دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

گاهی!

گاهی هوای سینه چه تاریک می شود!،
گاهی سکوت تشنه ی فریاد می شود!.

گاهی تمامِ قول و قسم های عقل و دل،
با دست های خاطره بر باد می شود!.

گاهی طنینِ فاجعه بر گوش می رسد!،
گاهی مهارِ حادثه آزاد می شود!.

گاهی جهان به مقصدِ وارونه می رود!،
آوای عدل، آیتِ بیداد می شود!.

گاهی زمان ز خونِ سحر سرخ می شود!،
گاهی خزان ز فتحِ جهان شاد می شود!.

گاهی تمامِ ثانیه ها خیس می شوند!،
پژواکِ آه، هم نفسِ یاد می شود!.

گاهی شب از حریمِ صبا پرده می درَد!،
ویران سرای شام گَه آباد می شود!.

گاهی ستاره تیره و خاموش می شود!،
مرهم به زخم، دردِ خداداد می شود!.

گاهی هَزار، از تبر آواز می دهد!،
بستان مزارِ لاله و شمشاد می شود!.

گاهی سپیده در دلِ شب محو می شود!،
شیرین به کینه قاتلِ فرهاد می شود!.

گاهی سرای عاطفه بی روح می شود!،
گاهی سحر به دستِ شب از یاد می شود!.

از التهابِ خیسِ نهان در نهادِ من،
این شعرِ تلخِ تبزده ایجاد می شود!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دلم تنگه براتون!

اینجا چه سرده امشب، پاییز رسیده کم کم!
شب و سکوت و سرما، بارون گرفته نم نم!.

سیاه و سرد و تاریک، هوای تب گرفته،
ستاره ها تو غیبت، دلا رو شب گرفته!

زمین خمود و خسته، آسمون از جنسِ سنگ،
نگاه ها خیسِ بارون، پرنده های دلتنگ!.

شبای سردِ پاییز، قرق کرده دلا رو،
تو آسمون گرفته، جایِ ستاره ها رو!.

دلم گرفته از شب، از شبِ تارِ پاییز،
ستاره هاش رو می خواد، با آهِ خسته و خیس!.

از پسِ پرده ی اشک، نگام به آسمونه!
ستاره ها کجایید؟ زود تر بیایید به خونه!.

یه آسمون سیاهی، امشب نشسته جاتون!
ستاره های غایب! دلم تنگه براتون!.

میونه دفترم باز، نقشِ بهار کشیدم،
جوهرم از جنسِ اشک، بهار رو تار کشیدم.

دوباره خیسِ از اشک، نقشِ بهارم امشب!
یواشکی دوباره، دارم می بارم امشب!.

کاشکی که آسمون ها، شکارِ شب نباشن!
دل های سرد و خسته، اسیرِ تب نباشن!

کاشکی که شب تموم شه! سحر بشن دلامون!
تو آسمون بتابن، بازم ستاره هامون!.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ناگفته ها بسیار!

دلی خواب و تنی تبدار، شب و چشمای شب بیدار،
سکوتی خیس و بارونی، سری بر شونه ی دیوار!

شبی ساکت شبی سنگین، سرودی بی صدا، غمگین،
غمی غمناک و بی پایان، وجودی از تَعَب بیمار.

هوای سردِ دلتنگی، نفس یخ بسته تو سینم،
به جرمِ عاشقی مطرود، به حکمی بی سبب بر دار!

تگرگ اینجاست بادم هست، تمامِ قصه یادم هست،
به دوشم کوهی از ماتم، به قلبم حسرتِ دیدار.

شبای خاکِ ما سرده، خدا دنیات چه نامرده!
تبی تاریک و تکراری، خدایا خستم از تکرار!

من و تاریکی و بارون، خزان و خاطرات و خون،
به یادم قصه ی دیروز، به روحم غصه ها آوار.

سرابی محو و بی تعبیر، خیال و خاک و خاکستر،
من و کابوسِ بیداری، تگرگ و تندر و رگبار.

مزارِ نور خاموشِ، بهار امشب فراموشِ،
تنی از ضربه ها زخمی، دل از دلتنگیا سرشار.

شب و فقدانِ ماه امشب، 2چشمانم به راه امشب،
خدایا من که میمیرم!، خداوندا همین1بار!.

نگاهی خیس بر دفتر، تمومِ خاطراتم پَر!،
قلم خشکیده تو دستم، ولی ناگفته ها بسیار!.