3شنبه اول خرداد97ساعت نمی دونم چه قدر از9صبح اون طرف تر.
تعطیل شدم! فقط1دفعه دیگه باید برم واسه ثبت کارنامه ها. اگر1خورده رو بیشتر داشتم می گفتم1کسی لطف کنه و به جای من انجامش بده. خخخ دیگه زیادی رو می خواد اینهمه پررو نیستم. ولی لحظه رو عشقه. من اینجام. داخل خونه. تا13باید می رفتم ولی، … خدایا شکرت! خدایا شکرت!
ولی خودمونیم این خیلی بده. این مدل نگاه به کاری که درآمدم ازش کسب میشه وحشتناکه. من باید انجامش بدم و اینهمه ازش، … خدایا کمکم کن. اما باز هم لحظه رو عشقه. امروز اول خرداده. تعطیلاتم به طرز غافلگیر کننده ای13روز زودتر شروع شد. اینکه سال آینده چی می خواد بشه سر زمانش مشخص میشه و باهاش رو در رو میشم. اصلا از کجا معلوم شاید اصلا چیزی نشد. شاید همه چیز چنان20درست شد که تا زمان بازنشستگیم باورش برام سخت باشه. کی می دونه؟ اون بالا1کسی هست که من بدجوری باورش دارم. پس فردا رو بیخیالش. بریم سر خونه اول. تعطیل شدم!
تصور نمی کردم بشه امروز هم بیام اینجا. دیروز ظهر کلاس، بعد از کلاس افتضاح اینترنت، بعدش مهمون، جیگیلک و اهل بیت، عزیز عزیز عزیز من، بعدش هم تمدید اینترنت که دقیقه90با ضرر کردن من سر خرید طرحی بالاتر از نیازم ختم شد و خخخ خلاصه الآن اینجام ولی تصور می کردم دسته کم تا پس فردا نیام این طرف ها. خداجونم تعطیل شدم!
به جان خودم باید1خورده درست درمون تر شب و روزم رو خرج کنم این چه وضعشه؟ امروز روز اوله بذار1کوچولو خوش باشم ولی بعدش، … خدایی گاهی آدم دلش می خواد ول بگرده. نه از اون ولگردی های همراه دلواپسی. گاهی دلت می خواد بی خود و بیخیال با اینکه خواب نیستی تا دم ظهر توی تختت بلولی، بعدش پاشی گیج بزنی، بعدش هم هیچ کار به درد خوری نکنی و روزت بره به ناکجا و کلا تلفش کنی و حالش رو ببری. این هم1مدل مرض از امراض بی شمار من و اگر مثلی داشته باشم امثالمه ولی خوب هست دیگه کاریش نمیشه کرد.
دلم گردش می خواد نمیشه خخخ. ماه رمضونه و روز نمیشه رفت جایی. شب میشه رفت ولی من نمیرم. باید نق بزنم به بقیه که بریم و نمی زنم. نه اینکه هدایت شده باشم و از نق زدن توبه کرده باشم! خیال باطل نکن! فقط، … واقعیتش، … اون هایی که دلم می خواد بهشون نق بزنم که بریم جایی خخخ1خورده دم دستم نیستن. اون هایی که هستن مثبتن ولی از جنس من نیستن. خلاصه که دلم تفریح می خواد ولی، … خوب نق ها رو اینجا زدم الآن بهتر شدم خخخ.
بدجوری کار دارم واقعا اینجا ولو موندنم در حد جنایته. من1کمد باربی دارم که دقیقا2طبقه از کمد زیر1قفسه رو گرفتن. خیلی زمانه در کمدشون رو باز نکردم. این روزها دیگه باید بازش کنم. زمانی خیلی می رفتم سراغشون. چیه دوست دارم اصلا به تو چه؟ تازه بازی هم می کردم الآن هم واسه کسر زمان نمیرم طرفشون وگرنه هنوز عشق می کنم از عروسک بازی خخخ. قیافهش رو! تو هم برو ببین کودک درونت چی می خواد به دلش برس! طفلک کودک درون های این عاقل ها چی می کشن از دستشون! ای بابا!
خلاصه این روزها باید برم سراغ اون کمد. هرچند دلم نمی خواد. چون این دفعه واسه تفریح نمیرم. واقعیتش من در1خونه85متری می چرخم که پر از گوشه هست. یعنی اتاق هاش رو فانتزی ساختن و پرتی زیاد داره و خلاصه اینکه گاهی جا واسه خودم بسه ولی واسه چیز میزهام کم میاد. الآن با همین مشکل مواجهم. جایی که جا باشه واسه سیستمم، پرینترم و این جدیدیه اسکنرم و1سری از این چیزهام نیست. یعنی هست به شرط اینکه بخوام هر جا دستم رسید بذارمشون. مثلا اسکنر باشه روی میز نهارخوری گوشه سمت نمی دونم چپ یا راست. با کارتونش خخخ. باید اون کمد خالی بشه تا کاغذ های روی این قفسه بره داخلش تا اسکنر و پرینتر و باقی موارد برن اون بالا یا برعکس باید این ها برن داخل کمد تا اون کاغذ ها اون بالا بمونن. این قوطی دوست داشتنیه من داخل2تا اتاق هاش2تا کمد دیواری هم داره که البته جفتشون پر از همه چیزن خخخ. لباس، ظرف، موارد متفرقه، و خلاصه همه چیز خخخ همه چیز. حالا موندم اگر1شهر باربی که داخل اون کمد فسقلی های زیر قفسه داخل بغل های هم ریختن و امپی3شدن از اونجا در بیان من باید کجا بخوابم؟ روی دیوارها دلم نمی خواد بذارمشون. خاک بهشون می شینه و موهاشون خراب میشه. قفسه شیشه دار هم ندارم این ها رو بچینم داخلش. باید1دونه دیواری بزرگش رو بزنم که نمیشه. جا می خواد و البته پول خخخ. فقط 1راه به نظرم میاد. اینکه شبیه زمانی که کوچ کشیدم اینجا، همه رو دونه دونه بپیچم داخل پلاستیک فریزر انفرادی، بعدش همه رو بچینم داخل1پوشش مطمئن، مثلا1جعبه محکم، و بفرستمشون طبقه بالای کمد دیواری اتاق خواب. دلم این رو نمی خواد ولی به نظرم مجبور باشم1مدتی انجامش بدم. چند روز پیش1کسی با احتیاط پیشنهاد بخشیدن این فسقلی ها به بچه هایی که عروسک دوست دارن و سن بازیشون هم هست رو مطرح کرد. انتظار داشت جیغ بکشم. خودم هم همین طور. ولی جیغ نکشیدم و خودم و گوینده رو غافلگیر کردم. کار قشنگیه ولی من دلم نمی خواد انجامش بدم. من تک تک این کوچولوهای بی ریخت رو دوست دارم. با خرید و حضور فیزیکی هر کدومشون1عالمه خاطره دارم. از خریدنشون بگیر تا باز کردن جعبه هاشون و تخلیه وسایلشون و کشف1سوراخ جدید داخل جعبه که1چیز جدید دیگه داخلش بود و لباس و مو و ووووییی خخخ مال خودمن نمیدمشون به کسی خخخ. اما چه فایده ای داره که اون ها نایلون پیچ برن اون بالا و من زمان نداشته باشم که دستم بهشون برسه؟ شاید بد نبود اگر دلم می اومد می بخشیدمشون به کسی که زمان و سنش به بازی کردن می خوره و، … از تصورش هم دلم گرفت. واقعا دلم نمی خواد انجامش بدم. خدا رو چه دیدی شاید1روزی فرقی نمی کنه چند ساله بشم، هرچی. شاید1چیزی شد رفتم داخل1خونه بزرگ تر که جا واسه این ها بود و تونستم1قفسه شیشه دار بزرگ هم بزنم که این رفیق های بی صدا داخلش آروم بگیرن. کی می دونه؟ واقعا فردا رو کی دیده؟ می خواد به سن و سال من نخوره؟ مثلا60ساله باشم؟ خوب باشم. من چیم به عاقل ها رفته که این دومیش باشه؟ اصلا من بدون این مدل خل بازی هام که پریسا نیستم. میشم خانم ایکس با اون جلد متین و موجهش. اَییی! بدم میاد این مدلی باشم. به اون ایکس ها میاد چون به اون جلدشون احتیاج دارن. من احتیاج ندارم. این کت واسه من زیادی گشاده بیخیال. من90ساله هم که باشم اگر دلم بخواد مجازم با باربی ها بازی کنم، دیوونه بازی دربیارم و حسابی خل باشم. آخ جون! وایی خدای من آخ جون! لطفا ازم نگیرش! موقعیت دیوونه بودن هام رو ازم نگیرش! دنیای بی سر و ته ولی اختصاصیم رو لازمش دارم. بذار واسم بمونه! لطفا!
داره10میشه. واقعا بد نیست بلند شم. از لولیدن بی خودی خسته شدم خوردنی دلم می خواد. خوردنی و شونه و دوش و نظم و زندگی. من رفتم.
ایام به کام.
برچسب: خونه
صبح1شنبه. خیلی دیره باید برم سر کار. کمی گیج میرم امروز. دیشب خوابیدم ولی ظاهرا کسر خواب این چند شب جبران نشده یعنی شده ولی تنظیماتم به هم خورده و الآن گیج می زنم. فشاری که قورتش می دادم دیروز1دفعه منفجرم کرد. دلم نمی خواست کسی این رو ببینه ولی دقیقه80وا دادم. درست نوشتم80هنوز10دقیقه به وقت اضافه مونده بود که من بریدم و جلد آدم مثبت بیخیال عاقل منطقی هرچه شد شدم رو ترکوندم ازش پرت شدم بیرون. دست خودم نبود دیگه نتونستم. بیخیال.
دیرم شده. این روزها کمی پریشونم. نه دروغ گفتم این روزها کمی بیشتر از کمی پریشونم. دیروز خودم رو غافلگیر کردم. خیال نمی کردم هنوز اینهمه باشه. کاش می شد امروز بیرون از خونه نمی رفتم. سرگیجه کزایی. زیاد نیست ولی من ازش می ترسم. بدم میاد کار دستم بده و بقیه ببینن. متنفرم از این داستان تماشا دادن ها.
دلواپسم. الآن کمتر شده. دیشب خیلی اتفاقی با چندتا آگاه تر از خودم در مورد مایه دلواپسی هام حرف زدیم و فعلا معتدل تر شدم. یعنی منفجر نمیشم و می تونم شبیه آدم بی سر و صدا منتظر تماشا کنم. دیرم میشه. کاش می شد امروز نمی رفتم!
این چند روز آخری انگار نمی خواد بره. نمی دونم واسه چی امسال اینهمه فوق شدید بریدم. خداجونم کمکم کن.
دیروز از اداره1لیست اومد اسم همکارهای در آستانه بازنشستگی داخلش بود. شلوغی شده بود که نگو. خیلی بودن. هر کسی اسمش رو پیدا می کرد و شلوغی راه می افتاد بعدش اسم هم رو پیدا می کردن و بیشتر شلوغی راه می افتاد. همکار من یعنی هم گروه من هم اسمش هست. همه خوشحال بودن. شبیه زمانی شده بود که1دسته می خوان برن به1سفر هیجانی و بقیه تماشاشون می کنن. بدجوری دلم می خواست اسمم قاطی اسم هاشون بود. بدجوری دلم سر و کار داشتن با بچه ها رو نمی خواد. بدجوری دنیا تاب می خوره امروز. اوخ دیرم شد.
هنوز اسکنر نخریدم. امروز باید بیشتر درس بخونم دیشب که تیم تاک بودم روزش هم تا می رفتم درس بخونم این، … یعنی تمرکزم می پرید می رفت1جاهای دیگه و کم درس خوندم یعنی کم نخوندم کم درسم رو فهمیدم. بدجوری دیرم شد این بمونه اومدم کاملش می کنم.
ساعت11صبح1شنبه. زودتر از زمانش رسیدم خونه. خیلی زودتر. سرگیجه عوضی کار دستم داد. خیلی نبود یعنی بود ولی بقیه خیلی بیشتر از اندازه لازم ترسیدن. مگه چه مدلی میشم این زمان ها؟ طرف نمی تونست فشارم رو بگیره نمی دونم ایراد از کجام بود ترسید. خلاصه تنها اجازه ندادن مرخص بشم. زنگ زدن و زنگ زدم مادرم رو از کار و کلاسش باز کردم کشیدم اونجا که بیا این ها دست بردار نیستن. بیچاره مادرم. حرصی ام از دست این عاقل ها. شاید تا دفعه آینده حرصم نپره در جواب احوالپرسی ها1جفنگی بگم. شاید هم تا اون زمان بیخیال بشم و چیزی نگم. بیچاره مادرم. کارفرما بهش گفت تا رو به راه نشدم نفرستدم سر کار. یعنی تا شنبه مجازم کرد خونه بمونم. قاعدتا باید عشق کنم ولی به جاش فقط تعجب می کنم. درسته از تعطیلی و مرخصی بدم نمیاد ولی این1جورهایی کلاشیه من که اونهمه چیزیم نیست از حالا تاشنبه6روز میشه! من فقط1خورده سرم گیج رفت و1کوچولو فشارم، … خوب حالا1خورده بیشتر از1کوچولو. اندازه ای که نبضم چند لحظه زیادی ضعیف بود و دستگاه نتونست بگه فشارم چنده. خوب1خورده هم نمی شد بلند شم و1خورده هم، … اه خوب اصلا که چی؟ گیج رفتم دیگه اینهمه شلوغ کردن نداره که! یعنی که چی؟ خوب که چی؟ خدایا بیچاره مادرم! کاش این طوری نمی شدم! ولش کن فعلا کاریش نمیشه کرد ولی این، … لعنت بر ذات هرچی پلیدیه!
تلگرام قطع شده. واتساپ ندارم. پاکش کردم. نمی خوام نصبش کنم. کاش تلگرام وصل بشه. داخل محله می چرخم. خاطرم1درصد کوچولو جمع شده. چیزهایی که من خیلی دلم می خواست بگم چون حس می کردم خیلی ها نمی دونن رو1نفر دیگه اومد گفت. نمی دونم گفتنش فایده داشته باشه یا نه ولی گفت و من خاطر جمع شدم که1کسی گفتنی هایی که داشتم می ترکیدم بگم رو گفته. قهوهم سرد شد الآن میام.
خوردمش1دونه دیگه درست کردم. آخه2تا مارک دارم. از یکیشون درست کردم الآن از دومیش درست کردم. اصلیه که عطرش زیادی آشناست! دوست دارم این عطر رو. لیوانم رو آوردم اینجا کنار دستم تا هم بلند نشم هم تا این سرد بشه عطرش رو حس کنم.
روی همین مبل که داغونش کردم نشستم. همین که مینا داخل تیم تاک می شناختش. دستگاه بخور روشنه و داره از اون بوهای خوش که عشقمه پخش می کنه همه جا. موزیکش رو خاموش کردم. فعلا نمی خوام بزنه. عطر این قطره های دوست داشتنی و عطر آشنای قهوه من و سکوت! آخ سکوت! الآن مدرسه شلوغه. باید اونجا باشم ولی نیستم. خیلی بده ولی من دارم از آرامش و فضای اینجا لذت می برم. می دونم این ساعت ها الآن مال من نیستن ولی، … خدایا ببخش! منو ببخش! نباید اجازه می دادم ولی، … خدایا ببخش!
میرم1نگاه دیگه به پست سنجاقی محله کنم بر می گردم.
چیز جدیدی نیست. پست در حال انتظار هم نیست. کلا فضا امنه. فکر من اما1خورده نا امنه. یعنی شلوغه. داشتم می گفتم. روی مبل نشستم. همون مبلی که مینا داخل تیم تاک می شناخت. همون مبلی که امیر علی بزرگه می شناسه. سیستمم رو بغل کردم و گذاشتمش روی پاهام و خخخ پاهام روی طبقه پایین میز عسلی بزرگه جا خوش کردن و انگشت های دستم کلید ها رو نوازش می کنن و لحظه به لحظه افکارم رو می نویسن. دستگاه بخور روی میز طرف چپم بدون موزیکش با1صدای فشفش و چیزی شبیه حباب بازی1پری کوچولو سکوت رو تزئین می کنه و عطر می فرسته همه جا. رو به روی من روی میز کمی مایل به راست لیوان پر و داغی که هنوز سرد نشده و عطر قهوه آشنا ازش میاد بیرون و میاد طرف من و میره همه جای اتاق تا واسه1مدت طولانی بمونه و من از این موندگاریش کلی خوشم بیاد. این مارک قهوه رو خیلی دوست دارم عطرش می مونه. عطر آشنای آشنای آشناش. چه قدر از ترکیب این2تا بو و این آرامش خوشم میاد.
هنوز دلواپسم. همراه درصدی خاطر جمعی. شاید اشتباهه هم دلواپسی هام و هم خاطر جمعیم. دلواپسم از چیزی که شاید هیچ چیزش واقعا به من مربوط نیست ولی من بیخیالش نیستم. نمی تونم باشم. و خاطر جمعم از اینکه گفتنی های من به وسیله1آگاه تر از خودم گفته شده. و باز هم خاطر جمعم از اینکه می بینم آگاه هایی که به تصورم بی تفاوت شدن، نسبت به چیزهایی که زمانی براشون ارزش داشت، شاید اون قدر که خیال کردم بی تفاوت نباشن و دسته کم اون قدر خیالشون هست که دلشون نخواد شاهد پایان های منفی باشن و اون قدری خیالشون هست که دسته کم در حد1هشدار هم شده اقدام کنن. شاید تصور من اشتباه باشه. خوب اشتباه باشه! اما دلم می خواد این مدلی تصور کنم. این طوری حس و حالم بهتره. هنوز دلواپسم ولی حس و حالم از این تصورم، هرچند اشتباه، اما بهتره. قهوهم رو تست می کنم ببینم میشه خوردش یا نه.
سردتر شده ولی هنوز بد نیست1خورده دیگه صبر کنم. مادرم میگه اینهمه داغ نخور سرطان می گیری. من از قهوه سرد خوشم نمیاد. مادرم الآن نیست ولی به نظرم بد نیست بهش گوش کنم. با1سرگیجه کزایی این بنده خدا از زندگیش باز شد. بیچاره مادرم! خدایا منو ببخش! اگر واقعا با ناپرهیزی هام سرطانی بشم پیش و بیش از خودم این طفلک اذیت میشه. من خونوادم رو تا اینجا زیاد اذیت کردم. سر همه چیز. هر مدلی که تصورش رو کنی من این ها رو اذیت کردم. دیگه نباید پیش بیاد. کاش پیش نیاد! خدایا این ها سر تکی تکی موارد من اذیت شدن بسه دیگه! خدایا لطفا! خدایا لطفا! نتیجه اینکه لیوان قهوه فعلا میره کنار تا چند لحظه دیگه که کمی سردتر بشه. فقط کمی.
باید امروز زنگ بزنم در مورد مارک اسکنر خیلی جدی تحقیق کنم. یکی از دوست های حسابی دوست بهم2تا شماره فرستاده که هنوز باهاشون تماس نگرفتم. هی آشنا ممنونم ازت! از ته دل! ممنونم ازت!
سرگیجه ها میان و میرن. الآن اومدن ولی من جایی نیستم که بتونن اذیتم کنن. در خونه هستم. در فضای آروم و حسابی امن. بین4دیواریه امن و عطرهای آشنا و سکوت عزیز. اینجا نشستم. سرگیجه ها دمغ میشن و کمی دیگه اطرافم می چرخن و به دنیای اطرافم فشار میارن تا محکم تر و سریع تر تاب بخوره. داره تاب می خوره. بیشتر تکیه میدم و عمیق تر در آرامش امن فرو میرم. سرگیجه ها چند ثانیه دیگه زور میدن. الآن زورشون ثابته و این لحظه بیشتر نمیشه. همچنان بی اعتنا می نویسم و لبخندم هرچند کج و بی حال و بی حالته ولی حفظش می کنم. سرگیجه ها آهسته آهسته دارن خفیف تر میشن. دنیا داره از تاب خوردن می ایسته. خیلی آهسته حرکتش داره کند میشه. باز هم. باز هم. سرگیجه ها دارن عقب می کشن تا چند لحظه دیگه1دفعه حمله کنن. تمام امروز همین مدلی بود. اونجا در محل کار تونستن اوضاع رو به هم بریزن و نتیجه این شد که من الآن اینجام. ولی اینجا زیادی امنه. زنگ گوشیم.
جواب دادم مادرم بود. خاطر جمعش کردم که چیزیم نیست اون بنده خدا رو فرستادم سر زندگیش. امروز از کار و بارش باز شد اومد از محل کار رسوندم اینجا. خواست بمونه گفتم بره. نگرانه ولی ترجیح میده به ترجیحات من توجه کنه. در نتیجه رفت و با تلفن از حالم می پرسه و میگه اگر لازم شد بهش زنگ بزنم. کاش بتونم دلواپسی رو از دلش پاک کنم. واقعا چیزی نیست. سرگیجه های بدجنس! الآن عقب کشیدن ولی کامل نرفتن. در حالت ضربه فنی اعلام حضور می کنن. اون اندازه که اگر بخوام بلند شم بهتره مواظب باشم. یواش بلند شم و آهسته و از کناره ها راه برم تا اگر لازم شد سریع دستم رو به چیزی بگیرم یا تکیه بدم و آهسته بشینم. قهوهم دیگه باید سرد شده باشه.
چه تلخیه دلچسبی! تموم شد دیگه هیچ چی داخل لیوان نیست. باز هم می خوام. باید بیخیالش بشم2تا لیوان خوردم سومیش دردسر درست می کنه واسم پس بیخیالش. به دلواپسی هام که متمرکز میشم سرگیجه ها به طرز وحشتناکی سریع حمله می کنن. انگار این2تا با نخ به هم وصلن. لعنتی! هیچ از این وضعیت خوشم نمیاد.
تلگرام همچنان قطعه و ای کاش وصل بشه! خوب بذار1خورده مثبت بین باشم. بعد از ظهر و اگر فردا صبح خونه باشم صبح می تونم واسه کلاس فردا بعد از ظهر بیشتر درس بخونم. کلاس زبانم رو اگر روی برانکارد هم باشم باید برم. مدیر کانون نمی تونه این مدلی بفرستدم مرخصی. اگر شده دم اون در دراز بکشم در اون ساعت مشخص من اونجام. این1مورد از اون لجبازی های خطرناک برند پریساست که درست باشه یا نباشه هیچ چیزی نمی تونه کنارش بزنه. هیچ چیزی! شبیه مواقعی که بیخیال هر دلیل و منطق و مصلحتی بیخیال هر چیز و هر چیزی سفت و بی خش میگم نه! نه! نه! نه! نه! میرم محله الآن میام.
رفتم دیدم و اومدم.
دلم می خواد تمرین های درس چهارم زبان رو بشینم حل کنم. ظاهرا آسونه. کتابم گرامرش رو نداره فقط مثال هاش هست اما از روی مثال هاش تقریبا فهمیدم چی شد ولی بد نیست صبر کنم کلاس بهم برسه. هنوز تمرین های درس سوم رو حل نکردیم. تازه5بخش تمرین های درس دوم حل شده هنوز1بخش مونده. زیادی جلو رفتن هم خوب نیست1جوریه انگار مطالب قاطی میشن و اوضاع خراب میشه. میگم حالا تمرین اول و دوم رو حل کنم اولیش لغته دومیش هم اون پسوندها. فعلا بیخیال عصر درس بخونم شاید هم این2تا رو فقط همین2تا رو حل کنم نمی دونم. عجیب ویر تمرین حل کردن افتاده به سرم. تعطیلات که شروع بشه باید بلند شم حضوری برم چندتا دار الترجمه سر بزنم. ولی قبلش اسکنر و تمرین های خونگی و خداجونم یعنی صبح های تعطیل شبیه الآن همهشون این مدلی امن و آروم و بهشتی هستن؟ آخ جون! بذار1خورده خیال بافی کنم خوش می گذره. در مورد اینکه دستم در ترجمه چنان قوی بشه که داخل تعطیلات1دار الترجمه پیدا کنم و داخلش جا بی افتم و بتونم از این به عنوان1شغل دوم که درش آهسته و روون پیش میرم استفاده کنم و، … تا حالا خیال پردازی هام رو ننوشته بودم. نه اینجا و نه هیچ کجا. حتی در وورد معمولی و خصوصی. هرچند من از زمانی که ستون های اینجا رو فرستادم بالا دیگه وورد خصوصی نگه نمی دارم. خیلی چیزها می نویسم ولی یا منتشر میشن اینجا یا پاک میشن. اون هایی که پاک میشن هیچ کجا نمی مونن. خلاصه اینکه تا حالا خیال پردازی هام رو جایی ننوشته بودم. اولین دفعمه و دلم می خواد پاکش نکنم بذارم بمونه.
رفتم ببینم تلگرام وصل شد یا نه گوشیم هنگ کرد. هنگ هاش داره زیادی زیاد میشه ولی حسش نیست فحشش بدم. حیف این فضا نیست با فحش خط بی افته؟ ولش کن خودش میاد بالا. باید بلند شم چندتا زنگ بزنم. باید درس بخونم. باید ترجمه داستانی که شروع کردم رو ادامه بدم. باید1سری از داستان هایی که از اینترنت کش رفتم رو دسته کنم بفرستم واسه آقای آگاهی.
گوشیم اومد بالا. به نظرم لازم نیست برم ببینم تلگرام وصل شده یا نه. اگر وصل بشه سیل پیام هایی که از صبح موندن پشت در می ریزن داخل. پس بیخیال.
داشتم می گفتم. باید، … ولش کن باید اول1چیزی خورد. گشنمه. ولی نه خیلی زیاد. نمی دونم چمه حس می کنم اگر نوشتن رو ول کنم به شدت دلواپسی ضربهم می کنه. زور می زنم عقب نگهش دارم. اگر دلواپسی برنده بشه سرگیجه ها هم برنده میشن. خوشم نمیاد.
از1جایی هرچند خفیف اما داره بوی دردسر میاد. بوی تلخ و سرد دردسری که من ازش عقب می کشم ولی می دونم اگر پیش بیاد خاطرم از1چیزهایی حسابی جمع میشه. بوی دردسر. بوی خفیف و تلخ دردسر. از اون دردسرهای نامحسوس با لزوم حضورهاشون. شبیه پریدن از1مرحله اجباری اما لازم. شبیه آمپول. مخصوصا در نگاه بچه هایی که اون قدر بزرگ شدن که بفهمن واسه درمون شدن باید آمپول بزنن ولی هیچ خوششون نمیاد. این دردسر از نگاه من جنسش اون مدلیه. ابدا آمپول دلم نمی خواد. جای واکسن های آخری که دقیقا جنسش همین مارک بود هنوز مونده به خدا از بس درد داشت زیر فشار حاصله پیچ می خوردم. و حالا دارم خیلی خفیف پیش حضور بوی الکلش رو حس می کنم که از بین شیشه و در بطری که خیلی نامحسوس تکون داده و خیلی خیلی کم شل شده میاد بیرون. پیش درآمد شروع اقدام به تزریقات. نفس تزریق به نظرم کمک می کنه ولی، … من دلم نمی خواد مورد تزریق باشم. دردش فراتر از توانمه اگر گزینه تزریق بیاد وسط من نیستم و البته خخخ بی خخخ. بیخیال در هر حال من که نباید آمپول بزنم خخخ اگر پیش بیاد از در اضطراری درمونگاه می زنم بیرون در حالی که حسابی خاطر جمعم آمپول لازم ها آمپوله رو دریافت می کنن و حتما درمون میشن خخخ. جدی از این طرف که تماشا می کنم بد هم نیست. خیلی هم مثبته. ولی میگم آمپول؟ یعنی آمپول؟ آمپول آیا؟ خخخ میشه من این بخش آخری رو پاکش کنم؟ آخه آمپوووول خخخ خخخ خدایا خخخ!
زنگ تلفن. اومد و رفت. کلی طول کشید. یکی از آشناها بود که می خواست مطمئن باشم و ازش، … بیخیال من مطمئن نیستم. زندگی یادم داد اعتماد نکنم. زندگی یادم داد باور نکنم. زندگی یادم داد این سایه ها که برای گرفتن دستت به طرفت دراز میشن دست نیستن نباید گرفتشون. زندگی، … زندگی قشنگه. قشنگ و حسابی عزیز.
چی داشتم می گفتم؟ آهان آمپول. خلاصه اینکه آمپول بد نیست خیلی هم مثبته مخصوصا واسه درمون درمون خواهان عزیز. حالا هم به نظرم آمپول کمک می کنه به درمون این بیمار عزیز. این بیمار عزیز. این بیمار خیلی خیلی خیلی عزیز. خدایا چه قدر دوستش دارم!
دلم حسابی می خواد که بیمار درمون بشه حتی با تزریق ولی خودم از پشت پنجره شاهد درمون شدنش باشم. از1مکان امن که مطمئن باشم درد این تزریقات تهدیدی برای هیچ نقطه ای از بریدگی های در حال جوش خوردن من نیست.
این تلگرام هم که وصل نمیشه! خوب بشه دیگه! اه! الآن محل کار تعطیل شده. اگر اونجا بودم الآن وسط راه خونه داشتم بر می گشتم. زنگ در. مادرم.
رفتم و اومدم. مادرم اومده. بیچاره مادرم! خدایا منو ببخش! مادرم صدام می کنه. بساط نهار. باید برم. بر می گردم.
باز اومدم. مادرم اینجاست. بیچاره مادرم! واسه چی اینهمه پریشونم؟ همه چیز درسته. من اومدم خونه و می تونم فردا هم خونه بمونم. اوضاع ظاهرا آرومه و موردی واسه خشم و پریشونی نیست پس من دقیقا چمه؟ چی داره این کار رو می کنه؟ اه لعنت! بد نیست برم ولو بشم بغل دست مادرم که نمی دونم چه مدلی تلگرامش وصل شده ولی مال من همچنان در حال اتصاله و متصل نیست. خوابم نمیاد ولی عجیب خستم. کاش اگر نوشتن رو ول کنم درصد پریشونیم بالاتر نره! شاید چند ساعت دیگه بهتر بشم. شاید. امروز حتما باید واسه اسکنر تحقیق کنم. دیگه زیادی طول کشیده اون هم در مورد من که کلا از تأخیر بدم میاد. در بالکن بازه و هوای شلوغ از اون بیرون میاد داخل و با جریان هوای بهار و عطر نفس گل های روی بالکن عطر موجود داخل اتاق هم جاری شده و وایی خدا این بوها رو عجیب دوست دارم. صدای فشفش این دستگاه رو از بین شلوغی ها دیگه سخت می شنوم ولی خیالی نیست. من که می دونم اون اینجاست. داره کار می کنه و حباب های رنگیش رو فوت می کنه روی پریشونی های من. پری های نادیدنی از پشت سایه های نورانی و رنگی روی شیشه هاش که بیناها میگن قشنگه حباب های کوچولو برام می ترکونن و به پریشونی های از جنس واقعیت های سیمانیه جهان واقعیه من و ما آدمیزادها می خندن. نسیم میاد همراه شلوغی ها و بوها و جریان هوای تازه. بابا زمان روی سرخیه التهاب حاصل از دلواپسی هام دست نوازش می کشه و آهسته، طوری که دردم نیاد، با لایه های خیلی نازک غبار، غباری از جنس خودش، از جنس گام های مهربونش، روی شعله های بی مهار رو می پوشونه. اون ها باز بیرون میان و بابا زمان باز آروم و صبور با لبخند ملایمش روی حرارت التهابم دست غباری می کشه و به نفس های از جنس دردم مهربون و آرامش بخش می خنده. دوستت دارم بابا زمان. ممنونم ازت! خیلی زیاد. خیلی زیاد!
ساعت داره2میشه. به نظرم بد نیست فعلا دیگه بس کنم. این سیستم رو استراحتش بدم و خودم هم استراحت کنم بلکه این سرگیجه های بدذات و منتظر برن به ناکجا تا دفعه های بعد که امیدوارم به این زودی ها نباشه.
ساعت4و24دقیقه عصر. هنوز اینجام. یعنی رفتم و الآن دوباره اومدم و همچنان در وسط این نوشته دارم مانور میدم. خوابم نبرد. واتساپ رو موقتا نصبش کردم ولی این جدیده عجیب غریبه ازش چیزی سرم نمیشه. تلگرام که وصل بشه باز می پرونمش. خاطرم نیست اومدم اینجا چیچی بگم الآن از خاطرم پرواز کرد رفت. سرم کمی تا قسمتی سنگینه هنوز. از1کسی1پیشنهاد بسیااار وسوسه انگیز داشتم که اصرار داشت بپذیرمش. گفتم نه! واقعیتش وسوسه شدم ولی گفتم نه! اونهمه شجاع نیستم. از این مدل ریسک ها می ترسم و اصلا همین اندازه که صحبتش رو گوش کردم حس ترس می کنم. بهم نمیاد ولی شاید زیادی مواظبم. خلاصه فعلا از وسوسه جستم کاش گرفتارش نشم!
تلگرام واسه1سری ها وصله ولی من هنوز ندارمش. این کتابه که دارم می خونمش بد نیست پر از داستان کوتاهه ولی بعضی داستان هاش خیلی ماستیه کفرم درمیاد. بعضی هاش ام قشنگن. میره که گریهم دربیاد. دلم بدجوری می خواد بخندم. از اون خنده های سبک و بلند. از اون خنده های از ته دل. خدایا لطفا!
ساعت5و2دقیقه عصر. نگین زنگ زده بود. کلی گفتیم و گفتیم. خندیدیم و خخخ تموم شد دیگه.
تلگرام همچنان قطعه. واتساپ آژیر می کشه و دلم این رو نمی خواد. هنوز گیج میرم و از این هم خوشم نمیاد. هوا خوبه جون میده واسه سلامت بودن و تفریح کردن. نه از اون تفریحات مه آلود نه خخخ نمی دونم چه مدل تفریحی. شاید از اون مدل های مثبتش. در حال و هوای جوونی و نوجوونی بزنی بیرون دنبال بستنی خوردن و خندیدن و پارک و قایق سواری و سفر و گردش های رفیقانه بی مه و شیطونی های اشباع از خنده های بی کنترل و، … آخ خدا چه می خوام این ها رو! فعلا آرامش می خوام بدون این پریشونی بی محتوا. دلم سبکیه خاطر می خواد. شاید اگر برم درس بخونم، شاید اگر داستان ترجمه کنم، شاید اگر1چرخ داخل فروشگاه های اینترنتی واسه تفریح بزنم و چندتا جنس ببینم و چندتا مارک اسکنر قیمت کنم، شاید اگر؛ … شاید این مدلی این موریانه های روان دست از جویدن های یواشکی بردارن و بیخیالم بشن. واسه چی من اینهمه می نویسم؟ امروز رکورد زدم.
مادرم مشغول صحبت با تلفنه. دختر خاله پشت خطه. بچه همون خاله بیمارم. من همچنان دارم می نویسم. حسش نیست وگرنه تا آخر شب امشب رو همین مدلی می نوشتم تا گزارش1روزم کامل بشه. اوخ گوشیم صدام کرد داخل محله پست جدید اومد برم بخونمش.
ساعت6و22دقیقه عصر1شنبه.
رفتم پست رو خوندم و1دونه در صف رو هم فرستادم روی آنتن. ابراهییییم ابراهیم به جان ابلیس من می کشمت هم نصفت می کنم هم لهت می کنم هم پرس می کنمت هم خفهت می کنم هم می کشمت حالا وایستا دستم بهت برسه همه این بلاها رو سرت میارم حالا وایستا!
تلگرام وصل شد. آخ جون! واتساپ دوباره حذف! هنوز نکردم بعدا انجامش میدم. باید پستت رو درست درمون بخونم ابراهیم. یعنی از مدل خواننده ای بخونمش نه مدل فرستنده روی آنتنی. به من چه که سر و ته نوشتنم مشخص نیست همون خودم معنیش رو می فهمم بسه دیگه! عه!
ساعت7و13دقیقه عصر1شنبه. کتاب های ترم بعدم رسیدن! آخ جون! خبرش الآن بهم رسید. داخل تلگرام! جدی بدجوری ذوق کردم. از ته دل. حتی اگر پر از اشتباه باشن، که امیدوارم این مدلی نباشه، باز هم وجودش کلی مایه آرامشه. من با همین کتاب های پر از اشتباه این ترم از کلاسم جلوتر درس ها رو دارم می خونم. کاش تا آخرش همین مدلی بتونم پیش ببرم! خلاصه کتابم رو عشقه که رسید! خداجونم شکرت!
واتساپ رو دوباره پروازش دادم. ترجیح میدم نباشه. هوای عصر مایل به شب داره سردتر میشه ولی من ازش خوشم میاد. اون بیرون شلوغه ولی نه اندازه امروز. شب آروم و سبکیه اگر این پریشونی نباشه. دارم سعی می کنم خفیف تر بشه. خبر خوش رسیدن کتاب هام کلی کمک کرد و شبیه1دسته سرباز تازه نفس که به عنوان نیروی کمکی در جنگ واسه یکی از طرفین برسه زورم رو برای مقابله با پریشونی های نامحسوس و این گیجی های مسخره چند برابر کرده و الآن کلی من قوی تر شدم و اون ها عقب نشینی کردن. ممنونم از خبر خوشت1! ممنونم که همیشه خوش خبری! ممنونم که همیشه در پایان هواهای خاکستری هستی تا با1فانوس، با1چراغ دستی، با1ستاره و با هر چیزی که نور ازش بزنه بیرون، نور کم یا نور زیاد، لبه خاکستری ها رو بزنی کنار و پارهشون کنی تا باز دوباره روز بشه و بتابه و بتابم. بتابم به زندگی و لحظه ها و بودن های خودم!
ساعت7و19دقیقه عصر1شنبه. مادرم رفت. امیدوارم خاطرش جمع شده باشه! امروز اذیتش کردم. خدایا منو ببخش! دیگه نباید اجازه بدم این پیش بیاد! خدایا کمکم کن! آخ جون کتاب هام! ایول! در بالکن رو هنوز نبستم. هوا عالیه حیفه که مخفی بشم داخل جعبه. بذار کمی دیرتر بین خودم و صداهای شلوغ و واقعیه بیرون شیشه بذارم. فعلا این در باز بمونه. روی میزم لیوان قهوه نیست. دستگاه بخور هم روشن نیست. من هستم و سیستم و صداهای بیرون و نسیم و گنجشک هایی که جیک جیک های پرواز عصرشون رو می شنوم. شاید هم چلچله باشن. خدایا کاش خونه مادرم این بیخ بود! دلم می خواد اطرافم باشه. به خاطر خودش! به خاطر خودم! به خاطر همه چیز! کاش بالایی بفروشه و، … خدایا لطفا! مواظب عزیزهام باش! خدایا لطفا! خدایا لطفا!
ساعت7و22دقیقه عصر1شنبه. پیام از تلگرام. به نظرم1باشه. رفتم بازش کنم گوشیم باز هنگ کرد. باید منتظرش بشم بیاد بالا. اه دیوونه! گوشیه دیوونه! تا این بیاد بالا برم1دیدی به محله بزنم.
باید برم تلگرام رو، محله رو، هرچی خوندنیه رو بخونمش. باید برم درس بخونم. باید به چند جا زنگ بزنم. باید برم اینترنت چرخی و پست ابراهیم چرخی و دیگه نمی دونم کجای اینترنت چرخی اما اول این رو تمومش کنم و خاطرم جمع بشه.
نمی دونم این رو منتشرش می کنم یا نه. واقعا نمی دونم. فعلا فقط باید تمومش کنم. به نظرم یکی از اون طولانی ترین هاش باشه. من رفتم. عمری اگر باقی باشه باز میام. هی بابا زمان جونم وایستا من امروز گیج میرم نمی تونم بدوم باید کولم کنی!
اسمش باشه چی؟
صبح5شنبه. نمی فهمم واسه چی از کلاس که میام1جور حس مشابه حس تولدی دیگر و بعد از امتحان و از این چیزها زیر پوستم گزگز می کنه. البته خفیفه خیلی خفیف تر از بعد از امتحان ولی هست. خوشم میاد ازش. خلاصه اینکه از کلاس اومدم.
همچنان اسکنر می خوام.
دلم می خواد چند لحظه ولو بشم از طرفی نمی تونم واسه خوندن ادامه داستانه منتظر بمونم. خوابم میاد. امروز صبح زود ساعت حدودهای4صبح نمی دونم واسه چی بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. چشم هام می سوختن و مجبور بودم به هم فشارشون بدم از خستگی ولی خوابم نمی برد. نمی فهمم واسه چی. از حرص دلم می خواست خودم رو گاز بگیرم آخه روزهای کاری میمیرم واسه1دقیقه اضافی و حالا باید4صبح بیدار بشم آیا؟ بی فایده بود. به هر حال خوابم نبرد. ساکت موندم که مادر بیدار نشه. این روزها بیشتر باهامه و باهاشم. به نظرم لازمه. ای کاش صاحب خونه بالای سر من بفروشه تا مادرم بخره و بیاد این بالا. این مدلی خاطرم جمع تره. خیلی نگرانشم خیلی زیاد. اگر نزدیکم باشه دستم بیشتر و بهتر بهش می رسه و ضمن اینکه جفتمون حصارهای خودمون رو داریم در دسترس همدیگه هستیم. ای کاش بشه. باز هم هرچی خدا بخواد به عقل ناقص من میاد که این مدلی خوبه شاید واقعا خوب نباشه پس هرچی خودش می دونه و خودش می خواد.
می خندی ولی بیخیال بذار بگم1جوری هستم. دلم می خواد حرف بزنم. با آدمیزاد نه در و دیوار و سیستم. دلم صحبت می خواد امروز. ولی نه هر مدل صحبتی. دلم صحبت حسابی می خواد. نه از اون حرف های فوق حساب که به کله جنون آلود من نمی رسه. و نه اون قدر بی حساب که، … حالا یعنی بعضی ها که کم هم نیستن دور و اطرافم توی دهن هاشون می چرخونن و مشت مشت می ریزن بیرون و کیف هم بهشون میده. مدیونی اگر خیال کنی دسته خاصی در نظرم بوده. خوب راست میگم دیگه. تازه کلی هم ژست دارن که من اشتباه می کنم پا به پاشون نمیشم. آخه بنده خدا یعنی حتما باید واقعیت نظراتم رو بهت بگم تا بس کنی؟ ول کن دیگه! بیخیال.
خلاصه دلم صحبت از مدل متوسط و2طرفه می خواد. دلم می خواد حرف بزنیم. چرت نگیم حرف واقعی بزنیم. اصلا بازی کنیم. در مورد چیزهایی بگیم و بشنویم که جالب باشن. واسه هر2طرف جالب باشن. نه اون قدر غیر جدی که آخرش حس کنم1بسته هیچ چی رو حمل کردم و بی خودی خسته شدم، نه اون قدر جدی که حس کنم با1عاقل دارم حرف می زنم و حالم به هم بخوره. دلم صحبت هایی در سطح شوخی های معمول و غیبت فلان خانم شوهر دار از جاری هاش و حس و حال دوران بارداری و چه قدر هوای زندگی خاکیه و اگر بدونی دیروز چی شد و گوش کن برات تعریف کنم تا بفهمی چه شوهر مزخرفی دارم و فلانی گفت بالای چشمت ابرو بوده حالا نیست پس آدم آشغالیه و ای وایی چه خوب گفتی من هم همین طور و از این گوهر فشانی ها نمی خواد. اصلا دلم نمی خواد. دلم صحبت می خواد. دلم حرف می خواد. حرف! دلم صحبتی در حد بازی هایی که میشه کنیم، در حد کتاب هایی که میشه بخونیم، در حد تمرین و ترجمه و تایپ و پیدا کردن کارهای این مدلی و بحث و تبادل نظر همراه نتیجه گیری های عملی و دلچسب که فقط حرف نباشن و انجامش بدیم و توضیح نکات جالب و انجام موارد جالب این مدلی و، … دلم صحبت می خواد. حس ندارم بگردم ببینم اطرافم کسی هست بشه باهاش این مدلی صحبت کرد یا نه. الآن در1نگاه اجمالی حس می کنم کسی نیست و هیچ خوشم نمیاد. شکلک مود نق. ول کن برم1سرکی در این سوی پرده و آن سوی پرده محله بزنم ببینم کسی در انتظار نباشه الآن میام.
امنه. داشتم نق می زدم. تموم شده بود یا هنوز باید ادامهش رو بزنم؟ نه مثل اینکه تموم شد باید برم پاراگراف بعدی و موضع نق بعدی.
دیروز کابینت کار اومده بود واسه عوض کردن مدل آشپزخونه. کابین ها رو و کلا طرح آشپزخونه رو باید عوض کنم اگر بخوام دستش بزنم. مادرم به شدت موافقه و خودم1خورده مرددم. اولا هزینهش زیاد میشه و من الآن دستم باز نیست، دوما این طور که من پای بحث نشستم و شنیدم تغییرات فراتر از حد انتظاره و کلا فضای این طرف خونه1چیز دیگه میشه و واقعیتش مطمئن نیستم از اینی که هست بهتر بشه و دلواپسم نکنه بعد از اینکه همه چیز تموم شد و هزینه ها صرف شد و خاک بازی ها و گرفتاری ها رفع شدن و نوبت تماشا رسید، ته دل خودم و باقی تماشاچی ها1ای کاش یادش به خیر طرح قدیمی باقی بمونه. البته احتمالش ضعیفه ولی، … وایی خدا بیشتر این تردیدم به خاطر طی کردن سیر این کاره. باید کابینت ها از جاشون در بیان، باید آشپزخونه کلا خالی بشه، باید کابینت های جدید اینجا درست و فیکس بشن، باید اوپن آشپزخونه برداشته بشه که نتیجهش کلی خاک بازی و آجر بازیه، وایی خدا واااآاااآاااییی خدا خاک و آجر و خاکه چوب و آشغال های حاصل از تغییر و تعمیرات داخلی اون هم درست وسط حال خونه من! وسط4دیواریه من! وسط خونه من وسط خونه من ای خداااآاااآاااآاااآااا وسط خونه من! الآن جیغ می کشم. من بحث1اسباب کشیه تمیز و معمولی که میاد وسط تب می کنم از بس بدم میاد از به هم ریختگی و پریشونی و در اومدن همه چیزهای آشنا از جاهای آشنای خودشون و تغییر آدرس های آشنای چیزها و و و ولش کن الآن حوصله1عالمه و نوشتن ندارم و خلاصه کلا بدم میاد از این مدل داستان ها و حالا1دفعه درست از وسط خونه ای که داخلش واسه خودم ولم1دفعه از این ویرانی ها در بیاد! خیلی جیغ کشیدنم میاد. میاد به خدا میاد بدجوری میاد وااایییییی جیغ کشیدنم میاد این مدت کجا قایم بشم این قیامت رو اینجا نبینمش جایی هم نمیشه برم من جز اینجا که هستم جایی راحت نیستم اذیت میشم نمیرم هیچ کجا نمیرم خداجونم ووووییییی وویی از تصورش حالم چپه میشه نمی خوام بهش فکر کنم نمی خوام بهش فکر کنم نمی خوام بهش فکر کنم خداجون نمی خوام بهش فکر کنم!
شکلک نفس عمیق. شکلک1لحظه توقف. شکلک1نفس عمیق دیگه. شکلک1دونه دیگه، و1دونه دیگه، و1دونه دیگه، و1دونه دیگه، و1دونه دیگه، و1آخ این چی بود دیگه؟ خوب دردم اومد مگه بیماری؟ ای بابا! بیخیال بریم ادامهش.
مادرم معتقده این کار باید بشه. میگه آشپزخونه اینجا خیلی کوچیکه و چه معنی داره وسایل آشپزخونه رو از داخل کمد کنار حموم در بیاری ازشون استفاده کنی دوباره بذاری داخل کمد کنار حموم؟ و چه معنی داره وسایلی که میشه دم دست باشن تا ازشون استفاده بشه داخل کابینت های طبقه بالا در چنان ارتفاعی باشن که هر دفعه واسه برداشتنشون مجبور باشی صندلی بذاری روی سرامیک و با کلی مواظبت که صندلی روی سرامیک لیز نخوره از اون بالا بی افتی گردنت بشکنه وسیله رو برداری استفاده کنی و دوباره با همون کیفیت ترسناک بذاریش سر جاش و بعد از2دفعه تکرار این کار کلا از خیر استفاده از وسیله مربوطه بگذری و در عین حال که همه چیز واسه راحتیت داخل خونهت داری خودت مجبور به تحمل سختی بشی و وسیله مورد بحث بدون استفاده بمونه؟ خلاصه مادرم به1عالمه دلیل که چندتاش رو نوشتم معتقده که این کار باید بشه. به نظرم درست میگه اما آخه اینهمه ویرانی و خاک و خاکه چوب و سنگ و آجر و واااآاااآاااییی باز دوباره حالم بد شد من رفتم دوباره مراحل اون شکلک های بالا رو اجرا کنم الآن میام.
اومدم. ولی خودمونیم اگر پیشبینی های مادرم درست در بیاد و این طرحه جواب بده باید جالب باشه. فضای آشپزخونه به نظرم کوچیک تر بشه ولی همه چیز میره سر جای خودش و خخخ اتاقم و آشپزخونه کلا1شکل دیگه میشن و به نظرم میاد اون مدلی انگار رفتم داخل1خونه دیگه. بدجوری همه چیز عوض میشه و تصورش بهم1حس عجیب غریبی میده. ولی ویرانی ها، … خدایا این وحشتناکه. چند سال پیش که خیلی هم ازش نگذشته، داشتن دیوارهای اینجا رو درستش می کردن. از این چیزهای شبیه تگری بهش می زدن که الآن دوباره برای بی نهایتمین دفعه اسمش یادم رفت. خلاصه طرف گفت باید4پایه و ملزومات کار وسط اتاق باشه، وسایل اتاق باید جمع بشن، و از همه بدتر پنجره ها و در بالکن باید خاطرم نیست چند شبانه روز کاملا باز باشه تا دیوارها خشک بشن و بوها و گازها و نمی دونم چیچی ها برن بیرون. مادر و برادرم هرچی گفتن و گفتن حاضر به ترک سنگرم نشدم. همینجا با همین کیفیت ویران موندم. شب ها از سرما لای پتو کوچولو می شدم ولی حاضر نشدم2روز از این4دیواری برم جای دیگه تا دردسر تموم بشه و برگردم. برادرم خیلی اصرار داشت ولی مادرم زمانی که حس کرد واقعا از ترک اینجا بیشتر از شرایط موجود اذیت میشم، با وجود اینکه حسابی اصرار دلش می خواست ولی دیگه نگفت و برادرم رو هم توجیه کرد که دیگه بهم اصرار نکنه. بنده خدا مادرم خخخ. بین دلش و لجبازی من و عقل و منطق خودش مونده بود. از طرفی دلش نمی اومد وسط اون قیامت جام بذاره و بره به محیط امن و آباد خودش، از طرفی هم می دید که من اگر همراهش برم راحت نیستم. من ترجیح می دادم اینجا باشم حتی در اون شرایط افتضاح. مادرم فهمید و گذاشت به عهده خودم. فقط گفت هر زمان حس کردی داری اذیت میشی دیگه اینجا نمون. بلند شو بیا. گفتم باشه و نرفتم. اون اندازه اذیت نمی شدم که از پناه گاه دوست داشتنیم بزنم بیرون. اینجا رو بیشتر از اینکه1خونه حسابش کنم دوست دارم. خدایا به هر کسی پناه گاه این مدلی نداره1دونه بده و از من هم تا زمانی که زنده هستم نگیرش. خدایا لطفا! خدایا لطفا!
و من الآن دارم به این فکر می کنم که ویرانی این دفعه خیلی بیشتر از داستان اون دیوارهاست و نمی دونم باید چیکار کنم. به تعطیلات هم نمی خوره امکان داره همین روزها کار شروع بشه. کابینت کار دیروز اندازه ها رو گرفت و رفت تا طرح رو بریزه و نشونمون بده. من مادرم رو امین کردم که خودت ببین و بپسند و در مورد تغییرات لازم با اون بنده خدا طرف بشو من که طرح نمی شناسم با خودت. ولی آشفتگی های کار، … خدایا ترجیح میدم همینجا بمونم در هر شرایطی ترجیح میدم اینجا بمونم کاش خیلی طول نکشه و کاش خیلی افتضاح نباشه! می دونم که هست. از توصیفاتی که شد معلومه. اما من می خوام بمونم. در هر حال می خوام اینجا بمونم و الآن که بهش فکر می کنم بدم نمیاد زودتر ماجرا بیاد و بره تا ببینم بعد از پایان داستان خونه چه شکلی میشه. کاش با حال بشه خخخ!
من وان می خوام. داخل حموم فسقلی اینجا این مدلی وان جا نمیشه. اما من وان می خوام. همیشه می خواستم اما الآن بیشتر می خوام. خیلی زیاد. نق زدم1لوله کش بیاد ببینه می تونم با1سری جا به جایی ها انجامش بدم یا، … دیگه یا نداره من وان می خوام باید بتونم. منتظر لوله کشی هستم که به خودش و کارش مطمئنم و فعلا گرفتاره. گفتم منتظرش میشم کارش تموم بشه و داخل اون هفته بیاد و جز خودش کار لوله کش دیگه رو نمی خوام. اون بنده خدا هم حسابی اعلام شرمندگی کرد و گفت حتما میاد و هر کاری بتونه می کنه. کاش بتونه حلش کنه! من وان می خوام. درست درمونش رو هم می خوام. خوب، خونه و وان و اسکنر و دیگه چی؟ فعلا هیچ چی دیگه خسته شدم برم2دقیقه ولو بشم1کتاب تکراری بخونم بعدش بلند شم باقیه داستانم رو ترجمه کنم ببینم آخرش چی شد. راستی، حالا کمتر دلم حرف زدن می خواد. می خواد ولی خیلی کمتر. اینهمه چیز اینجا گفتم کلی نق زدم الآن حالم بهتره. خسته هم شدم دیگه بسه ننویسم تا دفعه بعد. درضمن، خیلی زمانه نگفتم. زندگی قشنگه. زندگی با ارزشه. زندگی عشقه.
شاد باشید!