بهت تبریک میگم نگین!
سلام به همگی.
بچه ها خوش می گذره این روز ها من یواشم آیا؟ خخخ! زیاد ذوق زده نباشید اگر خدا بخواد و زنده بمونم دیر یا زود درست میشم.
بچه ها یادتونه خالهم که فوت کرده بود اول پستم چی گفتم؟
زندگی همینه. سیاه و سفید. تاریک و روشن. بالا و پایین.
به نظرم1همچین چیزی بود. حالا هم میگم. همیشه میگم.
این هفته که گذشت هفته تلخ و شیرینی بود. من بودم و ادامه التهاب های این1ماه که پدرم رو رسما در آورد و به نظرم الان دیگه تمام اینترنت بدونن چی شدم. 1زمانی ترجیح می دادم این طوری نشه و هیچ کسی چیزی ندونه ولی الان دیگه خیالم نیست. قابل توجه یکی.
خلاصه من بودم و التهاب هام که تا می رفت ظاهرا فروکش کنه و به ناخودآگاهم عقبنشینی کنه1چیزی می شد و این آتیش رو می فرستاد آسمون و هنوز هم البته همین شکلیه. آخریش هم2روز پیش بود که تمام پریشب رو فرستادم جهنم و تا دیروز ظهر همون طرف ها قدم می زدم و دیروز ظهر بچه ها، یعنی دوست های جهان واقعیم مثل فرشته های نجات به دادم رسیدن و از4دیواریه خونه و از کابوس جهنم بیداری کشیدنم بیرون و بردنم1جای خیلی شلوغ و شلوغ و در حال برگشت از بس شلوغ کردیم الان صدام تقریبا گرفته. سر انگشتی حساب کردم دیدم4ماهی میشه این مدلی شلوغ نکردم. از اسفند94آخ خدا لعنت به اواخر94که اونهمه درد واسم داشت و تا الان هم اثرات نکبتش هست و دیگه دارم مطمئن میشم هیچ مدلی پاک شدنی نیست و دیگه باید نه به زبون بلکه واقعا پاک کردنش رو بیخیال بشم و مثل تمام نشد های عمرم بگم خوب من تلاشم رو کردم نشد دیگه! کاش این طوری نمی شد بچه ها! سر صبحی گریهم در میادش اگر باز ادامه بدم پس بیخیال.
داشتم1چیز دیگه می گفتم بابا!
این هفته تلخ و شیرین بود. شبیه تمام زندگی.
شنبه و1شنبهش رو چندان یادم نیست جز1سری جدل های مسخره که رفت روی اعصاب در دست تعمیرم و زیاد چیزی ازشون خاطرم نیست و خدا رو شکر که نیست.
2شنبه صبح وحشتناک بود. چیزی نمونده بود از ته دلم هوار بزنم که بس کنید دست بردارید دیگه بسه. مجبور شدم شاهد نبش قبر گذشته هایی باشم که مدت هاست خودم خاکشون کردم تا تموم بشن. کاریش نمی شد کنم باید تماشا می کردم. 1کسی، 1آشنای خیلی دور از زمان های بهشتی، 1آشنای بیگانه ناشناس از دیار دیروز های سفید من، 1عزیزِ یواشکی و به شدت عزیز و به شدت یواشکی به این عمل اصرار داشت و من تماشا کردم بلکه خاطرش سبک بشه. سبک نشد. اون ازم پاک کردن خشمی رو می خواست که باعث شد واسه اولین دفعه توی تمام عمرم نفرت واقعی رو تجربه کنم. هرگز به این شدت حس نفرت خالص رو درکش نکرده بودم. حس وحشتناکیه بچه ها. اجازه ندید دوچارش بشید واقعا آتیش ویرانگریه.
خلاصه اون بنده خدا ازم انجام چیزی رو می خواست که از زمانی که یادمه تا بهش می رسیدم تمام منطق و تمام تفکر و تمام عقلانیتم تعطیل می شد و دیگه هیچ کاریش نمی شد کنم. حالا1کسی که از خدا پنهون نیست از شما هم بذار پنهون نباشه که هنوز و هرگز برام معمولی نبوده و نیست، اصرار داشت که من بشنوم، بپذیرم و متقاعد بشم که این خشمم بی محتواست و اشتباهیه و من اشتباهیم. بچه ها می شنیدم و باز هم از شما چه پنهون حرف هم زیاد داشتم واسه گفتن. خیلی هم داشتم. ولی…
-هر ناگفتنی که بشه کلامش کرد رو که نباید گفت پریسا! گاهی بعضی واقعیت ها لازمه واسه خودت باقی بمونن. مخصوصا اگر چیزی رو مثبتش نکنه و فقط آزار بده. فرقی نمی کنه به دوست آزار بفرستی یا دشمن. گاهی ناگفته ها رو ناگفته باقی بذاریم تا درد های خوابیده بیدار نشن.
سکوت کردم. اگر می خواستم هم نمی تونستم. داشتم خفه می شدم. جای هوار زدن نبود.
اون بنده خدا می خواست من متقاعد بشم و من فقط سعی کردم تا صدام رو پیدا کنم و بهش بگم که شدم به خدا شدم به خدا باور کردم من متقاعد شدم.
من گفتم و فایده نداشت. نشد که باورش بشه. نه اون موفق بود در متقاعد کردن من، نه من موفق بودم در جا دادن متقاعد شدنم در باور اون. آخر ماجرا، فقط دلم می خواست فقط دلم می خواست بره بلکه بتونم راحت تخلیه بشم تا نفس بکشم. خدا حفظش کنه نمی رفت که! هرچی می گفتم برو2دقیقه بمونم بعد میام پیش بقیه نمی رفت که نمی رفت. یعنی بچه ها خودمونیم اون لحظه هر کسی دیگه جاش بود پدرش رو در می آوردم از حرص این نرفتنش من داشتم رسما خفه می شدم این شبیه1دونه درخت شمشاد ایستاده بود نمی رفت که نمی رفت. آخرش هم کشید بردم پیش بقیه جمع و من در سریع ترین زمانی که می شد از اونجا بزنم بیرون فرار کردم. از خفقان وحشتناکی که درگیرش بودم فرار کردم به4دیواریه امن خونه و آآآخخخ خدا شکرت که این گوشه جهان در اکثر مواقع واسه تخلیه تمام حس های من امنه! خدایا شکرت!
وسط خواب و بیداری های ناهشیار زنگ های پشت سر هم تلفن بود و نبود.
-اوه بسه! بس کنید! بس کن! می خوام بخوابم! به نظرم حدود های4ونیم بود شاید که دیگه بلند شدم. حواسم سر جاش بود ولی سر گیجه و سردرد جواز بلند شدنم رو هیچ مدلی صادر نمی کردن. اگر پا می شدم و تهوع به این2یار متحد لعنتی اضافه می شد دیگه هیچ راهی باقی نمی موند جز1شب مسخره در جوار نکبت های نجات بخشی که من اصلا دلم نمی خواد گرفتارشون باشم.
بلند نشدم ولی گوشیم رو برداشتم ببینم چی می گفت اینهمه طولانی.
-بیا ببینمت تو حرف حسابت چیه. اوه خدای من نگین!
چندین تا زنگ ازش داشتم. به زور و واقعا به زور پا شدم نشستم. تماس رو زدم و صدای بوق گوشیم پیچید توی سرم و ورود غریب الوقوع جناب تهوع رو اعلام کرد. خوشبختانه نگین بدون اینکه بدونه به موقع به دادم رسید و گوشی رو برداشت.
-الو نگین!
-زهر مار! یعنی زهر مار! یعنی پریسا زهر مار! از صبح تا الان می دونی چند دفعه زنگ زدم بهت؟ معلومه کجایی؟ گوشیت رو جواب نمیدی، خونهت رو جواب نمیدی، اصلا هیچ طوری جواب نمیدی، اصلا زنده ای؟
نفسم در نمی اومد.
-سلام نگین. بگو چی شده؟
-سلام و کوفت! این چه صداییه؟ باز چته؟ نکنه دوباره مریضی!
دلم می خواست داد بزنم. دلم می خواست به تمام جهان بگم. دلم می خواست هوار بزنم بله مریضم دارم میمیرم از همه چیز دارم میمیرم آخه واسه چی آخه تا کی؟
داد نزدم و چه خوب شد که نزدم.
-نه بابا چیزی نیست ولش کن.
-ای بابا پریسا میگم چته؟
-میگم هیچی نگینی ولش کن. بگو ببینم واسه چی زنگ می زدی عزیز؟
-واسه اینکه بهت بگم زمان ترکیدنت تموم شد. از اون هفته داری میمیری زمانش برسه بری به همه بگی همش میگی بذار بگم بذار بگم همین امروز که زمانشه تو غیب شدی.
-هان؟ چی؟ چی گفتی؟
نگین خندید. خنده ای سبک شبیه آواز1000تا پرنده بهار.
-بلند شو به هر کسی دلت می خواد دیگه بگو. رفتیم گروه خون همه چیز درسته امروز ساعت7عقد می کنیم. فعلا فقط عقد می کنیم و فقط خونواده های درجه1از2طرف هستیم و خلاصه پاشو حالا بگو تخلیه بشی تا نمردی.
خدایا! آخ خدایا خدایا واااییی خدایا این خیلی بیشتر از عالیه!
-وایی نگین امروز! یعنی2ساعت دیگه؟ کوفت من هم می خوام بیام!
نگین می خندید.
-خوب پاشو بیا.
خندیدم. بلند و بلند.
-نه عزیز نمیام از همینجا باهاتم. خدایا باورم نمیشه نگینی! خره! فسقلیِ شیطون کوفتی یعنی تو فقط2ساعت دیگه مجردی؟ جدی داری متأهل میشی؟ ووویییییی!
نگین می خندید. خنده ای از جنس آواز1000تا پرنده بهاری.
-هان چی شد؟ تا2دقیقه پیش که صدات در نمی اومد! می بینم زنده شدی!
-زنده شدم؟ فقط زنده شدم؟ مسخره دارم پرواز می کنم! من الان دارم توی فضای خونه پرواز می کنم بچه دارم پرواز می کنم خره پروااااز!
نگین بلند می خندید. کی بلند شده بودم از جام؟ کی اینهمه سبک می پریدم هوا؟ پس کو اون سر گیجه های وحشتناک کزایی که تمام این1ماه گاهی2روز تمام می بستم به تخت و می فرستادم به جهنم نجات بخش های نکبت؟ چی شد سردرد هام؟ تهوع کی رفت؟ بیخیال ولشون کن الان رو عشقه! نگینیِ کوچولوی من بزرگ شده. اینقدر بزرگ شده که سر کار میره و الان هم2ساعت دیگه عقدشه. داره میشه یکی از ستون های1خونواده! خدایا خدایااا خیلی می خوامت خیلی می خوامت خییییییلی میییییخواااامت!
-وایی! وایی نگینی به خدا من رازداریم واقعا حرف نداره به خدا من نمیگم همه میگن به جان خودم هیچ زمانی نشده رازداری بهم فشار بیاره ولی این1دفعه رو نگه داشتنش وحشتناک سخت بود هنوز هم سخته به خدا فضول نیستم فقط همین1دفعه همین1مورد…
نگین می خندید. خنده ای از جنس آواز1000تا پرنده بهار.
-می دونم بابا! رازداریت رو هم می شناسم همین1مورد رو داری میمیری جار بزنی خوب برو بزن الان دیگه لازم نیست نگهش داری برو به همه بگو تخلیه بشو داره جونت بالا میاد.
-نگینی نگینی به همه بگم؟ به همه؟ توی گروه واتساپی بگم؟ به هر کسی دلم خواست زنگ بزنم بگم؟ توی سایتم هم میشه الان دیگه بنویسمش؟
نگین می خندید. خنده ای از جنس آواز1000تا پرنده بهار.
-بگو. بنویس. داشت می مرد الان قشنگ سالم شد مسخره! برو بگو به همه بگو.
گوشی رو که گذاشتم تازه یادم اومد نمی دونم بهش تبریک گفتم یا نه. توی خونه کسی نبود. من بودم و خاطره های دیروز و پایان امروز.
-بهت تبریک میگم نگینی. شیطون کوچولوی مهربون! رفیق با معرفت تاریکی های سال 91لعنتیم! عزیزِ من! عزیزکم.
بعد از1ماه تونستم1موزیک رو مثل گذشته هام بلند گوش بدم و سردرد نشم. موزیک شاد و شاد و شاد چه کیفی داشت شنیدنش! من1ماهی می شد نتونسته بودم موزیک بلند گوش کنم. بخندم. برقسم و حس کنم که زندهم. و اون لحظه داشتم تمام این ها رو دوباره تجربه می کردم و چه حال عزیزی بود!
توی گروه واتساپی جار زدم و سبک شدم. به هر کسی دستم می رسید گفتم و سبک تر شدم. اینجا مهلت نشد بیام بنویسمش تا الان. فقط گفتم به همه گفتم.
-پریسا آخ چیکار می کنی پریسا آخ آخ باز این زد به سرش! خوب بیخیال از این طرف بوم بزنه به سرت موردی نیست این طرفی دیوونه بشو ایرادی نداره روی موج منفی نرو هر کاری دلت می خواد کن. آخ نه هر کاری عجب تو بی مغزی!
فقط می خندیدم. خنده ای از جنس آواز1000تا پرنده بهار.
-آخ خدا این روانش پریشانه کسی نمیاد ازش تست بگیره و الان، … آخ آخ دستت به راه راست بره دردم گرفت لعنتی!
قهقهه های نزدهم رو فرستادم آسمون. این اتفاق رو دوستش داشتم. خنده های نگین رو دوستش داشتم. این پایان رو واسه این بخش از داستان نگین دوستش داشتم. اون لحظه ها رو دوستش داشتم. زندگی رو دوستش داشتم. خدا رو دوستش داشتم!
نگین اینجا رو نمیاد بخونه ولی من دلم خواست بنویسم. دلم خواست به شما ها بگم. دلم خواست این هوار رو اینجا بزنم. واسه همه شما که دوستتون دارم و چه قدر هم زیاد دوستتون دارم.
بهت تبریک میگم نگین! شاد ترین لحظه ها رو از اینجا تا همیشه برای خودت و جفتت از خدا می خوام. کاش خدا همین الان بگه آمین!
می دونم زندگی شب و روزش با همه. برای نگین هم همین طوریه. اگر جز این باشه که دیگه زندگی زندگی نیستش. ولی خدایا1کاری کن سفید هاش واسه این بچه از سیاه هاش خیلی بیشتر باشن باشه؟ خدایا باشه؟ خدایا می دونم خیلی مهربونی و بهم نه نمیگی. پس سفید هاش رو خیلی بیشتر کن براش باشه؟ من که خنده های دیشبیه نگین رو گذاشتم به حساب جواب مثبتت. می دونم مطمئنم که دلت نمیاد و حالم رو نمی گیری. خدایا خییییلی خوبی خیلی! ممنونتم به خاطر همه لبخند هایی که به خودم و به عزیز هام میدی. ممنونتم که هیچ لحظه ای ازم جدا نیستی. ممنونتم که خدای عزیز من هستی. خدایا شکرت!
بچه ها زندگی قشنگه. حتی توی لحظه های تاریک و خیلی تاریک من! کاش می شد همه چیز الان و درست همین الان درست می شد! کاش می شد که لحظه های تاریک تموم می شدن! کاش می شد که تاریکی ها دیگه می رفتن ولی…
زندگی همینه. سیاه و سفید. تاریک و روشن. بالا و پایین. تمامش با هم. در کنار هم. موازیه هم.
بیخیال. این چندتا خط بالایی رو بیخیال. فقط زندگی قشنگه! زندگی قشنگه قشنگه قشنگه!
ایام به کام.
ناگفته ها بسیار!
دلی خواب و تنی تبدار، شب و چشمای شب بیدار،
سکوتی خیس و بارونی، سری بر شونه ی دیوار!
شبی ساکت شبی سنگین، سرودی بی صدا، غمگین،
غمی غمناک و بی پایان، وجودی از تَعَب بیمار.
هوای سردِ دلتنگی، نفس یخ بسته تو سینم،
به جرمِ عاشقی مطرود، به حکمی بی سبب بر دار!
تگرگ اینجاست بادم هست، تمامِ قصه یادم هست،
به دوشم کوهی از ماتم، به قلبم حسرتِ دیدار.
شبای خاکِ ما سرده، خدا دنیات چه نامرده!
تبی تاریک و تکراری، خدایا خستم از تکرار!
من و تاریکی و بارون، خزان و خاطرات و خون،
به یادم قصه ی دیروز، به روحم غصه ها آوار.
سرابی محو و بی تعبیر، خیال و خاک و خاکستر،
من و کابوسِ بیداری، تگرگ و تندر و رگبار.
مزارِ نور خاموشِ، بهار امشب فراموشِ،
تنی از ضربه ها زخمی، دل از دلتنگیا سرشار.
شب و فقدانِ ماه امشب، 2چشمانم به راه امشب،
خدایا من که میمیرم!، خداوندا همین1بار!.
نگاهی خیس بر دفتر، تمومِ خاطراتم پَر!،
قلم خشکیده تو دستم، ولی ناگفته ها بسیار!.
آخرین پرواز7
-همگی خسته نباشید!
این نشان پایان تلاش های این دفعه بود که از طرف دم کوتاه اعلام شد و هورای همه رو برد آسمون. دیگه شب شده بود و کار به موقع تموم شد چون حتی با وجود مهتاب هم کار توی شب سخت بود. وسط شلوغی های همیشگی سبز ها کوه دوباره نعره کشید و یخ بود که از دلش اومد پایین.
-وایی همگی رو هوااا!
تقریبا همه پرواز کردن و از مسیر یخ ها در رفتن. همه جز پرپری که نمی تونست بپره، شیطون که روی1پا بالای1تنه کلفت ایستاده بود و با تمام زورش وسط شب آواز می خوند و دم کوتاه که درست رو به روی کوه بالای1درخت بلند ایستاده بود و خیلی خونسرد ریزش یخ ها رو تماشا می کرد.
-دم کوتاااه زده به سرت بیا دیگه!
دم کوتاه دستی تکون داد و خندید.
-چیزی نیست عزیز هام. بیایید پایین.
یخ ها اومدن و اومدن و با نعره های وحشتناک رسیدن و درست پشت حفاظ بلند و محکمی که کوه رو از منطقه سبز جدا می کرد متوقف شدن. حفاظ منطقه سبز1سانت هم خم نشد. دم کوتاه دستی به نشان پیروزی بالا برد و سبز ها به نشان شادی از ته دل جیغ کشیدن. پرپری عجیب حس سبکی داشت. 1جور سبک باری لذت بخش که توصیفش رو بلد نبود.
-خوب خوب تبریک میگم به همگی مون لونه هامون رو یخ ها نخوردن. دیگه خیلی شب شده بر می گردیم داخل منطقه. همه به پیش!
سیل آسمونی های منطقه سبز مثل رعد و برق با سر و صدا دل آسمون شب رو شکافتن و به طرف داخل منطقه شون پرواز کردن. پرپری بین دم سیاه و پر طاووسی حفظ می شد.
-عجب این یخ ها وحشتناک بودن. چیزی نمونده بود غافلگیر بشیم.
-نه عزیزم نمیشیم. این برنامه هر ساله. هوا که گرم میشه یخ ها ریزش می کنن و هر سال این دردسر رو داریم. هر سالی که حفاظ رو سفت تر بزنیم دردسر کمتره ولی وایی به زمان هایی که اوضاع خراب میشه.
-آره راست میگه تازه باید آماده باشیم چون چند روز بعد سیل میاد.
-دم سیاه نترسونش.
-بابا راست میگم دیگه پر طاووسی مگه یادت نیست این یخهایی که پشت حفاظ گیر کردن آب میشن و سیل راه میندازن؟ پارسال رو یادت رفته که کم مونده بود سیل حفاظ رو داغون کنه و کل منطقه رو ببره؟ عجب سنگین بود سیل پارسال!
-وایی آره یادمه. آبشار درست شده بود2برابر آبشار منطقه آبشار! دیدنی بود اگر اونهمه خطر برامون نداشت.
پرپری سرش رو برگردوند تا کوه پشت سرش رو تماشا کنه. یخ های پشت حفاظ مثل1دیو سفید خوابیده انگار منتظر موقعیت واسه ساختن حادثه بودن.
-پرپری توی چه هوایی هستی؟
پرپری صادقانه گفت:
-توی هوای آبشار. خیلی دلم می خواد1دونهش رو از نزدیک ببینم.
دم سیاه حرفی نزد و پر طاووسی آروم خندید.
-عجب! دلت می خواد آبشار ببینی؟ آبه دیگه فقط از بلندی میاد پایین.
پرپری محو تصوراتش بود.
-به نظرم خیلی قشنگه. دلم می خواد ببینم. توی منطقه آبشار واقعا1دونه آبشار هست؟ به نظرت میشه بریم تماشا؟
صدایی درست از پشت سر حسابی غافلگیرش کرد.
-بله اونجا1دونه هست. اتفاقا بزرگ هم هست. می خوایی ببرمت ببینی؟
پرپری سر چرخوند و به نگاه دم کوتاه خیره شد. نفهمید چی توی اون چشم ها دید که بی اختیار کشید عقب و صدای خودش رو شنید که آهسته زمزمه کرد:
-نه! نه!
-پرپری! چیکار می کنی الانه که پرت بشی! دم کوتاه بال های این کی باز میشن بابا پدرم در اومد از دستش!
دم سیاه این ها رو با خنده می گفت ولی پرپری نخندید. دم کوتاه سر و شونه هاش رو مثل همیشه تکون داد و خندید.
-باز میشن. بلاخره باز میشن. تا اون زمان هم اگر دلش بخواد خودم می برم آبشار منطقه آبشار رو ببینه!
-نه! نه نه!
دم کوتاه بلند خندید.
-آخه واسه چی؟ من واقعا می برمت ببینی اگر دلت بخواد. جدی میگم.
پرپری تا حد امکان کشید عقب.
-نه! نه! دلم نمی خواد نمی خواد!
دم کوتاه همچنان می خندید.
-عجب! خوب دلت نخواد. دلت نخواد بابا دلت نخواد الان با سر میری پایین نمی برمت جایی همین وسط آسمون تاب بخور حالش رو ببر!
پرپری نفهمید پر طاووسی کی از درد چهرهش رو کشید توی هم و آروم سعی کرد شونه هاش رو از بین پنجه های سردش بکشه بیرون.
-پرپری! چی شده؟ پر های من خیلی گناه دارن الان تمامشون رو می کنی!
پرپری مات نگاهش کرد.
-من، معذرت می خوام.
دم سیاه زد زیر خنده.
-وایی پر طاووسی محض خاطر خدا بذار پر هات رو بکنه ولی1کاری کن این دیگه معذرت نخواد. به جان خودت این رو ولش کنی ترکیبی میشه از تعجب و معذرت. بعدش هم دفعه بعد باز همین طوریه.
بقیه مثل همیشه ترکیدن و پر طاووسی آروم خندید.
-اذیتش نکن دم سیاه چیکارش داری؟ تو هم با این داستان سیلت!
-به من چه؟ راست گفتم دیگه سیل میاد این پر هات رو کنده معذرت می خواد تقصیر منه؟ الان میگه سیلی که میاد هم تقصیر منه.
-ای خدا دم سیاه آخه تو2دقیقه حرف نزن به جان با ارزش خودم کسی به الکن بودنت تردید نمی کنه اگر کرد خودم براش توضیح میدم که از سر خرد خفه شدی هیچی نمیگی فقط حرف نزن.
دم سیاه کجکی به کاکل حنا نظر انداخت و چشم هاش رو تنگ کرد.
-کاکلک الان می تونی این اراجیفی که سر هم کردی رو3بار پشت سر هم بگی؟ خوب تخفیف میدم تو چون مخ نداری2بار بگی بسه. اصلا جهنم و ضرر به نام مروت و معرفت و از این چیز ها که من خیلی زیاد توی وجودم دارمشون تو همون1بار بنال ببینم دقیقا چی گفتی! باور کن اگر بتونی تکرارش کنی بهت جایزه میدم.
خنده های سبز ها آسمون رو می لرزوند. کاکل حنا پر هاش رو باد کرد ولی زیاد بزرگ تر از اونی که بود نشد.
-برو بابا دیر فهم داغون حالا نمی خواد نگران باشی من به کسی یادآوری نمی کنم که فهمت ایراد داره و حتما باید1چیز ساده رو20بار تکرار بشه برات تا توی1نخود مخ تو بره. تازه اون زمان هم از گوش هات می زنه بیرون و باز هم تو نمی فهمیش.
آسمون دوباره ترکید.
-باور کنید راست میگم به من میگه تکرار کنم و می خواد بگه من بوقم یادم رفته که کسی ندونه نفهمید چی گفتم تکرارش رو می خواد بلکه1شانسی بیاره و شاااید بفهمه. بابا دم سیاه بیخیال من هر چند باری که بگم تو نمی فهمی.
پرنده ها از شدت خنده داشتن وسط پرواز زور کم می آوردن. دم سیاه و کاکل حنا ول کن نبودن و بقیه از شدت خنده تا مرز سقوط می رفتن.
-ببین چی بهت میگم کاکلک! تمام هیکل فسقلت توی1گوشه مخ من جا شده جوجه. فقط اون کاکلت زده بیرون که زیادی روی اعصابه. شیطون کوش الان ببینه جلف بازی هات رو؟ وسط خاک بازی های همگی این سرش رو چپ و راست می کرد تا ترتیب پر های کاکلش خراب نشه. بابا بیخیال ول کن تو آخرش سر این کاکل بازی هات میمیری.
بقیه دیگه از خنده جیغ می کشیدن. کاکل حنا هم کوتاه نیومد.
-کاکل من به تمام قد و قواره نحس تو می ارزه کبوتر ایکبیری. قیافهش رو نگاه کن! شبیه سوسک لهیده می مونه از بس موقع پرواز کردن بال هاش رو تخت می گیره. اه اه ایش حیف من که طرف میشم با این!
دم سیاه تابی به بال های بلندش داد و سرش رو به چپ و راست چرخوند و به نشان تأسف چشم هاش رو چپ کرد.
-ببینش ببینش! به هرچی جلفه میگه پهلوون! از تمام جونت فقط همین1پر کاکله و بس. کاکلش هم که از هر طرفی تماشا می کنم کاکل نیستش که. معلوم نیست سرش خورده به کجا مغزش تاب برداشته ورم کرده اسمش رو گذاشته کاکل که نفهمیم مخ نداره. از همون ضربه هم این خل شد دیگه رفت واسه خودش. با اون1پر کاکل نماش اومده واسه من قیافه می گیره که من کاکل دارم! برو بابااا!
دیگه کسی نفس نداشت و خیلی ها تقاضای فرود اضطراری داشتن. کاکل حنا سرش رو بالا گرفت و عمودی وسط هوا ایستاد.
-غلط های زیادی کفتر زشته! تو چی می دونی از قدر و منزلت من و کاکلم؟ قربونم بری بلکه1کمی سرت بشه. هرچند ارزشم میاد پایین اگر1سوسک بی سر و تهی شبیه تو قربونم بره ولی حالا این هم بره پای باقیه بزرگواری های من که جون بی مقدارت رو به حضور والای خودم می پذیرم. دیگه چیکار کنم دلم مهربونه دیگه. سرت فدای1گوشه از کاکلم! شاد باش که پذیرش شدی دم سیاه!
پر طاووسی کنار فرشته می پرید و به موقع گرفتش که از زور خنده پرت نشه پایین. دم سیاه تحملش تموم شد و زد زیر خنده.
-مرده شور خودت و اون کاکل بی صاحابت رو ببرن که هم خودت هم اون1پر ورم روی سرت جز نکبت چیزی نیستید ببین چیکار کردی؟
کاکل حنا این بار جدی برگشت ببینه چی شده و دید که پر طاووسی و دم سیاه به ترتیب فرشته و پرپری رو روی دست وسط آسمون می بردن. پرپری به شدت احساس می کرد الانه که خفه بشه ولی هیچ طوری نمی تونست خندهش رو متوقف کنه. دم سیاه در حالی که خودش هم می خندید به کاکل حنا فحش می داد و مواظب بود پرپری از دستش ول نشه.
-کاکلک کشتیش ببین خفه شد رفت پی کارش ای قاتل روانیه کاکل پرست تیهو خفه کن بی ریخت مخ ورم کرده دیگه چی بهش بگم دلم خنک بشه؟ بابا کشتش بگیرید از کاکل آویزونش کنید کاکله کنده بشه آخ چه صحنه عزیزی میشه صحنه نابودیه کاکل این!
کاکل حنا دستی به کاکل مرتبش کشید و بلند و مطمئن وسط خنده داد زد:
-تا کور شود هر کبوتر سوسکی شکلی که نتواند دید کاکل بی همتای بالا دستش را!
دم سیاه از جا پرید و هوار زد:
-بالا دست من؟ تو؟ خاک بالم بر سرت تو؟ برو گمشو حیف که الان گیرم وگرنه کاکلت رو می کردم توی حلقت تا عبرت همگان بشی.
-بابا رسیدیم رسیدیم فرود بیایید تا سقوط نکردیم.
به وسط منطقه رسیده بودن و چه به موقع چون دیگه واقعا نمی شد پیش رفت. خنده ها توان بال ها رو گرفته بود و پرنده ها خواه ناخواه روی درخت های بلند اطراف چشمه ولو شدن. اون شب تا دم صبح بساط خنده به راه بود و توی منطقه سبز آرامش شبانگاهی انگار راه نداشت. حتی خستگی حاصل از کار سخت روز هم نتونسته بود خنده های بلند و هم صدای منطقه سبز رو ساکت کنه. البته که نمی تونست. سبز ها باز هم پیروز شده بودن. یخ ها کاری از پیش نبردن، سبز ها حفاظ منطقهشون رو تا1سال دیگه تمدید کرده بودن، اون هم با همدستی و اتحاد سفتی که شکستنی نبود، شب مهتاب بود، هوا عالی بود، همه چیز آروم بود، همه جا امن بود، شب بو های منطقه سبز چنان توی هوای منطقه و هوای کل جنگل عطر پراکنده می کردن که هوا از عطر به سنگینی می زد، بهار بود و خاک و آسمون بهاری بودن، سبز ها شاد بودن و هواشون هوای خنده بود، و با اینهمه چرا خستگی باید بتونه کاری از پیش ببره؟
اون شب منطقه سبز از هر روزی شلوغ تر بود. پرپری بین دم سیاه و پر طاووسی و کاکل حنا و فرشته و دم کوتاه می خندید و حس می کرد این هوا و این خنده ها هر لحظه براش آشنا تر و آشنا تر و آشنا تر و… عزیز تر می شدن.
روز ها روون و بی تعجیل می رفتن. پرپری رفته رفته با منطقه سبز و قواعدش آشنا تر و مأنوس تر می شد. دیگه داشت ماجرا هاش، دردسر هاش، قوانینش، جنگ هاش و مرز هاش دستش می اومد. هنوز بال هاش بسته بودن و هنوز اگر زیاد به برگ های نگه دارنده بال هاش ناخنک می زد درد تیز و آزار دهنده ای رو توی بال هاش حس می کرد که اشک به چشم هاش می آورد.
-خوب تقصیر خودته. واسه چی انگولکش کردی که اینهمه دردت بگیره؟
پرپری چنان دردش اومده بود که حال غافلگیر شدن نداشت. دیر هم شده بود و دیگه نمی شد بزنه به بیخیالی. آهسته سر بلند کرد و با چشم های خیس به دم کوتاه خیره شد. دم کوتاه همون لبخند همیشگیش رو زد و آهسته فرود اومد.
-بذار ببینم چیکارش کردی.
دم کوتاه خیلی آهسته دستش رو گذاشت روی بال زخمیه پرپری که زیر برگ انگار آتیش گرفته بود. پرپری بی اختیار از جا پرید و با1آخ بلند کشید عقب. دم کوتاه1لحظه مکث کرد و دوباره دستش رو گذاشت روی بالش. درد قابل تحمل نبود و پرپری تحمل نکرد. دوباره با1آخ بلند کشید عقب که در نتیجه کم مونده بود از درخت پرت بشه پایین. دم کوتاه مثل آب خوردن گرفتش.
-مواظب باش! حالا درست به من گوش کن! بالت لازمه که دیده بشه. و تو اجازه نمیدی. من1دفعه دیگه سعی می کنم. اگر اجازه دادی که حله. اگر اجازه ندادی دیگه سعی نمی کنم. باید همین طوری که هستی بمونی تا طبیعت درمونت کنه البته اگر دلش بخواد. خوب ببینم درست فهمیدی؟
پرپری جرأت نکرد وگرنه حتما از وحشت هوار می زد. هوار نزد ولی دوباره چشم هاش پر اشک شد. اشکی که این دفعه از جنس خالص ترس بود. دم کوتاه تک خنده ای زد و خیلی آهسته زد روی شونهش.
-گریه کردن هم که بلدی. خیال کردم فقط بلدی بخندی. خوب خوب اجازه بده ببینم با زخم بندیت چیکار کردی.
دم کوتاه دیگه مکث نکرد. خیلی مواظب تر از دفعه های پیش دستش رو گذاشت روی بال زخمی که در نتیجه پرپری از شدت درد نفسش بند اومد ولی دیگه نه آخ گفت نه عقب کشید. دم کوتاه انگار مچاله شدنش رو ندید، با احتیاط ولی بی توقف مشغول بود و پرپری فقط از شدت دردی که تحملش رو می خورد بی صدا می لرزید. طول کشید ولی تموم شد.
-می بینی؟ من واقعا کاری نکردم ولی تو هنوز اینهمه شدید دردت میاد. به نظرم خودت هم موافق باشی که الان واسه باز کردن بال هات زمان درستی نیست. درسته؟
پرپری در حالی که نفس های کوتاه می زد با حرکت سر تأیید کرد. دم کوتاه که دیگه نمی خندید با چیزی شبیه خشم ولی بدون هوار سرزنش رو پرتاب کرد.
-اگر می دونی و موافقی پس واسه چی بهش ور میری هان؟ نکنه خیال کردی عشقی بستمت! بگو ببینم چه دردیته که تا سرت خلوت میشه نوکت به بال هاته هان؟
پرپری با چشم های گشاد از حیرت تماشاش می کرد و تمام زورش رو می زد که فقط نفس بکشه. دم کوتاه که معمولا نبودش از کجا می دونست پرپری زیاد به برگ های بالش ور می رفت؟ دم سیاه هم ندیده بود که بره بهش بگه. پس چه جوری؟
-بگو می شنوم. فقط سریع باش!
پرپری صداش رو به زور پیدا کرد.
-من،
دم کوتاه به سرعت حرفش رو برید.
-ببین فقط نگی معذرت می خوام! به جان تمام برگ های زنده این منطقه که اگر این1کلمه رو بگی، …
پرپری بدون اینکه بفهمه چیکار می کنه کشید عقب و شاخه کناریش رو سفت بغل کرد. دم کوتاه لحظه ای بهش خیره موند و بعد نفس عمیقی از سر بی حوصلگی کشید و حال و هواش ملایم تر شد.
-به نظرت چی به دست میاری اگر بال هات پیش از زمانش باز بشه؟ واسه چی ولش نمی کنی تا درست بشه هان؟
پرپری با آروم تر شدن دم کوتاه کمی آرامش گرفت اما نه خیلی زیاد. فقط اندازه زمزمه کردن.
-من خیلی خسته شدم. دیگه نمی خوام منتظر باشم1کسی رد بشه ببردم سر چشمه واسه آب خوردن. من تشنمه می خوام هر زمان دلم بخواد آب بخورم.
دم کوتاه به وضوح مهربون تر شد. پرپری این رو از پشت پرده کلفت اشک راحت می دید.
-ببین پرپری! تو درست میگی ولی این نه دست منه نه دست تو. اون برگ ها که تقصیری ندارن. اون ها چه باشن چه نباشن تو الان نمی تونی بپری. درد درده. واسه درمون شدنش هم باید تحمل داشته باشی تا زمانش برسه. تو با گیر دادن به برگ ها نمی تونی تسریعش کنی. پس نه خودت رو اذیت کن نه منو. دلواپس هم نباش. تو بی تردید باز هم می پری. من شبیه تو خیلی اینجا داشتم. همه پریدن. تو هم می پری. بذار زمانش که بشه درست شبیه بقیه پرواز هم می کنی. اون قدر که خسته بشی و دیگه حالش رو نبری. الان فعلا سواری کن و حالش رو ببر بعدش که درست شدی پرواز کن و حالش رو ببر. الان هم گریه زاری رو بس کن اعصابم رو خراب می کنی. تشنگی که گریه نداره. عه بهت میگم بس کن دیگه! بیا ببینم بیا!
دم کوتاه پرپری رو برداشت و پرید. به دقیقه نکشید که لب چشمه بودن.
-خوب. برو آب بخور.
پرپری حس کرد از خجالت کار مسخره ای که کرده بود داغ شد. بدون اینکه سر بلند کنه رفت لب چشمه و چه قدر دلش می خواست آب خوردنش رو اندازه1ابدیت طول بده تا دم کوتاه بره و اون مجبور نشه به نگاهش چشم بدوزه. دم کوتاه هم شاید فهمید.
-اگر دلت می خواد همین اطراف بمون. اینجا الان امنه. بقیه این اطرافن و تو هم دیگه سر به راه تر شدی و نمیری گم بشی. نمیری دیگه مگه نه؟
توی لحن دم کوتاه چیزی بود که پرپری رو مجبور کرد سرش رو بالا کنه و قفل اون نگاه بی اتصال و پرسش گر آهسته نجوا کنه:
-نه. دیگه نمیرم.
دم کوتاه مثل همیشه سر و شونه هاش رو تکون داد که در نتیجه دم بلندش تاب موزونی خورد و بعد آهسته بال هاش رو باز کرد و در حال پریدن گفت:
-خوب. پس حالش رو ببر. می بینمت.
دم کوتاه منتظر جواب پرپری نشد. پرید و رفت. پرپری سایه دم کوتاه رو روی آب شفاف چشمه تماشا کرد که می رفت و دور می شد و آروم زمزمه کرد:
-ممنونم.
کنار چشمه هم مثل باقیه جا های منطقه سبز تماشایی بود. هرس کار ها حسابی هوای همه جا رو داشتن. از علف ها و چمن منطقه گرفته تا شاخه های کوچیک و بزرگ. پرپری با خودش فکر کرد اینهمه کار چه قدر میشه سخت باشه و هرس کار های منطقه سبز چه پدری ازشون در میاد. بی اختیار خودش رو جمع کرد و سعی کرد مواظب تر باشه تا خراب کاری به بار نیاره که مایه اذیتشون بشه. لای علف ها خنک و نرم بود. پرپری بین سبزه های خیس لولید و چند لحظه بعد از شدت لذتی که این کار بهش می داد مواظبت از زحمات هرس کار ها رو از یاد برد. دم سیاه بی صدا همراه پر طاووسی و فرشته رسیدن و تماشاش کردن و بی صدا خندیدن و پخش شدن تا به کار هاشون برسن. زردبال اومد و از بالای سرش گذشت و پرپری ندیدش. روز می گذشت و پرپری واسه خودش داشت به قول دم کوتاه حالش رو می برد. خسته که شد رفت لب چشمه و خودش رو تماشا کرد. پر های بالش زیر برگ های نگه دارنده بودن و باقیه پر هاش از بس به هم ریخته بود اندازهش رو2برابر نشون می داد. پرپری از شدت نارضایتی به عکسش اخم شدیدی کرد و مشغول مرتب کردن پر های در همش شد. نفهمید چه قدر طول کشید ولی تموم که شد حسابی خسته بود. نشست و خودش رو توی آب تماشا کرد. داشت لذت می برد از هوا و از خنکی علف ها و از تابش خورشید و از شفافی و سردیه آب و از همه چیز که1دفعه،
-وایی این چی بود؟!
سایه ای بزرگ خیلی بزرگ تر از جثه دم سیاه مثل فشنگ از بالای سرش گذشت و رد شد. اونقدر سریع رفت که پرپری اولش تصور کرد خیال کرده. ولی زمانی که سایه به همون سرعت برگشت و در جهت مخالف از بالای سرش پرواز کرد و گذشت دیگه نمی شد خیال تصورش کرد. پرپری سر بالا کرد و نگاهش رو داد به آسمون که ببینه داستان اون سایه که مثل تیر می رفت و می اومد چیه ولی فرصت چندانی واسه تحلیل پیدا نکرد. با دیدن1جسم پرنده بسیار بزرگ و بسیار سریع و بسیار عجیب با بال های کاملا باز و پر های بلند و به طرز عجیبی براق که به سبک شکاری ها بالای سرش چرخ زد و1دفعه به طرفش فرود اومد چشم هاش از وحشت گشاد شد. برای کسری از ثانیه مسخ و منگ به اون فرود ترسناک خیره موند و بعد دیگه هرچی می کرد از سر غریزه بود و بس. بی اختیار از ته دلش جیغ کشداری کشید و با تمام توانی که می شد از پا هاش انتظار داشته باشه از جا پرید و بی هدف دوید و در حالی که جیغ می کشید با تمام توان فرار کرد. پرنده عجیب مثل آب خوردن بالای سرش بود.
-وااااااااای خدای من کُمَََََََک! وااایی خدا کمک! کمک! کمک خدایا کمک! واااییی خدا خدای من کمک خدایا کُمَََََََََََک!
پرنده عجیب وسط2تا تنه کلفت افتاده که پرپری بدون بال نتونسته بود ازشون بپره بهش رسید. مثل برق فرود اومد و گیرش آورد. پرپری که نمی تونست به طرف شکارچیش برگرده و ببیندش اگر هم می تونست جرأتش رو نداشت بین چنگال های بلند پرنده مثل بید می لرزید و آماده بود که هر لحظه1جفت منقار تیز از2طرف پهلو هاش رو پاره کنه ولی هرچی منتظر شد اتفاقی نیفتاد. پرنده پرپری رو از پشت سر بین چنگال هاش گرفته بود و روی یکی از2تا تنه کلفت لم داده بود و انگار داشت شکارش رو بررسی می کرد. پرپری حس کرد نفس کشیدن داره یادش میره.
-واواواواواییییی کمک کمک کمک کمک خدا کمک کمک کمک! آآآآآخخخخخ خداجونم نجاتم بده خدایا نجاتم بده خداجونم نجاتم بده!
پرنده پرپری رو مثل1بغل برگ خشک برداشت و پرید و در1چشم به هم زدن وسط آسمون بود. پرپری از شدت ترس دیگه حتی نق هم نمی زد. پرنده عجیب مثل فشنگ رفت و مستقیم از بالای درخت های کنار چشمه گذشت و صاف رفت و تا پرپری اومد بفهمه چی شد پرنده عجیب چرخی سریع زد و درست وسط شاخه های درخت گردوی بلندی که لونه دم سیاه بود فرود اومد.
-بیا تحویل بگیر آوردمش.
پرپری چنان ترسیده بود که واسه نگه داشتن تعادلش هیچ تلاشی نکرد. صدای قهقهه بلندی باعث شد چشم هاش رو باز کنه. دم سیاه گرفته بودش که نیفته و درست رو به روی1موجود بزرگ و خیلی عجیب، یعنی همون شکارچیه پرپری ایستاده بود و اون پرنده ناشناس از ته دل می خندید.
-خاک بر اون سرت پر طلایی که اینهمه بی شعوری. آخه نفهم من گفتم بیارش نگفتم جنازهش رو بیار که.
-به من چه؟ گفتی برو بیارش من هم رفتم آوردم.
-آخه احمق جان من گفتم شب میشه این اونجا جا می مونه بیارش پیش من که هم گم نشه هم توی لونه تنها نمونه هم شر درست نکنه. تو رفتی1مشت پر واسهم آوردی؟ آخه این هیکلت1فندق مخ که باید توی سر و تهش پیدا بشه که!
دم سیاه می گفت و می خندید و اون موجود بزرگ هم همچنان قهقهه می زد.
-به من مربوط نیست ضعف دستور دهیه خودته دم سیاه. تو فقط گفتی برو بیارش نگفتی چه جوری بیارمش من فقط حرفت رو گوش کردم.
دم سیاه پخی زد زیر خنده.
-بخوره توی سرت. مسخره!
پرپری به طرز وحشتناکی می لرزید. هرچند اگر حواسش جمع تر بود می فهمید که دم سیاه و اون موجود آشنا هستن و آشنا های دم سیاه همه سبز هستن و سبز ها بهش آسیب نمی زنن، اما پرپری در اون لحظه ها چنان ترسیده بود که هیچی جز وحشت نمی فهمید. کلی گذشت تا تونست اطرافش رو درست درک کنه و بفهمه که اون2تا دارن با هم می گن و می خندن. دم سیاه پر های تیهوی به شدت وحشتزده رو نوازش کرد و باز زد زیر خنده.
-پرپری! نترس چیزی نیست. این هم کبوتره. اسمش هم پر طلاییه. فقط نمی دونم نسلش چه ایرادی داشت که این غول در اومد. ازش نترس. مخ نداره ولی آزار هم نداره.
پر طلایی چندتا فحش به دم سیاه پروند ولی با دیدن وحشت پرپری دیگه نخندید. آهسته جلو رفت و روی سر تیهو دست کشید.
-از من نترس پرپری. من فقط شوخی کردم. دیوونه نگاه کن! من کبوترم. از این دم سیاه بزرگ تر هستم که باشم. اصلا نمی دونستم این قدر شدید می ترسی.
دم سیاه هنوز می خندید.
-احمق تو که می دونی هیبتت به قرقی می زنه این که تا حالا ندیده بودت خوب بفهم دیگه!
پر طلایی شونه های پرپری رو نوازش کرد و خیلی خیلی مهربون خندید.
-من که نمی دونستم. ببین پرپری این جوجه کفترک تا زمانی که تو حالت جا بیاد به من چرت و پرت میگه. زود باش درست بشو که این خفه بشه. باشه؟
پرپری با نگاهی از جنس حیرت و وحشت به اون موجود خیره شد. کبوتری به وضوح بزرگ تر از تمام کبوتر هایی که پرپری توی عمرش دیده بود. اون قدر بزرگ که به قرقی بیشتر می خورد. با پر هایی صاف و براق. با چنگال هایی بلند و با نگاه و خنده ای بسیار مهربون.
-بهتر شدی؟ الان خوبی؟
پرپری به اون نگاه و اون لبخند مهربون نگاه کرد و نفهمید که لبخند کی چهرهش رو پوشوند. دستش رو دراز کرد و به بال های بلند کبوتر دست کشید.
-پر هات چه قشنگه!
پر طلایی از ته دل قهقهه زد. دم سیاه سعی کرد نفس راحتی که کشید رو مخفی کنه ولی موفق نشد. پرپری به روی خودش نیاورد. دم سیاه آشکارا از سر آسودگی خندید.
-کوفت! خنده هاش هم شبیه قد و قوارهش مهیبه. یواش بابا الان پرت میشیم پایین.
پر طلایی که خیالش از پرپری راحت شده بود بلند تر قهقهه زد.
-دم سیاه لطفا خفه!
پرپری به خنده های پر طلایی خیره موند و1لحظه بعد1دفعه خودش هم زد زیر خنده. هر3تاییشون بدون اینکه بتونن خنده هاشون رو کنترل کنن، بدون علت مشخص و بدون توقف می خندیدن و باز می خندیدن. زمانی که پر طاووسی و فرشته هم بهشون ملحق شدن اون3تا همچنان می خندیدن. زمانی که تازه رسیده ها هم از خنده های اون ها زدن زیر خنده و قهقهه هاشون رفت هوا اون ها همچنان می خندیدن و چنان این خنده ها بلند بودن که می رسیدن به دل کوه و می پیچیدن توی منطقه سبز و بر می گشتن و منعکس می شدن و هوا پر می شد از خنده. خنده های بلند، هم صدا، شاد.
همین طوری1دفعه
سلااام به همگی.
بچه ها امروز دیر پا شدم الان هنوز بیداری هام کامل کامل نیست دیدم وراجی کردنم میاد اطرافم هم کسی نیست مخش رو بترکونم پا شدم اومدم اینجا.
دیشب داشتم شعر می نوشتم خوابم برد. میگم شاعر شدم آخجون! تموم بشه بزنمش اینجا.
بچه ها دیشب از خجالت اسکایپ در اومدم. نمی دونم چند ساعت اسکایپ رو با1عزیزی ترکوندم بعدش هم رفتم باقیش رو با1عزیز دیگه ترکوندم بعدش هم، … بعدش دیگه نصفه شب شده بود بیخیال.
بچه ها1چیزی بگم؟ آخه بگید من از دست این جماعت عزیز چیکار کنم؟ یادتونه مروارید بافیم رو که می خواستم ادامه بدم؟ یعنی هنوز می خوام؟ من3تا شماره بعد از کلی و یعنی کلی گشتن پیدا کردم واسه آموزش. اولیش رو زنگ زدم نگفتم نابینام. گفت بیا ببینم چیکار بلدی. رفتم طرف کلی هنگ کرد و2ساعت داشت از کار هام تعریف می کرد که وایی از ما که می بینیم بهتر بافتی و چه خوب و از این چیز ها که معرف حضور همه نابینا های عزیز هستش. آخرش هم گفت مروارید بافی رو الان دیگه جایی یاد نمیدن آخه توی بورس نیست. گفتم نباشه من واسه خاطر خودم دوست دارم یادش بگیرم و طرف هم گفت چندان چیزی بیشتر از مدل های خودم نداره و گفت برم رو میزی پیشش یاد بگیرم که البته من خیلی دوست دارم برم ولی مدل های مروارییییییییید مدل های مروارید مدل های مروارید!
بعدش زنگ زدم دومی. طرف پشت تلفن کلی باهام صحبت کرد و آخرش گفت که باید صبر کنم مجوز آموزشگاه زدنش و اجاره جاش و خلاصه همه چیزش درست بشه بعد. گفتم نمیشه واسه من شروع کنه تا باقی درست بشه؟ طرف گفت نه باید مجوز باشه و خلاصه نتونستم آموزش خصوصی رو توضیحش بدم. ایشون هم آخرش همون چیزی رو بهم گفت که همه معمولا میگن البته جز این یکی2ماه آخری.
-وایی خیلی خوبه تو به اطرافت انرژی مثبت میدی حرف زدن هات و خنده هات رو ازشون خوشم میاد این خیلی خوبه که اینهمه شادی!
خخخ! خخخ! خخخ!
خوب این از این.
رفتم سراغ سومی. بگذریم از دردسر هاش که چی ها شد تا عاقبت من موفق شدم این بنده خدا رو اصلا دیدمش. طرف کلی ازم تعریف کرد و گفت مروارید بافی الان دیگه آموزش داده نمیشه و گفت کلاس واسه این کار نداره و من اصرار کردم و ایشون گفت باید بین کلاس هام جات بدم ولی نمیشه. گفتم واسه چی گفت آخه باید1روزی بذارمت که روزم خالی باشه من تمام مدت کلا بالای سر تو باشم تا یادت بدم.
بچه ها منو میگی؟
-خانمی به خدا من دیر آموز نیستم شما1دفعه بگی من انجام میدم فقط لمسی یادم بده!
اون بنده خدا گفت لمسی چه جوریه و تا حالا با نابینا کار نکرده و من بهش توضیح دادم.
خلاصه برنامهش جور در نمی اومد و گفت2شنبه فلان هفته بهم زنگ بزن یا پیام بده ببینم میشه5شنبه های خالی رو برات بذارم یا نه. پیام بده ببینم چیکار میشه کنم.
گفتم پولش چه قدر میشه و چندتا مدله و دیگه یادم نیست ایشون هم گفت بستگی داره تو چندتا مدلش رو بخوایی یاد بگیری. دیگه سرم گیج رفت خخخ!
-خانمی! عزیز! من می خوام کاملش کنم این آموزش ناتمامم رو. هرچی شما مدل بلدی رو من می خوام یاد بگیرم تمامش رو. شما بگید چندتا مدله.
طرف توی تلگرامش رو نگاه کرد و گفت ببینم چندتا دارم. خلاصه آخرش معلوم نشد چندتاست و قرار شد من2شنبه پیام بزنم که از برکت محبت های خریت های خودم2شنبه ای که باید پیام می زدم اوضاعم چیز شد و کم مونده بود ادامه دورهم رو توی بهشت آرزو کنم که خدا گفت لازم نکرده الان بیایی این بالا بهشتم رو شلوغش کنی فعلا بمون توی همون سیاه بازاری که هستی حالت جا بیاد تا زمانش برسه. خخخ شکلک اعتماد به سقف بسیااار زیاد.
خوب چیه مگه؟ بذار من1خورده واسه خودم دوغ باز کنم به جایی بر که نمی خوره! خوشمزه هم هست! بابا دوغه رو میگم. ولی به آب زرشک نمی رسه گفتم اول صبحی فشارم تنظیمش خراب نشه به دوغ رضایت دادم.
خلاصه. الان دارم در به در دنبال کتابش می گردم که پیدا کنم و به بینا های اطرافم گیر بدم تا از روی کتاب یادم بدن. به هر کسی1دونه بافت جدید رو گیر بدم حله دیگه! ولی بد شانسیم اینجاست که کتابش هم قحطی اومده هیچ کجا نیست!
نیست ولی من پیداش می کنم. من این هنر کزایی رو کامل یادش می گیرم چون دلم می خوادش. من هنوز پریسا هستم و اگر به1چیزی گیر بدم تا نشه ول کن نیستم. مگر اینکه دیگه نخوام که بشه. برعکسش هم درسته یعنی اگر نخوام جهان هم که بخواد نمیشه. چند وقت پیش1عزیزی کلی از دستم حرصی شده بود و وسط این حرصی شدن هاش گفت همهش حرفت نه بود همهش می گفتی نه همهش آسمون و زمین رو عوض کردی ولی حرفت عوض نشد حالا ببین نتیجهش شد این حالا خوب شد؟
اون روز و روز های قبل و بعدش از بس سرم به آخ و واخ کردن هام بود که نفهمیدم ولی الان که بهش فکر می کنم خندهم می گیره. 1خورده هم تعجب می کنم. یعنی جدی این شکلی هستم آیا؟ به نظرم باشم ولی این نتیجه زشته که اون بنده خدا گفت خداییش تقصیر نه نه نه گفتن های من نبودش نمی دونم واسه چی تمامش رو تقصیر من دیدش! میگم ها! بیخیال. دیگه خیالم به امر نزدیک به محال تقصیر زدایی از خودم نیست چون نه توانش رو در خودم می بینم نه بیشتر از این به گفتن و اصرار کردن و توضیح دادنش، …
بیخیال مروارید بافتن های من رو عشقه که هنوز دارم می چرخم از1جایی یادش بگیرم و آخرش هم پیدا می کنم راهش رو. فعلا کتابش رو پیدا کنم ببینم اصلا از روی کتاب میشه یا نمیشه. اگر شد که چه بهتر اگر نشد باز می گردم. کتابه نیست که نیست باید واسه پیدا کردنش بلند شم برم تهران. آخجون سفر!
بچه ها دلم سفر می خواد شدییید. فقط مشکل اینجاست که شرایط جسمم1کوچولو الان سفری نیست. با همراه می تونم ولی راستش واسه تنهایی سفر رفتن1خورده خطرناکم الان. خودم هم ریسک کنم مادرم به هیچ عنوان از این ریسک ها نمی کنه. این هفته که گذشت باهاش صحبت کردم که اجازه بده1سرکی به بازار های دور تر واسه کتاب بزنم که ترکید و گفت به هیچ قیمتی الان حاضر نیست تکی بفرستدم جایی. گفتم بابا4ساعته من نشستم داخل ماشین بعدش هم که اونجا دختر خاله هستش هیچی نمیشه ولی مادرم منفجر شد و گفت توی این شرایطی که واسه خودم درست کردم حتی بهشت هم نمی فرستدم و دست خود خدا هم حاضر نیست بسپردم. مادره دیگه. نمیشه که واسه خاطر1دونه کتاب و1عشق سفر باهاش بجنگم. همین طوریش هم کلی خونوادهم رو اذیت کردم و دارم اذیت می کنم دیگه بذار آگاهانه بیشترش نکنم. از شما چه پنهون این بنده خدا حق داره. من عقل توی سرم نیست این داره درست میگه من همین طوری داخل4دیواری خونه1دفعه گیج میرم می افتم هر دفعه هم که این طوری میشه بلند شدنم با خداست. گاهی تمام شب طول می کشه و اوضاعم میره تا لب جهنم و گاهی2دقیقه بعد پا میشم ولی تا آخر شبش منگم. این گیجی و1سری احوالات مزخرف دیگه که نمی دونم کی تموم میشن حسابی حال خودم رو از خودم به هم زده دیگه بقیه که جای خود دارن. خلاصه اینکه مادرم حق داره ولی من عاقل نیستم که!
مادرم طفلک مادرم!
این روز ها مادرم به شدت معترضه به خیلی چیز های من. به احوال این1ماهم، به اینترنت بازی کردن هام، به خخخ به خیلی چیز هام دیگه! و آخر سر هم به این که دلم سفر می خوادش و صاف بهم گفت دیگه اصلا نمی خواد رضایت اون مدل سفر ها رو بهم بده. وایی بچه هااا حالا بیا درستش کن این رو کجای دلم جاش بدم آخههه هرچند بیخیال از اون مدل سفر ها دیگه واسه من پیش نمیاد اگر هم بیاد نمیاد اگر هم1زمانی بیاد نمیاد به هر حال نمیاد هیچ مدلی نمیاد هیچ شکلی نمیاد اصلا نمیاد ابدا نمیااااد نمیاااااد نمیاد! خخخ! خخخ خخخ!
بچه ها! ………
بچه ها دلم سفر می خوادش! 1سفر شاد و سبک. از اون هایی که خوابش رو هنوز می بینم. از اون هایی که1زمانی، به نظرم اون زمان هم خواب دیدم. چه خواب شیرینی بود! کاش بیشتر ازش خاطره جمع می کردم! کاش دقیق تر تماشا می کردمش! کاش عمیق تر بود خوابم! کاش بیدار نمی شدم! کاش هرگز بیدار نمی شدم! بیداری ها واقعی هستن و واقعیت ها دارن بهم میگن که باز هم اشتباه کردم. اشتباه دیدم. اشتباه رفتم. اشتباه تصور کردم. اشتباه شناختم. اشتباه بودم باز هم اشتباه!
دیگه نباید اشتباه باشم. دیگه نمی خوام. دیگه نباید ادامه بدم اون اشتباه قشنگ رو! هرچند خیلی دلم می خواد منطقم رو خوابش کنم و باز اشتباه کنم! بچه ها! خیلی دلم اشتباه کردن رو می خوادش خیلی زیاد می خوادش خیلی!
بیخیال. شد دیگه. 1تجربه. آخ خدای من. آخ خدای من!
بسه دیگه بلند شم دیر شده و من دارم اینجا اباطیل سر هم می کنم. پا شم بجنبم که دیر کردم. من جز وراجی کردن و بردن سر شما ها کار های دیگه هم باید کنم.
راستی بچه ها! زندگی قشنگه. خیلی هم زیاد قشنگه. من عاقبت کل خونواده رو از جا تکون میدم همگی باید1سفری بریم من سفر دلم می خواد و هیچ مدلی هم این از سرم نمی پره خیلی وحشتناک هوای سفر رفتن زده به سرم خخخ!
بچه ها! برام دعا کنید. هیچی همین طوری ما همه دعا لازم داریم خوب شما هم اگر حالش رو داشتید و یادتون بود1کوچولو توی خلوتتون با خدا یاد من هم کنید. بهش بگید که، …
وایی ساعت از9صبح گذشت و من هنوز اینجام. بچه ها من رفتم باز میام فعلا یوهووو شاد باشید شاد باشید شااااااد باشید خیلی شااااد!.
آخرین پرواز6
پرپری با حیرتی بی توصیف قیامتی که درست در مقابلش جریان داشت رو تماشا می کرد. تمام پرنده های منطقه سبز در هر اندازه و از هر تیره ای هر اندازه که جثه هاشون اجازه می داد تیر و تخته و گیاه های با ریشه می آوردن. بعضی ها که بزرگ تر بودن چندتایی درخت و درخت چه های کلفت می آوردن و بعضی دیگه که کوچیک تر بودن از گیاه های کوچیک تر گرفته تا جوونه های تازه باز شده رو می آوردن و دم کوتاه و بقیه بلد تر ها مثل باد همه رو جا هایی که دم کوتاه نشون می داد می کاشتن. هر لحظه یخ ها با غرش های ترسناک پایین تر می اومدن و پرنده ها همه به فرمان دم کوتاه پر می زدن و می رفتن هوا و با توقف ریزش ها دوباره می اومدن پایین و کار مثل اینکه اصلا متوقف نشده ادامه پیدا می کرد. دم کوتاه گفته بود هر کسی هر اندازه که توانش اجازه میده کمک کنه اگر دلش خواست. هر کسی هم دلش نخواست وایسته به تماشا و اگر باز هم دلش نخواست بره 1جای امن و منتظر باشه تا کار تموم بشه و بعد برگرده لونهش توی منطقه سبز. ولی کسی نرفت. همه بودن. از پرنده های بزرگ بگیر تا گنجشک های کوچیک که دسته دسته جمع می شدن و تخته های چند برابر هیکل های کوچولوشون رو دسته جمعی بلند می کردن و می آوردن و اگر دم کوتاه و دم سیاه نمی جنبیدن و ازشون نمی گرفتن می رفتن تا زیر بار سنگینشون له بشن.
-دم کوتاه! دم کوتاه بگیر داره می افته!
دم کوتاه پرید و تخته باریک و بلند رو از شونه های1دسته گنجشک برداشت و چنان از کنارشون رد شد که دستش روی شونه های تمامشون رو لمس کنه.
-آیی مرحبا عشق ها! درست اندازه ای که این گوشه لازم داشتم رسوندید آفرین!
گنجشک ها چنان شاد شدن که جیک جیک هاشون اطراف رو برداشت و رفتن بلکه بتونن دوباره تخته بیارن. دم کوتاه پر های بلندش رو صاف کرد و دوباره پرید و رفت وسط میدون.
-پرپری همینجا بمون اگر دنیا سر و ته هم بشه جایی که هستی امنه.
-ولی من…
-ببین فقط همونجا بمون باشه؟
-دم سیاه! تو رو خدا!
توی لحن و نگاه پرپری چیزی بود که دم سیاه با وجود کوه گرفتاری هایی که ریخته بود روی سرش متوقف شد. اومد مقابلش ایستاد، دستش رو گرفت و آهسته تکون داد.
-چی می خوایی؟ ببین پرپری من خیلی گرفتارم. باید کمک کنم. تو هم تحمل کن تا تموم بشه.
-ولی آخه، من هم می خوام کمک کنم. دلم خیلی می خواد ولی بلد نیستم. چه جوری میشه کمک کنم؟
دم کوتاه معلوم نشد از کجا رسید.
-هی دم سیاه! استراحت رو عشقه مگه نه عشق؟
دم سیاه خندید.
-نه بابا این پرپری، …
دم کوتاه زد روی شونهش.
-بپر کمک زردبال و شیطون پرپری رو بسپارش به من خودم اینجا خفهش می کنم دردسرت نشه.
دم سیاه بلند خندید.
-دستت درد نکنه فقط مطمئن شو تموم شده دوباره زنده نشه!
دم سیاه پرید و رفت کمک و پرپری با حیرتی که دیگه داشت جزو نگاهش می شد به دم کوتاه خیره موند. دم کوتاه با همون حال و هوای بی اتصال همیشگیش که درست در مقابلش ایستاده بود.
-خوب پرپری چی باعث شده بود کبوتر من رو از کار بازش کنی؟ هان؟
پرپری مونده بود باید لبخند بزنه یا نه. ترجیح داد احتیاط کنه پس لبخند نزد و تنها به1نگاه صادقانه اکتفا کرد.
-داشتم ازش چیز می پرسیدم.
-خوب ادامهش رو از خودم بپرس.
-واقعیتش، من نمی خوام بیکار تماشاتون کنم. به نظرم باید کمک کنم به نظرم من، به نظرم، … نمی تونم. بلد نیستم. میشه بهم بگی چه جوری؟
دم کوتاه لبخند زد. لبخندی که پرپری نمی فهمید از سر تشویقه یا بی تفاوتی یا تمسخر.
-واسه سفت کردن حفاظ اینجا چوب می خواییم پرپری. چوب! اگر با ریشه باشه و بزرگ تر که چه بهتر. اگر هم بی ریشه باشه و کوچیک باز هم مثبته.
-ولی من چه جوری باید چوب بیارم؟ من که بلد نیستم بدون پرواز…
دم کوتاه همچنان لبخند می زد.
-مواظب باشییییید!
-دم کوتاه یخ اومد برو روی هوا بپر هوااااا!
دم کوتاه مثل برق پرپری رو برداشت و تقریبا از زیر سایه کوه یخ در حال ریزش فرار کرد. چرخی زد و در1لحظه عمودی ارتفاع گرفت. پرپری حس می کرد از شدت جریان هوا در حال خفه شدنه. دم کوتاه ولی مثل تیری که از کمان در رفته باشه می رفت بالا و بالا تر. پرپری تحملش تموم شده بود و حس می کرد نفس کم آورده. دم کوتاه انگار نمی دید. پرپری بی اراده بین دست هاش دست و پای بی جونی زد ولی دم کوتاه از هجوم دوم کوه یخ هم کشید عقب و تیهوی بی نفس رو سفت تر نگهش داشت و پرید بالا تر. پرنده های پراکنده جیغ می کشیدن و وحشت رو از حنجره هاشون می فرستادن بیرون. دم کوتاه وسط یخ های در حال ریزش که انگار عمدا می اومدن تا روی سرش آوار بشن محکم پرنده متشنج رو بغل کرده بود و به سرعت باد از بین یخ ها جاخالی می داد و عاقبت خطر رفع شد. پرپری حس می کرد دیگه هرگز جرأت نمی کنه چشم هاش رو به روی جهان باز کنه. دم کوتاه آهسته چرخید و روی1درخت مطمئن از دیوار حفاظ اومد پایین.
-همه هستید؟
-بََََََلِه!
-همه عشقید؟
-بَََََََََََلِه!
عشقید عشق ها بجنبیم تا شب نشده!
دم کوتاه همون طور که حرف می زد به سرعت شونه های پرپری رو فشار های سریع داد و بعد پرید و رفت وسط میدون کار.
-دم کوتاه ببین این به درد می خوره؟ ببخشید من فقط همین اندازهم شد زورم بیشتر نمی رسه.
دم کوتاه چوب باریک و نه چندان بلند رو از پنجه های کوچیک مرغ مگس خوار گرفت و بهش لبخند زد.
-بله که به درد می خوره! هم چوبت، هم خودت، هم زورت، همگی با هم عشقید!
خنده ها و خاطر جمعیه آشکار مرغ کوچولو و باز هم کار که به شدت جریان داشت. پرپری نفس عمیقی کشید و به اطراف نظر انداخت.
-من باید کمک کنم! این دیوونه برام نگفت چه جوری. خیال کرد من دروغی گفتم بلد نیستم. گفت چوب! آخه چه جوری؟ من که نمی تونم بپرم چه جوری چوبه رو برسونم اینجا؟ این دیگه چه جور موجودیه! اه!
چند لحظه با حرص به دم کوتاه خیره موند که بی توقف کار می کرد و بعد، … حسی که اول نشناختش و خیلی هم درگیر شناختنش نشد.
-این درمونم کرد. این ها درمونم کردن. به این و به این ها و به منطقهشون بدهکارم. من باید کمک کنم.
درختی که پرپری بین شاخه هاش بود از1طرف می خورد به دامنه کوه و فاصله از اون بالا تا زمین سراشیبی این طرفش کوتاه بود. پرپری چند لحظه تردید کرد و بعد بیخیال هر اتفاقی که ممکن بود پیش بیاد به جای بال هاش دمش رو تا جایی که می شد پخش کرد و پرید. به پهلو ولو شد روی دامنه سراشیبی و تمام جونش درد گرفت. پر هاش افتضاح به هم ریختن و حسابی خاکی شدن و بالی که زیر جسمش مونده بود از شدت درد انگار1دفعه دیگه تیر خورد. بد تر از این ها شیب وحشتناک اون سراشیبی بود که اگر مواظب نمی شد می کشیدش پایین. پرپری زمان نداشت بترسه.
-این دفعه اگر دردسر درست کنم اون کبوتره از عصبانیت من و خودش رو جفتی می کشه. به نظرم حق هم داره. بد گرفتارن همگی.
پرپری ته مونده شجاعتش رو به یاری گرفت و به هر دردسری که بود بلند شد و ایستاد. توی دلش چندتا بد و بیراه نه چندان قوی به دم کوتاه که براش توضیح نداده بود چه جوری باید بدون پریدن چوب بیاره پروند و آهسته و خیلی با احتیاط به راه افتاد. خوشبختانه کسی نفهمید و پرپری تونست خیلی سخت اما موفق تعادلش رو روی اون سر پایینی بگیره و دور تر بره و به جایی برسه که می شد چوب و تخته پیدا کرد. از بزرگ تا کوچیک.
-اینجا همه مدلش هست ولی من زورم به کدومش می رسه؟ ببینم این خیلی بزرگه ولی شاید من بتونم تکونش بدم.
پرپری به1ساقه سفت چسبید و تمام توانش رو واسه حرکت دادنش به کمک طلبید. کنار زدن خاک ها از اطراف ریشه های درازش سخت نبود ولی زمانی که گیاه از خاک جدا شد و روی شونه های پرپری افتاد مشکل تازه شروع می شد.
-خدایا حالا چیکار کنم زیرش گیر کردم که! خودم رو نجات بدم کلی موفقم این رو چه جوری تا اونجا ببرمش آخه؟ دم کوتاه مسخره سختش شد2دقیقه زمان بذاره واسهم توضیح بده. عوضی خیال کرد، … جدی چی خیال کرد زمانی که من گفتم بلد نیستم؟ نکنه تصور کرده که من، … اه عجب مزخرف! بیخیال بذار اون هرچی دلش می خواد تصور کنه من واقعا بلد نیستم. این هم که سنگینه. حالا چیکار کنم؟ لعنت به این بال هام اگر می شد بپرم، ….
-اگر می شد بپری چیکار می کردی؟ تو هم می شدی جزو برده های اون! هرچند الان هم عضو افتخاری هستی و اومدی رسمیتش رو تأیید کنی.
پرپری چنان از جا پرید که اگر پرنده ناشناس نگرفته بودش با سر از سراشیبی پرت می شد پایین. موجود ناشناس که آشکارا از منطقه سبز نبود هنوز محکم شونه هاش رو نگه داشته بود و با نگاهی بسیار تلخ و تاریک تماشاش می کرد. پرپری با حرص خودش رو کشید عقب ولی اون موجود رهاش نکرد.
-مواظب باش! باشه ولت می کنم بری ولی اول آروم باش اگر این طوری ولت کنم پرت میشی پایین. اصلا دلم نمی خواد این جوجه رئیسِ جوجه بازِ سبز ها متهمم کنه که جَلدیه جدیدش رو از کوه پرت کردم پایین.
پرپری چنان حیرت کرد که خشم یادش رفت. آروم سر جاش ایستاد و پرنده ناشناس آهسته رهاش کرد.
-تو چی گفتی؟
پرنده تلخ خندید.
-هیچی بابا ولش کن. خوب ببینم اینجا چیکار می کنی؟ اومدی واسه سفت شدن منطقه دم کوتاه چوب ببری؟ از تو هم نگذشت؟ گرفتت به کار؟ دسته کم نکرد قبلش پر هات رو باز کنه بتونی بپری؟ یعنی با اینهمه طرفداری که داره باز راضی نیست و تو1دونه هم نمیشه از دستش در بری؟ تازه تو که خودت اومدی بردگی باید دیگه قانع شده باشه که دیگه جَلدِش شدی و بازت کنه.
پرپری حس کرد چیزی شبیه1خشم شدید و بی توضیح داره توی وجودش مثل1گلوله آتیش شکل می گیره.
-اینهمه مزخرف رو واسه چی سر هم می کنی؟ تو اصلا کی هستی؟
پرنده باز خندید.
-من1پرنده آزادم. چیزی که تو دیگه نیستی. باور نداری از بال هات بپرس.
پرپری با لحنی از جنس نفرتی آشکار جواب رو پرتاب کرد.
-بال های من زخمی شدن پرنده آآآزاااد! دم کوتاه و سبز ها کمک کردن زنده بمونم. دم کوتاه بال هام رو بست که درمون بشن وگرنه از خونریزی تلف می شدم.
پرنده بلند تر خندید. خنده هاش همچنان تلخ بود.
-پس که اینطور! بهت این طوری گفتن! و تو اصلا فکر نکردی این درمون تا کی باید طول بکشه؟ دم کوتاه مگه درمون گره؟ از کجا می دونه باید تا کی بال هات بسته بمونن؟
پرپری داشت منفجر می شد.
-دم کوتاه درمون گر نیست ولی من اولین زخمیه منطقهش نبودم. آخریش هم نیستم. شبیه من زیاد بودن و تجربه بهش گفته چه مدت باید این درمون طول بکشه.
پرنده دیگه نخندید. عوضش آه کشید. آهش هم مثل خنده هاش تلخ بود.
-باز خوبه که هنوز میگی منطقهشون و نمیگی منطقهمون. احتمالا تا این رو نگی بال هات درمون نمیشن. ببین موجود ساده! درمون بهانه هست. اون لعنتی بال هات رو تا زمانی که جَلدِش نشی باز نمی کنه. جَلدِ خودش و اون منطقهش. میگی نه، بگو از امروز تو1سبز با غیرتی ببین درمونت تموم میشه یا نه.
پرپری حس می کرد دلش می خواد اون موجود رو به1000تیکه تقسیم کنه.
-دم کوتاه جَلدی لازم نداره. کور که نیستی ببین چند10تا پرنده اطرافشن. جَلدی شدن من به هیچ کجاش نمی رسه بد خواه لعنتی!
پرنده این دفعه نه خندید نه آه کشید. فقط سری به نشان تأسف تکون داد.
-تو1دونه هستی و بقیه هم1دونه. از این1دونه ها خیلی بودن و با این وضعی که ازت می بینم تو هم دیر یا زود میشی جزو اون1دونه ها که شدن1دسته که به من نشونشون میدی. درضمن، رئیست رو این طوری نبین. اگر بهت گفته خیالش به منطقه سبز و حضور و غیبت ها نیست مثل1مشت خاک دروغ میگه. اتفاقا واسه خاطر1درصد هواداری حتی از طرف1مگس حسابی ناکس میشه. تمام عشقش این چیز هاست. حق هم داره. هوادار ها به درد می خورن. تو هم کور نیستی پس تماشا کن که الان تمامتون رو به بردگی گرفته و کسی هم خیالش نیست و همه دارن عشق هم می کنن و واسه اینکه نظرش رو جلب کنن دارن خودشون رو زیر بار های چند برابر سنگین تر از خودشون له می کنن. از این گذشته هوادار ها فایده های دیگه هم براش دارن. عقده هاش فقط این طوریه که دست از سرش…
پرپری نفهمید چی شد. نفهمید پنجه هاش کی خاک نرم رو چنگ زد. نفهمید کی با چنگال ها و منقار کاملا باز به طرف مقابل و به طرف سایه ای که از پشت پرده تاریک خشم تماشاش می کرد حمله کرد. نفهمید چی شد.
-پرپری! پرپری نه! پرپری! ولش کن!
پرپری با تمام زورش تلاش می کرد دست های باز دارنده دم سیاه رو بزنه کنار.
-فقط یکی دیگه ولم کن فقط یکی دیگه بذار فقط یکی دیگه بزنمش ولم کن!
دم سیاه بی توجه به خشم پرپری و تلاش های دیوانه وارش محکم نگهش داشت و در حالی که می خندید بال هاش رو باز کرد و پرید. درست در آخرین لحظه پیش از جدا شدنش از خاک پرپری شنید که پرنده ناشناس با همون لحن تلخ و این دفعه بسیار عصبانی خطاب بهش گفت:
-موجود بیچاره! بهت قول میدم که بال هات امروز و فرداست که درمون بشن. تو دیگه درمونت تموم شده دیگه می تونی بپری فریب خورده نفهم کوچولو.
پرپری چندتا فحش قوی توی هوا پرتاب کرد که با مهار به موقع دست دم سیاه به جایی نرسید. پرپری هرچی زور داشت زد تا دم سیاه ولش کنه و دسته کم دستش رو برداره تا بتونه جیغ بکشه و هرچی بد و بیراه بلده به اون ناشناس تلخ بگه ولی دم سیاه همچنان می خندید و زور زدن های پرپری حتی باعث لرزش دست هاش هم نشد.
-آروم باش دیوونه! تو نباید حمله کنی. فحش هم نباید بهشون بدی. این طوری بهانه میدی دستشون که حسابی هم لازم دارن. آروم باش این ها شگردشونه داشت تحریکت می کرد که از تو و از سبز ها و آخرش هم از دم کوتاه1چیزی دستش باشه واسه کثافت کاری های بعدیشون. بسه دیگه تموم شد خسته نشدی؟ الان توی آسمونیم ول کنم می افتی بس کن دیگه!
پرپری با سرزنش آروم و بی هوار دم سیاه از تلاش دست برداشت ولی از شدت خشم و ناکامی که توی وجودش احساس می کرد داشت می ترکید. مثل آتیش شعله می کشید و نفس نفس می زد. دم سیاه که دید پرپری دیگه نمی جنگه دست هاش رو راحت تر گرفت که تیهو اذیت نشه.
-اصلا تو1دفعه کجا رفتی؟ اصلا کی رفتی؟ اون موجود1دفعه از کجا پیداش شد؟ چی شد که بهش پریدی؟
پرپری انگار1دفعه به خودش اومد.
-چی شد که بهش پریدم؟
دم سیاه واسه اینکه ذهن پرپری رو از اون خشم وحشی منحرف کنه و درضمن دقیق تر بفهمه چه اتفاقی افتاده گرفتش به حرف.
-پرپری! اون پرنده که دیدی مال منطقه آبشار بود. آبشاری ها و کاکتوسی ها و بقیه با دم کوتاه موافق نیستن. می دونی؟ منطقه سبز به همت دم کوتاه و انسجام پرنده هاش خیلی پیش رفته و اون ها نمی تونن تحمل کنن. چون خودشون جا موندن. خوب ببین زمانی که به یکی از اون ها برخورد می کنیم نباید انتظار حرف های مثبت و قشنگ رو ازشون داشته باشیم. تو نباید از جا در بری. خود دم کوتاه رو ببین؟ کم بهش چرت و پرت نمیگن ولی اون تا می تونه با گفتار حلش می کنه و اگر هم بخواد ضرب شصت بهشون نشون بده1دفعه نمی پره بهشون حمله کنه و بکشدشون به فحش. خوب نگفتی. اون چی بهت گفت که این طور شدید از جا در رفتی؟
پرپری مات و منگ بین دست های دم سیاه دنبال1جواب درست می گشت و پیدا نمی کرد. فقط با یادآوریه اون لحظه ها حس می کرد از شدت خشم آتیش می گیره. طول کشید تا حواسش بیاد سر جاش و بفهمه که از فشار خشم به طرز کاملا مشخصی داره می لرزه و دم سیاه خیلی زود تر از خودش این رو فهمیده.
-آه بسه دیگه پرپری چیزی نیست حل شد. ولی تو هم عجب زدیش! جدی پرپری اصلا بهت این مدلی نمیاد. اصلا نمی تونستم مجسم کنم این طوری عصبانی هم بتونی بشی. راستی چی شد که کار به کتک کاری کشید؟ چرا عصبانی شدی؟ چی می گفت مگه؟ پرپری! تموم شد! دیوونه آروم باش!
دم سیاه آهسته روی1درخت بلند و امن در انتهای دیواره حفاظ فرود اومد و چند لحظه کوتاه گذشت تا تونست پرپری رو کمی آروم تر کنه. پرپری به زور نق زد:
-چوبم جا موند!
دم سیاه تعجب کرد.
-چی؟
-چوبم. جور کرده بودم بیارمش پیش شما ها جا موند اونجا.
دم سیاه دستی به پر های به هم ریخته و خاکیش کشید و خندید.
-پس واسه این اینهمه خاکی شدی؟ خوب باشه خودم واسهت میارمش. تو جایی نرو من با2شماره میرم چوبت رو هم میارم. اینجا بمون تا بیام. باشه؟
پرپری آروم و کاملا واقعی گفت:
-باشه.
دم سیاه پرید و رفت و پرپری با خودش و افکارش تنها موند. سؤال دم سیاه توی سرش می چرخید.
-چی شد که بهش پریدم؟ واسه چی اینهمه شدید به اون موجود حمله کردم؟ گیریم که اون1مشت مزخرف گفت که از سر دشمنی با منطقه سبز و رئیس سبز ها بود. از دشمن که خیر نمیادش! من که باهاش دشمنی نداشتم من با هیچ کسی از این ها دشمن نیستم. پس واسه چی این مدلی بهش حمله کردم؟
پرپری بازگشت دم سیاه رو ندید. پیشرفت کار رو هم ندید. فقط فکر می کرد و فکر می کرد. 1سؤال کوتاه آهسته و1نواخت دور ذهنش می چرخید.
-من چم شده؟
باز هم خاطرات!
سلام هوای آشنای من. کاش نشنوی سلامم رو! آخه توی دلم بهت می فرستمش که شاید سبک تر بشم.
حال صبح چه طوره؟ هنوز قشنگه مگه نه؟ از شکوفه های خاک آشنا چه خبر؟ هنوز4فصلن مگه نه؟ نسیم خودمونی الان کجا هاست؟ هنوز اسم ها رو اشتباه می کنه و نوازش های همه رو اشتباهی تحویل میده مگه نه؟ چه خبر از خاک، از آسمون، از شب های روشن و از روز های شفافی که فقط و فقط مال خودت بود و مال خودمون؟ از باقیه خودمون ها چی؟ همه بهارن مگه نه؟
لبخند هنوز شاده؟ مهتاب هنوز میاد مهمونی؟ ستاره ها هنوز نور بازی می کنن واسه خاک ما؟ خاک شما؟ خاک آشنای عزیزِ من؟
دلم تنگ شده واسهت. واسه تمامِ تمامِ عشق. راستی چه خبر از حال عشق؟ شنیدم1کمی تب داشت. شنیدم دردِ تاریکِ تاریکی ها1کمی اذیتش کرده بود. شنیدم بیمار بود عشق! بهم گفتن باید درمونش کنیم. باید درمونش کنید. چی شد عاقبت؟ درمونش کردید یا نه؟ الان حالش چه طوره؟ سلامته؟ درست شده؟ رفتن تاریکی ها؟ رفته تب و دردش؟
هوای آشنای آشنای من! چه خبر از خودت؟ هوات؟ فضات؟ هنوز بهشته؟ هنوز شب و روزت روشنه؟ هنوز صاف و سبکه هوات؟ هنوز عزیزه فضات؟
این آخری رو که می دونم هست! هنوز هست. همیشه هست!
از حال من اگر بخوایی، اگر بخوایی، تاریکم خیلی تاریک! تاریک مثل شب! سردم مثل یخ بندون های چله زمستون!
اینجا از بس سرده قلم توی دستم یخ زده انگار. حتی شعله های توی قلب هم یخ می زنه اینجا از سرمایی که تمومی نداره. در غیبت مهتاب، در غیبت ستاره، در غیبت عشق، همراه مجسمه خاطراتِ من! سرد و سرد و سرد! تاریک، بی تکرار، از جنس پایان های ابدی، تلخ، تلخ، تلخ!
دلم تنگ شده واسه عشق. دلم تنگ شده واسه دست های محبت. دلم تنگ شده واسه گریه های دسته جمعیِ از سر شادی. حتی گریه های دسته جمعیِ از سر درد! دلم تنگ شده واسه هوای آشنای آشنات. دلم تنگ شده واسه پایان حسرت ها!
دلتنگی سلام می رسونه و میگه جای تمامت رو گرفته توی دلم. میگه اگر اسمش هنوز یادته نگرانش نباش خودم دربست همراهشم. تا آخرش. تا انتهاش. تا پایانِ پایانش!
گاهی می بینم همه دیروز ها رو توی خواب. گاهی می دونم خوابه. گاهی اون ستون های آشنا رو می خوام که وسط شلوغی های رنگی بغل کنم بچسبم تا جا بمونم از بیداری. ولی خواب آهسته پیش میره بدون من، همراه همه چیز، همراه دیروز های عزیز و همراه تو هوای آشنای من! میرید و من جا می مونم. جا می مونم توی بیداری های تلخ! باز هم دلتنگی، باز هم درد، باز هم سکوتی که نباید بشکنمش، باز هم خاطرات، خاطرات،
باز هم خاطرات!
صبح میاد و شما ها نیستید. همراهش شروع میشم. پیش میرم. به شب می رسم. شب می رسه و شما ها نیستید. رفتید. همراه دیروز های من رفتید. از واقعیت های من رفتید. از امروز های من رفتید. از همه جا رفتید. دیروز شدید و سراب شدید و خاطره شدید برای من. شب پیش میره و شما ها نیستید. شما ها رفتید. رفتید و من اینجا، وسط واقعیت های واقعی بدون گرمای خاطرات دست هاتون جا موندم! من جا موندم و تنها من. همراه مجسمه های ساکت خاطرات!
این روز ها دارم تمرین می کنم. تمرین می کنم تا بخندم. می خندم بلند و بلند. قاه قاه! به خاطر دل های دلواپسی که نمی خوام شبیه مال خودم سرد بشن. و شاد میشم که نگاهی نیست ببینه سیل اشک هام رو درست وسط خندیدن ها، شاد گفتن ها، شاد نوشتن ها، این روز ها تمرین می کنم نقش دیروز هام رو! موفق نیستم ولی باز تمرین می کنم و باز تمرین می کنم و باز هم. کسی نمی دونه اینهمه دلتنگی هام رو. اون هایی که باور نمی کنن بیگانه شدن وسط سکوتی که نشکست. اون هایی که باور می کنن می خندن به دلتنگ شدن هام. خنده هایی همراه نصیحت. ساده میگن ساده رها کن و من در می مونم در توضیح اینکه عشقم بود پریدن توی هوات هوای آشنای من! توضیح نمیدم این روز ها. می خندم. بلند و بلند. تأیید می کنم سفت و سفت. که درست میگید باید رها کنم. که رها می کنم. که رها کردم دیگه تموم شده. نمیگم دلم تنگ میشه هنوز. نمیگم هر زمان ازشون می پرسم چه خبر توی دلم خبر از حال و هوای تو می خوام که نیست! نمیگم گریه هام رو. نمیگم هوام رو. نمیگم شب هام رو. نمیگم!
چی بگم بهشون؟ چی بگم؟ اینکه وسط این دیوونه بازار من از دیوونگی گذشتم؟ بگم نمی تونم شاد بپرم داخل هوایی که نفس کشیدنش کار من نیست؟ بگم دردم میاد از اینهمه دردی که توی باور کسی نیست؟ اینهمه دلتنگی که توی هوای هیچ منطقی نیست؟ بگم نمی تونه یادم بره که1جایی از این جهان کاغذی1عشق هست که عشق من بود و دیگه نیست! 1بهشت هست که دیگه جای من نیست! 1هوای آشنای عزیز هست که دیگه هوای من نیست! نیست! نیست!
این ها رو نمیشه به کسی بگم. من نمیگم و اون ها رفته رفته باور می کنن که دارم بر می گردم به خط راست. بذار باور کنن تا تموم بشن دلواپسی هام برای دلواپسی هاشون. بذار ندونن واقعیت رو تا عشق دیگه تاریک نشه. بذار لبخند از اسارت قهر برگرده به هوات. بذار تو باز هم بشی هوای آشنای شاد. هوایی که آشناست شادی هاش! مهتابش! شب هاش! خنده هاش! هواش! هرچند بیگانه با هوای من! بذار درست باشه تمام هوای آشنای من! بذار کسی ندونه دلتنگی هام رو! شب هام رو! گریه هام رو! دردم رو! پایانم رو! بذار نباشم تا تو باشی. تو هوای آشنای من!
من باشم و شب ها و دیوار! من باشم و چشم های شب بیدار! من باشم و خاطرات! با خاطری آسوده از آبادی های هوای تو!
خوابم میاد! دلم تنگ شده و چه قدر خوابم میاد! می خوام بخوابم تا باز خواب ببینمت! باز وسط خواب های شاد و شلوغ، تو باشی و من باشم و پرواز های بلند، توی هوای تو! بغل کنم ستون های آشنا رو وسط شلوغی های رنگی و این بار ندونم که خواب می بینم. بدون ترس از گذشتن ها و تموم شدن های خواب ها تکرار کنم پریدن هام رو در هوای تو! بدون اینکه بدونم خواب ها میرن و تموم میشن. بدون اینکه بدونم باز هم می رسم به مرز بیداری. تنها من بدون تو. بدون عشق. بدون لبخند و بدون مهتاب و بدون دلم. دلی که جا مونده وسط خواب هام. توی هوای آشنای من. توی هوای تو!
هنوز بیدارم. هنوز من هستم و دلتنگی. هنوز من هستم و انتظار. انتظارِ خوابی که به مژه های خیس نمیاد. هنوز من هستم و انتظارِ خوابِ هوای تو! هوای آشنای من! خواب هایی که کوتاهن ولی عزیز. میان و مثل موج هایی از بهشت رد میشن. اون ها می گذرن و شما ها همراهشون میرید. میرید بدون من که جا می مونم وسط بیداری های واقعی و تاریک. باز هم دلتنگی، باز هم درد، باز هم سکوتی که نباید بشکنمش، باز هم خاطرات، خاطرات،
باز هم خاطرات!
هنوز هستم! آخ جون!
بچه ها سلام من باز اومدم!
اینجا بارون اومدش. آخ جون!. هرچند در و پنجره ها رو بستم ولی خوشم میاد که بارون بیادش. الان دیگه بارون نمیاد و چندتا گنجشک شیطون دارن پشت این پنجره شلوغ می کنن. ازشون خیلی خوشم میاد. آخجون! وایی دلم واسه آخجون گفتن های مسخره خودم تنگ شده بود. کلا دلم واسه تمام بی مزگی های پریسای دیوونه تنگ شده بود. وایی آخجون! چیه نگاه داره؟ اصلا دلم می خواد بی خودی بگم آخجون! تازه1عالمه دلیل هم دارم واسهش. اون هفته تعطیلاتم شروع شد آخجون و من اون روز نشد آخجون بگم آخه اوضاعم مثل باقیه روز های این1ماه آخری که گذشتن1دفعه ریخت به هم و آخجون که بخوره توی سرم اون شب تمام خونواده رو ذهره ترک کردم. خخخ! نه خداییش این یکی دیگه آخجون نداشت خیلی هم بد بود. طفلکی ها رو زیاد اذیت می کنم بچه ها. اشتباه می کنم. کاش بشه دیگه عاقل تر باشم! البته نه خیلی. فقط اندازه اذیت نشدن های خونوادهم.
ولی با اینهمه آخجون. آخجون تعطیل شدم، آخجون بارون میاد، آخجون من امروز صبحی اصلا گیج نخوردم هرچند عوضش بعد از ظهر تلافیش در اومد، آخجون الان جیگیلک میاد بهش1دونه آینه قاب مرواریدی میدم خوشم میاد، آخجون من هنوز زندهم، آخجون امروز رهگذری اومدش اینجا من دیدمش، دلم تنگ شده بود واسهش خیلی زیاد، آخجون زندگی قشنگه، آخجون همین طوری، آخجون عشقی، آخجون دیگه هیچی دیگه فقط آخجون!.
وایی خداجونم باید بلند شم الان مهمون میادش. جیگیلک این ها میان و به نظرم برنج امشب رو بسوزونم از بس اینجام. خخخ!
بچه ها! میگم که1چیزی بگم؟ شکلک وجدان درد. خوب چیکار کنم درد می کنه!
بچه ها دیروز من1چیز خیلی با حال رسید دستم. تستش کردم ازش هم استفاده کردم خیلی هم بهم خوش گذشت چون از نتیجه خوشم اومد. فقط1مشکل فسقلی این وسطه. استفاده کردن هام زیادی مجانی برام تموم شدن و دارن میشن. یعنی بدون هیچی. حتی بدون1تشکر فسقلی. البته از دست1واسطه مهربون گرفتمش ولی می دونستم اون از کجا گرفته و واقعیتش، … بچه ها من فرشته بی گناه خدا نیستم ولی واقعا سعی کردم هیچ استفاده ای رو مجانی نبرم. حتی اندازه1ممنونم هم شده سعی کردم قیمت رضایتم رو بپردازم و این دفعه، … اول ماجرا که اصلا نمی دونستم، بعدش که از شروعش گذشت بچه ها بهم گفتن و دیگه دیر شده بود و دیگه نرفتم ببینم به کجا رسید، بعدش هم شروع شد و ادامه داشت و فعلا نیمه تموم شد و باز هم من نبودم، باز هم بچه ها بهم گفتن و این دفعه دیگه نمی شد بیخیال بشم. آخه خیلی این نتیجه رو می خوامش. باید1چیزی واسهش می پرداختم باید می پرداختم ولی، …
نپرداختم. واقعیتش رو بخوایید نشد که بپردازم. پس بیخیال. البته نه خیلی بیخیال چون وجدانم درد می کنه ولی به نظرم لازم باشه که دیگه به ایمیل های یکی و به توصیه های خیلی های دیگه در اطرافم1کوچولو گوش بدم و تمرین کنم که گاهی قیمت ها رو با دعا های توی دلم بپردازم و واسه شروع، الان و اینجا فقط پیش خودم بگم خدایا من ممنونم کاش1تلافیه مثبت از1جای مثبت بشه!
شکلک اباطیل گفتن های من که دلم بد تنگ شده بود واسه ردیف کردنشون.
بچه ها زندگی قشنگه! حتی اگر1درد تلخ هر لحظه و هر لحظه از هر چیزی و هر چیزی1مشت خاطره شیرینِ تلخ بکشه بیرون و بپاشه به روان پریشان1پریشان روان شبیه من. منتظر میشم تا تلخی ها عادی بشن و هرچی با خودم با عقل ناقصم با فکر نیمه بیدارم تحلیل می کنم می بینم به هیچ مدلی دلم تکرار اشتباه های دیروز هام رو، تکرار حماقت های به ظاهر قشنگم رو و تکرار این1ماه جهنمی که گذروندم رو نمی خواد. پس با اینکه خیلی وحشتناک دلم انجام1اشتباه خیلی دلچسب رو می خواد، 1دونه نه به خودم و دلم و خواهندگی های خطرناکم میگم و میرم که پدر خودم رو در بیارم بلکه بشه کمی تا قسمتی عاقل تر باشم.
و زندگی همچنان قشنگه!
خوب درد و دل هام رو کردم اعترافاتم رو هم کردم اراجیفم رو هم گفتم حالا برم باز هم به استفاده های مجانی و شاید نادرستم ادامه بدم که جدی نمی تونم از خیرش بگذرم. مدت هاست منتظرشم و حالا که پیش اومده نمیشه بیخیالش بشم.
من رفتم. باز میام.
شاد باشید!
آخرین پرواز5
شب. سرد و سنگین. چنان سنگین که هواش به زور تنفس می شد. تاریکی انگار جامد بود از شدت تراکمش. پرپری توی آسمون تاریک و منجمد هوای جامد رو به زور به کام می کشید تا خفه نشه و موج تاریکیه متراکم رو کنار می زد تا بتونه پیش بره. خیلی سخت بود. پیش نمی رفت. ولی نمی شد متوقف بشه. پشت سرش رو می فهمید ولی نمی شد برگرده نگاه کنه. با اونهمه تاریکی جهنمی اگر بر می گشت می دید ولی جرأتش رو نداشت. اگر بر می گشت صید می شد. صیاد از دل تاریکی نرم و سبک پیش می اومد و پرپری گرفتار وسط هوای سیاه جامد گیر کرده بود. تیر در تعقیبش بود. شب به جهنم می زد. وحشت حاکم بود. اگر ترس بهش مسلط می شد سقوط می کرد. صدای رسیدن صیاد رو می شنید. نزدیک می شد. نزدیک تر و باز هم نزدیک تر. وحشت برنده شد. تیر از فاصله نزدیک شلیک شد. پرپری سفیر تیر رو شنید که دل هوا و تاریکی منجمد رو چه ساده شکافت و بهش رسید. از بس تلاش کرده بود که سریع تر بره دیگه نا نداشت. وحشت برنده بود. تیر رسید. چه درد وحشتناکی! جیغ درد و وحشت از سقوط پرپری توی گلوش خفه شد. هوایی نبود که تنفسش کنه واسه فریاد شدن. سقوطی توی دل سیاهی جهنم. هوا نبود. نفس نبود. درد بود و خون بود و تاریکی. تاریکی و باز هم تاریکی.
-پرپری! پرپری جان پاشو عزیزم داری خواب می بینی. پرپری! بیدار شو! بیدار شو چیزی نیست پاشو!
بلاخره موفق شد نفس عمیقی بکشه و فریادش رو آزاد کنه. چه لذتی داشت نفس کشیدن، فریاد زدن. رها شدن!
-پرپری! عزیزم طوری نیست خواب دیدی. فقط خواب بود. نترس چیزی نیست تو اینجایی. جات امنه. همه چیز امنه.
توی بغل پر طاووسی داشت مثل بید می لرزید و با تمام جونش هوای سبک رو تنفس می کرد و زورش نمی رسید جیغ های وحشتش رو مهار کنه. پر طاووسی سفت بغلش کرده بود و صدای آرومش اولین چیزی بود که پرپری بعد از اون جهنم کابوس توی جهان بیداری درک می کرد.
-پرپری! آروم باش الان بیداری. همه چیز آرومه. تو داخل لونه خودتی. لونه برگ توتیه خودت. توی منطقه سبز. اینجا تا دلت بخواد امنه. تو پیش مایی. خواب های بد هم برن به جهنم. عزیزم گریه نکن هرچی دیدی فقط خواب بود دیگه هرگز پیش نمیاد. تموم شده. گذشته. رفته. دیگه ولش کن.
پرپری رفته رفته همراه صدای دلداری های آروم پر طاووسی و نوازش های هماهنگ با صداش از جهان سیاه کابوس دور شد. حالا بیدار بود ولی هیبت واقعیته کابوس هاش حالا در بیداری بیشتر توی نگاهش خودنمایی می کرد. دیگه نتونست تحمل کنه. سرش رو به شونه های ظریف پر طاووسی تکیه داد و این دفعه از درد نه از وحشت زد زیر گریه.
-پرپری جان ببین اطرافت حسابی امن و آرومه. تو فقط خواب دیدی. بگو ببینم چی می دیدی که اینهمه ترسناک بود؟
پرپری بی اختیار و به شدت از جا پرید. انگار می خواست از اون هیبت تاریک فرار کنه. پر طاووسی فورا فهمید و این هجوم وحشت رو متوقفش کرد.
-خوب خوب اصلا نمی خواد بهش فکر کنی. ببین! نمی خوام بگی. بذار یادت بره. بهش فکر نکن. تعریفش هم نکن. من خودم تمامش رو می دونم. صیاد لعنتی اینجا نمی تونه کاریت کنه. دیگه فکرش رو نکن.
پرپری توی بغل پر طاووسی فرو رفت و تمام ترس و تمام دردش رو ترکید. از ته دل. با تمام وجود.
-عزیزم عزیزم! پرپری جان آروم باش عزیزم اون فقط1خواب بی مزه بود. دیگه بیدار شدی. آروم باش عزیزم چیزی نیست. چند وقت دیگه این کهنه میشه برات، بال هات هم باز میشن، پرواز می کنی، همه با هم می پریم، وایی اگر بدونی چه خوش می گذره! مسابقه پرواز هم میدیم و تو هم هستی، حالت جا میاد، بر می گردی آسمون، میری بالا، از نوک درخت دم کوتاه هم بالا تر می پری، من می دونم که می پری، آروم باش، الان دم صبحه، بهاره، هوا عالیه، همه چیز قشنگه، آروم باش عزیزم آروم باش همه چیز آرومه، ………
هقهق های پرپری رفته رفته به زمزمه های آروم پر طاووسی می باختن و آهسته آهسته کوتاه تر و خفیف تر می شدن و آرامش دوباره به وجودش بر می گشت. آرامشی زخم خورده اما شیرین!.
بهار آشکارا حاکم بود. و چه حاکمیت دلپذیری واسه تمام جنگل! آسمون و خاک جنگل پر بود از بهار! پرپری می مرد واسه این حال و هوای بهشتی! منطقه سبز خود بهشت بود. بهشت رنگ و عطر و خنده هایی که حتی وسط شب ها هم متوقف نمی شدن. اوج می گرفتن و می رسیدن به آسمون. شب ها هم عجیب یاری می کردن. انگار آگاهانه همراه بودن. مهتاب های رویایی و ستاره هایی که انگار همراه خنده های پرنده های منطقه سبز می خندیدن و می رقصیدن و می باریدن وسط عصر آهنگ های شبانه پرنده هایی که انگار خواب نداشتن.
-آهایی پرپری چیکار داری می کنی؟ به نظرت اگر پرت بشی پایین چندتا پر سالم ازت می مونه! دیوانه آروم بگیر تا خودت رو فنا نکردی!
پرپری وسط شاخه نوردی های سریعش دستی واسه دم سیاه تکون داد و بلند خندید. دم سیاه با حیرتی وحشت آلود تماشاش می کرد که روی شاخه های بالا تر و باز هم بالا تر می پرید و دور تر می شد.
-بهت میگم مواظب باش عجب گیری کردم ها! می افتی گرد و خاک میشی!
پرپری متوقف نشد و بلند تر خندید.
-مگه چیکار کردم؟ گفتید پایین نرو نرفتم دیگه! این بالا که باید1حرکتی کنم وگرنه1دفعه دیدی تبدیل شدم به یکی از این شاخه ها!
دم سیاه آشکارا نگران بود.
-تو از سر لطف هم شده2دقیقه آروم بگیر من بهت تعهد می کنم تبدیل به هیچ شاخه ای نمیشی آه خدا کی میشه دم کوتاه بال های این رو بازش کنه من خیالم جمع شه! کم دردسر دارم باید مواظب باشم این1کاری دست خودش نده تا ازش غافل میشم بی معتلی، … پرپری! کجا غیب شدی؟ وااییی پرپری نه!
هوار دم سیاه با جیغ پرپری هم زمان شد. پیش از اینکه پنجه های پرپری از شاخه جدا بشه دم سیاه . اونجا بود. پرپری چشم هاش رو بست و خودش رو سپرد دست کبوتر چابک که مثل برق رسید و گرفتش و به سرعت چرخید و با احتیاط وسط شاخه های امن فرود اومد.
-من باهات چیکار کنم پرپری هان؟ آخه تو واسه چی اینهمه شری؟
پرپری کمی گیج به دم سیاه نگاه کرد و لبخند بی رمقی بهش زد.
-ممنون! اگر نبودی الان تبدیل شده بودم به خاک! این مدلی نگاه نکن خوب به من چه؟ اصلا تمامش تقصیر تو شد اگر حواسم رو پرت نمی کردی تعادلم رو از دست نمی دادم دیگه!
دم سیاه چنان حیرت کرد که بی هوا1قدم بلند رفت عقب و از روی شاخه افتاد پایین. پرپری جیغ کشید ولی کبوتر فقط چند سانت پایین رفت و بلافاصله پرواز کرد و برگشت سر جای اولش.
-تقصیر من؟ این خودت بودی که اینهمه، … پرپری چی شده به چی خیره شدی با اینهمه وحشت؟
پرپری جواب نداد. نگاه ماتش به مقابل خیره مونده بود و تمرکز لازم نبود که حیرت و وحشت توی نگاهش دیده بشه. دم سیاه رد نگاهش رو گرفت و نفس راحتی کشید.
-از چی ترسیدی؟ اون دم کوتاهه. چیش اینهمه برات غیر معموله؟
پرپری با چشم های گشاد از وحشت به دم کوتاه که اون دور ها به طرزی کاملا غیر عادی می پرید خیره بود.
-اون چشه دم سیاه؟ مثل اینکه1چیزیش شده!
دم سیاه برعکس پرپری نه جا خورد نه ترسید.
-اون هیچیش نیست پرپری. مطمئن باش کاملا سلامته.
پرپری قانع نمی شد.
-مگه نمی بینی؟ واسه چی این مدلی می پره؟ اینهمه یواش، اینهمه پایین، اینهمه شق و رق و دمش رو ببین! واسه چی دمش رو اینهمه سفت گرفته و پخشش کرده؟ داره برعکس همیشه افقی میره. الانه که، …
دم سیاه خندید.
-نترس چیزی نیست. دم کوتاه تنها نیست. چندتا جوجه همراهش هستن. روی دمش سوارن و اون داره پرواز یادشون میده. واسه همین این طوری میره. اگر عمودی و مثل همیشه بره اون فسقلی های بی پرواز و تازه پرواز1ثانیه هم دووم نمیارن. اون ها لای پر های دمش و روی شونه هاش نشستن. این طوری هم تعجب زده نباش از زمانی که اومدی بین ما شبیه تعجب شدی از بس از هر چیز اینجا تعجب کردی. دم کوتاه همینه دیگه! عشقش فسقلی هایی هستن که باهاشون می پره و باهاش می پرن. خیلی وسط این جیک جیکو های شلوغ و اعصاب خورد کن طرفدار داره و خیلی هم هوادارشونه. الان هم اون ها توی آسمون از سر و کولش دارن بالا میرن و عشق می کنن و عشق می کنه.
پرپری همچنان حیرت زده به این صحنه عجیب خیره مونده بود.
-ولی واسه چی؟ اون جوجه ها باید از پدر ها و مادر هاشون پریدن رو یاد بگیرن. دم کوتاه که نمی تونه!
دم سیاه نفس عمیقی کشید که پرپری نفهمید آه بود یا نفسی از سر خستگی.
-اون ها نمی تونن پرپری. خیلی از این ها بدون اینکه بدونن صیاد چیه زندگیشون درگیر این تجربه لعنتی شده! خونواده های خیلی از این ها صید صیاد شدن. خیلی هاشون از دست رفتن. بعضی هاشون هم از دست نرفتن ولی دیگه پرواز بی پرواز. من یکیشون رو می شناسم. چندین تا جوجه داخل1لونه هستن با خاطره پدری که صید شد و مادری که روی چندتا تخم جدید نشسته. این فسقلی هنوز پرواز رو بلد نبود که وظیفه سیر کردن کوچولو تر های لونه افتاد روی دوشش. تصور کن زیر بال هایی که هنوز درست و حسابی در نیومدن مگه چندتا جوجه میشه جا بشن تا سرمای شب اذیتشون نکنه؟ دم کوتاه گرفتش زیر پر و پرواز و دونه چیدن رو یادش داد. اوایل خودش واسهشون دونه می چید می داد این ببره لونه. الان هم حسابی مواظبشه. این یکی رو من می شناسم. دم کوتاه1عالمه از این دوست های فسقلی داره و کلی هم با هم جورن. پرپری! خوبی؟
پرپری حس می کرد هوا سنگین شده. چه قدر از صیاد متنفر بود. چه قدر از این واژه نفرت داشت!
-این درست نیست! خدایا این درست نیست آخه واسه چی؟
-آهایی دم سیاه! پر طاووسی طرف های تاکستان1دسته پرنده یواشکی دیده که از بیرون داشتن لای شاخه های تاک ها رو وارسی می کردن. مثل اینکه1خبر های مزخرفی هست.
دم سیاه بی معتلی پرید و در حالی که دور می شد هوار زد:
-پرپری محض خاطر خدا چند لحظه دردسر درست نکن باشه؟
پرپری واسه اینکه صداش به دم سیاه که حسابی دور شده بود برسه جیغ کشید:
-باشه!
دم سیاه نشنید. رفته بود و پرپری با1عالمه افکار از هر مدلی و1صحنه عجیب از همراهی1دسته جوجه ناهمگون با پرنده ای که هرگز خودش جوجه ای نداشت تنها موند.
پرپری دم کوتاه رو تماشا می کرد که همراه جوجه هایی که با ترسی معصومانه از روی دم و شونه هاش می پریدن و چندتا بال پروازی دور می رفتن و در آستانه افتادن دم کوتاه با1شیرجه سبک می گرفتشون چه شاد و سر خوش از سر و کولش بالا می رفتن و جیغ و داد راه انداخته بودن و از موفقیت های کوچیکشون توی پریدن های نصفه نیمهشون شادی می کردن و دم کوتاه چه بلند و سفت تشویقشون می کرد. پرپری چنان محو این داستان شده بود که اطرافش رو یادش رفت.
-به چی اینهمه دقیق ماتت برده پرپری؟
پرپری از جا پرید و به زردبال نظری گذرا انداخت.
-به هیچی.
زردبال خندید.
-دم کوتاه1کمی عجیبه. تو هم عادت می کنی. راستی بال هات در چه حالن؟ هنوز درد داری؟
پرپری بدون اینکه نگاه از دم کوتاه برداره به علامت نفی سر تکون داد.
-نه درد نمی کنه. یعنی نمی دونم. آخه حرکت ندارن که بفهمم درد دارن یا نه.
زردبال با لحنی که سعی می کرد اطمینان بخش باشه سکوت رو شکست.
-اون ها درست میشن. بال هات رو میگم. همین روز ها از دست برگ ها خلاص میشی. بعدش تویی و آسمون سبز.
پرپری حواسش جمع شد.
-آسمون سبز نیست. من آبی می بینمش. شما چه طور؟
زردبال خندید.
-به من نگو شما. من زردبالم. منظورم آسمون منطقه سبز بود. وگرنه من هم آبی می بینمش.
پرپری آهسته سر تکون داد.
-نه! آسمون هیچ کجا سبز نیست. حتی اینجا توی منطقه سبز. آسمون همه جا آبیه.
زردبال خواست بیشتر توضیح بده ولی نگاه پرپری می گفت که از این ماجرا و توضیحات زردبال کلی فاصله گرفته. پرپری غرق چیزی بود که زردبال نمی دونست چیه و مطمئن بود که اون لحظه نمی تونه به ماهیتش پی ببره.
دم کوتاه آهسته و خیلی مواظب وسط آسمون چرخید و دور شد. پرپری اون قدر با نگاه دنبالش کرد تا محو شد و جز1زمینه سبز خالی چیزی توی صفحه نگاهش باقی نموند.
-آهایی سلام! دنبال حواست می گردی که پرت شده رفته؟ نگرد خودش بر می گرده.
پرپری از عالم افکارش در اومد و با لبخند به طرف صدا برگشت. زردبال رفته بود و پرپری نفهمید کی.
-سلام شیطون. حالت خوبه؟
شیطون مثل همیشه بلند خندید.
-سلام پرپری. چیه کجاهایی؟ نکنه رفتی توی هوای جلف بازی!
پرپری خندید. این شیطون حسابی توی نظر بعضی از منطقه سبزی ها اذیت کن بود ولی پرپری اون خنده ها و شیطنت ها رو اصلا مایه آزار نمی دید و برعکس خیلی هم خوشش می اومد.
-من جلف نیستم. توی هوای جلف بازی هم نرفته بودم. فقط، …
شیطون آرامش رو انگار نمی شناخت. همین طور1سره می چرخید و شلوغ می کرد.
-فقط چی بگو فقط چی؟ به کسی نمیگم جلفی به سرت زده بود فقط به کل منطقه سبز میگم. هاهاها!
پرپری همراه شیطون می خندید.
-چی رو میگی؟ به کی میگی؟ اصلا یادم رفت سر بحث کجا بود تو هم که آروم نمیشینی حرف بزنی از بس چرخیدی تمام تمرکزم چرخید و ریخت به هم از دست تو!
شیطون زد زیر خنده.
-خوب پس موفق شدم فکر های بی خودی و جلفانه رو از سرت بپرونم. دیگه دنبالش رو نگیر. توجه کن به من و به هوا که چه عالیه و به سبزی های همه دور و برت و خلاصه به همه چیز های خوب توجه کن و توی فکر های جلف هم نرو.
پرپری از ته دل همراه شیطون خندید.
-توی اون هوا ها نمیرم. ممنونم شیطون!
شیطون در حالی که تاب می خورد و آواز می خوند رفت و دور شد. پرپری فرشته و مهربون رو دید که با فاصله کمی از همدیگه از2تا مسیر جدا رسیدن و هر2تا1دفعه از دیدن هم حیرت کردن و لبخند زدن.
-سلام پرپری کی میشه تو بپری!
-سلام مهربون! سلام فرشته! حالا شما2تا هم واسه من دست بگیرید. آخرش من می پرم.
فرشته با محبت بال های بستهش رو ناز کرد و بوسیدش.
-آره که می پری عزیزم مگه میشه همین طوری بمونی!
مهربون با همون لبخند تأییدش کرد.
-آره بابا به همین زودی تو هم می پری و ببین کی بهت گفتم تو پدر آسمون رو درمیاری.
هر3تا زدن زیر خنده. پرپری دیگه عادت کرده بود به خنده هایی که1دفعه شلیک میشدن، اوج می گرفتن و می رفتن آسمون. توی منطقه سبز همیشه خنده ها همین طوری بودن.
-بچه ها جریان اون یواشکی های اون طرف تاک چیه؟ دم سیاه رفت حلش کنه هنوز نیومده.
فرشته از جا پرید.
-چی؟ وایی پرپری زود تر می گفتی من باید برم بعدا می بینمت.
فرشته مثل فشنگ پرید و رفت. مهربون مسیر پروازش رو با نگاهی بسیار آروم دنبال کرد و نفس عمیقی کشید.
-مهربون! حالا دوباره دعوا میشه؟
مهربون با صدای پرپری از جهان افکارش اومد بیرون.
-شاید1دعوایی هم بشه. ولی کاش نشه!
پرپری آه کشید.
-کاش می شد می رفتم اونجا می دیدم چی داره میشه. خیلی نگرانم.
مهربون لبخند زد.
-تو که هرس کار نیستی بری اونجا. نگران نباش عزیز اون ها خودشون حلش می کنن. اگر هم درگیری پیش بیاد که همه می فهمن تو هم می فهمی.
مهربون این ها رو گفت و نگاهی اطمینان بخش به پرپری کرد ولی پرپری همچنان نگران چشم به مسیر تاک ها دوخته بود.
-چیزی نمیشه پرپری. اصلا بذار من تا جایی که مجاز باشم میرم اگر چیزی فهمیدم میام بهت میگم. زود بهت می رسم.
پرپری تشکرش رو زمزمه کرد. مهربون بلافاصله پرید و رفت ولی پرپری تنها نموند. پر طاووسی بلافاصله رسید.
-پرپری فرشته کو؟
-فرشته؟ اومد طرف شما ها. یعنی طرف تاک ها.
-خوب پس رفتش. دم سیاه فرستادم پیداش کنم و دقیقا بفرستمش همونجا. بعدش هم گفت مواظب تو باشم که1دردسری واسه خودت درست نکنی.
پر طاووسی آروم خندید ولی پرپری داشت از دلواپسی دیوانه می شد. پر طاووسی با1نگاه فهمید.
-چیه پرپری؟ می ترسی؟ از چی؟
پرپری داشت گریهش می گرفت.
-از جنگ. خیلی وحشتناکه این درگیر شدن ها.
پر طاووسی دستی به پر های تیهو کشید و لبخند زد.
-نترس عزیزم طوری نمیشه. نهایتش2طرف1کمی پر و بال هم رو می تکونن و حل میشه.
پرپری آه کشید.
-پر طاووسی؟ واسه چی این طوریه؟ چرا منطقه سبز می جنگه؟ واسه چی دم سیاه این زمان ها کبوتر جنگی میشه؟ من تا حالا هرچی کبوتر دیدم همه مهربون بودن. پس چرا اینجا…؟
پر طاووسی پر های تیهو رو آهسته نوازش کرد تا آروم تر بشه.
-پرپری! دم سیاه هم مهربونه. مگه این مدت که اینجایی ازش بد دیدی؟ رفتارش باهات خوب نبوده؟
پرپری تقریبا از جا پرید.
-البته که بوده. رفتارش با من خیلی هم خوب بوده. با من بد تا نکرده با من هیچ کسی بد تا نکرده دم سیاه هم که حسابی هوام رو داره. ولی کاش نمی جنگید! کاش کل منطقه سبز اصلا با کسی نمی جنگید! دم سیاه هم کاش درگیر نمی شد. این مدلی که میشه ازش می ترسم.
پر طاووسی خندید. مثل همیشه آروم.
-ببین پرپری! دم سیاه کبوتر جنگی نیست. با کسی هم نمی جنگه. نه دم سیاه نه منطقه سبز. اینجا فقط دفاع می کنه. از حریمی که بقیه بهش تجاوز می کنن. دم سیاه هم در غیاب دم کوتاه وظیفه این مواظبت و دفاع روی دوششه. گاهی باید مقابل موانع مزاحم وایستی. دم سیاه اگر با خودش باشه همون کبوتر مهربونیه که تو و من توی عصر آهنگ ها می بینیمش. ولی زمان هایی که لازم میشه1خورده سفت بیاد باید بیاد دیگه. ازش نترس. اصلا لازم نیست. تو خودی هستی. جزو منطقه خودمونی. از خودمونی. ولی به نظرم طرف مقابل باید بترسه. هم از دم سیاه هم از کل منطقه سبز. تو هم این طوری نگران نگاهم نکن چیزی نشده که! اوناهاش دم سیاه خودش اومد! فرشته و مهربون هم باهاش هستن.
-پر طاووسی لطفا از این ها که گفتم چیزی بهش نگو.
-چرا باید بگم؟ دم سیاه خیلی مثبته پرپری. اگر بدونی طفلکی چه فشاری بهش میاد سر دردسر های اینجا؟ خودت که هستی می بینی. دم کوتاه که تقریبا اصلا نیست. این بیچاره زیر بار دردسر های منطقه له شد ولی زمان های عادی هنوز می خنده.
پرپری زمزمه کرد:
-مواظب من هم هست.
پر طاووسی زد زیر خنده.
-پر طاووسی راحتی؟ می بینم که بساط خنده به راهه. دفعه بعدی تو رو جای خودم می فرستم ظاهرا خوش می گذره.
-دم سیاه این مدل کار ها به جنس من نمی خوره. دفعه بعدی هم از همین مأموریت ها اگر داشتی بده به خودم. هم استرس نداره هم این پرپری رو من حسابی دوستش دارم.
دم سیاه نگاه معنی داری به پرپری کرد ولی فورا لبخند چهرهش رو پوشوند.
-استرس نداره؟ ببینم نکنه این پرپری رو به شاخه ها بستیش؟ این شکل استرسه که نازل شده به من. چه جوریه که تو اینهمه راحتی و من الان وسط رفع و رجوع تاک ها هم که بودم دلواپسیه این داشت اعصابم رو می جوید؟
پر طاووسی خندید.
-از اون طرف تاک ها چه خبر دم سیاه؟
دم سیاه چهرهش رو کشید توی هم.
-هیچی صحبت کردیم حل شد.
پر طاووسی بهش خیره شده بود.
-صحبت کردید؟ زبونت رو هم فهمیدن؟
دم سیاه لبخند کم رنگی زد.
-خوب زبون من که نه ولی من سعی کردم کوتاه بیام و به1زبونی بگم که بفهمن. خلاصه حل شد بدون دردسر هم حل شد تا دردسر بعدی.
-اصلا ماجرا چی بود؟
-هیچی بابا حضرات معترضن. میگن درخت های اینجا یعنی منطقه ما از درخت های باقیه جنگل بالا تر رفته و همراه این کوهه داره روی جنگل و بقیه منطقه ها سایه میندازه و از این چیز ها.
پر طاووسی اخم کرد.
-خوب اینکه تقصیر ما نیست! اون ها هم درخت های بلند بکارن تا بکشن بالا. وقتی به تاک و کاکتوس رضایت میدن نتیجه چی باید باشه؟
دم سیاه شونه هاش رو انداخت بالا.
-چی بگم! حالا می بینی به زبون این ها حرف زدن چه سخته؟
پر طاووسی همچنان با اخم به مقابل خیره مونده بود.
-هنوز محتوای اعتراضشون رو نفهمیدم. می خوان ما از اینجا بلند بشیم بریم واسهشون درخت بکاریم تا منطقهشون بره بالا تر!
دم سیاه مهلت پیدا نکرد جواب بده. صدای وحشتناکی از طرف کوه بلند شد و1دفعه تمام منطقه سبز پر شد از صدای هوار و جیغ و فریاد هایی که هیچ طوری نمی شد با خنده های شاد اشتباه گرفته بشن.
-آهااااااایی! یخ داره میااااااد! 1کوه یخ از اون بالا اومده پایین و درست پشت درخت های محافظ گیر کرده ولی درخت ها نمی تونن خیلی نگهش دارن. هر لحظه ممکنه بشکنن و اینجا بره زیر یخ! آماده باشید هر لحظه میریم هواااا! اگر بمونید موندید!
صدای هوار کاکل حنا وسط فریاد های وحشت همچنان بلند و رسا بود. طنین1نعره دیگه از دل کوه تمام پرنده ها رو از جا پروند.
– مواظب باشیییییید! پرواااااز برید هوا همگی روی هوا روی هوا روی هوااااا!
فرمان هشدار دم سیاه و کاکل حنا وسط غرش کوه گم می شد. در1لحظه همه منطقه سبز روی هوا چرخ می زدن و آسمون منطقه از پرنده های نا آروم و ترسیده سیاه بود. پرپری با نگاهی که تصویر وحشت شده بود به کوه میخکوب شده بود. دم سیاه چرخی توی هوا زد و زمانی که از سلامت همگی مطمئن شد مثل تیر شیرجه زد و پرپریه بی پرواز رو از روی شاخه توت برداشت و رفت بالا. پرپری از ترس چشم هاش رو بست و بین دست های دم سیاه مچاله شد. قیامتی از وحشت اطرافشون برپا شده بود که انگار انتها نداشت. دم سیاه وسط اینهمه ترس با صدایی که سعی می کرد آروم و عادی باشه پرپریه ترسیده رو دلداریش داد.
-از چی ترسیدی؟ اونجا جات که نمی ذاشتم! چیزی نمیشه نترس. الان می برمت1جای امن بقیه هم میان صحبت می کنیم حل میشه.
پرپری از شدت وحشت به تنها پناهش وسط آسمون چسبید. دم سیاه که سفت و مطمئن نگهش داشته بود. پرپری سرش رو لای پر های شونه کبوتر فرو کرد و چشم هاش رو محکم بست ولی صدا ها قطع نمی شدن. از نعره کوه و صدای جیغ های اطرافش فهمید که یخ ها دارن برنده میشن.
-درخت های اون پایین این طوری دووم نمیارن. دم سیاه چیکار کنیم؟
-آهاااااایی دم کوتاه اومََََََََََد!
فریاد ها این دفعه از جنس امید بودن.
-آهایی شما ها! همگی سالمید؟
فریاد های تأیید پرنده ها با نعره های کوه قاطی شد.
-این بی پروازه پرپری چی شد؟ جاش که نذاشتید!
-اینجاست دم کوتاه وسط پر های دم سیاه داره سکته می کنه.
دم سیاه واسه اطمینان آهسته شونه های مچاله شده تیهو رو بین دست هاش فشار داد. دم کوتاه با رضایت به کبوترش نظر انداخت و لبخند زد. کوه دوباره غرش کرد.
-دم کوتاه داریم میریم زیر یخ!
-فعلا رفتیم هوا!
-حالا چیکار کنیم؟
-دم کوتاه درخت ها می شکنن این لعنتی هم بزرگه کل منطقه رو قورت میده1کاری کن!
-راست میگه باید1طوری جلوش رو گرفت آخه!
-دم کوتاه نمی خوایی هیچی بگی1چیزی بگو دیگه!
دم کوتاه مثل همیشه بود. این دفعه بدون لبخند ولی با همون حال و هوا و همون نگاه سرد و بی اتصال به هیچ چیز.
-اجازه بدید عشق ها تا1چیزی بگم آخه وسط این آواز خوندن های شما من دارم لذت می برم چی بگم دیگه!
وسط آسمون و وسط وحشت همه زدن زیر خنده.
-خوب باشه ما گوش می کنیم حالا تو بگو نوبت ماست که لذت ببریم.
دم کوتاه تک خنده ای زد و نگاه از یخ هایی که پشت درخت های دامنه کوه جمع می شدن برداشت.
-باشه ببرید. بعدش هم دوباره نوبت منه.
این دفعه آسمون بود که از شلیک خنده ها ترکید.
-بابا ول کنید مثل اینکه روی هواییم ها!
دم کوتاه این دفعه واقعا خندید.
-دم سیاه! حل میشه. ولی این داره راست میگه بچه ها ما الان روی هواییم و نمیشه خیلی این بالا بچرخیم. بال هامون که تا ابد زور ندارن. اگر نجنبیم خسته میشن و باید بریم مهمونیه یخی.
غرش یخ ها همه رو دوباره از جا پروند. دم کوتاه به یخ هایی که درخت های ردیف اول رو خم می کردن نظر انداخت.
-دم کوتاه! باید چیکار کنیم؟
دم کوتاه نگاه متفکرش رو از یخ های ویران گر گرفت و به جمعیت ساکت و منتظر اطرافش نظر انداخت.
-باید حفاظ منطقه رو تجدید کنیم. ولی نه مثل همیشه. یخ ها مهلت نمیدن ما دونه بکاریم و منتظر بشیم که رشد کنه.
همهمه بلافاصله بالا گرفت.
-پس باید چیکار کنیم؟
-راست میگه باید چیکار کنیم؟
-دم کوتاه بحث روز و ساعت نیست حرف دقیقه هاست. هر لحظه اوضاع داره خراب تر میشه. هیچ گیاهی به این سرعت رشد نمی کنه و ظرف1ساعت دونهش درخت نمیشه. با چی باید جلوی این لعنتی رو بگیریم؟
… … …
دم کوتاه همچنان عمیق و متفکر جمعیت پر التهاب و پر همهمه رو زیر نگاه گرفته بود. سکوتش رو که شکست، صداش راحت به گوش تمام سبز ها می رسید.
-باید دیوار بسازیم. دیواری از درخت های بزرگ و محکم و از الوار و تخته و از هرچی که دستمون برسه. فقط این طوری میشه به یخ ها پیروز شد.
حیرتی از جنس ترس همه رو گرفته بود.
-دم کوتاه متوجه هستی چی میگی؟ ما پرنده ایم. این یخ ها با یکی2تا درخت کارشون راه نمی افته. می دونی این که گفتی عملی نیست؟
دم کوتاه نگاهی همچنان بی اتصال ولی مطمئن به زردبال و به همه پرنده های دلواپس و ترسیده انداخت. سکوت رو که شکست لحنش هم شبیه نگاهش سفت و مطمئن بود. چنان سفت و مطمئن که ترس1قدم از وسط جمعیت آسمونی منطقه سبز کشید عقب.
-بله ما پرنده ایم و درخت ها خیلی بزرگن و یخ ها هم خیلی زیادن. ولی ما1جمع هستیم. ما1منطقه منسجم هستیم. ما بار ها منطقه سبز رو از ریزش یخ ها نجاتش دادیم. این دفعه1خورده سخت تره ولی ما همچنان پرنده های منطقه سبزیم! سبز ها! همگی بریم از یخ ها این جنگ رو ببریم! بریم لونه هامون رو، درخت هامون رو، منطقه مون رو از کوه پس بگیریم!
دم کوتاه دیگه معطل نشد و پرید. لازم هم نبود که معطل بشه. بقیه با فریاد هایی که هرچی بالا تر می رفت تا به خودشون و به بقیه آرامش و اطمینان بده مثل1لشکر جنگ واقعی همراهش پرواز کردن. اون ها می رفتن و پرپریه بی پرواز هم بین دست های دم سیاه که جمع رو شونه به شونه دم کوتاه فرمان دهی می کرد همراهشون بود.
تماشاگر ها از منطقه های دیگه می دیدن که بعد از نعره های کوه، آسمون از طرف منطقه سبز1دفعه پر از پرواز و پر از فریاد شد و1سایه خیلی بزرگ انگار با صد ها بال که همراه و کاملا هماهنگ باز و بسته می شدن، مستقیم رفت بالا، به سرعت باد اوج گرفت و مثل تیری که از کمان تقدیر در رفته باشه بی توقف و برق آسا فضا رو می شکافت و به طرف کوهستان و برای جنگ با یخ ها به دل کوه می زد! توی تمام ذهن ها1واقعیت بلافاصله نقش شد.
-سبز ها دارن به جنگ کوهستان میرن!
پایانِ ماجرا
سلام به همگی. آره خودمم. خود پریسا. 1خورده شبیه اشباح شدم ولی خودمم. از حال شما ها نمی پرسم چون کلیشه ای شده. از حال خودم هم نمیگم چون همگی می دونید.
از ماهی که گذشت چندان چیزی به خاطرم نیست جز پراکنده های نامتصل. بنبست، تلاش ها، بنبست، سکوت، بنبست، سکوت، بنبست، باریدن ها، بچه ها، زنگ ها، پیام ها، بچه ها، صدا ها، مه سفید، دست ها، مه سفید، خنده ها، مه سفید، اشک ها، مه سفید، حیرت اطراف،
-این رو ببین! چه1نفس هم میره! تازه گرفته دستش ولی عجب بهش ساخت!
مه سفید، خنده ها، مه سفید، حیرت، مه سفید، باز هم زنگ ها، باز هم پیام ها، باز هم بچه ها، باز هم مه سفید، پیام ها،
-پریسا! جواب گوشیت رو بده بذار باهات حرف بزنیم!
بنبست، سکوت، سکوت، خواب، بیداری، مه سفید، خشم، مه سفید، خشم، مه سفید، تعطیلات، هقهق هایی که بی مقدمه و بی دلیل می رسیدن و نمی رفتن، زنگ گوشیم، آشنای ناشناس، باریدن ها، سیل،
-پریسا! وایی پریسا نکن ببین نکن با خودت این طوری نکن خدا مرگم بده پریسا نکن!
باز هم تقاضا، باز هم تقاضا،
-اجازه بده توضیح بدم من باید توضیح بدم واسه همه شما تکی تکی باید بگم من باید بگم!
-نمی خوام بگی. توضیح نده پریسا نکن این طوری با خودت تو رو خدا ببین چیکار می کنی من توضیح نمی خوام من خودم همه چیز رو می دونم.
هواری که بالا نرفت چون نفس داخلش نبود.
-تو اشتباه می کنی اشتباه می کنی اشتباه می دونی!
صدای آشنای ناشناس که دیگه ناشناس نبود. صدای خشم و وحشت و حیرت،
-می دونم پریسا. من درستش رو می دونم. پس خیال کردی واسه چی اجازه نمیدم تو توضیح بدی؟ من خودم می دونم چیزی که درک نمی کنم اینه که تو چرا با خودت این کار رو کردی و داری می کنی؟ پریسا خدا آگاهه زمان درستش می کنه ولی تو این طوری شاید زنده نباشی که ببینی. بس کن دیگه به خدا میمیری!
جمله ای برای ختم همه چیز از سر عادت.
-درست میشه. درست میشم.
فریاد.
-نه درست نمیشی پریسا تو درست نمیشی این طوری که درست نمیشی تو رو خدا ما دلواپسیم پریسا این طوری نکن!
آخر هفته، بچه ها، دست ها، تسلی ها، همچنان بنبست، همچنان سکوت، ناکامی، خشم، تلخ، تنها راه فرار، مه سفید، حیرت ها، دلواپسی ها، زنگ ها،
-نمی خوام حرف بزنم! نمی خوام حرف بزنم نمی خوام حرف بزنم نمی خوام حرف بزنم نمی خوام حرف بزنم نمی خوام حرف بزنم نمی خوام حرف بزنم!
مه سفید، پرواز، صدا ها،
-پریسا خدا لعنتت کنه این چیه به این سنگینی تو چه جوری نمیمیری؟ بابا این رو ازش بگیرید!
-ولش کن چیکارش داری؟
-آخه میمیره!
-خوب بمیره. 1دیوونه کمتر.
-جدی ضرر داره واسهش این تا3هفته پیش اصلا مال این حرف ها نبود.
-خوب حالا هست ولش کن دیگه!
-میگم ضرر داره.
-بابا ولش کن وقتی این جوری حالش جا میاد بذار بگیره دیگه! اذیتش نکن بذار توی حال خودش باشه.
آخر هفته، گردش، اردوی کانونی، بچه ها،
-همراه ما بیا پریسا!
-نه! نه!
-مسخره توی خونه از بس خودت رو خوردی داری میمیری فردا همراه ما بیا.
-نه! حوصله ندارم بشینم وسط1جمع ناهمگون شلوغ.
-تو بیا ما ازت جدا نمیشیم.
-نمیشه شما ها باید بین بقیه باشید.
-لازم نکرده ما با هم هستیم ببین نیایی دیگه نه من نه تو.
-خوب حالا ببینم.
-نخیر فردا صبح باید پاشی بیایی ببین خر نشی بگی نمیام ها! باور کن دیگه همراهیت نمی کنم.
-خوب باشه.
-باشه الکی نگی پریسا! به خدا ما باهاتیم تضمین. قبول؟
-نمی دونم.
-فردا می بینمت!
فردا، ماشین، سکوت، بنبست، سکوت، خاطره ها، اشک های یواشکی، بچه ها، همراهی ها، خستگی، خنده ها، 1دست دیرآشنا، 1صدای دیرآشنا،
-سلاااام خانم جهانشاهی بی معرفت معلومه تو کجایی؟ اسم تو که توی نظرم می اومد خیال می کردم انگار تو مردی. رفتی که رفتی نه کسی شماره ازت بهم داد نه خودت هیچ جایی هستی من امروز نمی خواستم بیام2درصد احتمال دادم تو هم باشی اومدم. دلم برات تنگ شده چرا محوی؟
1عزیز از عزیز های دیروزی! بچه های امام رضا.
-عزیز من! دلم برات، … وایی خدایا!
برگشت، خنده ها، خستگی، شب، خونه، دلتنگیه با وفا که درست کنار در دستش رو گذاشت روی شونه هام و توی گوشم با صدای آشنای از جنس سکوتش گفت سلام، زنگ گوشیم، پیام،
-بذار بهت زنگ بزنم پریسا! ما نگرانتیم دلواپسمون کردی بگو برات چیکار کنم حالت خوب بشه؟ هر کاری بتونم می کنم فقط بگو چیکار کنم؟
اشک، اشکی که آتیش بود از داغی،
-دعا. فقط دعا. فقط خدا. یا حضرت اب الفضل!
پیام،
-خدا کنارته!
فردا هایی که با صف و حرکت منظمشون می گذشتن، مثل اشک های من، شروع ها و پایان ها، روز ها و شب ها، ایمیل ها، 1ایمیل عصبانی، یکی! ارجاعم داد به کامنتش توی اینجا که نرفتم ببینم،
کامنت های یکی، پیام های بقیه، حضور های بچه ها،
-دلواپستیم پریسا! نگرانتیم پریسا! اینهمه این اشتباه کردن رو طولش نده پریسا!
وسط مه سفید، 1سؤال.
-تا کی؟ زمانی که ادامه دادنش فایده نداره تا کی؟
انعکاس این سؤال که آهسته مه سفید رو می زد کنار و می خورد به دیواره های ذهن مه گرفتهم، مه سفید، خاطره ها، مه سفید، خاطره ها، مه سفید، خاطره ها،
-تو از این لوله هم خاطره داری! تو که اصلا دستت نمی گرفتیش ازش چه خاطره ای داری که گریه می کنی؟
مه سفید، سفید، سفید، مه تاریک، تاریک، تاریکی، بی خودی، خواب، خواب!
صدای آشنا. برادرم. مادرم. برادرم که دلواپسی های خودش و مادرم و جیگیلک کوچولو رو برام ترجمه می کرد.
-بابا! ناراحتی؟ واسه عمه؟ حالش بده؟ یعنی از اون اتفاق هایی براش می افته که اولش م داره؟
طفلک عزیز و ناز من! بهشت قشنگم! خدایا این بچه رو همه میگن همه چیزش رفته به من! خدایا نکنه حماقت هاش هم بره به من؟ خدایا ازت به هر زبونی که تا حالا تقاضا نکردم تقاضا می کنم این شکلی نشه!
طنین1ادراک مبهم. تمام این صدا ها1ترجمه داشتن. چند نفر رو دلواپس جا گذاشته بودم در جهان بیداری ها و خودم توی از خود بی خودی سنگر گرفتم؟ یکی توی کامنتش گفت از بس خودخواهی. خودخواهم! من! دلواپس هایی که توی بیداری ها جا موندن و من که بیخیالشون شدم فقط واسه خاطر اینکه به خیال خام خودم توانم رو لازم داشتم واسه پایان دادن به سکوتِ بنبست. بنبست! سکوت! تاریک!
-این سکوت نمی شکنه! تا نخواد! نمی خواد! ولش کن!
-این شدنی نیست! نیست! چیزی که شدنی نیست رو باید چیزی واسهش نپرداخت. و من دارم می پردازم. خودم رو تمام خودم رو واسه خاطر هیچ دارم می پردازم. واسه چی؟ اگر این شدنی نیست من واسه هیچ دارم هیچ میشم! این درست نیست! نباید! مادرم، برادرم، جیگیلک، رفیق هام، خودم، …
چه خسته شدم از اینهمه خواب! بیداری دلم می خواد. صبح باز هم رسیده و من باز هم در حال جا موندنم. امروز صبح، بیداری! چه سخته! خوابم میاد.
-سلام صبح!
صبح بخشنده و آروم دستش رو می کشه روی چشم های خیسم.
-سلام رفیق تاریک! چندین تا روز میام بهت سر می زنم و تو بدون سلامی که دیگه بهم نمیدی خوابی و خوابت هم مثل خودت تاریکه.
باز هم من و باز هم اشک. باریدن هایی که انگار انتها ندارن.
-صبح مهربون! دیدی چی شد؟ می بینی؟ روز شروع شده. پس شروع من چی؟ من که هنوز به پایان نرسیدم واسه چی از شروع ها جا موندم؟
باز هم من و باز هم اشک!
صبح با دستی از جنس نسیم پاکشون می کنه و لبخند می زنه.
-گریه نکن همراه تاریکم! بنبست تمام زندگیت نیست. زندگی منم. دستت رو بده بهم تا شبیه گذشته هایی که دور نیستن همراه هم شروع بشیم!
همراه صبح آهسته ولی بارونی شروع میشم. شاید هم نمیشم و مثل این اواخر جا می مونم. ولی نه این دفعه دستم هنوز توی دستشه. روز شروع میشه و من شناور در پایان های تاریکم همراهشم. بعد از ظهر، زنگ گوشیم، من نیمه هشیارم. بیدار میشم. گوشیم قطع شده از زنگ زدن. باید بزنم. باید حرف بزنم. باید جواب بدم به این آشنا و باقیه آشنا های دلواپس و دلگیر از دست خودم که خسته شدن از تاریکی هام و از دلواپسی های خودشون. زنگ زدم. صدای آشنا. هنوز گیج بودم ولی بیدار. حرف زدیم و زدیم و زدیم. اون قدر حرف زدیم تا شارژ باتری گوشیم تموم شد و خاموش. زدمش به شارژ و نشستم به، … خدایا این بنده خدا درست پیش از اینکه گوشیم خاموش بشه داشت می گفت خودش و بقیه بچه ها چه قدر از دست من و این باریدن های بی انتهام عصبانی و نگران شدن.
-پریسا فلانی ها همه گفتن اعصابشون خورد شده از این وضعت بهتر شو بعدش از دلشون دربیار این چه وضعشه که درست کردی؟ اصلا تو چی می خوایی بچه ها که همه کنارتن تو چسبیدی به چی؟ ول کن دیگه! ببین پریسا بنبست بنبسته هر کاریش هم کنی نمیشه عوض بشه. سکوتش رو نمیشه بشکنی! خوب نشه. ولش کن بذار نشه مثلا به نظرت چی میشه اگر همین طوری که هست ولش کنی بمونه؟ بنبست مدلش اینه. هر زمان دیگه هم اگر بود این طوری می شد. بنبست ها رو هرچی هم در امتدادشون بری عاقبت1جایی1طوری به سکوت می رسن. فقط کافیه اندازه1قدم کج از این امتداد اشتباه بری. دیگه تمومه و مردن و موندنت هم کمکت نمی کنه. بنبست رو با سکوتش رها کن و خودت رو و ما ها رو از این وضعیت در بیار.
گوشیم اصلا شارژ نداشت و روشن نمی شد. توی فکرم آخرین جمله ها می چرخید.
-بچه هایی که می شناختی همه کنارتن. تو چی می خوایی؟ همه کنارتن تو چسبیدی به هیچی؟ تو اصلا چی می خوایی؟ تو چی می خوایی؟
-من چی می خوام؟ فقط سر بنبست؟ سکوت بنبست رو هرچی کردم نشکست و خودم از بس خودم رو زدم به این دیوار سکوت اندازه گرد و خاک ریز شدم ریختم زمین! من چی می خوام؟ اینکه سکوت بنبست رو بشکنم؟ واسه چی باورم نشد که دست های من واسه شکستن این سکوت بس نیستن؟ یعنی هرگز این رو نفهمیدم؟ واسه چی نفهمیدم؟ اصلا واسه چی باید این بشه؟ من چی می خوام. گیریم که شد! خوب بعدش چی؟ واقعا تا هر جا که امتداد بنبسته من میرم؟ گفتم تا هر جا بخوایی ولی اگر، … من چی می خوام؟ خودم رو از صحنه زندگی به جای بلاک کات کردم! واقعا این چیزیه که باید بخوامش؟
شب، مثل همیشه پناه دهنده و مهربون میاد.
-شبت به خیر شب! باهام آشتی کردی؟
شب نوازشم می کنه.
-من که باهات قهر نبودم. تو هیچ کجای ادامه من نبودی. اتفاقا دنبالت هم گشتم. من و صبح و نسیم. گفتن توی خودت گم شدی. صدات هم کردم ولی خواب بودی. خوابت تاریک بود. تاریک و سفت مثل1بنبست سفت. هرچی کردیم نشکست.
از جنس بارون زمزمه می کنم:
-مثل سکوت بنبست. زورم نرسید به شکستنش.
شب بغلم می کنه و نسیم شبانگاهی اشک هام رو می فرسته به جهان خاطرات.
-بنبست ها پایان هستن. پایان ها رو باید رها کرد. توقف کمک نمی کنه.
بابا زمان با محبتی دوست داشتنی می خنده.
-بسپار به من. به من و به خدا. خودمون جای تو هم درستش می کنیم و هم تماشا. مطمئن باش باباجون!
نسیم آهسته توی گوشم نجوا می کنه:
-این پایانِ ماجراست.
چه قدر این پایان رو دلم نمی خواست! چه قدر خدایا چه قدر! چه قدر دلم این پایان رو نمی خواست!
خدا مثل همیشه دستش رو می ذاره روی شونه هام.
-من هنوز هم خدای خودتم. هنوز و همیشه. بابا زمان درست میگه. بسپار دست ما2تا. دیگه باید بریم. راه درازی داری. تو و البته من که همیشه و همیشه نفس به نفس همراهتم!
هوای شب رو نفس می کشم و هقهقم رو نگه می دارم واسه دفعه های بعد. زمان هایی که بین واقعیت های رنگی در لحظه های اندازه1آه از جنس یادش به خیر به دفتر خاطراتم نگاه می کنم و لازمدارم که اندازه بیدار شدن1بوته قاصدک از خواب های قشنگش ببارم.
شب و نسیم و بابا زمان و خدا به نشان موافقت لبخند می زنن. دلم گرفته. اون ها می دونن.
-دل اگر نگیره که دل نیست. باید بگیره. باید تنگ بشه. باید بشکنه. باید زخمی باشه تا دل باشه. وگرنه جز گِلِ خام چیزی نیست. دل کیمیاست. قدرش رو بدون با تمام خط هایی که بهش افتاده. از دستش نده. خیلی می ارزه خیلی!
لبخند چهره همچنان خیسم رو می بوسه. دستی برای شب مهربون تکون میدم و با طنینی از جنس لبخندی تلخ ولی بیدار زمزمه می کنم:
-این پایانِ ماجراست!.