دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اومدم1چرخی و1نِقی بزنم!

اوخ چه دیری شد! بیخیال1خورده اینجا بچرخم دیرتر بشه!
نمره نفله دیروز رسید. در رفتم. این دفعه هم جستی ملخک خخخ! جدی خدا کنه ترم ها رو نیفتم همین طوریش کلی از عمرم عقبم. حرصی میشم زمانی که می بینم چه زمانی رو از دست دادم. باید خیلی خیلی پیش حرف گوش می کردم و می چسبیدم به این و الآن تموم شده بود و چه بسا که سرم به درگیری های درس گرم بود و خیلی جاهای زندگیم رو افتضاح مال نمی کردم. خدایا باورم نمیشه این جوون ها واسه چی حرف نمی فهمن؟ داخل کلاس استاد خودش رو می کشه که واسه چی درس نمی خونید اون2تا اون پشت یواشکی دارن از روی دست هم سؤال های تکلیف رو می نویسن. وایی روز ترسناکی بود استاد دید و حسابی خخخ. ولی جدی حس خوبی نیست زمانی که بهش فکر می کنم. اون روزها که بزرگ تر ها می گفتن کاش می شد برگردیم عقب و فلان کاری که الآن شما نمی کنید رو می کردیم نمی فهمیدم چی میگن. می خندیدم و رد می شدم. حالا می فهمم. بدجوری دلم می خواد می شد زمان از دست رفتهم رو پس می گرفتم. می رفتم عقب. هم سن این بچه ها هم اگر نمی شدم، کمی جوون تر و آماده تر می شدم تا بهتر و سریع تر یاد بگیرم و اینجای عمرم بخش بیشتری از این راه طی شده بود. ای کاش اون زمان می فهمیدم! چندتا نفر در اطرافم هستن که دارن بهم میگن هنوز هم دیر نیست. یعنی نه اونقدر دیر که دیگه نشه کاریش کرد. دیر شده ولی زمان هست پس بجنب! ولی آخه من هرچی بجنبم به جایی که می شد امروز باشم نمی رسم! چه قدر میشه بجنبم تا فاصله ها رو کمتر کنم؟ اصلا شدنیه؟ کاش می شد که بشه!
حواسم هست امروز کلمه ها رو خیلی دلی انتخاب نمی کنم فقط می نویسم. از1طرف دلم نوشتن می خواد از1طرف حس تمرکز نیست پس هرچی بیاد می نویسم بیخیالش.
مشکل قهر بودن بلوتوث سیستمم با بلوتوث های دیگه حل نشد. دیشب تونستم با1هندزفری سیمی فسقلی داغون چند دقیقه برم تیمتاک ولی این سیمه قطع و وصل داشت اذیت شدم و سریع زدم بیرون. قابل توجه آریا که چند روز پیش داخل کامنت ها بهم هشدار مواظب باش می داد. من به نشونه ها معتقدم. شاید این مانع اومده که اجازه تکرار خطا بهم نده. خیالم نیست چند نفر بخندن ولی من دلیل ها رو باور دارم. امیدوارم گیر سیستمم رفع بشه نه فقط واسه خاطر تیمتاک. کلا بلوتوثش رو لازم دارم و الآن با این اوضاع مسخره ای که درست کرده اصلا نمی دونم بلوتوثه خاموشه یا روشنه نمی تونم داخل سیستم پیداش کنم ببینم در چه وضعیه. اه شکلک حرص البته از مدل بی خطرش.
دیروز رفتم کلاس آواز. استاد می گفت صدات اواخر خسته بود الآن خیلی بهتری ولی حیفه رهاش کردی ولش نکن و حیفه و دفعه بعد اگر فشار دیدی بگو تا2هفته1دفعه کنیمش ولی ولش نکن و بعدش هم کلی از اینکه صدام و استعدادم حیفه برام گفت و واقعیتش نمی دونم باید باورم بشه یا نه. صدام واسه خوندن بدک نیست ولی به نظر خودم اینهمه هم که استاد میگه، … نمی دونم واقعا نمی دونم ای کاش به همون خوبی باشه تک تک نعمت های خدا که بهم داده شده رو دوست دارم و دلم می خواد همه در بهترین حالتشون باشن تا من حالش رو ببرم.
دلم می خواد باز برم کتابخونه خخخ ولی امروز نمیرم فردا هم نمیرم چون امروز حسابی دیر کردم و کار دارم و فردا هم عصر باید برم انجمن شعر و اوخ هیچ چی ننوشتم الآن میرم آخرین شعری که داخل محله زدم رو می نویسم. خلاصه کتابخونه بمونه واسه به احتمال قوی3شنبه.
بدجوری دلم واسه هنر دست تنگ شده. همینم مونده برم سر اون. همین طوریش کم درس می خونم. جدی نسبت به چیزی که باید بخونم خیلی کم می خونم. باید شبیه کنکوری ها بخونم. باید شب و روز بخونم. باید اونقدر بخونم که زمان از دستم در بره. باید برسم! عقبم خیلی عقبم باید برسم! ولی انجامش نمیدم. از دست خودم حرصیم. همتم کمه. باید درصدش رو ببرم بالا ولی بالا نمیره. از دست این تنبلیه لعنتی.
دارم لغت های اولین ترمی که رفتم کانون رو از کتاب درمیارم و با ترجمه فارسیش می نویسم. حس می کنم دایره لغتم باید به شدت قوی تر باشه. حس می کنم آخ خدا حس می کنم باید زیاد درس بخونم واسه چی اینهمه من یواشم آخه؟
دیشب پشت خط با1کسی دعوا کردم. معمولا در موارد مزاحمت هایی از مدل دیشبی دعوا نمی کردم. سعی می کردم صبور باشم و صبرم که تموم می شد بلاک و سکوت. دیشب ولی دلم این رو نخواست. بعدش از خودم حیرت کردم. بعدش زنگ زدم به1همه رو گفتم. این بنده خدا هم مرغ خونگیه در عروسی و عزا گیر میدم بهش. شاد که باشم زنگ می زنم بهش شلوغ می کنم و دلیل شاد بودنم رو پشت خطش جیغ می کشم تا بدونه و خاطرم جمع بشه. غمگین که باشم زنگ می زنم بهش پشت خطش نق می زنم. حرصی هم که باشم زنگ می زنم بهش پشت خط دادم درمیاد. دیشب زنگ زدم که داد بزنم ولی نزدم. به خودم که اومدم دیدم یواش و بدون هوار دارم ماجرا رو واسش نق می زنم. واقعا نق بود به جان خودم بعدش خندم گرفت. برخلاف حرص و باورم1با برخوردم موافق بود و حسابی تشویقم کرد و گفت از خیلی پیش باید این مدلی می شدم. تا دیشب اصلا فکر نکرده بودم باید این مدلی باشم. حس می کردم میشه بیخیال باقی بمونم ولی، … نه نمیشه دیگه بیخیال نیستم خیلی هم بدم میاد. به1هم گفتم و بعدش1خورده مسخره بازی نسبی درآوردیم و1رفت. من هم حرصم کم شد و رفتم دنبال شیطونی. آخ جون شیطونی! اسمش رو بردم دلم خواست. دیگه حس نوشتن نیست ویرایشش هم حسش نیست می خوام برم. اوخ10گذشت من رفتم بعدا دوباره میام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جمعهانه.

صبح جمعه. ارور اینترنت. اجازه نمیده وارد بشم. باید منتظر بمونم. نمی دونم تا کی طول می کشه. آخ آخ سرم. دیشب، … آب زرشک، … یعنی چیزه… هوا چه خوبه. اه بابا این چه وضعشه آخ سرم ای بابا!
بدجوری دلم1وان اندازه قد و قوارهم می خواد ولو بشم داخلش بلکه مفصل های نافرمانم به فرمون بشن. دیشب، … فعلا حسش نیست حرفش رو بزنم. شاید1خورده دیگه حسش بیاد ولی این ثانیه حسش نیست. دیشب رو نمی خوام بنویسمش. لعنتی! بیخیال.
مادرم رفته ارتفاعات. چه خوب که مجبور نشدم همراهیش کنم. همه عاشق اونجان و خودم هم دوستش دارم اما نمی فهمم واسه چی اونجا که میرم دلم می خواد پر دربیارم پرواز کنم بیام پایین. داخل این شهر شلوغ و این خونه از همه طرف صداگیر که شب و روزش از شلوغی تقریبا شبیهن.
هفته دیگه کلاس بی کلاس. جفت جلسه هاش تعطیله. این یعنی من5روز کامل آزادم. از هر کلاس و هر گیری آزادم. مادرم اگر بدونه میگه بیا بریم ارتفاعات. اگر تنها بخواد بره و مجبور باشم همراهیش کنم می کنم ولی مایل نیستم. اصلا نیستم. رجوع شود به چند خط بالاتر.
اون هفته که در ارتفاعات گیر کرده بودم یکی از بچه ها داخل تلگرام گفته بود این5روز رو1سفر حتی نزدیک بریم. بد نمی شد اما یکی2تا دردسر انگشت شمار اما بزرگ سر راهه که من بلد نیستم برشون دارم. سفر. اوه من سفر دلم می خواد به شدت دلم می خواد. از مدل سفرهای خل و چلانه ای که خودم موافقشونم دلم می خواد نه از این سفر های عاقلانه مثبتانه نمی دونم چیچیانه. تا این لحظه که نشونه ای ازش نیست به نظرم قرار هم نیست نشونه ای از هیچ سفری در این5روز باشه. مگر اینکه1اتفاق از مدل به شدت غیر منتظرش پیش بیاد و1جوری به1جایی سفری بشم. اگر به احتمال منفیه1درصد این پیش بیاد میشه هم ردیف معجزه ها به حسابش آورد چون واقعا هیچ چی این اطراف نیست که بهش دلالت کنه. معجزه که می دونی چیه! همونی که همه میگن شنیدیم اتفاق افتاده! همونی که هیچ کسی نمیگه دیدم و همه میگن شنیدم! تقریبا همیشه هم اگر سر این نخ رو بگیری بری تا ببینی اونی که اولی بود و دید کی بوده به جایی نمی رسی جز1مزرعه نخود سیاه! این هم بیخیال.
اینترنت همچنان با1فروند ارور ورودم رو بسته. کاش رفع بشه! نشد هم نشد. آخرش که باز میشه! بیخیال.
سرم به طرز اعصاب خورد کنی سنگینه. بدم میاد از این ضربان داخلش. کاش متوقف بشه!
این کیبورد سیستمم عجب اوضاعی درست کرده واسم! سیستم بیچاره! تاریخش دستم نیست چند ساله داره بدون اینکه آخ بگه واسم کار می کنه و پا به پای شب و روز هام میادش و حالا دیگه زمانش رسیده بگه آخ! و گفت. و این آخ گفتنش پدرم رو درآورده خخخ! عه مثل اینکه هنوز جای خخخ گفتن هست. پس هنوز میشه بخندم. پس هنوز میشه خندید. راست میگن خنده درمونه. خداییش فقط بهش فکر کردم انگار همه چیز نیم درصد قشنگ تر شد. باید بلند شم1خورده بخندم. دیشب به شدت1کسی رو دلداریش می دادم که حرصی نشو به فلان و فلان و فلان دلیل. بعدش10دقیقه نشد که1نفر دیگه لازم دید به شدت خودم رو دلداری بده که حرصی نشو به فلان و فلان و فلان دلیل. منه بوق هم حرصی بودم و رفتم ضربان پمپاژ کردم داخل این کله بی مغزم که الآن داره روانم رو پاک می کنه. اه لعنت! بس کن دیگه حالم بد میشه نفله!
دیشب نسبتا زود از تیمتاک زدم بیرون. دیوانه وار می خندیدم ولی، … امروز صبحی هم نرفتم. نمی دونم شاید1سر بزنم. واسه چی بزنم؟ حسش نیست. تا ببینم چی پیش میاد. بیخیال.
درس7زبان این ترمم تموم شد. باید تمرین هاش رو حل کنم. بیخیال این هفته کلاس بی کلاس حلش می کنم. ولی کاش عاقل باشم امروز به جای ول گشتن1کار حسابی کنم. زیاد دارم ولی کم انجامشون میدم.
همچنان دلم وان می خواد. با دوش هم بد نمیشه ولی حسش نیست دلم می خواد وان باشه وسطش ولو بشم و، … و چی؟ آخ حتی تصورش هم اعصابم رو نوازش می کنه. خدایا با اینهمه مثبت نمی فهمم واسه چی من نمی تونم2درجه از حماقت جفنگم کسر کنم تا هر داستان قلابی پایان تحریفی آشغالی نتونه این جوری مضحک به هم بریزدم که برم طرف تفریحات و نتیجهش بشه این ضربان کوفتی؟ آخ خداجونم لطفا این قطع بشه دیگه مثبت میشم قلابی های پایان تحریفی های آشغالی رو بیخیال میشم به جان خودم یعنی چیزه به نظرم میشم خوب یعنی سعی می کنم که بشم. چیزه. میگم که بیخیال.
راستی دیشب وسط شبه خواب هام خواب1عروسک بزرگ دیدم. حسابی گنده بود و حسابی ذوق کردم. در جریان جمع کردن عروسک هام از قفسه خیال می کردم دیگه به عروسک جدید تمایل ندارم اما مثل اینکه دارم خخخ. از اون بزرگ بزرگ بزرگ هاش. با مژه های بلند و مو های لخت و پر و صورت قشنگ و، هی بسه دیگه از اون مدل عروسک ها به نظرم الآن دیگه نیست اگر هم هست من نه جاش رو دارم نه پولش رو نه زمان بازیش رو. ولی اون عروسکه، خوب چیه مگه؟ خواب دیدم الآن هم خوابه خاطرم هست. جنایت که نکردم!
هنوز8نشده. اینترنت همچنان ورودیم رو باز نکرده. به جهنم که نکرده. باید تمومش کنم دیگه حس نوشتن نیست. من رفتم.
صبحت به خیر!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خورده نق. فقط1خورده!

اوخجان فردا آخرین روز کاری هفته هست. بد جوری خسته شدم این هفته. هیچ چی هم نداشت نمی فهمم واسه چی اینهمه باتری ازم کشید.
همین الان گوشیم رو گذاشتم کنار. تقریبا10دقیقه پیش به نظرم. داشتم گوشی تکونی می کردم. چی ها که داخلش نگه نداشته بودم. چه احمق بودم! به چه دردم می خوردن! به خودم می گفتم باشه واسه مبادا. خخخ مبادا که اومد و رفت. مبادا تموم شده. پس واسه چی باید نگه می داشتم اونهمه فایل بیخودی رو؟ همین اندازه که خودم درس های داخلشون رو شنیدم و یاد گرفتم بسه. دیگه دوره مجدد لازم نیست کامل فهمیدمشون و به هیچ ضربی هم از سرم پاک نمیشن. باقیش دیگه جفنگه. مبادایی در این مسیر خاص بعد از این واسه من وجود نداره. هیچ چیز نیست تا روز قیامت و در محضر پروردگار. در نتیجه، فایل ها پر.
خلاصه اینکه گوشیم سبک شد. فقط خودم حس می کنم1عالمه جا، 1عالمه نقطه داخل روانم داره گزگز می کنه. شبیه زخمی که بهش ناخون خورده باشه. سعی کردم منکرش بشم ولی این حس هست. اینجا نمیشه بزنم زیرش. هست. هست و هیچ ازش خوشم نمیاد. منتظرم این گزگز بره. احتمالا1کوچولو زمان می خواد. شاید اندازه یکی دو ساعت. شاید هم کمتر. به احتمال خیلی ضعیف1شب. ولی نه به اونجاها نمی رسه. درست میشه. درست میشم. قهوه لازمم. لعنتی. من از قهوه بدم میاد. سردرد میاره. سرم درد می کنه. قهوه دلم می خواد. قهوه می خوام.
اون پایین داخل پارکینگ از صدا قیامته. دارن فاضلاب های آپارتمان های این ردیف رو وصل می کنن به فاضلاب شهری. امروز هم نوبت طرف ماست. آب قطع شده و صدای اون دستگاه نکبت بی توقف میاد و میاد و میاد. آخ خدای من بس کن. به خاطر خدا بسه1لحظه خفه شو!
این روزهای آخری پیش از سال جدید ملت زده به سرشون. خنده های جیغی تحویل همدیگه میدن و بیخ گوشم ریز عربده می زنن و روانم رو خط میندازن. به نظرشون خیلی هم جالبه و عجیبه که من عاقبت همراهشون نشدم و نمیشم. چه مسخره دلخوش میشن این ها! تفریحات آبکیه ماستی و1ساعت قهقهه های از مهار در رفته واسه خاطر1جمله معمولی و1اتفاق مضحک که واسه فلان آدم در فلان سال افتاد. واقعا که!
امروز طبق این ماه های اخیر واسه اسفندی های کادر محل کار تولد گرفته بودن. دیوانه شدم از سر و صداهاشون. کیک هم نخوردم. دوست ندارم این رو. عکس می گرفتن و الکی شلوغ می کردن و مدیر هم هی می گفت همکارها زود باشید باید بریم سر کلاس و زود باشید و سریع تر و … وسط اون هیاهو من چسبیده بودم به کتاب زبانم. جدی من اینجا چیکار می کنم؟ باید شبیه داستان شازده کوچولو1دونه سیاره فسقلی واسه خودم پیدا می کردم می رفتم داخلش خوش بودم. هم من از دست این ملت خلاص می شدم هم اون ها از دست من نفس می کشیدن. بدیش اینجاست که هرچند وقت1دفعه به سر1نفر می زنه که کشفم کنه و از هوای خودم بیاردم بیرون و با مدل خودشون همراهم کنه و بفهمه واسه چی این شکلی می پرم و بهتره درست بشم و این طوری سختم میشه و و و و و و و و و و و و و و و و ای و و زهرمار! بابا به خدا به دین به هرچی نمی پرستید من از این حال و هوای نکبت خودم لذت می برم. من دوست دارم این به قول عاقل ها در خود ماندگی رو. من عشق می کنم از تنها بودن هام. من می پرستم این مدل به قول چیز فهم ها زندگی هدر دادنم رو. به خدا سقف هیچ کجای دنیا نمیاد پایین اگر1نفر شبیه من باشه. به قاعده بقیه زندگی نکنه. شبیه همه در1سن مشخص ازدواج نکنه. بچه پس نندازه. از بزرگ کردن بچه هاش و جمع و جور کردن جناب همسر پیش بقیه هم جنس های همسر دارش ناله نکنه و با جوک های مسخره شوخی جدی مدل اسمش رو نبری دهنش تا ته باز نشه و به خاطرات دیشب دوست هاش نخنده و خودش هم از این ها نداشته باشه که واسشون تعریف کنه. طرف تجردم رو تحلیل می کنه واسم و به این نتیجه می رسه که درست نیست. میگم باباجان خوب درست نیست که نیست. من این مدلی خوشم. من نمی تونم ستون1خونواده باشم. می دونم که در روحیاتم نیست. اگر رضایت بدم زندگی واسه اون همسر و اون بچه ها جهنم میشه. واسه خودم هم همین طور. من نمی تونم. اون سقف می پاشه و همه در به در میشن. من مال این مدل زندگی نیستم. واسه چی گرفتارش بشم و ملت رو گرفتار کنم؟ طرف با اطمینان میگه واردش که بشی عادت می کنی. میگم اومدیم و عادت نکردم. بعدش چه خاکی به سر خودم و اون بیچاره هایی کنم که همراهم وسط جهنم گیر کردن؟ میگه خوب اگر اوضاع خراب شد دیگه کار قسمته. تو5سال هم که1مرد رو جمعش کنی و زندگیش رو بچرخونی کلی خوبه. بعدش هم هرچی سرنوشته همون میشه. بسپار به خدا. خدایا الان من خودم رو کلا سپردم به خودت. آخه مگه مرض دارم خودم رو بندازم وسط این کثافت بعدش هم بندازم تقصیر قسمت؟ دارم میگم من مال این جفنگیات نیستم طرف نمی فهمه. خدایا نمی فهمه! چیزی نمونده بود از جا در برم و1چیزی که نه1چیزهایی بگم که واقعا نباید می گفتم. شکر خدا بحث به موقع تموم شد وگرنه واقعا دست خودم نبود. من نمی فهمم این ملت حرف حسابشون چیه. کجای زندگی معمولیشون رو امثال من تنگ کردیم که دست از سرمون بر نمی دارن؟ آخه ما این شکلی ها زیاد هم نیستیم به خدا اکثریت با اون حضراته یعنی واقعا واسشون شدنی نیست به موارد جالب توجه خودشون برسن و از اصلاح امور ما کنار بکشن؟ بیخیال بابا بذار به هوای خودشون باشن به جهنم.
باید برم سایت کانون ببینم ترم بعد از کی شروع میشه. اطرافم کانونی آشنا نیست ازش فایل های صوتی ترم های بعد رو بخوام خوش انصاف ها واسه خاطر کتاب بینایی که اصلا به کار من نمیاد20تومن می گیرن میگم سیدیش رو تنها بده نمیده. آآآآآییی کاااانونی های ترم بالاییییییه اینترمیدیت حسش نیست کیبوردم رو انگلیسی کنم همین مدلی خوبه داشتم می گفتم آهااااااییی من فایل درس های اینتر3رو می خواااام یا حضرت اینترنت به داد برس!
از قطعی آب کلافه میشم. بدم میاد آب خونه قطع باشه. باید برم ببینم وصل شده یا نه. کاش شده باشه. الان میام.
رفتم دیدم. وصل نشد. عوضی!
اه امروز چه قدر نق می زنم! واسه دفعه اول از دست نق زدن های خودم خسته شدم. این نشونه خوبیه یا نه؟ که من از نق هام حوصلهم سر بره؟
محله1چیزیش شد نمی تونم واردش بشم. باید دوباره تست کنم. باید بلند شم درس بخونم. باید، … باید گوشیم رو بزنم به شارژ صداش در اومد. الان فعلا دیگه حس نق زدن نیست. من رفتم. بعدا میام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از سر حس های1دفعه ای!

3شنبه نمی دونم چندم. نمی خوام هم بدونم.
امروز جلسه آخر این ترم زبان بود. بعدش تعطیلی و امتحان پایانی. هفته آینده فاینال زبان. من روزم متفاوته. بقیه3شنبه صبح من4شنبه عصر. داستانی شدم واسشون. به2تا دانشآموز ترم بالاتر گفتن بیان واسم بخونن. اون ها گفتن استرس قبل از امتحان دارن بعد از امتحان میان ولی60تا سؤال زیاده هر کدوم30تا می خونن. طرف هر جلسه مراحل پیشرفت کانون در جهت رفع این معضل لاینحل رو بهم اطلاع می داد و همهش هم می گفت نگران نباش. زمانی هم که من واسه خاطر حساسیت ماجرا فارسی می پرسیدم انگلیسی جوابم رو می داد. خداییه که این1کوچولو رو از حرف هاش می فهمم. بعدش نتیجه ها بعدش سایت بعدش ثبت نام اینترنتی با این سایت و این صفحه خوان و بعدش و بعدش و… بینا ها فقط استرس امتحان3شنبه آینده رو دارن. من باید استرس های ریز مسخره رو رد کنم تا تازه برسم به استرس اصلی.
این هفته سردرد آخ خدا سردرد! دیشب چیزی نمونده بود منفجر بشه و بشم از بس درد داشتم. نکبت زمانی که بگیره تا به فحش دادن نندازدم ول کن نیست. این هفته هنوز به مرحله فحش دادن نرسیدم خخخ! الان بهتره فقط از شدت فشار دیشب انگار نبض سرم سنگین می زنه. بیخیال فعلا که نیمه حله.
کلا امروز روی مود منفی ایستادم. همه چیز به طرز ترسناکی تاریک پیش رفت و می دونم تقصیر مود خودم شد. این هفته… بیخیال.
امروز با تمام جونم حس بیماری داشتم. داخل کلاس زبان انگار دفعه اولم بود واژه انگلیسی می شنیدم. تمام پرسش ها رو از بیخ عوضی جواب دادم. سرم از اون درد های نبض دار مزخرف داشت و خودم هم… این هم که پشت سر هم سؤال های… گفتم که مود امروزم منفیه خخخ!
دیروز صبح همکارم زنگ زد گفت تعطیلات داره تموم میشه و من به وضوح گفتم خوشم نمیاد. گفت از چی گفتم از کلاس و از همه چیز پایان تعطیلات. توضیح ندادم. بیخیال.
واسه امروز هیچ چی نخوندم. کتاب تمرینم رو هم نبرده بودم. کلا اصلا در جریان کلاس نبودم از سردرد و از خستگی و از…
دیروز عصر انجمن شعر1دعوای درست و حسابی تماشا کردم. اونجا1آقایی هست که انتقاد کردن هاش1خورده پسند جمع نیست. یعنی چه مدلی بگم1طور هایی، … به1بنده خدایی همیشه انتقاد می کنه. گیر میده به نوشتن هاش. انتقاد رو همه می کنن اصلا اونجا قاعدهش اینه که هر کسی1چیزی بخونه و بقیه نظر بدن و خوب این نظر ها همیشه تعریف و تمجید نیستن. من مال خودم رو یادداشت می کنم و زمانی که رسیدم خونه تا جایی که ازم بر میاد اعمالشون می کنم روی نوشته هام که بهتر بشن. خلاصه انتقاد رو همه می کنن ولی این آقا1خورده انتقاد کردنش متفاوته و چند دفعه هم برخورد های آرامی پیش اومد که زود گذشت و رفع شد. دیروز من1چیزی خوندم و یکی از اون آقاها1ایراد ازم گرفت و در موردش صحبت کرد و در مورد صحبت های ایشون1سری صحبت شد و من همه رو با لبخند می شنیدم. بعضی ها مخالف نظر ایشون بودن و بعضی ها می گفتن با توجه به فلان و فلان و فلان مورد درست میگید اما، … و خلاصه حرف زیاد بود و آخر کلام بزرگ اون جمع طرف رو مطمئن کرد که من از انتقاد نمی رنجم و من تأیید کردم و طرف هم با روی گشاده گفت بله از لبخندشون مشخصه که ظرفیت انتقاد رو دارن و از گفته های من ناراحت نمیشن. خلاصه گذشت تا رسید به اون آقایی که اول گفتم. ایشون این دفعه خواست به سبک خودش ازم انتقاد کنه و وایی به خدا من مشکلی نداشتم اگر می گفت چون این بنده خدا رو می شناختم. من مشکلی نداشتم ولی به نظرم چند نفر دیگه مشکل داشتن. نه صرفا به طرفداری از من. ایشون چوب خطش پر شده بود و ظاهرا اون چند نفر به انتهای آستانه تحملشون رسیده بودن. نوشته من و انتقاد متفاوت ایشون بهانه ای شد برای انفجار. بزرگ جمع به شدت با طرف برخورد کرد و1آقای دیگه هم قشنگ کاملش کرد و خدای من خیلی خیلی بد شد! فحش و هوار در کار نبود ولی گاهی دلت می خواد طرف مقابل بیاد بزندت به جای اون زهر کلام. دلم می خواست زیر میز غیب بشم.
-یعنی تقصیر من بود؟ من فقط شعر خوندم!
اطرافم که این دلواپسیِ زیر جلدیم رو شنیدن وسط معرکه زمزمه وار بهم اطمینان دادن که تقصیر شما نبود شما شعرت رو خوندی خیلی هم به دل نشست و طبیعتا برای بهتر شدنش1سری پیشنهاد از ما گرفتی مثل همه ما که این کار رو می کنیم. حکایت آقای فلانی درازه.
و البته این دعوا هم دراز بود. دلم واسه اون آقاهه سوخت خیلی بد شد! البته ایشون هم کوتاه نیومد ولی وااآااآاااآاااییی!
راستی دیروز داخل همون انجمن اتفاق خوب هم افتاد. خاطرت هست گفتم2تا آقا سر هیچ چی دل هاشون از هم گرفت؟ آقای شماره1مثل همیشه با آدم ها و شعر هاشون شوخی می کرد و با آقای شماره2هم شوخی کرد ولی آقای شماره2جدی گرفت و اون2تا دل هاشون، … اتفاق خوب این بود که آقای شماره1از در وارد شد، صندلی های دور میز بزرگ وسط اتاق رو دور زد، از پشت سر بزرگ جمع گذشت، رفت و آقای شماره2که بی خبر واسه خودش نشسته بود رو از پشت سر محکم بغل کرد و از ته دل بوسیدش. من نمی دیدم ولی اخلاص محبتش رو با تمام وجودم حس کردم. از خوشی مورمورم شد. آقای شماره2تازه بعدش فهمید توی بغل کیه. چه قدر محبت ها رو دوست دارم! به خدا راست میگم. در این مورد دلم و نوشتهم کاملا شبیهن. اون لحظه دلم می خواست از ته دل هورا بکشم از خوشی! نمی فهمم واسه چی اون قدر که از دلگیری های این2نفر دلگیر بودم از دعوای دیروز دلم نگرفت. ترجیح می دادم این مدلی نشه ولی، … فکر بد نکن به خدا نه اینکه خوشم اومده باشه اون ها به منتقد من پریده باشن، شاید چون اون بنده خدا1خورده، … کاش قهر نکرده باشه و هفته بعد باز بیاد! حیفه بخواد ببره و نباشه!
دیروز صبح به جای کلاس گل سازی که جاش خالی مونده شیطنت کردم. شاید یکی از دلیل های سردرد های دیشبم این بود. البته فقط یکیش.
اون دفعه1بنده خدایی می گفت از دستم بدش نمیاد سرش رو بزنه به دیوار بلکه درکم کنه.
-تو واسه چی اینهمه عجیبی پریسا؟ خودت رو می کشی، یعنی می کشی ها! میری و میایی و به آب و آتیش می زنی، می چسبی به سقف، نق می زنی داد می زنی خریت می کنی روی روان ملت میری از این طرف از اون طرف از وسط عین موش کور سر در میاری زیر جلدی روی جلدی ملت رو روانی می کنی عین سوسک از خط اعصابشون میری بالا میایی پایین ول کن هم نیستی که نیستی تا آخرش اونی بشه که تو می خوایی. بعدش اونی میشه که تو می خوایی، حالا با اصرار های تو یا بدون اصرار های تو خلاصه اونی میشه که تو می خوایی! بعدش، درست بعدش، ول می کنی و می کشی عقب تکیه میدی به دیوار و انگار نه انگار که کلا پدر صاحب اون روان های داغون رو درآوردی. خوب نکبت مگه این رو نمی خواستی الان شد دیگه واسه چی قدم آخری رو نمیری؟
-واسه اینکه نمی خوام.
-آخه واسه چی نمی خوایی؟ من یعنی همه ما مطمئن بودیم بعدش میری تا تمامش رو کلا درستش کنی و خودت هم، …
-بیخود مطمئن بودید من نمیرم.
-نکنه انتظار داری کل تقدیر با تخت روون بیاد دنبالت!
-تخت روونه تقدیر ارزونیه خواهان هاش من نمی خوام. نه خودم میرم، نه می خوام تخت روون بیاد واسم.
-پس دقیقا چی شد؟ ببین پریسا هیچ چی نیست فقط از فضولی دارم جون میدم چند تای دیگه هم همین طور ولی جرأت نکردن در موردش باهات حرف بزنن. تو حرف حسابت چیه؟
-هیچ چی. الان دیگه هیچ چی.
-خوب حرف حسابت چی بود؟
-حرف حسابم؟ خخخ! همین که الان دارم می بینم بود. این رو دلم می خواست که الان شده.
-پس واسه چی تو وسطش نیستی؟
-واسه اینکه نمی خوام.
-ببین اگر بخواییی احتمالا بشه که، …
-نمی دونم شاید بشه شاید هم نشه. ولی من نمی خوام.
-پریسا نمی فهممت به خدا نمی فهممت آخه واسه چی؟ ایراد کجاست؟
-ایراد اینجا بود. داخل سرم. داخل دلم. حالا دیگه نیست.
-پس واسه چی روان ما و احتمالا اعصاب1سری طفلکیه بدشانس که خوردن به پستت رو صاف کردی؟ تو که خودت خیالت نبود چیکارشون داشتی اینهمه داستان رو انگولکش کردی؟
-باید انگولک می کردم. باید این مدلی می شد که الان شد. باید می شد.
-واسه چی؟
-واسه اینکه این مدلی درسته. واسه اینکه من درستش رو دلم می خواد.
-آخه تو که…
-بسه دیگه از مرور درس های باطله خوشم نمیاد بلدش هم نیستم.
-باطله؟ کلا درس باطله؟ پریسا! بیچارهمون کردی! خودت رو به جهنم ما رو هم بیخیال من شاهرگم رو گرو میدم تو1ملت رو سر این بیچارهشون کردی حالا کلا شد درس باطله؟ از کی؟
-از همون زمانی که داشتم اون1دسته ملت رو بیچاره می کردم. همون زمان فقط دلم می خواست این بشه بعدش من با خاطر جمعی به قول تو تکیه بدم به دیوار.
-پریسا بمیری بمیری پریسا بمیری دارم دیوونه میشم تو همون زمان هم خیال داشتی بیخیال بشی پس آخه واسه چی؟ بابا بگو من بفهمم1کاری کن بفهممت!
-نمی فهمی. نمی فهمی! فراموشش کن. نمی فهمی!
-اگر سرم رو بزنم به دیوار چی؟ بگو چیکار کنم بفهممت فقط در این1مورد من بفهممت!
-سرت رو نگه دار لازمت میشه. به جایی نکوبش. کاری هم نکن. نمی فهمی. نمی فهمی!
امروز میرم اردیبهشت. به2تا از بچه ها گفتم یعنی واتساپی نوشتم یکیشون تا این لحظه ندید یکی دیگه گفت نه. من پیش از گفتن نیتش رو کردم چه اون ها باشن چه اون ها نباشن. نمی دونم چه دردیه که دلم می خواد برم اونجا. اینجا داخل منزل هرچی دلم بخواد دم دستمه نمی فهمم واسه چی می خوام برم اردیبهشت. به جهنم اگر نباید ها اینجا رو خوندن و فهمیدن کجا میرم آهاااییی همه جهان بدونید من گاهی میرم اردیبهشت. خسته شدم از ملاحظات عوضی. به جهنم!
هنوز نبض سرم داره می زنه و همچنان سنگین. عجب خری هستم من! اردیبهشت جسدم رو تحویل4دیواریم میده ولی دلم می خواد این رفتن رو!
داستان ناتموم زیر دستمه خیلی طولانیه خیلی هم کار می بره حسش نیست بهش متمرکز بشم. باید واسه امتحان هفته بعد زبان بخونم. بقیه واسه3شنبه صبح باید بخونن من واسه4شنبه عصر.
وقفه داشتم در نوشتن. گوشیم زنگ خورده بود رفتم الان اومدم. 1زنگ زده بود و می گفت بهتره خونه بمونم و نزنم بیرون کاری کنم که سردردم باز کار دستم بده. می گفت ببین منهدم میشی کاش این کار رو نکنی! بنده خدا داره درست میگه. این اواخر1کوچولو آدم تر شدم. کمتر می زنم جاده لج. حرف1حسابه داره درست میگه. بهش گفتم آخه واقعا دلم می خواد برم بیرون. گفت ببین یا نرو یا ناپرهیزی نکن اذیتت می کنه. وحشتناک می خوام بزنم بیرون. الان هم نیمه آماده نشستم اینجا. ولی1درست میگه. اگر بهش گوش کنم باید بمونم خونه. اگر بهش گوش نکنم بهم خوش می گذره ولی سردرد، … اگر امروز عصر بیخیالش بشم و بذارمش واسه فردا چی؟ شاید تا اون زمان این سردرد کزایی ولم کنه بره! ولی آخه بیرون، من دلم می خواد بزنم بیرون! دلم نمی خواد با این حس لعنتیه لعنتی داخل4دیواری بمونم. می خوام از دستش فرار کنم. می خوام باهاش1جا نباشم. می خوام. خدایا! خدایا کمکم کن. خدایا کمکم کن! خدایا! کمکم کن!
باز رفتم و اومدم. از دیروز بود یا دیشب بود خاطرم نیست در انجام1وظیفه گیر کرده بودم هرچی می کردم نمی شد الان1بنده خدای کار بلد یادم داد چه مدلی انجامش بدم رفتم و زدم و شد و خاطر جمع شدم.
ساعت رسید به6اگر بخوام برم باید بجنبم. فعلا این رو ویرایش کنم بزنم اینجا تا ببینم چند درصد عاقلم. البته عاقل که ابدا نیستم ولی از ترس سردرد هم شده بد نیست1خورده بفهمم چیکار دارم می کنم. گرمای اون بیرون و تفریحات من جفتشون با سردرد هام رفیق های جونی هستن. ای کاش واسه خونه موندن و بی دردسر سپری کردن1خورده بیشتر سعی کنم ولی، … بسه دیگه حس نوشتنم پرید فعلا بمونه تا بعد.