دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و درس و زندگی و همه چیز.

صبح3شنبه.
ساعت9صبح. جرأت نمی کنم اینجا بنویسم. می ترسم اگر شروع کنم تا آخر شب بنویسم. چه قدر حرف دارم واسه گفتن! واسه نوشتن! چه قدر زیاد! از مرداد. از تمام مرداد. مرداده همیشه آتیشی، همیشه روشن، همیشه تاریک!
از این روزهام. از حال و هوای به طرز خطرناکی آرومم در برابر اتفاق های تا انتها هرگزی که برخلاف انتظار خودم و همه و شاید حتی خدا پیش اومدن و اومدن و اومدن و زمانش رسید و من حاضر بودم و خیلی آروم و بی هیچ تشنج درونی و بیرونی سپری شد و سپری شدم و شدیم و گذشت. از لحظه های بعدش. از ورودم به خونه. از حس بی توصیفم. عجیب، آروم، بی توصیف. بی توصیف! از دلواپسی های اطرافم که نکنه این آرامش پیش از خطرناک ترین انفجار عمرم باشه و1کاری دست1کسی مثلا خودم بده. از دیروز آرام. از دیشب عجیب. از شبی آروم. شاید بعد از مدت ها، شاید هم در تمام عمرم تا اینجا، اولین شب آرامش.
چه قدر حرف دارم واسه گفتن! چه قدر کلمه دارم واسه نوشتن. نمی خوام شروعش کنم. اگر شروع کنم تموم نمیشه. من زمان ندارم. باید برم درس بخونم. قبلش دوش لازمم. نمی خوام بنویسم. نمی خوام سکوت آروم زندگی رو بشکنم. این سکوت از اون هاییه که حرمت دارن. حیفه بشکنن. دیروز و تمام دیشب حتی با صدای آهسته حرف می زدم. حس می کردم چیزی که درش شناورم از جنس1مدل شیشه رنگی خیلی قشنگ و خیلی نازکه که اگر بلند صحبت کنم می شکنه. هنوز هم ساکتم. هنوز هم هیچ حسی ندارم. هنوز حس می کنم تمام موجودیتم در1جور بی حسی شبیه تزریق بی حس کننده، شبیه حال و هوای بعد از به هوش اومدن های بعد از جراحی، شبیه بیداری بعد از کما، … می ترسم بنویسم. می ترسم بیدار بشن تمام حس هایی که خوابن. می ترسم اگر به توضیح آنچه گذشت اصرار کنم بفهمم چی شد. می ترسم گریه کنم. می ترسم. از تمرکز، از گفتن، از گریه کردن می ترسم. این گریه اگر شروع بشه هوار میشه. جیغ میشه. عربده میشه و آتیشم می زنه. خودم رو. تمام جهان اطرافم رو آتیش می زنه. می دونم. مطمئنم. ترجیح میدم سکوت رو حفظ کنم. ترجیح میدم منتظر بشم تا این روزها سپری بشن، تا بابا زمان کارش رو کنه، تا اون گرد و غبار طلایی رو هرچی بیشتر بپاشه، بعد آهسته حس هام رو بیدار کنم تا بتونم، … بتونم چی؟ بیخیال. بیخیال! بحث عوض.
دیروز رفتم امتحان تعیین سطح آیلتس. باید8ترم بخونیم. من افتادم ترم سوم. یعنی باید6ترم بخونم. اولش حرصم گرفت که بالاتر نرفتم. ولی حالا حس می کنم اگر دست خودم بود اصلا امتحان نمی دادم می گفتم بفرستنم ترم اول تا از پایه شروع کنم. ولی بیخیال لازم نیست من دارم کانون هم میرم و کتاب های آزاد هم می خونم. اونجا هم1خورده بیشتر از1خورده پدرم درمیاد و خلاصه می رسم. باید گوش هام رو قوی کنم و همچنین دایره لغت هام رو. حس می کنم این2تا که قوی بشن نصف بیشتر راه رو رفتم.
این دکتر جکیل هم کلی خل بوده. کتابش داخل استیج4آکسفورد هست. دیشب و امروز فرصت نکردم ادامهش رو بخونم. امشب مهمون میاد. جیگیلک و بقیه. عزیز دلم. خدایا این موجود رو خیلی بد دوست دارم. خدایا کاش می تونستم بهش نشون بدم. چی سرم اومده که نمی تونم محبتم رو شبیه آدم به طرف محبتم ابراز کنم؟ حتی1زنگ نمی زنم. به خدا اگر بزنم نمی دونم اصلا چی باید بگم. دست خودم نیست. بلد نیستم. بنده های خدا اگر نمی دونن، که نمی دونن، خدا می دونه که من در زندگیم تا اینجا خیلی اضافه تر از اونی که اکثرا می بینن پتک آهنگری زندگی خورده وسط ملاج روانم. حس می کنم شبیه زغال سنگ زیادی سفت شدم. اون قدر سفت و نچسب شدم که نمی تونم شبیه آدم به کسی ابراز محبت کنم. سکوت می کنم، گوش بهش می کنم، لمسش می کنم، یا کنارش می مونم تا جسمم جسمش رو لمس کنه، حتی در حد لمس مثلا پنجه های پاهامون که زیر میزه، یا شونه به شونه، در هر حال لمس جسم، یا اینکه، … خدایا! آخ خدایا! حرصی میشم و سرش، … از این آخری متنفرم. واسه چی گاهی میشه من با عزیز هام اینهمه بد تا می کنم؟ نمی فهمم به خدا چم میشه. خودم رو درک نمی کنم. با مادرم. بیچاره مادرم. البته این زمان ها فقط سکوت می کنم. اخم می کنم. مادرم چیزی نمیگه. من هم نمیگم. فقط هستم و هست. بعدش که به خودم میام هم چیزی نمیگیم. مادرم. خدایا مادرم! دلواپسشم.
این آخری رو هرگز سر جیگیلکم در نیاوردم. اوه خدا هرگز! این عشقمه. این بهشتمه این این این موجود تمام دلم تمام عشقمه من واسش میمیرم بی اغراق واقعا میمیرم اگر لازم بشه. خودش نمی دونه. کاش هرگز ندونه! کاش هیچ زمانی این مدل دوست داشتن تجربهش نشه! همه میگن شبیه من شده. همه چیزش. یا خدا1کاری کن این مدلی نشه بهش که فکر می کنم از ترس می خوام یقهم رو جر بدم بزنم بیابون. خداجونم خودت می دونی چی میگم1طوری خودت حلش کن. خدایا لطفا. خدایا لطفا!
اوخ من9باید می رفتم دوش و بعدش درس باز اومدم اینجا و زمان از دستم در رفت.
کلاس های آیلتس از4شهریور شروع میشن. این ترم کانون21شهریور تموم میشه. خدایا نیفتم!
جزوه های کلاس آیلتس رو قرار بود بهم بدن ندادن. گفتن اگر ترم1می افتادی آماده بود ولی ترم تو داره عوض میشه باید صبر کنی تا همون زمان. براشون توضیح دادم من باید بریلش کنم. گفتن آماده نیست. به نظرم راست می گفتن. آخرش گفتن ببین پس مرحله به مرحله که آماده شد بهت میدیمش. کاش زودتر آماده بشه! جزوه ها که بیاد کلاس شروع میشه و کی اسکنشون کنم و خدایا کاش بشه تهران واسم بریلش کنه تازه اگر هم کنه کلاسم شروع شده و تا برسه دستم، … اه لعنت! هیچ مثبت نیست! اما مثبت هاش رو ببینم بهتره. من2ترم جلو افتادم، هم زمان هم هزینه، آخجون، کلاس ها تمرین حل کردنی داره ولی ریدینگ ها رو لازم نیست از رو بخونیم و فقط باید به قول این ها سامری یا همون خلاصه ارائه بدیم، این نمی دونم خوبه یا بد ولی واسه خاطر جمعی و تقویت روحیه این هم آخ جون، و از همه بهتر اینکه ریدینگ ها سی دی دارن و واسه خاطر لسنینگ صوتیه جزوه ها رو هم میدن بهمون و این دیگه بی برو برگرد آخ جون داره پس آخ جون!
درس های فردا رو پراکنده خوندم. باید بجنبم. امشب نمی تونم درس بخونم. می خواستم امروز برم کتابخونه نشد. درس. به فرداها امیدوارم. شب ها ازشون می ترسم و روزها میگم بیخیال چیزی نمیشه. مانع بلند هر لحظه به نظرم نزدیک تر میاد و به تشویق کننده هام برادرم هم اضافه شده. مادرم دیروز عصر باهاش حرف زد و اون حسابی داستان رو جدی گرفت و حسابی تشویقم کرد و هم صدا با مادرم گفت بهش بگو بجنبه ما پشت سرش هستیم و هواش رو داریم فقط بجنبه و بپره ساپورتش با ما. دیگه چیزی نگفتم. دیگه این روزها چیزی نمیگم. نه از بلندی و دور بودنش نق می زنم، نه واسه توضیح دادن اینکه چه قدر سخته واسه من این تمرین کردن و این پریدن زمان و زور صرف می کنم، نه منکر عملی شدن این پایان که این ها میگن میشم، فقط سکوت می کنم. درس می خونم. لبخند هم می زنم. و می ترسم. در خودم. آروم. بی صدا. بی حرف. می ترسم. دیواری که باید ارتفاع بگیرم و ازش رد بشم بلنده و دور، با1ردیف بلند تیر های تیز صف کشیده روی لبه هاش. من باید خیلی مرتفع بپرم تا بتونم به اون طرفش برسم. بال های20سالهم جواب می دادن و خدایا من سرم به کدوم جهنمی گرم بود که غافل شدم؟ باز هم اینجا! باز هم رسیدم اینجا! لعنتی! بال های40ساله من کمی از تصور اینهمه بالا پریدن می لرزن. خدایا اگر شروع کنم دیگه نمیشه متوقفش کرد نکنه کم بیارم و بزنم به تیرهای اون بالا؟ له میشم خدایا من جدی می ترسم کمکم کن. خدایا کمکم کن!
مادرم سفت میگه من باید بتونم و این شدنیه. برادرم میگه ما هستیم. بقیه، … بقیه در خیلی موارد دیگه خیلی چیزها دارن که بگن به این نمی رسه. و1میگه فرض کن سال آینده مدرکت رو هم گرفتی خوب بعدش چی؟ حالا می خوایی چیکار کنی؟ خندم گرفت ولی نخندیدم. گفتم هیچ چی. گفت پس مریضی این مدلی می خوایی این طوری فشار بیاری؟ خوب کانونت رو داری میری5سال دیگه زبانت قوی بشه چی میشه مگه؟ عین کلمه ها خاطرم نیست محتوا این بود. بیشتر خندم گرفت و شاید هم خندیده باشم خاطرم نیست. گفتم این بخشش کار منه پس انجامش میدم و باید عالی انجامش بدم باقیش دیگه کار من نیست. مال من نیست. اصلا مربوط به من نیست. من کاری نمی کنم. اصلا قرار نیست کاری کنم. من فقط درس می خونم. فقط آیلتس می گیرم. بعدش هم، … خوب کتاب می خونم. ترجمه می کنم. اون زمان دیگه بدون تردید و دلواپسی میرم1دار الترجمه پیدا می کنم و اوخجان شغل خونگی! ولی اون زمانش رو من نمی بینم. الآن فقط درس می خونم. این ها رو گفتم ولی، … خدایا نمی تونم نبینم. نمی تونم با چشم های تنگ شده واسه دیدن دورتر، خیلی دورتر، به اون طرف آزمون نهایی متمرکز نشم. دست خودم نیست. من واقعا، … ای کاش این روزها، … بیخیال. دفعه اولم نیست که وسط توفان بدون قطبنما گیر می کنم. تو که هستی پس باقی رو بیخیال. همچنان باش! همچنان خدای من باش! با وجود تمام منفی های یواشکیم، که فقط خودم می دونمش و خودت می بینیش، باز هم خدای مهربون من باش! بذار شونه هام شونه هات رو در کنارم لمس کنن. من باید عزیز هام رو لمس کنم. همین طور مایه های آرامشم رو. هر کسی ندونه، هر کسی باورش نشه، تو که می دونی. تو که باورت میشه. تو که هیچ زمانی هیچ … خدایا کمکم کن!
9و46دقیقه صبح3شنبه. واقعا دیر کردم. چه قدر قهوه دلم می خواد. سر صبحی1دونه خوردم نمیشه الآن1دونه دیگه بخورم؟ فقط1دونه! شاید عصر نشه نمیشه سهم عصر رو الآن بخورم؟ زنگ گوشیم.
اومدم. مادرم بود. دیشب انجمن شعری ها واسش زنگ زدن. چند وقت پیش هم واسه خودم زنگ زدن. گفتم میرم و نرفتم. هر هفته میگم هفته بعد. دیروز هم نرفتم. دلم تنگ شده واسشون. اصلا تصور نمی کردم دلتنگشون بشم. دیشب زنگ زدن به مادر. اون مجلسه، که خیلی پیش حرفش رو زده بودم، واسه من، … خدایا نمی خوام.
قرار شد هفته آینده برم. هم حضور و هم، … شاید خداحافظی. البته قراره موقتی باشه ولی، … می دونم که دیگه، … خدایا دلم تنگ میشه. اینهمه داستان این روزها بالای سرم گرد و خاک کرده من گریه نکردم اصلا گریهم نیومده الآن بحث خداحافظی که شد چه سوخت پشت پلک هام. از خداحافظی متنفرم. اون جمع رو دوست دارم. از زمستون که ترم زبانم افتاد عصر2شنبه دیگه نرفتم ولی الآن که حس می کنم شاید هفته دیگه آخریش باشه، … وایی اشک. جدی! عجب!
از خداحافظی ها بدم میاد. شاید واسه همینه که داستان های این روزها بارونیم نکردن. چون خداحافظی داخلش نبود. رأی تمام عوامل داستان، از جمله خودم، این بود و هست که ما همچنان دوستیم. دوست های بی خشم. دوست های خوب! این اشک بی موقع هم عجب داستانیه! هنوز که چیزی نشده! پس من کی اصلاح میشم آخه؟
خدایا9و56دقیقه. من واقعا دیر کردم دیگه اصلا مهلت نیست این رو باید بزنم اینجا حتی ویرایشش باید بمونه واسه بعد. کاش ویرایش نخواد! خیلی دیرم شد. من رفتم.
ایام همیشه به کامت.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

کمی فراتر از پریشانی!

صبح1شنبه.
خیلی زمانه اینجا نیومدم. این روزها ترسناک شدم. دیوانه وار درس می خونم. درس می خونم و باز درس می خونم. هنوز هم به نظر خودم کم می خونم و باید خیلی بیشتر بخونم. شبیه ماشینی شدم که هرچی سرعت میره ارضا نمیشه و می خواد پرواز کنه و نمی تونه و حالش بده.
دیروز ترم جدید شروع شد. آخر کلاس رفتم استاد ترم پیشم رو دیدمش. باید باهاش حرف می زدم. باید در مورد اینکه از نظرش کجای کارم ازش می پرسیدم. باید بهش می گفتم حاضره بهم تدریس خصوصی کنه تا سریع تر پیش برم یا به فکر1معلم خصوصی دیگه باشم. باید ازش می پرسیدم تدریس خصوصی می تونه کمک کنه سریع تر برم و جهش بزنم یا نه. همه رو جویده و خلاصه پرسیدم. شمارهش رو داد که بعد زنگ بزنم بهش. دیشب نزدم. هم خواستم فکر کنه و هم9به بعد تا دم11داخل جلسه تیمتاک بودم نشد. امشب باید حتما بهش زنگ بزنم. دیروز کامل نتونستم براش توضیح بدم. میگه عجله نکن ولی من عجله دارم خیلی هم دارم خیلی زیاد. خیلی زیاد!
این عینکه جمعه ام رو خراب کرد. همه می گفتن به کارم نمیاد خودم هم می دونستم و نرفتم واسه تستش ولی، … تستش اون روز یعنی پریروز جمعه توی شهر من بود. مدت هاست که می دونم این چیزها دیگه به من کمک نمی کنن ولی، … ولی، … اه لعنتی ولی، …
زیادی به خوردن علاقه مند شدم. ولی هرچی می خورم معده ام نق می زنه و درد می گیره و پیچ می خوره. باید برگردم به زمان پرهیزهام معده ام معترضه.
باید این شب ها که1دفعه می زنه به سرم و هوای چیز خوردن از جا می پروندم بیخیال گشنگی بشم ولی نمیشم. حسش نیست. روانم درد می کنه حوصله تحمل گشنه موندن رو دیگه ندارم. شبیه اون عصر جمعه یعنی پریروز که بیخیال نشدم. باید عاقل تر می شدم و می گفتم بیخیالش ولی، … شبیه بچه ها قهر کردم انگار. عینک مسخره! واسه چی نمی شد من باهاش ببینم؟ واسه چی من نمی بینم؟ واسه چی نورها از زندگی من رفتن بیرون؟ واسه چی من این شب ها این روزها خر شدم؟ چمه؟ چه دردم شده باز؟ دلم می خواد شعر بگم حسش نیست. یعنی حسش هست ولی نمی فهمم واسه چی نمیشه تمرکز کنم روی کلمه ها. تا میام متمرکز بشم اون دلیل یواشکی کزایی که باعث میشه بخوام شعر بگم یواشکی سرک می کشه وسط تمرکزم و گریهم رو درمیاره. باورم نمیشه. من و این مدل خریت های خرکی! مگه میشه آخه؟ واسه چی آخه؟
ولش کن بذار مثبت ها رو بنویسم. اون هفته3شنبه رفتیم بیرون. من بودم و1بود و آخ خدا چیکارش کنم این شماره نداره الآن چی بنویسم جای اسمش؟ خخخ3تا بودیم. حرف زدیم، ماجرا داشتیم، و خخخ هم خندیدیم هم خوردیم هم خخخ به من که خوش گذشت. اون2تا رو نمی دونم.
پریشب2برام متن فرستاد. جوابش رو فرستادم. همیشه یعنی گاهگاهی2برام متن می فرسته و گاهگاهی جوابش رو می فرستم. پریشب بعد از جواب من صدا برام فرستاد که این متن ها رو ننویس خوب نیستن. محتوای متنه غمگین بود خخخ. جوابش رو مدل دیوونه خودم فرستادم و چرت و پرت گفتم. خیلی پیش3بهم زنگ زده بود جواب ندادم. دلم نمی خواد پشت خط حرف بزنم همین مدلی پیامی خوبه. هی خسته شدم از بس درس خوندم مخم ترکید اه لعنت!
شب جمعه هم همین مدلی شدم. رفتم سفارش خوردنی دادم. به جهنم. گشنم بود.
سرم1کوچولو سنگینه ولی درد هنوز نمی کنه. به جان خودم کار عوضی نکردم فقط درس خوندم حرص هم1کوچولو بی خودی خوردم ولی خیلی کم و قهوه هم نه امروز نخوردم و دیگه نمی دونم چه غلطی کردم که حالم اینهمه جفنگه. کاش درست بشم بدم میاد اینجوری.
امروز تا اینلحظه نرفتم تیمتاک. دیروز هم نرفتم جز زمان جلسه که رفتم و بعدش هم سریع زدم بیرون سر درسم. دفعه آخری که بین بچه ها موندم کی بود؟ به نظرم عصر جمعه بود که رفتم تیمتاک. بچه ها داشتن شیطونی می کردن. من دلم می خواست باهاشون باشم ولی حس شیطنت نداشتم. حس تماشا هم نداشتم. رفتم1جای خلوت تنهایی. فقط اسم ها رو داخل لابی می دیدم و انگار همین اندازه واسم بس بود. حس شلوغ کاری نبود. این عینک خخخ. دلم می خواست شبیه بچه ها به1کسی در موردش نق بزنم. به خدا می دونم این حرکتم خیلی مسخره هست. خل شدم حالا درست میشم.
دیروز هم جلسه اول کلاس زبان این ترم بود و هم کلاس آواز. استاد زبان این ترم، … چه فرقی می کنه کی باشه من در هر حال باید سفت بخونم. بدجوری می خوام زبانم قوی بشه. بدجوری حس می کنم اینهمه سال رو باختم. از این حس باخت و این حس جا موندن به شدت بدم میاد. مادرم گفت15سال از برنامه هاش عقبش انداختم با سستی ها و نافرمانی هام. درست گفت. تأییدش کردم. گفتم خریت کردم مادری اشتباه کردم. گفت بله کردی ولی از اینجاش دیگه نکن. سفت چسبیدم به درس.
باید چندتا زنگ بزنم ولی نه حالا. به استاد ترم پیشم، به داییم، به، … دیگه کی؟ این مدل درس خوندن داره روانیم می کنه. به شدت درگیرم و1جور مسخره ای نمی تونم از کتاب هام جدا بمونم. دیروز رفتم1کوچولو ولو بشم دیدم حالم داره از شدت استرس بد میشه1دفعه شبیه فنر از جام پریدم بالا رفتم کتاب آوردم ولو شدم شروع کردم خوندن همون شکلی دستم روی کتاب بود خوابم برد. بعدش باز پریدم و دیگه نشستم روی تخت و بیخیال ولو شدن شروع کردم خوندن. حس می کنم زمان با سرعت سرسام آور میره و من باید خیلی سریع تر باشم و نیستم. خیلی سریع تر. اندازه سال هایی که تلف کردم. باید برسم و نمیشه.
بچه ها جمعه میرن بابلسر از طرف کانون. گفتن اگر میایی خبر بده. گفتم باشه ولی نمیرم. خبر هم ندادم. اونجا هم1صبح تا غروب اگر این مدلی دلواپس باشم دیوونه میشم تا برسم خونه. شلوغی های بچه های از همه مدل کانون رو دلم نمی خواد. گردش های آرام و آشنا رو دوست دارم. از جنس گردش3شنبه گذشته. من بودم و2تا آدم که هم آشنا بودن و هم فقط2تا نه بیشتر. تعداد کم بود و افراد آشنا بودن و آرامش برقرار بود و حتی در جفنگ گفتن هامون هم با هم همگام تر بودیم و، …
دیشب3تلگرامی بهم پیام داد که1زمان بذار بریم بیرون و چه بی معرفتی و بریم بیرون و تو خیلی بی معرفتی و درس واسه چیته و تو خیلی بی معرفتی و، … داخل تلگرام باهاش خندیدم ولی بیرونه رو گفتم نیستم. نمی خوام. گردش دلم می خواد ولی، …
واسه چی من اینجام درس باید بخونم آخه! داخل جلسه تیمتاک چندتا وظیفه موند روی دستم باید زمان و البته تمرکز پیدا کنم سریع انجامشون بدم و خاطرم جمع بشه تا برگردم وسط کتاب هام. خدایا1کاری کن بتونم بجنبم! خدایا این جا موندنم بدجوری اذیتم می کنه حاضرم کلی بپردازم و زمان از دست رفتم رو پس بگیرم. زمان که عقبکی نمیره کاش بتونم خودم رو برسونم. باید به جایی که الآن می شد باشم برسم. خدایا چه مدلی برسم الآن هوار می زنم. مادرم اون طرف داره داخل تلفن دنبال1کسی می گرده که به سؤال های گیاه داریش جواب بده. درخت هاش1چیزیشون هست نمی دونم چی و می خواد درستشون کنه. من حس می کنم نفس کشیدن داخل این هوا گاهی برام سخت میشه. بیشتر از پیش سخت میشه. از این سریع تر چه مدلی میشه رفت؟ واسه چی من1جوون25ساله نیستم؟ واسه چی تا1ساعت درس می خونم خسته میشم؟ خدایا دارم روانی میشم باید با1کسی حرف بزنم نمی دونم کی واسه چی من این طوری شدم؟ تیمتاک؟ نه فایده نداره. 1؟ نه حوصله نداره زمان هم نداره. مادرم؟ نه توی هوای هواهای من نیست حق هم داره. یکی از بی نام ها؟ نه اون ها هنوز نمی دونن جریان چیه. فقط به1و اون همراه3شنبه ای گفتم چی داره میشه. جز این2تا به هیچ کسی نگفتم هنوز. به هیچ کسی و هیچ کسی.
مادرم کلافه تلفن رو ول کرد. جوابش رو نگرفت. میگه کسی بلدش نیست و حرصیه. رفت سر تمرین سنتورش. راستی سنتور یا سنطور؟ حسش نیست ببینم ولش کن بذار همین مدلی باشه. خدایا چه مدلی زبانم خیلی قوی بشه؟ چه مدلی میشه خیلی سریع خیلی قوی بشم؟ آخه چی شد که اینهمه غفلت کردم؟ من این مهارت کثافت لعنتی رو لازم دارم. الآن لازم دارم. نمی خوام5سال طول بکشه من دیگه تحمل ندارم این آشغال عوضی رو الآن لازمش دارم.
نمیشه. چندتا نفس عمیق و تنفس.

اومدم. این طوری بهتر شد. دسته کم این لحظه. باید بس کنم. باید بلند شم برم1کاری کنم. زنگ بزنم. سرچ بزنم. باید1کاری کنم که حس کنم زمان رو از دست نمیدم وگرنه تا عصر به از اون سردردهای ترسناک می افتم. داره11میشه. خدایا کمکم کن. من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

به1عدد دار الترجمه مهربون، … باقیش چی بود یادم رفت!

جمعه شب. در بالکن و پنجره آشپزخونه رو باز کردم. هوای داخل عوض شده. سرم دیگه درد نمی کنه ولی هنوز خیلی خیلی خفیف ته مایه هایی از سنگینی درش هست. دیشب شبیه قحطی زده ها هوای مه رو با نفس هایی که انگار هر لحظه می خواستن اکسیژنش رو از دستم بگیرن قورت می دادم. نفس هام تند بودن. انگار تمام عصر رو دویده بودم. شبیه بالا رفتن از سربالایی. شبیهِ، … شبیه حس دیشب من که داشت نفسم می برید. کار خطرناکی کردم. کار خطرناکی می کنم. این نادرسته. خیلی نادرست. نباید دیگه به این شدت خریت کنم. این مثبت نیست. این خطرناکه. فعلا دیگه نمی خوام در موردش بگم. فعلا دیگه نمی خوام در موردش فکر کنم. باشه واسه بعد. باشه واسه1زمان دیگه. نه امشب. نه شب جمعه. بیخیال.
دارم درس می خونم. یعنی درس می نویسم. مرض مسخره ای پیدا کردم این روزها. میشینم درس های کتاب زبانم رو پیش پیش می خونم و خوب تا اینجاش بد نیست. کتابم پر از اشتباهه و من این ترم باید حواس جمع تر باشم. بد نیست درس ها رو جلوتر بخونم. ولی مشکل از اینجا شروع میشه که بعدش1چیزی قلقلکم میده بشینم تمرین هاش رو هم جلوتر حل کنم. تصور کن تمرین های درسی رو که هنوز اصلا بهش نرسیدیم من مرض دارم که حلش کنم. الآن کلاس هنوز لای تمرین های درس دوم رو باز نکرده واسه حل کردنش و بچه ها تازه این2شنبه باید بیارنش و من مرضم گرفته امروز نشستم دارم تمرین های درس سوم رو می نویسم. اون هفته هم مال درس دوم رو نوشته بودم. شنبه تعطیل بود و گفتم حالا1خورده از درس دوم رو معلم نگفته من بخونمش خیالی نیست تمرین هاش رو هم بنویسم واسه وسط هفته نمونه من کند می نویسم3شنبه و4شنبه شب سخته برام. ولی درس سوم رو هنوز باز نکردیم و من نمی فهمم این چه دردیه افتاده به جونم. این رو به حساب زرنگیم نمیشه بذارم. آخه تمرین های درسی که هنوز نگرفتم رو ممکنه اشتباه حل کنم. ممکنه دیر بهش برسیم و اصلا من نکاتش رو یادم بره. درس که نداده من خودم خوندمشون شاید لازم بشه منتظر بمونم معلم درس بده این مدلی شاید سطحی بخونم یادم بره. شاید، … اه بسه دیگه خفه شدم! ای بابا! شاید هم این شاید منفی ها از اثرات عصر جمعه و تفکرات مربوط به شروع هفته کاری در صبح فردا باشه و شاید اصلا خیلی هم عالی باشه که من درس ها رو جلوتر میرم و تمرین ها رو جلوتر می نویسم. اصلا همین مدلیه عالیه دستم می رسید درس چهارم رو هم می نوشتم خخخ. فعلا وسط سومی تاب می خورم ببینم امشب تا کجاش پیش میرم.
مادرم از گلستان نیومد. موند خونه خاله احتمالا فردا صبح میاد.
شکلک مکث.
چند دفعه چندتا خط با چندتا موضوع نوشتم پاک کردم. پشیمون شدم از نوشتن هاشون. دلم نخواست. چیزی نبودن ولی دلم نخواست.
خلاصه داشتم می نوشتم خسته شدم گفتم بیام1گشتی بزنم برم باقیش رو بنویسم. خاطرم نیست اگر جمله شرطی منفی باشه جوابش هم باید حتما منفی بشه یا نه. الآن میرم از گرامر درس سوم دوباره تقلب می کنم.
شکلک خشم.
نمی دونم واسه چی1بخش از نوشتنم رو خورد. عوضی! حسش نیست دوباره بنویسم پسش بده نکبت! اه!
ولش کن دیگه خاطرم نیست چیچی نوشته بودم پاک شد. ولی واسه چی پاک شد؟ بیخیال به جهنم.
بدجوری دلم ازدیاد سرعتم در مکالمه زبان رو می خواد. دلم می خواست می شد1قرصی بود می خوردم زبانم فول می شد آخجون. باید تمرینش کنم ولی آخه جایی از زندگی روزانه این نکبت به کارم نمیاد چه مدلی تمرینش کنم آخه! خیلی زمانه که میگم باید1دار الترجمه فسقلی که کارش خیلی چیز نباشه پیدا کنم ازش بخوام تستم کنه ببینه به درد کارش می خورم یا نه. خیلی زمانه می خوام ولی فقط میگم و هنوز واقعا اقدام نکردم. جرأت نمی کنم مطمئن نیستم هنوز اونهمه قوی شده باشم. ولی به نظرم دیگه باید اقدام کنم. هنوز جرأت نمی کنم ولی فقط این مدلی میشه بیشتر تمرین کنم. این راهیه که به نظرم میاد. الزام که باشه هم تمرین ناخودآگاه بیشتر میشه و هم اثراتش موندگارتره. شبیه اینکه بری1کشور خارجی و مجبور باشی چند روز انگلیسی صحبت کنی. به جان خودم اون چند روز اندازه2ماه زبان یادت میده و حسابی هم ماناست! خلاصه اینکه به1عدد دار الترجمه مهربون که سیل خرابکاری هام رو هر دفعه بذاره به حساب باشه دفعه دیگه اصلاحش کن نیازمندیم! در این مواقع ما در فرهنگ و ادب استانمون1مثل یعنی جواب مثلگونه خیلی زشتی داریم که در جواب آرزوهای این مدلیه گوینده شوتش می کنیم وسط تخیلات طرف و در میریم که من میمیرم اینجا بنویسمش و در برم خخخ! ولی شدنی نیست چون اینجا رو نمیشه بذارم روی کولم و در ببرم و دست سازمان نمی دونم چیچی که در قوانینش اومده داخل سایت ها حرف زشت نباید بگیم به اینجا می رسه و از اینکه روی هوا معلق باشم خوشم نمیاد بهم حالت تهوع میده پس بیخیال جمله. ولی حیف شد جمله اون شکلی نوشتنم میاد!
ساعت داره8میشه برم باقیش رو بنویسم و قبلش1سرک دیگه به گرامر درسش بزنم. این نایتساید هم دیگه شورش رو درآورده. خسته شدم سریع تر بخونمش تموم بشه بره از بس لفتش میدن. یاد کارتون فوتبالیست ها می افتم وسط1شوت طرف می پرید هوا1قسمت و نیم کامل داستان زندگیش از تولد خودش و7نسل پیش از خودش تا امروزش رو به نظرش می اومد طرف هنوز روی هوا بود بعدش می اومد پایین و1پاس و باز قصه از نو. اوخ8شد ولم کنی تا صبح حرف می زنم من رفتم.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

امشب، رؤیای کاملا بیدار من.

میگم الان میشه عصر شنبه یا شنبه شب؟ ساعت7و30؟ نمی دونم ول کن هرچی میشه بشه.
این کد های امنیتی کانون فارسی بودن عوضی ها وبویسوم نمی خوند. بنده خدا برادرم خخخ! ولی ثبت نامش رو خودم رفتم. از کارتم پرینت هم گرفتم. خوب شد پرینتر رو خریدم! همین جا چه قدر نق زدم که بخرم یا نخرم! کم مونده بود خسیسیم برنده بشه خوب شد بهش گوش نکردم وگرنه امروز باید می رفتم دنبال کافینت که وااایی حسش نبود!
ساعت و روز های کلاسم تغییر کردن. یکیش2شنبه از2و30تا4و15اون یکیش هم5شنبه صبح ساعت8تا9و45و به نظرم لازم نباشه توضیح بدم که چه قیامتی از جنس نق راه انداختم زمانی که هیچ انتخاب دیگه ای نداشتم و مجبور شدم به این زمان بندی رضایت بدم. تعطیلات آخر هفتهم رو قورت داد. خواب صبح های5شنبه پر. و2شنبه ها هم جهنمی از کلاس های پشت سر هم شد واسه خودش نه بابا واسه من! نق هام رو زدم الان دیگه حسش نیست. بیخیال تا17اسفنده بعدش حل میشه.
نمی دونم این ترم استاد کیه و فضای کلاس چه مدلیه. کاش آروم تر باشه این ترم1سری بچه پررو داشتیم که گاهی واقعا شورش رو در می آوردن. کاش این ترم با هم نباشیم! و کاش استاده شبیه این ترمم باشه نه شبیه ترم پیشم. البته اون یکی هم مثبت بود ولی من این دومیه رو ترجیح میدم. چیکار کنم بهتر بود جرم که نیست اصلا خوب می کنم این بهتر بود خیلی بود زیاد بود بهتر بود بهتر بوووود بهتر بود.
این هفته رو از کلاس زبان آزادم. خدای من ترجمه کردن، … بد جوری یواشم و بد جوری آماتور. یعنی راه می افتم؟ بله که می افتم. من پریسام. این جمله چه آشناست واسه خودم و واسه اون هایی که این اطراف می چرخن. سر مهره بافی و گل سازی این رو گفتم و شد. حالا هم باید بشه. باید بشه باید! باید! باید!
گفتم هنر خاطرم اومد که چه بی معرفتم اینهمه گذشت1زنگ به استادم نزدم. نمی دونم عاقبت استاندارد های فنی حرفه ای رسید یا نرسید. قرار بود امتحان بدم. بیخیال واقعا مهلتش نیست مهارتم که در نمیره امتحان رو تابستون اگر شد میدم. اگر شد چیه باید بشه!
استرس دارم. کمی شاید. نمی دونم واسه چی. هنوز دلم نمی خواد به چیزی فکر کنم. شوک امتحان به نظرم رفته. اثر پایانش هم رفته و من همچنان در1مدل حال و هوا شبیه تفریحات اما بدون تفریحات شنا می کنم. چم شده!
دیروز عصر3زنگ زده بود. کلی مزخرف گفتیم. می گفت بیا مشهد حتما بیا. گفتم مرخصی ندارم. اصرار می کرد که اگر بخوایی میشه. من گفتم نه نمیشه. گفتم نه. خیلی ساده گفتم نه. این روز ها خیلی ساده به خیلی چیز ها میگم نه. هوار نمی زنم. جنگ نمی کنم. لج نمی کنم. فقط سرد و خیلی معمولی میگم نه. از ته دل. هیچ هیجانی واسه فراهم کردن شرایط این سفر ندارم. هیچ حسی بهش ندارم. شاید اگر دقیق بشم1درصد خیلی خیلی خفیف ضربان اما دقیق نمیشم. پیش از این اگر1و2و3می رفتن و من نمی تونستم، به شدت حس می کردم که جا موندم. شاید حالا هم اگر دقیق بشم حس کنم. ولی دقیق نمیشم. حس دقیق شدن نیست. این روز ها انگار به طرز عجیب و بسیار محسوسی در حال1مدل عبورم. چند لحظه پیش داشتم تلفنی به1از چیز هایی که پیش از این برام اهمیت داشتن و الان دلم می خواد با1دکمه کلا از هارد ذهنم و از صفحه کار های روزمره خودم پاکشون کنم می گفتم. واقعا دلم می خواد این کار رو کنم. دلم می خواد1کلید رو بزنم و1سری اسم های آشنا و موارد آشنا و شرایط آشنا رو بدون خشم، بدون نفرت، بدون حتی1خداحافظیه معمولی از روز هام پاک کنم. انگار هرگز جای مخصوصی در هیچ کجای عمرم نداشتن. نسبت به اون شرایط آشنا این لحظه فقط1حس دارم. دلزدگی. خستگی. بی حسی.
هنوز سفر دلم، … نمی دونم می خواد یا نه. به نظرم دلم بخواد ولی، … دیشب آخر شب پشت خط سکوت کرده بودم. گریه نمی کردم. بغض هم نداشتم. مهارت توصیف نبود. حسی بود که تعریف و توصیف نداشت. هنوز هم نداره.
-خوبی پریسا؟
-به نظرم باشم.
-نگران نباش چیزی نیست. شاید پروانه ها زمانی که از پیله هاشون در میان و از ماهیت قبلیشون به1چیز دیگه تبدیل میشن همین حس رو داشته باشن که تو الان داری.
-به نظرت واسه من داشتن این مدل حس1خورده دیر نیست؟ اینکه گفتی مال ورود1نوجوون به دنیای جوونی یا ورود1کودک به جهان نوجوونیه.
-اشتباه می کنی. در هر سنی که باشی، تا زمانی که زنده ای فرصت تبدیل هست.
-نمی دونم شاید باشه ولی من، … سفر، … من سفر های دیگه ای می خوام. خیالی نیست اگر کوتاه باشن و پر از استرس اما، …
و اینجا بود که حس کردم1چیزی از جنس آه متراکم راه ادامه رو بست.
-پریسا! به من گوش میدی؟ ما باز هم میریم سفر. کوتاه و پر از استرس. ولی میریم. بهت قول میدم. از طرف خودم و از طرف همه بی نام ها و حتی از طرف خود نق نقوت.
خندم گرفت. نه به سبکباری خنده های پیش از توفانم ولی خندیدم. خیلی سبک تر از دیروز. و با اینهمه من همچنان دلم می خواد اون1سری موارد رو با1کلید از روز هام و از ذهنم و از زندگیم پاک کنم بره. از اینهمه پیچ و تاب خوردن های نمایشی و بی خود خسته شدم. حس می کنم به تمام اجزای زندگی خودم، تمام اون اجزایی که صد درصد به زندگی خودم مربوطه، حتی به منفی هاش تعلق خاطر دارم. حس می کنم این آخر هفته زندگیم نامحسوس از مدار خارج شد. حس می کنم مدت هاست که زندگیم نامحسوس از مدار خارج بود و من نمی فهمیدم و دقیقا مقصر این بی فرمون رفتن هم خودم بودم. حس می کنم می خوام به فرمون عادی برم. صبح ها برم سر کار. همون کاری که اصلا بهش علاقه ای ندارم. داخل اون اتاق شلوغ لعنتی سر و کله بزنم. خسته بشم. واسه تموم شدنش ثانیه بشمارم. بعدش خسته و داغون برگردم خونه. بی افتم1گوشه و نق بزنم. بعدش برم کلاس. از جنس نارضایتی1نفس نق بزنم و بزنم و باز بزنم. درس بخونم. دلواپس تکلیف های زبانم باشم. لغت حفظ کنم و سؤال و تمرین حل کنم. ترجمه های ناقص و کند انجام بدم و با خستگی و استرس1زندگی معمولی و1سری کار و کلاس بی پایان و بی توقف درگیر بشم. مسخره هست اما حس می کنم دلم تمام این ها رو می خواد. تمامشون رو. حتی خستگی های بی توصیف و آزار دهنده محل کارم رو می خوام. دلم نمی خواد دیگه بپرسم چم شده! نمی خوام بهش فکر کنم. هرچی که هست من دوستش دارم.
در زدن رفتم باز کردم. مادرم بود. از دکتر قلب اومده. دکتر گفت قلبش سالمه. باید هفته آینده واسه این درد خفیف پهلوش بره دکتر ببینه داستان چیه. مادرم سر حال بود. رفت خونه خودش. کاش این درد خفیف اما مداوم و ناشناس هم کشف و حل بشه! فعلا حالش و روحیش از پریروز و از دیروز بهتره. یا من این مدلی تصور کردم. حس خوبی دارم. حس1مدل کرختی با1خورده گزگز از جنس استرس خفیف زیر جلدی که داره کمتر و کمتر میشه. نمی تونم وارد قفسه خودم در محله بشم. لینک های پست سارا مونده روی دستم. قفسه ها بسته شدن یا من گیر کردم؟ واقعیتش ترجیح میدم تا فردا شب منتظر بشم بلکه خودش رفع بشه. کاش حل بشه دلم نمی خواد در موردش بپرسم. دلم، … دلم از اون بیرون رفتن های عصرگاهی می خواد وسط تمام شلوغی های زندگیم که اون بالا شمردم. ولی الان، این زمان از شب، دلم استراحت می خواد همراه با درصدی خیال پردازی های دلچسب و خوش منظره و خوشمزه، در کنار1خورده درس پیشاپیش ترم آینده و1بغل لبخند به زندگی معمولی و آشنای خودم با تمام منفی ها و مثبت هاش. فردا باید برم جواب غیبت امروزم رو بدم. خدا به خیر کنه! احتمالا از حقوقم کسر میشه و توبیخکی هم شاید. دلم واسه این تنش ها هم ضعف میره. تمامش رو می خوام. خداجونم چه قدر دوستت دارم. ممنونم که این زندگیه منه. ممنونم که پریسای این زندگی هستم. ممنونم که قلب مادرم چیزیش نیست. ممنونم که امروز تونستم حفظ کلاس کنم و از کارتم پرینت هم بگیرم. ممنونم که همه چیز امشب اینهمه آرومه. ممنونم به خاطر این سرمای دلچسب و این پتوی مهربون و این حال و هوای کرخت و عزیز. به خاطر سقف بالای سرم، به خاطر4دیواریه انفرادیه امن و فوق العاده امنم، به خاطر این سکوت عزیز که با صدا های خفیف از بیرون از اطراف نقش کاری میشه و به من لذتی از جنس شب های آرام و رؤیایی میده. خدایا ممنونم که خدای عزیز من هستی!
برم1خورده تفریح بدون تفریحات کنم. هی شب! بابا زمان! می خوام مهمون اختصاصیه مهمونیتون باشم. راهم میدید مگه نه؟ مطمئنم که راهم میدید. پس بزن بریم!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از سر حس های1دفعه ای!

3شنبه نمی دونم چندم. نمی خوام هم بدونم.
امروز جلسه آخر این ترم زبان بود. بعدش تعطیلی و امتحان پایانی. هفته آینده فاینال زبان. من روزم متفاوته. بقیه3شنبه صبح من4شنبه عصر. داستانی شدم واسشون. به2تا دانشآموز ترم بالاتر گفتن بیان واسم بخونن. اون ها گفتن استرس قبل از امتحان دارن بعد از امتحان میان ولی60تا سؤال زیاده هر کدوم30تا می خونن. طرف هر جلسه مراحل پیشرفت کانون در جهت رفع این معضل لاینحل رو بهم اطلاع می داد و همهش هم می گفت نگران نباش. زمانی هم که من واسه خاطر حساسیت ماجرا فارسی می پرسیدم انگلیسی جوابم رو می داد. خداییه که این1کوچولو رو از حرف هاش می فهمم. بعدش نتیجه ها بعدش سایت بعدش ثبت نام اینترنتی با این سایت و این صفحه خوان و بعدش و بعدش و… بینا ها فقط استرس امتحان3شنبه آینده رو دارن. من باید استرس های ریز مسخره رو رد کنم تا تازه برسم به استرس اصلی.
این هفته سردرد آخ خدا سردرد! دیشب چیزی نمونده بود منفجر بشه و بشم از بس درد داشتم. نکبت زمانی که بگیره تا به فحش دادن نندازدم ول کن نیست. این هفته هنوز به مرحله فحش دادن نرسیدم خخخ! الان بهتره فقط از شدت فشار دیشب انگار نبض سرم سنگین می زنه. بیخیال فعلا که نیمه حله.
کلا امروز روی مود منفی ایستادم. همه چیز به طرز ترسناکی تاریک پیش رفت و می دونم تقصیر مود خودم شد. این هفته… بیخیال.
امروز با تمام جونم حس بیماری داشتم. داخل کلاس زبان انگار دفعه اولم بود واژه انگلیسی می شنیدم. تمام پرسش ها رو از بیخ عوضی جواب دادم. سرم از اون درد های نبض دار مزخرف داشت و خودم هم… این هم که پشت سر هم سؤال های… گفتم که مود امروزم منفیه خخخ!
دیروز صبح همکارم زنگ زد گفت تعطیلات داره تموم میشه و من به وضوح گفتم خوشم نمیاد. گفت از چی گفتم از کلاس و از همه چیز پایان تعطیلات. توضیح ندادم. بیخیال.
واسه امروز هیچ چی نخوندم. کتاب تمرینم رو هم نبرده بودم. کلا اصلا در جریان کلاس نبودم از سردرد و از خستگی و از…
دیروز عصر انجمن شعر1دعوای درست و حسابی تماشا کردم. اونجا1آقایی هست که انتقاد کردن هاش1خورده پسند جمع نیست. یعنی چه مدلی بگم1طور هایی، … به1بنده خدایی همیشه انتقاد می کنه. گیر میده به نوشتن هاش. انتقاد رو همه می کنن اصلا اونجا قاعدهش اینه که هر کسی1چیزی بخونه و بقیه نظر بدن و خوب این نظر ها همیشه تعریف و تمجید نیستن. من مال خودم رو یادداشت می کنم و زمانی که رسیدم خونه تا جایی که ازم بر میاد اعمالشون می کنم روی نوشته هام که بهتر بشن. خلاصه انتقاد رو همه می کنن ولی این آقا1خورده انتقاد کردنش متفاوته و چند دفعه هم برخورد های آرامی پیش اومد که زود گذشت و رفع شد. دیروز من1چیزی خوندم و یکی از اون آقاها1ایراد ازم گرفت و در موردش صحبت کرد و در مورد صحبت های ایشون1سری صحبت شد و من همه رو با لبخند می شنیدم. بعضی ها مخالف نظر ایشون بودن و بعضی ها می گفتن با توجه به فلان و فلان و فلان مورد درست میگید اما، … و خلاصه حرف زیاد بود و آخر کلام بزرگ اون جمع طرف رو مطمئن کرد که من از انتقاد نمی رنجم و من تأیید کردم و طرف هم با روی گشاده گفت بله از لبخندشون مشخصه که ظرفیت انتقاد رو دارن و از گفته های من ناراحت نمیشن. خلاصه گذشت تا رسید به اون آقایی که اول گفتم. ایشون این دفعه خواست به سبک خودش ازم انتقاد کنه و وایی به خدا من مشکلی نداشتم اگر می گفت چون این بنده خدا رو می شناختم. من مشکلی نداشتم ولی به نظرم چند نفر دیگه مشکل داشتن. نه صرفا به طرفداری از من. ایشون چوب خطش پر شده بود و ظاهرا اون چند نفر به انتهای آستانه تحملشون رسیده بودن. نوشته من و انتقاد متفاوت ایشون بهانه ای شد برای انفجار. بزرگ جمع به شدت با طرف برخورد کرد و1آقای دیگه هم قشنگ کاملش کرد و خدای من خیلی خیلی بد شد! فحش و هوار در کار نبود ولی گاهی دلت می خواد طرف مقابل بیاد بزندت به جای اون زهر کلام. دلم می خواست زیر میز غیب بشم.
-یعنی تقصیر من بود؟ من فقط شعر خوندم!
اطرافم که این دلواپسیِ زیر جلدیم رو شنیدن وسط معرکه زمزمه وار بهم اطمینان دادن که تقصیر شما نبود شما شعرت رو خوندی خیلی هم به دل نشست و طبیعتا برای بهتر شدنش1سری پیشنهاد از ما گرفتی مثل همه ما که این کار رو می کنیم. حکایت آقای فلانی درازه.
و البته این دعوا هم دراز بود. دلم واسه اون آقاهه سوخت خیلی بد شد! البته ایشون هم کوتاه نیومد ولی وااآااآاااآاااییی!
راستی دیروز داخل همون انجمن اتفاق خوب هم افتاد. خاطرت هست گفتم2تا آقا سر هیچ چی دل هاشون از هم گرفت؟ آقای شماره1مثل همیشه با آدم ها و شعر هاشون شوخی می کرد و با آقای شماره2هم شوخی کرد ولی آقای شماره2جدی گرفت و اون2تا دل هاشون، … اتفاق خوب این بود که آقای شماره1از در وارد شد، صندلی های دور میز بزرگ وسط اتاق رو دور زد، از پشت سر بزرگ جمع گذشت، رفت و آقای شماره2که بی خبر واسه خودش نشسته بود رو از پشت سر محکم بغل کرد و از ته دل بوسیدش. من نمی دیدم ولی اخلاص محبتش رو با تمام وجودم حس کردم. از خوشی مورمورم شد. آقای شماره2تازه بعدش فهمید توی بغل کیه. چه قدر محبت ها رو دوست دارم! به خدا راست میگم. در این مورد دلم و نوشتهم کاملا شبیهن. اون لحظه دلم می خواست از ته دل هورا بکشم از خوشی! نمی فهمم واسه چی اون قدر که از دلگیری های این2نفر دلگیر بودم از دعوای دیروز دلم نگرفت. ترجیح می دادم این مدلی نشه ولی، … فکر بد نکن به خدا نه اینکه خوشم اومده باشه اون ها به منتقد من پریده باشن، شاید چون اون بنده خدا1خورده، … کاش قهر نکرده باشه و هفته بعد باز بیاد! حیفه بخواد ببره و نباشه!
دیروز صبح به جای کلاس گل سازی که جاش خالی مونده شیطنت کردم. شاید یکی از دلیل های سردرد های دیشبم این بود. البته فقط یکیش.
اون دفعه1بنده خدایی می گفت از دستم بدش نمیاد سرش رو بزنه به دیوار بلکه درکم کنه.
-تو واسه چی اینهمه عجیبی پریسا؟ خودت رو می کشی، یعنی می کشی ها! میری و میایی و به آب و آتیش می زنی، می چسبی به سقف، نق می زنی داد می زنی خریت می کنی روی روان ملت میری از این طرف از اون طرف از وسط عین موش کور سر در میاری زیر جلدی روی جلدی ملت رو روانی می کنی عین سوسک از خط اعصابشون میری بالا میایی پایین ول کن هم نیستی که نیستی تا آخرش اونی بشه که تو می خوایی. بعدش اونی میشه که تو می خوایی، حالا با اصرار های تو یا بدون اصرار های تو خلاصه اونی میشه که تو می خوایی! بعدش، درست بعدش، ول می کنی و می کشی عقب تکیه میدی به دیوار و انگار نه انگار که کلا پدر صاحب اون روان های داغون رو درآوردی. خوب نکبت مگه این رو نمی خواستی الان شد دیگه واسه چی قدم آخری رو نمیری؟
-واسه اینکه نمی خوام.
-آخه واسه چی نمی خوایی؟ من یعنی همه ما مطمئن بودیم بعدش میری تا تمامش رو کلا درستش کنی و خودت هم، …
-بیخود مطمئن بودید من نمیرم.
-نکنه انتظار داری کل تقدیر با تخت روون بیاد دنبالت!
-تخت روونه تقدیر ارزونیه خواهان هاش من نمی خوام. نه خودم میرم، نه می خوام تخت روون بیاد واسم.
-پس دقیقا چی شد؟ ببین پریسا هیچ چی نیست فقط از فضولی دارم جون میدم چند تای دیگه هم همین طور ولی جرأت نکردن در موردش باهات حرف بزنن. تو حرف حسابت چیه؟
-هیچ چی. الان دیگه هیچ چی.
-خوب حرف حسابت چی بود؟
-حرف حسابم؟ خخخ! همین که الان دارم می بینم بود. این رو دلم می خواست که الان شده.
-پس واسه چی تو وسطش نیستی؟
-واسه اینکه نمی خوام.
-ببین اگر بخواییی احتمالا بشه که، …
-نمی دونم شاید بشه شاید هم نشه. ولی من نمی خوام.
-پریسا نمی فهممت به خدا نمی فهممت آخه واسه چی؟ ایراد کجاست؟
-ایراد اینجا بود. داخل سرم. داخل دلم. حالا دیگه نیست.
-پس واسه چی روان ما و احتمالا اعصاب1سری طفلکیه بدشانس که خوردن به پستت رو صاف کردی؟ تو که خودت خیالت نبود چیکارشون داشتی اینهمه داستان رو انگولکش کردی؟
-باید انگولک می کردم. باید این مدلی می شد که الان شد. باید می شد.
-واسه چی؟
-واسه اینکه این مدلی درسته. واسه اینکه من درستش رو دلم می خواد.
-آخه تو که…
-بسه دیگه از مرور درس های باطله خوشم نمیاد بلدش هم نیستم.
-باطله؟ کلا درس باطله؟ پریسا! بیچارهمون کردی! خودت رو به جهنم ما رو هم بیخیال من شاهرگم رو گرو میدم تو1ملت رو سر این بیچارهشون کردی حالا کلا شد درس باطله؟ از کی؟
-از همون زمانی که داشتم اون1دسته ملت رو بیچاره می کردم. همون زمان فقط دلم می خواست این بشه بعدش من با خاطر جمعی به قول تو تکیه بدم به دیوار.
-پریسا بمیری بمیری پریسا بمیری دارم دیوونه میشم تو همون زمان هم خیال داشتی بیخیال بشی پس آخه واسه چی؟ بابا بگو من بفهمم1کاری کن بفهممت!
-نمی فهمی. نمی فهمی! فراموشش کن. نمی فهمی!
-اگر سرم رو بزنم به دیوار چی؟ بگو چیکار کنم بفهممت فقط در این1مورد من بفهممت!
-سرت رو نگه دار لازمت میشه. به جایی نکوبش. کاری هم نکن. نمی فهمی. نمی فهمی!
امروز میرم اردیبهشت. به2تا از بچه ها گفتم یعنی واتساپی نوشتم یکیشون تا این لحظه ندید یکی دیگه گفت نه. من پیش از گفتن نیتش رو کردم چه اون ها باشن چه اون ها نباشن. نمی دونم چه دردیه که دلم می خواد برم اونجا. اینجا داخل منزل هرچی دلم بخواد دم دستمه نمی فهمم واسه چی می خوام برم اردیبهشت. به جهنم اگر نباید ها اینجا رو خوندن و فهمیدن کجا میرم آهاااییی همه جهان بدونید من گاهی میرم اردیبهشت. خسته شدم از ملاحظات عوضی. به جهنم!
هنوز نبض سرم داره می زنه و همچنان سنگین. عجب خری هستم من! اردیبهشت جسدم رو تحویل4دیواریم میده ولی دلم می خواد این رفتن رو!
داستان ناتموم زیر دستمه خیلی طولانیه خیلی هم کار می بره حسش نیست بهش متمرکز بشم. باید واسه امتحان هفته بعد زبان بخونم. بقیه واسه3شنبه صبح باید بخونن من واسه4شنبه عصر.
وقفه داشتم در نوشتن. گوشیم زنگ خورده بود رفتم الان اومدم. 1زنگ زده بود و می گفت بهتره خونه بمونم و نزنم بیرون کاری کنم که سردردم باز کار دستم بده. می گفت ببین منهدم میشی کاش این کار رو نکنی! بنده خدا داره درست میگه. این اواخر1کوچولو آدم تر شدم. کمتر می زنم جاده لج. حرف1حسابه داره درست میگه. بهش گفتم آخه واقعا دلم می خواد برم بیرون. گفت ببین یا نرو یا ناپرهیزی نکن اذیتت می کنه. وحشتناک می خوام بزنم بیرون. الان هم نیمه آماده نشستم اینجا. ولی1درست میگه. اگر بهش گوش کنم باید بمونم خونه. اگر بهش گوش نکنم بهم خوش می گذره ولی سردرد، … اگر امروز عصر بیخیالش بشم و بذارمش واسه فردا چی؟ شاید تا اون زمان این سردرد کزایی ولم کنه بره! ولی آخه بیرون، من دلم می خواد بزنم بیرون! دلم نمی خواد با این حس لعنتیه لعنتی داخل4دیواری بمونم. می خوام از دستش فرار کنم. می خوام باهاش1جا نباشم. می خوام. خدایا! خدایا کمکم کن. خدایا کمکم کن! خدایا! کمکم کن!
باز رفتم و اومدم. از دیروز بود یا دیشب بود خاطرم نیست در انجام1وظیفه گیر کرده بودم هرچی می کردم نمی شد الان1بنده خدای کار بلد یادم داد چه مدلی انجامش بدم رفتم و زدم و شد و خاطر جمع شدم.
ساعت رسید به6اگر بخوام برم باید بجنبم. فعلا این رو ویرایش کنم بزنم اینجا تا ببینم چند درصد عاقلم. البته عاقل که ابدا نیستم ولی از ترس سردرد هم شده بد نیست1خورده بفهمم چیکار دارم می کنم. گرمای اون بیرون و تفریحات من جفتشون با سردرد هام رفیق های جونی هستن. ای کاش واسه خونه موندن و بی دردسر سپری کردن1خورده بیشتر سعی کنم ولی، … بسه دیگه حس نوشتنم پرید فعلا بمونه تا بعد.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

سردرد!

1شنبه.
سردرد. آخ سرم! ایندفعه واقعا هیچ چی. هیچ خطایی هیچ تفریحی هیچ فراری. آخ خدا سرم!
شعر دلم می خواد حرف و داستان و گفتن و گفتن ها ولی نه. حسش نیست درست بنویسم ولش کن. امروز آواز. صبحی زبان. تب و تاب امتحان هفته آینده. لعنت به اقلیت بودنم و اکثریت بودنشون!
1دردسر کوچولوی بی خطر که ختم به خیر شد.
آخ خدا سرم!
حالا می فهمم واسه چی بعضی بچه های نابینا که بیشتر از بقیه ها بلدن به نام مغرور و از این مدل ها معروف میشن که آره طرف1خورده بیشتر سرش میشه خودش رو گرفته و مغروره و جنبه نداره و خیال کرده کیه جواب تلفن نمیده و از این جفنگیات! حق داره بنده خدا. بعضی از این نابینا ها واقعا واقعا واقعا لفظی شایستهشون پیدا نمی کنم. فقط کافیه خطت رو پیدا کنن. دیگه از دستشون شب و روز که پیشکش زندگی نداری. بهشون هم میگی ببین من اهل گوشی بازی نیستم هر زمان سؤال داشتی که از دستم واسه حلش کاری بر می اومد زنگ بزن بپرس جوابت رو بگیر برو طرف میگه آره من هم شبیه خودتم تلفنی نیستم ولی، … تو، … من، … راستی می دونی چی شد؟ … فلانی اگر زنگ زد، … آخه می دونی چی شده؟ … بعدش1روز سکوت و دوباره زنگ و به جهنم که کجایی. وسط خیابون یا سر کلاس یا جهنم خدا!
آخ خدایا سرم! حرصم درمیاد از دستشون! شیطونه میگه بزنم روی بلاک به جهنم که طرف گیر داشته اصلا به من چه مگه من مربی تعلیمم بره از1نفر دیگه جواب بخواد!
-نه! نه! این درست نیست! درست نیست!
-این درسته که این هفته2دفعه کم مونده بود1بلای افتضاح به خاطر زنگ های مزخرف گوشیم سرم بیاد و امروز هم وسط کلاس تمرکزم رو فرستاد به فاتحه ابلیس؟
-این هم درست نیست ولی بلاک هم درست نیست. تو اون آدم رو لازمش نداری. اون گرفتاره. مدارا کن!
-مدارا! کی با خودم مدارا می کنه؟
-نمی کنه؟
-می کنه. حسش رو بیخیالش میشه و هر زمان گیر می کنم مدارا می کنه. بیخیال اینکه در نظرش، …
-حس و نظر هر کسی مال خودشه زور که نیست. ولی مدارا. بلاک.
-بلاک نشدم. اگر گیر کنم و بخوام جوابه رو می فرسته.
آخ سرم! اشک. اول کم. بعدش1خورده زیاد تر. بعدش خیلی زیاد. گریه. بدون صدا. یواش. شدید.
سرم! هرگز نمی بخشم. عامل این نکبت رو نمی بخشم. خدایا هرگز نمی بخشم.
سکوت. سردرد. گریه. بنبست. سکوت. سردرد. بنبست. بنبست. لعنتی! آخ لعنتی! بارون روی دست هام. روی کیبوردم. روی کلید ها.
سردرد. بنبست. سردرد. بنبست. سردرد. بنبست. مدارا. بنبست. سکوت. بنبست. بنبست. بنبست. بنبست. خدا آخ خدای من!