سلااااام به همگی. بچه ها یعنی اصل احوالتون رو به راهه یا رو به راهه؟ مال من بدک نیست شکر خدا داره خیلی خیلی یواشی یواشی میره به طرف بهتر شدن. بله واقعا داره مثبت تر میشه. کند و آهسته ولی محسوس و داره محسوس تر میشه.
این روز ها عاقل تر می زنم. حواسم جمع تره، به اطرافم دقیق تر و هشیار تر توجه می کنم، بیشتر حواسم به مثبت و منفی های خودم و اطرافمه، کمتر گیج میشم، کمتر مجبور میشم داخل تخت بمونم و بین خواب و بیداری هام شنا کنم، کمتر می افتم، بیشتر حرف گوش میدم، البته فقط1خورده بیشتر، روی مثبت های کوچیک و بزرگ اطرافم دقیق تر میشم و بیشتر حواسم بهشونه، واسه آش پزی زمان و توجه بیشتر صرف می کنم و فقط واسه خاطر اینکه حس و حال زمان صرف کردن ندارم طرف خوردنی های ساده و سریع نمیرم، بیشتر می خندم، فواصل از جا در رفتن هام بیشتر شدن، کمتر ناپرهیز میشم، و با تمام این ها هنوز هم خیلی خیلی شدید دلتنگی ها ضربهم می کنن و1دفعه وسط خنده های بلند بدون اعلام قبلی می زنم به هقهق هایی که میرن تا خطرناک بشن ولی معمولا دیگه نمیشن و1قدم مونده به خطر زورم میرسه که متوقفشون کنم. البته معمولا در این توقف ها تنها نیستم و کمک دارم اما همین که موفق میشم بدون درمون حلش کنم خودش1قدم به طرف مثبته. این رو همه اطرافم می دونن و بعضی هاشون میگن و بعضی ها هم نمیگن.
خلاصه این روز ها خیلی آهسته دارم میرم به طرف مثبت ترِ زندگی. کاش1کوچولو سریع تر بشه.
می دونم که نباید در انتظار التیام کامل باشم. دسته کم نه به این زودی. ولی همین اندازه که بشه با شنیدن1اسم و1محتوا درمون لازم نباشم خودش کلی جای شکر داره. بذار این هم بشه1تجربه و بره توی دفتر تجربه های من. عبرت ها معمولا تلخ هستن ولی حسابی چیز یاد میدن. و من ترجیح میدم درد هام هرچه سریع تر برام عبرت بشن و دیگه اینهمه درد نباشن.
بچه ها یادتونه1دفعه گفته بودم دلم بودن می خواد؟ هنوز هم می خواد و دارم سعی می کنم که باشم. البته نه در جهان اینترنتی. اینجا، همینجا توی هوای آشنای اطرافم و در جهان واقعی. اینترنت رو هم حالا بعدا یادم باشه بهش فکر کنم.
نتیجه از تمام این وراجی ها اینکه من خوبم شما ها چه طورید؟
بله من خوبم و این خوب بودن رو به خیلی ها مدیونم. به دوست هام. عادل، علی، نازنین، یکی، بقیه رو نمی دونم رضایت دارن که اسم هاشون رو بگم یا نه پس نمیگم، و نوکیای شیطون و با معرفت که مطمئنم ناراضی نیست اینجا اسمش رو بگم. آره خود خودت نوکیا. بار ها و بار ها شد که از افسرده شدن صدای تو، من بعد از تماس هات مثل بارون گریه کردم چون حس کردم پایان خنده ها و شادی های تو دیگه آخر خطه. آخر خط من و آخر خط تمام شادی های جهان. به نظرم یکی از افرادی که وحشتناک دلش از غیبت خندیدن هام تاریک شده بود تو بودی. اون لحظه های کزایی من هیچی نمی فهمیدم ولی الان ها دارم می فهمم که چه قدر تلاش می کردی، اینجا پشت خطِ تلفنِ من، و همه جا حتی در جا هایی که نباید چیزی از خودم و هیچ چیزم گفته می شد تو تلاش می کردی که1طوری، هر طوری این ویرانی که زیر آوارش گیر کرده بودم رو درستش کنی. تو یکی از افرادی بودی که به نظرم واقعا دلش، اعماق دلش، از ته ته دلش می سوخت واسه پریسایی که من دلم حسابی براش تنگ شده. تو گوش کردی، شنیدی، فهمیدی و باور کردی. باور واقعی. حتی اگر هم باور نکرده بودی باز هم بودی. با وجود تمام نه هایی که من می گفتم، با وجود تمام راه هایی که به بنبست ختم می شدن، هر لحظه از اون کابوس های بیداری چشم باز می کردم خودت یا1نشونه ای ازت بالای سرم بود که بهم یادآور می شد که هنوز داخل اون هوای آشنای بیگانه1دل باهامه. 1ذهن پریسای دیروزی رو یادشه. 1گوش بازه که بشنودم. 1بینش آماده هست که باورم کنه و1نفر هست که هنوز امیدواره و منتظره و می خواد که دوباره بلند شم و داره با هر وسیله که از دستش بر میاد هر کاری که در توانش هست می کنه تا خنده های این جهان1پای ثابتشون رو از دست ندن و سفیدی ها دوباره برگردن و من واسه همیشه تاریک نباشم.
بقیه دوست های اطرافم اینجا بودن. همینجا در جهان واقعی درست کنارم. خیلی سعی می کردن و هنوز هم سعی می کنن ولی اون ها در جهان واقعی هستن. من رو می بینن. اشک هام رو لمس می کنن. هقهق هام رو می شنون. باهام هستن. از نزدیک و نزدیک دارن می بیننم. دارن می شنونم. دارن می فهمنم و با توجه به دیده هاشون درک می کنن که1کسی در این وضعیت نمی تونه بخواد افرادی که در این لحظه حتی از حالش آگاه نیستن رو فریب بده. اون ها می دیدن و می بینن که این درد واقعا درده. می بینن و کمک می کنن. ولی تو نبودی. اینجا کنارم نبودی. در جهان واقعی دیده های دوست های اطرافم رو ندیدی اما باز هم بودی هنوز هم هستی. با تمام دلت کمک می کردی و با تمام دلت بودی حتی زمان هایی که من اونهمه تند و اونهمه خشن می گفتم نمی خوام که باشی نمی خوام که باشید نمی خوام. نوکیا نمی دونم تا کی می تونی تحمل کنی و متقاعد نشی که من، … ولی امیدوارم که هرگز این طوری نشه. امیدوارم هرگز نظرت عوض نشه و امیدوارم هرگز تردید نکنی به راستیه تمام گفتاری که بار ها و بار ها پشت خط برات ضجهشون می زدم و تو می شنیدی و می شنیدی و باز هم می شنیدی.
ازت ممنونم نوکیا. ازت ممنونم که تاریکی هام رو تحمل کردی و ناخواهم رو ندید گرفتی و هنوز هستی. خوشحالم که اینجایی نوکیا.
این رو به یکی2تا دوست عزیز اینترنتیه دیگه هم باید بگم ولی مطمئن نیستم رضایت داشته باشن. نگرانم که با گفتن اسم هاشون اذیتشون کنم پس نمیگم. یعنی زیاد و واضح نمیگم ولی نمیشه اصلا نگم.
همراه مهربونم! بهت هرگز شبیه نوکیا نگفتم نمی خوام باشی ولی چندان مثبت هم تا نکردم. از شمارشم در رفته چندین دفعه پشت خط، توی واتساپ، شب و روز، باهام حرف می زدی و حرف می زدی و حرف می زدی و من فقط می باریدم. اون شب افتضاح رو یادمه که اون ساعت از شب بیخیالِ خستگی های روزت اونهمه سریع و اون مدلی واسه خاطرم رفتی بیرون واسه لپتابت. یادمه که هرچی کردی اوضاعم آروم بشه نشد که نشد. یادمه که خیالت نبود چه قدر خسته بودی. یادمه که تا خود صبح همراهم بیدار موندی. من باریدم و تو حرف زدی. من باریدم و تو بودی. من باریدم و تو سکوت کردی. من باریدم و تو باز حرف زدی و باز حرف زدی. من تمام شب رو پرپر می زدم و تو همچنان بودی. تمام طول اون کابوس رو در امتداد اون شب تو همراهم بودی! تا خود صبح.
صبح که شد، من دیگه نمی باریدم. تو خسته و خسته بودی ولی خندیدی. اون قدر حرف زدی، اون قدر دلداری دادی، اون قدر خندیدی، اون قدر بودی تا اون شب وحشتناک گذشت و صبح شد. تا مطمئن نشدی که به دردسر نمی افتم حاضر نشدی تماس رو قطعش کنی. زمانی که از خستگی از نفس افتادم رفتی چون دیگه می دونستی نای دردسر درست کردن ندارم.
ما هرگز هم رو ندیدیم و تو همچنان شبیه1دوست جهان واقعی همراهم بودی و هنوز هم هستی. ازت ممنونم. خیلی زیاد ازت ممنونم. تو و نوکیا و خیلی های دیگه اصلا نمی دونید چه قدر خودتون و همراهی هاتون برام با ارزشه. جز دعای خیر و جز ممنون چیزی ازم بر نمیاد در جبران اینهمه معرفت هاتون. و البته1چیز دیگه هم ازم بر میاد. اینکه واسه خاطر شما ها هم شده سعی کنم. خیلی زیاد سعی کنم تا خیلی سریع تر دوباره خودم باشم. پریسای دیروزی. شلوغ مسخره غیر قابل تحملی که از بس خنده هاش بلند و شلوغی هاش زیاد بود داخل بحث های جدی نمی شد تحملش کرد.
این روز ها در جهان واقعی1خورده به اون زمان هام شبیه تر شدم. قابل توجه نوکیا. شیطونی می کنم. البته فقط گاهی و بعدش زودی خسته میشم و اگر داخل شیطونی هام یا شلوغی های اطرافم چیز آشنایی باشه1دفعه می زنم به باریدن ها. ولی نسبت به گذشته بهترم خیلی بهتر. دیگه حواسم هست گیجی ها کی میرن که شروع بشن و می دونم که باید کنترلشون کنم. یعنی خودم رو کنترل کنم که به اونجا نرسه. البته باز هم می رسه و باز هم پیش میاد ولی دفعاتش داره کمتر و کمتر میشه.
هنوز ضعیفم. هنوز دوست های جهان واقعیم به شدت از عواملی که می شکندم عقب نگهم می دارن. هنوز تمام سعیشون رو می کنن که بین من و هر چیزی که بارونی و گیجم می کنه فاصله بندازن. هنوز از اصرار های عادل و علی و نازنین عصبانی میشم و به این بنده های خدا چنان می پرم که بعدش خودم هم باورم نمیشه و از شدت پشیمونی به خودم می پیچم و این طفلک ها صبورانه تحملم می کنن. هنوز این ها پای دیوونگی هام ایستادن. ممنونم عادل! ممنونم علی! ممنونم نازنین! به خدا هر3تایی تون رو خیلی زیاد خیلی زیاد دوست دارم! این قدر که خدا می دونه. ممنونم که اینهمه صبورید. ممنونم که هستید. ممنونم که هستید!
هنوز من دردم میاد. هنوز تاریک می نویسم. هنوز وسط نوشتن هام مثل سیل می بارم. ولی حالا دیگه می دونم که باید تمومش کنم. به خاطر دوست های جهان واقعیم، به خاطر خونوادم و به خاطر شما ها. به خاطر تو نوکیا. و به خاطر تو همراه مهربونم که سکوت شب هات رو به باریدن های بی انتهای من می فروختی. و بلاخره به خاطر خودم. به خاطر پریسا. پریسایی که هنوز زنده هست فقط زیر1آوار تاریک خوابش برده و داخل این جهان بی در و پیکر چند تایی نفر هستن که هنوز می خوانش. دلشون واسه شلوغ کردن هاش تنگ میشه و از اینکه دیگه شبیه گذشته هاش پر سر و صدا نیست و به جای خنده هاش همیشه بارونیه دلتنگ و دلواپسن.
نمی دونم تا کی دلتنگ میشم. نمی دونم تا کی تاریک می نویسم. نمی دونم تا کی با شنیدن اسم ها و خبر های آشنا صورتم خیس میشه. ولی می دونم که با گذشت زمان و تلاش های بقیه و خودم، بعد از اون بارون ها کم کم می تونم بلند تر و بلند تر بخندم. کاش زمانی برسه که دیگه خیالم نباشه. زمانی که بتونم واقعا، نه دروغی، بگم بیخیالش من دیگه خیالم نیست. کاش زمانی برسه که بعد از گفتن بیخیالش، 1دفعه نترکم و روی هیچ شونه ای مثل بارون نبارم! نمی دونم اون زمان کی میادش و اصلا میادش یا نه. ولی مطمئنم که حالا خنده هام نسبت به دیشب هام واقعی تر هستن و امیدوارم که واقعی تر و طولانی تر هم بشن.
دلم خواست این ها رو بگم اومدم گفتم. حالا میرم1خستگی کوچولو در کنم و عصری با رفیق هام بزنم بیرون. می خوام امشب رکورد این3ماه اخیر رو توی مسخره بازی بزنم و بعد از مدت ها دوباره خودم شلوغ اعصاب خورد کن اولی جمعشون باشم. میرم مقامم رو دوباره پس بگیرم. خدا رو چه دیدی شاید1زمانی داخل اینترنت هم دوباره1جایی رو شبیه دیروز هام ترکوندم. خدا می دونه. فعلا امروز و امشب رو عشقه.
بچه ها! عادل! علی! نازنین! نوکیا! همراه مهربون! یکی! بقیه هایی که اسم هاتون رو اینجا نمی برم! دیگه نمی دونم کیه که اسمش جا مونده باشه هر کسی بود خودش بیاد بگه! دوستتون دارم خیلی زیاد. خیلی زیاد!
شادی هاتون پر دوام، ایامتون همیشه به کام.
با جوهرِ خون
به قدمگاهِ عدم محو درآویخته ام،
ز خود از تلخیِ این فاجعه بگریخته ام.
من از این قافیه تا حشر به تنگ آمده ام،
دل از این قصه ی توفان زده بگسیخته ام!.
برو اِی رهروِ تاریک! سفر خوش بادت!،
منِگَر خاکِ قفا را که فرو ریخته ام!.
به تماشاگهِ ویرانیِ خود خاک شدم،
به تمنای سرابی به شب آمیخته ام.
تبِ توفانزده خاکسترم از خاک زدود،
سوختم زین تب و از خویش بر انگیخته ام.
به نظرگاهِ سحر شام شدم هیچ شدم!
به شبانگاهِ بلا شب زده پر ریخته ام.
کاش گِل بود دل این بار و همی برد ز یاد،
خاکِ ماتم که در این راه به سر ریخته ام!.
قصه آخر شد و شب هاست که بر مدفنِ مِهر،
جایِ اشک از نگهم خونِ جگر ریخته ام.
به بهارانِ زمستان زده تبدار شدم،
به سر انجامِ خود از دیده گهر ریخته ام.
وای بر من که به کابوس نظر باخته ام!،
شاخ و بُن بر دلِ تاریکِ تبر ریخته ام!.
وای بر صبحِ سپیدم که سیه پایان بود!،
وای بر من که به جان شرحِ شرر ریخته ام!.
آخر این شعله ز خاکسترِ ما پاک نشد،
وای بر من که دل از دیده ی تر ریخته ام!
می نگارم تبِ این حادثه با جوهرِ خون،
به قدمگاهِ عدم محو در آویخته ام!………
………..
سلام به همگی. عیدتون مبارک. این دفعه دیگه احتمال در کار نیست امروز واقعا عیده. آخ جون.
دیشب گفتم شرح دزدی رفتن هام رو نوشته بودم ولی نگهش داشتم واسه خودم. امروز صبح زد به سرم بلند شدم کاملش کردم و الان مرض دارم که بزنمش اینجا. خدا در جهان باقی به آرامش برسوندم اینجا که عقل نداشتم کاش اونجا اوضاعم بهتر باشه!
عیدی که میشه همه جا آجیل شیرینیه عید هستش می خواد عیدش1روزه باشه می خواد13روزه باشه خلاصه عید عیده شیرینی آجیلش هم معمولا پا بر جاست. من هم که عجیب هوس هوای عید و خوراکی های عید و خلاصه حس و حال عید کرده بودم و از طرفی این2شبی که گذشت1خورده همچین بفهمی نفهمی و اگر به کسی نگید و دور از گوش های یکی و چند تای دیگه و خلاصه یواشکیییی… گفتم بلند شم بعد از مدت ها1گشتی بزنم1مشت آجیل بدزدم شب عیدی بهم خوش بگذره این بود که پا شدم راه افتادم برم دزدی.
وایی چشمتون فقط روز های قشنگ ببینه و بس! خونه اولی رو که هنوز سفره عیدشون پهن نبود حالم گرفته شد ولی به خیر گذشت1چرخی زدم جای شیرینی آجیل هاشون رو پیدا کردم اما هرچی کردم در کمده باز نشد که نشد که نشد که نشد که نشد که نشد که نشد که آآآخخخ سرم! بابا بطری خالی پرت نکن دیگه چه هدف گیریه بیستی هم داره لاکردار! شکلک دستم روی سرم و شکلک تمارض.
ولش کن لو رفتم نمیشه از ضارب دیه بگیرم بیخیال.
داشتم می گفتم. در کمده بسته بود پریسا دیوونه خسته بود گفتم حالا میرم بعدا باز دوباره میام دزدی. خلاصه از همون دیواره که رفته بودم بالا دوباره رفتم بالا زدم بیرون.
رفتم سراغ خونه دومی. این رو کلید داشتم ولی کلیده نبودش و هرچی بیشتر گشتم کمتر پیدا کردم. گفتم بیخیال اصلا مزه ای که در ورود دزدانه هست در هیچ ورودی نیست جهنم و کلید اینجا هم در بی در.
اینجا که اصلا کسی نبودش. با فراق بال و آرامش خیااال از پنجره باز پریدم داخل.
یا خودِ خدا اینجا چه ساکته! پس کو نفراتش؟ نفس اینجا نیست آجیل عید پیش کش دارم می ترسم واسه چی این مدلیه اینجا؟ ای بابا صاحب خونه کوشی خودت نیستی بیخیال کو بساط عیدت ناسلامتی اومدم دزدی که! نه خیر اینجا هم خبری نیست ولی آخ آخ آآآخخخ واااییی خوردم زمین این چی بود اینجا یعنی که چی واسه حضرات دزد طله موش کار میذارید اینجا خوب این رو خاموشش می کردید حالا خوب شد من از دیوار اومدم اگر کلید می زدم از در وارد می شدم که این طله موشه کنتور می نداختم بیچاره می شدم باید می رفتم دستگیر که! واییی خدااا خوب شد کلیدم رو خونه خودم جا گذاشته بودم1لحظه به سرم زده بود بیخیال برم بزنم از در وارد بشم این تله دزده رو یادم رفته بود صداش در می اومد جاااار می زد که بیایید گرفتمش! خوب شد به خیر گذشت ها!
خلاصه از گیر جناب تله موش یعنی تله دزد محترم به هر زبون خوش و ناخوشی که بود در رفتم و با پرونده ای سبک تر ز پر کاه چون گیر نرفته بودم ولی جیبی خالی از آجیل عیدی از دومی هم زدم بیرون. خوب تا اینجاش که چیزی گیرم نیومد بریم ببینیم خونه سومی اوضاعش چه جوری هاست!
اینجا بود که وجدان همیشه در چرتم دیگه صداش در اومد که پریسا خجالت بکش تو روز روزش اینجا نمی رفتی هنوز هم نمیری الان چه جوری روت میشه بری سر بساطش؟ بیا از خیر این1دونه دیوار بگذر بپر بالای دیوار بعدی اینجا اولا چیزی نیستش دوما اگر هم باشه به درد تو نمی خوره سوما اون2تا جای قبلی که گاهی سرکی می زدی1دونه کلیدکی هم از یکی از2تا در داشتی یواشکی رفتی اینجا رو بیخیال شو معرفت نیست بابا نرو! ولی آنچه به روی تماااام این فریاد ها بسته بود گوش من بود که نمی شنید.
القصه! دیواره صاف ولی کوتاه بود از اون دیوار هایی که هر کسی می تونست ازش بره بالا و اتفاقا خودم هم چند دفعه ای یواشی و محکمی ازش رفته بودم بالا چون صاحب خونه بهم سنگ پرونده بود و دلم تلافی می خواست و رفته بودم شیشه ای بشکنم دیواری خط بندازم خوابی پریشون کنم و و و و و و و و و اوخ دوباره بطری اومد شکلک جاخالی!
این دفعه بهم نخوردش! آخ جون!
خلاصه با مدد از جوهر بسیار ناخالصم و جناب ابلیس به وجدان بیچاره و بی دفاعم چیره شدیم و3تایی یعنی من و جوهر ناخالصم و جناب ابلیس3نفری5-6میخش کردیم و داروی خواب آور به خوردش دادیم که خوابش ببره و حرف اضافی موقوف! طفلکی چه دست و پایی هم می زد ولی خوب دیگه قاعده میگه برد همیشه با تعداد بیشتر و دست های قوی تر و باز بگم برد با کیه یا بسه؟ خوب چماق ها پایین بابا نمیگم. خلاصه وجدانه رو چیز خوردش کردیم که خفه شه و کار دستم نده و بیچاره افتاد مُرد. شکلک دلم سوخت واسه پرپر زدن هاش بین دست و بال ما3تا! شکلک ادای پاک کردن اشک. شکلک بالا کشیدن بینی و ول کن گریهم نمیادش بیخیال.
کجا بودیم؟ آهان دیوار کوتاهه. اینجا نه درش در بود نه من کلید داشتم. پنجره باز هم نداشت پس رفتیم که بچسبیم لبه کوتاه همون دیوار رو!
عجب! خیال می کردم این سیم هاش خاردارن این ها که ماکت بودن که! بابا خراب شدش الان طرف بیاد بگه کی کرده من چه دسته گلی به سرم بزنم به ترکیب خاکیم بیادش خدایا؟! ول کن بیخیال دزد رو تا نگرفتنش پادشاهه آجیل عید رو عشقه. وایی اینجا رو! باز هم معرفت این! آجیله همچین آجیل عیدی هم اگر نباشه بلاخره1چیزکی هست دیگه! خدا خیرش بده فکرش رو نمی کردم اینجا چیزی پیدا کنم آخجون!
جیب ها رو پر کردم و تا دلم خواست هم خوردم بیخیال رضایت صاحبش و داخل جفت مشت هام هم حسابی باد کرد چون مطمئن نبودم جای دیگه چیزی گیرم بیادش یا نه. بعدش هم یواااااااش1تشکر یواشکی رو به هیچ داخل دلم به محضر صاحب خونه فرستادم که چون یواشکی بود و طرف هم به هیچ کجای گوشه های تصورش نمیادش که من برم خونهش دزدی اصلا نشنید و تشکرم تلف شد که این هم بیخیال.
با جیب ها و مشت های پر از اینجا هم زدم بیرون و جدی به روان صاحب زنده خونه دعا فرستادم که این وسط خودش و خونهش جوابم نکردن هرچند نمی دونست که خیرش داره می رسه به من و اگر می دونست پدرم رو می کشید جلوی چشم هام چون اگر بهش نگید حالا خواستید هم بگید دیگه من هیچی خیالم نیست دروغ میگم خیالم هست خلاصه این بنده خدا اصلا ازم خوشش نمیااااد خخخ!
این هم از سومیش! حالا بعدی! اوخ اوخ اوخ از این بعدی!
1دلم می گفت از خیر اینجا بگذر گیر بی افتی سر و کارت با خود خداست ول کن بیخیالش، اون یکی دلم می گفت بزن بریم هم دزدیه هم تماشا آخ تماشا مگه نمی خوایی تماشا ببین کسی نمی فهمه میری1کوچولو1تماشایی می کنی میایی دیگه ببین بپر چیزی نمیشه تمام دکورش رو عوض کردن صاحب خونه هم معلوم نیست هست یا نیست اینجا بزرگه شلوغه همه سرشون توی برو بیا های خودشونه کسی به کسی نیست تو هم شناس نیستی به جایی بر نمی خوره1تماشا نمی کشنت که بپر بابا عه چی شد؟ واسه چی همه جا رو این مدلی می بینم واسه چی همه چیز رویایی شد واسه چی همه چیز انگار از پشت پرده پیداست واسه چی؟ …
من واسه چی این مدلی شدم؟ این دیوار ها که دیوار نیستش برجه به نظرم زیادی کاشی هاش توی چشم زدن واسه چشم های داغونم مثبت نیست طولانی که تماشاش می کنم حسابی چشم هام پرده بارونی می کشن روی تمام صورتم. نتیجه: به برج ها و دیوار های خیلی سفید طولانی خیره نشیم.
بگذریم.
بحث شیرینِ دزدی! آخ جون!.
اوه اوه از این قلعه سنگبارو چه مدلی برم بالا؟ خدایا از بالای دیوارش بی افتم پایین پودر میشم که!
-احمق جان تو کلید داری خوب از در برو!
-جناب منطق نا آگاه مثل اینکه تو هم دلت خواب آور می خواد ها! ناسلامتی دارم میرم دزدی آخه کدوم دزدی از در میره؟
-خواب آور بخوره توی اون سرت آخه کی میره جایی دزدی که کلیدش رو داره؟
-خفه بابا تو اصلا چی میگی اون زمانی که من از سرما و تاریکی داشتم قبض روح می شدم کدوم گوری بودی نیومدی1حرف حساب بزنی؟
-تو مگه حرف حساب هم سرت می شد؟ خوب مگه مجبور بودی بیرون بمونی شبیه اون4پای با وفای دوست داشتنی بلرزی؟ اینهمه جا در ها هم که به روت باز بودن اینهمه بنده های خدا هم بهت گفتن بیرون نمون تاریکه سرده بیا داخل جا واسه تو هست کلی هم خوشحال میشیم بابا برات دلواپسیم اون بیرون داری میمیری خودت نرفتی! چه قدر گفتم عاقل شو این دل بی مغز رو خوام و خوابش کن از1دونه از این در ها داخل شو اجازه بده رو به راهت کنن حالت جا بیاد گوش نکردی به من چه؟ تازه اومدن جنازهت رو بردن داخل به دادت برسن کلید هم دادن بهت تو دیوونه وحشی به هیچ صراطی مستقیم نشدی آخرش هم زد به سرت نصفه شبی زدی در رفتی هرچی هم من گفتم گوش های نکبتت اصلا نشنید تقصیر من چیه؟
-ببین من از اون در ها نرفتم داخل تو هم خفه شو! فقط، خفه، شو! با اون راه حل های آنتیکش!
-خوب پس چی می گفتم تو حرف سرت نمیشه تقصیر من نیستش که!
-نه مثل اینکه لازمه دست به کار بشیم من و جوهر ناخالصم و جناب ابلیس.
-نه نه خوب باشه اصلا به جهنم هر غلطی دلت می خواد کن کلید هم بی کلید از این دیوار بلنده برو بالا ببیننت بزنن پرتت کنن پایین بمیری من از دستت خلاص بشم.
-کور خوندی فوتینا حالا خفه تا کار دستت و دست خودم ندادم!.
دیواره هم صاف بود و هم بلند و هم، … خدایا میگم صرف نظر کنم از این یکی خطرناکه1بلایی سرم میاد شب عیدی گناه دارم! بیخیال اومدم دیگه! اوخ از این بالا همه جا چه کوچیکه! واااییی مامااااان سر1مشت آجیل ببین کجا گیر کردم الان چه جوری برم پایین اینجا سیم خاردار هاش تقلبی نیستن داغون شدم خداجونم1کمکی کن دیگه! آخ سوختم دیگه نمیشه نگهش دارم الان مییییییی افتممممممم شکلک سقووووووووووط واااااااااییییییییی خدااااااا اومدم توی بغل خودت!
آخ واخ مثل اینکه هنوز زنده باشم! آره مثل اینکه! زندم. 1زنده کاااملا خاکی و کااااملا داغون! آیی همه جام درد می کنه چه خاکی هم شدم! بیخیال بزنیم به جاده یعنی به اطراف ببینیم چی گیرمون میادش! آجیل و شیرینی اینجا هست یا نیست. آخجون مثل اینکه1چیز هایی هست ولی، اوه! ولی، اوه! ولی، اووووهههه! این چه عجیبه! واییی آجیل نخورده چه شیر به شیری داره میشه اینجا! بابا اینکه من دارم می بینم خیلی زیاده به همه می رسه حتی به منه دزد هم می رسه نکنه دعوا کنید! ای بابا من نباید صدام در بیادش که می فهمن دزد اومده میان به حسابم می رسن که! نه بابا جدی مثل اینکه اوضاع خیته. داره خیتی تر هم میشه. بابا نخواستم بذار برم بیرون جونم رو در ببرم حالا چه جوری بزنم بیرون؟ این دیواره این طرفش مثل شیشه صافه نمیشه برم بالا کلیده هم که همراهم نیستش اگر هم بود الان قفله حتما عوض شده نتیجه اینکه من رسما گیر کردم و رسما بیچاره شدم. خوب از قدیم گفتن لحظه رو دریاب و مثبت هاش رو بهره بگیر. حالا که گیر کردم بذار تماشا کنم و آخ چه تماشایی!
این بچه شیطون توپ انداز رو می شناسمش. خودش و توپ انداختن هاش رو یادم نمیره همیشه توپ اندازی هاش1شری درست می کردن و حرص می دادن و باز دفعه های بعدی تکرار می شد و تکرار می کرد خخخ! چه حرصی می خوردم1زمانی از دستش! یادش به خیر! بقیه رو هم می شناسمشون. وایی از دست این طرفیه همیشه می خندیدم چه خوش می گذشت! اون طرفیه رو همیشه حرصش می دادم چه خوش می گذشت! خاک بر سرم به خدا نمی خواستم حرصش بدم ولی چه اذیتی می شد طفلکی از دستم اصلا1دقیقه خودم رو جاش نمی ذاشتم بلکه بفهمم خسته میشه! یادش به خیر! از اون سمت چپیه اصلا دل خوشی نداشتم اون هم همین طور هر زمان به پست هم می خوردیم1گروهان لازم بود از هم جدامون کنن دعوامون نشه! خخخ بیچاره ها چه استرسی می دادیم بهشون ما2تا! این هم که حسابی شناسه وایی همونجا بمون نزدیک تر بشی من لو میرم برو عقب عقب آفرین برو عقب! چه آشنان و چه ناشناسن همه اینجا ها! ای بابا بچه شیطون داری چیکار می کنی نرو اون وسط! بابا میگم نرو دیگه! اوخ ببین چیکار کردی واااییی الان دعوا میشه بیا نگفتم دعوا شد حالا چی خوب بشینید مثل بچه مثبت ها تخمه بشکنید دیگه واسه چی این طوری کردید آخه؟ اوخ بچه حقت بود عجب پس گردنی مشتیی خوردی خوب بهت نگفتم نکن؟ این هم یکی دیگه که باعث شد یادت بره کجایی. نه خیر از رو هم که نمیری باز داره توپ میندازه وسط معرکه! اوخ شلوغ شد واااییی کی به کیه خداجونم عجب صحنه ای!
بچه ها از شدت خنده مشت مشت اشک بود که از چشم هام می ریخت پایین. نمی فهمیدم چه دردم بود که خنده هام قطع نمی شد. داشت نفسم می گرفت و اشک هام می چکیدن روی کیبوردم مثل همیشه. مثل همیشه! و قهقهه هام مثل استارت های ماشین های خراب قطع و وصل می شدن و داشتن خفهم می کردن. مثل همیشه. مثل همیشه!
مثل هقهق. هقهق! هقهق هایی که وقتی شروع میشن انگار تا آخر آخر نفس هام پیش میرن و تمومی ندارن!
یا خودِ خدا صاحبش اومدش! چه آشناست. خود خودشه ای خدا عجب شانس مزخرفی دارم من! اینهمه مدت می گفتن این رفته سفر به ناکجا الان درست همین الان که من اینجا ول معطلم باید بر می گشت خونهش! تازه میگه شب هم می خواد بمونه! وایی خدا1مدلی من در برم دیده نشم دیگه به جای دیوار از بوم میرم دزدی ماسک هم می زنم قول میدم. صاحب خونه هم که موندگار شدش! اوخ نبیندم! خوب ببینه چی میشه مگه! نه بیخیال دزده و حضورک یواشکیش چیچی رو ببینه! اون که ندید بذار من ببینمش. بذار من ببینمشون. بذار برسم به تماشا های خودم! آخ چه تماشایی!
ای واااییی سر آجیل عیدی شلوغ شده اینجااااا1بچه بازیگوش درست رو به روی من اوضاع رو چنان خوشگل ریخته به هم که خود صاحب خونه رو کشید اینجاااا خدا بگم چیکارت کنه بچه ببین چه ها کردیییی! خدایا من خفه میشم میشه1کاری کنی نخندم؟ نمیشه؟ پس بیخیال خنده رو عشقه.
همون گوشه که مخفی شده بودم ولو شدم و اینقدر خندیدم اینقدر خندیدم که جونم رسید به حلقم بچه ها به خدا وحشتناک بودش معلوم نشد سر چیچی چند متریه رو به روی من نمی دونم اسمش چی بود در جریان بود و تا جایی که من سرم شد تمامش تقصیر این بچه شیطون و توپ معروفش بود که باز بی موقع و بی جا انداختش وسط معرکه و ول کن هم نبودش و حسابی اوضاع رو کیشمیشی کرد و من هم بدون اینکه روی خودم کنترل داشته باشم از اعماق وجودم می خندیدم. لذت نمی بردم از دیده هام. فقط می خندیدم چون1جور هایی خنده دار بود. نادرست بود ولی خنده دار بود. خوب چیکار کنم خندم گرفته بود از این نادرستی که تأیید نمی کردم ولی نمی شد بهش نخندم. جالب بود به من چه!
این طوری نمی شد باید می زدم بیرون! هر کسی رو می شد بچرخونم سر صاحب خونه از این کلاه ها نمی رفت اگر دقیق می شد صد درصد می فهمید1کسی داخل حریمشه که نباید باشه. خدایا غلطی اشتباه کردم بی محافظت اومدم این1دفعه رو نجاتم بده!
گفتم تا صاحب خونه مشغول رفع و رجوع بلوای آجیله و حواسش نیست1دفعه بلند شم بپرم در برم ولی نمی شد. اولا تا می رفتم جم بخورم طرف نگاه ذره بینیش رو می چرخوند هر طرف و اوضاع خطری می شد دوما صحنه ها رو نمی شد از دست بدم.
میگم من که یا گیر میرم یا گیر نمیرم بذار بمونم دیگه!
همونجا موندم، کلی خندیدم، خنده های شدید و خیس، بعدش هم رفتم یواشی واسه خودم گشت زدم، تماشا کردم، البته نه خیلی زیاد ولی بعد از مدت ها همین هم خیلی بودش، شب هم یواشکی رفتم از مهمونیه صاحب خونه تا جا داشتم خوردنی کش رفتم و چنان خوردم که هنوز دلم درد می کنه. حدود های نصفه شب بود که پریدم رفتم بالای انباری کوتاهه که هنوز سر پا بود و از معدود چیز های قدیمیه اون مکان بود که به دلیل تعمیرات خراب و عوضش نکرده بودن و همونجا موندم تا چراغ ها خاموش بشن. آجر به آجر انباریه رو می شناختم. خودم خودِ لعنتیم بار ها و بار ها بعد از دردسر هایی که از سر شیطنت درست می کردم در می رفتم این بالا تا گیر نی افتم و خیلی زمان ها هم واسه اینکه از بالا1مرضی بریزم، آبی سر1دسته شلوغ و بیخیال بپاشم یا کسی رو بترسونم و بندازمش داخل حوض یا1شلوغی عجیب غریبی در بیارم می اومدم این بالا جا می گرفتم و چه قدر شیطون بودم من اینجا! نمی فهمم ماه که هست پس چه بارونی میادش! واسه چی من اینهمه همه جا رو خیس می بینم؟ وایی چه شدید هم هست؟ خدایا! خدایا1مدلی1کاری کن این بارونه بند بیادش الان من همینجا میمیرم که! عاقبت آخرین چراغ هم خاموش شد. یادمه اون دیروز ها هیچ زمانی تمام چراغ های اینجا کامل خاموش نمی شدن. حالا ظاهرا این هم رفته روی باقیه عوض شده ها! خوب به نفع من که اینجا گیر کردم الان دیگه صاحب خونه نمی بیندم. این بیداره خدا رو شکر چراغه روشن نیست وگرنه…! بیخیال فرار رو عشقه!خودم رو کشیدم بالا، تکیه زدم به دیواره عقبیه سقف انباریه، 1بوس کوچولو به پناه گاه آشنام یادگاری دادم و از اونجا هم1دسته سیم خواردار رو بیخیال دردش چسبیدم آویزون شدم بهش و با چند تا حرکت ناموفق که اگر کسی می دید رسواییه محض بود از بالای دیوار بغل انباری شوت شدم بیرون. از ترس و از درد و از همه چیز2دقیقه ای بی هوش ولو شدم زمین و بعدش پا شدم با حد اکثر سرعتی که ازم بر می اومد فرااااار کردم اومدم اینجا پناه گرفتم و تا اطلاع ثانوی هم نه خیال دزدی رفتن دارم نه توانش رو. ولی خودمونیم! خیال می کردم این سقوط هام خیلی بیشتر داغونم کنن. دیشب فقط1خورده احساسِ… بیخیال واقعا حالم به اون شدت که خیال می کردم ترسناک نشد. بچه ها! یعنی این خوبه؟ من دارم درست میشم آیا؟ وایی خدا می دونه این رو چه قدر می خوام! کاش بشه!
گفتم حالم کمتر از حد انتظار منفی شد ولی بیشتر از اونی هم منفی شد که باید بشه. خیلی بیشتر. نتیجه اینکه فعلا هنوز جنبه دزدی مزدی ندارم. پس بیخیالش تا بعد.
این هم از شرح حال پریشانیه من در شب عید. امیدوارم نخونده باشیدش و گذاشته باشیدش واسه خودم. هرچی هم فحش دادی خودتی. من دیگه برم دیشب حسابی خسته شدم الان باید جبران کنم شما ها حالش رو ببرید من رفتم رفع خستگی.
ایام تا همیشه به کامتون.
بچه ها سلاااام حالتون چه طوره! میگم که احتمالا فردا عیده آخجون من عید دوست دارم از هر مدل و هر مارکی می خواد باشه این هم که2سره عیده هم آخر ماه مبارک و شروع1ماه جدیده و عید مذهبیه هم1عالمه تعطیلات پشت سر هم خورده بازار برو بیا و گردش و شلوغ کاری داغه هم کلا عیده من عاشق عیدم دیگه ای بابا!
میگم1چیزی بگم به کسی نمیگید؟ نگید ها! نگید ها! بچه هااا نگید هااا!
بذار بگم بابا بیخیال چی می خواد بشه مگه؟ آدم باید دلش بزرگ باشه نترسه از عواقب اعترافات چنین و چنانش که به اسمش رو نبر ختم میشن خخخ!
بچه ها! من امروز رفته بودم آجیل دزدی! شکلک حالت های مخصوص بعد از اعتراف.
خوب چیه دلم حس و هوای عیدی خواسته بود خودم1کمی نداشتم گفتم کسی که حواسش به من نیستش که وسط اینهمه شلوغی پلوغی این پریسای بسیااار عاقل و بی سر و صدا اصلا به نگاه نمیادش که بذار چند تا دونه تخمه خالی بی مغز هم گیر من بیادش این بود که عصری بلند شدم رفتم از در که نمی شد از دیوار های3-4تا خونه بغلی ها رفتم بالا آجیل بدزدم در برم.
از خدا که پنهون نیستش از شما چه پنهون1شرح کامل و بسیار بی سر و ته هم از ریز جریانات دزدیم نوشتم خواستم بزنم اینجا ولی منصرف شدم اما از اونجایی که دلم نیومد پاکش کنم ثبتش کردم و واسه خودم نگهش داشتم که بعدا بخونمش و نمی دونم چی بشه همین طوری بی خودی.
بیخیال. بچه ها من امروز در فاصله شاید کمتر از1دقیقه به شدت گریه کردم و به شدت خندیدم. راستش یکی2شبی بود که یواشکی و دور از چشم و گوش های یکی و بقیه دوست هام حالم1خورده منفی شده بود و باز هم یواشکی چیز بودم یعنی ناپرهیز بودم یعنی، … ای بابا بیخیال دیگه!
امروز از بس دلم نق می زد حالم رو حسابی گرفت. رفتم ولو شدم روی تخت و خوابم برد و هرچی دلم نق و نوقش رو می زد رو توی خواب دیدم که ای کاش نمی دیدم. بیدار که شدم دیگه حال و جون واسهم نمونده بود.
خوب اینجا هاش رو بیخیال داشتم می گفتم که گریه خنده هام رفتن توی هم!
اولش یکه خوردم، بعدش چنان شدید گریه کردم بعدش هم چنان شدید خندیدم که جدی داشتم خفه می شدم. به فاصله شاید1دقیقه شاید هم کمی کمتر یا بیشتر، اول گریه بودش، بعدش1دفعه حیرت بودش، بعدش هم1دفعه مثل بمب آماده انفجار ترکیدم از خنده. هرچی هم دقیق تر می شدم خنده هام بیشتر می شد. حس مسخره ای داشتم. هر چند می دونستم کسی نمی بیندم ولی حس می کردم این خندیدنم درست نیستش چون1جور هایی به1چیز نادرست داشتم می خندیدم و به نظرم این خندیدنم شبیه1مدل خیانت خفیف از مدل بی حرمتی یا1همچین چیز هایی بود و خلاصه حس می کردم نباید بخندم چون چیزی که شاهدش بودم درست نبودش و خندیدنم انگار داشت تأییدش می کرد و… به خدا تأییدش نمی کردم ولی نمی فهمم چه دردیم شده بود که مثل دیوانه ها از شدت خنده نفسم بالا نمی اومد و هرچی جلو تر هم می رفتم اوضاع بد تر و خنده های من هم بیشتر می شد. به لبه تختم چنگ می زدم و سعی می کردم خنده هام بند بیاد ولی هرچی بیشتر تلاش می کردم بیشتر می خندیدم و دیگه به جایی رسید که بیخیال حس های منفی و مثبت فقط زور می زدم نفسم در بیاد و داشتم بال بال می زدم از خنده. وایی خدا بگم حفظ کنه عامل و عواملش رو کم مونده بود بشم سوژه شب عیدیه اطرافم که این از بس خندید مرد!
خدا رو شکر کسی داخل خونه نبودش وگرنه خیلی بد می شد. اون قدر خندیدم که دلم درد گرفته بود. این وسط1عزیزی هم داخل واتساپ می گفت بگو چی شده به چی می خندی و من نمی تونستم هیچ طوری بهش بگم به چی می خندم. خداییش نمی شد دیگه!
هنوز هم یادم که میاد می خندم ولی نه به اون شدت. لبخند می زنم اما نمی فهمم چه جوریه که حتی زمانی که لبخند هم می زنم باز اشک از چشم هام میادش. مگه نه اینکه فقط خنده های شدید اشک به چشم میارن؟ پس من واسه چی، … مثل همین الان، … واسه چی داره شدید تر میشه؟ …
بیخیال.
مثل بچه های مثبت نمیشه از عوامل خندیدن هام تشکر کنم. شاید هرگز داخل عمرم هم این نشه ولی من ممنونم. به خدا هیچ منظوری ندارم فقط لازم داشتم بخندم و فقط بدون توجه به هیچ چیز منفی و مثبتی از اون هایی که باعث شدن اونهمه شدید و اونهمه بلند بخندم ممنونم. خوب چیکار کنم که1چیز هاییش شاید درست نبود من خندم گرفت دست خودم نیستش که! ای بابا!
بچه ها! فردا عیده. یعنی اگر اشتباه نکنم به احتمال قوی فردا عیده. عیدتون پیشاپیش مبارک! کاش چنان خوشی ها و اتفاق های قشنگ غافلگیرتون کنن که از شدت حیرت2دقیقه اولش رو ماتتون ببره و بعدش هم از خوشی بی اختیار جیغ و گریه و خنده هاتون قاطی بشن و، … تمام قشنگی هایی که میشه واسه1دونه دل اتفاق بی افته رو از خدا برای تک تکتون می خوام.
اومدم چرت هام رو گفتم و رفتم. چیه4دیواریه خودمه دلم می خواد اباطیل ببافم. اخم هم نکن اینجا خنده اجباریه. دِهِ!
ایام به کامتون.
داره خوش می گذره اگر…
بچه ها سلاااااام ظهر آتیشیتون به خیر. واییی آتیش گرفتم سووووختم چه گرمه خداااا عاجزم از گرما ولی تابستونه و تعطیلات و مییی پرستمش.
خیلی خوشم میاد از تابستون و از این هوای وحشتناک که گریهم رو در میاره و از اینجا و از شما ها و از خودم و از همه چیز خوشم میاد آخ خدا چه خوشم میاد خوشم میاد آخ جون!
شکلک دیییییییوووووونهههههه!
چیه حسودیت میشه دیوونه ها از شما عاقل ها خوش ترن خوب برو دیوونه شو تو هم خوش باش! اخمش رو ببین! ایششش!
بچه ها دیشب حسااابی بهم خوش گذشت. پدرم در اومد تا این چند تا دیوونه های عاقل تر از خودم رو جمع کردم1جا و زدیم گردش و آخجون من که کیف کردم کاش اون بنده های خدا رو با دیوونه بازی های خودم اذیت نکرده باشم! یادم باشه ازشون بپرسم.
میگم شما ها در لحظه های خشم های1دفعه ای چیکار می کنید؟ ظرف می شکنید؟ جیغ می کشید؟ گریه می کنید و فحش میدید؟ یا سکوت می کنید میرید آب سرد می خورید تا حرصتون بره؟ ببینید منظورم از خشم از اون عصبانیت هاییه که1دفعه1لحظه میاد و میره ها! من اون لحظه ها کار های نمی دونم اسمش چیه می کنم. یعنی به شدت عاملی که حرصیم کرده رو دفعش می کنم و خلاص. خخخ. البته اصلا خنده نداره چون1جا هایی این اصلا درست نیست ولی هنوز نتونستم از پس این ضعف زشتم بر بیام. گاهی هم این کارم1جور هایی درسته و در نتیجه اقدامات1دفعه ایم چیزی از دست نمیدم ولی در مجموع به نظرم این1کوچولو مثبت نیستش.
آخرین مورد این مدلیم کم مونده بود گوشیم رو بفرسته به ناکجا. چیزی نشد فقط با حذف1نرم افزار ماجرا حل شد ولی نمی فهمم اینهمه حرصم1دفعه واسه چی و از کجا اومدش. هیچی بابا این بچه های ما داخل گروه کوچولوی واتساپیمون صحبت اینستاگرام رو کردن و من گیر دادم که این چه جوریه بهم بگید. اونها گفتن داخل اینترنت آموزشش هست برو بگیر این هم آدرسش. من گفتم نمیرم خودتون برام توضیح بدید. اون ها توضیح ندادن و گفتن باید بری از اینترنت بگیری تا گیرت حل بشه و این نمی دونم چیچی برات بشکنه. گفتم به جهنم نه از شما نه از اینترنت الان میرم از جای دیگه درستش می کنم. خلاصه بدون کمک بچه های خودمون و بدون آموزش های اینترنت نصبش کردم بد هم پیش نمی رفتم و داشت داستانش می اومد دستم ولی… تجربه اولم ازش اصلا برام جالب نبود. در واقع نه تنها جالب نبود، چنان حرصیم کرد که1دفعه1اه خیلی بلند رو هوار زدم و بیچاره گوشیم.
-اه! اینجا هم! واقعا که!
-آخ خدا باز هم انفجار پیشبینی نشده داریم! چی شده پریسا؟
-خفه شو بابا تو هم!
-چی؟ تو بی هوا1دفعه هوار زدی من خفه شم؟
-برو بابا!
-پریسا! میگم چی شده؟
-هیچی هیچی نشده. اه لعنت. این هم شد کار؟ اصلا لازم نکرده نمی خوام بگیر این آشغال رو از گوشیم حذفش کن!
-اینستاگرام رو میگی؟ حذفش کنم؟ برم داخل گوشیت؟ مطمئنی؟
-لازم نکرده خودم حذفش می کنم بده!
گوشیم رو قاپیدم و رفتم پی کارم.
-آخ خدا به جان خودم و خود این دیوونه اینه! آخه یکی باور کنه!
نرم افزار اینستاگرام رو از گوشیم حذفش کردم و همونجا روی مبل ولو موندم. حرصم به همون سرعتی که اومده بود رفت ولی1مدل خستگی شبیه خستگی های بی حاصل از1کار جسمی خیلی بی خود رو برام جا گذاشته بود که از بس زیاد بود اجازه نمی داد دلم بخواد پاشم برم سر وقت ادامه کار هایی که قبلش داشتم بهشون می رسیدم. دستم رو گذاشتم روی سرم و چشم هام رو بستم و همونجا موندم. نمی دونم منتظر چی بودم فقط همونجا موندم.
-دستت رو بردار ببینمت. خوب حالا دوباره بذارش. خیال کردم گریه می کنی.
-نه بابا نمی کنم.
-می دونم. سر حرص های این طوریت گریه نمی کنی میری شر درست می کنی. الان درست کردی؟
-نه نکردم. فقط گوشیم رو پاک سازی کردم.
-خوب الان گیرت کجاست؟ اون نرم افزار از گوشیت پاک شد و دیگه نداریش و خلاص.
سکوت کردم. نمی دونستم گیر رو چه مدلی توضیحش بدم.
-اجازه بده من بگم. گیر تویی. یعنی خودت نیستی این حرصت و این حال و هواته. به جای این1عالمه کار دیگه بود که می شد انجام بدی. خوب اصلا گیریم که خوشت نیومد و کلا زدی نرم افزاره رو حذفش کردی. اصلا خوب کردی. تا اینجاش چندان موردی نداشت. گفتم چندان یعنی داشت ولی نه خیلی زیاد. ولی بقیهش1خورده مورد داشت. یعنی داره. گیر داخل باقیشه. این حرصی شدنت. این حرصت گیره. واقعا هست چون داری می بینی که اثرش اصلا مثبت نبود. واقعا لازم بود این طوری عصبانی بشی؟
سکوت کردم. جوابش فکر لازم داشت. واقعا لازم بود این طوری عصبانی بشم؟ من واسه چی حرصی شدم؟ واقعا لازم بود؟
-تو واسه این حرصی شدی که هنوز واسهت حل نشده. هنوز نتونستی هضمش کنی. هنوز از نظرت ارزش خشم رو داره. می دونی چیه؟ هیچ طوری نیست زمان و خودت و خیلی چیز های دیگه حلش می کنه. ولی الان. الان و این لحظه حرصت حسابی حالت رو گرفته. بلند شو. پاشو این که حذفش کردی رو از اول نصبش کن این دفعه من بهت نمیگم خودت انجامش بده ببینیم بلد شدی یا نه. تمرین هم واسهت میشه. بعدش بهت میگم چه جوری راه عوامل حرصت رو ببندی که منفجر نشی.
بلند شدم. گوشیم رو گرفتم دستم ولی دوباره گذاشتمش کنار.
-چی شد؟ طرز کار رو فراموش کردی؟
نفس عمیق کشیدم. آه نبود. فقط نفسی بود از سر شاید1مدل خستگی.
-نه. بلدم. ولی نمی خوام نصبش کنم. واقعیتش خوشم نیومد. جذبم نکرد. اینستاگرام رو تا جایی که شناختم حرف اول رو داخلش تصویر ها می زنن. پست هاش اکثرا تصویری هستن. اشخاصش ظاهرا بیشتر با عکس ها سر و کار دارن. من فقط می تونم زیر عکس ها رو بخونم بلکه از حال و هوای اون پست1چیزی سرم بشه و فقط1چیز هایی. خودم هم حتما باید عکس بذارم و زیرش چیز بنویسم. من که با عکس سر و کار ندارم. خوشم نیومد. به نظرم دلم نخواد دیگه نصبش کنم. فعلا که دلم نمی خوادش.
-خوب چه بهتر. پس بیخیال. قبلش داشتی1چیزی می گفتی.
-چی؟ آهان گفتم با بچه ها میرم بیرون.
پا شدم رفتم پی ادامه زندگیم ولی هرچی کردم دیگه حالم شبیه چند لحظه پیشش نشد. 1چیزی ایراد داشت. چیزی شبیه1لایه خیلی نازک از غبار که روی خنده هام نشسته بود و پاک نمیشد. غباری از جنس سرد و سرد خستگی های تلخ بعد از حرص های تاریک!.
ایام همیشه به کامتون.
ستاره های خوشه پروین
محو بودم توی دامن شب. چه شب قشنگی! آروم، ملایم، مهتاب،
چیزی شبیه دست های لطیف نسیم نوازشم می کرد و شب آهسته آهسته با صدایی از جنس سکوتش، اون سکوت مخصوص شب های این مدلیش، از روی سر دنیا رد می شد. همه چیز قشنگ بود و آروم. خیلی آروم. فقط، …
اینهمه آرامش رو چی اینهمه دردناکش کرده بود! مثل دردی که از اعماق1عضو خسته آماده آروم گرفتن یواش یواش میاد بالا، حسی بی نام و نه چندان بی نشان که نرم نرم خودش رو بالا می کشید از اعماق ناخودآگاهی که نبض تبدارش، شبیه درد آهنگ داغ استخون های شکسته می زد. این شب چه آشنا می زد! چه آرامش آشنایی داشت شب! سکوتش، نسیمش، مهتابش، چه آشنا بود این شب!
من بودم و خاطره. جنگ فایده ای نداشت. دلم طرف مقابل بود و من شروع نکرده باخته بودم. تسلیم شدم.
-سلام جناب خاطره!
من بودم و خاطره ها. من بودم و سکوت آشنای شب های مهتاب. من بودم و خیال تو که به آهستگی جریان هوای اطراف بال فرشته های در حال پرواز، اومد و کنارم نشست.
-سلام. اینجا نشستی واسه چی؟
با صدایی از جنس سکوت گفتم:
-منتظرم.
خیال تو آروم خندید. مثل همیشه. مثل گذشته هایی که دیگه خاطره شدن. چه خاطرات دردناکی!
-هنوز دیوونه ای. منتظر چی؟ انتظار بی فایده ترین کار دنیاست. بهت که گفتم. نگفتم؟
قلبم بلند و شفاف جواب داد:
-گفتی. بهم گفتی و من نتونستم. من هنوز منتظرم. منتظر پایان حادثه ای که تموم شده. مدت هاست تموم شده و رفته. اون رفته و خیلی چیز ها رو با خودش برده و من همچنان منتظرم.
خیال تو دیگه نمی خندید. دستش رو گذاشت روی شونه هام. شونه هایی که خاطرم نبود از کی داشتن آهسته می لرزیدن.
-دیگه منتظر نباش. حادثه مدت هاست که تموم شد. گذشت و رفت. پایانش سفید بود. برای همه.
آه به جای من جواب داد:
-برای همه! اما من هنوز منتظرم. حادثه رفت و آسمونم رو با خودش برد. من در هر سال، هر سکوت، هر شب مهتابی شبیه اون شب و امشب، همچنان اینجا منتظرم. منتظرم که دستی از هر جنسی که باشه، از جنس حادثه، از جنس تقدیر، از جنس اتفاق، از دل تاریک اون پایان که برای همه سفید بود پسش بگیره و برش گردونه. من هنوز منتظرم که اون پایان ناهنگام باطل بشه.
خیال تو آه کشید.
-برای چی؟ مگه نمی دونی این جاده فقط1طرف داره؟ برای چی اینجا تلف میشی، بارون گرفته بود.
-برای اینکه من هنوز باور نکردم. من هنوز حرف دارم واسه گفتن. من هنوز سؤال دارم واسه پرسیدن. من هنوز محبت دارم واسه ابراز کردن. من هنوز دلی دارم که تنگ میشه. دلی که از همون شب مهتابی تا حالا، تمام شب هاش رو در مهمونی یادش به خیر های بارونی سپری کرده. من هنوز عاشق شنیدن اون لالایی های عجیبم. من هنوز درس دارم واسه یاد گرفتن. من هنوز میمیرم واسه اون عطر عزیز که هیچ حضوری برام تداعیش نکرد ولی از خاطر من پاک نشد. من هنوز آتیشم واسه لمس اون دست های آشنای عزیز که شبیهشون هیچ کجای دنیا نیست. من هنوز تشنه ام واسه شنیدن صدایی که آواز هیچ پرنده صبحی شبیهش نیست. من هنوز تمام زندگیم رو میدم که1لحظه استفاده کنم از غفلت های کوچیک و شاید عمدی و لمس کنم اون مو های صاف و بلند رو که شبیه پر های فرشته پخش می شدن روی شونه هات. من هنوز سیر نشدم از شنیدن زنگ اسم خودم با صدای تو. من هنوز پر نشدم از باور نبودنت. من هنوز عاشقم که ببینم محو تماشای ستاره های خوشه پروین، انگار با خودت، یواش ولی واضح بگی از این7تایی ها خوشم میاد. که همراه آهی از سر شاید رضایت از تجسم رویایی ناشناس با خودت بخندی. که دستم رو بگیری ببری بالا و بگی من درست اونجام. اگر می دیدی می دیدیم. من هنوز هوایی ام که یواشکی بخندم به عشقت به بهار. به اینکه بگی هان! بهار رسید! به اینکه هر صبح بگی آآآههه صبح! به اینکه زیر جلدی بخندم به این گفتن هات و به خشم مهربونت از خندیدن هامون. من هنوز لازممه حضورت. من هنوز پر می زنم توی هوات. من هنوز یادم نرفته پایانت. من هنوز نمیگم روحش شاد. من هنوز اینجا روی این خاک می شناسمت، می بینمت، می خوامت. من دلم تنگ میشه برات. من دلم تنگ شده برات. اندازه تمام پرواز هایی که واسه ادامهشون تو با پایان حادثه همراه شدی من برای تو دلتنگم. من هنوز شونه هات رو می خوام که سر بذارم بهش و به خیال خودم یواشکی غصه های از نگاه تو مسخرهم رو ببارم. من هنوز سردمه. من هنوز لازم دارم آهسته روی شونه هات زمزمه کنم حالا چی؟ من هنوز می خوام کوچیک بشم اون قدر کوچیک که گم بشم لای مو هات و خیال کنم که تو نمی بینی باریدن هام رو. من هنوز راه داشتم تا پریدن هام. من هنوز درد دارم از این درد تاریک که ادامه تمام پرواز ها در نبض دلواپسی های تو بود جز ادامه من. حادثه تموم شد. پایانش سفید بود. برای همه. نه برای من. شبی که حادثه تموم شد، شبی که شب تموم شد، من هم تموم شدم. من و حادثه با هم به پایان رسیدیم. کسی ندید چون نباید می دید. فقط روح من اینجا وسط1جسم زخم خورده جا موند. هنوز هم گرفتاره و منتظر.
دست هات از جنس بهشت بودن. نگاه بارونی من پاک می شد از سیلی که انتها نداشت با دست های تو. شب مهتاب آروم ولی پریشون تماشا می کرد این تب سرد رو. تحمل نداشتم سنگینیه این پرسش تلخ1000بار تکرار شده رو. تمام وجودم هوارش می کشید.
-آخه واسه چی؟ آخه واسه چی؟ واسه چی؟ چی می شد اگر من این1قدم آخری رو نمی پرداختمش؟ مگه به اندازه کافی التماس نکردم؟ مگه نجنگیدم؟ مگه نپرداختم؟ مگه برنده نشدم؟ مگه پایان حادثه به گفته همه و همه تماشا گر هاش با دست های من سفید نشد؟ پس واسه چی من اینهمه باختم؟ واسه چی تو همراه پایان ها شدی و من اینجا توی این جاده و محو این شب های از جنس خاطره ها جا موندم؟ آخه برای چی برای چی؟
محو بودم بین دست های خیال تو. بارون می بارید و شب داشت رنگ غبار می گرفت. دیر می شد. می دونستم. هر2می دونستیم. پایان حادثه نه! پایان تو باز تکرار می شد. باز تکرار می شد!
-تو رو خدا! تو رو خدا تو رو به خدا نرو! اجازه بده من به جات باشم.
خیال تو پریشونیش رو به بی تابی های من فروخت. خنده هات آروم بودن. پریشونی هات رو شاید نگه داشتی واسه لحظه های آخر. لحظه های آخری که دیگه منِ مزاحم نبودم و می شد که دور از اشک های خودخواهِ من پریشون باشی. دست هات، نفس هات، سکوتت، پریشونی رو به بی تابی های خودخواه من فروخته بودن. چه بد بودم که نمی دیدم. باز هم ندیدم. توانش نبود. باید خاک می شدم. باید تقاضا می کردم. باید می مردم شاید منصرف بشی. نمی شد. نمی شدی.
شب داشت پریشون تر می شد. توفان می رسید. غبار شدت می گرفت.
-تو رو به خدا! تو رو به خدا نرو! بیا منصرف بشو آخه واسه چی؟
توی آغوش خیالت چنان می باریدم که تمام روحم می پاشید انگار.
-آخه من چه جوری منصرفت کنم از این پایانِ سراسر جنون؟
شب ناله می کرد. آروم و شاید از جنس غبار. بین دست های خیال تو تمام تمنا رو می باریدم. شب بود و من بودم و آخرین های خیال تو!
-گاهی بهای1چیز هایی رو باید سنگین تر بپردازیم.
با صدایی از جنس خاطره ضجه کشیدم:
-من نمی خوام بپردازم. به خاطر خدا من نمی خوام که بپردازم.
شب آه کشید. خیال تو به آهستگیِ نوازش هایی که دست های آشنات برای آخرین بار بهم می بخشیدن، توی گوشم زمزمه می کرد:
-داره دیر میشه. زمان نیست!
نفس هام آتیش می گرفتن.
-نه! نه! به خاطر خدا! نه!
فضای تلخ شب پر بود از اون لالایی عجیب که برای بار آخر می خوندی به گوش های بستهم. چه قشنگ بود! چه آروم می گفتی کلماتش رو که برای همیشه ناشناس باقی موندن.
-نشد ترجمهش کنی برام. نپرسیدم. نمی دونستم اینهمه زود دیر میشه.
-ببخش دیگه! نشد! نشد دیگه!بین نوازش دست های خیالت سوختن هام رو زار می زدم و فایده نداشت. این بار ها تکرار شده بود و فایده نداشت. عوض کردنش دست من نبود. همیشه این رو آخر ماجرا می فهمیدم و باز سنگین بود و مثل1زخم زهرآلود، تازه و کاری.
-گریه نکن عزیزِ من! گریه نکن! شب بهت می بازه. من بردت رو دارم می بینم. تو توانت رو لازم داری. برنده که شدی، به جای من هم شاد شو. بجنب! شب همیشه نمی مونه. آخر هیچ شبی1شب دیگه نیست. بعد از هر شبی همیشه صبح میاد. فراموش نکن. خداحافظ پری.
شب داشت ضجه می کشید. توفان بود. غبار بود. شب بود. آتیش می گرفتم. خیال تو وسط غبار گم می شد. شب نعره می زد. قیامت شروع می شد. شب شعله ور شد. من می سوختم. شب آتیش بود. من آتیش بودم. آسمون و زمین و تمام جهان آتیش بود. شب به انفجار می رسید. تو به انتها می رسیدی. من به حادثه می باختمت. شب منفجر شد. زمین و زمان در قیامت انتهای تو محو می شدن. می باریدم. می باریدیم. من. همراه ها. آسمون. شب. مهتاب. می باریدیم. خدا می بارید!
خاک پشت قدم هات از درد از دست دادنت چه بی هوا و بی فایده بلند می شد هوا و توی خودش فرو می ریخت. جهان همه شعله بود و ضجه و فریاد. فریاد! ستاره های غبار گرفته و تاریک، محو در پریشونی این ضیافت درد، برای پذیرا شدن1دسته ستاره جا باز می کردن. و چه سرخ بود اون شب آسمون از حضور1دسته ستاره شعله ور که به آرامش نگاه خدا، از بین جهنم خاکیِ اون کابوس سیاه بیداری رفت بالا و وسط ابدیت ناپیدا شد!
ستاره های خوشه پروین رو هنوز همراه ها از پشت پرده های بارون های بی انتهای نگاه هاشون تماشا می کنن. تار، درخشان و، شکسته.
1ماجرای کوچولو
سلام به همگی.
وایی شکلک تنبلی شدید. بچه ها عجیب دلم می خواد بخوابم ولی عجیب حرصم در میاد زمانی که می بینم ساعت هام با خواب تلف میشن. پس بلند میشم راه می افتم ولی بعد از20دقیقه نیم ساعت گیج می خورم و گیج می زنم و ولو میشم زمین و حالم گرفته میشه.
بیخیال درست میشه. درست میشم.
شما ها چی؟ رو به راهید؟ میگم تا به حال واسه شما پیش اومده که مثلا1چیزی رو خیلی بخواییدش در حالی که می دونید به کارتون نمیادش؟ و از بس می خواییدش برید بخریدش و بذاریدش1گوشه و خاطر جمع بشید که مال خودتونه؟ شکلک دیوونه. چیکار کنم واسه من پیش اومده خوب دیوونگی مگه چشه؟
جدی گاهی البته فقط گاهی این واسه من در بعضی موارد پیش میاد و حسابی اذیت می کنه. چیز هایی رو به شدت می خوام که چندان کارآمد نیستن یعنی واسه من نیستن ولی چنان شدید دلم می خواد مال خودم باشن که نمیشه بیخیالشون بشم. دلم می خواد فلان چیز رو2دستی لمسش کنم و سر فرصت بدون دردسر و دلواپسی حسابی دستکاریش کنم و از زیر و بم هاش سر در بیارم و تمام بالا و پایینش رو بشناسم و هر چه قدر دلم می خواد این شناسایی رو طولش بدم بدون اینکه هیچ فروشنده ای از زیر ابرو های پایین اومده و با اون اخم های مالکانه نگاهم کنه که از رو برم و جنسش رو ول کنم. می دونم خیلی مسخره هست ولی گاهی دست خودم نیست واقعا نیست. البته روی جنس های گرون همچین داستان هایی درست نمی کنم. مثلا این مدلی نیستم که1دفعه دلم به شدت1دوربین پیشرفته رو بخواد و برم بخرمش چون می خوامش. چیز های کوچیک تر و قابل قبول تر. مثلا تا حد1قاب گوشی که به نظرم تک میادش، یا1مدل ظرف کوچیک، مثل لیوان، یا1کیف دستیه کوچولو که ازش بیشتر از کیف های دیگه خوشم میاد و نمیشه هر اندازه که دلم می خواد لمسش کنم، و آخرین موردش هم1چیزی بود شبیه دکوری که کار های دیگه هم می کرد. 1درخت کوچیک از پلاستیک فشرده بود با شاخه های زیاد که چندتا طوطیه رنگی روی شاخه هاش بودن. این طوطی ها با تیغه های خیلی بلند و خیلی نازکی که از زیر بدن هاشون بیرون اومده بود روی شاخه های درخته ثابت می شدن. یعنی تیغ هاشون که اندازه تیغ های درخت نارنج میشن، داخل سوراخ های ریزی که روی شاخه های اون درخته هست فرو میره و طوطی ها اونجا می مونن. اون هایی که می بینن برام گفتن که این در نگاهشون خیلی قشنگه. من هم که نمی بینم این در لمسم خیلی قشنگه. می ذارنش دکوری ولی بیشتر واسه کار های دیگه هستش. مثلا خانم خونه شیرینی می پزه و شیرینی های کوچولو رو می زنه به تیغ های طوطی ها و می ذاره روی شاخه های درخت. تیغ ها توی سوراخ هاشون میرن و شیرینی ها بین بدن طوطی ها و شاخه درخته می مونن و منظرهش به توصیف بینا ها خیلی قشنگ میشه. یا مثلا شیرینی ها و خوراکی هایی که جا هایی شبیه مغازه ها یا نمایشگاه ها یا حتی مهمونی های نمی دونم اسمشون چیه واسه تست دم دست می ذارن رو این طوری قشنگ تر نشون میدن.
و حالا من گیر داده بودم به این. قیمتش بالا نبود ولی این واقعا به چه دردم می خورد نمی دونم. جایی که دیدمش زمان و موقعیت خوبی واسه اینکه1دل سیر لمسش کنم نبود پس بیخیال شدم ولی از سرم بیرون نرفت. اتفاقا دنبالش هم گشتم که توی فروشگاه های پلاستیک پیداش کنم و پیداش هم کردم. وایی بلاخره گیرش آوردم! خودشه! آخ جون!.
و درست همون زمان شنیدم که اون صدای مزاحم که همیشه سر بزنگاه سر می رسه و مانع لذت بردن های این مدلی میشه توی سرم گفت:
-خوب! حالا چی؟
متوقف شدم.
-حالا؟ هیچی دیگه. می خرمش می برمش خونه تا دلم بخواد ازش سر در میارم. تمام لا به لای شاخه های این درخته رو باید ببینم. آخ جون! وایی آخ جون!
صدا دست بردار نبود.
-خوب بعدش چی؟
اخم کردم.
-بعدش؟ هیچی دیگه این میشه مال خودم. خیلی قشنگه ازش خوشم میاد. باید طوطی هاش رو سر فرصت بشمارم.
صدای ناراضی خیال عقبنشینی نداشت.
-خوب که چی؟
داشتم عصبانی می شدم.
-که هیچی. تو چه بی ذوقی! این هم قشنگه هم حسابی به درد می خوره! تو هم شبیه مادر من فقط عاقلانه نصیحت کن! اه!
صدای تلخ زهرخندش رو قورت داد.
-عجب! پس این اسمش ذوقه! خوب! خریدیش و بردیش خونه این چیز حسابی به درد خورت رو. لمسش هم کردی و کامل حفظش شدی. باهاش بازی هم حسابی کردی و مطمئن شدی مال خودته. بعدش می خوایی چیکار کنی این چیز رنگیه بی مصرف رو؟ تو مگه ماهی نه سالی چند دفعه شیرینی های قالبیه کوچیک می پزی که این به کارت بیاد؟ چه قدر مهمون های اون چنانی داخل خونهت داری که بخوایی این شکلی فانتزی ازشون پذیرایی کنی که این به دردت بخوره؟ تو مگه مغازه شیرینی پزی یا نمایشگاه داری که روی این تستر های خوراکی بزنی؟ مهمون اون مدلی هم که هر جا باشه تو ازشون در میری و داخل خونه خودت از این اعصاب خوردی ها نمی خوایی. مهمون های تو خونوادت هستن و دوست های نزدیکت که هیچ کدومشون از این بازی ها نمی کنن. اون ها زمانی که میان خونه تو شبیه خودت راحت و صمیمی میشینن و همگی طرفدار کنار هم نشستن و خنده ها و خوردنی های ساده و صمیمی هستید. این وسط این چیز رو کجای ماجرا می خوایی جاش بدی؟
هیچ خوشم نمی اومد.
-اینهمه جا! مگه این چه قدر جا می خوادش؟ هر جایی میشه جاش بدم. روی جا دکوریه بالای شومینه یا داخل بوفه یا روی میز آرایش خودم. اصلا داخل آشپزخونه. گوشه اپن. بالای ماکروویو. داخل کابین شیشه ای. هر زمان هم که بخوامش دم دستمه.
این مزاحم تلخ نمی خواست کوتاه بیاد.
-مگه روی اون جای دکور فسقلی چه قدر جا هست؟ تو اونجا رو پرش کردی از مرواریدی ها. داخل بوفه هم که پر ظرفه. روی میز آرایشت هم که جای این نیستش. داخل آشپزخونه هم که همین شکلیش جا کسر میاری و اگر جای اضافی داری تکلیف اون پلوپز بدبخت رو معلوم کن که هر دفعه لازمش داری از ته کابینت نکشیش بیرون. بالای ماکروویو هم که جای این نیستش. اگر هم بود نمی شد بذاریش چون جای نون و نمک و ادویه و کوفت و نکبت اون بالاست و نمیشه. دقیقا بعد از اینکه لمس و بازیت با این چیز تموم شد می خوایی کجا جاش بدی؟ بذار خودم بگم. میره داخل کمد و جای وسایل اون داخل رو تنگ می کنه و هر دفعه میری سر کمد این می افته و طوطی هاش در میان و پخش میشن همه جای کمد و هر دفعه هم تیغ هاشون حسابی ازت پذیرایی می کنه که البته حقته.
-خانم! خانم می تونم کمکتون کنم؟
خدای من! چه مدت اونجا مثل چوب خشک ایستاده بودم؟
-نه ممنون به نظرم پیدا کردم.
صدای تلخ که حالا زهرخند تمسخر هم تزئینش شده بود گفت:
-خوب! می گفتی! می خوایی2تا از این ها بخر آخه خیلی به دردت می خوره. با3تاش موافقی؟ کارت رو راه میندازه یا1دفعه4تاش کنیم که سر راست بشه و حالا که استفادهت ازش خیلی زیاده کم نیاریشون! البته میشه5تا هم باشه که قیمتش هم رند در بیاد و1دونه واسه لمس های دایمیت همیشه بیکار باشه آخه دیگه تا سال ها زمان لازم داری تا زیر و روی این4تا تیکه پلاستیک رو بشناسی. خوب سخته دیگه. اینهمه شاخه و اینهمه طوطی! خوب بلاخره چندین تا؟
وایی که چه قدر دلم می خواست کسی اونجا نبود تا بلند به این مزاحم تلخ و مسخره بگم خفه شو!
-خدایا فقط نیم ثانیه بقیه رو از شنیدن بنداز من1هوار سر این بزنم فقط1دونه قول میدم کوتاه باشه!
صدای تلخ پقی زد زیر خنده.
-اینجا نمیشه. اطرافت زیادی شلوغه. بذارش واسه خونه. من همیشه هستم.
دلم می خواست بزنمش. دلم می خواست1جواب درست و حسابی برای گفته هاش پیدا کنم و جنسم رو بخرم و ببرم خونه. دلم می خواست، … این ممکن نبود. جوابی نبود. آخه اون داشت درست می گفت. خیال نداشتم به این سادگی کوتاه بیام. دلم اون چیز رو خیلی می خواست. کلی واسه پیدا کردنش گشته بودم. می خواستمش حسابی می خواستمش.
-خوب ایرادش کجاست؟ قیمتش که بالا نیست. حالا1خورده کمتر به کار بیادش مگه چیه؟ چه قدر مگه جا می خوادش؟ ببین چه قشنگه؟
صدای تلخ دیگه زهرخند نداشت.
-با قیمت5تا از این بی قیمت ها شاید بشه1چیز درست و حسابی تر خرید. مثلا1جین مروارید رنگی که حسابی مشغولت می کنه. این کم به کار تو نمیاد. این اصلا به کارت نمیاد. جز امشب و فردا و نهایتش2روز دیگه که حسابی لمسش کنی و از همه جاش سر در بیاری و بذاریش کنار. جا هم زیاد نمی خواد ولی تو داخل4دیواریت همین طوری فضا کم میاری. چشم بینایی هم که در کار نیست این رو بذاری بالای بوفه تا نگاهش کنی باید1جایی باشه که دستت هر زمان دلت خواست لمسش کنه. چندتا چیز رو این دست ها فرصت می کنن هر دفعه لمس کنن؟ اینهمه زمان و جا و پول تلف بشه واسه چیز هایی که فقط دوست داری مال خودت باشن؟ که چی؟ ولی با آخریش موافقم. خیلی قشنگه. بینا ها هم میگن قشنگه و انصافا به لمس هم قشنگ میاد.
سر انگشت هام طوطی های نوک شاخه ها رو بی اختیار نوازش می کردن و من همون طور اونجا تکیه به قفسه ها مونده بودم. صدای تلخ که دیگه تلخ نبود آروم خندید.
-خوب دیگه بجنب. اون رو بذار سر جاش و از این بهشت پلاستیک بزن بیرون. کلی کار داری که باید پیش از بسته شدن همه جا انجامش بدی. بپر که دیر شد!
درخت رنگی و طوطی ها رو گذاشتم داخل قفسهش و آهسته راه افتادم به طرف در فروشگاه. از در که اومدم بیرون، سرم پر شد از صدای بوق ها و آدم ها و همه چیز. صدای بی اسم دوباره ساکت شده بود. و من مطمئن بودم سکوتش همیشگی نیست و دفعه بعد دوباره بیدار میشه و سکوتش رو می شکنه. مطمئن، خاطر جمع و خوشحال!.
همیشه شاد باشید.
سلام به همگی.
بچه ها ایام به کامه؟
راستش1دونه پست طولانی نوشته بودم بزنم اینجا هم بعد از1غیبت فسقلی که قرار بود طولانی باشه ولی خدا کمک کرد و کوتاه شد اعلام حضور کنم هم1سری توضیحات نه چندان گویا در مورد این چند روزی که بهم گذشت اینجا بنویسم ولی منصرف شدم و تمامش رو پاک کردم بره و ترجیح دادم بیام اینجا1متن معمولی و بی سر و ته مثل همیشه بنویسم و حاضری بزنم و شلوغ کنم و از این چیز ها.
خلاصه اینکه من هنوز زندم.
رفته بودم سفر ولی سفری نشدم و سفرم شکر خدا زود تر از زمانش تموم شد و برگشتم خونه. خدایا شکرت!
به محض گذشتن از این در آشنا تمام زندگی با تمام مهربونی و قشنگیش2دستی بغلم کرد.
-سلام خونه! سلام زندگی! سلام بهشت! سلام هوای آشنا!
هوای آشنا؟! بله دقیقا خودش بود. هوای آشنای من!
بچه ها پیداش کردم بلاخره هوای آشنای خودم رو پیداش کردم. به نظرم چندتایی از شما خاطرتون باشه که گاهی دنبالش می گشتم و همیشه هم اشتباه می رفتم. پیداش کردم!
هوای آشنای من همینجاست. دقیقا همینجا. داخل زندگیِ واقعیم جاریه. توی خونه خودم. داخل محل کارم. داخل شلوغی های اطرافم. داخل تمام چیز های مثبت و منفیه واقعی که در اطرافم هستن و از بعضی هاشون به شدت خوشم میاد و از بعضی هاشون هم به شدت بدم میاد. هوای آشنای من داخل تمام این ها جاریه و من هر لحظه از عمرم رو توی این هوای آشنا می پرم، می چرخم و نفسش می کشم. ولی چنان بی حواسم که تا اینجای عمرم جای دیگه دنبالش می گشتم و اون هیچ کجا جز اینجا، درست همینجا وسط زندگیِ واقعیه من نیست.
هوای آشنای من اطرافمه. اطرافیانم. خونوادم. دوست هام. دوست هایی که همین دور و بر هستن. آدم هایی که توی هفته داخل واتساپ جدیدم با هم حرف می زنیم و آخر هفته یا وسط هفته یا هر زمان که بشه هم رو می بینیم. از نزدیک و خیلی ساده هم رو می بینیم. دست هم رو می گیریم و با هم حرف می زنیم، می خندیم، از دست هم حرص می خوریم، مچ هم رو سر کلک زدن های معمول و گاهی هم غیر معمول می گیریم، با هم هم دلی می کنیم، با هم همراهی می کنیم، لحظه های واقعی رو همراه هم زندگی می کنیم، بعدش هم میریم خونه هامون و دوباره داخل اینترنت با هم هستیم. با هم حرف می زنیم. با هم می خندیم. با هم دعوا می کنیم. خیلی شدید به هم می پریم. حتی2روز از هم بی اطلاع می مونیم ولی بعدش زنگ گوشیم می خوره و صدای آشنا از اون طرف خط میاد که معلومه کجایی؟ هماهنگ شو هم رو ببینیم سگِ سگ اخلاق مسخره!
یا اینکه من زنگ می زنم که سلام. خوبی؟ قهری؟ قهرید؟
و جواب بلافاصله میادش.
-قهر؟ تو دیوونه ای پریسا. ببین من هنوز سر فلان حرفم هستم. هنوز باهات موافق نیستم. می خوایی عصبانی بشی هم بشو ولی من در فلان مورد باهات موافق نیستم. قبول ندارم، باور نمی کنم، قانع هم نشدم. ولی با تمام این ها ما با هم دوستیم. اختلاف نظر های وحشتناکی هم داریم ولی ما با هم دوستیم. اصل اینه پریسا. ما با هم دوستیم. دلیل نداره قهر کنیم. دفعه اول نیست که دعوا کردیم دفعه آخر هم نیست باز دعوا می کنیم. حالا ول کن مزخرف نگو1برنامه ای بذاریم هم رو ببینیم.
خندم می گیره.
-کی؟
جواب همراه خنده گاهی هم بدون خنده میادش.
-تا فلان زمان که فلانی و فلانی گرفتارن پیام بدیم هر زمان اینترنت گوشیشون روشن شد بهشون می رسه الان هم بپر پیام بذار داخل واتساپ هماهنگ میشیم.
می دونم این شاید همیشگی نباشه. می دونم فردا ها میان و خیلی چیز ها رو عوض می کنن. می دونم شاید هر کدوم از ما بریم1طرفی. من و دوست هام و حتی افراد خونوادم. ولی هوای من زندگیِ خودمه. با عوض شدن اوضاع فقط1خورده جَوِش عوض میشه و هوای آشنای من همچنان هوای آشنای من باقی می مونه. این آگاهیه بزرگ و این درسی که مدت ها زندگی می خواست بهم بده و نمی گرفتمش رو من هرگز نباید فراموش کنم و به نظرم دیگه هرگز فراموش نمی کنم.
هوای آشنای من همون زندگیِ واقعیه منه. نه بیشتر نه کمتر. تمامش همینجاست. فقط من باید این رو می فهمیدم و به نظرم الان دیگه فهمیده باشمش. دیر فهمیدم و به خاطر این تأخیرم خیلی باختم ولی هنوز زمان هست برای اینکه بیشتر از این نبازم. و من بی نهایت به خاطر این زمان باقی مونده از پروردگارم ممنونم.
این هوای آشنا رو با تمام مثبت ها و منفی هاش این روز ها خیلی دوست دارم بچه ها. این روز ها که از سفر برگشتم و با تمام جونم زندگی رو نفس می کشم. شاید1چیز هاییش اون مدلی که من دلم می خواست باشه نشد و نیست ولی عوضش1عالمه چیز داخلش هست که من میمیرم واسهشون. و چه احمق بودم که تا الان نفهمیدم! خدایا ببخش! به خاطر تمام ناشکری هایی که تا امروز داشتم منو ببخش! به خاطر اینهمه گشتن های بی سر انجام مسخره که لحظه های سفیدم رو سرش سیاه کردم منو ببخش! لحظه هایی که تمامشون امانت تو بود و هدیه عزیزت که زندگیشون کنم نه اینکه به هیچ ببازمشون. خدایا به خاطر همه رنگ های تاریک و روشن هوای آشنای آشنام ازت ممنونم. لطفا ازم نگیرش من خیلی دوستش دارم خیلی.
هنوز سر محتوای پست آخریم هستم. و به نظرم تا همیشه هم سرش باقی بمونم. هنوز خیلی ضعیفم. هنوز چسبم خشک نشده و به احتمال بسیار بسیار قوی با دیدن1اسم و خوندن1جمله آشنا به شدت بپاشم. هنوز خیلی ضعیف تر از اونم که بشه به خودم مطمئن باشم که اگر با چیزی از مدل دیروز هام مواجه بشم وا نمیدم و باز اشتباه نمی کنم. ولی این رو مطمئنم که الان آگاهم. کاملا آگاهم که باید علاوه بر محتوای پست آخریم، روی محتوای اون پست پایان ماجرا که زده بودم هم بمونم و قوی تر و قوی تر باشم. قوی تر، آگاه تر و عاقل تر.
درضمن، اینترنت مثبته ولی واقعیت جذاب تره. این روز ها کمتر پشت سیستم زمان سپری می کنم، کمتر کسی خط واتساپ جدیدم رو داره، جواب افراد محدودی رو پشت خط گوشیم میدم یعنی به جز خونوادم، فقط دوست هایی که از بس بهم نزدیک هستن، اگر دست هام رو دراز کنم می تونم گرمای دست هاشون رو لمس کنم، افراد دنیای واقعیه اطرافم، افرادی که با تمام اختلاف نظر ها و حتی تاریکی های بینمون باز هم می تونیم بدون قهر و سکوت هم رو ببینیم، به هم سلام کنیم و با هم بخندیم و حرف بزنیم و دست توی دست هم1مشکل کوچیک و حتی بزرگ رو حلش کنیم. هنوز در فکر عوض کردن خط گوشیم هستم ولی بهم توصیه شده دست نگه دارم و سعی کنم همین طوری با همین خط و در همین سکوت آرامش بخش ادامه بدم و من در کمال ناباوریه بقیه و ناباوریه خودم باز هم حرف گوش می کنم و خطم رو همچنان نگه داشتم ولی نه شبیه گذشته، بیشتر با خونواده می پرم، بیشتر با دوست های جهان واقعی می چرخم، کمتر سر دردسر های مسخره ای که اصلا دردسر نبودن و من بی خودی جدی گرفته بودمشون به اطراف و اطرافیانم می پرم و خودم و اون ها رو اذیتشون می کنم، و خلاصه این روز ها به قول چندتا از آشنا هام حسابی واقعی تر هستم یعنی دیگه شبیه دیروز هام اینترنتیه آتیشی نیستم و نمی خوام هم باشم.
حالا1خورده اخبار بی مزه ای که من خیلی دوستشون دارم:
بچه ها دارم رومیزیه مرواریدی می بافم که پدرم رو در آورده. دفعه اول و تلاش اول و دردسر هاش. نه بابا آخرش کسی یادم ندادش دارم خودم از روی کتابه و با پرسیدن های پشت سر هم پیش میرم. بیچاره مادرم و بقیه بینا های اطرافم که سرشون از دستم رفت خخخ!
امروز رفتم بیرون و1عالمه چیز میز هایی که دنبالش می گشتم رو خریدم از جمله1دونه پالت ابزار یا همون جعبه گنجینه ابزار یا همون ظرف بزرگی که از1عالمه اتاقک های فسقلیِ بغل هم درست شده و وایی50تا جا داره واسه تمام رنگ های مروارید هام! آخ جون! چندتا چیز کوچیک و مسخره دیگه هم پیدا کردم و خریدم که حسابی بهم کیف داد.
امروز داخل1مغازه داشتم مروارید ها رو به هم می ریختم که صاحب مغازه بهم گفت اگر بلد باشم واسهش توپ های مرواریدیه ریز ببافم شاید بهم سفارش کار بده. بعدش هم گفت اگر بخوام شاید البته شاید بهم سفارش بافت مدل های دیگه رو هم بده به شرط اینکه بلد باشم و کار کنم. بهش گفتم بلدم و چندتا مدل کوچولو هم نشونش دادم. خوشش اومد. نمی دونم بهم سفارش میده یا نه ولی چون داخل مدل های من ترکیب رنگ بود و خیلی ها اونجا بودن و دیدن و متوجه شدن که نابینا می تونه داخل کار هاش ترکیب رنگ ها رو حفظ کنه خیلی بهم خوش گذشت. به خدا نه واسه اینکه از من تعریف کردن. واسه اینکه با چشم های بیناشون می دیدن که این رنگ بازی کار1نابیناست و این به نفع ما نابینا هاست. حالا شاید در خاطر1نفرشون بمونه که نابینا ها از دستشون این کار ها هم بر میاد پس خیلی چیز های ساده تر هم از دستشون بر میاد. و من مطمئنم که در خاطر بیشتر از1نفرشون این باقی می مونه. مطمئنم!
دیگه فعلا خبر جدید یادم نیست برم که پیام و واتساپ و کار رومیزیم و همه زندگی منتظرمه.
راستی بچه ها! به خدا زندگی خیلی قشنگه. راست میگم! از ته دل! با تمام وجود! زندگی قشنگه!
هیچی دیگه گفتم بیام اینجا بگم هستم و سرتون رو در ببرم و حالش رو هم ببرم و اوخ واتساپم ترکید این بچه ها پدرم رو در میارن که باز غیب شدم و آشپزی و تمیز کاری هام و باقیه بدو بدو هام مونده روی دستم و باید بجنبم و1عالمه باید های دیگه که بیرون از حصار های رنگیه اینترنت منتظرم هستن. بچه ها دوستتون دارم خیلی زیاد خیلی زیاد. باز میام فعلا به سردردتون برسید درمون بشه تا دفعه بعدی خودم باز بترکونمش.
همگی شاد باشید خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی شاد!
با همه تونم!
سلام به همگی. بچه ها رو به راهید؟ من هم شکر خدا هنوز هستم. البته نصفه نیمه خخخ.
بچه ها امروز اومدم1کوچولو شاید تلخ بنویسم. تلخ ولی بی پرده. کاش تا آخرش بخونید و کاش از دستم دلگیر نباشید. تصمیم داشتم این رو جای دیگه که افراد بیشتری می بینن و می خونن بفرستمش ولی اون هایی که مصلحت اندیش تر از خودم بودن گفتن این چیزی رو درست نمی کنه و چه بسا که بیشتر ویرانی به بار بیاره و من هم اصرار نکردم چون اون ها حق داشتن. بعدش تصمیم گرفتم بیخیال بشم ولی با اتفاق هایی که این هفته های اخیر افتاد و متأسفانه واسه من داره بیشتر هم میشه تصمیم گرفتم این رو بنویسم و بفرستمش داخل یکی2تا سایت دیگه که بهم لطف کنن و انتشارش بدن ولی منصرف شدم چون به نظرم این شعله رو نباید به جای دیگه منتقلش کنم. پس نوشتم و زدمش اینجا هرچند می دونم افراد زیادی اینجا نمیان و نمی بیننش ولی احتمال میدم که چندتا از معتمدین اون افراد که نمیان اینجا و نمی بینن و نمی خونن، شاید گاهی بیان اینجا و بخونن و شاید به بقیه هم اطلاع بدن و شاید این نوشتنم بی فایده نباشه.
بچه ها دیروز و دیشب یعنی1شنبه رو من اصلا هیچ کجای اینترنت نبودم. حتی اینجا. درگیر زندگیه واقعیه غیر اینترنتی داشتم وسط واقعیت های جهانم می چرخیدم و شکر خدا بد هم نبود. به خیلی هاشون سر و سامون دادم و خیلی هاشون هم موندن واسه امروز و فردا و فردا هایی که باید بسازمشون.
این وسط، بین چرخیدن هام فکر هم می کردم. مدتیه که دارم فکر می کنم ولی نه به این شدت. دیروز اما خیلی فکر کردم. عمیق فکر کردم. متمرکز فکر کردم.
تمام دیروز رو وسط شلوغی های سرسام آور جهان غیر اینترنتی چرخیدم و فکر کردم و دیدم خیلی چیز ها هست که شاید بهتر باشه عوض بشن. به خاطر خودم. به خاطر خونوادهم و به خاطر افرادی که بهم گفتن و میگن که ممکنه بدون اینکه خودم بخوام حتی در غیبتم شاید بینشون عامل درگیری شده باشم.
شاید درست تر باشه که من تا مدتی کمتر اینترنتی باشم. شاید لازم باشه جدی تر بهش فکر کنم. به چیز هایی که از چند وقت پیش زیاد بهش فکر می کنم.
این روز ها زیاد فکر می کنم بچه ها. به تغییر خیلی چیز ها فکر می کنم. به عوض کردن خط واتساپم فکر می کنم. به عوض کردن شماره همراهم فکر می کنم. به تغییر آدرس اینترنتیم و حتی اگر لازم باشه به تغییر نام و نشون خودم در1نشونی اینترنتی ناشناس فکر می کنم.
بچه ها احتمالا تا مدتی ترجیح بدم کمتر باشم. احتمالش هست که تا مدتی جز افرادی که در جهان واقعی در اطرافم هستن، جواب هیچ زنگی رو ندم. احتمالش هست که واتساپم رو از روی این خطم حذفش کنم. احتمالش هست که دیگه جز اینجا، یعنی داخل اینترنت، دیگه هیچ پیامی نفرستم و به هیچ پیامی هیچ جوابی ندم. جز داخل کامنت های سایت ها و وبلاگ ها، با کسی از جهان اینترنت تماس نداشته باشم و به هیچ تماسی هیچ مدلی جواب گو نباشم. احتمالش هست که بیشتر در جهان واقعی درگیر و از اینترنت و دردسر هاش فاصله داشته باشم. احتمالش هست که تا مدتی دیگه نباشم. چرا البته هستم ولی فقط1کاربر معمولی داخل سایت ها که می چرخه و دانلود می کنه و اگر بشه که اینترنت رو از زندگیه واقعیش بفرسته بیرون کامنت هم می فرسته ولی فقط همین.
احتمالش هست که دیگه نخوام به این درگیری های مسخره و مضحکی که همیشه گفتم نمی خوام جزوش باشم ادامه بدم.
بچه ها! با تمام این احتمال ها من دوستتون دارم. همه شما ها رو و تمام اون هایی که زمانی در تصورات خامم دوستم داشتن ولی زمانی که روز ها رفتن و به شب و به غبار که رسیدیم حتی باورم نکردن. تمامتون رو دوستتون دارم. ولی باور کنید بچه ها خستهم. به خدا خیلی خستهم. دیگه نمی کشم. دیگه نمی خوام ادامه بدم. دیگه نمی تونم. دوست های مهربونم که از جهان اینترنت شناختمتون! برام خیلی عزیز هستید ولی باید مدتی سکوت کنم. شما ها از جنس آشنایی های دیروز ها هستید. از جنس هوای گذشته. گذشته ای که هنوز دور نیست ولی انگار قرنی ازش گذشته. شما ها از جنس هوای آشنایید. از جنس خنده های نیمه شب. از جنس درد دل های صمیمی توی1فضای آشنا و عزیز. شما ها از جنس هم دلی های شاد و حتی هم دردی های غمناک ولی متحد هستید. به من خیلی لطف دارید خیلی ولی بچه ها دارم اذیت میشم. دست خودم نیست به خدا دست خودم نیست نمی تونم. تا حالا به هیچ کدومتون هیچ زمانی نگفتم ولی دیگه باید بگم که هر دفعه که با هر کدوم از شما ها صحبت می کنم بعدش محاله نبارم. به یاد زمان های سفیدی که بود و دیگه نیست. هر دفعه و هر دفعه که پشت خط با هم می خندیم بعدش محاله من مثل بارون نبارم. محاله از شدت هقهق به سرفه های وحشتناک نیفتم و محاله که بعدش آروم سپری بشه.
باید نباشم بچه ها. این طوری من هیچ زمانی نمی تونم بلند شم و دوباره به تسلط و به آرامش برسم. جدا از این، چیز هایی می بینم و می شنوم که اصلا موافقش نیستم. بچه ها تمام آرامش خاطرم بعد از اتفاق های تاریک اینترنتی که از سرم گذشت این بود که شما ها و محبت هاتون و هوای آشنای من مثل گذشته ها پا بر جاست هرچند من دیگه اونجا نیستم. ولی دارم می شنوم که نیست. دیگه نیست! می شنوم که دیگه هیچ چیزش شبیه گذشته هاش نیست. دارم می شنوم که محبت ها گاهی تبدیل میشن به درگیری ها و سردی ها و جنگ. البته به احتمال بسیار بسیار قوی اشتباهه و گوینده ها اشتباه میگن و من هم اشتباه فهمیدم ولی اگر1درصدش هم درست باشه من باید اینجا1دفعه و واسه همیشه گفتنی هام رو به این بهانه بگم.
شنیده هام به شدت اذیتم کردن و دارن اذیتم می کنن بچه ها. بعدش سعی کردم درستش کنم و نمی دونم چه اندازه موفق بودم. کاش درست شده باشه!
دعا کردم که تموم بشه ولی اطلاعاتی که بدون تمایلم بهم می رسه میگه تموم نشده و من این رو نمی خوام. به خدا نمی خوام!
نمی دونم چند نفرتون اینجا میایید و این رو می خونید ولی کاش به تمامتون برسه!
بچه ها! لطفا ادامه ندید. عزیزی که با خط ناشناس بهم پیام واتساپی میدی و میگی طرف من هستی و می خوایی کمک کنی! من نه طرف می خوام نه طرفدار. کمک هم اگر می خوایی کنی این پست رو بخون و بهش عمل کن تا به من کمک کرده باشی.
عزیز من! پیام هم دلی و هم دردی و هر چیزی که اسمش رو می ذاری بهم نده! جنگ نکن! به بهانه همراهی با من توی پیام هات به کسی توهین نکن! این درست نیست اگر مسلمونی این از دین خارجه اگر هم معتقد به دین نیستی این از انسان بودن خارجه عزیز من نکن! اون هایی که اسم هاشون رو می بری عزیز های من بودن هنوز هم هستن اذیت میشم زمانی که این چیز ها رو می خونم. اگر هم کسی بینشون هست که نظرم بهش مثبت نیست بذار نباشه شما حق اهانت نداری. من موافق نیستم پس لطفا نکن.
از این مدل برنامه ها البته خیلی خفیف تر رو چندین ماه پیش هم داشتم و جای دیگه گفتم که موافق این بازی های زشت نیستم و اون زمان ظاهرا ماجرا تموم شد ولی مثل اینکه این نقش زشت واسه خیلی ها خیلی خوشآینده که به ایفا کردنش اصرار دارن. اونجا و اون زمان گفتم باز هم میگم. این واقعا زشته. هر کسی هستی و به هر نیتی که این کار رو می کنی لطفا دیگه ادامهش نده.
آقا یا خانمی که با ایمیل نا آشنا و بدون اسم و نشونی معتبرت بهم ایمیل می فرستی! شما1شخص عاقل و بالغ هستی. لازم نیست کسی به قول خودت راه بی افته و پیش بره تا پشت سرش باشی. لازم هم نیست از کسی نظر بخوایی که تو بگو من انجامش میدم. اون هم از کسی که نه از بقیه بنده های خدا بالا تره نه آگاه تر. من مال این حرف ها نیستم عزیز. اگر حرفی داری برو خودت به هر کسی که مخاطبت هست بزن و پای صحبت و جواب هاش بشین و قانع بشو یا قانع کن. من اهل این برنامه ها نیستم. درضمن تمرین کن و یاد بگیر شجاع باشی و حرفت رو خودت بزنی. با اسم و رسم خودت. نه اینکه1کسی رو با کلامت بخوایی ببری بالا و پشت سرش مخفی بشی و راه بی افتی و یواشکی تأییدش کنی. من خیال ندارم پرچمت باشم. قشنگ برو خودت رو به افرادی که در موردشون صحبت می کنی معرفی کن و صاف و شفاف با خودشون حرف بزن نه اینکه بدون اسم و رسم درست و حسابی بشی مشوق1کسی شبیه من که دارم میگم اصلا اهل هیچ بازیه مسخره ای از این دست نمی خوام باشم.
من این خط ها و ایمیل ها رو بلافاصله حذف می کنم. لطفا بس کنید!
دوست مهربونم که دلواپسم هستی! داخل جمعی که می دونی جای خودم و اسمم نیست تکرارم نکن. زمانی که تجربه بهت میگه جو این طوری تاریک میشه شما به زنده کردن این غبار خوابیده اصرار نکن. تو خیلی مهربونی دوست دوست داشتنیم. کاش می شد که من1دل به شفافی و مهربونیه دل تو داشتم! ولی لطفا دیگه اسمم رو جایی که گفتنش جایز نیست نبر!
عزیزی که به هر دلیلی سر به سر کسی می ذاری! ببین شما دلیل های خودت رو داری ولی من مجازاتش رو می پردازم. بهم میگن واسه خاطر من می جنگی و می جنگید. عزیز! عزیز ها! هر کدوم از شما ها! به هر صورتی، حتی در ناخودآگاه هاتون، اگر1گوشه از ضمیر هاتون به خاطر من دارید کسی رو اذیتش می کنید مطمئن باشید که من رضایت ندارم. به هیچ عنوانی، به هیچ دلیلی، به هیچ توجیهی، من رضایت ندارم واسه خاطر هیچ بخشی از خودم، کسی کسی رو اذیتش کنه. پس اگر واقعا خاطرم واسهت ارزش داره، و اگر توی اعماق ضمیرت واسه خاطر من داری سر به سر کسی می ذاری، لطفا از همین لحظه متوقفش کن و دیگه ادامه نده.
دوست محترمی که به نام آگاه کردنم به ناخواه خودم برام اطلاعات می فرستی! من نمی خوام بدونم. از این چیز ها بهم نده. اطلاع رسانی نکن. فایل های صوتی از این دست برام نفرست. نمی خوام بشنوم که فلانی معلوم نیست از سر چه هوای جفنگی توی فلان دسته در موردم فلان نامربوط رو پرونده. عزیز حرف باد هواست میاد و میره. خوب هاش اثر مثبتشون رو می ذارن و بد هاش رو باد می بره. بذار بگن. من نمی خوام بشنوم. اجازه بده خاطره هایی که به یادگاری برداشتم و رفتم برام همون طور پاک و مقدس باقی بمونن. تقدسش رو ویران نکن. خاطره هام رو با این به قول خودت اطلاع رسانیت کثیفش نکن!
بچه ها مطمئنم عاقل تر از اون هستید که سر1کسی دیگه با هم تاریک شده باشید ولی چون من این طوری شنیدم و دارم می شنوم، گفتم بگم که اگر حتی1درصد در هر کجای ذهن و ضمیرتون به خاطر من محبت هاتون به همدیگه غبار گرفته، شما رو به خدا یادتون باشه که من رضایت ندارم. اگر خاطرم رو اون اندازه ای که بهم میگن می خوایید پس واسه خاطر رضایتم هم شده1دفعه دیگه پاشید خودتون رو ثابت کنید و محبت هاتون رو از اول بسازید و هم بستگی هاتون رو از تاریکی ها و بد خواه ها و بد خواهی ها پس بگیرید و دوباره بشید1صبح1دست سفید که هیچ شبی زورش نمی رسه بشکندش. من شما ها رو این مدلی توی خاطرم ثبت کردم. آخرین تصویری که ازتون توی نظرم هست این مدلیه. خرابش نکنید بچه ها. اجازه بدید به جای اینهمه صدای پراکنده خنده های هم صداتون رو بهم برسونن تا خاطرم ازتون جمع باشه.
نمی دونم. شاید این که نوشتم واسهم خیلی بد تموم بشه و شاید هم واسه بقیه که می خوننش یا نمی خوننش خیلی مثبت تموم بشه. ولی من نوشتم چون حس کردم باید می نوشتم. به چند نفرتون که کم هم نبودید این ها رو گفتم. تلاش کردم. تقاضا کردم که قانع بشید ولی ظاهرا نشد. گفتم نمی خوام حرف بزنم. گفتم نمی خوام به تماس ها جواب بدم. گفتم نمی خوام از اطلاعاتی که نمی خوام بدونم چیزی بهم منتقل کنید. گفتم نمی خوام کسی رو سر اسم من اذیتش کنید و گفتم که نمی خوام اسمم رو جایی که جام نیست ببرید. گفتید باشه ولی گوش بهم نکردید. بچه ها دارم اذیت میشم. به خدا دارم اذیت میشم. اجازه بدید مدتی در سکوت خودم بمونم تا هم من به آرامش برسم هم شاید بشه که تاریکی ها از بین شما ها بره و اون هایی که اینهمه رو از دست من می بینن قانع بشن که من بد خواه نیستم.
میگن امید همیشه هست. پس من امیدوارم. امیدوارم و به شدت منتظر. امیدوار به افتادن تمام پرده ها و آشکار شدن تمام پنهان هایی که دست های من زورشون نرسید آشکارشون کنن، و منتظر واسه شنیدن دوباره اون خنده های هم صدا و مهربون و از ته دل که بره آسمون و1دفعه دیگه به همه و به همه ثابت کنه که شما ها هنوز همون دست1پارچه ای هستید که توپ هم داغونتون نمی کنه چه برسه به گرد و غبار. اون هایی که باید پیام هام رو می گرفتن گرفتن. یعنی امیدوارم که گرفته باشن. و ای کاش به گفته هام توجه کنن تا هم من به آرامش برسم هم همگی شاد تر از روز هایی که گذشت باشیم. خیالی نیست اگر کنار هم نیستیم. من و شما ها. فقط اینکه هر2طرف در آرامش باشیم کلی مثبته.
بچه ها! دوستتون دارم. حتی اگر خطم عوض بشه، حتی اگر آدرس اینترنتیم عوض بشه و حتی اگر دیگه پریسایی داخل اینترنت نباشه که بیاد و پراکنده بنویسه، باز هم من دوستتون دارم. این واقعیتیه که هیچ شبی نمی تونه عوضش کنه. حتی غیبت خود من.
تا پشیمون نشدم این رو بزنمش که اگر بیشتر طولش بدم احتمال اینکه کلا حذفش کنم خیلی بالاست.
بچه ها! زندگی قشنگه. خیلی هم زیاد.
ایام همگیتون به کام.
بچه ها سلام. بهار خوش می گذره؟ باید بگذره. بهاره، هوا عالیه، زندگی قشنگه، اصلا خوش گذشتن اجباریه. باید خوش بگذره هیچ راهی هم نداره باید خوش بگذره بحث هم داخلش نیست.
بچه ها عجب هفته ای داشتم من!
1شبه سفر کوچولو داشتم، چپ نگاه نکن سفرش تفریحی نبودش با خونواده هم رفتم، قبلش1شب خیلی با حال با1دسته کوچیک از رفیق های عزیز سپری کردم، کلی خوش گذشت، کلی حرف زدیم، 1سری نصیحت همراه با تشبیه هم شنیدم که برام جالب بود و رفیقم وسطشون سعی کرد بهم بگه اون چیزی که من تصور می کنم از دستش دادم و باختمش ارزش اینهمه داغون شدنم رو نداره و اصولا من اصلا چیزی رو نباختم که بخوام واسهش دلتنگ و پژمرده باشم، من واسه1دفعه توی عمرم بچه مثبتی شدم و گوش به حرفش دادم و به نظرم رسید که درست میگه، توی سفر حسابی لحظه شمردم که برگردم، حسابی مثبت بودم، 1دکتر مهربون رو به طرز بی نظیری عصبانیش کردم، البته این1قلم رو اصلا خوش نگذشت چون داشت واسهم دردسر می شد، خخخ، شکر خدا به خیر گذشت و سفرم طول نکشید و زود برگشتم خونه، توجیه شدم که حسابی خراب کاری کردم ولی همچنان فرمون دست خودمه و از دستم خارج نیست، بعد از1شب پر التهاب و سخت سفر تموم شد و کسر خواب وحشتناکم رو روی تخت خودم حسابی جبران کردم و صبح3شنبه حسابی حرف گوش کردم و حسابی یواش بودم، یعنی آرامش رو بغل کردم و نذاشتم بره، نه زیاد هیجان زده شدم که بزنم به شلوغ کاری و نه زیاد تفکرات منفی داشتم که اوضاعم رو بفرسته توی بغل نکبت، خلاصه استراحت کردم، بعدش سعی کردم مثبت باشم، بعدش1هم گروهیه مثبت توی1گروه کوچیک و صمیمی داخل واتساپ بهم1سری مثبت گفت در مورد اینکه خوبه که من از فضا اومدم پایین و توی دسته می خندم، اطراف ظهر واسه خودم مشغول بودم و سعی می کردم به منفی هایی که این هفته ها رو واسهم جهنم کردن فکر نکنم ولی نمی شد، آخرش هم زنگ گوشیم خورد و1آبشار غافلگیری ریخت روی سرم،
-سلام خانم جهانشاهی. خوبید؟ چه غمگین! نشناختید؟ من فلانی هستم.
بعد از سلام های معمول حس کردم، نمی دونم حس شادی نبود. 1حس غربت تلخ و بی نهایت تلخ و بی توصیف. از اون حس های تاریک که،…
دست خودم نبود سعی می کردم این مدلی نباشه و نباشم ولی، …
-شنیدیم حال شما چندان خوب نیست گفتم زنگ بزنم احوالی بپرسم. شما1دفعه چی شدین واسه چی1دفعه رفتید؟ کجا رفتید این طوری1دفعه؟ چی شد که دیگه نیستید؟ گریه؟ چرا؟ چرا این طوری شدید؟ اصلا چرا خودتون رو اینهمه شدید اذیت می کنید؟
نمی دونستم این چرا رو چه جوری توضیحش بدم. دست خودم نبود. حرف خیلی داشتم خیلی ولی نباید می زدم. نباید نباید.
-چرا گریه می کنید؟ مگه چی شده؟ چی شده که اینهمه ارزش داره؟ گریه نکنید چیزی نیست! چیزی نشده. چیز جدیدی نشده. چیز مهمی هم نیست. خودتون رو اذیت نکنید! باور کنید اینهمه با ارزش نیست که به خاطرش اینهمه به خودتون ظلم کردید و می کنید. آروم باشید. سعی کنید آروم باشید. آروم باشید!
چه قدر مسخره بود که من اینهمه مدت رو سپری کرده بودم و هنوز در این مورد نمی شد و نمیشه که آروم باشم! دست خودم نبود. دست خودم نیست!
حرف زدیم. گوش می کردم. خیلی سعی کردم حرف هایی که دلم گفتنشون رو می خواست رو نگم. به نظر خودم خیلی نگفتم. اون دوست بهم اطمینان می داد که همه چیز درسته. که من اشتباه می کنم. که اون می دونه دارم درست میگم. که خیلی های دیگه هم می دونن و باور دارن من درست میگم. که هنوز بینشون جایگاهم حذف نشده. که هنوز هستم. که باید برگردم و ادامه بدم و این غیب شدنم داره نادرست ها رو تأیید می کنه و من دیگه نباید اجازه بدم. که من هرچی از دستم بر می اومد کردم و دیگه از اینجا به بعدش رو اگر این مدلی باقی بمونم خیلی منفیه. که واقعا اهمیتی نداره اگر این چیزی که اینهمه شدید داره زجرم میده عوض نشد و من نباید واسهش اینهمه شدید اذیت بشم چون اصلا مهم نیستش. که باز هم بهم زنگ می زنه تا مطمئن بشه به گفته هاش تمرکز کردم و این سکوتم رو تمومش می کنم.
گریه کردم، خندیدم، سکوت کردم، سفت و مطمئن گفتم من پیش خدا سربلندم چون خودم درست ها رو می دونم و به درستیشون از طرف خودم مطمئنم، به توضیح اون آشنا که برام توضیح می داد اون ها کنارم و دوستم و پشتیبانم هستن گوش کردم و گوش کردم و زمانی که گوشیم رو کنار می ذاشتم1سری سؤال توی سرم چرخ می خورد که هیچ مدلی از دستشون خلاص بشو نبودم.
آیا واقعا لازمه این سکوت مسخره رو همچنان حفظ کنم؟ به حرمت چی دارم ادامه میدم؟ عزای چی رو گرفتم؟ دارن صدام می کنن واسه چی جواب نمیدم؟ اگر واقعا بینشون میشه که مثبت باشم سر چی جوابشون رو نمیدم؟ بهم گفتن هنوز جام اونجا حفظه و من فقط میگم نه! نه! نه! واسه چی؟ منتظر چی هستم؟ سر چه تعهد داغون شده ای هنوز باقی موندم؟ مگه چیزی هم مونده ازش که من حفظش کنم؟ مگه نه اینکه تمامش همراه خودم شکست و داغون شد و ریخت زمین؟ پس من به چی وفادار موندم؟ واسه چی چله نشستم اینجا؟ واقعا هنوز باید سر این سکوتم بمونم؟ یعنی فایده داره؟ خوب من که می دونم دیگه هیچ فایده ای هیچ و هیچ فایده ای نداره! من که می دونم اون ویرانی دیگه آباد بشو نیست. من که می دونم دیگه نمیشه. دیگه تموم شده دیگه نه درست میشه نه عوض میشه. پس واسه چی هنوز چشم هام خیس میشن؟ واسه چی زمانی که اون آشنا و آشنا های دیگه میگن آروم باش سعی کن آروم باشی من نمی تونم آروم باشم؟ واسه چی این هقهق لعنتی هنوز شدید میشه و واسه چی من همچنان میگم به خدا اشتباهه به خدا اشتباهه به خدا…؟ شاید لازم باشه دیگه این انتظار بی خودی رو بیخیال بشم. واسه چی نمیشم؟ به جهنم که تماشا گر ها چی تصور می کنن؟ به قول اون آشنا در هر حال اون ها مثبت نمی بیننم. تلاش های من هم که فایده ای نداشت. پس من معطل چی اینجا سنگر گرفتم؟ که چی بشه؟ که1زمانی شاید…
معجزه های خدا این مدل جا ها نازل نمیشن. من اگر تمام عمرم رو هم این مدلی باقی بمونم بنبست همچنان بنبسته با اون سکوت تاریکش که دیگه هیچ مدلی شکستنی نیست. واسه چیزی که هیچ طوری شدنی نیست من واسه چی خودم و توانایی هایی که شاید به کار1دسته بیاد رو توی دل تاریکی های بارونی حبس می کنم؟ منتظرم معجزه بشه؟ که سکوت بشکنه؟ که این… خوب نمیشه. چیزی هم که شدنی نیست رو باید بگی بیخیال نشد دیگه و بری. پس واسه چی من نمیرم؟ خدایا من که تمامش رو می دونم پس این اشک ها باز از کجا میان؟ واسه چی تموم نمیشن؟ کاش دیگه نبارم بلکه بتونم بشکنم این حصار سرد رو که بی خودی خودم رو وسطش گرفتار کردم به خیال شکستن سکوت بنبستی که اصلا من در هیچ کجای امتداد هاش نیستم!
می نوشتم و می نوشتم و می باریدم. اشک هام بود که همراه نوشتن خنده ها مثل سیل می باریدن و من تمام زورم رو می زدم که صدام در بیاد و بتونم چندتا داد سر خودم بزنم.
-احمق! بس کن دیگه چته؟ لعنت به خودت و به گریه کردن های بی پایانت پریسا دیگه بس کن!
سعی کردم و از روز های پیش موفق تر بودم. آخجون! پس یعنی یواشی یواشی دارم میرم که موفق تر بشم در مهار این مسخره بازی که حسابی از دستش خسته شدم! آخجون! پس میشه که تموم بشه! آخجون! آخجون! آخ، جون!.
اطرافم با ورود مادر و انجام وظایف معمولیم به عنوان1عضو مثبت خونواده شلوغ شد و من دیگه یادم رفت گوشیه خاموشم رو روشنش کنم. بعدش مادرم، بعدش برادرم، بعدش برادر زاده و همراهی باهاشون توی خونه برادرم و طول کشیده تا آخر شب که حسابی خسته بودم و فرداش که باز هم سعی کردم مثبت باشم و واقعیتش الان از4شنبه خیلی چیزی یادم نیست جز شبی که باز هم همراه رفیق ها سپری شد و چه خوش گذشت بهم! رفیق های من! دوست های عزیز و صمیمی که خودم رو با تمام دیوونگی های مسخره و بی محتوام همچنان تحمل می کنن و بهم میگن واسه اینکه دوستت داریم دیوونه و حالا تو بیا ما رو بیخیال شو فقط بچسب به، …
شب4شنبه مه سفید سبک تر بود. رفیق هام بهم توصیه می کردن سنگین نرو پریسا خطرناکه نکن. و به خدا بهشون گوش کردم. خیلی دلم می خواست شبیه همیشه بزنم به لجبازی های همیشه ولی نزدم. این بنده های خدا بد واسه خاطرم زور می زنن که درست بشم. حقش نیست اذیت کردنشون.
-باشه. باشه شما ها درست میگید.
اون ها اگر هم تعجب کردن به روی من نیاوردن. گفتیم و خندیدیم و دیر وقت بود که برگشتم منزل و امروز یعنی5شنبه بلاخره تحمل مادرم تموم شد و سکوتش شکست که مادر جان معلومه چیکار می کنی؟ امشب که جایی نمیری! هر شب که نمیشه بری بیرون مادر! هر چیزی زیادیش خوب نیست کمترش کن!
بهش1چشم بلند و کشیده گفتم. مادرم این روز ها حسابی دلواپسه برام. طفلکی مادرم! مادر عزیز و دلواپس من! خدایا منو ببخش!
امروز1پیام از1خط ناشناس داشتم که بعدا مشخص شد ناشناس نیست و اتفاقا خیلی هم آشناست. نرگسی. نرگسیه کوچولو و عزیز من که دیگه بزرگ شده. اون قدر بزرگ شده که اولش حسابی سر به سرم بذاره و بخنده و بعدش نصیحتم کنه که پریسا من نمی دونم چی شده ولی می دونم که1چیزیت هست و می دونم که باید خیلی مواظب خودت باشی. پریسا ببین تو فقط واسه خاطر خودت زنده نیستی. واسه خیلی های دیگه هم شده باید مواظب تر باشی. واسه مادرت، واسه کل خونوادهت و واسه خود من و باقیه بچه های امام رضا که مطمئنم از ته دل دوستت دارن و دوستت داریم. پس تو رو خدا مشکل هرچی که هست واسه حلش سهل انگاری نکن. واسه برطرف کردنش طول راه حل رو برو. اگر درمان می خواد طول درمان رو طی کن و اگر راه دیگه ای داره انجامش بده و کوتاهی نکن من نگرانتم.
خجالت کشیدم بچه ها. از نرگسی و از همه اون هایی که بیشتر از1ماهه دارن میگن که نگرانم هستن خجالت کشیدم بچه ها. امشب حسابی خجالت کشیدم! امشب باز هم برای چند صدمین بار حس کردم که چه قدر خودبین و بی محتوا هستم و لازمه خیلی سریع این اوضاع مضحک رو تمومش کنم. باید تموم بشه و من این رو می دونم.
تمام این ها رو می دونم و باز هم آه می کشم. باز هم می بارم و باز هم در جواب اون هایی که غافلگیرم می کنن و میگن همچنان جام بینشون محفوظه میگم نه! نه! نه! نمی فهمم واسه چی هنوز میگم نه! شاید زمانی برسه که بتونم از پس خودم بر بیام و این انزوای مسخره رو بشکنم و بتونم جایی باشم که حضورم1فایده هرچند ناچیز و کوچیک داشته باشه. شاید بتونم اون قدر بزرگ و عاقل و منطقی باشم که این اتفاق بی افته بدون اینکه روی کیبورد سیستمم مثل سیل ببارم. شاید این روز های تلخ و تاریک رو1زمانی بشه بهشون بخندم. ولی در هر حال، این رو مطمئنم که تا خودم نخوام و خودم نجنبم، هیچ قدرتی نمی تونه از این تاریکی نجاتم بده. کاش هرچه سریع تر بتونم که بخوام و بجنبم! از این اوضاعم حسابی خسته شدم بچه ها می خوام تموم بشه ولی هنوز زورم به خودم نرسیده. این روز ها دلم پریدن می خواد. دلم باور می خواد. باور اینکه تمام جهان من فقط1هوای آشنا نبود که اگر نشد داخلش بپرم دیگه با وجود زنده بودن تموم بشم. دلم می خواد این پایان رو همون طور که پذیرفتمش، رسما به خودم ابلاغش کنم و بپرم توی هوا هایی که شاید هرگز هوای خودم نباشن ولی اونهمه که تصور می کنم بیگانه هم شاید نباشن. دلم زنده شدن می خواد. دلم پرواز می خواد. دلم مثبت بودن می خواد. دلم خندیدن و هوار های شاد می خواد. دلم بودن می خواد بچه ها! دلم این سکوت رو دیگه نمی خواد. دلم صبح می خواد. صبحی که شاید به اون رنگی که تصور می کردم و از خدا می خواستمش نیست ولی روشنه. به رنگ آسمون آبیه بهار. به رنگ پرواز های شاد و شاد و شاد. صبحی به رنگ روشن صبح!
این بود خلاصه ای از هفته در هم و پراکنده های در هم تر من که تا اینجا بهم گذشت و تا الان که اینجام و دارم می نویسم که بچه ها زندگی قشنگه. لحظه به لحظهش قشنگه. از دستش ندیم. من که خیلی دوستش دارم خیلی.
هنوز گیج می زنم. هنوز می بارم و هنوز جرأت نکردم این ای کاش رو ول کنم و بزنم به جاده ای که1دفعه امتحان کردم و زدم بهش ولی متوقف شدم و کشیدم ازش کنار. هنوز میگم بذار متوقف باقی بمونم شاید فردا برسه. ولی خودم هم می دونم این اشتباهه. می دونم عاقبت هم باید بزنم به جاده بیخیالی و بگم نشد دیگه. می دونم آخرش رو. تقریبا بهش مطمئنم ولی…
هنوز اینجام و هنوز واسه توقف هقهق هام مشکل دارم. ولی با تمام این ها، زندگی خیلی قشنگه. تمامش رو به شدت می خوامش.
حال ندارم این رو بخونم و ویرایشش کنم. جمله هام رو درست کنم و کم و زیادش کنم. اصلا دلم نمی خواد خوشم میاد این رو همین مدلی که نوشتمش با همین جمله بندی های افتضاح اصلاح نشده بزنم اینجا. این مدلی دلم می خوادش پس انجامش میدم.
راستی! 1جلد از کتاب مروارید بافی که دنبالش می گشتم رو عاقبت پیدا کردم و طرف گفت جلد بعدیش رو هم بعد از ماه رمضون برام میاره. کاش بیاره! حالا موندم از کجا پیدا کنم1بینا رو که حوصله داشته باشه این رو برام بخونه عکس هاش رو هم ببینه و یاد بگیره و یادم بده خخخ!
باز هم راستی! گیر دادم به کلاس های آموزش وردپرس. باید یاد بگیرم. به نظرم بشه. وایی که چه قدر دلم می خواد بلدش باشم این فن عزیز رو!
دیگه هیچ راستیی یادم نمیادش. پس تا باز حرف یادم نیومده این رو ببندمش بلکه از این که شده طولانی تر نشه.
بچه ها! لحظه ها چه روشن باشن و چه تاریک، جزئی از زندگیه ما هستن. از دستشون ندیم چون تکرار ندارن. بسه دیگه خیلی گفتم من میرم توی شب شنا کنم و واتساپ بازی کنم و مروارید ببافم و وایی بیخیال اینهمه خوابم میاد اگر فرصت شد بخوابم.
ایام به کام همگی.