دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و اینجا و باز هم عصر جمعه!

عصر جمعه. باز هم عصر جمعه. از دست این عصرهای جمعه! طفلک عصر جمعه! اگر دل و زبون داشت می گفت که دلش نمی خواد عصر جمعه باشه. مطمئنم که می گفت. مطمئنم! شبیه پاییز. شبیه روزهای خاکستری و خسته پاییز.
هیچ چی نشده. اتفاق جفنگ نیفتاده. کسی اذیتم نکرده. چیزی به سرم نخورده. تفریحات عوضی نداشتم. دلم تنگ، … نشده. دلم تنگ نشده. نه که نشده! اصلا دلم تنگ نشده! ابدا نشده! اصلا واسه چی باید دلتنگ باشم؟ دلم عاقبت زبون سرش شده عاقله الآن دیگه تنگ هیچ نکبتی نیست. دلم تنگ نیست. می فهمی؟ نیست!
خوب رفتم و اومدم. طول نکشید1وقفه فسقلی بود. شاید2دقیقه. حالا اینجام. داشتم می گفتم. هیچ چیز مسخره ای نشده. غمگین نیستم فقط به طرز وحشتناکی بی حسم. فردا کلاس زبان دارم. جلسه سوم از این ترم. شنبه ها و4شنبه ها صبح. نوشتنی های فردا رو نوشتم. باید ریدینگ رو بخونم و آماده باشم که اگر فردا ازم پرسید، که به احتمال قریب به یقین نمی پرسه، بلدش باشم. ازم نمی پرسه مگر اینکه آخرین مهلت ها باشه. استاد این ترمم، … بیخیال هر کسی1جوریه دیگه. فقط کاش امتحان این ترم به خیر بگذره! هیچ خوشم نمیاد دوباره تکرارش کنم. نه نمی کنم واقعا لازم نیست بی افتم و نمی افتم.
بی حسم. خیلی زیاد. چند لحظه ای رفتم تیمتاک ولی این بی حسی به جای اینکه اونجا رفع یا کمتر بشه1جور خطرناکی بیشتر شد. تکلیف های تیمتاکم رو هم نوشتم فرستادم. شکر خدا ظاهرا رضایت بخش بود و حل شد. فقط اینکه1بخش به طور ترسناکی مهمش مونده که نوشتنی نیست. امروز رفته بودم اگر فرد مربوطه رو دیدم انصراف بدم و براش توضیح بدم که باور کن به دلایل1و2و3و4این رو بد نیست از روی شونه های من برداری بدی دست1نفر دیگه. فردش بود ولی مهلتش پیش نیومد. فردا شب باید تیمتاک باشیم. اونجا باید بگم وگرنه هرچی واسه خودم و این بنده های خدا پیش بیاد تقصیر من میشه و جدا از تقصیرش این بدترین مدل بی مسئولیتیه که میشه من مرتکبش بشم. بدجوری خستم. اون قدر وحشتناک خستم که دلم می خواد می شد ولو بشم اینجا و موقتا روحم رو از جسمم بفرستم بیرون تا جفتشون جدا از هم1خورده خستگی در کنن.
این روزها درس می خونم ولی حس می کنم کافی نیست. کم درس می خونم به نظر خودم. استرس اذیتم می کنه و واسه برداشتن قدم های اول از راهی که شواهد میگن در پیشه همه درها تا جایی که من می بینم بسته هست. واقعیتش من خودم خیلی دنبال کلیدها، … واقعا این درهای بسته باید باز بشن؟ واقعا این جریان باید شروع بشه؟ واقعا این پروسه باید راه بی افته و این پروژه باید اجرا بشه؟ واقعا لازمه؟ اینکه من درس می خونم و باید بخونم بد نیست. آخر کار مدرک زبانم رو می گیرم و خوب در هر حال چیزی از دست نمیدم. شاید واقعا لازم بود15سال پیش این درس خوندن هام شروع می شد تا الآن لازم نباشه کارهای چندین ساله رو در2سال انجامش بدم. ولی جز این، باقیش واقعا باید بشه؟ اصلا من واقعا می خوام که بشه؟ جرأتش رو دارم؟ توانش رو چی؟ تحملش رو چی؟ واقعا می تونم؟ واقعا می خوام؟ واقعا اگر این شدنی بشه چیزی که پیش رومه از چیزی که پشت سر می ذارم بهتره؟ یعنی واقعا نمیشه اون چیزهای بهتر همینجا که الآن هستم اتفاق بی افتن و لازم نباشه من اینهمه داخل این جاده ناشناس فوق العاده ناشناس خطرناک مه گرفته برم و برم؟ نمیشه همینجا دست دراز کنم و اون نور براق روشن قشنگ همینجا دم دستم باشه و لازم نباشه واسه رسیدن بهش1دنیا رو دور بزنم و1نصفه زمین راه طی کنم؟ این ها رو به کسی نمیشه بگم. شاید اینجا هم گفتنش درست نباشه ولی من حرف خودم وسط دلم جا نمیشه. همه میگن خیلی رازدارم و اسرار دیگران جاش پیشم امنه. همه درست میگن به شرط اینکه حرف حرف خودم نباشه. امانت کسی اگر باشه حفظش می کنم ولی مال خودم اگر باشه باید1جایی هوارش بزنم وگرنه می ترکم. الآن هم1جاییم اینجاست. هیچ کجای دیگه نگفتم و خیال هم ندارم بگم ولی، … من جدی می ترسم. گاهی، به خصوص شب ها، حس می کنم زمان برداشتن قدم آخر جا می زنم و اون پرش آخر رو نمی تونم انجامش بدم. اصلا تردید می کنم که لازم باشه انجامش بدم. واسه چی باید بپرم؟ مگه همین زمین که روش ایستادم چشه؟ خوب البته بهشت نیست ولی من جام خیلی هم بد نیست میشه وایستم. میشه بشینم. میشه ولو بشم و با خیال پردازی های کوچیک و ناشدنی و بی ارزشم، با نق های همیشگی و اعصاب خورد کنم، با آرزوهای در هر حال محالم، با روزهای معمولی و پر از ای کاش های ابدی و شب های به امید فرداهایی که می دونم هرگز نمی رسن ولی به من کیف میدنم خوش باشم و زندگی همین شکلی که تا اینجاش گذشته باقیش هم بگذره و من هم1آدم معمولی و گم وسط این ملت باشم و زندگی کنم و آخرش هم1روزی یا1شبی بی نام و بی نشون به انتها برسم و خیلی معمولی از خاک پرواز کنم و تمام. خوب این مگه چشه؟ واقعا نمیشه؟ من که دیگه نوجوون نیستم. نوجوون که باشی منتظر1عالمه فردایی که داخلش می تونی1عالمه چیز رو عوض کنی. نوجوون که باشی ای کاش های واقعیت زیادن. نوجوون که باشی پر پرواز واقعی می خوایی چون گل پریدن هاته. ولی من، من بهار رو اینجا وسط ای کاش ها و بنبست هایی سپری کردم که هرگز واقعی نشدن. دلم می خواست که می شدن ولی نشدن. و حالا، بخوام یا نخوام، زمانش شاید سپری شده و دیگه چندان، … یعنی خیلی، … یعنی چه مدلی بگم؟ دیگه1جورهایی شاید1خورده دیر، … درختی که از درختچه بودنش گذشته رو نمیشه چندان کاریش کرد. تا زمانی که جوونه هست و جوونه باید ریشه های کوچیک و جمع و جورش رو از خاک بیابون برداشت برد هر جا دلش می خواد. درخت که شد، ریشه که زد، جاش داخل خاک سنگلاخی سفت که شد، دیگه نه زمان جا عوض کردنش هست و نه حس و حالش. دیگه با خیال رودخونه و جنگل و آواز پرنده ها واسه خودش خوشه. پای عمل که وسط بیاد شاخه هاش می لرزن. شاید لازم باشه اجازه بدیم درخته با ای کاش های محالش حالش رو ببره تا زمانی که تبر پایان بیاد و از خاک بِبُرِه و بِبَرَدِش.
شاید هم من کلا اشتباه می کنم. شاید فردا صبح، صبح شنبه، صبح شروع هفته جدید، زندگی رو مدل دیگه ای ببینم. نمی دونم. شاید مادرم و اون دوست قدیمی که2شب پیش تلفنی باهاش حرف زدم درست بگن. چه عشقی کردم زمانی که خطش رو دوباره ته گوشیم گیر آوردم. رفته سوئد. بهش که زنگ زدم نشناخت. بعدش کلی حرف زدیم. خوشحال شد که زبان می خونم و کلی تشویقم کرد. گفت اون هایی که میگن واسه من دیگه دیره و اتفاقا خیلی هم زیادن خیلی زیاد بی خود میگن و خخخ گفت بهشون گوش ندم و حرصش از دستشون در اومد. می گفت جایی که اون هست زمان من تازه زمان1شروع و1پرواز مجدد شاید بعد از1استراحت کوتاه مدته و به وقت اونجا اتفاقا من درست سر زمان پرهام رو باز کردم و می تونم بپرم و، … ندیده تشویق نیستم به خدا ولی وسط اونهمه کلمه های سرد این تشویقه اون شب خیلی چسبید. هنوز هم داره می چسبه. اون قدر زیاد که الآن با یادآوریش و با دوباره گفتنش یعنی نوشتنش حسم1خورده یعنی خوب بیشتر از1خورده بهتر شد. البته مادرم تشویقم می کنه ولی خخخ اون بنده خدا سرش به هوای خودشه و نمیشه هر لحظه نق بهش بزنم و اجازه بدم استرس هام رو ببینه. ترجیح میدم خاطرش از طرف من جمع باشه. به اندازه کافی و خیلی خیلی بیشتر از اندازه کافی از دستم کشیده. باید این پرش رو موفق طی کنم. این مانع زیادی به نظرم بلند میاد خدایا1کاری کن بتونم همون پرش اول ازش رد بشم تصور خوردن به نوکش و زخمی شدن واقعا منو می ترسونه.
دلم می خواد در مورد درس و موارد جانبیش حرف بزنم. دلم می خواد1گوش شنوا گیر بیارم شبیه ندیده ها هی حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم و اون طرف هم زبونی باشه و میلی که در این موارد باهام حرف بزنه و جوابم رو بده و ما بشینیم و در مورد درس، زبان، کتاب های داستان و این کلاس های کوفتی و اون تعیین سطح نفله اول مرداد و اون ترم خطرناک3شهریور که همه میگن وحشتناک سخته و1عالمه از این چیزها حرف بزنیم و حرف بزنیم و هی حرف بزنیم و بزنیم و باز بزنیم و هی بزنیم و، …
بچه ها امروز رفتن اردو. همه رفتن. همه اون هایی که می شناختم، یعنی به عنوان دوست می شناختم همه رفتن. من نرفتم. موندم خونه. لغت های8درس این ترم رو نوشتم. فقط فارسیشون رو البته. امروز تموم شد. تا آخر ترم جز لغت های پراکنده ای که داخل درس ها پیدا می کنم، دیگه لازم نیست لغت بنویسم. حالا فقط باید بخونم و بلدشون بشم. تمرین هم از کلاس پیشم. گفت واسه فردا فقط3بخش اول درس1رو حل کنیم من از8بخش7تا رو حل کردم و آخریش انگار عکسی بود نفهمیدمش.
دلم می خواد صدای آدم ها رو اطرافم بشنوم. در عین حال که تنهاییم رو حفظ می کنم آدم ها رو حس کنم. میرم تیمتاک که حس کنم ولی می بینم دلم نمی خواد اونجا باشم و سریع می زنم بیرون. دلم می خواد بچه هامون رو حس کنم. میرم داخل گروه تلگرام بهشون پیام میدم ولی می بینم حرف زدن باهاشون آرامشی که می خوام رو بهم نمیده و می خوام تلگرام رو ببندم و می بندمش. دلم می خواد مادرم اطرافم باشه ولی زمانی که اطرافم هست گوش بهش نمیدم و دلم می خواد سکوت کنم. مادرم! واسه چی نرسید؟ دیر کرد! باید بهش زنگ بزنم. خدایا این آدم رو من چه قدر اذیتش کردم. آخه واسه چی منو بهش دادی؟ خداجونم! من هیچ چی. ببین مادرم خیلی گناه داره! واقعا از خودم بیشتر دلش می خواد من بتونم از این لعنتی رد بشم. به خاطر این و دلش و تمام اذیت هایی که از دست خودم و زندگی کشیده به من کمک کن! بذار این1دفعه بشه شادش کنم. به تلافیه تمام کاهلی هام. تمام سرکشی هام. تمام شب های نکبتی که به دست منه احمق برای این آدم ویران شد و تاریک تر از شب های جهانت گذشت. به خاطر دل مادرم. به خاطر دعاهای مادرم. دلی که بعد از اونهمه بلا که سرش آوردم هنوز نگرانمه. دعاهایی که بعد از تموم ویرانی هایی که به بار آوردم هنوز پشت سرم و هوادارمه. اذیتش کردم می دونم. بچه بدی بودم واسه مادرم. هنوز هم بچه بدی هستم واسش. سعی می کنم بهتر باشم ولی افتضاح هایی که به عمرم زدم زیادن و به این سادگی جمع نمیشن. اگر هم بشن، من بلدش نیستم. فقط سعی می کنم بهتر باشم. تا هر جایی که از دستم بر بیاد. الآن هم فقط باید درس بخونم. موفق بشم. ترم هام رو نیفتم. در این تعیین سطح هرچی بالاتر بزنم. در شروع ترم شهریور اون کلاس های ترسناک رو موفق سپری کنم. و بعد، از اون مانع بلند ناگذر با1پرش خیلی بلند سلامت و پیروز رد بشم. به نظرم این مدلی شاید بشه دلش از طرف من، … من، … لعنت به من، … کاش جای من1گودزیلا می زایید خدایا باور کن کمتر اذیت می شد از دستش. خدایا کمکم کن! امکانش رو بهم بده که بالاتر بپرم تا شادتر باشه! این دفعه روی همون خطی می پرم که مادرم، و شاید هم تو میگید که درسته. شاید دیر باشه. شاید دیر کرده باشم ولی، … تو خدایی. اگر بخوایی کمک کنی ازت بر میاد. میشه کمک کنی؟ میشه1پر فرشته بفرستی زیر بال هام تا برم بالا؟ بالا، بالا، بالاتر؟ در مسیر درست هرچی بالاتر؟ خدایا1کاریش کن باشه؟ بفرستم بالا باشه؟ خداجونم لطفا! خواهش می کنم. لطفا!
هی1چیزی! امروز تونستم1نصفه داستان رو با ایسپیک بخونم و سریع تر از زمان های گذشته بفهممش. دیگه ترجمه های داستان رو نمی نویسم حس می کنم1خورده راحت تر می تونم کتاب بخونم. البته خیلی کند. خیلی زیاد لازم میشه که کلمه به کلمه برم ولی1جاهایی رو هم جمله به جمله می رفتم. داستانه ساده بود ولی من تونستم ازش سر در بیارم. تقلب از دیکشنری هم لازم می شد ولی1خورده کمتر از پیش. چند روز پیش هم چندتا داستان ساده صوتی رو گوش دادم و فهمیدمشون. البته از پیش شنیده بودمشون و محتوا رو می دونستم ولی به هر حال از متن ساده شده انگلیسیش سر در آوردم. آخ جون!
این روزها جز وسط کتاب هام، اون هم زمان هایی که چیزی ازشون می نویسم، تمرین حل می کنم یا لغت می نویسم، تقریبا هیچ زمان دیگه ای درست درمون آرامش ندارم. البته چرا. امروز که داستان رو می خوندم هم خوش گذشت. برم ریدینگ بخونم و بلدش بشم و بعدش باز داستان بخونم و قبلش هم1زنگ به مادری بزنم ببینم کجا گیر کرده باز. ای خدا این مادر من واسه چی شبیه باقیه زن ها نیست؟ نمیشه آروم بمونه. به نظرم من1خورده از این نظر شبیهشم خخخ. بیخیال دیگه حسش نیست بنویسم و توضیحش بدم. واقعا لازمه که برم. حس ویرایش و گذاشتن کاماها و حرکت ها و ِ ها و ه های ربط در جاهای مورد نیاز نیست. بذار همین مدلی بمونه.
ساعت7عصر جمعه. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اومدم1چرخی و1نِقی بزنم!

اوخ چه دیری شد! بیخیال1خورده اینجا بچرخم دیرتر بشه!
نمره نفله دیروز رسید. در رفتم. این دفعه هم جستی ملخک خخخ! جدی خدا کنه ترم ها رو نیفتم همین طوریش کلی از عمرم عقبم. حرصی میشم زمانی که می بینم چه زمانی رو از دست دادم. باید خیلی خیلی پیش حرف گوش می کردم و می چسبیدم به این و الآن تموم شده بود و چه بسا که سرم به درگیری های درس گرم بود و خیلی جاهای زندگیم رو افتضاح مال نمی کردم. خدایا باورم نمیشه این جوون ها واسه چی حرف نمی فهمن؟ داخل کلاس استاد خودش رو می کشه که واسه چی درس نمی خونید اون2تا اون پشت یواشکی دارن از روی دست هم سؤال های تکلیف رو می نویسن. وایی روز ترسناکی بود استاد دید و حسابی خخخ. ولی جدی حس خوبی نیست زمانی که بهش فکر می کنم. اون روزها که بزرگ تر ها می گفتن کاش می شد برگردیم عقب و فلان کاری که الآن شما نمی کنید رو می کردیم نمی فهمیدم چی میگن. می خندیدم و رد می شدم. حالا می فهمم. بدجوری دلم می خواد می شد زمان از دست رفتهم رو پس می گرفتم. می رفتم عقب. هم سن این بچه ها هم اگر نمی شدم، کمی جوون تر و آماده تر می شدم تا بهتر و سریع تر یاد بگیرم و اینجای عمرم بخش بیشتری از این راه طی شده بود. ای کاش اون زمان می فهمیدم! چندتا نفر در اطرافم هستن که دارن بهم میگن هنوز هم دیر نیست. یعنی نه اونقدر دیر که دیگه نشه کاریش کرد. دیر شده ولی زمان هست پس بجنب! ولی آخه من هرچی بجنبم به جایی که می شد امروز باشم نمی رسم! چه قدر میشه بجنبم تا فاصله ها رو کمتر کنم؟ اصلا شدنیه؟ کاش می شد که بشه!
حواسم هست امروز کلمه ها رو خیلی دلی انتخاب نمی کنم فقط می نویسم. از1طرف دلم نوشتن می خواد از1طرف حس تمرکز نیست پس هرچی بیاد می نویسم بیخیالش.
مشکل قهر بودن بلوتوث سیستمم با بلوتوث های دیگه حل نشد. دیشب تونستم با1هندزفری سیمی فسقلی داغون چند دقیقه برم تیمتاک ولی این سیمه قطع و وصل داشت اذیت شدم و سریع زدم بیرون. قابل توجه آریا که چند روز پیش داخل کامنت ها بهم هشدار مواظب باش می داد. من به نشونه ها معتقدم. شاید این مانع اومده که اجازه تکرار خطا بهم نده. خیالم نیست چند نفر بخندن ولی من دلیل ها رو باور دارم. امیدوارم گیر سیستمم رفع بشه نه فقط واسه خاطر تیمتاک. کلا بلوتوثش رو لازم دارم و الآن با این اوضاع مسخره ای که درست کرده اصلا نمی دونم بلوتوثه خاموشه یا روشنه نمی تونم داخل سیستم پیداش کنم ببینم در چه وضعیه. اه شکلک حرص البته از مدل بی خطرش.
دیروز رفتم کلاس آواز. استاد می گفت صدات اواخر خسته بود الآن خیلی بهتری ولی حیفه رهاش کردی ولش نکن و حیفه و دفعه بعد اگر فشار دیدی بگو تا2هفته1دفعه کنیمش ولی ولش نکن و بعدش هم کلی از اینکه صدام و استعدادم حیفه برام گفت و واقعیتش نمی دونم باید باورم بشه یا نه. صدام واسه خوندن بدک نیست ولی به نظر خودم اینهمه هم که استاد میگه، … نمی دونم واقعا نمی دونم ای کاش به همون خوبی باشه تک تک نعمت های خدا که بهم داده شده رو دوست دارم و دلم می خواد همه در بهترین حالتشون باشن تا من حالش رو ببرم.
دلم می خواد باز برم کتابخونه خخخ ولی امروز نمیرم فردا هم نمیرم چون امروز حسابی دیر کردم و کار دارم و فردا هم عصر باید برم انجمن شعر و اوخ هیچ چی ننوشتم الآن میرم آخرین شعری که داخل محله زدم رو می نویسم. خلاصه کتابخونه بمونه واسه به احتمال قوی3شنبه.
بدجوری دلم واسه هنر دست تنگ شده. همینم مونده برم سر اون. همین طوریش کم درس می خونم. جدی نسبت به چیزی که باید بخونم خیلی کم می خونم. باید شبیه کنکوری ها بخونم. باید شب و روز بخونم. باید اونقدر بخونم که زمان از دستم در بره. باید برسم! عقبم خیلی عقبم باید برسم! ولی انجامش نمیدم. از دست خودم حرصیم. همتم کمه. باید درصدش رو ببرم بالا ولی بالا نمیره. از دست این تنبلیه لعنتی.
دارم لغت های اولین ترمی که رفتم کانون رو از کتاب درمیارم و با ترجمه فارسیش می نویسم. حس می کنم دایره لغتم باید به شدت قوی تر باشه. حس می کنم آخ خدا حس می کنم باید زیاد درس بخونم واسه چی اینهمه من یواشم آخه؟
دیشب پشت خط با1کسی دعوا کردم. معمولا در موارد مزاحمت هایی از مدل دیشبی دعوا نمی کردم. سعی می کردم صبور باشم و صبرم که تموم می شد بلاک و سکوت. دیشب ولی دلم این رو نخواست. بعدش از خودم حیرت کردم. بعدش زنگ زدم به1همه رو گفتم. این بنده خدا هم مرغ خونگیه در عروسی و عزا گیر میدم بهش. شاد که باشم زنگ می زنم بهش شلوغ می کنم و دلیل شاد بودنم رو پشت خطش جیغ می کشم تا بدونه و خاطرم جمع بشه. غمگین که باشم زنگ می زنم بهش پشت خطش نق می زنم. حرصی هم که باشم زنگ می زنم بهش پشت خط دادم درمیاد. دیشب زنگ زدم که داد بزنم ولی نزدم. به خودم که اومدم دیدم یواش و بدون هوار دارم ماجرا رو واسش نق می زنم. واقعا نق بود به جان خودم بعدش خندم گرفت. برخلاف حرص و باورم1با برخوردم موافق بود و حسابی تشویقم کرد و گفت از خیلی پیش باید این مدلی می شدم. تا دیشب اصلا فکر نکرده بودم باید این مدلی باشم. حس می کردم میشه بیخیال باقی بمونم ولی، … نه نمیشه دیگه بیخیال نیستم خیلی هم بدم میاد. به1هم گفتم و بعدش1خورده مسخره بازی نسبی درآوردیم و1رفت. من هم حرصم کم شد و رفتم دنبال شیطونی. آخ جون شیطونی! اسمش رو بردم دلم خواست. دیگه حس نوشتن نیست ویرایشش هم حسش نیست می خوام برم. اوخ10گذشت من رفتم بعدا دوباره میام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از همه چیز و هیچ چیز.

از دست این شنبه های عزیز. هی اینجا واسه چی این شکلیه؟ بعد از ماهی اومدم دیدم خودم ولو موندم داخل صف بررسی! همینه دیگه وقتی خونه رو ول کنی به امون حضرت ابلیس بری نتیجه میشه این که از در و دیوارش تار لولو می باره. آهایی صاحب این قلم قاطی ها هرچی میگی خودتی می خواستی در ایمیل های محترمانه و پر محتوای خوش خطت کلام گهر بارت رو رو نکنی و سبکت رو محفوظ نگه داری که الان من ندزدمش. خوب می کنم تمام فحش هات هم خودتی. آخیش دلم خنک شد!
خیر سرم این قرار بود1متن آدمیزادی بشه در مورد نوروز که1بنده خدایی ازم می خوادش ولی نمی فهمم واسه چی تا میشینم واسش بنویسم هر جفنگ نانوشتنی که داخل جوهردون هیچ قلم بی جوهری پیدا نمیشه میاد داخل کله بی مخم و آخرش هم هیچ راهی نمی مونه جز کنسل و خخخ. این دفعه گفتم هرچی در اومد رو نگهش می دارم و می بینی که این در اومد. به خدا دست خودم نیست میرم وسط استراحت درس خوندن هام براش بنویسم نمیشه. ایدهش اومده اسکلتش هست ولی تمرکزش واسه چیدن کلمه ها نیست که نیست. بلد نیستم توضیح بدم. این روزها تقریبا توضیح نمیدم. شبیه دیوانه ها درس می خونم و می خوابم و با گوشیم ویلیج گیم بازی می کنم و می خوابم و ترجمه های چپ اندر قیچی می کنم و می خوابم و، … خواب می بینم. دست خودم نیست می بینم. به همدستی و همراهی های ضربتیه به جهنم که این مدل ه آخر کلمه ها غلطه اینجا خصوصیه دلم می خواد1مدلی بنویسم ایسپیک درست بخونه پس بیخیال املای آخرش. دوست نداری چشم هات رو جمع کن سایت خودمه می خوام افتضاحات املایی داخلش بزنم اصلا به تو چه! چی می گفتم؟ آهان به همدستی و همراهی های ضربتی و فوق ضربتیه بی نام ها عادت های کزایی کامل از سرم پریدن و گوشیم از دستم نفس می کشه و آیکن واتساپ به موجودیته بی نام ها دعا می کنه که نجاتش دادن. خوشم میاد. از اینکه می بینم این1قلم عوض نشده. بی نام ها و کله خری هاشون. هنوز همون طورن. شبیه گذشته های پیش از توفان. خوشم میاد زمانی که می بینم باز مانده ها هنوز اصالتشون رو حفظ کردن و اگر لازم ببینن کاری انجام بشه این حال و همت رو دارن که1دفعه بلند شن و همون طوری که ازشون به خاطر دارم، بدون اینکه خیالشون باشه کاری که باید انجام بشه ارزش صرف این حجم بالای جدیت رو داره یا نه1دفعه وارد عمل میشن و کلا ماهیت مشکل رو خورد و خاک شیر می کنن و تمام. همون حس و حال، همون ضربت در اقدامات ضربتی برای پاکسازیه ماجرا، همون بی نام های خودمون. از اینکه این مورد عوض نشده خوشم میاد. این دفعه نوبت من بود که گرفتار باشم و اون ها خخخ عجیب جدی بودن در رفعش. اوایل به اینهمه جدیتشون می خندیدم ولی، … حل شد. خدا رو شکر ترک کردم الان پاکه پاکم خخخ. خلاصه داستان به همدستیه همدست ها واقعا تموم شد اما، … نقطه پایان داستان برای من تلاش های بی نام ها نبود. یعنی تأثیر داشت خیلی هم داشت اما تأثیرش صد درصد نبود. پایان به اراده من و تلاش اون ها نبود که رسید. پایان1دفعه و بی اطلاع شبیه1آوار رسید و غافلگیرم کرد. بعدش دیگه دلم نخواست و دیگه دلم نمی خواد هیچ مدلی این، … راستی واسه چی من غافلگیر شدم؟ واسه چی ما غافلگیر میشیم؟ مگه آدمیزاد نیستیم؟ مگه قصه آدم رو نمی دونیم؟ مگه بارها اومدن ها و رفتن ها رو ندیدیم؟ مگه نمی دونیم این قصه تا هستیم هست و تکرار داره؟ پس واسه چی غافلگیر میشیم؟ واسه چی ما اینهمه در غفلتیم؟
می گفتم. یعنی می نوشتم. این روزها دیوونه آرومی شدم. می خوابم و زندگی می کنم و می خوابم و درس می خونم و می خوابم و سکوت می کنم و می خوابم و خواب می بینم. این رو دیگه شرمنده هیچ کاریش نمیشه کنم. خواب دیدن هام گوشیم نیست که بذارمش کنار. بلد نیستم کاریش کنم میاد و دست من نیست واقعا نیست. چند شب پیش خواب می دیدم وسط شلوغی هایی که خیلی خاطرم نیست چی بودن داشتم حرف می زدم. با کسی که می دونستم دیگه نمیشه باهاش حرف بزنم. حیرت داشتم و نداشتم. ناباور بودم و نبودم. انگار از وسط شلوغی هایی شبیه پارازیت صداش، حسش، حضورش بهم می رسید. خاطرم نیست در مورد چی حرف زدیم. فقط سلامش رو خاطرم هست و صدای خودم رو که تقریبا داد زدم: عه! عه سلام! خودش بود. همون صدا. همون حال و هوا. فقط انگار بلند تر. انگار از1خط شلوغ و شاید دور صداش رو بالا برده بود. کمی بالا که واضح بهم برسه. داخل خواب انگار مهلت کم بود فقط باید سریع حرف می زدیم. شبیه زمان هایی که شارج خطمون داره تموم میشه. حرف می زدم. خاطرم نیست چی ها می گفتم. خاطرم نیست چی ها می شنیدم. مهلت نبود. فقط حرف می زدم. بیدار که شدم، هنوز نصفه شب بود. دم صبح ولی نه خود صبح. اشک هام از کنار گوشم می رفت لای موهام. فاتحه ای رو که شروع کردم بخونم وسط گریه های خوابزده و بی صدام شکست. از اول خوندم. خاطرم نیست تمومش کردم یا نه. به نظرم تا آخرش رفتم. بعدش باز خوابم برد. تا صبح که بلند شدم رفتم سر کار. به نظرم به این زودی ها عصرهای5شنبه و جمعه واسم عادی نمیشن. شاید هرگز. شاید هم خیلی خیلی خیلی دیر. این روزها جز درس خوندن چیزی جلبم نمی کنه. سر کار هم نه به بچه ها نصیحت می کنم نه تشویقشون می کنم نه حرصی میشم. جواب متفرقه های امیر رو هم تقریبا دیگه نمیدم. هرچی خودش رو شیرین می کنه واسم فقط سکوت می کنم. به ضعف روخوانیش دیگه گیر نمیدم. به هیچ چیزشون دیگه گیر نمیدم. فقط درس میدم و اگر پرسشی از طرف همکار باشه جواب میدم و به محض اینکه زمان آزاد گیرم بیاد سرم میره داخل کتابم و بی انتها فقط می خونم و می خونم و می خونم. داخل محله، داخل تیم تاک، داخل واتساپ، نمیرم. فقط تلگرام اون هم بیشتر کانال ها چون اعضا هم رو نمی شناسن و فقط خواننده هستن. می خونم و رد میشم. این مدلی دوست دارم این روزها. این روزها زمان هم بی صدا از کنارم رد میشه و میره. شونه هاش می خوره به شونه هام و خیلی آروم میره. ممنونم بابا زمان مهربون!
بچه ها دیشب از سفر مشهد برگشتن. خواستم به1زنگ بزنم نزدم. حس می کنم دلم سکوت می خواد و مه سفید. دلم می خواد من حرف نزنم عوضش1کسی حرف بزنه. جفنگ نگه حرف بزنه. حرف هایی که بی ارزه بشنوی. دلم مه سفید می خواد. نه حسش هست بلند شم رو به راهش کنم نه زمانش. روز میگم شب1حالی به خودم میدم ولی شب می بینم حس انجامش نیست. به خودم میگم بیخیال فعلا که درس دارم باشه1شب تعطیلی دیگه. کاش حسش بود شبیه2تا تابستون پیش می زدم بیرون تنهایی حسابی داخل یکی از اون اتاق پنجره گنده دارهای عزیز از خودم پذیرایی می کردم و بر می گشتم خونه. خخخ درست نمیشم.
وقفه.
رفتم چایی درست کردم اومدم. مادر زنگ زد گفت می رسه با این سماور نقنقو باید می جنبیدم. جنبیدم الان.
احتمال سفر عید خیلی قوی شده. مقصد همون مکان96البته هدف متفاوته. مادر چندان موافق با این مقصد نبود گفت بریم جای دیگه ولی برادرم قانعش کرد. بیچاره مادرم! جیگیلک و مادرش موافقن. و البته خودم. دلم تکرارش رو می خواد البته نه کاملش رو. حس می کنم1سری مثبت هاش رو که خیلی هم زیاد بودن جا گذاشتم دلم می خواد این دفعه برم خوش بگذرونم و تجربه مثبت هاش رو تکمیل کنم. چیزی نمیگم. نه ذوق می کنم از احتمالش، نه دلواپسی های ته دلم رو بروز میدم. جیگیلک می فهمه انگار. اون دفعه که حرفش بود و من سکوت کرده بودم با نوک انگشت به دستم سقلمه زد و گفت هی حسابی خوش می گذره من که می خوام دنبال لوازم التحریر فانتزی بگردم و چیزهای دیگه اگر پیدا کنم. حواسم که جمع شد داشتم به صدای کوچولوش گوش می کردم و لبخند می زدم. جیگیلک هم راضی از کارش و خیال های شیرینش سر به سرم می ذاشت و کیف می کرد. عزیز دلم! خدایا من میمیرم یعنی جدی میمیرم واسه این بچه!
این روزها حس بد ندارم. حس خوب هم ندارم. فقط1جور سکوت آروم. شبیه جریان بی موج ولی مداوم آب که پیش میره. اگر صحبتی باشه که بگن باید واردش بشم میشم. اگر سؤالی باشه می پرسم. اگر پرسشی باشه جواب میدم. حتی اگر موضوعی واسه خندیدن باشه می خندم. بلند و البته شاید نه چندان طولانی ولی می خندم. اما بعد، خودمم و خودم. حسم این روزها این شکلیه. با هیچ کسی بحث نمی کنم. کلکل نمی کنم. جنگ نمی کنم. دلیل نمیارم. کلا چیزی نمیگم. اگر با چیزی موافق باشم میگم باشه. اگر هم موافق نباشم باز میگم باشه ولی انجامش نمیدم و دفعه بعد که حرفش میشه باز میگم باشه. این روزها شاد نیستم. غمگین هم نیستم. این روزها کاملا معمولی ام. فقط ایراد اینجاست که تا زمان گیرم میاد می خوابم. دیروز با خودم دست دادم که از امروز بیدارتر بمونم. خدا کنه جرأت کنم امشب بپرم روی تردمیل. واقعا لازمه. شاید جسمم از این کرختیه نکبت دربیاد. این روزها، … این روزها خوبن. فقط زیاد آرومن. خیلی خیلی آروم، خیلی خیلی بی صدا.
تقریبا دو روز پیش با1کسی چنان سرد رفتار کردم که بعدش موندم به چه لفظی خودم رو فحش بدم. صدای مزاحم گفت این حرکتت اصلا اصلا درست نبود پریسا. گفتم باشه. خوب می دونستم که درست نبود ولی آخه خداییش من چیکار می شد کنم! طرف هر دفعه زنگ می زنه انگار بابامه هی گیر میده مبایلت چرا زنگ نمی خوره و هی میگه هی میگه هرچی هم بهش میگم خوب بیخیال الان که پشت خطی صحبت کن مثل چسب می چسبه به مبایلم و بازجوییم می کنه. بعدش هم مثل ضبط صوت هی میگه چه خبر؟ از بچه ها خبر داری؟ خوب آدم حسابی بچه هایی که هر دفعه اسم هاشون رو می بری همه خط دارن خودت زنگ بزن ازشون خبر بگیر هر دفعه از من می پرسی من هم میگم نمی دونم نمی دونم باور کن نمی دونم. این آخری ها هم1شبی بود من خاطرم نیست سر چی خسته بودم خوابم برده بود یکی از آشناهامون که من واسش حسابی احترام قائلم رو فرستادن پشت خطم که بله صحبت های شما، یعنی من، به فلانی روحیه خوب میده اگر اجازه بدید من شماره شما رو بدم به خونوادهش. حالا این خونواده کی هستن؟ حضراتی که در بچگی این بنده خدا رو کلا ول کردن به امون ابلیس. زمانی که مادرم واسه خاطر اینکه منه تخس1قدم به پیش بردارم داشت از جونش مایه می ذاشت و به خونواده ایشون هم توصیه می کرد واسه بچه معلولشون مایه بذارن، طرف برگشت صاف به مادرم گفت من حوصلهم نمیشه. به خدا بچه ها قشنگ گفت. من اون موقع بچه بودم ولی این قدر فهمیدم که مادرم وحشتناک از دستشون حرصی شد در نتیجه این جواب خیلی بدی بوده. بزرگ که شدم تازه فهمیدم این ها چه بلایی سر این طفلک آوردن. حالا دنبال1گوش می گردن واسش. من از این حوصله ها ندارم. بله من منفی. من بد. من نامهربون. تندروی خشنه بی عاطفه عوضی. من تمام این ها هستم. اگر خوبی اینه بمونه واسه اهلش که بلدن این طور جاها خودشون رو فرشته معرفی کنن. دلشون هم می خواد بفرمان اینجا بهشون آدرس و نشونی بدم برن ثواب کنن به جای من. من نقش منفیه این داستان های مسخره باقی می مونم چون هیچ دلم نمی خواد بشم چوب لباسیه غفلت ملت. به جهنم. به من چه! خلاصه این آدمه باز بهم زنگ زد و از وسط درس و کتاب پروندم روی تلفن ثابت خونه و باز گیر داد به مبایلم و ول کن نبود. این دفعه رفتارم واقعا بد بود. از یخ سردتر. ترجیح میدم دیگه بهم زنگ نزنه. به خودم مطمئن نیستم می ترسم این دفعه از جا در برم و1چیزی بهش بگم که بعد پشیمون بشم.
اوخ ساعت5شد! دیرم شد. ولی این اراجیفی که نوشتم هیچ چیش نوروزی نیست پس متن نوروزیم کو؟ ای خدا! برم ببینم مادره کجا مونده بعدش هم درس بخونم. ترجمه کنم. بنویسم. بخونم. حفظ کنم. باقیه جفنگ پرانی هام باشه بعدا دوباره میام الان دیرم شد من رفتم شماها هم برید سر زندگیتون دیوونه ندیدن انگار! عه!