دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اومدم1چرخی و1نِقی بزنم!

اوخ چه دیری شد! بیخیال1خورده اینجا بچرخم دیرتر بشه!
نمره نفله دیروز رسید. در رفتم. این دفعه هم جستی ملخک خخخ! جدی خدا کنه ترم ها رو نیفتم همین طوریش کلی از عمرم عقبم. حرصی میشم زمانی که می بینم چه زمانی رو از دست دادم. باید خیلی خیلی پیش حرف گوش می کردم و می چسبیدم به این و الآن تموم شده بود و چه بسا که سرم به درگیری های درس گرم بود و خیلی جاهای زندگیم رو افتضاح مال نمی کردم. خدایا باورم نمیشه این جوون ها واسه چی حرف نمی فهمن؟ داخل کلاس استاد خودش رو می کشه که واسه چی درس نمی خونید اون2تا اون پشت یواشکی دارن از روی دست هم سؤال های تکلیف رو می نویسن. وایی روز ترسناکی بود استاد دید و حسابی خخخ. ولی جدی حس خوبی نیست زمانی که بهش فکر می کنم. اون روزها که بزرگ تر ها می گفتن کاش می شد برگردیم عقب و فلان کاری که الآن شما نمی کنید رو می کردیم نمی فهمیدم چی میگن. می خندیدم و رد می شدم. حالا می فهمم. بدجوری دلم می خواد می شد زمان از دست رفتهم رو پس می گرفتم. می رفتم عقب. هم سن این بچه ها هم اگر نمی شدم، کمی جوون تر و آماده تر می شدم تا بهتر و سریع تر یاد بگیرم و اینجای عمرم بخش بیشتری از این راه طی شده بود. ای کاش اون زمان می فهمیدم! چندتا نفر در اطرافم هستن که دارن بهم میگن هنوز هم دیر نیست. یعنی نه اونقدر دیر که دیگه نشه کاریش کرد. دیر شده ولی زمان هست پس بجنب! ولی آخه من هرچی بجنبم به جایی که می شد امروز باشم نمی رسم! چه قدر میشه بجنبم تا فاصله ها رو کمتر کنم؟ اصلا شدنیه؟ کاش می شد که بشه!
حواسم هست امروز کلمه ها رو خیلی دلی انتخاب نمی کنم فقط می نویسم. از1طرف دلم نوشتن می خواد از1طرف حس تمرکز نیست پس هرچی بیاد می نویسم بیخیالش.
مشکل قهر بودن بلوتوث سیستمم با بلوتوث های دیگه حل نشد. دیشب تونستم با1هندزفری سیمی فسقلی داغون چند دقیقه برم تیمتاک ولی این سیمه قطع و وصل داشت اذیت شدم و سریع زدم بیرون. قابل توجه آریا که چند روز پیش داخل کامنت ها بهم هشدار مواظب باش می داد. من به نشونه ها معتقدم. شاید این مانع اومده که اجازه تکرار خطا بهم نده. خیالم نیست چند نفر بخندن ولی من دلیل ها رو باور دارم. امیدوارم گیر سیستمم رفع بشه نه فقط واسه خاطر تیمتاک. کلا بلوتوثش رو لازم دارم و الآن با این اوضاع مسخره ای که درست کرده اصلا نمی دونم بلوتوثه خاموشه یا روشنه نمی تونم داخل سیستم پیداش کنم ببینم در چه وضعیه. اه شکلک حرص البته از مدل بی خطرش.
دیروز رفتم کلاس آواز. استاد می گفت صدات اواخر خسته بود الآن خیلی بهتری ولی حیفه رهاش کردی ولش نکن و حیفه و دفعه بعد اگر فشار دیدی بگو تا2هفته1دفعه کنیمش ولی ولش نکن و بعدش هم کلی از اینکه صدام و استعدادم حیفه برام گفت و واقعیتش نمی دونم باید باورم بشه یا نه. صدام واسه خوندن بدک نیست ولی به نظر خودم اینهمه هم که استاد میگه، … نمی دونم واقعا نمی دونم ای کاش به همون خوبی باشه تک تک نعمت های خدا که بهم داده شده رو دوست دارم و دلم می خواد همه در بهترین حالتشون باشن تا من حالش رو ببرم.
دلم می خواد باز برم کتابخونه خخخ ولی امروز نمیرم فردا هم نمیرم چون امروز حسابی دیر کردم و کار دارم و فردا هم عصر باید برم انجمن شعر و اوخ هیچ چی ننوشتم الآن میرم آخرین شعری که داخل محله زدم رو می نویسم. خلاصه کتابخونه بمونه واسه به احتمال قوی3شنبه.
بدجوری دلم واسه هنر دست تنگ شده. همینم مونده برم سر اون. همین طوریش کم درس می خونم. جدی نسبت به چیزی که باید بخونم خیلی کم می خونم. باید شبیه کنکوری ها بخونم. باید شب و روز بخونم. باید اونقدر بخونم که زمان از دستم در بره. باید برسم! عقبم خیلی عقبم باید برسم! ولی انجامش نمیدم. از دست خودم حرصیم. همتم کمه. باید درصدش رو ببرم بالا ولی بالا نمیره. از دست این تنبلیه لعنتی.
دارم لغت های اولین ترمی که رفتم کانون رو از کتاب درمیارم و با ترجمه فارسیش می نویسم. حس می کنم دایره لغتم باید به شدت قوی تر باشه. حس می کنم آخ خدا حس می کنم باید زیاد درس بخونم واسه چی اینهمه من یواشم آخه؟
دیشب پشت خط با1کسی دعوا کردم. معمولا در موارد مزاحمت هایی از مدل دیشبی دعوا نمی کردم. سعی می کردم صبور باشم و صبرم که تموم می شد بلاک و سکوت. دیشب ولی دلم این رو نخواست. بعدش از خودم حیرت کردم. بعدش زنگ زدم به1همه رو گفتم. این بنده خدا هم مرغ خونگیه در عروسی و عزا گیر میدم بهش. شاد که باشم زنگ می زنم بهش شلوغ می کنم و دلیل شاد بودنم رو پشت خطش جیغ می کشم تا بدونه و خاطرم جمع بشه. غمگین که باشم زنگ می زنم بهش پشت خطش نق می زنم. حرصی هم که باشم زنگ می زنم بهش پشت خط دادم درمیاد. دیشب زنگ زدم که داد بزنم ولی نزدم. به خودم که اومدم دیدم یواش و بدون هوار دارم ماجرا رو واسش نق می زنم. واقعا نق بود به جان خودم بعدش خندم گرفت. برخلاف حرص و باورم1با برخوردم موافق بود و حسابی تشویقم کرد و گفت از خیلی پیش باید این مدلی می شدم. تا دیشب اصلا فکر نکرده بودم باید این مدلی باشم. حس می کردم میشه بیخیال باقی بمونم ولی، … نه نمیشه دیگه بیخیال نیستم خیلی هم بدم میاد. به1هم گفتم و بعدش1خورده مسخره بازی نسبی درآوردیم و1رفت. من هم حرصم کم شد و رفتم دنبال شیطونی. آخ جون شیطونی! اسمش رو بردم دلم خواست. دیگه حس نوشتن نیست ویرایشش هم حسش نیست می خوام برم. اوخ10گذشت من رفتم بعدا دوباره میام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

صبح روز تعطیل.

صبح2شنبه. تعطیلی. همه جا تعطیله. احیا. بیدارم ولی هنوز بلند نشدم. دیروز رفتم کتابخونه و با2تا دیگه از بچه ها اونقدر خندیدیم که حس کردم نفسم داره از گوش هام درمیاد بیرون. کمی هم درس خوندم که امروز باید ادامهش بدم. ترجمه ناتموم یکی از داستان ها عاقبت تموم شد و الآن باید برم سراغ بعدی. اگر خدا بخواد امروز شروعش می کنم.
1مدل حس شیرین تهش1خورده شاید غمگین بهم میگه داریم به آخر سربالایی نزدیک میشیم. بوی انتها میاد. نمی دونم چه مدلی ولی حسش می کنم. بدم نمیاد. سربالایی رو دوست ندارم. اینکه هر لحظه لازم باشه خودت رو نگه داری و بکشی بالا. به نظرم1مدل بلاتکلیفیه. از بلاتکلیفی متنفرم. از انتظار متنفرم. این2تا همیشه اذیتم می کنن. حتی1پایان منفی رو به انتظار و تأخیر ترجیح میدم. خدا پایان های بد رو واسه کسی نخواد! هیچ زمانی نخواد!
عمل جراحی خالهم ظاهرا موفق بود. نتیجه تا امروز خوبه. بچه هاش دستش رو می گیرن راهش می برن. شبیه بچه هایی که می خوان تاتی کنن. دکتر گفته باید راهش ببرن. امیدوارم این ماجرا کامل واسه خاله و خونوادش تموم شده باشه و دست از سرشون برداره.
پریروز شنیدم که1آشنای دور سرطان گرفته. سینهش رو با عمل جراحی خارج کردن. شنیدم با ظاهر شدن1نقطه کوچولو شروع شد و1دفعه مشخص شد که حسابی جولان داده و تا زیر بغلش رفته و عمیق هم شده. خدا خودش حافظش باشه! از2روز پیش فکرم که بهش می افته، همراه تأسف و تأثر و خدا شفاش بده و از این چیزها، این هم در نظرم میاد که ما تمام عمرمون رو در موازات انتها پیش میریم. ادامه ای در موازات انتها. این رو هر لحظه هر ثانیه با دیدن اتفاق های اطرافمون می بینیم. من می بینم که خالهم تا دم پرواز رفت. می بینم که این آشنای دور سرطان گرفت و سرطانش ظرف1مدت کوتاه چنان پیشرفتی کرد که با وجود عمل و خارج کردن1بخشی از جسمش باز هم دعا لازمه. می بینم که1آشنای دیگه ماه های آخر جنگش با سرطان رو سپری می کنه و اگر خدا یاری نکنه علم کاری از دستش بر نمیاد و چه بسا که عید98رو نبینه. ما این ها رو هر لحظه می بینیم. پس واسه چی یادمون میره؟ آخه ما آدمیزاد ها چه قدر واسه عبرت گرفتن تماشا لازم داریم مگه؟ واقعا واسه چی بیدار نمیشیم؟
1بنده خدایی رو می شناسم که حسابی بیماره. حسابی هم مظلومه. زندگی مچالهش کرده از بس ضربه بهش زده ولی این آدم خنده از چهرهش نمیره. همچین آدمی رو1کسی پیدا شده هی اذیتش می کنه. اذیت هایی نیست که بشه صاف ازش انتقاد کرد. رفتارش و زبونش نیش بهش می زنه و دل اون بنده خدا رو خراش میده. طرف باز هم می خنده ولی لا به لای خنده هاش میگه که فلانی اعصابم رو خورد می کنه از حالا مثلا فلان کار رو نمی کنم تا این دیگه حرف نزنه. به شدت دردم اومد از این. چنان شدید دردم اومد که یواشکی بغض کردم. با خودم قسم خوردم که1حسابی از اون بنده خدای اذیت کن برسم. بدجوری منتظر1مهلت بودم که دیروز طرف خودش مهلته رو داد بغلم و من هم2دستی بغل باز کردم و گرفتم. بعدش هم10دقیقه نگذشته بود که موقعیت ترکوندن بمبی که روی دستم بود پیش اومد و من هم معتلش نکردم. صاف خورد به هدف. چنان ترکید که شاهد ها تا دیشب که یادش می افتادن از خوشی هوار می زدن و خودم هم مورمورم می شد. آزار دادن کسی رو دوست ندارم ولی واقعا لازم بود1کسی1حالی از این بنده خدا بپرسه تا خیال نکنه فقط خودشه که تاختن بلده. خدا ببخشدم ولی باید می کردم. ای کاش این آدم از حالا حواسش جمع بشه و دیگه تمومش کنه! اذیت کردن هنر نیست و خیلی ها واقعا سختشون میشه که این رو بفهمن.
برم1زنگ به مادر بزنم ببینم کجا مونده. این بنده های خدا هم، … چی بگم آخه! دیروز عصر تحملم تموم شد و حسابی از جا در رفتم. نمی دونم من کم تحملم یا مادرم واقعا اشتباه می کنه. هرچی که بود من باید صبور تر باشم و نیستم. اون هم خخخ بهش بر خورد به نظرم. خداییش هنوز از نظر خودم حق داشتم خسته شدم از بس این ها با بلاتکلیفی هاشون من بیچاره رو هم می چرخونن. این که رسم زندگی نشد! به جای اینکه همیشه و همیشه از همه چیز ناراضی باشیم1خورده کوتاه بیاییم1خورده خودمون سعی کنیم1خورده سر بچرخونیم از1طرف دیگه ببینیم چیزی نمیشه به خدا. من خودم هم از اون دسته افراد همیشه در حال نق هستم ولی خخخ گاهی هم کوتاه اومدن در برابر1سری چیز ها رو بلدم. گاهی کوتاه میام. گاهی ندیده می گیرم. گاهی سعی می کنم با چندتا نفس عمیق و سری که بالا گرفتم و مثلا فلان ضربه زندگی رو ندیدم، آهسته رد میشم. رد میشم در حالی که تمام تمرکزم روی اینه که از جا در نرم و وا ندم و چیزی که نمیشه عوض کنم رو اگر نمی تونم بپذیرمش، بی هوار و بی دردسر از کنارش رد بشم. با کسی هم در موردش حرف شاید بزنم. ولی فقط حرف می زنم. این مدلی نیست که از صبح پیش از بلند شدن در موردش بگم و بگم و باز بگم تا شب بعد از بسته شدن پلک هام. سعی کردم این رو واسه باقی اطرافم توضیحش بدم ولی فایده نداره. کافیه من زبونم بچرخه تا1بارون دلیل بباره سرم که تو فرق می کنی ما فرق داریم من فلان موارد رو در زندگی دارم و فلان فکر و فلان دردسر و فلان و فلان و همین طور تا انتهایی که هرگز نمی رسه و خلاصه به جایی می رسیم که میگم باشه عزیز تو فرق داری تو حق داری هر ثانیه از زندگی از هر چیزی ابراز نارضایتی کنی، دور خودت بچرخی و استرس بگیری و از دست در و دیوار و زمین و آسمون و زمان و مکان حرصی باشی و این رو بپاشی به اطرافت و آخرش هم چنان خسته باشی که کلا حواست برن مرخصی و بی افتی به فراموشی و واسه یادآوری چیز هایی که فراموشت شده و کلافت کرده حرصی تر بشی و کلافه تر باشی و بیشتر بچرخی و بیشتر استرس بگیری و، … آخ خدای من افتضاح! خیلی منفی شدم خخخ باید حلش کنم. به خدا تقصیر من نبود یعنی خودم تصور می کنم که نبود گاهی واقعا واقعا واقعا حرصی میشم از دستشون آخه این چه زندگیه که واسه خودشون درست کردن و من بیچاره هم به برنامه هاشون گیر کردم و همراهشون بالا پایین می برنم دیگه نتونستم تحمل کنم دادم در اومدش دیگه! ای بابا!
این ها واسه هفته آینده من تمرین زبان نمیشه. بلند شم برم سر درس و مشقم. تقریبا اندازه4درصد و نیم از شنبه به این طرف منظم تر و بهتر شدم. بیشتر از این ها لازمه ولی خخخ. حالا هم باید بجنبم تا8نشده و باز جا نموندم. تو هم پاشو نشستی اینجا آسمون ریسمون های منو می خونی که چی بشه؟ چیزی داخلش نیست پاشو برو دنبال زندگیت. ای بابا!
فعلا من رفتم. تا دفعه بعد که نمی دونم کی میادش!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

به نظرم جنون سر صبح شنبه!

آخیش اومدم داخل! به جان خودم این عادلانه نیست هر دفعه شوت میشم بیرون کلید ندارم یعنی دارم ولی این رمزش سخته حفظش نمیشم هر دفعه باید کپی پیست بزنم و سختمه و خخخ! بیخیال الان اینجام. آخ جون!
هفته ای بود! هنوز هم ادامه داره. هر جا رفتم ازم متن و شعر طلبیدن، درس زیاد بود، سر کار اعصاب خراب کن بود، آخرش هم3شنبه چنان ولو شدم که خخخ! خدایا بهش که فکر می کنم از خجالت میمیرم. ملت از خودم بیشتر ترسیدن. راستی این ها واسه چی ترسیدن آیا؟ خوب درست می شدم اونهمه آخ و واخ نداشت که این ملت راه انداختن! دستشون درد نکنه اما واقعا لازم نبود اینهمه بترسن. حس توضیح جزئیات فوق مضحک ماجرا نیست جدی بدم میاد از لحظه هاش. خلاصه4شنبه نرفتم سر کار. امروز هم نرفتم. استرس دارم از این غیبت کردنم اما هیچ دلم نمی خواد3شنبه دوباره تکرار بشه. تذکر رو به مسخرگی اون صحنه های عوضی ترجیح میدم.
بچه ها، 1و2و3در برنامه های نه چندان قطعیشون1سفر هست. اصفهان. درست وسط آذر. اگر بخوام همراهشون بشم که حسابی می خوام، باید2روز مرخصی بگیرم. حالا چه مدلی؟ هر روز بخش نامه های رنگی رنگی میاد که به هیچ عنوان تقاضای مرخصی پذیرفته نمیشه. الان تکلیف من چیه؟ اطرافیانم گاهی زیر جلدی گاهی هم بلند میگن ملت کارمندن تو هم کارمندی. آخه این چه وضعشه که هرچی بهت میگیم نق مرخصیه نداشته رو می زنی؟ مگه باقیه ملت کار نمی کنن؟ این چه اوضاع مسخره ایه؟ درست میگن. اوضاع مسخره ایه. اما چیکارش میشه کنم؟ واقعا چی از دستم برمیاد؟ واسه من معمولا همه چیز یا تقریبا همه چیز مسخره بود. تا آخرین حدی که میشه فشار آورد شرایط بهم فشار می آوردن. الان هم همین طوریه. میگن ناشکری نکن. ول کن بابا حوصله داری. اگر خدا اونقدر تنگ نظر باشه که واسه خاطر نق زدن های من بخواد تلافی کنه بذار من نق هام رو بزنم باقیش به جهنم. خفه شدم از بس خفه شدم!
بقیه درست میگن واقعا مسخره هست. اون از درس خوندنم که همیشه لب تیغ استرس راه می رفتم. دانشگاه رو میگم با اون امکانات نداشته و درک زیر صفر عزیز هاش. بعدش هم شرایط مگوی مزخرفم. انگار کل جهان تنگیش می شد باید روی مرز هستی و نیستی شنا می رفتم. بعدش هم بیکاری و ماجراهاش. بعدش هم کار. باید دقیقا همون کاری باشه که من ازش به شدت بدم میاد، در کلاس و حال و هوایی باشه که من ازش به شدت بدم میاد، و درست همون شرایطی رو داشته باشه که من ازش به شدت بدم میاد. حرف هم که می زنم میگن همه همین طورن و ناشکر نباش و چه و چه و تا میام حرف بزنم باید10تا کتاب بشنوم و آخرش هم حرف میره به زندگی و شرایط شنونده ای که حالا گوینده شده و از زندگی مشترک و1000داستان کاملا بی ربط به گیر های من و خدایا یعنی واقعا این درسته؟ یعنی هیچ راهی هیچ راهی واسه من وسط این جهان به این بزرگیت نبود؟ نیست؟ که بشه درآمد داشته باشم بدون اینکه این مدلی شدید و بی توصیف زجرم بدی؟ واقعا اینهمه آفرینشم گرون تموم شده واست؟ اینهمه؟
صبح شنبه ای چه حرصی! ترکیدم واسه چی؟ جدی چم شده؟ چیزی نیست فقط خسته شدم. از سر گیجه های لعنتی که خودم می دونم دلیلش چیه و نمی تونم کاریش کنم، از فشارم که رفت زیر6و ملت رو ترسوند و خودم رو نفله کرد، از شرایط خونه که درش بیمار شدن شبیه جرم دیده میشه، از حرف هایی که مهلت نمیدن بزنم و تا می خوام بگم می رسیم به بحث های متفرقه و درد و دل های هزاران بار گفته شده از گیر های زندگی هایی که تمامشون رو از حفظم از بس شنیدم، از لحظه لحظه کارم که خدایا معذرت می خوام ولی متنفرم ازش، از،… از تمام این ها خسته شدم و از اینکه بهم این حس رو القا کردن که اگر ایراد بگیری ناشکری و نباید بگی. همین الان هم از نوشتن این ها احساس گناه می کنم اما خدایا به نامت قسم خسته شدم بذار دسته کم به خودت بگم دیگه! من این شرایط رو دوست ندارم. من کار با بچه هایی که هرچی یادشون میدی در هر حال یاد نمی گیرن رو دوست ندارم. من از تدریس به هر شکلش بدم میاد. اونقدر در این13یا14سال فشار داشتم که کلا از هر چیزی که شبیه تدریس کردن باشه بدم میاد. من بچه ها رو دوست دارم اما دیگه تحمل ندارم هر روز نصف روز اطرافم باشن و لازم باشه بهشون درس هایی رو بدم که نمی فهمنش. من1کار آروم می خوام که اگر عاشقش نیستم دسته کم از انجامش زجرکش نشم. خدایا ملت داخل1اتاق دربسته کار می کنن به من میگن کوفتت بشه ما از این محیط بسته خسته شدیم کاش جای تو بودیم! خدایا واسه چی نمیشه که دسته کم در این موارد کوچیک به هر کسی اونی رو بدی که دلش می خواد؟ آخه مگه من چی می خوام که اینهمه ناممکنه؟ خدایا چی بهت بگم آخه؟
ظاهرا نمیشه من امروز درست درمون باشم. متن2شنبه رو نوشتم. درس زبان نخوندم. امروز دیگه باید بخونم. فردا کلاس آواز و کلاس زبان تعطیل. آخ جون! ولی من باید بجنبم این3روز تمامش ول معطل چرخیدم و اگر نجنبم دیر میشه. مادر امروز می رسه. چند روز پیش وسط گفتن هاش نمی دونم بحث به کجا کشید که گفتم شما ها رو خیلی زیاد دوستتون دارم اما نمی خوام با هیچ کدومتون مداوم زندگی کنم. این مدلی که هست رو دوست دارم. به نظرم مادرم اون قدر مشغول گفتن های خودش بود که اصلا نشنید. شبیه خیلی چیز های دیگه که نشنید و انتظار هم ندارم بشنوه. مدت هاست که دیگه انتظار ندارم.
دیشب خواب های نیمه پریشون می دیدم. داخل آشفتگی های صحنه هام، اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، انگار بود. اما نمی دونم خاطرم نیست بودنش چه مدلی بود. شاید اگر کمی بیشتر متمرکز بشم دلواپسش شم اما ترجیح میدم بهش فکر نکنم. بدجنسیه اما1دلواپسی و مشکل دیگه تنها چیزیه که وسط اینهمه ماجرا نمی خوامش. امیدوارم که خواب های نیمه پریشونم بی تعبیر باشن و اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، سریع تر سلامت بشه. کاش می شد امیدوار باشم که خودم هم از این اوضاع در بیام و منفی هام برام بهتر بشه اما اون قدر دور به نظر میاد که حتی نمی تونم بگم امیدوارم. خدایا1کاری کن خدایا1کاری کن باور کن بد جوری در این1مورد بریدم خدایا1کاری کن لطفا خدایا لطفا!
راستی5شنبه اون نیمه سخنرانی نیمه کنفرانس رو ارائه دادم. گفتن عالی بودم. آخجون. دلواپسم. امروز من غیبتم، … بیخیال از سیاهی بالاتر که نیست دارم که نمی زنن. واسه همین خریت هام همیشه جا می مونم دیگه!
به سرم زده هنر ترجمه زبانم رو تست کنم ببینم کجای کارم. باید بچرخم1منبع مطمئن پیدا کنم. به1گفتم گفت نمی تونه کاریش کنه. زبان دوست نداره. یعنی حوصله نداره خخخ. از چندین دفعه گفتن و اصرار کردن و انتظار خوشم نمیاد دلم می خواد صاف پیش بره و پیش برم. این روز ها زیاد داخل تیم تاک محله می چرخم. ببینم کسی می تونه کمک کنه یا نه.
اوخ دیر شد الان8میشه بعدش هم9و10و11و روز فشنگی میره و من گناهی میشم. به جان خودم راست میگم این دفعه دیگه جدی رفتم. خوشحال نشو بر می گردم. هرچی هم میگی خودتی. تا دفعه بعدی.