دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یواشکی.

صبح4شنبه. باید آماده بشم برم کلاس. میشم حالا. با موهای خیس نشستم اینجا به بهانه اینکه1خورده خشک تر بشه بلند میشم دارم تنبلی می کنم.
ریدینگه رو بلد نشدم آخرش. کاش دیالوگ ازم بپرسه!
دیشب تیمتاک بودم. بیشتر از زمان های دیگه در این روزها. بخش دوم مسابقه موزیک. حسابی شلوغ بود و آخجون امشب نیمه نهایی و5شنبه هم اصل برنامه زنده تیمتاکی خدایا هیچ چی نشه من بتونم برم گوش کنم برنامش با حاله حیفه از دستم در بره!
تقریبا خودم رو کشیدم به حاشیه اینترنت این روزها. خوب1خورده وجدان درد شدم وسط این گیرواگیر اگر اون وسط ازم بر می اومد باید می موندم ولی، … نتونستم. نمی تونم. نمی تونم این روزها. این دفعه. این برنامه. این هفته. این هفته و هفته آینده بره بلکه من1کوچولو نفس بکشم. البته یواشکی. تمام این روزها، تمام این هفته، تمام هفته آینده تا، … از شدت دلواپسی یواشکی نفسم تنگ میشه. اگر اون وسط بودم مطمئنم وا می دادم. این رو نمی شد یواشکی نگهش دارم وسط صحنه در مقابل چشم و گوش همه وا می دادم. نباید. اومدم کنار. حالا اگر وا هم بدم خیالی نیست. یواشکی دست هام مشت میشن. یواشکی نفس هام سریع میشن. یواشکی مغزم تیر می کشه. یواشکی تند شدن جریان خون داخل رگ هام رو حس می کنم. یواشکی دعا می کنم. یواشکی گریه می کنم. یواشکی منتظرم. منتظرم! یواشکی. آخرش هم، … آخرش چی میشه؟ خدایا! زده به سرم. این روزها یواشکی زده به سرم. اه بسه دیگه اول صبحی نمیشه این چیزها داخل سرم نباشه؟ کتابم کو!
دیشب1کسی داخل تیمتاک اومده بود اینجا رو دیده بود به این کتابم کو می خندید. نمی دونست این واقعیه. این روزها سر خیلی چیزها با خودم درگیر میشم و واسه خلاصی از تمامشون ناخودآگاه دستم رو می برم اطرافم و حواسم که جمع میشه می بینم داخل سرم یا بیشتر به زبون دارم میگم کتابم کو؟
این هفته هم میره. و هفته بعد. مطمئنم که بعد از این یواشکی ها هم باز من درگیر و دلواپس خواهم بود. این روزها خیلی خیلی چیز دارم واسه درگیری و دلواپسی. اون ها خیلی هاشون یواشکی نیستن. واضحن و واقعی. کاملا واقعی. به حقیقت کتابی که لمسش می کنم. ولی این، … این هفته، … این، … خدایا به خیر کن من واقعا، … باشه باشه می دونم اشتباهه ولی دست خودمه مگه؟ من از انتهای این قصه چیزی نمی خوام فقط، … فقط بدونم که اون ستون ها همچنان عمودی باقی می مونن. خیالم نیست از دور تماشا کنم فقط نیفته! یکی ایمیل بعدیت رو باز نمی کنم می تونم تصور کنم چه کلمات مهرآمیزی داخلش می فرستی واسم. هی به خدا تقصیر من نیست دست من هم نیست تازه چیزی که نمیشه من دارم زندگیم رو می کنم آرزو کردن که ایراد نداره!
داره8میشه. باید بلند شم. سر8و30باید کلاس باشم. استاد این جلسه گرامر و دیالوگ و ریدینگ درس نمیده. فقط لغت و تمرین و پرسش و از این مزخرف ها. گفته اگر می خواییم غیبت کنیم روزهای این مدلی غیبت کنیم. من نمی خوام. غیبت کردنم نمیاد خخخ. من باید اونجا باشم. باید!
4شهریور کلاس های آیلتس شروع میشن. همه میگن وحشتناک سخته. من جزوه ندارم. بهم میدن ولی بیناییه. باید اسکن کنم. بریل کردنش رو بگو. اه لعنت! داخل این استان نکبت به این بزرگی1جایی نیست بشه مراجعه کنم بهش این لعنتی رو بریلش کنم. واقعا که خجالتآوره. پای ادعا که میاد سقف آسمون رو جر میدیم که فلان مؤسسه چنینه و فلان مرکز چنانه و از این فوق اراجیف. پای عمل که میاد تا نوک گوش های خرکی میریم پایین. من1چاپگر بریل می خوام که واسم این نکبت ها رو بریل کنه آخه چه مدلی این ها رو بخونم بدون اینکه زیر دستم باشن؟ خدایا کاش من ایران نبودم! یعنی اینهمه جا وسط زمینت هست ملتش دارن حالش رو می برن باید از آسمونت مینداختیم اینجا اون هم با نقص بینایی که واسه خوندن1جزوه کزایی اینهمه بچرخم؟ آخه عدلت رو شکر این درسته؟ الآن من چه غلطی کنم آخه؟
باز من حرصی شدم. خدایا من چاپگر بریل می خوام اینهمه رو که نمیشه دستی بنویسم آخه! هر کسی ندونه تو که می دونی دست های من، … بعد از صدمه هایی که دست هام و همه جونم خوردن، … من دیگه هرگز نتونستم کیبورد بزنم. اگر طولانی کاری رو کنم از درد بیچاره میشم. اگر مجبور بشم این جزوه ها رو دستی بنویسم باید فاتحه دستم رو بخونم. حتی واسه خاطر تایپ طولانی با صفحه کلید هم اگر مواظب نباشم دستم اذیتم می کنه. خدایا واسه تو که نباید ثابتش کنم لازمه آیا؟ من باید این ها رو بریل کنم. اینجا چاپگر لعنتیه بریل نیست. بیا پایین بگو من الآن چیکار کنم؟ بقیه با چشم می خونن مال من رو تو زدی نفله کردی باید با دست بخونم امکاناتش اطرافم نیست بیا واسم حلش کن. بیا واسم بنویسش. بیا واسم بخونش. بیا دیگه!
امروز صبح از دنده عوضی پا شدم برم پیش از کلاس دنده رو تعمیرش کنم این شکلی روزم شروع بشه هم خودم دیوونه میشم هم ملت رو خل می کنم. جدی من، … معذرت دست خودم نیست1خورده دلم، … دلم، … گرفته. تنگ شده. دلم می خواد می شد1خورده چند کلمه حتی اندازه1پیام متنی فسقلی، … خدایا نباید بگم. خدایا نباید باشه. خدایا نباید! معذرت می خوام. خدایا معذرت می خوام!
بسه دیگه8شد با این نوشتن ها الآن درست نمیشم فقط دیرم میشه. من رفتم. اوه گوشیم صدام زد تلگرام کی پیام زده بهم؟ خخخ من رفتم لباس و کلاس و پیام و هی بابا زمان جان لحظه هات وایستا جا موندم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1سرک سر صبحی به اینجا و، …

صبح5شنبه ساعت5و30صبح.
چند ساعت دیگه باید سر کلاسی باشم که حتی1کلمه از درسش رو نخوندم. تمام دیروز داخل تیمتاک بالا پایین پریدم. دیوانه و شلوغ همراه چندتا عاقل تر از خودم تیمتاک رو ترکوندیم. نمی فهمم این روزهای آخری چه دردم شده. انگار بخوام جای تمام حضورهای بعد از اینم باشم این روزها. شبیه خواننده ای هستم که بهش میگن در جراحی قریب الوقوعی که در پیش داری واسه همیشه صدات رو از دست میدی. تا عمل چیزی نمونده. و بعد صحنه و آواز و صدایی که خواه ناخواه از دست خواهد رفت. با تمام روحش تحریر هارو میره.
اون بیرون گنجشک ها بیدار شدن. چه شلوغی کردن! من هم بیدارم. به خودم گفته بودم صبح زود بلند شم1دور بخونم و چندتا تمرین نوشتنی رو حل کنم. الآن بیدارم و به جای حل تمرین دارم اینجا می نویسم. خوابم میاد. دیشب خیلی دیر از تیمتاک رفتم. بعدش هم تا چشم هام بسته شدن کابوس های درجه3از مدل جفنگ این، … خدایا خودم که می دونم اینهمه جفنگه پس واسه چی می تونن این مدلی بهم وحشت بدن؟ حتی در طبقه بندی کابوس های شخصیم هم این مدلش درجه3به حساب میاد. خوب من که می دونم پس الآن دقیقا چمه؟ واسه چی اونهمه شدید وحشت می کنم و اونهمه شدید می پرم و الآن اینهمه شدید ترسیدم ازش؟ یعنی خاک، … خخخ. دست خودم نیست عاقل نیستم که!
ولی خودمونیم اگر عامل این حال و هوای درجه3از دیشب تا الآنم تقلبی بوده باشه حقشه که1تلافیه حسابی سر منبع اصلی که دیشب باعث شد این داستان سر من دربیاد کنم. به جان خودم به حسابش می رسم من پدرم در اومد از دیشب تا الآن اگر درست نباشه1زمان1جایی به حد جیغ کشیدن اون بنده خدای سرچشمه رو از جا می پرونمش.
5و39صبح5شنبه. نمی خوام ببینم چندم خرداد. دلم نمی خواد بدونم. به خاطر خدا هم شده باید برم چندتا تمرین بنویسم امروز این پرسش های کوفتی رو می خوادش. کاش سر کلاس توانم ته نکشه تا برسم خونه!
حسش نیست از خرابی سیستمم در این هفته بگم. همین طور از صحبتی که دیشب آخر شب در تیمتاک داشتیم. حتی حسش نیست توضیح بدم که دیروز صبح در لحظه های آخر انتقال خاله بیمارم به اتاق عمل چه حال و هوایی حاکم بود به خونه و به من که درست دم ورودش به اتاق عمل بهش زنگ زدم و، … واقعا حسش نیست فعلا بیخیالش. نمی دونم واسه چی اینجام واقعا حس هیچ حرفی نیست. دلم می خواد فقط باشم بدون حرف. دیوونه بازی های این اواخرم همراه با کابوس های درجه3دیشبی نفسم رو گرفتن به خدا کم مونده جونم بالا بیاد.
دیشب زده بود به سرم رفته بودم پست های خودم داخل محله رو پیدا می کردم هر کدومشون که اون لحظه دلم می خواستش رو باز می کردم می خوندم. روی اسمم هم نمی زدم فقط پست های خودم بیاد صفحه به صفحه می رفتم عقبی و، … بعدش هم تیمتاک و، … دیروز بدجوری اونجا شلوغ بودم. من در حال و هوای التهاب لبخند می زنم. هرچی این التهاب و استرس شدید تر باشه لبخندم بزرگ تره. اگر فشار بهم بیاد، از جنس التهاب، از جنس دلواپسی، از جنس ترس، می خندم. حتی بلند می خندم. بقیه رو هم گاهی می خندونم. و اکثرا این مواقع بهم میگن ایول چه پر انرژی چه موج مثبتی چه با روحیه چه، … چند نفر پیدا میشن که جنس اون مدل دیوونه بازی ها رو تشخیص بدن؟ به نظرم خیلی نیستن. شاید این مدلی بهتر باشه. شاید. خدایا کمکم کن! فقط کمکم کن!
کامنت اینجاست که جواب ندادم. تقصیر سیستم پدرسوختهم بود که داغون شد و ناکارم کرد و الآن هم نمی دونم می تونم جواب بدم یا نه. به نظرم باید سعی کنم بتونم خیلی تأخیر کردم این مثبت نیست.
داره6میشه. باید بجنبم. شاید با رسیدن صبح این هوای فوق منفی بپره از سرم. هنوز که نپریده. خدایا سپردم به خودت. خودم رو. و هرچند مایل نیستم، ولی جز خودم1چیز های دیگه رو هم سپردم به خودت. به من مربوط نیست ولی، … نمی تونم. دست خودم نیست. دلم، … خدایا با خودت!
5دقیقه به6و ایول1پرنده شلوغ اومده درست پشت شیشه بالکن شلوغ کرد و الآن پرید رفت. اگر خواب هم بودم با این دیوونه بازی که درآورد بیدار می شدم. به فال نیک می گیرم این رو. ولی دیگه واقعا دیره من باید بجنبم. اگر عمری باشه باز هم میام. راستی! زندگی قشنگه. حتی با این حال و هوای ملتهب و مزخرف من که توصیفش اگر مجبور باشم که خوشبختانه نیستم مایه خجالته. زندگی عشقه. عاشقشم!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اول خرداد97و اگر باورم بشه تعطیل شدم!

3شنبه اول خرداد97ساعت نمی دونم چه قدر از9صبح اون طرف تر.
تعطیل شدم! فقط1دفعه دیگه باید برم واسه ثبت کارنامه ها. اگر1خورده رو بیشتر داشتم می گفتم1کسی لطف کنه و به جای من انجامش بده. خخخ دیگه زیادی رو می خواد اینهمه پررو نیستم. ولی لحظه رو عشقه. من اینجام. داخل خونه. تا13باید می رفتم ولی، … خدایا شکرت! خدایا شکرت!
ولی خودمونیم این خیلی بده. این مدل نگاه به کاری که درآمدم ازش کسب میشه وحشتناکه. من باید انجامش بدم و اینهمه ازش، … خدایا کمکم کن. اما باز هم لحظه رو عشقه. امروز اول خرداده. تعطیلاتم به طرز غافلگیر کننده ای13روز زودتر شروع شد. اینکه سال آینده چی می خواد بشه سر زمانش مشخص میشه و باهاش رو در رو میشم. اصلا از کجا معلوم شاید اصلا چیزی نشد. شاید همه چیز چنان20درست شد که تا زمان بازنشستگیم باورش برام سخت باشه. کی می دونه؟ اون بالا1کسی هست که من بدجوری باورش دارم. پس فردا رو بیخیالش. بریم سر خونه اول. تعطیل شدم!
تصور نمی کردم بشه امروز هم بیام اینجا. دیروز ظهر کلاس، بعد از کلاس افتضاح اینترنت، بعدش مهمون، جیگیلک و اهل بیت، عزیز عزیز عزیز من، بعدش هم تمدید اینترنت که دقیقه90با ضرر کردن من سر خرید طرحی بالاتر از نیازم ختم شد و خخخ خلاصه الآن اینجام ولی تصور می کردم دسته کم تا پس فردا نیام این طرف ها. خداجونم تعطیل شدم!
به جان خودم باید1خورده درست درمون تر شب و روزم رو خرج کنم این چه وضعشه؟ امروز روز اوله بذار1کوچولو خوش باشم ولی بعدش، … خدایی گاهی آدم دلش می خواد ول بگرده. نه از اون ولگردی های همراه دلواپسی. گاهی دلت می خواد بی خود و بیخیال با اینکه خواب نیستی تا دم ظهر توی تختت بلولی، بعدش پاشی گیج بزنی، بعدش هم هیچ کار به درد خوری نکنی و روزت بره به ناکجا و کلا تلفش کنی و حالش رو ببری. این هم1مدل مرض از امراض بی شمار من و اگر مثلی داشته باشم امثالمه ولی خوب هست دیگه کاریش نمیشه کرد.
دلم گردش می خواد نمیشه خخخ. ماه رمضونه و روز نمیشه رفت جایی. شب میشه رفت ولی من نمیرم. باید نق بزنم به بقیه که بریم و نمی زنم. نه اینکه هدایت شده باشم و از نق زدن توبه کرده باشم! خیال باطل نکن! فقط، … واقعیتش، … اون هایی که دلم می خواد بهشون نق بزنم که بریم جایی خخخ1خورده دم دستم نیستن. اون هایی که هستن مثبتن ولی از جنس من نیستن. خلاصه که دلم تفریح می خواد ولی، … خوب نق ها رو اینجا زدم الآن بهتر شدم خخخ.
بدجوری کار دارم واقعا اینجا ولو موندنم در حد جنایته. من1کمد باربی دارم که دقیقا2طبقه از کمد زیر1قفسه رو گرفتن. خیلی زمانه در کمدشون رو باز نکردم. این روزها دیگه باید بازش کنم. زمانی خیلی می رفتم سراغشون. چیه دوست دارم اصلا به تو چه؟ تازه بازی هم می کردم الآن هم واسه کسر زمان نمیرم طرفشون وگرنه هنوز عشق می کنم از عروسک بازی خخخ. قیافهش رو! تو هم برو ببین کودک درونت چی می خواد به دلش برس! طفلک کودک درون های این عاقل ها چی می کشن از دستشون! ای بابا!
خلاصه این روزها باید برم سراغ اون کمد. هرچند دلم نمی خواد. چون این دفعه واسه تفریح نمیرم. واقعیتش من در1خونه85متری می چرخم که پر از گوشه هست. یعنی اتاق هاش رو فانتزی ساختن و پرتی زیاد داره و خلاصه اینکه گاهی جا واسه خودم بسه ولی واسه چیز میزهام کم میاد. الآن با همین مشکل مواجهم. جایی که جا باشه واسه سیستمم، پرینترم و این جدیدیه اسکنرم و1سری از این چیزهام نیست. یعنی هست به شرط اینکه بخوام هر جا دستم رسید بذارمشون. مثلا اسکنر باشه روی میز نهارخوری گوشه سمت نمی دونم چپ یا راست. با کارتونش خخخ. باید اون کمد خالی بشه تا کاغذ های روی این قفسه بره داخلش تا اسکنر و پرینتر و باقی موارد برن اون بالا یا برعکس باید این ها برن داخل کمد تا اون کاغذ ها اون بالا بمونن. این قوطی دوست داشتنیه من داخل2تا اتاق هاش2تا کمد دیواری هم داره که البته جفتشون پر از همه چیزن خخخ. لباس، ظرف، موارد متفرقه، و خلاصه همه چیز خخخ همه چیز. حالا موندم اگر1شهر باربی که داخل اون کمد فسقلی های زیر قفسه داخل بغل های هم ریختن و امپی3شدن از اونجا در بیان من باید کجا بخوابم؟ روی دیوارها دلم نمی خواد بذارمشون. خاک بهشون می شینه و موهاشون خراب میشه. قفسه شیشه دار هم ندارم این ها رو بچینم داخلش. باید1دونه دیواری بزرگش رو بزنم که نمیشه. جا می خواد و البته پول خخخ. فقط 1راه به نظرم میاد. اینکه شبیه زمانی که کوچ کشیدم اینجا، همه رو دونه دونه بپیچم داخل پلاستیک فریزر انفرادی، بعدش همه رو بچینم داخل1پوشش مطمئن، مثلا1جعبه محکم، و بفرستمشون طبقه بالای کمد دیواری اتاق خواب. دلم این رو نمی خواد ولی به نظرم مجبور باشم1مدتی انجامش بدم. چند روز پیش1کسی با احتیاط پیشنهاد بخشیدن این فسقلی ها به بچه هایی که عروسک دوست دارن و سن بازیشون هم هست رو مطرح کرد. انتظار داشت جیغ بکشم. خودم هم همین طور. ولی جیغ نکشیدم و خودم و گوینده رو غافلگیر کردم. کار قشنگیه ولی من دلم نمی خواد انجامش بدم. من تک تک این کوچولوهای بی ریخت رو دوست دارم. با خرید و حضور فیزیکی هر کدومشون1عالمه خاطره دارم. از خریدنشون بگیر تا باز کردن جعبه هاشون و تخلیه وسایلشون و کشف1سوراخ جدید داخل جعبه که1چیز جدید دیگه داخلش بود و لباس و مو و ووووییی خخخ مال خودمن نمیدمشون به کسی خخخ. اما چه فایده ای داره که اون ها نایلون پیچ برن اون بالا و من زمان نداشته باشم که دستم بهشون برسه؟ شاید بد نبود اگر دلم می اومد می بخشیدمشون به کسی که زمان و سنش به بازی کردن می خوره و، … از تصورش هم دلم گرفت. واقعا دلم نمی خواد انجامش بدم. خدا رو چه دیدی شاید1روزی فرقی نمی کنه چند ساله بشم، هرچی. شاید1چیزی شد رفتم داخل1خونه بزرگ تر که جا واسه این ها بود و تونستم1قفسه شیشه دار بزرگ هم بزنم که این رفیق های بی صدا داخلش آروم بگیرن. کی می دونه؟ واقعا فردا رو کی دیده؟ می خواد به سن و سال من نخوره؟ مثلا60ساله باشم؟ خوب باشم. من چیم به عاقل ها رفته که این دومیش باشه؟ اصلا من بدون این مدل خل بازی هام که پریسا نیستم. میشم خانم ایکس با اون جلد متین و موجهش. اَییی! بدم میاد این مدلی باشم. به اون ایکس ها میاد چون به اون جلدشون احتیاج دارن. من احتیاج ندارم. این کت واسه من زیادی گشاده بیخیال. من90ساله هم که باشم اگر دلم بخواد مجازم با باربی ها بازی کنم، دیوونه بازی دربیارم و حسابی خل باشم. آخ جون! وایی خدای من آخ جون! لطفا ازم نگیرش! موقعیت دیوونه بودن هام رو ازم نگیرش! دنیای بی سر و ته ولی اختصاصیم رو لازمش دارم. بذار واسم بمونه! لطفا!
داره10میشه. واقعا بد نیست بلند شم. از لولیدن بی خودی خسته شدم خوردنی دلم می خواد. خوردنی و شونه و دوش و نظم و زندگی. من رفتم.
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من، امروز، فردا!

3شنبه.
از سر کار اومدم1چیزی هم خوردم. فردا برخلاف همه4شنبه ها با بچه ها نیستم. آخ جون. واسه کل محل کار مأموریت زدن. به مناسبت پخخخ روز معلم پخخخ دست خودم نیست به نظرم چیز میاد مثلا یعنی که چی این، … این، … این دیریریم! معذرت می خوام گاهی باید یواشکی فکر کرد من عادت بدی دارم که با صدای بلند تفکر می کنم. خلاصه باید بریم به1به نظرم همایش. گفتن دل بخواهه ظاهرا کسی نرفت انداختنش وسط ساعت موظفی و حضور جبری. پارسال هم بود و خخخ من خوشخیال به نظرم رسید این روز رو به اون هایی که نمی خوان همایشی بشن بخشیدن و مرخصیه رو کادوی این روز معلمه حسابش کردم و سرحال و سرخوش در کمال سلامت و بدون هیچ دلیل موجهی نرفتم سر کار. بعدش مدیر حسابی معترض بود که واسه چی نبودی. با اعتماد به نفس200درصد گفتم واسه چی باید می بودم؟ اونجا که سر کارم نبود حضورم اجباری باشه؟ اون هم با استفاده از اختیارات مدیریتیش خخخ واسم توضیح و تفهیم ثبت کرد که این ساعت ساعت کاری بوده و من می بایست همراه اون ها در هر بهشتی که اون ها بودن می بودم. من موافق نبودم واقعیتش امسال هم موافق نیستم و به نظرم می شد که معافم کنه ولی برخلاف سال پیش و سال های پیش نه حرفی زدم، نه اعتراضی کردم، نه حتی وارد هیچ بحثی در این مورد شدم. همکارها گفتن و من گفتم باشه. امروز صبح همکارم گفت ببین دفتردار گفته اسم تو در لیست فردا نیست. گفتم باشه. همکارم گفت آخه اگر اونجا نباشی باید بیایی مدرسه. گفتم باشه. همکارم شاید تعجب کرد. دلم سوخت و توجیهش کردم.
-فردا از8صبح تا12و30ساعت موظفیه. من باید در اختیار باشم و هستم. هر جا بگه همون جام.
همکارم گفت آخه شاید تا2طول بکشه. گفتم به جهنم این هم2ساعت اضافی به تلافی مرخصی هایی که به خاطر بیمار شدن های امسالم گرفتم. ول کن. همکارم گفت پس برو بپرس ببین تکلیفت چیه. رفتم از ناظم پرسیدم. این بنده خدا جای برادریم آدم خیلی خوبیه. گاهی ظاهرا لحنش از جنس اخطار میشه ولی دیگه من می دونم ته هشدارش بی نهایت صبور و مهربونه. شبیه اون دفعه که با لحن ناراضی بهم گفت خانم می خواستم ببینمت. واسه چی اینهمه پشت سر هم صبح ها تأخیر می کنی؟ بیا دفتر. رفتم دفتر. خاطرم نیست کی بود که اینجا گفتم من هر زمان گیر می کنم خیلی بی جا و بی موقع لبخند می زنم و دست خودم نیست. اون لحظه که رفتم رو به روی میزش هم لبخند می زدم. ناظم می گفت یعنی چی؟ واسه چی تأخیر داشتی؟ و از این چیزها. و من با اون لبخند عوضی می جنگیدم. عاقبت فقط گفتم معذرت. سعی می کنم تکرار نشه. ناظم گفت یعنی که چی؟ الآن من چیکار کنم؟ تأخیر داشتی. و آخ از این لبخنده. لعنتی! ترسیدم خیال کنه با اون نیش بازم مسخرهش می کنم. به خدا این مدلی نبود نمی تونستم جمعش کنم من واقعا دست خودم نیست. سرم رو بالا نکردم بلکه نبینه ولی دید. گاهی حس می کنم این بنده خدا تنها کسیه که مفهوم لبخندهام رو در این مواقع فهمید. تنها کسی که تا اینجای عمرم باهام برخورد داشته و این حالتم رو دیده. بهش نمیاد توی خط این آگاه شدن باشه ولی من حس می کنم اون می دونه. اون روز هم حس کردم فهمید. جنس لبخند لعنتیم رو فهمید. صداش رو از موج مدیر رس آورد پایین و گفت بفرمایید ولی تأخیر نکن. لحنش امن بود. اشتباه ننوشتم درسته امن. من واسه خودم اصطلاحات خاصی دارم که فقط مخصوص خودمه. یکیش لحن و کلام امنه. لحن و کلامی که بهت می فهمونه همه چیز امنه. من بهش میگم امن. به نظر خودم یعنی در اصطلاحات و فرهنگ تعاریف شخصیم این امن با آروم تفاوت داره. مثلا کسی با لحن کاملا آروم می تونه به من توضیح بده که در فلان مورد صد درصد گرفتار شدم و هیچ مدلی خلاص بشو نیستم. اه بسه زیاد توضیح دادم خسته شدم خوب لحنش امن بود دیگه! ای بابا! اون روز هم لحن ناظم زمانی که صداش اومد پایین و به دفتر مدیر نمی رسید امن بود. فقط زمزمه کردم. ممنونم! ناظم با همون صدای معمولی قبلش گفت خوب بفرمایید کلاس. رفتم. هنوز لبخند می زدم اما این دفعه جنسش متفاوت بود.
ای بابا داشتم1چیز دیگه می گفتم رسیدم به این که. آهان فردا.
رفتم ناظم رو پیدا کردم ازش پرسیدم فردا من کجای ماجرام. گفت تو مرخصی رد کن دیگه. گفتم من که چیزیم نیست دلیل موجه هم ندارم واسه چی مرخصی رد کنم میام اینجا دیگه. بنده خدا دادش در اومد که نمیشه تو بیایی اینجا واسه خاطر تو1نفر باید ناظم و معاون و کادر اینجا بمونن چون اینجا با حضور1نفر پرسنل بازه نمی خواد بیایی. خندم گرفته بود.
-پس من چیکار کنم؟
ناظم گفت وایستا مدیر از اداره بیاد.
تشکر کردم و رفتم تا مدیر بیاد. اومدش. آخ که چه قدر دلم مرخصی می خواست خخخ. رفتم بهش گفتم من فردا چیکار کنم؟ گفت بیا همایش دیگه. مظلوم شدم البته نه چندان. خخخ. چیکار کنم زیاد مظلومیتم نیومد. خوب نیومد حس باید بیادش اون لحظه نیومد. این هم1مدل از مزخرف گفتن های شخصیمه. اخم هات رو جمع کن. محض اطلاع باید بفرمایم که از این به بعد می خوام اینجا30برابر گذشته خودم باشم. تو هم بی خود خوشت نمیاد. یا همین الآن خوشت میاد یا سعی کن بعدا خوشت بیاد. دهه!
خلاصه به مدیر گفتم آخه اسمم در لیست فردا نیست و تا اومد به خودش بجنبه و فرمان حضور در کلاسم رو صادر کنه تیر بعدی رو شلیک کردم که مدرسه هم که ناظم گفت نمیشه بیام آخه میگه اگر من فردا اینجا باشم باید کادر به خاطر حضور من1نفر اینجا بمونه و نمیشه. مدیر گفت آره این هم راست میگه. فشنگ آخرم رو تلف کردم ولی به هدف نخورد.
-ناظم گفت مرخصی رد کنم.
مدیر گفت خوب فردا بیا مدرسه با مینیبوس مدرسه میریم همایش.
اه بخشکی شانس! دوباره امتحان کردم.
-البته من اصرار ندارم که باشم اسمم هم که نیستش گفتم بیام بپرسم.
مدیر یا نگرفت یا محترمانه می خواست تلافی تمام نافرمانی های از پارسال تا امسالم رو کنه خخخ.
-نه اشکال نداره مأموریت رو واسه همه گروهی زدن فردا اینجا باش با مینیبوس میریم محل همایش.
گفتم:
-اسمم نیست آخه! اصراری هم نیست از طرف من.
گفت:
-اشکال نداره صبح8اینجا باش.
دیگه باید کوتاه می اومدم. جرأت می خواست که مستقیم اون جمله کلیدی خطرناک رو بگم.
-نمیشه من فردا رو مرخصی رد کنم و نیام؟
جرأت می خواست گفتنش که من نداشتم. مخصوصا با اون داستانی که1شنبه پیش درست کردم با اون سرگیجه نکبت! ولی خودمونیم اگر مدیر می خواست می شد که بهم، … یعنی باید می گفتم آیا؟ این احتمال وجود داشت که بزنه ریزم کنه خخخ. نتیجه اینکه فردا صبح باید برم داخل1همایش مسخره در1جای از نظر خودم مسخره که همه ذوق می کنن چون قراره نهار بدن. اه لعنتی! همکارم گفت بیا نهار هم میدن خوش می گذره. رگ بدجنسیم که چند وقتی بود مهارش می کردم از دستم در رفت، و خبیثانه به خاطرش آوردم که یادته پارسال به همکارهایی که رفتید1ساندویچ اولویه دادن که تا1هفته نوبتی همگی مسموم شده بودید و آه و ناله دفتر رو برداشته بود؟ طرف گناه داشت خخخ. اول تعجب کرد و رفت به فکر و بعد گفت آخ آره آره یادم اومد واااییی و من چند درصد وجدان درد شدم که ذوق نهار فرداش رو نابینا کردم. دست خودم نبود. دست خودم نیست من ذاتا موجود بدجنسی هستم. جدی میگم بدجنسم. نمی تونم خیلی جلوی بدجنسی هام رو بگیرم. گاهی موقتا از پسش برمیام ولی این دائمی نیست و از دستم درمیره و هیچ کاریش نمیشه کنم چون این در ذاتمه و عوض کردن جوهر ازم ساخته نیست.
و من فردا باید برم به اون همایش کزایی. آخ خدا چه قدر بدم میاد! فردا مادرم پیشمه. ظهر می خواستم زودتر بیام با هم باشیم. اه لعنتی! اما بیخیال چیزی نمونده تعطیلی برسه. باز هم مهلت گیر میاد. یعنی خدا کنه باز هم به این زودی ها گیر بیاد! منفیش اینه که حس می کنم فردا رو دارم می ریزم دور و تلفش می کنم. مثبتش اینه که بچه ها به خصوص امیرعلی بزرگه روی اعصابم نیست. هم من به شدت آستانه تحریکم این روزها پایینه هم این بچه روی روانه و خلاصه جفتمون گناه داریم. دیروز به شدت از جا در رفتم از دستش. وحشی شده بودم از حرص. فقط خاطرم بود که حق ندارم روی این مخاطب دست بالا کنم. عوضش دست روی وسایل بالا کردم و بیچاره همکارم! امروز هم با این پسره حرف نمی زدم. اون هم اخمو بود و صداش در نمی اومد. تا زمانی که بی حرف اضافه شروع کردم بهش املا گفتم. خدا شاهده فقط صدام آروم بود. لحنم آروم بود. امن نبود از نظر خودم که نبود فقط آروم بود و چند دقیقه بعد دوباره دم درآورد و به حرف اومد و سرحال شد. از خودم متنفر میشم این زمان ها. خدایا این امسال داره میره من واسه چی نمی تونم مهربون تر باشم؟ اصلا واسه چی باید، … من سال دیگه همراهش نیستم و این با تمام خشم ها و هوارهای من درست لحظه ای که اجازه پیدا می کنه باز باهام حرف بزنه سعی می کنه با پرحرفی به حرفم بگیره و اتفاق رو از سرم پاک کنه و باز هم بهم بگه که بعد از رفتنش باهام تماس می گیره و می خواد که بگیره و خطم رو مادرش داره و می خواد بعد از رفتنش بهم زنگ بزنه و دلش تنگ میشه و آیا من دلتنگش میشم یا نه و من مهربون نیستم ولی خوبم و خخخ دقیقا این رو میگه و خخخ میگه تو خیلی خوش اخلاق نیستی ولی خوبی و از این چیزها که عینش رو نمی دونم فقط خاطرم هست که توضیح میده دوست داره باشه و باشم و، … خدایا این چه امتحانیه می گیری ازم؟ بعد از رفتن این من باید با وجدانم چه غلطی کنم؟ آخه من که روانشناس نیستم از کجا بدونم باید با این بچه چه مدلی رفتار می کردم که حسش این نباشه؟ من باهاش چندان مهربون نیستم. هم به خاطر خودم، هم به خاطر خودش. امیدوار بودم همه چیز درست بشه ولی ظاهرا درست نشد. خدایا خودت درستش کن من نمی تونم. من نمی تونم! بلد نیستم. خیلی دلواپسم خدایا کمکمون کن!
خدایا این3از دیروز بهم زنگ می زنه و من جواب نمیدم. چیکارم داری آخه! من اگر نخوام به هیچ عنوان جواب تلفن نمیدم. اطرافیانم متنفرن از این کارم ولی با تمام گفتن هاشون من تا نخوام جواب تلفنم رو نمیدم. الآن هم جواب3رو نمیدم چون نمی خوام. یا می خواد بگه بریم بیرون، یا می خواد واسم از، … اون1دوسته. نه اندازه1و حتی نه اندازه2که در زمان پریشانی های بی مهارم جفتشون در کنارم بودن. و حتی نه اندازه نگین که91و92به شدت همراهم بود. اما به هر حال3دوسته. اما من الآن نه دلم می خواد با هم جایی بریم، نه حس شنیدن دارم. خخخ3ازم1بسته شکلاتش رو می خواد. از سفر که اومدم این بسته شکلاتی که بهش ندادم حسابی خخخ میگه مونده روی دلم واسه چی خوردیش؟ بهش گفتم خوردمش3تا تهش رو خوردم. بدجنسی کردم. آخه واقعیتش این، … بیخیال ایشالا سفر بعدی آخ جون سفر باز هم از این سفرها دلم می خواد کاش بشه که بشه خخخ!
زنگ تلفن رفت. بقیه هم گفتن امروز بریم بیرون گفتم نه. همکارهام هم امروز از راه سر کار رفتن اردوی دسته جمعی. بازنشسته هایی که1دفعه اینجا در موردشون حرف زدم امروز همه رو مهمون کردن. من نرفتم. گفتم کلاس دارم. نداشتم. همه هم فهمیدن دروغ میگم. اصراری نداشتم که کسی نفهمه. اتفاقا دلم می خواست بدونن راست نگفتم بلکه بدونن دیگه ابدا مایل نیستم واسه اینکه باهاشون نمی پرم و چرا نمی پرم و باید بپرم و از این روضه های تکراری بهم بگن و بگن و بگن. امروز نه با دوست ها رفتم تفریح، نه با همکارها رفتم اردو، فقط اینجا نشستم و دارم می نویسم. دلواپسم. می ترسم. واسه خودم. فقط خودم. خدایا من دلواپسم. من نمی خوام درگیر، … من نمی تونم. تحملش رو ندارم. تحمل تکرار این چرخه رو ندارم. نکنه گیر کنم لای پره هاش و نشه که در صورت لزوم خودم رو بکشم عقب؟ نکنه نتونم سر موقع خودم رو از، … حالم بد میشه از دلواپسی. بهش که فکر می کنم، بهش که دقیق میشم، شبیه الآن، حالم شروع می کنه به بد شدن. اگر ادامه بدم باز اون تهوع عصبی آشنای لعنتی میادش. کسی باور نمی کنه. اون هایی که این رو نمی بینن، فقط توصیفم رو می شنون، باور نمی کنن. من فقط بهشون میگم من نمی تونم. من نمی خوام. من انجامش نمیدم. به خدا نمی تونم. و حس می کنم، مطمئنم، که اون ها نمی تونن عمق این عذابی که فقط فکر کردن بهش روی سرم آوار می کنه رو حتی تصور کنن. دیروز باز حرفش شد. خندیدم و گفتم من نمی تونم. داشتم می خندیدم ولی همون لحظه1حس کاملا مشهود و محسوس از لرز، … و فقط1نفر داخل تیمتاک شاید حالتم رو درک کرد و شاید از روی آگاهی های دیروزش گفت راست میگه. پریسا درست میگه. پریسا نمی تونه. واقعا نمی تونه. و چه قدر ته دلم از اون1نفر ممنون بودم. احساس سپاسم عمیق بود هرچند نگفتم. گاهی لازم نیست کاری کنیم. حتی لازم نیست هر لحظه باشیم. فقط اینکه بفهمیم. عمیق و سر موقع بفهمیم واسه تزریق آرامش کافیه. هی1نفر! اگر اینجا رو می خونی ازت ممنونم که درک می کنی. اگر هم اینجارو نمی خونی باز هم ازت ممنونم که درک می کنی. ممنونم از درکت که اینهمه صاف زده به هدف و اینهمه با ارزشه. لازم نیست درک های این مدلی هر لحظه ابراز بشن تا آروم بشیم. همین اندازه که می دونی1کسی فهمید عقب کشیدن هات از چه جنسی هستن، حتی اگر دیگه هرگز چیزی در موردش نگی و نگه، فقط همین اندازه که می دونی1کسی دید، که1کسی حواسش هست، که1کسی فهمید، عجیب آرامش بخشه. به من که حسابی آرامش داد. خنده هام بعدش واقعی تر بودن. بیشتر از جنس خنده. درصد ترس و استرس داخل خندیدن های بعدی کلی اومده بود پایین. و الآن، … خداجونم کاش سریع تر تموم بشه و کاش این صفیر هرچه سریع تر از بالای سر من رد بشه بره از بس مچاله و آماده باش واسه پریدن و پرواز کردن موندم تمام استخون های روانم درد می کنه اه این چه وضعشه من که می دونم تمامش شینگولکه آخرش مشخصه تموم بشه بره دیگه!
زیادی حرف می زنم. خدا حفظم کنه خخخ! وایی اینجا چه گرمه آتیش گرفتم! اوخ جان تلگرام صدام زد و این یعنی با کلیدهای غیر مجاز که این روزها عمومی شدن تلگرامم بیداره. آخ جون.
ساعت از2گذشت و من خسته شدم از نوشتن. بلند شم برم این درها رو باز کنم و1نوازشی هم به کلیدهای پنکه برسونم بلکه هوا بهتر بشه! فردا هم، … بیخیال از4شنبه ای که تصورش رو داشتم خیلی بهتره و تا هفته آینده هم خدا مثل همیشه بزرگه. پس ایول و پیش به سوی ادامه جاده. آهایی بابا زمان خداییش معرفت کن وایستا واسه5شنبه هیچ چی نخوندم الآن هم زمان استراحتم رو گذاشتم به آن سوی شب گردی و1خورده تخفیف بده دیگه!
دیگه بسه واقعا باید بس کنم تا دفعه بعد. راستی1چیزی! زندگی حرف نداره! ایول زندگی با تمام کج و کولگی هات حساااااابی می خوامت! خیلی زیاد!
ایام به کامتون!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی ای کاش از جنس دلتنگی!

صبح3شنبه.
دیروز و امروز سر کار نرفتم.
دیروز کلاس زبان استادمون عوض بود. این بنده خدا چند وقته گلوش اذیتش می کنه و با صدای فوق گرفته میاد سر کلاس. اون هفته می گفت صحبت کردن واسم خطرناکه و خیلی آروم حرف می زد. دیروز هم اصلا نیومد کلاس و1نفر دیگه جاش اومده بود. من اولش خیال می کردم گلو دردش مال سرماخوردگی باشه ولی خیلی طول کشیده. واقعیتش، یواشکی1خورده دلواپسم واسش. چیزی نباشه! این روزها هم که درد و مرض های عجیب غریب مد شده. خدایا طوریش نشه گناه داره! باید تا5شنبه منتظر بمونیم یعنی بمونم ببینم میاد یا نه اگر باز هم نیومد، … خوب نمی دونم. دلواپسشم. کاش چیزیش نباشه!
ایمیل بی معرفت پوشه داستان هام رو واسه آقای آگاهی نفرستاد و کفرم رو درآورد. نای فحش دادن ندارم. عجیب بی حالم امروز. از اون بی حالی های کرخت که نه جاییت درد می کنه نه حالت به هم می خوره نه گرسنه ای نه تشنه ای نه گرمته نه سردته و با تمام این ها1چیزیت هست. از اون1چیزی هایی که هیچ دکتری در هیچ کجای جسمت نمی تونه گیرش بیاره و درستش کنه. جاش امنه و درمون های این مدلی دستشون نمی رسه بهش. دلم نمی خواد بزنم بیرون. از سرگیجه ها می ترسم. دلم هم نمی خواد خونه بمونم. انگار جایی پناه نمیده بهم. دلم می خواد با1کسی حرف بزنم. ولی زمانی که1کسی میاد میگه چت شده پریسا میگم هیچ چی. انگار هیچ کسی اون1کسی که دلم می خواد باشه نیست. خوب واقعا نیست. دلم واسه کسی تنگ شده که نیست. خیلی لازم دارم1چیزهایی رو بهش بگم و اون، … خوب اگر اینجا بود با1حالت انزجار از ته دلی می گفت خاک بر سرت که تا این درجه از خریت رفتی و از این چیزها. ولی بعدش با حوصله ای که به هیچ عنوان نمی شد ازش تصور کرد، دستم رو می گرفت و می گفت بیا بریم1خورده مال خودمون باشیم. می رفتیم. سواره یا پیاده. داخل ماشین به قول جوون ها توی دور یا جایی ساکن می شدیم. فرقی نمی کرد. فقط می رفتیم. مال خودمون می شدیم. فقط خودمون2تا. و اون دیگه نمی گفت خاک بر سرت. باهام حرف می زد. در مورد موضوع مسخره ای که بهش نشون داده بود تا چه درجه ای از خریت رفتم صبور و با حوصله باهام حرف می زد. حرف می زدیم. توضیح می دادیم. توجیه می کردیم. دلیل به هم می دادیم. قانع می شدم. دست خودم نیست جمله خطرناکیه. می رسیدم بهش. و بود. دستی که به شدت تکونم می داد تا بیدار بشم و بیدار بمونم بود. کمک می کرد تا دست خودم باشه. تا دیگه شبیه این لحظه و الآن نباشم. تا این حس نفرین شده یواشکی لعنتی نتونه یواشکی روانم رو شبیه پارچه های پوسیده پاره پاره کنه از شدت فشار. دلم تنگ شده واسه حضوری که مدت هاست دیگه نیست. ولی کجاست؟ من خیلی جاهارو واسه احساسش گشتم. با خیلی وسایل گشتم. از خیلی راه ها گشتم. مگه میشه1کسی دیگه هیچ کجا نباشه؟ مگه میشه کامل از هستی ناپدید شد؟ مگه نه اینکه زنده ها روح دارن و روح باقیه؟ مگه نه اینکه ما هرگز نیست نمیشیم؟ پس چه جوری میشه1نفر نیست شده باشه؟ واسه چی من پیداش نمی کنم؟ اگر نیست شده پس من سال گذشته در یکی از ترسناک ترین مراحل عمرم چه جوری دیدمش؟ سراب ندیدم. دیوونه نشدم. اشتباه نکردم. به خدا بود. خدایا1کسی حرفم رو باور کنه! هرچند من به هیچ کسی نگفتم. ترسیدم خیال کنن زده به سرم. این چیزها واسه من عزیزتر از اون هستن که با ناباوری ها کثیفشون کنم. پس نگفتم. اما بود خدایا تو که باور می کنی مگه نه؟ خواب نمی دیدم. بیدار بودم اون لحظه ها! بیدارتر از هر زمان دیگه ای در تمام عمرم. اون لحظه ها نمی شد خواب بود. اون لحظه ها رو نمیشه فراموش کرد. تا عمر دارم اون وحشت تلخ و نافذ از خاطرم پاک نمیشه. و بعد، … من صدای قدم هاش رو می شنیدم. عطرش رو می فهمیدم. دستش رو حس کردم. واضح بود حتی واضح تر از زمان هایی که همیشه در دسترسمون داشتیمش. صداش رو می شنیدم. کاملا واضح می شنیدم. پس واسه چی حالا که اون لحظه ها گذشتن، پیش از اون لحظه ها که اونهمه گشتم، بعد از اون لحظه ها که اینهمه مشتاقم، واسه چی پیداش نمی کنم؟ واسه چی هیچ کجا نیست؟ من واسه چی باز این طوری شدم؟ سر صبحی واسه چی اینهمه دلم تنگه؟ من چم شده؟ الآن من دقیقا چمه؟

دلم تنگ شده واسش. یعنی می خونه اینجا رو؟ دلم تنگ شده واست. کاش پیشم بودی! گاهی بد جوری تاریکه. دلم حضور خورشید رو می خواد. دلم خورشید رو می خواد. خورشیدی که از جایی گرما طلب نمی کرد و نمی گرفت و باز می تابید. فقط می تابید. فقط می تابید! دلم تنگ شده واسش! دلم تنگ شده واست! اگر اینجا رو از هر جا که هستی، اگر هستی، می خونی، دلم تنگ شده واست! خورشید آشنای ناشناس!
درست بعد از13امسال بود که عمیقا باورم شد1چیزهایی رو هیچ تغییری نمی تونه عوض کنه. حتی قویترین تکان دهنده ها که عمیق ترین خواب ها رو می شکنن. حتی خاک! گاهی1چیزهایی، گاهی1خواب هایی به هیچ ندایی بیدار نمیشن. همیشه می دونستم1جاهایی واقعا هیچ راهی نیست ولی همیشه سعی می کردم راهی باز بشه. با تحمل، با تلاش، با دعا! گاهی واقعا باز می شد. گاهی عوض می شد. گاهی می شکست. گاهی، … ولی1چیزهایی مثل خاک بی تغییر باقی می مونن. نمی تونی عوضشون کنی حتی با1پایان از جنس خاک. حتی مرگ هم نمی تونه بعضی از، … این نوشتن ها فایده ندارن. بیخیال.
گاهی بعضی چیزها به هیچ عامل تغییری عوض نمیشن. شبیه خاک. شبیه خاکی که با وجود تمام دردهایی که روی سینهش می باریم، همچنان سنگین، همچنان سرد، روی گور عزیزهای از دست رفته خوابه و حتی گرم هم نمیشه از اینهمه محبت های خیس و شکسته ای که از دل ها و چشم ها بهش می بارن و می بارن و باز می بارن. گاهی بعضی دردها هیچ طوری درمون ندارن. شبیه این دلتنگ شدن های من. خیلی گذشته. اینهمه سال! اینهمه روز این همه شب اینهمه ماه! و من، و ما، همراه شدیم با جریان بی توقف زندگی، و ظاهرا باور کردیم پایان ها رو. اما هنوز این دفتر در ناخودآگاهم، در ناخودآگاه خسته و تاریکم، انگار1جایی باز مونده. بسته نشده دفتر حضوری که دیگه نیست! گاهی حس می کنم واسه بقیه قهرمان های قصه هم همین مدلیه. نه شبیه من. هر کسی شبیه خودش. اندازه خودش. واسه خودش. دفترهای باز مونده خیلی مثبت نیستن. اونجا داخل ضمیرت باز موندن و هر از چند گاهی ورق که می خورن، تیزی های لبه صفحاتشون روحت رو از داخل خراش میده. چه دردی داره این خراش ها. خراش هایی از جنس خالص دلتنگی. و من خودخواه زمان هایی شبیه صبح امروز که توی خودم گیر کردم، بیشتر از هر زمان دیگه ای دلتنگ میشم. واسه گفتن چیزهایی که به هیچ کسی نمیشه بگم. واسه اون توبیخ های آشنا که بعدش، چند دقیقه بعدش، نیم ساعت بعدش، می رفتیم تا1خورده مال خودمون باشیم. واسه اون لحظه های تلخ اما شیرین. خدایا چه قدر دیر فهمیدم! کاش1جاهایی از زندگی تکرار داشت. کاش می شد باز هم باشی! کاش پیشم بودی! کاش پیشم بودی!
زیادی سیاه شد. معذرت. باید بلند شم. امروز حتی اینجا نوشتن هم خیلی کمک نکرده. ساعت9شده. روز قشنگیه و فقط من وحشتناک دلم، … کاش می شد من، … بیخیال بلند شم درس بخونم5شنبه کانون رو تعطیلش نکردن. عجیبه که برخلاف همیشه که تشنه تعطیلات بودم و هستم، این دفعه در این1مورد مشتاقش نیستم. یعنی بدم نمی اومد تعطیل بشه ولی فقط بدم نمی اومد. دیروز گفتن تعطیلی بی تعطیلی و من دیدم از این هم هیچ بدم نیومد. انگار حتی یواشکی1خورده خاطر جمع هم شدم. اگر تعطیل بشیم نظم به هم می ریزه. الآن31خرداد این ترم تموم میشه و اگر1روز این وسط تعطیل بشه یا باید جبرانی بذارن که مشخص نیست چه روزی باشه، یا از31خرداد میره اون طرف تر که نمی دونم چه دردمه که خوشم نمیاد. شکلک دیوونه که البته چیز جدیدی نیست خخخ! دیروز نصف درس چهارم رو گرفتیم پس حالا می تونم به تمرین هاش ناخنک بزنم و خیلی از کلاس جلو نباشم. آخ جون. بسه دیگه ساعت از9گذشت بابا زمان داره میره من هم امروز حال ندارم دنبالش پرواز کنم. آهایی بابا زمان منو ببر!
شاد باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1روز تقریبا کامل با، … زندگی.

صبح1شنبه. خیلی دیره باید برم سر کار. کمی گیج میرم امروز. دیشب خوابیدم ولی ظاهرا کسر خواب این چند شب جبران نشده یعنی شده ولی تنظیماتم به هم خورده و الآن گیج می زنم. فشاری که قورتش می دادم دیروز1دفعه منفجرم کرد. دلم نمی خواست کسی این رو ببینه ولی دقیقه80وا دادم. درست نوشتم80هنوز10دقیقه به وقت اضافه مونده بود که من بریدم و جلد آدم مثبت بیخیال عاقل منطقی هرچه شد شدم رو ترکوندم ازش پرت شدم بیرون. دست خودم نبود دیگه نتونستم. بیخیال.
دیرم شده. این روزها کمی پریشونم. نه دروغ گفتم این روزها کمی بیشتر از کمی پریشونم. دیروز خودم رو غافلگیر کردم. خیال نمی کردم هنوز اینهمه باشه. کاش می شد امروز بیرون از خونه نمی رفتم. سرگیجه کزایی. زیاد نیست ولی من ازش می ترسم. بدم میاد کار دستم بده و بقیه ببینن. متنفرم از این داستان تماشا دادن ها.
دلواپسم. الآن کمتر شده. دیشب خیلی اتفاقی با چندتا آگاه تر از خودم در مورد مایه دلواپسی هام حرف زدیم و فعلا معتدل تر شدم. یعنی منفجر نمیشم و می تونم شبیه آدم بی سر و صدا منتظر تماشا کنم. دیرم میشه. کاش می شد امروز نمی رفتم!
این چند روز آخری انگار نمی خواد بره. نمی دونم واسه چی امسال اینهمه فوق شدید بریدم. خداجونم کمکم کن.
دیروز از اداره1لیست اومد اسم همکارهای در آستانه بازنشستگی داخلش بود. شلوغی شده بود که نگو. خیلی بودن. هر کسی اسمش رو پیدا می کرد و شلوغی راه می افتاد بعدش اسم هم رو پیدا می کردن و بیشتر شلوغی راه می افتاد. همکار من یعنی هم گروه من هم اسمش هست. همه خوشحال بودن. شبیه زمانی شده بود که1دسته می خوان برن به1سفر هیجانی و بقیه تماشاشون می کنن. بدجوری دلم می خواست اسمم قاطی اسم هاشون بود. بدجوری دلم سر و کار داشتن با بچه ها رو نمی خواد. بدجوری دنیا تاب می خوره امروز. اوخ دیرم شد.
هنوز اسکنر نخریدم. امروز باید بیشتر درس بخونم دیشب که تیم تاک بودم روزش هم تا می رفتم درس بخونم این، … یعنی تمرکزم می پرید می رفت1جاهای دیگه و کم درس خوندم یعنی کم نخوندم کم درسم رو فهمیدم. بدجوری دیرم شد این بمونه اومدم کاملش می کنم.
ساعت11صبح1شنبه. زودتر از زمانش رسیدم خونه. خیلی زودتر. سرگیجه عوضی کار دستم داد. خیلی نبود یعنی بود ولی بقیه خیلی بیشتر از اندازه لازم ترسیدن. مگه چه مدلی میشم این زمان ها؟ طرف نمی تونست فشارم رو بگیره نمی دونم ایراد از کجام بود ترسید. خلاصه تنها اجازه ندادن مرخص بشم. زنگ زدن و زنگ زدم مادرم رو از کار و کلاسش باز کردم کشیدم اونجا که بیا این ها دست بردار نیستن. بیچاره مادرم. حرصی ام از دست این عاقل ها. شاید تا دفعه آینده حرصم نپره در جواب احوالپرسی ها1جفنگی بگم. شاید هم تا اون زمان بیخیال بشم و چیزی نگم. بیچاره مادرم. کارفرما بهش گفت تا رو به راه نشدم نفرستدم سر کار. یعنی تا شنبه مجازم کرد خونه بمونم. قاعدتا باید عشق کنم ولی به جاش فقط تعجب می کنم. درسته از تعطیلی و مرخصی بدم نمیاد ولی این1جورهایی کلاشیه من که اونهمه چیزیم نیست از حالا تاشنبه6روز میشه! من فقط1خورده سرم گیج رفت و1کوچولو فشارم، … خوب حالا1خورده بیشتر از1کوچولو. اندازه ای که نبضم چند لحظه زیادی ضعیف بود و دستگاه نتونست بگه فشارم چنده. خوب1خورده هم نمی شد بلند شم و1خورده هم، … اه خوب اصلا که چی؟ گیج رفتم دیگه اینهمه شلوغ کردن نداره که! یعنی که چی؟ خوب که چی؟ خدایا بیچاره مادرم! کاش این طوری نمی شدم! ولش کن فعلا کاریش نمیشه کرد ولی این، … لعنت بر ذات هرچی پلیدیه!
تلگرام قطع شده. واتساپ ندارم. پاکش کردم. نمی خوام نصبش کنم. کاش تلگرام وصل بشه. داخل محله می چرخم. خاطرم1درصد کوچولو جمع شده. چیزهایی که من خیلی دلم می خواست بگم چون حس می کردم خیلی ها نمی دونن رو1نفر دیگه اومد گفت. نمی دونم گفتنش فایده داشته باشه یا نه ولی گفت و من خاطر جمع شدم که1کسی گفتنی هایی که داشتم می ترکیدم بگم رو گفته. قهوهم سرد شد الآن میام.
خوردمش1دونه دیگه درست کردم. آخه2تا مارک دارم. از یکیشون درست کردم الآن از دومیش درست کردم. اصلیه که عطرش زیادی آشناست! دوست دارم این عطر رو. لیوانم رو آوردم اینجا کنار دستم تا هم بلند نشم هم تا این سرد بشه عطرش رو حس کنم.
روی همین مبل که داغونش کردم نشستم. همین که مینا داخل تیم تاک می شناختش. دستگاه بخور روشنه و داره از اون بوهای خوش که عشقمه پخش می کنه همه جا. موزیکش رو خاموش کردم. فعلا نمی خوام بزنه. عطر این قطره های دوست داشتنی و عطر آشنای قهوه من و سکوت! آخ سکوت! الآن مدرسه شلوغه. باید اونجا باشم ولی نیستم. خیلی بده ولی من دارم از آرامش و فضای اینجا لذت می برم. می دونم این ساعت ها الآن مال من نیستن ولی، … خدایا ببخش! منو ببخش! نباید اجازه می دادم ولی، … خدایا ببخش!
میرم1نگاه دیگه به پست سنجاقی محله کنم بر می گردم.
چیز جدیدی نیست. پست در حال انتظار هم نیست. کلا فضا امنه. فکر من اما1خورده نا امنه. یعنی شلوغه. داشتم می گفتم. روی مبل نشستم. همون مبلی که مینا داخل تیم تاک می شناخت. همون مبلی که امیر علی بزرگه می شناسه. سیستمم رو بغل کردم و گذاشتمش روی پاهام و خخخ پاهام روی طبقه پایین میز عسلی بزرگه جا خوش کردن و انگشت های دستم کلید ها رو نوازش می کنن و لحظه به لحظه افکارم رو می نویسن. دستگاه بخور روی میز طرف چپم بدون موزیکش با1صدای فشفش و چیزی شبیه حباب بازی1پری کوچولو سکوت رو تزئین می کنه و عطر می فرسته همه جا. رو به روی من روی میز کمی مایل به راست لیوان پر و داغی که هنوز سرد نشده و عطر قهوه آشنا ازش میاد بیرون و میاد طرف من و میره همه جای اتاق تا واسه1مدت طولانی بمونه و من از این موندگاریش کلی خوشم بیاد. این مارک قهوه رو خیلی دوست دارم عطرش می مونه. عطر آشنای آشنای آشناش. چه قدر از ترکیب این2تا بو و این آرامش خوشم میاد.
هنوز دلواپسم. همراه درصدی خاطر جمعی. شاید اشتباهه هم دلواپسی هام و هم خاطر جمعیم. دلواپسم از چیزی که شاید هیچ چیزش واقعا به من مربوط نیست ولی من بیخیالش نیستم. نمی تونم باشم. و خاطر جمعم از اینکه گفتنی های من به وسیله1آگاه تر از خودم گفته شده. و باز هم خاطر جمعم از اینکه می بینم آگاه هایی که به تصورم بی تفاوت شدن، نسبت به چیزهایی که زمانی براشون ارزش داشت، شاید اون قدر که خیال کردم بی تفاوت نباشن و دسته کم اون قدر خیالشون هست که دلشون نخواد شاهد پایان های منفی باشن و اون قدری خیالشون هست که دسته کم در حد1هشدار هم شده اقدام کنن. شاید تصور من اشتباه باشه. خوب اشتباه باشه! اما دلم می خواد این مدلی تصور کنم. این طوری حس و حالم بهتره. هنوز دلواپسم ولی حس و حالم از این تصورم، هرچند اشتباه، اما بهتره. قهوهم رو تست می کنم ببینم میشه خوردش یا نه.
سردتر شده ولی هنوز بد نیست1خورده دیگه صبر کنم. مادرم میگه اینهمه داغ نخور سرطان می گیری. من از قهوه سرد خوشم نمیاد. مادرم الآن نیست ولی به نظرم بد نیست بهش گوش کنم. با1سرگیجه کزایی این بنده خدا از زندگیش باز شد. بیچاره مادرم! خدایا منو ببخش! اگر واقعا با ناپرهیزی هام سرطانی بشم پیش و بیش از خودم این طفلک اذیت میشه. من خونوادم رو تا اینجا زیاد اذیت کردم. سر همه چیز. هر مدلی که تصورش رو کنی من این ها رو اذیت کردم. دیگه نباید پیش بیاد. کاش پیش نیاد! خدایا این ها سر تکی تکی موارد من اذیت شدن بسه دیگه! خدایا لطفا! خدایا لطفا! نتیجه اینکه لیوان قهوه فعلا میره کنار تا چند لحظه دیگه که کمی سردتر بشه. فقط کمی.
باید امروز زنگ بزنم در مورد مارک اسکنر خیلی جدی تحقیق کنم. یکی از دوست های حسابی دوست بهم2تا شماره فرستاده که هنوز باهاشون تماس نگرفتم. هی آشنا ممنونم ازت! از ته دل! ممنونم ازت!
سرگیجه ها میان و میرن. الآن اومدن ولی من جایی نیستم که بتونن اذیتم کنن. در خونه هستم. در فضای آروم و حسابی امن. بین4دیواریه امن و عطرهای آشنا و سکوت عزیز. اینجا نشستم. سرگیجه ها دمغ میشن و کمی دیگه اطرافم می چرخن و به دنیای اطرافم فشار میارن تا محکم تر و سریع تر تاب بخوره. داره تاب می خوره. بیشتر تکیه میدم و عمیق تر در آرامش امن فرو میرم. سرگیجه ها چند ثانیه دیگه زور میدن. الآن زورشون ثابته و این لحظه بیشتر نمیشه. همچنان بی اعتنا می نویسم و لبخندم هرچند کج و بی حال و بی حالته ولی حفظش می کنم. سرگیجه ها آهسته آهسته دارن خفیف تر میشن. دنیا داره از تاب خوردن می ایسته. خیلی آهسته حرکتش داره کند میشه. باز هم. باز هم. سرگیجه ها دارن عقب می کشن تا چند لحظه دیگه1دفعه حمله کنن. تمام امروز همین مدلی بود. اونجا در محل کار تونستن اوضاع رو به هم بریزن و نتیجه این شد که من الآن اینجام. ولی اینجا زیادی امنه. زنگ گوشیم.
جواب دادم مادرم بود. خاطر جمعش کردم که چیزیم نیست اون بنده خدا رو فرستادم سر زندگیش. امروز از کار و بارش باز شد اومد از محل کار رسوندم اینجا. خواست بمونه گفتم بره. نگرانه ولی ترجیح میده به ترجیحات من توجه کنه. در نتیجه رفت و با تلفن از حالم می پرسه و میگه اگر لازم شد بهش زنگ بزنم. کاش بتونم دلواپسی رو از دلش پاک کنم. واقعا چیزی نیست. سرگیجه های بدجنس! الآن عقب کشیدن ولی کامل نرفتن. در حالت ضربه فنی اعلام حضور می کنن. اون اندازه که اگر بخوام بلند شم بهتره مواظب باشم. یواش بلند شم و آهسته و از کناره ها راه برم تا اگر لازم شد سریع دستم رو به چیزی بگیرم یا تکیه بدم و آهسته بشینم. قهوهم دیگه باید سرد شده باشه.
چه تلخیه دلچسبی! تموم شد دیگه هیچ چی داخل لیوان نیست. باز هم می خوام. باید بیخیالش بشم2تا لیوان خوردم سومیش دردسر درست می کنه واسم پس بیخیالش. به دلواپسی هام که متمرکز میشم سرگیجه ها به طرز وحشتناکی سریع حمله می کنن. انگار این2تا با نخ به هم وصلن. لعنتی! هیچ از این وضعیت خوشم نمیاد.
تلگرام همچنان قطعه و ای کاش وصل بشه! خوب بذار1خورده مثبت بین باشم. بعد از ظهر و اگر فردا صبح خونه باشم صبح می تونم واسه کلاس فردا بعد از ظهر بیشتر درس بخونم. کلاس زبانم رو اگر روی برانکارد هم باشم باید برم. مدیر کانون نمی تونه این مدلی بفرستدم مرخصی. اگر شده دم اون در دراز بکشم در اون ساعت مشخص من اونجام. این1مورد از اون لجبازی های خطرناک برند پریساست که درست باشه یا نباشه هیچ چیزی نمی تونه کنارش بزنه. هیچ چیزی! شبیه مواقعی که بیخیال هر دلیل و منطق و مصلحتی بیخیال هر چیز و هر چیزی سفت و بی خش میگم نه! نه! نه! نه! نه! میرم محله الآن میام.
رفتم دیدم و اومدم.
دلم می خواد تمرین های درس چهارم زبان رو بشینم حل کنم. ظاهرا آسونه. کتابم گرامرش رو نداره فقط مثال هاش هست اما از روی مثال هاش تقریبا فهمیدم چی شد ولی بد نیست صبر کنم کلاس بهم برسه. هنوز تمرین های درس سوم رو حل نکردیم. تازه5بخش تمرین های درس دوم حل شده هنوز1بخش مونده. زیادی جلو رفتن هم خوب نیست1جوریه انگار مطالب قاطی میشن و اوضاع خراب میشه. میگم حالا تمرین اول و دوم رو حل کنم اولیش لغته دومیش هم اون پسوندها. فعلا بیخیال عصر درس بخونم شاید هم این2تا رو فقط همین2تا رو حل کنم نمی دونم. عجیب ویر تمرین حل کردن افتاده به سرم. تعطیلات که شروع بشه باید بلند شم حضوری برم چندتا دار الترجمه سر بزنم. ولی قبلش اسکنر و تمرین های خونگی و خداجونم یعنی صبح های تعطیل شبیه الآن همهشون این مدلی امن و آروم و بهشتی هستن؟ آخ جون! بذار1خورده خیال بافی کنم خوش می گذره. در مورد اینکه دستم در ترجمه چنان قوی بشه که داخل تعطیلات1دار الترجمه پیدا کنم و داخلش جا بی افتم و بتونم از این به عنوان1شغل دوم که درش آهسته و روون پیش میرم استفاده کنم و، … تا حالا خیال پردازی هام رو ننوشته بودم. نه اینجا و نه هیچ کجا. حتی در وورد معمولی و خصوصی. هرچند من از زمانی که ستون های اینجا رو فرستادم بالا دیگه وورد خصوصی نگه نمی دارم. خیلی چیزها می نویسم ولی یا منتشر میشن اینجا یا پاک میشن. اون هایی که پاک میشن هیچ کجا نمی مونن. خلاصه اینکه تا حالا خیال پردازی هام رو جایی ننوشته بودم. اولین دفعمه و دلم می خواد پاکش نکنم بذارم بمونه.
رفتم ببینم تلگرام وصل شد یا نه گوشیم هنگ کرد. هنگ هاش داره زیادی زیاد میشه ولی حسش نیست فحشش بدم. حیف این فضا نیست با فحش خط بی افته؟ ولش کن خودش میاد بالا. باید بلند شم چندتا زنگ بزنم. باید درس بخونم. باید ترجمه داستانی که شروع کردم رو ادامه بدم. باید1سری از داستان هایی که از اینترنت کش رفتم رو دسته کنم بفرستم واسه آقای آگاهی.
گوشیم اومد بالا. به نظرم لازم نیست برم ببینم تلگرام وصل شده یا نه. اگر وصل بشه سیل پیام هایی که از صبح موندن پشت در می ریزن داخل. پس بیخیال.
داشتم می گفتم. باید، … ولش کن باید اول1چیزی خورد. گشنمه. ولی نه خیلی زیاد. نمی دونم چمه حس می کنم اگر نوشتن رو ول کنم به شدت دلواپسی ضربهم می کنه. زور می زنم عقب نگهش دارم. اگر دلواپسی برنده بشه سرگیجه ها هم برنده میشن. خوشم نمیاد.
از1جایی هرچند خفیف اما داره بوی دردسر میاد. بوی تلخ و سرد دردسری که من ازش عقب می کشم ولی می دونم اگر پیش بیاد خاطرم از1چیزهایی حسابی جمع میشه. بوی دردسر. بوی خفیف و تلخ دردسر. از اون دردسرهای نامحسوس با لزوم حضورهاشون. شبیه پریدن از1مرحله اجباری اما لازم. شبیه آمپول. مخصوصا در نگاه بچه هایی که اون قدر بزرگ شدن که بفهمن واسه درمون شدن باید آمپول بزنن ولی هیچ خوششون نمیاد. این دردسر از نگاه من جنسش اون مدلیه. ابدا آمپول دلم نمی خواد. جای واکسن های آخری که دقیقا جنسش همین مارک بود هنوز مونده به خدا از بس درد داشت زیر فشار حاصله پیچ می خوردم. و حالا دارم خیلی خفیف پیش حضور بوی الکلش رو حس می کنم که از بین شیشه و در بطری که خیلی نامحسوس تکون داده و خیلی خیلی کم شل شده میاد بیرون. پیش درآمد شروع اقدام به تزریقات. نفس تزریق به نظرم کمک می کنه ولی، … من دلم نمی خواد مورد تزریق باشم. دردش فراتر از توانمه اگر گزینه تزریق بیاد وسط من نیستم و البته خخخ بی خخخ. بیخیال در هر حال من که نباید آمپول بزنم خخخ اگر پیش بیاد از در اضطراری درمونگاه می زنم بیرون در حالی که حسابی خاطر جمعم آمپول لازم ها آمپوله رو دریافت می کنن و حتما درمون میشن خخخ. جدی از این طرف که تماشا می کنم بد هم نیست. خیلی هم مثبته. ولی میگم آمپول؟ یعنی آمپول؟ آمپول آیا؟ خخخ میشه من این بخش آخری رو پاکش کنم؟ آخه آمپوووول خخخ خخخ خدایا خخخ!
زنگ تلفن. اومد و رفت. کلی طول کشید. یکی از آشناها بود که می خواست مطمئن باشم و ازش، … بیخیال من مطمئن نیستم. زندگی یادم داد اعتماد نکنم. زندگی یادم داد باور نکنم. زندگی یادم داد این سایه ها که برای گرفتن دستت به طرفت دراز میشن دست نیستن نباید گرفتشون. زندگی، … زندگی قشنگه. قشنگ و حسابی عزیز.
چی داشتم می گفتم؟ آهان آمپول. خلاصه اینکه آمپول بد نیست خیلی هم مثبته مخصوصا واسه درمون درمون خواهان عزیز. حالا هم به نظرم آمپول کمک می کنه به درمون این بیمار عزیز. این بیمار عزیز. این بیمار خیلی خیلی خیلی عزیز. خدایا چه قدر دوستش دارم!
دلم حسابی می خواد که بیمار درمون بشه حتی با تزریق ولی خودم از پشت پنجره شاهد درمون شدنش باشم. از1مکان امن که مطمئن باشم درد این تزریقات تهدیدی برای هیچ نقطه ای از بریدگی های در حال جوش خوردن من نیست.
این تلگرام هم که وصل نمیشه! خوب بشه دیگه! اه! الآن محل کار تعطیل شده. اگر اونجا بودم الآن وسط راه خونه داشتم بر می گشتم. زنگ در. مادرم.
رفتم و اومدم. مادرم اومده. بیچاره مادرم! خدایا منو ببخش! مادرم صدام می کنه. بساط نهار. باید برم. بر می گردم.
باز اومدم. مادرم اینجاست. بیچاره مادرم! واسه چی اینهمه پریشونم؟ همه چیز درسته. من اومدم خونه و می تونم فردا هم خونه بمونم. اوضاع ظاهرا آرومه و موردی واسه خشم و پریشونی نیست پس من دقیقا چمه؟ چی داره این کار رو می کنه؟ اه لعنت! بد نیست برم ولو بشم بغل دست مادرم که نمی دونم چه مدلی تلگرامش وصل شده ولی مال من همچنان در حال اتصاله و متصل نیست. خوابم نمیاد ولی عجیب خستم. کاش اگر نوشتن رو ول کنم درصد پریشونیم بالاتر نره! شاید چند ساعت دیگه بهتر بشم. شاید. امروز حتما باید واسه اسکنر تحقیق کنم. دیگه زیادی طول کشیده اون هم در مورد من که کلا از تأخیر بدم میاد. در بالکن بازه و هوای شلوغ از اون بیرون میاد داخل و با جریان هوای بهار و عطر نفس گل های روی بالکن عطر موجود داخل اتاق هم جاری شده و وایی خدا این بوها رو عجیب دوست دارم. صدای فشفش این دستگاه رو از بین شلوغی ها دیگه سخت می شنوم ولی خیالی نیست. من که می دونم اون اینجاست. داره کار می کنه و حباب های رنگیش رو فوت می کنه روی پریشونی های من. پری های نادیدنی از پشت سایه های نورانی و رنگی روی شیشه هاش که بیناها میگن قشنگه حباب های کوچولو برام می ترکونن و به پریشونی های از جنس واقعیت های سیمانیه جهان واقعیه من و ما آدمیزادها می خندن. نسیم میاد همراه شلوغی ها و بوها و جریان هوای تازه. بابا زمان روی سرخیه التهاب حاصل از دلواپسی هام دست نوازش می کشه و آهسته، طوری که دردم نیاد، با لایه های خیلی نازک غبار، غباری از جنس خودش، از جنس گام های مهربونش، روی شعله های بی مهار رو می پوشونه. اون ها باز بیرون میان و بابا زمان باز آروم و صبور با لبخند ملایمش روی حرارت التهابم دست غباری می کشه و به نفس های از جنس دردم مهربون و آرامش بخش می خنده. دوستت دارم بابا زمان. ممنونم ازت! خیلی زیاد. خیلی زیاد!
ساعت داره2میشه. به نظرم بد نیست فعلا دیگه بس کنم. این سیستم رو استراحتش بدم و خودم هم استراحت کنم بلکه این سرگیجه های بدذات و منتظر برن به ناکجا تا دفعه های بعد که امیدوارم به این زودی ها نباشه.
ساعت4و24دقیقه عصر. هنوز اینجام. یعنی رفتم و الآن دوباره اومدم و همچنان در وسط این نوشته دارم مانور میدم. خوابم نبرد. واتساپ رو موقتا نصبش کردم ولی این جدیده عجیب غریبه ازش چیزی سرم نمیشه. تلگرام که وصل بشه باز می پرونمش. خاطرم نیست اومدم اینجا چیچی بگم الآن از خاطرم پرواز کرد رفت. سرم کمی تا قسمتی سنگینه هنوز. از1کسی1پیشنهاد بسیااار وسوسه انگیز داشتم که اصرار داشت بپذیرمش. گفتم نه! واقعیتش وسوسه شدم ولی گفتم نه! اونهمه شجاع نیستم. از این مدل ریسک ها می ترسم و اصلا همین اندازه که صحبتش رو گوش کردم حس ترس می کنم. بهم نمیاد ولی شاید زیادی مواظبم. خلاصه فعلا از وسوسه جستم کاش گرفتارش نشم!
تلگرام واسه1سری ها وصله ولی من هنوز ندارمش. این کتابه که دارم می خونمش بد نیست پر از داستان کوتاهه ولی بعضی داستان هاش خیلی ماستیه کفرم درمیاد. بعضی هاش ام قشنگن. میره که گریهم دربیاد. دلم بدجوری می خواد بخندم. از اون خنده های سبک و بلند. از اون خنده های از ته دل. خدایا لطفا!
ساعت5و2دقیقه عصر. نگین زنگ زده بود. کلی گفتیم و گفتیم. خندیدیم و خخخ تموم شد دیگه.
تلگرام همچنان قطعه. واتساپ آژیر می کشه و دلم این رو نمی خواد. هنوز گیج میرم و از این هم خوشم نمیاد. هوا خوبه جون میده واسه سلامت بودن و تفریح کردن. نه از اون تفریحات مه آلود نه خخخ نمی دونم چه مدل تفریحی. شاید از اون مدل های مثبتش. در حال و هوای جوونی و نوجوونی بزنی بیرون دنبال بستنی خوردن و خندیدن و پارک و قایق سواری و سفر و گردش های رفیقانه بی مه و شیطونی های اشباع از خنده های بی کنترل و، … آخ خدا چه می خوام این ها رو! فعلا آرامش می خوام بدون این پریشونی بی محتوا. دلم سبکیه خاطر می خواد. شاید اگر برم درس بخونم، شاید اگر داستان ترجمه کنم، شاید اگر1چرخ داخل فروشگاه های اینترنتی واسه تفریح بزنم و چندتا جنس ببینم و چندتا مارک اسکنر قیمت کنم، شاید اگر؛ … شاید این مدلی این موریانه های روان دست از جویدن های یواشکی بردارن و بیخیالم بشن. واسه چی من اینهمه می نویسم؟ امروز رکورد زدم.
مادرم مشغول صحبت با تلفنه. دختر خاله پشت خطه. بچه همون خاله بیمارم. من همچنان دارم می نویسم. حسش نیست وگرنه تا آخر شب امشب رو همین مدلی می نوشتم تا گزارش1روزم کامل بشه. اوخ گوشیم صدام کرد داخل محله پست جدید اومد برم بخونمش.
ساعت6و22دقیقه عصر1شنبه.
رفتم پست رو خوندم و1دونه در صف رو هم فرستادم روی آنتن. ابراهییییم ابراهیم به جان ابلیس من می کشمت هم نصفت می کنم هم لهت می کنم هم پرس می کنمت هم خفهت می کنم هم می کشمت حالا وایستا دستم بهت برسه همه این بلاها رو سرت میارم حالا وایستا!
تلگرام وصل شد. آخ جون! واتساپ دوباره حذف! هنوز نکردم بعدا انجامش میدم. باید پستت رو درست درمون بخونم ابراهیم. یعنی از مدل خواننده ای بخونمش نه مدل فرستنده روی آنتنی. به من چه که سر و ته نوشتنم مشخص نیست همون خودم معنیش رو می فهمم بسه دیگه! عه!
ساعت7و13دقیقه عصر1شنبه. کتاب های ترم بعدم رسیدن! آخ جون! خبرش الآن بهم رسید. داخل تلگرام! جدی بدجوری ذوق کردم. از ته دل. حتی اگر پر از اشتباه باشن، که امیدوارم این مدلی نباشه، باز هم وجودش کلی مایه آرامشه. من با همین کتاب های پر از اشتباه این ترم از کلاسم جلوتر درس ها رو دارم می خونم. کاش تا آخرش همین مدلی بتونم پیش ببرم! خلاصه کتابم رو عشقه که رسید! خداجونم شکرت!
واتساپ رو دوباره پروازش دادم. ترجیح میدم نباشه. هوای عصر مایل به شب داره سردتر میشه ولی من ازش خوشم میاد. اون بیرون شلوغه ولی نه اندازه امروز. شب آروم و سبکیه اگر این پریشونی نباشه. دارم سعی می کنم خفیف تر بشه. خبر خوش رسیدن کتاب هام کلی کمک کرد و شبیه1دسته سرباز تازه نفس که به عنوان نیروی کمکی در جنگ واسه یکی از طرفین برسه زورم رو برای مقابله با پریشونی های نامحسوس و این گیجی های مسخره چند برابر کرده و الآن کلی من قوی تر شدم و اون ها عقب نشینی کردن. ممنونم از خبر خوشت1! ممنونم که همیشه خوش خبری! ممنونم که همیشه در پایان هواهای خاکستری هستی تا با1فانوس، با1چراغ دستی، با1ستاره و با هر چیزی که نور ازش بزنه بیرون، نور کم یا نور زیاد، لبه خاکستری ها رو بزنی کنار و پارهشون کنی تا باز دوباره روز بشه و بتابه و بتابم. بتابم به زندگی و لحظه ها و بودن های خودم!
ساعت7و19دقیقه عصر1شنبه. مادرم رفت. امیدوارم خاطرش جمع شده باشه! امروز اذیتش کردم. خدایا منو ببخش! دیگه نباید اجازه بدم این پیش بیاد! خدایا کمکم کن! آخ جون کتاب هام! ایول! در بالکن رو هنوز نبستم. هوا عالیه حیفه که مخفی بشم داخل جعبه. بذار کمی دیرتر بین خودم و صداهای شلوغ و واقعیه بیرون شیشه بذارم. فعلا این در باز بمونه. روی میزم لیوان قهوه نیست. دستگاه بخور هم روشن نیست. من هستم و سیستم و صداهای بیرون و نسیم و گنجشک هایی که جیک جیک های پرواز عصرشون رو می شنوم. شاید هم چلچله باشن. خدایا کاش خونه مادرم این بیخ بود! دلم می خواد اطرافم باشه. به خاطر خودش! به خاطر خودم! به خاطر همه چیز! کاش بالایی بفروشه و، … خدایا لطفا! مواظب عزیزهام باش! خدایا لطفا! خدایا لطفا!
ساعت7و22دقیقه عصر1شنبه. پیام از تلگرام. به نظرم1باشه. رفتم بازش کنم گوشیم باز هنگ کرد. باید منتظرش بشم بیاد بالا. اه دیوونه! گوشیه دیوونه! تا این بیاد بالا برم1دیدی به محله بزنم.
باید برم تلگرام رو، محله رو، هرچی خوندنیه رو بخونمش. باید برم درس بخونم. باید به چند جا زنگ بزنم. باید برم اینترنت چرخی و پست ابراهیم چرخی و دیگه نمی دونم کجای اینترنت چرخی اما اول این رو تمومش کنم و خاطرم جمع بشه.
نمی دونم این رو منتشرش می کنم یا نه. واقعا نمی دونم. فعلا فقط باید تمومش کنم. به نظرم یکی از اون طولانی ترین هاش باشه. من رفتم. عمری اگر باقی باشه باز میام. هی بابا زمان جونم وایستا من امروز گیج میرم نمی تونم بدوم باید کولم کنی!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ایول!

ایول4روز تعطیلی! خواستم اینجا ذوقش رو نکنم که بعد از پایانش با دیدن پستش حالم گرفته نشه ولی خخخ باشه بدون ذوق کردن فقط4روز تعطیلی! خوب چیه ذوق نکردم فقط گفتمش دیگه! ای بابا نمیشه اصلا نگم آخه! اصلا شیطونه میگه الان رو عشقه بلند شم ذوق کنم ها! عه!
امروز وسط قیامت اونجا دیالوگ زبانم رو حفظ شدم باید امشب1دفعه دیگه تمرینش کنم تا مطمئن بشم از خاطرم نرفته باشه! خواستم لغت بخونم دیدم اونجا نشد رفتم سراغ دیالوگ و خخخ حفظش شدم! ایول از این به بعد کتابم رو می برم مدرسه!
امروز همکارم زنگ آخر اومده بود پیدام کرد و گفت الان در موردت صحبت بود، خیال کردم پیرو ضایع شدن دیروزم دارن تدبیر می اندیشن یواشکی قند وسط دلم آب شد ولی خودم رو مظلوم گرفتم و با1لبخند محو گفتم خوب! اون بنده خدا هم گفت بله صحبتت بود خانم فلانی گفت مسیرش باهات یکیه واسه چی موقع رفتن همراهش نمیری خونه و از امروز همیشه باهاش برو و از این حرف ها. منو میگی؟ آیی خورد توی پرم! آیی خورد توی پرم! خخخ!
ولی خودمونیم بد نشد خدایا شکرت اگر این خانمه همیشه ماشین همراهش باشه اومدنی هام دیگه گرفتاریه خط و خطر و انتظار پر.
مادرم از دیدنه خاله اومده و رفته دنبال بار زدن خاک اره. درست نوشتم بابا رفته خاک اره بار بزنه واسه زمینش در ارتفاعات. این مادر ما هم بیشتر بابا و دایی بودن بهش میاد به جان خودم جوون های فامیل بهش میگن دایی خخخ!
امروز مهدی چنان از جا در بردم که بیخیال در بازه کلاس شدم و آنچنان هواری زدم که به نظرم کل این طرف سالن از جمله3تا دفترهای مدیر و ناظم و مشاور شنیدن. چیکارش کنم واقعا دیگه هیچ راهی نبود جز عربده کشیدن این بچه لحظه به لحظه از کلاس میره بیرون و1دفعه خدماتی ها از توی حیاط جمعش کردن این وسط اگر بزنه بیرون و1چیزیش بشه جوابش رو من باید بدم که سر زنگ کلاس بچه رفته سر خودش بلا آورده! خلاصه حسابی صدام رو تست کردم دیدم زیادی بالا میره نمی دونم تا کجا میره!
همین الان1بنده خدایی داخل واتساپ داره چرت و پرت برام می فرسته و من هم بی جواب نمی ذارمش ولی به نظرم دیگه جواب ندم. خخخ حسش نیست دیوونه گیر داده که ببین امشب شب هفتمه نری تفریح؟ بعدش هم شروع کردیم به هم چرت گفتن. بسه دیگه چرت گفتنم نمیاد ولی بذار خاطر جمعش کنم امشب شب7باشه یا نباشه من تفریح نمیرم اگر دلم خیلی بخواد تفریح رو از داخل کمد می کشم بیرون. گرمای وحشتناک امروز و اثر خستگی های امروز و روز های پیش نفس واسم نذاشته که امروز یا امشب بزنم بیرون اون هم تنهایی. واقعیتش بدم نمی اومد و نمیاد ولی به دردسرش نمی ارزه. هیچ دلم نمی خواد سر کله خری خودم رو گرفتار کنم. کلا1جور هایی دارم نامحسوس از این مدل تفریحات فاصله می گیرم. بدم نمیاد ولی شبیه تابستون94مشتاقش نیستم. اونهمه ولع رو دیگه در خودم نمی بینم. آتیشی وجود نداره که بخوام با مه از هر رنگش تخفیفش بدم. دیگه واسم فقط تفریحه نه تسکین. البته جز بعضی موقع ها که خخخ! جدی میگم این روز ها نه زمانش رو دارم نه اصرارش رو. اگر جایی برم که امکاناتش و موقعیتش باشه خوب خخخ از خیرش نمیشه بگذرم ولی شبیه گذشته ها هر دقیقه نمیرم سراغ اون کمد. درش مدت هاست بسته هست و واقعیتش گاهی شبیه امشب بدم نمیاد اون در رو بازش کنم اما چه مدلی بگم اونهمه دلم نمی خوادش که این خواهندگی به تنبلیم پیروز بشه و بلند شم راه بی افتم داخل خونه. الان میگم امشب ولی شب که میشه نشستم سر کتاب و هنر و این اواخر هم که زبان و میگم حالا1ساعت دیگه پا میشم. ساعت از8و9رد میشه و می بینم چه خسته ام و بیخیال حالا امشب کی حالش رو داره2ساعت امکانات از داخل کمد دربیاره بعدش هم2ساعت جمعش کنه؟ حالا حسش نیست بخوابم فردا شب هم شب خداست و همین طور الی آخر. این هم از من و تفریحات مه نشانم. ترکیدم از بس این دفعه گفتم خخخ پس الان نمیگم خخخ ولی خخخ! چیه اصلا دلم می خواد همین طوری بی خودی بگم خخخ تو مشکلی داری آیا؟ به من چه مشکل خودته من خخخ خخخ خخخ و از حرص تو هم شده200تا دیگه هم خخخ! تمامش هم خودتی! عه ادب هم خوب چیزیه! عجب داستانیه!
مادرم هی میاد باز میره. رفت خاک اره بار زد اومد یادش افتاد بتونه نگرفته واسه نمی دونم کجای خونه در ارتفاعات دوباره رفت که بگیره و بیاد. من وسط خونه گیج می زنم و میام اینجا می نویسم باز میرم و خیال می پردازم و ظرف می شورم و از شدت بی حالی منگ میشم ولی نمی تونم1جا آروم بشینم بلند میشم گیج میرم باز میشینم و… دوباره اون حس ناشناس بی دلیل زیر جلدی شبیه خونی که همراه ضربان قلب پمپاژ میشه به همه جای جسم، داره پخش میشه همه جای روانم. گرم میشم. شارژ میشم. عجیب میشم. نمی تونم1جا آروم بشینم. چیزی شبیه1شادیه عجیب از وقوع1اتفاق شاد دوست داشتنی. اما چه اتفاقی؟ تا جایی که من می دونم هیچ اتفاقی در راه نیست یعنی به این زودی نیست دسته کم تا عید هیچ خبر خوشی نیست جز همین تعطیلی4روزه که البته جای خوشحالی داره اما نه اینهمه. پس من چمه؟ بیخیال حس خوبیه حالا بی دلیله که باشه چه ایرادی داره من که دیوونه ام بذار الکی خوش هم باشم چیزی نمیشه که!
اون دستگاه نفله رو منتقلش نکردن. دیگه حرفش هم نشد. نمی دونم دیگه هم حرفش میشه یا نمیشه. ولی من دلم می خواد بلدش بشم. چاپگر داغون مدل عصر شاه وزوزک رو که الان معلوم نیست چندتا چرخ دنده سالم واسش مونده رو دلم می خواد بلدش باشم. بلدش بودم ولی از بس دستم بهش نخورد الان چیزی ازش خاطرم نیست. اگر بخوام بلدش بشم باید از اول اول اولش دوباره یاد بگیرم. آموزش هاش هست باید گوشش کنم. ولی فعلا ضرورت به هیچ کجای مخم فشار نمیاره و زبان به باقیه ماجرا ها مهلت نمیده. اوخ این ترم باید چه هوا لغت انگلیسی به انگلیسی بلد بشم! وووییی شکلک چیزززز سخته بلد نیستم به خدا! تا3شنبه باید لغت های درس1رو ضربه کنم. امروز هیچ چیش رو نخوندم. عوضش دیالوگ حفظ کردم دیگه! ای بابا! شکلک تسکین وجدان ناراضی.
دیگه چی می خواستم بگم دیگه دیگه دیگههههه! نمی دونم یادم نمیاد. مادرم اون طرف نشسته می خوام برم پیشش بشینم1خورده نق بهش بزنم1خورده اذیت کنمش1خورده گیر بهش بدم1خورده خخخ! خلاصه اینکه می خوام برم پیش حضرت مادر و فعلا نوشتن تمام!
میگم، زندگی قشنگه! همین طوری بی خودی قشنگه! خیلی هم قشنگه! خیلی زیاد! ایول زندگی! ایول تعطیلی! ایول خودم که زنده ام! ایول! من رفتم!