دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بین خواب و بیداری

سلام به همگی.
عجب خوابم میادش!
بچه ها امروز به طرز عجیبی مثبت و آروم گذشت. من1دونه گل صورتیه به نظر و رأی بینا ها خیلی قشنگ با مروارید بافتم که اصلا اذیتم نکرد و خیلی سریع بافته شد، در جوار مروارید و موزیک و کارتون همه چیز بسیار آروم سپری شد، تمرین پیانوی فردام رو نکردم و این افتضاحه، بعد از ظهر رفتم خونه نگین و با1فرشته کوچولو که اونجا بود چنان چفت شدیم که نگین از حیرت داشت منفجر می شد و می گفت عجب پریسا تو با بچه جماعت نمی پریدی یعنی بچه ها معرفت داشتن بیان طرفت ولی تو اهل تحویل گرفتنشون نبودی چی اینهمه شدید عوضت کرده و من فقط همراه اون فرشته کوچولو می خندیدم و از بس شلوغ کردیم بابای بچه رو نذاشتیم بخوابه و خلاصه به نظرم حسابی به اون جوجی خوش گذشت تا بقیه مهمون ها هم اومدن و کلی نشستیم و حرف زدیم و من با بچه بازی کردیم و از بساط صاحب خونه که وسایل شرکت بادران می فروخت عطر و از این چیز ها خریدیم و خندیدیم و الان که اومدم خونه به نظرم میاد امروز شبیه جریان آروم و ملایم آب1رودخونه آروم سپری شده رفته.
ادامه میوه خشک کردن هام رو از سر گرفتم، جواب چند تا کامنت که اینجا بی جواب مونده بود رو دادم، تلفنی با یکی از عزیز ترین رفیق هام که تصور نمی کنم دلش بخواد اسمش رو اینجا بنویسم صحبت کردم، در جریان مکالمه مون2تا از مسخره ترین گیر های ذهن و روانم رو واسهش گفتم و آماده شدم که از خنده بترکه ولی اون نخندید و کلی ته دلم آروم تر شدم، در عوض بهم گفت دقیقا این مشکلم رو می دونسته و میشه چند تا راه رو برای حل کردنش امتحان کرد و اگر بخوام در جریان اقدام برای حل کردنش بیرون نمیره و کنارم می مونه، بهش گفتم می خوام که بمونه و نمی دونم حسش از این گفتنم چی بود، ولی خودم انگار خاطرم کلی جمع شد، چند تا مثال در مورد گیرم بهش زدم و اون گفت تمامش رو خودش می دونه و بهم در مورد همراهیه خودش باهام در صورت لزوم خاطر جمعی داد، شاید هرگز لازم نشه و امیدوارم که لازم نشه ولی همین اندازه که1کسی میگه اگر لازم شد ما هستیم باور کنید که1جا هایی کلی کمکه، الان هم که اینجا ولو شدم دارم چرت می زنم و می نویسم و می نویسم چون دلم می خواد که بنویسم.
حسش نیست بلند شم مقدمات ناهار فردا رو آماده کنم. کاری که معمولا هر شب انجام میدم مخصوصا شب هایی که فرداش تمرین های انجام نداده و کار های نکرده دارم. حال ندارم بلند شم واسه کلاس پیانوی فردا تمرین کنم. طبق معمول میره واسه دقیقه90یعنی همون فردا. عجیب خوابم میاد! نمی فهمم واسه چی!
مادرم امروز می خواست همراه دختر خالهم بره خونه خالهم1شهر دیگه. من نتونستم همراهیش کنم. فردا کلاس دارم. رفتنش بین امروز و فردا معطل بود و الان که شب شده و رفت واسه فردا. باز هم من نمی تونم همراهیش کنم. کلاس دارم و بهش نمی رسم. ته دلم مادرم رو می خواد. به نظرم به جای اینترنت باید بیشتر به مادرم زمان بدم و1خورده از خودم خجالت بکشم. اگر به این سادگی اون شاد میشه پس من چه غلطی دارم می کنم؟
خاطرم باشه از هفته آینده براش بچه بهتری باشم. بهش بیشتر زمان بدم. گاهی هم من برم دیدنش داخل خونهش به جای اینکه همیشه خونه بمونم و منتظر باشم اون کار هاش رو ول کنه بیاد پیش من! جدی این ها رو واسه چی ما بچه ها نمی بینیم؟ دیدنش که خیلی آسونه! پس بچه هایی شبیه من کجا رو سیر می کنن؟ خدایا پس ما کی عاقل میشیم؟
نمی دونم چمه بچه ها. انگار1مدل بی حسیه عجیب داخل تمام جسمم داره می چرخه و پخش میشه. خوابم میاد! دلم می خواد1کتابی چیزی بالای سرم زمزمه کنه من بخوابم. کتابه تکراری هم باشه خیالی نیست فقط بخونه با صدای آروم و1نواخت تا من بخوابم.
شاید امشب اینترنت گوشیم رو ببندم. اگر هم باز باشه چیزی نمیشه می دونم. آخه تا می تونم مثبتم یعنی سعی می کنم که مثبت باشم. ولی، … شاید هم اجازه بدم باز بمونه نمی دونم. فعلا فقط خوابم میاد. دلم می خواد این کتابه بخونه و من شبیه کسی که روی جریان ملایم آب آهسته تاب می خورم یواشی یواشی از بیداری جدا بشم و اجازه بدم رویا روی دستش ببردم هر کجا که دلش می خواد. فقط در آخرین مرز های بین بیداری و خواب ازش تقاضا کنم که مقصد جهان کابوس ها نباشه!
خدایا! به همه بنده هات، از جمله به من، سبکی و آرامش دل و شادیه حاصل از این آرامش و سبک باری رو بده!
آمین!
شبتون به رنگ آرامش!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خیلی معمولی!

سلام سلام به همگی. یوهووو همین طوری بی خودی! شکلک خیلی دیوونه!
بچه ها1عالمه مروارید بافی های جدید بلد شدم آخجون! فقط الان باید بلند شم از هر کدومشون1مدل از روی مدل اولی ببافم و نمی فهمم واسه چی حالش رو ندارم بلند شم بساطم رو پهن کنم.
شاید اگر خدا بخواد بشه که1دفعه دیگه پست های1خورده هنر رو اینجا بزنم و ادامهش بدم. البته نه همین امروز و فردا ولی به نظرم دیگه یواشی یواشی باید بهش فکر کنم و مرتبش کنم و برم واسه شروعِ شروعش. خخخ!
شاید به کار هیچ کسی نیاد ولی منبع اطلاعاتی خوبی میشه واسه خودم که همیشه یادم میره جزوه های مرواریدم رو داخل کدوم هارد و کدوم فلش و کدوم درایو و پوشه ای مخفی می کنم و دنبالش می گردم. اگر بزنمشون اینجا هر دفعه گیر کردم می دونم کجا دنبالشون بگردم و خلاصه اینکه آخ جون!
لعنت بر شیطون در می زنن الان میام!
اومدم. همسایه بود عضو1دونه از این شرکت های نمی دونم چیچی شده که همه چیز دارن هر دفعه میاد به من1چیزی بفروشه خیال می کنه من مصرف دستمال کاغذی و شامپو صابونم مغازه ایه از بس زیاده. هر دفعه هم بهش میگم عزیز جان من مگه چه قدر مصرف دارم هنوز کلی از قبلی هام مونده باز دفعه بعدی همین ماجراست خخخ! بیخیال!
کجا بودیم؟ آهان مروارید. اوخ جان خیلی دوستش دارم. میگن دیگه توی بورس نیست ولی من عاشقشم. طرح آخریم رو با سیم بافتم و آخ دستم! جدی داغونم کرد از بس سیم به دستم رفت و زمانی که مدله تموم شد تمام دستم گزگز می کرد و می سوخت ولی من از خوشی منگ بودم خخخ! این طوری نمیشه امروز باید هر طور شده بساطم رو پهن کنم بشینم1چیزی ببافم. ولی آخه سیم! وووییی بچه ها با سیم بافتن خیلی سخته خیلی هم تیزی های سیم درد میاره از همین الان دستم داره گزگز می کنه! آیی آیی آآآییی شکلک اخم از تصور اون سیم های کوفتی!
دیگه چی بگم چی بگم چیییییی بگمممممممم آهان پیدا کردم!
بچه ها از دست خودم دارم دیوونه میشم این کلاس های سایت و اینترنت رو هی می خونم هی یادم میره هی می خونم هی یادم میره به1کسی گفتم حافظهم سوراخه انگار طرف گفت نه این طوری نیست تو باید در مرحله عمل گیر کنی تا تمرین ها یادت بمونه این طوری لزوم به خاطر سپردنش رو احساس نمی کنی واسه همین ذهنت اطلاعاتش رو شل می گیردشون و اطلاعات فرار می کنن میرن خخخ!
الان مرحله عمل یعنی چی آیا؟ اینکه برم آزمایشی1سایت دیگه جز اینجا بزنم؟ وووییی نه این مدلی اصلا خوشم نمیاد وووییی خوشم نمیاد خوشم نمیاد نه ممنون باید1راه دیگه باشه این رو نمی خوام!
خوب این رو هم فعلا بیخیال الان دیرم میشه!
بچه ها بخندید تا بخندم این روز ها موقع مروارید بافتن هام موزیک شاد گوش میدم خسته که میشم میرم راه به راه واسه خودم کارتون می ذارم! رفتم1دونه هارد از ته کمدم کشیدم بیرون داخلش پر کارتونه می ذارم هی گوش میدم هی گوش میدم خخخ! دیگه کارم از شکلک دیوونه گذشته شکلک کم آوردم واسهش.
خلاصه احوالاتم این شکلیه. روز ها دیوونهم، شب ها گاهی به شدت استرس دارم، از فردا ها دلواپسم، از آژیر واتساپم که شب ها در بیاد1متر می پرم هوا و سردم میشه و دلم می خواد گوشیم رو پرتش کنم1طرفی خودم در برم نمی فهمم واسه چی، در مواقع عادی معمولی تر می زنم، به رفیق هام همچنان نق می زنم و گناه دارن، دلم می خواد زمان رو2دستی بچسبم نگهش دارم که تابستون تموم نشه، اینترنت گردی هام خیلی کمتر شده، خودم دارم تمرین می کنم که بیخیال گفتن هام هرچی واقعی تر بشه، هنوز مونده موفقیت کامل حاصل بشه ولی خیلی خیلی رو به راه تر شدم، کلا این2هفته ای که گذشت حسابی رو به راه ترم، ولی مجموعا عاقل نیستم، همچنان عاقل نیستم و مطمئنم که هرگز هم عاقل نمیشم، جهان عاقل ها رو دوست ندارم، بعضی از دیوونگی های خودم رو ترجیح میدم، جهان دیوونه ها از نظرم بهتره، البته دیوونه هایی شبیه خودم، و زندگی همچنان در نظرم قشنگه.
خوب دیگه بسه دیرم شده می خوام برم آب بازی! آخ جون!
بچه ها! شاد باشید! تا میشه باید شاد بود! پس شاد باشید همیشه شاد!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خورده ماجرا، 1خورده اعتراف، 1خورده دعا!

بچه ها سلااام ایامتون به کااام شادی هاتون همیشگی و پر دوااام باز ردیف بیااام یا دیگه بسه؟
خوب به نظرم دیگه بسه.
عجب دوست دارم این روز ها رو!
بچه ها واسه چی1زمان هایی1جا هایی1طور هایی ما1قدم کوچولوی لازم رو بر نمی داریم؟ قدمی که اگر برش داریم هم خودمون سبک تر میشیم هم شاید افراد دیگه ای باشن که سبک تر میشن و هم خیلی چیز ها بهتر میشه؟ واقعا این زمان ها معطل چی میشیم؟ یعنی اینهمه سخته؟
نمی دونم سر چی متوقف می مونیم. ماه ها و گاهی سال ها متوقف می مونیم و گاهی هم اون قدر متوقف می مونیم که دیر میشه و مهلت ها واسه همیشه از دست میرن و دیگه هیچ طوری نمیشه درستش کرد. ما می مونیم و1ماجرای تاریک، خیلی تاریک، با1پایان که واسه همیشه تا آخر عمرمون باقی می مونه. من این مدل پایان ها رو دوست ندارم ولی گاهی خودم میرم که گرفتارش بشم. مثل این دفعه. مثل زمانی که خبر تصادف1دوست بهم رسیده بود. دوستی که از مدت ها پیش با هم تاریک شده بودیم. اون قدر دور و اون قدر دیر بود که شاید دیگه درست یادم نیست سر چی. یعنی نه دروغ نادرسته یادم که هست ولی اون قدر بعدش اتفاق های مدل به مدل وحشتناک افتاد که این1دونه پیشش به حساب نمی اومد. اتفاقه دیگه به حساب نیومد ولی بین ما2تا1حصار از جنس تاریکیِ مطلق کشید. حصاری که ماه ها و ماه ها نشکست و سفت باقی موند و راستش رو بخوایید اون سعی کرد کنارش بزنه ولی موفق نشد!
تقصیر من بود!
من اجازه ندادم نزدیک بشه. سعی کرده بود برام بگه. برام توضیح بده. من اجازه نداده بودم. حرصم هر دفعه مانع شد. نمی تونستم! نشد! به خاطر خشمِ تاریکِ من!
خبر تصادفش که بهم رسید جا خوردم. اون قدر قهر ما2تا طول کشیده بود که انگار اسمش فراموشم شده بود. شاید اون هم همین طور. پیش تر ها زمان هایی که هنوز گاهی رفیق ها سعی می کردن بین ما2تا رو درستش کنن و تلاش هایی هم می کردن، چنان خشمی می دیدن که فقط1مفهوم داخل ذهن همه شون جا افتاد.
نفرت! این2تا دیگه واسه همیشه از هم متنفرن! فقط مواظب باشیم به پست هم نخورن! از هم جدا نگهشون داریم! این طوری همه چیز آرومه! فقط همه چیز رو آروم نگهش داریم!
و این وسط فقط1نفر بود که هرگز حاکمیت نفرت به دل های ما2تا رو باور نداشت و همیشه دور از گوش های ما2نفر به بقیه می گفت این اشتباهه واقعا باید1کاری کنیم تا این قهر تموم بشه!
اون1نفر گفت و بقیه از ترس یا از خستگی ترجیح دادن متقاعدش کنن که سکوت کنه و دردسر نخواد. اون1نفر سکوت کرد ولی متقاعد نشد.
من هم این وسط سفت و سفت اطرافم رو ندید می گرفتم و با سری که به نشان1نه ی سفت بالا بود پیش می رفتم.
دیگه همه به این روال عادت کرده بودیم. بقیه ما2نفر رو از هم دور و اوضاع رو آروم نگه می داشتن، ما2تا از هم دور تر و دور تر می شدیم، خشم جولان می داد و اطرافیانمون جفتمون رو همین مدلی جدا از هم و تاریک پذیرفته بودن.
من دیگه چیزی از دیروز های پیش از تاریکی ها یادم نبود. یعنی این طور خیال می کردم که یادم نیست. اسم اون آدم و تمام نشونه هاش رو فراموشم شده بود جز1پایان به رنگ شب. جز1اتفاق تلخ و تاریک و جز خشم. خشمی که هرگز اجازه نداد به توضیحاتش گوش کنم. ظاهرا اون هم همین طور. زمانی که غبار های توفان های پشت سر هم خوابیدن و ما جمع پراکنده دوباره هم رو از وسط ویرانه های حوادث پیدا کردیم، من هم بودم و اون هم بود ولی انگار نبودیم. هم رو نمی دیدیم. مثل این بود که هر کدوم از ما2تا واسه اون یکی دیگه وجود خارجی نداشت. کسی هم معترض این اوضاع نشد جز1نفر. بله همیشه1نفر هست که از نادرست ها دردش بیاد. اون1نفر دید و سکوت کرد چون مهلت نبود. اتفاق ها مجال نمی دادن، من مایل نبودم، اون مایل نبود، ماجرا کهنه شده بود و تازه کردنش رو کسی نمی خواست، و… و ما2نفر همچنان تاریک باقی موندیم. تاریک و تاریک!
و1شبی بی مقدمه به من و به ما خبر رسید که این آدم در1شهر غریب، دور از خونواده و دور از ما به شدت تصادف کرده. تصادفی شدید که کشته هم جا گذاشت و زنده هاش رو به شدت زخمی کرد و حسابی خونی بود! تصادفی به رنگ کابوس های من که این دوست فراموش شده من داخلش بود!
شوکی به سردیه1کوه یخ روی سر همه فرود اومد. یکی از آشنا های من! در مرکز خونین1تصادف! تصادفش شدید هم بوده و فعلا خبری از اینکه دقیقا چی سرش اومده نیست!
داخل دلم1چیزی به سردیه یخ انگار1دفعه خورد شد ریخت زمین. خیال نبود واقعا همچین حسی داشتم. اون قدر واقعی بود که در چهرهم مشخص شد.
-چی شده پریسا!
-پریسا رو ولش کن همراه فلانی برو ببین چی شده!
-رفتن ما که کمکی نمی کنه. می کنه؟
-به ما بله می کنه. دسته کم می فهمیم زنده هست یا نه!
کسی با صدای خودم شاید فریاد زد:
-اینهمه شدید بوده؟ یعنی ممکنه مرده باشه؟ دیگه زنده نیست؟
دستی شونه هام رو فشار داد.
-دیوونه ها مگه حال این روز های این رو نمی دونید این چه طرز خبر دادنه؟
صدایی که شبیه صدای خودم بود رفت بالاتر.
-خبر؟ یعنی واقعا مُرد؟ بهشته مُرد؟
صدایی که صدای خودم نبود. جوابی که داخل گریه شکست! گریه ای که واقعی بود.
-این طوری شنیدم. ما نرفتیم اونجا ولی این طوری شنیدیم.
تمام جهان داشت سیاه می شد. دستی همچنان شونه هام رو فشار می داد. چی می تونستم بگم؟ چی داشتم که بگم؟ حتی نمی شد گریه کنم. ما با هم قهر بودیم. قهر! قهرِ لعنتیِ تاریک! حالا رسیده بودم به پایان! من تنهایی بدونِ اون رسیده بودم به پایان! پایانِ اون. پایانِ قهرمون! پایانِ تاریکِ تاریکیِ بین ما2تا!
-بسه دیگه شما ها هم پیش از واقعه ختم گرفتین! معلوم نیست حتما درست باشه. گفتن کشته داشته نگفتن که همه مردن!
بحث ها، حرف ها، بحث ها!
-تو نمی خوایی باور کنی یا ملاحظه این رو کردی؟ تعارف داری مگه؟ باید به بقیه بگیم!
-شما ها!1لحظه بس کنید! دقیقا کی گفته بهشته مرده؟
صدای گریه. گریه ها!
-هرچی زنگ می زنیم خونه شون کسی جواب نمیده. داداش من با پسر همسایهشون دوسته. اون ها گفتن. عصر به خونواده خبر دادن اون ها هم بلند شدن رفتن واسه شناسایی و تحویل. پسره می گفت پدر و مادرش سیاه پوشیده بودن. گریه می کردن. داد می زدن. جواب تلفن نمیدن که همسایه بدونه چیکار باید کنن.
گریه ها، گریه ها، صدا ها!
-من میگم بریم از همسایه بپرسیم حتما بیشتر می دونه. شاید1نفر تونسته باشه باهاشون ارتباط بگیره. جواب1تلفن رو شاید داده باشن!
-فایده نداره. اگر اتفاق خیلی بدی افتاده باشه اون ها به تلفن هیچ همسایه ای جواب نمیدن. الان هم دیر وقته. باید تا صبح صبر کنیم. حتی اگر کسی از خونوادهش هم مونده باشه الان اونجا رفتن ما فایده نداره. الان خودشون حسابی پریشونن. اتفاق هم داخل شهر خودش نبوده که خونواده الان بالای سرش باشن. باید اگر میشه با تلفن بفهمیم اگر هم نمیشه تا فردا صبر کنیم. صبح که بشه حتما1زنده اون طرف خط پیدا میشه جوابمون رو بده!
-به خط خودش زنگ می زنم جواب نمیده!
-جوک میگی؟ معلومه جواب نمیده. اگر زنده باشه الان در وضعیتی نیست که جواب گوشیش رو بده!
-اون نمی تونه گوشیش شاید دست کسی افتاده باشه جواب بده دیگه!
گریه ها، گریه ها، حرف ها!
-بسه دیگه تمومش کنید! با این حرف ها چیزی عوض نمیشه. بی خودی روان هم رو پاک نکنید!
-تو چاره ای بلدی بگو!
-بلد نیستم. نه واسه امشب. باید صبر کنیم صبح بشه. هر اتفاقی افتاده باشه فردا می فهمیم.
-فردا دیر میشه ما رفیق هاش بودیم باید1کاری براش، …
گریه ها!
-لعنت بر شیطون اگر فوت کرده باشه من خودم شب نشده هم پرچم آماده می کنم هم حجله هم هر دردی که دلتون بخواد الان فقط بس کنید! خوب؟ فقط بس کنید!
شب انگار از خود جهنم فرمان گرفته بود که تموم نشه! هر چند گاهی1نفر به شماره های آشنایی که داشت زنگ می زد بلکه1کسی جواب بده و چیزی بدونه. همسایه های اون خونواده از شواهدی می گفتن که نشونه های فوت1عضو از خونواده همسایه شون بود. خونواده طرف رفته بودن شهر حادثه و کسی ازشون خبر جدیدی نداشت. ما تلاش می کردیم و نمی فهمیدیم. شب پیش می رفت، سنگین تر می شد و تمومی نداشت.
بچه ها با قوی تر شدنه احتماله واقعیته فرضیه تاریکه فوت، داشتن متن روی پرچم نوشته رو آماده می کردن که چه جوری باشه بهتره. و اینکه از طرف دوست ها1مراسم کوچولو باید باشه و کجا باشه و پرچم نوشته ها باید بیشتر از1دونه باشن و یکیش باید برسه دست خونوادهش و یکی دیگهش باید باشه روی در محل مراسم و باز هم لازمه یا نه و… … …
من بین دست های بی شمار وحشت کابوس های بیداری رو تجربه می کردم. حرفی نمی زدم. گریه هم نمی کردم. ما قهر بودیم. حرفی واسه گفتن نبود. ما قهر بودیم!
-پریسا! از چی ترسیدی؟ نترس چیزی نیست.
حیرت کردم. چیزی نیست؟ داریم واسه ختم آماده میشیم! ختم1دوست! و به من میگن چیزی نیست! البته حق دارن. واسه من نباید چیزی باشه. آخه من جایی از این ماجرا نبودم. حالا هم نیستم. آخه بین ما رفاقتی نبود. آخه ما رفیق نبودیم. ما با هم قهر بودیم!
-پریسا! خوبی؟
حس می کردم صدام شبیه1کوه سرب سنگینه و در نمیاد. نمی تونستم. خدایا! خدایا! خدایا زنده باشه! خدایا فقط زنده باشه!
اشک بی صدا راهش رو پیدا می کرد و سبک و روون جاری می شد اگر بهش اجازه می دادم. اگر با اونهمه اصرار مخفیش نمی کردم.
-گریه کردن که خجالت نداره واسه چی یواشکی؟
جوابی رو که پرسش گر می دونست نگفتم. توضیح ندادم که چرا اشک هام رو مخفی کردم. نگفتم که اگر مراسمی باشه من هیچ حرفی واسه گفتن ندارم. حتی1تسلیت بی صدای کوچیک. آخه ما قهر بودیم! اون خواسته بود تمومش کنه و من اجازه نداده بودم. در فرمان خشمی که تموم نمی شد بهش اجازه نداده بودم! خدایا! خدایا خدایا خدایا خدایا!
-پریسا! طوری نیست گریه کن! خودت رو عذاب نده! عوضش واسهش دعا کن. مثل همه ما!
دعا؟ چه جوری؟ اون ها رفیق بودن. من نبودم. ما با هم قهر بودیم!
حرف هام کلمه نمی شدن. فقط آه بودن و سکوتی که هرچی زور می زدم نمی شکست.
-خدا دلت رو می خونه پریسا. اون الان می دونه که تو بهشته رو دوستش داشتی. دعا که شرط نداره. تو همیشه داخل دعا هات دعاش می کردی و خدا می دونست. پس واسه چی حالا نکنی؟
دلم می خواست حرف بزنم. دلم می خواست بگم. دلم می خواست بپرسم. دلم می خواست، …
-ولی خودش نمی دونست. اگر حالا دیگه بین ما نباشه الان دیگه می دونه مگه نه؟
پرسش تلخی بود و جوابش شاید تلخ تر. آهی که عمیق بود خیلی عمیق. از سر خستگی، دلواپسی، درد!
-آره عزیز! اگر دیگه بین ما نباشه الان دیگه می دونه. دعا هات رو می دونه. اگر، …
دیگه تحمل نکردم.
-خدایا! خدایا فقط1دفعه دیگه مهلت بده اون می خواست تمومش کنه و من اجازه ندادم! منه لعنتیه دیوونه بهش اجازه ندادم قهر نکبتمون رو تمومش کنه! نمیشه مهلت ها تموم شده باشن. نمیشه بهشته دیگه نباشه. وای خدایا! کاش اجازه می دادم حرف بزنه! کاش حرف می زدیم! کاش اجازه می دادم این تاریکیِ مسخره بی معنی بین ما تموم بشه! آخه واسه چی خفه نشدم که اون حرف بزنه؟ خدایا اگر مرده باشه من با خاطره های سیاه آخریمون چیکار کنم؟ اجازه نده این مدلی بشه! خدایا! خدایا غلط کردم! خدایا!
اشک بود که آشکارا می بارید. شب متوقف مونده بود. تمام جهان متوقف مونده بود. تمام هستی متوقف مونده بود و من از دردی ناشناس و بی توصیف می باریدم.
با صدای جیغ های دسته جمعی از کابوس پریدم. اعصابم چنان کشیده شده بود که هر لحظه منتظر سکته یا تشنج بودم!
صبح مثل پیک بهشت از راه رسیده بود همراه خبر های خوش.
-همسایه تونسته با خونوادهش تلفنی صحبت کنه. حالش خوبه. زنده هست فقط زخمیه. اوضاعش که تثبیت بشه انتقالش میدن بیمارستان همینجا. دقیقا اندازه آسیبش رو نفهمیدیم فقط اینکه پا هاش شکسته و باقیش رو بی اطلاعیم.
-زنده هست! خدایا زنده هست! وای پروردگارا شکرت زنده هست!
هنوز مهلت بود. هنوز به پایان نرسیده بودم. هنوز انتهای تاریکی نبود! خدایا شکرت!
اوضاع از چیزی که انتظار می رفت خیلی خیلی بهتر بود. ظاهرا به خونواده بد اطلاع رسیده بود و دلواپسی و آگاهی های غلط اون ها رو به اشتباه انداخته بود و تا به شهر مورد نظر برسن نفهمیده بودن اوضاع چه طوره و زمانی هم که فهمیدن دیگه یادشون نبود که به همسایه ها و بستگان زنگ بزنن و اطلاع بدن. این بود که همه بی اطلاع مونده بودن و در نتیجه ما هم بی اطلاع مونده بودیم و…
شکستگی های پا هاش سنگین نبود. خیلی زود از سلامت عمومیش اطمینان حاصل شد و اجازه انتقال به بیمارستان شهر خودمون بهش داده شد.
ملاقات پذیریش مصادف شد با وخیم شدن حال خود من، که نه جای انتظار ازم واسه کسی گذاشت و نه جایی واسه به خاطر داشتن هیچ اسمی و هیچ وظیفه ای در ذهن من.
منتقل که شد همراه بقیه دیدنش نرفتم. از بیمارستان مرخص که شد باز هم همراه بقیه دیدنش نرفتم. کسی هم بهم نگفت که همراهیشون کنم. حال و هوای خودم تصویرِ خودِ جهنم بود و گذشته از اوضاعِ من، بقیه آشنا های2طرف همگی قهرمون رو پذیرفته بودن. اما خبر سلامتیش رو برام می آوردن. داخل دلم1آرامش عجیب حاکم بود ولی همراه1جور دلواپسی از جنس1وظیفه ناتموم. اون بار ها خواست توضیح بده و من مانع شده بودم. حالا نوبت من بود که سکوت رو بشکنم. پس معطل چی بودم؟ واسه چی کاری نمی کردم؟ اگر این تصادف پایان این آدم می شد من باقیه عمرم رو چه طوری باید سپری می کردم؟ پس ما آدم ها کی عبرت می گیریم؟
اون شب، دلم هوای هیچ کرده بود. دلم4دیواریه خونه رو نمی خواست. رفیق ها هر کدوم1طرفی بودن. نمی شد که همراهم بیان بیرون. چه انتظاری ازشون داشتم؟ نمی شد که هر زمان دلم خواست این بنده های خدا زندگی شون رو ول کنن همراهم بیان تفریح! دفعه پیشش بهشون گفتم بریم و اون ها نتونستن. دیگه اصرار نکردم. خودم تنها رفتم. دفعه پیش واسه اولین دفعه خودم تنها رفتم. خوش گذشت هرچند اگر بقیه بودن بیشتر خوش می گذشت ولی خوش گذشت. این دفعه1طور عجیبی بودم. عصر بود یادم نیست چند شنبه. خیلی از اولین تنها گردش رفتنم نگذشته بود. دیگه به کسی نگفتم. به هیچ رفیقی حتی1دفعه هم نگفتم. حال و هوام سنگین بود. دلم سنگین بود. نمی دونم چه جوری فقط سنگین بود. از1طرف دلم می خواست بچه ها کنارم باشن، از1طرف دلم می خواست بهشون نگم. دلم تنگ بود. نمی دونستم تنگِ چی.
به کسی نگفتم. خودم تنها رفتم! این دفعه بدون اطلاع به هیچ کسی. به هیچ کسی!
اون شب، من بودم و صدا های بیرون و مه سفید! مه سفیدی که آهسته آهسته زیاد و زیاد تر می شد و آگاهی هام رو همراه خودش می برد.
-بچه های دیوونه! واسه چی نیومدن؟ ولش کن بیخیال! عجب حس قشنگی! مثل بهشته. بهشت! بهشت! بهشته! این دختره نفهم بهشته! چه عصبانی هستم از دستش! غلط رو کرد و می گفت بذار واسهت بگم. آخه چی می خواستی بگی لعنتی اصلا گفتن نداره که! عجب رویی داشتی! ولی این تصادفه چه بد بود! ممکن بود دیگه بهشته نباشه! من نرفتم دیدنش! من که اینهمه واسهش یواشکی دعا می کردم نرفتم دیدنش. خوب حال خودم افتضاح بود! هر لحظه که افتضاح نبودم! می شد لحظه های عادی1زنگ بهش می زدم. نزدم! آخه ما قهر بودیم. اون اتفاق لعنتی. دختره بی شعور! تقصیر خودش بود. خودش هم می دونست اون دفعه که می گفت بذار حرف بزنم می گفت تقصیر من بود ولی، ولی چی؟ چی می خواست بگه؟ نمی دونم. آخه بهش اجازه ندادم بگه. چی بهش گفتم؟ می خوام تا آخر عمرم تو خفه شی و من دیگه نبینمت. بعدش چی شد؟ اون اصرار کرد فقط بذار توضیح بدم. من گفتم نه. فقط نه. فقط نه! توضیحت رو با خودت ببر جهنم. خودت و توضیحاتت رو نمی خوام. لعنت به خودت و تمام توجیهاتت. ولم کن! بعدش چی شد؟ تموم شد؟ نه نشد. اون می گفت لعنتی فقط1دفعه گوش بده. و من گفتم نه! نه! بقیه هم گفتن و من گفتم نه! نه! نه!
مه سفید آهسته آهسته خیس می شد. داشت بارون می اومد و مه سفید بیشتر و بیشتر پیشروی می کرد و خاطره ها، خاطره ها، خاطره ها،
-اگر مرده بود واسهش پرچم می زدن و همگی پول می دادن برای مراسمش و تسلیت می رفتن و من فقط باید تماشا می کردم. اون می خواست برام توضیح بده. توضیح، توضیح، خدای من این نباید سر هیچ کسی هیچ کسی بیاد. باید زمان توضیح دادن واسه کسی که زمان می خواد باشه. باید در قضاوت کردن ها مروت داشت. باید گاهی متوقف شد و به چیزی جز به مقابل، به راه حرص و خشم توجه کرد. جز این اگر باشه درست نیست. عادلانه نیست! این دردناکه. تلخه. این عادلانه نیست! خدایا! خدایا این عادلانه نیست!
مه سفید با بارونه چشم هام یکی شده بودن. چند بود شمارهش؟ شماره بهشته! پاک کرده بودم. این روز ها، کمی پیش از این روز ها، خیلی پیش از این روز ها، تمام خط هایی که دیگه نمی خوامشون و نمی خوانم رو پاک می کنم. ولی این، پاکش کردم. یادم نیست چند بود. واقعا یادم نیست؟ هست. یادم هست!
مه سفید داشت به هوشیاریم برنده می شد.
-خدایا نباید این طوری بشه امروز من اینجا تنهام حواسم رو لازم دارم. ولی این حس خیلی قشنگه. شبیه بهشت. بهشت. بهشته. بردار بهشته!
صدای بوق داخل سرم می پیچید. یکی. 2تا. 3تا. 4تا.
-الو؟ الو؟
مه سفید. داشتم داخلش گم می شدم. داشتم می رفتم.
-الو؟ الو! الو پریسا! پریسا خودتی؟ چرا حرف نمی زنی؟
سعی کردم ولی نشد. مه سفید دیگه سفید نبود. داشت محوم می کرد.
-الو! الو! حرف نمی زنی؟ پس چرا زنگ زدی؟
سعی کردم. نباید می رفتم. مه سفید رو2دستی زدمش کنار و به گوشیم چسبیدم تا متوقف بشم. به سختی حرکت دادن1کوه نفس عمیقی کشیدم و شنیدم که1صدای نا آشنا و به شدت گرفته سکوت داخل اون فضای بسته رو شکست.
-سلام بهشته.
سکوت. سکوتی از جنس وهم. وهمی از جنس بیداری های مه گرفته. مه سفید.
-پریسا! این تویی؟ چرا صدات این جوریه؟
خودش بود. خود بهشته. ولی من انگار دیگه خودم نبودم. و اون صدام رو شناخته بود حتی در اون حالت که صدا صدای خودم نبود. خطم رو پاک نکرد! چه سریع شناخت! من خطش رو پاک کرده بودم. اون هنوز خطم رو پاک نکرده!
-پریسا! کدوم گوری هستی؟
مه سفید پیدا و ناپیدا می شد. با تمام اراده به گوشیم چسبیده بودم. باید می موندم. باید می موندم!
-بهشته! باید حرف بزنیم. ما2تا، باید، حرف بزنیم.
چیزی شبیه فریاد از جنس خشمی فرو خورده که آزاد می شد و نمی شد. خشمی از جنس ناکامی در گرفتن1زمان حتی کم و ناچیز واسه توضیح دادن. حالا دیگه این جنس سیاه رو می شناختم.
-تو، تو لعنتی، حرف، من خواستم حرف بزنم تو نذاشتی. چند دفعه گفتم بهم اجازه بده بگم. چه قدر گفتم بذار توضیح بدم. چند بار اومدم طرفت. ولی تو2دستی پرتم کردی عقب. اون قدر سفت می گفتی نه که من هیچ کاری نتونستم بکنم. پریسا من حرف داشتم و تو نشنیدی. حتی5دقیقه. چه قدر بهت گفتم فقط5دقیقه نمی خوام تو چیزی بگی فقط بهم گوش بده فقط همین1دفعه. ولی تو گفتی نه. گفتی نه آدم لعنتیه لعنتیه خودخواه درگیر دیوونه گفتی نه. نه فقط نه فقط نه! تو برام دعا می کنی ولی با خودم قهری. تو از تاریکی ها بدت میاد ولی2دستی بهشون می چسبی. تو کینه رو دوست نداری ولی حتی دلت نخواست بذاری من به خاطر اشتباهم معذرت بخوام از بس نتونستی کینهت رو افسار بزنی. تو، تو، تو بدترین آدمی هستی که من تا حالا دیدم. تو، من نمی خوام دعام کنی من می خواستم تو دست از این مسخره بازیت برداری. چند سال شده یادته؟ واقعا که بدی خیلی بدی خیلی بدی خیلی!
مه سفید پیشروی می کرد. بهشته داشت درست می گفت. حالا من حرف داشتم. می خواستم بهش بگم کار درستی نکردم. می خواستم بهش بگم الان دیگه می فهممش. می دونم باید اون5دقیقه رو بهش می دادم. می خواستم بگم اینکه بدون شنیدن های آخر واسه کسی حتی داخل دل خودمون حکم بدیم چنان دردناکه که طرف رو می فرسته جهنم. می خواستم بهش بگم که من این ها رو نمی دونستم. حالا می دونم. خیلی چیز ها می خواستم بگم ولی نتونستم. بارون می بارید و چه شدید هم شده بود!
-پریسا! هنوز اونجایی؟ گریه می کنی؟ چرا؟ الهی بمیرم واسهت بچه ها بهم گفتن چی شده بودی. خواستم بهت زنگ بزنم ترسیدم بیشتر عصبانیت کنم گفتن واسهت خوب نیست. دیدنت هم نمی تونستم بیام. آخه نزدیک بود از دستم راحت بشید نشد دیگه!
چیزی جز صدای بهشته می شنیدم. صدایی شبیه هقهق. 1کسی داشت هقهق می کرد. از داخل مه سفید. کسی با صدای خودم.
-پریسا! ولش کن به خدا ارزش نداره تو هنوز داری براش گریه می کنی؟ چی بوده مگه حالا؟ ول کن دیگه!
کسی با صدای خودم سکوت رو می شکست. از داخل مه سفید. از داخل هقهق. با صدایی که نمی لرزید. بی حالت بود و به رنگ بن بست های تاریک.
-بهشته! برام بگو. برام توضیح بده. نفهمیدم واسه چی اینهمه بد تا کردم. نمی دونستم چه قدر درد داره. الان دیگه می دونم. بیا برام بگو. من اشتباه کردم. قهر نفرت انگیزه. تاریکه. ازش متنفرم. بیا تمومش کنیم دعوا به درد نمی خوره.
و هقهقی که متوقف نمی شد. و این دفعه فقط داخل اون فضای بسته نبود. از اون طرف گوشی می اومد.
-پریسای دیوونه خر! قهر سیری چند ما که قهر نیستیم. مگه اون1ذره مغزت هم رفته بازنشستگی؟ ما داریم حرف می زنیم قهر مگه این جوریه؟ راست میگن به خدا شعور قهر کردن هم نداری بلد نیستی. پریسا! تو اونجا داری چیکار می کنی؟ این صدای چیه داره میاد؟ وای خاک به سرم تو با خودت چیکار کردی خر؟ پریسا! پریسا خوبی؟
خوب نبودم. مه سفید حالا سنگین شده بود. به سنگینیه دود سیاه1آتیش کهنه که تمام درونم رو پر می کرد و نفس رو ازم می گرفت.
-پریسا! قربونت برم خر دیوونه تو چه بلایی داری سر خودت میاری؟ فقط بگو کجایی؟ پریسا تو الان کجایی تو الان دقیقا کجایی؟
حرف زدن داشت غیر ممکن می شد. مه سفید که دیگه سفید نبود رو نفس می کشیدم و سعی می کردم. سعی می کردم تمام موریانه های بی توقف داخل ذهنم رو داخلش خفه کنم و نمی شد.
-پریسا! دیوونه میگم کجایی؟
به سختیه تکون دادن1کوه بود.
-آدرسش رو نمی دونم با دربست اومدم.
صدای جیغی از سر خشم و کلافگی و شاید دلواپسی.
-احمق جان آدرس نمی خواد اسمش رو بگو. پریسا! قطعش کن اون صدای آشغالی رو جون هر کسی دوست داری ولش کن میمیری فقط بگو کجایی!
به نظرم اندازه1اسم حال واسهم مونده بود. اندازه1اسم که داخل گوشی بگم و بعد، تسلیم مه سفید آروم گوشه اون فضای بسته بخوابم و دعا کنم، با تمام وجودم دعا کنم که کسی اون در بسته رو بازش نکنه که من حواسم لازمم بشه واسه جواب دادن و واسه مواظب شدن.
زمان رو رها کردم و همراه مه سفید رفتم.
فضا رفت هوا! صدا های آشنا. صدا های اطرافم. صدای بهشته. چه می شناختم! صداش، هواش، عطرش، دست هاش، تکونم می داد. بغلم می کرد. بغلش کردم و بلند شدم. جفتمون واقعی بودیم. اون تکیه به عصاش که ولش کرد و حالا تکیهش به یکی دیگه از بچه ها بود و دست هاش رو واسه بغل کردن من لازم داشت، من گرفتار مه سفید که حس برام باقی نذاشته بود که بدون تکیه به دیوار چوبی بتونم وایستم. دست هام رو از4چوب رها کردم. لازمشون داشتم برای بغل کردن1دوست که تازه می فهمیدم دلم چه قدر براش تنگ بود. بارون می بارید. از چشم های جفتمون بارون می بارید.
-تماشاشون کن! تا دیروز تمام اعصابمون جر خورد واسه اینکه فقط به مردن هم راضی نباشن، حالا هم رو گرفتن ول نمی کنن. ببینشون! شیطونه میگه بزنم جفتشون رو از این بالا بندازم وسط سبزه ها!
-چیکارشون داری؟ ولشون کن!
-چیچی رو ولشون کن! این ها کلا اعصاب و روان ما رو سر آشتی کردنشون با گارانتیه ابدی سرویس کردن حالا تو میگی ولشون کنم؟ به جان جفتشون نمیشه!
پق خنده هایی که اطرافمون رفت هوا و بلند تر شد و قهقهه شد و رفت آسمون.
و ما2تا، من و بهشته، سر روی شونه هم هوای شب رو نفس می کشیدیم. من به این فکر می کردم که چه قدر ساده بود شکستن اون دیوار سفت تاریک که بلند بود به بلندیه بیشتر از4سال. نمی دونم بهشته چی داخل سرش بود. باید سکوت رو می شکستم. باید می شکستمش!
-بهشته معذرت می خوام که اجازه ندادم توضیح بدی. من اشتباه کردم طولانی شدن این قهر عوضی تقصیر من بود.
بهشته سرش رو از روی شونه هام برداشت و شاید خندید. 1بوسه ریز که نشست روی گونهم.
-ول کن خر جان. تقصیر2تاییمون بود. هر2مون اشتباه کردیم. من گند بالا آوردم و تو نذاشتی جبران کنم. این به اون در.
-چیزی لازم ندارید؟
بهشته بود که جای من جواب می داد و توی صداش مثل اون گذشته های خیلی دور هنوز خنده بود.
-نه آقا ممنون چیزی که لازم داشتیم رو گرفتیم همین رو می بریم مرسی.
خنده هایی که سعی می شد کوتاه باشن ولی نشد.
-بلند شو از اینجا بریم پریسا. شب شده تو نباید اینجا باشی.
مه سفید1بار دیگه داشت برنده می شد.
-طوری نیست. امشب، هیچ جایی، کسی، منتظرم نیست.
دستی که دور شونه هام حلقه شد.
-ما هستیم. همیشه. البته منتظرت نیستیم چون خودمون تمام قد کنارتیم.
دست های آشنا رو گرفتم و حس کردم که شب آهسته آهسته آوازی از جنس بهشت رو زمزمه می کرد. برای من و بهشته و همه دنیا.
-سرم. داره می ترکه از درد. دارم میمیرم.
خنده ای از جنس خشم و دلواپسی و محبت.
-به جهنم! بذار بترکه. تماشا کن ببین اطرافش رو! کلکسیون جمع کرده می خواد سرش هم سبک باشه! اینهمه رو خودت تنهایی نفله کردی؟
به زور نفس کشیدم.
-اوهوم!
-کوفت! واقعا که! با چه پر رویی از سردردش تعجب هم می کنه.
چه قدر حرف زدن سخت بود.
-قرص، همراهم، …
-لازم نکرده من بهترش رو دارم. میگم می خوایی1دونه دیگه از این آشغال ها بخرم واسهت حالش رو ببر.
-بسه دیگه اذیتش نکن قرصه رو بده بهش رنگش شده مثل مرده قبرستون!
-خوب حقشه. آخه آدم این کار رو می کنه؟ لازم نیست آدم عاقل باشه دیوونه هاش هم اذیت که بشن کوتاه میان این حالش این طوری هم شد کوتاه نیومد داشت خودش رو هلاک می کرد. واسه چی؟ واسه هیچ چی.
-خوب حالا بسه تو هم!
-آره خوب من بسه تا این دفعه دیگه باز بزنه به دیوونه بازی. چه جایی هم ظرفیتش رو خرج می کنه! شبیه کهنه کار های60سال پیش شده. به نظرت ظرف چه مدت؟ تقریبا3ماه. باورت میشه؟
صدا ها، صدا ها، حیرت ها، حرف ها،
-ما بعدا صحبت می کنیم. الان که شما ها هرچی بگید این نمی فهمه! بذار واسه وقتی که بشه دعواش کنیم الان هیچ فایده ای نداره.
-درست میگه الان فقط باید ببریم دفنش کنیم. قیافهش رو!
-بلند شید از اینجا بریم. پریسا تو هم ول کن دیگه! گرفته توی دستش نگهش داشته انگار لوله حیاتشه! خدا به ضرب1معجزه محال عاقلت کنه!
خنده ها! قهقهه ها!
اون شب رو زیاد خاطرم نیست. مه سفید تا صبح فردا حاکمیتش رو نگه داشت و من نتونستم پسش بگیرم. از اون شب، چیزی در خاطرم نیست جز دست های آشنا، صدا های آشنا، و خنده های بهشته که دستش توی دستم بود و صداش توی گوشم.
و حس بی نظیر پایان1تاریکیه طولانی که چند سال ادامه داشت و به چه سادگی شکست و تموم شد!
خدایا1کاری کن هیچ گوشه ای از هیچ دلی هرگز تاریک نباشه!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بچه های اندرویدی! من2تا واتساپ دارم! شما هم می خواید؟

سلام نصفه شب به خیر! خوب به من چه الان که دارم این رو می نویسم نصفه شبِ من از کجا بدونم تو کی می خونیش آخه؟ شلوغ هم نکن بقیه خوابن! عه!
اصلا تو واسه چی بیداری؟ حیف نیست ساعت به این مثبتی واسه خواب رو تو بیداری و ساعته رو مصرفش می کنی واسه تماشای من اون هم این مدلی با4تا چشمِ گشاد؟ الان چته؟ چیه واسه چی این طوری می کنی روح دیدی مگه؟ نکنه تبدیل به1چیز دیگه شدم خودم بی اطلاعم! ولش کن به این یکی بعدا می رسم الان دیر میشه.
بچه ها دلتون گلستان من2تا واتساپ دارم! چیه دارم دیگه! حسودی داره آیا؟ خوب شما هم نصب کنید اینکه چپ نگاه کردن نداره!
آسونه. خرجش فقط1شیشه آب زرشک، نه نمی خوام خودم زیاد دارم این اواخر بیشتر هم شده مال شما ها باشه واسه خودتون خرجش فقط1نرم افزاره به نام پارالل اسپیس.
parallel space
در مورد نرم افزار پارالل اسپیس اجازه بدید به زبون ساده از اون مدل هایی که خودِ بی سوادم سرم میشه بنویسم بلکه خودم بفهمم چی نوشتم.
پارالل اسپیس، parallel space, 1نرم افزاره که به ما اجازه میده1سری اپلیکیشن ها رو2تا2تا روی گوشی هامون داشته باشیم.
یعنی1جور هایی روی گوشیمون1محیط مجازی ایجاد می کنه که داخلش میشه دوباره اپلیکیشن های گوشی رو نصب کرد انگار که1گوشیه دیگه توی دستمونه. مثلا من میام میگم می خوام2تا جیمیل داشته باشم. یکیش اداری باشه یکیش دم دستی. دلم هم نمی خواد جفتشون رو داخل1حساب تعریف کنم تا همهش مجبور بشم بین2تاشون جا به جا بشم سختمه. پارالل اسپیس اینجا به کارم میادش.
اول میرم یکی از2تا حساب جیمیلم رو روی گوشیم داخل جیمیل خود گوشی اضافه و چی میگن با سواد تر ها، نصب می کنم، بعدش1اپلیکیشن جیمیل هم داخل این نرم افزاره هست که فعالش می کنم و1حساب جیمیل هم اونجا بهش میدم و حالا جفت جیمیل هام دم دستم هستن. حالا من جیمیل دارم گفتم جیمیل1کسی ایمیل داره میره از بین اپلیکیشن های موجود داخل نرم افزار ایمیل رو پیدا می کنه.
راستی داشت یادم می رفت. ببینید نرم افزار رو که بعد از نصب بازش کنیم1سری نرم افزار رو داخلش لیست کرده که معمولا بیشتر استفاده میشه و باقیه نرم افزار ها رو اونجا نمی بینیم. واسه اینکه دستمون به تمام برنامه های روی گوشیمون برسه و دامنه انتخابمون حسابی بیشتر بشه، باید این مدلی که من رفتم شما هم برید.
البته من هنوز نمی دونم روی تمام گوشی ها این ها که میگم1مدل هست یا متفاوته. روی گوشیه من این شکلیه.
پارالل اسپیس رو بعد از نصب بازش کنیم، داخلش اون پایین، یعنی پایینه گوشی نزدیک کلید هوم2تا دکمه بدون برچسب هست یعنی تالک بک می خونه دکمه بدون برچسب. این2تا دکمه یکیشون طرف راسته یکیشون طرف چپ.
اگر دست راستم رو از بالای گوشیم ببرمش پایین و دکمه طرف راست رو بزنمش، وارد1جایی میشم که میگه لاگین با حساب دوم یا1چیزی شبیه این. و اینجا1سری از اپلیکیشن هایی هست که میشه انتخابش کنیم و واسه دفعه دوم روی محیط مجازیه داخل پارالل اسپیس نصبشون کنیم. اینجا چندتا برنامه اسم هاشون هست و تقریبا وسط های گوشی طرف چپ1دونه دکمه بیشتر زیر اسم برنامه ها هستش که اگر بزنیم و واردش بشیم1عالمه برنامه که داخل گوشیمون نصبه اونجاست که میشه انتخابشون کنیم.
پس شد ورود به پارالل اسپیس،
از طرف راست دکمه بدون برچسب پایینه گوشی،
اگر اپلیکیشنی که می خواییم اینجا بود که انتخاب و اگر نبود دکمه بیشتر،
بعدش هم اپلیکیشن های نصب شده زیر دستمون هستن.
این از دکمه طرف راستی. حالا دکمه چپیه.
اگر دست چپم رو از بالای گوشی ببرمش پایین و دکمه طرف چپ رو بزنم، وارد1جایی میشم که میگه افزودن اپلیکیشن. من اینجا رو ترسیدم خراب کاری کنم امتحانش نکردم ولی ظاهرا میشه برنامه هایی که داخل اون لیست طرف راست نیستن و دلمون می خواد که ازشون2تا روی گوشی داشته باشیم رو به لیست پارالل اسپیس اضافه کنیم. مثلا من1نرم افزار جدید روی گوشیم نصب کردم که اسمش داخل لیست نیستش و می خوام که باشه. باید از بین2تا دکمه های اون پایین طرف چپیه رو بزنمش و اونجا1کار هایی کنم که عملی از این جلو تر نرفتم فقط زبونی می دونم که این شدنیه.
آهایی مواظب باشیم! دنبال برنامه های سیستمی نباید اونجا بگردیم چون گشتم نبود نگرد نیست! مثلا1کسی نمی تونه بیاد بگه من2تا تالک بک روی گوشیم می خوام چون تالک بک جزو نرم افزار هاییه که داخل لیست پارالل اسپیس نیستش و کاریش هم نمیشه کرد یعنی تا جایی که من بلدم کاریش نمیشه کرد.
پس شد فقط اپلیکیشن های غیر سیستمی. شبیه واتساپ، اسکایپ، جیمیل و غیره.
حالا واتساپ های2گانه.
ببینید من واتساپ قدیمیم رو روی گوشیم نگهش داشتم، بعدش رفتم این نرم افزار پارالل اسپیس رو نصبش کردم روی گوشیم، بعدش رفتم داخلش و از بین اپلیکیشن های مجاز که می شد داخل این نرم افزار روی گوشیمون داشته باشیمشون واتساپ رو انتخابش کردم، بعدش هم دوباره واتساپ رو البته این دفعه از داخل این نرم افزاره روی گوشیم نصبش کردم و این دفعه زمانی که نصب واتساپ به مرحله ای رسید که ازم شماره تلفن می خواست من1خط دیگه جز خط قدیمیم رو بهش دادم.
واتساپ واسه دفعه دوم روی گوشیم نصب شد و این دفعه شمارهش با خط اصلیم متفاوته.
فقط بچه ها! خطی که زمان نصب واتساپ دومی بهش میدیم، اولا باید واقعی باشه، یعنی این مدلی نباشه که من بخوام1دونه خط الکی بهش بدم، باید حتما این خط رو داشته باشم، دوما خطی که بهش میدیم، یعنی خط دوممون، باید حتما داخل1گوشیه روشن باشه چون به شماره ای که واتساپ ازمون واسه نصب می گیره1کد میادش که باید اون کد رو بگیریم و داخل کادر این واتساپه بنویسیمش. بعدش خط و گوشی دومیه مرخصه خاموشش کنید بفرستیدش بخوابه.
حالا واتساپتون آماده هست برید از جفتشون حالش رو ببرید. اون اولیه میشه واتساپ، این دومیه میشه واتساپ پلاس. این دومیه داخل نرم افزار پارالل اسپیس جا خوش کرده که من واسه خودم1میانبر ازش زدم روی صفحه اصلیه گوشیم چون این جدیدیه دم دست تره و بیشتر باهاش کار دارم و اون قدیمیه رو فرستادم داخل منوی کاربری تا بهش خوش بگذره.
به نظرم قابلیت های پارالل اسپیس بیشتر و دقیق تر از این باشن ولی من فقط تا همین جاش رو بلد شدم باقیش با خودتون.
الان دنبال چی می گردی خوب تموم شد دیگه! عه! خوب خسته شدم از بس نوشتم الان ته کشید هنوز داری می گردی ادامهش رو پیدا کنی! آخه این درسته؟ عجب گیری کردیم ها!
بچه ها! به جان خودم خسته شدم وحشتناک خوابم میادش شما با این نرم افزاره مشغول باشید من بخوابم باشه؟ خداییش دارم میمیرم از خستگی. خوابم میاد!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

عالیه بی هیچ دلیلی!

بچه ها سلاااام صبح1شنبه به خیر!
وای اگر بدونید در چه حالی دارم می نویسم!
شیر فلکه خونه داخل دستشویی سر صبحی در رفت الان آبه که مثل فواره ازش می زنه بیرون بند هم نمیادش موندم چیکارش کنم. زنگ زدم1کسی بیاد به دادم برسه بعدش خودم در دستشویی رو بستم اومدم نشستم اینجا دارم به صدای دلنشین آب که همین طور جریان داره گوش می کنم و واسه خودم می نویسم. یعنی انتهای حس مسؤولیتم من! خخخ. خوب چیکار کنم من که بلد نیستم درستش کنم که!
بچه ها دیروز1جور هایی عالی بودش!
یعنی خیلی عالی بودش. نه بابا گردش نرفتم ماجرا های عجیب و بی سر و ته نداشتم چیزی نخریدم کسی هم1دفعه از راه نرسید. من داخل خونه بودم اتفاقا1کوچولو بیمار هم بودم. از پریشب بود که1خورده جهان رفت روی شبکه چرخش. این شب ها گاهی از… بیخیال.
خلاصه دیروز خونه بودم و روزم عالی بودش!
بچه هاااا من2تا طرح جدید با مروارید بافتم آخجون! ماهی بافتم گل هم بافتم خیلی هم قشنگ شد ولی به جای نخ با سیم بافتم پدر جفت دست هام در اومد و کلی واسه خودم نق زدم. اون هایی که از نق زدن هام حرصشون می گیره خخخ جاتون سبز و سفید و آبی من تمام دیروز رو1نفس ها یعنی1نفس تا خود شب نق زدم و زدم و زدم خخخ خخخ وااای خخخ!
این ها رو بیخیال. من در این مدت2تا رومیزی یاد گرفته بودم و بافتمشون که گرفتاری ها اجازه ندادن ذوقش رو اینجا کنم و گذشت، اما ماهی و گل دیروزی رو آخجون آخجون آخجون!
این اولیش.
بعدش هم دیروز به فاصله1نصفه روز، از حدود های ظهر تا آخر شب، 2تا از دوست هایی که حس می کردم این چند روز اخیر به شدت از دستم دلگیر باشن داخل واتساپ بهم پیام زدن و گرمای صدا و خنده هاشون داخل پیام بهم گفت که باهام تاریک نیستن. جفتشون رو خیلی دوستشون دارم و این چند روزی که گذشت سردیه سکوت هاشون یواشکی اذیتم می کرد ولی خیال نداشتم با اصرار کردن هام اذیتشون کنم.
دیروز از یکیشون بهم پیام رسید و کلی ذوق کردم، دیروز عصر و دیشب هم از یکی دیگهشون واسهم پیام رسید و اتفاقا کلی هم داخل واتساپ با هم خندیدیم و کلی دیگه ذوق کردم. آخر شب دومیه بهم می گفت از بس خندیده کنار گونه هاش درد گرفت. و من از بس ذوق کردم مثل پر سبک شدم و دلم می خواست پرواز کنم به طرف سقف. براش توضیح دادم چیز هایی رو که تصمیم داشتم واسه خودم نگهش دارم و به کسی نگم اون هم بهم اطمینان داد که خطری نیست و حسابی تأییدم کرد که کار درستی می کنم و خاطرم2درصدی آروم تر شد. می دونم که باز شب هایی شبیه پریشب خواهم داشت ولی این لحظه همه چیز آرومه و آخجون!
سومیش هم امروز صبح بود که کامنت یکیه عصبانی رو اینجا دیدم و سومین آتیش بس هم اجرا شد و آخ خدا چه سبک شد خاطرم از این3تا!
خلاصه اینکه دیروز روز خوبی بود. عالی!
خدایا شکرت!
من باز هم از این روز ها می خوام. اوخ در می زنن جایی نرید تا بیام.
بیدار شید اومدم. ببخشید طول کشید تقصیر من نبود نیروی امداد رسید واسه نجاتم از داخل آب!
الان لوله کش داره با شلنگ های داخل دستشویی به زبون آچار و انبر صحبت می کنه و من اینجا نشستم دارم چیز می نویسم. بنده خدا مادرم به جای من پیش لوله کشه ایستاده و من همچنان دارم می نویسم. شکلک مواظبم چیز بهم پرت نکنید!
دیروز2-3تا از بچه ها گفتن امروز عصر بریم بیرون. من در هماهنگی هیچ تلاشی نکردم. گفتم این دفعه رو شما ها هماهنگ بشید به من اطلاع بدید. هنوز مشخص نیست بریم یا نه و من دلم می خواد که بریم ولی چه گردشی باشیم و چه نباشیم، زندگی قشنگه بچه ها. عالیه!
جز این وراجی ها که کردم دیروز دیگه هیچ اتفاق جدیدی که قابل گفتن باشه نیفتاده که اینجا بگم. یعنی فعلا. حالا ببینم بعد ها اتفاقه قابل گفتن میشه یا نمیشه. امیدوارم که نشه!
این هم بیخیال.
خوب الان کاملا بیدارید آیا؟ خوابتون رو سر صبحی خراب کردم آیا؟ مطمئنید که دیگه خوابتون نمی بره آیا؟ خوب پس دیگه حل شد خخخ! من دیگه بلند شم برم1خورده مروارید ببافم1خورده هم پیانوی کلاس3شنبهم رو تمرین کنم که حسابی عقبم. 1خورده هم به بچه ها نق بزنم ببینم امروز میریم یا نمیریم.
بچه ها روز شروع شده شما هم دیگه بلند شید جا موندیم.
شاد باشید خیلی شاد خیلی شاد خیلی خیلی خیلی شااااد!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و شیشه لاکم بعد از نابینایی! 1تجربه

سلام به همگی.
بچه ها لاک لاک لاک لاک لاااااک این بیچارهم کرد این لاک ولی به نظرم بلاخره، بالاخره، نه ولش کن خوشم نمیاد همون اولیش بهتره، بلاخره، به نظرم باهاش به توافق رسیدم! شیشه لاکه رو میگم بابا!
بچه ها شده1زمان هایی1جایی گیر کنید بعدش1راه عجیب غریب برای خلاصی از این گیر پیدا کنید و در کمال تعجب ببینید که راهه عمل کرده و کلی بهتون حس رضایت بده؟ واسه من پیش اومد و دقیقا موضوع دردسر همین لاک کوفتی بود.
یادتونه سر خودم لاک ریخته بودم؟ من که یادمه. نخندید یعنی چی دارم حرف می زنم! عه!
این روز ها گاهی میرم مهمونی های اینترنتی. اعلام حضورکی می کنم حاضرَکی می زنم شلوغکی… نه خداییش این1کار رو یعنی شلوغی رو زیاد نمی کنم شاهد هام هم نوکیا و خانم کاظمیان هستن که می بینن چه بچه مثبت کم سر و صدا و آرومی شدم همه جا جز اینجا خخخ.
خلاصه میرم مهمونی های اینترنتی ولی حسابی مثبتم و پیش از رسیدن شب و قبل از تاریک شدن هوا هم شبیه بچه مثبت ها بر می گردم خونه خودم. یعنی اینجا. امروز هم میرم. دیروز صبحی هم رفته بودم1چرخی بزنم و از اونجا رفتم مهمونی. دردسرتون ندم1پست جالبی اونجا دیدم که در مورد آرایش و پیرایش بودش. اینکه ما بدون دیدن چه مدلی آراسته تر باشیم. خلاصه جالب بود.
پست رو خوندمش و کامنت ها رو خوندمشون و وسط گفتن ها و انتقال تجربه ها که می گشتم، یاده یکی از بلا هایی افتادم که خودم سر خودم آورده بودم و آخرش به1تجربه آموزشی به نظر خودم کارآمد تبدیل شد که حسابی به دردم خورد و هنوز هم به دردم می خوره. اولش طبق معمول این روز ها خندیدم، بعدش خندیدم، بعدش با خودم گفتم در اولین فرصتی که دستم بیاد این رو باید واسه شما ها بنویسم که هم1پست اینجا زده باشم شما ها زیاد از نعمت سکوت و آرامش برخوردار نباشید و سرتون از دستم بره، هم1خورده زیر جلدی به من بیچاره بخندید، هم اگر1جایی1زمانی لازمتون شد شاید بشه که به عنوان آخرین راه ازش استفاده کنید و کار راه بی افته و اگر دلتون خواست1دعایی هم به من بفرستید اگر هم دلتون نخواست همون لبخندتون برام بسه.
بریم سر دردسر های من که ختم به خیر شد!
من در گذشته هایی که حالا دیگه دور شدن و دارن دور تر هم میشن، زمانی که هنوز دیدم کامل تاریک نشده بود، تا دم آخر می شد که دستم رو ببرم کاملا نزدیک چشمم بلکه ببینم چیکار دارم با قلمموی لاک می کنم ولی از حدود5سال پیش دیگه این امکان به طور کامل رفت به ابدیت و من هم بیخیال تشخیص محدوده لاک شده بودم. اگر هم می خواستم ازش استفاده کنم بی دردسر ترین راه رو می رفتم. خواهش از1فروند بینا که بیا برام لاک بزن!
ولی این روز ها زده به سرم و دوباره یاغی یاقی نمی دونم هر جفتش رو نوشتم هر کدوم رو دلتون خواست بردارید، شدم. خوشم نمیاد از بینا بخوام لاک روی ناخنم رو برام تجدید کنه.
-این هم شد کار؟ می خوام خودم بزنم.
-باز دلت کثافت کاری می خواد پریسا؟
-برو بابا!
-برو بابا یعنی چی راست میگم دیگه! این2دقیقه هم طول نمی کشه بده تا…
-نه! نه!
-پریسا!
-نه!
-ببین!
-نه!
-بابا ببر صدات رو اجازه بده حرف بزنم!
-نه!
-کوفت! پریسا!
-نه! نه! نه! نه! نه! نه! نه! نه!
-پریسا اجازه…
-نه!
-گوش کن!
-نه!
-عه!
-نه! نه! نه!
-اه خفه شو گوش کن دیگه!
-ببین! تا زمان های نامعلوم حرف بزن! بِتَرک! خودت رو پرس کن! نه! نه، نه، نه! تمام!
-نه و نکمه! نه و نکبت! به جهنم! برو هر غلطی دلت می خواد با ترکیبت کن! 1عمر از نوجوونیت گذشته هنوز شبیه همون زمان هات لجبازی! اصلا منو بگو که دلواپس تو میشم. فقط اگر افتضاح زدی نیایی بگی کمکت کنم ها! به جان خودت جونت بالا بیاد هم از طرف من کمکی بهت نمی رسه.
-به جهنم که نمی رسه! نمی خوام! ببین! نه! فقط نه!
-برو نبینمت! مسخره!
شیشه لاکم رو برداشتم در رفتم. خدایا عجب کاری کردم! حالا چی؟
این طوری نمی شد باید حتما1راهی واسهش پیدا می کردم. قلمموی داخل شیشه نرم و سبک بود و امکان نداشت بدون اینکه دستم رو افتضاح کنم بتونم از موقعیتش سر در بیارم. سعی کردم از بویایی به جای بینایی کمک بخوام کمک هم خواستم ولی چندان فایده نداشت. دماغم سوخت و پدرم در اومد.
گفتم بلکه با تمرکز بشه به1جا هایی رسید. رسیدم ولی به ناکجا. نتیجه شد1جفت دست حسابی نقش و نگاری به سبک های منحصر به فرد.
باید تمام نقش ها جز روی ناخنم رو پاکشون می کردم. ولی مگه می شد؟ لاک پاک کن مایع که این چیز ها سرش نمیشه! هر طرفی میره.
دستمال رو می زدم داخل ظرف لاک پاک کن و می کشیدم به دستم نتیجه هم می داد و لاک ها پاک می شدن. فقط ایرادش اینجا بود که مایع راه می افتاد و می رفت بالا و پایین و همه جا و آخر کار نصف لاک های ناخنم رو هم خورد!
-لعنتی! کوفتیه عوضیه لعنتی!
این طوری نمی شد. تمامش رو از بیخ با لاک پاک کن پاکش کردم و رفتم توی فکر واسه پیدا کردن1راه که راه باشه!
قیچی کردن و کوتاه تر شدن مو های قلممو مردود بود چون بعد از کم شدن حجم لاک داخل شیشه دیگه مو های قلممو به ته شیشه نمی رسید و دردسر داشتم و باید1طوری1چیزی رو می رسوندم به تهش تا، …
خدای من پیدا کردم! مو های این لعنتی نرم هستن و کج و راست میشن و سخته. اگر1چیز سفت به جای قلمموی لاک داخل شیشه فرو کنم چی؟ مثلا1چیزی شبیه چوب کبریت! ولی چوب کبریت کوتاهه! پس چی؟ 1چیز باریک و بلند و به قدر کافی سفت که خم نشه! مثل، مثل، مثل، …
چوب های بلند نبات های چوبی! من از این چوب ها زیاد دارم. نبات هاش که خورده میشه چوب هاش رو بر می دارم می شورم نگه می دارم و گاهی واسه بچه های مدرسه شکل های هندسی روی کاغذ درست می کنم. 4گوش و3گوش و لوزی و از این چیز ها که لمس کنن و البته چون بچه های من بچه های عادی نیستن می زنن داغونش می کنن و باید دوباره درست کنم واسه همین چوب های نبات رو داخل خونه دور نمیندازم. گاهی هم واسه درست کردن آلاسکا به دردم می خورن. می ذارمشون داخل ظرف آلاسکا و میشن دسته آلاسکا های من. وایی دلم آلاسکا می خواد همهش رو خوردم فردا باید چندتا درست کنم! آخ جون!
خودشه پیدا کردم!
پریدم رفتم1چوب برداشتم. به اندازه کافی بلند بود ولی، … کاش نوکش1خورده باریک تر باشه! مثلا شبیه مداد! مداد؟ خوب اینکه کاری نداره! جناب مداد تراش الان درستش می کنه!
با مداد تراش چوب رو اون قدر تراشیدم که به اندازه دلخواه کوتاه و نوکش هم باریک تر شد.
-خدایا رفتیم که بریم!
خلاصه، نتیجه عالی شد. فقط به خاطر لرزش های دست هام که این اواخر خیلی زیاد شده بودن و الان ها در حال تخفیف و عقبنشینیه، یکی2جا خراب کاری کردم که باید1فکری براش می شد و شد.
لاک پاک کن مایع اوضاع رو خراب می کنه. لازم نیست من بهترش رو دارم.
چند روز پیش داخل1مغازه لاک پاک کن های بسته ای پیدا کردم که مایع نبودن. شبیه پد های کوچولو. داخل هر بسته به نظرم5تا باشه و من آزمایشی1بسته خریدم. آخ جون!
بسته رو باز کردم و با یکی از پد های داخلش لاک های اضافی رو برداشتم. سخت بود و دقت لازم داشت ولی جواب داد. وایی آخجون!
-عاقبت پیش بردی بله؟
سرم رو بالا گرفتم و با رضایتی که سعی می کردم معصومانه باشه ولی1مدل دیدی گُفتمه بد جنسانه قاطیش بود گفتم:
-بله!
-کار جالبی کردی! شاید به کار یکی دیگه شبیه خودت بیاد. این رو داخل اون دیوونه خونه شخصیت که دیوونگی هات رو داخلش تخلیه می کنی بنویس بلکه1نفر مشکلش حل بشه و دردسر نداشته باشه. هرچند اگر لجبازیت رو ول می کردی و می پرسیدی یا گوش می کردی بهت می گفتم که محض امتحان لاک سوزنی رو هم آزمایش کنی حتما نتیجه رو می پسندیدی. لاک سوزنی در کنار قلمموی نرمش1چیزی شبیه این چوبی که تو درست کردی داره که واسه طراحیه روی لاک به کار میاد. مثلا تو به ناخنت لاک زدی و حالا دلت می خواد روی این لاکت رو نقش بدی. با1لاک دیگه به رنگ و طرح متفاوت. لاک سوزنی اینجا به کار میاد. این کار بینا هاست ولی تو می شد که1دونه از اون ها تهیه کنی و کلا از اون مدل لاک استفاده می کردی که اینهمه دردسر هم نداشتی. اسم این مدل لاک لاک سوزنیه بهش لاک2کاره هم میگن. شاید اسم های دیگه هم داشته باشه ولی من فقط همین2تا رو بلدم.
از حرص دست هام به گزگز افتاده بودن.
-تو می دونستی و اینهمه پدر من در اومد و بهم نگفتی؟ به جای اینهمه جنگولک بازی می رفتم بازار چند تا رنگ از این لاک سوزنی که گفتی می خریدم و اینهمه بلا سرم در نمی اومد! و تو می دونستی و نگفتی!
-بی خودی شلوغش نکن. من می خواستم بگم ولی تو مثل دستگاه پخش صوت1سره می گفتی نه، نه، نه. دفعه بعد که می زنه به سرت، پیش از شروع لجبازی های ورژن20-30سال پیشت، چند لحظه سکوت کن و گوش بده و این احتمال رو در نظر بگیر که شاید ارزش این سکوت و شنیدن رو داشته باشه. این قیافه رو هم به خودت نگیر می دونم که تو عبرت نمی گیری. هر چیزی ترکت بشه این رفتارت رو کنار نمی ذاری.
بچه ها من واسه چی مدلم این طوریه؟ شکلک درموندگی از دست خودم!
حرف حساب جواب نداشت پس عقب نشینی کردم و…
برای بار نمی دونم چندین هزارم به خودم تأکید کردم که این دفعه یادم بمونه1خورده کمتر لجباز باشم. کاش این دفعه فراموشم نشه! کاش!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باز هم یکی بود یکی نبود! 1شبی بود، …

سلام به همگی آخجون! هیچی همین طوری بی خودی آخجون! دلم تنگ شده بود واسه سلام و آخجون و از این لفظ ها! بچه ها خوبید آیا؟ من شکر خدا خوبم زندگی هم همچنان قشنگه.
بچه ها گاهی با خودم آرزو های مسخره ای می کنم. یکیش اینکه کاش می شد جهان کوچیک بشه اون قدر که تمام عزیز های من جمع می شدن1جا و همه جا می شدن توی بغل من! خخخ دست خودم نیست دیوونهم. بیا اینجا نمی خواد بری دعا کنی شفا پذیر نیستم بشین داریم حرف می زنیم بابا عه!
دیشب هم این آرزو رو کردم و خندم گرفت از دیوونگیم. ولی دلم نیومد خیال های شیرین رو رها کنم پس نشستم به خیال بافی و در نتیجه کار هام موند و شبم دیر شد.
خیال های شیرینی بودن. اینکه با اون هایی که دلم می خواد1جا می شدیم، اینکه همه با هم کلی خاطره می ساختیم به رنگ بهشت و اینکه دیگه با مرور خاطره هامون نمی گفتیم یادش به خیر چون می شد برگردیم و دوباره زندگیشون کنیم.
همین طور نشسته بودم و با مخ پریشانم خیال می بافتم و با دست هام مروارید می بافتم و داخل خاطره های یادش به خیری شنا می کردم و می رفتم به همه جای خاطره ها.
مروارید! مروارید بافی! خیلی خوشم میاد! الان میگن دیگه مد نیست! به جهنم که نیست! من خوشم میاد! یعنی چون مد نیست کسی خوشش نمیاد! چرا بابا میاد چند تایی رو خودم می شناسم که مروارید بافتن دوست دارن! سارا و معصومه و نرگسی و دیگه نمی دونم کی ولی دوست دارن ببافن به نظرم! نرگسی! وایی خداجونم چه بزرگ شده نرگسی! اون زمان که ما دسته جمعی مروارید می بافتیم این نرگسی1جوجی فسقلی بود که زیر دست و بالمون جیک جیک می کرد و می پیچید و واییی عزیز! عزیزِ من عزیزِ دلم! چه دلم تنگ شده واسه نرگس کوچولو. این بزرگه رو هم دوستش دارم ولی الان نرگسی کوچولوی خودم رو دلم می خوادش! طفلکی سمیرا چه مواظبش می شد ها! حسابی عاقله این سمیرا! الحق که خواهر بزرگ خوبی بود هنوز هم هست! سمیرا هم با ما مروارید می بافت. مروارید! مروارید! گاهی روز گاهی شب می بافتیم! همه می نشستیم می بافتیم. این وسط معصومه طفلکی رو چه اذیتش می کردیم. خاک بر سرم من خیر سرم بزرگ تر بودم وسط این ها واسه چی سر به سر این بچه که می ذاشتن می خندیدم آخه؟ خوب تقصیر من نبودش این خودش هم می خندید! اون دفعه ای که مروارید هاش ریخته بودن همه جا چه جیغ جیغی راه انداخته بود ما هم شلوغ کردن هاش رو می دیدیم عوض اینکه بلند شیم کمکش کنیم از خنده ولو شده بودیم روی زمین و مروارید هاش به جای جمع شدن بیشتر زیر دست و پا پخش می شد و این بیشتر جیغش در می اومد!
خدایا یادش به خیر! اون روز چه خندیدیم! ولی خودمونیم خودش هم اگر می خندید من باید حلش می کردم نه اینکه بخندم! پس واسه چی اینهمه نفهم بودم آیا؟
یا مثلا اون شبی که سمیرا داشت سالاد درست می کرد و…
به اینجا که رسیدم بافتن رو ول کردم، افتادم عقب و چنان از خنده ترکیدم که اشک از چشم هام می چکید. همین طور می خندیدم و هرچی زور می زدم متوقف بشه2برابر می شد. یادم نیست واسه شما ها گفتمش یا نه. بیخیال تکرار بشه چی میشه مگه؟ هرچی میگی خودتی سایت خودمه!
شکلک اخم حق به جانب!
شبی بود اون شب واسه خودش. یادم نیست شام چی بود ولی قرار شد سمیرای بنده خدا سالاد درست کنه. ما نشسته بودیم همه مروارید می بافتیم تا عصر شد و عصر هم شب شد و سمیرا بلند شد بساطش رو گذاشت کنار و رفت1ظرف بزرگ با وسایل سالاد آورد و نشست وسط حال پیش ما. ما می بافتیم و سمیرا خیار پوست می کند و به نظرم پیاز هم پوست می کند و خورد می کرد و گوجه ریز می کرد و خلاصه همه مشغول بودیم. این وسط بازار اذیت کردن هم داغ بود. طفلکی معصومه رو زیاد اذیتش می کردیم. این خودش هم بی تقصیر نبود. شبیه من که اگر1کسی سر به سرم بذاره جیغ جیغ هام چنان مسخره میره بالا که طرف ریسه میره و خودم هم مرض دارم باز شلوغیم بیشتر میشه و خودم هم می خندم و طرف بیشتر می خنده، این بنده خدا معصومه هم همین شکلی بود. رجوع شود به ماجرای لاک ریخته شدن روی سرم و جیغ کشیدن هام! خخخ!
خلاصه معصومه طفلکی حسابی گناهی بود و ما نمی دونم باز اون شب سر چی بهش گیر داده بودیم. این هوارش در می اومد و خودش وسط اعتراض هاش می زد زیر خنده و ما هم که همگی ذاتِ مرض، بیشتر اذیت می کردیم.
کار همین طوری بالا می گرفت و خنده ها می رفت بالا تر و بالا تر و عاقبت به جایی کشید که بافتن رو ول کردیم و زدیم به جاده اذیت های فیزیکی یعنی همون روش مشهور و عزیز که اسمش هست قلقلک!
اوضاعی شده بود این وسط که باید بودید و می دیدید. بزرگ تر هم که نداشتیم! طرح تابستونی بود و مربی من بودم. اوخ خدا تصور کنید جایی که بزرگش من باشم چی میشه!
خخخ خخخ خدای من خخخ!
حال شده بود میدون جنگ و بیچاره سمیرا سعی می کرد بزرگوارانه به بساط سالادش وفادار بمونه و موند. ولی ما همگی سمیرا و بساطش رو فراموش کرده بودیم و فقط مواظب بودیم روی سرش نیفتیم بساطش رو به هم بریزیم. خصوصا اینکه1چاقوی گنده هم توی دستش بود و خداییش خطر شوخی بر نمی داره اگر روی سرش زمین می خوردیم خدا می دونست که چی ممکن بود بشه. ما دیوونه بودیم بچه ها ولی تقریبا همیشه می دونستیم تا کجا میشه که بریم. شوخی با کارد از اون مواردی بود که در هر حالتی ازش پرهیز می کردیم.
خلاصه! من که جز داستانِ چاقو، دیگه اصلا توی هوای بساط سمیرا نبودم بقیه هم همین طور. حسابی شلوغ کردیم و حسابی به هم ریختیم و حسابی قیامت بود!
این وسط توی دل بلوا یادم نیست کی کی رو ضربه می کرد و کی کی رو قلقلک می داد و اصلا از کجا به کجا می کشید و کی طرف کی بود و اصلا معلوم نبود کی به کیه. 1کلام، شیر تو شیر!
وسط این هنگامه سمیرا ریز کردن هاش تموم شد و فقط شنیدم که1چیزی وسط شلوغی ها گفت در مورد اینکه دستش گیره نمی تونه هر2تا رو ببره و مواظب باشیم یا1همچین چیز هایی. نمی دونم جز من کسی شنید یا نه ولی من فقط صداش رو شنیدم و زمان نبود بهش دقیق بشم چون همون لحظه مورد حمله واقع شدم و باید دفاع می کردم. اگر اون وسط ضربه می شدم دیگه باخته بودم. کسی که می خورد زمین بقیه می ریختن سرش و دیگه نمی شد بلند بشه و وایی به قلقلک های بعدش خخخ! من گیر داده بودم به معصومه معصومه گیر داده بود به من بقیه گیر داده بودن به هر2تای ما2تا و وایی وایستید بخندم بعدا میگم الان خفه میشم!
آخ اومدم دوباره.
شلوغ کردیم و شلوغ کردیم و به من حمله شد. از اونجایی که حسابی بقیه رو در مواقع متعدد قلقلک داده بودم و بقیه هم دل پری از دستم داشتن1دفعه به سر کردگیِ معصومه در1حمله ناهماهنگ کم مونده بود بی افتم ولی در آخرین لحظه خودم رو حفظ کردم و خراب شدم روی سر معصومه. معصومه جاخالی داد و نباخت ولی من ول کن نبودم. بقیه به من حمله می کردن من به معصومه. تمام حال رو خرمن می زدیم که1دفعه وسط گیر و دار من از پشت سر حس کردم1چیزی رو با پا زدمش! وایی چه محکم هم زدمش پرت شد1طرف دَلَنگی صدا داد و تموم شد. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که مروارید های طفلک معصومه رو ریختم.
-وایی چه بد! این دیگه هیچ کجای شوخی های ما نبود خیلی بد شد این بنده خدا الان تمام مروارید هاش ریختش که! اصلا شاید مال1کسی دیگه بودش! خوب باشه مال هر کسی که باشه! الان که روز نیست کم بینا ها بتونن کمک کنن جمعش کنیم! مروارید ها گرد هستن الان میرن همه جا صاحبش پول داده خریده این بچه ها تومن تومن پول جمع می کنن میدن مروارید می خرن خیلی بد شد خدایا! عجب کار بدی کردم! خوب عمدا که نبودش به خدا نمی دونستم! واسه چی برش نداشت از وسط؟ کی باید بر می داشت زمان پیش نیومد که! هر کسی بساطش رو چپوند1گوشه ای و افتادیم وسط! این حتما جا موند دیگه! حالا چیکار کنم؟ بیخیال الان نمیگم بعدا مال هر کسی بوده صداش در میاد اگر مروارید هاش جمع نشد بیاد با مروارید های من شریکی هر جا کم آورد از مال من برداره تا بافتنش تموم بشه.
آآآییی!
-آخجون بچه ها گرفتمش زود باشید بزنید بی افته!
زیادی معطل و از اطرافم غافل مونده بودم. دیگه نمی شد برنده باشم فقط باید خودم رو نجات می دادم! اگر بین زمین و اون دست های دسته جمعی گیر می کردم دیگه هیچ راهی نبود! برد رو بیخیال فرار! باید در رفت و زنده موند!
در1حرکت برقآسا تمام زورم رو جمع کردم بقیه رو زدم کنار پریدم مثل تیر در رفتم داخل اتاق عقبی که پر بود از تخت و کمد. بچه ها هم ریختن دنبالم ولی من پریدم بالای1دونه سکوی کوچولو که اونجا داشتیم و همیشه سرش می نشستیم و گفتم باخت باخت باختم تسلیم!
بچه ها معترض شدن که نه خیر بی خود چیچی رو باخت تسلیم بچه ها بی خود میگه ببرید روی یکی از همین تخت ها باید قلقلکش بدیم!
دوباره داشت جنگ می شد و اگر می شد من می باختم. اون اتاق جایی نبود که بشه بقیه رو راحت بزنم کنار. اگر خدای نکرده1کسی اونجا می خورد زمین و سرش به لب یکی از تخت های آهنی می گرفت یا به لبه همین سکوی سنگیه کوچیک، …
-بچه ها اینجا خطرناکه اطرافمون مانع زیاده ادامه ندیم.
-عههه نههه الکی میگههه می خواد در برههه … … …
سمیرا شبیه مادر های عاقل عصبانی هوار زد:
-واقعا که! این تلفن خودش رو کشت یکی جواب بده دیگه! اه خجالت هم نمی کشن! خونواده های خودمونن الان دلواپس میشن بردارید!
همگی ریختیم وسط راه رسیدن به تلفن و آخرش یادم نیست کی جواب داد و خونواده کی بودن ولی ما دیگه ساکت شدیم. آروم از لای دست و پای هم بلند شدیم رفتیم داخل اتاق و ولو شدیم روی تخت هامون.
-بچه ها بیایید باز مروارید ببافیم تموم نشد!
-راست میگه من قوریم کجه ایراد داشتم چیکارش کنم؟
-بیارش ببینم!
-پس ما هم بیاریم ببافیم دیگه!
… … …
همه جز سمیرا داخل همون اتاق عقبی نشستیم به بافتن و گفتن و خندیدن. هرچی منتظر شدم1کسی دادش در بیاد که ای وایی مروارید هام رو کی ریخته دیدم خبری نشد.
-عجب! همه که ظرف هاشون رو دارن پس حتما من مال سمیرا رو ریختم! ولی سمیرا که از همون اولش ظرفش رو جمع کرد گذاشت داخل کمدش که! یعنی چی؟ پس من مروارید های کدوم طفلکی رو چپه کردم؟ اه بیخیال الان که همه چیز رو به راهه من هم کلی دیوونهم ها! ای بابا!
ماجرا گذشت و این فراموشم شد. شب پیش می رفت و داشت خوش می گذشت. بنده خدا سمیرا بود و کار. نمی دونم چه قدر گذشته بود که دیدم صدای سمیرا از داخل حال داره میادش که به صورت زمزمه های بلند، از همون مدل هایی که گاهی آدم میگه ولی نمی خواد که از گوش های بقیه مخفی بمونه و خیالش نیست کسی بشنوه یا نشنوه، با1مدل نارضایتی از جنس شاید تحبیب همراه با اعتراض خفیف داره غر می زنه.
-اه! این چه وضعشه! نگاه کن ببین چی شد اینجا! خوبه گفتم مواظب باشید! یکیشون نگرفت بیاره بذاره داخل آشپزخونه! گرفتن همه رو ریختن پخش کردن همه جا! همهشون مثل هم بچهن! این خانم جهانشاهی هم مثلا از همه بزرگ تره! واقعا که! تمام اتاق شد پوست خیار و آشغال گوجه! این خانم جهانشاهی رو بگو! اه!
به نظرم دیگه لازم نباشه توضیح بدم چی شد. وایی بچه ها منو میگی؟ تازه فهمیدم چیکار کردم و چنان یواشکی توی دلم خجالت کشیدم که اندازه نداشت.
اونی که من پا زده بودم ریخته بودمش مروارید نبودش! بلکه، … دقیقا. تمام آشغال سالاد های1ظرف بزرگ رو، … وااایی وااایی واااآاااآاااآاااآاااآااایییییی وایی!
بد جوری خجالت کشیدم بچه ها! من1ظرف آشغال گنده وسط اتاق پخش کرده بودم و بر نگشتم جمعش کنم و طفلک سمیرا داشت خراب کاریم رو جمعش می کرد! خواستم بلند شم برم کمکش و بگم من نمی دونستم چی رو ریختم ببخشید! ولی نرفتم. اولا شرمندگی اجازه نداد! دوما دیر بود و کار تمیز کاریه سمیرا تقریبا تموم شده بود، سوما گفتم نکنه1درصد خیلی ضعیف سمیرا احتمال داده باشه که من اعتراض آرومش رو نشنیدم و شاید این مدلی اعتراضش رو سبک کرده باشه و اگر الان برم جلو میشه این مدلی تعبیر کنه که من رفتم بهش بفهمونم من شنیدم اسمم رو بردی!
گاهی باید بعضی چیز ها رو ندید. بعضی صدا ها رو نشنید! این رو سال ها پیش، در گیر و دار آتیش جوونی و سرکشی های بی انتهام، زمانی که خیلی گیر کرده بودم از1بزرگ تر یاد گرفتم. بزرگ تری که واقعا بزرگ بود و با سکوتش و با وانمود کردن به ندیدن و نشنیدن بهم درس داد. درسی که تلخ بود ولی موندگار. مطمئنا اگر سرم داد می زد و حتی بهم سیلی می زد که جوونکِ تخسِ بی شعور خیال کردی من نفهمیدم تو چه غلطی کردی؟ شاید تلافیه دیده ها و شنیده هاش در می اومد ولی من درس نمی گرفتم. ولی اون بزرگ تر سکوت کرد و یادم داد گاهی باید بزرگ تر ها بزرگ باقی بمونن و بعضی دیده ها و شنیده ها رو ندیده و نشنیده بگیرن تا هم خاطر اون کوچیک تره سبک بار بمونه هم بزرگیه اون بزرگ تره.
سمیرا که چیز ناحساب نمی گفت حرفش درست بود ولی اینکه من حتی به ناخواه کاری می کردم که اون بدونه من شنیدم به نظرم درست نیومد. پس صداش رو در نیاوردم و پیش سمیرا هم نرفتم.
شام حاضر شد و رفتیم کمک سمیرا واسه پهن کردن و خوردنش. باز هم شیطنت و خنده بود که امان نمی داد. سمیرا به ما معترض بود که کمکش نکردیم و شلوغ کردیم و همه جا رو به هم ریختیم و خلاصه همه چیز و وسط اعتراض هاش با معصومه هم سر به سر می ذاشتن و خودش و معصومه و همه ما می خندیدیم. از ظرف آشغال سالاد ها هیچ حرفی زده نشد. نه سمیرا گفت نه من گفتم نه هیچ کس دیگه. ولی من یادم موند. سال ها یادم موند و عاقبت1دفعه برای سمیرا و نرگسی گفتمش. زمانی که نرگسیه من دیگه بزرگ شده بود، سمیرا1دانشجوی موفق بود و دیگه ما کنار هم داخل خوابگاه امام رضا نبودیم. براشون گفتم و همه خندیدیم. واسه سمیرا توضیح دادم که اون شب من نفهمیدم به چی خوردم و پخشش کردم. سمیرا خندید.
-پس تو بودی! صداش رو هم در نیاوردی!
خندیدم.
-آره خود خودم بودم. ولی باور کن نفهمیدم اون که بهش زدم چی بود وگرنه جمعش می کردم. اجازه نمی دادم جمع کردن آشغال هایی که من ریخته بودمشون بمونه روی دوش تو! معذرت می خوام سمیرا.
سمیرا هنوز می خندید.
-دیوونه!
همین الان هم که داشتم می نوشتم از شدت خنده نفسم برید و گوشیم رو از کنار دستم برداشتم و1پیام صوتی به نرگسی فرستادم. ایول واتساپ! پیامم نصفه رفت چون خنده اجازه نمی داد کامل بگمش. نرگسی احتمالا خودش میاد اینجا رو می خونه. سمیرا رو نمی دونم میادش یا نه ولی نرگسی اگر بهش بگم از خاطره هامون اینجا نوشتم حتما میادش.
نرگسی! سمیرا! من دوستتون دارم! سمیرا به خاطر اون شب ازت معذرت می خوام. زشت بود من آشغال ریختم و تو جمعش کردی. باور کن نمی دونستم. حالا1دفعه که هم رو دیدیم تو آشغال بریز من جمعش می کنم که تلافیش در بیاد!
بچه های امام رضا! هر کدومتون که این رو می خونید! من دوستتون دارم. با تمام بی تجربگی هایی که اون زمان داشتم، با تمام منفی هام، با تمام نباید هام، من دوستتون داشتم و هنوز هم دوستتون دارم. می شد قشنگ تر باشه واسه خودم و واسه شما ها اگر من عاقل تر بودم! ولی نبودم و ای کاش از حالا بشه که عاقل تر باشم! واسه باقیه راهی که هنوز در پیش دارم و واسه باقیه افراد اطرافم. ولی شما رو هنوز همچنان دوستتون دارم. شاید حالا خیلی بیشتر از گذشته. چون الان دلتنگی هم با این دوست داشتن هام قاطیه. بچه ها دلم خیلی تنگ شده واسهتون. اگر باز هم می شد برگردیم عقب و دوباره اون شب و اون شب ها رو زندگی کنیم، من این دفعه بهتون می باختم تا هر اندازه دلتون خواست قلقلک بدید. فقط شاد باشید واسه من بسه.
حالا همه ما هر کدوم1طرف به1گوشه زندگی گره خوردیم و این لحظه من هستم و خاطره های عزیزِ شما ها و1یادش به خیر!
یادش به خیر!
ایام همگی تا همیشه ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سلام صبح!!!

سلاااام به همگی. شکلک خوابم میاد. بچه هاااا این هم شد کار؟ این قدر بدم میاد از لحظه ای که مهمون ها با لبخند های ملیح از خونه میرن بیرون و آدم خودش می مونه و1خونه ویران و1نصفه شب که داره میره طرف صبح! وایی این قدر بدم میاااد این قدر بدم میاااااد خدا بدم میاد بدم میاد دیشب دلم می خواست گریه کنم به جان خودم کسی نبود بهش فحش بدم دلم خنک بشه خوابم می اومد کار بود من هم عجیب بدم میاد کار های شب رو بذارم واسه صبح1خورده تاب خوردم دیدم نمیشه بلند شدم ظرف شستم جمع و جور کردم پیش خودم به در و دیوار نق نق زدم دیدم فایده نداره صدام رو بریدم چسبیدم به آباد کردن ویرانی ها بعدش هم رفتم ولو شدم از خستگی فوت کردم تا … خوب پایین تر تعریف می کنم تا کی.
خلاصه الان هم بیدارم و اینجام.
بچه ها خسته شدم دیگه یعنی چی؟
الان هم حسابی خوابم میاد ولی صبح شده بدم میاد صبح بخوابم. این3ماهی که گذشت اندازه سال ها بهم سخت می گذشت زمانی که می دیدم صبح می رسه و من هنوز گیجم و کاریش نمی شد کنم جز اینکه همون طوری ولو بمونم تا دوباره خواب بیاد و ببردم.
خلاصه اینکه خوشم نمیاد الان بخوابم ولی عجیب خستهم. خسته ولی به طرز ترسناکی آروم.
آره آرومم شبیه عضوی که با بی حسی بی حسش کرده باشن. روحم انگار بی حس شده. 1مدل بی حسیه عجیب شاید همراه با1جور گزگز عجیب و بی توضیح. نمی فهمم این چه حس با مزه ایه که این لحظه دارم. فقط می دونم ازش بدم نمیاد. به نظرم می رسه که تمام اعصابم شبیه زخمی که بسته باشنش و دردش در حال آروم گرفتنه با1مدل نبض کند و آرامش بخش داره می زنه و آهسته آهسته این زدن آروم تر و آروم تر میشه. بچه ها من چم شده؟
الان دلم می خواد از اینجا بلند شم، حسابی به جسمم کش و غوص بدم و بعدش خیلی یواش و خیلی خونسرد با قدم رو آهسته برم قهوه درست کنم و شبیه نمی دونم کی بشینم منتظر بشم تا قهوهم دم بیاد و بعدش هم یواشی یواشی قورتش بدم. شبیه کسی که از1سفر طولانیه سخت خیلی سخت برگشته و به سکون و سکونت رسیده. سفری که تمامش التهاب بود و ماجرا و حالا سفر و التهاب و ماجرا دیگه تموم شد و رفت به گذشته ها. دفترش کامل بسته شده و طرف آهسته شونه هاش رو رها می کنه تا بی افتن و دیگه آروم بگیرن از هر لحظه آماده پریدن و پریدن و پریدن های ملتهب موندن. حس می کنم دیگه رسیدم. نمی دونم به چی و به کجا ولی حس می کنم رسیدم. آخ خدا کمکم کن! کمکم کن که این همیشگی باشه. کاش چیزی عوضش نکنه! کاش کسی در نزنه. کاش هیچ نامه ای نرسه! کاش هیچ اتفاق جدیدی صدام نکنه! کاش هیچ چیزی هیچ چیزی نشه!
دیشب شب سختی بود البته نه از اون مدل سخت هایی که سپری کردم. دیشب نصفه شب همه اطرافم خواب بودن و من دستم نمی رسید به کسی جز خدا و خودم بودم و خدا سر1دونه2راهیه وحشتناک. داشتم از دلواپسی سکته می زدم. افتضاح بود افتضاح! خدایا خدایا واسه چی نمیشه کسی بیدار باشه من ازش بپرسم الان پس می افتم که!
-بذارش واسه فردا صبح خیلی ها بیدارن!
-چی؟ فردا؟ دیوونه مهلت نیست و تو نمی فهمی. اصلا تو چه مدلش هستی خوب بلند شو دیگه!
-آخه نصفه شبِ.
-لعنتی! من می کشمت!
-خوب خوب بابا خوب بذار ببینم چی میگی!
-میگم، میگم، …
-میگی گریه. گریه که نیستش فقط، ای بابا تماشاش کن انگار می خواد دکمه انفجار یا خنثی کردن1بمب رو بزنه! گیر الان کجاست؟
-گیر؟ گیر؟ نمی دونم.
بعد از اینکه سردیه1لیوان آب توی دست هام و بعدش توی دلم احساس شد تازه تونستم به خودم بیام و ببینم که زیر کولر خیس عرق شدم و چه وحشتناک هم سردم بود.
-پریسا! ببین! حرف بزنیم باشه؟
داغون بودم از دلواپسی.
-نه! نه!
-دیوونه تا حرف نزنیم که درست نمیشه! درضمن محض اطلاعت الان خیلی از نیمه شب گذشته و مگه نمیگی مهلت نیست؟ خوب باید حل بشه دیگه! شب که منتظر نمی مونه تو حالت جا بیاد. میره و تو میگی مهلت نیست. بیا2دقیقه این مدلی نباش بشه باهات حرف زد و بشه که تو هم حرف بزنی. سعی کن آروم تر بشی باشه؟
-من، باشه.
-چه عجب! خوب تا اینجاش هم کلی جای شکر داره1باشه من ازت شنیدم بدون آخه و به خدا و نق.
-تو، …
-خوب خوب آتیش بس! واسه این کار بعدا زمان داریم الان باید بجنبیم یعنی تو باید بجنبی مهلت نیست.
دیگه نتونستم تحمل کنم. بی صدا منفجر شدم.
-منو مسخره می کنی؟!
-پریسا! این ها اشکه؟ دیوونه نه به خدا واسه چی مسخره کنم؟ بابا تو مگه نمیگی مهلت نیست؟ خدایا به خدا من فقط از دست این روانی شدم کسی باورش نمیشه! بیا ببینم بیا!
یادم نیست چه قدر گذشت که حواسم1خورده جمع شد.
-خوب حالا در سریع ترین زمان ممکن بگو چته!
گفتم. گفتم که دلواپسم. گفتم که این شروع رو نمی خوامش نه واسه اینکه ازش بدم بیاد، واسه اینکه از التهاب های بعدش می ترسم. گفتم که دیگه تحمل درد و دردسر رو در خودم نمی بینم و از طرفی هم نمیشه1نه راحت و بیخیال بگم و رد بشم آخه دلم حسابی دردش میاد. گفتم گیر کردم و نه میشه عقبش بندازم نه میشه انجامش بدم درضمن الان نصفه شبِ من هم حسابی خسته شدم و به نظرم شبیه1کسی که تکلیف های شب امتحانش مونده باشه واسه نصفه شب و هم دلواپس باشه هم خوابش بیاد الانه که سکته کنم و این وسط اصلا نمی دونم کارم درسته یا نه.
چند لحظه سکوت، 1نفس عمیق، یکی دیگه، و شبی که خیلی آروم سکوتش شکست!
-پریسا! به من گوش میدی؟
-گوش میدم.
-پس دقت کن ببین چی بهت میگم. تو لازم نیست دلواپس باشی. لازم هم نیست1نه بیخیال بگی بری و دلت دردش بیاد. درضمن لازم هم نیست چیزی رو که ملتهبت می کنه شروعش کنی. تو می تونی کاری کنی که تمام این ها مثبت باشن و خودت هم چیزی نشی. هم شروع رو از دست ندی، هم ملتهب نباشی، هم دلت دردش نیاد و فقط خواب امشب رو بخوایی نخوایی از دستش میدی چون این طوری که تعریف کردی هیچ طوری زمانت تمدید نمیشه. تمدیدش هم جایی نیست که من بتونم وارد ماجرا بشم و کاریش کنم. پس این آخریش رو بیخیال شو ولی باقیش رو خیلی ساده میشه که داشته باشی. 1شروع بدون التهاب های بعدش. فقط شروع و بعدش بیخیال التهاب ها. فقط آرامش. باور کن میشه.
از تعجب مونده بودم چشم های گشادم رو چه جوری جمعشون کنم.
-آخه چه مدلی میشه تمامش با هم؟ این ها مقابل هم هستن تعریفشون کردم که!
-بله تعریف کردی توضیح دادی من هم شنیدم فراموش هم نکردم. ولی هنوز سر حرفم هستم. تمامش با هم میشه تردید هم نکن.
-آخه، …
-آخه نداره. لازمهش فقط1کلید کوچیکه. نگاه پریسا. نگاهت رو عوض کن. لازم نیست شروعی که گفتی شبیه دیروز هات بدون منطق باشه. مدل دیگه نگاه کن. الان واسه چی واردش میشی؟ واسه اینکه دلت میگه؟ این اشتباهه. تو باید وارد شروعی بشی که کارآمد باشه. به خودت بگو و تفهیم کن، از همین امشب، از همین الان، که من فقط قدمی رو باید بردارم که از نظرم فایده ای داشته باشه ولی پیش از این، ضرری واسه خودم نیاره. مثل همین قدم خام که من الان دارم می بینم نصفه ولش کردی و اینجا من و شبم رو فرستادی به چند تا نقطه.
-بی ادب! واقعا که!
خنده ای آروم که وقتی به خودم اومدم دیدم که خودم هم باهاش هم صدا شده بودم.
-راست میگم دیگه! خوب ولش کن شب من که پرید بذار گیر تو حل بشه. می گفتم. پریسا دل چیز بدی نیست ولی لازم نیست همه جا کاملا فرمونش رو ببری. در این مورد هم همین طور. تو بهش گوش میدی ولی نه اون مدل که دیروز ها گوش می دادی. فلان قدم فایده داره، پس برش دار. اگر چیزی داری که بدون اذیت شدن خودت میشه که به کار بقیه بیاد بده استفاده کنن این خیلی هم عالیه. ولی خودت گرفتار نشو. می دونم که می فهمی. ببین مثلا من1کتاب دارم که خودم خوندمش و شاید چند نفر دیگه هم بخوانش و به دردشون بخوره. باید چیکار کنم؟ قابش کنم بزنمش به دیوارم؟ یا بذارمش داخل کتابخونه انحصاری و خصوصیه فسقلیِ خودم چون از فضای اون کتابخونه خوشم میاد؟ یا اینکه ببرمش به1کتابخونه بزرگ مرکزی و با بقیه به اشتراک بذارمش؟ به نظرت کدومش درسته؟
فکر کردن لازم نبود.
-خوب باید ببریش کتابخونه اصلیه دیگه!
-خوب آخه نمیشه! من1زمانی کارمند اونجا بودم الان دیگه نیستم. درضمن راهش هم دوره خسته میشم. اونجا رو که می بینم تمام سنگ و آجر هاش رو با نقش های وسطشون از حفظم و چه چیز ها که یادم نمیاد از دیدنشون. باز هم درضمن اونجا که میرم یاد زمان کنکورم می افتم که چه وحشتناک بود و حالم بد بود و با رفیق ها می رفتم اونجا درس می خوندیم و حالمون چه خوب بود و چه خاطره ها که نداشتیم و چه التهاب ها که دسته جمعی واسه کنکور نداشتیم و سر چیز خوردن های یواشکی داخل کتابخونه چه ماجرا ها که زیر میز کتابخونه نداشتیم و چه شیطونی ها که دور از نگاه کتابخونه چی ها که نداشتیم و روزنامه ها که اومد چه دسته جمعی هم رو اونجا دیدیم و چه لحظه هایی که واسه پیدا کردن اسم هامون نداشتیم و چه…
-ای بابا بسه دیگه چی میگی واسه خودت همین طوری میگی میری این ها که دلیل نمیشن کتابه رو باید ببری بدی کتابخونه بزرگه اینهمه هم چه چه چه نکن سرم رفت تو کتاب میدی اونجا لازم نیست آجر هاش رو بشمری که! عجب بابا! آخ آخ واسه چی این طوری می کنی مچم له شد!
خنده ای همچنان آروم که این دفعه رنگ پیروزی داشت. از اون پیروزی هایی که جنگ داخلش نبود. پیروزی در صلح. پیروزی در1بحث آروم.
-همینجا متوقف شو! مچت رو گرفتم. پس باید ببرمش کتابخونه اصلیه بله؟ بیخیال همه چیز بله؟ خوب البته میشه که من کتابم رو ببرم اونجا، اگر باز هم کتاب به درد بخوری خوندم و حس کردم به درد بقیه هم می خوره ببرمش اونجا، ولی خودم و امروزم درگیر آجر نقش ها نباشم. کتاب رو بدم، خودم هم بشینم کتاب اونجا بخونم، چون واسه من کتاب اونجا زیاده، ولی1اهل مطالعه مثبت و موفق باقی بمونم. نه کسی که بسته سنگ نقش ها میشه. مثل خیلی های دیگه که میرن کتاب می خونن کتاب هم میدن بقیه بخونن و بعدش که ساعت کتابشون تموم میشه بلند میشن مثل عاقل ها میان بیرون و میرن پی زندگیشون تا دفعه بعد. درسته دیگه مگه نه؟
مونده بودم چی بگم. درست بود و من چه ساده بحث رو باخته بودم!
-ولی آخه، آخه من،
ادامه همون خنده ها که همچنان پیروز مندانه و مثبت بودن.
-آخه من کنکورم رو اونجا سپری کردم. آخه من کلی خاطره ازش داشتم. آخه من تمام شیرازه های رنگیه کتاب هاش رو دوست داشتم. آخه نمیشه که این طوری. آخه، …
-وایی به خاطر خدا وایی بسه وایی این درست نیست مگه خل شدی آدم که خودش رو ول نمی کنه روی سر این آخه ها بس کن دیگه!
خنده داشت آهسته بلند تر می شد.
-واسه چی می خندی؟
-واسه اینکه تو دیدنی شدی. ببین تو فقط از لفظ آخه های من کلافه میشی انتظار داری بقیه تحمل کنن که اشتباه می کنی و روی اشتباهت اصرار هم داری؟ پریسا! متوقف نشو! دلواپس هم نباش! شروعت رو برو ولی فقط در حاشیه اصل خودت. اجازه نده تو بشی حاشیه این شروعت. این قدم خامت هم حیفه شاید2نفر آدم باشن که بخوان مثل خودت ازش سر در بیارن بجنب تمومش کن صبح شد مهلت نیست.
از جا پریدم. شب داشت می گذشت!
-اوخ خدا! دیر شد! نمیشه1کمکی کنی؟
-نه! من کمکم رو کردم باقیش با خودت. من فقط کنارت بیدار می مونم تا تمومش کنی.
-لعنت! اه لعنت!
-پریسا! نگاهت رو عوض کن. بعدش می بینی که دیگه نه تنها اذیت نمیشی، بلکه آرامش هم می گیری. خیالت هم نباشه بقیه چی میگن. این وسط شاید1سری ها بیان بهت بگن دیدی باختی؟ 1دسته هم بهت بگن ایول به معرفتت می دونستیم. 1سری هم احتمالا میگن حرف گوش ندادی باز گیر کردی. این آخری رو مواظب باش درست در نیاد باقیش دیگه به حساب نمیاد. اصل خودتی که باید هدفت رو، جهت رفتنت رو و نیتت رو و بینشت رو از حضور هات بشناسی و مدیریت کنی. باقیش رو بیخیال شو بذار رد بشه بره.
دیگه جای حرف نبود. هیچ حرفی. حرف ها همه زده شده بود و شب آهسته به نشان تأییدشون لبخند می زد.
سیستم روشنم رو گرفتم توی بغلم و1نفس عمیق کشیدم. چه قدر خوابم می اومد!
قدم خام ناتمومم رو کامل کردم و گذاشتمش روی نوار متحرک رفتن ها تا مراحلش رو طی کنه و بره که اگر به درد خورد اهل فن برش دارن و به کارش بگیرن. بعدش هم حس کردم از شدت خستگی الانه که جونم بالا بیاد.
-پریسا! تموم شد؟
-به نظرم بله.
-پس بیدار شو. سیستمت الانه که از بغلت ولو بشه زمین. واقعا لازمه بخوابی وگرنه میمیری.
خواب بودم انگار. وحشتناک خسته بودم خیلی وحشتناک. خستگیِ عجیبی که آرامش همراهش بود و من با آخرین ذرات درکم دعا می کردم که این آرامش همیشگی باشه. یادم نیست این رو به زبون آوردمش یا نه. شاید گفتم چون،
-پریسا! دست خودته. نگاهت. بینشت. عوضش کن. فقط کمک کن ولی غرقش نشو. فقط کمک باش مثبت باش ولی اول واسه خودت. باقیه چیز ها رو هم بیخیال.
1صدای دور گوش هام رو ناز کرد.
-بخواب. اذانه صبحه. صبح شده پریسا!
-اذان؟ خدای من باید بلند شم!
-پریسا! نیم ساعت بخواب. چیزی از دست نمیره. پیش از طلوع خودم بیدارت می کنم.
-نه!
-بهت تعهد میدم. حالا بخواب. من بیدارم به جان خودت صدات می کنم.
خدا بهم لبخند می زد. چه لبخند قشنگی!
صبح شده بود. یکی از آروم ترین صبح هایی که این اواخر تجربه کرده بودم. مهلت نشد تجربهم رو درکش کنم.
-سلااام… صبح!
صبح پلک های سنگینم رو با دست های لطیفش بست.
-سلام رفیقم! بخواب! منتظرت می مونم. این دفعه منتظرت میشم. حالا بخواب. بخواب!
بیداری تموم می شد!
خواب آهسته اومد بغلم کرد بردم به جهان رنگیه خودش. رویا های بی سر و ته اما رنگی و آروم اونجا منتظرم بودن.
من صبح رو فتح کرده بودم و حالا می رفتم واسه استراحت بعد از التهاب. خدایا چه حس بی نظیریه این! به همه بده و از من هم نگیرش!
برای همه شما1صبح از جنس بهشت آرزو می کنم.
ایام تا همیشه ایام به کامتون.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

حفاظت شده: اگر شما به جای من بودید چیکار می کردید؟

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد نمایید:

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

فقط انفجاااار و دیگه هیچ!

بچه ها سلاااااام ایامتون به کااااام خنده هاتون پر دواااام کاش شبیه الان من در حال انفجار نباشید! نترسید بابا بمبی در کار نیست الان میگم.
بچه ها یکی باز دوباره گیر کرد داخل ایمیل بهم هوار زد که کامنت هاش نمی رسن خخخ من که در هر حال جریمه میشم بذار خنده اولی بشه مال خودم! پس به سلامتیه همگیمون، خخخ خخخ خخخ خخخ خخخ واااییی آخجون!
شکلک دیوونه تا الان ندیدی که ندیدی به من چه که ندیدی خوب الان بیا ببین!
وووویییی بچه هااا عصبانیم عصبانیم عصبانیم عصبانیممممم عصبانیم.
بذار از اولش بگم.
یادتونه پریروز عصری خواستم برم بیرون؟ اولش بگم رفتم و کلی خوش گذشت و یادمه کلی خندیدیم و1جا هاییش انگار به نظرم خودم به شدت ملت رو منفجر کردم از خنده یادم نیست دلیلش چی بود فقط یادمه که بعدش توی راه برگشت یکی از رفیق ها می گفت از بس خندید فشارش افتاد و دلش درد می کنه و من اون لحظه دیگه نا نداشتم سر به سرش بذارم وگرنه حتما کار رو تکمیلش می کردم و… بیخیال خخخ!
خوب حالا باقیش.
آقا من پریروز1شیشه لاک ریخت سرم و عواقبش رو تا امروز همه جا دارم می بینم و حسابی عصبانیم. آخه این هم شد کار؟ و اما مشروح خبر:
پریروز باید سریع می رفتم. اینجا نشستم به پست بازی و کامنت بازی و واتساپ بازی و خلاصه دیر شد. به خودم که اومدم، یعنی با زنگ تلفن به خودم که آوردنم، دیدم دیر شده و باید بجنبم. رفتم بجنبم ولی مگه می شد؟ اصولا هر زمان من عجله دارم همه چیز به طرز بسیااار مزخرفی میره توی هم. دیروز هم همین طور شد. من1شیشه لاک در بسته داخل دستم بود که گوشیم صداش در اومد. رفتم بپرم جواب بدم لاکه از دستم افتاد و قل خورد نفهمیدم رفتش کجا. پریدم ببینم گوشیه کیه قطع شد و بلافاصله دوباره نق گوشیه در اومد که این دفعه جواب دادم و رفیقم بود و معترض بود که دیر کردی بجنب دیگه. بیخیال اون زنگ اولیه شدم که معلوم نشد کی بودش و پریدم حاضر شدم البته تقریبا حاضر شدم. حالا این شیشه لاکه کو؟ گیر داده بودم بهش و ول کن نبودم. یکی نبودش بهم بگه آخه ول کن فعلا برو تو الان میمیری این رو بیخیال بشی؟ حرصم گرفته بود. یعنی چی؟ من با این قد و قواره شدم منتر1شیشه لاک فسقلی که چی؟ باید پیدا بشه من لازمش دارم.
خلاصه. گشتم و گشتم و بلاخره گیرش آوردم. بمونه که در آخرین لحظات نا امیدی که می رفتم منصرف بشم و1شیشه لاک دیگه بردارم به ضرب رفتم روی اون اولی و واسه اینکه با پا روی شیشه فشار نیارم و خوردش نکنم و با خورده شیشه پدر خودم رو درنیارم مجبور شدم1دفعه بکشم عقب که در نتیجه کم مونده بود با مخ پخش بشم روی زمین.
باز هم خلاصه. شیشه لاک فراری رو برداشتم و رفتم سراغ باقیه کار. واااییی خدااا کاش شیشهه گم شده مونده بوووود.
به محض اینکه سرم گرم تمرکز روی ماجرا شد صدای زنگ گوشیم در اومد. اوخ این کیه الان من چیکار کنم؟ ولش کن هر کسی می خواد باشه من الان نمی تونم که! ولی گوشیه دست بردار نبود. گوش کردم ببینم صفحه خوان اسم کی رو می خونه. آواخ میگه مامان الان مادرم پشت خطه آیا؟ اینهمه زنگ رو اون زده آیا؟ یعنی الان من جوابش رو ندادم این از دلواپسی داره می ترکه آیا؟ اومدم!
که ای کاش متوقف می شدم. از جا پریدن همانا و همراه و هم زمان با خودم، از جا پریدنِ شیشه بازِ لاک هم همانا. خدا برای هیچ بینایی نخواد چه برسه به نابینایی که بینا هم اطرافش نیست! شیشهه چنان همراهم از جا پرید که به جای خوابیدن کامل پشت و رو شد و من بوق هم واسه پیشگیری از افتادنش از بالا روی کف زمین با دست و سینه زدم به دل خطر و خودم رو پرت کردم جلو و شیشهه رو وسط هوا گرفتم ولی چه گرفتنی که بیچارهم کرد! به جای گرفتنش شیشهه رو رسما بغل کردم که به زمین نرسه و واااییی! شیشه نامحترم پشت و رو روی دست و آستین و سینه لباسم فرود اومد و بلافاصله تمام دل و رودهش رو خالی کرد روی تمام موجودیتِ آماده خروج از منزلِ بنده.
-آآآآخخخخ واااایییی خداااا جااااان ببین چییییییی شدمممممممم!
این وسط گوشیه هم دست بردار نبود و1بند نق می زد. مونده بودم لاک تازه رو بچسبم یا گوشیم رو جواب بدم. دلم می خواست جییییغ بکشم ولی فایده ای نداشت. گوشیه قطع شد. با اون لباس نمی شد به این سادگی کاری کرد به خصوص اینکه من نمی بینم. عمراً با این از خونه بزنم بیرون حتی اگر یقین داشته باشم پاکش کردم تا1بینا نبینه من با این لباسه از خونه بیرون نمیرم! لباس رو میشه عوضش کنم1مانتو روسری دیگه بپوشم چون این یکی دیگه فعلا به هیچ دردی نمی خوره ولی دست هام چی؟ این که دیگه عوض شدنی نیستش که! وووییی ببین چه بلایی سرم اومد؟ بیخیال باید تا لاکه خیسه پاکش کنم. حمله به طرف شیر آب گرم و مایه و ظرفشور سفت!
اما مثل اینکه نمی شد. دوباره زنگ گوشیم. دیگه نتونستم تحمل کنم. 1هواااار حرص تخلیه کن کشیدم و رفتم با همون دست های وحشتناک گوشیم رو از داخل کیفم در بیارم و جواب بدم. موفق هم شدم ولی به قیمت ویرانیه داخل کیفم که موندم چه جوری تمیزش کنم.
بلاخره جواب دادم. این دفعه مادرم بود و گفت که دفعه اوله که زنگ می زنه و این یعنی دفعه های پیش ایشون نبوده که زنگ می زد.
-فقط خدا کنه دستم به تماس گیرنده نرسه!
-چی گفتی؟
-هیچی مادری. جانم بگو عزیز.
مادرم گفت و گفت و من گفتم و گفتم و لاک های روی دست هام خشک می شدن و خشک می شدن و من به خودم می پیچیدم و می پیچیدم. چیکار باید می کردم؟ می گفتم مادری قطع کنیم من با لاک های روی دستم درگیرم و تو باید کوتاهش کنی؟ به هیچ عنوان حاضر نبودم این رو بگم حتی اگر اون پوشش لاکیِ مسخره تا1سال آینده روی دست هام موندگار می شد.
مادرم که گوشی رو قطع کرد رفتم سراغ دست هام. انگار1پوشش کلفت روی بعضی جا هاش کشیده بودن. دلم می خواست گریه کنم. حالا کو1کسی که حرصم رو بریزم سرش.
-فقط اسم اون تماس گیرنده های پیش از مادرم رو بهم بده! فقط بده فقط بده فقط بده! خخخ!
لاک ها نرفتن. همونجا روی همه جای دست هام موندن و به حرص من خندیدن. باز هم گوشی! خدایااااا! به هر بیچارگی بود گوشیم رو برداشتم توی دستم که نشد جواب بدم و گوشیه ولو شد زمین. خداییش اون لحظه من تمام قد شبیه انفجار بودم! خدا رو شکر گوشیه1قاب دفتریه دردار داشت وگرنه داغون می شد. خوب دیگه دستم به جایی نمی رسه ببینم کی زنگ زد! رفیقم! یکی از همون هایی که منتظرم بودن! شکلک بی توصیف.
-الان می کشمت می کشمت میییییییییی کشمت!
خیز به طرف تلفن ثابت. طرف گوشی رو که برداشت من رسما ترکیدم. بچه ها دردسرتون ندم اون از ته دلش می خندید و من جیغ می کشیدم و همراه جیغ هام می خندیدم. اون هم که شلوغ کردن هام از پشت خط رو می شنید بیشتر می خندید و من بیشتر جیغ می کشیدم. اوضاع همین شکلی ادامه داشت و از اون طرف صدای بقیه هم اومدش.
-فلانی چی شده؟ پریساست؟ بگو صداش تا اینجا رسید چشه بیاد دیگه!
رفیقم وسط ریسه رفتن هاش ماجرا رو در1جمله واسه بقیه اعلام کرد.
-آقا این رو سر خودش لاک ریخت!
ماجرا زمانی که از زبون این عزیز و با اون لحن مطرح شد1000برابر مضحک تر جلوه می کرد. شلوغی بود که از اون طرف خط رفت هوا. بچه ها هی جفنگ های خنده دار می گفتن و می خندیدن، رفیقِ پشت خطم از شدت خنده به زور نفس می کشید و من با تمام زورم جیغ های قاطیه قهقهه می زدم و فحش های از سر تحبیب روی سرشون می ریختم و خنده ها بیشتر می شدن و این سیر ادامه داشت.
-آخی! لاک ریختی سر خودت! آخه تو لاکت واسه چی بود؟ آخه تو مگه می بینی؟ آخه چشم های تو رو چه به اینکه صاحبش شیشه لاک باز کنه؟ آآآآآآهاهاهاهاهااااااااا واااااهاهاهاهاهاهاهاهااااااااا…
-زهر ماااااااااار! دیوونه هااااا! تمامش تقصیر شما ها شد الان من چه غلطی کنم با اییییین مگه من امشب دستم به شما ها نرسهههه خفه هم نمیشییییید آخه واسه چی اینهمه زنگ زدید به گوشیم خوب آخه نخندید که! من شما ها رو می کشم مسخره هاااااا! …
اون قدر پشت خط2طرفه خندیدیم که از نفس افتادیم. آخرش هم به توصیه های قاطیه قاه قاه بقیه جیغ کشان و فحش پرتاب کنان گوشی رو گذاشتم و رفتم1دست لباس دیگه پوشیدم و در حالی که روی پوشش لاکیه دست هام ناخون می کشیدم پریدم داخل1آژانس و زدم به راه.
اون شب گذشت و من تونستم در طول شب1خورده1خورده1خورده با ناخون و چنگ لاک های دست هام رو بخراشم و اون ها یواش یواش پاک شدن و از روی دست های در حال گز گز من تشریف بردن جای دیگه. ولی ماجرا تموم نشد. طولش ندم الان دوباره می ترکم. بچه ها از پریروز تا الان من هر جا میرم داخل خونهم لاک خشک شده پیدا می کنم این افتضااااحه. روی گوشیه تلفن ثابت، روی سینک ظرفشویی، روی چوب میز آرایشم، روی4چوب در، روی کمد جاکفشی، روی قفسه بالای کمد رو به روی حمام، روی جا لباسیه داخل دیوار، بسه یا باز بگم؟ وایی مامان ماماااآاااآاااآاااآاااآاااآااان اگر بدونید پاک کردنشون چه حرصی میدهههه خدا1کسی بیاد من بکشمش حالم جا بیاد!
خوب این هم از درد و دل های سر صبح من. بلند شم که این دفعه دیرم نشه1حادثه جدید درست کنم. میرم آب بازی. آب رو دوست دارم. میرم به توصیه نوکیا عمل کنم شاید آب هم بشه جزو متحدینم بر علیه منفی هام. وایی دیر شد ساعت از7گذشت به جان خودم این دفعه دیگه نباید چیزی بشه من گناه دارم.
بچه ها صبح قشنگه زندگی قشنگه خنده قشنگه.
شاد باشید همیشه و همیشه شاد خیلی خیلی شاد.