه که توی دل تاریکیه شب وسط حیاط1خونه بی سر و ته با1موجودی که از بچگی شنیده بودن روح شیطون به جلدش میره و هیولا میشه و چه و چه گیر کرده بودن.
چند لحظه گیج از وحشت ایستادیم و تماشا کردیم. آقا شریف همچنان توی خواب می غرید و جویده جویده حرف هایی می زد که چیزی ازشون نمی فهمیدیم. شب داشت سنگین تر می شد و به هر حال باید می جنبیدیم. ما نردبون لازم داشتیم و از بد بد تر می شد اگر تمام نقشه های اون شبمون به خاطر نردبون از بین می رفت اون هم حالا که بچه ها پیه کتک خوردن های حاصل از موتور دزدی ها و خراب کاری ها رو به تنشون مالیده بودن.
هرچی شجاعت از تمام ذرات وجودم می شد احضار کردم و چند قدم رفتم جلو. جواد و ولی اللاه هم پشت سرم راهی شدن در حالی که همگی آماده بودیم با اولین نشونه های خطر با تمام سرعت فرار کنیم. باقیه بچه ها توی راهروی تنگ ایستاده بودن و از ترس مسخ شده بودن.
ما3تا رفتیم و رفتیم تا دم بالکن. خیلی آهسته با حرکت دست به بچه ها اشاره کردم که کفش ها رو در بیاریم و بریم بالای سکو. روی لبه سکو و آماده قدم برداشتن به طرف نردبون بودیم که آقا شریف1دفعه خور خور بلند و وحشتناکی کرد و دوباره غرید و این دفعه تقریبا داد کشید:
-اون دیگ گوشه حیاط رو می بینی؟ مال همین کاره. ریزه استخون هاش رو می ریزم داخل همون دیگ سوپ درست می کنم پخش می کنم توی آبادی همه بخورن کسی هم نمی فهمه جریان سوپه چیه. مثل اون سال! همون سال! چه خوشمزه هم بود! خیلی هوس کردم! امشب وقتشه!
تا جایی که خاطرم هست در تمام عمرم از تولد تا امروز اندازه اون شب نترسیده بودم و در هیچ لحظه ای از ترس های عمرم هم اونهمه واسه موفقیت مصمم نبودم. ترس به طرز غیر قابل توصیفی زیاد بود ولی نمی فهمیدم هنوز هم نمی فهمم چه حسی بود که اجازه نمی داد عقب بکشم و اجازه بدم که بچه ها هم عقب بکشن و همه چیز باطل بشه.
آقا شریف تنوره عمیقی کشید و این دفعه از ته گلو غرید:
-امشب وقتشه!
لرزش جواد و ولی اللاه رو2طرف شونه هام حس می کردم و سایه جواد رو دیدم که دستش رو کرد داخل جیبش و قرآن کوچیکش رو گرفت دستش.
هرچی بیشتر طولش می دادیم اوضاع بد تر می شد. آهسته پای چپم رو بلند کردم و1قدم رفتم جلو. بعدش1قدم دیگه و بعدش1قدم دیگه. بچه ها هم پشت سرم اومدن جلو. من بودم و ترس و ضرورت پیش رفتن و هیچ نفهمیدم که حسن و اصغر بی صدا از بچه های منتظر جدا شدن، از راهروی تنگ خزیدن جلو و خودشون رو رسوندن به لبه بالکن و بی صدا کشیدن بالا. حالا من و جواد و ولی اللاه درست کنار آقا شریف ایستاده بودیم. قدم بعدی می تونست مساوی با مرگ باشه. چشم هام رو بستم و1قدم بلند برداشتم. جواد و ولی اللاه هم در حالی که نفس هاشون رو حبس کرده بودن از من تقلید کردن. حالا ما روی جسم شمد پوش آقا شریف بودیم. قدم بعدی رو برداشتیم و ازش رد شدیم. با سرعت ولی بدون صدا رفتیم طرف نردبون. عجب بلند هم بود. با اشاره به بچه ها فهموندم که2طرفم وایستن و با شماره3نردبون رو بلندش کنیم.
بچه ها متوجه شدن و هماهنگ شدیم و من با اشاره شمردم. 1، 2، 3! و نردبون رو بلندش کردیم. حالا باید راه رفته رو بر می گشتیم یعنی1دفعه دیگه و این دفعه با1نردبون بلند و سنگین از روی آقا شریف رد می شدیم.
-خدایا خودت کمک کن!
هیچ زمانی در عمرم اخلاصم در صدا کردنش به اون لحظه نرسید!
چند قدمی که جلو رفتیم، درست لحظه ای که نردبون رو از روی آقا شریف رد می کردیم که بره اون طرف، آخ خدا1دفعه هر3تا سر بلند کردیم و با دیدن2تا سایه شبح وار روی بالکن با هیبت های ترسناک عجیب و صورت سیاه و دست های دراز شده به طرفمون بی اختیار کشیدیم عقب. شنیدم که نفس ها در سینه ها حبس شد. شنیدم که آقا شریف1دفعه نعره کشید!
-دست ها بالا دراز کش رو به قبله!
شنیدم که جواد دهنش رو باز کرد و از ته حلق جیغ بلند و کشداری کشید که پشت بندش جیغ های دیگه رو هم برد هوا. دیدم که دنیا رو مه گرفت و دیدم که شبح آقا شریف از جاش بلند شد و خیز برداشت و دیدم که اون2تا شبح های عجیب که صورت و سر تا پای یکیشون سیاه بود در حال جیغ کشیدن می گفتن نردبون! بگیریدش و فرار کنید! فرار کنید!
دیگه نفهمیدم چی شد. نعره های آقا شریف و جیغ های پشت سر هم و پیوسته بچه ها بود و من بودم و نردبون و فرار. من و جواد و ولی اللاه داخل3تا از سوراخ های پله های نردبون گیر کرده بودیم و در اون لحظه هیچ کجای عقلمون جواب نمی داد که بهمون بگه چه جوری باید ازش خلاص بشیم و در نتیجه با همون حال نردبون بر شونه همراه بقیه بچه ها با تمام زورمون به طرف در حیاط می دویدیم و آقا شریف با نعره های ترسناک پشت سرمون بود. بدون اینکه از حسن و اصغر خبر داشته باشیم فقط واسه نجات زندگی می دویدیم و عاقبت هم سنگینیه نردبون و وحشت ما تعادل رو ازمون گرفت و ما3تا زیر نردبون و روی سر بقیه بچه ها که دیوانه وار می دویدن خوردیم زمین و خدا کمک کرد وگرنه چه بسا که ممکن بود گردنمون بشکنه.
هیچ کسی از ما خاطرش نموند که چه جوری خودمون رو به در جلویی رسوندیم، بازش کردیم و خودمون رو همراه نردبون از داخل حیاط پرت کردیم بیرون و فقط به حکم غریزه افتان و خیزان توی دل تاریکی گم شدیم. چنان ترسیده بودیم که نفس داخل سینه هامون نمونده بود.
اولین کسی که به خودش مسلط شد من بودم. من این بچه ها رو کشونده بودم اینجا. من باعث شده بودم این ماجرا درست بشه. من باید مراقب اوضاع می شدم. مسؤول این بلوا من بودم و اگر کسی این وسط طوریش می شد، …
-بچه ها! همه هستید؟
-حسن و اصغر نیستن!
-جا موندن داخل حیاط!
-به نظرم تا حالا جفتشون مردن!
صدای ریز امیر توی گریه شکست. چند تا هقهق دیگه هم شنیده شد که بالا نگرفت. یعنی مهلتش پیش نیومد.
-بچه ها حسن و اصغر رسیدن.
حسن و اصغر با تمام قدرت می دویدن و چند قدم مونده به ما هوار زدن:
-بدوید! در بریم داره میاد!
ما مثل گلوله ای که از توپ در رفته باشه1دفعه از جا پریدیم و نفهمیدیم چه طور تونستیم با اون سرعت باور نکردنی هر کدوم1درخت از باغ حاجی ناصر رو بگیریم و بریم بالا. سکوتی از جنس مرگ همه جا رو گرفت. بچه ها لای شاخه های درخت ها پنهان شده بودن و انگار نفس نمی کشیدن. آقا شریف رو هرچی منتظر شدیم ندیدیمش. مطمئن بودیم دنبالمون میاد و مثل هیولا های افسانه ای نعره کشان به درخت ها چنگ می زنه و می خواد که بندازدمون زمین ولی سکوت ادامه پیدا کرد و از آقا شریف هیچ خبری نشد.
بچه ها با تردید سر از بین شاخه ها در آوردن و به هم نگاه کردن. من جرأت کردم و نور چراغ قوه جیبیم رو انداختم بین شاخه ها تا بتونیم هم رو پیدا کنیم. زمزمه ها از بین شاخه ها قوی تر می شد.
-پس چرا نیومد؟
-دلت می خواست بیاد؟
-نه! ولی پشت سرمون بودش.
-راست میگه کجا رفت؟
-حتما اون پایین منتظره!
-نه بابا نیستش! من از این بالا دارم می بینم. کسی اونجا نیست!
-یعنی چی؟ کجاست؟
-به نظرم از خونهش نمی تونه در بیاد. طلسمش داخل ملک خودشه اگر بیاد بیرون باطل میشه واسه همین شیطونی که توی جلدشه از این جلو تر نمیاد!
-خوب باغش هم جزو ملکشه دیگه!
-آره ولی باغ حاجی ناصر که جزو ملکش نیستش که! اگر بخواد بره توی باغش باید از زمین بی طلسم رد بشه!
-خونهش2تا در داره. اون یکی درش به باغش باز میشه. باغش هم به باغ حاجی ناصر چسبیده. فقط1دیوار این وسطه. کافیه از بالای دیوار بین2تا باغ بپره این طرف. اگر از اون یکی در خونهش بره توی باغ خودش می تونه بیاد اینجا.
-بابا نمی تونه! اینجا باغ حاجی ناصره جزو ملکش نیست طلسمش اینجا کار نمی کنه.
-شاید توی باغ خودش منتظره.
-آخه از کجا می دونه ما میریم اونجا؟ اگر اونجا باشه که بد به حال دزد ها!
با هر جمله ای که از زبون بچه ها بیرون می اومد، هیولای ترس سیاه تر و قوی تر به روحمون پنجه می کشید و داشت جونمون رو بالا می آورد. باید1کاری می کردم. پیش از اینکه ترس ضربهمون کنه.
-این حرف ها رو ول کنید. بیایید بریم پایین!
-ولی اگر اون پایین باشه، …
-مطمئن باشید اونجا نیست. گفتم که من دارم می بینم. اول خودم میرم. اگر خطری بود شما ها همون بالا بمونید و اگر بی خطر بود بیایید پایین.
این رو گفتم و خودم رو سپردم دست خدا و سریدم پایین. نسیم شبانه نوازشم می کرد و تازه می فهمیدم زیر نردبون و لای ازدحام زمین خورده ها و موقع بالا رفتن از درخت چه افتضاح کوفته و زخمی شدم! ولی اون لحظه زمان فکر کردن به این چیز ها نبود. به بچه ها علامت دادم که خطری نیست و چند لحظه بعد بچه ها روی زمین در اطرافم بودن.
-بچه ها حسابی دیر شده باید زود تر کار رو شروع کنیم. بیایید نردبون رو ببریم کنار دیوار باغ آقا شریف. باید بریم داخل!
همه با آخرین سرعت و در نهایت سکوت به طرف باغ آقا شریف حرکت کردیم. چند لحظه بعد در حالی که دل هامون از وحشت و هیجان می لرزید زیر دیوار های بلند و سنگیه باغ ایستاده بودیم.
-چه جوری خودمون و وسایل بریم داخل؟
-اول چند تامون میریم بعدش در رو واسه بقیه باز می کنیم.
-اگر قفل باشه چی؟
-اگر دزد ها رفتن پس ما هم می تونیم بریم.
-ولی دزد ها موتور نداشتن که!
-موتور هامون که فعلا خاموشن.
-بحث نکنید بیایید بریم!
-اون بالا سیم خوار دار داره!
-واسه همین گفتم چکمه و لاستیک بیارید دیگه! اون هایی که میریم بالا! لاستیک ها رو بپیچید دور دست و زانو ها چکمه ها رو هم بپوشید!
ظرف چند لحظه اوضاع رو به راه بود. نردبون گذاشته شد، من و چند تا دیگه بالای دیوار بودیم، از سیم خوار دار ها رد شدیم که در نتیجهش1جای سالم توی تمام تن و لباس هامون باقی نموند، بعدش هم درخت های بلند رو گرفتیم و آهسته رفتیم پایین. چند دقیقه بعد هم در باغ بی صدا باز شده و بچه ها همراه وسایل باغ حاجی ناصر و باغ آقا شریف رو دور زده و از در وارد شده و با وسایل داخل باغ بودن.
-خوب دیگه! داره نصفه شب میشه بیایید شروع کنیم.
-نترس شهری تا نصفه شب هنوز زیاد مونده دزد ها هم الان نمیان. ولی درست میگی باید بجنبیم.
بچه ها که ترس لحظه های پیش حالشون رو جا آورده بود و از هیجان داغ بودن بلافاصله شروع کردن.
باند های بلند گو های مسجد رو اطراف باغ لا به لای شاخه ها طوری که دیده نشه مستقر کردیم که حسابی دردسر داشت. موتور ها هم همگی بین درخت ها طوری که تمام باغ رو پوشش بدن مخفی و پخش شدن. هرچی فانوس داشتیم رو هم زیر شاخه ها آویزون کردیم البته خاموش تا سر موقع روشنشون کنیم و چند تا از بچه ها هم شدن مسؤول این کار تا سر موقع فانوس ها رو روشن کنن. هر کسی تا جایی که چراغ قوه داشتیم نفری1دونه برداشت. اون هایی که روشن کردن و گاز دادن موتور رو بلد بودن هر کدوم پشت1موتور نشستن و یکی1دونه بلند گو هم گرفتن جلوی لوله اگزوز و آماده نگه داشتن. چند تا از بچه ها دیدبان شدن و رفتن لا به لای شاخه های بالاییه درخت های دور باغ و تمام باغ و فضای اطرافش رو زیر نگاه گرفتن. 1دسته هم سر طناب هایی که اطراف درخت ها و روی در کار گذاشته بودیم رو گرفتن دستشون و منتظر شدن تا زمانش برسه. به پیشنهاد من تمرکز طناب ها بیشتر بین شاخه درخت هایی بود که پر بار تر بودن و درضمن شب های پیش دزد بهشون نخورده بود. ساعتی نگذشته همه چیز رو به راه شد. دیگه کاری نبود جز اینکه قایم بشیم و منتظر ورود دزد ها بمونیم.
باغ از سر و صدا های یواشکی خالی شد. بچه ها هر دسته در جای خودشون مستقر شدن و تمام صدا ها در1لحظه خوابید. سکوت و تاریکی فضای باغ رو وهم انگیز کرده بود. همه ما با اینکه می دونستیم اون هایی که اطراف باغ پراکنده هستن خودی هامونن، باز هم نمی تونستیم با یادآوریه حضور های ناپیدا در اطرافمون همچنان شجاع باقی بمونیم.
شب آهسته آهسته می گذشت و باغ در سکوت تاریک غرق بود. داشت چرتم می گرفت و می دونستم بقیه هم کم و بیش شبیه خودم هستن. باید بیدار می موندیم. خیلی آهسته سنگ ریزه ای برداشتم و به طرف جایی که حدس می زدم کاظم باید اونجا باشه انداختم. سنگ به تنه درخت خورد که در اون سکوت محض تقی صدا کرد و کاظم رو که پشت درخت چرت رفته بود حسابی از خواب پروند. کاظم پیام رو گرفت.
-بیدار بمونیم!
و به نفر بعدی منتقلش کرد. درست به همون روشی که من بهش پیام داده بودم. بیدار باش های بی صدای ما دور تمام باغ چرخید و دقایقی بعد همه بیدار بودیم. با اینهمه زمانی که1سنگ ریزه با صدای دلنگ آرومی که به خاطر سکوت شب و متمرکز بودن ما شنیده شد به حلب بالای انباریه کوچیک باغ برخورد کرد همه ما بدون استثنا از جا پریدیم. اصغر و نریمان که بالای انباری پناه گرفته بودن به نشانه خشم و وعده تلافی برای سنگ انداز صدای گربه خشمگین در آوردن و همه ما خنده های بی صدای همراه هامون رو احساس کردیم که شبیه روحی ناپیدا در باغ چرخید و پخش شد و منعکس شد و چیزی شبیه حس صدای نسیمی که نبود رو ایجاد کرد و گذشت.
شب از نیمه گذشته بود و من داشتم نگران می شدم.
-نکنه دزد ها از ماجرا بو برده باشن و امشب پیداشون نشه؟ خدایا1کاری کن بیان! 1کاری کن بیان!
و چند دقیقه بعدش بود که دعام مستجاب شد!
علامت نامحسوس دیدبان ها که مرکب بود از حرکت دادن شاخه های محل استقرارشون به همراه صدای بسیار آهسته بچه گربه های خواب آلود، ورود دزد ها رو بهمون اطلاع داد و همه ما با سلول سلول وجود به حالت آماده باش در اومدیم.
توی دل اون تاریکی چیزی دیده نمی شد ولی زمانی که در باغ آهسته باز شد و چند تا مرد وارد شدن ما از دل تاریکی که مخفی شده بودیم می تونستیم راحت ببینیمشون. چون اون ها در روشناییه ماه بودن و انگار ماه عمدی در کارش بود که درست روی اون ها می تابید.
حیرت از اینکه دزد ها مثل ما از بالای دیوار باغ نیومدن و خیلی راحت در رو از بیرون با کلید باز کردن مثل پیام بیدار باش با سنگ ریزه بینمون منتقل شد. تقریبا اطمینان داشتم چیزی که در ذهنم بود رو همه بچه های آبادی در اون لحظه بهش فکر می کردن.
-دزد ها آشنان!
دزد های آشنا خیلی راحت با کلید در رو باز کردن، وارد باغ شدن، انگار که باغ خودشون باشه خیلی عادی گفتن و خندیدن و وسط باغ پیش رفتن.
-عجب امشب اینجا ساکته.
-نه که شب های دیگه اینجا عروسیه بابات بود!
-چرت نگو امشب فرق می کنه.
-هیچ فرقی نمی کنه حرف مفت نزن!
-میگم بیخیال. اون پیرمرد پخمه رو بگو که الان با دل خوش خوابیده توی جاش!
-توی آبادی پیچیده که فردا می خواد بره پاسگاه از دست مردم شکایت کنه. میگه بچه هاشون دزد های باغش هستن فردا می خواد بره شاکی بشه!
قهقهه بقیه دزد ها رفت هوا.
-چه عالی! بذار هر غلطی می خواد بکنه. اون بره شکایت، مردم هم برن دفاع، ما هم خوشخوشانمونه!
دوباره قهقهه ها بود که می رفت بالا و بالاتر.
-هیس خفه شید الان تمام ده رو بیدار می کنید!
-نطقت رو ببر بابا! این ملت صبح تا شب وسط خاک جون می کنن الان همه مردن از خستگی. بیداری توی کارشون نیست. خوش باش!
داغ شدن خون توی رگ های بچه های آبادی رو حس می کردم و عجیب این بود که وقتی به خودم اومدم دیدم که خودم هم از خشمی درست از همون جنس دارم آتیش می گیرم.
-انگل های زمین! اگر این مردم روی زمین ها عمرشون رو پیش نبرن پس شما لاشخور ها نونتون رو از کدوم جهنمی میارید؟
چند لحظه دیگه رجز خونی هاشون تموم می شد! این تنها چیزی بود که تسکینم می داد.
دزد ها زمان رو تلف نکردن. کمی دیگه مزخرف بافتن و بعد بیخیال و آسوده رفتن سراغ درخت های هلو. و کار ما از همون لحظه شروع می شد!
خودم رو آهسته بالا کشیدم و خیلی نامحسوس برای بچه های نگهبان در علامت فرستادم. بچه ها علامت رو گرفتن و من دیدم که در باغ خیلی آهسته بسته و دستگیرهش با طناب به لنگه بعدیه در محکم شد. دیگه نمی شد با کشیدن زبونه در رو باز کرد و جیم شد. دسته کم چند لحظه زمان می برد و همین کافی بود.
این از این!
دزد ها بدون اینکه بفهمن چی داره میشه صاف رفتن سراغ درخت هایی که ما نشون کرده بودیم و چه ذوقی کردم من اون لحظه از این انتخابشون!
دزد ها بالای درخت ها جاگیر شدن. حالا دیگه زمان عمل بود!
با3تا سوت کوتاه و کشدار از طرف من عملیات شروع می شد.
زدم! 1، 2، 3!
و در1آن باغ پر از صدای نعره ها شد. صدا های وحشتناکی که خودمون هم انتظار نداشتیم اینهمه بلند باشن و حسابی جا خوردیم.
درست بعد از سوت های من، تمام موتور های باغ1زمان روشن شدن و صدای نعره هاشون داخل بلند گو هایی که جلوی لوله اگزوز هاشون بود پیچید، چندین برابر شد و زمین و باغ رو لرزوند.
دزد ها شوکه شده بودن. چند لحظه بالای درخت ها گیج خوردن و بعدش فقط همین اندازه می دونستن که باید فرار کنن. ولی به این سادگی نبود. سرعت پایین اومدن های دزد ها رو طناب هایی که بچه ها لای شاخه ها بسته بودن گرفت. باید می جنبیدم. هر ثانیه حیاتی بود.
نوری که از چراغ قوه توی دستم رفت آسمون و توی تاریکی پخش شد و بلافاصله بچه های طنابی طناب ها رو کشیدن. چند تا شاخه شکست ولی دزد ها گرفتار شدن. یکیشون که خواست خودش رو از درخت پرت کنه پایین ولی طناب ها و شاخه شکسته مچ پا هاش رو گرفت و طرف سر و ته به درخت آویزون موند. نعره های ترس و دردش بین صدای نعره های موتور ها گم شد.
بچه های موتور سوار1بند گاز می دادن و صدا ها چنان بلند بودن که انگار1لشکر تانگ به باغ حمله کردن. دزد ها خودشون رو از درخت ها پرت می کردن پایین و شیرجه می زدن طرف در که فرار کنن. به دو خودم رو به نزدیک ترین موتور رسوندم، بلند گو رو از دست علی قاپیدم و داخلش نعره زدم.
-چراغ قوه ها رو روشن کنید! بگیریدشون!
و1دفعه انگار1عالمه ستاره کوچیک متحرک توی تمام باغ روشن شد. ستاره هایی که مثل فشفشه به اطراف می رفتن و روی صورت دزد ها نور مینداختن، چشم هاشون رو می زدن و فلجشون می کردن.
دزد ها دیگه بیخیال استطار شده بودن و با چنگ و دندون فقط می خواستن از سد بچه های آبادی رد بشن و از اون جهنم صدا و نور های متحرک و هیاهو فرار کنن و بچه ها مانع می شدن. دزد ها سعی داشتن به اطراف پراکنده بشن و توی دل تاریکی خودشون رو مخفی کنن و به موقع از معرکه در برن و شاید چند تایی شون هم موفق می شدن اگر، …
هنگامه ای به پا شد که توصیفش فقط با تماشا شدنی بود. و1مرتبه اتفاقی افتاد که حتی ما هم جا خوردیم.
صدایی بلند تر از تمام صدا های موتور های ما، و نعره ای جدا از صدای موتور، از جنس نعره1آدم بسیار عصبانی، که انگار داخل1بلند گوی خیلی بزرگ کنار لوله اگزوز1موتور گنده با آخرین زور صداش عربده می زد:
-آهااایی بگیریدشون! بگیرید این دزد های پدرسوخته رو! استخون های تمامشون رو آرد می کنم! امشب وقتشه! امشب حرومی کشونه! بگیریدشون!
چند ثانیه ترس و حیرت همه ما رو فلج کرد ولی هیبت این ترس خیلی زود با هیاهوی غریبی که راه افتاد شکست.
صدا هایی جز صدا های ما و موتور ها مون به این نعره های عجیب جواب می دادن. صدا های آشنا! مرد های آبادی!
-بابا هامون! بچه ها کمک رسید!
تمام باغ انگار از این مژده که از داخل بلند گوی ولی اللاه اعلام شد نیروی تازه گرفت. خبر درست بود. در نور چراغ قوه های بزرگ و کوچیک توی دست های بچه ها می دیدیم که مرد های آبادی با سر و صدا و بیل و تبر و داس به دست از دیوار های باغ میان بالا، از سیم خوار دار ها رد میشن و می پرن داخل و به دل تاریکی و به طرف دزد هایی که با بچه هاشون درگیر شده بودن هجوم می بردن.
ما حسابی روحیه گرفته بودیم. حق هم داشتیم. تمام آبادی اومده بود کمکمون! حتی آقا شریف که حالا فهمیده بودیم اون نعره های ترسناک از داخل اون بلند گوی بزرگ صدای اون بود و اون صدای وحشتناک عجیب صدای موتور غول آسای آقا شریف بود که1بند گاز می داد!
دوباره بلند گو رو گرفتم و داخلش نعره کشیدم:
-نذارید برن طرف در! راهشون رو ببندید! موتور ها رو از مخفی گاه ها در بیارید راهشون رو ببندید!
در1چشم به هم زدن سیل بچه های آبادی با چراغ قوه و طناب و موتور های روشن که بچه ها روشون برعکس خم شده و بلند گو ها رو همچنان جلوی لوله اگزوز ها نگه داشته بودن از لای درخت ها ریختن بیرون، راه فرار دزد ها رو بستن و با مرد های آبادی قاطی شدن. قیامتی شده بود دیدنی!
-فانوس ها! فانوس ها!
هنوز این هوار من داخل بلند گوی علی تموم نشده بود که اولین فانوس روی اولین شاخه روشن شد. بچه های مسؤول فانوس بالای درخت ها رفته بودن، مثل گربه از این شاخه به اون شاخه می پریدن و درخت به درخت فانوس های آویزون به شاخه ها رو روشن می کردن. صدای فریاد و جیغ و عربده انگار می خواست دنیا رو بترکونه. بچه ها نور های چراغ قوه هاشون رو مینداختن روی قیافه دزد ها و آقا شریف بود که هوار می زد:
-ای بی شرف های حروم لقمه! این ها کارگر های باغ خودم هستن! روز واسهم کارگری می کردن و شب دزدی! کم واسهتون نذاشته بودم بی شرف های پدرسوخته!
وسط اون قیامت آقا مصطفی رو دیدم که با1تبر بزرگ توی دستش پرید روی موتورش و در حالی که تبر رو بالا برده بود شبیه آرتیست ها دست هاش رو از فرمون ول کرده بود و بی دست گاز می داد و با تبری که بالا گرفته بود مثل بلای آسمونی با موتورش به طرف1سیاهیه لرزون که داشت زور می زد از گوشه دیوار خودش رو بالا بکشه رفت و در همون حال هوار کشید:
-الان به دیوار پرس می کنمت همونجا وایستا تکون نخور!
بابای حسن و اصغر رفتن کمکش و دزد دستگیر شد. فانوس ها یکی یکی روشن می شدن و باغ هر لحظه نورانی تر می شد. دزد ها همه دستگیر شده بودن جز یکیشون که در آخرین لحظه توی روشناییه آخرین فانوس همه دیدیم که برای گرفتن فانوس و فرار با محسن بالای درخت درگیر بود. فقط چند ثانیه طول کشید. اول حیرت بود و بعد1آخ ریز و کشدار که همراه سقوط محسن از درخت شنیدیم و سایه سیاه و کوچیک محسن که افتاد پای درخت و زیر نور های فانوس ها بی حرکت موند.
سکوت صحنه رو نعره ای شکست. نعره ای که از شدت درد انگار دیگه نعره انسان نبود. چیزی بود که هنوز بعد از گذشت اینهمه سال هر زمان یادش می افتم استخون هام از ترس می لرزن.
چنان سریع اتفاق افتاد که تقریبا چیزی ندیدیم. سایه غول آسای آقا شریف که با نعره هایی غیر انسانی از خشم و درد به درخت حمله کرد، با1ضربه مرد فراری رو از اون بالا به پایین پرت کرد و با عصای چماقیه بالا گرفته و با تمام قدرت خودش رو روی جسم فراری انداخت و اگر مرد های آبادی به موقع به خودشون نیومده بودن چیزی از فراری باقی نمی موند. آقا شریف رو به هر زحمتی بود از آخرین دزد جدا کردن. بچه ها دزد رو کت بسته به عقب باغ پیش رفیق هاش بردن. آقا شریف هنوز از ته دل نعره می کشید و ما بچه ها از وحشت داشتیم قبض روح می شدیم. محسن هنوز بی حرکت پای درخت افتاده بود. درست شبیه1شاخه نازک شکسته که از درخت جدا شده باشه!
مشتی یحیی رو در نور فانوس محسن دیدم که گریه می کرد ولی نزدیک نمی شد. آقا شریف خودش رو از دست مرد ها خلاص کرد و به جای اینکه بره طرف دزد های باغش، رفت بالای سر محسن. لحظه ای تماشاش کرد. دستش آهسته عصای چماقیش رو رها کرد. عصا با سنگینی از دستش افتاد. آقا شریف هنوز نگاهش به محسن بود. آهسته طوری که انگار از هم وا می رفت، کنارش خم شد. نشست. نشستنی که بیشتر شبیه افتادن بود. مثل کسی که کمرش1دفعه بشکنه. بعد سرش رو گرفت توی دست هاش و1دفعه صدای نالهش بلند شد.
تمام این ها1دقیقه هم طول نکشید ولی اندازه1سال به ما گذشت. آقا شریف از ته دل ضجه می زد و محسن رو بغل کرده بود و ناله هاش توی باغ می پیچید.
-پسر جان! پسرم! بابا! باباجان! 1کاری کنید! آخه1کاری کنید! پسر جانم! بابا جانم! پسرم! بابا!
آقا مصطفی زود تر از بقیه به خودش اومد. آقا شریف دستی که روی شونه هاش فرود اومد رو پس نمی زد. اصلا انگار توی این دنیا نبود. مشتی یحیی زار می زد و محسن بی حرکت توی بغل آقا شریف افتاده بود.
-آروم باش مرد! طوری نیست. حمید آقا اینجاست الان معاینهش می کنه. چیزی نیست آقاجونم! توکل کن به خدا! چیزی نیست!
آقا حمید دکتر آبادی بود که اون روز هرچی سعی کرده بودیم موتورش رو کش بریم موفق نشده بودیم و آخرش مچمون داشت وا می شد. اگر حیرتمون از ضجه های آقا شریف و دلواپسی هامون از حال محسن نبود حتما از حضور آقا حمید بین مرد های آبادی و نیرو های کمکیه خودمون کلی ذوق می کردیم.
آقا شریف مثل ابر بهار اشک می ریخت. اشک های درشتی که به پهنای صورتش می باریدن و تمام چهره درشتش رو خیس می کردن. شونه های پهنش به شدت و بی پروا از نگاه های ما با گریه های بلند می لرزیدن و مشتی یحیی همچنان آروم گریه می کرد. گریه های آقا شریف، گریه های1مرد، مردی مثل آقا شریف، نمی دونم چی داخلش بود که من و شاید همه بچه ها حس کردیم مهی شفاف آهسته آهسته داره بین چشم هامون و دنیای اطراف حائل میشه. مهی از جنس اشک. اشکی از جنس خیس دردی که نمی دونستیمش. نمی شناختیمش!
با اشاره آقا مصطفی ما بچه ها رفتیم1گوشه باغ جمع شدیم. دور از آقا شریف و مرد های اطرافش. آقا مصطفی هم با ما بود. سکوت بینمون حاکم بود. کسی چیزی نپرسید ولی آقا مصطفی پرسش های نگفته رو فهمید و با صدای آروم و غمگین اما آرامش بخشش سکوت رو شکست.
-آقا شریف هم1زمانی یکی از مردم آبادی بود. بین مردم آبادی بود. قاطیه مردم آبادی بود! با مردم زندگی می کرد، با مردم می خندید، با مردم هم دل بود، مثل همه بود! زن و1بچه داشت. 1پسر که داشت بزرگ می شد. این پسر، پسر آقا شریف، جاش وسط دل پدرش بود. از هم جدا نمی شدن. همیشه جفتشون رو می دیدیم که دست توی دست هم مشغول هرس کردن باغ بودن و زن آقا شریف هم همراهشون بود. آقا شریف با پسرش ترک همین موتور می نشستن و می رفتن شهر. پسرش و خودش عاشق فوتبال بودن. بلند گو هم مال پسرش بود. براش خریده بود و2تایی با هم می رفتن تماشای مسابقه ها و تشویق تیم ها. چه عشقی می کرد آقا شریف با زندگیش!
تا اینکه1روز پسرش از بالای درخت افتاد پایین. رفته بود بالای درخت تا واسه مادر باردارش هلو بچینه. پسره افتاد پایین و بی هوش پای درخت موند. آقا شریف نبود. وقتی رسید پسرش رو پای درخت پیدا کرد. مرده بود. علت مرگ رو خونریزیه مغزی تشخیص دادن.
پسره اون شب از دست رفت. مادره هم به1هفته نکشید که از غصه پسرش دق کرد و مُرد. همراه بچه داخل شکمش رفت!
آقا شریف کمرش شکست! ظرف کمتر از1ماه1عمر پیر شد. آقا شریف نابود شد!
بعد از اون، آقا شریف موند و درد و درد و درد! از مردم جدا شد. از دنیا جدا شد. از زندگی جدا شد!
دیگه کسی چهرهش رو شاد ندید. داغون شده بود آقا شریف. رفت توی لاک خودش. با باغش و خونهش و خاطره هاش تنها موند. مردم خیلی سعی کردن از این لاک درش بیارن ولی موفق نشدن. آقا شریف همه رو پس می زد و دیگه دلش نمی خواست با مردم باشه. مردم هم بعد از1مدتی آقا شریف رو همون طوری که می خواست، با خونهش و باغش و خاطراتش تنها گذاشتن. از اون ماجرا سال ها گذشته. و از اون سال سیاه، آقا شریفه و دردش و خاطراتش. این خونه و باغ جایگاه خاطره هاشه. یادگاریه روز های خوش زندگیش. جایی که عزیز هاش زمانی حضور داشتن و زندگی می کردن. حالا هم همینجا خوابیدن. همینجا داخل باغش دفنشون کرد. و از اون زمان، گاهی که خیلی دلتنگ میشه، شب ها میاد سر خاکشون. باهاشون درد و دل می کنه و زیر بار شدت دلتنگی، ناله هاش باغ رو بر می داره.
اینه آقا شریف و تمام زندگیش!
سکوت باغ حالا سنگین تر شده بود. غمی از جنس تاریک شب های بی صبح که دل های ما بچه ها رو فشار می داد. صدای گریه های آقا شریف از دور تر توی باغ می پیچید. شرمی آزار دهنده از شایعاتی که در مورد آقا شریف توی ذهن ها قوت گرفته بودن روح همه ما رو فشار می داد. انگار همون لحظه رو در روی آقا شریف با اون صورت خیس از اشکش با پرونده اون مزخرفات ایستاده بودیم. زیر نگاه خیس و تنهای مردی که اون طرف تر، در حلقه پدر های آبادی داشت بلند بلند زار می زد!
زیر نور فانوس های هنوز روشن، چشم های خیس حسن و چند تای دیگه رو می دیدم و خیالم نبود چند نفر دارن چشم های خیس از شرمم رو می بینن. دل های ما بچه ها اون شب همه گرفته بود از دردی که درد خودمون نبود. از دردی که سال ها و سال ها از کهنه شدنش می گذشت ولی همچنان درد بود. چنان سنگین که شونه هایی به پهنای شونه های آقا شریف رو شکسته بود! دردی از جنس درد خالص!
محسن رو آقا حمید همونجا معاینه کرد و گفت فقط کتفش ضرب دیده و به خاطر سقوط از هوش رفته و چیزیش نیست. مرد ها1سریشون رفتن سراغ مشتی یحیی که حالا از خوشحالی گریه می کرد، و1دستهشون هم مشغول به هوش آوردن محسن شدن، و باقیشون هم جمع شدن دور آقا شریف که هنوز با صدای بلند، خیلی بلند، از ته دلش زار می زد.
گریه های آقا شریف، گریه های1مرد، مردی مثل آقا شریف، حالا دیگه همه می دونستیم چی داخلش بود که همه ما بچه ها و چه بسا مرد های آبادی، حس کردیم اون مه شفاف بین چشم هامون و دنیای اطراف آهسته آهسته داره غلیظ تر میشه! مهی از جنس اشک. اشکی از جنس خیس دردی که حالا دیگه می دونستیمش. می شناختیمش!
-آقا شریف! دیگه بسه آقاجونم! خدا خودش میده خودش هم می گیره. راضی به رضای خدا باش مرد! خودت رو اذیت نکن! پاشو مؤمن! پاشو این بچه ها دورت رو گرفتن دل هاشون داره می ترکه. پاشو آقاجونم!
آقا حمید اعلام کرد که محسن مشکلی نداره ولی بهتره امشب رو استراحت کنه تا فردا حالش جا بیاد.
صدای گریه های مظلوم مشتی یحیی بلند شد.
آقا مصطفی چند لحظه در سکوت صحنه رو همراه بقیه تماشا کرد و بعد دست مشتی یحیی که شونه های پیرش از گریه ای مظلومانه می لرزید رو گرفت و با محبت گفت:
-بیا پدر جان! بیا بریم1گوشه بشینیم! بیا آقاجونم!
و ما بچه ها دیدیم، از پشت پرده خیس شرم دیدیم، که آقا مصطفی اشاره ای به ما و آقا شریف کرد و آهسته گفت:
-با شما!
و همراه مشتی یحیی رفت. یادم نیست اول کی جنبید. جواد، ولی اللاه یا کاظم یا من. یادم نیست قدم اول رو کی برداشت. کی بود که اول رفت جلو، خم شد و دست گذاشت روی شونه های مردانه ولی خمیده آقا شریف که هنوز بی پروا از اونهمه نگاه، دلش رو می بارید.
-بلند شو آقا شریف! بلند شو از اینجا بریم!بلند شو! یا علی! یا علی! بلند شو آقا شریف! یا علی! علی علی!
به خودمون که اومدیم، همگی دور آقا شریف رو گرفته بودیم. همه بچه های آبادی در1حلقه تنگ و منسجم و اونهمه دست که دست های ما بودن، زیر شونه ها و بازو های پهن آقا شریف رو گرفتن و یا علی یا علی گویان از روی زمین بلندش کردن. آقا شریف تلو تلو خورد و با تکیه به جواد و ولی اللاه و باقیه دست های کوچیک و بزرگ سر پا ایستاد. مرد ها ماتشون برده بود و فقط نگاه می کردن. آقا مصطفی همراه مشتی یحیی اومد و با صدایی شاد و پر از خنده های همیشگیش تقریبا داد زد:
-سلامتیه مرد های فردای آبادی1صلوات آسمونی بفرست!
نعره صلوات مرد های آبادی زمین رو لرزوند و تا دل آسمون شب رفت. صدای صلوات آقا شریف وسط تمام صدا ها قابل تشخیص بود. سکوت باغ در هلهله ما بچه ها و مرد های آبادی خورد شد و از بین رفت. زیر نور فانوس ها و چراغ قوه ها، زیر نور ماه، ما بودیم و1آسمون هم بستگی و حنجره هایی که زیر فشار هیجان های بی انتهامون سر هر چیزی اون شب صدا به هورا رها می کردن.
-شبی بود امشب. دزد های آبادی به همت بچه ها دستگیر شدن، بچه هامون مرد شدن، و …
صدای ریز و تیز حسن حرف آقا مصطفی رو برید.
-و آقا شریف هم برگشت بین مردم آبادی. مگه نه آقا شریف؟
سکوت دوباره حاکم شد. حسن بود که دوباره سکوت رو شکست.
-برگرد آبادی آقا شریف. ما بچه های خوبی هستیم. 1خورده بابا شریف ما باش!
بچه ها اول آهسته و بعد بلند حسن رو تأیید کردن. بغض آقا شریف دوباره ترکید ولی این دفعه بی صدا. فقط اشک بود که تمام پهنای صورتش رو خیس کرد.
-آقا شریف! حرف بچه ها حرف دل همه آبادیه مرد! راضی باش به رضای خدا آقاجونم! دل1آبادی رو هم نشکن!
-آقا مصطفی درست میگه آقا شریف. حسن هم درست میگه. دیگه بخوایی نخوایی باید تحملمون کنی!
-ای بابا دیگه دست خودت نیست آقا شریف! شده کولت می کنیم با خودمون می بریمت!
-آره درست میگن. 1دونه آقا شریف که بیشتر نداریم!
… … …
صدای همهمه ای که می رفت در تأیید حرف حسن و خواسته حسن و خواسته همه ما بچه ها و خواسته مرد های آبادی فریاد بشه و عاقبت هم با خنده های تأیید آقا مصطفی و باقیه مرد ها رفت بالا و ولوله شد و فریاد شد و بلاخره با رضایت خاموش آقا شریف و اعلام صلوات دوباره آقا مصطفی به چنان فریادی تبدیل شد که مطمئنم عرش خدا رو از خواب پروند!
مثل خواب بودن اون لحظه ها!
مرد ها شاد و هیجان زده به شونه های آقا شریف می زدن و انگار سعی می کردن این نکته رو از وجدان های شرمنده شون پنهان کنن که کاری رو که سال ها نتونسته بودن یا سعی نکرده بودن انجام بدن رو بچه ها ظرف1شب انجام داده بودن. بچه ها سر هر جمله ای و با هر سکوتی و واسه هر دلیل موجود و ناموجودی از ته دل جیغ و هورا می کشیدن. اون شب، باغ همیشه تاریک آقا شریف مثل بهشت بود! روشن، شلوغ و شاد!
-آقا شریف فردا میایی آبادی؟
-راست میگه آقا شریف پس فردا هم عروسیه پسر آقا ماشالا با دختر آقا سید حبیبه. تو هم بیا عروسی. میایی دیگه مگه نه؟
-آره آقا شریف بیا عروسیه پسرم رو شادش کن!
-راست میگن آقا شریف دیگه نمی ذاریم از دستمون در بری.
-ما هم بذاریم این بچه ها رو نمی تونی سر بدوونی. این ها کارشون رو بلدن!
… … …
عاقبت صورت خیس و مصیبت زده آقا شریف با1لبخند کوچیک روشن شد. لبخند کوچیکی که آهسته آهسته بزرگ تر و پر رنگ تر می شد و دل های تمام جمعیت رو شاد تر می کرد.
-تا پس فردا خدا بزرگه. ولی فردا باید برم شهر دنبال کارگر های جدید. هلو ها رو باید بچینم! این بی وجدان ها رو که، …
اصغر در حالی که سر تا پاش هنوز از زغال سیاه بود اومد جلو و سرش رو گرفت بالا تا صورت آقا شریف رو ببینه و بی توجه به خنده های ما و مرد ها که به قیافه زغالیش می خندیدیم شروع کرد به حرف زدن.
-میگم آقا شریف کارگر نیارید! ما هستیم دیگه!
-راست میگه ما هر سال واسه آقا اب الفضل انار هاش رو می چینیم هر سال هم ازمون راضیه.
-آره راست میگن به خدا من که راضیم خدا ایشالاه خیرشون بده!
-آقا اب الفضل شما چرا هنوز تبرت دستته بذارش زمین مرد!
شلیک خنده بود که با این یادآوریه آقا مصطفی دوباره باغ رو ترکوند. آقا اب الفضل با خنده ای از جنس معصوم شرم تبرش رو آورد پایین.
-ای عموجان یادم رفته بود میگم دستم چرا اینهمه خسته شده!
باز هم خنده هایی که نعره می شدن و انگار تمومی نداشتن.
ما خیال نداشتیم باغ هلوی آقا شریف رو دوباره به کارگر های غریبه ببازیم.
-آقا شریف کارگر نمی خواد امسال ما برات هلو هات رو بچینیم اگر خوشت نیومد سال دیگه دوباره کارگر شهری بگیر.
-راست میگه قول میدیم نخوریم. اگر خوردیم اول پول میدیم. شما هم راضی باشی.
-آره آره آقا شریف آقا شریف …
… … …
آقا شریف وسط سر و صدا های کر کننده جمعیت بلند و رثا فریاد کشید:
-بخورید باباجون! نعمت خدا رو بخورید! فقط، …
همگی ما با فریاد های در هم و نامنظم هوار زدیم:
-نعمت رو تلف نکنیم! نعمت خدا حرمت داره! با تلف کردنش حرمتش رو نشکنیم!
آقا شریف بلاخره خندید. خنده ای به پهنای صورت هنوز خیسش. خنده ای شاید بعد از سال ها از ته دل.
-ها باریک اللاه! پس فردا که عروسیه. فردا صبح همگیتون اول وقت اینجا!
هورای ما بچه ها و بعدش صلوات مرد های آبادی از باغ رفت بیرون و تمام آبادی رو بیدار کرد.
دیر وقت بود ولی کسی خیالش به شب نبود. توی دل های ما روز بود. روزی از جنس روز های روشن بهشت.
-من میگم2ساعت دیگه صبح میشه. فردا باید این حضرات رو تحویل بدیم به پاسگاه. من که خواب از سرم پرید. هر کسی مثل من بیداریش گرفته بیاد بریم قهوه خونه1چایی دم می کنم با هم بخوریم. اولیش هم آقا شریفه که خواب یا بیدار باید با من بیاد!
پیشنهاد نادر قهوه چی می رفت که پذیرفته بشه ولی صدای آقا شریف از بین هیاهو رفت بالا.
-قهوه خونه واسه چی مشتی؟ خونه من که نزدیک تره. هم مواظب آقایون دزد میشیم هم1چایی می خوریم هم اگر خوابمون گرفت همونجا ولو میشیم تا صبح!
آقا مصطفی بین خنده های همیشگیش داد زد تا صداش به جمعیت برسه.
-چاییه آقا شریف نشان خوردن داره. پیش به سوی خونه آقا شریف!
تمام جمعیت با خنده و شوخی های از ته دل همراه آقا شریف که شونه به شونه ما بچه ها جلو تر از همه می رفت و دیگه تردید نبود که از ته دلش می خندید به طرف خونه بزرگ ولی تاریک آقا شریف راه افتادیم.
اون شب، خونه آقا شریف بعد از سال ها دوباره روشن بود و تا دم صبح همگی بیدار بودیم. ما بچه ها چایی می دادیم و چایی می خوردیم و شیطنت می کردیم و از آقا شریف در مورد عشقش به فوتبال می پرسیدیم و ازش قول می گرفتیم که هرچی بلده یادمون بده و قاطیه فوتبالی های آبادی بشه و1دست با ما بازی کنه و سر اینکه داخل کدوم تیم باشه بحث می کردیم و…
یکی از بهترین شب های عمرم بود اون شب!
-آقا مصطفی شما ها از کجا فهمیدید که ما امشب داخل باغ دزد بگیری داریم؟
علی بود که می پرسید و آقا مصطفی همچنان می خندید.
-راستش آقا شریف امروز شما ها رو دیده بود که1سری چیز می برید عقب باغ حاجی ناصر. یواشکی اومد پیش من و گفت شما واسه امشب1نقشه هایی دارید. بهش گفتم دست نگه داره و چیزی نگه تا ببینیم داستان چیه. آخه فردا باید پاسگاهی ها می اومدن و حقیقت رو کشف می کردن. باید1چیزی داشتیم که کمک کنیم یا نه؟ آقا شریف هم خدا خیرش بده امشب رو به من گوش داد و قرار شد تا آخر ماجرا رو نکنه که داره شما رو می پاد. از طرفی هم آقا جمعه که خاطرش از امانتی های مسجد که شما ها برده بودید پریشون بود اومد پیش من به قول خودش اعتراف که بلند گو های مسجد رو به شما داده. باز هم از طرفی آقا ید اللاه که جواد موتورش رو ازش گرفته بود که تا شب برگرده بر نگشته بود و آقا ید اللاه و بابای جواد هم رو دیدن و ماجرا رو شد و اون ها هم اومدن پیش من که چه نشستی داستانی در حال اتفاقه. به جفتشون گفتم نترسید هرچی که هست امشب داخل باغ آقا شریفه. باز هم از طرفی آقا دکتر حمید شاکی بود و البته مشکوک که چند تا از شما داشتید زور می زدید که موتورش رو از نرده ها باز کنید و ببرید. باز هم از طرفی موتور عموی کاظم رو دزد برده بود و کاظم آقا هم غیبش زده بود. بسه یا باز هم بگم؟
ما و مرد های اطراف آقا مصطفی از خنده روده بر شده بودیم.
-نه آقا مصطفی بسه دیگه فهمیدیم.
آقا مصطفی زد روی شونه حسن.
-خلاصه پدر هاتون رو قانع کردم که امشب به جای داد و فریاد همراه من صبر کنن ببینن کار به کجا می کشه که شکر خدا به جا های خوبی کشید! این هم داستان امشب ما!
من اون شب بهشت رو روی خاک خدا نفس می کشیدم!
ای کاش1دفعه دیگه فقط خواب اون شب رو توی عمرم ببینم!
صبح فردا انگار نه انگار که دیشب رو بیدار بودیم. خستگی سرمون نمی شد. آفتاب نزده آماده کار بودیم. اما آقا شریف نبود. کجا ممکن بود رفته باشه! در باغش برخلاف همیشه باز بود ولی اثری از خودش نبود. پراکنده شدیم و گشتیم. نبود! در خونهش رو هم زدیم. اونجا هم نبود!
-پس کجاست؟
-همه جا رو گشتیم!
-حتما رفته شهر کارگر شهری بجوره.
-نه بابا دیشب گفت نمیره.
-آهایی!
همه برگشتیم طرف صدای کبلایی محمد که داشت با1گاریه بزرگ پر از هیزم می رفت طرف خونه آقا ماشا اللاه.
-سلام کبلایی.
-سلام پهلوون ها! دنبال آقا شریف می گردید؟ اینجا نیست. داشت میرفت طرف درمونگاه. خودم توی کوره راه دیدمش. احتمالا رفته دیدن دکتر. میاد حالا.
درمونگاه! محسن!
این مثل جرقه از ذهن همه ما در1زمان گذشت.
از کبلایی محمد تشکر کردیم و مثل فشنگ سرازیر شدیم طرف درمونگاه. کبلایی1لحظه پشت سرمون متوقف موند و بعد گاریش رو راه انداخت و در حالی که زیر لب می خندید رفت به راه خودش.
درمونگاه آبادی اون وقت صبح معمولا بسته بود مگه اینکه کسی بیمار داشت و در می زد تا دکتر که خونهش داخل درمونگاه بود در رو باز می کرد. ولی اون روز در باز بود. منتظر نشدیم نگاه حیرت هم رو تحویل بگیریم. قبل از اینکه کسی مانعمون بشه همگی در حالی که تا حد امکان سعی می کردیم سکوت رو رعایت کنیم و البته موفق نبودیم، تپیدیم داخل. از1راهروی نه خیلی دراز و نه خیلی باریک رد شدیم و رسیدیم به اتاق بستری. تقه ای به در زده و نزده بازش کردیم. آقا شریف تازه رسیده بود. محسن با دستی آویزون گردن و قیافه ای کمی زخم و زیلی خواب بود. آقا شریف بالای سر محسن ایستاده بود و انگار تمام دنیاش کوچیک شده بود. اندازه تختی که محسن داخلش خواب بود. جز خراش های روی صورتش، محسن انگار آروم ترین خواب تمام عمرش رو می کرد. دکتر بی صدا وارد شد و ما گفتیم الانه که بندازتمون بیرون. ولی دکتر تقریبا با اشاره باهامون سلام و احوال پرسی کرد و بعد رفت بیرون و1مدتی بعد با1بسته لیوان کاغذی و1کتری بزرگ که از لولهش بخار می زد بیرون برگشت.
-بفرمایید چایی.
-می ذاشتی محسن بیدار بشه دکتر جان!
آقا شریف بود که این رو زمزمه می کرد. دکتر خندید.
-واسه محسن هم چایی هست آقا شریف شما میل کنید تا محسن بیدار بشه.
آقا شریف با همون لبخند مدل دیشبش سر تکون داد.
-نه دکتر جان! باید بیدار بشه. ما همه یکی هستیم!
همه لیوان ها بی تردید از دست ها اومدن پایین.
-ما همه یکی هستیم!
این جمله انگار از گوش هامون وارد شد و به ذهن ها و به دل هامون نشست، هک شد، ثبت شد و موند.
عطر چاییه تازه که پیچید، محسن تکون خورد. محسن حسابی عاشق چای خوردن بود و همه این رو می دونستن.
-چایی! بوش داره میاد! خودش کجاست؟ عه! سلام آقا شریف!
محسن خواست بپره بلند شه ولی دست بزرگ آقا شریف آروم شونه سالمش رو فشار داد روی تخت.
-آروم باباجان! مواظب باش!
-آقا شریف این می ترسه چایی ها تموم بشه بهش نرسه!
با این حرف کاظم اتاق از خنده دسته جمعیه ما ترکید. سکوت پر!
دکتر با لبخندی گشاده تر از همیشه لیوان های کاغذی رو پر می کرد.
-چایی هم بهش میدیم! این آقا محسن از پهلوونی گذشته سر پهلوونه مگه میشه چایی بهش نرسه!
محسن به کمک آقا شریف روی تخت نشست. چایی ها رو خوردیم. عجب چسبید اون چایی در اون صبح. آقا شریف روی تخت کنار محسن جاگیر شد. نگاهی به چهره خراشیده محسن انداخت.
-چه طوری باباجون؟
محسن کنار آقا شریف ریزه تر به چشم می اومد. دست سالمش رو کشید روی پیشونیه زخمیش.
-آقا شریف! چند تا شاخه از درخت شما رو شکستم! ببخشید دیگه! عوضش1دسته دزد واسهتون گرفتیم مثل دسته گل! راستی چی شد؟ فرار که نکردن؟
آقا شریف با صدایی گرفته جوابش رو داد.
-نه باباجون. مگه دزدی که تو بگیری می تونه فرار کنه؟ امروز میرن زندان. مخصوصا اون پدرسوخته آخری که دم آخری تو دستگیرش کردی.
محسن تمام صورتش خنده شد. آقا شریف دست بزرگش رو گذاشت روی شونهش.
-مردی هستی پسر! ولی کار خطرناکی کردی. اون4برابر تو هیکل داشت باهاش درگیر شدی اون هم بالای درخت!
محسن مثل همیشه معصومانه خندید.
-آخه داشت در می رفت. تازه به شما هم فحش داد. می خواست فانوسم رو بگیره پرت کنه بهت! خودم شنیدم که با خودش می گفت.
آقا شریف خواست حرف بزنه ولی نزد. انگار نمی دونست چی باید بگه. عوضش محسن بود که بار این فشار رو از روی دوشش برداشت و سکوت رو شکست.
-واسه فحش دادنش جدا زندونیش کنید. زورم نرسید بزنمش.
دوباره اتاق درمونگاه از شلیک خنده ها رفت هوا. دکتر دوباره با کتریش وارد شد.
-دیگه ببخشید نمی دونستم صبحانه میایید پیش من وگرنه شرمنده نمی شدم.
آقا شریف در حالی که هنوز دست محسن توی دستش بود بلند شد.
-اختیار داری دکتر! شرمندگی مال شیطونه. بچه ها! بیایید! یکی2تاتون برید دنبال سور و سات صبحانه. نون و چند سیر پنیر بگیرید تا چایی ها سرف نشدن برسید اینجا. ببینم چیکار می کنید ها!
آقا شریف از جیبش1مشت پول در آورد و چند تا از بچه ها مثل فنر از جا پریدن. هیچ کجای تصورم نبود که واقعا قبل از سرد شدن چایی ها اون ها با دست های پر برگردن. اون صبح، همگی بالا اومدن خورشید رو از پنجره درمونگاه تماشا می کردیم در حالی که می خندیدیم و می خوردیم و حرف می زدیم. انگار آسمون صبح هم از پنجره درمونگاه اومده بود مهمونی تا قاطیه خنده های ما باشه. صبحانه اون روز بهترین صبحانه ای بود که در تمام عمرم خوردم!
اون روز آقا شریف گفت باید محسن هم با ما بیاد وگرنه همگی باید باغ رفتن رو تعطیلش کنیم. محسن نمی تونست کار کنه ولی دلش حسابی می خواست که با ما بیاد و آقا شریف گفت یا همه میریم یا همه نمیریم.
-ما همه یکی هستیم.
راست می گفت آقا شریف!
محسن رو از درمونگاه تحویل گرفتیم و دسته جمعی رفتیم باغ هلوی آقا شریف. از همون روز یاد می گرفتیم یکی بودن رو! و این درس اول ما بود. درسی که دسته جمعی با هم می گرفتیم!
اون سال هلو های باغ آقا شریف رو ما چیدیم به کمک خودش. آقا شریف برگشت به آبادی بین مردم. دوباره جوون شده بود. انگار با شکستن دیوار تاریک آقا شریف، لکه تاریک و پنهانیه دل آبادی پاک شده بود و حالا آبادی صبح ها شاد تر از خواب بیدار می شد. شاید هم ما این طوری حس می کردیم. من و تمام بچه ها و همه مردم آبادی. در باغ آقا شریف دیگه بسته نشد. هیچ وقت بسته نشد. اون سال، ما پیش آقا شریف نجاری و حساب یاد گرفتیم. تیم های فوتبال آبادی هم منسجم تر شدن. آقا شریف هم هر دفعه توی1تیم بود که هیچ دلی نشکنه. چه فوتبالی هم می زد! گاهی داور می شد گاهی بازی کن و خیلی وقت ها هم مربیِ عمومی برای همه ما. قواعد فوتبال رو حسابی ازش یاد گرفته بودیم و چه عشقی می کردیم! فوتبال، نجاری، حساب، و1عالمه درس های زندگی از جنس داستان هایی که تجربه بودن. آقا شریف، همون طوری که حسن گفته بود، بابا شریف تمام بچه های آبادی بود! تابستون اون سال، تمامش مثل1نقطه روشن در عمرم ثبت شد و هنوز درخشان ترین ستاره سال هامه.
دلم می خواست زمان متوقف می شد و نمی گذشت ولی زمان می رفت و تابستون هم تموم می شد.
-بابابزرگ نمیشه من همینجا مدرسه برم؟ دیگه نمی خوام برگردم شهر!
پدربزرگم خندید.
-نه پدرم نمیشه. هر سفری عاقبت1روز تموم میشه. هر مسافری هم عاقبت1روزی باید برگرده خونهش. خونه تو اونجاست. اونجا پا گرفتی. پدر و مادرت اونجان. نمی تونن تحمل کنن دوریه1دونه گلشون رو.
-ولی من می خوام خونهم اینجا باشه. می خوام بمونم!
-نگران نباش. بر می گردی. امتحان آخر سالت که تموم شد1راست از مدرسه میایی اینجا. شب امتحان آخری چمدونت رو هم ببند.
واقعا دلم رفتن رو نمی خواست ولی رفتنی باید بره! چه قدر دلگیر بود اون عصر آخر. بچه ها و بابا شریف همگی واسه خداحافظی تا سر جاده اومده بودن. سرم رو پایین گرفته بودم که بغضم دیده نشه. ولی اشک ها اجازه نمی خواستن و همه دیدن ولی هیچ کسی به روی من نیاورد. لحظه آخر، آقا شریف اومد جلو محکم بغلم کرد و توی گوشم گفت:
-مرد باش مرد! روز های زمستون کوتاهن. زود تموم میشن. شب امتحان آخریت قرارمون همینجا. نمیگم روز چون روزش که امتحان دادی شبش منتظرتیم.
بعدش ازم جدا شد و محکم باهام دست داد و بلند به من و همه بچه ها گفت:
-ما همه یکی هستیم. این رو هر جای دنیا که باشیم یادمون نمیره! عصر روز امتحان آخر قرارمون همینجا سر جاده.
بچه ها همگی دست هاشون رو بلند کردن و روی هم گذاشتن و بلند گفتن:
-سر جاده. یعنی همینجا!
پدرم مات اینهمه بستگی مونده بود. دلم می خواست زمان همونجا وایمیستاد تا اون لحظه های آخر برای ابد طول بکشن. ولی داشت شب می شد. باید می رفتیم. باید می رفتم!
پدرم از بابا شریف و بچه ها و همه تشکر کرد. دلم رو پیش بچه ها و بابا شریف و آبادی جا گذاشتم و راه افتادیم.
از اون سال، تمام تابستون ها این قرار که به رسمی ناگفته شبیه بود اجرا می شد. شب امتحان آخر چمدونم رو می بستم. بعد از آخرین امتحان خرداد که صبحش با چمدون از خونه زده بودم بیرون، 1راست توی راه آبادی بودم. هر سال. و بابا شریف و بچه ها سر جاده منتظرم بودن. هر سال. هر سال!.
گذشت. سال ها و تابستون هاش پشت سر هم گذشتن بدون اینکه ما این گذشتن رو بفهمیم. جوون تر از اون بودیم که بفهمیمش. ولی زمان می گذشت. ما بزرگ تر و بابا شریف پیر تر می شدیم. هلو های باغ آقا شریف دیگه هرگز کارگر غریبه به خودشون ندیدن. هر سال باغ آقا شریف هم مثل همه باغ های آبادی، درخت هاش رو با دست های ما بچه ها سبک می کرد. بچه هایی که با گذشت زمان آهسته آهسته مرد می شدن.
مثل برق و باد گذشتن اون سال های عزیز!
تابستونی که من باید واسه کنکور آماده می شدم بد ترین تابستون عمرم بود. نمی خواستم باور کنم که اون سال نمیشه برم آبادی. کلاس های مختلف رو باید می رفتم و هر طوری که سنجیده می شد داخل خونه بیشتر و بهتر می شد که درس بخونم و آماده بشم. هر لحظهش برام1قرن جهنمی بود. ولی گذشت و تموم شد. هرچند خیلی دیر و خیلی سخت!
سال بعد، شب کنکور چمدونم رو بستم و فرداش با چمدون از خونه زدم بیرون. مثل سال های مدرسه. از جلسه کنکور که اومدم بیرون دلم می خواست پر پرواز داشتم و می رفتم و می رفتم و مثل معجزه می رسیدم به آبادی. از دیشب1حس غریبی داشتم که خوب نبود. چیزی شبیه دلواپسیه1جور جا موندن. گذاشته بودمش به حساب دلواپسیه کنکور ولی حالا که دیگه کنکوری در کار نبود! امتحان تموم شده بود و من توی راه آبادی بودم. پس این حس غریب چرا دست از سرم بر نمی داشت؟
به سر جاده که رسیدم، هیچ کسی اونجا نبود. کسی منتظرم نبود. در تمام این سال ها این هرگز پیش نمی اومد. سکوت جاده خلوت روی دلم آوار شد. دیگه معطلش نکردم. چمدون و پدرم رو بیخیال شدم و دویدم طرف آبادی. پدرم مانعم نشد. نمی دونستم چرا. توی راه هم گذاشته بود توی حال و هوای خودم باشم. نفهمیده بودم. اون لحظه هیچ کدوم از این ها رو نمی فهمیدم. فقط می خواستم هرچه سریع تر برسم. به کجا! نمی دونستم. به آبادی شاید. به بچه هایی که دیگه بچه نبودن. به بابا شریف و همه چیز هایی که1سال فقط1سال تابستون ازشون جدا مونده بودم و تشنهشون بودم. می خواستم خودم تنها برم. بدون پدرم. بدون ماشینش هرچند با ماشین سریع تر می شد به هر جایی باید می رسیدم برسم ولی ماشین پریشونی سرش نمی شد و من نمی دونستم کجا باید برم. فقط می دویدم و زمانی که به خونه های آبادی رسیدم، سکوت انگار مثل1کوه سرب روی روحم اومده بود پایین. پس بچه ها کجان؟ تا کجا باید بدوم تا پیدا کنم سرچشمه شکستن این سکوت رو؟
صدایی متوقفم کرد.
-سلام آقاجونم! کجا با این عجله؟ اومده بودم سر جاده دنبالت ولی مثل اینکه دیر رسیدم. پیریه دیگه! وایستا آقاجونم با هم بریم!
ماشین پدرم رو دیدم که بعد از پیاده کردن آقا مصطفی آهسته گذشت و رفت داخل آبادی. آقا مصطفی بعد از رفتن من رسیده بود و پدرم تا اینجا آوردش. منتظر نشد سوارمون کنه. آقا مصطفی رو وسط جاده کنار من پیاده کرد. و خودش با اشاره آشکار آقا مصطفی رفت. نفهمیدم چرا.
-سلام آقا مصطفی. آقا مصطفی اینجا واسه چی اینهمه ساکته؟ پس بچه ها کجان؟ مردم، کلا آبادی کجاست؟
آقا مصطفی آهش رو خورد. نفهمیدم. دستی روی شونه هام گذاشت و با محبتی که هوای آه داشت و من نفهمیده بودم گفت:
-بریم آقاجونم! بریم واسهت میگم. بچه ها هم هستن. منتظرتن. مردم هم همین طور. آبادی سر جاشه. بیا آقاجونم بیا بریم پیش بقیه.
بند دلم می لرزید و نمی دونستم چرا. همراه آقا مصطفی راه افتادیم. نمی دونستم کجا میریم. آقا مصطفی توی راه همهش حرف می زد. از خدا می گفت. از سفر. از اینکه هر مسافری باید1روزی برگرده خونهش. از اینکه هیچ چیزی توی این دنیا پایدار نیست و از اینکه من چه بزرگ و چه مرد شدم و از…
-آقا مصطفی این صدای چیه؟ سر و صدای مردمه. ما داریم میریم… داریم میریم مسجد! اوناهاشن اونجان! همه اونجان! و اون عکس! دارن چی رو بلندش می کنن!
نزدیک تر از اون رسیده بودم که چشم هام خطا بزنه. انگار کابوس می دیدم. عکس بزرگی از بابا شریف روی دیوار مسجد، و تابوتی که آهسته از روی زمین بلند می شد.
-عه! عه عه!
انگار برق بهم زده بود. از دور ها انگار شنیدم که آقا مصطفی می گفت:
-مرگ حقه آقاجونم! این راه رو همه ما باید بریم. نیومدیم که بمونیم. هر کسی1روز میاد1روز هم میره! مرد باش آقاجونم! راضی باشیم به رضای خدا!
نفهمیدم کی بچه ها اومدن و بردنم بین خودشون. همه اونجا بودن! همه آبادی!
-خیلی راحت رفت! چند روزی بود که می گفت1خورده حالش خوش نیست. می گفت خواب زن و بچهش رو می بینه که خونه و باغش رو آب و جارو می کنن. دیشب خوابید و امروز صبح دیگه بیدار نشد. می دونست. رو به قبله خوابیده بود. قرآنش بالای سرش بود! همه چیزش رو آماده کرده بود گذاشته بود گوشه اتاقش. می دونست. سجاده یادگاریه زنش و تسبیحش روی سینهش بود. چشم هاش بسته بود. وصیتش رو گذاشته بود زیر بالشش. آماده شده بود واسه رفتن. می دونست داره میره. می دونست!
-آهایی ملت بذارید زمین یکی از بچه هاش تازه رسیده می خواد ببیندش.
منو می گفتن. تابوت رو گذاشتن زمین. رفتم بالای سرش. پارچه رو زدم کنار. تماشا کردم. بابا شریف با چشم های بسته و1لبخند خیلی آروم اونجا، بین اونهمه صدای گریه که ضجه می شدن خوابیده بود.
صدای خودم رو انگار از فاصله ای به وسعت1دنیا می شنیدم.
-سلام بابا شریف! من اومدم!
ناله محسن که بی پروا رفت هوا بغض خیلی ها رو ترکوند. بابا شریف اما آروم خواب بود. انگار خستگی1عمر رو در می کرد. بیدار نمی شد و من نمی خواستم باور کنم که بابا شریف دیگه خیال بیدار شدن نداره.
همه اونجا بودن. همه رو می شناختم. همه بودن! بالای سر بابا شریف آبادی که به آرامش فرشته ها خواب بود.
پدرم رو از پشت پرده کلفت شفاف می دیدم که سیاه پوشیده بود. حالا می فهمیدم. همه چیز رو می فهمیدم. پدرم از صبح اون روز سیاه پوشیده بود. پدرم توی راه حرف نمی زد. پدرم غمگین بود و نگران. پدرم می دونست و من نفهمیدم. نفهمیدم!
بابا شریف باید می رفت. دیگه نمی شد نگهش داشت. آقا مصطفی این رو به ما بچه ها گفت.
-رفتنی باید بره آقاجونم! بذاریم هرچه زود تر آروم بگیره! این طوری خودش هم راضی تره. شما هم به جای ماتم گرفتن پاشید دستی زیر تابوت ببرید. آقا شریف خوش نداشت این طوری شکسته ببیندتون! پاشید آقاجونم! یا علی! یا علی!
جوون های آبادی، بچه های دیروز، بچه های بابا شریف، اون قدر زیاد بودن که واسه حمل تابوت جا برای باقیه بابا ها نباشه. تابوت با فریاد های یا علی یا علی روی دست جوون ها بلند شد و صدای لا أِلاهَ أِلّی اللاه کوچه های آبادی رو به لرزه انداخت. تابوت بابا شریف روی دست ها پرواز می کرد و چه سبک و روون پیش می رفت. اشک درمون این آتش فشان آتیش نبود. همراه بقیه رفتم زیر تابوت. مرد ها پشت سر ما پیش می اومدن.
ما و بابا شریف رفتیم به باغ هلوش. تابوت رو وسط باغ گذاشتیم زمین. انگار تمام توان ها1جا ته کشیده بود. خدایا چه جوری باید به خاک می دادیم این عزیزمون رو! نه دست یاری می کرد نه دل!
تابوت بابا شریف وسط باغ هلوش روی زمین بود، ما همه دورش بودیم و اشک! چه اشکی داشتن چشم هامون! چه اشکی داشت چشم های تمام آبادی! تمومی نداشتن انگار!
شب بی رحمانه نزدیک می شد. نمی شد مرده رو شب خاکش کنیم. باید می جنبیدیم. دوباره ما بودیم و یا علی های شکسته در بغض ها و باز تابوتی که روی دست ها پرواز می کرد و باز صدای نعره های لا… که کوچه باغ ها رو می لرزوند!
آقا شریف رو پیش از شکستن روز خاکش کردیم. لحظه خداحافظی هامون دردناک بود. اون قدر دردناک بود که نمی خوام بنویسمشون. بابا شریف اما با همون لبخند و همون چشم های بسته خواب بود. انگار داشت بهترین خواب ها رو می دید. کی می دونست. شاید همون لحظه پیش زن و بچه هاش نشسته بود و بیگانه با گریه های آبادی می خندید! کاش این طور بوده باشه! کاش!
عصر می رفت طرف شب. دعا ها و فاتحه ها و باقیه گفتنی ها گفته شده بود. قرار مراسم های بعدی گذاشته شده بود. مرد ها می رفتن که دم اذان توی صف نماز مسجد باشن. قرار بود اون شب واسه شادیه روح مرحوم هم نماز باشه. جوون ها هم می خواستن برن نماز ولی دیر تر. مرد ها طبق قراری ناگفته، شاید هم با توصیه پنهانیه آقا مصطفی، زود تر رفتن که بچه های دیروز با بابا شریف1خورده تنها باشن. و چه لازم داشتیم ما این تنهایی رو!
دل آسمون هم گرفته بود ولی هنوز نمی بارید. شاید منتظر بود تنها بشه. تنها با خاکی که حالا خاک بابا شریف آبادیه ما بود!
عصر تاریک تر می شد. نزدیک اذان بود. بچه ها به ناخواه، آهسته، بی رضایت، بلند می شدن که بریم مسجد. من بی حس و بی حرکت نشسته بودم. خیره به خاک آقا شریف. دستی خورد روی شونهم. محسن بود.
-پاشو بریم. امشب واسه بابا شریف نماز می خونیم. داره شب میشه خوب نیست شب بالای سر قبر مرده بشینی. بلند شو!
نگاهش کردم. محسن چه بزرگ شده بود. کسی نگفته بود ولی همه می دونستیم که تمام خرج تحصیلش رو بابا شریف داده بود تا محسن کنکوریه امسال مترجم موفق فردا ها بشه. از این چیز ها که همه می دونستن ولی کسی نمی گفت خیلی زیاد بود. بابا شریف توی زندگی همه بچه های دیروز رد پای خودش رو جا گذاشته بود. ردی از جنس عزیز محبت.
-بلند شو بریم پسر بلند شو!
با صدایی که صدای خودم نبود گفتم:
-شما ها برید من چند دقیقه بعد میام بهتون می رسم.
بچه ها رفتن. من موندم و خاک سرد و آسمونی که هر لحظه تیره تر می شد.
-بابا شریف!
چه قدر حرف داشتم بزنم! ولی پس کو؟ کجا بودن کلمه هایی که باید حس و حالم رو می گفتن؟ دوباره صداش کردم.
-بابا شریف!
کلمه ها نبودن. رفته بودن. انگار تمامشون در می رفتن از مسؤولیت توصیف دلتنگی های من و آبادی. فقط1جمله بود که اومد کمک!
-روحت شاد بابا شریف!
چند تا قطره بارون از آسمون بارید روی من و روی خاک آقا شریف. سرم رو بالا کردم. بغض آسمون بلاخره سر باز کرده بود. آسمون داشت آهسته آهسته می بارید. آقا شریف نبود. خوابیده بود. برای همیشه زیر1خروار خاک از دسترس من دور و دور تا ابد خوابیده بود.
بارون داشت تند می شد. اگر نمی جنبیدم از نماز جا می موندم. بلند شدم ولی پا هام پیش نمی رفتن. همونجا خیره به خاک آقا شریف وا رفتم. صدایی از دور تر صدام زد. برگشتم ببینم کیه. بچه های آبادی همگی دور تر به انتظارم ایستاده بودن.
-شما ها نرفتید؟
-نه که نرفتیم. مگه یادت نیست بابا شریف همیشه می گفت ما همه یکی هستیم. همه یکی. -اگر نجنبی دیر به نماز می رسی. همگیمون دیر می رسیم. ما همه یکی هستیم.
خدایا چه دردناک دلم تنگ شده بود واسه بابا شریفی که دیگه نبود! درد داشت خفهم می کرد. دلم می خواست اون قدر عربده بزنم که گلوم پاره بشه. چه طور ممکن بود بابا شریف دیگه نباشه!
-بیا بریم. نماز دیر میشه.
به خاک بابا شریف نگاه کردم. تابلوی فلزیه عکسش زیر بارون خیس می شد و خودش از داخل اون قاب بزرگ فلزی داشت یکی بودن ما رو تماشا می کرد و چه لبخندی داشت چهره دوست داشتنیش! بچه ها دوباره اومدن سر خاک ولی دیگه ننشستیم. زمین داشت زیر اشک آسمون خیس می شد. همون طور ایستاده، خیره به عکس بابا شریف، خیره به خاک بابا شریف، 1فاتحه صمیمی خوندیم.
-دیگه بریم بچه ها!
کاظم بود که سکوت دردناک گورستان رو شکست. راست می گفت. باید دیگه می رفتیم. صدای اذان از مسجد می اومد. راه افتادیم.
به در گورستان که رسیدیم، همه ایستادیم. من زود تر از بقیه. برگشتم و به پشت سرم، به خاک بابا شریف نگاه کردم که توی شب از نگاه گم می شد. بقیه هم برگشتن و نگاه کردن. شب داشت جهان رو می گرفت. بارون تند شده بود. من مات به پشت سرم، به خاک بابا شریف مونده بودم. داشت رفتنش باورم می شد انگار. دستی آهسته شونهم رو تکون داد. دست ولی اللاه.
در سکوت نگاهش کردم. نگاه های همه ما با دردی مشترک به هم گره خورده بود. کاش حرفی بود که بزنیم. نبود!
در سکوت غمناک شب، زیر بارونی که تند تر می شد، نگاه از نقطه ای که خاک بابا شریف بود و توی شب از نگاه هامون گم شده بود گرفتیم، برگشتیم، خاک سرد گورستان رو پشت سر گذاشتیم و توی جاده زندگی راهی شدیم.
شب پهن شده بود و صدای الصّلات آقا مصطفی توی آبادی می پیچید و نسیم شبانه اشک آسمون رو به درخت های بیدار و به چهره های تبدار از درد ما می بخشید!.
سلام بچه ها! میگم اگر بدونید در چه حالی دارم می نویسم فحشم نمیدید برام طلب شفا می کنید هرچند من از شفا گذشته ام.
امروز اینجا سیستم ممنوعه از بس شلوغ میشه و کار هست و من لحظه های بین کار رو گیر میارم میام. راستش داشتم1داستان نیمه کوتاه می نوشتم بذارمش اینجا ولی تموم نشد با این اوضاع حاکم بر اطرافم تمرکز هم ندارم خیلیش هم مونده الان با5دقیقه تموم نمیشه از طرفی به شدت وحشتناکی دلم وراجی و به عبارتی پست زدن خواست خلاصه اومدم دیگه! الان کسی نیست ولی هر لحظه امکان داره در بزنن و بپرم برم باز کنم کاش1خورده طول بکشه من این رو بنویسمش ثبتش کنم منتشرش کنم بعد!
بچه ها الان گریه می کنم. به جان خودم نق نیست یعنی اصلا چرا نق هست اصلا نق می زنم خوب می کنم اون قدر نق می زنم نق می زنم نق می زنم تا1کسی از1جایی جوابم رو بده یا اینکه از بس نق می زنم دق کنم حل بشه.
چندین وقته می چرخم1انتشاراتی پیدا کنم ازش در مورد چاپ چند تا چیز بپرسم اگر بدونید واسه1مشت اطلاعات چه بلا هایی که نیومد سرم خخخ! خودم هم باورم نمیشه. آخرش حوزه هنری رو پیدا کردم گفتن پول نباید بدی ولی باید از فیلتر های ما رد بشی و این اگر انجام بشه شاید یکی2سالی طول بکشه. انتشاراتیه دیگه هم چند تا شماره گیر آوردم که خدا خیر بده118رو یا اشتباه بود یا شماره های کتاب فروشی ها بودن خخخ داستانی بودن هر کدومشون!
دردسرتون ندم بچه ها میگن واسه چاپ1نوشته باید حدود5-6میلیون خرج کنم نمی دونم چه قدر درسته ولی همه تقریبا همین رو گفتن و من حالا شدم شبیه از اون شکلک منفی ها! من اینهمه پول ندارم الان تکلیفم چیه آیا؟
میگم بیخیال بشم هرچی می نویسم همینجا بذارم ولی رمز بهش بدم به احوال ناخوشم خوش بگذره؟
جدی هیچ خوشم نیومده. حالا من که هیچ. نه هنری دارم نه نوشتنم نوشتنه. ولی خداییش اگر1کسی عالی بنویسه و پول چاپ اثرش رو نداشته باشه باید همراه نوشته هاش بایگانی بشه و1بنده خدا که پول داره اگر کاغذ باطله هم بده واسه چاپ کارش راحت پیش میره چون پولش رو داره! خیلی دلم از این دریافتم گرفت بچه ها خیلی! به خدا دردم خودم نیستم. یعنی فقط خودم نیستم. من نوشتن هام اونهمه قوی نیست ولی اگر1کسی واقعا نوشتن هاش قوی باشه، خدایا فقط چون پول نداره؟ فقط چون5-6میلیون دستش نیست خرج انتشار اثرش کنه؟ الان گریهم در میاد!
شوخی کردم. امروز عیده من هم حال گریه کردن ندارم الان مهمون میادش زشته. ولی واقعا از این ماجرا دلگیرم. راست میگم. کاش می شد کاریش کنم! خداییش از هر طرف که نگاهش می کنم این عادلانه نیست. این عادلانه نیست!
این طوری نمیشه شما ها همینجا باشید من رفتم دزدی! فقط اندازه6میلیون ناقابل نه بیشتر خخخ!
خدایا ببخش شوخی کردم!
بیخیال. باز هم می چرخم و نق می زنم بلکه1طوری بشه. نمی دونم چی ولی1طوری باید بشه!
من برم دیگه دیر شد. راستی عیدتون هم تبریک!
شاد باشید!
سلام به همگی.
بلند شید ببینم سر صبح شنبه ای همه خوابن! شکلک1پارچ آب یخ رو تهدید آمیز تکونش میدم که یعنی می پاشم بهتون اگر بلند نشید! شکلک نگاه یواشکی به اینکه همه بلند شدن یا نه. شکلک نگاه پلید به داخل این پارچ که هیچ چی آب داخلش نبود فقط جهت تهدید ملت به کار می اومد وگرنه به هیچ دردی نمی خوره اصلا ته نداره که آب داخلش بند بشه این کلا فقط دیواره تهش کامل سوراخه اصلا ته در این پارچ موجود نیست! یوهوووو آخجون شکلک فرااااار پشت میز خخخ!
دلم خنک شد! به جان خودم کیف کردم!
خوب بیخیال کارم رو که کردم حالا بریم سراغ سگمون که هنوز سگ نشده.
بچه ها این سگه هنوز شبیه سگ نیست بریم شبیهش کنیم!
داخل این هفته هرچی فکر کردم دیدم اول پا هاش و دمش رو ببافیم دردسرش کم تره. پس اول4تا پا!
ما1تنه داشتیم که بالاش1خط باریک باز بود. درست رو به روی اون سطح بالایی که بازه، سطح زیریش رو در نظر می گیریم. این1مستطیل کامله. با4تا ضلع و4تا گوشه. ما با4تا گوشه هاش کار داریم.
یکی از گوشه هاش رو در نظر می گیریم، لمسش می کنیم، گل4-1رو که گوشه مستطیل ما رو تشکیل داده رو پیدا می کنیم، و می بینیم که1لوزیه4تاییه کوچیکه.
از1دونه از4تا دونه تشکیل دهنده این لوزی نخ رد می کنیم، و روی این لوزیه کوچیک رو2دور4-1می بافیم. شبیه بافت سر قوری.
آهایی کور نکنید دور سوم هم در کاره بابا!
پای این هاپو خان باید نوکش با رنگ متفاوت از باقیه بدنش مشخص بشه. پس دور سوم4-1پا ها رو باید1خورده بیشتر مواظبش باشیم.
مثلا من سگ رو با سفید می بافم و نوک پا هاش و نوک دمش رو سیاه یا طلایی می زنم که قشنگ تر بشه. حالا مثلا میگیم سیاه.
دور سوم4-1پا های سگ رو با2رنگ باید ببافیم. نترسید بابا واسه ما هایی که نمی بینیم هم این آسونه.
الان اول دور سوم هستیم. نخ رو لمس می کنیم می بینیم داخل نخ1دونه هست. پس واسه زدن1گل4-1ما3تا دونه لازم داریم.
اولی رو به همون رنگی که تا حالا اومدیم می فرستیم داخل نخ دست راست، دومی رو باید مروارید سیاه بندازیم داخل نخ چون میره روی نوک بافت، و سومی رو دوباره با همون رنگ قبلی مشترک می گیریم و1دونه هم پایه.
حالا گل بعدی.
این دفعه نخ رو لمس می کنیم می بینم داخلش2تا هست پس واسه زدن گل4-1بعدی ما2تا دونه باید بفرستیم داخل نخ. اولی رو مروارید سیاه می فرستیم داخل نخ دست راست، دومی رو با رنگ قبلی می فرستیم و مشترک می گیریمش. بعد هم1دونه پایه.
گل بعدی هم شبیه گل دومی.
2تا داخل نخ هست پس2تا دونه باید بندازیم. اولی رو سیاه می فرستیم داخل نخ و دومی رو رنگ قبلی و مشترک می گیریمش و1دونه پایه.
ایول به هر کسی که گفت این دور داره تموم میشه و این گل گل آخریه که باید بزنیم! ایول خودم چون مطمئنم کسی نگفت جز خودم. شکلک بالا انداختن1شیشه بزرگ آب زرشک از اون هایی که رنگ غیر مجاز هم داخلش نداره و اصل اصله!
گل آخریه این دور رو باید بزنیم.
اول نخ پایه رو از اولین دونه اولین گل این دور که درست بغل پایهمون هست رد می کنیم، بعدش نخ رو لمس می کنیم می بینیم3تا داخلش هست. پس واسه زدن گل4-1فقط1دونه لازم داریم که کامل بشه. اون1دونه رو سیاه می فرستیم داخل نخ و همون1دونه سیاه رو هم مشترک می گیریم.
حالا این دور تموم شد، یکی از پا های سگ هم تموم شد، پا سفید و نوکش سیاه شد، حالا میشه کور کرد و رفت سراغ پای بعدی که درست کنار اون یکی پا بافته میشه و میادش بالا!
ما روی مستطیل4تا گوشه یا همون4تا نوک داریم. الان روی1گوشهش1دونه پا بافتیم. درست همین کار رو روی3تا گوشه دیگهش هم انجام میدیم تا هاپو خانمون صاحب4تا پا بشه.
بچه ها دمش رو هم الان بگم یا بعدا بگم؟ موافقم بعدا میگم. تا شما ها4تا پا واسه این جناب سگ ببافید، من برم ببینم امروز این آباژوری که دیروز شروع کردم رو تمومش می کنم یا نه!
تا دفعه بعد، تمام لحظه های ایام به کامتون!
من کلیدم رو گم کردم!
سلام.
سلام پریسای دیروز ها! حالت چه طوره؟ هوات؟ لحظه هات،
آرزو هات، هوات!
بگو ببینم الان دقیقا کجایی؟ کجای گذشته های سراب شده که رفتن و از جنسِ خاطره شدن؟ بگو ببینم تا کجا میره بالا جنسِ خاطرات؟ سبک بال می پری یا نه؟ چه قدر فاصله باقی مونده از تو تا خورشید؟ خورشید. آخ خورشید. اگر بدونی دلم چه قدر تنگ شده براش، برات، براتون!
برام بگو از روز هایی که رفتن. روز هایی که دیگه در هیچ کجای این امروز های سرد و بی خورشید نیستن تا بشه پیداشون کنم. بگو از شب هایی که مهتابن و به رنگِ رویا های پر ستاره. برام بگو از هوای آسمونه تو.
راستی! هنوز از اون کمدِ فسقلی واردِ دنیای رویا و قصه ها و عروسک ها میشی یا نه؟ هنوز عروسک ها دست هات رو می گیرن می برنت یا نه؟ هنوز زمان هایی که تنهایی، خودت و شب هات، عروسک ها جون می گیرن و با خودت، فقط با خودت هم کلام، هم صحبت، هم پرواز میشن یا نه؟ می دونم که میشن! می دونم که میشید! خوش به حالت!
از اون شب هایی که همیشه حسرتش رو داشتی حالا من زیاد دارم. 1عالمه شب که خودم هستم و شب ها. خیلی زیادن اگر بدونی! ولی این شب ها شب های تو نیستن. شب های اینجا، شب های امروز فقط شب هستن! فقط شب و دیگه هیچ! بدونِ لبخند، بدونِ رویا، بدونِ در! اون درِ یواشکیه آشنای عزیز!
دری رو به بهشت! ببینم! در هوای اونجا که هستید، همون بهشت، بهشتی که زمانی تمامش توی دلم جا می شد، همون بهشتی که زمانی تمامِ خودم با تمامِ خواستن های بی انتها و آرزو های محالم داخلش جا می شدم، هنوز گوشه ای از خاطری هست که رنگی از من هم باشه؟ هنوز در تهِ نگاهِ شفافِ هیچ عروسکی طرحی حتی محو، حتی ناپیدا، حتی ناموجود، از کسی که من هستم زنده هست؟ هنوز بینِ پریدن هاتون، بینِ رویا هاتون، بینِ جشنِ پری هاتون، هیچ نفسی هست که تهش شاید یادی از من باشه؟ به نظرم نیست. نیست!
نیست!
ارکیده و آویشن رو یادته؟ برگشتن اینجا. داخلِ کمدِ لباس های من. ولی ساکتن. خاموش! بیجون! سرد! شبیهِ عروسک! فقط عروسک و دیگه هیچ!
بذار1خورده بخندی!
دیشب از تمامِ جهان بریده بودم. حسِ غریبیه این لعنتی! حسِ تک موندن! جدا موندن! جا موندن! نفرتی از جنسِ دودِ1آتیشِ کهنه، سنگین، آشنا و تاریک از همه چیز و همه چیز. رفتم بیرون. دلم همراه نمی خواست. دلم توقف هم نمی خواست. رفتم و طولش ندادم و سریع برگشتم. ولی چیزی عوض نشد. جز اینکه حس کردم4دیواریه امنم رو بیشتر دوستش دارم.
بلند شدم درِ کمد رو باز کردم و به کاورِ اون2تا دست کشیدم، نوازششون کردم، نازشون کردم، به یادِ گذشته هایی که دیگه نبودن، دیگه نیستن، باهاشون حرف زدم، حتی رفتم داخلِ کمد پیششون بلکه بیدار بشن و باز ببرنم به دنیای خودشون. ولی اون ها خواب بودن. سرد و ساکت با چشم های باز و عروسکیشون فقط نگاه می کردن. نگاهی که نگاه نبود.
حتی از اون ها هم جا موندم!
چه دردناک بود این تصورِ تاریک!
بغلشون کردم. سرم رو گذاشتم روی شونه هاشون. لای مو های صافشون پنهان شدم و یواشکی گریه کردم. گریه ای که این اواخر دیگه نمیاد. باز باهام قهر کرده اشک! گاهی شبیهِ دیشب میاد ولی یواشکی. شاید هم دیشب به واسطه آشناییه عروسک ها بود که حاضر شد به دادم برسه. نمی دونم! دیگه اعتبار ندارم. حتی در محضرِ اشک!
داخلِ اون کمد رو هرچی گشتم دری نبود پریسا! فقط چوب بود و1عالمه لباس که داخلِ کاور هاشون آویزون بودن اون بالا و عروسک های شیرینم که سرد بودن و ساکت!
کجایید عروسک های من! محضِ خاطرِ خدا بیایید از این جهانِ سرد و واقعیه لعنتی ببریدم! به خدا دیگه تحملِ نفس کشیدنه هوای تاریکش کارِ من نیست! خسته شدم! داغون شدم بیایید نجاتم بدید! من جهانِ خودم رو می خوام. جهانِ خودمون رو می خوام! جهانِ رویا های یواشکی. جهانِ جنگ های دیو و پری. جهانِ پیروز شدن های خوب به بد. جهانِ عزیزِ خودم! من جهانِ خودم رو می خوام که خسته از واقعیت های کثیفِ این بیرون بهش پناه ببرم. پس کجاست اون درِ آشنای من؟
اون زمانی که در عالمِ بی خبریه خودم، آرزوی امروز ها رو داشتم، به خدا نمی دونستم در عوضِ به دست آوردنِ امروز هام چی از دست میدم. نمی دونستم به امروز ها که برسم، به زمانی که هر جا دلم می خواد برم، هرچی دلم می خواد بخرم و هرچی دلم می خواد انجام بدم، دیگه شما ها نیستید! دیگه خودم نیستم! دیگه اون درِ آشنای عزیز نیست که به روی من باز بشه!
حاضرم تمامِ امروز ها رو بپردازم در عوضِ پس گرفتنِ کلیدم! کلیدی که ببردم به دیروز هام. کلیدی که وصلم کنه بهت پریسا! پریسایی که پریسا نبود! با دست داستان های مسخره می نوشت و پاره می کرد و دلش1سیستم می خواست شبیه اینکه الان توی بغلم هست. دلش اینترنت می خواست و گشتن هاش! دلش… آخ خدا تمامش مالِ خودت! عوضش دیروز هام رو بهم پس بده! خدایا این جهانت مالِ خودت فقط کلیدم رو بهم بده! کلیدی که در جریانِ رفتن هام و رسیدن هام خاطرم نیست کجای جاده افتاد و گم شد!
من کلیدم رو گم کردم! من جهانم رو گم کردم. من خودم رو گم کردم!
آهایی فرشته های یواشکیه جهانِ ناپیدا! من کلیدم رو می خوام! شما رو به شفافیتِ تمامِ رویا های آسمونی، شما رو به بلندای پرواز هاتون، شما رو به تمامِ تابش های تمامِ ستاره های آسمونه تمامِ قصه ها، اگر کلیدم رو پیدا کردید، بهم پسش بدید. اگر در پیچ و خم های بی شمارِ فرعی های ممنوع و تاریک، کلیدی رو پیدا کردید که زیرِ غبارِ فراموشی جا مونده، بدونید که1پریسای تاریک، سراسر تاریک، با تمامِ چیزی که شاید از دلش باقی مونده باشه، منتظرِ پیدا شدنِ کلیدشه. منتظر، خواهان، خسته!
امشب حسابی هوام هوای انتظاره. امشب نوشتن هم چندان یار نیست برای آرامش گرفتنم! امشب هواییه هوای دیروز هام!
میرم دعا کنم. شاید امشب دعا تخفیف بده این توفانِ بی صدای تاریکم رو!
پری های از جنسِ خاطره های آسمونیه دیروز های عزیزِ من! اگر شد، اگر خواستید، اگر تونستید، بینِ سبکی های جهانی که زمانی جهانِ من بود، خاطره تاریک و سنگینِ پریسا رو به یاد بیارید! خاطره ای که از بس غبار گرفته دیگه هیچ کجا نیست! خاطره ای که جنسش از جنسِ خاطرِ شفافِ شما ها نیست! خاطره ای که دیگه نیست!
کاش به خاطرتون بیاد بلکه دلی از جنسِ دل های شیشه ایه عروسک ها تنگش بشه! شاید1نفسِ عروسکی هنوز بتونه بگه آه یادش به خیر بیایید1دفعه دیگه امتحان کنیم بلکه بشه نجاتش داد! شاید…
به امید دیدار!
سلام به همگی.
بچه ها اگر بدونید چه هوایی شده هوای اینجا! صبح اومده و یعنی صبحش آی صبحه! از اون هوا ها که فقط هوای پروازه و سفر و…
آخ سفر باز یادم افتاد بچه ها کم مونده گریه کنم.
این روز ها پشت سر هم موقعیت سفر برام پیش میاد و من پشت سر هم باید بگم نه چون کل خونواده محترم من میگن نه! اون هم کجا! مشهد! تو رو خدا دلم پرواز می کنه بره! مخصوصا این آخرین موقعیت رو که همین دیشب ازش مطلع شدم.
1دوست عزیز بهم گفت با دوست های عزیز دیگه میرن و گفت اگر می تونم بهشون اونجا ملحق بشم. خدایا کاش می شد ازت بخوام درستش کنی. جواب رو می دونستم ولی باید می پرسیدم.
-باز هم تو شروع کردی دختر جان؟ نمی خوایی بس کنی؟
-مادری! ببین از این موقعیت ها چند تا واسهم پیش اومد و ردش کردم؟ یعنی کردی؟ این یکی رو اجازهش رو بده دیگه!
-نه! این یکی رو هم میگم نه!
-ولی من این1مورد رو واقعا می خوام. دوست هایی رو اونجا می بینم که حسابی دلم دیدنشون رو می خواد.
-همون هایی نیستن که وقتی حالت بد بود اسم هاشون رو می بردی؟ اون ها هستن عزیز های تو که می خوایی ببینی؟
سعی کردم اجازه ندم یخ کردنم رو بفهمه. نمی دونم موفق شدم یا نه چون اگر هم فهمید به روی من نیآورد.
-ای بابا مادری خخخ! اسم؟ کدوم اسم؟ من اسم کی ها رو بردم؟ عجب حرفی!
-خیال می کنی1 دستی می زنم؟ برو از برادرزادهت بپرس اسم ها رو بهت بگه. نشون به اون نشون که2تا بودن. یعنی بیشتر بودن ولی این2تا رو خیلی می گفتی. جفتشون هم…
خواستم بگم اگر راست میگی اسم ها رو بگو لازم نشد. خودش گفت و توضیح داد اگر از جیگیلک کوچولوم هم بپرسم همین2تا رو تحویلم میده. بچه ها خدا نصیب کافر نکنه اگر بدونید چه حالی شده بودم خخخ! خدا ضایع نکنه هیچ بنده ای رو! جدی چی باید می گفتم داشتم از خجالت آب می شدم می رفتم داخل زمین اصلا تصور نمی کردم اوضاع اینهمه خیت باشه خخخ شکلک آتیش از شدت فشار این ضایع شدنه که توصیفش رو بلد نیستم.
سعی کردم از تک و تا نیفتم.
-اون ها که اسم بردی رو نمیرم ببینم این ها اون ها نیستن. به جان خودم. اجازه بده برم مادری!
-چه فرقی می کنه دختر جان! اون2تا نیستن2تای دیگه هستن که دفعه بعد می افتی روی دست من و اسم این ها رو می بری. نه نمی خواد تو جایی بری آخر تابستونی مشهد هم شلوغه تو هم که شب و روزت مشخص نیست چه جوریه اونجا حالت سر و ته بشه ما دستمون بهت نمی رسه تا برگردی من دیوونه میشم.
-به خدا من طوریم نیست مادری رو به راهم چیزی نمیشه ببین امام رضا چند دفعه دعوتم کرد و تو ردش کردی من باید برم اجازه بده برم!
-تو دیگه بچه نیستی که بخوام با قهر و دعوا مانعت بشم. اگر دلت می خواد بری برو. ولی من موافق نیستم. دیگه با خودت.
دیگه بحث بی فایده بود. مادرم با جمله آخرش تیر آخر رو زد و خلاص. می خوایی بری برو ولی من موافق نیستم. دیگه نمی شد کاریش کرد. اگر هم می شد من بلد نبودم و نیستم. بدون موافقت مادرم رفتنی نیستم. همیشه همین طور بودم هنوز هم هستم. خیلی ها بهم شدیدا ایراد گرفتن که پریسا با این سن و سالت هنوز از مامانت اجازه می گیری؟ مایه خنده خیلی ها شدم که این رو باش اگر تو بچه داشتی الان باید پسره رو سربازی می فرستادی دختره رو هم یادش می دادی واسه خواستگار هاش چایی ببره اون وقت هنوز میگی اجازه مامان من آب بخورم یا کوفت بخورم! و…
خیلی گفتن و خیلی هم میگن ولی من عوض نشدم و راستش درست هم نمی دونم عوض بشم. به نظرم مادر ها ارزشش رو دارن که تمام عمرمون ازشون اجازه بگیریم. داخل1روایتی شنیده بودم امر مادر امر خداست. بچه بودم که این رو شنیدم. هنوز در خاطرم مونده و هر جا که مادرم رو دور می زنم و یواشکی1کاری که موافقش نیست رو انجام میدم و بلا سرم میاد با خودم میگم امر خدا رو نبردم نتیجهش شد این!
بچه ها خیلی دلم گرفت من واقعا دلم رفتن به این سفر رو می خوادش. مخصوصا این مورد دیشبی رو. یعنی واقعا باید بیخیالش بشم؟ شاید واقعا به صلاحم نباشه نمی دونم. من واقعا نمی دونم پس سپردم به خدا.
خدایا اگر مصلحته خودت درستش کن اگر هم نیست که نیست دیگه چی بگم! درسته که به بنده هات عقل دادی خودشون گیر هاشون رو حل کنن ولی من واقعا گیر کردم. نه می تونم نه می دونم اصرارم درسته یا نادرسته.
از حال خودم در ماه هایی که گذشت آگاه بودم ولی تازه دیشب از صحبت های مادرم فهمیدم که واقعا بد بودم. به نظرم با توجه به چیز هایی که ازم دیدن حق دارن بترسن از سفر رفتن هام. تمام این ها درسته ولی… بچه ها! این سفر رو دلم می خوادش باید چه مدلی قانعش کنم که نخوادش؟
مغزم کلید کرده بچه ها نمی دونم واقعا دیگه حرف برای توضیح و توصیف خاطرم نیست بنویسم. مادرم زنگ زده که نمیرم پیشش آیا؟ گفتم باشه. گفت میره بازار میادش اینجا با هم بریم. گفتم باشه. گفت زنگ می زنه آماده باشم. گفتم باشه. نمی دونم سیستمم رو هم ببرم یا فقط1بسته مروارید بردارم اونجا ببافم. می خوام واسه2تا دوست عزیز چند تا یادگاری ببافم. نمی دونم کی و کجا روی خاک خدا می بینمشون ولی من می بافم اگر هم رو دیدیم میدم بهشون اگر هم خدا نخواست پست می کنم برسه دستشون. ولی میگم که! چیزه! این سفر! کاش می شد!
بسه دیگه نمی خوام بنویسم دیگه حسش نیست.
شاد باشید و شبیه من گیر نکنید!
این روز ها مدلم اینه!
سلام به همگی.
بچه ها هوا اینجا داره یواشی یواشی میره رنگ پاییز بشه. به نظرم موافق نباشم ولی بابا زمان توقف نداره. هرچی التماسش کردم1خورده یواش تر برو فقط خندید و دستم رو گرفت و گفت بیا باباجون جا می مونی بیا بریم جلو از پاییز رد بشیم بریم طرف1بهار دیگه! چی می شد بهش بگم آیا؟
این روز ها داخل خیال های در همم انگار سمساری راه افتاده. همه چیز پیدا میشه خخخ! از خیال های منفی و مثبت بی سر و ته بگیر تا افکار دردسر سازی از مدل اسمش رو نبر که نه اینجا میشه بگم نه هیچ کجای دیگه که گرفتارم می کنه!
از بس حرف واسه گفتن دارم بزنم موندم اول به چی گیر بدم و این تراکم باعث میشه کلا سری موضوعات توی نظرم رو بیخیال بشم. من همیشه همین مدل دیوونه بودم هنوز هم هستم. مثلا کتاب خوندن دوست دارم ولی اگر1دفعه1دسته کتاب گیرم بیاد هیچ کدوم رو نمی تونم بخونم و می بینی6ماه گذشت من اصلا پوشه کتاب ها رو باز نکردم آخرش هم حذفش می کنم بدون اینکه خاطرم بیاد چی داخلش بود و حذف شد ولی اگر همون کتاب ها تکی تکی برسه دستم مثل بچه آدم میرم می خونمش و واسه کتاب بعدی نق می زنم. شکلک بسیار دیوونه با ابعاد متعدد از دیوونگی های معمول و غیر معمول.
در همه موارد همین مدلی هستم. فیلم ها و کارتون هایی که دوستشون دارم، وظایفی که باید انجامشون بدم و حتی کار هایی که عشق می کنم از انجام دادنشون.
واسه همین هم میرم به سایت آقای عباسی می گردم1سری کتاب که دلم می خواد بخونم پیدا می کنم فقط1دونهش رو دانلود می کنم می خونم بعدش میرم1دونه دیگه دانلود می کنم و همین طور تا آخر.
مادرم حسابی سرما خورد و رسما داغون شد. به نظرم عاقبت ازش دریافت کنم این جناب ویروس رو که امیدوارم خدا نسلش رو ببره1جای دیگه. هنوز که نگرفتم ببینم کی ویروسه خاطرش میاد به من گیر بده!
امروز زده بود به سرم رفتم تقویم برداشتم تمام تعطیلات خودم از مهر تا آخر اسفند رو شمردم57روز شد. هرچی گشتم3روز دیگه پیدا کنم بشه60تا رند در بیاد نشد. شکلک دیوونه بسیار نامتعارف.
این گوشی هم هر2دقیقه1دفعه نق می زنه از جنس اعلام پیام های واتساپی و میره که حرصم رو از اعماق انجماد بکشه به سطح ولی هنوز موفق نشده. به توضیح رفیق وفادارم جناب ایسپیک گوشیم که خدا ازم نگیردش، فعلا از جایی یا کسی که لازم باشه پیامش رو باز کنم بخونم چیزی نیست پس لازم نیست بلند شم ببینم حرف حسابش چیه. حس واتساپ باز کردن که اومد مکالمات باز نشده رو هر کدوم1دفعه باز می کنم دوباره می بندم خوانده نشده ها از آک بودن در میان و میشن جزو خوانده شده ها و حله. سر جمع5دقیقه هم زمان نمی خواد پس نق های گوشیم رو بیخیال اون پیام ها هم بذار جمع بشن تا همه رو1جا باطلشون کنم خیالی نیست.
شکلک شونه بالا انداختم یعنی به جهنمِ تاریک که از نظرت نامتعارفم. این مدلی دلم می خواد باشم درست همین مدلی.
دیروز در آرامشی از جنس بی حسیه هرچی شد به جهنم، واسه مادرم جریان اون خرید آخریم رو گفتم. بنده خدا مونده بود چی بگه. موافق نبود موافق هم نیست ولی قبلش در مورد منطق و حریم و1سری مزخرفات دیگه اون قدر گفتیم و گفتیم که اگر بهم معترض می شد زیر تمام تأیید های این چند روز اخیرش می زد درضمن من هم کار خودم رو کرده بودم پس دیگه حرفی واسه گفتن نبود ولی ایشون در عین حال گفت که شخصا با این مدل ماجرا ها موافق نیست و نیست و نیست و این چیز ها کلا درست نیست و نیست و نیست و آرامشی که این مدلی کسب بشه تلقینیه و واقعی نیست و اصلا آرامش نیست و درست نیست و…
عادل1دفعه وسط ماجرا زنگ زد و بحث قطع شد ولی حالا مادرم می دونه و من هم نمی فهمم واسه چی عجیب دلم گرفته از اینهمه بد بودن خودم در حق مادرم. همیشه گفتم که برادرم فرزند بهتری واسهش بود کاش من هم می شد شبیه برادرم می شدم برای مادرم. برای خونوادم و برای خدا. اون دلش هم از مال من پاک تره. به نظرم خدا بنده هایی از مدل برادرم رو به بد جوهر های پدرسوخته ای شبیه من ترجیح بده. کاش می شد من هم شفاف و سر به راه بودم! کاش می شد!
از بچگیم که خاطرم میاد همیشه پدرسوختگی داخل خونم می چرخید و گاهی چنان ناکسی هایی به سرم و در عملم ظهور می کرد که خداییش از هیچ بچه ای نمی شد تصورش کرد.
مثلا نمی دونم واسهتون گفتم یا نه که1دفعه همه بزرگ تر های فامیل از خاله ها گرفته تا زن دایی و خلاصه همه خونه مادر بزرگه جمع بودن ما بچه ها هم بودیم نمی دونم چه مراسمی بود داشتن لوبیا و سبزی و از این چیز ها پاک می کردن و خمیر رشته درست می کردن و از این تشکیلات واسه به نظرم آش پختن داخل1مراسم و ما بچه ها هم طبق معمول مشغول شیطنت و اذیت کردن بودیم و با لولیدن زیر دست و پای بزرگ تر ها پدرشون رو در می آوردیم. این وسط من زد به سرم که تلافیه خاطرم نیست چه دردی رو سر یکی از پسر دایی هام در بیارم. شاید هم اصلا تلافی در کار نبود و فقط شیطون به جلدم رفته بود که اذیتش کنم و1تفریحی کنم که در جریانش چند نفر در1زمان اذیت بشن و من به چند تا چیز1جا بخندم.
به بچه ها گفتم بیایید از این3تا پله که می خوره به حیاط بپریم پایین هر کسی بلند تر پرید برنده. اون طفلکی ها هم قبول کردن و هرچی مادر هامون گفتن نکنید من بچه ها رو پر می کردم و بچه ها هم از خدا خواسته همراهم زدن به دل خطر. به اون پسر داییه طفلکیم که واسه پیاده کردنه هدف منفیم در نظرش گرفته بودم گفتم مجتبی تو کم می پری داداش هات و پسر خاله ازت می برن بیا من کمک کنم زیاد بپری. نوبتت که شد لب پله ها وایستا من میام پشت سرت1چیزی بلدم کمکت می کنه از همه بیشتر بپری. اون طفل معصوم هم باورش شد کلی هم ذوق کرد و گفت باشه.
خلاصه نوبتش شد و رفت لب سکو که بپره وسط حیاط من هم رفتم پشت سرش گفتم حالا من می شمارم هر زمان گفتم3تو با تمام زورت بپر. بچه ها نفس ها رو حبس کرده بودن1نفرشون هم تردید نکرد که تو می خوایی چه غلطی کنی! بچه های معصوم که شبیه من نبودن. شفاف بودن و فرشته.
زن دایی وسط حیاط نشسته بود روی حصیر1مجمعه خیلی گنده گذاشته بود جلوش پا هاش رو دراز کرده بود2طرف مجمعه داشت1عالمه حبوبات پاک می کرد حسابی هم خسته شده بود. حبوبات زیاد بود و مجمعه بزرگ بود و این بنده خدا نفهمیدم واسه چی ظرف جدا نگرفته بود و داخل همون مجمعه حبوبات پاک شده رو می فرستاد1طرف و سنگ ریزه ها رو جدا می کرد می ذاشت1گوشه دیگه مجمعه و حبوبات پاک نشده رو هم داخل همون مجمعه کوه کرده بود و خلاصه تمام کارش داشت داخل همون1مجمعه پیش می رفت. خیلی طول کشیده بود ولی داشت پیش می رفت.
خلاصه! من پشت سر مجتبی ایستادم و اون آماده پریدن و مطمئن از برنده شدنش داشت از هیجان دیوونه می شد. طوری که خودش حس نکنه دست گذاشتم پشت لباسش و شمردم. 1، 2، 3. و درست زمانی که اون پرید من هولش دادم پایین!
مجتبی نپرید. پرواز کرد. خداییش خیلی بیشتر از پرش بقیه رفت ولی به جای اینکه عمودی روی پا هاش بیاد پایین افقی اومد پایین و صاف هم ولو شد وسط مجمعه مادرش و تمام زحمت های از صبح تا اون لحظه مادرش در1ثانیه به باد رفت و حبوبات داخل مجمعه اعم از پاک شده و پاک نشده و البته سنگ ریزه ها و آشغال های استخراج شده همه1سره شد و این اتفاق چنان سریع پیش اومد که مادرش1لحظه شوکه به داخل مجمعه خیره مونده بود که1دفعه از نتیجه کارش کاملا پاک شده و بچهش وسط ویرانه های داخل مجمعه ظاهر شده بود.
زن داییه بیچاره من اولین و ساده ترین راه رو واسه تخلیه حرص و خستگی های بی نتیجهش رفت. نفهمیدم اول گریه مجتبی بود که بر اثر سقوط رفت هوا یا اول کتک مادرش بود که نوازشش کرد. به نظرم جفتشون هم زمان اتفاق افتادن. مجتبی هم زمین خورد هم کتک. بچه ها تا چند دقیقه بعدش هنوز مونده بودن چی شد. بزرگ تر ها مشغول آروم کردن مادر و بچه بودن. حبوبات باید دوباره پاک می شد و کار حسابی عقب افتاد به طوری که همه باید خیلی سریع تر می جنبیدن بلکه کار سر موقع انجام بشه و دسته جمعی برن کمک زن دایی و بشینن پای پاک کردن حبوباتی که1دفعه پاک شده بود و دوباره باید از اول پاک می شد. مادر ها بچه ها رو حسابی دعوا کردن که پدرسوخته ها مگه نگفتیم این طوری بازی نکنید! بچه ها گناهی شدن مادر ها هم همین طور و کلا ماجرا واسه همه حسابی سخت شد. واسه همه جز من. وسط این گیر و دار کسی تردیدش به من نرفت و محض خاطر خدا1نفر از بین اونهمه شاهد هم سن و سال خودم به سرش نزد که واسه بزرگ تر ها بگه بابا واسه چی ما رو متهم می کنید تقصیر این بودش که همچین افتضاحی بالا آورد!
من بعد از1دل سیر تماشا، رفتم داخل دستشویی و اون قدر خندیدم که کم مونده بود خفه بشم.
اعتراف می کنم همین حالا هم که دارم این رو می نویسم وسطش بار ها و بار ها از شدت خنده متوقف شدم تا بتونم ادامه بدم.
1دفعه هم نصفه شب پسر خاله کوچیکم رو چنان ترسوندم که با تمام وجودش ترسید و با تمام زورش جیغ بلند و کشداری کشید اون هم درست بیخ گوش مادر بزرگ و پدر بزرگم که جفتشون به شدت از خواب پریدن و بچه بیچاره از ترس داشت روانی می شد و مادر بزرگم مجبور شد سریع برسوندش دستشویی و بچه چنان ترسیده بود که مادر بزرگه مجبور بود بره داخل دستشوویی دست بذاره پشت کمر بچه تا این طفلک بتونه بدون ترس بشینه خودش رو تخلیه کنه. پدر بزرگم حسابی حرصی شد و بچه رو حسابی دعواش کرد، مادر بزرگم حسابی از جیغ بچه ترسید و کم مونده بود سکته کنه، بچه بیچاره از ترس از خودش بی خود شده بود و من خودم رو زده بودم به خواب و زیر پتو داشتم از ته دل می خندیدم و پدر بزرگم با اعتقاد کامل به مثبت بودن من و فتنه بودن پسر خاله من رو با تمام قوای کلامش می زد توی سر اون و چه خوشی می گذشت به من!
1دفعه دیگه هم… به نظرم باقیش بهتره بمونه واسه دفعه های بعد.
خلاصه اینکه من از بچگی جوهرم جوهر نبود نکبت بود هنوز هم هست. بچه ها واسه چی این طوریه آیا؟ مگه نه اینکه خدا تمام بنده هاش رو پاک آفریده و پاک می فرسته به دنیا؟ پس واسه چی من اینهمه نکبت بودم و هنوز هم گاهی1جا هایی اون چنان بدجنسی هایی به سرم می زنه که به نظرم خود ابلیس هم فحشم میده که در اختراع شرارت روی دستش زدم؟ این آخریش هم خیلی جدیده کاش از سرم بپره اگر انجامش بدم وااااییی!
نکنه منتظری جزئیاتش رو اینجا بنویسم! اگر این طوره پس تو هم خیلی از خودم عاقل تر نیستی خخخ!
معذرت حس خوش زبونی این روز ها نیست. نمی دونم فعلا مدلم اینه. خیال هم ندارم سعی کنم عوض بشه. بذار همین مدلی باشه تا خودش بره. خدایا کمکم کن!
باز هم نق دارم بزنم ولی خسته شدم می خوام برم باقیش باشه بعد. این رو ویرایش کنم ببینم چند درصدش می مونه واسه انتشار.
من فعلا رفتم.
شاد باشید!
سلام به همگی.
هنوز حسش نیست ولی نه مثل اینکه1خورده هست خخخ!
صبح شنبه ای حسش بی خود کرده نباشه! ای بابا! اوخ یادم رفت باز پراکنده گفتم! بریم سراغ این جناب هاپو که نصفه سیبیل افتاده اینجا!
خوب کجا بودیم؟ بالای دیوار چیز یعنی بالای تنه سگه.
ما تنه رو بافتیم حالا باید جلوش رو که باز مونده ببندیم.
اون3تا ضلع رو که ردیف آخر دیوارمون شده بود، گل آخریش رو برعکس می زنیم. یعنی به جای اینکه1دونه داخل راست دومی مشترک بگیریم، 1دونه داخل چپ و دومی رو مشترک می گیریم. حالا ما کجا هستیم؟ روی قله فتح! نه ببخشید اشتباهی رفتم1پست دیگه. روی نوک ضلع دیوارمون هستیم.
راست دست ها! حالا باید جای نخ ها رو عوض کنیم. یعنی نخ دست راستی رو بگیریم دست چپ و نخ دست چپی رو بگیریم دست راست. چپ دست ها اینجا خوش به حالتون میشه و خوش به حالتون خخخ!
بچه ها باید روی لبه ضلع آخریمون، دقت کنیم! روی لبه فقط ضلع آخریمون نه کل ردیف آخریمون! فقط همین1ضلع از3ضلعی که روی دیوارمون بافتیم، باید روی لبه این1ضلع برگردیم. یعنی1دور4-1ببافیم و بریم طرف محل تلاقیه2تا ضلع دیوارمون. خوب واسه همین گفتم جای نخ ها عوض دیگه! الان واسه چی تماشام می کنید؟ مسابقه هر که زود تر به نوک ضلع برسه! 1، 2، 3! بریم!
اول! من رسیدم آخجون!
ووویی بچه ها کسی می دونه من واسه چی امروز اینهمه اشتباه می نویسم آیا؟ ببخشید این هم صحبت متفرقه بودش ولی زنگ تفریح لازمه دیگه ترکیدم از بس حرف نمی زنم تازه پشت سر هم اشتباه هم تایپ می کنم باید برگردم اصلاحش کنم نمی دونم واسه چی! یادم باشه این که تموم شد برم بگردم حواسم رو نمی دونم از کجا جمعش کنم!
آهان سگه! ببخشید!
ردیف روی لبه رو بافتیم و رسیدیم به نوکش. یعنی جایی که اگر قرار بود دیوارمون بلند تر بشه باید بافتمون رو روی لبه ضلع بعدی ادامه می دادیم. ولی ما دیوار نمی خواییم. قرار بود جلوی تنه هاپو خان رو ببندیم. پس زمانی که به محل تلاقیه2تا ضلع رسیدیم، بعد از پایه گرفتن آخرین دونه این ضلع از لبه اول، 1دونه پایه دیگه هم می گیریم. یعنی نخ پایه رو از داخل اولین دونه لبه ضلع بعدی هم رد می کنیم.
حالا3تا داخل نخ داریم. پس1دونه مشترک می گیریم و به روال گذشته1دونه پایه از بغل. لمسش می کنیم و متوجه میشیم که روی شروع لبه ضلع دومی هستیم.
می بینیم که دیوارمون به طرف داخل خم شده. چه خوب ما هم همین رو می خواستیم!
دوباره همین ردیف رو1دفعه دیگه بر می گردیم. یعنی روی لبه این ردیف جدید هم1ردیف دیگه می بافیم تا برسیم به لبه ضلع آخریمون. همون جایی که اولش بودیم.
1دفعه دیگه جای نخ ها عوض!
داخل نخ2تا هست. یکیش مشترکی بود که گرفته بودیم، دومیش پایه ای که از ضلع دومی گرفتیم. داخل نخ پایه1دونه می فرستیم و دومی مشترک و با اون یکی نخ1دونه پایه از لبه همون ردیفی که تازه بافتیم می گیریم و همین طور میریم تا برسیم به نوک ضلع.
حالا2تا ردیف از سینه هاپو رو رفتیم. مونده1ردیف دیگه. بابا خوب مربعمون در زمان شروع3در3بودش دیگه! یعنی چی آدم رو گرفتار تردید نسبت به گفته های خودش می کنید! عجب گیری کردم!
این دفعه هم گل آخری از این ردیف جدیدمون رو برعکس می زنیم. یعنی1دونه داخل چپ، دومی مشترک، پایه هم بی پایه. ردیف تموم شد اومدیم بالا پایه نداریم بگیریم که!
ردیف آخریه و باید سینه رو ببندیم.
کی اتصال2تا لبه دیواره جعبه جواهر رو یادشه؟ خود خودم! ایول خودم! اصلا اول و آخرش خودم! فقط خودم! سر صبحی آب زرشک خوردنم نمیاد ول کن حسش نیست!
شبیه اتصال2تا لبه دیوار جعبه جواهر، 1دونه داخل نخی که به طرف بیرونه می فرستیم، حالا2تا داخل نخ هست، حالا همون نخی که1دونه داخلش فرستادیم رو از اولین دونه لبه ضلع رو به رویی رد می کنیم.
نخ ها درست رو به روی هم هستن. هر2تاشون1دونه از لبه های ضلعی که روشون هستن داخلشون دارن و1دونه مروارید آزاد وسطشونه که2تا ضلع رو به هم متصل کرده. باید این2تا ضلع رو با گل های4-1به هم متصل کنیم.
داخل نخ3تا داریم. 1دونه مشترک می گیریم و2تا نخ رو هر کدوم از دونه های کناریشون روی لبه های ضلع هایی که نخ ها روشون هستن رد می کنیم.
باز هم3تا داخل نخ داریم. 1دونه مشترک می گیریم و باز هم2تا نخ ها رو از داخل دونه های کناریشون روی ضلع هایی که هر کدوم از نخ ها روشون هستن رد می کنیم.
ادامه میدیم تا زمانی که به آخر ماجرا یعنی آخر کار می رسیم. جایی که ضلع تموم میشه و دیگه نخ ها دونه ای کنارشون نیست که از داخلش رد بشن.
جفت نخ ها رو خلاف جهت هم از دونه ای که روی نوک دیواره رو به روی نخ هاست رد می کنیم و بعد کور می کنیم و حالا ما چی داریم؟ آفرین1مکعب مستطیل که همه طرفش بسته شده جز1ردیف از بالای1ضلعش که گردن جناب سگ باید ازش بزنه بیرون.
خیلی خوشگله من که خوشم میاد ازش!
فقط موندم الان اول گردنش رو بریم که شما ها راحت تر باشید یا شبیه خودم تقلب کنیم و اول بریم سراغ پا هاش و دمش که بعدا دردسر نشه. خوب1هفته زمان دارم بهش فکر کنم بلکه به نتیجه برسم. البته شاید.
بچه ها دستم خسته شد از بس بافتم من رفتم آب زرشک شما هم تمرین کنید تا هفته بعد.
ایام حسابی به کامتون از حال تا همیشه!