بچه ها سلاااام صبح1شنبه به خیر!
وای اگر بدونید در چه حالی دارم می نویسم!
شیر فلکه خونه داخل دستشویی سر صبحی در رفت الان آبه که مثل فواره ازش می زنه بیرون بند هم نمیادش موندم چیکارش کنم. زنگ زدم1کسی بیاد به دادم برسه بعدش خودم در دستشویی رو بستم اومدم نشستم اینجا دارم به صدای دلنشین آب که همین طور جریان داره گوش می کنم و واسه خودم می نویسم. یعنی انتهای حس مسؤولیتم من! خخخ. خوب چیکار کنم من که بلد نیستم درستش کنم که!
بچه ها دیروز1جور هایی عالی بودش!
یعنی خیلی عالی بودش. نه بابا گردش نرفتم ماجرا های عجیب و بی سر و ته نداشتم چیزی نخریدم کسی هم1دفعه از راه نرسید. من داخل خونه بودم اتفاقا1کوچولو بیمار هم بودم. از پریشب بود که1خورده جهان رفت روی شبکه چرخش. این شب ها گاهی از… بیخیال.
خلاصه دیروز خونه بودم و روزم عالی بودش!
بچه هاااا من2تا طرح جدید با مروارید بافتم آخجون! ماهی بافتم گل هم بافتم خیلی هم قشنگ شد ولی به جای نخ با سیم بافتم پدر جفت دست هام در اومد و کلی واسه خودم نق زدم. اون هایی که از نق زدن هام حرصشون می گیره خخخ جاتون سبز و سفید و آبی من تمام دیروز رو1نفس ها یعنی1نفس تا خود شب نق زدم و زدم و زدم خخخ خخخ وااای خخخ!
این ها رو بیخیال. من در این مدت2تا رومیزی یاد گرفته بودم و بافتمشون که گرفتاری ها اجازه ندادن ذوقش رو اینجا کنم و گذشت، اما ماهی و گل دیروزی رو آخجون آخجون آخجون!
این اولیش.
بعدش هم دیروز به فاصله1نصفه روز، از حدود های ظهر تا آخر شب، 2تا از دوست هایی که حس می کردم این چند روز اخیر به شدت از دستم دلگیر باشن داخل واتساپ بهم پیام زدن و گرمای صدا و خنده هاشون داخل پیام بهم گفت که باهام تاریک نیستن. جفتشون رو خیلی دوستشون دارم و این چند روزی که گذشت سردیه سکوت هاشون یواشکی اذیتم می کرد ولی خیال نداشتم با اصرار کردن هام اذیتشون کنم.
دیروز از یکیشون بهم پیام رسید و کلی ذوق کردم، دیروز عصر و دیشب هم از یکی دیگهشون واسهم پیام رسید و اتفاقا کلی هم داخل واتساپ با هم خندیدیم و کلی دیگه ذوق کردم. آخر شب دومیه بهم می گفت از بس خندیده کنار گونه هاش درد گرفت. و من از بس ذوق کردم مثل پر سبک شدم و دلم می خواست پرواز کنم به طرف سقف. براش توضیح دادم چیز هایی رو که تصمیم داشتم واسه خودم نگهش دارم و به کسی نگم اون هم بهم اطمینان داد که خطری نیست و حسابی تأییدم کرد که کار درستی می کنم و خاطرم2درصدی آروم تر شد. می دونم که باز شب هایی شبیه پریشب خواهم داشت ولی این لحظه همه چیز آرومه و آخجون!
سومیش هم امروز صبح بود که کامنت یکیه عصبانی رو اینجا دیدم و سومین آتیش بس هم اجرا شد و آخ خدا چه سبک شد خاطرم از این3تا!
خلاصه اینکه دیروز روز خوبی بود. عالی!
خدایا شکرت!
من باز هم از این روز ها می خوام. اوخ در می زنن جایی نرید تا بیام.
بیدار شید اومدم. ببخشید طول کشید تقصیر من نبود نیروی امداد رسید واسه نجاتم از داخل آب!
الان لوله کش داره با شلنگ های داخل دستشویی به زبون آچار و انبر صحبت می کنه و من اینجا نشستم دارم چیز می نویسم. بنده خدا مادرم به جای من پیش لوله کشه ایستاده و من همچنان دارم می نویسم. شکلک مواظبم چیز بهم پرت نکنید!
دیروز2-3تا از بچه ها گفتن امروز عصر بریم بیرون. من در هماهنگی هیچ تلاشی نکردم. گفتم این دفعه رو شما ها هماهنگ بشید به من اطلاع بدید. هنوز مشخص نیست بریم یا نه و من دلم می خواد که بریم ولی چه گردشی باشیم و چه نباشیم، زندگی قشنگه بچه ها. عالیه!
جز این وراجی ها که کردم دیروز دیگه هیچ اتفاق جدیدی که قابل گفتن باشه نیفتاده که اینجا بگم. یعنی فعلا. حالا ببینم بعد ها اتفاقه قابل گفتن میشه یا نمیشه. امیدوارم که نشه!
این هم بیخیال.
خوب الان کاملا بیدارید آیا؟ خوابتون رو سر صبحی خراب کردم آیا؟ مطمئنید که دیگه خوابتون نمی بره آیا؟ خوب پس دیگه حل شد خخخ! من دیگه بلند شم برم1خورده مروارید ببافم1خورده هم پیانوی کلاس3شنبهم رو تمرین کنم که حسابی عقبم. 1خورده هم به بچه ها نق بزنم ببینم امروز میریم یا نمیریم.
بچه ها روز شروع شده شما هم دیگه بلند شید جا موندیم.
شاد باشید خیلی شاد خیلی شاد خیلی خیلی خیلی شااااد!
سلام به همگی.
بچه ها لاک لاک لاک لاک لاااااک این بیچارهم کرد این لاک ولی به نظرم بلاخره، بالاخره، نه ولش کن خوشم نمیاد همون اولیش بهتره، بلاخره، به نظرم باهاش به توافق رسیدم! شیشه لاکه رو میگم بابا!
بچه ها شده1زمان هایی1جایی گیر کنید بعدش1راه عجیب غریب برای خلاصی از این گیر پیدا کنید و در کمال تعجب ببینید که راهه عمل کرده و کلی بهتون حس رضایت بده؟ واسه من پیش اومد و دقیقا موضوع دردسر همین لاک کوفتی بود.
یادتونه سر خودم لاک ریخته بودم؟ من که یادمه. نخندید یعنی چی دارم حرف می زنم! عه!
این روز ها گاهی میرم مهمونی های اینترنتی. اعلام حضورکی می کنم حاضرَکی می زنم شلوغکی… نه خداییش این1کار رو یعنی شلوغی رو زیاد نمی کنم شاهد هام هم نوکیا و خانم کاظمیان هستن که می بینن چه بچه مثبت کم سر و صدا و آرومی شدم همه جا جز اینجا خخخ.
خلاصه میرم مهمونی های اینترنتی ولی حسابی مثبتم و پیش از رسیدن شب و قبل از تاریک شدن هوا هم شبیه بچه مثبت ها بر می گردم خونه خودم. یعنی اینجا. امروز هم میرم. دیروز صبحی هم رفته بودم1چرخی بزنم و از اونجا رفتم مهمونی. دردسرتون ندم1پست جالبی اونجا دیدم که در مورد آرایش و پیرایش بودش. اینکه ما بدون دیدن چه مدلی آراسته تر باشیم. خلاصه جالب بود.
پست رو خوندمش و کامنت ها رو خوندمشون و وسط گفتن ها و انتقال تجربه ها که می گشتم، یاده یکی از بلا هایی افتادم که خودم سر خودم آورده بودم و آخرش به1تجربه آموزشی به نظر خودم کارآمد تبدیل شد که حسابی به دردم خورد و هنوز هم به دردم می خوره. اولش طبق معمول این روز ها خندیدم، بعدش خندیدم، بعدش با خودم گفتم در اولین فرصتی که دستم بیاد این رو باید واسه شما ها بنویسم که هم1پست اینجا زده باشم شما ها زیاد از نعمت سکوت و آرامش برخوردار نباشید و سرتون از دستم بره، هم1خورده زیر جلدی به من بیچاره بخندید، هم اگر1جایی1زمانی لازمتون شد شاید بشه که به عنوان آخرین راه ازش استفاده کنید و کار راه بی افته و اگر دلتون خواست1دعایی هم به من بفرستید اگر هم دلتون نخواست همون لبخندتون برام بسه.
بریم سر دردسر های من که ختم به خیر شد!
من در گذشته هایی که حالا دیگه دور شدن و دارن دور تر هم میشن، زمانی که هنوز دیدم کامل تاریک نشده بود، تا دم آخر می شد که دستم رو ببرم کاملا نزدیک چشمم بلکه ببینم چیکار دارم با قلمموی لاک می کنم ولی از حدود5سال پیش دیگه این امکان به طور کامل رفت به ابدیت و من هم بیخیال تشخیص محدوده لاک شده بودم. اگر هم می خواستم ازش استفاده کنم بی دردسر ترین راه رو می رفتم. خواهش از1فروند بینا که بیا برام لاک بزن!
ولی این روز ها زده به سرم و دوباره یاغی یاقی نمی دونم هر جفتش رو نوشتم هر کدوم رو دلتون خواست بردارید، شدم. خوشم نمیاد از بینا بخوام لاک روی ناخنم رو برام تجدید کنه.
-این هم شد کار؟ می خوام خودم بزنم.
-باز دلت کثافت کاری می خواد پریسا؟
-برو بابا!
-برو بابا یعنی چی راست میگم دیگه! این2دقیقه هم طول نمی کشه بده تا…
-نه! نه!
-پریسا!
-نه!
-ببین!
-نه!
-بابا ببر صدات رو اجازه بده حرف بزنم!
-نه!
-کوفت! پریسا!
-نه! نه! نه! نه! نه! نه! نه! نه!
-پریسا اجازه…
-نه!
-گوش کن!
-نه!
-عه!
-نه! نه! نه!
-اه خفه شو گوش کن دیگه!
-ببین! تا زمان های نامعلوم حرف بزن! بِتَرک! خودت رو پرس کن! نه! نه، نه، نه! تمام!
-نه و نکمه! نه و نکبت! به جهنم! برو هر غلطی دلت می خواد با ترکیبت کن! 1عمر از نوجوونیت گذشته هنوز شبیه همون زمان هات لجبازی! اصلا منو بگو که دلواپس تو میشم. فقط اگر افتضاح زدی نیایی بگی کمکت کنم ها! به جان خودت جونت بالا بیاد هم از طرف من کمکی بهت نمی رسه.
-به جهنم که نمی رسه! نمی خوام! ببین! نه! فقط نه!
-برو نبینمت! مسخره!
شیشه لاکم رو برداشتم در رفتم. خدایا عجب کاری کردم! حالا چی؟
این طوری نمی شد باید حتما1راهی واسهش پیدا می کردم. قلمموی داخل شیشه نرم و سبک بود و امکان نداشت بدون اینکه دستم رو افتضاح کنم بتونم از موقعیتش سر در بیارم. سعی کردم از بویایی به جای بینایی کمک بخوام کمک هم خواستم ولی چندان فایده نداشت. دماغم سوخت و پدرم در اومد.
گفتم بلکه با تمرکز بشه به1جا هایی رسید. رسیدم ولی به ناکجا. نتیجه شد1جفت دست حسابی نقش و نگاری به سبک های منحصر به فرد.
باید تمام نقش ها جز روی ناخنم رو پاکشون می کردم. ولی مگه می شد؟ لاک پاک کن مایع که این چیز ها سرش نمیشه! هر طرفی میره.
دستمال رو می زدم داخل ظرف لاک پاک کن و می کشیدم به دستم نتیجه هم می داد و لاک ها پاک می شدن. فقط ایرادش اینجا بود که مایع راه می افتاد و می رفت بالا و پایین و همه جا و آخر کار نصف لاک های ناخنم رو هم خورد!
-لعنتی! کوفتیه عوضیه لعنتی!
این طوری نمی شد. تمامش رو از بیخ با لاک پاک کن پاکش کردم و رفتم توی فکر واسه پیدا کردن1راه که راه باشه!
قیچی کردن و کوتاه تر شدن مو های قلممو مردود بود چون بعد از کم شدن حجم لاک داخل شیشه دیگه مو های قلممو به ته شیشه نمی رسید و دردسر داشتم و باید1طوری1چیزی رو می رسوندم به تهش تا، …
خدای من پیدا کردم! مو های این لعنتی نرم هستن و کج و راست میشن و سخته. اگر1چیز سفت به جای قلمموی لاک داخل شیشه فرو کنم چی؟ مثلا1چیزی شبیه چوب کبریت! ولی چوب کبریت کوتاهه! پس چی؟ 1چیز باریک و بلند و به قدر کافی سفت که خم نشه! مثل، مثل، مثل، …
چوب های بلند نبات های چوبی! من از این چوب ها زیاد دارم. نبات هاش که خورده میشه چوب هاش رو بر می دارم می شورم نگه می دارم و گاهی واسه بچه های مدرسه شکل های هندسی روی کاغذ درست می کنم. 4گوش و3گوش و لوزی و از این چیز ها که لمس کنن و البته چون بچه های من بچه های عادی نیستن می زنن داغونش می کنن و باید دوباره درست کنم واسه همین چوب های نبات رو داخل خونه دور نمیندازم. گاهی هم واسه درست کردن آلاسکا به دردم می خورن. می ذارمشون داخل ظرف آلاسکا و میشن دسته آلاسکا های من. وایی دلم آلاسکا می خواد همهش رو خوردم فردا باید چندتا درست کنم! آخ جون!
خودشه پیدا کردم!
پریدم رفتم1چوب برداشتم. به اندازه کافی بلند بود ولی، … کاش نوکش1خورده باریک تر باشه! مثلا شبیه مداد! مداد؟ خوب اینکه کاری نداره! جناب مداد تراش الان درستش می کنه!
با مداد تراش چوب رو اون قدر تراشیدم که به اندازه دلخواه کوتاه و نوکش هم باریک تر شد.
-خدایا رفتیم که بریم!
خلاصه، نتیجه عالی شد. فقط به خاطر لرزش های دست هام که این اواخر خیلی زیاد شده بودن و الان ها در حال تخفیف و عقبنشینیه، یکی2جا خراب کاری کردم که باید1فکری براش می شد و شد.
لاک پاک کن مایع اوضاع رو خراب می کنه. لازم نیست من بهترش رو دارم.
چند روز پیش داخل1مغازه لاک پاک کن های بسته ای پیدا کردم که مایع نبودن. شبیه پد های کوچولو. داخل هر بسته به نظرم5تا باشه و من آزمایشی1بسته خریدم. آخ جون!
بسته رو باز کردم و با یکی از پد های داخلش لاک های اضافی رو برداشتم. سخت بود و دقت لازم داشت ولی جواب داد. وایی آخجون!
-عاقبت پیش بردی بله؟
سرم رو بالا گرفتم و با رضایتی که سعی می کردم معصومانه باشه ولی1مدل دیدی گُفتمه بد جنسانه قاطیش بود گفتم:
-بله!
-کار جالبی کردی! شاید به کار یکی دیگه شبیه خودت بیاد. این رو داخل اون دیوونه خونه شخصیت که دیوونگی هات رو داخلش تخلیه می کنی بنویس بلکه1نفر مشکلش حل بشه و دردسر نداشته باشه. هرچند اگر لجبازیت رو ول می کردی و می پرسیدی یا گوش می کردی بهت می گفتم که محض امتحان لاک سوزنی رو هم آزمایش کنی حتما نتیجه رو می پسندیدی. لاک سوزنی در کنار قلمموی نرمش1چیزی شبیه این چوبی که تو درست کردی داره که واسه طراحیه روی لاک به کار میاد. مثلا تو به ناخنت لاک زدی و حالا دلت می خواد روی این لاکت رو نقش بدی. با1لاک دیگه به رنگ و طرح متفاوت. لاک سوزنی اینجا به کار میاد. این کار بینا هاست ولی تو می شد که1دونه از اون ها تهیه کنی و کلا از اون مدل لاک استفاده می کردی که اینهمه دردسر هم نداشتی. اسم این مدل لاک لاک سوزنیه بهش لاک2کاره هم میگن. شاید اسم های دیگه هم داشته باشه ولی من فقط همین2تا رو بلدم.
از حرص دست هام به گزگز افتاده بودن.
-تو می دونستی و اینهمه پدر من در اومد و بهم نگفتی؟ به جای اینهمه جنگولک بازی می رفتم بازار چند تا رنگ از این لاک سوزنی که گفتی می خریدم و اینهمه بلا سرم در نمی اومد! و تو می دونستی و نگفتی!
-بی خودی شلوغش نکن. من می خواستم بگم ولی تو مثل دستگاه پخش صوت1سره می گفتی نه، نه، نه. دفعه بعد که می زنه به سرت، پیش از شروع لجبازی های ورژن20-30سال پیشت، چند لحظه سکوت کن و گوش بده و این احتمال رو در نظر بگیر که شاید ارزش این سکوت و شنیدن رو داشته باشه. این قیافه رو هم به خودت نگیر می دونم که تو عبرت نمی گیری. هر چیزی ترکت بشه این رفتارت رو کنار نمی ذاری.
بچه ها من واسه چی مدلم این طوریه؟ شکلک درموندگی از دست خودم!
حرف حساب جواب نداشت پس عقب نشینی کردم و…
برای بار نمی دونم چندین هزارم به خودم تأکید کردم که این دفعه یادم بمونه1خورده کمتر لجباز باشم. کاش این دفعه فراموشم نشه! کاش!
ایام به کام.
سلام به همگی آخجون! هیچی همین طوری بی خودی آخجون! دلم تنگ شده بود واسه سلام و آخجون و از این لفظ ها! بچه ها خوبید آیا؟ من شکر خدا خوبم زندگی هم همچنان قشنگه.
بچه ها گاهی با خودم آرزو های مسخره ای می کنم. یکیش اینکه کاش می شد جهان کوچیک بشه اون قدر که تمام عزیز های من جمع می شدن1جا و همه جا می شدن توی بغل من! خخخ دست خودم نیست دیوونهم. بیا اینجا نمی خواد بری دعا کنی شفا پذیر نیستم بشین داریم حرف می زنیم بابا عه!
دیشب هم این آرزو رو کردم و خندم گرفت از دیوونگیم. ولی دلم نیومد خیال های شیرین رو رها کنم پس نشستم به خیال بافی و در نتیجه کار هام موند و شبم دیر شد.
خیال های شیرینی بودن. اینکه با اون هایی که دلم می خواد1جا می شدیم، اینکه همه با هم کلی خاطره می ساختیم به رنگ بهشت و اینکه دیگه با مرور خاطره هامون نمی گفتیم یادش به خیر چون می شد برگردیم و دوباره زندگیشون کنیم.
همین طور نشسته بودم و با مخ پریشانم خیال می بافتم و با دست هام مروارید می بافتم و داخل خاطره های یادش به خیری شنا می کردم و می رفتم به همه جای خاطره ها.
مروارید! مروارید بافی! خیلی خوشم میاد! الان میگن دیگه مد نیست! به جهنم که نیست! من خوشم میاد! یعنی چون مد نیست کسی خوشش نمیاد! چرا بابا میاد چند تایی رو خودم می شناسم که مروارید بافتن دوست دارن! سارا و معصومه و نرگسی و دیگه نمی دونم کی ولی دوست دارن ببافن به نظرم! نرگسی! وایی خداجونم چه بزرگ شده نرگسی! اون زمان که ما دسته جمعی مروارید می بافتیم این نرگسی1جوجی فسقلی بود که زیر دست و بالمون جیک جیک می کرد و می پیچید و واییی عزیز! عزیزِ من عزیزِ دلم! چه دلم تنگ شده واسه نرگس کوچولو. این بزرگه رو هم دوستش دارم ولی الان نرگسی کوچولوی خودم رو دلم می خوادش! طفلکی سمیرا چه مواظبش می شد ها! حسابی عاقله این سمیرا! الحق که خواهر بزرگ خوبی بود هنوز هم هست! سمیرا هم با ما مروارید می بافت. مروارید! مروارید! گاهی روز گاهی شب می بافتیم! همه می نشستیم می بافتیم. این وسط معصومه طفلکی رو چه اذیتش می کردیم. خاک بر سرم من خیر سرم بزرگ تر بودم وسط این ها واسه چی سر به سر این بچه که می ذاشتن می خندیدم آخه؟ خوب تقصیر من نبودش این خودش هم می خندید! اون دفعه ای که مروارید هاش ریخته بودن همه جا چه جیغ جیغی راه انداخته بود ما هم شلوغ کردن هاش رو می دیدیم عوض اینکه بلند شیم کمکش کنیم از خنده ولو شده بودیم روی زمین و مروارید هاش به جای جمع شدن بیشتر زیر دست و پا پخش می شد و این بیشتر جیغش در می اومد!
خدایا یادش به خیر! اون روز چه خندیدیم! ولی خودمونیم خودش هم اگر می خندید من باید حلش می کردم نه اینکه بخندم! پس واسه چی اینهمه نفهم بودم آیا؟
یا مثلا اون شبی که سمیرا داشت سالاد درست می کرد و…
به اینجا که رسیدم بافتن رو ول کردم، افتادم عقب و چنان از خنده ترکیدم که اشک از چشم هام می چکید. همین طور می خندیدم و هرچی زور می زدم متوقف بشه2برابر می شد. یادم نیست واسه شما ها گفتمش یا نه. بیخیال تکرار بشه چی میشه مگه؟ هرچی میگی خودتی سایت خودمه!
شکلک اخم حق به جانب!
شبی بود اون شب واسه خودش. یادم نیست شام چی بود ولی قرار شد سمیرای بنده خدا سالاد درست کنه. ما نشسته بودیم همه مروارید می بافتیم تا عصر شد و عصر هم شب شد و سمیرا بلند شد بساطش رو گذاشت کنار و رفت1ظرف بزرگ با وسایل سالاد آورد و نشست وسط حال پیش ما. ما می بافتیم و سمیرا خیار پوست می کند و به نظرم پیاز هم پوست می کند و خورد می کرد و گوجه ریز می کرد و خلاصه همه مشغول بودیم. این وسط بازار اذیت کردن هم داغ بود. طفلکی معصومه رو زیاد اذیتش می کردیم. این خودش هم بی تقصیر نبود. شبیه من که اگر1کسی سر به سرم بذاره جیغ جیغ هام چنان مسخره میره بالا که طرف ریسه میره و خودم هم مرض دارم باز شلوغیم بیشتر میشه و خودم هم می خندم و طرف بیشتر می خنده، این بنده خدا معصومه هم همین شکلی بود. رجوع شود به ماجرای لاک ریخته شدن روی سرم و جیغ کشیدن هام! خخخ!
خلاصه معصومه طفلکی حسابی گناهی بود و ما نمی دونم باز اون شب سر چی بهش گیر داده بودیم. این هوارش در می اومد و خودش وسط اعتراض هاش می زد زیر خنده و ما هم که همگی ذاتِ مرض، بیشتر اذیت می کردیم.
کار همین طوری بالا می گرفت و خنده ها می رفت بالا تر و بالا تر و عاقبت به جایی کشید که بافتن رو ول کردیم و زدیم به جاده اذیت های فیزیکی یعنی همون روش مشهور و عزیز که اسمش هست قلقلک!
اوضاعی شده بود این وسط که باید بودید و می دیدید. بزرگ تر هم که نداشتیم! طرح تابستونی بود و مربی من بودم. اوخ خدا تصور کنید جایی که بزرگش من باشم چی میشه!
خخخ خخخ خدای من خخخ!
حال شده بود میدون جنگ و بیچاره سمیرا سعی می کرد بزرگوارانه به بساط سالادش وفادار بمونه و موند. ولی ما همگی سمیرا و بساطش رو فراموش کرده بودیم و فقط مواظب بودیم روی سرش نیفتیم بساطش رو به هم بریزیم. خصوصا اینکه1چاقوی گنده هم توی دستش بود و خداییش خطر شوخی بر نمی داره اگر روی سرش زمین می خوردیم خدا می دونست که چی ممکن بود بشه. ما دیوونه بودیم بچه ها ولی تقریبا همیشه می دونستیم تا کجا میشه که بریم. شوخی با کارد از اون مواردی بود که در هر حالتی ازش پرهیز می کردیم.
خلاصه! من که جز داستانِ چاقو، دیگه اصلا توی هوای بساط سمیرا نبودم بقیه هم همین طور. حسابی شلوغ کردیم و حسابی به هم ریختیم و حسابی قیامت بود!
این وسط توی دل بلوا یادم نیست کی کی رو ضربه می کرد و کی کی رو قلقلک می داد و اصلا از کجا به کجا می کشید و کی طرف کی بود و اصلا معلوم نبود کی به کیه. 1کلام، شیر تو شیر!
وسط این هنگامه سمیرا ریز کردن هاش تموم شد و فقط شنیدم که1چیزی وسط شلوغی ها گفت در مورد اینکه دستش گیره نمی تونه هر2تا رو ببره و مواظب باشیم یا1همچین چیز هایی. نمی دونم جز من کسی شنید یا نه ولی من فقط صداش رو شنیدم و زمان نبود بهش دقیق بشم چون همون لحظه مورد حمله واقع شدم و باید دفاع می کردم. اگر اون وسط ضربه می شدم دیگه باخته بودم. کسی که می خورد زمین بقیه می ریختن سرش و دیگه نمی شد بلند بشه و وایی به قلقلک های بعدش خخخ! من گیر داده بودم به معصومه معصومه گیر داده بود به من بقیه گیر داده بودن به هر2تای ما2تا و وایی وایستید بخندم بعدا میگم الان خفه میشم!
آخ اومدم دوباره.
شلوغ کردیم و شلوغ کردیم و به من حمله شد. از اونجایی که حسابی بقیه رو در مواقع متعدد قلقلک داده بودم و بقیه هم دل پری از دستم داشتن1دفعه به سر کردگیِ معصومه در1حمله ناهماهنگ کم مونده بود بی افتم ولی در آخرین لحظه خودم رو حفظ کردم و خراب شدم روی سر معصومه. معصومه جاخالی داد و نباخت ولی من ول کن نبودم. بقیه به من حمله می کردن من به معصومه. تمام حال رو خرمن می زدیم که1دفعه وسط گیر و دار من از پشت سر حس کردم1چیزی رو با پا زدمش! وایی چه محکم هم زدمش پرت شد1طرف دَلَنگی صدا داد و تموم شد. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که مروارید های طفلک معصومه رو ریختم.
-وایی چه بد! این دیگه هیچ کجای شوخی های ما نبود خیلی بد شد این بنده خدا الان تمام مروارید هاش ریختش که! اصلا شاید مال1کسی دیگه بودش! خوب باشه مال هر کسی که باشه! الان که روز نیست کم بینا ها بتونن کمک کنن جمعش کنیم! مروارید ها گرد هستن الان میرن همه جا صاحبش پول داده خریده این بچه ها تومن تومن پول جمع می کنن میدن مروارید می خرن خیلی بد شد خدایا! عجب کار بدی کردم! خوب عمدا که نبودش به خدا نمی دونستم! واسه چی برش نداشت از وسط؟ کی باید بر می داشت زمان پیش نیومد که! هر کسی بساطش رو چپوند1گوشه ای و افتادیم وسط! این حتما جا موند دیگه! حالا چیکار کنم؟ بیخیال الان نمیگم بعدا مال هر کسی بوده صداش در میاد اگر مروارید هاش جمع نشد بیاد با مروارید های من شریکی هر جا کم آورد از مال من برداره تا بافتنش تموم بشه.
آآآییی!
-آخجون بچه ها گرفتمش زود باشید بزنید بی افته!
زیادی معطل و از اطرافم غافل مونده بودم. دیگه نمی شد برنده باشم فقط باید خودم رو نجات می دادم! اگر بین زمین و اون دست های دسته جمعی گیر می کردم دیگه هیچ راهی نبود! برد رو بیخیال فرار! باید در رفت و زنده موند!
در1حرکت برقآسا تمام زورم رو جمع کردم بقیه رو زدم کنار پریدم مثل تیر در رفتم داخل اتاق عقبی که پر بود از تخت و کمد. بچه ها هم ریختن دنبالم ولی من پریدم بالای1دونه سکوی کوچولو که اونجا داشتیم و همیشه سرش می نشستیم و گفتم باخت باخت باختم تسلیم!
بچه ها معترض شدن که نه خیر بی خود چیچی رو باخت تسلیم بچه ها بی خود میگه ببرید روی یکی از همین تخت ها باید قلقلکش بدیم!
دوباره داشت جنگ می شد و اگر می شد من می باختم. اون اتاق جایی نبود که بشه بقیه رو راحت بزنم کنار. اگر خدای نکرده1کسی اونجا می خورد زمین و سرش به لب یکی از تخت های آهنی می گرفت یا به لبه همین سکوی سنگیه کوچیک، …
-بچه ها اینجا خطرناکه اطرافمون مانع زیاده ادامه ندیم.
-عههه نههه الکی میگههه می خواد در برههه … … …
سمیرا شبیه مادر های عاقل عصبانی هوار زد:
-واقعا که! این تلفن خودش رو کشت یکی جواب بده دیگه! اه خجالت هم نمی کشن! خونواده های خودمونن الان دلواپس میشن بردارید!
همگی ریختیم وسط راه رسیدن به تلفن و آخرش یادم نیست کی جواب داد و خونواده کی بودن ولی ما دیگه ساکت شدیم. آروم از لای دست و پای هم بلند شدیم رفتیم داخل اتاق و ولو شدیم روی تخت هامون.
-بچه ها بیایید باز مروارید ببافیم تموم نشد!
-راست میگه من قوریم کجه ایراد داشتم چیکارش کنم؟
-بیارش ببینم!
-پس ما هم بیاریم ببافیم دیگه!
… … …
همه جز سمیرا داخل همون اتاق عقبی نشستیم به بافتن و گفتن و خندیدن. هرچی منتظر شدم1کسی دادش در بیاد که ای وایی مروارید هام رو کی ریخته دیدم خبری نشد.
-عجب! همه که ظرف هاشون رو دارن پس حتما من مال سمیرا رو ریختم! ولی سمیرا که از همون اولش ظرفش رو جمع کرد گذاشت داخل کمدش که! یعنی چی؟ پس من مروارید های کدوم طفلکی رو چپه کردم؟ اه بیخیال الان که همه چیز رو به راهه من هم کلی دیوونهم ها! ای بابا!
ماجرا گذشت و این فراموشم شد. شب پیش می رفت و داشت خوش می گذشت. بنده خدا سمیرا بود و کار. نمی دونم چه قدر گذشته بود که دیدم صدای سمیرا از داخل حال داره میادش که به صورت زمزمه های بلند، از همون مدل هایی که گاهی آدم میگه ولی نمی خواد که از گوش های بقیه مخفی بمونه و خیالش نیست کسی بشنوه یا نشنوه، با1مدل نارضایتی از جنس شاید تحبیب همراه با اعتراض خفیف داره غر می زنه.
-اه! این چه وضعشه! نگاه کن ببین چی شد اینجا! خوبه گفتم مواظب باشید! یکیشون نگرفت بیاره بذاره داخل آشپزخونه! گرفتن همه رو ریختن پخش کردن همه جا! همهشون مثل هم بچهن! این خانم جهانشاهی هم مثلا از همه بزرگ تره! واقعا که! تمام اتاق شد پوست خیار و آشغال گوجه! این خانم جهانشاهی رو بگو! اه!
به نظرم دیگه لازم نباشه توضیح بدم چی شد. وایی بچه ها منو میگی؟ تازه فهمیدم چیکار کردم و چنان یواشکی توی دلم خجالت کشیدم که اندازه نداشت.
اونی که من پا زده بودم ریخته بودمش مروارید نبودش! بلکه، … دقیقا. تمام آشغال سالاد های1ظرف بزرگ رو، … وااایی وااایی واااآاااآاااآاااآاااآااایییییی وایی!
بد جوری خجالت کشیدم بچه ها! من1ظرف آشغال گنده وسط اتاق پخش کرده بودم و بر نگشتم جمعش کنم و طفلک سمیرا داشت خراب کاریم رو جمعش می کرد! خواستم بلند شم برم کمکش و بگم من نمی دونستم چی رو ریختم ببخشید! ولی نرفتم. اولا شرمندگی اجازه نداد! دوما دیر بود و کار تمیز کاریه سمیرا تقریبا تموم شده بود، سوما گفتم نکنه1درصد خیلی ضعیف سمیرا احتمال داده باشه که من اعتراض آرومش رو نشنیدم و شاید این مدلی اعتراضش رو سبک کرده باشه و اگر الان برم جلو میشه این مدلی تعبیر کنه که من رفتم بهش بفهمونم من شنیدم اسمم رو بردی!
گاهی باید بعضی چیز ها رو ندید. بعضی صدا ها رو نشنید! این رو سال ها پیش، در گیر و دار آتیش جوونی و سرکشی های بی انتهام، زمانی که خیلی گیر کرده بودم از1بزرگ تر یاد گرفتم. بزرگ تری که واقعا بزرگ بود و با سکوتش و با وانمود کردن به ندیدن و نشنیدن بهم درس داد. درسی که تلخ بود ولی موندگار. مطمئنا اگر سرم داد می زد و حتی بهم سیلی می زد که جوونکِ تخسِ بی شعور خیال کردی من نفهمیدم تو چه غلطی کردی؟ شاید تلافیه دیده ها و شنیده هاش در می اومد ولی من درس نمی گرفتم. ولی اون بزرگ تر سکوت کرد و یادم داد گاهی باید بزرگ تر ها بزرگ باقی بمونن و بعضی دیده ها و شنیده ها رو ندیده و نشنیده بگیرن تا هم خاطر اون کوچیک تره سبک بار بمونه هم بزرگیه اون بزرگ تره.
سمیرا که چیز ناحساب نمی گفت حرفش درست بود ولی اینکه من حتی به ناخواه کاری می کردم که اون بدونه من شنیدم به نظرم درست نیومد. پس صداش رو در نیاوردم و پیش سمیرا هم نرفتم.
شام حاضر شد و رفتیم کمک سمیرا واسه پهن کردن و خوردنش. باز هم شیطنت و خنده بود که امان نمی داد. سمیرا به ما معترض بود که کمکش نکردیم و شلوغ کردیم و همه جا رو به هم ریختیم و خلاصه همه چیز و وسط اعتراض هاش با معصومه هم سر به سر می ذاشتن و خودش و معصومه و همه ما می خندیدیم. از ظرف آشغال سالاد ها هیچ حرفی زده نشد. نه سمیرا گفت نه من گفتم نه هیچ کس دیگه. ولی من یادم موند. سال ها یادم موند و عاقبت1دفعه برای سمیرا و نرگسی گفتمش. زمانی که نرگسیه من دیگه بزرگ شده بود، سمیرا1دانشجوی موفق بود و دیگه ما کنار هم داخل خوابگاه امام رضا نبودیم. براشون گفتم و همه خندیدیم. واسه سمیرا توضیح دادم که اون شب من نفهمیدم به چی خوردم و پخشش کردم. سمیرا خندید.
-پس تو بودی! صداش رو هم در نیاوردی!
خندیدم.
-آره خود خودم بودم. ولی باور کن نفهمیدم اون که بهش زدم چی بود وگرنه جمعش می کردم. اجازه نمی دادم جمع کردن آشغال هایی که من ریخته بودمشون بمونه روی دوش تو! معذرت می خوام سمیرا.
سمیرا هنوز می خندید.
-دیوونه!
همین الان هم که داشتم می نوشتم از شدت خنده نفسم برید و گوشیم رو از کنار دستم برداشتم و1پیام صوتی به نرگسی فرستادم. ایول واتساپ! پیامم نصفه رفت چون خنده اجازه نمی داد کامل بگمش. نرگسی احتمالا خودش میاد اینجا رو می خونه. سمیرا رو نمی دونم میادش یا نه ولی نرگسی اگر بهش بگم از خاطره هامون اینجا نوشتم حتما میادش.
نرگسی! سمیرا! من دوستتون دارم! سمیرا به خاطر اون شب ازت معذرت می خوام. زشت بود من آشغال ریختم و تو جمعش کردی. باور کن نمی دونستم. حالا1دفعه که هم رو دیدیم تو آشغال بریز من جمعش می کنم که تلافیش در بیاد!
بچه های امام رضا! هر کدومتون که این رو می خونید! من دوستتون دارم. با تمام بی تجربگی هایی که اون زمان داشتم، با تمام منفی هام، با تمام نباید هام، من دوستتون داشتم و هنوز هم دوستتون دارم. می شد قشنگ تر باشه واسه خودم و واسه شما ها اگر من عاقل تر بودم! ولی نبودم و ای کاش از حالا بشه که عاقل تر باشم! واسه باقیه راهی که هنوز در پیش دارم و واسه باقیه افراد اطرافم. ولی شما رو هنوز همچنان دوستتون دارم. شاید حالا خیلی بیشتر از گذشته. چون الان دلتنگی هم با این دوست داشتن هام قاطیه. بچه ها دلم خیلی تنگ شده واسهتون. اگر باز هم می شد برگردیم عقب و دوباره اون شب و اون شب ها رو زندگی کنیم، من این دفعه بهتون می باختم تا هر اندازه دلتون خواست قلقلک بدید. فقط شاد باشید واسه من بسه.
حالا همه ما هر کدوم1طرف به1گوشه زندگی گره خوردیم و این لحظه من هستم و خاطره های عزیزِ شما ها و1یادش به خیر!
یادش به خیر!
ایام همگی تا همیشه ایام به کام.
سلام صبح!!!
سلاااام به همگی. شکلک خوابم میاد. بچه هاااا این هم شد کار؟ این قدر بدم میاد از لحظه ای که مهمون ها با لبخند های ملیح از خونه میرن بیرون و آدم خودش می مونه و1خونه ویران و1نصفه شب که داره میره طرف صبح! وایی این قدر بدم میاااد این قدر بدم میاااااد خدا بدم میاد بدم میاد دیشب دلم می خواست گریه کنم به جان خودم کسی نبود بهش فحش بدم دلم خنک بشه خوابم می اومد کار بود من هم عجیب بدم میاد کار های شب رو بذارم واسه صبح1خورده تاب خوردم دیدم نمیشه بلند شدم ظرف شستم جمع و جور کردم پیش خودم به در و دیوار نق نق زدم دیدم فایده نداره صدام رو بریدم چسبیدم به آباد کردن ویرانی ها بعدش هم رفتم ولو شدم از خستگی فوت کردم تا … خوب پایین تر تعریف می کنم تا کی.
خلاصه الان هم بیدارم و اینجام.
بچه ها خسته شدم دیگه یعنی چی؟
الان هم حسابی خوابم میاد ولی صبح شده بدم میاد صبح بخوابم. این3ماهی که گذشت اندازه سال ها بهم سخت می گذشت زمانی که می دیدم صبح می رسه و من هنوز گیجم و کاریش نمی شد کنم جز اینکه همون طوری ولو بمونم تا دوباره خواب بیاد و ببردم.
خلاصه اینکه خوشم نمیاد الان بخوابم ولی عجیب خستهم. خسته ولی به طرز ترسناکی آروم.
آره آرومم شبیه عضوی که با بی حسی بی حسش کرده باشن. روحم انگار بی حس شده. 1مدل بی حسیه عجیب شاید همراه با1جور گزگز عجیب و بی توضیح. نمی فهمم این چه حس با مزه ایه که این لحظه دارم. فقط می دونم ازش بدم نمیاد. به نظرم می رسه که تمام اعصابم شبیه زخمی که بسته باشنش و دردش در حال آروم گرفتنه با1مدل نبض کند و آرامش بخش داره می زنه و آهسته آهسته این زدن آروم تر و آروم تر میشه. بچه ها من چم شده؟
الان دلم می خواد از اینجا بلند شم، حسابی به جسمم کش و غوص بدم و بعدش خیلی یواش و خیلی خونسرد با قدم رو آهسته برم قهوه درست کنم و شبیه نمی دونم کی بشینم منتظر بشم تا قهوهم دم بیاد و بعدش هم یواشی یواشی قورتش بدم. شبیه کسی که از1سفر طولانیه سخت خیلی سخت برگشته و به سکون و سکونت رسیده. سفری که تمامش التهاب بود و ماجرا و حالا سفر و التهاب و ماجرا دیگه تموم شد و رفت به گذشته ها. دفترش کامل بسته شده و طرف آهسته شونه هاش رو رها می کنه تا بی افتن و دیگه آروم بگیرن از هر لحظه آماده پریدن و پریدن و پریدن های ملتهب موندن. حس می کنم دیگه رسیدم. نمی دونم به چی و به کجا ولی حس می کنم رسیدم. آخ خدا کمکم کن! کمکم کن که این همیشگی باشه. کاش چیزی عوضش نکنه! کاش کسی در نزنه. کاش هیچ نامه ای نرسه! کاش هیچ اتفاق جدیدی صدام نکنه! کاش هیچ چیزی هیچ چیزی نشه!
دیشب شب سختی بود البته نه از اون مدل سخت هایی که سپری کردم. دیشب نصفه شب همه اطرافم خواب بودن و من دستم نمی رسید به کسی جز خدا و خودم بودم و خدا سر1دونه2راهیه وحشتناک. داشتم از دلواپسی سکته می زدم. افتضاح بود افتضاح! خدایا خدایا واسه چی نمیشه کسی بیدار باشه من ازش بپرسم الان پس می افتم که!
-بذارش واسه فردا صبح خیلی ها بیدارن!
-چی؟ فردا؟ دیوونه مهلت نیست و تو نمی فهمی. اصلا تو چه مدلش هستی خوب بلند شو دیگه!
-آخه نصفه شبِ.
-لعنتی! من می کشمت!
-خوب خوب بابا خوب بذار ببینم چی میگی!
-میگم، میگم، …
-میگی گریه. گریه که نیستش فقط، ای بابا تماشاش کن انگار می خواد دکمه انفجار یا خنثی کردن1بمب رو بزنه! گیر الان کجاست؟
-گیر؟ گیر؟ نمی دونم.
بعد از اینکه سردیه1لیوان آب توی دست هام و بعدش توی دلم احساس شد تازه تونستم به خودم بیام و ببینم که زیر کولر خیس عرق شدم و چه وحشتناک هم سردم بود.
-پریسا! ببین! حرف بزنیم باشه؟
داغون بودم از دلواپسی.
-نه! نه!
-دیوونه تا حرف نزنیم که درست نمیشه! درضمن محض اطلاعت الان خیلی از نیمه شب گذشته و مگه نمیگی مهلت نیست؟ خوب باید حل بشه دیگه! شب که منتظر نمی مونه تو حالت جا بیاد. میره و تو میگی مهلت نیست. بیا2دقیقه این مدلی نباش بشه باهات حرف زد و بشه که تو هم حرف بزنی. سعی کن آروم تر بشی باشه؟
-من، باشه.
-چه عجب! خوب تا اینجاش هم کلی جای شکر داره1باشه من ازت شنیدم بدون آخه و به خدا و نق.
-تو، …
-خوب خوب آتیش بس! واسه این کار بعدا زمان داریم الان باید بجنبیم یعنی تو باید بجنبی مهلت نیست.
دیگه نتونستم تحمل کنم. بی صدا منفجر شدم.
-منو مسخره می کنی؟!
-پریسا! این ها اشکه؟ دیوونه نه به خدا واسه چی مسخره کنم؟ بابا تو مگه نمیگی مهلت نیست؟ خدایا به خدا من فقط از دست این روانی شدم کسی باورش نمیشه! بیا ببینم بیا!
یادم نیست چه قدر گذشت که حواسم1خورده جمع شد.
-خوب حالا در سریع ترین زمان ممکن بگو چته!
گفتم. گفتم که دلواپسم. گفتم که این شروع رو نمی خوامش نه واسه اینکه ازش بدم بیاد، واسه اینکه از التهاب های بعدش می ترسم. گفتم که دیگه تحمل درد و دردسر رو در خودم نمی بینم و از طرفی هم نمیشه1نه راحت و بیخیال بگم و رد بشم آخه دلم حسابی دردش میاد. گفتم گیر کردم و نه میشه عقبش بندازم نه میشه انجامش بدم درضمن الان نصفه شبِ من هم حسابی خسته شدم و به نظرم شبیه1کسی که تکلیف های شب امتحانش مونده باشه واسه نصفه شب و هم دلواپس باشه هم خوابش بیاد الانه که سکته کنم و این وسط اصلا نمی دونم کارم درسته یا نه.
چند لحظه سکوت، 1نفس عمیق، یکی دیگه، و شبی که خیلی آروم سکوتش شکست!
-پریسا! به من گوش میدی؟
-گوش میدم.
-پس دقت کن ببین چی بهت میگم. تو لازم نیست دلواپس باشی. لازم هم نیست1نه بیخیال بگی بری و دلت دردش بیاد. درضمن لازم هم نیست چیزی رو که ملتهبت می کنه شروعش کنی. تو می تونی کاری کنی که تمام این ها مثبت باشن و خودت هم چیزی نشی. هم شروع رو از دست ندی، هم ملتهب نباشی، هم دلت دردش نیاد و فقط خواب امشب رو بخوایی نخوایی از دستش میدی چون این طوری که تعریف کردی هیچ طوری زمانت تمدید نمیشه. تمدیدش هم جایی نیست که من بتونم وارد ماجرا بشم و کاریش کنم. پس این آخریش رو بیخیال شو ولی باقیش رو خیلی ساده میشه که داشته باشی. 1شروع بدون التهاب های بعدش. فقط شروع و بعدش بیخیال التهاب ها. فقط آرامش. باور کن میشه.
از تعجب مونده بودم چشم های گشادم رو چه جوری جمعشون کنم.
-آخه چه مدلی میشه تمامش با هم؟ این ها مقابل هم هستن تعریفشون کردم که!
-بله تعریف کردی توضیح دادی من هم شنیدم فراموش هم نکردم. ولی هنوز سر حرفم هستم. تمامش با هم میشه تردید هم نکن.
-آخه، …
-آخه نداره. لازمهش فقط1کلید کوچیکه. نگاه پریسا. نگاهت رو عوض کن. لازم نیست شروعی که گفتی شبیه دیروز هات بدون منطق باشه. مدل دیگه نگاه کن. الان واسه چی واردش میشی؟ واسه اینکه دلت میگه؟ این اشتباهه. تو باید وارد شروعی بشی که کارآمد باشه. به خودت بگو و تفهیم کن، از همین امشب، از همین الان، که من فقط قدمی رو باید بردارم که از نظرم فایده ای داشته باشه ولی پیش از این، ضرری واسه خودم نیاره. مثل همین قدم خام که من الان دارم می بینم نصفه ولش کردی و اینجا من و شبم رو فرستادی به چند تا نقطه.
-بی ادب! واقعا که!
خنده ای آروم که وقتی به خودم اومدم دیدم که خودم هم باهاش هم صدا شده بودم.
-راست میگم دیگه! خوب ولش کن شب من که پرید بذار گیر تو حل بشه. می گفتم. پریسا دل چیز بدی نیست ولی لازم نیست همه جا کاملا فرمونش رو ببری. در این مورد هم همین طور. تو بهش گوش میدی ولی نه اون مدل که دیروز ها گوش می دادی. فلان قدم فایده داره، پس برش دار. اگر چیزی داری که بدون اذیت شدن خودت میشه که به کار بقیه بیاد بده استفاده کنن این خیلی هم عالیه. ولی خودت گرفتار نشو. می دونم که می فهمی. ببین مثلا من1کتاب دارم که خودم خوندمش و شاید چند نفر دیگه هم بخوانش و به دردشون بخوره. باید چیکار کنم؟ قابش کنم بزنمش به دیوارم؟ یا بذارمش داخل کتابخونه انحصاری و خصوصیه فسقلیِ خودم چون از فضای اون کتابخونه خوشم میاد؟ یا اینکه ببرمش به1کتابخونه بزرگ مرکزی و با بقیه به اشتراک بذارمش؟ به نظرت کدومش درسته؟
فکر کردن لازم نبود.
-خوب باید ببریش کتابخونه اصلیه دیگه!
-خوب آخه نمیشه! من1زمانی کارمند اونجا بودم الان دیگه نیستم. درضمن راهش هم دوره خسته میشم. اونجا رو که می بینم تمام سنگ و آجر هاش رو با نقش های وسطشون از حفظم و چه چیز ها که یادم نمیاد از دیدنشون. باز هم درضمن اونجا که میرم یاد زمان کنکورم می افتم که چه وحشتناک بود و حالم بد بود و با رفیق ها می رفتم اونجا درس می خوندیم و حالمون چه خوب بود و چه خاطره ها که نداشتیم و چه التهاب ها که دسته جمعی واسه کنکور نداشتیم و سر چیز خوردن های یواشکی داخل کتابخونه چه ماجرا ها که زیر میز کتابخونه نداشتیم و چه شیطونی ها که دور از نگاه کتابخونه چی ها که نداشتیم و روزنامه ها که اومد چه دسته جمعی هم رو اونجا دیدیم و چه لحظه هایی که واسه پیدا کردن اسم هامون نداشتیم و چه…
-ای بابا بسه دیگه چی میگی واسه خودت همین طوری میگی میری این ها که دلیل نمیشن کتابه رو باید ببری بدی کتابخونه بزرگه اینهمه هم چه چه چه نکن سرم رفت تو کتاب میدی اونجا لازم نیست آجر هاش رو بشمری که! عجب بابا! آخ آخ واسه چی این طوری می کنی مچم له شد!
خنده ای همچنان آروم که این دفعه رنگ پیروزی داشت. از اون پیروزی هایی که جنگ داخلش نبود. پیروزی در صلح. پیروزی در1بحث آروم.
-همینجا متوقف شو! مچت رو گرفتم. پس باید ببرمش کتابخونه اصلیه بله؟ بیخیال همه چیز بله؟ خوب البته میشه که من کتابم رو ببرم اونجا، اگر باز هم کتاب به درد بخوری خوندم و حس کردم به درد بقیه هم می خوره ببرمش اونجا، ولی خودم و امروزم درگیر آجر نقش ها نباشم. کتاب رو بدم، خودم هم بشینم کتاب اونجا بخونم، چون واسه من کتاب اونجا زیاده، ولی1اهل مطالعه مثبت و موفق باقی بمونم. نه کسی که بسته سنگ نقش ها میشه. مثل خیلی های دیگه که میرن کتاب می خونن کتاب هم میدن بقیه بخونن و بعدش که ساعت کتابشون تموم میشه بلند میشن مثل عاقل ها میان بیرون و میرن پی زندگیشون تا دفعه بعد. درسته دیگه مگه نه؟
مونده بودم چی بگم. درست بود و من چه ساده بحث رو باخته بودم!
-ولی آخه، آخه من،
ادامه همون خنده ها که همچنان پیروز مندانه و مثبت بودن.
-آخه من کنکورم رو اونجا سپری کردم. آخه من کلی خاطره ازش داشتم. آخه من تمام شیرازه های رنگیه کتاب هاش رو دوست داشتم. آخه نمیشه که این طوری. آخه، …
-وایی به خاطر خدا وایی بسه وایی این درست نیست مگه خل شدی آدم که خودش رو ول نمی کنه روی سر این آخه ها بس کن دیگه!
خنده داشت آهسته بلند تر می شد.
-واسه چی می خندی؟
-واسه اینکه تو دیدنی شدی. ببین تو فقط از لفظ آخه های من کلافه میشی انتظار داری بقیه تحمل کنن که اشتباه می کنی و روی اشتباهت اصرار هم داری؟ پریسا! متوقف نشو! دلواپس هم نباش! شروعت رو برو ولی فقط در حاشیه اصل خودت. اجازه نده تو بشی حاشیه این شروعت. این قدم خامت هم حیفه شاید2نفر آدم باشن که بخوان مثل خودت ازش سر در بیارن بجنب تمومش کن صبح شد مهلت نیست.
از جا پریدم. شب داشت می گذشت!
-اوخ خدا! دیر شد! نمیشه1کمکی کنی؟
-نه! من کمکم رو کردم باقیش با خودت. من فقط کنارت بیدار می مونم تا تمومش کنی.
-لعنت! اه لعنت!
-پریسا! نگاهت رو عوض کن. بعدش می بینی که دیگه نه تنها اذیت نمیشی، بلکه آرامش هم می گیری. خیالت هم نباشه بقیه چی میگن. این وسط شاید1سری ها بیان بهت بگن دیدی باختی؟ 1دسته هم بهت بگن ایول به معرفتت می دونستیم. 1سری هم احتمالا میگن حرف گوش ندادی باز گیر کردی. این آخری رو مواظب باش درست در نیاد باقیش دیگه به حساب نمیاد. اصل خودتی که باید هدفت رو، جهت رفتنت رو و نیتت رو و بینشت رو از حضور هات بشناسی و مدیریت کنی. باقیش رو بیخیال شو بذار رد بشه بره.
دیگه جای حرف نبود. هیچ حرفی. حرف ها همه زده شده بود و شب آهسته به نشان تأییدشون لبخند می زد.
سیستم روشنم رو گرفتم توی بغلم و1نفس عمیق کشیدم. چه قدر خوابم می اومد!
قدم خام ناتمومم رو کامل کردم و گذاشتمش روی نوار متحرک رفتن ها تا مراحلش رو طی کنه و بره که اگر به درد خورد اهل فن برش دارن و به کارش بگیرن. بعدش هم حس کردم از شدت خستگی الانه که جونم بالا بیاد.
-پریسا! تموم شد؟
-به نظرم بله.
-پس بیدار شو. سیستمت الانه که از بغلت ولو بشه زمین. واقعا لازمه بخوابی وگرنه میمیری.
خواب بودم انگار. وحشتناک خسته بودم خیلی وحشتناک. خستگیِ عجیبی که آرامش همراهش بود و من با آخرین ذرات درکم دعا می کردم که این آرامش همیشگی باشه. یادم نیست این رو به زبون آوردمش یا نه. شاید گفتم چون،
-پریسا! دست خودته. نگاهت. بینشت. عوضش کن. فقط کمک کن ولی غرقش نشو. فقط کمک باش مثبت باش ولی اول واسه خودت. باقیه چیز ها رو هم بیخیال.
1صدای دور گوش هام رو ناز کرد.
-بخواب. اذانه صبحه. صبح شده پریسا!
-اذان؟ خدای من باید بلند شم!
-پریسا! نیم ساعت بخواب. چیزی از دست نمیره. پیش از طلوع خودم بیدارت می کنم.
-نه!
-بهت تعهد میدم. حالا بخواب. من بیدارم به جان خودت صدات می کنم.
خدا بهم لبخند می زد. چه لبخند قشنگی!
صبح شده بود. یکی از آروم ترین صبح هایی که این اواخر تجربه کرده بودم. مهلت نشد تجربهم رو درکش کنم.
-سلااام… صبح!
صبح پلک های سنگینم رو با دست های لطیفش بست.
-سلام رفیقم! بخواب! منتظرت می مونم. این دفعه منتظرت میشم. حالا بخواب. بخواب!
بیداری تموم می شد!
خواب آهسته اومد بغلم کرد بردم به جهان رنگیه خودش. رویا های بی سر و ته اما رنگی و آروم اونجا منتظرم بودن.
من صبح رو فتح کرده بودم و حالا می رفتم واسه استراحت بعد از التهاب. خدایا چه حس بی نظیریه این! به همه بده و از من هم نگیرش!
برای همه شما1صبح از جنس بهشت آرزو می کنم.
ایام تا همیشه ایام به کامتون.
بچه ها سلاااااام ایامتون به کااااام خنده هاتون پر دواااام کاش شبیه الان من در حال انفجار نباشید! نترسید بابا بمبی در کار نیست الان میگم.
بچه ها یکی باز دوباره گیر کرد داخل ایمیل بهم هوار زد که کامنت هاش نمی رسن خخخ من که در هر حال جریمه میشم بذار خنده اولی بشه مال خودم! پس به سلامتیه همگیمون، خخخ خخخ خخخ خخخ خخخ واااییی آخجون!
شکلک دیوونه تا الان ندیدی که ندیدی به من چه که ندیدی خوب الان بیا ببین!
وووویییی بچه هااا عصبانیم عصبانیم عصبانیم عصبانیممممم عصبانیم.
بذار از اولش بگم.
یادتونه پریروز عصری خواستم برم بیرون؟ اولش بگم رفتم و کلی خوش گذشت و یادمه کلی خندیدیم و1جا هاییش انگار به نظرم خودم به شدت ملت رو منفجر کردم از خنده یادم نیست دلیلش چی بود فقط یادمه که بعدش توی راه برگشت یکی از رفیق ها می گفت از بس خندید فشارش افتاد و دلش درد می کنه و من اون لحظه دیگه نا نداشتم سر به سرش بذارم وگرنه حتما کار رو تکمیلش می کردم و… بیخیال خخخ!
خوب حالا باقیش.
آقا من پریروز1شیشه لاک ریخت سرم و عواقبش رو تا امروز همه جا دارم می بینم و حسابی عصبانیم. آخه این هم شد کار؟ و اما مشروح خبر:
پریروز باید سریع می رفتم. اینجا نشستم به پست بازی و کامنت بازی و واتساپ بازی و خلاصه دیر شد. به خودم که اومدم، یعنی با زنگ تلفن به خودم که آوردنم، دیدم دیر شده و باید بجنبم. رفتم بجنبم ولی مگه می شد؟ اصولا هر زمان من عجله دارم همه چیز به طرز بسیااار مزخرفی میره توی هم. دیروز هم همین طور شد. من1شیشه لاک در بسته داخل دستم بود که گوشیم صداش در اومد. رفتم بپرم جواب بدم لاکه از دستم افتاد و قل خورد نفهمیدم رفتش کجا. پریدم ببینم گوشیه کیه قطع شد و بلافاصله دوباره نق گوشیه در اومد که این دفعه جواب دادم و رفیقم بود و معترض بود که دیر کردی بجنب دیگه. بیخیال اون زنگ اولیه شدم که معلوم نشد کی بودش و پریدم حاضر شدم البته تقریبا حاضر شدم. حالا این شیشه لاکه کو؟ گیر داده بودم بهش و ول کن نبودم. یکی نبودش بهم بگه آخه ول کن فعلا برو تو الان میمیری این رو بیخیال بشی؟ حرصم گرفته بود. یعنی چی؟ من با این قد و قواره شدم منتر1شیشه لاک فسقلی که چی؟ باید پیدا بشه من لازمش دارم.
خلاصه. گشتم و گشتم و بلاخره گیرش آوردم. بمونه که در آخرین لحظات نا امیدی که می رفتم منصرف بشم و1شیشه لاک دیگه بردارم به ضرب رفتم روی اون اولی و واسه اینکه با پا روی شیشه فشار نیارم و خوردش نکنم و با خورده شیشه پدر خودم رو درنیارم مجبور شدم1دفعه بکشم عقب که در نتیجه کم مونده بود با مخ پخش بشم روی زمین.
باز هم خلاصه. شیشه لاک فراری رو برداشتم و رفتم سراغ باقیه کار. واااییی خدااا کاش شیشهه گم شده مونده بوووود.
به محض اینکه سرم گرم تمرکز روی ماجرا شد صدای زنگ گوشیم در اومد. اوخ این کیه الان من چیکار کنم؟ ولش کن هر کسی می خواد باشه من الان نمی تونم که! ولی گوشیه دست بردار نبود. گوش کردم ببینم صفحه خوان اسم کی رو می خونه. آواخ میگه مامان الان مادرم پشت خطه آیا؟ اینهمه زنگ رو اون زده آیا؟ یعنی الان من جوابش رو ندادم این از دلواپسی داره می ترکه آیا؟ اومدم!
که ای کاش متوقف می شدم. از جا پریدن همانا و همراه و هم زمان با خودم، از جا پریدنِ شیشه بازِ لاک هم همانا. خدا برای هیچ بینایی نخواد چه برسه به نابینایی که بینا هم اطرافش نیست! شیشهه چنان همراهم از جا پرید که به جای خوابیدن کامل پشت و رو شد و من بوق هم واسه پیشگیری از افتادنش از بالا روی کف زمین با دست و سینه زدم به دل خطر و خودم رو پرت کردم جلو و شیشهه رو وسط هوا گرفتم ولی چه گرفتنی که بیچارهم کرد! به جای گرفتنش شیشهه رو رسما بغل کردم که به زمین نرسه و واااییی! شیشه نامحترم پشت و رو روی دست و آستین و سینه لباسم فرود اومد و بلافاصله تمام دل و رودهش رو خالی کرد روی تمام موجودیتِ آماده خروج از منزلِ بنده.
-آآآآخخخخ واااایییی خداااا جااااان ببین چییییییی شدمممممممم!
این وسط گوشیه هم دست بردار نبود و1بند نق می زد. مونده بودم لاک تازه رو بچسبم یا گوشیم رو جواب بدم. دلم می خواست جییییغ بکشم ولی فایده ای نداشت. گوشیه قطع شد. با اون لباس نمی شد به این سادگی کاری کرد به خصوص اینکه من نمی بینم. عمراً با این از خونه بزنم بیرون حتی اگر یقین داشته باشم پاکش کردم تا1بینا نبینه من با این لباسه از خونه بیرون نمیرم! لباس رو میشه عوضش کنم1مانتو روسری دیگه بپوشم چون این یکی دیگه فعلا به هیچ دردی نمی خوره ولی دست هام چی؟ این که دیگه عوض شدنی نیستش که! وووییی ببین چه بلایی سرم اومد؟ بیخیال باید تا لاکه خیسه پاکش کنم. حمله به طرف شیر آب گرم و مایه و ظرفشور سفت!
اما مثل اینکه نمی شد. دوباره زنگ گوشیم. دیگه نتونستم تحمل کنم. 1هواااار حرص تخلیه کن کشیدم و رفتم با همون دست های وحشتناک گوشیم رو از داخل کیفم در بیارم و جواب بدم. موفق هم شدم ولی به قیمت ویرانیه داخل کیفم که موندم چه جوری تمیزش کنم.
بلاخره جواب دادم. این دفعه مادرم بود و گفت که دفعه اوله که زنگ می زنه و این یعنی دفعه های پیش ایشون نبوده که زنگ می زد.
-فقط خدا کنه دستم به تماس گیرنده نرسه!
-چی گفتی؟
-هیچی مادری. جانم بگو عزیز.
مادرم گفت و گفت و من گفتم و گفتم و لاک های روی دست هام خشک می شدن و خشک می شدن و من به خودم می پیچیدم و می پیچیدم. چیکار باید می کردم؟ می گفتم مادری قطع کنیم من با لاک های روی دستم درگیرم و تو باید کوتاهش کنی؟ به هیچ عنوان حاضر نبودم این رو بگم حتی اگر اون پوشش لاکیِ مسخره تا1سال آینده روی دست هام موندگار می شد.
مادرم که گوشی رو قطع کرد رفتم سراغ دست هام. انگار1پوشش کلفت روی بعضی جا هاش کشیده بودن. دلم می خواست گریه کنم. حالا کو1کسی که حرصم رو بریزم سرش.
-فقط اسم اون تماس گیرنده های پیش از مادرم رو بهم بده! فقط بده فقط بده فقط بده! خخخ!
لاک ها نرفتن. همونجا روی همه جای دست هام موندن و به حرص من خندیدن. باز هم گوشی! خدایااااا! به هر بیچارگی بود گوشیم رو برداشتم توی دستم که نشد جواب بدم و گوشیه ولو شد زمین. خداییش اون لحظه من تمام قد شبیه انفجار بودم! خدا رو شکر گوشیه1قاب دفتریه دردار داشت وگرنه داغون می شد. خوب دیگه دستم به جایی نمی رسه ببینم کی زنگ زد! رفیقم! یکی از همون هایی که منتظرم بودن! شکلک بی توصیف.
-الان می کشمت می کشمت میییییییییی کشمت!
خیز به طرف تلفن ثابت. طرف گوشی رو که برداشت من رسما ترکیدم. بچه ها دردسرتون ندم اون از ته دلش می خندید و من جیغ می کشیدم و همراه جیغ هام می خندیدم. اون هم که شلوغ کردن هام از پشت خط رو می شنید بیشتر می خندید و من بیشتر جیغ می کشیدم. اوضاع همین شکلی ادامه داشت و از اون طرف صدای بقیه هم اومدش.
-فلانی چی شده؟ پریساست؟ بگو صداش تا اینجا رسید چشه بیاد دیگه!
رفیقم وسط ریسه رفتن هاش ماجرا رو در1جمله واسه بقیه اعلام کرد.
-آقا این رو سر خودش لاک ریخت!
ماجرا زمانی که از زبون این عزیز و با اون لحن مطرح شد1000برابر مضحک تر جلوه می کرد. شلوغی بود که از اون طرف خط رفت هوا. بچه ها هی جفنگ های خنده دار می گفتن و می خندیدن، رفیقِ پشت خطم از شدت خنده به زور نفس می کشید و من با تمام زورم جیغ های قاطیه قهقهه می زدم و فحش های از سر تحبیب روی سرشون می ریختم و خنده ها بیشتر می شدن و این سیر ادامه داشت.
-آخی! لاک ریختی سر خودت! آخه تو لاکت واسه چی بود؟ آخه تو مگه می بینی؟ آخه چشم های تو رو چه به اینکه صاحبش شیشه لاک باز کنه؟ آآآآآآهاهاهاهاهااااااااا واااااهاهاهاهاهاهاهاهااااااااا…
-زهر ماااااااااار! دیوونه هااااا! تمامش تقصیر شما ها شد الان من چه غلطی کنم با اییییین مگه من امشب دستم به شما ها نرسهههه خفه هم نمیشییییید آخه واسه چی اینهمه زنگ زدید به گوشیم خوب آخه نخندید که! من شما ها رو می کشم مسخره هاااااا! …
اون قدر پشت خط2طرفه خندیدیم که از نفس افتادیم. آخرش هم به توصیه های قاطیه قاه قاه بقیه جیغ کشان و فحش پرتاب کنان گوشی رو گذاشتم و رفتم1دست لباس دیگه پوشیدم و در حالی که روی پوشش لاکیه دست هام ناخون می کشیدم پریدم داخل1آژانس و زدم به راه.
اون شب گذشت و من تونستم در طول شب1خورده1خورده1خورده با ناخون و چنگ لاک های دست هام رو بخراشم و اون ها یواش یواش پاک شدن و از روی دست های در حال گز گز من تشریف بردن جای دیگه. ولی ماجرا تموم نشد. طولش ندم الان دوباره می ترکم. بچه ها از پریروز تا الان من هر جا میرم داخل خونهم لاک خشک شده پیدا می کنم این افتضااااحه. روی گوشیه تلفن ثابت، روی سینک ظرفشویی، روی چوب میز آرایشم، روی4چوب در، روی کمد جاکفشی، روی قفسه بالای کمد رو به روی حمام، روی جا لباسیه داخل دیوار، بسه یا باز بگم؟ وایی مامان ماماااآاااآاااآاااآاااآاااآااان اگر بدونید پاک کردنشون چه حرصی میدهههه خدا1کسی بیاد من بکشمش حالم جا بیاد!
خوب این هم از درد و دل های سر صبح من. بلند شم که این دفعه دیرم نشه1حادثه جدید درست کنم. میرم آب بازی. آب رو دوست دارم. میرم به توصیه نوکیا عمل کنم شاید آب هم بشه جزو متحدینم بر علیه منفی هام. وایی دیر شد ساعت از7گذشت به جان خودم این دفعه دیگه نباید چیزی بشه من گناه دارم.
بچه ها صبح قشنگه زندگی قشنگه خنده قشنگه.
شاد باشید همیشه و همیشه شاد خیلی خیلی شاد.
همه چیز نسبتا آرومه!
سلااااام به همگی. بچه ها یعنی اصل احوالتون رو به راهه یا رو به راهه؟ مال من بدک نیست شکر خدا داره خیلی خیلی یواشی یواشی میره به طرف بهتر شدن. بله واقعا داره مثبت تر میشه. کند و آهسته ولی محسوس و داره محسوس تر میشه.
این روز ها عاقل تر می زنم. حواسم جمع تره، به اطرافم دقیق تر و هشیار تر توجه می کنم، بیشتر حواسم به مثبت و منفی های خودم و اطرافمه، کمتر گیج میشم، کمتر مجبور میشم داخل تخت بمونم و بین خواب و بیداری هام شنا کنم، کمتر می افتم، بیشتر حرف گوش میدم، البته فقط1خورده بیشتر، روی مثبت های کوچیک و بزرگ اطرافم دقیق تر میشم و بیشتر حواسم بهشونه، واسه آش پزی زمان و توجه بیشتر صرف می کنم و فقط واسه خاطر اینکه حس و حال زمان صرف کردن ندارم طرف خوردنی های ساده و سریع نمیرم، بیشتر می خندم، فواصل از جا در رفتن هام بیشتر شدن، کمتر ناپرهیز میشم، و با تمام این ها هنوز هم خیلی خیلی شدید دلتنگی ها ضربهم می کنن و1دفعه وسط خنده های بلند بدون اعلام قبلی می زنم به هقهق هایی که میرن تا خطرناک بشن ولی معمولا دیگه نمیشن و1قدم مونده به خطر زورم میرسه که متوقفشون کنم. البته معمولا در این توقف ها تنها نیستم و کمک دارم اما همین که موفق میشم بدون درمون حلش کنم خودش1قدم به طرف مثبته. این رو همه اطرافم می دونن و بعضی هاشون میگن و بعضی ها هم نمیگن.
خلاصه این روز ها خیلی آهسته دارم میرم به طرف مثبت ترِ زندگی. کاش1کوچولو سریع تر بشه.
می دونم که نباید در انتظار التیام کامل باشم. دسته کم نه به این زودی. ولی همین اندازه که بشه با شنیدن1اسم و1محتوا درمون لازم نباشم خودش کلی جای شکر داره. بذار این هم بشه1تجربه و بره توی دفتر تجربه های من. عبرت ها معمولا تلخ هستن ولی حسابی چیز یاد میدن. و من ترجیح میدم درد هام هرچه سریع تر برام عبرت بشن و دیگه اینهمه درد نباشن.
بچه ها یادتونه1دفعه گفته بودم دلم بودن می خواد؟ هنوز هم می خواد و دارم سعی می کنم که باشم. البته نه در جهان اینترنتی. اینجا، همینجا توی هوای آشنای اطرافم و در جهان واقعی. اینترنت رو هم حالا بعدا یادم باشه بهش فکر کنم.
نتیجه از تمام این وراجی ها اینکه من خوبم شما ها چه طورید؟
بله من خوبم و این خوب بودن رو به خیلی ها مدیونم. به دوست هام. عادل، علی، نازنین، یکی، بقیه رو نمی دونم رضایت دارن که اسم هاشون رو بگم یا نه پس نمیگم، و نوکیای شیطون و با معرفت که مطمئنم ناراضی نیست اینجا اسمش رو بگم. آره خود خودت نوکیا. بار ها و بار ها شد که از افسرده شدن صدای تو، من بعد از تماس هات مثل بارون گریه کردم چون حس کردم پایان خنده ها و شادی های تو دیگه آخر خطه. آخر خط من و آخر خط تمام شادی های جهان. به نظرم یکی از افرادی که وحشتناک دلش از غیبت خندیدن هام تاریک شده بود تو بودی. اون لحظه های کزایی من هیچی نمی فهمیدم ولی الان ها دارم می فهمم که چه قدر تلاش می کردی، اینجا پشت خطِ تلفنِ من، و همه جا حتی در جا هایی که نباید چیزی از خودم و هیچ چیزم گفته می شد تو تلاش می کردی که1طوری، هر طوری این ویرانی که زیر آوارش گیر کرده بودم رو درستش کنی. تو یکی از افرادی بودی که به نظرم واقعا دلش، اعماق دلش، از ته ته دلش می سوخت واسه پریسایی که من دلم حسابی براش تنگ شده. تو گوش کردی، شنیدی، فهمیدی و باور کردی. باور واقعی. حتی اگر هم باور نکرده بودی باز هم بودی. با وجود تمام نه هایی که من می گفتم، با وجود تمام راه هایی که به بنبست ختم می شدن، هر لحظه از اون کابوس های بیداری چشم باز می کردم خودت یا1نشونه ای ازت بالای سرم بود که بهم یادآور می شد که هنوز داخل اون هوای آشنای بیگانه1دل باهامه. 1ذهن پریسای دیروزی رو یادشه. 1گوش بازه که بشنودم. 1بینش آماده هست که باورم کنه و1نفر هست که هنوز امیدواره و منتظره و می خواد که دوباره بلند شم و داره با هر وسیله که از دستش بر میاد هر کاری که در توانش هست می کنه تا خنده های این جهان1پای ثابتشون رو از دست ندن و سفیدی ها دوباره برگردن و من واسه همیشه تاریک نباشم.
بقیه دوست های اطرافم اینجا بودن. همینجا در جهان واقعی درست کنارم. خیلی سعی می کردن و هنوز هم سعی می کنن ولی اون ها در جهان واقعی هستن. من رو می بینن. اشک هام رو لمس می کنن. هقهق هام رو می شنون. باهام هستن. از نزدیک و نزدیک دارن می بیننم. دارن می شنونم. دارن می فهمنم و با توجه به دیده هاشون درک می کنن که1کسی در این وضعیت نمی تونه بخواد افرادی که در این لحظه حتی از حالش آگاه نیستن رو فریب بده. اون ها می دیدن و می بینن که این درد واقعا درده. می بینن و کمک می کنن. ولی تو نبودی. اینجا کنارم نبودی. در جهان واقعی دیده های دوست های اطرافم رو ندیدی اما باز هم بودی هنوز هم هستی. با تمام دلت کمک می کردی و با تمام دلت بودی حتی زمان هایی که من اونهمه تند و اونهمه خشن می گفتم نمی خوام که باشی نمی خوام که باشید نمی خوام. نوکیا نمی دونم تا کی می تونی تحمل کنی و متقاعد نشی که من، … ولی امیدوارم که هرگز این طوری نشه. امیدوارم هرگز نظرت عوض نشه و امیدوارم هرگز تردید نکنی به راستیه تمام گفتاری که بار ها و بار ها پشت خط برات ضجهشون می زدم و تو می شنیدی و می شنیدی و باز هم می شنیدی.
ازت ممنونم نوکیا. ازت ممنونم که تاریکی هام رو تحمل کردی و ناخواهم رو ندید گرفتی و هنوز هستی. خوشحالم که اینجایی نوکیا.
این رو به یکی2تا دوست عزیز اینترنتیه دیگه هم باید بگم ولی مطمئن نیستم رضایت داشته باشن. نگرانم که با گفتن اسم هاشون اذیتشون کنم پس نمیگم. یعنی زیاد و واضح نمیگم ولی نمیشه اصلا نگم.
همراه مهربونم! بهت هرگز شبیه نوکیا نگفتم نمی خوام باشی ولی چندان مثبت هم تا نکردم. از شمارشم در رفته چندین دفعه پشت خط، توی واتساپ، شب و روز، باهام حرف می زدی و حرف می زدی و حرف می زدی و من فقط می باریدم. اون شب افتضاح رو یادمه که اون ساعت از شب بیخیالِ خستگی های روزت اونهمه سریع و اون مدلی واسه خاطرم رفتی بیرون واسه لپتابت. یادمه که هرچی کردی اوضاعم آروم بشه نشد که نشد. یادمه که خیالت نبود چه قدر خسته بودی. یادمه که تا خود صبح همراهم بیدار موندی. من باریدم و تو حرف زدی. من باریدم و تو بودی. من باریدم و تو سکوت کردی. من باریدم و تو باز حرف زدی و باز حرف زدی. من تمام شب رو پرپر می زدم و تو همچنان بودی. تمام طول اون کابوس رو در امتداد اون شب تو همراهم بودی! تا خود صبح.
صبح که شد، من دیگه نمی باریدم. تو خسته و خسته بودی ولی خندیدی. اون قدر حرف زدی، اون قدر دلداری دادی، اون قدر خندیدی، اون قدر بودی تا اون شب وحشتناک گذشت و صبح شد. تا مطمئن نشدی که به دردسر نمی افتم حاضر نشدی تماس رو قطعش کنی. زمانی که از خستگی از نفس افتادم رفتی چون دیگه می دونستی نای دردسر درست کردن ندارم.
ما هرگز هم رو ندیدیم و تو همچنان شبیه1دوست جهان واقعی همراهم بودی و هنوز هم هستی. ازت ممنونم. خیلی زیاد ازت ممنونم. تو و نوکیا و خیلی های دیگه اصلا نمی دونید چه قدر خودتون و همراهی هاتون برام با ارزشه. جز دعای خیر و جز ممنون چیزی ازم بر نمیاد در جبران اینهمه معرفت هاتون. و البته1چیز دیگه هم ازم بر میاد. اینکه واسه خاطر شما ها هم شده سعی کنم. خیلی زیاد سعی کنم تا خیلی سریع تر دوباره خودم باشم. پریسای دیروزی. شلوغ مسخره غیر قابل تحملی که از بس خنده هاش بلند و شلوغی هاش زیاد بود داخل بحث های جدی نمی شد تحملش کرد.
این روز ها در جهان واقعی1خورده به اون زمان هام شبیه تر شدم. قابل توجه نوکیا. شیطونی می کنم. البته فقط گاهی و بعدش زودی خسته میشم و اگر داخل شیطونی هام یا شلوغی های اطرافم چیز آشنایی باشه1دفعه می زنم به باریدن ها. ولی نسبت به گذشته بهترم خیلی بهتر. دیگه حواسم هست گیجی ها کی میرن که شروع بشن و می دونم که باید کنترلشون کنم. یعنی خودم رو کنترل کنم که به اونجا نرسه. البته باز هم می رسه و باز هم پیش میاد ولی دفعاتش داره کمتر و کمتر میشه.
هنوز ضعیفم. هنوز دوست های جهان واقعیم به شدت از عواملی که می شکندم عقب نگهم می دارن. هنوز تمام سعیشون رو می کنن که بین من و هر چیزی که بارونی و گیجم می کنه فاصله بندازن. هنوز از اصرار های عادل و علی و نازنین عصبانی میشم و به این بنده های خدا چنان می پرم که بعدش خودم هم باورم نمیشه و از شدت پشیمونی به خودم می پیچم و این طفلک ها صبورانه تحملم می کنن. هنوز این ها پای دیوونگی هام ایستادن. ممنونم عادل! ممنونم علی! ممنونم نازنین! به خدا هر3تایی تون رو خیلی زیاد خیلی زیاد دوست دارم! این قدر که خدا می دونه. ممنونم که اینهمه صبورید. ممنونم که هستید. ممنونم که هستید!
هنوز من دردم میاد. هنوز تاریک می نویسم. هنوز وسط نوشتن هام مثل سیل می بارم. ولی حالا دیگه می دونم که باید تمومش کنم. به خاطر دوست های جهان واقعیم، به خاطر خونوادم و به خاطر شما ها. به خاطر تو نوکیا. و به خاطر تو همراه مهربونم که سکوت شب هات رو به باریدن های بی انتهای من می فروختی. و بلاخره به خاطر خودم. به خاطر پریسا. پریسایی که هنوز زنده هست فقط زیر1آوار تاریک خوابش برده و داخل این جهان بی در و پیکر چند تایی نفر هستن که هنوز می خوانش. دلشون واسه شلوغ کردن هاش تنگ میشه و از اینکه دیگه شبیه گذشته هاش پر سر و صدا نیست و به جای خنده هاش همیشه بارونیه دلتنگ و دلواپسن.
نمی دونم تا کی دلتنگ میشم. نمی دونم تا کی تاریک می نویسم. نمی دونم تا کی با شنیدن اسم ها و خبر های آشنا صورتم خیس میشه. ولی می دونم که با گذشت زمان و تلاش های بقیه و خودم، بعد از اون بارون ها کم کم می تونم بلند تر و بلند تر بخندم. کاش زمانی برسه که دیگه خیالم نباشه. زمانی که بتونم واقعا، نه دروغی، بگم بیخیالش من دیگه خیالم نیست. کاش زمانی برسه که بعد از گفتن بیخیالش، 1دفعه نترکم و روی هیچ شونه ای مثل بارون نبارم! نمی دونم اون زمان کی میادش و اصلا میادش یا نه. ولی مطمئنم که حالا خنده هام نسبت به دیشب هام واقعی تر هستن و امیدوارم که واقعی تر و طولانی تر هم بشن.
دلم خواست این ها رو بگم اومدم گفتم. حالا میرم1خستگی کوچولو در کنم و عصری با رفیق هام بزنم بیرون. می خوام امشب رکورد این3ماه اخیر رو توی مسخره بازی بزنم و بعد از مدت ها دوباره خودم شلوغ اعصاب خورد کن اولی جمعشون باشم. میرم مقامم رو دوباره پس بگیرم. خدا رو چه دیدی شاید1زمانی داخل اینترنت هم دوباره1جایی رو شبیه دیروز هام ترکوندم. خدا می دونه. فعلا امروز و امشب رو عشقه.
بچه ها! عادل! علی! نازنین! نوکیا! همراه مهربون! یکی! بقیه هایی که اسم هاتون رو اینجا نمی برم! دیگه نمی دونم کیه که اسمش جا مونده باشه هر کسی بود خودش بیاد بگه! دوستتون دارم خیلی زیاد. خیلی زیاد!
شادی هاتون پر دوام، ایامتون همیشه به کام.
با جوهرِ خون
به قدمگاهِ عدم محو درآویخته ام،
ز خود از تلخیِ این فاجعه بگریخته ام.
من از این قافیه تا حشر به تنگ آمده ام،
دل از این قصه ی توفان زده بگسیخته ام!.
برو اِی رهروِ تاریک! سفر خوش بادت!،
منِگَر خاکِ قفا را که فرو ریخته ام!.
به تماشاگهِ ویرانیِ خود خاک شدم،
به تمنای سرابی به شب آمیخته ام.
تبِ توفانزده خاکسترم از خاک زدود،
سوختم زین تب و از خویش بر انگیخته ام.
به نظرگاهِ سحر شام شدم هیچ شدم!
به شبانگاهِ بلا شب زده پر ریخته ام.
کاش گِل بود دل این بار و همی برد ز یاد،
خاکِ ماتم که در این راه به سر ریخته ام!.
قصه آخر شد و شب هاست که بر مدفنِ مِهر،
جایِ اشک از نگهم خونِ جگر ریخته ام.
به بهارانِ زمستان زده تبدار شدم،
به سر انجامِ خود از دیده گهر ریخته ام.
وای بر من که به کابوس نظر باخته ام!،
شاخ و بُن بر دلِ تاریکِ تبر ریخته ام!.
وای بر صبحِ سپیدم که سیه پایان بود!،
وای بر من که به جان شرحِ شرر ریخته ام!.
آخر این شعله ز خاکسترِ ما پاک نشد،
وای بر من که دل از دیده ی تر ریخته ام!
می نگارم تبِ این حادثه با جوهرِ خون،
به قدمگاهِ عدم محو در آویخته ام!………
………..
سلام به همگی. عیدتون مبارک. این دفعه دیگه احتمال در کار نیست امروز واقعا عیده. آخ جون.
دیشب گفتم شرح دزدی رفتن هام رو نوشته بودم ولی نگهش داشتم واسه خودم. امروز صبح زد به سرم بلند شدم کاملش کردم و الان مرض دارم که بزنمش اینجا. خدا در جهان باقی به آرامش برسوندم اینجا که عقل نداشتم کاش اونجا اوضاعم بهتر باشه!
عیدی که میشه همه جا آجیل شیرینیه عید هستش می خواد عیدش1روزه باشه می خواد13روزه باشه خلاصه عید عیده شیرینی آجیلش هم معمولا پا بر جاست. من هم که عجیب هوس هوای عید و خوراکی های عید و خلاصه حس و حال عید کرده بودم و از طرفی این2شبی که گذشت1خورده همچین بفهمی نفهمی و اگر به کسی نگید و دور از گوش های یکی و چند تای دیگه و خلاصه یواشکیییی… گفتم بلند شم بعد از مدت ها1گشتی بزنم1مشت آجیل بدزدم شب عیدی بهم خوش بگذره این بود که پا شدم راه افتادم برم دزدی.
وایی چشمتون فقط روز های قشنگ ببینه و بس! خونه اولی رو که هنوز سفره عیدشون پهن نبود حالم گرفته شد ولی به خیر گذشت1چرخی زدم جای شیرینی آجیل هاشون رو پیدا کردم اما هرچی کردم در کمده باز نشد که نشد که نشد که نشد که نشد که نشد که نشد که آآآخخخ سرم! بابا بطری خالی پرت نکن دیگه چه هدف گیریه بیستی هم داره لاکردار! شکلک دستم روی سرم و شکلک تمارض.
ولش کن لو رفتم نمیشه از ضارب دیه بگیرم بیخیال.
داشتم می گفتم. در کمده بسته بود پریسا دیوونه خسته بود گفتم حالا میرم بعدا باز دوباره میام دزدی. خلاصه از همون دیواره که رفته بودم بالا دوباره رفتم بالا زدم بیرون.
رفتم سراغ خونه دومی. این رو کلید داشتم ولی کلیده نبودش و هرچی بیشتر گشتم کمتر پیدا کردم. گفتم بیخیال اصلا مزه ای که در ورود دزدانه هست در هیچ ورودی نیست جهنم و کلید اینجا هم در بی در.
اینجا که اصلا کسی نبودش. با فراق بال و آرامش خیااال از پنجره باز پریدم داخل.
یا خودِ خدا اینجا چه ساکته! پس کو نفراتش؟ نفس اینجا نیست آجیل عید پیش کش دارم می ترسم واسه چی این مدلیه اینجا؟ ای بابا صاحب خونه کوشی خودت نیستی بیخیال کو بساط عیدت ناسلامتی اومدم دزدی که! نه خیر اینجا هم خبری نیست ولی آخ آخ آآآخخخ واااییی خوردم زمین این چی بود اینجا یعنی که چی واسه حضرات دزد طله موش کار میذارید اینجا خوب این رو خاموشش می کردید حالا خوب شد من از دیوار اومدم اگر کلید می زدم از در وارد می شدم که این طله موشه کنتور می نداختم بیچاره می شدم باید می رفتم دستگیر که! واییی خدااا خوب شد کلیدم رو خونه خودم جا گذاشته بودم1لحظه به سرم زده بود بیخیال برم بزنم از در وارد بشم این تله دزده رو یادم رفته بود صداش در می اومد جاااار می زد که بیایید گرفتمش! خوب شد به خیر گذشت ها!
خلاصه از گیر جناب تله موش یعنی تله دزد محترم به هر زبون خوش و ناخوشی که بود در رفتم و با پرونده ای سبک تر ز پر کاه چون گیر نرفته بودم ولی جیبی خالی از آجیل عیدی از دومی هم زدم بیرون. خوب تا اینجاش که چیزی گیرم نیومد بریم ببینیم خونه سومی اوضاعش چه جوری هاست!
اینجا بود که وجدان همیشه در چرتم دیگه صداش در اومد که پریسا خجالت بکش تو روز روزش اینجا نمی رفتی هنوز هم نمیری الان چه جوری روت میشه بری سر بساطش؟ بیا از خیر این1دونه دیوار بگذر بپر بالای دیوار بعدی اینجا اولا چیزی نیستش دوما اگر هم باشه به درد تو نمی خوره سوما اون2تا جای قبلی که گاهی سرکی می زدی1دونه کلیدکی هم از یکی از2تا در داشتی یواشکی رفتی اینجا رو بیخیال شو معرفت نیست بابا نرو! ولی آنچه به روی تماااام این فریاد ها بسته بود گوش من بود که نمی شنید.
القصه! دیواره صاف ولی کوتاه بود از اون دیوار هایی که هر کسی می تونست ازش بره بالا و اتفاقا خودم هم چند دفعه ای یواشی و محکمی ازش رفته بودم بالا چون صاحب خونه بهم سنگ پرونده بود و دلم تلافی می خواست و رفته بودم شیشه ای بشکنم دیواری خط بندازم خوابی پریشون کنم و و و و و و و و و اوخ دوباره بطری اومد شکلک جاخالی!
این دفعه بهم نخوردش! آخ جون!
خلاصه با مدد از جوهر بسیار ناخالصم و جناب ابلیس به وجدان بیچاره و بی دفاعم چیره شدیم و3تایی یعنی من و جوهر ناخالصم و جناب ابلیس3نفری5-6میخش کردیم و داروی خواب آور به خوردش دادیم که خوابش ببره و حرف اضافی موقوف! طفلکی چه دست و پایی هم می زد ولی خوب دیگه قاعده میگه برد همیشه با تعداد بیشتر و دست های قوی تر و باز بگم برد با کیه یا بسه؟ خوب چماق ها پایین بابا نمیگم. خلاصه وجدانه رو چیز خوردش کردیم که خفه شه و کار دستم نده و بیچاره افتاد مُرد. شکلک دلم سوخت واسه پرپر زدن هاش بین دست و بال ما3تا! شکلک ادای پاک کردن اشک. شکلک بالا کشیدن بینی و ول کن گریهم نمیادش بیخیال.
کجا بودیم؟ آهان دیوار کوتاهه. اینجا نه درش در بود نه من کلید داشتم. پنجره باز هم نداشت پس رفتیم که بچسبیم لبه کوتاه همون دیوار رو!
عجب! خیال می کردم این سیم هاش خاردارن این ها که ماکت بودن که! بابا خراب شدش الان طرف بیاد بگه کی کرده من چه دسته گلی به سرم بزنم به ترکیب خاکیم بیادش خدایا؟! ول کن بیخیال دزد رو تا نگرفتنش پادشاهه آجیل عید رو عشقه. وایی اینجا رو! باز هم معرفت این! آجیله همچین آجیل عیدی هم اگر نباشه بلاخره1چیزکی هست دیگه! خدا خیرش بده فکرش رو نمی کردم اینجا چیزی پیدا کنم آخجون!
جیب ها رو پر کردم و تا دلم خواست هم خوردم بیخیال رضایت صاحبش و داخل جفت مشت هام هم حسابی باد کرد چون مطمئن نبودم جای دیگه چیزی گیرم بیادش یا نه. بعدش هم یواااااااش1تشکر یواشکی رو به هیچ داخل دلم به محضر صاحب خونه فرستادم که چون یواشکی بود و طرف هم به هیچ کجای گوشه های تصورش نمیادش که من برم خونهش دزدی اصلا نشنید و تشکرم تلف شد که این هم بیخیال.
با جیب ها و مشت های پر از اینجا هم زدم بیرون و جدی به روان صاحب زنده خونه دعا فرستادم که این وسط خودش و خونهش جوابم نکردن هرچند نمی دونست که خیرش داره می رسه به من و اگر می دونست پدرم رو می کشید جلوی چشم هام چون اگر بهش نگید حالا خواستید هم بگید دیگه من هیچی خیالم نیست دروغ میگم خیالم هست خلاصه این بنده خدا اصلا ازم خوشش نمیااااد خخخ!
این هم از سومیش! حالا بعدی! اوخ اوخ اوخ از این بعدی!
1دلم می گفت از خیر اینجا بگذر گیر بی افتی سر و کارت با خود خداست ول کن بیخیالش، اون یکی دلم می گفت بزن بریم هم دزدیه هم تماشا آخ تماشا مگه نمی خوایی تماشا ببین کسی نمی فهمه میری1کوچولو1تماشایی می کنی میایی دیگه ببین بپر چیزی نمیشه تمام دکورش رو عوض کردن صاحب خونه هم معلوم نیست هست یا نیست اینجا بزرگه شلوغه همه سرشون توی برو بیا های خودشونه کسی به کسی نیست تو هم شناس نیستی به جایی بر نمی خوره1تماشا نمی کشنت که بپر بابا عه چی شد؟ واسه چی همه جا رو این مدلی می بینم واسه چی همه چیز رویایی شد واسه چی همه چیز انگار از پشت پرده پیداست واسه چی؟ …
من واسه چی این مدلی شدم؟ این دیوار ها که دیوار نیستش برجه به نظرم زیادی کاشی هاش توی چشم زدن واسه چشم های داغونم مثبت نیست طولانی که تماشاش می کنم حسابی چشم هام پرده بارونی می کشن روی تمام صورتم. نتیجه: به برج ها و دیوار های خیلی سفید طولانی خیره نشیم.
بگذریم.
بحث شیرینِ دزدی! آخ جون!.
اوه اوه از این قلعه سنگبارو چه مدلی برم بالا؟ خدایا از بالای دیوارش بی افتم پایین پودر میشم که!
-احمق جان تو کلید داری خوب از در برو!
-جناب منطق نا آگاه مثل اینکه تو هم دلت خواب آور می خواد ها! ناسلامتی دارم میرم دزدی آخه کدوم دزدی از در میره؟
-خواب آور بخوره توی اون سرت آخه کی میره جایی دزدی که کلیدش رو داره؟
-خفه بابا تو اصلا چی میگی اون زمانی که من از سرما و تاریکی داشتم قبض روح می شدم کدوم گوری بودی نیومدی1حرف حساب بزنی؟
-تو مگه حرف حساب هم سرت می شد؟ خوب مگه مجبور بودی بیرون بمونی شبیه اون4پای با وفای دوست داشتنی بلرزی؟ اینهمه جا در ها هم که به روت باز بودن اینهمه بنده های خدا هم بهت گفتن بیرون نمون تاریکه سرده بیا داخل جا واسه تو هست کلی هم خوشحال میشیم بابا برات دلواپسیم اون بیرون داری میمیری خودت نرفتی! چه قدر گفتم عاقل شو این دل بی مغز رو خوام و خوابش کن از1دونه از این در ها داخل شو اجازه بده رو به راهت کنن حالت جا بیاد گوش نکردی به من چه؟ تازه اومدن جنازهت رو بردن داخل به دادت برسن کلید هم دادن بهت تو دیوونه وحشی به هیچ صراطی مستقیم نشدی آخرش هم زد به سرت نصفه شبی زدی در رفتی هرچی هم من گفتم گوش های نکبتت اصلا نشنید تقصیر من چیه؟
-ببین من از اون در ها نرفتم داخل تو هم خفه شو! فقط، خفه، شو! با اون راه حل های آنتیکش!
-خوب پس چی می گفتم تو حرف سرت نمیشه تقصیر من نیستش که!
-نه مثل اینکه لازمه دست به کار بشیم من و جوهر ناخالصم و جناب ابلیس.
-نه نه خوب باشه اصلا به جهنم هر غلطی دلت می خواد کن کلید هم بی کلید از این دیوار بلنده برو بالا ببیننت بزنن پرتت کنن پایین بمیری من از دستت خلاص بشم.
-کور خوندی فوتینا حالا خفه تا کار دستت و دست خودم ندادم!.
دیواره هم صاف بود و هم بلند و هم، … خدایا میگم صرف نظر کنم از این یکی خطرناکه1بلایی سرم میاد شب عیدی گناه دارم! بیخیال اومدم دیگه! اوخ از این بالا همه جا چه کوچیکه! واااییی مامااااان سر1مشت آجیل ببین کجا گیر کردم الان چه جوری برم پایین اینجا سیم خاردار هاش تقلبی نیستن داغون شدم خداجونم1کمکی کن دیگه! آخ سوختم دیگه نمیشه نگهش دارم الان مییییییی افتممممممم شکلک سقووووووووووط واااااااااییییییییی خدااااااا اومدم توی بغل خودت!
آخ واخ مثل اینکه هنوز زنده باشم! آره مثل اینکه! زندم. 1زنده کاااملا خاکی و کااااملا داغون! آیی همه جام درد می کنه چه خاکی هم شدم! بیخیال بزنیم به جاده یعنی به اطراف ببینیم چی گیرمون میادش! آجیل و شیرینی اینجا هست یا نیست. آخجون مثل اینکه1چیز هایی هست ولی، اوه! ولی، اوه! ولی، اووووهههه! این چه عجیبه! واییی آجیل نخورده چه شیر به شیری داره میشه اینجا! بابا اینکه من دارم می بینم خیلی زیاده به همه می رسه حتی به منه دزد هم می رسه نکنه دعوا کنید! ای بابا من نباید صدام در بیادش که می فهمن دزد اومده میان به حسابم می رسن که! نه بابا جدی مثل اینکه اوضاع خیته. داره خیتی تر هم میشه. بابا نخواستم بذار برم بیرون جونم رو در ببرم حالا چه جوری بزنم بیرون؟ این دیواره این طرفش مثل شیشه صافه نمیشه برم بالا کلیده هم که همراهم نیستش اگر هم بود الان قفله حتما عوض شده نتیجه اینکه من رسما گیر کردم و رسما بیچاره شدم. خوب از قدیم گفتن لحظه رو دریاب و مثبت هاش رو بهره بگیر. حالا که گیر کردم بذار تماشا کنم و آخ چه تماشایی!
این بچه شیطون توپ انداز رو می شناسمش. خودش و توپ انداختن هاش رو یادم نمیره همیشه توپ اندازی هاش1شری درست می کردن و حرص می دادن و باز دفعه های بعدی تکرار می شد و تکرار می کرد خخخ! چه حرصی می خوردم1زمانی از دستش! یادش به خیر! بقیه رو هم می شناسمشون. وایی از دست این طرفیه همیشه می خندیدم چه خوش می گذشت! اون طرفیه رو همیشه حرصش می دادم چه خوش می گذشت! خاک بر سرم به خدا نمی خواستم حرصش بدم ولی چه اذیتی می شد طفلکی از دستم اصلا1دقیقه خودم رو جاش نمی ذاشتم بلکه بفهمم خسته میشه! یادش به خیر! از اون سمت چپیه اصلا دل خوشی نداشتم اون هم همین طور هر زمان به پست هم می خوردیم1گروهان لازم بود از هم جدامون کنن دعوامون نشه! خخخ بیچاره ها چه استرسی می دادیم بهشون ما2تا! این هم که حسابی شناسه وایی همونجا بمون نزدیک تر بشی من لو میرم برو عقب عقب آفرین برو عقب! چه آشنان و چه ناشناسن همه اینجا ها! ای بابا بچه شیطون داری چیکار می کنی نرو اون وسط! بابا میگم نرو دیگه! اوخ ببین چیکار کردی واااییی الان دعوا میشه بیا نگفتم دعوا شد حالا چی خوب بشینید مثل بچه مثبت ها تخمه بشکنید دیگه واسه چی این طوری کردید آخه؟ اوخ بچه حقت بود عجب پس گردنی مشتیی خوردی خوب بهت نگفتم نکن؟ این هم یکی دیگه که باعث شد یادت بره کجایی. نه خیر از رو هم که نمیری باز داره توپ میندازه وسط معرکه! اوخ شلوغ شد واااییی کی به کیه خداجونم عجب صحنه ای!
بچه ها از شدت خنده مشت مشت اشک بود که از چشم هام می ریخت پایین. نمی فهمیدم چه دردم بود که خنده هام قطع نمی شد. داشت نفسم می گرفت و اشک هام می چکیدن روی کیبوردم مثل همیشه. مثل همیشه! و قهقهه هام مثل استارت های ماشین های خراب قطع و وصل می شدن و داشتن خفهم می کردن. مثل همیشه. مثل همیشه!
مثل هقهق. هقهق! هقهق هایی که وقتی شروع میشن انگار تا آخر آخر نفس هام پیش میرن و تمومی ندارن!
یا خودِ خدا صاحبش اومدش! چه آشناست. خود خودشه ای خدا عجب شانس مزخرفی دارم من! اینهمه مدت می گفتن این رفته سفر به ناکجا الان درست همین الان که من اینجا ول معطلم باید بر می گشت خونهش! تازه میگه شب هم می خواد بمونه! وایی خدا1مدلی من در برم دیده نشم دیگه به جای دیوار از بوم میرم دزدی ماسک هم می زنم قول میدم. صاحب خونه هم که موندگار شدش! اوخ نبیندم! خوب ببینه چی میشه مگه! نه بیخیال دزده و حضورک یواشکیش چیچی رو ببینه! اون که ندید بذار من ببینمش. بذار من ببینمشون. بذار برسم به تماشا های خودم! آخ چه تماشایی!
ای واااییی سر آجیل عیدی شلوغ شده اینجااااا1بچه بازیگوش درست رو به روی من اوضاع رو چنان خوشگل ریخته به هم که خود صاحب خونه رو کشید اینجاااا خدا بگم چیکارت کنه بچه ببین چه ها کردیییی! خدایا من خفه میشم میشه1کاری کنی نخندم؟ نمیشه؟ پس بیخیال خنده رو عشقه.
همون گوشه که مخفی شده بودم ولو شدم و اینقدر خندیدم اینقدر خندیدم که جونم رسید به حلقم بچه ها به خدا وحشتناک بودش معلوم نشد سر چیچی چند متریه رو به روی من نمی دونم اسمش چی بود در جریان بود و تا جایی که من سرم شد تمامش تقصیر این بچه شیطون و توپ معروفش بود که باز بی موقع و بی جا انداختش وسط معرکه و ول کن هم نبودش و حسابی اوضاع رو کیشمیشی کرد و من هم بدون اینکه روی خودم کنترل داشته باشم از اعماق وجودم می خندیدم. لذت نمی بردم از دیده هام. فقط می خندیدم چون1جور هایی خنده دار بود. نادرست بود ولی خنده دار بود. خوب چیکار کنم خندم گرفته بود از این نادرستی که تأیید نمی کردم ولی نمی شد بهش نخندم. جالب بود به من چه!
این طوری نمی شد باید می زدم بیرون! هر کسی رو می شد بچرخونم سر صاحب خونه از این کلاه ها نمی رفت اگر دقیق می شد صد درصد می فهمید1کسی داخل حریمشه که نباید باشه. خدایا غلطی اشتباه کردم بی محافظت اومدم این1دفعه رو نجاتم بده!
گفتم تا صاحب خونه مشغول رفع و رجوع بلوای آجیله و حواسش نیست1دفعه بلند شم بپرم در برم ولی نمی شد. اولا تا می رفتم جم بخورم طرف نگاه ذره بینیش رو می چرخوند هر طرف و اوضاع خطری می شد دوما صحنه ها رو نمی شد از دست بدم.
میگم من که یا گیر میرم یا گیر نمیرم بذار بمونم دیگه!
همونجا موندم، کلی خندیدم، خنده های شدید و خیس، بعدش هم رفتم یواشی واسه خودم گشت زدم، تماشا کردم، البته نه خیلی زیاد ولی بعد از مدت ها همین هم خیلی بودش، شب هم یواشکی رفتم از مهمونیه صاحب خونه تا جا داشتم خوردنی کش رفتم و چنان خوردم که هنوز دلم درد می کنه. حدود های نصفه شب بود که پریدم رفتم بالای انباری کوتاهه که هنوز سر پا بود و از معدود چیز های قدیمیه اون مکان بود که به دلیل تعمیرات خراب و عوضش نکرده بودن و همونجا موندم تا چراغ ها خاموش بشن. آجر به آجر انباریه رو می شناختم. خودم خودِ لعنتیم بار ها و بار ها بعد از دردسر هایی که از سر شیطنت درست می کردم در می رفتم این بالا تا گیر نی افتم و خیلی زمان ها هم واسه اینکه از بالا1مرضی بریزم، آبی سر1دسته شلوغ و بیخیال بپاشم یا کسی رو بترسونم و بندازمش داخل حوض یا1شلوغی عجیب غریبی در بیارم می اومدم این بالا جا می گرفتم و چه قدر شیطون بودم من اینجا! نمی فهمم ماه که هست پس چه بارونی میادش! واسه چی من اینهمه همه جا رو خیس می بینم؟ وایی چه شدید هم هست؟ خدایا! خدایا1مدلی1کاری کن این بارونه بند بیادش الان من همینجا میمیرم که! عاقبت آخرین چراغ هم خاموش شد. یادمه اون دیروز ها هیچ زمانی تمام چراغ های اینجا کامل خاموش نمی شدن. حالا ظاهرا این هم رفته روی باقیه عوض شده ها! خوب به نفع من که اینجا گیر کردم الان دیگه صاحب خونه نمی بیندم. این بیداره خدا رو شکر چراغه روشن نیست وگرنه…! بیخیال فرار رو عشقه!خودم رو کشیدم بالا، تکیه زدم به دیواره عقبیه سقف انباریه، 1بوس کوچولو به پناه گاه آشنام یادگاری دادم و از اونجا هم1دسته سیم خواردار رو بیخیال دردش چسبیدم آویزون شدم بهش و با چند تا حرکت ناموفق که اگر کسی می دید رسواییه محض بود از بالای دیوار بغل انباری شوت شدم بیرون. از ترس و از درد و از همه چیز2دقیقه ای بی هوش ولو شدم زمین و بعدش پا شدم با حد اکثر سرعتی که ازم بر می اومد فرااااار کردم اومدم اینجا پناه گرفتم و تا اطلاع ثانوی هم نه خیال دزدی رفتن دارم نه توانش رو. ولی خودمونیم! خیال می کردم این سقوط هام خیلی بیشتر داغونم کنن. دیشب فقط1خورده احساسِ… بیخیال واقعا حالم به اون شدت که خیال می کردم ترسناک نشد. بچه ها! یعنی این خوبه؟ من دارم درست میشم آیا؟ وایی خدا می دونه این رو چه قدر می خوام! کاش بشه!
گفتم حالم کمتر از حد انتظار منفی شد ولی بیشتر از اونی هم منفی شد که باید بشه. خیلی بیشتر. نتیجه اینکه فعلا هنوز جنبه دزدی مزدی ندارم. پس بیخیالش تا بعد.
این هم از شرح حال پریشانیه من در شب عید. امیدوارم نخونده باشیدش و گذاشته باشیدش واسه خودم. هرچی هم فحش دادی خودتی. من دیگه برم دیشب حسابی خسته شدم الان باید جبران کنم شما ها حالش رو ببرید من رفتم رفع خستگی.
ایام تا همیشه به کامتون.
بچه ها سلاااام حالتون چه طوره! میگم که احتمالا فردا عیده آخجون من عید دوست دارم از هر مدل و هر مارکی می خواد باشه این هم که2سره عیده هم آخر ماه مبارک و شروع1ماه جدیده و عید مذهبیه هم1عالمه تعطیلات پشت سر هم خورده بازار برو بیا و گردش و شلوغ کاری داغه هم کلا عیده من عاشق عیدم دیگه ای بابا!
میگم1چیزی بگم به کسی نمیگید؟ نگید ها! نگید ها! بچه هااا نگید هااا!
بذار بگم بابا بیخیال چی می خواد بشه مگه؟ آدم باید دلش بزرگ باشه نترسه از عواقب اعترافات چنین و چنانش که به اسمش رو نبر ختم میشن خخخ!
بچه ها! من امروز رفته بودم آجیل دزدی! شکلک حالت های مخصوص بعد از اعتراف.
خوب چیه دلم حس و هوای عیدی خواسته بود خودم1کمی نداشتم گفتم کسی که حواسش به من نیستش که وسط اینهمه شلوغی پلوغی این پریسای بسیااار عاقل و بی سر و صدا اصلا به نگاه نمیادش که بذار چند تا دونه تخمه خالی بی مغز هم گیر من بیادش این بود که عصری بلند شدم رفتم از در که نمی شد از دیوار های3-4تا خونه بغلی ها رفتم بالا آجیل بدزدم در برم.
از خدا که پنهون نیستش از شما چه پنهون1شرح کامل و بسیار بی سر و ته هم از ریز جریانات دزدیم نوشتم خواستم بزنم اینجا ولی منصرف شدم اما از اونجایی که دلم نیومد پاکش کنم ثبتش کردم و واسه خودم نگهش داشتم که بعدا بخونمش و نمی دونم چی بشه همین طوری بی خودی.
بیخیال. بچه ها من امروز در فاصله شاید کمتر از1دقیقه به شدت گریه کردم و به شدت خندیدم. راستش یکی2شبی بود که یواشکی و دور از چشم و گوش های یکی و بقیه دوست هام حالم1خورده منفی شده بود و باز هم یواشکی چیز بودم یعنی ناپرهیز بودم یعنی، … ای بابا بیخیال دیگه!
امروز از بس دلم نق می زد حالم رو حسابی گرفت. رفتم ولو شدم روی تخت و خوابم برد و هرچی دلم نق و نوقش رو می زد رو توی خواب دیدم که ای کاش نمی دیدم. بیدار که شدم دیگه حال و جون واسهم نمونده بود.
خوب اینجا هاش رو بیخیال داشتم می گفتم که گریه خنده هام رفتن توی هم!
اولش یکه خوردم، بعدش چنان شدید گریه کردم بعدش هم چنان شدید خندیدم که جدی داشتم خفه می شدم. به فاصله شاید1دقیقه شاید هم کمی کمتر یا بیشتر، اول گریه بودش، بعدش1دفعه حیرت بودش، بعدش هم1دفعه مثل بمب آماده انفجار ترکیدم از خنده. هرچی هم دقیق تر می شدم خنده هام بیشتر می شد. حس مسخره ای داشتم. هر چند می دونستم کسی نمی بیندم ولی حس می کردم این خندیدنم درست نیستش چون1جور هایی به1چیز نادرست داشتم می خندیدم و به نظرم این خندیدنم شبیه1مدل خیانت خفیف از مدل بی حرمتی یا1همچین چیز هایی بود و خلاصه حس می کردم نباید بخندم چون چیزی که شاهدش بودم درست نبودش و خندیدنم انگار داشت تأییدش می کرد و… به خدا تأییدش نمی کردم ولی نمی فهمم چه دردیم شده بود که مثل دیوانه ها از شدت خنده نفسم بالا نمی اومد و هرچی جلو تر هم می رفتم اوضاع بد تر و خنده های من هم بیشتر می شد. به لبه تختم چنگ می زدم و سعی می کردم خنده هام بند بیاد ولی هرچی بیشتر تلاش می کردم بیشتر می خندیدم و دیگه به جایی رسید که بیخیال حس های منفی و مثبت فقط زور می زدم نفسم در بیاد و داشتم بال بال می زدم از خنده. وایی خدا بگم حفظ کنه عامل و عواملش رو کم مونده بود بشم سوژه شب عیدیه اطرافم که این از بس خندید مرد!
خدا رو شکر کسی داخل خونه نبودش وگرنه خیلی بد می شد. اون قدر خندیدم که دلم درد گرفته بود. این وسط1عزیزی هم داخل واتساپ می گفت بگو چی شده به چی می خندی و من نمی تونستم هیچ طوری بهش بگم به چی می خندم. خداییش نمی شد دیگه!
هنوز هم یادم که میاد می خندم ولی نه به اون شدت. لبخند می زنم اما نمی فهمم چه جوریه که حتی زمانی که لبخند هم می زنم باز اشک از چشم هام میادش. مگه نه اینکه فقط خنده های شدید اشک به چشم میارن؟ پس من واسه چی، … مثل همین الان، … واسه چی داره شدید تر میشه؟ …
بیخیال.
مثل بچه های مثبت نمیشه از عوامل خندیدن هام تشکر کنم. شاید هرگز داخل عمرم هم این نشه ولی من ممنونم. به خدا هیچ منظوری ندارم فقط لازم داشتم بخندم و فقط بدون توجه به هیچ چیز منفی و مثبتی از اون هایی که باعث شدن اونهمه شدید و اونهمه بلند بخندم ممنونم. خوب چیکار کنم که1چیز هاییش شاید درست نبود من خندم گرفت دست خودم نیستش که! ای بابا!
بچه ها! فردا عیده. یعنی اگر اشتباه نکنم به احتمال قوی فردا عیده. عیدتون پیشاپیش مبارک! کاش چنان خوشی ها و اتفاق های قشنگ غافلگیرتون کنن که از شدت حیرت2دقیقه اولش رو ماتتون ببره و بعدش هم از خوشی بی اختیار جیغ و گریه و خنده هاتون قاطی بشن و، … تمام قشنگی هایی که میشه واسه1دونه دل اتفاق بی افته رو از خدا برای تک تکتون می خوام.
اومدم چرت هام رو گفتم و رفتم. چیه4دیواریه خودمه دلم می خواد اباطیل ببافم. اخم هم نکن اینجا خنده اجباریه. دِهِ!
ایام به کامتون.