دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اومدم1چرخی و1نِقی بزنم!

اوخ چه دیری شد! بیخیال1خورده اینجا بچرخم دیرتر بشه!
نمره نفله دیروز رسید. در رفتم. این دفعه هم جستی ملخک خخخ! جدی خدا کنه ترم ها رو نیفتم همین طوریش کلی از عمرم عقبم. حرصی میشم زمانی که می بینم چه زمانی رو از دست دادم. باید خیلی خیلی پیش حرف گوش می کردم و می چسبیدم به این و الآن تموم شده بود و چه بسا که سرم به درگیری های درس گرم بود و خیلی جاهای زندگیم رو افتضاح مال نمی کردم. خدایا باورم نمیشه این جوون ها واسه چی حرف نمی فهمن؟ داخل کلاس استاد خودش رو می کشه که واسه چی درس نمی خونید اون2تا اون پشت یواشکی دارن از روی دست هم سؤال های تکلیف رو می نویسن. وایی روز ترسناکی بود استاد دید و حسابی خخخ. ولی جدی حس خوبی نیست زمانی که بهش فکر می کنم. اون روزها که بزرگ تر ها می گفتن کاش می شد برگردیم عقب و فلان کاری که الآن شما نمی کنید رو می کردیم نمی فهمیدم چی میگن. می خندیدم و رد می شدم. حالا می فهمم. بدجوری دلم می خواد می شد زمان از دست رفتهم رو پس می گرفتم. می رفتم عقب. هم سن این بچه ها هم اگر نمی شدم، کمی جوون تر و آماده تر می شدم تا بهتر و سریع تر یاد بگیرم و اینجای عمرم بخش بیشتری از این راه طی شده بود. ای کاش اون زمان می فهمیدم! چندتا نفر در اطرافم هستن که دارن بهم میگن هنوز هم دیر نیست. یعنی نه اونقدر دیر که دیگه نشه کاریش کرد. دیر شده ولی زمان هست پس بجنب! ولی آخه من هرچی بجنبم به جایی که می شد امروز باشم نمی رسم! چه قدر میشه بجنبم تا فاصله ها رو کمتر کنم؟ اصلا شدنیه؟ کاش می شد که بشه!
حواسم هست امروز کلمه ها رو خیلی دلی انتخاب نمی کنم فقط می نویسم. از1طرف دلم نوشتن می خواد از1طرف حس تمرکز نیست پس هرچی بیاد می نویسم بیخیالش.
مشکل قهر بودن بلوتوث سیستمم با بلوتوث های دیگه حل نشد. دیشب تونستم با1هندزفری سیمی فسقلی داغون چند دقیقه برم تیمتاک ولی این سیمه قطع و وصل داشت اذیت شدم و سریع زدم بیرون. قابل توجه آریا که چند روز پیش داخل کامنت ها بهم هشدار مواظب باش می داد. من به نشونه ها معتقدم. شاید این مانع اومده که اجازه تکرار خطا بهم نده. خیالم نیست چند نفر بخندن ولی من دلیل ها رو باور دارم. امیدوارم گیر سیستمم رفع بشه نه فقط واسه خاطر تیمتاک. کلا بلوتوثش رو لازم دارم و الآن با این اوضاع مسخره ای که درست کرده اصلا نمی دونم بلوتوثه خاموشه یا روشنه نمی تونم داخل سیستم پیداش کنم ببینم در چه وضعیه. اه شکلک حرص البته از مدل بی خطرش.
دیروز رفتم کلاس آواز. استاد می گفت صدات اواخر خسته بود الآن خیلی بهتری ولی حیفه رهاش کردی ولش نکن و حیفه و دفعه بعد اگر فشار دیدی بگو تا2هفته1دفعه کنیمش ولی ولش نکن و بعدش هم کلی از اینکه صدام و استعدادم حیفه برام گفت و واقعیتش نمی دونم باید باورم بشه یا نه. صدام واسه خوندن بدک نیست ولی به نظر خودم اینهمه هم که استاد میگه، … نمی دونم واقعا نمی دونم ای کاش به همون خوبی باشه تک تک نعمت های خدا که بهم داده شده رو دوست دارم و دلم می خواد همه در بهترین حالتشون باشن تا من حالش رو ببرم.
دلم می خواد باز برم کتابخونه خخخ ولی امروز نمیرم فردا هم نمیرم چون امروز حسابی دیر کردم و کار دارم و فردا هم عصر باید برم انجمن شعر و اوخ هیچ چی ننوشتم الآن میرم آخرین شعری که داخل محله زدم رو می نویسم. خلاصه کتابخونه بمونه واسه به احتمال قوی3شنبه.
بدجوری دلم واسه هنر دست تنگ شده. همینم مونده برم سر اون. همین طوریش کم درس می خونم. جدی نسبت به چیزی که باید بخونم خیلی کم می خونم. باید شبیه کنکوری ها بخونم. باید شب و روز بخونم. باید اونقدر بخونم که زمان از دستم در بره. باید برسم! عقبم خیلی عقبم باید برسم! ولی انجامش نمیدم. از دست خودم حرصیم. همتم کمه. باید درصدش رو ببرم بالا ولی بالا نمیره. از دست این تنبلیه لعنتی.
دارم لغت های اولین ترمی که رفتم کانون رو از کتاب درمیارم و با ترجمه فارسیش می نویسم. حس می کنم دایره لغتم باید به شدت قوی تر باشه. حس می کنم آخ خدا حس می کنم باید زیاد درس بخونم واسه چی اینهمه من یواشم آخه؟
دیشب پشت خط با1کسی دعوا کردم. معمولا در موارد مزاحمت هایی از مدل دیشبی دعوا نمی کردم. سعی می کردم صبور باشم و صبرم که تموم می شد بلاک و سکوت. دیشب ولی دلم این رو نخواست. بعدش از خودم حیرت کردم. بعدش زنگ زدم به1همه رو گفتم. این بنده خدا هم مرغ خونگیه در عروسی و عزا گیر میدم بهش. شاد که باشم زنگ می زنم بهش شلوغ می کنم و دلیل شاد بودنم رو پشت خطش جیغ می کشم تا بدونه و خاطرم جمع بشه. غمگین که باشم زنگ می زنم بهش پشت خطش نق می زنم. حرصی هم که باشم زنگ می زنم بهش پشت خط دادم درمیاد. دیشب زنگ زدم که داد بزنم ولی نزدم. به خودم که اومدم دیدم یواش و بدون هوار دارم ماجرا رو واسش نق می زنم. واقعا نق بود به جان خودم بعدش خندم گرفت. برخلاف حرص و باورم1با برخوردم موافق بود و حسابی تشویقم کرد و گفت از خیلی پیش باید این مدلی می شدم. تا دیشب اصلا فکر نکرده بودم باید این مدلی باشم. حس می کردم میشه بیخیال باقی بمونم ولی، … نه نمیشه دیگه بیخیال نیستم خیلی هم بدم میاد. به1هم گفتم و بعدش1خورده مسخره بازی نسبی درآوردیم و1رفت. من هم حرصم کم شد و رفتم دنبال شیطونی. آخ جون شیطونی! اسمش رو بردم دلم خواست. دیگه حس نوشتن نیست ویرایشش هم حسش نیست می خوام برم. اوخ10گذشت من رفتم بعدا دوباره میام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

چه جمعه خوشگلی!

صبح جمعه. عید فتر.
7و14دقیقه صبح. رفتم تیمتاک کسی نبود. واسه اولین دفعه در1ماه اخیر. همه خوابن. ماه رمضان تموم شد و سکوت بعدش به نظرم عجیب میاد. من واسه چی بیدار شدم الآن؟ خوابم میاد ولی خوابم نمی بره. انگار زیر شونه هام فنر وصل کردن1دفعه پریدم سر سیستم رفتم تیمتاک کسی نبود بعدش اومدم اینجا.
دیشب شب با حالی بود. هم داخل تیمتاک با بچه ها، هم اینجا داخل4دیواریه امن با1بنده خدای زیاد آشنای زیاد عزیز. وسط تفریحاتم بودم که1دفعه بهم زنگ زد که فوتبال رو چه مدلی می بینی؟ شبکه3داری؟ گفتم نه من اینترنتی گرفتم فقط هم صداست با بچه های تیمتاک نشستم واسه خودم دارم کیف می کنم. گفت الآن داری چیکار می کنی؟ گفتم هیچ چی فوتبال گوش میدم و تفریح می کنم. اون هم2دقیقه بعد زنگ زد گفت نخود کیشمیش می خره میاد اینجا. گفتم بیا. خرید اومد با هم نشستیم تفریحات کردیم تاااا فوتبال تموم شد و ساعت از10گذشت و اون رفت خونه و من رفتم تیمتاک و خخخ داخل صندلی آتیشی شلوغ کردیم یعنی کردم و بعدش رو خوب واقعیتش خیلی خاطرم نیست خخخ دیدم دارم از دست خودم در میرم شب به خیر گفتم پریدم بیرون و، … چیه جمع کن چشم هات رو گفتم که خاطرم نیست از اینجا به بعدش دیگه فقط بَرفکه. به خدا خاطرم نیست. خوش گذشت. جای کسی رو هم خالی نمی کنم چون داخل خونه خودم بود و اینجا واسه افرادی که من نباشن ورود ممنوعه.
امتحان آخر ترم داره میاد. باید بجنبم و نمی جنبم. به نظرم آخر هفته. به نظرم5شنبه. اوخ من اینجا چیکار می کنم؟
اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، مدت هاست دیگه بهم زنگ نزده. از عید به نظرم. من هم نزدم. به نظرم قهر کرده. به نظرم انتظار داره واسش آشنای بهتری باشم. نزدیک تر از آشنا. بچه ی بهتری باشم. ولی آخه واسه چی باید باشم؟ از مادرم دنیاها معرفت گرفتم و حالا دارم1درصدیش رو پس میدم بهش. خیلی کمتر از اونی که باید بهش بدم ولی به هر حال دارم میدم. ولی از این طرف چندان نگرفتم چیزی نیست که بخوام پس بدم آخه. می فهمی؟ باید1چیزی باشه. باید مهر باشه که معرفت ازش بیاد. باید دلت تنگ بشه تا بجنبی نه اینکه صرفا دلواپس مسؤولیتت باشی تا بتونی هر روز هوای1نفر رو داشته باشی. باید دلت بخواد نه عقلت. من ازش دلگیر نیستم. معترض نمیشم که واسه چی نشد، نبود، نکرد! دست خودش نبود. همین اندازه تونست. همین اندازه زندگی رو فهمید. تقصیر خودش نبود. ازش نمی شد انتظار داشت. ازش نمی شد انتظار داشته باشم. بیخیال. اما زمانی که6ماه می گذره و در جواب سکوتش باهاش تماس نمی گیرم به خودم هم نمیشه معترض باشم. دست خودم نیست به خدا نمیشه. انتظار ندارم بفهمی. من اینجا میگم واسه خاطر دل خودم. خلاصه که زنگ نزد من هم نزدم. گاهی دلواپسش میشم. اما از جنس وظیفه. بعدش یادم میره و می چسبم به جریان های کوچیک و بزرگ اطرافم. بزرگ شبیه زندگی، کوچیک شبیه دیشب. دیشب شب خوبی بود. خوش گذشت.
مادر بالاست. باید1زنگ بهش بزنم. داییم پیششه. می ترسم الآن خواب باشه دیرتر می زنم. خوب شد لازم نشد و همراهش نرفتم. عمرا اگر اون بالا دیشبی به این مثبتی سپری می کردم.
7و43دقیقه. دوباره رفتم تیمتاک کسی نبود. از تیمتاک خوشم میاد. گاهی پیش میاد فقط میرم داخلش و بچه ها حرف می زنن و شلوغ می کنن و من سیستم رو ول می کنم به امون خدا میرم پی کارم و بچه ها همچنان داخل سیستمم شلوغ می کنن. حس مثبتی میده بهم. انگار جایی هستیم که همه با هم نشستیم اون ها دارن شلوغشون رو می کنن من هم دارم کار خودم رو می کنم. کاری به هم نداریم ولی با هم هستیم. خخخ شکلک دیوونه. چیکار کنم خوشم میاد. به چندتا از1خورده دوست تر هاشون هم این رو گفتم. با مزه هست تیمتاک. اما به شدت مواظبم. که بهش بسته نشم. که به بچه های آشنا بسته نشم. که به جمع آشنای اونجا بسته نشم. هر لحظه آماده هستم که این در بسته بشه. چند روز پیش یکی از بچه های تیمتاک داشت ازمون می پرسید که مثلا اگر اینجا نباشیم حاضرید هزینه کنید واسه جای دیگه؟ گفتم آره. اون بنده خدا در مورد نظراتمون می پرسید. که مثلا پریسا اگر قرار باشه جمع تیمتاکیمون جای دیگه دووم داشته باشه کسی هست که دلت حضورش رو نخواد؟ و از این چیز ها. از همه می پرسید. داشتم به فضای جمعی که می گفت فکر می کردم. حواسم که جمع شد دیدم، … فقط تونستم بگم جمعی نیست که همه افرادش هم رو صد درصد بخوان. و توی دلم گفتم، … به نظرم فقط به خودم هشدار دادم که مواظب باش بیدار بمونی. سعی کردم لبخند بزنم و از خاطرم پاک کنم اسکایپ رو. لبخندم وا داد. خیس شد. رفت!.
جای شکرش باقی بود که همون لحظه زنگ زدن و مادرم رسید و من پریدم آثار جنایت رو از قیافهم پاک کردم که مچم لو نره. حل شد اما من تیمتاک و آشنایی هاش رو دوست دارم. ترمز خودم رو کشیدم اما به نظرم ایراد نداره اگر فقط دوستشون داشته باشم. همین اندازه که الآن هستم. از این سراشیبی اگر پایین تر نخزم حله. حله دیگه مگه نه؟
داخل شناسنامهم توی محله نوشتم اگر مواظب نباشم دلم کار دستم میده. خوب راست نوشتم. میده. الآن مواظبم که نده. اون دفعه خاطرم نیست سر چیچی به سرم زده بود شناسنامهم داخل محله رو عوض کنم. بدجوری دلم می خواست ولی خخخ گذشت و نکردم. بذار باشه چیکارش دارم؟
1بخش دیگه از آخرین پرواز رو نوشتم ولی وسط ویرایشش موندم. هر دفعه میرم سرش خخخ فعلا مونده و امروز دلم نمی خواد بازش کنم. روزم آروم شروع شده اما از اثرات تفریح کردن های دیشبم به شدت مستعد سردرد و باقیه مواردش هستم و این رو اصلا دلم نمی خواد. در نتیجه آخرین پرواز در بایگانی می مونه.
چه جمعه خوشگلی! یعنی میشه عصرش هم به همین خوشگلی باشه و گریهم رو در نیاره؟ کاش بشه خخخ!
داخل تلگرام پیام دارم. برم بخونمش و بعدش هم بلند شم از اینجا. دیشب وسط خواب دیدن هام خواب1دونه خخخ ماتیک گنده دیدم. امروز تا جایی که الآن می دونم قرار نیست جایی برم. قرار هم نیست کسی بیاد اینجا. و من با وجود این آگاهی، بیشتر از زمان هایی که می خوام برم مهمونی یا مهمون بیاد، با وجود آگاهی از اینکه امروز اینجا خودم تنها هستم، بیشتر از هر زمان دیگه ای که خاطرم هست، دلم آرایش می خواد. دلم خواسته بلند شم. به سر و صورتم آب بپاشم. مو هام رو شونه کنم و به سبک پیش از مهمونی رفتن ها مرتبش کنم یکی از کلیپس هایی که ازشون خوشم میاد رو بزنم بهش. چیز میز های آرایشم رو به هم بریزم و آرایش کنم. اینجا1آینه خیلی بزرگ روی دیواره و هرچند به کار من نمیاد اما من دوستش دارم. نمی دونم واسه چی. دلم عطر لاک و لوازم آرایشم رو می خواد. عطرشون رو دوست دارم. دلم می خواد آرایش کنم، عطر خونه رو بذارم کنار و عطر بیرون رو بزنم، عطر مهمونی، لباس درست درمون بپوشم و موزیک درست درمون بذارم و با اون سر و ریخت مسخره داخل خونه این طرف اون طرف بچرخم و به کارهام برسم و واسه خودم قر بدم خخخ. به تو چه دوست دارم خل باشم ضررش به کسی نمی رسه! تو هم اون چشم های گردت رو جمع و جور کن الآن درمیاد می افته اینجا حال ندارم طی بکشم.
ساعت5دقیقه از8گذشت. می خوام همه این دیوونه بازی ها رو کنم بعدش بشینم سر درس و کار و اگر کسی باشه1خورده تیمتاک و به جان خودم فقط1خورده خخخ. این پنکه گناه داره از دیشب داره فوتم می کنه خاطرم نیست کی روشنش کردم ولی الآن باید خاموشش کنم. هم این گناه داره هم خودم فعلا گرمم نیست. دیگه بسه حس نوشتنم تموم شد من رفتم عشق و حال و دیوونه بازی و آخ جون!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1سرک سر صبحی به اینجا و، …

صبح5شنبه ساعت5و30صبح.
چند ساعت دیگه باید سر کلاسی باشم که حتی1کلمه از درسش رو نخوندم. تمام دیروز داخل تیمتاک بالا پایین پریدم. دیوانه و شلوغ همراه چندتا عاقل تر از خودم تیمتاک رو ترکوندیم. نمی فهمم این روزهای آخری چه دردم شده. انگار بخوام جای تمام حضورهای بعد از اینم باشم این روزها. شبیه خواننده ای هستم که بهش میگن در جراحی قریب الوقوعی که در پیش داری واسه همیشه صدات رو از دست میدی. تا عمل چیزی نمونده. و بعد صحنه و آواز و صدایی که خواه ناخواه از دست خواهد رفت. با تمام روحش تحریر هارو میره.
اون بیرون گنجشک ها بیدار شدن. چه شلوغی کردن! من هم بیدارم. به خودم گفته بودم صبح زود بلند شم1دور بخونم و چندتا تمرین نوشتنی رو حل کنم. الآن بیدارم و به جای حل تمرین دارم اینجا می نویسم. خوابم میاد. دیشب خیلی دیر از تیمتاک رفتم. بعدش هم تا چشم هام بسته شدن کابوس های درجه3از مدل جفنگ این، … خدایا خودم که می دونم اینهمه جفنگه پس واسه چی می تونن این مدلی بهم وحشت بدن؟ حتی در طبقه بندی کابوس های شخصیم هم این مدلش درجه3به حساب میاد. خوب من که می دونم پس الآن دقیقا چمه؟ واسه چی اونهمه شدید وحشت می کنم و اونهمه شدید می پرم و الآن اینهمه شدید ترسیدم ازش؟ یعنی خاک، … خخخ. دست خودم نیست عاقل نیستم که!
ولی خودمونیم اگر عامل این حال و هوای درجه3از دیشب تا الآنم تقلبی بوده باشه حقشه که1تلافیه حسابی سر منبع اصلی که دیشب باعث شد این داستان سر من دربیاد کنم. به جان خودم به حسابش می رسم من پدرم در اومد از دیشب تا الآن اگر درست نباشه1زمان1جایی به حد جیغ کشیدن اون بنده خدای سرچشمه رو از جا می پرونمش.
5و39صبح5شنبه. نمی خوام ببینم چندم خرداد. دلم نمی خواد بدونم. به خاطر خدا هم شده باید برم چندتا تمرین بنویسم امروز این پرسش های کوفتی رو می خوادش. کاش سر کلاس توانم ته نکشه تا برسم خونه!
حسش نیست از خرابی سیستمم در این هفته بگم. همین طور از صحبتی که دیشب آخر شب در تیمتاک داشتیم. حتی حسش نیست توضیح بدم که دیروز صبح در لحظه های آخر انتقال خاله بیمارم به اتاق عمل چه حال و هوایی حاکم بود به خونه و به من که درست دم ورودش به اتاق عمل بهش زنگ زدم و، … واقعا حسش نیست فعلا بیخیالش. نمی دونم واسه چی اینجام واقعا حس هیچ حرفی نیست. دلم می خواد فقط باشم بدون حرف. دیوونه بازی های این اواخرم همراه با کابوس های درجه3دیشبی نفسم رو گرفتن به خدا کم مونده جونم بالا بیاد.
دیشب زده بود به سرم رفته بودم پست های خودم داخل محله رو پیدا می کردم هر کدومشون که اون لحظه دلم می خواستش رو باز می کردم می خوندم. روی اسمم هم نمی زدم فقط پست های خودم بیاد صفحه به صفحه می رفتم عقبی و، … بعدش هم تیمتاک و، … دیروز بدجوری اونجا شلوغ بودم. من در حال و هوای التهاب لبخند می زنم. هرچی این التهاب و استرس شدید تر باشه لبخندم بزرگ تره. اگر فشار بهم بیاد، از جنس التهاب، از جنس دلواپسی، از جنس ترس، می خندم. حتی بلند می خندم. بقیه رو هم گاهی می خندونم. و اکثرا این مواقع بهم میگن ایول چه پر انرژی چه موج مثبتی چه با روحیه چه، … چند نفر پیدا میشن که جنس اون مدل دیوونه بازی ها رو تشخیص بدن؟ به نظرم خیلی نیستن. شاید این مدلی بهتر باشه. شاید. خدایا کمکم کن! فقط کمکم کن!
کامنت اینجاست که جواب ندادم. تقصیر سیستم پدرسوختهم بود که داغون شد و ناکارم کرد و الآن هم نمی دونم می تونم جواب بدم یا نه. به نظرم باید سعی کنم بتونم خیلی تأخیر کردم این مثبت نیست.
داره6میشه. باید بجنبم. شاید با رسیدن صبح این هوای فوق منفی بپره از سرم. هنوز که نپریده. خدایا سپردم به خودت. خودم رو. و هرچند مایل نیستم، ولی جز خودم1چیز های دیگه رو هم سپردم به خودت. به من مربوط نیست ولی، … نمی تونم. دست خودم نیست. دلم، … خدایا با خودت!
5دقیقه به6و ایول1پرنده شلوغ اومده درست پشت شیشه بالکن شلوغ کرد و الآن پرید رفت. اگر خواب هم بودم با این دیوونه بازی که درآورد بیدار می شدم. به فال نیک می گیرم این رو. ولی دیگه واقعا دیره من باید بجنبم. اگر عمری باشه باز هم میام. راستی! زندگی قشنگه. حتی با این حال و هوای ملتهب و مزخرف من که توصیفش اگر مجبور باشم که خوشبختانه نیستم مایه خجالته. زندگی عشقه. عاشقشم!
ایام به کام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

انگار هستم هنوز.

صبح5شنبه. بعد از کلاس. نمردم انگار. به خدا دیشب خیلی بد بود. یعنی دیشب بد نبود من بد بودم. شب و روزهای خدا که بد نیستن. ما رنگشون می کنیم. سیاه یا سفید.
از کلاس اومدم و نفس تازه کردم. می خوام دوباره برم بیرون. کتاب های ترم بعدم رو هنوز نگرفتم می خوام برم بگیرم. امروز صبح1بی اطلاع از دیشب بهم زنگ زد. گفتم حالم خوش نیست. اول نفهمید چی شده بعدش که حرف پیش رفت مطلب اومد دستش. بنده خدا! باهام حرف می زد در حالی که نه من زمان داشتم نه اون. گاهی حضورها و فقط حضورها می تونن کمک کنن. اولین دفعه ای نبود که1در زمان های از خود بی خود شدن هام کنارم بود. اون لحظه در صبح امروز تمام دفعات پیش به خاطرم اومدن و تونستم اون اندازه به این حس بی مهار لعنتی مسلط بشم که افسارش رو شاید موقت اما بگیرم دستم و بپرم سوار شم. هنوز شبیه سرمازده ها می لرزیدم ولی تونستم1دونه پیام داخل تلگرام بفرستم و بلند شم برم سر کلاس. الآن حس می کنم بی حسم از اثرات تهوع های دیشبی. بی حس اما الآن شب نیست. روزه و روز اوضاع بهتره. درضمن ساعت های اولیه هم سپری شدن و حالا1خورده درست تر میشه خودم رو جمع کنم. هرچند هنوز گیجم و هرچند این، … بیخیال. عاقبت تموم میشه. به نظرم1درست میگه اگر1خورده بتونم آروم تر سپریش کنم امن و بی دردسر پیش میرم و سلامت می رسم اون طرفش. خوب واسه من1خورده سخته. زمان هایی که شبیه دیشب اوضاع1دفعه چیز میشه نمی تونم آروم و بیخیال رد بشم. دست خودم نیست واقعا سخته واسم. ولی، …
این کلید بیچاره داره زور می زنه تلگرامم رو وصل کنه و نمیشه. به نظرم باید فکر1دونه کلید دیگه باشم. اگر پیامی بیاد من نمی بینمش چون تلگرامم بسته هست واتساپ هم ندارم و خلاصه خخخ گوشیم از جهان اینترنتی جداست و، … میگم بد هم نیست ها! بیام1خورده کلا اینترنت گوشیم رو ببندم و بازش نکنم. مثلا1روز. نه کمه1هفته. الآن که بهش فکر می کنم می بینم بد نیست خخخ. مدیونی خیال کنی واسه خاطر اینکه جلوی فیلتر کلیدم کم نیارم این مدلی میگم خخخ.
به نظرم مدل اسکنرم رو پیدا کردم. حرف ها زده شده و باید صبر کنم تا هفته آینده سفارشم برسه و برم واسه خریدش و آموزشش و نصبش و و و و و ولش کن حس اذیت نیست به خدا همه جونم رو انگار داخل کاور فرو کردن1جور مزخرفی هستم.
فوق جفنگ های دیشب رو بر نمی دارم. خواستم بر دارمش ولی کامنت گرفته و کامنت ها برای من با ارزشن. چون نشونه های حضور و محبت آشناهای اینجاست و دلم نمی خواد از دست بره. زمانی که وبلاگ داشتم رو قدیمی ترها خاطرشون هست. فقط واسه نگه داشتن کامنت های اونجا تا مدت ها منتقل نمی شدم. تا زمانی که تونستم کامنت های اونجا رو با کپی پیست حفظ کنم و اومدم اینجا و خخخ چه خوب شد که اومدم.
یکی از همسایه های طبقه بالا، نمی دونم کدوم طرفی، شاید هم طبقه پایین ولی احتمالش ضعیفه، داره دریل کاری می کنه. وووییی اعصابم! الآن میرم بیرون. امروز دلم تفریح می خواد. بد نیست خونه بخوابم ولی اگر قرار باشه با استراحت کردن فکرم آزاد بشه و بره به اماکن دیشبی همون بهتر که برم وسط ناپرهیزی بلکه امن تر باشه.
این دیوونه ها دارن آشغال های دریل کاریشون رو می ریزن بیرون. می خوره به نرده های بالکنم. کاش نریزه روی سکو که هیچ خوشم نمیاد!
داره12میشه باید برم. دلم می خواد امروز ناپرهیزی کنم. یعنی به دلدرد و آخ و واخ بعدش می ارزه؟ شاید خخخ شاید بی ارزه.
تعطیلات که شروع بشه باید ورزش کردن هام رو مرتب کنم. این چه وضعشه؟
درس5زبان رو گرفتیم. تموم نشده ولی گرامرش رو به نظرم بیشترش رو گفت. می تونم بخونمش و تمرین هاش رو خخخ. خوب چیه مگه وسط هفته زمان تمرین نوشتنه؟ نیست دیگه! ولی امروز نه. باشه فردا. یا امشب یا فردا.
این کتاب دروغ های صمیمانه داره زیادی عذابآور میشه. دیگه هیچ چی از این خانم نویسنده نمی خونم. بدجوری شبیه خانم های ایرانی می نویسه. نوشته ایشون منو یاد خودنوشت هایی میندازه که، … آخ خدای من! جدی از قهرمان زن این قصه بدم میاد. باقیشون هم جذاب نیستن. خیلی خیلی، … آقای عاشق زیادی ماست و ذلیله و خانمه هر غلطی دلش خواست کرد و باز طلبکاره. از اون دسته اشخاص مزخرفیه که اگر دست من بود دسته کم1سیلی از اون جانانه هاش خرجش می کردم و بعدش می گفتم سریع بدون ادا میگی می خوایی چه غلطی کنی! اگر می خوایی بمیری بری جهنم فقط بگو و مطمئن باش ازت می پذیرم و می کشم کنار تا هر غلطی دلت خواست کنی. ولی آقای عاشق این کار رو نمی کنه. در جواب لوس بازی های لوث شده خانم که جون خودش و3تای دیگه رو انداخته توی هچل، بر می گرده طرف رو می بوسه. اَییی! وووییی خداجونم! اَََیییی! خیلی کم از کتابه مونده وگرنه دیگه نمی خوندمش. به نظرم3تا یا4تا لبه از نوار. ولی نمی دونم. قابل پیشبینی نیست اگر حوصلهش بیشتر از این سر بره کلا بیخیال پایانش میشم و خدایی ولش می کنم دیگه شورش در اومده. تا دماغ پاک کردن طرف رو می نویسه. به خدا راست میگم. توضیح میده که زنک چه جوری دماغش رو پاک کرد. دوباره هم با پشت دست پاک کرد و مردک دستش رو گرفت و بوسید و از این چرندیات. خدایا این افتضاحه. خیال می کردم داستان های خارجی به این حد از نفرت نمی رسوننم.
شارژ گوشیم کامل شد ولی کلیدم تلگرام رو باز نکرد. بیخیال اصلا بهتر. بلند شم دیگه12شد. اول این رو بچسبونم اینجا و بعدش برم.
آخجون اسکنر! کاش بشه هرچی کتاب دلم می خواد رو باهاش اسکن کنم بخونم. کاش ترجمه کردنم سرعتش بیشتر بشه تا سریع تر بخونم! کاش، … ولش کن دیرم میشه. من رفتم.
ایام به کامتون.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدایا1کاری کن دیشب ها تموم بشن!

صبح جمعه.
دیشب شب عالی مزخرفی بود. هنوز سرم درد می کنه. کم مونده بود نخ بین روح و جسمم پاره بشه و از بس بالا رفته بودم داخل فضا ول بشم و دیگه نتونم برگردم این پایین. زیادی رفتم می دونم. دفعه آینده که البته به این زودی ها نیست مواظب تر میشم. دیشب، شبِ، …
دیروز عصر1کار جدید با تلگرام یاد گرفتم. بلد شدم مخاطب های تلگرامم رو حذف و مسدود کنم. تا حالا بلد نبودمش. چه قدر مخاطب حذفی داشتم! چه قدر! حسابی تمرین کردم و الآن کامل بلدم. چندتاشون رو هم، … مهلت نشد یعنی دیگه خوب دیگه خسته شدم داشت شب تر می شد گوشیم هم دیگه حوصله نداشت و، … حالا بعدا.
گوشی داخل دستم داغ شده بود انگار. ولش کردم رفتم تفریح. تفریحات خونگی و خخخ بسیار امن. امن به جان خودم. آخ سرم کاش دردش دست برداره. از نصفه شب دیشب خیلی کمتره ولی از سردرد خوشم نمیاد. کمش هم اذیت می کنه.
باید بلند شم برم سر درسم. پیش از اون نشانه های تفریحات دیشبم رو جمع کنم از هم بازش کنم پاکش کنم بذارمش داخل جعبهش روی میز آرایشم تا، … ای کاش حالاها لازم نشه. واقعا دلم می خواد دیگه طرفش نرم ولی، … زورم نمی رسه. شب هایی شبیه دیشب زورم نمی رسه. اگر نمی رفتم اگر نمی رفتم، … نمی شد باید می رفتم باید می کردم نمی شد. خدایا1کاری کن تموم بشه! خدایا1کاری کن دیشب ها تموم بشن! خدایا1کاری کن تموم بشن!
هنوز جواب ام آر آی خاله رو نشون دکتر ندادن. موند واسه فردا. حسش نیست کیبوردم رو انگلیسی کنم درستش رو بنویسم. غلطه که باشه. به جهنم.
اون بیرون بهار کولاک کرده. بهار و صبح دست در دست هم حسابی شلوغش کردن. فضای صبح جمعه پر شده از صدای چلچله هایی که دسته دسته رسیدن و می رسن . باد نمی فهمم از کجا بوی بهار درخت هایی که ظاهرا این اطراف نیستن رو میاره و می پاشه همه جا. آخ سردرد لعنتیه عوضیه عوضیه عوضی! زنگ تلفن.
جواب دادم حله.
درست8باید بجنبم. هی بابا زمان هیچ راهی نداره امروز1کوچولو یواش تر بری؟ من سرم درد می کنه1خورده مراعات کن دیگه! فایده نداره. مثل همیشه. باید برم. جمعه به خیر.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

باز هم جمعه!

باز هم جمعه. دیروز تقویم می دیدم تا22بهمن دیگه تعطیلی بی تعطیلی. شکلک خشم. خشم جدی. خدا کنه خیلی بد نگذره! لعنت بر ذات هرچی نق امسال من واسه چی این مدلی شدم؟ یعنی میشه تموم بشه آیا؟
در حال خوندن1کتاب صوتی هستم. داخلش1زن افریته سیاستمدار هست. مثلا داخل این کتابه مشاور رئیس جمهور آمریکاست. کتابه تخیلیه. این زنه، … ووووییییی خداجونم یعنی این هیچ نقطه مثبتی نداره. قیافهش که ترسناکه. اخلاقش هم سوپر گَنده. هر ثانیه هم در حال سیگار کشیدنه. دندون هاش جرم گرفته و سیاهن. دهنش هم بوی نیکوتین میده. به خدا از خودم نمیگم داخل این کتابه این مدلی ازش گفته. با اینهمه سیاستش در مقامش نگهش داشته. من که میگم آخر داستان مشخص میشه تمام نقشه ها زیر کله همین زنه بود و کلا کاخ سفید داخل این داستان و کل ملت و ما خواننده ها به وسیله این دراز لاغر دودی بی خاصیت سر کار بودیم. اما سیاست هاش، … 1چیزی بگم؟ این موجود منو یاد یکی از آشغال ترین افرادی که در تمام عمرم محکوم به آشنایی باهاش شدم میندازه. به خدا نمی دونم واسه چی اما ازش که می خونم احساس می کنم مدل موجودیتش بی نهایت شبیه اون آدمه هست. همه چیز این قهرمانه همه چیز عوضیش از نظرم شبیه اونه. خودمونیم بذار اعتراف کنم. شاید واسه همینه که اینهمه از این نقش منفی داخل این کتاب بدم میاد. بیشتر از قهرمان1داستان تخیلی. از زمانی که این وارد داستان شد سعی کردم این اعتراف رو قورتش بدم اما موفق نشدم. من حرف خودم وسط دلم جا نمیشه پس اعترافش می کنم1جایی. و کجا بهتر از اینجا! نویسنده کتاب وسط داستان توصیفات منفی از این زنه زیاد کرده و من هیچ کدوم رو از خودم درنیاوردم اما این شباهت رو خودم کشف کردم خخخ. این با سیاست بازیش کاخ سفید رو از فهمیدن1واقعیت خطرناک در آخرین لحظه منحرف کرد و بعدش نمی دونم چی میشه باید باقیش رو بخونم. تازه داره مثل موش کور زیرزمینی زیراب اونی که می خواست رئیس جمهور رو از نقشه های منفی آگاه کنه رو می زنه و زنگ زده به بالادستیه طرف و داره پیش اون خرابش می کنه و با چه ادا اطوار مثلا منطقی و واقع گویانه ای! اما واقع بین اگر باشم، که البته نیستم، خیلی هم تقصیر این زنه نیست. رئیس جمهور داخل این کتابه عقل داره یا مدعی هست که داره. طرف رو در لحظه آخر شروع کنفرانسش دید. تلفن رو هم دید تلفنچی رو هم دید قیافه نگران تلفنچی و قیافه عوضیه این زنه رو هم همین طور. واسه چی دخالت نکرد؟ واسه چی1لحظه به این کرم خاکی تردید نکرد که این مدلی ضایع نشه؟ البته هنوز ضایع نشده اما1دروغ وحشتناک به تمام جهان از زبون ایشون گفته شد و کل داستان رفت داخل آستینش. اگر تق ماجرا در بیاد این بیچاره فوق نابود خواهد شد. نقش مقابل سعی کرد همین رو بگه اما اون زنه اجازه نداد رئیس جمهوره آگاه بشه و به نظر من خود این مردک هم شعور فهمیدن نداشت پس حقشه هرچی سرش بیاد. اما با اینهمه این زنه، … وایی خدا این زنه، … این آشغال، … این، …. این، … این چیز، … خدایا چه قدر من از این آدم داخل این داستانه بدم میاد! خدا کنه آخرش1چیزیش بشه حسابی داغون بشه من حالم جا بیاد خخخ!
خاطرم هست1دفعه که حالم خیلی منفی بود1کسی در توصیف اون چیزی که اذیتم می کرد می گفت ببین پریسا همه ما آدم ها مدعی هستیم که1چیزی به نام عقل رو در وجود خودمون باور داریم. مدعی هستیم ولی ازش استفاده نمی کنیم. چیزی که واسش به مرز جنون پیش از مردن رسیدی از بیخ باطله. تو مسؤول بیداریه همه نیستی. اون هایی که مدعی عقل هستن باید اهل استفاده ازش هم باشن. اگر نخواستن و نکردن به اینهمه که تو صرف اسم و نشونشون می کنی نمی ارزن. و اگر تو هم نخوایی این رو بفهمی پس تو هم به دلواپس شدن های اطرافیانت نمی ارزی. باید ولت کرد وسط این آتیشت بمیری.
طرف درست می گفت. واقعا خیال داشت وسط آتیشم ولم کنه بمیرم. خسته شده بود از نفهمیدن هام. من هنوز گاهی نمی فهمم. شبیه چند شب پیش. و بعد حواسم جمع میشه و بیدار میشم. به امید زمانی که دیگه فهمیدن فراموشم نشه و … خدایا کمکم کن! بیخیال! از این زنه داخل این داستانه بدم میاد. شرمنده چه بفهمم چه نفهمم من از این موجود بدم میاد. نمی تونم این رو کاریش کنم خخخ! دیشب1چیزی شبیه1ترجمه داغون از1مقاله فرستادم واسه بازبینی. خودم که تقریبا مطمئنم باید حالا ها بخونم تا به ترجمه کردن برسم ولی، … اعتماد به نفس من رو اگر بیابون داشت الان جنگل شده بود.
این3شنبه پایان ترم. درس نخوندم. یعنی خوندم درس شب امتحانی نخوندم.
بدم میاد تعطیلات تموم میشه. به شدت از اینکه شنبه برسه خوشم نمیاد. خدایا کاش می شد شغلم عوض بشه! بیفتم1جایی که خیلی با مردم سر و کار نداشته باشم. مخصوصا بچه ها با اینهمه مشکلات نچسبشون! خدایا! آخ خدایا خدایا!
دیشب1خواب ترسناک دیدم. قبل از خواب سردرد داشتم. فقط1خورده بود ولی به شدت سنگین شده بودم. خوابیدم و این سردرده در تمام صحنه های خوابم باهام بود و1دفعه وسط خواب دیدن هام حس کردم1چیزی کنار سرم چند میلیمتر عقب تر از گیجگاه سمت راستم هست. دست بهش زدم شبیه1جوش کوچولو بود ولی زمانی که خواستم با ناخن بترکونم یا بکنمش1دفعه دیدم1کوچولو دراز تر شد. کنجکاو شدم و با نوک2تا انگشت گرفتم یواش کشیدمش دیدم داره میاد. آروم لمسش کردم دیدم1میله بلند خیلی نازک خیلی شکننده هست که با لرزش از جنس وحشت دستم1دفعه شکست. خیلی نازک بود و به شکنندگی1رشته ماکارونی خام. درست همون مدلی. داشتم از ترس و تعجب دیوونه می شدم. باقیه میله رو گرفتم یواش از داخل سرم می کشیدم بیرون. به خدا حسی که داخل سرم داشتم رو قشنگ یادمه انگار بیداری بود. این چیز هرچی که بود رو می کشیدم بیرون و این همین طور می اومد و تموم نمی شد. قشنگ احساس می کردم1چیزی از پشت سرم رد میشه و تا بناگوش سمت چپم امتداد داره و حالا داره میاد بیرون. حس خوشایندی بود اگر اونهمه نمی ترسیدم. عاقبت میله کامل در اومد. اندازه کل سرم بود. از این بناگوش تا اون یکی. نیم دایره بود و خیس. از وسط مغز نداشتهم گذشته بود و حالا من کشیده بودمش بیرون. آروم به محل خروجش روی سرم دست کشیدم. چند تا قطره خون بود. بعدش دستم خورد به1چیزی. شبیه1جوش کوچولو بود ولی این دفعه دیگه می دونستم چیه. آهسته با نوک2تا ناخن سرش رو گرفتم و خیلی یواش کشیدم. شروع کرد به بیرون اومدن. این دفعه بدون اینکه بشکنه تمامش در اومد با همون حس و حال و همون احساس داخل سرم. هیچ دردی نداشتم فقط سرم1جوری می شد و بعدش که این در می اومد بیرون داخل گوش راستم صدای1سوت آروم می شنیدم و1مدل سبکی خاص داخل سرم بود. به نظرم2یا3تا از این ها در آوردم. دنبال بعدیش بودم. نبود یا من ندیدم. عجب سرم سبک شده بود! بعدش1دفعه حس کردم گوش راستم سنگینی می کنه. انگشت کردم داخل سوراخ گوشم و نوک انگشتم ته گوشم سر چند تا از اون میله ها رو لمس کرد. چند تایی با هم1دسته کوچیک بودن. با خودم فکر کردم الان که ناخن هام بهشون نمی رسه این ها خودشون دارن میان جلو وایستم به محض اینکه تونستم با2تا ناخن بگیرمشون و یواش بکشمشون بیرون. خدایا چه حس قلقلک عجیب و، … آخ خدای من!
الان بیدارم و به جای تمام اون حیرت های داخل خوابم الان دارم می ترسم. این دیگه چی بود؟ البته1خورده می دونم چم شد. دیشب1خورده ناپرهیز شدم. یعنی از نظر جسمی. خوردنی های نباید هم خوردم. غیر مجاز برای من. فست فود خخخ. وایی که چه خوشمزه بود! خوب چیکار کنم دروغ بگم یعنی چی خوشمزه بود دیگه! خودم رو که نمی تونم عوض کنم از این آشغال ها دوست دارم دیگه! پرهیز می کنم1نفر دیگه که نمیشم! ای بابا! ولی جدی بین فست فود ها دیگه پیدزا دوست ندارم. یعنی خیلی دوست ندارم. از زمان پرهیز به این طرفم هر دفعه خوردم بعدش به شدت اوضاعم به هم ریخت. خوردنیه دیشبی هم اوضاعم رو به هم ریخت ولی خیلی کمتر از اون بشقاب های خوردنیه خوشمزه خخخ. خلاصه که دیشب ناپرهیز شدم بد جوری هم شدم و نتیجهش شد اون سردرد و اون خواب های کزایی که الان از فکرش کل موجودیتم میشه شبیه چندش. همین الان وسط نوشتن مو هام رو زدم کنار و به اطراف گیجگاه هام دست کشیدم خخخ. چیزی اونجا نبود. نه جوشی نه سوراخی. زده به سرم خوب مشخصه که چیزی اونجا نیست! خدایا گفتم شفا نمی خوام ولی این دیگه خیلی زیاده! بیخیال ولش کن یادم بره.
دیشب اینجا باد و بارون بود. الان نمی دونم سرده یا من سردمه.
به نظرم عصر4شنبه بود که1کسی با زنگش غافلگیرم کرد. بهش نگفتم ولی6متر از شدت غافلگیری پریدم. روز پیشش یعنی3شنبه اگر تاریخ ها درست خاطرم مونده باشه، بدون اینکه خودم بدونم رفته بودم روی روان طرف. به خدا تقصیر من نبود من از کجا می دونستم بعدش هم من واقعا1جایی گیر کرده بودم باید نق می زدم که بفهمم این گیر رو چه مدلی رفعش کنم به کی باید می گفتم آخه! خلاصه اون بنده خدا از1000جای دیگه ظرفیت اعصابش لبریز بود و من کلا واسش فوق تکمیلش کردم. اون هم البته هوار نکشید. معمولا صداش رو بالا نمی بره فقط، … از دست این فقط ها. بقیه رو نمی دونم ولی این فقط ها رو من ترجیح میدم که نبینم. خوب البته این دفعه دیدم. هیچ چی نگفتم. در مواجهه با این فقط ها دفاع هم جایز نیست و من نکردم. سکوت کردم سکوت مطلق. قهر نکرده بودم ترسیدم چیزی بگم دردسر درست بشه کشیدم عقب و سکوت. زمان هایی شبیه این سکوت می کنم. دلم یواشکی گرفت. حرصی نبودم فقط دلم گرفته بود. بلد نیستم توضیح بدم. مطمئن بودم نه اون شب نه هرگز سر این ماجرا با طرف بحث نمی کنم. توضیح اضافه نمیدم، سعی نمی کنم قانعش کنم، از خودم دفاع نمی کنم، در موردش هیچ صحبتی نمی کنم، اخم نمی کنم قهر نمی کنم تلافی نمی کنم کلا هیچ کاری به نشان اعتراض انجام نمیدم نه حالا نه هرگز. به این ها کاملا مطمئن بودم. هیچ تمایلی به این مدل وحشی گری های مدل خودم نداشتم. تجربه های تاریک بهم گفتن که نتیجهش اصلا مثبت نیست. اما حسابی دلم، …
-واسه چی اینهمه، … آخه تقصیر من نبود که!
این رو حتی پیش خودم هم بلند نگفتم. فقط1گوشه ولو شدم و یواشکی1خورده خخخ! بعدش هم آستینم رو کشیدم روی چشم هام و بعدش هم بلند شدم رفتم ببینم مشق ننوشته اگر هست بنویسم که نبود. دیر تر رفتم مشقه بود و بی صدا نوشتم و خخخ! عصر4شنبه واسه خودم دراز کشیده بودم و طبق معمول یا تقریبا طبق معمول رو به سقف داشتم از سکونم حالش رو می بردم و با اون زنگه چنان غافلگیر شدم که چند لحظه شبیه خوابزده ها وا رفته بودم و اون بنده خدا خودش از پشت خط یخم رو آب کرد. بهش نگفتم که غافلگیر بودم. چی باید می گفتم؟ که فلانی بعد از اون خشم بی هوارت خیال می کردم بگی به جهنم و انتظار نداشتم بدون حرص پشت خطم باشی؟ کلی حرف زدیم. به ماجرای پیش اومده کمی تا قسمتی خندیدیم و، … تلفنه که تموم شد سبک تر شده بودم ولی به نظرم طرف درست میگه باید بلد بشم1سری گیر ها رو بدون نق زدن رفعشون کنم. از ترس اینکه اشتباه کنم و حقی به دستم ضایع بشه روان ملت رو پاک می کنم که چی خخخ! این بنده خدا رو زیاد اذیتش می کنم باید حواسم جمع تر بشه!
دیشب داشتم1شعر ناتمومم رو کامل می کردم که گریهم در اومد. طول نکشید تا2قطره نباریده بودم که گوشیم زنگ خورد و1، … هی1ممنونم تو واقعا دوست خوبی هستی. به خدا راست میگم من واقعا دوستت دارم!
شعرم تموم نشد. هنوز هم نیمه باقی مونده چون دیگه نتونستم در اون حال بمونم و باقیش رو بنویسم. ممنونم1حسابی ممنونم.
باید1خورده خودم رو مجبور کنم در انجام وظایفم سفت تر و منظم تر باشم. زمان هایی که به حال خودم رها میشم خیلی بد میشم. کاری که دلم نخواد انجام نمیدم، از روی برنامه پیش نمیرم، حسابی زمان تلف می کنم، ول معطلم و از این ول معطلیم لذت می برم، انجام وظایفم منظم نیست، سرعت عمل در کار هام نیست، در لحظه سیر می کنم و هرچی اون لحظه بخوام و ایجاب کنه انجام میدم و با هر سرعتی که خودم دلم بخواد، خلاصه عنصر نکبتی از این جهان هستم واسه خودم. پیش از این یادش به خیر داخل محله علی می گفت پریسایی کن. دقیقا زیادی واسه خودم پریسایی می کنم. نمی دونم علی الان کجایی. زود تر از این ها دلم می خواست اسم ازت ببرم ولی حس کردم رضایت نداری اسم ازت هیچ کجای اینترنت آشنا ها برده بشه. ولی الان، … علی آدرس اینجا رو گرفته بودی نمی دونم میایی یا نه. ای کاش این دفعه رو بیایی و فقط این رو بخونی که دلم تنگ شده واست. کاش برگردی! علی من واسه خاطر این مدلم خیلی حرف و دردسر واسه خودم درست کردم اما درست نشدم. اگر دلم واسه کسی تنگ باشه خیالی نیست که طرف کیه. بزرگه یا کوچیک. مذکره یا مؤنث. مجازم دلتنگش باشم یا مجاز نیستم. دلم که تنگ بشه هوار می زنم که هی! دلم تنگ شده واست. و اگر به هر دلیلی دستم به طرف نرسه، هوار می زنم که آهااایی! دلم تنگ شده واسه فلانی. اگر کسی واسم عزیز بشه تفاوتی نمی کنه موقعیتش، جنسیتش، و موقعیت خود من چه مدلی باشه. صاف به طرف میگم ببین تو دوست خوبی هستی من دوستت دارم. و باز هم اگر دستم به طرف نرسه، یا به هر دلیلی نتونم به خودش بگم، هوار می زنم که آهاااایی همه بدونید فلانی دوست خوبیه دنیا شنیدی من فلانی رو دوستش دارم. این هیچ خوب نیست علی ولی من نمی تونم جز این باشم. به قول خودت، خودمم. این هم از نشونه های پریسایی کردن هامه که به خدا گاهی واقعا واسم دردسر شده و میشه اما من نمی تونم عوض بشم. و حالا کاش بخونی که میگم دلم تنگ شده واست. من نمی دونم الان در چه حالی. اینترنت رو هنوز می چرخی یا نه. سایت های آشنا رو هنوز می بینی یا نه. اینجا میایی و منو می خونی یا نه. اما دلم تنگ شده واست. کاش بخونی و کاش بخوایی که برگردی! داخل محله، داخل تیم تاک، داخل هر جایی که خاطره هات هست و خودت نیستی، کاش باز هم باشی! دلتنگم. دلتنگ خیلی ها که باید باورم بشه داستان دل و دلتنگی ها براشون معتبر نیست. خیلی ها به خیلی مدل ها سعی کردن که دیگه دلتنگ نباشم. سعی کردن باور کنم که ارزش ها، … بیخیال من هنوز دلم تنگ میشه. واسه تمام اون هایی که خودم و دلم و دلتنگی هام خیالشون نیست دلم تنگ میشه. خیلی هم زیاد. اون قدر که از تصور نبودن هاشون بدون صدا می بارم. خیلی هم زیاد می بارم. سعی کردم کمتر بشن این باریدن هام اما فقط تونستم صداش رو حذف کنم. حالا مدت هاست که بدون صدا از فشار دلتنگی هام می بارم. و چه شدیدن این باریدن ها که بعد از شروع تا مدت ها توقف ندارن. کاش غیبتت اون قدر طول نکشه که هوای دلتنگی واسه تو هم خیس بشه! کاش زود تر برگردی!
پیام از بلایندگرام این هم عجب داستانیه واسه خودش. کلی ماجرا داره خخخ! ازش خوشم میاد. اما واتساپ رو حذفش نمی کنم این رفیق شفیقیه حیفه از دستش بدم. برم چند تا پیام و چند تا جوک بخونم حالم جا بیاد. این روز ها هرچی کانال جوکه گیر میارم عضو میشم. کانال ها خوبن. کسی کسی رو داخلشون نمی شناسه. خنده های تک و ناآشنا. چه قدر حرف زدنم میاد. نق. بیخیال اینجا درسته که خودمم اما بد نیست1خورده بس کنم. باید1زنگ به مادرم بزنم ببینم کی حرکت می کنن و کی می رسن، بعدش1خورده اینترنت بازی کنم، بعدش1خورده درس بخونم، بعدش خخخ بسه دیگه من رفتم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

صبح به خیر!

سلام صبح به خیر. آخ آخ خدا واسه چی بیدار شدم الان آخه! بابا خوابم میاد خوابم میااااد الان زوده واسه چی پا شدم! نمی فهمم صبح که نمیشه بخوابم نمی دونم واسه چی دیشب هم که، … آخ خدا عجب شبی بود دیشب! به جان خودم آخر شب حس کردم قفسه سینم از بس رفت بالا اومد پایین داره فحشم میده که1دفعه چنان پریدم بالا که قفس و هرچی داخلش بود از سرم پرید1لحظه حس کردم خون داخل رگ هام برعکس چرخید از بس ناگهانی بود بابا1اطلاعی بدید دیگه1لحظه کم مونده بود نصفه شب دیشب سکته کنم! هیچ چی بابا1دسته بچه شیطون زیاد شوتبال بازی می کنن هرچی هم جدا جدا به تکی تکی شون میگم بابا بشینید بی دردسر اینترنت بازیتون رو کنید اینهمه شوت فوت نکنید به شیشه های اطراف انگار نه انگار باز1جا جمع که میشن بساط توپ اندازیشون به راهه و شیشه ها و، … خوب چیکار کنم گوش نمیدن که! من هم که وایستادم1چیزی بشه یا گریه کنم یا بخندم. خوب می خندم دیگه! چپ نگاه نکن خوب خندم می گیره دست خودمه مگه! گاهی ها واقعا خنده داره من می خندم گناهه آیا؟ خدایا منو ببخش اگر این اشتباهه. دسته کم صدقش رو دارم اعتراف کنم. اگر پای اقرار رو در رو هم باشه میگم که می خندم. عه خاطرم نبود پاهه اومد وسط اقرار هم کردم که می خندم حسابی هم می خندم. دروغ نگفتم که! باز میگم. البته به این خندیدن ها افتخار نمی کنم که مثلا خوب کردم. فقط اعتراف می کنم که هست. خوب هست چیزی که هست رو خیلی زشته بزنم زیرش باید راست بگم! آره می خندم خیلی هم زیاد می خندم خیلی زیاد ولی، … آخ خدای من بچه های دیوونه دیوونه دیوونه اوخ اوخ شوتبالش رو شما ها زدید سکتهش رو من زدم ایشالا بترکید همگی. اصلا به من چه!
اومده بودم اینجا1عالمه پراکنده شبیه اینی که این بالا نوشتم بگم دیدم نه حسش هست نه تدبیرش. پس بیخیال. فقط اینکه محله رفته تعمیر و بسته شده و ما موندیم زیر آسمون. من اومدم اینجا سنگر گرفتم آفتاب مهتاب نفلهم نکنن بقیه هم نمی دونم رفتن کجا خخخ!
دیشب زمانی که ولو شدم روی تخت حس کردم از بس روانم جنگیده نفس واسم نمونده بود. به نظرم می رسید جون بیداری نیست. نبود. خوابم برد و زود صبح شد و من نمی فهمم واسه چی بیدارم اون هم اینهمه زود. امروز صبح رو تنها شروع نکردم. خونواده اون طرف خوابن. به نظرم باز ترسوندمشون. خداییش تقصیر من نبود دیشب کلا شبیه نمی دونم چیچی بود تقصیر من نبود دیگه!
باید بلند شم استاد کلاس گل1کوه تکلیف داد بهم. چند تا درس رو داد نمونه هاش رو انجام داد واسم یاد که گرفتم گفت خوب بقیهش رو برو خونه انجامش بده الان بهت درس جدید بدم. راه این کلاسه اولا دوره دوما خیلی آسون نیست به خصوص زمان برگشتن وسط این گرما و مسیر زیادی خلوتش. اینه که با آژانس میرم و استاد میگه تو پشت کارش رو داری خونه انجامش بدی سخته واسه هر درسی2جلسه بمونی آژانست زیاد میشه خونه انجام بده بیا اگر اشتباه بود بازش می کنم از اول یادت میدم. خلاصه این مدلی1عالمه درس بهم داد که انجامش بدم و من دیشب هیچ چیش رو انجامش ندادم چون داشتم رکورد گوشی بازی رو می زدم خخخ! بعدش هم که دیگه دیر بود و من خودم نا نداشتم دستم رو بالا کنم گل ساختن که جای خود داشت! خلاصه باید بجنبم. سر صبحی اثبات حضورم گرفت واسه خودم اومدم اینجا نق نق بزنم برم. باز هم جفنگ پروندنم میاد ولی بسه دیگه برم. خوب چیه جفنگ پروندنم میاد. میاد دیگه چیکارش کنم میاد! ترکیدم بسه. الان اون طرف بیدار میشن و باید واقعا بجنبم.
من رفتم ولی باز میام!
صبح به خیر!