سلااام بچه ها!
آخ چه تنبل شدم من! واسه چی پا نمیشم از اینجا؟
بچه ها اینترنت می خوام نمی دونم واسه چی قطع شده من الان با داده های گوشی آویزون اینترنتم! ولش کن آخرش که درست میشه!
بچه ها دیشب رفته بودم تفریح همراه چند تا دوست. خنده ها و حرف ها و… مه سفید. ولی کمتر از دفعه های پیش. کمتر از هر دفعه دیگه در این4ماه. اینقدر کمتر که رفیق هام تعجب کردن که پریسا چی شد امشب خیلی کم این رو چسبیدی! جریان چیه؟
خیلی معمولی گفتم چیزی نیست می خوام با شما ها باشم نه وسط آسمون.
راست گفتم. اون مدل پریدن ها واسه تنوع مثبته ولی من این ماه ها یی که سپری کردم زیادی بهش متکی بودم. واسه خلاصی از فشاری که روانم رو له می کرد زیادی بهش چسبیدم. فقط می خواستم خلاص بشم. حتی چند ساعت. و به نظرم الان دیگه بتونم خودم سر پا بمونم. اگر به کسی نگید هنوز1خورده تلو تلو می خورم ولی با کمک میشه سر پا باشم. کمکی جز مه سفید و سفید و سفید.
حالا خیلی مثبت تر شدم. امیدوارم مثبت تر هم بشم. امیدوارم اون قدر عقل داخل سرم باشه که دیگه هرگز اجازه ندم این ها که دیدم تکرار بشن! امیدوارم دیگه دست بردارم از تنبلی و بتونم از اینجا بلند شم برم بقیه کتابم رو داخل آشپزخونه بخونم. یعنی چی ولو موندم اینجا! کار دارم ای بابا!
دلم گردش نه دیشب رفتم نمی خواد. دلم1آشپزی جانانه می خواد همراه1اتفاق خیلی قشنگ نمی دونم از چه جنسی. شاید از جنس1خبر عالی که1دفعه میاد و چنان غافل گیر می کنه که تا10دقیقه یادت میره از خوشی بپری هوا! دلم1اتفاق سفید می خواد که از بس سفیده نورش بزنه توی چشمم و بی هوا بکشم عقب از حیرت! دلم1ماجرای شیرین می خواد که ماجرا نیست و پایان تمام ماجرا هاست!
این لحظه تا الان هنوز پیش نیومده ولی خدا رو چه دیدی! شاید همین لحظه همین الان زنگ در یا زنگ تلفن صدا کرد و اتفاقه افتاد. واقعا کی می دونه! جز خدا هیچ کسی. هیچ کسی! پس فعلا با خیالش سرگرم میشم تا اگر خدا مصلحت دید خود واقعیش هم پیش بیاد! خیالم نیست دیوونهم. خوب باشم چی میشه مگه؟ من دیوونگی های بی ضرر خودم رو در محدوده خودم دوست دارم و دلم نمی خواد ولشون کنم. یکی از جنبه هاش هم خیال پردازی هامه. اینکه گاهی واسه خودم خیال پردازی کنم. تصور کنم الان، همین الان، بهم میگن فلان اتفاق افتاده. من حسابی خواهان این دیوونگی های بی دردسر و بی ضرر خودم هستم و خیال ندارم بیخیالشون بشم. الان هم می خوام بلند شم برم بقیه کتابم رو هم با خودم ببرم آشپزخونه و ضمن خوندنش، ضمن رسیدن به کار های نکرده، ضمن سپری کردن لحظه ها، حسابی خیال پردازی کنم. شاید10دقیقه. شاید هم نیم ساعت! احتمالا نه بیشتر.
خوب دیگه من رفتم!
ایام همگی تا همیشه به کام.
سلام به همگی.
بچه ها قاچاقی اینجام امروز اطرافم شلوغه تمیز کار اومده در حال تمیز کاریه و مادرم گفت باید چیز میز هام رو جمع کنم و من اومدم اینجا سیستمم رو روشن کردم نشستم به نوشتن خخخ! چیکار کنم نوشتنم میاد!
بچه هااااا واسه چی من اینهمه پیش این بنده خدا استاد ضایع میشم آخهههههه خدایا به جان خودم این عادلانه نیست خخخ! خوب چیکار کنم دست خودم نیستش که! دیروز هم باز ضایع شدم میگه انگشت گذاشتن هات اشتباهه من بلد نیستم پیش از این یعنی حدود5سال پیش که کیبورد می زدم فرقی نداشت کدوم انگشتم کجا بره فقط آهنگ درست اجرا می شد بس بود ولی الان ایشون موافق نیست و من هر دفعه ضایع میشم سر مکان انگشت ها که درست نمی برمشون هنوز هم سر در نیآوردم چه گلی باید به سرم بزنم که به ترکیبم بیادش خخخ! شکلک اسم این حالت چیه آیا؟ اعتماد به نفسه؟ خود بینیه؟ خود بزرگ بینیه؟ خود شیفتگیه؟ خود گل پنداریه؟ هرچی که هست بی خودی منتظر نباش من خاک به سرم نمی کنم گُل می زنم گُُُُُُُللللل خخخ!
این خخخ های آخرش رو عشقه! دوست دارم بگم خخخ. از خندیدن و آخجون گفتن عشقی می کنم که توصیف نداره!
بچه ها هوا اینجا بس ناجوانمردانه گرم است و من بد بیچاره شدم! گرما اذیتم می کنه.
بچه ها دلم گردش می خواد و نمی دونم چی. باید آخر هفته با بقیه یا بی بقیه بزنم گردش.
بچه ها نمی دونم چه حسیه که بهم میگه دارم وارد ماجرای وحشتناکی میشم که از چند ماه پیش می رفت شروع بشه و با هرچی زور داشتم خودم رو ازش کشیدم عقب اتفاقا نق هم زدم که به خاطر خدا1اتفاقی داره می افته من نمی تونم مانعش بشم1چیزی بگو ولی1چیزی نگفت دیگه هم نمیگه دیگه هم ازش نمی خوام که بگه فایده هم دیگه نداره اتفاقه ممکنه بی افته و من هم ترسیدم هم نمی دونم چی. الان هم بهش فکر می کنم کم مونده نفس کشیدن یادم بره! بیخیال فعلا که متوقف شد دیروز احتمال شروع ناگهانیش می رفت ولی شکر ایزد که دیشب به همون سرعتی که داشت شروع می شد به همون شدت هم ترمزش کشیده شد و من یواشکی1نفس عمییییق به نشان رفع خطر های یواشکی اون هم درست از بالای سرم کشیدم که کسی نفهمید جز خودم و آخیییش فعلا به خیر گذشت!
بچه ها دلم مروارید بافتن می خواد باید در اولین فرصت گیر بدم به مادرم یا هر بینایی که اطرافم هست که از روی این2تا کتاب قشنگ های من1مدل جدید یادم بده از سرش ببافم.
بچه ها بهم از گالریه نمی دونم چیچی زنگ زدن قیمت بافتن گردنبند پیچی رو پرسیدن ببافم براشون گفتم نمی دونم بعدا میگم دیگه هم نگفتم آخه من تا الان گردنبند پیچی به قیمت نبافتم بلد نیستم باید چه قیمتی باشه من تا الان واسه خاطر دلم بافتم از الان هم فعلا واسه خاطر دلم می بافم تا نمی دونم کی.
بچه ها دلم می خواد پست های1خورده هنر رو از ادامهش بزنم ولی تا می شینم سرش می بینم توضیحش دردسر داره حسش نمیاد. دیروز بود به نظرم نشستم بافت سگ رو بنویسم دیدم هی باید بگم هی باید بگم تازه1سری چیز کوچیک اذیت کن دیگه هم یادم اومد که واقعیتش دلم نمی خوادشون دیدم موافق که نیستم از طرفی هم نفس فرعی زدن هم ندارم اگر می نوشتم یا باید کامل انجام می شد یا باید کامل انجام می شد دومی نداشت من هم هیچ مدلی دلم نخواست اگر به کسی نگید هنوز هم دلم نمی خواد بعدا هم نمی خواد در نتیجه این عوامل نجات بخش هرچی حس واسه نوشتن و توضیح بافت سگ مرواریدی داشتم پرید بلند شدم سیستم رو خاموش کردم در رفتم.
بچه ها دیروز صبحی زنگ زدم تولد مادرم رو بهش تبریک گفتم کادو براش نگرفتم نمی دونستم چی به کارش میاد هر زمان هم که می خوام1چیزی براش بخرم فوری میگه نمی خواد من چیزی نمی خوام و حرصم رو در میاره این بود که چیزی نخریدم فقط زنگ زدم تبریک گفتم ولی اول نشدم همراه اول زود تر از من جنبید و بهش تبریک گفت و حالم رو گرفت خخخ!
بچه ها موندم در ترجمان نق زدن های دلم که ببینم حرف حسابش چیه نمی فهمم و زده به سرم.
بچه ها این روز و شب ها اینترنتم رو نمی بندم24ساعته بازه خیالم هم نیست که فلان موقع نبستمش به نظرم دیگه هم لازم نمیشه به بستنش فکر کنم چون به نظرم موفق به تفهیم این مطلب که من کلا خاصیتم اگر1زمانی خاصیتی داشتم دیگه تموم شده و دیگه به درد نمی خورم به کل اینترنت شدم و دیگه اینترنت باورش شده که بطلانم قطعیه و به دیده شدن نمی ارزم و در نتیجه دیگه اصلا نمی بیندم که لازم بشه که بخوام از زیر دستش بی صدا رد بشم و بذار شب و روز اینترنتم باز بمونه گرفت و گیر مال کار آمد ها و بزرگ ها و عاقل هاست و من با کسب توفیق در اثبات دیوونگی و بی خاصیتی و ریزیم دیگه به نظرم تا ابد در امنیت نسبی و1خورده دیگه که بگذره در امنیت ابدی به سر می برم. آهایی کسی که اسم ازت نمی برم! به قول تو، خودم رو از اینترنت پس گرفتم! ممنون از توصیه های به ظاهر مسخره و خنده دار ولی کار آمدت که حسابی اثر داشت خخخ! ببخش که جدی نگرفتم نمی دونستم فایده داره از طرفی هم اجراش رو… خخخ سخت بود داشتم سکته می کردم هر دفعه می گفتم این دفعه دیگه1چیزی سرم میاد از ترس و استرس خنده که چی بگم نفس یادم می رفت هر دفعه هم که به خیر می گذشت واقعیتش بعدش کلی فحش می دادم اول به خودم دوم به خودت خخخ! خلاصه که به نظرم حلش کرده باشم. زنده باد خودم! خخخ!
بچه ها رفتم کاغذ نسوز خریدم واسه1سری آشپزی های جدید که روغن خیلی کم لازمشونه و آخ جون!
بچه ها1کسی دیشب با1لحن بسیار رضایت مند گفت داری یواش یواش خودت میشی پریسا. و من به شدت کیف کردم از این گفتن و اون رضایت و از اینکه دارم خودم میشم و از همه چیز.
بچه ها به نظرم جدی دارم خودم میشم آخه خیلی چیز هام داره بر می گرده به زمان پیش از95مثلا الان ها دیگه می تونم شبیه گذشته ها بشینم کتاب صوتی بخونم و دیگه صدای گوینده ها شبیه اون اواخر اذیتم نمی کنه که مجبور بشم خاموشش کنم و از خیر کتابه بگذرم. این روز ها1دونه1دونه کتاب های رمان از سایت گویا کتاب آقای عباسی رو دانلود می کنم می خونم و دیگه از شنیدن صدای1نواخت گوینده اذیت نمیشم. راستی یادم باشه سایته رو اینجا لینکش کنم خیلی کتاب داره آخجون!
بچه ها1پرسش و1عالمه نق داشتم اینجا بزنم در مورد ولش کن باشه دفعه بعد هم1پست جدا باشه که بزنم هم دیگه خیلی آش شعله قلم کار میشه این پستم پس باشه بعد اگر حس و حالش بود پرسشه رو می نویسم پست می زنم نق می زنم دیگه نمی دونم چی می زنم خدایا من واسه چی امروز چرت میگم اینهمه؟!
بچه ها دیگه بسه هرچی جفنگ نوشتم من میرم کتاب بخونم!
بچه ها زندگی قشنگه قشنگه خیلی زمان بود نگفته بودم این رو زندگی قشنگه قشنگه قشنگه!
بچه ها ایام به کامتون شاد باشید تا همیشه همیشه و همیشه!
توضیحات:
این پست رو3شنبه هفته پیش نوشتم ولی نزدمش و امروز یعنی2شنبه18مرداد95که می زنمش اینجا دلم نمی خواد دوباره بخونمش حتی واسه ویرایش و اصلاح تاریخ ها. اگر بخونم دیگه جرأت نمی کنم بزنمش اینجا!
پایان توضیحات.
سلام به همگی.
اوخ اوخ بچه هااا1کسی کمک کنه! به خدا جدی میگم خیلی وحشتناکه تا امروز اینهمه به خاطرش خجالت نکشیده بودم!
بذار اول1نفسی تازه کنم به خدا دارم دیوونه میشم این هم شد کار؟
بچه ها نمی دونم این گفتنش درست باشه یا نه. یعنی نمی دونم اینجا گفتنش درسته یا نه. به جهنم جا بهتر در نظرم نیست بگمش1خورده خاطرم جمع بشه.
بچه ها من1مشکل مسخره ای دارم نمی دونم چه جوری رفعش کنم نمی دونم اسمش چیه نمی دونم چی شد که این طوری شدم وایی خدا نمی دونم فقط می دونم خیلی زشته خیلی هم بد تعبیر میشه ازش حتی شما ها هم شاید الان این رو بخونید1مدل دیگه تصور کنید ولی، …
بچه ها واسه چی من زمان هایی که زیر فشار میرم بی اختیار لبخند می زنم؟ داغ میشم ولی لبخند می زنم، از شرم یا وحشت آب میشم ولی لبخند می زنم، تا حد مرگ خجالت می کشم، می ترسم یا بهم فشار عصبی میاد ولی همچنان لبخند می زنم و هرچی این فشار بیشتر میشه نیشم باز تر میشه و طرف مقابل که این رو نمی دونه خیال می کنه من دارم به مثلا خشمش یا جدیت موضوع می خندم و از حرص اون یا نمی دونم هر کوفتی که پیش خودش خیال می کنه لذت می برم که می خندم و در نتیجه عصبانی تر میشه و فشار بیشتر میشه و من بیشتر لبخند می زنم و اگر ادامه پیدا کنه به خنده می افتم!
خدایا همین الان که دارم می نویسمش حس می کنم آتیش گرفتم از خجالت! بچه ها از بچگی یادمه این مدلی بودم. یادمه1دفعه ای درس بلد نبودم، یعنی اون مدلی که معلم دلش می خواست و ازم انتظار داشت بلد نبودم، گفت واسه تنبیه باید وایستم، من دانشآموز خوبی بودم یعنی شیطون خیلی بودم ولی درسم عالی بود و شیرین هم شاید بودم که معلم ها ازم بدشون نمی اومد و معمولا مواظب می شدم کسی از اولیای مدرسه دعوام نکنه و برام این تنبیه شدن عادی نبود، خدا شاهده رفتم واسه تنبیه وایستادم و نیشم باز شد و هرچی معلم عصبانی تر می شد من لبخندم پهن تر می شد. بنده خدا معلمه خیال می کرد این لبخندم از سر خیره سریه هی کفری تر می شد و می گفت بهم0میده و نمره رو میده دفتر و از این چیز ها که به خیالش من جا برم و بهش نخندم ولی اون هرچی بیشتر می گفت من بیشتر می چسبیدم به دیوار ولی نیشم باز تر می شد و آخرش هم پقی زدم زیر خنده که بنده خدا معلم از شدت حرص درمونده شد. حق هم داشت! به بچه تخسی که در جواب تهدید هات می خنده و هرچی بیشتر تهدیدش کنی بیشتر می خنده و آخرش از لبخند میره روی شبکه خنده آشکار چی میشه گفت؟
بچه ها به خدا دست خودم نبود این خندیدنم از سر تخسیم نبود من کلاس پنجم ابتدایی بودم داشتم از ترس سکته می کردم ولی نمی تونستم جلوی خندیدنم رو بگیرم نمی فهمیدم واسه چی هنوز هم نمی فهمم!
امروز هم همین طور شد البته نه مدل1بچه کلاس پنجمی.
براتون گفتم که تمرین پیانوم خیلی کم بود. اینجا داخل خونه بد نزدم ولی در حضور استاد خیلی خیلی بد ظاهر شدم و با2تا اشتباه اولی باقیش کامل از دستم در رفت. استاد حسابی عصبانی شد و صاف زد به هدف.
-چه قدر تمرین کردی؟
-من؟ عه!
-مطمئنم که1روز بیشتر تمرین نکردی.
همون حدس اول درست گفت. دروغ فایده نداشت.
-بله. معذرت می خوام.
استاد دادش در اومد و من، آخ خدایا وایی لبخندم اومد روی قیافهم نشست و نرفت. خداجونم از خجالت دارم محو میشم بچه ها استاد این رو می دید و پشت سر هم می گفت این طوری نمیشه دوباره بزن من این مدلی اجازه نمیدم بزنی باید همین درس رو دوباره بگیری یعنی چی1روز تمرین رو من به هیچ عنوان نمی پذیرم و از این چیز ها می گفت بلکه من خجالت بکشم و این لبخند لعنتیم بره ولی لبخنده پهن تر و پهن تر می شد و به خدا هیچ طوری نمی شد جمعش کنم. سرم رو تا جایی که می شد انداخته بودم پایین و زیر توبیخ های به حق استاد به خودم می پیچیدم و همچنان به پهنای قیافهم لبخند می زدم و دیگه صدام در نمی اومد که معذرت هم بخوام.
داشت نفسم می گرفت ولی لبخنده نمی رفت. مسلما این بنده خدا کتکم نمی زد. کاری نمی کرد جز اینکه صداش جدی تر و خشک تر می شد و کلماتش سفت تر به نشونه تأکید به این مطلب که دیگه این مدل کاهلی رو ازت نبینم! پس دلیل نداشت شبیه کلاس پنجم ابتدایی ازش بترسم. فقط تا حد مرگ خجالت می کشیدم از سکوتم، از نابلدیم، از حرص اون و از این لبخند کزاییه خودم که ول کن نبود. من لبخندم وسیع تر می شد و زیر فشار استرس بیشتر اشتباه می زدم و باز هم لبخندم وسیع تر می شد و اون بنده خدا می ذاشت به حساب نمی دونم چی و بیشتر کلافه و عصبانی می شد و آخرش هم جریمهم کرد که هفته دیگه درس2هفته رو از اولش تا آخرش بدون اشتباه میری اشتباه هم ازت نمی بینم مکث هم ازت نمی پذیرم! فقط1روز؟ تو فقط با1روز تمرین می خوایی درست بزنی؟ من این مدل تمرین رو نمی پذیرم واسهم افراد تفاوتی نمی کنن به هیچ کسی اجازه نمیدم این مدلی کار کنه باید دفعه بعد کل این2هفته رو درست بزنی و…
اون حق داشت و خدایا من به چی لبخند می زدم؟ نفرت انگیزه به خدا دارم می ترکم آخه این چه وضعشه؟
شاید استاد آخرش که دستم رو از کلید ها برداشتم و از زیر پیانو به هم فشارشون می دادم شاید شاید دید و فهمید که آروم تر گفت باید برخوردم این باشه فرقی هم نمی کنه طرف کیه چون تو باید بتونی از پسش بر بیایی. تأییدش کردم و گفتم بله ببخشید معذرت می خوام چشم معذرت می خوام درست میگید معذرت می خوام ولی همچنان این لبخند لعنتی!
کلاس تموم شد و استاد مرخصم کرد. اومدم خونه و تا خود خونه این لبخند نفرینی همراهم بود و تازه الان داره کم رنگ میشه.
بچه ها باید چیکار کنم؟ این وحشتناکه! جا های دیگه هم این مدلی می شدم و میشم ولی هیچ زمانی اندازه امروز بهم فشار نیومد! این خیلی زشته خدای من آخه واسه چی من باید زیر فشار بخندم؟ حتی اگر این فشار از پشت گوشی هم باشه باز همین طوری میشم. میمیرم از سنگینیه عامل فشار، استرس یا ترس یا دلواپسی یا هر چیزی ولی اول لبخند می زنم و اگر شدید بشه می خندم. ولی پشت خط کسی نمی بیندم. جا های دیگه هم میشد1طوری کم رنگش کرد. مثلا1جا هایی مجبور میشم در موردی که دلم نمی خواد حرف بزنم. توضیح بدم یا جواب بدم. زمان هایی که سکوت نمی کنم میشه این لبخند زیر نقاب کلمات لعنتی کم رنگ تر بشه. طرف هم شاید1درصدی حواسش به گفته هام بره و این رو کمتر ببینه. ولی زمان هایی شبیه امروز من کاملا بی صدا بودم فقط باید می زدم و اشتباه می کردم و استاد بنده خدا با فاصله کمتر از1وجب ازم داشت تماشام می کرد و از دستم حرص می خورد و من هرچی اون سفت تر و قاطع تر می شد عمیق تر لبخند می زدم!
واقعا از این حال متنفرم! از اون فشاری که بهم میاد، از این لبخند بی موقع نکبت و از خودم که اینهمه مسخرهم.
یادمه1دفعه1بنده خدایی به شدت از دستم حرصی بود می گفت جوابم رو صاف و سریع و صریح میدی همین الان! و من، آخ خدا اولش لبخند زدم و زمانی که طرف منفجر شد من زدم به خنده و زمانی که طرف از حرص دیوانه شد من قهقهه می زدم و خدا خیر بده نفر سومی رو که به موقع رسید و دست اولی رو گرفت کشید عقب که بی مغز مگه نمی بینی این الان میمیره ولش کن بذار جفتتون آروم بشید بعد!
طرف مگه می فهمید؟ حق هم داشت خندیدن هام بد از جا در برده بودش. عربده زد که مگه نمی بینی این مسخره کردتم مسخره خودش داره بهم می خنده! این کلا بیماره از حرص دادن و جنگ اعصاب و درگیر شدن و درگیر کردن لذت می بره. ببین؟ خنده هاش رو ببین؟ این بد1چیزیش میشه و شما ها به من، …
سومی که خدا خیرش بده ماجرا دستش بود و حلش کرد.
-دیوانه تیمارستان لازم خنده هاش رو می بینی باقیش رو هم ببین تماشا کن چیکار کردی نکبت با این عربده زدن هات! آخه چه قدر تو نفهمی! این لذت نمی بره داره میمیره این خنده هاش عصبیه تو هرچی بیشتر داد بزنی این بیشتر می خنده ولش کن بیا برو بیرون از این اتاق تا سکتهش ندادی خودت هم سکته نکردی! واقعا که جفتتون درمون می خوایید! اه!
راست می گفت بنده خدا! من که به نظرم حسابی درمون بخوام.
یادمه1دفعه دیگه همین اواخر حدود های1ماه و نیم پیش شاید بود داشتم به شدت گریه می کردم. از اون گریه ها که تا اینجای سال95زیاد کردم. این وسط1کسی خیلی سعی می کرد با منطق بهم تفهیم کنه که واقعا اینهمه به در و دیوار زدن لازم نیست اصلا همه چیز رو که نمیشه عوضش کرد بذار این مورد اشتباه همین طوری اشتباه بمونه طوری نیست هیچ کجای زندگیِ تو، یعنی من، با اشتباه موندن این اشتباه ویران نمیشه و… ولی من مثل همیشه به سرم حرف حساب نمی رفت و داشتم از شدت هقهق خفه می شدم و فقط می گفتم نباید به خدا اشتباهه نباید به خدا به خدا اشتباهه. طرف می گفت خوب بذار باشه اگر تا الان نتونستی اصلاحش کنی خوب نمیشه! اصلا نشه اعدامت که نمی کنن همه جهان که از هم رضایت ندارن ول کن پریسا! ولی من نمی فهمیدم که نمی فهمیدم. عاقبت طرف از جا در رفت. شونه هام رو گرفت محکم تکونم داد و بلند گفت بسه دیگه! بس کن! واقعا که خجالت داره! تمومش کن دیگه ببین سر هیچ و هیچ با خودت و با خونوادهت چیکار کردی؟ تموم کن دیگه!
گریه هام تموم نشد ولی اول وسط گریه لبخند زدم و بعدش که طرف صداش رفت بالاتر من لبخند هام وسیع تر شدن. یادم نیست تا کجا نیشم باز بود ولی اشک هام رو قشنگ یادمه که توقف نداشتن و خاطرم هست که اون بنده خدا که داد می زد من لبخند می زدم. طرف کامل می شناختم و با1نظر کوتاه فهمید بد نیست صداش رو بیاره پایین و آورد پایین ولی، …
-بیشتر هوار بزن مثل اینکه بدش نمیاد! داره وسط گریه کردن هاش زیر جلدی می خنده هر بار هم که تو داد می زنی خنده زیر جلدیش عمیق تر میشه!
-چرت نگو مگه نشناختیش؟ از روزی که دیدمش همین طوری بود. فشار که می دید لبخند می زد. این خنده رضایت نیست از شدت فشاره و به نظرم1خورده از خجالت های این رو هم شما ها بکشید کمتر مزخرف بگید!
به نظرم دیگه لازم نباشه بیشتر توضیح بدم خودتون تا آخرش رو خوندید و می خونید! وایی خدا وایی واااییی خدای من!
بچه ها محض خاطر خدا من باید چه جوری از این اوضاع مسخره خلاص بشم؟
نمی دونم این پست رو می زنم یا نه. شاید نزنمش. آخه خیلی… خدایا!
چندان حال ویرایش ندارم معذرت.
وایی ببخشید همگی جواب کامنت های پست دیشب رو دیر تر میدم الان حواسم به درد هیچ جواب دادنی نمی خوره!
شاد باشید!
آهنگی از جنس دیروز!
سلام به همگی.
بچه ها احوالات در چه حاله؟ رو به راهید؟
گاهی آدم دلش واسه دیروز های خودش تنگ میشه. من گاهی اون مدلی میشم. دیشب هم اون مدلی شده بودم.
چند شب پیش جیگیلک این ها خونه ما بودن. داخل لپتابش1آهنگی بود که مادر جیگیلک برام توضیحش داد.
گفت این آهنگ یکی از بهترین آهنگ های ادل اگر اسم خواننده رو درست گفته باشم شناخته شد. تصویرش هم خود خواننده رو نشون میده که وارد خونه قدیمیه خودش که قدیم ها داخلش زندگی می کرده شده. خونه قدیمیه خاکی با1دونه تلفن قدیمی که میره برش می داره و شروع می کنه با قدیمی ها صحبت کردن. شاید با عشقش. آهنگ رو گذاشت و خانم برادرم بعضی جا هاش رو برام ترجمه می کرد و بعضی جاهاش رو سعی می کردم بفهمم و نمی شد.
آهنگ خوند و خوند و خوند و من زمانی به خودم اومدم که سرم به1طرف کج شده بود و داشتم بدون هیچ تغییری در حالت چهرهم از گوشه چشم می باریدم.
مادرم اومد زد روی شونهم و خندید.
-گریه کردی؟
سعی کردم لبخند بزنم ولی فقط شکلک مضحکی به چهرهم نشست که برادرزادم رو خندوند. بعدش هم اشک هام بیخیال دیده شدن ها جاری شدن. دلم تنگ شده بود! واسه قدیم ها! واسه قدیمی ها! واسه دیروزی های خودم!
شب که بقیه رفتن، سرچ زدم و آهنگه رو با ترجمه کاملش از اینترنت گرفتم. گوشش دادم و نگهش داشتم. دیشب باز دلم تنگ شده بود. از همون جنس دلتنگی های اون شب. آهنگه رو هنوز داشتمش. ترجمهش رو هم همین طور. کسی نبود. خودم بودم و شب. اینتر رو زدم و صدای آهنگ پیچید داخل شب اتاقم. دیگه کسی اطرافم نبود. ترجمه رو هم بلد شده بودم. اون شاید واسه عشقی می خوند که دلش تنگش شده بود. من واسه جوونک دیروزی می خوندم که پریسا بود و چه سبک بار بود و چه بیخیال بود و چه آسوده بود از هر مدل استرس و دلواپسی های یواشکی و چه شونه های سبکی داشت از گناه های امروزش که فقط خودش می دونه و خدا و چه صبوره این خدا که هنوز تحمل می کنه! دلم واسه شفافیه گذشته هام تنگ بود!
***
متن و ترجمه آهنگ hello از adeleVerse 1]
Hello, it’s me
سلام این منم
I was wondering if after all these years
من در تعجبم که بعد از این همه سال
You’d like to meet, to go over
دوست داری منو ملاقات کنی همه چیز رو
Everything
به یاد بیاری
They say that time’s supposed to heal ya
اونا میگن که زمان باید تو رو خوب کنه
But I ain’t done much healing
ولی من اونقدرا هم خوب نشدم
?Hello, can you hear me
سلام صدا منو میشنوی؟
I’m in California dreaming about who we used to be
من در رویاهای کالیفورنیایی خودم هستم کسی که باید میبودم
When we were younger and free
وقتی ما جوون تر و آزاد بودیم
I’ve forgotten how it felt before the world fell at our feet
فراموش کردم قبلا دنیا زیر پای ما چه حسی داشت
[Pre-Chorus 1]
There’s such a difference between us
خیلی تفاوت بین ما هست
And a million miles
بیش از یک میلیون مایل
[Chorus]
Hello from the other side
از طرفی دیگر سلام
I must’ve called a thousand times to tell you
من باید هزاران بار بهت زنگ میزدم که بگم
I’m sorry, for everything that I’ve done
من متاسفم برای تمام کارایی که انجام دادم
But when I call you never seem to be home
ولی وقتی من بهت زنگ میزنم به نظر میرسه که هیچ موقع خونه نیستی
Hello from the outside
سلامی از بیرون
At least I can say that I’ve tried to tell you
حداقل من میتونم بگم که تلاش کردم که بهت بگم
I’m sorry, for breaking your heart
من متاسفم برای شکستن قلب تو
But it don’t matter, it clearly doesn’t tear you apart anymore
ولی اشکال نداره این واضح هست که تو دیگه اهمیت نمیدی
[Verse 2]
?Hello, how are you
سلام حالت چطوره؟
It’s so typical of me to talk about myself
این یک چیز معمولی هست که درباره خودم صحبت کنم
I’m sorry, I hope that you’re well
من متاسفم امیدوارم که حالت خوب باشه
Did you ever make it out of that town
آیا تو تا حالا از اون شهر رفتی
?Where nothing ever happened
جایی که هیچ اتفاقی نیوفتاد
[Pre-Chorus 2]
It’s no secret
این یک راز نیست
That the both of us are running out of time
چون زمان هر دومون داره تموم میشه
[Chorus]
Hello from the other side
از طرفی دیگر سلام
I must’ve called a thousand times to tell you
من باید هزاران بار بهت زنگ میزدم که بگم
I’m sorry, for everything that I’ve done
من متاسفم برای تمام کارایی که انجام دادم
But when I call you never seem to be home
ولی وقتی من بهت زنگ میزنم به نظر میرسه که هیچ موقع خونه نیستی
Hello from the outside
سلامی از بیرون
At least I can say that I’ve tried to tell you
حداقل من میتونم بگم که تلاش کردم که بهت بگم
I’m sorry, for breaking your heart
من متاسفم برای شکستن قلب تو
But it don’t matter, it clearly doesn’t tear you apart anymore
ولی اشکال نداره این واضح هست که تو دیگه اهمیت نمیدی
[Bridge]
Ooooohh, anymore
اوه نه دیگه
Ooooohh, anymore
اوه نه دیگه
Ooooohh, anymore
اوه نه دیگه
Anymore
نه دیگه
[Chorus]
Hello from the other side
از طرفی دیگر سلام
I must’ve called a thousand times to tell you
من باید هزاران بار بهت زنگ میزدم که بگم
I’m sorry, for everything that I’ve done
من متاسفم برای تمام کارایی که انجام دادم
But when I call you never seem to be home
ولی وقتی من بهت زنگ میزنم به نظر میرسه که هیچ موقع خونه نیستی
Hello from the outside
سلامی از بیرون
At least I can say that I’ve tried to tell you
حداقل من میتونم بگم که تلاش کردم که بهت بگم
I’m sorry, for breaking your heart
من متاسفم برای شکستن قلب تو
But it don’t matter, it clearly doesn’t tear you apart anymore
ولی اشکال نداره این واضح هست که تو دیگه اهمیت نمیدی
***
نمی دونم چم شده بود. دلم می خواست برگردم به دیروز هام. دست های پریسای دیروزی رو لمس کنم. بهش بگم دلم برات تنگ شده. میشه برگردی؟ میشه بیایی و باز شبیه گذشته ها پاک بشم؟ میشه باز هم تو باشی و من بشم پریسای دیوونه ای که گناه بزرگش رفتن به1بستنی فروشی بود همراه کسی که مادرش باهاش موافق نبود؟ و تفریحات غیر مجازش هم گاهی1سری شیطنت های کوچولوی مسخره که سر بنده های خدا در می آورد و اگر می فهمیدن، خیلی ساده می شد که بگه ببین فلانی من کردم نمی دونستم اذیت میشی بیا تلافی کن!
بعدش تلافی می شد یا نمی شد و آخرش خنده بود! مهم این بود که می شد اعتراف کرد. می شد دل ها به دست بیان. می شد از برملا شدن هیچ گناهی نترسید چون اون ها کوچیک بودن و قابل اعتراف. و حالا حس می کردم این آهنگه رو اگر من می خوندمش، واسه پریسای دیروزی می خوندم. کسی که طبق متن ترجمه این ترانه، میلیون ها مایل از امروزم فاصله داره! 1نفر در طرف دیگه جهان. در اون سر زمان. در اون طرف هستی!
خدایا! یعنی هیچ راهی نیست؟ خدایا هیچ طوری نمیشه اون برگرده؟ من باز بشم اون دیروزیه؟ خدایا میشه1راهی باشه که ببردم به پاکیه دیروز هام؟ میشه تو دستم رو بگیری از این مردابی که با نفهمی های خودم ساختمش ردم کنی اون طرف؟ میشه من پاک بشم از گناه هایی که از بس بزرگ شدن قابل اعتراف نیست؟ میشه ببخشیم؟ من دیگه نمی تونم به بنده هات بگم من کردم بیا تلافی کن! آخه گفتنی نیست. تلافی ها هم دیگه تلافی نیستن وحشتناک میشن. خدایا میشه امشب بری داخل خواب های بنده هایی که من تحمل تلافی ها رو بهشون بدهکارم و واسطه بشی که بهم ببخشن؟ خدایا میشه شونه های من از بار های سیاهی که حتی به خودت هم نمیشه با زبون اعترافشون کنم سبک بشن؟ به خودت قسم دیگه خسته شدم. دلم نمی خواست این طوری بشه. من فقط، کج می رفتم. نمی دونم چی می شد که می رفتم. شاید دلم می خواست ببینم چی میشه. شاید خسته می شدم از اون جاده صاف و ساده ای که سرنوشتم می گفت داخلش پیش برم. آخه جادهش خیلی بی منظره بود و من دلم منظره می خواست. می خواستم تماشا کنم. شاید امتحان می کردم. شاید تفریح می کردم. شاید هم تصور می کردم که1خورده لذت بی ضرر که کسی رو اذیت نکنه و فقط واسه دل خودم باشه و بهم حس مثبت بده به جایی بر نمی خوره پس بذار انجامش بدم طوری که نمیشه. ولی، … نمی خوام این نتیجه ها رو! خدایا نمی خوام این نتیجه ها رو! پروردگارا به هیچ بنده ای از بنده هات نمیشه بگم. کاش می شد ولی شدنی نیست. اما تو تمامش رو می دونی. خدایا می خوام پاک بشم از تمامش. از تمامش! راهش رو بلد نیستم. داخلش بد گیر کردم. اطرافم مردابه می خوام رد بشم نمی تونم. خدایا میشه راهش رو یادم بدی؟ میشه کمک کنی از این بار اضافی خلاص بشم؟ می دونم اشتباه کردم. اون منظره ها، اون تفریح ها، اون نتیجه های کوچولو، تمامشون به این لحظه نمی ارزیدن. خدایا نمی خوامشون میشه1طوری که فقط خودم بدونم و خودت، از دستشون خلاصم کنی؟ میشه یادم بدی چه مدلی امروز هام رو پاکشون کنم؟
بچه ها کاش راهی باشه! کاش خدا بخواد و کمکم کنه! کاش بشه برگردم به همون جاده های ساده و بی منظره اما صاف و بی پیچ و خم. می دونم که هرگز شجاعت پیدا نمی کنم تمام پروندم رو اینجا فاش کنم. می دونم که خدا تمامش رو می دونه. می دونم که خیلی چیز ها داخل دفترم هست که نباید باشه. خدایا معذرت می خوام. خدایا ازت معذرت می خوام! از بنده هات هم همین طور. ولی من زورم به پاک کردنش نمی رسه میشه تو واسهم پاکش کنی؟ از شونه های خودم و از دل بنده هایی که به دست من به ناحق زخمی شدن؟
تو می دونی که من هرگز بد خواه طنابنده ای نبودم. میشه1کاری کنی بنده های خاکیت هم این رو بدونن؟ خدایا خیلی خستهم خیلی! میشه1طوری این پیچ و خم ها تموم بشه؟ دلم همون جاده صاف و بی منظره خودم رو می خواد. میشه راهش رو نشونم بدی؟
بچه ها معذرت گاهی من بیشتر از زمان های دیگه دیوونگی هام شدید میشن.
میرم خستگی در کنم بلکه از سرم بپره.
به امید خدا.
یه حنجره یه فریاد!
اتَل مَطَل یه خرمن، بهار و باغ و گلشن،
یه شب پر از ستاره، با چندتا شمعِ روشن.
اتَل مَطَل عروسک، شمع و نوار و پولک،
شب شبِ عشقه امشب! تولدت مبارک!.
اتَل مَطَل ابر و باد، یه حنجره یه فریاد،
میونِ جاده ی تب، میونِ دامنِ یاد.
اتَل مَطَل یه آواز، یه قصه ی پر از راز،
یه شب به رنگِ رویا، خنده و صبح و پرواز.
اتَل مَطَل ماه و نور، شمیم و شادی و شور،
چشمِ حسودا بسته، غصه ز قصه ها دور!.
اتَل مَطَل التهاب، یه ماجرا مثلِ خواب،
غبار و دود و آتیش، تکیه به فصلِ سراب.
اتَل مَطَل چوب و سنگ، هوای مسمومِ جنگ،
روز های خاکستری، دل های تاریک و تنگ.
اتَل مَطَل سوزِ سرد، هوای حسرت و درد،
به روی خاکِ تشنه، برگای ریخته ی زرد.
اتَل مَطَل یه دیوار، یه جسمِ داغ و تبدار،
یه روحِ شب گرفته، تگرگ و رعد و رگبار.
اتَل مَطَل شراره، 1شبِ بی ستاره،
ی آسِمونِ تاریک، ی قلبِ پاره پاره.
اتَل مَطَل یه فانوس، لهیب و آه و افسوس،
جهانِ تیره ی تب، هجومِ تارِ کابوس.
اتَل مَطَل شبستان، خزانِ باغ و بستان،
پشتِ حصارِ بنبست، سپاهِ شب پَرَستان.
اتَل مَطَل خشمِ شب، حجله ی خنده بر لب،
هقهقِ تلخ و پنهان، میونِ دامنِ تب!
اتَل مَطَل فصلِ غم، شبای سردِ ماتم،
غمی به رنگِ حسرت، بارونِ ریز و نم نم.
اتَل مَطَل یه پاییز، نگاهِ خسته و خیس،
سکوتِ ساکتِ شب، دلی ز غصه لبریز.
اتَل مَطَل زمستون، نم نمِ خیسِ بارون،
حضورِ سردِ غیبت، دلی نشسته در خون!.
ایشالا توی هوات، غم ها فراموش بشن!،
اشکام چکید رو شمعا، حالاست که خاموش بشن!.
اتَل مَطَل ی دفتر، خاطره ها همش پَر،
دو چشمِ خون گرفته، یه کوچه باغِ پرپر.
به یادتم من اما، یادم تو را فراموش،
اینجا من و ی دفتر، با چندتا شمعِ خاموش!.
از هر دری چند خط نق!
بچه ها سلام.
وایی خدا آخ اعصابم!
چیزی نیست بابا حل شد.
دیروز گوشیم خشمش گرفت به شدت خشن شد بهم پرید که یعنی چی حالا من بی زبونم تو خجالت نمی کشی اینهمه نرم افزار بارم کردی تازه روت هم زیاده از بعضی هاشون2تا بارم کردی خیالت هم نیست؟ دیگه بسه من قاطی کردم اعصاب هم ندارم حالا نوبت منه حالم جا بیاد با جا آوردن حال تو.
خلاصه گوشیه حسابی از جا در رفت و سر تهدیدش موند و باور کنید چنان قاطی کرد و قاطی شد که تمام دیروز صبح تا بعد از ظهر درگیرش بودم بلکه بتونم1سری اطلاعات ضایع شدهم رو ازش پس بگیرم که موفق نشدم و فقط تونستم یکی از2تا واتساپم رو به1001ترفند از حلقش بکشم بیرون و الان هنوز در شوک به سر می برم.
گوشیم یعنی داخل گوشیم و اطلاعاتش در دست تعمیره. تعمیر گاه ندادمش خودم دارم دوباره رو به راهش می کنم و حرصم در میاد. خوب باز جای شکرش باقیه که، … نمی دونم که چی همین طوری فقط کلا جای شکرش باقیه.
این از این.
اوخ بچه ها دیشب تا حدود های2بیدار بودم داشتم ویرانی های مهمونیه دیشب رو جمعش می کردم بعدش هم که تموم شد شبیه جنازه ولو شدم خوابم برد و صبح ساعت نمی دونم چند چشم باز کردم دستم رو بردم بالای سرم از روی گوشیم ببینم ساعت چنده که دیدم ای واااییی دستم خورده به صفحه گوشیم واتساپم باز شده و تا خود صبح آنلاین واسه خودش گشت خخخ! دفعه پیش که این مدلی شد یکی از رفیق ها بهم می گفت پریسا خداییش دیشب تا صبح آنلاین بودی داشتی چیکار می کردی! موندم چی میگه گفتم هیچ چی به خدا من خواب بودم طرف باورش نمی شد. بیچاره گوشیه من!
بیخیال این هم این مدلی حل شد!
میگم1چیزی! بچه ها واسه چی من ذاتم اینهمه، … اوخ خخخ نمیشه بگمش بیخیال. ولی جدی گاهی خودم در تحلیل خودم در می مونم و به این فکر می کنم که اگر1کسی شبیه خودم به پستم می خورد با چه روشی می کشتمش. به خدا خخخ!
مدت ها پیش1کسی بهم می گفت تو این تواناییه وحشتناک رو دارا هستی که1عقل سالم رو کامل بپاشی شاید واقعا نمی دونی ولی واقعا حرص میدی. اون زمان نفهمیدم و موندم طرف چی میگه. ولی بعدش فهمیدم. زمانی که1دسته کاغذ رو واسه چندمین بار که بهم گفته شد هر جا ولش نکنم رها کردم روی1میز که همه چیز بالاش بود و اون1دسته کاغذ کم مونده بود خیس بشه! اون کسی که معتقد بود من واقعا حرص میدم کفرش در اومد که لعنتی بهت گفتم این چیز ها رو جایی ول نکن! این ها اصله فعلا کپی نداره و اگر از بین بره گرفتار میشیم. بگیر ببرش دیگه هم نبینم جایی بذاریش زمین و بری.
کشیدم عقب و به نشان آتیش بس دست بردم بالا که باشه. باشه باشه فهمیدم.
بعدش هم کاغذ ها رو گرفتم رفتم پی کارم. بچه ها باور کنید فهمیده بودم. فقط نفهمیدم واسه چی شبِ همون صبحی که این ماجرا شروع شد همون بنده خدا با تمام جونش هوار می زد که آآآخخخ خدا1نفر این رو ببره من نبینمش! نه خودش رو نه اون نکبت های توی دستش رو! فقط این رو از نظر من ببریدش تا نزدم اول این بعد خودم رو خاکستر نکردم!
به جان خودم من کاری نکرده بودم. اتفاقا تمام اون روز تا خود شب حسابی بی صدا می رفتم می اومدم دردسر هم درست نمی کردم خیلی هم عاقل بودم! نفهمیدم اون بنده خدا واسه چی حرصی که چه عرض کنم دیوانه شد! خوب تقصیر من نبودش که! خودش گفت بگیر دستت زمین نذارشون! من فقط فرمان بردم! طرف از حرص زده بود به سرش دیگه نشد ازش بپرسم واسه چی عصبانی بود! بچه ها به نظر شما من فرمونش رو بد اجرا کردم آیا؟
احتمالا الان دیگه باید فرار کنم تا شما ها کار ناتموم اون بنده خدا رو تمومش نکردید و نزدید لهم کنید!
به نظرم طرف درست می گفت. گاهی واقعا بد میشم بچه ها! نمی خوام کسی رو از جا در ببرم فقط به نظرم میاد بهم، … گاهی نمیشه من هم داد بزنم. نمیشه معترض باشم. نمیشه چون زورم نمی رسه. اینجا هاست که، …
اون کاغذ های لعنتی رو1کسی گفته بود براش ببرم و من بردم طرف هم کارش که باهاشون تموم شد ولشون کرد روی میز. من از کجا می دونستم؟ جمع حاضر داخل اتاق زیاد بودن و کسی که من حرصیش کردم ناحق و ناروا در حضور تمام اون جمع سرم داد زد و توبیخم کرد که بی نظم و سر به هوام. من خواستم بگم فلانی ازم کاغذ ها رو خواست من بهش دادم تقصیر من نبود ولی بهم اجازه گفتن داده نشد.
-دیگه نمی خوام چیزی بگی. هر دفعه1ولی آخه واسه توجیه خودت توی آستینت داری! فقط حرف نزن این آخه ها رو تحویلم نده که حسابی خستهم کردی!
بعدش هم شلوغ شد و مهلت نشد من از خودم رفع اتهام کنم. نه زورم می رسید با طرف مقابله کنم نه می تونستم اعتراضم رو قورتش بدم. دردم اومده بود از چیزی که در نظرم ناحق بود. نمی شد تحملش کنم. زورم هم نمی رسید که مقابل به مثل کنم. پس فقط، …
البته بعدا هم من هم اون بنده خدا جفتمون از دل هم در آوردیم. کاغذ ها هم رفت1جای امن و دیگه لازم نشد من با خودم حملشون کنم. خدایا چه دور شدن اون زمان ها! یعنی واقعا هم دور هستن! جریان مال شاید6سال پیشه. اون زمان ها رفتن و اون بنده خدا هم همراه زمان رفت و دور شد و الان اندازه دنیا ها ازم دوره! کاش اون شب و شب های شبیه اون شب کمتر اذیتش می کردم! دلم واسهش خیلی تنگ شده! اگر حالا می شد که دستم به دستش می رسید! کاش می شد! چه قدر حرف داشتم باهاش! شاید1کلیدی داشت واسه گره های تاریک من که نمی دونم چه جوری باز میشن! واسه هیچ گرهی هم اگر کلیدی نداشت، جواب دلتنگی های من واسه خودش که می شد! کاش می شد!
دلم خیلی تنگ شده واسهش!
این هم بیخیال.
بچه ها شما ها رو نمی دونم ولی واسه من پیش اومده که گاهی به1نشونه بی ربط به عنوان تنها روزنه یا واسطه به1دیروزِ مثبت یا1خاطره شیرین بچسبم و دلم نخواد ولش کنم چون حس می کنم اگر این نشونه بی ربط رو از دستش بدم دیگه این در کاملا بسته میشه و من هرگز تا آخر عمرم نمی تونم اون عطر آشنا رو حس کنم. گاهی با این نشونه های کوچیک به مشکل بر می خورم ولی رهاشون نمی کنم. کسی بهم می گفت چیزی که می دونی دیگه تموم شده رو باید ولش کنی. نشونه های این مدلی رو اتفاقا بذارشون کنار بذار اون چیزی که گذشته بره به گذشته ها. این طوری ول معطل نگهش می داری. هم خودت رو هم اون گذشته رو که باید بره ولی تو بهش اجازه رفتن و گذشتن نمیدی.
نمی دونم چه قدر متوجه میشید چی میگم. با عرض معذرت حس توضیح ندارم آخه واسه خاطر دل خودم می نویسم. مخصوصا این پست رو. مخصوصا اینجا هاش رو.
خلاصه من1دونه از این نشونه ها رو حسابی بهش گیر دادم. 1بسته کوچیک کمی بزرگ تر از کف دستم که داخلش خوردنیه. چیه بابا راست میگم به خدا واقعا خوراکی داخلشه!
داخل7تا سوراخ مخفیش می کردم که گاهی بر حسب تصادف پیدا می شد و حیرت اطرافیان و داد خودم در می اومد. اون ها حیرت می کردن که هنوز تو این رو نخوردی؟ یا باز کن خورده بشه یا نمی دونم چی. بابا این چه وضعشه؟ و من معترض می شدم که عجب گیری کردم این مگه چه قدر جا گرفته نمی خوام بازش کنم اصلا واسه چی باز افتاد بیرون نمی خوام اینجا باشه بده مال خودمه!
در می رفتم1جای دیگه مخفیش می کردم تا دفعه بعد که دوباره پیدا بشه و شر درست کنه خخخ!
دفعه آخری که از مخفی گاهش افتاد بیرون دیگه شر درست نشد. آخه اطرافم چندان شلوغ نبود. دنبال بسته گل رز خشک می گشتم واسه اینکه بریزم داخل چایی که1دفعه از زیر جعبه جوهر لیمو و جعبه نبات سرید و افتاد توی دستم!
-تا کی پریسا؟ کی می خوایی باور کنی؟ این فقط تویی که یادته. فقط واسه تو اینهمه ارزش داشت و داره. فقط تویی که هنوز از این دریچه فسقلی به پشت سرت نگاه می کنی. باور کن این فقط از طرف خودته.
مطمئن تر از هر زمانی در این چند ماه گفتم:
-می دونم.
این غمگین ترین اطمینانی بود که در خودم می دیدم.
-اگر می دونی پس تمومش کن! این آگاهی رو بچسب و دیگه تمومش کن!
مکث کردم. درست بود. آه کشیدم.
-تمومش کنم؟ باشه. باشه!
-از این باشه ها نمی خواد بگی. واقعا تمومش کن!
آه کشیدم. آه کشیدم!
-باشه. باشه. باشه!
دلم نمی اومد بازش کنم. 1قطره اشک یواشکی چکید روی نایلونش. دستی که دستم رو از کشیدن نایلون واسه باز کردن بسته متوقف کرد.
-نه! این کار رو نکن! گفته بودی1دوستی داری که از این ها خیلی دوست داره. همیشه هم بهت میگه. بیا همین طوری باز نشده ببر بده بهش. خوشحال میشه. تو هم، … پریسا! این اشک ها چیه! واقعا گریه می کنی؟
آه نکشیدم. حرف هم نزدم. فقط سر تکون دادم.
-آره. آره!
این اولین باری بود که در جواب این پرسش نه نگفتم. داشتم گریه می کردم. دستی که دستم رو گرفته بود. شونه ای که پناه اشک هام می شد. صدایی که حرف می زد.
-پریسا! تو دیگه بزرگ شدی. خیلی بزرگ تر از اون که جهان اطرافت رو شبیه نوجوون ها ببینی. به دلت باید خیلی بیشتر از این ها چیز یاد بدی. از دل گذشته، ببین گاهی بعضی چیز ها رو ما واقعا نمی خواییم پیش بیاد ولی پیش میاد و اتفاقا به دست خودمون هم پیش میاد بدون اینکه بدونیم. به هر حال اتفاق می افته و حتی اثبات اینکه ما خواهان و آگاه در این پیشآمد نبودیم کمکی نمی کنه. گاهی ویرانی ها دیگه هیچ طوری شبیه اولشون نمیشن. اینکه چی این ویرانی رو به بار آورده دیگه تفاوتی نمی کنه فقط اینکه دیگه درست نمیشه و باید این رو بپذیریم. حرف خیلی میشه بزنم ولی الان واسه تو هیچ حرفی فایده نداره که بگم. خودت تمامش رو می دونی. خودت جوون تر های اطرافت رو نصیحت می کنی. پس دیگه گفتن نداره. چیزی که شده دیگه شده. درست هم نمیشه. پس بیخیالش بشو. 1حرکتی به خودت بده! از این نشونه ها خلاص بشو و بگو این هم گذشت. این بستهت رو هم بازش نکن! تا محتویات داخل این تموم بشه تو هم باهاش تموم میشی. این رو بده به اون دوستت واسه خودت1بسته دیگه بخر. اصلا ولش کن من خودم1بسته می خرم تو فقط این که توی دستت گرفتی رو بفرست بره! پریسا! آخه فایده این اشک ها چیه! لطفا دیگه بس کن!
بسته رو لمس کردم و گذاشتمش داخل1نایلون که در اولین دیدار بدمش به دوستم. سرم رو گذاشتم به شونه های پناه و گریه کردم. به هقهق های1نفس و خطرناک نرسید ولی گریه بود. از جنس عصر های جمعه. از جنس هوایی شدن های دلم. از جنس دلتنگی واسه چیزی که هرچی بیشتر ازش گذشت مطمئن تر شدم که فقط1خواب بود. خوابی که تعبیر نداشت و من خواب بودنش رو باورم نمی شد.
هنوز دوستم رو ندیدم. هنوز بسته کوچیکم پیشمه. هنوز آه می کشم. گریه می کنم. بدون هقهق. بدون سرفه. بدون گیجی های بی توقف. فقط خیلی معمولی و خیلی دلتنگ هنوز گریه می کنم. نمی دونم زمانی که این بسته از دستم دور بشه بهتر میشم یا نه. فقط می دونم که دیگه باید بیدار بشم. از اون خواب شیرین بی تعبیر باید دیگه بیدار بشم و باور کنم هرچی مژه هام رو به هم فشار بدم دیگه ادامه خوابم رو نمی بینم. آخه دیگه ادامه نداشت. تموم شد! کوتاه بود! گذشت و تموم شد و حالا دیگه نیست. نه خودش، نه تعبیرش، نه نشونه هاش. جز1بسته کوچیک، کمی بزرگ تر از کف دستم، که باید بفرستمش بره. بره تا من بیدار بشم. تا خواب های شیرینم بتونن دور بشن و برن به گذشته ها. جایی که باید باشن. تا باور کنم خواب تموم شده و دیگه بیدارم.
کاش هرچه زود تر این خواب از سرم بپره! خودش، حسش، هواش!
ایام به کام.
بین خواب و بیداری
سلام به همگی.
عجب خوابم میادش!
بچه ها امروز به طرز عجیبی مثبت و آروم گذشت. من1دونه گل صورتیه به نظر و رأی بینا ها خیلی قشنگ با مروارید بافتم که اصلا اذیتم نکرد و خیلی سریع بافته شد، در جوار مروارید و موزیک و کارتون همه چیز بسیار آروم سپری شد، تمرین پیانوی فردام رو نکردم و این افتضاحه، بعد از ظهر رفتم خونه نگین و با1فرشته کوچولو که اونجا بود چنان چفت شدیم که نگین از حیرت داشت منفجر می شد و می گفت عجب پریسا تو با بچه جماعت نمی پریدی یعنی بچه ها معرفت داشتن بیان طرفت ولی تو اهل تحویل گرفتنشون نبودی چی اینهمه شدید عوضت کرده و من فقط همراه اون فرشته کوچولو می خندیدم و از بس شلوغ کردیم بابای بچه رو نذاشتیم بخوابه و خلاصه به نظرم حسابی به اون جوجی خوش گذشت تا بقیه مهمون ها هم اومدن و کلی نشستیم و حرف زدیم و من با بچه بازی کردیم و از بساط صاحب خونه که وسایل شرکت بادران می فروخت عطر و از این چیز ها خریدیم و خندیدیم و الان که اومدم خونه به نظرم میاد امروز شبیه جریان آروم و ملایم آب1رودخونه آروم سپری شده رفته.
ادامه میوه خشک کردن هام رو از سر گرفتم، جواب چند تا کامنت که اینجا بی جواب مونده بود رو دادم، تلفنی با یکی از عزیز ترین رفیق هام که تصور نمی کنم دلش بخواد اسمش رو اینجا بنویسم صحبت کردم، در جریان مکالمه مون2تا از مسخره ترین گیر های ذهن و روانم رو واسهش گفتم و آماده شدم که از خنده بترکه ولی اون نخندید و کلی ته دلم آروم تر شدم، در عوض بهم گفت دقیقا این مشکلم رو می دونسته و میشه چند تا راه رو برای حل کردنش امتحان کرد و اگر بخوام در جریان اقدام برای حل کردنش بیرون نمیره و کنارم می مونه، بهش گفتم می خوام که بمونه و نمی دونم حسش از این گفتنم چی بود، ولی خودم انگار خاطرم کلی جمع شد، چند تا مثال در مورد گیرم بهش زدم و اون گفت تمامش رو خودش می دونه و بهم در مورد همراهیه خودش باهام در صورت لزوم خاطر جمعی داد، شاید هرگز لازم نشه و امیدوارم که لازم نشه ولی همین اندازه که1کسی میگه اگر لازم شد ما هستیم باور کنید که1جا هایی کلی کمکه، الان هم که اینجا ولو شدم دارم چرت می زنم و می نویسم و می نویسم چون دلم می خواد که بنویسم.
حسش نیست بلند شم مقدمات ناهار فردا رو آماده کنم. کاری که معمولا هر شب انجام میدم مخصوصا شب هایی که فرداش تمرین های انجام نداده و کار های نکرده دارم. حال ندارم بلند شم واسه کلاس پیانوی فردا تمرین کنم. طبق معمول میره واسه دقیقه90یعنی همون فردا. عجیب خوابم میاد! نمی فهمم واسه چی!
مادرم امروز می خواست همراه دختر خالهم بره خونه خالهم1شهر دیگه. من نتونستم همراهیش کنم. فردا کلاس دارم. رفتنش بین امروز و فردا معطل بود و الان که شب شده و رفت واسه فردا. باز هم من نمی تونم همراهیش کنم. کلاس دارم و بهش نمی رسم. ته دلم مادرم رو می خواد. به نظرم به جای اینترنت باید بیشتر به مادرم زمان بدم و1خورده از خودم خجالت بکشم. اگر به این سادگی اون شاد میشه پس من چه غلطی دارم می کنم؟
خاطرم باشه از هفته آینده براش بچه بهتری باشم. بهش بیشتر زمان بدم. گاهی هم من برم دیدنش داخل خونهش به جای اینکه همیشه خونه بمونم و منتظر باشم اون کار هاش رو ول کنه بیاد پیش من! جدی این ها رو واسه چی ما بچه ها نمی بینیم؟ دیدنش که خیلی آسونه! پس بچه هایی شبیه من کجا رو سیر می کنن؟ خدایا پس ما کی عاقل میشیم؟
نمی دونم چمه بچه ها. انگار1مدل بی حسیه عجیب داخل تمام جسمم داره می چرخه و پخش میشه. خوابم میاد! دلم می خواد1کتابی چیزی بالای سرم زمزمه کنه من بخوابم. کتابه تکراری هم باشه خیالی نیست فقط بخونه با صدای آروم و1نواخت تا من بخوابم.
شاید امشب اینترنت گوشیم رو ببندم. اگر هم باز باشه چیزی نمیشه می دونم. آخه تا می تونم مثبتم یعنی سعی می کنم که مثبت باشم. ولی، … شاید هم اجازه بدم باز بمونه نمی دونم. فعلا فقط خوابم میاد. دلم می خواد این کتابه بخونه و من شبیه کسی که روی جریان ملایم آب آهسته تاب می خورم یواشی یواشی از بیداری جدا بشم و اجازه بدم رویا روی دستش ببردم هر کجا که دلش می خواد. فقط در آخرین مرز های بین بیداری و خواب ازش تقاضا کنم که مقصد جهان کابوس ها نباشه!
خدایا! به همه بنده هات، از جمله به من، سبکی و آرامش دل و شادیه حاصل از این آرامش و سبک باری رو بده!
آمین!
شبتون به رنگ آرامش!
خیلی معمولی!
سلام سلام به همگی. یوهووو همین طوری بی خودی! شکلک خیلی دیوونه!
بچه ها1عالمه مروارید بافی های جدید بلد شدم آخجون! فقط الان باید بلند شم از هر کدومشون1مدل از روی مدل اولی ببافم و نمی فهمم واسه چی حالش رو ندارم بلند شم بساطم رو پهن کنم.
شاید اگر خدا بخواد بشه که1دفعه دیگه پست های1خورده هنر رو اینجا بزنم و ادامهش بدم. البته نه همین امروز و فردا ولی به نظرم دیگه یواشی یواشی باید بهش فکر کنم و مرتبش کنم و برم واسه شروعِ شروعش. خخخ!
شاید به کار هیچ کسی نیاد ولی منبع اطلاعاتی خوبی میشه واسه خودم که همیشه یادم میره جزوه های مرواریدم رو داخل کدوم هارد و کدوم فلش و کدوم درایو و پوشه ای مخفی می کنم و دنبالش می گردم. اگر بزنمشون اینجا هر دفعه گیر کردم می دونم کجا دنبالشون بگردم و خلاصه اینکه آخ جون!
لعنت بر شیطون در می زنن الان میام!
اومدم. همسایه بود عضو1دونه از این شرکت های نمی دونم چیچی شده که همه چیز دارن هر دفعه میاد به من1چیزی بفروشه خیال می کنه من مصرف دستمال کاغذی و شامپو صابونم مغازه ایه از بس زیاده. هر دفعه هم بهش میگم عزیز جان من مگه چه قدر مصرف دارم هنوز کلی از قبلی هام مونده باز دفعه بعدی همین ماجراست خخخ! بیخیال!
کجا بودیم؟ آهان مروارید. اوخ جان خیلی دوستش دارم. میگن دیگه توی بورس نیست ولی من عاشقشم. طرح آخریم رو با سیم بافتم و آخ دستم! جدی داغونم کرد از بس سیم به دستم رفت و زمانی که مدله تموم شد تمام دستم گزگز می کرد و می سوخت ولی من از خوشی منگ بودم خخخ! این طوری نمیشه امروز باید هر طور شده بساطم رو پهن کنم بشینم1چیزی ببافم. ولی آخه سیم! وووییی بچه ها با سیم بافتن خیلی سخته خیلی هم تیزی های سیم درد میاره از همین الان دستم داره گزگز می کنه! آیی آیی آآآییی شکلک اخم از تصور اون سیم های کوفتی!
دیگه چی بگم چی بگم چیییییی بگمممممممم آهان پیدا کردم!
بچه ها از دست خودم دارم دیوونه میشم این کلاس های سایت و اینترنت رو هی می خونم هی یادم میره هی می خونم هی یادم میره به1کسی گفتم حافظهم سوراخه انگار طرف گفت نه این طوری نیست تو باید در مرحله عمل گیر کنی تا تمرین ها یادت بمونه این طوری لزوم به خاطر سپردنش رو احساس نمی کنی واسه همین ذهنت اطلاعاتش رو شل می گیردشون و اطلاعات فرار می کنن میرن خخخ!
الان مرحله عمل یعنی چی آیا؟ اینکه برم آزمایشی1سایت دیگه جز اینجا بزنم؟ وووییی نه این مدلی اصلا خوشم نمیاد وووییی خوشم نمیاد خوشم نمیاد نه ممنون باید1راه دیگه باشه این رو نمی خوام!
خوب این رو هم فعلا بیخیال الان دیرم میشه!
بچه ها بخندید تا بخندم این روز ها موقع مروارید بافتن هام موزیک شاد گوش میدم خسته که میشم میرم راه به راه واسه خودم کارتون می ذارم! رفتم1دونه هارد از ته کمدم کشیدم بیرون داخلش پر کارتونه می ذارم هی گوش میدم هی گوش میدم خخخ! دیگه کارم از شکلک دیوونه گذشته شکلک کم آوردم واسهش.
خلاصه احوالاتم این شکلیه. روز ها دیوونهم، شب ها گاهی به شدت استرس دارم، از فردا ها دلواپسم، از آژیر واتساپم که شب ها در بیاد1متر می پرم هوا و سردم میشه و دلم می خواد گوشیم رو پرتش کنم1طرفی خودم در برم نمی فهمم واسه چی، در مواقع عادی معمولی تر می زنم، به رفیق هام همچنان نق می زنم و گناه دارن، دلم می خواد زمان رو2دستی بچسبم نگهش دارم که تابستون تموم نشه، اینترنت گردی هام خیلی کمتر شده، خودم دارم تمرین می کنم که بیخیال گفتن هام هرچی واقعی تر بشه، هنوز مونده موفقیت کامل حاصل بشه ولی خیلی خیلی رو به راه تر شدم، کلا این2هفته ای که گذشت حسابی رو به راه ترم، ولی مجموعا عاقل نیستم، همچنان عاقل نیستم و مطمئنم که هرگز هم عاقل نمیشم، جهان عاقل ها رو دوست ندارم، بعضی از دیوونگی های خودم رو ترجیح میدم، جهان دیوونه ها از نظرم بهتره، البته دیوونه هایی شبیه خودم، و زندگی همچنان در نظرم قشنگه.
خوب دیگه بسه دیرم شده می خوام برم آب بازی! آخ جون!
بچه ها! شاد باشید! تا میشه باید شاد بود! پس شاد باشید همیشه شاد!
بچه ها سلااام ایامتون به کااام شادی هاتون همیشگی و پر دوااام باز ردیف بیااام یا دیگه بسه؟
خوب به نظرم دیگه بسه.
عجب دوست دارم این روز ها رو!
بچه ها واسه چی1زمان هایی1جا هایی1طور هایی ما1قدم کوچولوی لازم رو بر نمی داریم؟ قدمی که اگر برش داریم هم خودمون سبک تر میشیم هم شاید افراد دیگه ای باشن که سبک تر میشن و هم خیلی چیز ها بهتر میشه؟ واقعا این زمان ها معطل چی میشیم؟ یعنی اینهمه سخته؟
نمی دونم سر چی متوقف می مونیم. ماه ها و گاهی سال ها متوقف می مونیم و گاهی هم اون قدر متوقف می مونیم که دیر میشه و مهلت ها واسه همیشه از دست میرن و دیگه هیچ طوری نمیشه درستش کرد. ما می مونیم و1ماجرای تاریک، خیلی تاریک، با1پایان که واسه همیشه تا آخر عمرمون باقی می مونه. من این مدل پایان ها رو دوست ندارم ولی گاهی خودم میرم که گرفتارش بشم. مثل این دفعه. مثل زمانی که خبر تصادف1دوست بهم رسیده بود. دوستی که از مدت ها پیش با هم تاریک شده بودیم. اون قدر دور و اون قدر دیر بود که شاید دیگه درست یادم نیست سر چی. یعنی نه دروغ نادرسته یادم که هست ولی اون قدر بعدش اتفاق های مدل به مدل وحشتناک افتاد که این1دونه پیشش به حساب نمی اومد. اتفاقه دیگه به حساب نیومد ولی بین ما2تا1حصار از جنس تاریکیِ مطلق کشید. حصاری که ماه ها و ماه ها نشکست و سفت باقی موند و راستش رو بخوایید اون سعی کرد کنارش بزنه ولی موفق نشد!
تقصیر من بود!
من اجازه ندادم نزدیک بشه. سعی کرده بود برام بگه. برام توضیح بده. من اجازه نداده بودم. حرصم هر دفعه مانع شد. نمی تونستم! نشد! به خاطر خشمِ تاریکِ من!
خبر تصادفش که بهم رسید جا خوردم. اون قدر قهر ما2تا طول کشیده بود که انگار اسمش فراموشم شده بود. شاید اون هم همین طور. پیش تر ها زمان هایی که هنوز گاهی رفیق ها سعی می کردن بین ما2تا رو درستش کنن و تلاش هایی هم می کردن، چنان خشمی می دیدن که فقط1مفهوم داخل ذهن همه شون جا افتاد.
نفرت! این2تا دیگه واسه همیشه از هم متنفرن! فقط مواظب باشیم به پست هم نخورن! از هم جدا نگهشون داریم! این طوری همه چیز آرومه! فقط همه چیز رو آروم نگهش داریم!
و این وسط فقط1نفر بود که هرگز حاکمیت نفرت به دل های ما2تا رو باور نداشت و همیشه دور از گوش های ما2نفر به بقیه می گفت این اشتباهه واقعا باید1کاری کنیم تا این قهر تموم بشه!
اون1نفر گفت و بقیه از ترس یا از خستگی ترجیح دادن متقاعدش کنن که سکوت کنه و دردسر نخواد. اون1نفر سکوت کرد ولی متقاعد نشد.
من هم این وسط سفت و سفت اطرافم رو ندید می گرفتم و با سری که به نشان1نه ی سفت بالا بود پیش می رفتم.
دیگه همه به این روال عادت کرده بودیم. بقیه ما2نفر رو از هم دور و اوضاع رو آروم نگه می داشتن، ما2تا از هم دور تر و دور تر می شدیم، خشم جولان می داد و اطرافیانمون جفتمون رو همین مدلی جدا از هم و تاریک پذیرفته بودن.
من دیگه چیزی از دیروز های پیش از تاریکی ها یادم نبود. یعنی این طور خیال می کردم که یادم نیست. اسم اون آدم و تمام نشونه هاش رو فراموشم شده بود جز1پایان به رنگ شب. جز1اتفاق تلخ و تاریک و جز خشم. خشمی که هرگز اجازه نداد به توضیحاتش گوش کنم. ظاهرا اون هم همین طور. زمانی که غبار های توفان های پشت سر هم خوابیدن و ما جمع پراکنده دوباره هم رو از وسط ویرانه های حوادث پیدا کردیم، من هم بودم و اون هم بود ولی انگار نبودیم. هم رو نمی دیدیم. مثل این بود که هر کدوم از ما2تا واسه اون یکی دیگه وجود خارجی نداشت. کسی هم معترض این اوضاع نشد جز1نفر. بله همیشه1نفر هست که از نادرست ها دردش بیاد. اون1نفر دید و سکوت کرد چون مهلت نبود. اتفاق ها مجال نمی دادن، من مایل نبودم، اون مایل نبود، ماجرا کهنه شده بود و تازه کردنش رو کسی نمی خواست، و… و ما2نفر همچنان تاریک باقی موندیم. تاریک و تاریک!
و1شبی بی مقدمه به من و به ما خبر رسید که این آدم در1شهر غریب، دور از خونواده و دور از ما به شدت تصادف کرده. تصادفی شدید که کشته هم جا گذاشت و زنده هاش رو به شدت زخمی کرد و حسابی خونی بود! تصادفی به رنگ کابوس های من که این دوست فراموش شده من داخلش بود!
شوکی به سردیه1کوه یخ روی سر همه فرود اومد. یکی از آشنا های من! در مرکز خونین1تصادف! تصادفش شدید هم بوده و فعلا خبری از اینکه دقیقا چی سرش اومده نیست!
داخل دلم1چیزی به سردیه یخ انگار1دفعه خورد شد ریخت زمین. خیال نبود واقعا همچین حسی داشتم. اون قدر واقعی بود که در چهرهم مشخص شد.
-چی شده پریسا!
-پریسا رو ولش کن همراه فلانی برو ببین چی شده!
-رفتن ما که کمکی نمی کنه. می کنه؟
-به ما بله می کنه. دسته کم می فهمیم زنده هست یا نه!
کسی با صدای خودم شاید فریاد زد:
-اینهمه شدید بوده؟ یعنی ممکنه مرده باشه؟ دیگه زنده نیست؟
دستی شونه هام رو فشار داد.
-دیوونه ها مگه حال این روز های این رو نمی دونید این چه طرز خبر دادنه؟
صدایی که شبیه صدای خودم بود رفت بالاتر.
-خبر؟ یعنی واقعا مُرد؟ بهشته مُرد؟
صدایی که صدای خودم نبود. جوابی که داخل گریه شکست! گریه ای که واقعی بود.
-این طوری شنیدم. ما نرفتیم اونجا ولی این طوری شنیدیم.
تمام جهان داشت سیاه می شد. دستی همچنان شونه هام رو فشار می داد. چی می تونستم بگم؟ چی داشتم که بگم؟ حتی نمی شد گریه کنم. ما با هم قهر بودیم. قهر! قهرِ لعنتیِ تاریک! حالا رسیده بودم به پایان! من تنهایی بدونِ اون رسیده بودم به پایان! پایانِ اون. پایانِ قهرمون! پایانِ تاریکِ تاریکیِ بین ما2تا!
-بسه دیگه شما ها هم پیش از واقعه ختم گرفتین! معلوم نیست حتما درست باشه. گفتن کشته داشته نگفتن که همه مردن!
بحث ها، حرف ها، بحث ها!
-تو نمی خوایی باور کنی یا ملاحظه این رو کردی؟ تعارف داری مگه؟ باید به بقیه بگیم!
-شما ها!1لحظه بس کنید! دقیقا کی گفته بهشته مرده؟
صدای گریه. گریه ها!
-هرچی زنگ می زنیم خونه شون کسی جواب نمیده. داداش من با پسر همسایهشون دوسته. اون ها گفتن. عصر به خونواده خبر دادن اون ها هم بلند شدن رفتن واسه شناسایی و تحویل. پسره می گفت پدر و مادرش سیاه پوشیده بودن. گریه می کردن. داد می زدن. جواب تلفن نمیدن که همسایه بدونه چیکار باید کنن.
گریه ها، گریه ها، صدا ها!
-من میگم بریم از همسایه بپرسیم حتما بیشتر می دونه. شاید1نفر تونسته باشه باهاشون ارتباط بگیره. جواب1تلفن رو شاید داده باشن!
-فایده نداره. اگر اتفاق خیلی بدی افتاده باشه اون ها به تلفن هیچ همسایه ای جواب نمیدن. الان هم دیر وقته. باید تا صبح صبر کنیم. حتی اگر کسی از خونوادهش هم مونده باشه الان اونجا رفتن ما فایده نداره. الان خودشون حسابی پریشونن. اتفاق هم داخل شهر خودش نبوده که خونواده الان بالای سرش باشن. باید اگر میشه با تلفن بفهمیم اگر هم نمیشه تا فردا صبر کنیم. صبح که بشه حتما1زنده اون طرف خط پیدا میشه جوابمون رو بده!
-به خط خودش زنگ می زنم جواب نمیده!
-جوک میگی؟ معلومه جواب نمیده. اگر زنده باشه الان در وضعیتی نیست که جواب گوشیش رو بده!
-اون نمی تونه گوشیش شاید دست کسی افتاده باشه جواب بده دیگه!
گریه ها، گریه ها، حرف ها!
-بسه دیگه تمومش کنید! با این حرف ها چیزی عوض نمیشه. بی خودی روان هم رو پاک نکنید!
-تو چاره ای بلدی بگو!
-بلد نیستم. نه واسه امشب. باید صبر کنیم صبح بشه. هر اتفاقی افتاده باشه فردا می فهمیم.
-فردا دیر میشه ما رفیق هاش بودیم باید1کاری براش، …
گریه ها!
-لعنت بر شیطون اگر فوت کرده باشه من خودم شب نشده هم پرچم آماده می کنم هم حجله هم هر دردی که دلتون بخواد الان فقط بس کنید! خوب؟ فقط بس کنید!
شب انگار از خود جهنم فرمان گرفته بود که تموم نشه! هر چند گاهی1نفر به شماره های آشنایی که داشت زنگ می زد بلکه1کسی جواب بده و چیزی بدونه. همسایه های اون خونواده از شواهدی می گفتن که نشونه های فوت1عضو از خونواده همسایه شون بود. خونواده طرف رفته بودن شهر حادثه و کسی ازشون خبر جدیدی نداشت. ما تلاش می کردیم و نمی فهمیدیم. شب پیش می رفت، سنگین تر می شد و تمومی نداشت.
بچه ها با قوی تر شدنه احتماله واقعیته فرضیه تاریکه فوت، داشتن متن روی پرچم نوشته رو آماده می کردن که چه جوری باشه بهتره. و اینکه از طرف دوست ها1مراسم کوچولو باید باشه و کجا باشه و پرچم نوشته ها باید بیشتر از1دونه باشن و یکیش باید برسه دست خونوادهش و یکی دیگهش باید باشه روی در محل مراسم و باز هم لازمه یا نه و… … …
من بین دست های بی شمار وحشت کابوس های بیداری رو تجربه می کردم. حرفی نمی زدم. گریه هم نمی کردم. ما قهر بودیم. حرفی واسه گفتن نبود. ما قهر بودیم!
-پریسا! از چی ترسیدی؟ نترس چیزی نیست.
حیرت کردم. چیزی نیست؟ داریم واسه ختم آماده میشیم! ختم1دوست! و به من میگن چیزی نیست! البته حق دارن. واسه من نباید چیزی باشه. آخه من جایی از این ماجرا نبودم. حالا هم نیستم. آخه بین ما رفاقتی نبود. آخه ما رفیق نبودیم. ما با هم قهر بودیم!
-پریسا! خوبی؟
حس می کردم صدام شبیه1کوه سرب سنگینه و در نمیاد. نمی تونستم. خدایا! خدایا! خدایا زنده باشه! خدایا فقط زنده باشه!
اشک بی صدا راهش رو پیدا می کرد و سبک و روون جاری می شد اگر بهش اجازه می دادم. اگر با اونهمه اصرار مخفیش نمی کردم.
-گریه کردن که خجالت نداره واسه چی یواشکی؟
جوابی رو که پرسش گر می دونست نگفتم. توضیح ندادم که چرا اشک هام رو مخفی کردم. نگفتم که اگر مراسمی باشه من هیچ حرفی واسه گفتن ندارم. حتی1تسلیت بی صدای کوچیک. آخه ما قهر بودیم! اون خواسته بود تمومش کنه و من اجازه نداده بودم. در فرمان خشمی که تموم نمی شد بهش اجازه نداده بودم! خدایا! خدایا خدایا خدایا خدایا!
-پریسا! طوری نیست گریه کن! خودت رو عذاب نده! عوضش واسهش دعا کن. مثل همه ما!
دعا؟ چه جوری؟ اون ها رفیق بودن. من نبودم. ما با هم قهر بودیم!
حرف هام کلمه نمی شدن. فقط آه بودن و سکوتی که هرچی زور می زدم نمی شکست.
-خدا دلت رو می خونه پریسا. اون الان می دونه که تو بهشته رو دوستش داشتی. دعا که شرط نداره. تو همیشه داخل دعا هات دعاش می کردی و خدا می دونست. پس واسه چی حالا نکنی؟
دلم می خواست حرف بزنم. دلم می خواست بگم. دلم می خواست بپرسم. دلم می خواست، …
-ولی خودش نمی دونست. اگر حالا دیگه بین ما نباشه الان دیگه می دونه مگه نه؟
پرسش تلخی بود و جوابش شاید تلخ تر. آهی که عمیق بود خیلی عمیق. از سر خستگی، دلواپسی، درد!
-آره عزیز! اگر دیگه بین ما نباشه الان دیگه می دونه. دعا هات رو می دونه. اگر، …
دیگه تحمل نکردم.
-خدایا! خدایا فقط1دفعه دیگه مهلت بده اون می خواست تمومش کنه و من اجازه ندادم! منه لعنتیه دیوونه بهش اجازه ندادم قهر نکبتمون رو تمومش کنه! نمیشه مهلت ها تموم شده باشن. نمیشه بهشته دیگه نباشه. وای خدایا! کاش اجازه می دادم حرف بزنه! کاش حرف می زدیم! کاش اجازه می دادم این تاریکیِ مسخره بی معنی بین ما تموم بشه! آخه واسه چی خفه نشدم که اون حرف بزنه؟ خدایا اگر مرده باشه من با خاطره های سیاه آخریمون چیکار کنم؟ اجازه نده این مدلی بشه! خدایا! خدایا غلط کردم! خدایا!
اشک بود که آشکارا می بارید. شب متوقف مونده بود. تمام جهان متوقف مونده بود. تمام هستی متوقف مونده بود و من از دردی ناشناس و بی توصیف می باریدم.
با صدای جیغ های دسته جمعی از کابوس پریدم. اعصابم چنان کشیده شده بود که هر لحظه منتظر سکته یا تشنج بودم!
صبح مثل پیک بهشت از راه رسیده بود همراه خبر های خوش.
-همسایه تونسته با خونوادهش تلفنی صحبت کنه. حالش خوبه. زنده هست فقط زخمیه. اوضاعش که تثبیت بشه انتقالش میدن بیمارستان همینجا. دقیقا اندازه آسیبش رو نفهمیدیم فقط اینکه پا هاش شکسته و باقیش رو بی اطلاعیم.
-زنده هست! خدایا زنده هست! وای پروردگارا شکرت زنده هست!
هنوز مهلت بود. هنوز به پایان نرسیده بودم. هنوز انتهای تاریکی نبود! خدایا شکرت!
اوضاع از چیزی که انتظار می رفت خیلی خیلی بهتر بود. ظاهرا به خونواده بد اطلاع رسیده بود و دلواپسی و آگاهی های غلط اون ها رو به اشتباه انداخته بود و تا به شهر مورد نظر برسن نفهمیده بودن اوضاع چه طوره و زمانی هم که فهمیدن دیگه یادشون نبود که به همسایه ها و بستگان زنگ بزنن و اطلاع بدن. این بود که همه بی اطلاع مونده بودن و در نتیجه ما هم بی اطلاع مونده بودیم و…
شکستگی های پا هاش سنگین نبود. خیلی زود از سلامت عمومیش اطمینان حاصل شد و اجازه انتقال به بیمارستان شهر خودمون بهش داده شد.
ملاقات پذیریش مصادف شد با وخیم شدن حال خود من، که نه جای انتظار ازم واسه کسی گذاشت و نه جایی واسه به خاطر داشتن هیچ اسمی و هیچ وظیفه ای در ذهن من.
منتقل که شد همراه بقیه دیدنش نرفتم. از بیمارستان مرخص که شد باز هم همراه بقیه دیدنش نرفتم. کسی هم بهم نگفت که همراهیشون کنم. حال و هوای خودم تصویرِ خودِ جهنم بود و گذشته از اوضاعِ من، بقیه آشنا های2طرف همگی قهرمون رو پذیرفته بودن. اما خبر سلامتیش رو برام می آوردن. داخل دلم1آرامش عجیب حاکم بود ولی همراه1جور دلواپسی از جنس1وظیفه ناتموم. اون بار ها خواست توضیح بده و من مانع شده بودم. حالا نوبت من بود که سکوت رو بشکنم. پس معطل چی بودم؟ واسه چی کاری نمی کردم؟ اگر این تصادف پایان این آدم می شد من باقیه عمرم رو چه طوری باید سپری می کردم؟ پس ما آدم ها کی عبرت می گیریم؟
اون شب، دلم هوای هیچ کرده بود. دلم4دیواریه خونه رو نمی خواست. رفیق ها هر کدوم1طرفی بودن. نمی شد که همراهم بیان بیرون. چه انتظاری ازشون داشتم؟ نمی شد که هر زمان دلم خواست این بنده های خدا زندگی شون رو ول کنن همراهم بیان تفریح! دفعه پیشش بهشون گفتم بریم و اون ها نتونستن. دیگه اصرار نکردم. خودم تنها رفتم. دفعه پیش واسه اولین دفعه خودم تنها رفتم. خوش گذشت هرچند اگر بقیه بودن بیشتر خوش می گذشت ولی خوش گذشت. این دفعه1طور عجیبی بودم. عصر بود یادم نیست چند شنبه. خیلی از اولین تنها گردش رفتنم نگذشته بود. دیگه به کسی نگفتم. به هیچ رفیقی حتی1دفعه هم نگفتم. حال و هوام سنگین بود. دلم سنگین بود. نمی دونم چه جوری فقط سنگین بود. از1طرف دلم می خواست بچه ها کنارم باشن، از1طرف دلم می خواست بهشون نگم. دلم تنگ بود. نمی دونستم تنگِ چی.
به کسی نگفتم. خودم تنها رفتم! این دفعه بدون اطلاع به هیچ کسی. به هیچ کسی!
اون شب، من بودم و صدا های بیرون و مه سفید! مه سفیدی که آهسته آهسته زیاد و زیاد تر می شد و آگاهی هام رو همراه خودش می برد.
-بچه های دیوونه! واسه چی نیومدن؟ ولش کن بیخیال! عجب حس قشنگی! مثل بهشته. بهشت! بهشت! بهشته! این دختره نفهم بهشته! چه عصبانی هستم از دستش! غلط رو کرد و می گفت بذار واسهت بگم. آخه چی می خواستی بگی لعنتی اصلا گفتن نداره که! عجب رویی داشتی! ولی این تصادفه چه بد بود! ممکن بود دیگه بهشته نباشه! من نرفتم دیدنش! من که اینهمه واسهش یواشکی دعا می کردم نرفتم دیدنش. خوب حال خودم افتضاح بود! هر لحظه که افتضاح نبودم! می شد لحظه های عادی1زنگ بهش می زدم. نزدم! آخه ما قهر بودیم. اون اتفاق لعنتی. دختره بی شعور! تقصیر خودش بود. خودش هم می دونست اون دفعه که می گفت بذار حرف بزنم می گفت تقصیر من بود ولی، ولی چی؟ چی می خواست بگه؟ نمی دونم. آخه بهش اجازه ندادم بگه. چی بهش گفتم؟ می خوام تا آخر عمرم تو خفه شی و من دیگه نبینمت. بعدش چی شد؟ اون اصرار کرد فقط بذار توضیح بدم. من گفتم نه. فقط نه. فقط نه! توضیحت رو با خودت ببر جهنم. خودت و توضیحاتت رو نمی خوام. لعنت به خودت و تمام توجیهاتت. ولم کن! بعدش چی شد؟ تموم شد؟ نه نشد. اون می گفت لعنتی فقط1دفعه گوش بده. و من گفتم نه! نه! بقیه هم گفتن و من گفتم نه! نه! نه!
مه سفید آهسته آهسته خیس می شد. داشت بارون می اومد و مه سفید بیشتر و بیشتر پیشروی می کرد و خاطره ها، خاطره ها، خاطره ها،
-اگر مرده بود واسهش پرچم می زدن و همگی پول می دادن برای مراسمش و تسلیت می رفتن و من فقط باید تماشا می کردم. اون می خواست برام توضیح بده. توضیح، توضیح، خدای من این نباید سر هیچ کسی هیچ کسی بیاد. باید زمان توضیح دادن واسه کسی که زمان می خواد باشه. باید در قضاوت کردن ها مروت داشت. باید گاهی متوقف شد و به چیزی جز به مقابل، به راه حرص و خشم توجه کرد. جز این اگر باشه درست نیست. عادلانه نیست! این دردناکه. تلخه. این عادلانه نیست! خدایا! خدایا این عادلانه نیست!
مه سفید با بارونه چشم هام یکی شده بودن. چند بود شمارهش؟ شماره بهشته! پاک کرده بودم. این روز ها، کمی پیش از این روز ها، خیلی پیش از این روز ها، تمام خط هایی که دیگه نمی خوامشون و نمی خوانم رو پاک می کنم. ولی این، پاکش کردم. یادم نیست چند بود. واقعا یادم نیست؟ هست. یادم هست!
مه سفید داشت به هوشیاریم برنده می شد.
-خدایا نباید این طوری بشه امروز من اینجا تنهام حواسم رو لازم دارم. ولی این حس خیلی قشنگه. شبیه بهشت. بهشت. بهشته. بردار بهشته!
صدای بوق داخل سرم می پیچید. یکی. 2تا. 3تا. 4تا.
-الو؟ الو؟
مه سفید. داشتم داخلش گم می شدم. داشتم می رفتم.
-الو؟ الو! الو پریسا! پریسا خودتی؟ چرا حرف نمی زنی؟
سعی کردم ولی نشد. مه سفید دیگه سفید نبود. داشت محوم می کرد.
-الو! الو! حرف نمی زنی؟ پس چرا زنگ زدی؟
سعی کردم. نباید می رفتم. مه سفید رو2دستی زدمش کنار و به گوشیم چسبیدم تا متوقف بشم. به سختی حرکت دادن1کوه نفس عمیقی کشیدم و شنیدم که1صدای نا آشنا و به شدت گرفته سکوت داخل اون فضای بسته رو شکست.
-سلام بهشته.
سکوت. سکوتی از جنس وهم. وهمی از جنس بیداری های مه گرفته. مه سفید.
-پریسا! این تویی؟ چرا صدات این جوریه؟
خودش بود. خود بهشته. ولی من انگار دیگه خودم نبودم. و اون صدام رو شناخته بود حتی در اون حالت که صدا صدای خودم نبود. خطم رو پاک نکرد! چه سریع شناخت! من خطش رو پاک کرده بودم. اون هنوز خطم رو پاک نکرده!
-پریسا! کدوم گوری هستی؟
مه سفید پیدا و ناپیدا می شد. با تمام اراده به گوشیم چسبیده بودم. باید می موندم. باید می موندم!
-بهشته! باید حرف بزنیم. ما2تا، باید، حرف بزنیم.
چیزی شبیه فریاد از جنس خشمی فرو خورده که آزاد می شد و نمی شد. خشمی از جنس ناکامی در گرفتن1زمان حتی کم و ناچیز واسه توضیح دادن. حالا دیگه این جنس سیاه رو می شناختم.
-تو، تو لعنتی، حرف، من خواستم حرف بزنم تو نذاشتی. چند دفعه گفتم بهم اجازه بده بگم. چه قدر گفتم بذار توضیح بدم. چند بار اومدم طرفت. ولی تو2دستی پرتم کردی عقب. اون قدر سفت می گفتی نه که من هیچ کاری نتونستم بکنم. پریسا من حرف داشتم و تو نشنیدی. حتی5دقیقه. چه قدر بهت گفتم فقط5دقیقه نمی خوام تو چیزی بگی فقط بهم گوش بده فقط همین1دفعه. ولی تو گفتی نه. گفتی نه آدم لعنتیه لعنتیه خودخواه درگیر دیوونه گفتی نه. نه فقط نه فقط نه! تو برام دعا می کنی ولی با خودم قهری. تو از تاریکی ها بدت میاد ولی2دستی بهشون می چسبی. تو کینه رو دوست نداری ولی حتی دلت نخواست بذاری من به خاطر اشتباهم معذرت بخوام از بس نتونستی کینهت رو افسار بزنی. تو، تو، تو بدترین آدمی هستی که من تا حالا دیدم. تو، من نمی خوام دعام کنی من می خواستم تو دست از این مسخره بازیت برداری. چند سال شده یادته؟ واقعا که بدی خیلی بدی خیلی بدی خیلی!
مه سفید پیشروی می کرد. بهشته داشت درست می گفت. حالا من حرف داشتم. می خواستم بهش بگم کار درستی نکردم. می خواستم بهش بگم الان دیگه می فهممش. می دونم باید اون5دقیقه رو بهش می دادم. می خواستم بگم اینکه بدون شنیدن های آخر واسه کسی حتی داخل دل خودمون حکم بدیم چنان دردناکه که طرف رو می فرسته جهنم. می خواستم بهش بگم که من این ها رو نمی دونستم. حالا می دونم. خیلی چیز ها می خواستم بگم ولی نتونستم. بارون می بارید و چه شدید هم شده بود!
-پریسا! هنوز اونجایی؟ گریه می کنی؟ چرا؟ الهی بمیرم واسهت بچه ها بهم گفتن چی شده بودی. خواستم بهت زنگ بزنم ترسیدم بیشتر عصبانیت کنم گفتن واسهت خوب نیست. دیدنت هم نمی تونستم بیام. آخه نزدیک بود از دستم راحت بشید نشد دیگه!
چیزی جز صدای بهشته می شنیدم. صدایی شبیه هقهق. 1کسی داشت هقهق می کرد. از داخل مه سفید. کسی با صدای خودم.
-پریسا! ولش کن به خدا ارزش نداره تو هنوز داری براش گریه می کنی؟ چی بوده مگه حالا؟ ول کن دیگه!
کسی با صدای خودم سکوت رو می شکست. از داخل مه سفید. از داخل هقهق. با صدایی که نمی لرزید. بی حالت بود و به رنگ بن بست های تاریک.
-بهشته! برام بگو. برام توضیح بده. نفهمیدم واسه چی اینهمه بد تا کردم. نمی دونستم چه قدر درد داره. الان دیگه می دونم. بیا برام بگو. من اشتباه کردم. قهر نفرت انگیزه. تاریکه. ازش متنفرم. بیا تمومش کنیم دعوا به درد نمی خوره.
و هقهقی که متوقف نمی شد. و این دفعه فقط داخل اون فضای بسته نبود. از اون طرف گوشی می اومد.
-پریسای دیوونه خر! قهر سیری چند ما که قهر نیستیم. مگه اون1ذره مغزت هم رفته بازنشستگی؟ ما داریم حرف می زنیم قهر مگه این جوریه؟ راست میگن به خدا شعور قهر کردن هم نداری بلد نیستی. پریسا! تو اونجا داری چیکار می کنی؟ این صدای چیه داره میاد؟ وای خاک به سرم تو با خودت چیکار کردی خر؟ پریسا! پریسا خوبی؟
خوب نبودم. مه سفید حالا سنگین شده بود. به سنگینیه دود سیاه1آتیش کهنه که تمام درونم رو پر می کرد و نفس رو ازم می گرفت.
-پریسا! قربونت برم خر دیوونه تو چه بلایی داری سر خودت میاری؟ فقط بگو کجایی؟ پریسا تو الان کجایی تو الان دقیقا کجایی؟
حرف زدن داشت غیر ممکن می شد. مه سفید که دیگه سفید نبود رو نفس می کشیدم و سعی می کردم. سعی می کردم تمام موریانه های بی توقف داخل ذهنم رو داخلش خفه کنم و نمی شد.
-پریسا! دیوونه میگم کجایی؟
به سختیه تکون دادن1کوه بود.
-آدرسش رو نمی دونم با دربست اومدم.
صدای جیغی از سر خشم و کلافگی و شاید دلواپسی.
-احمق جان آدرس نمی خواد اسمش رو بگو. پریسا! قطعش کن اون صدای آشغالی رو جون هر کسی دوست داری ولش کن میمیری فقط بگو کجایی!
به نظرم اندازه1اسم حال واسهم مونده بود. اندازه1اسم که داخل گوشی بگم و بعد، تسلیم مه سفید آروم گوشه اون فضای بسته بخوابم و دعا کنم، با تمام وجودم دعا کنم که کسی اون در بسته رو بازش نکنه که من حواسم لازمم بشه واسه جواب دادن و واسه مواظب شدن.
زمان رو رها کردم و همراه مه سفید رفتم.
فضا رفت هوا! صدا های آشنا. صدا های اطرافم. صدای بهشته. چه می شناختم! صداش، هواش، عطرش، دست هاش، تکونم می داد. بغلم می کرد. بغلش کردم و بلند شدم. جفتمون واقعی بودیم. اون تکیه به عصاش که ولش کرد و حالا تکیهش به یکی دیگه از بچه ها بود و دست هاش رو واسه بغل کردن من لازم داشت، من گرفتار مه سفید که حس برام باقی نذاشته بود که بدون تکیه به دیوار چوبی بتونم وایستم. دست هام رو از4چوب رها کردم. لازمشون داشتم برای بغل کردن1دوست که تازه می فهمیدم دلم چه قدر براش تنگ بود. بارون می بارید. از چشم های جفتمون بارون می بارید.
-تماشاشون کن! تا دیروز تمام اعصابمون جر خورد واسه اینکه فقط به مردن هم راضی نباشن، حالا هم رو گرفتن ول نمی کنن. ببینشون! شیطونه میگه بزنم جفتشون رو از این بالا بندازم وسط سبزه ها!
-چیکارشون داری؟ ولشون کن!
-چیچی رو ولشون کن! این ها کلا اعصاب و روان ما رو سر آشتی کردنشون با گارانتیه ابدی سرویس کردن حالا تو میگی ولشون کنم؟ به جان جفتشون نمیشه!
پق خنده هایی که اطرافمون رفت هوا و بلند تر شد و قهقهه شد و رفت آسمون.
و ما2تا، من و بهشته، سر روی شونه هم هوای شب رو نفس می کشیدیم. من به این فکر می کردم که چه قدر ساده بود شکستن اون دیوار سفت تاریک که بلند بود به بلندیه بیشتر از4سال. نمی دونم بهشته چی داخل سرش بود. باید سکوت رو می شکستم. باید می شکستمش!
-بهشته معذرت می خوام که اجازه ندادم توضیح بدی. من اشتباه کردم طولانی شدن این قهر عوضی تقصیر من بود.
بهشته سرش رو از روی شونه هام برداشت و شاید خندید. 1بوسه ریز که نشست روی گونهم.
-ول کن خر جان. تقصیر2تاییمون بود. هر2مون اشتباه کردیم. من گند بالا آوردم و تو نذاشتی جبران کنم. این به اون در.
-چیزی لازم ندارید؟
بهشته بود که جای من جواب می داد و توی صداش مثل اون گذشته های خیلی دور هنوز خنده بود.
-نه آقا ممنون چیزی که لازم داشتیم رو گرفتیم همین رو می بریم مرسی.
خنده هایی که سعی می شد کوتاه باشن ولی نشد.
-بلند شو از اینجا بریم پریسا. شب شده تو نباید اینجا باشی.
مه سفید1بار دیگه داشت برنده می شد.
-طوری نیست. امشب، هیچ جایی، کسی، منتظرم نیست.
دستی که دور شونه هام حلقه شد.
-ما هستیم. همیشه. البته منتظرت نیستیم چون خودمون تمام قد کنارتیم.
دست های آشنا رو گرفتم و حس کردم که شب آهسته آهسته آوازی از جنس بهشت رو زمزمه می کرد. برای من و بهشته و همه دنیا.
-سرم. داره می ترکه از درد. دارم میمیرم.
خنده ای از جنس خشم و دلواپسی و محبت.
-به جهنم! بذار بترکه. تماشا کن ببین اطرافش رو! کلکسیون جمع کرده می خواد سرش هم سبک باشه! اینهمه رو خودت تنهایی نفله کردی؟
به زور نفس کشیدم.
-اوهوم!
-کوفت! واقعا که! با چه پر رویی از سردردش تعجب هم می کنه.
چه قدر حرف زدن سخت بود.
-قرص، همراهم، …
-لازم نکرده من بهترش رو دارم. میگم می خوایی1دونه دیگه از این آشغال ها بخرم واسهت حالش رو ببر.
-بسه دیگه اذیتش نکن قرصه رو بده بهش رنگش شده مثل مرده قبرستون!
-خوب حقشه. آخه آدم این کار رو می کنه؟ لازم نیست آدم عاقل باشه دیوونه هاش هم اذیت که بشن کوتاه میان این حالش این طوری هم شد کوتاه نیومد داشت خودش رو هلاک می کرد. واسه چی؟ واسه هیچ چی.
-خوب حالا بسه تو هم!
-آره خوب من بسه تا این دفعه دیگه باز بزنه به دیوونه بازی. چه جایی هم ظرفیتش رو خرج می کنه! شبیه کهنه کار های60سال پیش شده. به نظرت ظرف چه مدت؟ تقریبا3ماه. باورت میشه؟
صدا ها، صدا ها، حیرت ها، حرف ها،
-ما بعدا صحبت می کنیم. الان که شما ها هرچی بگید این نمی فهمه! بذار واسه وقتی که بشه دعواش کنیم الان هیچ فایده ای نداره.
-درست میگه الان فقط باید ببریم دفنش کنیم. قیافهش رو!
-بلند شید از اینجا بریم. پریسا تو هم ول کن دیگه! گرفته توی دستش نگهش داشته انگار لوله حیاتشه! خدا به ضرب1معجزه محال عاقلت کنه!
خنده ها! قهقهه ها!
اون شب رو زیاد خاطرم نیست. مه سفید تا صبح فردا حاکمیتش رو نگه داشت و من نتونستم پسش بگیرم. از اون شب، چیزی در خاطرم نیست جز دست های آشنا، صدا های آشنا، و خنده های بهشته که دستش توی دستم بود و صداش توی گوشم.
و حس بی نظیر پایان1تاریکیه طولانی که چند سال ادامه داشت و به چه سادگی شکست و تموم شد!
خدایا1کاری کن هیچ گوشه ای از هیچ دلی هرگز تاریک نباشه!
ایام به کام.
سلام نصفه شب به خیر! خوب به من چه الان که دارم این رو می نویسم نصفه شبِ من از کجا بدونم تو کی می خونیش آخه؟ شلوغ هم نکن بقیه خوابن! عه!
اصلا تو واسه چی بیداری؟ حیف نیست ساعت به این مثبتی واسه خواب رو تو بیداری و ساعته رو مصرفش می کنی واسه تماشای من اون هم این مدلی با4تا چشمِ گشاد؟ الان چته؟ چیه واسه چی این طوری می کنی روح دیدی مگه؟ نکنه تبدیل به1چیز دیگه شدم خودم بی اطلاعم! ولش کن به این یکی بعدا می رسم الان دیر میشه.
بچه ها دلتون گلستان من2تا واتساپ دارم! چیه دارم دیگه! حسودی داره آیا؟ خوب شما هم نصب کنید اینکه چپ نگاه کردن نداره!
آسونه. خرجش فقط1شیشه آب زرشک، نه نمی خوام خودم زیاد دارم این اواخر بیشتر هم شده مال شما ها باشه واسه خودتون خرجش فقط1نرم افزاره به نام پارالل اسپیس.
parallel space
در مورد نرم افزار پارالل اسپیس اجازه بدید به زبون ساده از اون مدل هایی که خودِ بی سوادم سرم میشه بنویسم بلکه خودم بفهمم چی نوشتم.
پارالل اسپیس، parallel space, 1نرم افزاره که به ما اجازه میده1سری اپلیکیشن ها رو2تا2تا روی گوشی هامون داشته باشیم.
یعنی1جور هایی روی گوشیمون1محیط مجازی ایجاد می کنه که داخلش میشه دوباره اپلیکیشن های گوشی رو نصب کرد انگار که1گوشیه دیگه توی دستمونه. مثلا من میام میگم می خوام2تا جیمیل داشته باشم. یکیش اداری باشه یکیش دم دستی. دلم هم نمی خواد جفتشون رو داخل1حساب تعریف کنم تا همهش مجبور بشم بین2تاشون جا به جا بشم سختمه. پارالل اسپیس اینجا به کارم میادش.
اول میرم یکی از2تا حساب جیمیلم رو روی گوشیم داخل جیمیل خود گوشی اضافه و چی میگن با سواد تر ها، نصب می کنم، بعدش1اپلیکیشن جیمیل هم داخل این نرم افزاره هست که فعالش می کنم و1حساب جیمیل هم اونجا بهش میدم و حالا جفت جیمیل هام دم دستم هستن. حالا من جیمیل دارم گفتم جیمیل1کسی ایمیل داره میره از بین اپلیکیشن های موجود داخل نرم افزار ایمیل رو پیدا می کنه.
راستی داشت یادم می رفت. ببینید نرم افزار رو که بعد از نصب بازش کنیم1سری نرم افزار رو داخلش لیست کرده که معمولا بیشتر استفاده میشه و باقیه نرم افزار ها رو اونجا نمی بینیم. واسه اینکه دستمون به تمام برنامه های روی گوشیمون برسه و دامنه انتخابمون حسابی بیشتر بشه، باید این مدلی که من رفتم شما هم برید.
البته من هنوز نمی دونم روی تمام گوشی ها این ها که میگم1مدل هست یا متفاوته. روی گوشیه من این شکلیه.
پارالل اسپیس رو بعد از نصب بازش کنیم، داخلش اون پایین، یعنی پایینه گوشی نزدیک کلید هوم2تا دکمه بدون برچسب هست یعنی تالک بک می خونه دکمه بدون برچسب. این2تا دکمه یکیشون طرف راسته یکیشون طرف چپ.
اگر دست راستم رو از بالای گوشیم ببرمش پایین و دکمه طرف راست رو بزنمش، وارد1جایی میشم که میگه لاگین با حساب دوم یا1چیزی شبیه این. و اینجا1سری از اپلیکیشن هایی هست که میشه انتخابش کنیم و واسه دفعه دوم روی محیط مجازیه داخل پارالل اسپیس نصبشون کنیم. اینجا چندتا برنامه اسم هاشون هست و تقریبا وسط های گوشی طرف چپ1دونه دکمه بیشتر زیر اسم برنامه ها هستش که اگر بزنیم و واردش بشیم1عالمه برنامه که داخل گوشیمون نصبه اونجاست که میشه انتخابشون کنیم.
پس شد ورود به پارالل اسپیس،
از طرف راست دکمه بدون برچسب پایینه گوشی،
اگر اپلیکیشنی که می خواییم اینجا بود که انتخاب و اگر نبود دکمه بیشتر،
بعدش هم اپلیکیشن های نصب شده زیر دستمون هستن.
این از دکمه طرف راستی. حالا دکمه چپیه.
اگر دست چپم رو از بالای گوشی ببرمش پایین و دکمه طرف چپ رو بزنم، وارد1جایی میشم که میگه افزودن اپلیکیشن. من اینجا رو ترسیدم خراب کاری کنم امتحانش نکردم ولی ظاهرا میشه برنامه هایی که داخل اون لیست طرف راست نیستن و دلمون می خواد که ازشون2تا روی گوشی داشته باشیم رو به لیست پارالل اسپیس اضافه کنیم. مثلا من1نرم افزار جدید روی گوشیم نصب کردم که اسمش داخل لیست نیستش و می خوام که باشه. باید از بین2تا دکمه های اون پایین طرف چپیه رو بزنمش و اونجا1کار هایی کنم که عملی از این جلو تر نرفتم فقط زبونی می دونم که این شدنیه.
آهایی مواظب باشیم! دنبال برنامه های سیستمی نباید اونجا بگردیم چون گشتم نبود نگرد نیست! مثلا1کسی نمی تونه بیاد بگه من2تا تالک بک روی گوشیم می خوام چون تالک بک جزو نرم افزار هاییه که داخل لیست پارالل اسپیس نیستش و کاریش هم نمیشه کرد یعنی تا جایی که من بلدم کاریش نمیشه کرد.
پس شد فقط اپلیکیشن های غیر سیستمی. شبیه واتساپ، اسکایپ، جیمیل و غیره.
حالا واتساپ های2گانه.
ببینید من واتساپ قدیمیم رو روی گوشیم نگهش داشتم، بعدش رفتم این نرم افزار پارالل اسپیس رو نصبش کردم روی گوشیم، بعدش رفتم داخلش و از بین اپلیکیشن های مجاز که می شد داخل این نرم افزار روی گوشیمون داشته باشیمشون واتساپ رو انتخابش کردم، بعدش هم دوباره واتساپ رو البته این دفعه از داخل این نرم افزاره روی گوشیم نصبش کردم و این دفعه زمانی که نصب واتساپ به مرحله ای رسید که ازم شماره تلفن می خواست من1خط دیگه جز خط قدیمیم رو بهش دادم.
واتساپ واسه دفعه دوم روی گوشیم نصب شد و این دفعه شمارهش با خط اصلیم متفاوته.
فقط بچه ها! خطی که زمان نصب واتساپ دومی بهش میدیم، اولا باید واقعی باشه، یعنی این مدلی نباشه که من بخوام1دونه خط الکی بهش بدم، باید حتما این خط رو داشته باشم، دوما خطی که بهش میدیم، یعنی خط دوممون، باید حتما داخل1گوشیه روشن باشه چون به شماره ای که واتساپ ازمون واسه نصب می گیره1کد میادش که باید اون کد رو بگیریم و داخل کادر این واتساپه بنویسیمش. بعدش خط و گوشی دومیه مرخصه خاموشش کنید بفرستیدش بخوابه.
حالا واتساپتون آماده هست برید از جفتشون حالش رو ببرید. اون اولیه میشه واتساپ، این دومیه میشه واتساپ پلاس. این دومیه داخل نرم افزار پارالل اسپیس جا خوش کرده که من واسه خودم1میانبر ازش زدم روی صفحه اصلیه گوشیم چون این جدیدیه دم دست تره و بیشتر باهاش کار دارم و اون قدیمیه رو فرستادم داخل منوی کاربری تا بهش خوش بگذره.
به نظرم قابلیت های پارالل اسپیس بیشتر و دقیق تر از این باشن ولی من فقط تا همین جاش رو بلد شدم باقیش با خودتون.
الان دنبال چی می گردی خوب تموم شد دیگه! عه! خوب خسته شدم از بس نوشتم الان ته کشید هنوز داری می گردی ادامهش رو پیدا کنی! آخه این درسته؟ عجب گیری کردیم ها!
بچه ها! به جان خودم خسته شدم وحشتناک خوابم میادش شما با این نرم افزاره مشغول باشید من بخوابم باشه؟ خداییش دارم میمیرم از خستگی. خوابم میاد!
ایام به کام.