حسش نیست!
سلام به همگی.
چه خوابم میاد!
خواستم1چیز ادبی بنویسم دیدم حسش نیست. بچه ها این روز ها حس هیچ چی نیست واسه چی من این مدلی شدم؟ دلم درست درمون نوشتن می خواد. دلم پیانو زدن می خواد دلم مروارید بافتن می خواد دلم خیلی چیز ها می خواد حس هیچ چی هیچ کجای موجودیتم نیست. جسمم نافرمون شده. چیزیش نیست فقط گیج میرم و نمی دونم چی دارم میشم. انگار روانم هم همراه جسمم سر گیجه گرفته این مدلی بی حسم.
گاهی سردرد میشم ولی معمولا فقط گیجم. بچه ها دقیقا چی شدم؟
حتی حس جواب دادن به گوشیم هم نیست. باور می کنید؟ دیروز اینترنتم صبح قطع شد و بعد از ظهر وصل شد ولی من اینترنت گوشیم رو بازش نکردم تا دیشب که می دونستم همه خوابن و کسی نیست. امروز صبح هم احتمالا ببندمش و هر یکی2ساعت1دفعه بازش کنم پیامی اگر هست بیاد باز ببندمش. حس بحث حس جواب دادن حس دروغکی خندیدن نیست. از طرفی هم خوشم نمیاد پشت خط باز هم نق بزنم ناله کنم این بنده های خدا گناه نکردن که! بذار اون ها خاطر جمع باشن و من هم خاطر جمع باشم و به حال خودم تا این بی حسی سپری بشه.
الان فقط حس چرت و پرت گفتن هست. شبیه این ها که دارم می نویسم.
الان اگر بهم بگن کلیدی که اینهمه لازمش داشتی2قدمیته فقط بلند شو بیا برش دار همه چیز حله احتمالا باز میگم مال خودت من دیگه نمی خوامش حسش نیست.
ولی نه نمیگم. این رو به نظرم نمیگم. بچه ها! هنوز باورم نمیشه! آخ خدا سرم! از دست این سردرد خفیف که بی سر و صدا موجودیتش رو اعلام می کنه!
مادرم توی هوای خودشه و حسابی دلواپس از گرفتاری هایی که خودش واسه خودش درست کرده و گفتن های من و برادرم هم نتونست منصرفش کنه. بهش گفتیم نکن اشتباهه گیر می کنی گوش نکرد و گیر کرد و حالا نتیجه رو دوست نداره. دارم فکر می کنم اگر به جای اون من اشتباه می کردم حالا بیچاره شده بودم. ولی بیخیال کاش حل بشه دلم نمی خواد این مدلی باشه. کاری از دستم بر نمیاد جز دلداری دادن. خلاصه اینکه اون در هوای خودشه و من باید هواش رو داشته باشم. امروز هم همراهشم. باید سریع تر بنویسم بعدش هم بلند شم به آماده شدن. میرم آب بازی و بعدش خونه مادرم تا شاید عصر.
دیروز1آشنای جدا از من و جدا از ما زنگ زد بعد از رفتن مادرم. چه به موقع هم زد!
می گفت چندین دفعه زنگ زده بر نداشتم. گفتم شاید با مادر بودم و نمی شد. دلداریش دادم. گفت وصیت نوشته. گفت شناسنامه و کارت ملی ازم می خواد واسه تعیین وضعیت خونه و ارثش. گفت بدمش به دختر خاله. گفتم نه! نمی خوام چیزی نمی خوام ازت این حرف ها رو نباید بگی. گفت من تا آخر امسال بیشتر زنده نیستم. صداش خیلی خسته بود. بغض کرده بود و من دلداریش می دادم. دلداریش می دادم و مونده بودم این رو چه خاکی کنم به سرم اگر خدای نکرده پیش بیاد!
بچه ها همیشه سعی کردم هر2طرف رو راضی نگهشون دارم بدون درگیری البته کار زیادی از دستم بر نیومد فقط سعی کردم هیچ کدوم از این2تا دل از دستم نشکنه. راه خوبی انتخاب نکردم آخه راهم راست نیست. به این یکی گفتم جواب اون یکی رو نمیدم ولی جواب اون یکی رو میدم و اتفاقا مهربون و معمولی هم میدم. بچه ها به نظر شما این کاری که می کنم خیلی زشته؟ یعنی من1دروغ پرداز نامردم که این مدلی کلک می زنم؟ به خدا شما نمی دونید راه دیگه ای نیست اگر جز این رفتار کنم باید دل و خاطر یکی قربانیه رضایت دومی بشه از دست من چی بر میاد جز این؟
گفت دلش می خواد ببیندم و من موقعیتش رو ندارم. خدایا موقعیتش نیست اگر طوری بشه اگر دیر بشه چی؟ کاش این چشم های بی معرفت1کوچولو یاری می کردن فقط این مواقع!
دیشب خواستم به عادل زنگ بزنم ولی نزدم. به هیچ کسی زنگ نزدم جواب هیچ زنگی رو هم از دیروز ندادم. البته جز عادل که عصری حرف می زدیم.
گاهی خسته میشم از کلمات آشنای تو چه مثبتی و انرژی مثبت میدی و چه خوبه می خندی و از خنده هات خوشم میاد و تو از فلانی منطقی تری و توانا تری و از تو خاطر ها جمع تره و ازت بر میاد فلان قائله رو جمعش کنی و روت میشه حساب کرد و از این اباطیل که زیاد می شنومشون. گاهی حسابی خستهم از تمامشون. گاهی دلم می خواد1کسی جز خودم باشه من این ها رو بهش بگم بعدش هم مثل آب خوردن خودم رو ول کنم روی شونه هاش. کاری که خیلی ها آگاه یا نا آگاه دارن با من می کنن و احتمالا نمی فهمن چون اصلا توی این هوا ها نیستن. بچه ها خستهم. من هم شبیه این بقیه ها1گوش می خوام بشنوه. من1شونه می خوام2دقیقه بهش تکیه بدم بگم خوشم میاد از اینکه اینهمه توانایی. من می خوام حرف بزنم. می خوام نخندم. می خوام لازم نشه وانمود کنم دارم به نصیحت هایی گوش میدم که انگار از روی کاغذ خونده میشن از بس می دونمشون. من خستگی در کردن دلم می خواد و کسی نمی فهمه!
اگر معترض باشم میگن ناشکری نکن خدا قهرش میاد ازت می گیره و من به شدت می ترسم از اینکه در نگاه خدا ناسپاس باشم پس دیگه اعتراضم رو قورتش میدم ولی پایین نمیره و خفهم می کنه از بس درد داره! اگر توی خودم باشم و بکشم عقب خودشون رو می کشن که کشف کننم و به قیمت چنگ و ناخن هم شده این حصار رو بزنن کنار و بفهمن و زمانی که کشف کردن و فهمیدن با هرچی که در توانشون موجوده اذیتم می کنن. اگر از خودم در بیام تا ببینن هستم و بیخیالم بشن باز می خوان که بیشتر و بیشتر سر در بیارن و بیشتر بدونن بدون اینکه واقعا لازم باشه. آخه واسه چی؟ آخه چی بهشون اضافه میشه؟ آخه چی می خوان؟ بسه دیگه!
از دست این جماعت که مثبت و منفی شون1مدل عجیبن و اون وقت به من میگن دیوونه! خداییش این هم شد کار؟
چپ نگاه نکن گفتم که حس چرت و پرت نوشتنم میاد می خواستی نخونی. تو دنبال حرف حساب اومدی این پایین من که اون بالا بهت گفتم گوش نکردی به من چه؟
نمی دونم شاید این رو منتشر نکنم شاید هم منتشر کنم ولی باید نوشتن رو بس کنم ساعت7شده باید بلند شم آماده بشم مادرم می رسه میگه دیر کردی. این بنده خدا هم ماجراییه! ساعت9اونجا باز میشه ایشون میگه8آماده بشو خودش هم پیش از8می رسه و میگه واسه چی آماده نشدی بریم دیگه هرچی هم بهش میگم آخه چند دفعه رفتیم و پشت در موندیم میگه نه ترافیکه زود تر برسیم10دقیقه پشت در وایستیم طوری نیست و همیشه حدود نیم ساعت پشت در منتظر میشیم و همیشه در همه کار ها همین ماجراست. کلا مادر من شبیه استرس و شبیه اعتراضه خخخ اگر بیاد اینجا رو بخونه تا آخر عمرم باهام قهر می کنه!
یادمه1دفعه ای بود من اصلا ابدا حس و حال نداشتم این بنده خدا هم به همه چیز معترض بود و من در چند مورد پشت سر هم سعی کردم قانعش کنم موفق نشدم و نوبت1مورد دیگه که رسید از جا در رفتم گفتم ولم کن عزیز تو هم از همه کس و همه چیز گله داری بیخیال باش توی حال خودت. چنان بهش بر خورد که خخخ کلی طول کشید درستش کنم!
باید امروز مواظب تر باشم. باید مواظب باشم بچه ها! باید چیزی نگم که دلش بگیره از دستم. خدایا پس آخه دل خودم چی؟ من باید چه معامله ای کنم با دل خودم؟ خدایا پس من کجای جهانتم؟ دلم می خواد بگم به1کسی بگم. دلم می خواد معترض باشم. دلم می خواد بشه بلند و بی دلواپسی بگم دلم تنگ شده. واسه1عالمه چیز و1عالمه نفر که نمیشه در موردشون با کسی حرف بزنم دلم تنگ شده! دلم می خواد بگم من اون2تا کلمه مسخره بی خود و بی محتوا رو هنوز دلم می خواد که به من نرسید! دلم می خواستشون حتی اگر مثبت نبودن. من سعی کردم ولی نشد. خیلی سعی کردم ولی نشد. دیگه سعی نمی کنم. دیگه هیچ غلطی نمی کنم. دیگه خسته شدم نمی کنم هیچ طوری هیچ تلاشی نمی کنم! دلم می خواد بگم واسه چی؟ دلم می خواد نق بزنم دلم می خواد حرف بزنم دلم می خواد خدایا دلم می خواد1کسی بهم توضیح بده مگه داخل اون2تا یا نمی دونم3تا لعنتیم چی بود که دیگه هیچ مدلی زورم به سفید کردن سیاهیش نرسید! دلم می خواد زورم به خودم برسه بگم به جهنم. میگم ولی گاهی فقط گاهی نمیشه. زمان هایی که دلتنگی ها ضربهم می کنن. زمان هایی شبیه این! دلم می خواد دست از سرم بردارن. دلم می خواد دیگه نخوان بیشتر و بیشتر ازم بدونن. دلم می خواد از سر تفریح اینهمه ازم نپرسن خسته شدم. از جا و مکان و موقعیتم گرفته تا احتمالا اگر کوتاه بیام شماره شناسنامهم. موافق نیستم نمی خوام این رو. دلم می خواد… نمی دونم چی دلم می خواد. دیگه نمی دونم به خدا نمی دونم.
بیخیال.
دیر شده7گذشته باید بلند شم. سر صبحی ببین اینجا رو چیکارش کردم. دست خودم نبود ببخشید بد جوری حس آچار فرانسه بودن بهم دست داده با یکی باید حرف بزنم فلان هوا از سرش بپره به یکی باید دلداری بدم فلان اشتباهی که خودش کرده یادش بره و نمیره طرف باز حرف خودش رو می زنه به یکی باید اطمینان بدم که مشکلی نیست همه چیز درست میشه با یکی هم باید حرف بزنم تا زمان اضافیش سپری بشه و حالش رو ببره و این وسط بلا هم سرم میاد که یعنی چی تو واسه چی این مدلی هستی واسه چی معترضی چه ناشکری اینهمه آدم میمیرن جای تو باشن خدا بدش میاد نگو این چه کاریه نکن اشتباه میری نرو و…
کلا امروز از سر دنده نگیر بلند شدم شما ها سخت نگیرید. باید درست بشم می دونم ولی نمیشم. حسش نیست!
مادرم رسید!
دیگه جدی دیر شد من بلند شم الانه که بابا زمان حسابی جام بذاره با پرواز کردن هم بهش نرسم و نتیجهش بشه جنگ اعصاب مضاعف پس من رفتم.
بچه ها من عاقل نیستم زندگی قشنگه شما ها این رو یادتون نره و شاد باشید همیشه و همیشه شاد!
سلااام به همگی صبح اول هفته به خیر.
تمام مقدمات پر با سگه چه کردید؟
پشتش رو بافته بودیم باید می رفتیم سراغ دور بدنش. بریم؟ بریم!
داخل2تا نخ هامون باز هم1دونه هست. گل هامون باید4-1باشن. پس طبق روال، 2تا داخل نخ دست راست، سومی مشترک، یکی پایه. حالا داخل نخ هامون2تا هست. یکی داخل نخ دست راست، دومی مشترک، یکی پایه.
دور تا دور اون مربعمون رو همین شکلی می بافیم تا دور بزنیم و برسیم به نقطه شروع. حالا باز هم طبق روال، پایه آخر از این دور رو که گرفتیم، نخی که باهاش پایه گرفتیم رو از داخل اولین دونه این دور که درست بغل پایه هست رد می کنیم. حالا3تا داخل نخ هست. فقط1دونه مشترک و این دور تمومه.
همین طوری5دور می زنیم میریم بالا.
حالا ما1جعبه4گوش توخالی داریم که دیوارهش5ردیف اومده بالا.
دور ششمی هم در کاره ولی با1کوچولو تفاوت.
5تا دور قبلیه دیواره هامون همه کامل بودن ولی دور ششمی باید ناقص باشه. یعنی فقط3تا ضلع داشته باشه. واسه سوراخ گردن هاپو خان باید یکی از4ضلع دیواره رو باز بذاریم. واسه همین از نوک یکی از اضلاع باید شروع کنیم به بافتن.
اگر نخمون زیاد نمونده کور می کنیم. اگر نخمون زیاد مونده باید اون قدر از بین دونه ها ردش کنیم تا برسیم به نوک یکی از ضلع های دیوارمون. طوری هم باید این کار رو کنیم که بین2تا نخ1دونه فاصله باشه.
خوب حالا گوشه دیوار ایستادیم. داخل نخمون هم1دونه از نوک1ضلع یعنی اولین دونه از نقطه شروع1ضلع هست.
3تا ضلع رو گل4-1می زنیم و درست آخر ضلع سوم و اول ضلع چهارم متوقف میشیم.
حالا1دیوار5ردیفی کامل داریم با1ردیف3ضلعی که1طرفش بازه.
تنه هاپو کامله باید روی بازش رو ببندیم.
اجازه بدید باز باشه تا دفعه بعد.
بچه ببخشید این مدلی میگم. آخه در مورد شکل این4-1بافتن و پایه گرفتن و ماجرا هاش پیش از این زیاد گفتیم و گفتیم و اگر اینجا باز اون مدلی بگم دیگه زیادی شورش در میاد و از شوری رد میشه و تلخ میشه و اوخ بطری نه خوب بابا بسه دیگه نمیگم.
راستی دیدید چه خوب فقط بافتن رو نوشتم متفرقه نگفتم آیا؟ دارم یاد می گیرم داخل پست هنر فقط هنرمند باشم نه وراج. آخ جون!
روز و هفته و تمام ایامتون به کام!
از3شنبه تا امروزم!
سلام به همگی.
دلم تنگ شده بود!
بچه ها خوش می گذره آیا؟ آخجون پر حرفی دارم میمیرم واسهش!
روز3شنبه کلا خونه آروم بود آخه من نبودم. رفته بودم خونه نیایش. راستی نیایش سلااام شکلک دست تکون میدم براش چه طوری خوبی خوشی سلامتی خونواده خوبن از طرف من از تمامشون تشکر کن آآآخخخ حواسم نبود خوردم زمین!
خلاصه اینکه من رفتم خونه نیایش. اونجا کلی شلوغ کردیم، من و نیایش و سمیرا، حسابی حرف زدیم، حسابی خندیدیم، بعد از ظهر هم اومدم خونه از اونجا هم رفیق ها زنگ زدن که پریسا ما گردشیم رسیدی خونه بیا پیشمون اون عروسک جدیدت رو که تازه خریدی هم بیارش اینجا1کسی رو گیرش آوردیم بهش گفتیم کار عملی باهاش رو یادت بده گفتش باشه زود خودت رو برسون.
خندم گرفته بود.
-خوب1ماجرای کوچولو!
این از سرم گذشت و خندم وسیع تر شد.
مادرم از خرید جدیدم مطلع نبود حالا چه مدلی باید اون جعبه فسقلیه دردسر ساز رو از داخل کمد می کشیدم بیرون با خودم از خونه خارجش می کردم فقط خدا می دونست خخخ!
به خیر گذشت. مادرم نموند و ندید و من هم با محتویات جعبهم رفتم و بچه ها رو پیداشون کردم و محتوای چمدونم رو آزمایش هم کردم و جواب هم داد ولی جوابش کوچولو بود و من1جواب حسابی می خواستم پس گفتم من1درستش رو می خوام این باشه واسه داخل خونه و زمان های مبادا بعدش هم اون قدر مسخره بازی در آوردم که یکی از بچه ها از خنده داشت خفه می شد و آخرش هم شب که می خواستیم برگردیم همون جملات آشنا رو بهم گفت و من موندم چی جوابش رو بدم.
-چه خوبه که روحیه تو اینهمه خوبه! راستی تو شده از1چیزی عصبانی هم بشی؟ یعنی پیش میاد که1چیزی اذیتت هم کنه و حالت رو بگیره؟ حتما این جور چیز ها زود یادت میره نه؟ وای چه خوب از خنده هات خیلی خوشم میاد!
جواب ندادم و فقط خندیدم.
این بود خلاصه اخبار. حالا مشروح اخبار!
صبح3شنبه رفتم خونه نیایش. من بودم و نیایش و سمیرا که خونه رو فرستادیمش هوا. اولش کلی زور زدیم مثبت تر باشیم بعدش که مادر نیایش رسید مادرش و مادرم رو بیخیال شدیم و به بهانه دیدن لباس های فروشیه سمیرا پریدیم داخل1اتاق دیگه. اونجا ماجرا هامون تازه شروع شدن.
بچه ها از بس خندیدیم من دیگه نفس نداشتم. واسه کشف سر و ته چند تا لباس عجیب با مدل های عجیب تر حسابی تفریح کردیم و آخرش هم به اون2تا سپردم در غیبت من داستان این مدل های خدا نصیب نکنه رو کشفش کنن و حسابی چرت و پرت گفتیم و چیه منتظرید چرت و پرت هامون رو اینجا بنویسم آیا؟ اوخ نه نمیشه خخخ!
بعدش هم که بحث سفر شد و مشهد رفتن اواخر شهریور که نیایش و سمیرا قراره بچه های شهرشون رو ببرن و به من گفتن تو هم بیا ولی، …
-به نظرم این واسه من شدنی نباشه بچه ها.
نیایش هم شبیه خودم اهل نق زدنه آخجون! البته زمانی که به خودم نق بزنه دیگه آخجون نمیگم خخخ!
اون ها گفتن و گفتن و من چی باید می گفتم؟ یادمه1کسی همیشه می گفت راه راست نزدیک ترین راهه. در گفتار هم همین طوره. راست که بگیم دیگه پیچ و خم لازم نیست. طرف درست می گفت پس بهش عمل کردم.
-نیایش باور کن خیلی دلم می خواد ولی من به نظرم شرایطم دیگه به این سادگی سفری نباشه.
نیایش توضیح خواست. بهش دادم.
-واقعیتش هم خودم خیلی به اوضاعم مطمئن نیستم هم از تو چه پنهون مادرم1خورده یعنی1کوچولو بیشتر از1خورده دیگه با این مدل سفر هام موافق نیست. چند روز پیش بهم پیشنهاد1سفر داده شد به مادرم که گفتم حرصی شد و رسما ترکید که باز هم؟ نه خیر لازم نکرده. همون دفعه که رفتی بسه دیگه نمی خوام از این سفر ها بری. بهش گفتم اتفاقا عالی بود به من بیشتر از خیلی خوش گذشت ولی فایده نداشت. مادرم سفت روی خط نه ایستاد که بله می دونم بهت خوش گذشت ولی بعدش پدر خودت و پدر همه ما رو در آوردی خیال هم کردی من نفهمیدم که این ماه ها چه دردت بود و از چی اینهمه داغون شدی. اصلا عجیبه که حتی حرفش رو می زنی. یعنی من هیچ چی نگم تو باز حاضری بری؟ لازم نکرده من موافق نیستم.
نیایش معترض شد. از اون مدل معترض شدن هایی که خاص خودشه و من نمی تونم در برابرش نخندم. هی نیایش داری می خونی؟ اون مدلی که میشی حسابی شبیه خودمی شرمنده نمی تونم نخندم.
-یعنی چی این سفر فرق داره تو همراه ما میایی ما هم که همه واقعی هستیم اینکه سفر اینترنتی نیستش وایستا خودم درستش می کنم.
زمانی که برگشتیم پیش بقیه من فقط می خندیدم. این بنده خدا نیایش با مدل مخصوص خودش که من میمیرم واسهش از هر جاده بحثی داستان رو می کشید به سفر رفتن و اینکه1سفر مشهد در پیشه که همه آشنان و خیلی خوبه من هم باشم و…
-خاله جون داشتم می گفتم شرایط سفر عالیه خیلی هم خوش می گذره بچه های ما یعنی همین دسته ای که هم رو می شناسیم و می بینیم هستیم اصلا هم نا آشنا های مثلا واتساپیه فقط اینترنتی نیستن همه آشناییم این پریسا هم خیلی خوب میشه بیادش و باهامون باشه.
نیایش می گفت و بحث به وسیله مادر و بقیه عوض می شد و نیایش ول کن نبود و باز سر نخ بحث رو می گرفت تابش می داد و می کشید به سفر مشهد و من داشتم از شدت فشار همون خنده های کزایی که داخل اون پست واسهتون گفته بودم منفجر می شدم. نیایش کوتاه نمی اومد. با لبخند های ملیح ادامه می داد و زمانی که بحث عوض می شد سرش رو کج می کرد پشت شونه های من و حرص می خورد و دوباره از سنگرش می اومد بیرون و می خندید و باز شروع می کرد که آره خاله می گفتم این مشهد رفتنه اگر پریسا باشه حسابی خوش می گذره و… بابا تو به چی می خندی پریسا داستانت چیه اصلا بگو ببینیم تو مگه چه غلطی کردی که اینهمه کار ما الان سخته؟
بین خندیدن و آه کشیدن گیر کردم.
-واقعیتش نیایش من کل خونواده رو به هم ریختم و الان تازه1خورده رو به راه شدم و رو به راه شدن.
-خونواده خودت رو میگی دیگه! دقیقا چیکارشون کردی؟
-من اون ها رو کاریشون نکردم من خودم رو1کاری کردم این بنده های خدا هم پشت سر من نفله شدن.
-بابا بگو جریانت چی بود بدونیم کجای کاریم؟
گفتن هام که تموم شد نیایش از سر نمی دونم حرص بود یا حیرت بود یا نفرت یا هر چیز دیگه ای که من نفهمیدمش زیر لبی غرش کرد:
-اه عجب چه قدر…! ولی خوب این ها که گفتی قرار نیست که با ما هم تکرار بشن. ما قرار نیست اذیتت کنیم تو که می دونی.
خندیدم. اگر مادر ها نبودن شاید مجبور نبودم بخندم ولی، …
-کسی اذیتم نکرد نیایش من خودم خودم رو و تمام خونوادم رو اذیت کردم. حواسم جمع حس و حالم نبود نتیجهش شد این! این مدل بلا ها تقصیر کسی نیست که سر ما میاد. تقصیر خودمونه که مواظب نیستیم. دلی که افسارش از دستت در بره نتیجهش میشه ماه های اخیر من.
دلم یواشکی چند تا قطره اشک بی صدا می خواست فقط اندازه ای که1کوچولو راه نفس کشیدن هام باز تر بشه ولی جاش نبود. نیایش و سمیرا و هیچ کسی خوشبختانه نفهمیدن. شاید هم فهمیدن و به روی من نیاوردن. آخه نیایش درست کنار دستم نشسته بود.
-ببین پریسا به جهنم همه این ها رو ول کن این سفر رو همراه ما بیا.
به نظرم چند تا فحش کوچولو هم از سر حرص از دستشون خوردم که یادم نیست چی بودن.
-ببین چه خرابکاری کردی که درست نمیشه! پریسا ما همین طور گیر میدیم هی میگیم تو هم از اینجا که رفتی امروز رو با مادرت صحبتش رو نکن ولی از فردا شروع کن بگو تا21شهریور حل بشه دیگه!
نیایش دور از نظر مادرم به خاطر این گره کوری که زده بودم و باز نمی شد از دستم حرص می خورد و برام خط و نشون می کشید و من فقط می خندیدم.
اون روز سمیرا و نیایش همین طور می گفتن و می گفتن و نتیجه پشت بنبست مونده بود!
-پریسا به خدا طوری نمیشه بیا بریم تو با خودمونی اتفاقی نمی افته تو هم چیزیت نیست میریم خوش هم می گذره میاییم باور کن خیلی خوب میشه بیا.
باقیه ساعت ها همین مدلی گذشتن. خنده و یاد آوری های خاطرات سفر های گذشته ما که با هم رفته بودیم و بحث سر رفع موانع سفر من که همراه بچه ها بشم و1عالمه شیطونی که این نیایش سرم در آورد و کلی خندیدیم.
نیایش هر چند لحظه1بار قلقلکم می داد و از جا می پروندم و می گفت پیچ هات رو تنظیم می کنم. سر به سرش که می ذاشتم یواشکی تهدیدم می کرد که اطلاعات خطرناکم رو که از خوندن اینجا دریافت کرده رو به مادرم افشا می کنه و کلی سر همین می خندیدیم. یادمون می اومد که اون دیروز های دور چه راحت می خندیدیم و امروز ها کمی شاید سخت شدن اون خندیدن ها. ولی نه سخت نشدن ما سخت گرفتیم. کاش من بلد بشم سخت نگرفتن ها رو!
از خونه نیایش این ها که برگشتم دلم نگرفت. آخه داخل واتساپ می بینمشون. عزیز های جهان واقعی که اول واقعی بودن هنوز هم واقعی هستن و در کنار این واقعی بودن داخل اینترنت هم هستیم و هم رو می بینیم.
هنوز واسه این سفر رفتنه گیر دارم بچه ها. مادرم موافق نیست ولی ترجیح میده غیر مستقیم منصرفم کنه. از شما چه پنهون خودم هم1خورده دلواپسم و اصرار بهش نمی کنم. واقعیتش این ماه ها که گذشت1خورده جسمم بد رفتاریش گرفته بود و1خورده لازم شده بود مواظب تر باشم و1خورده از1چیز هایی پرهیز کردم و هنوز می کنم از جمله سفر رفتن های دوستانه و بدون همراه و بدون خونواده و…
این روز ها خیلی خیلی نسبت به3ماه پیش رو به راه تر شدم ولی ترس این ترس لعنتی!
نیایش و سمیرا بهم اطمینان می دادن که طوری نیست و طوری هم نمیشه و من1خورده دلواپسم. نمی دونم واقعا نمی دونم. کاش می شد بیخیال همه چیز بگم من باید این سفر رو باشم! مطمئنم بچه ها درست میگن و خوش می گذره ولی، … چند درصدی از این ریسک نگرانم. هرچی خدا بخواد!
داخل خونه نیایش زنگ گوشیم صدام زد. رفیق ها بودن.
-پریسا کجایی؟ امروز بعد از ظهر می رسی؟ ما کلاس زبانمون پرید می خواییم بریم بیرون هستی؟
نمی دونستم چند می رسم خونه. نیایش و سمیرا هم هر دفعه که می گفتم بریم جیغشون در می اومد و پدرم رو در می آوردن.
خلاصه قرار شد رفیق ها برن من هر زمان رسیدم بهشون ملحق بشم.
بین راه حس کردم خستهم. اون قدر خسته که حس هیچ بیرون رفتنی در هیچ کجای دلم نبود. گوشیم زنگ خورد. برداشتم و به بچه ها گفتم من احتمالا بهتون نمی رسم.
-ما برات برنامه ریزی کردیم پریسا بیا. اینجا1کسی هست که بهت یاد میده با خرید آخریت کار کنی. بهش گفتیم یاد میدی گفت آره. بیا اون عروسکت رو هم بیارش.
-آخه نمیشه. نمی تونم که!
-هان مشکل چیه؟ جلوی دید مادرت نمی تونی درش بیاری؟
-دقیقا. یعنی خوشم میاد فورا می گیری. به بقیه هم یاد بده.
-نمیشه یاد بدم این ذاتیه مربوط میشه به هوشم.
-ببین ذاتی ها هم میشه اکتسابی بشن فقط سخته یادشون بده تا بیام.
-خونه رسیدی معطلش نکن با خرید یا بی خرید خلاصه بیا.
مشکلی پیش نیومد. مادرم رفت انجیر های خاله رو برسونه. من هم چمدون دردسر رو برداشتم و در رفتم.
اونجا با بچه ها خندیدم، چیز یاد گرفتم، تمرین کردم، به نظرم1خورده بلد شدم، امتحان کردم، تا حدود های9شب شیطونی کردم و بعدش برگشتم خونه.
حدود10شب بود که رسیدم.
باقیه شب رو یادم نیست.
صبح4شنبه هم همراه حضرت مادر بودم و داشتم دلداریش می دادم چون1دردسر کوچیک براش پیش اومده و باید مواظب خودش و هوای دلش باشم تا شوک اولیه بگذره. عصر هم رفتیم خونه خاله کدوم وره از این وره و خاله شام نگهمون داشت. دختر خاله من1کوچولوی خیلی کوچولو داره که هنوز حرف نمی زنه و اسمش کوثره ولی من بهش میگم لیمو. نمی دونم واسه چی این لیمو از زبونم نمی افته. این بچه رو خیلی دوستش دارم بچه ها! اگر بدونید چه بچه با محبتیه! بر عکس خیلی از بچه های دیگه که بغل و بوس دوست ندارن این عاشق بوسه. بهش میگم لیمو بیا بوس کنمت میاد لپ کوچولوش رو میاره بعدش که من بوسش می کنم میره به همه گیر میده که حالا شما ها هم بوسم کنید بعدش باز نوبت منه و بعدش همین طور بقیه تا یادش بره و من مرضم گرفته بود اذیت کنم تا یادش می رفت2دقیقه بعد می گفتم لیمو بیا بوس کنمت این می اومد و باز شروع می کرد از بقیه بوس می گرفت. تا دلتون بخواد هم شیطونه. عصر و شبی که اونجا بودیم1لحظه آروم نگرفت و همه ما رو کشید به کار و بازی و شیطونی و نتیجه این شد که من دم شام روی مبل نشسته خوابم برد و همه سر به سرم می ذاشتن که مگه صحرا رفتی بیل زدی اینهمه خسته ای!
خلاصه شب4شنبه گیج از خستگی برگشتم خونه.
5شنبه مادرم با همین خالهم این ها می رفتن ییلاق که اوضاع خالهم این ها عوض شد و رفتنشون مشخص نبود. مادرم هم نبود. من بودم و1وسوسه وحشی که دست از سرم بر نمی داشت. باید امتحان می کردم آموخته های جدیدم رو. ولی کو جرأتش؟ مادرم هر لحظه ممکن بود برگرده. ولی این وسوسه وحشتناک بود.
صدای زنگ گوشیم. پیام از واتساپ. گروه کوچیک واتساپی از بچه های آشنا.
-پریسا با محمولهت چیکار کردی؟ راهش انداختی یا نه؟ هر زمان موفق شدی بگو.
این خود جرقه بود به انبار باروط وسوسه های من.
-هنوز کاریش نکردم ولی در فکر شروعم.
جواب تقریبا فوری رسید.
-چه کیفی داره بعد از صبحانه این شروعه!
خندیدم. دیگه نمی شد تحمل کنم سیخونک زدن این وسوسه وحشی رو. هرچی باداباد رفتم واسه خرابکاری.
شروعش کردم، انجامش دادم، نتیجه هم بد نشد. در واقع بسیار بهتر از انتظارم هم شد. مثبت بودن تلاشم رو اطلاع دادم و…
-خیلی ها هستن که دلم می خواد الان باهاشون حرف بزنم. دلم می خواد بهشون بگم. چیز مهمی نیست ولی می شد بگم و با هم بخندیم. بخندیم به من که دیوونهم و چه ذوقی کردم واسه1چیز مسخره شبیه این!
به خیلی ها گفتم. پشت خط تلفن، داخل1گروه خیلی کوچولوی واتساپی و…
-کاش می شد!
نشد و من شبیه تمام دفعات پیش دلتنگی هام رو بیخیال شدم.
عصر5شنبه مادرم نبود. رفته بود ییلاق. من نرفتم. همه چیز واسه1تفریح حسابی و1امتحان مجدد آماده بود. از دستش ندادم. این دفعه به عالی نزدیک شدم. دستم روون تر شده بود و کمتر اشتباه می رفتم. تا حدود های9شب واسه خودم مشغول بودم و دیگه لازم نشد از خونه بزنم بیرون اون هم تنهایی.
هنوز گیر دارم و البته چند تا سؤال هم دارم ولی کارم عالی پیش رفت و عالی تر هم پیش خواهد رفت.
بعد از تمیز کاری و درست کردن خرابی هایی که به بار آورده بودم، خسته و گیج ولو شدم روی تخت و دیگه نفهمیدم چی شد تا صبح امروز که بیدارم و در خدمت شما.
خلاصه که این5شنبه عصری جایی نرفتم ولی پشیمون نیستم چون بهم خوش گذشت.
امروز جمعه هست و من الان باید بلند شم برم زندگی کنم. کلی کار دارم. باید هرچی دیشب شستم گذاشتم خشک بشه رو جمعشون کنم تا کسی نرسیده، دوش بگیرم، واسه ناهار ظهر1کاری کنم، اگر تنبلی اجازه بده1سری به تمرین پیانو بزنم، و خلاصه هر کاری کنم که، … بیخیال.
در نتیجه ویرایش بی ویرایش این بود نیم هفته من راستی این هفته کلاس پیانو هم نرفتم3شنبه آینده حسابی گناهی میشم خخخ!
بچه ها دیرم شد من رفتم شاد باشید همیشه شاد همیشه شاااااااد!
سلام به همگی.
میگم مروارید و سیم رو کی یادشه آیا؟ من یادمه. وای مروارید آخجون!
بچه ها عشقم کشیده باز هنرمند بشم و به این بهانه عزیز مخ شما ها رو بترکونم خخخ!
ببینم ما تا اینجا چی بافتیم آیا؟
قوری بافتیم، آباژور بافتیم، جعبه جواهر بافتیم دیگه یادم نیست چی بافتیم.
من سگ دوست دارم خیلی خوشگل میشه البته به حساب من. اینجا بنویسمش اگر یادم رفت بیام از همین جا تقلب بزنم دوباره بلدش بشم. بپرید بساط کنید وگرنه زود تر می بافم جاتون می ذارم آخجون!
واسه بافت این جناب سگه من با6رفتم با4هم رفتم خوب شد خیلی هم خوب شد ولی با8امتحان کردم اصلا خوشم نیومد شما هم نکنید چون مروارید ها هرچی شمارهشون بالاتر باشه بزرگ تر میشن و اگر مروارید های سگ بزرگ باشن بافت خودش رو ول می کنه و افتاده میشه و شکلش رو از دست میده و خلاصه قشنگ نیست. البته باز هم این سلیقه ایه شاید1کسی بگه من با8می بافم خیلی هم خوشم میاد. میل میل شماست ولی من اینجا هرچی به نظر خودم درست میاد رو باید بگم اگر به کار اومد که چه بهتر اگر هم به کار نیومد به درد خودم در زمان های فراموشی می خوره. خوب بریم؟ بریم!
واسه بافتن این جناب هاپو اول از تنه شروع می کنیم و اول هم از پشتش.
من با مروارید شماره6عجیب راحتم.
1، 2، 3، شروع!
بافت تنه سگ.
بچه ها بافت سگ تمامش یعنی تمامش بافت4-1هست. نگید4-1رو یادتون نیست که شکلک بطری خالی خخخ!
اول کار باید1دونه مربع3در3ببافیم. یعنی مربعی که هر ضلعش از3تا گل4-1درست بشه.
اول مثل تمام4-1هایی که شروع می شدن، 3تا داخل نخ و چهارمی مشترک. حالا ما چی داریم؟ 1دونه گل4تایی که از4تا دونه درست شده و شکل1لوزیه خیلی کوچیکه.
نخ ها رو تنظیم می کنیم که هر2تا سرش اندازه هم بشه، بعدش داخل نخ رو لمس می کنیم ببینیم چندتا به لمسمون وسط نخ داریم، ایول یکی. نه بابا یکیه خودمون نه این یکی. بابا اون یکی نه این یکی. دونه بابا1دونه داخل نخ1دونه به لمسمون میاد! ای بابا! یکی تو هم با اون مدل حضورت!
گل هامون4-1هستن. یعنی باید از4تا دونه درست بشن. حالا1دونه داخل نخ داریم پس باید3تا دیگه واسه درست کردن گل دوم صرف کنیم.
بافتمون باید1مربع3در3باشه یعنی هر ضلعش3تا گل4تایی می خوادش. 1گل4تایی رو زدیم می مونه2تا گل دیگه که1ضلع کامل بشه.
داخل نخ1دونه بود. حالا1دونه داخل نخ دست چپ، 1دونه داخل نخ دست راست، 1دونه مشترک. این هم گل دومی.
ما2تا گل از3تا گل ضلع اولی رو داریم. حالا باید دور بزنیم. من راست دستم پس2تا دونه داخل نخ دست راست و سومی مشترک. این هم گل سوم. ضلع اول مربع ما کامل شد و1نیم دور هم زدیم.
حالا دوباره2تا دونه داخل نخ دست راست و سومی مشترک. و این دفعه1دونه هم مشترک از زیر می گیریم با نخی که داخل دست چپمون هست. بچه ها مشترک از زیر یا همون پایه رو کی یادشه؟ جایزه داره. خودم یادمه جایزهش هم مال خودم.
مشترک از زیر یا همون پایه یعنی نخ دست چپ رو از داخل1دونه از مروارید های تشکیل دهنده گل های قبلی رد کنیم.
الان نخ دست چپ ما درست کنار1دونه مروارید از گل های ردیف قبلی هست. نخ رو از داخل سوراخ همین دونه که درست بغلدست آخرین مشترکی که گرفتیمه رد می کنیم.
بچه ها این ها قرار بود خلاصه بشن چون جزئیات گل های4تایی و پایه گرفتن و ماجرا هاشون رو پیش از این ها گفتیم و من نیت کرده بودم فقط خلاصه بگم و برم ولی امان از این میل به پر حرفی که دست از سرم بر نمی داره!
خوب بیخیال خوب می کنم خخخ!
حالا هر2تا نخ ها رو می کشیم و داخلش رو لمس می کنیم به همون روش های پیشین. 2تا داخل نخمون به لمس میاد. یکیش مشترکه و یکی دیگهش پایه ای که از گل های ردیف قبلی گرفته بودیم. گل هامون4-1بودن پس باید2تا دیگه دونه بذاریم وسط تا1گل دیگه ساخته بشه. من راست دستم پس1دونه داخل نخ دست راست، یعنی نخی که بالای دونه مشترک هست و باهاش پایه نگرفتم، و دومی مشترک، حالا با نخ دست چپی دوباره1دونه مشترک از زیر یا همون پایه..
روی این خط هم2تا گل زدیم و باید دوباره دور بزنیم تا ردیفمون کامل بشه و بپریم ردیف بالایی یعنی ردیف سومی از مربعمون.
حالا به جای نخ دست راست به نخ دست چپ گیر میدیم. این دفعه1دونه داخل نخ دست چپ، دومی مشترک، پایه هم نمیشه بگیریم. کی می دونه واسه چی؟ آفرین به خودم! واسه اینکه ردیف دوم از3ردیف تشکیل دهنده مربع ما کامل شده و گل ها هم سطح هستن و جایی واسه پایه گرفتن نیست.
شکلک1شیشه آب زرشک رو به عنوان پاداش1نفس سر کشیدم و آخجون چه حالی داد بهم!
ردیف سوم هم باید3تا گل داشته باشه.
داخل نخ هامون1دونه به لمس میاد. باید دور زدنمون رو کامل کنیم. نخی که به لبه کناریه بافتمون نزدیک تره رو انتخاب می کنیم، حالا2تا داخل این نخه، سومی مشترک، یکی هم مشترک از زیر یا همون پایه.
توجه کنیم داریم از بالای ردیف میریم جلو و1ردیف بهش اضافه می کنیم.
حالا2تا دونه داخل نخه. من هنوز راست دستم. یکی داخل نخ دست راست، دومی مشترک، 1دونه پایه با نخ دست چپ شبیه گذشته.
گل سوم و آخرین گل مربع3در3مون رو مجبور نیستیم دورش بزنیم. پس باز هم1دونه داخل نخ دست راست، دومی مشترک، و پایه بی پایه.
اطراف مربعمون رو لمس می کنیم و می بینیم که هر4ضلعش از3تا گل4تایی درست شده.
مربع پشت بدن هاپوی ما حاضره و می تونیم بریم سراغ تنه اصلی.
حالا ما1دونه سطح صاف داریم که باید دورش رو با5ردیف گل های4-1دیوار کنیم و بریم بالا.
چیه؟ یعنی چی خوب خسته شدم اینهمه نوشتم شما ها بافتید رفتید من داشتم می نوشتم جا موندم که! حالا1بطری آب زرشک هم جایزه گرفتم نباید اینهمه بلا سرم بیاد عجب گیری کردم ها! برید استراحت و تمرین و عشق و حال تا من ببافم بهتون برسم باقیش رو میگم.
بچه ها! زندگی قشنگه! قدرش رو بدونیم همگی!
تا دفعه بعد که اگر خدا بخواد و عمری باشه شنبه آینده میشه، تمام لحظه هاتون بی وقفه به کام!
سلام من اومدم.
بچه ها آخ سرم! دیروز رفته بودم گردش خوش گذشت فقط1خورده1بخش هاییش تقلبی بود زد پدرم رو در آورد از دیشب تا الان هنوز سرم درد می کنه. کمتر شد ولی قطع نشد خسته شدم از دست دردش قرص هم خوردم ول کن نیست الان چیکار کنم آیا؟
بیخیال واسه نق زدن نیومدم. بچه ها بعد از گردش هامون با رفیق ها رفتم خخخ رفتم خرید. 1سری چیز لازم داشتم رفتم خریدم اومدم خونه خخخ! از سردرد بیچاره شده بودم ولی فضولی هام تمومی نداشتن. با خرید هام اومدم خونه در حال نق زدن از سردرد نشستم باز کردمشون بررسی کردمشون دوباره بستمشون بعدش اینجا کنار دستم1دونه میز عسلی تقریبا فسقلی هستش گذاشتمشون روی این میزه که بعدا جمع و استطارشون کنم. سرم درد می کرد، سیستمم هم همینجا توی حال بود، و1دونه مبل داغون هم که پیش از این ها به جای تخت روش ولو می شدم هم بود پس دیگه روی تختم نرفتم. حسش نبود سیستمم رو جمعش کنم ببرمش داخل1اتاق دیگه. درضمن ازم آتیش می بارید می خواستم صاف زیر کولر باشم تا منجمد بشم بلکه این حرارت نکبت ولم کنه بره.
میز عسلی کنار مبل بود و1عالمه چیز هم روش بود و من روی مبل ولو بودم و نق می زدم که آخ سرم تلافی می کنم این چی بود دیگه وای سرم آخ سرم سیستمم هم کنار دستم روشن بود داشت برام یکی از کتاب های سایت آقای عباسی رو می خوند من هم با گوشیم کمی تا قسمتی واتساپ بازی هم می کردم نق هم البته همچنان می زدم و این وسط، اصلش این وسطه! این وسط نمی دونم چه حس مسخره ای بود که قلقلکم می داد و در نتیجهش هر چند دقیقه1بار بلند می شدم می نشستم و1دستی به چمدون کوچیک و سفت محتویات روی میز کنار پا هام می کشیدم و دوباره به سردرد می باختم و ولو می شدم روی مبل ولی چند دقیقه دیگه باز بلند می شدم می نشستم و دست دراز می کردم و خخخ!
تحمل نداشتم باید به1کسی می گفتم. یکی از دوست های واتساپیم جریان قصد خریدم رو می دونست. بنده خدا دیروز چند تا پیام بهم زده بود که پریسا چیکار کردی و زمانی که اومدم خونه و اینترنت گوشیم رو بازش کردم پیام هاش جزو اولین ها بودن که رسیدن.
من باید در مورد موفقیت هام، شادی هام، حتی استرس های شادم یعنی همون هیجاناتی که دوستشون دارم با افراد صحبت کنم. تحمل ندارم به کسی نگمشون و برای خودم تنها نگهشون دارم. آخ که چه قدر دیشب دلم می خواست این گفتن رو! اصلا مهم نبود ولی به من هیجان می داد هنوز هم داره میده.
واسه این دوست واتساپیه عزیز پیام فرستادم و ماجرا رو گفتم. پیامم رو گرفت و پیام فرستاد و گفت پریسا بگو. توصیف کن. چه قدریه؟ چه شکلیه؟ همهش رو بگو.
نمی دونم به مدل من آشنا بود که این گفتن رو در اون لحظه دلم می خواست یا شبیه خودم در این مدل موارد دوست داشت براش بگم.
دیشب به خیلی ها دلم می خواست پیام بدم. دلم براشون تنگ شده بود. دلم می خواست باهاشون حرف بزنم. بهشون بگم آخجون اگر بدونید من چی پیدا کردم! باشید تا از خودتون هم بلد تر بشم و حالش رو ببرم و آخجون! بگم و شبیه گذشته های محو شده ای که از بس دور شدن دیگه تصورِ خواب به حسابشون میارم بخندیم. من اون قدر بخندم که اون ها باز بگن بابا این پریسا دیوانه هست به خدا! دلم می خواست ولی، …
به جای تمامشون اون دوست واتساپی پرسید و من بهش گفتم. بهش نگفتم چی دلم می خواست. بهش نگفتم امشب دل خودم هم یواشکی حسابی گرفته. بهش نگفتم دلم یواشکی تنگ شده. بهش نگفتم زمان هایی که دستم به1مدل موفقیت یواشکی شبیه مورد دیشب می رسه دلم بیشتر تنگ میشه. فقط خرید کردن هام رو براش گفتم و بهش هم گفتم که ببین من هر چند دقیقه1دفعه بلند میشم می شینم این چمدونه رو لمس می کنم دوباره ولو میشم. من در1پیام صوتی خندان این ها رو بهش گفتم و جفتمون2طرف واتساپ زدیم زیر خنده.
احتمال ضعیفی میدم که اون آشنای زمان های بهشتی اینجا رو بخونه. اگر به خاطر دل من ازم توصیف خواست که ازش حسابی ممنونم. و اگر واقعا می خواست بدونه که خیالش جمع بشه از موفقیتم باز هم ازش ممنونم!
خلاصه اینکه من رفتم چیز میز خریدم و الان میمیرم که ازشون استفاده کنم ولی استرس دارم آخه بلدش نیستم و باید تمرین کنم و خخخ این سردرد کوفتی هم شده مزید بر علت و باید منتظر بشم که عقبنشینی کنه بعدش هم منتظر بشم که1مهلت20شبیه دیشب و امروز دستم بیاد و بدون سردرد بزنم به جاده ریسک و تمرین و آخ جون!
یکی از عزیز ترین رفیق هام گفته ببین تنها نرو دفعه اول من هم باید سر افتتاحش باشم جام نذاری بعدا بگی نشد ها! جاش نمی ذارم. فعلا که کله لجبازم خیال نداره از موزه دردش کوتاه بیاد. بچه هااا دلواپسم یعنی بلدش میشم آیا؟ واییی اگر بشه چه حالی ببرم من! خخخ!
اون بالا که گفتم. من باید در مورد مثبت هایی که ازشون خوشم میاد حرف بزنم. با رفیق هام که دیشب همراهم بودن حرف زدم. با اون دوست واتساپیم هم حرف زدم. ولی، … بچه ها! آخ خدای من!
بیخیال!
خلاصه این چیزی نبود که برم واسه مادرم تعریفش کنم یا واسه باقیه خونواده از طرفی هم مخم از نگفتنش داشت می ترکید اومدم اینجا نوشتمش الان چند درصدی راحت شدم آخیش! البته هنوز نه کاملا ولی کلی کلهم سبک تر شد. جدی دردش کم شده برم چند تا گوش گیر بیارم براشون در این مورد وراجی کنم سرم خوب بشه! واسه سردرد های شما هم که خودم ایجادش کردم، کار خوبی کردم، خخخ، بعدا میام1فکری می کنم. البته تا اون زمان خودتون خوب میشید. آخ سرم! آخ آخ خداجونم جدی سرم! واسه چی ول کن نیست؟ برم قهوه نه نمی خوام این دفعه برم چایی درست کنم بلکه سردرده از رو بره. بچه ها! شاد باشید همیشه شاد همیشه شاد!
بچه هااا خخخ!
سلااام من باز اومدم!
بچه ها امروز جناب استاد1کوچولو از دستم کمتر حرص خورد خخخ! عوضش درسی که واسه دفعه بعد داد بسیاار سخته. شکلک گریه!
بچه ها چیزی نمونده بود سر1نیمه آزمایش نیمه علمی نیمه تفریحی خودم رو آتیش بزنم خخخ!افکار آنتیک نکنید خیال خودکشی هیچ کجای کلهم نیست گفتم که داشتم واسه کسب تجربه آزمایشات صورت می دادم که نزدیک بود فدای راه تجربه بشم خخخ الان هم باید برم دوباره آزمایش کنم به نظرم عاقبت یا خودم رو نفله می کنم یا به توانایی های لازم دست می یابم ولی بدک نبود اگر می شد از1آگاه تر از خودم بپرسم بعد قهرمان بازی در بیارم. اتفاقا آگاهش رو هم می دونم کیه ولی واقعیتش، … احتمال میدم اون بنده خدا تا ببیندم منفجرم کنه که باز هم تو؟ در نتیجه تا بتونم نمیرم اون هوالی خخخ!
بچه ها امروز قربون اینترنت می رفتم چون1سری پرسش مپرس داشتم به نصفش جواب داد و نصف دیگهش هنوز مونده! حالا برای خاطر خدا1کسی بیاد بهم بگه اون نصفه دیگهش رو که اینترنت در جوابشون هنگ کرد از کی بپرسم؟
امروز زده بود به سرم که بزنم بیرون به بچه های اطرافم هم نگم خودم تک نفری حالش رو ببرم ولی دم ظهر جهان بازیش گرفت و زد به جاده چرخیدن و عقل ناقص من هم افسار رو کشید که این طوری هیچ بهشتی نمیشه بری بشین سر جات1زمان بهتر خل بشو! من هم از اونجایی که حساااابی حرف گوش میدم، آره جان ابلیس، این دفعه هم مثل همییییشه، آره ارواح مخ نداشتهم، حرف گوش کردم و رفتم دراز به دراز بعد از کلاسم ولو شدم توی رختخواب و اون قدر همونجا موندم تا چرخش جهان کم تر شد و بلند شدم رفتم واسه اجرای آزمایشات شبه نکبتم. الان هم نصفش مونده خخخ!
دیگه چی بود وایستید یادم بیااااد حرف زدنم میاد چیکار کنم باز چیز داشتم واسه وراجی کردن یادم رفت که!
یادم نیست بیخیال جز اینکه همه چیز آرومه من چه قدر خوشبختم چیز معذرت واسه چی این شکلی شد غیر مجاز شد که ای بابا خوب چیزه اهم اهم هوا چه گرمه اهم داشتم می گفتم همه چیز آرومه عه بیخیال بابا همه چیز مثبته من الان مثبتم یعنی رو به راهم فقط از زور کنجکاوی های ناحسابم دارم دود میشم میرم هوا باید هرچه سریع تر1راهی واسه تخلیه این حس فضول انفجاری پیدا کنم تا نترکوندتم و آخخخ خخخ خدا خخخ!
چته4دیواری اختیاری دیوونهم که دیوونهم کی گفت بیایی تکیه بدی به این4چوبه ژست عاقل اندر دیوونه بگیری چپ چپ تماشام کنی خوب تو عاقلی به من چه خوش دارم خوش باشم حسودیت میشه برو عاقلیت رو کن به ما چیکار داری؟ عجب گیری کردیم ها! بچه ها شیطونه میگه این جناب عاقل رو در نصف دیگه آزمایشاتم مشترک کنم ها! آهان حالا شد خودش در رفت خوب راحت باشیم حل شد! اینجا هم آدم رو راحت نمی ذارن به خل بازی هاش برسه! عجب دوره زمونه ای شده!
آخ خداجونم بچه ها نزدیک بود سکته کنم این کاملا واقعیه یعنی جدی و راستکیه خدا بگم چیکار کنه این تکنولوژی رو این ساعت گویای گوشیه من1دفعه7رو اعلام کرد بچه ها خدا شاهده چنان بد از جا پریدم که اوخ! باشید من ببینم قلبم کجای اتاق شوت شد پیداش کنم میام الان!
میگم تا ماشین دیوونه جمع کن نیومده مجانی افتخاری ببردم گردش من خودم در برم دنبال باقی آزمایشات سودمندم. جفنگ هم که خیلی گفتم بسه دیگه!
بچه ها می خوام از این به بعد1عالمه از این جفنگیات اینجا بپاشم چون دلم می خواد! عاقل ها رو این مدلی پر میدم و خلاص خخخ! به جای اینکه آدرسم رو عوض کنم از دست عاقل ها در برم این مدلی می فرستمشون به مناطق عاقل نشین اینترنت خودم اینجا می مونم حالش رو می برم.
خوب واسه این دفعه تا همین جا بسه من فعلا رفتم اگر کار دست خودم ندادم و نرفتم هوا باز میام.
بچه ها زندگی محشره خخخ شاد باشید حسابی شاد باشید اگر تونستید دیوونه باشید اگر هم نپسندیدید همون شاد باشید البته شادی در دیوونگیه عاقل که باشی شاد بودن سخته ولی تلاش کنید بلکه زد و شد. من که تلاش نمی کنم دیوونگیم رو عشقه شما انجامش بدید نتیجه رو هم به ما بگید آگاهی از تجربیات همیشه مثبته.
خلاصه اینکه شاد باشید همیشه شاد حسابی شاد فقط شااااد یوهووو،ووو،ووو،ووو،ووو ما رفتیم!
سلام به همگی.
بچه ها خوبید؟ یعنی بطری خالیه رو گرفتم بالا بزنم به اولین کسی که خوب نباشه! خوب حالا از اول!
سلام به همگی. بچه ها خوبید؟
آهان حالا شد. دهه! چه معنی داره؟ عجب!
بچه ها شده1زمان هایی دلتون1چیز خیلی کوچیکی رو بخواد که خیلی ها…
دیشب من دلم اون1چیز کوچیک رو خیلی خواست خیلی خواست ولی به من نرسید و از خدا که پنهون نیست از شما هم بذار پنهون نباشه با وجود اینکه حسابی خودم رو شاد و بیخیال گرفتم کسی نبینه ولی1زمانی1جایی که کسی ندید یواشی2تا قطره ناقابل، …
اصلا مهم نبودش نمی دونم واسه چی اینهمه دلم می خواست که به من هم می رسید ولی خیلی های دیگه گرفتن و من یعنی خوب انتظاری هم نبود یعنی نباید توقعم خوب این، …
گاهی آدم دلش بچه میشه بی خودی نق می زنه واسه چیزی که اصلا چیز نیستش. دیشب هم من مرتب به دلم این رو می گفتم.
-خوب که چی حالا؟ خیال کن داشتیش. به چه دردت می خورد؟ پول بهت می دادن مگه؟ جایزه داشت مگه؟ مثلا حالا اون بقیه ها گرفتن تو نگرفتی ازت کسر شد آیا؟ ول کن بابا حوصله داری!
من گفتم و لبخند هم زدم ولی دلم یواشی1خورده گرفت، 1خورده ترک خورد، 1خورده چشم هام باز هم یواشی به هوای دلم خیس شد البته زودی پاکش کردم و رفتم شیطونی ولی گاهی عجیب شبیه بچه ها میشم. دلم می خواست می شد کوچولو بشم بزنم زیر گریه بگم من هم می خوام ولی نمی شد. آخه نمی شد خخخ!
یادمه1دفعه بچه بودم1برنامه ای بود نمی دونم چی بود شبیه جشن های عصای سفید بود خاطرم نیست چه برنامه ای بود که وسطش به1سری ها که اسم هاشون رو می خوندن جایزه می دادن. یادمه1بچه پشت سر ما نشسته بود با تمام دلش زار می زد و هرچی همراه هاش دلداریش می دادن اوضاع بدتر می شد. یادمه فضولیم گل کرد گوشم رو فرستادم اون طرف ببینم جریان چیه دیدم بچه دلش داره می ترکه که اون ها جایزه گرفتن از اون آقا بالای سکوهه همه واسهشون دست زدن من هم جایزه می خوام از اون آقاهه بالای سکوهه!
یادمه اون زمان چه بزرگوارانه از گریه های اون بچه و اینهمه خواهندگیش خندم گرفت.
بغلدستیم گفت این بچه چشه دهنش بازه گفتم جایزه می خواد. طرف گفت وا چه بی ادب! من نگفتم ولی داخل دلم گفتم موافقم چه بی ادب! بچه باید شبیه من باشه. جایزه سیری چند؟ البته اگر بهم می دادن خوب بود ولی ندادن که ندادن چه زاری می زنه! اه چه بی ادب!
و دیشب داخل دلم به یاد اون بچه و گریه هاش بودم و دلم می خواست زمان برگرده عقب تا من بلند شم برم ردیف پشت سریمون بشینم کنارش و به زبون بچه ها نه با زبون خونوادهش که زبون آدم بزرگ ها بود دلداریش بدم تا گریهش بند بیاد. دلم بچگی خواست. همون بچگی هایی که به مجوزش می شد صادقانه بزنم زیر گریه که من هم می خوام! می خوام می خوام می خوام! نمی شد! من بزرگ بودم! بچگی رفته بود. من نمی تونستم!
سعی کردم این رو به دل بی منطقم بفهمونم ولی، …
-من قابلیتش رو داشتم! فقط واسه خاطر هیچ چی! فقط به خاطر هیچ چی! این عادلانه نیست!
-برای چی عادلانه نیست؟ تو خودت باشی حاضری جایی از خودت مایه بذاری که دلت نمی خواد؟ حتی اندازه1نوک ناخن؟
صادقانه جواب دادم.
-نه.
-پس حرف حسابت چیه؟
این دفعه صادقانه فکر کردم.
-هیچ چی!
-واسه خاطر این هیچ چی میگی که عادلانه نیست؟ تو واسه خاطر هیچ چی1اتفاق که اصلا اتفاق هم به حساب نیومد رو متهم می کنی به ناعادلانه بودن و احتمالا فاعل اون فعل رو هم متهم می کنی به بی عدالتی؟ برای چی؟
دلم رسما، بی تعارف، بیخیال مصلحت اندیشی ها، آشکارا، گرفته بود. دلم از اینکه دیده بودم گرفته بود بچه ها!
-دیگه چه غلطی باید می کردم که نکردم؟ آخه تا کجا باید می رفتم؟
-یعنی واقعا می خواستی باز هم بری؟ تو تا همین جاش هم زیادی زیادی رفتی! اگر رفتن هات تا اونجایی که رفتی جواب نداده پس دیگه نمیده. درضمن اصلا واسه چی باید1همچین چیزی رو تو اصلا ببینی؟ پریسا برای چی اینقدر واسهت مهمه؟ دلت می خواد در موردش حرف بزنی؟
دلم نمی خواست حرف بزنم. بلد نبودم در موردش حرف بزنم. حرفی نبود که بزنم. دلم سکوت می خواست. دلم فقط می خواست که1خورده اندازه1گوشه خیلی کوچولو اندازه1مثبت خیلی خیلی کوتاه اینکه بقیه ها داشتن و به من نرسیده بود رو بی صدا بخواد و هیچ منطقی سعی نکنه به یادش و به یاد من بیاره که اون مورد کوچولو که اونهمه دلم کسبش رو می خواست اینهمه با ارزش نیست. خودم می دونستم. دلم نصیحت نمی خواست. دلم فقط از همون ها که بقیه ها گرفته بودن می خواست.
دلم گرفته بود!
-پریسا! اون فاعل رو نکنه1مدل متفاوت خاطرش…
مثل فنر از جا پریدم.
-اوخ نه! نه! نه به خدا نه! این مدلی نیست!
-خوب بابا خوب! برای چی این رنگی شدی فهمیدم! پس برای چی در نظرت این اتفاق اینهمه بزرگه؟ این امشبیه رو میگم. چیش اذیتت می کنه؟
صادقانه گفتن شاید1خورده برام سخت بود. درد داشت البته حالا دیگه خیلی خیلی کمتر از دیروز ها و دیشب ها ولی هنوز یواشکی درد داشت.
-واسه اینکه این ناکامی به خاطر بی قابلیتیم نبود و نیست این از سر تاریکیه. این تاریکیه لعنتی که دست هام، تلاشم، خواستنم، گفتارم، عملم، هیچ چیزی پاکش نکرد و نکرد و نکرد و نکرد! از نظر مقابل اینقدر بی فهمم که بد نیست واسه رفع وزوز بهم گفته بشه حله بیخیال ولی، … تو به چی می خندی؟
-اوه ببخش دست خودم نبود تو حالتت خیلی…
-چه بی مزه! واقعا که!
-باشه بهت بر نخوره به خدا مسخرهت نکردم قهر نکن. ببین پریسا! گاهی باید واقعا بپذیریم که1سری موارد اونهمه با ارزش نیستن. برای چی از1طرف دیگه تماشا نمی کنی؟ برای چی به خودت نمیگی قابلیت های من از کسب این مورد بالا تر بود واسه همین این مورد نصیب من نشد؟ پریسا قابلیتت عالی بود! خیلی های دیگه هم باهام موافق بودن و هستن. و تو اونهمه نشونه مثبت و موافق رو نمی بینی و اینهمه دلت گرفت از همون1دونه خنثی که خودت هم میگی به خاطر بی قابلیتیت نبود که کسبش نکردی! شاید لازم باشه از ته دلت بگی بیخیال و به دلت هم یاد بدی که دیگه از این چیز های کوچیک و نشدنی نخواد و حالت رو نگیره.
یادمه زمانی که واسه اولین بار از ته دل پذیرفتم که چشم هام شفا پذیر نیست حسم شبیه این لحظه بود. حس بدی بود. اینکه هیچ راهی هیچ راهی نیست!
-گاهی باید باور کنیم که1چیز هایی قابل تقاضا کردن نیستن و گاهی هم باید بپذیریم که1چیز هایی اصلا قابل نیستن که تقاضاشون کنیم حتی شبیه این لحظه های تو یواشکی و توی دلمون!
معترض بودم. به این حرف که درست بود معترض بودم. به درست بودنش معترض بودم. دلم نمی خواست تأییدش کنم چون این تأیید واسهم برابر بود با پذیرش اینکه هیچ راهی نیست!
-از تمام این ها گذشته، به نظرت اینهمه ارزش داره؟ مگه با خدا طرفی که لطف و اجابتش رو اینهمه می خوایی حتی اندازه1نظر کوچولو؟ واقعا قابل درک نیست که برای چی باید اینهمه واسه تو این مثبته ارزش داشته باشه که حالا مثبت نیست. نیست که نیست! ببین! به چه زبونی میشه واسه ناخودآگاه تو توضیح داد جمله به جهنم رو؟ ولش کن! تو هرچی ازت بر اومد کردی! چندین و چندین و چندین برابر ارزش واقعیه ماجرا. چند نفر اشتباه می کنن؟ خودت هم می دونی که از نظر خیلی ها این طوریه. اگر نشد پس دیگه نمیشه. این نشدن رو و داستان ارزش رو بپذیر و دیگه بیخیال شو! دفعه های بعد هم اگر شبی شبیه امشب بود بیخیال واسه خودت بچرخ و به خودت بگو بیخیال این با ارزش یا بی ارزش من منتظرش نمیشم. اصلا بیخیال نشد دیگه! ببین1زمان هایی دیگه هیچ کاری نباید کنیم جز سکوت. هرچی بیشتر بخوایی پاکش کنی تاریک تر میشه. فقط میشه سکوت کرد، عبرت گرفت و گذشت. شبیه تمام تجربه های بد که چیز یادمون میدن و در عوضش1چیزی رو در جریانشون از دست میدیم.
چه قدر تلخ بود که موافق باشم ولی بودم. چاره ای نبود. حس جدل و جدال نداشتم حتی با خودم.
-اون گوشیه نق نقو رو خاموش کن و برو بخواب پریسا! فردا1خورده بیشتر از روز های دیگه گرفتاری.
گوشیم رو زدم روی سایلنت و واسه اولین دفعه بردم گذاشتمش1اتاق دیگه چون ابدا حس هیچ مدل آگاهی از هیچ پیامی داخل هیچ کجای دلم نبود! بعدش هم رفتم ولو شدم روی تخت و کلید سیستمم رو زدم تا کتاب صوتیه داخلش رو برام بخونه. کتاب تکراری زدم چون حواسم به درک کتاب جدید نبود فقط دلم می خواست صدا باشه اما صدایی که من مجبور نباشم بهش جواب بدم و بفهممش و حواسم بهش باشه. سیستمم1کتاب1000دفعه تکرار شده رو برام می خوند و من تا مدت ها روی تختم بیدار بودم و خسته از تحلیل ها و فهمیدن ها و باور کردن ها و خسته از پذیرفتن بنبست ها در هیچ شنا می کردم. پیش از اعلام ساعت12خوابم برده بود.
صبح که بلند شدم دیدم1آشنا بار ها و بار ها دیشب بهم زنگ زده بود که حرف بزنیم. اون اصلا1درصد هم نمی دونست دیشب دلم در چه هوایی سیر می کرد. نباید هم میگفتم. هرگز هم نباید بدونه. هیچ کسی نباید بدونه. می دونم اگر بدونن چی ها بهم میگن. من از نصیحت ها پُرَم. نصیحت هایی که می دونم درست هستن. امروز صبح به عادل زنگ زدم و صاف نق های دلم رو پاشیدم داخل گوشی و براش همه رو گفتم. عادل حرف زد. حرف هایی که می دونستمشون ولی باز هم موافق بودم که از عادل بشنومشون. گوش کردم و موافق بودم و دیر می شد هم واسه من هم واسه عادل پس گوشی رو گذاشتم و رفتم سر تمرین پیانوی کلاس امروزم و نوشتن و ویرایش این پست و…
من از نصیحت ها پُرَم. نصیحت هایی که می دونم درست هستن. فقط دل ها، حتی دل های آدم بزرگ ها، گاهی، گاهی کوچیک میشن. به کوچیکیه دل اون بچه که با تمام دلش جایزه می خواست از اون آقای بالای سکوی اجرا!
ایام به کام.
دیوار. 1داستان کوتاه!
عمو ها و خالهم داخل روستا زندگی می کردن. از اون روستا ها که دیوار های کاهگلی داشت و کوچه های خاکی و پیچ در پیچ. از اون روستا ها که الان شهر شدن و عطر کاهگل و خاکِ کوچه هاشون رفته به شهر خاطره ها!
هر زمان از شهر می رفتیم روستا جشن بهشتمون بود. من و برادرم از خوشیه سفر فردا، شبش خوابمون نمی برد.
دختر عمو ها و پسر عمو ها و بچه های برادر شوهر خاله که پسر عموی مادرم می شد، بچه های همسایه های صاحب خونه ها و خلاصه بهشتی بود روستا واسه ما بچه ها! حتی واسه بزرگ تر ها که دنیاشون رو زیر نقاب سکوت و رسمیت های آدم بزرگ ها مخفی می کردن.
بچه های هم سریِ من و بچه های هم سال برادرم که کمی از من بزرگ تر بود. مرد های فامیل که هم زبون های دوران جوانی و مجردیه پدر بودن و زن های اقوام که رفیق های بچگی و همراه خاطرات مشترک هم بودن و باز هم در ادامه این راه پر فراز و نشیب به یاد دیروز هاشون، دیروز هایی که امروز های ما بود، هم دل مادر می شدن.
یادش به خیر!
هر زمان می رفتیم روستا، بساط شلوغ کاری های ما بچه ها حسابی به راه بود. روزی نبود که کوچه های خاکیه روستا رو روی سرمون نذاریم و بزرگ تر ها رو کلافه نکنیم. بزرگ تر هایی که خسته از کار های سخت روستایی، زمانی که استراحت دم ظهرشون رو با شلوغ کاری های بی انتهای خودمون به هم می زدیم، گاهی دادکی سرمون می زدن ولی چند لحظه طول نمی کشید که با1قرص نون که وسط بازی های شلوغ آخ می چسبید، چندتا لقمه نه چندان بزرگ نون و پنیر که انگار غذای بهشت برای ما بود، 1مشت مغز گردوی خیس که حسابی مشتری داشت، 1ظرف نخود کشمش، یا اگر هیچ چیز داخل بساطشون نبود، با1لبخند مهربون و صمیمی، کدورت اون داد نصفه نیمه رو از دل های کوچیک ما در می آوردن و می گفتن بازی کنید بابا بازی کنید. ای بر اون پدرتون صلوات عیب نداره بازی کنید!
و ما شاد از این برات آزادی که بهمون داده می شد، با جیغ های از سر شادی های از ته دل، دوباره می شدیم همون پرنده های خاکی و باز همون بساط بود!
یادش به خیر!
یکی از بازی هامون قایم باشک بود. از اون قایم باشک های قدیمی که گرگ هر کسی رو پیدا می کرد با جیغ و سر و صدا دنبالش می ذاشت و طرف انگار جونش به اون فرار بسته باشه با تمام وجودش جیغ می کشید و با تمام زورش می دوید به طرف جایی که گرگ چشم گذاشته بود تا پیش از اینکه دست گرگ بهش برسه سوکسوک کنه. هر کسی هم به موقع سوکسوک می کرد همراه گرگ می رفت واسه پیدا کردن بقیه و اگر هم به موقع به سوکسوک نمی رسید و گرگ می گرفتش هوار گرگ و گرفتار با هم می رفت هوا و بقیه از پناه گاه هامون در می اومدیم و باز هم ما بودیم و جیغ های شاد از ته دل که می رفت تا خود خدا!
این طوری بود که شلوغی ها لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر می شد. قیامتی می شد سر این فرار و اون سوکسوک ها! گاهی دعوا هم می شد. ولی به1ساعت نمی کشید. بازی که تموم می شد، باز همگی می شدیم همون دوست های شفاف پیش از بازی هامون.
یادش به خیر!
داخل اون روستا، پسری بود بین سن من و برادرم. هم سریه اون ها به حساب می اومد ولی دلش به نازکی دل ما کوچیک تر ها بود. گاهی با ما می پرید گاهی با اون ها. دل همه رو به دست می آورد با حضور هاش. اسمش حسن بود. حسن بچه ساکت و عاقلی بود. خیلی هم احساساتی بود. اگر پسر های دسته از سر خیره سری دنبال جوجه ای می کردن یا به سگ و گربه ای سنگ می زدن و حیوون زیاد می ترسید یا اذیت می شد حسن می زد زیر گریه و گاهی این حال و هواش حسابی واسهش دردسر می شد و پسر های هم سالش حسابی براش دست می گرفتن. ولی حسن همین بود. دل نازک، احساساتی، آروم، درس خون و با هوش.
داخل یکی از کوچه های خاکی، خونه پدربزرگ حسن بود با دیوار های کاهگلیه بلند که به خاطر شیار های عمودیشون همیشه پناه گاه عالی واسه قایم شدن های ما بودن. یکی از این دیوار ها خیلی بلند و1هوایی، خیلی نامحسوس، به طرف بیرون کج بود. شاید1خورده از بلندیه این دیوار به این خاطر بود که کناره بیرونیش1خورده پایین تر از باقیه کوچه بود. چیزی شبیه1فرو رفتگی دراز کنار این دیوار بود که باعث می شد بلند تر دیده بشه.
خلاصه، اطراف خونه پدربزرگ حسن حسابی جون می داد واسه قایم باشک چون سوراخ سنبه زیاد داشت و بیچاره پدربزرگ حسن که از دست ما آرامش نداشت. هر دفعه هم عصبانی می شد، طفلک حسن قربانیه خشمش بود و هیچ زمانی نشد که حسن نه به پدربزرگ عصبانیش و نه به هیچ کدوم از ما معترض بشه که تقصیر من نبود و واسه چی باید طاوان خطای بقیه رو من تنها پس بدم! همیشه حسن بود و صبوریه آرومش. و کمی بعد از اون فوران های خشم، پدربزرگه تا چند لحظه پیش عصبانی و در اون لحظه معذب از خشم چند لحظه پیشش، که با عصای چوبیش می اومد و با صدای پر طنین و خشدارش حسن رو صدا می زد و هر دفعه هم ما در می رفتیم و هر دفعه هم حسن با ترس می رفت پیشش و هر دفعه هم با دست پر بر می گشت پیش ما و هرچی پدربزرگش واسه به دست آوردن دل حسن و دل های ما بهش داده بود رو بین ما قسمت می کرد و باز فردا و فردا ها همین بساط بود.
یادش به خیر!
پدربزرگ حسن با ظاهر عصبانی و دل پاکش1چیز رو نمی بخشید. دیوار! اگر می دید حسن یا هر کدوم از بچه ها زیر اون دیوار بلند رفتن از خشم دیوانه می شد. می گفت اعتبار نداره. و برعکس، ما بچه های تخس بی تجربه همیشه بهترین پناهمون همون دیوار بود. بهش تکیه می دادیم، زیرش داخل اون فرو رفتگی دراز که1نفر آدم بزرگ و هیکل دار راحت داخلش جا می گرفت می نشستیم، با فشار های دسته جمعی استحکام دیوار رو آزمایش می کردیم و زمانی که می دیدیم دیوار سفت ایستاده و تکون نمی خوره در مورد اینکه پدربزرگ حسن اشتباه می کنه و بی خودی شلوغش کرده بحث می کردیم و می خندیدیم، و خلاصه ما بودیم و اون دیوار!
حتی زمان هایی که ما نبودیم، باز هم حسن بود و اون دیوار. بعد از ظهر های بهاریه اردیبهشت، عصر های گرم خرداد، ظهر های خواب آور فروردین ماه، حسن کتاب هاش رو بر می داشت و می رفت داخل همون فرو رفتگی زیر دیوار می نشست به درس خوندن. بار ها از پدربزرگش سر این کار کتک خورده بود ولی باز هم، حسن بود و اون دیوار، باز هم، ما بودیم و اون دیوار!
و این داستان همچنان ادامه داشت.
ما بزرگ تر می شدیم ولی هنوز نه اون قدر که جنس دلواپسی های پدربزرگ حسن رو بفهمیم. دلواپسی هایی از جنس تجربه! هنوز هم ما بودیم و دیوار! هرگز باور نمی کردیم زمانی پیشبینی های پدربزرگ حسن درست در بیاد و دیوار، دیواری که پناه ما بود، تکیه گاه ما بود، محل تجمع های شلوغ و شاد ما بود، زمانی روی سرمون آوار بشه!
و اون روز عصر، زیر آسمون ابری و نیمه تاریک غروبی که داشت به شب پیوند می خورد، زمانی که سکوت روستا رو1صدای غرش نا آشنا و جیغ های نه از سر شادی بلکه از سر وحشتی عمیق شکست، ناباوری هامون رو باور کردیم!
مثل همیشه داشتیم قایم باشک بازی می کردیم. حسن زیر دیوار مخفی بود! برادرم و پسر عموی بزرگم چندین بار رفته و اون فرو رفتگی رو دیده بودن ولی حسن این دفعه1دسته علف خشک روی خودش کشیده بود که دیده نشه و چسبیده بود به بیخ دیوار. اون ها هم توی تاریکیه غروب تشخیصش نداده بودن. گشتن ها، پیدا شدن ها، شلوغی ها، خستگی، سکوت، و1دفعه، …
انگار تمام دنیا رو صدای جیغ برداشت زمانی که دیوار با اون صدای مهیب اومد پایین و با تمام هیبتش روی حسن آوار شد!
اولش نفهمیدیم چی شد! اون هایی که از دور صحنه رو دیده بودن فقط هیبت تاریک دیوار رو دیدن که با صدایی شبیه نعره ابلیس هوار می شد و جیغ ترسیده ریزی که از همون نقطه می رفت هوا! جیغی از جنس وحشت، جیغی از بند دل! جیغ1نفس و ترسیده حسن که زیر ویرانه های دیوار در حال فرو ریختن دفن می شد!
و بعد، فقط صدا بود! فقط جیغ بود! فقط1جمله بود!
-دیوار ریخت! دیوار ریخت! دیوار ریخت روی حسن!
در1لحظه انگار تمام روستا منفجر شد از جمعیتی که از خونه ها ریختن بیرون، از صدای جیغ زن ها و گریه بچه ها، از صدای فریاد و یا حسین یا علی یا اب الفضل مرد ها و هوار های بیل! چراغ! بیل بیارید! چراغ بدید چراغ! چراغ!
صدا ها دل شب روستا رو می شکافتن و دیوار فرو ریخته مثل دیوی خفته روی حسن خیمه زده بود. اگر اون فرو رفتگی نبود کار خیلی راحت تر می شد ولی اون فرو رفتگی بود و زمین انگار حسن رو بلعیده و بعد از این شکار، دهنش رو سفت بسته بود تا شکارش رو واسه خودش نگه داره. توی دل تاریکیه شب، زیر دیوار بلند، لای کاه و علف های خشک، حسن انگار هیچ کجا نبود!
برای ما بچه ها که از وحشت دیوانه شده بودیم و بی هوا از بند دل جیغ می کشیدیم، انگار سال ها گذشت تا صدای1مرد، یادم نیست کدوم مرد، داد زد که:
-پیداش کردم! پیداش کردم بیل نزنید چراغ بدید چراغ!
وحشت محض به روح ما بچه ها فرمان می داد. جیغ هامون بند نمی اومد. حتی با فریاد خشم بزرگ تر ها!
توی دل تاریکیه شب وحشت، زیر نور لرزون فانوس ها و چراغ ها، جسم بی حرکت حسن رو از زیر هیبت تاریک فرو ریخته کشیدن بیرون و روی زمین درازش کردن. مادرش داشت خودش رو می کشت. حسن تنها بچه خونواده بود که با کلی دعا و نذر و نیاز خدا به پدر و مادر مظلوم و بی آزارش داده بود. پدر و مادر و پدربزرگش1جور معصومانه ای دوستش داشتن و مواظبش بودن. می گفتن هدیه امام حسنه.
و حالا این حسن که نفسش به بند دل مادر و پدرش بسته بود، دراز به دراز روی زمین افتاده بود. با لباس های پاره و خاکی و جسمی آشکارا داغون! چهره حسن غرق خون بود. نه ناله ازش شنیده می شد نه حرکت داشت. یکی2تا از زن ها در حالی که گریه می کردن با داد مرد ها مادر حسن رو که خودش رو به قصد کشت می زد و از ته دلش جیغ می کشید از اونجا بردن کمی عقب تر. حسن رو چند بار این طرف و اون طرفش کردن، خاک و کاهگل و کاه رو تا جایی که امکان داشت و بلد بودن از حلقش بیرون کشیدن، سینهش رو مالش دادن، هر کاری که از دستشون بر می اومد کردن، ولی حسن همچنان ساکت و بی حرکت روی زمین دراز کشیده بود. ساکت و بی حرکت، مثل هیبت تاریک اون دیوار که فرو ریخته بود!
حسن رو سوار1ماشین نیمه سالم کردن و با نهایت سرعتی که امکان داشت به طرف نزدیک ترین شهری که می شد حرکتش دادن. اون شب، کسی خونه نرفت. همه داخل حیاط خونه پدربزرگ حسن که دیوانه از خشم فریاد می کشید و انگار چیزی از اطرافش نمی فهمید، هیچ چیزی جز حسن و دیوار، جمع شده بودن. بحث ها و دلیل ها و نشونه ها و قوی تر شدن این اطمینان شوم که حسن همون زمانی که از زیر دیوار نجاتش دادن مرده بود و دیگه نمیشه براش کاری کرد، گریه های سوزناک مادر حسن، نعره های پدرش، ضجه های پدربزرگ پیرش که بعد از فریاد های پشت سر هم و طولانی خسته به ویرانه های دیوار تکیه زد و انگار شکست، پیرمرد پاک دلی که واسه ما بچه ها این شکستن و گریه کردنش اصلا قابل تصور نبود، باور مرگ حسن، همه و همه، چیزی رو در روح ما جا گذاشته بود که بعد از سال ها و سال ها هرگز پاک نشد. هیبتی تاریک و ترسناک، به سیاهیه هیبت دیوار آشنایی که روی سر حسن هوار شده بود!
پدربزرگ حسن که نشست، صدای ضجهش که رفت بالا، لرزش شونه هاش و اشک های به پهنای صورتش که چهره تکیده و مردونهش رو می پوشوند، مویه های از سر محبتش خطاب به حسن، به حسنش، پسرک عزیزش، به نور چشم هاش، به میوه قلبش، به نوه مهربون و عزیز دلش،…
مگه دل های بچه سال ما چه قدر تحمل داشت؟
تمام تحمل ها1دفعه تموم شد و گریه همگی از دختر و پسر، کوچیک و بزرگ بود که بلند شد و رفت بالا، بالا تا خود خدا.
پدربزرگ حسن می گفت و ما زار می زدیم! اون از ته دل می گفت و ما از ته دل زار می زدیم!
بزرگ تر ها دیگه ولمون کرده بودن که به داد هم برسن. زن ها مادر و مادربزرگ های حسن رو دوره کرده بودن، مرد ها پدرش رو دلداری و غیر مستقیم سر سلامت باد می دادن، و ما بچه ها رها شده و شکسته از شکستن پدربزرگ حسن، از ریختن دیوار، دیواری که آشنامون بود و تکیه گاهمون بود و دیوار ما بود، اطراف پدربزرگ حسن، یا چیزی که از پدربزرگ حسن باقی مونده بود نشستیم و گریه هامون رو رها کردیم تا هایهای بشن و همراه مویه های پیرمرد برن آسمون!
اون شب، روستا انگار عزا گرفته بود!
به صبح نرسیده از شهر خبر رسید حسن زنده هست! بستریش کرده بودن مریض خونه. مادر حسن مرتب از هوش می رفت و باز به هوشش می آوردن و با مویه و جیغ و هوار بچهش رو می خواست. می گفت باید همون دل شب ببرنش حسنش رو ببینه. می گفت دارن دروغ میگن و بچهش مرده. پدرش هم که از حال و هوش رفته بود و انگار توی این دنیا نبود. چه جوری اون شب صبح شد فقط خدا می دونست!
صبح فردا، پدر و پدربزرگ حسن با یکی2تا دیگه از مرد های روستا رفتن مریض خونه شهر تا ببینن ماجرا چیه. مادر حسن هنوز زنده بودن حسن رو باور نداشت. از خدا چه پنهون، ما هم همین طور.
ولی حسن زنده بود! مثل اینکه خدا دم آخری، گریه های پدربزرگ حسن و ناله های ترسیده ما رو شنیده و دلش از درد ما ها گرفته و حسن رو بهمون پس داده بود!
خدا رو شکر!
بله حسن زنده بود با سر و1پای شکسته! صدای شکر شکر اهالی و این بار گریه های از سر شوق مادر حسن که باز جیغ شد و مادربزرگ های حسن و باقیه اقوامش که بهش پیوستن و مرد ها که سعی می کردن جو رو آروم کنن که ای بابا بسه دیگه خدا رو خوش نمیاد تموم کنید شکر خدا زنده هست دیگه گریه واسه چی و…
حسن رو چند وقت بعد از بیمارستان مرخص کردن. هوای ما تمام تابستون اون سال گرفته بود. مثل پاییز! حتی زمانی که برگشتیم شهر. انگار دل هامون رو اونجا، داخل روستا، کنار بچه های نگران و کنار حسن جا گذاشته بودیم!
سال بعد، پدربزرگ حسن فوت کرد! پدر حسن و عمو هاش خونه و ملک رو فروختن ولی خونه پدری رو به خواست مادرشون باقی گذاشتن و هر کدوم خونواده هاشون رو برداشتن و رفتن به1شهر. حسن رو بعد از اون سال دیگه ندیدیمش.
سال ها گذشت و ما بزرگ شدیم. روستا عوض شد. عمو ها پراکنده شدن. خاله رفت خونه دخترش که بزرگ شده و ازدواج کرده بود و رفته بود شهر. عطر کاهگل و خاک سوار باد فراموشی شدن و برای همیشه از هوای فراموش کار ما آدم ها رفتن به دیار خاطره ها!
بچه های روستا بزرگ شدن و دنیای سفید بچگی ها رو وسط مه دیروز پشت سرشون جا گذاشتن. ما هم همین طور. همه چیز عوض شده بود. ما عوض شده بودیم.
بزرگ شده بودیم!
وقتی بهم گفتن دختر عموی کوچیکم که ازدواج کرده و رفته بود شهر می خواست باهام حرف بزنه چند لحظه فکر کردم تا اون بچه معصوم و همیشه آروم دیروز ها رو یادم بیاد. یادم اومد ولی نه با اخلاص بچگی هام. خاطره ها وسط تاریکی های جهان آدم بزرگ ها تاریک شده بودن، غبار گرفته بودن، محو شده بودن! من بزرگ شده بودم!
-چیکارم داره؟ باز چی شده؟ چی می خواد ازم؟ آخه کسی تا چیزی نخواد اسم من یادش نمیاد! این دیگه چی می خواد؟
-می خواد باهات حرف بزنه.
تاریک بودم از تمام جهان. بزرگ شده بودم. بزرگ شده بودم!
-چه حرفی؟ بیخیال من حال حرف ندارم. نه گفتنش رو نه شنیدنش رو! ول کن!
-ولی لازمه. ازت راهنمایی می خواد.
-هان نگفتم؟ نگفتم1چیزی می خوان ازم؟ من وسط گیر های خودم موندم راهنماییه چی می خواد؟ این چه داغونه که راهنماش باید من باشم؟
-این مورد رو تو1خورده شاید بتونی کمک کنی.
کلافه بودم. بزرگ شده بودم!
-میگید چه مسخره بازیه یا نه؟
-آره. قبلش بدونی بهتره.
خبر نابیناییه مادرزادیه پسر کوچولوی دختر عموی کوچیکم که بهم رسید1لحظه انگار تمام اون دوران با تمام هیبتش توی سرم وزید ولی فقط1لحظه. مثل باد چرخی زد و رفت و تموم شد. این فراتر از دردناک بود. 1بچه کوچولو که زندگیش هنوز شروع نشده! 2تا چشم بسته که به روی جهان اطرافش باز نمی شدن. مثل چشم های خودم! 2تا دست که باید جای چشم های بسته زندگی رو می شناختن!
این فرا تر از دردناک بود! حتی برای من که بزرگ شده بودم و تاریک!
1روزی شاید همین اواخر، سر خاک خالهم، بعد از فاتحه، روی خاک هنوز خیس از آب و گلابی که مادرم و خاله کوچیکم تازه پاشیده بودن،، 1آقا که همسر دختر عموی کوچیکم بود با پسرک به نظرم3سالهش توی بغلش، همسرش که دختر عموی کوچیکم بود، دختر عموی کوچیکی که بزرگ شده بود، به امید رسیدن به خوشبختی ازدواج کرده بود، با عشق و شوق همه مادر ها مادر شده بود و حالا شکسته بود از سنگینیه درد، و در کنارش، راننده ای که اومده بود سر خاک خالهم و اون ها رو هم با خودش آورده بود و داشت با برادرم سلام و احوال پرسی می کرد و چه آشنا بود! اون مرد! اون صمیمیت! اون هوای آشنا! … حسن!
خدایا باورم نمی شد! خودش بود! خود حسن! با همون خنده ها و همون صمیمیت دیروز ها و همون سلام و همون سؤال همیشگی و با همون حیرت و همون کنجکاویه معصوم داخل سؤالش.
-منو می شناسی؟ من کی ام؟
و همون خنده که آخر سؤالش رو می خورد!
تردید نداشتم هرچند اون صدا دیگه صدای کودکانه حسن دیروزی نبود!
-بله شناختم! شما حسنی!
و باز همون تشویق شفاف همراه با تأثر معصوم1دل برای چشم های بسته من!
-آفرین! درسته!
حرف ها بین حسن و برادرم طول کشید. حسن تعریف کرد که بزرگ شد و مهندس شد و برگشت روستا و خونه پدربزرگ رو دوباره ساخت به حرمت خاک پدربزرگ. و اون خونه حالا شده بود ویلای تابستونیه طایفه حسن. برادرم و حسن حرف می زدن و حرف می زدن و من بودم و1سؤال که نه می شد بپرسم و نه می شد قورتش بدم.
طول کشید. حرف های ناگفته1عمر! اونهمه حرف! اونهمه خاطره! اونهمه سال!
دیر می شد. به شب می خوردیم. باید بر می گشتیم. لحظه خداحافظی. دست دادن های مردونه برادرم و حسن، بچه های دیروز و مرد های امروز! اظهار خوشحالی ها و امید های دیدار های دوباره. اما نه از جنس صاف دیروزی. از جنس وعده های آدم بزرگ ها. توخالی! دروغی! پوچ!
دم آخر نتونستم خودم رو نگه دارم. درست لحظه ای که دست برادرم بین انگشت هام قلاب شد و حرکت می کردیم سؤال نپرسیدم مثل جریان رودی که سد مقابلش رو بشکنه و آزاد بشه سکوت رو شکست و رها شد.
-حسن، آقا!
حسن خندید. تردیدم در اینکه چی باید صداش کنم رو دید و خندید.
-راحت باش بابا! من و داداشت کلی داداشیم پس تو هم خواهرمی دیگه!
دلم گرم تر شد. فقط1خورده!
-حسن! اون دیوار رو چیکارش کردی؟ همون دیوارمون! همون دیوار خودمون! دوباره ساختیش؟ شنیدم پدربزرگت تا زمانی که زنده بود دیگه نساختش! شنیدیم که می گفت این طرف حیاطش باید باز بمونه و دیگه دیوار رو نساخت از ترس اینکه دوباره روی سر کسی هوار بشه.
حسن هنوز می خندید.
-دیوار رو ساختمش. این دفعه با سنگ و سیمان. توپ تکونش نمیده. ایشالا خودت با داداش و مادر بیا خودت می بینی!
بی اختیار دست برادرم رو فشار می دادم.
-یعنی باز هم میشه رفت زیر سایهش؟
حسن باز هم خندید.
-نه دیگه! من که نمیرم. به کسی هم اجازه نمیدم بره. دفعه آخری که بچه های پسر خالهم رو اونجا گیر انداختم حسابی تنبیهشون کردم به باباشون هم گفتم تا حالشون رو بگیره که دیگه اون طرف ها آفتابی نشن.
حیرت کردم.
-مگه نگفتی محکم ساختیش؟ پس واسه چی؟ …
حسن دیگه نمی خندید. شاید هم می خندید ولی از جنسی متفاوت. از جنسی شبیه خنده های پدربزرگ مرحومش. از جنس تجربه.
-آره حسابی سفت ساختمش. خودم ساختمش. حسابی هم محکمه. ولی زیرش نمیرم. کسی رو هم نمی ذارم که بره زیرش. دیواری که1دفعه روی سرت هوار بشه دیگه اعتبار نداره. اگر1دفعه بریزه دیگه اعتباری بهش نیست. نه به تکیهش، نه به سایهش.
نفهمیدم واسه چی گوشه سینهم تیر کشید!
-ولی گفتی از سنگ و سیمان ساختیش.
حسن نفس عمیقی کشید. این دفعه دیگه تردید نداشتم. جنسش رو می شناختم. جنس این نفس، این آه رو می شناختم. از جنس تجربه!
-سنگ و سیمان اگر هوار بشه روی سرت خیلی سنگین تره. کاهگل اگر هوار بشه زخمی می کنه. ولی سنگ و سیمان اگر روی سرت آوار بشه له می کنه. این هم تنبیه کسیه که عبرت نگیره!
حسن این رو گفت و باز خندید. همون خنده های صاف و صمیمی. حسن خندید ولی من نتونستم بخندم. مادرم صدامون می زد. بعد از سلام و تعارف ها و خداحافظی های معمول از هم جدا شدیم. راه افتادیم طرف خونه.
حس عجیبی داشتم. حسی شبیه درد! دردی عمیق و سنگین. به سنگینیه1کوه سنگ و سیمان! به سیاهیه هیبت1دیوار فرو ریخته که آوار شد و تاریکیه عمیق حاصل از نبودنش رو، حاصل از فرو ریختنش رو و حاصل از آوار شدنش رو برای همیشه به خاطر و خاطرهم یادگاری داد!
دستی دور شونهم حلقه شد و صدایی بسیار آشنا که مخاطبش من بودم!
-چیزی شده عزیز؟
صدای آشنا. صدای برادرم.
خواستم بگم نه! چیزی نشده! چیزی نیست! ولی نگفتم. نتونستم. به جای اینهمه، بغضی بود که بدون صدا ترکید، سیل اشکی بود که بی پروا جاری شد و هقهقی بود که بیخیال دیده شدن ها شکست. جهان انگار از پیش رفتن ایستاد. غروب1لحظه ماتش برد، برگشت پشت سرش و تماشام کرد، و بعد آروم و با همون1نواختیه چند لحظه پیش به طرف شب پیش می رفت و من، بین حلقه دست های برادرم، گریه هام رو توی سینهش رها می کردم و پیراهنش رو خیس می کردم از سیل تبدار اشک هایی که هیچ توضیحی به زبون کلمات برای توجیهشون در هیچ کجای ذهنم نبود!
چون پرستو
مثلِ گل، بر شطِّ خون، روييد و رفت،
قلبِ سختِ شام را بدريد و رفت.
سينه ام همچون كويري خشك بود،
مثلِ باران، بر دلم باريد و رفت.
در دلِ سرد و سياهِ شامگاه،
مثلِ خورشيدِ سحر، تابيد و رفت.
لحظه ها در ياد مدفون مي شدند،
چون صدايي در زمان، پيچيد و رفت.
چون بهاري بي خزان و سبز بود،
مثلِ سروِ بوستان، باليد و رفت.
در فراقِ صبحدم چون شمع سوخت،
شعله در دامانِ شب پاشيد و رفت.
در عزاي خنده و آواز و نور،
مثلِ خاكِ دشتِ شب، تفتيد و رفت.
جانِ ما با چشمِ او پيوند داشت،
رشته ی پيوند را بُبريد و رفت.
يك جهان فرياد در هجرش زديم،
ناله ی عشاق را نشنيد و رفت.
از نگاهِ بلبلان خون مي چكيد،
ديده ی خونبارِ ما را ديد و رفت.
در نَبَردِ سرخِ يارانِ سحر،
شهدِ وصلِ عشق را نوشيد و رفت.
در غروبِ سرد و بي هنگامِ مهر،
جامه اي هم رنگِ خون پوشيد و رفت.
در دلش يك آسمان احساس بود،
يك جهان در ماتمش ناليد و رفت.
پَر گرفت و پرده ی شب را شكافت،
ديده ی مهتاب را بوسيد و رفت.
خاك از بهرِ حضورش تنگ بود،
خانه در عرشِ خدا بُگزيد و رفت.
در ديارِ عاقلان، با حكمِ عقل،
خويش را شاهِ جنون ناميد و رفت.
با دلي زخمين و عزمي استوار،
تا سحر گه، شام را پوييد و رفت.
گفتم اي جان! بر دلِ ما رحم كن،
مهربان بر گريه مان خنديد و رفت.
يك شب از خاكِ زمين پرواز كرد،
چون پرستو زين قفس كوچيد و رفت!